کد خبر: ۸۳۴۴
تاریخ انتشار: ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۰۶:۵۲-13 May 2019
بعد از شروع جنگ برای ماها که از خرمشهر آواره شده بودیم ، سه کیلومتریِ شهر ازنا یک اردوگاهی به پا کردند به اسم «مهمانشهر اباذر».
 این کمپ دو قسمت داشت یکی قسمت ما بود که «مهاجرین» جنگ تحمیلی بودیم و دیگری که اسمش «معاودین» بود و مال عراقی‌ها بود - که می‌گفتند سال ۵۴ از عراق اخراج شده‌اند. آنها تحت پوشش سازمان صیلب سرخ جهانی بودند و بعضی از آنها که هنوز ایران مانده‌اند کماکان بعد از نزدیک به چهل سال هیچ کار یا فعالیت اقتصادی انجام نمی‌دهند و تامین معیشت آنها با این سازمان جهانی است.

بین‌مان یک دیوار کشیده بودند. اوایل این دیوار از ایرانیت بود و بعدها یک دیوار آجری ۲ کیلومتری این دو تا قسمت را از هم جدا می‌کرد. این دیوار که فقط دو تا در کوچک نفر-رو داشت صرفاً برای جدا کردن حیطه انتظامی بین عجم‌ها و عرب‌ها بود. ورود و خروج نیروی انتظامی (که آن موقع کارش را کمیته و ژاندارمری انجام می‌دادند) به سمت عراقی‌ها محدودتر و مربوط به یک سری شرایط خاص‌تر بود. شدت عمل هم در صورت وقوع جرم آن طرف خیلی بیشتر بود. همه جرائم یک جوری امنیتی بود. زمان جنگ بود. جاسوس‌بازی هم یک قسمت جنگ بود دیگر. مخصوصاً که چند موردی بین‌شان جاسوس هم پیدا شده بود. به جز کمیته و این جور قوانین، رفت و آمد بقیه تقریباً همیشه در جریان بود.

ما با هم هم‌کلاس بودیم. آدم‌های عجیبی بودند. یک سری عقاید عجیب و غریب داشتند، ما هم داشتیم. شاید نه به اندازه آنها. اما ما هم همیشه مورچه‌های قرمز را می‌کشتیم. آنها عراقی بودند. مورچه‌های سیاه ایرانی بودند.

آنها هم پنیر خوردن ایرانی‌ها را مسخره می‌کردند اما خودشان ملخ می‌خوردند. نه هر ملخی را. اما ملخ‌خور بودند.

خیلی تناقض داشتند. عجیب‌ترین چیزی که آنها توی مغزشان یا شاید قلب‌شان داشتند این بود که همزمان که به مسئولین آن زمان جمهوری اسلامی عشق می‌ورزیدند، صدام را هم دوست داشتند. و یا مثلا عکس عدنان الدلیمی را هم پنهانی می‌آوردند مدرسه و یک جوری قهرمان‌شان بود. این عدنان الدلیمی خلبانی بود که حلبچه را بمباران شیمیایی کرد. یک چیزی هم که من از معاشرت با آنها یاد گرفتم و تا همین چند سال پیش هم برطرف نشده بود این بود که بمب شیمیایی چیز بدی نیست.

مثلا چه فرقی می کند آدم صد تا بمب بیاندازد که ۱۰۰۰ نفر بمیرند، یک بمب می‌اندازد ده هزار نفر می‌میرند. جنگ است دیگر. زودتر هم تمام می‌شود و تکلیف همه هم زودتر مشخص می‌شود. بالاخره وقتی بُکش بُکش باشد خیلی فرق نمی‌کند. این را از آنها یاد گرفته بودم.

با اینها ما هم‌کلاس بودیم. هر چقدر از کلاس اول بالاتر می‌رفتیم، فاصله سنی‌مان با هم‌کلاسهای عراقی‌مان بیشتر می‌شد. چون اکثرشان هر دو یا سه سالی می‌توانستند یک پایه را طی کنند. خواندن و نوشتن را می‌خواستند با یک زبانی غیر از زبان مادری یاد بگیرند زیر آن بمباران‌ها. یاد نمی‌گرفتند.

مثلا توی امتحان جمله‌نویسی بهشان می‌گفتند با کلمات زیر جمله بسازید و یک کلمه‌اش "نوید" بود! حالا این سؤالات و سوسول‌بازی را سر یک کسی در می‌آورند که اسمش بود " مهند" (یعنی شمشیر هندی! ). کلاس‌مان ۳۸ نفر بودیم. از ما ۳۸ نفر فقط دو نفرمان نهایتاً توانست دیپلم بگیرد.

عراقی‌ها همین طوری که یواش یواش فاصله سنی‌شان با ما بیشتر می‌شد، فاصله هیکلی‌شان با معلم و ناظمهایمان کمتر می‌شد و زیاد پیش می‌آمد که معلمها را کتک بزنند. به واسطه هیکل‌های گُنده‌شان، به ما ایرانی‌ها زیاد زور می‌گفتند، فقط در دو صورت تا حدی از شرشان خلاص بودی. اول این که برادر یا برادرانی بزرگتر از خودت می‌داشتی- که من داشتم - و از ترس آنها کاری باهات نداشتند و دوم آنکه نشان‌شان می‌دادی که تا سر حد مرگ حاضری بجنگی، یعنی هی آنها کتک‌ات بزنند و تو هی فحش بدهی. از همین جا من خیلی زود متوجه شدم که برادر چیز مهمی است، یعنی مهم‌ترین چیز است و متوجه شدم دنیا فقط به آدم‌هایی که می‌جنگند احترام می‌گذارد.

معلمهایمان هم انصافاً زیاد نمی‌فهمیدند. مثلاً همه ما را جمع می‌کردند توی نمازخانه فیلم برایمان پخش می‌کردند. فیلم جنگی. جنگ ایران و عراق. هر کس هم‌وطنش را تشویق می‌کرد. مثلا فیلم «پایگاه جهنمی» را ما با عراقی‌ها با هم دیدیم. آن صحنه که عراقی‌ها کماندوی ایرانی (اسمش فکر کنم کاظم بود) را شکنجه می‌کردند ، عراقی‌ها تشویقشان می‌کردند. یا مثلاً با آتش زدن آدمها توی فیلم «بلمی به سوی ساحل» هورا می‌کشیدند. رفتار حاجی و سیدهای ما، چیزی نبود که در آن سن و در آن فضا خیلی به کار ما بیاید. یا آب نداشتند یا مهمات و غذا، یا نیرو نداشتند و تجهیزات، بعضی وقت‌ها با دمپایی پلاستیکی تو جبهه قدم می‌زدند. آن موقع بچه بودیم و اخلاص و اینها را نمی‌فهمیدیم.
 
 معمولا بعد از نمایش این فیلم‌ها که با پیروزی ایرانی‌ها همراه بود بیرون مدرسه با هم دعوایمان می شد و کتک مفصلی می‌خوردیم. از پاسگاه هم می‌آمدند بیشتر آنها و چند نفری از ما را می‌بردند یک شب توی توالت کمیته حبسمان می کردند. و کتک می‌خوردیم. به خانه که بر می‌گشتیم کتک سوم را می‌خوردیم. با همه اینها می‌ارزید. برایمان حیثیتی بود. آخر این خاکِ فاحشه، وطن ما بود.

با همه اینها با هم دوست بودیم. دوست‌های خوبی هم بودیم بعضی وقت‌ها. بینشان دو تا برادر بودند به اسمهای ایاد رحمان و عماد رحمان. ( رحمان اسم پدرشان بود که سر مرز عراقی‌ها کشته بودندش)

عماد دو سال بزرگتر از ایاد بود و به جز آن مساله آموزش به زبان دیگر، یک کودنیِ مادرزادی هم داشت چون برادر کوچکترش ایاد با سرعت متوسط یک کلاس در دوسال توانسته بود در اول راهنمایی به او برسد.

ایاد خیلی شر بود. شبیه کاراکتر «فرانچی» توی کارتن «بچه های مدرسه والت» بود. همه را اذیت می‌کرد. هیکل گنده‌ای هم داشت. ردیف آخر می‌نشست. میزش با یک ایرانی به اسم ابوالحسن یکی بود.

ابوالحسن عقب مانده ذهنی بود، حاصل یک ازدواج فامیلی. او هم تا ۱۸ سالگی فقط توانسته بود تا اول راهنمایی پیشروی کند. تا پنجم ابتدایی را در دبستان کودکان استثنایی درس خوانده بود. چون ازنا مدرسه راهنمایی کودکان استثنایی نداشت مادرش –که او هم عقب مانده و حاصل یک ازدواج فامیلی بود - آمد مدرسه ما خیلی گریه زاری کرد تا اجاز دادند ابوالحسن بیاید مدرسه کودکان عادی. یعنی مدرسه ماها!

ایاد عراقی و ابوالحسن ایرانی هم‌میز و نیمکتی بودند. یک تفریحی که ایاد داشت این بود که به ابوالحسن می گفت: «بیا آتاری بازی کنیم».

بعد ابوالحسن یک دستش را مشت می‌کرد یعنی دنده ماشین است و پنجه یک دستش را باز می‌کرد یعنی فرمان است و ایاد با این دنده و ماشین رانندگی می‌کرد. دماغ ابوالحسن بوق ماشین بود. بازی اینجوری بود که وقتی ایاد بوق ماشین (دماغ ابوالحسن) را فشار می‌داد ابوالحسن باید دهنش را باز می‌کرد. همان لحظه یک نفر دیگر از عراقیها داد می‌زد : «یه نخود بنداز تو گلوش» و ایاد آن لحظه مگسی که در دست دیگرش پنهان کرده بود را توی دهن ابوالحسن پرتاب می کرد و ابوالحسن مگس را قورت می‌داد و عراقی‌ها و بعضی از ایرانی‌ها  می‌خندیدند. این «یه نخود بنداز تو گلوش» را فکر کنم از فیلم «دیده‌بان»ِ حاتمی‌کیا یاد گرفته بودند.

زورمان نمی رسید که از ابوالحسن مواظبت کنیم. معلمها و ناظم و مدیرمان هم می‌ترسیدند دخالت کنند و معمولاً همه‌مان را به دوستی با هم دعوت می‌کردند.

 این جور تحقیرها خیلی با آدم می‌ماند. اما بدترینش مال وقتی بود که یک روز ایاد آش و لاش آمد مدرسه و رفت توی نمازخانه خوابید. بعدا معلوم شد چشم‌چرانی کرده و بچه‌های پاسگاه حسابی خدمتش رسیده‌اند. زخم و زیلی بود. زنگ تفریح که شد جمع شدیم در نمازخانه که ببینیم دقیقاً چی شده است. همه عراقی و ایرانی-بازی‌هایمان به کنار! ما ایاد را دوست داشتیم. به هر حال همه آنها که با دست‌های بسته کتک می‌خورند، برادر هم‌اند و برادر هم که چیز مهمی است، یعنی همه چیز است.

دم در نمازخانه عراقی‌ها ابوالحسن را خر کردند که برو ایاد را بیدار کن. ابوالحسن رفت بالای سر ایاد نشست و با عزیزم و جانم سعی کرد ایاد را بیدار کند. ایاد حرکتی نکرد. ابوالحسن شانه ایاد را تکان داد و گفت : «ایاد پاشو آتاری بازی کنیم».

ایاد یک دفعه از جایش پرید و محکم گذاشت زیر گوش ابوالحسن. خیلی محکم زد. ابوالحسن زد زیر گریه. صدای آن کشیده هنوز توی گوشم است. خیلی به ناحق زد.آنقدر محکم که هیچ کدام‌مان جرات نکردیم هیچ حرکتی کنیم. انگار آدم وقتی ظلمی این قدر برهنه را می‌بیند و فقط می‌بیند، وجدانش برای همیشه علیل می‌شود.

***
عید سال ۸۵ با یکی از دوستان رفتیم همان اردوگاه. از ایرانی‌ها کسی نبود. تا سال ۷۳ همه تخلیه کرده بودند. از عراقی‌ها هم خیلی‌ها رفته بودند. از یک مغازه‌دار احوال هم‌کلاسی‌های عراقی‌ام را گرفتم. از بعضیشان خبر داشت. از عماد و ایاد پرسیدم. گفت: «نصفی اصفهان، نصفی مالزی!».

سال ۸۷ ابوالحسن مرد. گاز بخاری خفه‌اش کرده بود. بعدِ مرگ مادر و پدرش، یکی از اقوامش مواظبش بود که خیلی هم مواظب نبود. توی ازنا خاکش کردند.

سرشب یک از هم کلاسی ایرانی‌ام زنگ زد بهم. شماره‌ام را اتفاقی گیر آورده بود. کلی حرف زدیم و احوال همه را از هم پرسیدیم. از ایاد پرسیدم. گفت دو سال پیش توی یک بمب‌گذاری توی سامراء کشته شده.

از سر شب ابوالحسن نشسته بالا سر جنازه ایاد و دارد می‌زند روی شانه‌اش: «ایاد پاشو آتاری بازی کنیم...».
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان