کد خبر: ۹۱۸۶
تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۰:۰۸-10 June 2019
برای من این فصلِ سال، با هجوم خاطره‌ها همراه است. انگار نیرویی ناپیدا وادارم می‌کند نگاهی گذرا به پشت سر کنم، کجا بودم؟ کجا آمدم؟ چگونه بود این راه پر نشیب و فراز؟
روزگار کودکی‌ام را به یاد می‌آورم که با طبیعت جانی یگانه داشتم. همان طبیعت بودم، با چند پروانه‌ی خوش و خط خال مدام میان بوته‌ها و گل‌ها و دامنه‌ی سبز دشت و کوه، گشت و گذار داشتم. از کشتار آدمها به دست یکدیگر چیزی نمیدانستم، بوی باروت و سلاح جنگی را نمی‌شناختم. برایم جعبه‌ی مداد رنگی خریده بودند با یک دفتر چهل برگ. رنگ سرخ را با شقایق می‌شناختم...کجا گمان می‌کردم که قتل‌های زنجیره‌ای را در خواب‌هایم مرور کنم؟

این سال‌ها را با مدادهای رنگی دورانِ کودکی نمی‌توان نقاشی کرد.
وقتی که هنوز ده دوازده سالی بیشتر نداشتم باز هم انگار بخشی از طبیعت بودم. عقاب‌ها را دوست داشتم. این بلند آشیان‌های بلند پرواز بی آنکه راه‌های پر پیچ و خم دره‌ای را طی کنند از قله‌ای به قله‌ی دیگر می‌رفتند. شاید همین بود که در رؤیاهای کودکی‌ام گاهی عقاب می‌شدم، سبک‌بال در پهنه‌ی آسمان، از چکادی به چکادی دیگر می‌رفتم. آن روزها هیچ نامی از زندان و سلول انفرادی در ذهنم نبود. حتی نمی‌دانستم که در همان روزها که مثل همین روزها بود حسین فاطمی را هم تیر باران می‌کنند.

چند گامی یا بگو چند سالی بعد، به روزگارِ نوجوانی رسیده بودم، هنوز هم از فاجعه خبر نداشتم. همین بود که غزل‌های عاشقانه می‌سرودم و ترانه می‌خواندم. انگار چکاوک شده بودم که در فصل بهار به شادمانی آواز می‌خواند و جست و خیز می‌کند. گمانم برای هرکس دیگری هم باید همین گونه‌ تجربه‌ها پیش آمده باشد، البته اگر کودک خیابانی یا مهاجر جنگ زده نبوده باشی.

من و فاجعه، پا به پای هم پیش می‌آمدیم، اما انگار کاری به کار هم نداشتیم. شاید او مرا می‌دید اما من از او بی‌خبر بودم. هنوز هم عین طبیعتی بودم که بر خودش آگاه نیست.

ناگهان که نه، اما اندک اندک اتفاق سهمگینی در شرف تکوین بود. مثل بخشی از داستان هبوط. مواجهه‌ای مبهم با واقعیتی پیچیده و گنگ. مثل مواجهه‌ی جانوری کنجکاو که به یک چیز تازه و عجیب چشم می‌دوزد. احتمالا از همین کنجکاوی است که آدمی با طبیعتِ محض فاصله‌ای پیدا می‌کند. طبیعت انگار دور زنان و رقص کنان خودش را تکرار می‌کند. زمانِ طبیعی، بیشتر زمانی دوٌار است. اگر هم تغییراتی داشته باشد بسیار به کندی انجام می‌گیرد و شاید بدون آگاهی از خویش. اما در واقعه‌ی هبوط است که تاریخِ انسان از تاریخ طبیعت جدا می‌شود.

من دشت سبز و خرمی را سراغ دارم که عین طبیعتِ محض است و کهن سال مردی را می‌شناسم که نام آن دشت سبز را "جنّت البقر و الحمار" نامیده بود.

وقتی "بودنِ" انسان از "بودنِ" طبیعت فاصله می‌گیرد، داستانِ هبوط هم آغاز می‌شود و چیزی به نام تراژدی هم شکل می‌گیرد. یکی هابیل می‌شود و دیگری قابیل. یکی مقتول و دیگری ملعون.


در اسطوره‌های دینی آمده است که قابیل از خداوند امان‌نامه گرفته است که هیچ‌کس به خونخواهی هابیل، قابیل را نکشد.[1] به‌گمان من این امان‌نامه برای توجیه بی‌گناهیِ قابیل نبود، برای آن بود که هابیل نقشِ قابیل را به خود نگیرد

حالا هم قرار نیست که هابیل‌ها از قابیل‌ها انتقامی از جنس خون باز ستانند. قرار نیست که هابیل هم تبدیل به قابیل شود. در داستانی دیگری به نقل از هابیل آمده است که:

اگر دستت را براى كشتن من باز بگذاری، من دست خود را برای کشتن تو به‌کار نخواهم گرفت.[2]

شاید همین است که در زمانه‌ی ما، نویسنده و هنرمند و شاعر نقش "هابیل" پیدا کرده است، نویسنده و هنرمندی که اهل انتقام خونین نیست، اهل تحقیر و تمسخر دیگران نیست و سلاحی جز قلم و کلام ندارد.

علی طهماسبی 
 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان