کد خبر: ۹۵۱۵
تاریخ انتشار: ۰۶ تير ۱۳۹۸ - ۰۲:۲۸-27 June 2019
قطار زخمی شهرت/
باید بعضی ها یادشان مانده باشد که در دهه ۶۰ و حتی دهه ۷۰ یکی از تفریحات محبوب نوجوانان محلات حاشیه خط آهن ، از فلاح گرفته تا دهات لرستان ، سنگ زدن به قطارها بود . 
راحت و فارغ البال کنار خط آهن می ایستادند تا وقتی قطار مثل یک مار بوآی چاق و خسته به آرامی از برابرشان می گذرد ، آنها آن را زیر باران سنگ هایشان بگیرند . تا جایی که دلشان خنک شود یا سنگ ها تمام شوند . آن سال ها کمتر قطار مسافربری بود که شیشه هایش با طرح های عنکبوتی یا کوبیستی نشکسته باشد. 

دلیلش تخس بودن بچه های حاشیه راه آهن نبود که مسافران بینوا و ترسان فکر می کردند . یا هر دلیل دیگری که به جد و آبائشان و تبارشان برگردد . دلیلش فرصت بود . فرصت زخم زدن به دنیایی که مردمش سوار بر چنان هیولای شکوهمندی به سفری می رفتند لابد پر از شادی و لذت . شادی و لذتی که از آن تخم سگ های پاپتی دریغ شده بود . درست است که مسافران آن قطارها اغلب زائران امام رضا بودند یا بیمارانی که پی دوا و درمان به تهران رفت و شد می کردند یا حتی سربازان و رزمندگانی که برای خدمت به جنوب می رفتند یا خسته و زخمی به مرخصی می آمدند ؛ اما چطور می شد این ها را به آن بچه تخس ها حالی کرد  وقتی که سوار هیولا هستی ؟ و اصلا چه بازی ای لذت بخش تر از هیولا آزاری ؟ هیولایی آنقدر بزرگ که برای هر سنگ انداز ناشی هم شادی به هدف زدن را به ارمغان می آورد ،  بی هراس از خشمش حتی اگر مماس باشی با آن ! 

این روزها دیگر بچه ها به قطارها سنگ نمی زنند . اما فرهنگ سنگ زدن به رویاها و مقصدهای رویایی نامیراتر از آن است که جا خالی کند . فرقی که کرده این است که این روزها بچه ها و بزرگترها با کامنت و لایک به هیولاها سنگ می زنند . 

جای تزدید نیست که مردم دلزده و خسته از سختی روزگار ، سهل و آسان بر خط و خال و قد و بالا و غنج و دلال و کرشمه و ناز سلبریتی ها شیفته می شوند  . فراتر از هر دانشمند و عالم و سیاستمداری . شاید برای فرهیختگان مایه افسوس و انکار و تسخر باشد ، ولی واقعیتی است چون دیگر واقعیت های این جهان سودازده ، انکارناپذیر . آنچه اندوهبار است در این گوشه از ربع مسکون این است که توده ای که بی هیچ دغدغه و پشیمانی ای همواره  مهیای از یاد بردن هر نامی است که او را به یاد روزهای بی غیرتی اش می اندازد ، به سادگی از یاد برده که این جلوه و برق سلبریتی ها تنها به مدد بوسه بر دست و پای و ... صاحبان قدرت است . خودش را فریب می دهد  که هزینه ساخت فیلم های بی ارزش و سخیف سینمایی و تلویزیونی ، نمایش های  بنجل  تلویزیونی و مسابقات متقلبانه  ورزشی مستقیما از دهان آن ها زده می شود . نمی خواهد باور کند که اگر این وضع باب میل و مطابق طبع حکومت نبود به طرفه العینی چنان سلبریتی نمایان را از صفحه روزگار محو  می کرد که محمدعلی فردین زنده ترینشان باشد .  کیست که بر خود این ننگ را هموار کند که سلبریتی ها مذهب روزگار ما شده اند اگر توده ها را به افیونی نیاز باشد ؟ به قول آن پیرمرد ناشاد آلمانی .

خماری افیون را سرانجام ، پایانی است .  بی مایه گی ای که سلبریتی ها را مطلوب و مفید تا برکشاندشان و به منظر بنشاندشان ، عاقبت کار دستشان می دهد . آنجا که در بلوغ هویتی شان در می یابند چیزی جر هیچ نیستند و در عذاب از تهی مایه بودن  جهد می کنند از پیله به در آیند تا خود را اهل فضل نشان دهند ، یا خرد ، یا هنر . همه بیهوده . مثل این است که باب اسفنجی بخواهد اشعار شکسپیر را دکلمه کند . واکنش تمسخرآلود جماعت سلبریتی پرست به هر آنچه جدای از تصویر توخالیشان است ، در واقع واکنشی غریزی و درکی ناهوشمندانه از این نابجایی است . این جامعه سلبریتی را تنها پشت شیشه ویترین اش می خواهد . به چهره نمودن ، نه به سخن گفتن .

اما پنجه انداختن این روزهای مردم به چهره سلبریتی ها از این توقع خودخواهانه نیز فراتر رفته و به اوجی رسیده است که در آن ماجرای سنگ زدن به قطارها دیده بودیم پیش از این . از نظر من  این خشم مردم از خارج گزینی یا بی حجابی و بی پردگی سلبریتی ها در بلاد خارجی کمتر نشانی از غیرتشان برای ارزش های مقدس انسانی یا دشمنی شان با دورویی و ریاکاری یا دل واپسی های دیگر دارد . ابلهانه است اگر بپنداریم که اینان نمی دانند این سلبریتی ها در خلوت آن کار دیگر می کنند . کما اینکه همه می کنند / می کنیم . این منظره سوار شدن سلبریتی ها بر قطاری به مقصدی رویایی در بهشتی بی گزند  است که خشم توده های کامنت بر کف را به جوش آورده است . این کامنت های خشمالود همان سنگ هایی هستند که آن روز به شیشه قطارها زده می شد . ترجمانی از حسرت عقب ماندن ، گیر کردن ، واماندن در بیغوله های کنار راه سرنوشت ! 

این خشم اکنون به فراغت و به بهانه ای مقدس و بی پادافره نثار سلبریتی های گریزان شده است .  حتی آنان که خود در خارج اند نیز بی نصیب از خرج کردن این خشم نیستند آنگاه که محنت کوچشان را به یاد می آورند . و مقایسه ای ناگزیر . پرخاش به سلبریتی ها همچون سنگ زدن به قطارها  واکنشی روانی به سختی های زندگی خود است . نه کنشی هدفمند به ضد تبعیض و ستم . از هر نوعش که می دانند یا نمی دانند .

آنانی که من را نیک می شناسند نیک نیز می دانند که سلیقه من فرسنگ ها دور از آن است که امثال رامبد جوان را به تماشا بنشینم یا کسی مثل ستاره اسکندری را بشناسم حتی . امروز هم سر آن ندارم که زبان بگشایم به خوارداشت سلبریتی ها یا به تقبیح سلبریتی شکنی . یا سخن بگویم در باب عوامانگی رفتارهای ما ایرانیان . بهانه این نوشته چیزی نیست جز تاکید بر این که این رفتارها با  همه دژخویی های آشکار و پنهانشان  تصویری هستند درست از روزگاری نادرست و تهی از معنا .  معنایی اگر در آن هست ، همان است که  سعدی علیه الرحمه می فرماید : « گاه باشد که کودکی نادان / به غلط بر هدف زند تیری » .

مظفر جهانگیری 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان