کد خبر: ۹۲۱۲
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۰:۱۲-12 June 2019
هفته‌ای بود برای خودش. تولد سیروس کوچولوی من و خوش حالی مادرش. کیف می‌کردم و از راه دور، جویای جریان برگذاری جشن تولد و فوت کردن شمع‌ها. که، تفریح مادر بزرگ‌هاست، شمع روشن کردن و که سیروس فوت کند و آواز تولد تولد بخواند.
در ضمن دیدن عکس‌ها مطلبی را هم می‌خواستم در فیس بوک بگذارم و بفرستم برای ادمین اینستا گرام. ولی این طور نشد. وقتی تابلتم را روشن کردم که بروم سراغ مراسم برگذاری جشن تولد، با متنی عاشقانه مواجه شدم که برای محمد ابراهیم جعفری در صفحه مربوط به‌آن ویدئوای که چندی پیش پست کردم و در آن اول من را می‌بیند و سپس عباس کیارستمی، و در نهایت شعر خوانی محمد ابراهیم را.

همه‌ی ما، عاشق معلم‌ها و استادان خودمان شده‌ایم. در کلاس اول که بودم، عاشق معلم‌ام که اسمش خانم هندسی بود شدم. از همان اول کار، بد خط بودم. و، خانم هندسی از پشت سرم، دستم را می‌گرفت و هدایت می‌کرد، که نوشتنم خوب شود. کیفی می کردم، وقتی خانم هندسی دستم را می‌گرفت. برای من خانم هندسی، اولین و آخرین بود. بس با معلم‌ها درگیری داشتم. که آن‌ها را، در موقع برگذاری نمایشگاهم در مورد «آفتاب ماه مرداد» نوشته‌ام.

ولی، محمئد ابراهیم، چیز دیگری بود برای دخترهایی که در کلاس‌هایش شرکت می‌کردند. صدای نرم و خوشی داشت. خوشگل، و تو دل برو بود. نقاش خوبی بود و خوب شعر می گفت و خوب آن را بیان می‌کرد. کامران عدل نبود که، هرچه توی کله‌اش می‌آید، بی پروا، با آن صدای تو دماغی و نا شمرده‌اش بیان می‌کند!

محمدابراهیم، کشته مرده زیاد داشت. وقتی شعر این دختر را که هم در رپرتاژ آن ویدئو و هم در مورد تولد سیروس می بینید، می فهمید که چه غوغایی بود در دل این دختران. وقتی شعر را دیدم، به‌یاد آوردم که در مراسم بدرقه‌ی پیکر دوست عزیمان احمد اسفندیاری، در موزه‌ی هنرهای معاصر، محمدابراهیم، سخنرانی کرد. شانزده مهر بودیم. هنگام سخنرانی، نسیمی پاییزی موهایش را به‌هم ریخت. و، وقتی صورتش را به‌چپ و راست می‌چرخاند، موهایش هم جهت عوض می‌کردند. با خودم گفتم رقص زلف داریم، و شروع کردم از او عکاسی کردن.

حالا، امروز آن عکس‌ها را، هم در فیس بوک و هم در اینستاگرام پست می‌کنم؛ تا کشته مرده‌هایش، از آن‌ها چاپی بگیرند و بگذارند روی میزشان. یا، بالای سر تخت خوابشان. می‌دانید، که من، به‌سرنوشت و این جور چیزها، اعتقاد دارم. شاید در آن روز، اراده‌ی  خداوند بود که دست و دوربین من را، به‌عکاسی از محمدابراهیم جعفری وادار کرد، که امروز شما، کیف‌اش را ببرید. نمی‌دانم.
شانزده مهر هزارو سیصد و نود و دو بودیم.

کامران عدل
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان