کد خبر: ۹۲۶۷
تاریخ انتشار: ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۶:۵۱-14 June 2019
هوشنگ گلشیری در گفت‌وگویی منتشر نشده، خاطرات جالبی مبارزات، کودتای ۲۸مرداد و... عنوان کرده است که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید؛
من در کتاب «جن نامه» غیر مستقیم وضعیت بعد از ۱۳۳۲ را شرح دادم. ما در یک خانواده کارگری بودیم که دو تا اتاق و گاهی اوقات سه اتاق داشت. از محلی به محل دیگر که می‌رفتیم، تعداد اتاق‌ها فرق می‌کرد. در راه مدرسه که می‌آمدیم، بیشتر پابرهنه بودیم یا کمی که بزرگ‌تر شده بودیم، کفش چوبی به اسم کرکاپ می‌پوشیدیم. بیشتر محله‌های بازی اطراف خانه‌ها بود که وقتی چهارده، پانزده ساله شده بودیم، سه میدان فوتبال داشتیم. پس بیشتر وقت ما به بازی می‌گذشت. ویژگی خانه‌های کارگری این بود که همه هم شکل بوده و مثل هم ساخته شده بودند. تفاوت تنعم و فقری وجود نداشت. مادرم در خانه نان می‌پخت و مثلا اگر بچه‌ها و هم بازی‌های جوانی من فرقی نمی‌کرد که از خانه خودشان یا خانه ما باشند هم می‌آمدند نان و شعله هم می‌پخت که جلویشان می‌گذاشتیم. 

وی در بخش دیگری از این گفت‌وگو که چند سال قبل از مرگش با بخش تاریخ شفاهی سازمان اسناد و کتابخانه ملی انجام داده، ادامه می‌دهد: یک سینمایی نزدیک ما بود و پنج ریال می‌دادیم و هفته‌ای یک بار یک فیلم می‌دیدیم. البته اگر پدرم پنج ریال را می‌داد. اگر هم نمی‌داد، پشت دیوار سینما می‌رفتیم، یکی پایین می‌ایستاد و یکی هم روی دوشش سوار می‌شد و فیلم را می‌دید و نصفش را او می‌دید و از بالا تعریف می‌کرد و نصفش را دیگری می‌دید. 

با یک جفت کفشی که خریده می‌شد، شاد بودیم. اگر قبل از سال پاره می‌شد، دیگر راه حلی نبود و‌‌ همان را باید یک جوری می‌پوشیدیم. بدبختی من هم این بود که برادر بزرگم بچه بسیار آرام، عاقل، مودب و منظمی بود که کفش‌هایش تا سال بعد هم می‌ماند ولی مال من اواسط سال پاره می‌شد. این بود که همیشه این در زندگی ما فاجعه‌ای بود مثلا شلوار من هم زود‌تر پاره می‌شد ولی مال او همچنان نو می‌ماند و همیشه توی سر ما می‌زدند که کفشت داغون شده و حق هم داشتند. 

در کودکی اولین بار این صحنه یادم است که در دبستان فرخی نشسته بودیم و یکی گفت که مصدق به حکومت رسید، من اصلاً مصدق را نمی‌شناختم ولی بعد به مصدق تعلق خاطر پیدا کردم و رفتیم به قهوه‌خانه همسایه و صدای لرزان این پیرمرد را می‌شنیدیم. فضا بیشتر سلطه تفکر توده‌ای بود ولی من تعلق خاطری به مصدق داشتم. احتمالاً شاه را هم خیلی دوست داشتیم چون وقتی ما را به تظاهرات می‌بردند، و برمی‌گشتیم خانه، از بس عربده کشیده و زنده باد شاه گفته بودم، گلویم درد می‌کرد. نمی‌دانستیم چطوری این تناقض هم شاه، هم مصدق را حل کنیم!
اولین منظره‌ای که هر کسی از نسل من یادش است، کامیون‌هایی بود که داشتند می‌رفتند و تعدادی بدکاره و لمپن در آن ریخته بودند و زنده باد شاه می‌گفتند. با اینکه ما با بچه‌ها دور هم بازی می‌کردیم، ارتشی‌ها از کامیون‌ها پایین آمدند تا ما را بگیرند، ما هم اصلا نمی‌فهمیدیم جرممان چی است و داشتیم در چمن کشتی می‌گرفتیم و فرار می‌کردیم. 

یادم است وقتی شنیدم که فاطمی را دستگیر کردند و بعد هم کشته شد، با دوستم (الان اسمش یادم نیست) قرار گذاشتیم که خودکشی کنیم، یعنی چنین اندوهی برای ما بود. در تمام عمرم مساله مصدق و جبهه ملی به معنای مصدقی آن نه به معنای بعدهای آن برایم مطرح بود. 
یادم می‌آید اولین دزدی‌ای که کردم، وقتی بود که در دفتر اسناد رسمی کار می‌کردم، مجله‌ای بود که عکس مصدق رویش بود و مجله قدیمی‌ای بود و عکس خیلی زیبایی داشت. من این عکس را پاره کرده و به خانه آوردم و نگه داشتم و هنوز هم دارم. چندین بار که ساواک به خانه ما ریخت و کندوکاو کرد، من اول سراغ این عکس می‌رفتم. فکر می‌کردم به هر حال می‌توانند به جرم این دزدی دست ما را ببرند!

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان