کد خبر: ۹۲۶۲
تاریخ انتشار: ۲۴ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۶:۱۶-14 June 2019
وقتی قرار است از نویسنده‌ی محبوبت بنویسی قطاری از خاطره‌های تلخ و شیرین از کتاب‌های محبوب جلوِ چشم آدم صف می‌کشد و انگار هر کتاب و نویسنده‌ای در این قطار خاطره‌ها می‌خواهد خودش را از صف بیرون بکشد و توی ویترین محبوب‌ترین کتاب و نویسنده قرار دهد.
 از این گذشته محبوب‌ترین نویسنده را اگر وجود داشته باشد به کدام معنا باید محبوب‌ترین بگیریم؟ محبوب‌ترین نویسنده‌ی آدم آیا نویسنده‌ای است که بیشتر کتاب‌هایش را خوانده‌ای یا نویسنده‌ای است که یک کتابش را ده‌ها بار خوانده‌ای یا نویسنده‌ای است که به جایگاهش در تاریخ ادبیات غبطه می‌خوری یا نویسنده‌ای‌ست مثلا پاورقی‌نویس مثل حسینقلی مستعان که تو را معتاد به خواندن کرده است اما امروز حتی نمی‌توانی یکی از داستان‌هایش را از سر تا ته دوباره بخوانی؟ 

هر یک از این معیارها می‌تواند معیاری برای تعریف محبوب‌ترین نویسنده باشد اما وقتی بنا باشد در مورد نویسنده‌ی محبوب‌ات بنویسی دست آخر باید معیاری برای قضاوت اختیار کنی. با این‌همه برای من هیچ‌کدام از این‌ها معیار انتخاب نویسنده‌ی محبوبم نیست. نویسنده‌ی محبوبم در نظر من کسی است که وقتی مهم‌ترین رمانش را دست گرفتم و فصل اول را خواندم کتاب را بستم و آهی از سر شوق کشیدم و در دل گفتم: «ای کاش این رمان را من نوشته بودم!» با خودم گفتم: «ای کاش خواندن این رمان هیچ‌وقت تمام نشود!». 

دردسرتان ندهم، آن رمان مرشد و مارگریتا بود و آن نویسنده میخائیل بولگاکف! من از نوجوانی دچار سندرمی هستم که باعث می‌شود نسبت به هر اثر هنری که محبوب خاص و عام است ناخودآگاه گارد بگیرم و از آن دوری کنم. از همان سال‌های نوجوانی که کتاب خواندن برایم جدی شد همیشه می‌دیدم که مرشد و مارگریتا را توی ویترین هر کتابفروشی در بهترین جا قرار می‌دهند و هر بار که نیم ساعتی را توی کتاب‌فروشی محبوبم با پرسه زدن لای قفسه‌ها می‌گذراندم لااقل یکی دوبار می‌شنیدم که یک مشتری وارد کتاب‌فروشی می‌شود و بی‌مقدمه سراغ این کتاب را از کتاب‌فروش می‌گیرد و بی حرف پیش کتاب را می‌خرد و می‌رود.

 همین گارد من را نسبت به کتاب بیشتر می‌کرد و بیشتر از کتابی که این‌همه محبوب بود دورم می‌کرد. اما دور گردون گشت و چند سال بعد از قضای روزگار ویراستار همان ناشری شدم که مرشد و مارگریتا را چاپ کرده بود یعنی نشر نو! در نشر نو پس از مدتی کاری به من محول شد که به واسطه‌ی آن باید مرشد و مارگریتا را می‌خواندم. 

همین شد که رمان جادویی بولگاکف را دست گرفتم و پس از این‌که یک فصل از رمان را خواندم بر خودم و پیش‌داوری‌های بی‌بنیان خودم لعنت فرستادم که باعث شده خودم را از خواندن آثار نویسنده‌ای با این اهمیت محروم کنم. مرشد و مارگریتا شاید مهم‌ترین و معتبرترین هجویه‌ی ادبی  بر استالینسم باشد که تاکنون نوشته شده است. جادوی بولگاکف در مرشد و مارگریتا در اینست که توانسته سرگذشت خودش را با داستانی از تصلیب عیسی مسیح در عهد جدید و یک داستان فانتزی در باب هبوط شیطان در خیابان‌های مسکو بیامیزد و تصویری استعاری از دوران تسلط استالین بر شوروی بیافریند. 

در هم تنیدن این داستان‌های به غایت ناهمگون با یکدیگر و خلق داستانی پرکشش و منسجم که فانتزی‌اش هرگز گنگ و بی‌قاعده نمی‌شود و از پیکره‌ی اصلی اثر بیرون نمی‌زند، هنر اصلی بولگاکف در خلق مرشد و مارگریتاست که در دیگر آثارش مثل یادداشت‌های یک پژشک جوان و دل سگ نیز نمودی تام و تمام دارد. موضوعِ بیشتر آثار بولگاکف تقلای طبقه‌ی روشنفکر یا همان اینتلجنتسیای روس برای کنار آمدن با شرایط زندگی تحت استبداد استالینی‌ست. 

شرایط روشنفکرانی چون بولگاکف و آخماتووا و پاسترناک در آن دوران چنان تراژیک بود که هر تلاشی برای ترسیم رئالیستی آن تراژدی می‌توانست به ورطه‌ی سانتی‌مانتالیسمی ناگزیر درغلتد. تنها طنز منحصربه‌فرد و سیاه بولگاکف بود که می‌توانست آن شرایط را چنان که واقعا بود ترسیم کند. افسوس که بولگاکف در زمان حیاتش انتشار شاهکار بی‌بدیلش و هیچ یک از آثار مهم دیگرش را به چشم ندید و با تلخکامی و حسرت از دنیا رفت.

علیرضا اکبری

• این نوشته پیش‌تر در شماره‌ی ۱۱۰ هفته‌نامه‌ی #کرگدن منتشر شده است 
 
 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان