کد خبر: ۹۲۲۸
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۲:۵۲-12 June 2019
یادواره های تلخ و شیرین سالیان دانشجویی/
..بخاطر یک دگمه روپوش....پس از دیپلم دبیرستان در دانشگاه هنرهای زیبا در رشته نقاشی قبول شدم و خوشحال و سر حال سال اول را آغاز کردم، استاد نازنین بهجت صدر ،چیره دست در کشیدن نقاشیهای ابستره و مهندس سیحون را از دور می شناختم.
سال اول با خوشی خوبی برگذار شد جز دو رویدادی که موجب اندک شرمساری من شد.نقاشی اول پرتره از نیمرخ پیرمردی خوش سیما بود.

وقتی نوبت به دیدن نقاشی من رسید استاد سیحون با لحنی شوخ پرسید این چیه؟ گفتم استاد پرتره .هه هه ای کردو گفت اینکه کاریکاتوره نه نقاشی و بچه های کلاس شروع به خندیدن کردند ومن سرم را انداختم پایین.

استاد گفت خنده نداره و افزود که همین ویژگی بر قدرت کار افزوده و زد نیم مانسیون و کلاس را ترک کرد.

من با شاگردانیکه بعدها نقاشان بر جسته ای شدن همدوره بودم نیکزاد نجومی،آیدین آغداشلو و رویین پاکباز که سال سوم دانشکده بودند رویداد دیگری که اینبار براستی مرا شرمزده کرد شبی بود که درس معماری داشتیم و پروژه را که راجع به لا بیرنت بود قبلا بدست استاد دادیم و مهندس سیحون،برادران مرجان ،امانت و پرویز تناولی هیئت ژوری بودند وقتی نوبت من رسید استاد سیحون کار مرا بالا برد و پرسید اون چه حیوانیکه کنار درخت ایستاده ومن هم بسادگی گفتم یک خر شاگردها زدن زیر خنده و استادان‌ به لبخندی کفایت گردند.

دکتر سیحون گفت خر چیه این حیوان نام بهتری نداره؟ گفتم چرا الاغ و گفت پس چرا گفتی خر میخواستی شوخ طبعی کنی؟ سرم انداختم پایین وزد یک مانسیون و بقیه سال اول بخوشی گذشت؟ 

امان از سال دوم که سرنوشت تحصیلی مرا بکلی دگر گون کرد. اواسط سال به ناگهان استاد سیحون وارد آتلیه شد و گفت از فردا همگی در اتلیه باید روپوش بلندی بپوشید و روسری بسر ببندید. 

اینجا سالن مد و خود نمایی نیست و روپوشها را از دفتر دانشکده تحویل بگیرید فکر بسیار خوبی بود از گزند رنگ در امان بودیم فردا همگی روپوش خاکستری بد رنگ دگمه دارمان را پوشیدیم و لچک بر سر کشیدیم. وقتی استاد سیحون وارد کلاس شد و همه را بر انداز کرد گفت دگمه هایتان از بالا تا پایین ببندید و تا بمن رسید گفت چرا دگمه آخر را نبسته ای گفتم استاد دامنم تنگ میشود براحتی نمیتوانم راه بروم عصبانی شد و گفت به بند کمی از راه بدر رفتم و گفتم استاد مگر ما بچه کودکستانی هستیم.

با ترشرویی گفت بیا دفتر من ودر را بهم زدو رفت بچها گفتند خوب کردی و هندوانه زیر بغلم گذاشتن .و خریتم گل کردو یکربع دیگر بدفتر ایشان رفتم با خشم مرا نافرمان و بچه نه نه خواند و گفت سه هفته از کلاسها محرومی.منو میگی و خریتم گل کردوگفتم شما هم بسیار مستبدوخودشیفته هستید و من اصلا دیگر به این دانشکده بر نمی گردم با دست بدر اشاره کرد من از دفترش خارج شدم بعد ها خیلی از کرده خود پشیمان شدم مهندس سیحون بسیار مرد شریفی بود و حتی ما را به خانه اش دعوت میکرد و حسرت یک عذر خواهی از او همیشه بر قلبم سنگینی میکند فرصتی که هر گز بدست نیاوردم.گ

رچه استاد گرامی بعد از یکماه پیغام داد که به دانشکده برگردم-.....روز نامه نگاری که هرگز نشدم.-......سال ۵۶ بود زندگی خصوصیم سرو سامانی یافته بود واز خانه داری خسته شده بودم بسرم زد که کنکور بدم چند رشته ازجمله روزنه نگاری را انتخاب کردم اواخر تیر قبولیم را در رشته روزنامه نگاری در روزنامه کیهان دیدم وضع ام بعد از ۱۲ سال ترک تحصیل بد نبود . در تیر و مرداد سفر واجبی در پیش داشتم و زود تر برای نامنویسی به دانشکده رفتم وبه من گفتند سال اولیها حتما باید تا ۲۵ مرداد نامنویسی کنند و این درست زمانی بود که من در سفر باید میبودم.

اصرار فایده ای نداشت و پس ا ز کمی جستجو دریافتم که یکی از بستگانم با دکتر معتمد نژاد آشنایی دارد برایم وقت گرفت و به دفتر ایشان رفتیم و در آنجا دکتر مرزبان و دکترمنصفی هم بودندمشکلم را در میان گذاشتم و پذیرفتن که در شهریور نامنویسی کنم. روز اول مهر در سالن دانشکده برای سخنرانی شادروان دکتر معتمد نژاد جمع شدیم و ایشان پس از خوش آمد گویی ومعرفی برنامه‌های رشته های گوناگون دانشکده در آخر سخنانش نیم نگاهی بمن انداخت و با جدیت تمام گفت در این دانشکده همه دانشجویان برابر هستند و بر پایه شایستگی و کوشش خود موفق خواهند شد.و دو زاریم زود افتاد و تشویق منفی را قاپیدم و در طول ۴ سال بهترین نمرات را گرفتم.......

...محیط دانشکده بسیار دوستانه و آزاد بود و بزودی چندین دوست صمیمی و همفکر پیدا کردم که سال بعد شیرین جاهد نازنین هم بما پیوست.صبحها قبل از شروع کلاسها در حیاط ورودی مدرسه روی نیمکت می نشتیم و گپ میزدیم و رفت آمد استادان را نظاره میکردیم با کمک همدانشکدها استادان را شناسایی میکردیم .پس از چند روزی استادی توجه من را جلب کرد چون او هر روز با دسته گلی کوچک وارد دانشکده میشد و از بچه ها نامش را پرسیدم و گفتند ایشان دکتر الهی استاد مصاحبه هستند

 بیاد آوردم که گزارشات ورزشی ایشان را میخواندم ولی هرگز افتخار شاگردی ایشان غیر از دو جلسه نصیب من نشد چون استاد به خارج مهاجرت کردند. از میان استادان به استاد صبا ، دکتر مرزبان،استاد زبان انگلیسی و مترجمی نزدیکی بیشتر حس میکردم همگی استادان دانشکده بی نظیر و والا بودند.دکتر صفوی عزیز با چیره گی بی همتا دنیای شگفتانگیز روانشناسی و روانکاوی را به تصویرمی کشیدند و شوخ طبیعی ویژه ایشان فضای کلاس را دلپذیرتر میکرد. 

دکتر لطفی بسیار مهربان وفرهیخته بودند. اما استاد صبا.....روز اول که وارد کلاس شدند نام تک تک دانشجویان را پرسیدند و اولین مقاله ای که باید مینوشتیم در باره دنیای شازده کوچولو وپیام اصلی او بود. پس از پایان کلاس بطرف من آمد وکفت از داشتن شاگردی چو شما افتخار میکنم دود از سرم بلند شد و پرسیدم چرا استاد.ایشان گفتند من ترجمه ی کتاب شما را بنام ریشه ها ی الکس هیلی خواندم و بسیار روان و زیبا بود. آها تشابه اسمی.... از آنکه استاد چون من آذری زبان بود گفتم استاد من دوسی اولمیش عربم و شاگرد کوچک شما هستم من آذری هستم و ایشان شیرازیند. بعدها با هم خیلی دوست شدیم.

 سال ۵۷ را نیمه انقلابی بسر کردیم و چون نقاشی من خوب بود برای گروههای مختلف پرتره ی طالقانی، امام خمینی،چه گوارا و لنین را می کشیدم وانها تکثیر وپخش میکردند و دنیای بلبشویی بود و شاید اندوران نقط ی عطفی مهم در تاریخ دانشکده بود استادان رنگارنگ داشتیم از تمام اقصای دنیا .پس از پیروزی انقلاب دانشکده دو بار بسته شد و تا سال ۶۰ و دوباره بازگشتیم با چهره های اسلامی که در خفا کلی با بچه ها می خندیدیم.

یکروز آقای مرزبان گفت که برای کارآموزی روزنامه نگاری به روزنامه آیندگان و انقلاب اسلامی بسر دبیری بنی صدر برویم.با ما مصاحبه کردن و قرار شد من بخش گزارش اقتصادی را بعهده بگیرم چند روزی بعد خبر آمد که خانمها سر و وضع انقلابی کامل نداشتند و لاک و ماتیک و عطر زده بودند این رخداد چند بار دیگر هم اتفاق افتاد و دانشجویان دختر انقلابی تازه وارد کارها را بعهده گرفتند.

 سال آخر دانشکده من ۷ واحد دیگر باید میگدراندم تا لیسانسم را بگیرم عرفان اسلامی در باره ملا صدری را مجتهد شبستری تدریس میکرد که کلاسش جالب بود و بالاترین نمره کلاس را گرفتم و۳ واحد مصاحبه و یک واحد که بیاد ندارم چه بود استاد نداشت و آنرا به تابستان ۶۳ موکول کردند که شوربختانه من در خرداد باید به امریکا مهاجرت میکردم ولی در گزینش سوم درر رشته عکاسی موفق شدم

فرشته مولوی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان