کد خبر: ۹۲۲۷
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۲:۴۷-12 June 2019
نوشتن یک سرمقاله علیه دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده وزیر بهداری دولت هویدا در روزنامه کیهان ، بورس تحصیلی در مقطع فوق‌لیسانس روزنامه‌نگاری در دانشگاه بوستون آمریکا را به دنبال داشت .
در این سرمقاله که در سال ۱۳۵۶ با عنوان "امان از دوغ لیلی " و با عکسی که کراوات زیبایی بر جلوه آن افزوده بود با دردسری شروع شد که با فرجام خوشی یعنی اعطای بورس تحصیلی پایان یافت .

در سال ۱۳۵۶ در بخش هایی از ایران وبا آمده بود که وزارت بهداری زمان شاه در اطلاعیه‌های خود به دروغ آن را "شبه وبا " می‌خواند و من در قالب طنز برای درمان بیماری "شبه وبا" نوشیدن کنیاک را تجویز کرده بودم اما بلافاصله با نوشیدن مشروب الکلی مخالفت کردم و نوشتم :آدم با نوشیدن مشروب مست می‌کند و دروغ می‌گوید."

در بخش دیگری از این سرمقاله به کمبود دارو در داروخانه‌ها اشاره کرده و نوشتم داروخانه‌های ما این روزها به جای دارو، خمیردندان، مسواک، پوشک و کراوات می‌فروشند.(عنوان سرمقاله مصرعی از یک شعر علامه دهخدا در چرند و پرند بود.)

دردسر خیلی زودتر از آنچه که تصور می‌کردم آغاز شد. در اولین ساعات صبح دکتر مصباح‌زاده صاحب موسسه کیهان مرا احضار کرد و گفت : آقای داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی (فرهنگ و ارشاد اسلامی) ساعت یک در دفتر خود در وزارتخانه منتظر دیدار با جنابعالی هستند. به اتفاق فریدون گیلانی شاعر و گزارش نویس روزنامه کیهان ساعت یک به وزارت اطلاعات و جهانگردی رفتیم و به‌جای یک وزیر دو وزیر یعنی داریوش همایون و دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده را دیدم که با اخم به ما زل زده‌اند.

به آقایان سلامی کردم و علیکی شنیدم که بیشتر به یک ناسزا می‌مانست. همایون از من و گیلانی خواست بر روی مبل‌های دفتر بنشینیم و بین دو وزیر از کابینه هویدا و دو نفر از جامعه مطبوعات بحث‌های طولانی اما بی‌نتیجه آغاز شد. استدلال ما مبنی براینکه این سرمقاله ففط یک طنز ساده بوده نه تنها موثر نیفتاد، بلکه دکتر شیخ‌الاسلام‌زاده مرا به گرفتن ۵ میلیون تومان حق و حساب از دلالان داروی خیابان ناصرخُسرو متهم کرد. ( حقوق من در آن زمان کمتر از پنج هزار تومان بود) و واقعا در برابر این تهمت خشمگین شدم. مجرد بودم و کله‌ام بوی قرمه‌سبزی می‌داد. رو به داریوش همایون که مدیر مسئول روزنامه آیندگان هم بود کردم و خیلی کودکانه گفتم: آقای دکتر من از جنایعالی نه به عنوان یک وزیر بلکه به عنوان یک همکار مطبوعاتی استدعا می‌کنم که دستور دهید حساب بانکی مرا چک کنند، اگر پنچ میلیون تومان در حساب من بود، حق با ایشان است، اما اگر مجموع دارایی‌های ما بستگان درجه یک، درجه دو و درجه سه ما کمتر از صد هزار تومان بود، من سرمقاله‌ای تندتر می‌نویسم. و به خداوندی خدا این دقیقا همان مطلبی بود که به همابون گفتم.

کار که به اینجا رسید داریوش همایون با قد درازش از پشت میزش بلند شد و تقریبا جیغ زد که "از اتاقم برید بیرون آقا. من تکلیفم را با مصباح‌‌زاده روشن می‌کنم. در واقع می‌خواست تکلیفش را با من معلوم کند و روشن شدن تکلیف تبعید من به بخش تنظیم نامه‌های روستایی بود. نامه‌هایی ناخوانا، گاه بدون نام و نام خانوادگی، اغلاط املایی و انشایی فراوان، نامه های روستاییانی که بعضاً نام روستاهای آنها نبود اما وجه مشترک این نامه ها فقر بسیار و مزمن، زندگی و یا بهتر بگوییم "شبه زندگی" و عدم برخورداری از کمترین امکانات مانند آب، برق، درمانگاه، دبستان و در برخی نامه‌ها نبود راه شوسه بود.

تنظیم نامه‌های روستاییان شریف برایم خسته‌کننده، ملال‌آور و آزاردهنده بود. نه اینکه سطح این بخش پایین باشد بلکه من، یک فارغ‌التحصیل رشته روزنامه‌نگاری با تجربه چند سال کار می‌توانستم در گروه گزارش کیهان، گروهی که قبل از این دردسرها سال‌ها در آن کار می‌کردم خدمت بیشتری به مردم کنم.

گاه پیش خود می‌گفتم خود کرده را تدبیر نیست؛ و گاه از خود می‌پرسیدم اگر رژیم شاه ۲۰ سال دیگر عمر کند من همچنان باید نامه‌های رسیده از روستاها را تنظیم کنم؛ و در بخش تنظیم نامه‌های روستایی کار کنم.

ناگهان فکری به ذهنم رسید . به دفتر رئیس وقت دانشکده - مرحوم دکتر معتمد نژاد پدر علم ارتباطات بروم و خواستار یک بورس تحصیلی شوم .

این در حالی بود که من سه سال قبل یعنی در سال ۱۳۵۳ از این دانشکده فارغ التحصیل شده بودم و گذشته از آن دانشجوی متوسطی بودم. تقاضای خود را مطرح کردم و دکتر معتمدنژاد با لحنی جدی از من پرسید: می‌خواهی آمریکا بری یا فرانسه؟

در پاسخ گفتم: جناب دکتر استحضار دارید که در دانشکده ما زبان فرانسه تدریس نمی‌شود. لطفاً بورس آمریکا را لطف کنید.

کمتر از سه هقته بعد من در بوستون، مرکز ایالت ماساچوست و در دانشگاه بوستون به به ادامه تحصیل در رشته روزنامه نگاری پرداختم، اما به دلایل شخصی که شرح آن به این نوشته‌ها ارتباطی ندارد پس از حدود یک سال و نیم اقامت در آمریکا در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۵۷ از مرز بازرگان وارد کشور عزیزمان شدم .

پس از گذشت حدود ۴۰ سال از چاپ این سرمقاله این سئوالات برای من باقی است:

- امیر طاهری سردبیر روزنامه کیهان که یکی از نزدیک‌ترین دوستان هویدا بود چرا دستور چاپ این سرمقاله را داد،

- آیا چاپ این سرمقاله همراه با عکس و کراوات از دوستی و یا دشمنی بیش از حد طاهری با من صورت گرفته ؛

- کدام نیروی نامرئی مرا به دفتر مرحوم دکتر معتمد نژاد کشاند ؛

- چرا مرحوم معتمدنژاد با اعطای بورس تحصیلی به دانشجوی متوسطی که سه سال قبل از دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی فارغ‌التحصیل شده است، در کمتر از یک دقیقه موافقت کرد و نظر مرا درباره تحصِیل در آمریکا و یا فرانسه پرسید.

من برای یافتن پاسخ به این سئوال‌ها سالها فکر کرده‌ام، و چون تا کنون پاسخی نیافته‌ام اصولا فکر کردن را در این زمینه و زمینه‌های دیگر فراموش کرده‌ام .

محمدرضا باقری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان