کد خبر: ۸۳۲۸
تاریخ انتشار: ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۷:۵۸-12 May 2019
به بهانه عدم حضور «نشر نقد فرهنگ» در نمايشگاه کتاب امسال
آيا در اين رُمان نويسنده به دفاع از فرقه‌های بابيه و بهائيت پرداخته است؟
امسال برای خريد کتاب‌های جديد دکتر بيژن عبدالکريمی و ديدار با اين معلم فلسفه به نمايشگاه رفتم، اما متأسفانه نه نشر نقد فرهنگ و نه کتاب‌های صاحب امتياز و مدير مسئول اين نشر، يعنی خود دکتر عبدالکريمی، اجازة ورود به نمايشگاه را نيافته بودند.

 گفته می‌شد که دليل اين امر انتشار رمان تازه منتشرشده دکتر عبدالکريمي، با نام «دُن‌کيشوت‌های ايرانی» بوده است که از نظر برخی افراد کج انديش در آن شائبه دفاع از دو فرقه بابيه و بهائیت می‌رود. اما کيست که تنها نيم‌ساعت در کلاس درس اين استاد فلسفه حضور داشته باشد يا فقط نيم صفحه از نوشته‌های وی را خوانده يا دقايقي از سخنراني هاي او را شنيده باشد و اندک شائبه‌ای از فرقه گرايی دينی، آن هم از نوع بابی و بهایی‌اش در آثار و انديشه وی استشمام کرده باشد؟ عبدالکريمی نیز درست همچون استاد محبوبش، دکتر علی شريعتی که خود يکی از نوادر و دست‌پروردگان بزرگ تفکر و فرهنگ شيعی است و درست مثل هر مصلح دينی بزرگی که در دهه‌های پيشين، ناجوانمردانه متهم به بابي¬گری و بهائی‌گری می‌شدند، متهم به اين شده است که اثر اخيرش شائبه دفاع از بابيت و بهائیت دارد.

 بايد توجه داشت اين گونه اتهام‌ها ديگر روزگارش گذشته و بوی نا گرفته است و کاربرد اين گونه برچسب‌ها خود حکايت از عقب افتادگی تاريخی و عقب‌ماندگی ذهنی برچسب زنندگانش دارد. امروزه ديگر کيست که برچسب‌های بابی‌گری، بهائی‌گری، وهابی‌گری و... را به چهره‌هایی چون سيدجمال الدین اسدآبادی و شريعتی و اقبال لاهوری و... بپذيرد؟ به همان اندازه که اين اتهام‌ها بر آن بزرگان دروغ و بی‌معنا بود، بر شاگرد خلف آن بزرگان، يعنی دکتر بيژن عبدالکريمی نيز بسيار گزافی و بی‌معناست. آخر چگونه ممکن است نويسنده آثاری چون «شريعتی و تفکر آينده ما»، «مشرکی در خانواده پيامبر» (کاری مشترک با دکتر حسن محدثی) يا اثر نفيس دو جلدی «پايان تئولوژی» که از پايان يافتن هر گونه انديشه‌های فرقه‌ای و تئولوژيک سخن گفته و از ايدة گذر از تئولو‌ژی به انتولوژی دفاع می‌کند، برچسب و اتهام ناجوانمردانه و خلاف واقع شائبه دفاع از بابی‌گری و بهائی‌گری را زد؟

چندی پس از انتشار و عرضه شدن کتاب «دُن¬کیشوت‌های ایرانی»، به نویسنده محترم این کتاب از سوي برخي چهره¬هاي معلوم الحال و مجهول الهويه نسبت بی‌دینی و بهایی‌گری داده شد. لذا  به همين دليل، لازم دانستم به عنوان یکی از خوانندگان و مخاطبان کتاب «دن کیشوت‌های ايرانی» که در روز‌های آغازین انتشار، این کتاب را مطالعه نموده‌ام، نکاتی را بنا به بضاعت اندکم ارائه نمایم.

در طی حدود دو قرن پس از شکل‌گیری مکتب شیخیه و به تبع آن، بابی‌گری و بهایی‌گری، آثار متعددی در رد و نقد این فِرق به رشته تحریر در‌آمده است که برخی به صورت متون تاریخی و برخی نیز به شکل کتب کلامی و فقهی به شرح، نقد و ردّ آنها پرداخته‌اند، لیکن کتاب «دن کیشوت‌های ایرانی» فارغ از تأیید یا ردّ این فِرق به شکل داستان روایی تاریخی در قالب رمانی حجیم، کاری بدیع و نو در مواجهه با این فِرق، پا به عرصه گذاشته است که در جای خود قابل تکریم و توجه است. این گونه مواجهه پدیدارشناسانه با مسائل اعتقادی و مهم تاریخ معاصر، می‌تواند مخاطب عام‌ را نیز متوجه مسائل درخور تأمل نماید و تعداد بیشتری از آحاد را به این مسائل توجه داده و به اندیشه وادارد.

اولین نکته‌ای که می‌بایست به آن توجه نمود، نام کتاب است، در طی تاریخ، تفاسیر مختلفی از نحوه شکل‌گیری و نیز مقاصد تشکیل این فِرق ارائه شده است، مانند این نکته که فرقه بابیت و بهائیت دست¬پرورده انگلستان برای مقابله با آیین تشیّع و ایجاد تفرقه میان امت اسلام است، تفسیر دیگری که وجود دارد، حاکی از گمراهی، جهل، ساده‌لوحی و به تعبیری دن کیشوت بودن بانیان و پیروان این فِرق است که ما در کتاب «دن کيشوت¬هاي ايراني» و بنا به عنوان آن، با این نوع نگرش دوم مواجه هستیم.

نسبت دن کیشوت دادن به کارآکترهای این کتاب، که همانا رهبران و پیروان بابیت و بهائیت‌اند، چه نتیجه‌ای را برای ما حاصل می‌کند؟

پاسخ به این پرسش می‌تواند تا حدّی از شبهه پیش آمده مبنی بر گرایش نگارنده به این فِرق را پاسخ دهد. تعبير «دُن¬کيشوت» اشاره به شخصيت يا شخصيت‌هایی دارد که ميان ذهنيت و عينيت زندگي آنها شکافي عظيم وجود داشته، تا آنجا که فرد يا جريان مورد نظر درک درستي از واقعيت‌های جهان خود ندارند. به همين دليل نحوه رويارویی آنها با جهان، کميک و در همان حال تراژيک است.

در گام دوم به مقدمه کتاب برمی‌خوریم که در آنجا به طرز واضح‌تری، نویسنده پیشاپیش به این شبهه به روشنی پاسخ می‌دهد. دکتر عبدالکریمی در مقدمه آورده است: «هیچ مؤمن به سید علی محمد باب یا میرزا حسینعلی نوری، بنیان‌گذاران دین خود را دُن کیشوت لقب نمی‌دهد». در همین مقدمه وی برائت خود را از بابیت و بهائیت به روشنی اذعان داشته است.

نکته دیگری که باید به آن توجه نمود این است که این اثر در قالب یک داستان تاریخی به رشته تحریر درآمده است و لذا می‌بایستی از شیوه رئالیستی پیروی کند. در جایی که به توصیف حالات، روحیات و اعتقادات شخصیت‌های داستان برمی‌خوریم، می‌بایست به لحاظ رئالیستی، اعتقادات و دیدگاه‌های بابی‌ها را بنا به ایمان و اعتقادشان در طی داستان درج کنیم و بی‌تردید این مطلب در یک اثر داستانی بدان معنی نیست که نویسنده نیز با این اعتقادات همسو و هم‌دل است. و لذا باید این تفاوت را در خلق یک اثر داستانی نسبت به یک اثر فقهی، کلامی یا فلسفی مد نظر قرار دهیم. به عنوان مثال اگر نویسنده‌ای داستانی در رابطه با لشکرکشی نادرشاه به هند را به رشته تحریر درآورد، ناگزیر است به دلاوری، ثبات قدم و درایت نادر در امور جنگی بپردازد و اینکه نادر چگونه با ایمان به هدف (حتی اگر هدفی ناصحیح باشد)، میهن¬پرستی و روح ایرانی و پایمردی به هندوستان حمله برد و هندی‌ها را از دم تیغ گذراند و پیروزی و ظفر و غنائم بی‌شمار به دست آورد. لیکن آن بدان معنی نیست که نویسنده چنین اثری با ظلم و ستم و شقاوتی که نادر در تاریخ به جای گذاشته، همدل و همسو است. رئالیستی بودن چنین داستان تاریخی موجب می‌شود نویسنده نتواند تحلیل خود را از واقعه وارد داستان کند.

به عنوان مثال در صفحه ۴۴۵ کتاب «دن کیشوت‌های ایرانی» آمده است: «قدوس شروع به نوشتن خطبه‌هایی کرد، وی این خطبه‌ها را به ملا حسین می‌داد تا برای اصحاب قرائت کند. این خطبه‌ها برای اصحاب قلعه، اذکار و ادعیه‌ای بود که از نفس مقدس و مطهر قدوس حاصل می‌شد». در اینجا چون با داستان مواجهیم ناچاریم حالات و معتقدات این دسته از بابی‌ها را نسبت به رهبرشان به روشنی بیان کنیم ولی آیا بدان معنی‌ است که نگارنده نیز مانند اصحاب قلعه به نفس مقدس و مطهر قدوس اذعان دارد؟

اگر ما در اینجا با یک متن کلامی و فقهی مواجه بودیم می‌توانستیم انتظار داشته باشیم نگارنده به نقد و بررسی چنین معتقداتی از سوی پیروان یک مرشد و رهبر بپردازد و آن را رد یا تأیید نماید، لیکن ما در اینجا فقط با داستان مواجهیم و داستان به ما چنین مجالی را نخواهد داد.

مطلب دیگر این است که در طول داستان می‌بینیم افراد مختلفی از هر طیفی جذب علی محمد باب شده‌اند، از علما تا طلاب و تجار و مردم عادی و به خصوص روستایی. آقای عبدالکریمی بیش از هر چیز در طول داستان به ما نشان می‌دهد که این افراد به خصوص روستایی‌ها عموماً به جهت ظلمی که از جانب حکومت و خان‌ها متحمل می‌شوند و به جهت ساده¬لوحی در عین اعتقاد به یک باور قلبی به موعود، دچار غلیان احساسات می‌گردند و ساده‌لوحانه و ابلهانه بدون هیچ حجتی به سلک این فِرق در می‌آیند.

در شرح جنگ‌ها و نزاع میان بابی‌ها با قوای دولتی و گاه نیروهای مردمی، می‌بینیم برخی از این افراد بابی با اعتقاد راسخ و بی‌پروا ولی کورکورانه بدون این‌که حتی باب را دیده باشند یا حجتی بر آن‌ها تمام شده باشد به بذل جان در راه موعودی که وي را همان علی محمد باب می‌دانند می‌پردازند. در لایه لایه داستان ساده لوحی و دن کیشوت بودن را در مؤمنین به باب حس می‌کنیم و شاید همین امر سبب شده برخی به خطا گمان برند این سادگی و ساده‌لوحی حاکی از حقانیت بابی‌ها به زعم نگارنده کتاب است.

مطلب مهم دیگر این‌ است که در طی روند داستان می‌بینیم بزرگان این فِرق گاهی در جمع علمای شیعه و شاه و اُمرا مورد پرسش قرار می‌گیرند، در تمام این مجالس می‌بینیم بزرگان بابی و بهایی در مواجهه با پرسش‌ها، تنها با مظلوم نمایی، گاهی سکوت یا ذکر و گاهی حاضر جوابی مغالطه انگیز و ترک مجلس با حالتی حق به جانب مجلس را به پایان می‌برند، این در حالی‌ست که نویسنده این اثر پیش از آن‌که داستان‌نویس باشد، استاد و دانش آموخته و نویسنده آثار فلسفی هستند و با مسائل فلسفی و کلامی و به تبع آن امور برهانی و استدلالی بیش از هر مبحثی آشنایی دارند و اگر کمترین عُلقه‌ای به این فِرق داشتند، می‌توانستند روند این مباحثات را به گونه‌ای به رشته تحریر در آورند که این مباحثات تبدیل به مناظرات شده و بزرگان بابی و بهایی با سربلندی و قدرت لسان و استحکام برهان مجالس را ترک کنند، در حالی‌که در تمام این کتاب فقط با مشتی ادعا از جانب رهبران بابي و بهايي مواجه می‌شویم.

در صفحه ۲۹۸ مباحثه میرزا حسن نوری، مدرس فلسفه اشراق با علی محمد باب را می‌خوانیم که به ناتوانی باب در پاسخ به پرسش میرزا حسن نوری تصریح گردیده است.

حتی فراتر از این در صفحه ۳۳۲ می‌خوانیم که علی محمد باب که ادعای مهدویت و موعود و نزول وحی و رهبری امت را دارد، چگونه به ورطه شک می‌افتد. وی از خود می‌پرسد آیا ممکن است من آن منجی و موعودی نباشم که همه جهانیان چشم انتظار آن بوده‌اند؟

موعود از خود می‌پرسد آیا خدایم به من دروغ گفته است؟

نگارنده این کتاب چگونه می‌تواند مؤمن به باب و بهاءالله باشد در حالی‌که موعود را این‌گونه به تصویر می‌کشد؟ این تزلزل، شک و بی‌ثباتی را از جانب یک مدعی رهبری امتی بزرگ چگونه باید تعبیر کرد؟
یکی دیگر از موارد مورد توجه، شخصیت زرین تاج ملقب به طاهره و یکی از حروف حی است. طاهره یک دختر عاصی و سرکش است که در مقابل سنت‌ها و اعتقادات پیرامون‌اش قد علم می‌کند و طی برخورد با دو زن اروپایی، تحت تأثیر قرار می‌گیرد و به دنبال موقعیتی‌ست که خود را از فضای سنتی و متعصبانه حاکم بر زن ایرانی رهایی بخشد. 

تصویری که از طاهره یکی از حروف حیّ در این کتاب عرضه می‌شود، چگونه تصویری است؟ زنی با عقده‌های فراوان که نه تنها خانواده و همسر خود را، حتی فرزندانش را ترک می‌کند و آشکارا اصول شرعی و عرفی را زیر پا می‌گذارد و حتی در کتاب به قبح عمل طاهره و مغایرت رفتار وی با سیره صدیقه طاهره، دُخت رسول اکرم از نگاه برخی پیروان باب اشاره می‌شود و جالب آنجاست که فقیه و بزرگ شیخیه، سید کاظم رشتی به وی لقب قره العین می‌دهد. گویی عدم تمکین از شوهر و رها کردن فرزندان و ترک خانه بدون إذن همسر و یا متارکه، نزد بزرگان شیخیه و نیز بابی‌ها هیچ قبحی ندارد. این در حالی است که حتی بسیاری از پیروان باب در قبال کشف حجاب طاهره دچار حیرت، خوف و دهشت می‌گردند، آن را برنمی‌تابند تا جائی که برخی به باب و بابیت شک و بسیاری نیز به آن پشت می‌کنند.

در صفحه ۳۸۹ می‌خوانیم: «میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) نیز به حمایت طاهره برخاست. گویی پیشاپیش او و طاهره در مورد این روز (کشف حجاب طاهره) و تلاش برای نسخ احکام گذشته و اعلام شریعت جدید، مشورت و توافق کرده بودند.» سؤال اینجاست که ردّ یا تأیید احکام شرعی، منوط به مشورت و توافق است؟ همین نکته اخیر کافی است تا بدانیم عبدالکریمی بدون اهانت به این فِرق، در لفافه‌ای طنزآمیز بابیت و معتقدات¬شان را به استهزاء گرفته است. طنز و فکاهی‌های ناشی از معتقدات این فِرق به خوبی و ظرافت در جای جای داستان درج گردیده و برای مخاطب دقیق و باهوش، قابل لمس است. به عنوان مثال طاهره (یکی از حروف حی) به صراحت قدوس (یکی دیگر از حروف حی) را شاگرد خود می‌داند و قدوس در مقابل طاهره را خطاکار و از جاده صواب دور می‌داند، این در حالی است که هنوز علی محمد باب زنده است و زعامت بابی‌ها و حروف حیّ را به عهده دارد.

در داستان آمده است که امام جمعه تبریز از باب می‌پرسد: علم فقه و استنباط احکام الهی، جز با فهم کتاب و احادیث میسر نیست و این فهم و تفسیر و تأویل آن‌ها نیز مبتنی بر علوم بسیاری چون صرف و نحو، منطق، علم اصول، علم الحدیث، علم الرجال و... است. آیا شما با این همه علوم آشنایید؟ باب پاسخی می‌دهد که موجب خنده خواننده کتاب می‌شود و از طرفی نیز موجب حیرت می‌گردد؛ باب پاسخ می‌دهد: «قائم (یعنی خودش که همانا موعود می‌باشد) حامل شریعت جدیده الهی است و نیازی به استنباط احکام الهی شرایع پیشین ندارد.»

همین نگاه موجب می‌شود که میرزا حسینعلی نوری و طاهره به جای استنباط امور شرعی به مشورت و توافق متوسل ‌شوند و هنر نگارنده همین بس که بدون توهین و فحاشی و حتی اغلب از زبان خود بابی‌ها، این بی‌سوادی و کلی‌گویی را در این فِرقه به تصویر می‌کشد.

عبدالکریمی خواسته یا ناخواسته به دور از مباحث فقهی و کلامی و در قالب داستان ما را با ابتذال و ضلالت فِرقی آشنا می‌کند که خواه بر اثر حب‌ جاه و چه بر اثر ساده‌لوحی و دن کیشوتیسم به بیراهه رفته است.

بی‌تردید این اثر چه از لحاظ فرم و چه به لحاظ محتوا خالی از اشکال نیست، لیکن گام جدید و شجاعانه‌ای‌ست در مواجهه با افکار و اعتقادات ضاله، که حکایت از درایت نویسنده در گام برداشتن در این مسیر حساس و پر خطر دارد.

احمد محبی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان