کد خبر: ۸۵۳۸
تاریخ انتشار: ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۰۹:۵۸-20 May 2019
فایل پیاده شده ی سخنرانی دکتر محمّدرضا سرگلزایی در مراسم رونمایی از کتاب «نغمه هایی از پشت دیوار» آرش رمضانی که دوّم مرداد نود و هفت در مؤسسه ی کرانه ی حضور مشهد برگزار شده است.
همه ی شما نماد تئاتر را دیده اید یک صورتک گریان و یک صورتک خندان. این دو ، نماد دو ژانر نمایش در یونان باستان بودند . صورتک خندان نماد کمدی و صورتک گریان نماد تراژدی است. اما در آن زمان کمدی فقط به معنای نمایشی که مردم با آن بخندند نبود و تراژدی هم فقط به عنوان نمایشی که مردم با آن گریه کنند وجود نداشت .  

در آن دوران کمدی به معنای نمایشی خوش عاقبت بود مانند ضرب المثل «آخر شاهنامه خوش است» که البته آخر شاهنامه ی فردوسی اصلاً خوش نیست!  

در ژانر کمدی قهرمان با مشکلاتی رو به رو می شود امّا در انتها  با ایستادگی و شجاعت و فضیلت های اخلاقی و اببته با بخت نیکو بر این مشکلات غلبه می کند و خلاصه درسش این است که «پایان شب سیه ، سپید است» . مانند داستان های سیندرلا ، سفید برفی ، شنگول و منگول که لزوماً ما به آنها نمی خندیم، اما در یونان باستان این ها کمدی محسوب می شدند . داستان های خوش عاقبتی که برای امید دادن به مردم طراحی شده بودند . 

ژانر دیگر تراژدی است که قهرمان ، فضیلت های اخلاقی بسیار داشت ، عاقل بود ، نظر کرده بود یا مثلا از خاندان ویژه ای بود اما باز هم با تمام فضیلت های اخلاقی و عقلانی آخر داستان قهرمان نمی توانست بر مشکلات غلبه کند و مانند مسیح که بر صلیب کشیده شد، مانند حلاج که به حکم فقیه های بغداد بر دار شد یا مانند شیخ شهاب الدین [سهروردی] که به حکم فقیه های حلب بر دار شد و یا سقراط که جام زهر را نوشید آخر داستان، قهرمان پایان  تلخ و دردناکی را خواهد چشید .  

تراژدی به درد چه کسانی می خورد !؟ تراژدی به درد همه ی ما می خورد برای اینکه زندگی یک تراژدی بزرگ است هرچقدر هم شما درست عمل کنید واقعیت های بسیار دردناکی در زندگی وجود دارد که آنها قابل تغییر نیستند . 

پس چرا باید همچون یک قهرمان فضیلت های هوشی ، فضیلت های اخلاقی و... داشته باشم ؟ 
برای این که ثابت کنم که من با تمام توان جنگیدم ، با وجود اینکه می دانستم  جبر زندگی تغییرناپذیر است  ، تا آخرین لحظه و تا آخرین نفس و تا آخرین قطره ی خون می ایستم و بعد می گویم که من بیش از این نتواستم کاری بکنم . 

امروز فیلسوفان اگزیستانسیالیسم حداقل در مورد چهار رنج بشری صحبت می کنند که بشر برای آن ها هیچ راه حلّی ندارد . 

یکی از آن چهار تا مرگ است ، مرگ در کمین لحظه لحظه های زندگی ماست . 

یک عشق می میرد ، یک ارتباط می میرد ، یک رابطه می میرد ، یک دوستی می میرد و مرگ در کمین لحظه های زندگی ماست و ما چگونه میتوانیم لذت ببریم در حالی که به قول سهراب مرگ در سایه نشسته است ، به ما می نگرد و این یکی از ابعاد تراژیک زندگی است. بسیاری از آدم ها می گویند من از مرگ نمی ترسم ، آن آدم ها اینطوری نیست که از مرگ نترستند بلکه در واقع این "تراژدی" را تبدیل به "کمدی" کرده اند و داستانی را باور کرده اند که در آن داستان، مرگ ، مرگ نیست بلکه بعد از آن من هنوز قرار است که زندگی کنم و با مرگ نمی میرم ، خیلی از آدم ها می گویند من از مرگ نمی ترسم ولی از مرگِ رابطه می ترسند، از مرگِ محبوبیّت می ترسند، از مرگِ شهرت می ترسند و.... 

وقتی در ویتنام  ویت کونگ ها را شکنجه می کردند و ویت کونگ ها مقاومت می کردند ، یکی از ایده های اشغالگران این بود که این آدم ها را مست می کردند ، در خیابان رها می کردند و با ماشین به آنان می زدند تا بمیرند و به خانواده آن ها اطلاع می دادند از فرط مستی تصادف کرده و مرده  ، زمانی که به ویت کونگ ها گفتند که چنین سناریویی قرار است اجرا شود بسیاری از آن ها که در مقابل شکنجه می ایستادند و از مرگ نمی ترسیدند ، کوتاه می آمدند چون از مرگ آبرو و حیثیت و از مرگ اعتبار خانواده می ترسیدند .  

این در فرهنگ آن زمان ویتنام از مرگ ، «مرگ تر» بود ، هر کدام از ما ممکن است  مرگ عزیزی آنقدر او را بیازارد که در سوگ آن عزیز به خودکشی فکر کند یا بعد از مرگ آن اعتبار، به خودکشی فکر کند ؛ پس چنین نیست که آن انسان از مرگ نمی ترسد بلکه از مرگ چیز دیگری می ترسد  به جای مرگ کالبد فیزیکی خودش . بنابراین هرکسی که می گوید من از مرگ نمی ترسم و با مرگ مشکلی ندارم اگر کمی با او دقیق تر صحبت کنید ، از لایه ای دیگری از مرگ می ترسد ، یا مرگ را به صورتی انکار می کند. پس یکی از فشار های وجودی زندگی مرگ است.



مساله ی وجودی بعدی تنهایی است ، نه آن تنهایی ای که فکر کنید اگر شما تعداد زیادی دوست دارید پس تنها نیستید، تنهایی وجودی به این معناست که هیچ کسی نیست که پاسخ سوال های انسان را بدهد و انسان (به عنوان یک گونه که پرسش گر و معناجوست) هرچه فریاد بزند که این جا چه خبر است فقط پژواک فریاد خودش را می شنود و این تنهاییِ وجودی ماست ، و این تنهاییِ وجودی آن قدر برای ما دردناک است که خیلی وقت ها برای خودمان رفیق و دوست خیالی ایجاد می کنیم مثلا می گوییم: موجوداتی از مریخ با بشقاب های پرنده آمده اند تا با من ارتباط برقرار کنند ، حالا از مریخ یا هر مکان و جهان دیگر ، و برای خود همبازی درست می کنیم تا از این تنهایی بزرگ نترسیم . 

رنج بعدی اگزیستانسیال، آزادی و مسئولیت است. یعنی ما هر لحظه می توانیم انتخاب هایی انجام دهیم که این انتخاب ها نه تنها سرنوشت خودمان ، بلکه سرنوشت بسیاری از انسان های دیگر را و حتی سرنوشت بسیاری از جانداران دیگر را تحت تاثیر خود قرار می دهد .  

تا هنگامی که درب را به روی ما بسته اند به نظر می رسد که آزادی مهم ترین نیاز ماست  ، همه می گوییم آزادی میخواهیم اما زمانی که در را باز می کنند و می گویند می توانید بروید ، آن زمان اگر به  مقصد فکر کنیم می بینیم آزادی عجب فرایند دشواری است . 

چون تا زمانی که درب ها به روی من بسته اند من متوجه مسئولیت آزادی نمی شوم و فقط میگویم در را باز کنید تا من بیرون بروم، از آن لحظه که درب باز میشود و من میخواهم بروم بیرون تازه متوجه می شوم که آزادی چه مسئولیت دشواری است به دوش من .  

و راجع به همین ماجرا اریک فروم کتابی نوشته است به نام «گریز از آزادی» . در این کتاب می گوید که همه ی آن هایی که به دنبال آزادی هستند ، در واقع به دنبال «آزادی از» هستند ، یعنی شخصی (یا نهادی) پا روی خرخره شان گذاشته و نمی گذارد نفس بکشند ، یا مثلا درب را قفل کرده اند و نمی گذارند بیرون بروند ، اما وقتی که حد کوچکی از آزادی را به آن ها بدهی و به آن ها بگویی که در باز است تا بروی [اریک فروم] می گوید این حوزه ی «آزادی برای» است .  
 
اینجاست که معلوم می شود که بسیاری اصلاً نمی دانستند که آزادی را برای چه می خواستند ، یا چه حرفی برای گفتن بوده که سانسور اجازه پخش آن را نمی داده ، برای همین است که امثال اریک فروم، آلبر کامو و ژان پل سارتر می گویند «آزادی درد بزرگ انسان است» .  

وقتی انسان ببیند می تواند تصمیم بگیرد و تصمیمش در زندگی خودش و دیگران موثر است  ، حالا آزادی برایش یک بار سنگین به حساب می آید. 

 و بالاخره چهارمین رنج وجودی (اگزیستانسیال) انسان می شود بی معنایی ، یعنی جستجوی معنا در جهانی که به ما هیچ معنایی ارائه نمی دهد. این عرض من به این معنا نیست که بگویم جهان بی معناست ، معنای قابل فهمی به ما ارائه نمی دهد ، یعنی مغز ما، ذهن ما و هشیاری ما، قدرت درک این معنا را ندارد و ما حتی قدرت درک ذهن خودمان را هم نداریم . 

یوستین گرودر فیلسوف نروژی می گوید که اگر مغز انسان آنقدر ساده بود که مغز انسان میتوانست آن را بفهد آنگاه مغز انسان نمیتواست آن را بفهمد! این یک پارادوکس است .یعنی اگر مغز من آنقدر ساده بود مثل مغز شامپانزه ، که برای من قابل مطالعه و مشاهده بود، حالا این مشاهده گر هم  که میخواهد آن را  بفهمد مغزش به همان اندازه ساده تر می شد، در نتیجه اگر مغز من آنقدر ساده بود که میتوانست قابل فهم شود، آنگاه مغز فهم کننده ی ساده شده ی من دیگر نمیتوانست آن را بفهمد. بنابراین ما قدرت درک خودمان را هم نداریم ، در جهانی که به هیچ وجه نمی توانیم آن را بفهمیم کل گونه ی ما 300 هزار سال است که از لحاظ ژنتیکی وجود دارد و تمدن کمتر از ده هزار سال است که وجود دارد و سوال های بنیادین هم اگر در تمام این 300 هزار سال وجود داشته باشد در مقابل جهانی که بیش از سیزده میلیارد سال عمر دارد ما تازه داریم فکر میکنیم بیگ بنگ وقتی اتفاق افتاد آن پنج ثانیه اول چه اتفاقی افتاد . ما چگونه میخواهیم معنی این جهان را بفهمیم ؟  
 
پشه کی داند که این باغ از کی است ؟ 
کاو بهاران زاد و مرگش در دی است  

در نتیجه زمانی که ما فکر میکنیم که جهان را فهمیده ایم ، یک جهان خیالی [مانند همان دوستان خیالی که برای خودمان  خلق می کنیم] خلق کرده ایم ، یک داستان قابل فهم برای خودمان می سازیم تا بتوانیم جهان را بفهمیم و بعد به خودمان می گوییم که من معنی جهان را می دانم . 

 
  

 بخش بزرگی از بزرگ ترین فیلسوفان و دانشمندان جهان آنقدر فروتنی دارند که بگویند که ما معنا و غایت زندگی را نمی دانیم و این به معنای انکار معنا داری و غایت مندی زندگی نیست، این به معنای فروتنی اعتراف به ضعف هوش و دانش انسان است، «سکولاریسم» یک انکار نیست، یک فروتنی است! پس این درد بزرگ دیگر انسانی ست که به قول ارسطو یکی از مهمترین غرایزش اراده ی معطوف به دانستن است، یعنی می خواهد قلمرو زندگی را کشف کند ولی مرزی وجود دارد که فراتر از آن را نمی تواند بفهمد . 

به همین خاطر در یونان باستان ژانر تراژدی وجود دارد. این ژانر قرار است انسان ها را واقع بین کند تا این را بدانند  که ما تا یک جایی می توانیم پیش برویم و فراتراز این مرز ، امکانش برای گونه ی ما وجود ندارد . 

برخی از نظریه پرداز ها در حوزه ی فرهنگ می گویند که فرهنگ واقع بینی در یک جامعه زمانی رشد می کند که مردم با این وجه تراژیک زندگی مواجه شوند ، به بیان دیگر مردم جامعه بدانند  که پایان همه ی شب های سیه سپید نیست ، همه ی قفل ها کلید ندارند ، همه ی در های بسته باز نمی شود .  

این یک اتفاق دردناک است و یک ترومای روانی است برای ما و این تروما باعث می شود تا از واقعیت های زندگی و از محدودیت های خودمان بیشتر آگاه شویم ، رضا براهنی کتابی دارد به نام «تاریخ مذکّر» که در آن می گوید یک دلیل این که غرب از نظر فرهنگی از ما جلو افتاده است این است که ادبیات کلاسیک غرب تراژدی دارد ، در ادبیات کلاسیک ما تراژدی وجود ندارد ، شاید شاهنامه را بتوان یک گنجینه ی تراژیک ایرانی دانست. در شاهنامه مشاهده می کنید که فریدون ضحاک را شکست می دهد ولی پسرانش ایرج و سلم و تور وقتی که قلمرویشان را گسترش می دهند برای کسب قدرت بیشتر رو در روی هم قرار می گیرند و سلم و تور، ایرج را می کشند.

 رستم و اسفندیار و سپس رستم و سهراب رو در رو قرار می گیرند. گرچه از حیث «ساختار گرایی تراژدی» تراژدی های شاهنامه هم تراژدی کاملی نیستند، به نظر من در این زمانه به جای مثنوی مولانا خواندن باید شاهنامه بخوانیم زیرا مثنوی کمدی فرهنگی ماست و شاهنامه تراژدی فرهنگی ماست و من خیال میکنم در این زمانه به جای حافظ خواندن باید سعدی بخوانیم برای اینکه سعدی شفاف صحبت می کند و حافظ بسیار هنرمندانه و لایه لایه صحبت می کند و ما در زمانه ای زندگی می کنیم که لایه لایه و رندانه صحبت کردن فرهنگی ما کار دست ما داده است ، ما نیاز به شفافیت داریم. نه وعده های کلان و بزرگ و شیرین و نا آزمودنی که همیشه می شود ی رندانه سُر بخورد و بگویید که سخن من این نبوده ، شما اشتباه متوجه شدید . و به همین خاطر به نظر من تراژدی شاهنامه و شفافیت سعدی درس آموز تر است. 

بعداً شاید در قرون وسطا تراژدی تبدیل شد به نمایشی که اشک ما را در می آورد و کمدی به چیزی که مارا می خنداند. شما برای مردم ایران کدام ژانر را پیشنهاد می کنید ؟ 

مسلما تراژدی را، برای این که ما داریم به همه چیز میخندیم و ما در همه چیز  اهل تسامح و شلختگی هستیم ، هر فاجعه ای که رخ می دهد برایش جوک می سازیم و خیال می کنیم زندگی دشوار را تاب می آوریم در صورتی که این تاب آوری نیست بلکه ما داریم بیماری و درد و زخم را «انکار» می کنیم ، هم فاجعه ای که برای ما رخ داده و هر روز عمیق تر میشود و هم توان خودمان را برای پنجه در پنجه ی فاجعه انداختن داریم انکار میکنیم ، برای چه؟ فقط برای خندیدن. کدام یک از ما اگر فرزندش یک بیماری صعب العلاج داشته باشد جوک میسازد از بیماری فرزندش ؟ این جامعه که مثل فرزندیست برای ما که در عین حال مادر ما هم هست. این فرزند/مادر، بیماری صعب العلاج دارد.  

کتاب «نغمه هایی از پشت دیوار» گزارشی است از یکی از زخم های جامعه ی ما و یک تراژدی ست ، آرش رمضانی از زندان برای ما نوشته . از آمار زندان خبر دارید ؟ من فقط به آمار رسمی اشاره میکنم ، از سال 1357 تا 1397 جمعیت ایران دو برابر شده ، ولی در این چهل سال  جمعیت زندانی ها ده برابر شده است. همین یک آمار کافی نیست که دیگر ما نخندیم؟ نژاد ما عوض شده ؟ زبان ما عوض شده ؟ ژن ما عوض شده ؟ چه چیزی عوض شده که در این چهل سال جمعیت دو برابر شده امّا آمار زندان ده برابر شده ؟!  

ما دوبرابر سرانه ی کل جهان زندانی داریم ، کشور ترکیه جمعیت برابر با ایران دارد، نژادش خیلی نزدیک به نژاد ما است ، مذهب مشترک و مشابه به مذهب ترکیه داریم ولی جمعیت زندانیان ایران دو برابر زندانیان ترکیه است .


 من خودمان را با سوئیس و ژاپن مقایسه نمیکنم اما حق دارم که خودمان رو با ترکیه مقایسه کنم . من حداقل هفت هشت  سفر پژوهشگرانه به ترکیه رفتم و با یک نگاه روانشناسانه مردم ترکیه را مشاهده کرده ام . آدم هایی که دیدم ، نه از مردم ایران فرهیخته تر بودند و نه از مردم ایران عمیق تر بودند چرا ما باید دو برابر ترکیه زندانی داشته باشیم ؟  آمار پرونده های  قضایی ایران که در هر سال تشکیل می شود دو برابر پرونده های قضایی هند است ، هند 12 برابر جمعیت ما جمعیت دارد ، نه نفت و گاز دارد و نه خیلی امکانات دیگری که ما داریم ، اما یک ایرانی 24 برابر یک هندی احتمال دارد پرونده در دادگاه داشته باشد ، میزان زندانی های ما سه برابر میزان جهانی است، چرا؟! 

 آرش در اخرین خاطره ی این کتاب نوشته برای این که به اندازه پول یک پراید صرف تعمیر سیستم گرمایش و سرمایش زندان نشود یک بند را به بندی دیگر منتقل می کنند و در نتیجه به جای اینکه در آن جا 400 نفر بخوابند 900 نفر می خوابند ، شما می گویید این ها مجرمند ؟ من می گویم این مجرم ها کجا رشد کرده اند ؟ الآن کاری به زندانی های فرهنگی و سیاسی و مَدَنی ندارم که ما نسبت به سایر کشورها بیشترین آمار روزنامه نگار ، دانشجو و فعّال اجتماعی و صنفی را در زندان داریم ، همین مجرم هایی که جرم هایی انجام دادند که همه ی ما از آن ها مشمئز می شویم ، ولی کسی که در سن 16 سالگی ، 17 سالگی ، 21 سالگی این جرم را انجام داده است ، کجا کودکستان رفته بوده ؟  کجا مهدکودک رفته بوده ؟ کجا دبیرستان رفته بوده ؟  

آیا دانش و بودجه و  امکانات نبوده که ما در حدّ ترکیه از آسیب های تربیتی پیشگیری کنیم ؟ ما یکی از ثروتمند ترین کشور های دنیا هستیم ، جمع مخازن نفت و گاز ما در دنیا اول است ، چگونه پول نداریم ؟ ما ادعای مدیریت جهانی داریم . این بچه ها کجا بودند؟ این هایی که زندان هستند، این دویست هزار نفری که زندانی هستند کجا بزرگ شده اند ؟  

فیلیپ زیمباردو روانشناس اجتماعی امریکایی زمانی که جنایت زندان ابوغریب و زندان گوانتانامو پیش آمد زندگی مجرمین اصلی را مورد مطالعه قرار داد، چند دهه قبل هم هانا آرنت فیلسوف آلمانی این کار را کرده بود زمانی که آیشمن را محاکمه می کردند (کسی که کوره های جنازه سوزی و حمام های مرگ را طراحی کرده بود) مورد مطالعه قرار داد و هردو یشان به این نکته اشاره کردند که می گوید هنگامی که شما می خواهید سیب خراب را پیدا کنید و بیرون بندازید، اگر سبد خراب باشد و سیب ها را خراب کند چه ؟ بازهم شما میخواهید سیب خراب را بیرون بندازید؟ تا چه زمانی میخواهیم در سبد خراب دنبال سیب خراب بگردیم و آن را بیرون بیاندازیم؟ باید درمورد سبد تجدید نظر بکنیم. و آرش بسیار شجاعانه در این کتاب خاطراتش به عنوان روان شناس زندان را نوشته و من شجاعتش را تقدیر می کنم وقتی که نوشته که گاهی اوقات درمان زندانبانانِ زندان تلخ تر از درمان زندانی هاست ، زندانی دچار اختلال برای مشاوره می آید ولی زندانبان دچار اختلال برای مشاوره نمی آید ، چون قدرت در دستش است و گاهی اوقات سازمان زندان سازمان بیمار کننده ای ست چون کسی که این سازمان را طراحی کرده نه پیش آرش می آید برای درمان و نه پیش من ، او به جای این که برای درمان بیاید حُکم من را امضا خواهد کرد! 

 من آرش رمضانی را اولین بار پاییز 96 دیدم ، زمانی که خاطرات آرش در همان سال 96 به دستم رسید بسیار خوشحال شدم از اینکه یک نفر را پیدا کردم که روانشناس است و راجع به تراژدی های جامعه ی ما صحبت می کند. 

 متاسفانه ما یکسری شبه روانشناسان بازاری داریم که زندانبانِ این جامعه تربیت شان میکند که اینها به ما یاد بدهند که ما چه طوری با هر رِنگ او قِر بدهیم و برقصیم و بخندیم و بخوانیم «خر برفت و خر برفت و خر برفت»! این شبهِ روان شناسان  هیچ فرقی با دلقک های صداوسیما ندارند.

 
همه شان میگویند که «حال ما چطوره ؟» و همه هم می گویند «حال ما خیلی خوبه!» ولی مگر  ما ابله و دیوانه ایم که «حال ما خیلی خوبه» ؟ مگر می شود حال ما خوب باشد؟  بچه مان در ICU  در اغما است و حال ما خوب است ؟ دیوار ها بلند تر میشوندو زندان ها عریض تر می شوند باز هم حال ما خوب است؟ دو حالت دارد این «حال ما خوبه» : یا ما دیوانه هستیم یا دروغگو! بعد یک سری روانشناس هم به عنوان استاد فلانی یا دکتر فلانی می آیند و با عناوین بزرگ همان نمایش  «حالمان چطوره»؟ حال مان خیلی خوبه» را اجرا می کنند و این همان شبهِ روانشناسی بازاری ست. بسیاری از بزرگان روان شناسی از فروید و آدلر گرفته تا اریک فروم راجع به تراژدی ها صحبت میکردند و با انسان غم میخوردند و برای انسان غم میخوردند و اعتراف میکردند که ما برای بسیاری از این درد و غم ها کاری نمیتوانیم بکنیم و  در عین حال با نظام های بیماری زا و فاسد می جنگیدند و در مورد تراژدی صحبت میکردند و متالم و دردمند و گاهی اخمو بودند ، یک لبخند گُنده روی صورت شان نمی چسباندند! پایه گذاران روان شناسی به عنوان یک معرفت بشری این گونه عمل می کردند، این شبه روان شناسان بازاری اصلاً روانشناس نیستند بلکه همان دلقک ها هستند با این تفاوت که یک کلمه ی استاد یا دکتر اضافه شده به اسم شان وگرنه مگر میشود به حال چنین بیماری خندید؟  

من خیلی خوشحالم که آرش این صمیمیت و شجاعت و صداقت را با ما داشت ، و من فکر میکنم خوب است که همه مان کتاب آرش را بخوانیم و به دیگران معرفی کنیم و برای دیگرانی که کتابخوان نیستند آن را بخونیم و به جای جوک های بی سر و ته، خاطرات آرش از زندان را برای هم فوروارد کنیم و  دوباره بشینیم و درباره ی این غم نامه ی «قابل تغییر» زندگی جمعی مان را که ما داریم «تحمّلش» می کنیم و بدتر، داریم به آن می خندیم، دوباره فکر کنیم 

دکتر محمّدرضا سرگلزایی

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان