کد خبر: ۹۶۵۵
تاریخ انتشار: ۰۹ تير ۱۳۹۸ - ۱۸:۳۴-30 June 2019
سیاوش کَسرائی (۵ اسفند ۱۳۰۵ هشت‌بهشت اصفهان - ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ وین)
برف می‌بارد
برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ 
بر نمی‌شد گر زبام کلبه‌ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
ردپاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان
ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفته‌ی دمسرد؟
آنک، آنک کلبه‌ای روشن،
روی تپه‌، روبروی من
در گشودندم
مهربانی‌ها نمودندم
زود دانستم که دور از این داستانِ خشم برف و سوز
در کنار شعله‌ی آتش
قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز:
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغ‌های گل
دشت‌های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندم‌زار در چشمه‌ی مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن، عشق وزیدن
در غم انسان نشستن 
پابه پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن
کار کردن، کارکردن، آرمیدن
چشم انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن 
جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
هم‌نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن
و رهانیدن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی 
زیر سقف سقف این سفالین بام‌های مه گرفته،
قصه‌های در هم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن
بی تکان گهواره‌ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن 
یا شب برفی
پیش آتش‌ها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیافروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست 
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیرمرد، آرام و با لبخند
کنده‌ای در کوره‌ی افسرده جان افکند
چشم‌هایش را در سیاهی‌های کومه جست‌وجو می‌کرد
زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد 
زندگی را شعله باید بر فروزنده
شعله‌ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو، ای انسان
جنگل، ای روییده آزاده
بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامن
آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش 
سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان
زندگانی شعله می‌خواهد، 
صدا سر داد عمو نوروز
شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود 
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ 
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماریِ دل‌مردگی بیجان
فصل‌ها فصل زمستان شد
صحنه‌ی گلگشت‌ها گم شد
نشستن در شبستان شد
در شبستان‌های خاموشی،
می‌تراوید از گل اندیشه‌ها عطر فراموشی
ترسی بود و بال‌های مرگ
کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه‌گاه دشمنان پرجوش
مرزهای ملک
همچو سرحدات دامن‌گستر اندیشه، بی‌سامان
برج‌های شهر،
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سرحد و از بارو
هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی‌ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید
باغ‌های آرزو بی‌برگ
آسمان اشک‌ها پربار
گر مرو آزادگان در بند
روسپی نامردمان در کار
انجمن‌ها کرد دشمن
رایزن‌ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی‌شرم
که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم 
یافتند آخر فسونی را که می‌جستند
چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه 
هر طرف را جستجو می‌کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:
آخرین فرمان، آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید 
خانه‌هامان تنگ،
آرزومان کور،
ور بپرد دور،
تا کجا؟ تاچند؟
آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجه‌ی ایمان
هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد
چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی هر طرف را جست‌وجو می‌کرد
پیرمرد اندوهگین دستی به دیگر دست می‌سایید
از میان دره‌های دور گرگی خسته می‌نالید
برف روی برف می‌بارید
باد بالش را به پشت شیشه می‌مالید
صبح می‌آمد پیرمرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشگر دشمن سپاه دوست
دشت نه، دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی‌نفس می‌شد سیاهی در دهان صبح
باد پر می‌ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشگر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور
دودو و سه‌سه به پچپچ گرد یکدیگر
کودکان بربام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در 
کم کمک در اوج آمد پچپچ خفته
خلق چون بحری برآشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش 
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن 
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون
تلختان را اینک آماده
می‌جوییدم نسب
فرزند رنج و کار 
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده‌ی دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می‌گیرم 
و می‌افشارمش در چنگ 
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بیتاب خشم آهنگ
که تا نوشم به‌نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم 
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما
سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سربلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم 
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
ولیکن چاره را امروز زور پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان برکرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند
زمین می‌داند این را آسمان‌ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب، خاموش
نفس در سینه‌ها بیتاب می‌زد جوش
از پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می‌آید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده‌ی خونبار می‌پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد
به راهم می‌نشیند راه می‌بندد
به رویم سرد می‌خندد
به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز می‌گیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است 
ولی آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته‌ی آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می‌داند
هزاران دست لرزان و دل پرجوش 
گهی می‌گیردم گه پیش می‌راند
پیش می‌آیم 
دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره‌ی ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه‌ی امید
برآ ای خوشه‌ی خورشید!
تو جوشان چشمه‌ای من تشنه‌ای بیتاب
برآ، سرریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله‌های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می‌سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می‌گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به‌سر دارید 
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه‌ها لغزید کم کم پنجه‌ی خورشید
هزاران نیزه‌ی زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر، آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه
ز چشمان بر همی‌شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می‌ریزد
کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت
طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند
طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند
دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بام‌ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرمردان چشم گرداندند 
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند
آرش، اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او پرده‌های اشک پی‌درپی فرود آمد
بست یک دم چشم‌هایش را عمو نوروز
خنده بر لب، غرقه در رویا
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانی‌ها
شعله‌های کوره در پرواز
باد در غوغا
شامگاهان راه جویانی که می‌جستند 
آرش را به روی قله‌ها پی‌گیر 
باز گردیدند
بی‌نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی‌تیر 
آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش 
کار صدها صدهزار تیغه‌ی شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،
به دیگر نیم‌روزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند 
و آنجا را، از آن پس
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند
آفتاب در گریز بی‌شتاب خویش
سال‌ها بر بام دنیا پاکِشان سر زد
ماهتاب،
بی‌نصیب از شبروی‌هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سال‌ها بگذشت 
سال‌ها و باز
در تمام پهنه‌ی البرز
وین سراسر قله‌ی مغموم و خاموشی که می‌بینید،
وندرون دره‌های برف آلودی که می‌دانید
رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند،
و نیاز خویش می‌خواهند 
با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ
می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه
می‌دهد امید، می‌نماید راه 
در برون کلبه می‌بارد 
برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ
راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ 
کودکان دیری است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز 
می‌گذارم کنده‌ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می‌رود پرسوز.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان