کد خبر: ۹۵۴۳
تاریخ انتشار: ۰۷ تير ۱۳۹۸ - ۰۰:۲۷-28 June 2019
درباره ی رویکرد حزب کارگر به دین/ ولادیمیر لنین/ترجمه : روزبه امامی
 سخنرانی سورکوف نماینده ی مجلس در دومای دولتی پیرامون بودجه ی شورای کلیسا و همچنین مباحثی که در پی می آید )نتیجه ی بحث های فراکسیون پارلمانی ما حول پیشنویس این سخنرانی(، مساله ای فوق العاده مهم در این زمان خاص به شمار می رود. بی گمان هر آنچه با دین پیوند دارد، 

سوسیال دمکراسی موظف است بدون چون و چرا به این بحث وارد شود و نظر خویش را در مورد دین روشن کند.

سوسیال دمکراسی نقطه نظرات خود را بر پایه ی سوسیالیسم علمی، یعنی مارکسیسم بنا نهاده است و چنانکه مارکس و انگلس به دفعات متذکر شده اند، پایه ی فلسفی مارکسیسم، ماتریالیسم دیالکتیک است که بی کم و کاست، سنّت های تاریخی قرن هجدهم فرانسه و فوئرباخ )نیمه ی اول قرن نوزدهم( در آلمان را از خود کرده است، ماتریالیسمی که بی گمان خداناباور است و تمامی ادیان را قاطعانه دشمن تلقی می کند.



 یادآوری می کنیم که کتاب آنتی دورینگ انگلس که دست نوشته اش را مارکس خوانده بود، دورینگ ماتریالیست و خداناباور را متهم می کرد که در زمینه ی دین و اعتقادات ماتریالیستی، قاطعیت ایدئولوژیک ندارد و نسبت به فلسفه ی دینی اغماض می کند. و نیز یادآوری می کنیم که انگلس در اثر خود درباره ی لودویک فئورباخ، او را مالمت می کرد که مقصودش از مبارزه با "متعالی" است، و الی آخر.

دین، نه نابودی آن، که نوسازی و ساختن دینی جدید و "دین افیون خلق است"]۱ .]این حکم مارکس، پایه ای است که تمامی مفاهیم مارکسیستی مرتبط با دین بر آن استوار شده است. مارکسیسم همواره ادیان مدرن، کلیساها و نهادهای دینی موجود - از هر سنخی که باشند - را به مثابه ی اندام های ارتجاع بورژوایی قلمداد کرده که از استثمار دفاع می کنند و مسموم کردن طبقه کارگر را هدف مساعی خود قرار داده اند.

و با این وجود، انگلس کراراً اقدامات کسانی را که با هدف "چپ تر" و یا "انقالبی تر" جلوه دادن خود از سوسیال دمکرات ها می کوشیدند خداناباوری آشکار را به برنامه ی حزب کارگر بیفزایند و به آن حالت یک اعالن جنگ بر ضد دین ببخشند را محکوم کرده بود. در سال ۱۸۷۴ ،
هنگامی که انگلس از بیانیه ی مشهور پناهندگان کمون، یعنی بالنکیست های گریخته به لندن سخن می گفت، اعلان جنگ جنجالی آنها بر ضد دین را "بالهت" خواند. وی بر آن بود که چنین اعالن جنگی، بهترین راه برای زنده نگاه داشتن تمایالت دینی توده ها و دشوارتر کردن
زوال واقعی دین است. انگلس به بالنکیست ها بانگ می زد که قادر به درک این نیستند که تنها مبارزه ی طبقاتی توده های کارگر می تواند گسترده ترین الیه های پرولتاریا را به سوی پراتیک اجتماعی آگاهانه و انقالبی سوق دهد و در عمل، توده های تحت ستم را از یوغ دین
برهاند و نیز، اعالن جنگ به دین به عنوان وظیفه ی سیاسی حزب کارگر، چیزی جز یک عبارت آنارشیستی نیست. ]۲]

و همچنین در سال ۱۸۷۷ انگلس در کتاب آنتی دورینگ خود با شدّت تمام به کوچکترین مسامحه ی دورینگِ فیلسوف نسبت به ایده آلیسم و دین تاخت و ایضاً با همان حدّت و شدّت، نظریه ی شبه انقالبی دورینگ مبنی بر لزوم ممنوعیت دین در جامعه ی سوسیالیستی را مردود
شمرد. او در نوشته خود آورده است: اعالن چنین جنگی به دین، به معنای آن است که "از خود بیسمارک هم بیسمارک تر" شویم، یعنی حماقت بیسمارک بر ضد روحانیون را تکرار نماییم )لوکولتورکامف یا نبرد مشهور او "برای فرهنگ"(، یعنی مبارزه ای که بیسمارک پس از سال
۱۸۷۰ بر ضد حزب کاتولیک آلمان، حزب "زنتورم" از طریق تحت پیگرد قرار دادن کاتولیک گرایی به راه انداخت.

بیسمارک با دسته بندی انسان ها بر اساس دین به جای دسته بندی آنها بر اساس مواضع سیاسی، کاری بجز تقویت االهیات ستیزه جوی کاتولیک ها و ضربه زدن به فرهنگ واقعی نکرد. وی باعث شد که کانون توجّه پاره ای از کارگران و عناصر دمکرات از وظایف بنیادی مبارزه ی
طبقاتی و انقالبی به سَمت سطحی ترین دروغپردازی های بورژوامابانه ضد دینی )آنتی کلریکالیسم( منحرف گردد. انگلس، دورینگ را مالمت می کرد که با سوپرانقالبی جا زدن خود، قصد دارد حماقت بیسمارک را تکرار کند. او از حزب خواست که به جای گام نهادن در
ماجرای یک جنگ سیاسی بر ضد دین، به کار صبورانه ی تشکیالتی و تربیتی پرولتاریا روی آورد که این خود اضمحالل دین را در پی خواهد داشت. ]۳ ]

گویی این رهنمود انگلس با گوشت و خون سوسیال دمکراسی آلمان درآمیخته است که به عنوان نمونه، خواهان قانونی شدن فرقه ی عیسویان و پذیرش آن در آلمان شد و نسخ کلیه ی مقررات پلیسی بر ضد این یا آن دین را طلب نمود.

تاکتیک سیاسی سوسیال دمکراسی در زمینه ی دین از نظریه ی مشهوری برخاسته که در برنامه ی ارفورت )۱۸۹۱ )آمده است:"دین یک امر خصوصی است". این تاکتیک که منبعد به یک چیز عادی و پیش پا افتاده بدل شده، موجب تحریف مارکسیسم از سوی اپورتونیست ها گردید و یک تعالی معکوس، یعنی حرکت به سوی اپورتونیسم را رقم زد. پاره ای از افراد به کار تاویل و تفسیر اصول برنامه ی ارفورت روی آوردند و چنین ادعا کردند که گویا برای ما سوسیال دمکرات ها و حزب ما، دین یک امر خصوصی به حساب می آید.

پس از سال ۱۸۹۰ این باور در انگلس دمیده شد که ضروری است بدون مجادله ی آشکار، به شکل مثبت و غیرجدلی و در عین حال قاطعانه در مقابل این نظریه ی اپورتونیستی قد عَلم کند. همینطور هم شد و او طی اظهارنظری، عمداً بر این نکته انگشت نهاد و اعالم کرد که گرچه سوسیال دمکراسی دین را امری خصوصی نسبت به دولت ارزیابی می کند، اما معنایش این نیست که دین را نسبت به خودِ سوسیال دمکراسی، نسبت به مارکسیسم و نسبت به حزب کارگر نیز امری خصوصی می انگارد.

این، آن قسمت بیرونی از تاریخچه ی اظهارنظرهای مارکس و انگلس در باب دین است. برای اشخاصی که برداشتی سطحی از مارکسیسم دارند و افرادی که نمی خواهند یا نمی توانند بیاندیشند، این تاریخچه شکل یک کالف سر در گم انباشته از تضادها و تردیدهای بی معنای
مارکسیستی را دارد. نوعی معجون هفت جوش که از سویی "قاطعانه" از خداناباوری دم می زند و از سوی دیگر، به "مصالحه" در زمینه ی دین می اندیشد. نوسانی "عاری از پرنسیپ" میان جنگ انقالبی با خدا و در عین حال، خواست بزدالنه ی قرار گرفتن در کنار کارگران دیندار و
ترس از جریحه دار کردن احساسات دینی آنها و قس علی هذا. در نگاشته های عبارت پردازان آنارشیست می توان کثیری از این نوع ادعانامه ها را بر ضد مارکسیسم انقالبی یافت.

اما اگر کسی قادر باشد به شکل کامال جدّی با مارکسیسم روبرو شود و درباره ی اصول فلسفی و تجربه ی سوسیال دمکراسی بین المللی اندیشه کند، به آسانی درمی یابد که تاکتیک مارکسیسم در این عرصه، کامالً سنجیده و زایده ی تفکر دقیق مارکس و انگلس در مورد شیوه ی صحیح رویارویی با دین است. آنچه که تازه کاران یا نادان ها "نوسان" می نامند، در حقیقت چیزی به جز نتیجه ی مستقیم و گریزناپذیر اِعمال ماتریالیسم دیالکتیک بر معضل دین نیست. تاکتیکی خواندن "میانه روی" ادعایی مارکسیسم نسبت به دین خطایی فاحش است، همانسان که "ترس از جریحه دار کردن احساسات کارگران" و غیره نیز سوء برداشتی عظیم در این باره به شمار می رود. بعکس، خط مشی سیاسی مارکسیسم به شکل جدایی ناپذیری با اصول فلسفی آن درآمیخته است.

مارکسیسم، ماتریالیستی است و در این مقام، هم دشمن آشتی ناپذیر دین است و هم با دایره المعارف نویسان قرن هجدهم یا همان ماتریالیسم فویرباخ درمی پیچد و این نکته ای است که کتمان پذیر نیست. اما ماتریالیسم دیالکتیک مارکس و انگلس از دایره المعارف نویسان و فویرباخ فراتر می رود و فلسفه ی دیالکتیک را بر تاریخ اِعمال می کند و در عرصه ی علوم اجتماعی به کار می بندد.

ما وظیفه داریم به مصاف دین برویم و این الفبای هر نوع ماتریالیسم و در نتیجه مارکسیسم است، اما مارکسیسم، ماتریالیسمی نیست که به الفبا بسنده کند. مارکسیسم به جلو گام برمی دارد و برآن است که باید راه مبارزه با دین را نیز آموخت. بنابراین، برای تضمین این آموختار، باید به شکل ماتریالیستی سرچشمه ی ایمان دینی و دین توده ها را توضیح داد.

به نظر ما نباید مبارزه بر ضد دین را به خطابه های ایدئولوژیک انتزاعی محدود کرد و به آنفروکاست. این مبارزه باید با پراتیک عینی حرکت طبقاتی که نابودی ریشه های اجتماعی دین را هدف گرفته، درآمیزد.

چگونه می توان توضیح داد که دین هنوز در میان قشر های عقب مانده ی پرولتاریای شهرها، در میان الیه های وسیع نیمه پرولتر و در میان توده ی دهقانان به حیات خود ادامه می دهد؟ پاسخ یک بورژوای ترقی خواه، رادیکال و یا ماتریالیسم بورژوایی این است که مردم نادان هستند و از آن چنین نتیجه می گیرد: سرنگون باد دین، زنده باد خداناباوری، ضمن آنکه ترویج خداناباوری را وظیفه ی اصلی سوسیال دمکراسی قلمداد می کند.

 مارکسیست ها اما پاسخ می دهند، خیر، این نادرست است! نظریه ای که تحوّل فرهنگی را با تکیه بر خویش ممکن می شمارد، ترجمان عقیده ای سطحی و عمیقاً بورژوایی است. این فکر از توضیح ریشه های دین به طور کامل ناتوان است و به شیوه ای ایده آلیستی با آن روبرو می شود. به نظر ما این ریشه ها در کشورهای سرمایه داری کنونی بیش از هر عامل دیگری اجتماعی هستند.

وضعیت اجتماعی نابسامان توده های کارگر، ناتوانی کامل و مشهود آنها در برابر قدرت کور سرمایه داری که هر روز و هر ساعت هزار بار بیشتر از حوادث دورازانتظار همچون جنگ و زمین لرزه و غیره موجب درد و رنج طاقت فرسا و عذاب وحشیانه ی کارگران ساده و بی ادعا می
شود، آن نقطه ای است که در آنجا باید به جستجوی عمیق ترین ریشه های دین رفت. "ترس، خدایان را آفرید"، ترس از قدرت کور سرمایه. کور بدان سبب که توده های خلق قادر به پیش بینی حرکات سرمایه نیستند و هر لحظه از زندگی آنها به عنوان پرولتر یا صاحبکار
"تصادفی" روبروست، خطری که آنان را کوچک با خطر فالکت "ناگهانی"، "غیرمنتظره" و به سوی نابودی می کشاند و به گدا، انسان تنزل یافته و روسپی بدل می کند، انسان هایی که باید از گرسنگی جان دهند. اینها ریشه های امروزی دین هستند و اگر یک ماتریالیست نخواهد ماتریالیستی بدوی باقی بماند، باید قبل از هر چیز و به باالترین درجه به این ریشه ها توجه کند.

هیچ کتاب آموزشی قادر نیست دین را از وجود کسانی بزداید که در زندان نظام سرمایه داری اسیر نادانی گشته اند و در بند نیروهای نابودگر و کور سرمایه داری گرفتار آمده اند، مگر آنکه آن توده ها بیاموزند که به شکل سازمان یافته، برنامه ریزی شده و آگاهانه بر ضد سلطه ی
سرمایه در همه ی اشکال آن به پا خیزند.

آیا این بدان معناست که نگاشته های آموزشی بر ضد دین زیان آور یا زائد هستند؟ خیر، ما چنین تصوری نداریم، اما بر این باوریم که ترویج خداناباوری از سوی سوسیال دمکراسی باید تابع وظیفه ی اصلی آن، یعنی تابع توسعه ی مبارزه ی طبقاتی توده های استثمار شونده بر ضد
استثمارگران باشد.

شاید فردی که در مورد بنیان های ماتریالیسم دیالکتیک یعنی فلسفه ی مارکس و انگلس نیاندیشیده، معنای این تز را درنیابد )یا دستکم یکباره درنیابد( و اعتراض کند که چرا، چگونه؟

معنای این سخن آن است که تبلیغ و ترویج ایدئولوژیک و اشاعه ی پاره ای از افکار و مبارزه با دشمن فرهنگ و پیشرفت )یعنی دین( که از هزاران سال پیش سلطه ی خود را حفظ کرده، باید تابع مبارزه ی طبقاتی، یعنی مبارزه برای پیشبرد اهداف عملی و مشخص در عرصه های اقتصادی و سیاسی باشد.

این اعتراض از جمله ی اعتراضاتی است که دائماً بر ضد مارکسیسم شنیده می شود و نشانه ی عدم درک کامل دیالکتیک مارکسیستی است. تضادی که ذهنِ بانیانِ این اعتراض را به خود مشغول کرده، یک تضاد زنده و برآمده از واقعیتِ زنده است، یعنی یک تضاد دیالکتیکی، غیرشفاهی و غیرساختگی.

کشیدن مرزی مطلق و غیر قابل عبور میان تبلیغ و ترویج خداناباوری از حیث نظری )یعنی تخریب باورهای دینی بخش هایی از کارگران( از سویی و موفقیت، پیشرفت در زمینه ی مبارزه ی طبقاتی همان اقشار از سوی دیگر، برخوردی غیردیالکتیکی است، برخوردی که یک مرز متغیر و نسبی را به مرزی ثابت بدل می کند. چنین عملی برابر است با گسستن زوری پیوندی که به
شکل ناگسستنی به واقعیت زنده متصل است.

مثالی بزنیم: پرولتاریای یک منطقه یا یک شاخه از صنعت را در نظر آورید که از پاره ای سوسیال دمکرات های کامالً آگاه و البته خداناباور و همچنین تعدادی کارگر بسیار عقب مانده تشکیل شده که هنوز وابستگی هایی به دهقانان دارند و ضمن اعتقاد به خدا، به کلیسا می روند و حتی تحت تاثیر مستقیم کشیش محل، مایل به تاسیس یک انجمن کارگری مسیحی هستند. همچنین فرض کنیم که مبارزه ی اقتصادی در این محل به وقوع یک اعتصاب منجر شده است.

 در چنین وضعیتی، یک مارکسیست لزوماً باید پیروزی اعتصاب مذکور را در صدر خواسته هایش قرار دهد و بی کم و کاست از بروز اختالف و چند دستگی در میان کارگران خداناباور و کارگران مسیحی جلوگیری کند، یعنی با این انشعاب و انشقاق به مخالفت برخیزد. در چنین اوضاع و احوالی، ترویج خداناباوری می تواند بی فایده بلکه زیان آور باشد. نه به آن دلیلی که ساده لوحان می پندارند و می گویند که نباید قشرهای عقب مانده را ترساند و رای ایشان را در انتخابات از دست داد و غیره، بلکه برای تضمین توسعه ی واقعی مبارزه ی طبقاتی که در جامعه ی سرمایه داری مدرن، صد بار بهتر از خطابه های خداستیزانه، کارگران مسیحی را به سوی سوسیال دمکراسی و خداناباوری رهنمون می کند. در چنین زمانی و در چنین شرایطی، فردی که خداناباوری را در میان کارگران اعتصابی تبلیغ کند، 

در واقع به نفع پاپ - همه ی پاپ ها - کار کرده است که بزرگترین آرزویشان ایجاد دودستگی بین کارگران اعتصاب کننده بر اساس خداباوری و خداناباوری، به جای اعتصاب کننده در مقابل مخالف اعتصاب است. فرد آنارشیستی که در این موقعیت پرچم جنگ تمام عیار با خدا را باال می برد، )در این مورد همچون در دیگر مواردی که همواره عمأل به بورژوازی خدمت می کند(، به همدست پاپ و بورژوازی تبدیل می شود.

چنانکه گذشت، یک مارکسیست باید ماتریالیست باشد، یعنی دشمن دین، اما ماتریالیستی که دیالکتیک راهبر او در مبارزه با دین است، نه مبارزه ای صوری، نه بر زمینه ای انتزاعی و صرفاً نظری تبلیغات همواره یکسان، بلکه از منظر عینی، یعنی در عرصه ی مبارزه ی طبقاتی واقعاً جاری که توده ها را بیشتر و بهتر از هر نوع برخورد دیگری تربیت می کند. یک مارکسیست باید بلد باشد چگونه یک وضعیت عینی را در تمامیت آن بسنجد. او همواره باید مرز میان آنارشیسم و اپورتونیسم )این مرز نسبی، انعطاف پذیر و متغیر است، اما وجود دارد( را شناسایی کند و نه به وادی "انقالبی گری" انتزاعی، شفاهی و در عمل میان تهی آنارشیستی درافتد و نه به ورطه ی فیلیستن گرایی و اپورتونیسم خرده بورژوایی و یا روشنفکر لیبرالی سقوط کند که از مبارزه بر ضد دین هراس دارد و تکلیف خود را در این زمینه از یاد برده است. شیوه ی نادرستی که با ایمان به خدا کنار می آید و منبع الهامش در این زمینه، نه نیاز های مبارزه ی طبقاتی، بلکه حساب و کتاب های حقیر و بی مقداری نظیر این است که نباید بگونه ای سخن گفت که کسی برنجد، یا چیزی نفی شود و یا کسی بیمناک گردد. نکاتی که در این ضرب المثل عاقالنه منعکس شده که "زندگی کن و به دیگران نیز اجازه ی زندگی بده" و غیره.

از این منظر است که باید به تمامی مسائل خاص مرتبط با رویکرد سوسیال دمکراسی به دین نگریست. به عنوان نمونه، اغلب می پرسند که آیا می توان یک کشیش را به عضویت حزب سوسیال دمکرات پذیرفت؟ به این پرسش معموال بدون کوچکترین تردیدی پاسخ مثبت داده می شود و مورد احزاب سوسیال دمکرات اروپایی مثال زده می شود. اما وضعیت سوسیال دمکراسی در اروپای غربی صرفاً ناشی از اِعمال تئوری های مارکسیستی بر جنبش کارگری آن دیار نمی باشد و در شرایط تاریخی خاص آن - که روسیه از آن محروم بوده - نیز ریشه دارد، )ذیالً درباره ی این شرایط سخن خواهیم گفت(، بگونه ای که ارائه ی پاسخ مثبت در این زمینه به شکل مطلق نادرست می نماید. 

بلی، به نظر ما نمی توان در این باره بدون در نظر گرفتن شرایط خاص، حکم کلی صادر کرد و ادعا نمود که کشیش ها نمی توانند به عضویت حزب درآیند، همانگونه که مطلق گرایی در پاسخ عکس نیز پذیرفتنی نیست. اگر کشیشی نزد ما بیاید و به شکل آگاهانه دوشادوش
ما مبارزه کند و بدون اعتراض به برنامه ی حزب از عهده ی انجام وظایف حزبی خود برآید، ما می توانیم او را در صفوف سوسیال دمکراسی بپذیریم، زیرا در این شرایط، تضاد بین روح و موازین برنامه ی حزب ما با معتقدات دینی کشیش مذکور است و این مشکل شخص اوست، نه
مشکل ما. و اما راجع به وارسی اعتقادات اعضاء حزب به منظور اطمینان از عدم تناقض بین نظرات ایشان و برنامه ی حزب، باید بگوییم که چنین وارسی یی از سوی یک سازمان سیاسی قابل انجام نیست. اما روشن است که چنین موردی حتی در اروپا نیز یک استثناء نادر به شمار می رود و در روسیه به طریق اولی غیرمحتمل است. به عنوان مثال اگر کشیشی به حزب سوسیال دمکرات
بپیوندد و تقریبا همه ی فعالیت های درون حزبی خود را به ترویج فعاالنه مفاهیم دینی اختصاص دهد، حزب موظف است به عضویت وی خاتمه دهد.

ما نه تنها باید تمامی کارگرانی را که هنوز به خدا اعتقاد دارند در حزب سوسیال دمکرات بپذیریم، بلکه باید برای جلب آنها به حزب کوشش نماییم. ما با کوچکترین اهانت به معتقدات دینی کارگران به طور کامل مخالف هستیم، اما با جلب آنها به حزب، ایشان را با روحیه ی برنامه
ی حزب خود بار می آوریم، نه با روحیه ی تقابل و مخالفت با آن. آزادی عقیده در درون حزب ما به رسمیّت شناخته شده است، اما این آزادی حد و مرزی دارد و حد آن، گرایشات فکری آزاد است. ما مجبور نیستیم دست در دست تبلیغ کنندگان فعال نقطه نظراتی بگذاریم که افکارشان ازسوی اکثریت اعضاء حزب مردود شناخته شده است.

یک مثال دیگر: آیا به همین ترتیب و در هر شرایطی می توان اعضاء حزب سوسیال دمکرات را به جرم آنکه می گویند: "سوسیالیسم دین من است" و دیدگاه های منطبق بر این نظر را ترویج می کنند، محکوم کرد؟ خیر، گرچه تفاوت چنین سخنی با موضع مارکسیستی در این زمینه )و
در نتیجه با سوسیالیسم( قابل تردید نیست، اما اهمیت این اختالف و ارزش آن نسبی است و بسته به شرایط مختلف تغییر می کند. اگر یک مُبلغ سیاسی و یا فردی که برای توده های کارگر سخن می گوید، این شیوه ی ادای مطلب را با هدف آسان کردن فهم منظور خود برای مخاطبان بکار گیرد و یا در بدو ورود به موضوع از این عبارت استفاده نماید، یا با هدف فهماندن نظراتش از
واژه های واضح تری برای توده های فاقدِ شناخت بهره جوید، چنین شیوه ی سخن گفتنی قابل
پذیرش می شود.

 اگر نویسنده ای بخواهد راجع به "خدا سازی" یا "سوسیالیسم سازنده ی خدا" )آنگونه که لوناچارسکی و امثالهم به آن مشغولند( موعظه نماید، این روش راه به جایی نمی برد و پذیرفتنی نیست. همانقدر که انتقاد به یک مبلغ سیاسی از بابت بکار بردن این شیوه ی بیان
نادرست یا حتی نقض بیجای آزادی تبلیغ، نقض آزادی روش "آموزشی" وی به شمار می رود، همانقدر هم محکومیت نویسنده خداساز توسط حزب الزم و الزامی است. تز "سوسیالیسم یک دین است" برای برخی حالت گذار از دین به سوسیالیسم را دارد و برای برخی دیگر، حالت گذار از سوسیالیسم به دین.

اکنون به سراغ شرایطی برویم که در غرب به برداشت اپورتونیستی از تز"سوسیالیسم یک امر خصوصی است" منجر شده است. روشن است که در اینجا ما با تاثیر عوامل کلی یی روبرو هستیم که موجد اپورتونیسم به شکل کلی است، نظیر قربانی کردن منافع بنیادی جنبش کارگری در پای امتیازات موقتی.

حزب پرولتاریا خواستار آن است که دولت، دین را امری خصوصی اعلام نماید، بی آنکه حتی لحظه ای امر مبارزه با افیون خلق و مبارزه با خرافات و غیره را امری خصوصی بپندارد. اپورتونیست ها شکل موضوع را تغییر می دهند تا در نتیجه ی آن چنین القاء شود که گویا
سوسیال دمکراسی دین را یک امر خصوصی تلقی می کند! اما گذشته از تغییر شکل های اپورتونیستیِ معمول )که به هیچ وجه در مباحث گروه پارلمانی ما پیرامون دین از آنها رمزگشایی نشده(، شرایط تاریخی ویژه ای نیز پدید آمده است که به بی تفاوتی افراطی سوسیال
دمکراسی اروپایی - اگر استفاده از چنین اصطالحی مجاز باشد - نسبت به مساله ی دین در این زمان منجر شده است. این شرایط بر دو قِسم است: در وحله ی اول باید به یاد آورد که مبارزه با دین وظیفه ی تاریخی بورژوازی انقالبی بوده است و همچنین وظیفه ی دمکراسی بورژوایی در دوره ی انقالب هایش در غرب، )یا در زمان حمله به فئودالیسم و عملکرد های قرون وسطایی آن(. بورژوازی، بخش اعظم این وظیفه را به انجام رسانده است )یا سعی بر انجام آن دارد(. خواه در فرانسه و خواه در آلمان، یک سنّت مبارزه ی بورژوایی بر ضد دین پدید آمده که دیرزمانی قبل از سوسیالیسم، توسط دایره المعارف نویسان و فوئرباخ به کار گرفته می شد.

در روسیه، همانگونه که شرایط انقالب بورژوا دمکراتیک ما طلب می کند، وظیفه ی مبارزه با دین نیز تقریباً به طور کامل بر دوش طبقه ی کارگر قرار گرفته است. بر خالف پندار بافی هایصد-سیاه" یا صد-سیاه کادت های وخی(، دمکراسی خرده نئوکادتی ها )در نشریه ی " بورژوایی )پوپولیستی( ما در مقایسه با اروپایی ها، کار اضافه ای در این زمینه انجام نداده، بلکه کم کاری نیز کرده است. ]۴ ]

از سوی دیگر، سنّت مبارزه ی بورژوایی بر ضد دین در اروپا به پیدایش یک برداشت خاص بورژوایی از این انحراف یا مبارزه از سوی آنارشیسم انجامیده است که همانگونه که مارکسیست ها از بسی پیش تر و به دفعات توضیح داده بودند، برغم "خشم" گینانه ترین حمالت بر ضد
بورژوازی، همچنان در چنبر برداشتی بورژوایی از جهان باقی می ماند. آنارشیست ها و بالنکیست های کشورهای التینی، ماست و امثالهم در آلمان )که تصادفا جزو شاگردان دورینگ بوده( و آنارشیست های سال های ۱۸۸۰ و سال های بعد از آن در اتریش، عبارت پردازی انقالبی بر ضد دین را به اوج رساندند. با چنین افراطی در این زمینه، تعجبی نداشت که سوسیال دمکرات های اروپایی دچار تفریط شوند که به بی تفاوتی کنونی آنها نسبت به دین منجر شده است. چنین واکنشی قابل درک و تا حدی موجه است، اما ما سوسیال دمکرات های روسی نباید شرایط تاریخی خاص غرب را از یاد ببریم.

در وحله ی دوم، پس از آنکه انقالب های بورژواییِ- ملّی در غرب پایان گرفت و آزادی های دینی بیش و کم کاملی در آن خطه استقرار یافت، مساله ی مبارزه ی دمکراتیک بر ضد دین نیز به درجه دوم اهمیت از حیث تاریخی فروکاسته شد و این مبارزه جای خود را به مبارزه ی
دمکراسی های بورژوایی بر ضد سوسیالیسم داد، تا آنجا که دولت های بورژوایی با هدف منحرف کردن ذهن توده ها از سوسیالیسم، یک "جهاد" شبه لیبرالی بر ضد کلریکالیسم به راه انداختند. از آن پس بود که "کولتورکامف" در آلمان و ضد کلریکالیسم جمهوری خواهان بورژوا در
فرانسه خط و خالی مشابه یافتند.

آنچه موجب "بی تفاوتی" فعلی سوسیال دمکرات های اروپایی نسبت به دین شده، همین ضدیت با کلریکالیسم از زوایه ی بورژوایی است که بمثابه ی ابزاری برای منحرف کردن ذهن توده های کارگر از سوسیالیسم، قبالً به سراغ آنها رفته بود و زمینه ساز بی تفاوتی فعلی ایشان گردید. در این مورد هم موضوع قابل درک است و موجه، زیرا سوسیال دمکرات ها می باید در مقابل این پدیده ی بورژوایی و بیسمارکی، به طور دقیق بر لزوم تبعیت مبارزه ی ضددینی از مبارزه برای سوسیالیسم تاکید می کردند.

در روسیه، وضعیت کامالً متفاوت است. پرولتاریا پیشوای انقالب بورژوا دمکراتیک ماست. حزب او نیز باید رهبر مبارزه ی ایدئولوژیک بر ضد کلیه ی اَعمال قرون وسطایی از آن جمله دین کهن دولتی و تمامی اقداماتی باشد که با هدف نوسازی دین و یا ایجاد پایه ای نوین و متفاوت برای
آن صورت می پذیرد.

به این سبب بود که انگلس با نقدی نسبتاً مالیم به تصحیح آراء اپورتونیستی سوسیال دمکرات های آلمانی پرداخت که به جای آنچه حزب خواسته بود - یعنی اینکه دولت دین را یک امر خصوصی اعالم نماید - خواستار خصوصی انگاشته شدن دین نسبت به سوسیال دمکرات ها و حزب سوسیال دمکرات شده بودند. در نتیجه، انگلس حق می داشت اگر صد بار شدیدتر نسبت به تحریفی مشابه از سوی اپورتونیست های روسی واکنش نشان می داد.

فراکسیون ما با اعالم این مطلب از پشت تریبون مجلس که "دین افیون خلق است"، کار بسیار صحیحی انجام داد و بدینسان، سابقه ای برای اظهارنظر های بعدی سوسیال دمکرات های روسی درباره ی دین فراهم آورده است. آیا فراکسیون ما باید گامی فراتر می نهاد و به بسط باورهای ما در مورد دین می پرداخت؟ به نظر ما خیر، زیرا چنین عملی حزب پرولتاریا را به زیاده روی در
مبارزه با دین می کشاند و مرزبندی بین خط مشی بورژوایی و خط مشی سوسیالیستی در عرصه ی مبارزه با دین را پاک می کرد.

اولین وظیفه ای که سوسیال دمکراسی در دومای صد-سیاه بر عهده داشت، اکنون با افتخار انجام گرفته است. دومین وظیفه اش که شاید برای سوسیال دمکراسی مهمتر نیز بود، عبارت بود از توضیح نقش طبقاتی کلیسا و روحانیت به عنوان مدافعان دولت صد-سیاه و بورژوازی در مبارزه آنها بر ضد طبقه ی کارگر، که این نیز با افتخار به ثمر رسید.

یقیناً سخنان بیان نشده ی بسیاری در این زمینه وجود دارد که سوسیال دمکرات ها در اظهارنظر های آتی خود به زبان خواهند آورد و سخنرانی رفیق سورکوف را کامل خواهند کرد، اما آنقدر هست که نطق سورکوف عالی بود و پخش آن توسط سازمان های حزبی، مستقیماً وظیفه ی ماست.

سومین وظیفه اما انگشت نهادن بر معنای حقیقی تز "دین یک امر خصوصی" بود، موضوعی که تا این حد مورد تحریف اپورتونیست های آلمانی واقع شده است. با کمال تاسف رفیق سورکوف در این باره چیزی به زبان نیاورد. تاسف ما هنگامی بیشتر می شود که به یاد آوریم که فراکسیون پارلمانی ما در فعالیت های گذشته ی خود در مجلس، خطای رفیق بلوسف در همین زمینه را نادیده گرفته بود، خطایی که در وقت خود مورد انتقاد نشریه ی "پرولتاری" قرار گرفت. ]۵ ]

واکاوی بحث های درونی گروه پارلمانی ما تردیدی باقی نمی گذارد که گفتگو در مورد خداناباوری باعث غفلت از روشنگری در مورد خصوصی پنداشتن دین شده است. ما کل خطای فراکسیون پارلمانی را به گردن رفیق سورکف نمی اندازیم، بلکه بعکس، صادقانه می پذیریم که
این خطای کل حزب بوده که به قدر کفایت، سوسیال دمکرات ها را از بُرد و تاثیر نقطه نظر انگلس در تقابل با اپورتونیست های آلمانی آگاه نکرده است. بررسی بحث های مطروحه در گروه پارلمانی ما ثابت می کند که خطای مذکور نه به دلیل عدم توجه به مکتب مارکس، بلکه نتیجه ی عدم درک موضوع از سوی این رفقا بوده است. ما اطمینان داریم که این خطا در اظهارنظر هایآینده ی گروه پارلمانی جبران خواهد شد.

لازم به تاکید است که سخنرانی رفیق سورکف در مجموع عالی بود و متن آن باید در میان تمام سازمان های حزبی پخش شود. بحث پیرامون این سخنرانی در گروه پارلمانی نشان داد که رفقای ما به شکلی مجدانه به تکالیف سوسیال دمکراتیک خود عمل می کنند.

به منظور نزدیک کردن فراکسیون پارلمانی به حزب و برای آنکه حزب بداند که فراکسیون ما در درون خود چه کار دشواری را به منظور تضمین وحدت ایدئولوژیک حزب و گروه پارلمانی اش به پیش می برد، باید امیدوار باشیم که صورتجلسات مباحث مطروحه در فراکسیون پارلمانی
بیش از آنچه تاکنون در مطبوعات حزبی انعکاس یافته، منتشر شود.

و. ای. لنین، ۱۹۰۹

ترجمه از کلیات آثار لنین به زبان فرانسوی، انتشارات پروگرس، مسکو ۱۹۷۳ جلد ۱۵ . این
مقاله برای نخستین بار در نشریه ی "پرولتاری"، شماره ی ۴۵ مورخ ۱۳ مه ۱۹۰۹ چاپ شده
است.

پی نوشت:
۱ -کارل مارکس، ادای سهم در نقد فلسفه ی حق هگل، )مقدمه(.

۲ -فردریک انگلس، "برنامه ی مهاجران بالنکیست کمون".

۳ -مراجعه شود به فردریک انگلس، مقدمه ی "جنگ داخلی در فرانسه".

۴" -وخی."، ژالونز، منظومه ای بود که از سپتامبر سال ۱۹۰۹ به این سو توسط کادت ها
در مسکو چاپ می شد و مقاالتی از بردیائف، بولگاکف، استرووه، هرشنسون و دیگر
نمایندگان بورژوازی لیبرال را در خود جای می داد. نویسندگان مذکور در مقاالتی که به
روشنفکران روسیه می پرداخت، سعی در بی اعتبار کردن سنّت های دمکراتیک انقالبی در
جنبش رهایی بخش خلق روسیه نظیر آنچه بیلینسکی، چرنیشوسکی، دوبرولیوبوف، پیسارف
پایه گذاری کردند، می نمودند. آنها جنبش انقالبی ۱۹۰۵ را به سُخره می گرفتند و از دولت
تزاری از بابت نجات بورژوازی از "خشم مردم به کمک سرنیزه و زندان" تشکر می کردند.
لنین در مقاله ای به نام "درباره ی وخی" یک تجزیه و تحلیل انتقادی به انضمام یک داوری
سیاسی در مورد نشریه ی کادت های صد-سیاه نوشت. رجوع شود به کلیات آثار لنین به
زبان روسی، چاپ چهارم، جلد ۱۶ ،ص. ۱۰۶ تا ۱۱۴.

۵ -حرکت بلوسف نماینده ی مجلس دوما این بود که در بحث بودجه ی شورای کلیسا در
جلسه ی سوم دوما در تاریخ ۲۲ مارس )۴ آوریل( ۱۹۰۸ پیشنهادی مبنی بر خروج موضوع از
دستور کار جلسه ارائه کرد و بدین ترتیب، دین را به عنوان "امر خصوصی هر فرد" به
رسمیّت شناخت. ضعف این فورمول در سرمقاله ی نشریه ی پرولتاری شماره ی ۲۸ ،مورخ ۲
)۱۵ )آوریل ۱۹۰۸ مورد انتقاد قرار گرفته است.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان