کد خبر: ۸۳۳۴
تاریخ انتشار: ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۸:۵۹-12 May 2019
 بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف، نویسنده انگلیسی با جیب‌هایی پر از سنگ، به رودخانه‌ی اووز در نزدیکی خانه‌اش پرید و خودش را غرق کرد.
°  او در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود:
«عزیزترینم!
مطمئنم دوباره دارم دیوانه می‌شوم. حس می‌کنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمی‌شود. دوباره صداهایی می‌شنوم و تمرکزم را از دست می‌دهم، پس بهترین کار ممکن را می‌کنم. تو بزرگ‌ترین خوشبختی ممکن را به من داده‌ای. گمان نمی‌کنم پیش از این که این بیماری لعنتی شروع شود، هیچ زوجی به خوشبختی ما بوده باشند. دیگر نمی‌توانم بجنگم. می‌دانم که زندگی‌ات را تباه می‌کنم، می‌دانم که بدون من موفق خواهی بود و خودت هم می‌فهمی. می‌بینی؟ حتی نمی‌توانم این نامه را درست بنویسم، نمی‌توانم بخوانم. می‌خواهم بگویم همه‌ی خوشبختی زندگی‌ام را مدیون تو هستم. تو صبورانه با من مدارا کرده‌ای و بیش از اندازه خوب هستی. می‌خواهم بگویم ــ همه این را می‌دانند. اگر کسی می‌توانست مرا نجات بدهد، آن فرد تو بودی. همه چیز را از دست داده‌ام جز ایمان به خوب بودن تو. نمی‌توانم بیشتر از این، زندگی‌ات را خراب کنم. گمان نمی‌کنم هیچ دو نفری خوشبخت‌تر از من و تو بوده باشند.» 
جسد وولف بیست روز بعد در آب پیدا شد.
۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵، در جنگل‌های نزدیک خانه‌اش در روستای جواهرده رامسر، غزاله علیزاده، نویسنده ایرانی خود را حلق آویز کرد. او در آخرین یادداشتش خطاب به دوستانش، براهنی و گلشیری و کوشان می‌نویسد: 

« رسیدگی به نوشته­‌های ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار می­‌کنم. ساعت یک و نیم است. خسته­‌ام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپشان کنید. نمی­‌گویم بسوزانید. از هیچ­کس متنفر نیستم. برای دوست داشتن نوشته­‌ام. نمی‌خواهم. تنها و خسته­‌ام برای همین می‌روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­‌ای تاریک. من غلام خانه­‌های روشنم. از خانم دانشور عزیز خداحافظی می­‌کنم. چقدر به همه و به من محبت کرده است. چقدر به او احترام می­‌گذارم. بانوی رمان، بانوی عطوفت و یک هنرمند راست و درست. با شفقت بسیار. خداحافظ دوستان عزیزم.»

 در فاصله‌ای حدودا نیم قرن از هم  وولف و علیزاده به جایی نزدیک هم رسیدند. متن نهایی آنها بسیار شبیه هم است. گویی یکی آن را نوشته است. این نویسنده مشترک که کلماتش را بر هر دو دیکته کرده است، نامش چیست؟ ملال؟ افسردگی؟ چرا آنها دیگر نتوانستند آن را در قصه‌های خود محبوس کنند و از سرریزش به حیات‌شان جلوگیری کنند؟ چه می‌شود که کسی دیگر «نمی‌تواند»؟ این رها کردن و رفتن، به مرگ برمی‌گردد یا زندگی؟ 

نوشتن مکانیزم ساده‌ای است برای پر کردن خصومت همیشگی میان مرگ و زندگی. توافق‌نامه‌ای است که می‌خواهد بین این دو صلح برقرار کند. شیوه‌ای است بنظرم شبیه فراموشی. از طریق نوشتن، تمام آن نیروهایی که می‌خواهند مرگ‌ یا ملال یا شکست یا تنهایی را به ساحت زندگی شخصی بیاورند و آن را مغلوب خود کنند، به ساحت عمومی و داستان منتقل شده و بازداشت می‌شوند. متن، بازداشتگاه مرگ است. این صلح، اما موقتی است. مرگ مدام از زندانش، نقب می‌زند، بیرون میاید و در سیطره روح می‌گردد. نیروهای حیات بدنبالش، می‌گیرندش و باز. متن نهایی این دو نویسنده، گزارش نیروهای زندگی است، که زندانی فرار کرده و نمی‌توان پیدایش کرد. خستگی‌شان، خستگی ازین عملیات جستجو و مراقبت است. یا حتی شورش زندانی‌ها. جایی که متن جز همین اعلامیه و فراموشی جز همین به یادآوردن محبت همسر و دوستان، توان دیگری ندارد. 

حیات در کنار همه مصایب و مشکلاتش، زندانبانی هم هست. ما راهی نداریم جز اینکه زندانبان زیرکی باشیم. بنویسیم و فراموش کنیم. تا روزی که دیوار همه زندان‌ها فرو ریزد.‌

امین بزرگیان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان