کد خبر: ۹۱۱۵
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۳۹۸ - ۰۹:۲۹-08 June 2019
یکی از مشکلات شخصیتی صادق هدایت، ابتلای او ـ از ابتدای جوانی تا پایان عمر ـ به انواع مواد مخدر شناخته شده تا آن زمان، بود.
بازتاب این موضوع را، در برخی آثار داستانی او نیز، می توان مشاهده کرد. برای نمونه، راوی داستان کوتاه "زنده به گور" ـ که بسیاری از مفسران دوستدار هدایت نیز، آن را در ارتباط با خودکشی خودِ هدایت می دانند ـ آشکار است که تریاک مصرف می کرده است:

وی در پاریس، به دنبال تریاک می رود تا با آن، خود را بکشد. بعد، دربارۀ تأثیر تریاک در بدن خودش می‌گوید:

سبک وچالاک شده بودم به طوری که نمی شود بیان کرد. تفاوت آن همان قدر است که پرتو روشنایی را که به طور طبیعی می بینم در کیف تریاک مثل این است که همین روشنایی را از پشت آویز چلچراغ یا منشور بلوری ببینند وبه رنگهای گوناگون تجزیه می‌شود. در این حال خیالهای ساده وپوچ که برای آدم می آید[:در ذهن آدم ایجاد می‌شود] همان طور افسونگر وخیره کننده می شود. 

راوی بوف کور با صراحت بیشتری از اعتیاد خود به شراب و مواد مخدر سخن گفته و از آن،تجلیل کرده است:

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد ومی تراشد.

این دردها را نمی شود به کسی اظهر کرد[...]. زیرا بشر هنوز چاره ودوایی برایش پیدا نکرده وتنها داروی آن فراموشی به توسط شراب وخواب مصنوعی به وسیلۀ افیون ومواد مخدر است ـ ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است وبه جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید. 

بعد از او[:زن اثیری] من دیگر خودم را از جرگۀ آدمها،احمقها و خوشبختها به کلی بیرون کشیدم وبرای فراموشی به شراب وتریاک پناه بردم. 

همۀ وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان واستعمال مشروب وتریاک می شد. 
بوف کور شاید نخستین داستان بلند فارسی ای است که در آن،با مادهمخدری همچون تریاک، چنین برخورد ستایش آمیزی شده است.

توصیفات راوی راجع به تریاک، بسیار دلچسب،دوستانه،مشفقانه و با محبت است؛ وآنچنان فوایدی برای آن بر شمرده وبه تصویر کشیده می‌شود، که چه بسا برخی خوانندگان جوان بی تجربۀ بوف کوررا، به سمت این مادۀ مخدر اعتیاداور وخطرناک، متمایل کند (تو گویی تریاک، خیر محض است؛ وهیچ خطروعارضۀ منفی، بر آن مترتَب نیست).

برای مثال، راوی بوف کور، وقتی برای نخستین بار، از روزن پستوی اتاقش، دختر اثیری را ـ با آن اوصاف حور وپری سان ـ می بیند، از این واقعۀ بسیار خوش برای خود، این گونه یاد می کند:
"او مثل یک منظرۀ رویای افیونی به من جلوه کرد..."(ص 16)

جالب است بدانیم که در این گرایش سخیف نیز،حتی، ردپای هنرمندان ونویسندگان غربی،قابل رویت است:

"از میان شاعران ونویسندگان معروف غرب، بودلر، ژرار دونروال [مقتدای هدایت در این اثر]،ادگار آلن پو، ژان کوکتو وتوماس دوکرانس، به کمک سموم وهم آفرین حشیش ومرفین والکل، به بسط قدرت تخیل خویش مدد رسانده، ودر حالی که رابطۀ باریکی را میان شعور وتخیل صیانت می کردند، به کارهای خلاقۀ هنری می‌پرداختند.

اما تا آنجا که این رابطۀ نازک میان شعور وقوای تصور وخیال وجود دارد، آثار آنها جالب وخواندنی است. ولی هنگامی که با تغییر وزن ومیزان مصرف سم، این رابطه قطع می‌شود، نوشته ها و آثار آنها رنگ هذیان وتوهم به خود می گیرد. "

یکی از گروههای مصرف کننده مواد مخدر،برخی از بیماران روانی اند. 
ـ این حجم از توصیف وتعریف از تریاک، با این کیفیت، نیز، ساختار وهمی وبعضاً کابوس وار بوف کور، سبب شده است که عده ای از حتی منتقدان غربی دوستدار وستایندۀ هدایت هم،به پیروی از راوی این اثر، آن را حاصل یک رؤیای افیونی بدانند ومعرفی کنند.

"بالاخره نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه گذاشتم، بعد رفتم منتقل مخصوص خودم را درست کردم، آتش گل انداخت آوردم جلو نقاشیها گذاشتم ـچند پک وافور[:تریاک] کشیدم و در عالم خلسه به عکسها خیره شدم، چون میخواستم افکار خودم را جمع بکنم وفقط دود اثیری تریاک بود که می توانست افکار مرا جمع آوری کند و استراحت فکری برایم تولید بکند.

هرچه تریاک برایم مانده بود کشیدم تا این افیون غریب همۀ مشکلات و پرده هایی که جلو چشم مرا گرفته بود، این همه یادگارهای دور دست خاکستری و متراکم را پراکنده بکند ـ حالی که انتظارش را می کشیدم آمد و بیش از انتظارم بود: کم کم افکارم دقیق بزرگ وافسون آمیز شد، در یک حالت نیمه خواب ونیمه اغما رفتم.

بعد مثل این بود که فشار و وزن روی سینه ام برداشته شد، مثل اینکه قانون ثقل برای من وجود نداشت وآزادانه دنبال افکارم که بزرگ، لطیف و موشکاف شده بود پرواز می کردم ـ یک جور کیف عمیق وناگفتنی سر تا پایم را گرفت. از قید بار تنم آزاد شده بود، تمام وجودم به طرف عالم کند و کرخت نباتی آزاد شده بودم. یک دنیای آرام ولی پر از اشکال و الوان افسونگر و گوارا ـ بعد دنباله افکارم از هم گسیخته و در این رنگها و اشکال حل می شد ـ در امواجی غوطه ور بودم که پر از نوازشهای اثیری بود. صدای قلبم را می‌شنیدم، حرکت شریانم را حس می کردم. این حالت برای من پر از معنی کیف بود.

از ته دل می خواستم وآرزو می کردم که خودم را تسلیم خواب فراموشی بکنم. اگر این فراموشی ممکن می‌شد، اگر می توانست دوام داشته باشد، اگر چشمهایم که به هم می رفت در وراء خواب آهسته در عدم صرف میرفت وهستی خودم را دیگر احساس نمی‌کردم، اگر ممکن بود در یک لکه مرکب، در یک آهنگ موسیقی یا شعاع رنگین تمام هستی ام ممزوج میشد وبعد این امواج واشکال آن قدر بزرگ می‌شد و می‌دوانید که به کلی محو و ناپدید می‌شد ـ به آرزوی خودم رسیده بودم.
کم کم حالت خمودت وکرختی به من دست داد، مثل یک نوع خستگی گوارا ویا امواج لطیفی بود که از تنم بیرون تراوش می‌کرد ـ بعد حس کردم که زندگی من رو به قهقرا می‌رفت."(صص 45 تا47)
در نهایت نیز، همین استعمال تریاک است که سبب انتقال ذهنی راوی از دنیایی که در آن زندگی میکند، به دنیای دیگر(قدیم) وشکل گیری نیمه دوم بوف کور می شود.

تریاک، به عنوان دوای درد لاعلاج راوی دوم هم، تجویز می‌شود:

"حکیم باشی با سه قبضه ریش آمد و دستور داد که من تریاک بکشم. چه داروی گران بهایی برای زندگی دردناک من بود! وقتی که تریاک می‌کشیدم؛

افکارم بزرگ، لطیف، افسون آمیز وپران می‌شد ـ در محیط دیگری ورای دنیای معمولی سیر وسیاحت می‌کردم.

خیالات وافکارم از قید نقل وسنگینی چیزهای زمینی آزاد می‌شد و به سوی سپهر آرام وخاموشی پرواز می‌کرد ـ مثل اینکه مرا روی بالهای شبپره طلایی گذاشته بودند ودر یک دنیای تهی ودرخشان که به هیچ مانعی برنمی‌خورد گردش می کردم. به قدری این تأثیر عمیق وپرکیف بود که از مرگ هم کیفش بیشتر بود."(ص 86)

"پای بساط تریاک همۀ افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کردم. در این وقت جسمم فکر می‌کرد، جسمم خواب می دید،می‌لغزید ومثل این که از ثقل وکثافت هوا آزاد شده در دنیای مجهولی که پر از رنگها وتصویرهای مجهول پرواز می‌کرد، تریاک روح نباتی، روح بطی [ء] الحرکت نباتی را در کالبد من دمیده بود، من در عالم نباتی سیر می‌کردم ـ نبات شده بودم، ولی همین طور که جلومنقل وسفره چرمی چرت می‌زدم وعبا روی کولم بود نمی دانم چرا پیرمرد خنزرپنزری افتادم، او هم همین‌طور جلو بساطش قوز میکرد وبه همین حالت من مینشست. این فکر برایم تولید وحشت کرد، بلند شدم عبا را دور انداختم، رفتم..." (صص104- 105)
و...
اما جالب است که همین نویسنده، در حالی که خود در سرتاسر عمر گرفتار مواد مخدر بود، در یکی از نوشته هایش، رواج مواد مخدر را، به تیپ مذهبی نوشته، نسبت داده است: خوشقدم باجی، به دستور غلام سفارت، به مردم توصیه می کند که به جای مواد مفید، تریاک بکارند؛ وبه رایگان، میان مردم پخش کنند.

اما حدیث گرفتاری هدایت در اعتیاد به مشروبهای الکلی ومواد مخدر، بسیار طولانی است؛ وبه همان آغاز جوانی اش بر می‌گردد:

مؤلف کتاب خودکشی صادق هدایت، که دستخط تشکرآمیز محمود هدایت ـ یکی از برادران هدایت به او در مورد تالیف این کتاب، حاکی از تأیید نوشته های او است، آغاز آشنایی صادق هدایت را با مواد مخدر، به همان اوان جوانی و دوران حضور در بلژیک برای ادامه تحصیل، ذکر کرده است:
تردیدی نیست که هدایت از دوران نوجوانی با مواد مخدر آشنایی داشت بی‌آنکه خود تجربه کرده باشد. مدتی با یک معتاد که همدرس او در دوران دانشجویی بود نشست و برخاست داشت.[...] برمبنای آنچه که جنتی عطایی در کتاب خود نوشته (و بدون تردید اطلاعات او با کمک محمود هدایت به دست آمده)، هدایت در دوران تحصیل در بلژیک با یک دانشجوی چینی به نام"جی" آشنایی ودوستی داشته که گاه با هم، همصحبت می شدند. 

پدر ومادر جی از چین متواری شده و در هنگ کنگ زندگی می‌کردند. شبی هر دو زیر نور مهتاب، کنار استخر به هم برخوردند وپس از رد وبدل کردن چند جمله، جی سیگاری مکیّف به او تعارف کرد وآشنایی آن دو پا گرفت. 

به گفتۀ نویسندۀ کتاب خودکشی صادق هدایت ـ که خود از علاقه مندان به صادق هدایت بوده است، بعدها نیما در سرتاسر زندگی:

دوستان وهم مشربان او، کما بیش اعتیاد به تریاک داشته اند: انجوی شیرازی،حسن قائمیان و... 
دوستان هدایت، تا پایان، عمر، اغلب، همین سنخ افراد بودند.به گونه ای که محمد علی جمالزاده در این باره اظهار داشته است:

من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش در پارس، با اشخاص بهتر ومرتب تری نشست وبرخاست پیدا کرده بود که اهل خمر ودود و غیره نباشند، خودکشی نمی کرد. 
یکی از دوستان صمیمی هدایت، حسن قائمیان بود؛ که با هدایت، ترجمه ها وتالیفهای مشترکی نیز دارد.

دوستان هدایت، تا پایان عمر اغلب، همین سنخ افراد بودند. به گونه ای که محمدعلی جمالزاده در این باره اظهار داشته است:
من معتقدم اگ در آخرین ایام عمرش در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب تری نشست ست پیدا کرده بود که اهل خمر و دود و غیره نباشند، خودکشی نمی کرد. 

یکی از دوستان صمیمی هدایت، حسن قائمیان بود؛ که با هدایت، ترجمه ها و تألیفهای مشترکی نیز دارد. م.ف. فرزانه، در خاطره ای از هدایت، به استعمال کوکائین به وسیله قائمیان، واظهار علاقه وافر هدایت به استعمال این مادۀ مخدر قوی، یاد کرده است:

قائمیان توضیح داد که در محفلی بوده وبا یکی دونفر دیگر کوکائین زده است. هدایت با کنجکاوی که من کمتر در او دیده بودم، پرسید: خوب؛ چیزی هم از آن فهمیدی؟

قائمیان گفت: آره. وقتی در خیابان راه می رفتم، مثل این بود که کف پایم نیم متر از زمین بالاتر است.
هدایت با حالت تأسف گفت: خوش به حالت! من همینش را هم نفهمیدم!

در آن سالهای آخر با قائمیان خیلی نزدیک بود؛ وبا هم مواد مخدر استعمال می کردند. 
فریدون هویدا ـ دوست دیگر هدایت ـ به همه گیر بودن اعتیاد به تریاک در محافل دوستانه ای که هدایت در آنها حضور می یافته، اشاره کرده است:

کشیدن تریاک، یک امر پیش پا افتاده بود. کم وبیش، از پایین تا بالای جلسه، همه، تریاکی بودند. من خودم نمی دانم چرا از تریاک خوشم نیامد. یک بار هدایت به من داد؛ هیچ اثری حس نکردم! 
برخی از دوستان ادبی صادق هدایت ـ که پای ثابت مجالس می و دود او نبوده اند ـ یا از سر بی اطلاعی ویا تعصب دو سنتی، کوشیده اند این گونه جلوه دهند که او در عین استعمال مواد مخدر، تا دورانی به آن اعتیاد پیدا نکرده بوده است:

یکی از افراد، اردشیر آواستیان، از اعضای سرشناس حزب توده است، که با هدایت نیز سابقۀ دوستی داشته است:

از قرار، صادق هدایت، بی میل نبود که گاهی تریاک بکشد؛ ولی نه دایما وپیگیر. 

پرویز ناتل خانلری، در خاطرات ادبی خود، که در سال 1346 در هفته نامۀ "سپید وسیاه" چاپ می‌شد، ادعا کرده است:

(من صریحاً می‌گویم) در آن زمان [توجه شود!] هدایت مبتلا وگرفتار افیون نبود اگر گاهی در مجلسی دوستانه، بر سر بساطی، با رفقا هم تفننی می کرد و هم "دمی" می‌نمود، فقط از راه تفریح وتفنن بوده، وهیچ ابتلایی برای او وجود نداشت. 

تقی تفضیلی ـ از دیگر ارادتمندان به ـ هدایت ـ اشاره کرده است که ـ در مجلسی که او با بعد هدایت،مشترکاً حضور داشته اند ـ، وی "گاهی" تریاک می‌کشیده است: 

بعد از غذا طبعاً یک عده ای تریاک می‌کشیدند. منقل تریاکی[:آتشی] بود: آقای صادق هدایت هم، گاهی کمی تریاک می‌کشید. پای منقل، پنج ـ شش نفری که جمع بودیم(بنان[:خواننده] وهدایت وبنده ودیگران)[...]. 

م.ف. فرزانه نیز، که درجایی دیگر،نوشتۀ او در حاکی از اعتیاد کامل هدایت به مواد مخدر ـ است کم در ماههای آخر عمر ـ است، در جایی از کتاب مشهورش دربارۀ هدایت، آورده است:

اگر[هدایتِ] "دو تا بال مگس" هروئین یا کوکائین مصرف می‌کرد،معتادی نبود که کارش به چاقوکشی وقاچاق بکشد. 

که البته، این عبارت، دو پهلو است. یعنی از آن هم می‌شود مصرف موردی وتفننی مواد مخدر توسط هدایت را برداشت کرد وهم اعتیاد دایم او را به این مواد را.

اما شهادتهای بعضی دوستان دیگر هدایت، حکایت از استمرار استعمال مواد مخدر، از دورانهای دور گذشته دارد. از جمله این شاهدان، پیتر ایوری است:

صادق هدایت عادت داشت که سر ساعت نُه شب، وافور بکشد. در آن ساعت باید حتماً منقل وزغالهایی که گل انداخته بودند با دقت بسیار حاضر می‌شد وبرای مردانی که خود بسیار دقیق بودند، آورده می‌شد. آنان در حالی که بر روی فرش خانۀ دوستشان، با ظرافت ونزاکت دراز می‌کشیدند شروع به کشیدن می‌کردند. 

هدایت کوشید همنشین جماعت بی مدعا یا کم مدعا بشود. با حاشیه نشینان جامعۀ خوش باور، نجیب ومحترم، عرق دو آتشه بنوشد؛ تریاک بکشد؛مسافرت بکند. 

عرق می خورد، تریاک می کشید، کافه می رفت. 

یک روز با زن وبچه هایم وصادق هدایت، رفته بودیم کرج، پیک نیک. از صبح شروع کردیم به مشروب خوردن. 
مشروب فراوان ومنقل تریاک، وکوکائین، سَبیل بود. 

اعتیاد صادق هدایت آن قدر شدید بوده، که حتی در سفر به پاریس، با وجود همۀ خطرهایی که این کار می توانسته است برای او در برداشته باشد، به صورت قاچاقی، مقدار قابل توجهی کوکائین با خود می برد. 
کار دیگری که آن شب رسیدن به پاریس هدایت کرد، این بود که یک ظرف خمیر دندان از چمدانش درآورد وگفت: نگاه کن! گمرک ایران واینجا را گول زده‌ام!

[درِ ظرفِ] خمیر دندان را باز کرد؛ وتوی آن، پر از کوکائین بود. آن موقع دیگر به کوکائین(به آن، "بال مگس" می‌گفتند) رسیده‌بود. (این که فرزانه می نویسد انجوی آمد بود وبرایش مقداری کوکائین آورده بود، درست است.) می گذاشت روی ناخن؛ واستنشاق می‌کرد. 

مشابه شرح فریدون هویدا را، فرزانه نیز، از استعمال کوکائین توسط هدایت، داده است: 
من می دانستم که سیگارت را خیلی دوست دارد. ته یکی از آنها را با لب تر کرد؛ زد توی گردی که احتمالا کوکائین بود. با اولین پک گفت: آخیش! به این می گویند سیگار... !

دست چپش را جلو آورد. شستش را طوری کشید که در کنج آن یک چالۀ کوچک درست شد. واز محتوای این بسته، که گرد سفیدی بود، در آن ریخت وبه منخریه برد ونفس بلندی کشید. بعد بسته را دوباره با احتیاط بست وسر جایش گذاشت. دریچۀ هزار بیشه را بست وپره‌های دماغش را مالید وگفت: هان؟ حیرت کردی؟ این را بهش می‌گویند کوکائین. علف خرس نیست. خاصیتش این است که وقتی بالا می کشی، انگار که روح می‌شوی، پرواز می‌کنی. 

توضیحات بعدی هدایت دربارۀ این مادۀ مخدر نیز، حاکی از تجربۀ کافی او در این ارتباط است:
ـ الکل اثرش را می‌برد. مثل تریاک، الکل اثرش را خنثی می کند... خاصیت گرد این است که اگر گیرت بیاید، جا درجا، کفلمه می‌کنی. حال اینکه تریاک دنگ وخنگ دارد: وافور، زغال...
ـ برای چه؟ برای چه، کوکائین یا تریاک می کشند؟

ـ برای چه لذت ... آدمیزاد دایما در پی لذت است... هر کس یک جور لذت گیرش می آید. مگر فروید را نخوانده ای؟ اغلب لذتها ماژوشیست masochieste است. 

هدایت جز تریاک وکوکائین، هروئین را هم تجربه کرده است:
از کشوی هزار بیشه، یک بسته، مثل بسته ای که در آن کوکائین بود در آورد و کمی در چالۀ کنار شستش ریخت و ار منخرین بالا کشید.
ـ از این می‌خواهی؟
ـ کوکائین است؟
ـ نه هروئین. پدر جد همۀ گردهاست! می بینی رنگش زردتر از کوکائین است.
در مورد سالهای آخر عمر هدایت، همۀ آنانی که از نزدیک با او برخورد داشته‌اند، معتقدند به طورکامل در مشروب ومواد مخدر، غرق شده بوده‌است.

انور خامه نوشته‌است:

به هر حال، هدایت در این سالهای آخر، گرفتار انحطاط روحی واخلاقی شده‌ بود: بیش از گذشته، به مواد مخدر ومشروب پناه می‌برد. 

جمالزاده حتی یکی از علل خود کشی او را، همین موضوع می‌دانست:

من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش در پاریس،اشخاص بهتر و مرتب تری نشست وبرخاست پیدا کرده بود که اهل خمر ودود وغیره نباشند، خودکشی نمی‌کرد( یا شاید نمی‌کرد). 
پرویز ناتل خانلری هم، در این دوران، هدایت را همین گونه دیده است:

در چند جلسه ای که من پیش از سفرش [به پاریس] او را دیدم، هدایت نمونۀ کامل یک انسان شکست خوردۀ از خود رمیدۀ عاجز از چاره وناامید شده بود. 

من می‌توانم صریحاً بگویم که هدایت متفکر بعد از سرخوردگی وبعد از آن همه حادثه، خود را در الکل و دیگر چیز[:مواد مخدر] آن چنان غرقه ونابود ساخت، که روزی که شیر گاز را در اتاقش باز کرد، فقط به فنای جسمش رسید؛ وروحش را، پیش از آن، قربانی کرده بود. 

خانلری، انحطاط اخلاقی هدایت در سالهای آخر عمرش را نیز، از اعتیاد شدید او می‌داند:
هدایت دیگر حوصلۀ حرف معمولی گوش کردن را نداشت. به اندک ناملایمی از کوره در می‌رفت. عصبانی می‌شد. آن مرد محجوبِ متواضع، ناگهان چنان دگرگون شده بود که با کوچک ترین اشارۀ مخالفی، زبان به دشنام وناسزا می‌گشود. ظرافت وبذله گویی ونکته سنجی اش مبدل به خشونت وهرزه گویی وبد دهنی شده بود. به همه کس وهمه چیز بدبین بود. وگاهگاه که از اندازه می‌گذشت، به زمین وزمان بد می‌گفت. دشنام می‌داد وهمه چیز را مسخره می‌کرد. 

در سالهای آخر[:بعد از 1326]، حتی در مطالعه ومحاورۀ عادی هم، رعایت ظرافت را نمی‌کرد. به همه کس بد می‌گفت. ویک نوع سهل انگاری در رفتار و کردارش به وجود آمده بود؛ که من به ظن قوی، آن را ناشی از گرفتاریهای دیگری[:اعتیاد به مواد مخدر] می دانم. گرفتاریهایی که بدون شک، روی ذهن ومغز آدمی اثرات سوء غیر قابل تردید می‌گذارد. در چیز نوشتن[...] بی دقت تر شده‌بود. یک نوع شلختگی در نوشتن پیدا کرده بود. 
در بحثهایش عمداً کجروی می‌کرد. می‌کوشید که کار را به جدل بکشاند؛ وبعد عقیدۀ خود را، حتی گاه به زور ناسزا، به طرف مقابل تحمیل می نمود. 

خانلری در این مورد حتی تا آنجا پیش می‌رود که معتقد است احتمالاً علت خودکشی هدایت در پاریس این بوده که مواد مخدری که با خود از ایران برده بود(ر.ک. به خاطرات انجوی شیرازی از دیدار هدایت در پاریس در این سفر) به پایان رسیده، وچون هدایت نتوانسته در آنجا مواد مخدر مورد نیاز خود را تامین کند، دست به خود کشی زده است:

"شاید اگر هدایت گرفتار این هدیه ها و آن گرفتاریها[دقت شود] نبود، سفر فرنگش اثر دیگری داشت" 

"آیا گمان نمی برید که انتحار هدایت، خارج از همۀ علتهایی که تاکنون ذکر شده، یک علت بزرگ تر داشته است؟ آیا فکر نمی کنید در شهر پاریس، برآوردن آن"احتیاج" در یک زمان ناممکن گردیده [دقت کنید!] واین عدم امکان، چنان عرصه را بر او تنگ کرده است که با توجه به شکستهای پی‌درپی روحی، آخرین علاج را باز کردن شیر گاز دید؟" 
 

در سال ۱۳۴۲، کتابی به نام «راجع به صادق هدایت، صحیح و دانسته قضاوت کنیم» در ۴۳۶ صفحه، به قلم هوشنگ پیمانی منتشر شد. در صفحه ۱۵ این کتاب آمده است که هدایت، بعد از استمناء، که جزو اعتیادات او بود، ... خود را در شیشه می ریخته، و با اندازه گیری روزانۀ آن، به عنوان تلف ومحکوم کردن نسل، لذت می برده است.

من اصل این کتاب را در اختیار ندارم؛ و نمی دانم سند این مدعا چیست. اما این را به خاطر دارم که در زمان نوجوانی ما( دهۀ ۱۳۴۰) ابتلای صادق هدایت به استمناء، از اقوال رایج و مشهور در جامعه بود. ضمن آنکه در همان زمان، در مقاله¬ای که متاسفانه نام آن، نویسنده و نشریه ای را که این مقاله در آن چاپ شده بود به یاد نمی¬آورم خواندم که، صادق هدایت، در پاسخ کسی که از او پرسیده بود چرا ازدواج نمی¬کند، گفته بود: «من با پنج تا انگشت دستم ازدواج کرده ام.» که نویسندۀ آن مقاله هم، این را نشانۀ ابتلاء او به استمناء، در سراسر عمر، ذکر کرده بود.
در مورد اینکه این گفته نیز صحیح است یا نه، فعلاً من نمی توانم قضاوتی کنم. منظورم از ذکر این دو نمونه هم، این بود، که چنین شهرتی، در دوران قبل از انقلاب اسلامی واستقرار نظام جمهوری اسلامی در کشور، در سطح وسیعی، در مورد صادق هدایت، وجود داشت.

اما این را که هدایت در کل شخصی نامعتقد به اخلاقیات و در مسائل جنسی دچار انحرافهای قابل توجه بوده، چیزی است که خواسته یا ناخواسته، در گفته¬ها و نوشته¬های دوستان خودِ او درباره¬اش نیز، نمود یافته است.

احمد فردید، به طور سربسته و با رعایت عفت کلام، در این باره گفته است:
در مسائل جنسی بیمار بود؛ بیماری او هم معجونی از عادات منحرف خودمانی بود که با ادبیات جنسی میان دو جنگ و بد آموزی هایپسیکانالیستها به نحو ناپسندی در هم آمیخته بود.
در مجالسی که ما با هم داشتیم بیشتر گفت وگوها در اطراف اسافل اعضا دور میزد. باور کنید در آن مواقع که با هدایت و جمع او معاشرت داشتم، هر وقت پای اقوال و اعمال جدی جنسی و به تعبیر خودش «عیش وعشرت» به میان می آمد، من وچند تن دیگر از آشنایان او، بیگانه به شمار می¬آمدیم. 

جلال آل احمد نیز، در مقالۀ مشهورش راجع به بوف کور، به طور سربسته، به انحراف اخلاقی هدایت، اشاره کرده است:

خودِ میرای هدایت نشست و مسخرگی کرد و رو پوشاند و متلک گفت و به آنچه هرزه-تر بود دست زد و آن قدر به ابتذال گرایید که حتی ابتذال را هم به ستوه آورد. 

استفاده از تعابیری همچون «بیماری جنسی»، «عادات منحرف خودمانی که با ادبیات جنسی میان دو جنگ و بدآموزی¬های پسیکانالیستها به نحو ناپسندی در هم آمیخته بود» از سوی فردید، یا «به آنچه هرزه تر بود دست زد و آن قدر به ابتذال گرایید که حتی ابتذال را به ستوه آورد»، از سوی جلال آل احمد، خاصه اگر این سخنان را، با چند مورد مشابه دیگر نقل شده راجع به او از سوی دیگر دوستانش یا مندرج در اثرش، در کنار هم بگذاریم، می تواند به گرایش هدایت به استمناء و همجنس گرایی دلالت کند.

برای نمونه، راوی «بوف کور»، که چه دوستان صمیمی وچه مخالفان هدایت، شخصیت او را، در بسیاری از موارد، دارای شباهتهای قابل توجهی با شخصیت خود هدایت میدانند، گرایشی همجنس بازانه نسبت به برادر زنش که پسر بچه ای است دارد:

او، یک بار وقتی به در خانۀ پدر زنش می¬رود، به شکلی شهوانی، لبهای برادر زنش را، که پسر بچه ای است، می بوسد:

در همین وقت دیدم پدرش آن پیرمرد قوزی که شال گردن بسته بود، از در خانه بیرون آمد. بی آنکه به طرف من نگاه بکند رد شد. بریده بریده می خندید، خنده ترسناکی بود که مو را به تن آدم راست می¬کرد و شانه¬هایش از شدت خنده می¬لرزید. از زور خجالت می¬خواستم به زمین فرو بروم. 
حسن قائمیان، دوست صمیمی صادق هدایت از دوران جوانی، به اقرار فرزانه، مشهور به غلام¬بارگی(بچه بازی) بوده است:

چون شنیده بودم که اهل غلام بارگی است خیلی بدبین شدم و به این جهت جرئت کردم و از او پرسیدم :

فرزانه، در عین انگار وجود رابطۀ همجنس¬بازانه میان هدایت و خودش، شهرت هدایت به این موضوع را در زمان حیاتش، تاًیید کرده است. به گونه ای که عده ای، رابطۀ صمیمانۀ هدایت سن وسالدار با فرزانۀ جوان را، در ارتباط با همین موضوع تفسیر کرده بوده¬اند:

یا از آن مبتذل¬تر و پست¬تر: «هدایت بچه باز است؛ حالا بند کرده به فرزانه.»

رفیقی داشتم به اسم پرویز مؤید عهد؛ طراح، کاریکاتوریست، آرشتیکت لایق. ولی در عالم حسادت و کوته بینی بیمار آلود. به حدی که این بهتان را به صورت کاریکاتور وقیحانه ای کشید و دست به دست گرداند؛ بدون اینکه دوستان مشترک ما، اعتراض بکنند .[دقت شود!]

بعد از مدتی آشنایی، منتظر فرصتی بودم تا موضوع غلام بارگی را با [: هدایت] در میان بگذارم. وتصمیم داشتم که حتی گوشه وکنایه¬هایی را که در این باره به او می¬زدند برایش نقل بکنم. 
ـ عقیدۀ شما راجع به هموسکسوئالیته[:همجنس¬گرایی] چیست؟ چه فکر می-کنید؟ [هدایت:] بنده چه فکر می¬کنم؟ از شکسپیر گرفته تا خواجه... همه¬شان این کاره بوده اند. حیوانات هم این کاره¬اند: سگ، خر، ... طبیعت اینجوری است. گیرم در اینجا[:ایران] معنی همه چیز عوض می¬شود. اینجا طبیعت هم تغییر ماهیت می¬دهد. مردها برای اینکه جلو سر و همسر مرد حساب بشوند؛ خودشان را می¬زنند به بچه بازی.

Selection naturelle غیر از عشق است. برای مردهای اینجا، بنداز، مردی حساب می¬شود. هیچ لاتی نیست که ادعای بچه¬بازی نکند. Viol می-کنند، اسمش را می¬گذارند نظر بازی. آن وقت، آنهایی¬شان که اصولاً بیولوژیکمان biologiquement این کاره¬اند، جانماز آب می¬کشند. حال اینکه نظر بازی همیشه رواج داشته. زیبایی هزار ویک جور فسق و فجور دارند و جانماز آب می کشند. ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ همه سکسوئل بوده¬اند... همه¬شان می¬خواهند ادای اسکاروایلد و ژان کوکتو و ژید را در بیاورند.

[...] آدمیزاد همه جور هست. مثل حیوانات. گیرم واسۀ آدم عامی، جز آنچه اخلاق یادشان داده، چیزی وجود ندارد. 
هدایت، یک بار فرزانۀ جوان را، به کابارۀ مادام آرتور در محلۀ پیگال پاریس می برد؛ که در آن، مردان با لباس و آرایش زنانه، از مشتریان پذیرایی می¬کنند.

هدایت در وصف آن کاباره، به فرزانه می¬گوید:

اینجا جای هر کسی نیست. مثل مونتانی سنت ژنویر، جای آدمهای وارد است.
و فرزانه، در توصیف دیده هایش از آن کاباره، آورده است:

آدمهای وارد؟ مونتانی سنت ژنویر؟ در آنجا هیچ نوع آداب و رسوم اخلاقی مراعات نمی شد. آزادی کامل، در حدی که به آزادی دیگران لطمه نزند، مبنای محیطش بود.

نه تنها مشتریان از هر طبقه و صنفی بودند، از نقاش گرفته تا سمار و دانشجو، بلکه هنر پیشگانش هم، در حاشیۀ کار هنر پیشگان سرشناش، خودنمایی می کرد. در آنجا زنهای همجنس باز، مردهای همجنس باز، عشاقِ در پی محیط هیجان انگیز، عیاشان و مردم معمولی، مشتریانش را تشکیل می دادند. 

برقراری ارتباط جنسی با زنان بدکاره وغیر آن، که در زمان زندگی هدایت و پس از آن، تا زمان پیروزی انقلاب و استقرار نظام جمهوری اسلامی در کشور، از نظر دوستان و حتی منتقدان ومخالفان هدایت ویا خودش، امری قبیح و انحراف جنسی به شمار نمی¬آمد؛ تا بابت آن، بر او خرده بگیرند، یا از آن بیان آنها شرمسار باشند. یکی از خاطراتی که هدایت، در این باره، برای فرزانه تعریف کرده، این است:

چند شب پیش که برای جهالت به اینجاها آمده بودم، یک ضعیفه جلوم را گرفت. جوان و خوشگل بود. مرا برد تو یک اتاق هتل، رختش را نیمه کاره کند وهر چه اصرار کردم پستان بندش را در بیاورد، قبول نکرد و من هم حوصله ام سر رفت، خاک تو سری نکرده پولش را دادم و آمدم بیرون. زنک خیلی تعجب کرد و از کارم سر در نیاورد.
ـ چرا هیچ کاری نکردید؟
ـ اگر بنا باشد که آدم با کت و شلوار بندار کند چه مزه ای دارد؟... آن هم با یک ضعیفۀ لگوری!
یک مطالعه سراسری در آثار، گفتار و زندگی هدایت، بیانگر آن است که وی، در کل، در ایجاد یک ارتباط جنسی موفق با زنان، دچار مشکل بوده است.
شاید نخستین کسی که به درستی متوجه این موضوع شد و به صراحت به آن اشاره کرد، جلال آل احمد، در نقدش بر بوف کور بود.

آل احمد، با بررسی مجموعه مطالبی که در این اثر، در مورد ارتباط ناموفق جنسی راوی با زنش(لکاته) آمده است، چنین نتیجه گرفت که راوی این داستان(در واقع، خودِ صادق هدایت) در روابط جنسی خود با همسرش[:زنان]، دچار مشکل و ضعف است. و علت آن هم کینه ونفرت او نسبت به مردم عادی(به تعبیر خودش: رجاله ها) هم، همین است که آنها، به عکس او، دراین مورد، مشکلی ندارند و موفق اند.

آل احمد، خاصه یا اشاره به این جملۀ راوی بوف کور که می گوید «ران، ساق پا و میان تنم یک حالت شهوت انگیز نا امید داشت»، اظهار داشته است:

آیا همین جملۀ بیان کننده، برای نشان دادن علت این همه بیزاری از رجاله ها که خوب جماع می کنند و به این علت خوشبخت اند، کافی نیست؟ 

هدایت که میان تنش یک «حالت شهوت انگیز ناامید دارد و در روی زمین برای همیشه از عشق محروم مانده است، ناچار به تمام آنهایی که جماع می کنند و دنبال شهوت می روند و از این رو خوشبخت اند، کینه می وزد. و روشن کننده تر، شادی بیرون از حسابی است که پس از کوچک ترین موفقیت در روابط جنسی به او دست می دهد.

کلید گشایندۀ ابهامهای بوف کور را، باید در همین مسئله جست. 
هدایت گرچه در مورد آن برخورد با زن روسپی پاریسی، علت نزدیکی نکردن خود یا او را، مخالفت زن یا خواست خود، مبنی بر بیرون آوردن سینه بندش ذکر می کند. اما برخی نشانه های دیگری در آثارش، بیانگر آن است که این مشکل او ظاهراً عام است؛ و از جایی دیگر سرچشمه می گیرد.
محمد علی همایون کاتوزیان از دوستداران هدایت در این باره، نوشته است:

[هدایت] فی الواقع در دو تا از نامه هایش به مینوی (مربوط به سالهای ۱۳۱۲ و ۱۳۱۵)، به طور سر بسته از روابط گهگاهی خود با زنان روسپی می نویسد. از سوی دیگر، هیچ یک از شخصیتهای عمدۀ روان داستان های او، روابط عادی و خوشی با زنها ندارند؛ وهر وقت با زنی تنها می مانند، به این یا آن بهانه، از شرم می گریزند.

در «زنده به گور»، روزی که قرار است راوی، دوست دخترش را برای نخستین بار به اتاق محل سکونتش ببرد، به دلایل مجهول، پشیمان می شود.

در «آینه شکسته»، راوی، دوستی خود را با دختر پاریسی، به بهانه¬ای واهی، به هم می زند.
در «مردی که نفسش را کشت»، مردِ خلوت گزین، هیچ رابطۀ نزدیکی با زنها نداشته است. تا شبی یک روسپی را به خانه می برد. ولی بعد، خود را می کشد.

در «صورتکها»، مرد وزن، که به نیت همخوابگی روانه شهری دیگر می شوند، پیش از رسیدن به مقصد، در تصادف اتومبیل می میرند.

در «بن بست»، مرد با دختر خالۀ خود ازدواج میکند. لیکن قبل از شروع روابط زناشویی، به دلیل واهی، به هم می خورد.

در «س. گ. ل. ل.»، مرد، دعوت زن به همخوابگی را، جداً رد میکند. و بهانه اش این است که عاشقِ خودِ عشق است. 

ماخذ: محمد سرشار / ماهنامه اقلیم نقد - شماره 11
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان