کد خبر: ۹۷۱
تاریخ انتشار: ۱۳ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۴:۳۶-04 August 2017
اوایل دهه هفتاد و بعد از جدائی از شرکت همکاران سیستم، به اتفاق سه دوست دیگر یک شرکت نرم‌افزاری تاسیس کردیم. دفترمان در خیابان جمهوری تهران بود. یکی از اهداف مهم ما تولید نرافزار مناسب برای مغازه داران و تاجرانی بود که در آن تاریخ چندان با این مقولات آشنا نبودند.
در همین راستا و به واسطه معرفی یکی از دوستانم با یک تاجر پارچه آشنا شدم. ایشان از خانواده‌های سرشناس اردبیل بود. آدم بسیار باهوشی هم بود. حاج آقا بعد از اینکه نرم‌افزار را خرید گفت اول باید خودم کار با این نرم‌افزار را کامل یاد بگیرم و بعد به حسابدارم بسپارم. قرار شد از سیر تا پیاز سیستم را به طور اختصاصی به ایشان آموزش بدهم.

عصرها که حاج آقا از بازار برمی‌گشت، در چهار راه استانبول سوار ماشین ایشان می‌شدم و به منزلشان می‌رفتیم که در یکی از اعیانی‌ترین مناطق تهران بود. بزرگی و عظمت این خانه خارج از تصور من بود. حاج آقا یک اتاق بزرگ در طبقه بالای خانه را به این کار اختصاص داده بود. کل طبقه هم خالی از سکنه و البته کاملاً مفروش بود. حاج آقا دو پسر هم داشت که خیلی وقت‌ها با علاقه در این کلاس‌ها می‌نشستند. پسر کوچک در آن تاریخ حدود ده سال داشت. در همین جلسات ارتباط دوستانه‌ای با این خانواده پیدا کردم. بعد از پایان کلاس‌ها و حتی بعد از اینکه شرکت ما هم منحل شد، کمابیش با آنها ارتباط داشتم.

حدود پانزده سال بعد از آن تاریخ، دار و ندار خود را جمع و جور کردیم و آپارتمانی را خریدیم که هنوز ساکن آن هستیم. شدیداً زیر فشار قرض بودم. یک سوم قیمت خانه عملاً قرض بود. انواع وام‌های کوتاه مدت را برادرانم برای من گرفتند. اغلب از آن وامهائی بود که مثلاً باید شش ماه بعد همه وام و سود آن را یکجا پرداخت می‌کردیم. من و همسرم چنان تحت فشار بودیم که حتی برای مقطعی تصمیم گرفتیم بچه‌ها را به مهدکودک نفرستیم، البته این تصمصم عملی نشد.

در این حیص و بیص حاج آقا زنگ و گفت پسر دومش مشغول ساخت و ساز است و می‌خواهد یک نسخه نرم‌افزار حسابداری از تو بخرد. خیلی خوشحال شدم، سریع با پسر ایشان قرار گذاشتم و به دفتر او در شمال تهران رفتم. در زمینی بزرگ مشغول ساخت برجی بود. با احترام تمام با من برخورد کرد. حتی وقتی آدرس را هم پیدا نمی‌کردم گفت فلان جا توقف کن و خودش با یک ب‌ام‌و بسیار زیبا دنبالم آمد تا راه را نشان دهد. قرار و مدارمان را گذاشتیم. قیمت نرم‌افزار را هم یکجا پرداخت کرد و کار شروع شد.

بعد از چند جلسه متوجه به هم ریختگی من شد. جریان را به او گفتم که سخت تحت فشار هستم. پیشنهاد بسیار اغواکننده‌ای داد. گفت ما با بانک‌ها برای گرفتن وام ارتباطات گسترده‌ای داریم. اما هر چه سند ملکی داشتیم را بابت وامهائی که می‌گیریم گرو گذاشتیم. گفت اگر سند خانه‌ات را در اختیار من بگذاری، وام کلانی می‌گیرم و بخشی از این وام را هم بلاعوض در اختیار خودت قرار می‌دهم. بابت اصل وام و سود آن و قیمت خانه خودت هم خیالت کاملاً راحت باشد، به اندازه کافی اسناد و چکهای تضمینی در اختیارت گذاشته خواهد شد.

پیشنهاد خوبی بود، بدون هیچ رودربایستی گفتم چک‌ها را باید حاج آقا بدهند و یا پشت آنها را امضاء کنند، قبول کرد. پیش حاج آقا رفتم و گفتم حال و حکایت چنین است. از سر لطف گفت در کارهای پسرش دخالت نمی‌کند، ولی به خاطر من هر سندی لازم باشد امضاء خواهد کرد.

گرچه خیلی تحت فشار بودم، اما حاج آقا به اندازه کافی فرد شناخته شده و ثروتمند بود که بتوانم اعتماد کنم. فقط ماشین سواری زیر پای آنها از کل دارای من بیشتر می‌ارزید. قرار شد کار واگذاری سند را شروع کنیم، اما همچنان ترس داشتم. پسر حاج آقا متوجه شده بود که من اصلاً در شرایط خوبی نیستم. خیلی مهربانانه سعی کرد به من کمک کند که با خیال راحت تصمیم بگیرم.

لحن او مبتنی بر نصیحت بود و نصحیت هم در اغلب موارد آزاردهنده است، خاصه از طرف پسرکی باشد که می‌شناختم. اما به هر حال گوش می‌کردم و به حساب مهربانی‌اش می‌گذاشتم. به من می‌گفت نباید ترسید و باید روحیه ریسک‌پذیر داشت. به بحث ریسک که رسید با اعتماد به نفس کامل گفت : «مثلاً خود من! مگه من چی داشتم آقای بابائی؟ با دست خالی و از کارهای کوچک شروع کردم. قانع بودم و ابتدا در مناطق پائین‌تر خانه می‌ساختم. از وام بانکی نترسیدم و ریسک کردم و کم کم کارم رونق گرفت و .......»

نصایح قابل تحمل بود، اما "دست خالی" این یک الف بچه مثل پتُکی بر سرم کوبیده شد و احساس کردم خواسته یا ناخواسته به شعورم توهین می‌کند. به بهانه‌ای خداحافظی کردم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکردم.

سخنرانی خانم لیلی گلستان را فقط تا آنجائی توانستم گوش کنم که گفت بعد از جدائی از همسرش، پدر ایشان یعنی ابراهیم گلستان خانه‌ای برای او ساخت و خالی تحویل داد و گفت از اینجا به بعد را خودت پُر کن. و ادامه داد با دست خالی پر کردم و "ساختم" و....

ای کاش خانم لیلی گلستان این داستان را دیگر ادامه ندهد، و کاش پس از این همه نقد و نظر سکوت کند و توضیح تکمیلی هم ندهد. همه سختی کشیده‌ها تجربه "دست خالی" پسر حاج آقا را ندارند، این روزها انتهای این داستان‌ها به "ژن خوب" هم منتهی می‌شود.

محمد بابایی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
متون اسلامی
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان