کد خبر: ۸۶۳۷
تاریخ انتشار: ۰۲ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۷:۰۹-23 May 2019
بخشی از اطرافیان ما آدم برفی اند. کافیست دست نوازشگری گرمایی به وجودشان بدهد. آب می روند! رفیق، شریک، معشوق یا همسر هر کدام از اینها هر چه زمینی تر و نزدیک تر، از آن ماده ی اهورایی که در ذهن می پروراندیم جدا تر و به انسانی تکراری و ملال آور شبیه تر.
از همین باب است که انسان و جامعه ی خیال باف دائم در حال تغییر مخاطبِ آب رفته ای است که همین دیروز پرنسس رویاهایش بود. مبهوتِ ایده آل هایی که به محض در آغوش کشیدن، رئال می شوند. و یا از بابی دیگر، خسته،  دست زیر چانه و کنار آمده با واقعیتِ مندرسِ روز مره گی با شعار همین است که هست!...

"رویا" اما از این قاعده مستثنی شد. جانِ او جنمی داشت که حضور اش را خواه ناخواه در چشم اطرافیان روز به روز کشیده تر می کرد. 

سالها پیش ما در حالی عهدی بستیم که توقع من یک زندگی محترمانه و اخلاقی بود. او گفته بود حتی آشپزی هم بلد نیست. اما بعدِ آغاز عهد، این خودِ زندگی بود که قطره قطره از سر انگشتانش بر باغچه ی  تازه ساخته مان می چکید. از همان هفتاد نوع هنر آشپزی که فقط از دستپخت یک دخترِ ترک بر میامد بگیر تا صبر ساکت اش بر کوران حوادث، تا آن خیر خواهی پیامبر گونه اش برای تمام هستی.

حسابداری و چرتکه اندازی و خیاطی و رفت و روب طفیلی دست هر زن اند، هنر اصلی مادرانگی نگاه و نوازشگری انگشت است که از قرابت فرشتگان اش خوانده اند.

وقت ازدواج نگفته بود فرزند شهید است. تا چند سال بعد اش هم من بی خبر بودم. وقتی سال ابتدای ازدواج با هم تا پای قله ی سیالان رفتیم می دانستم که پای اش در حال ترمیم است اما نمی دانستم این همپای کوه نوردی ها ساق اش از 18 نقطه خرد شده!  (تصویر رادیولوژی که بعد سفر نمایان کرد داربست پلاتینی دور ساق پای اش را نشانم داد)

نفهمیدم چه شد که صبحی خمیازه کشان به خود آمده و دیدم کسی که قرار بود فقط همسرم باشد حالا رفیق، مشاور، همفکر، همسنگر، تکیه گاه و حتی خواهر و برادرم شده! 
این رُز رونده ساقه به ساقه شکفته و قلب مریضِ مرا با عطر اش به شکلی نامرئی محاصره کرده بود. رویا نمایش سیاه بازی اهل روزگار نبود که یک پرده داشته باشد. شعبده ی سرا پرده ی عشاق بود که هر لحظه جلوه ای تازه در آستین داشت. دکانِ تاریکِ خرده طلا فروش نبود که برون داد وجود اش را با دست لرزان به مثقال و گِرم بپاید معدنِ طلای ناب بود که می شد از آن خروار خروار برداشت یا در آن گم شد... 

بلا و ابتلا محک روزگار است و دل آدمی در کوران حوادث، ناخالصی های خود را به کف می آورد. چند طوفانِ تبی که در همین سالها به زندگی مان زد باز نشان داد این فلز چه خوب به دست خنیاگر دهر پرداخته شده. 

رویا تپه ای نبود که به نیم خیز و دویی تمام شود. کوهی نبود که بشود یک روز صبح با نقشه ی قبلی و لطایف الحیل روانشناسی فتح اش کرد. 
سلسله جبال بود که هر چه می رفتم و می پرسیدم، بیشتر می شناختم اش، او نیز وسعت بیشتری میافت و شوق روندگی را افزون می نمود. شوخ چشمی که یک غمزه اش کار صد رساله و یک نکته اش کار هزار پند می کرد. 
او تافته ی جدا بافته نیست. این خاصیت هر ذی "حیات" است.
آدمی زنده نمی ماند و رشد نمیابد الا با اکسیر «درد» که ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه ی رندانِ بلاکش باشد.

دوستان به وجه اطمینان، کم نمی پرسند از مسیر یافتن همسر خوب. طبق حافظه ی داستانی، در دشت افسانه های این دیار، نوعا یا راه کوتاه است و پر خطر یا طولانی و کم خطر! راه آسوده اینکه قندان باشید، متوکل و صبور تا دست تقدیر قند برایتان بخواهد. این راه بر قاعده ی سنخیت است که لاریب فیه!

کوتاه و پر خطر هم اینکه چشم بر پاساژ و مال، و بازار و ... ببندید. خراباتی شوید که در این دنیای وارونه گنج ها همواره در کنج خلوتِ خرابه ها جای دارند نه میانهٔ جَلوتِ بوتیک ها!

تزویج نهایی عبور از هر دو راه است و یار آن است که خدا درست کند
فتامل!

یاسر عرب

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی