کد خبر: ۹۵۵۳
تاریخ انتشار: ۰۷ تير ۱۳۹۸ - ۱۱:۴۰-28 June 2019
(۱)
‎روزی که شهر کوچکش را ترک می‌گفت یک روز خوش بهاری بود. آفتاب نرم و آرام می‌تابید و درختها صورتشان را با باران شسته بودند. شهر کوچک بود اما زنده. بامها باران خورده و کوچه‌ها از باران بهار معطر و شاداب. دلش نمی‌خواست شهر کوچکش را ترک بگوید. شهر کوچکش را دوست داشت.

 در این شهر کوچک همه را می‌شناخت و همه او را می‌شناختند. در شهر کوچک مهربانی و دوستی در تمام خانه‌ها مثل بوی نان تازه پراکنده بود. نعمت فراوان بود و رزق و روزی ارزان.
‎مرد جوانی بود. در بهترین سالهای عمر می‌زیست. مادری پیر داشت با موهای سفید و چارقد ململ سفید که بوی تخم گشنیز کوبیده می‌داد. پدر همیشه یک عبای نائینی خوش دوخت روی دوش می‌انداخت و دستهایش را از آستین عبا بیرون می‌آورد و مؤدب و دوزانو بالای اتاق می‌نشست؛ یا با صدای خوش قرآن می‌خواند و یا چیز می‌نوشت با خطی خوشتر از صدایش. دخترعمویی داشت که عقد آنها را با هم در آسمان بسته بودند. چادر وال سرش می‌انداخت و هر وقت که او را می‌دید، گونه‌هایش سرخ می‌شد. با هم نامزد بودند. بند ناف دختر را به اسم او بریده بودند. دختر سه سال از او کوچکتر بود و روزی که او شهر کوچکش را ترک می‌گفت هفده‌ساله بود.
‎شب پیش از عزیمت، ولیمۀ کوچکی برایش داده بودند که در آن همه دوستان و آشنایان، حتی عده زیادی از اهل کوچه و چند نفر از رفقای پدرش دعوت داشتند. چهاررنگ خورشت و دو جور پلو پخته بودند. ترک کردن او برای پدر و مادر کار دشواری بود. غیر از سه دختر بزرگ، همین یک پسر را داشتند. به قول مادرش ته تغاری بود. میخ طلای مادر در خانۀ پدر. هرچند که دیوارهای خانۀ پدر احتیاج به میخ طلا نداشت. دیوارها کاه‌گلی بود. روی آن یک ورقه گچ دوغاب نزده کشیده بودند. اما شب وقتی که او به تیرهای چوبی سقف و حصیر زیر آن نگاه می‌کرد دلش می خواست شعری راکه توی مدرسه یاد گرفته بود باز هم برای خود تکرار کند:
‎خلل پذیر بود هر بنا که می‌بینی
‎مگر بنای محبت که خالی از خلل است

‎خودش هم نمی‌دانست که چرا خانه‌شان را بنای محبت می‌داند. سر شام همگی با او شوخی می‌کردند، برایش از آینده حرف می زدند. پدرش ساکت و آرام بالای سفره نشسته دستهایش از آستین عبا بیرون بود و سر به زیر داشت.

(۲)
‎صبح شد. وقت حرکت فرا رسید. آئینه و قرآن و آب و برگ سبز و آرد را توی یک سینی نقره چرخی قرار داده بودند. جلوی در کوتاه خانه، مادرش او را بوسید و بعد مدتی روی سینه‌اش فشرد و بو کرد. او هم تمام ریه‌اش را از بوی تخم گشنیز کوبیدۀ چارقد مادر انباشت.
‎پیر زن خیلی کوشش کرد که گریه نکند اما نشد. بسرعت رو گرداند و به داخل خانه فرار کرد. بعد او خم شد و دست پدر را بوسید. پدر سر او را بلند کرد. صورتش را مثل آن وقتها که بچه بود، توی دستهای پیر و چروک خورده‌اش گرفت و با چشمهای زنده‌اش در چهرۀ او خیره شد. مثل کسی که می‌خواهد نگاهی عمیق به چیزی از دست رفته بیندازد. بعد سرش را پیش برد و آهسته در گوشش دعای سفر خواند. وقتی دعا تمام شد، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: به سلامت پسرم؛ دخترعمویت چشم براه توست.
‎و او سرش را بلند کرد. از روی شانۀ پدر چهرۀ دخترعمو را که می‌کوشید گریه نکند دید. صورت دخترک مثل انار سرخ، قرمز شده بود. دو سه نفر صلوات فرستادند و او سه بار در آستانۀ در، از زیر قرآن گذشت و بازگشت و عطف قرآن را بوسید. پدر یک حرز جواد خطی به او داد و مادر یک قرآن کوچک و دخترعمو در حالی که می‌کوشید تا ساعد سفیدش دیده نشود، از پشت چادر نازکش یک «وان‌یکاد» طلا به طرف او دراز کرد. این تنها سر راهی‌هایی بود که او از شهر کوچک با خود می‌برد. دولت او را که در امتحانات اعزام دانشجو به خارج، شاگرد اول شده بود برای ادامۀ تحصیلات به شهری بزرگ می‌فرستاد. بی‌بی پیرش به او گفت که دستش را در آرد بزند و به صورت بمالد و بعد بقیۀ آرد را برای آش رشتۀ پشت پایش برداشتند. آب با صدای شکننده‌ای پشت سرش روی زمین پاشیده شد و چهار برگ نارنج سبز که روی آب بود به خاک افتاد؛ مثل چهار ماهی سبز.
‎دو نفر دعایش کردند و جمعی صلوات فرستادند و او از سر کوچه خانه توی خیابان پیچید. اتومبیلی منتظرش بود. دستش را تکان داد و پدر را دید که سر به چهارچوب باز در خانه تکیه داده است و شانه‌هایش آهسته آهسته می‌لرزند.
‎وقتی اتومبیل از دروازۀ شهر بیرون رفت، احساس کرد که یکمرتبه تنها شده است؛ تنهای تنها. اتومبیل از میان کوچه‌باغهای اطراف شهر می‌گذشت و بوی خوش روز بهار در مشام او پیچیده بود. خوب که از شهر دور شدند، به مسافری که به نظر می‌رسید می‌خواست با او همسفر شهر بزرگ باشد گفت:
‎ـ مثل این که دلم جا مانده است.
‎مسافر پرسید:
‎ـ نامزد داری؟
‎ـ آره؛ اما برای او نیست. دلم برای این که شهرم پشت سرم مانده است می‌لرزد. من این شهر را دوست دارم. شهر کوچک خوبی است. حس می‌کنم که حالا دل ندارم.
‎همسفر پوزخندی زد و گفت:
‎ـ آدم حق ناشناس، ما حالا به یک شهر بزرگ می‌رویم. توی شهر بزرگ همه چیز هست. غصه‌اش را نخور. سیگار می‌کشی؟ بعد سیگاری را که پیچیده بود به او تعارف کرد و او گفت:
‎ـ نه؛ من سیگار نمی‌کشم، متشکرم.
‎اتومبیل به کنار دریا رسید و آنها سوار کشتی شدند. کشتی روزها و شبها راه رفت و رفت و او مثل یک آدم بی قلب توی کشتی روی آب زندگی می‌کرد. بالاخره شبح چراغهای پر فروغی از دور پیدا شد. سایه هیولای بزرگی از دور به چشم می‌خورد. این هیولا پشتش به شهر و رویش به دریا بود. در دست مشعلی داشت. فرمانده سوتهای کشتی را به صدا درآورد و یک نفر از پشت بلندگو گفت:
‎ـ مجسمۀ آزادی را تماشا کنید.
(۳)
‎مثل آدمهای خواب آلود توی شهر روشن بزرگ پیاده شد. همه کارهایش را مثل یک ماشین انجام داد. چمدانش را به دست گرفت و به راه افتاد. عمارتها آنقدر بلند بود که او آسمان را نمی‌دید. یاد شهر کوچکش افتاد. آنجا آسمان همیشه پیدا بود. احساس کرد که توی این شهر، خیلی کوچک و حقیر است و همان لحظه تصمیم گرفت که اسم خود را «مردکوچک» بگذارد و همین کار را هم کرد. در دفتر هتل جلو اسمش نوشت «مرد کوچک» و جلو اقامتگاه قبلی‌اش نوشت «شهر کوچک و کشتی» و در سؤال مربوط به اقامتگاه فعلی‌اش نوشت «شهر بزرگ» و جلو «قصد از مسافرت» اینطور نوشت: «درس خواندن».
‎از فردای آن روز مثل قطره‌‌ای توی شهر بزرگ چکید و گم شد. در تالار کنفرانسها، توی اتاقهای متعدد دانشگاهها، همه جا، مرد کوچک که قلب نداشت تنها راه می‌رفت و به شهر کوچک فکر می‌کرد. اما شهر کوچک خیلی دور بود.
‎روز اولی که کاغذ پدر برایش رسید به اتاقش در طبقۀ نودم ساختمانی بلند رفت، در را بست. از پنجره بیرون را نگاه کرد. شهر بزرگ زیر پایش بی شکل و دراز مثل یک روسپی از کار افتاده خوابیده بود. یادش افتاد که دختر عمویش دختری باکره است. مثل شهر کوچک خودشان.
‎سال دوم به پایان رسید و مرد کوچک روزی در نامه‌ای که از پدر برایش رسیده بود خبر مرگ مادر را دریافت و بعد سراغ چمدانش رفت، قرآن کوچکی را که مادرش به او داده بود بیرون آورد. آن را روی چارقد ململی که هنوز بوی تخم گشنیز کوبیده می‌داد، گذاشت و به مادرش فکر کرد. مرد کوچک دیگر مادر نداشت.
‎نزدیک دو سال بعد، نامه‌ای از دختر عمو برایش رسید. نوشته بود:
‎نه در برابر چشمی نه غایب از نظری 
‎نه یاد می‌کنی از ما نه می‌روی از یاد

‎پسرعموی عزیزم را قربان می‌روم. امیدوارم که حال شما خوب باشد. اگر از حال کمینه بخواهی بحمدالله سلامتی حاصل است. ملالی نیست جز دوری از دیدار شما که امیدوارم آنهم به زودی برطرف شود.
‎پسرعموجان؛ نمی‌دانم با چه زبانی برایت بنویسم که عموی نازنین و مهربانم هفتۀ پیش به رحمت ایزدی پیوست و ما را در غمش داغدار ساخت و من احساس کردم که دوباره یتیم شده‌ام. پدرت را در کنار مادر عزیزت به خاک سپردیم و حالا من و مادرم منتظر بازگشت تو هستیم که زودتر سر و سامانی به کارمان بدهیم. برایم بنویس که چند وقت دیگر کارت طول می‌کشد؟ امیدوارم که بقای عمرت باشد. زیاده عرضی نیست. باقی بقایت، جانم فدایت. دختر عمویت.
‎مرد کوچک همان روز در دفتر یادداشتهایش نوشت: مرد کوچک از داشتن سایۀ یک مرد بزرگ محروم شد. و حتی خط دیگری هم به یادداشتهایش نیفزود. جواب نامۀ دخترعمو را هم نداد. مرد کوچک در شهر بزرگ گم شده بود و نمی‌توانست از آن فرار کند. روزها و شبها کار می‌کرد؛ کاری کشنده و طاقت‌فرسا. خودش نمی دانست دنبال چه می‌رود. مثل این بود که در این شهر همه چیز او را به زندگی و جنبشی بی‌هدف فرا می‌خواند. کم کم احساس می‌کرد که طعمۀ شهر بزرگ شده است. دوستان و آشنایانی پیدا کرده بود اما همه برایش غریبه بودند. روزهای بهار هوای آنجا تاریک بود و مه‌آلود، زمستانها سرد، تابستانها دم کرده و نم‌دار بود؛ و او می‌دید که هرروز یک عمارت بزرگ به‌پا می‌‌خیزد مثل غولی که از دل اقیانوس بلند می‌شود.
‎یک بار نامه‌‌ای از یکی از دوستانش دریافت کرد که خبر داده بود دخترعمو عروسی کرده است. مرد کوچک شانه‌هایش بی تفاوت بالا انداخت و باز بیشتر و بیشتر در شهر بزرگ فرو رفت. کم کم زمان را فراموش کرد. ماه‌ها از دستش فرار کردند مثل پروانه‌هایی که با باد می‌گریزند. روز و شب برایش در یک خط و در یک نقطه حرکت می‌کرد و او همچنان خالی از قلب می‌زیست. هیچ وقت صدای سینه‌اش را نمی‌شنید. بالاخره روزی نفسش تنگ شد. دید پشتش درد می کند. سفید شده بود. برای اولین بار بعد از سالها به طبیب مراجعه کرد. طبیب، طبیب شهر بزرگ بود و گرفتار و غرق در کار. با این همه با او دوست بود. اما نه دوستی مثل دوستان شهر کوچک. گاهی اوقات با هم یک فنجان قهوه می‌خوردند. هیچ وقت هم خانۀ هم را ندیده بودند. پیش طبیب رفت و گفت:
‎دکتر، پشتم درد می‌کند و روی پستان چپم می‌سوزد.
‎دکتر در حالی که سقز درشتی از این طرف دهانش به آن طرف می‌انداخت، گفت:
‎ـ کتت را دربیاور، پیراهنت را بالا بزن، قلبت را گوش کنم.
‎مرد کوچک با خجالت عجیبی، درست مثل خجالت بچه‌ها گفت:
‎ـ اما دکتر، من... من
‎دکتر با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
‎ـ چی می‌خواهی بگویی؟
‎دکتر، من قلب ندارم.
‎دکتر قاه قاه خندید و گفت:
‎ـ یعنی چه...؟
‎و مرد کوچک جوابش را نداد؛ چون می‌دانست که دکتر معنی حرف‌های او را نخواهد فهمید. دکتر بچۀ شهر بزرگ بود. گوشی را روی سینه‌اش گذاشت و گوش داد. دستور داد نفس عمیق بکشد. بعد دستور داد ده بار بنشیند و بلند شود و دوباره قلبش را گوش داد. بعد از اینها، ابروهایش درهم رفت فکری کرد و گفت:
‎ـ با یک الکتروکاردیوگرام چطوری؟
‎مرد کوچک شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:
‎ـ نمی‌دانم هرطور خودت می‌دانی و هر طور خودت صلاح می‌دانی
‎دکتر از او الکترو کاردیوگرام گرفت. وقتی امواج روی صفحۀ شطرنجی را جلو چشمش گذاشت با تعجب نگاهی به او انداخت و لبش را آهسته گزید و گفت:
‎ـ عجیب است.
‎ـ چی دکتر؟
‎ـ روی نوار الکترو چیزی دیده نمی‌شود. فقط یک خط است. یک خط صاف. قلبت هیچ موجی نشان نمی‌دهد. درست مثل این است که قلب نداری.
‎مرد کوچک خوشحال شد و پرسید:
‎ـ خوب من چه کار باید بکنم؟
‎دکتر نگاهی به او انداخت و گفت:
‎ـ چند وقت است اینجا هستی؟
‎ـ نمی‌دانم. من وقت را فراموش کرده‌ام. موهای سرم سیاه بود حالا سفید شده.
‎دکتر سوت بلندی کشید و گفت:
‎ـ اوه، پس خیلی وقت است؛ حتماً روزی شانزده هفده ساعت کار می‌کنی. نه؟
‎ـ چرا.
‎ـ خیلی خوب، تو باید استراحت کنی. مال کجا هستی؟ یادم هست می‌‌گفتند مال آن طرف دریاها هستی، اینطور نیست؟
‎ـ چرا، من مال شهری کوچک هستم.
‎ـ بسیار خوب، به نظر من بهتر است همین فردا به شهر کوچک خودت برگردی. تو نمی‌توانی توی شهر بزرگ زندگی کنی.
‎وقتی مردکوچک از در اتاق بیرون می‌رفت دکتر نگاهی به او انداخت و گفت:
‎ـ یادت نرود، مرضت سخت است، مواظب خودت باش.
‎مرد کوچک شانه‌ها را بالا انداخت و در دل با خود گفت:
‎ـ برای مردی که قلب ندارد هیچ مرضی سخت نیست.
‎احساس کرد پشتش درد می‌کند و نفسش بیشتر می‌گیرد و روی پستان چپش بیشتر می‌سوزد. وقتی در اتاق دکتر بسته شد، دکتر به جای خالی او نظری افکند و بعد نوار الکترو را نگاهی کرد و توی سبد زیر میزش انداخت و سرش را به طرز عجیب و معنی‌داری تکان داد.

(۴)
‎روزی که به شهر کوچکش بازگشت، یک روز غم‌انگیز پائیز بود. شاخه‌ها خشک و آسمان گرفته و ابرآلود بود. کلاغ‌ها فریاد می‌زدند و او وقتی از طیاره پیاده شد، تعجب کرد. با یک تاکسی راه افتاد اما هرچه تاکسی جلوتر می‌رفت او وحشت‌زده‌تر می‌شد. در طول راه در تمام مدتی که به طرف شهر کوچکش پرواز می‌کرد، امیدش این بود که به شهر کوچکش بازمی‌گردد. آنجا دوباره قلبش به صدا درمی‌آید. این درد لعنتی و این سوزش بی‌جهت و این نفس تنگی دست از سرش برخواهد داشت. وقتی از خیابانهای روشن شهر می‌گذشت، احساس غم‌انگیزی کرد. جلو یک هتل مجلل ایستاد. شهر کوچک او مرده و به جای آن شهری بزرگ به دنیا آمده بود با خیابانهای بزرگ، با چراغهای بزرگ، با عمارتهای بزرگ. آن وقت یکمرتبه احساس کرد که این شهر بزرگ نقاشی مسخره‌ای از شهر بزرگی است که او سالها در آن زیسته و سپس ترکش گفته است. هیچ خانه‌ای مثل سابق نبود.
‎در دفتر هتل نوشت: اسم: «مرد کوچک» آمده از «شهر بزرگ». مقصد: خیال می‌کرد شهر کوچک و حالا نقاشی مسخره «شهر بزرگ.».
‎نگهبان هتل وقتی این را خواند، نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت:
‎ـ هیچ به سر و ریختش نمی‌آید که دیوانه باشد.
‎تمام شب درد پشتش شدت پیدا کرد. سینه‌اش بیشتر می‌سوخت و بعد احساس کرد که بیخود برگشته است. اما امیدوار بود که صبح وقتی به جستجوی خانه‌اش برمی‌خیزد آن را پیدا کند. لااقل دختر عمویش را ببیند. با او حرف بزند. سر گور پدر و مادر برود.
‎صبح شد. آدرس محله را به یک تاکسی داد. تاکسی برگشت چپ چپ به او نگاه کرد و پرسید:
‎ـ کجا؟
‎مرد نام محله را تکرار کرد. رانندۀ تاکسی پسری جوان بود اما باهوش. گفت:
‎ـ آقا، خیلی وقت است که اینجا نبوده‌اید؟
‎ـ آره...
‎ـ ببخشید. من خیلی جوان هستم و محله‌های قدیمی را نمی‌شناسم. اجازه بدهید از یک نفر بپرسم.
‎جلو پای یک بلیت‌فروش کور پیر ترمز کرد و اسم محله را پرسید. بلیت‌فروش درحالی که عصایش را در یک نقطۀ ناشناس فضا نگه‌داشته بود، گفت:
‎ـ آره، آن محله را سی سال پیش خراب کردند. حالا پارک شده. یک پارک بزرگ. آقا می‌خواهند بروند پارک شهر.
‎راننده سرش را تکان داد و گفت:
‎ـ آها، فهمیدم کجاست. مرسی.
‎و مرد مثل آدمهای خواب‌آلود پیش خود فکر کرد چرا؟ چرا محلۀ قدیمی آنها را خراب کرده‌اند. راستی خانۀ کاهگلی آنها چطور شده است؟ و بعد زیر لب گفت:
‎ـ عجب، پس بنای محبت هم خلل‌پذیر است.
‎وقتی با دربان پارک بزرگ حرف می‌زد، دربان شانه‌هایش را به‌علامت بی اطلاعی بالا انداخت و گفت:
‎ـ والله من درست نمی‌دانم خانۀ شما در کجای این پارک بوده است. ببینید همه جا را درخت‌های کهن و بزرگ پوشانیده.
‎مرد کوچک با عصبانیت کوچکش پرسید:
‎ـ آخر چرا؟ به چه حقی، طبق چه قانونی خانۀ من را خراب کردند؟
‎نگهبان جواب داد:
‎ـ طبق قانون توسعۀ معابر.
‎مرد کوچک سرش را تکان داد وگفت:
‎ـ آها، فهمیدم.
‎بعد به سراغ دخترعمویش رفت. خیلی زحمت کشید تا او را پیدا کرد. آنها در یک خانۀ مجلل زندگی می‌کردند. دخترعمو با او پیر شده بود. لباسهای جلفی پوشیده بود. مثل یک زن شهر بزرگ از او استقبال کرد. دخترها و پسرهایش را به او معرفی کرد. شوهرش مرده بود و مرد کوچک فهمید که دخترعمو یک رانندۀ جوان به جای شوهرش آورده است.
‎وقتی دربارۀ پدر و مادرش از او پرسید، دخترعمو با بی قیدی خندید و گفت:
‎ـ اوه، خدا بیامرزدشان، استخوان‌هایشان هم پوسیده.
‎بعد نشانی گورستان شهر را به او داد.
‎مرد به دیدن گور پدر و مادرش رفت. کنار آنها یک تکه زمین خالی بود. درست به اندازه یک آدم و مردکوچک به فکر فرو رفت.

(۵)
‎شب تاریک و سیاه بود. مثل گربه‌ای از لای میله‌های آهنی پارک شهر به درون خزید. زیرا درهای پارک شهر را سر ساعت شش بسته بودند. از خاطراتش کمک گرفت و جای خانۀ محبت را پیدا کرد. احساس کرد درد پشتش زیاد شده و سینۀ چپش می‌سوزد. بعد احساس کرد که این شهر جای او نیست. مرد کوچک بار دیگر احساس کرد که قلب ندارد. خیابانها همه باز، چراغها همه روشن و چهره‌ها همه بی مهر. یاد آن وقتی افتاد که در شهر کوچک همه یکدیگر را می‌شناختند و مهربانی و نزدیکی و دوستی توی تمام خانه‌ها مثل بوی نان تازه پراکنده بود. نعمت فراوان بود و رزق و روزی ارزان. اما حالا این طور نبود. در شهر بزرگ هیچکس را نمی‌شناخت. مهربانی و دوستی از یاد رفته بود و همۀ شهر در دود و غبار سنگین بی‌مهری غوطه می‌خورد. نه نعمتی بود نه ارزانی. همه چیز گران بود.
‎آهسته فکرهایش را کرد. به این امید برگشته است که قلبش را پیدا کند. شهر کوچک قلب او بود. بعد با خستگی گفت:
‎ـ اوه، این شهر کوچک مثل قلب من بود. قلب یک مرد کوچک. اما حالا این شهر بزرگ شده است. قلب من هم بزرگ شده است. من حالا مرد کوچکی هستم با قلبی که بزرگ شده است. با شهری که نمی‌خواهد دیگر قلب من باشد. آن وقت طنابی را که در جیبش قایم کرده بود بیرون آورد. یک سر آن را به یک شاخه گره زد. حلقه‌ای در این سر طناب ساخت. بالا جست و سر از حلقۀ طناب به در کرد.
‎باد شبانگاهی آهسته آهسته می‌وزید. شهر بزرگ مثل روسپی خسته‌ای کم‌کم خمیازه می‌کشید و به خواب می‌‌رفت.

(۶)
‎در پایین صفحۀ حوادث روزنامۀ بزرگی که در شهر بزرگ منتشر می‌شد، ـ شهر کوچک هیچ وقت روزنامه نداشت و خبرها فقط دهان به دهان می‌گشت ـ این خبر چاپ شده بود:

‎خودکشی در پارک شهر
‎صبح امروز نگهبانان پارک شهر هنگام نظافت خیابانها، در یک خیابان فرعی با جنازۀ مردی که خود را به شاخۀ درختی به دار زده بود روبرو شدند. مرد لباس بسیار مرتبی به تن داشت و صورت آرام و نجیبش نشان می‌داد که از فرط استیصال دست به این کار نزده است. از آنجایی که مرگ مزبور مشکوک به نظر می‌رسید، جنازه برای تشریح به ادارۀ پزشکی قانونی فرستاده شد و پزشک قانونی در آخر وقت امروز اعلام داشت که مردِ درگذشته، به بیماری دردناک بزرگی قلب مبتلا بوده است و به احتمال قریب به یقین چون از درد وحشتناک این بیماری رنج می‌برده برای رهایی از آن، اقدام به خودکشی کرده است. جواز دفن به‌نام مجهول‌الهویه صادر شد


‎تهران، ۱۳۴۶ـ ۱۹۶۷
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان