کد خبر: ۸۲۶۸
تاریخ انتشار: ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۶:۴۱-09 May 2019
حاج محسن لبانی مطلق متولد سال ۱۳۰۸ در خیابان بوذرجمهری تهران است. وی بعد از پشت‌سر گذاشتن تحصیلات ابتدایی، همزمان با اشتغال کسبی، به تحصیل علوم حوزوی در حوزه علمیه مروی پرداخت و تحصیلات خود را تا سطح مکاسب ومنظومه ادامه داد.
 اساتید وی در مکاسب شیخ انصاری، مرحوم آیت‌الله سبط و مرحوم حاج‌آقا صدر رضوی بودند و منظومه مرحوم سبزواری را نیز نزد آیت‌الله شعرانی خوانده و سپس در درس خارج فقه مرحوم آیت‌الله مهدوی کنی شرکت کرد.

در نوجوانی با شهید نواب صفوی آشنا شد و به فعالیت در گروه فدائیان اسلام پرداخت. از سال ۱۳۴۲ به بعد با حضرت امام خمینی رضوان‌الله تعالی علیه آشنا شد و در مبارزات علیه استبداد رژیم ستم‌شاهی همراه ایشان گردید و همزمان به فعالیت در گروه هیئت‌های موتلفه اسلامی پرداخت و از دهه ۱۳۵۰ ارتباط وهمکاری نزدیکی با جامعه روحانیت مبارز تهران برقرار نمود.

حاج محسن لبانی، قبل از پیروزی انقلاب نماینده حضرت امام خمینی در بازار بود و در جریانات قبل از انقلاب به کمک اعتصاب‌کنندگان اصناف و کارکنان شرکت نفت شتافت. وی بعد از انقلاب به همراه مرحوم آیت‌الله انواری و مرحوم شهید محلاتی به عضویت شورای عالی حج درآمد و همچنین نماینده حضرت امام در سرپرستی صندوق تعاون صنفی به همراه شهید محلاتی ومرحوم حبیب‌الله عسکراولادی بود. حاج‌محسن لبانی ریاست شورای مرکزی اصناف را برعهده داشته و همچنین نماینده و معتمد امام خمینی در بازار همراه با مرحوم حاج‌سعید امانی بود و از طرف امام به مسئولیت نظارت بر موقوفات حوزه مروی و از طرف رهبر معظم انقلاب به وکالت در صندوق تعاون صنفی انتخاب گردید. وی علاوه بر مدیرعاملی و رئیس هیئت مدیره خیریه ثامن‌الحجج علیه‌السلام، از جانب برخی از مراجع معظم و همچنین رهبر انقلاب وکالت در اخذ وجوه شرعی دارد.

حاج محسن لبانی مطلق از مبارزین وسابقون نهضت اسلامی ایران به رهبری امام خمینی و از فعالان کمک به جبهه‌های جنگ در دوران دفاع مقدس است و آنچه مطالعه خواهید نمود، گفته‌ها وخاطرات ایشان بیان شده است. 
 
قبل از ورود به بحثهای مربوط به پیروزی انقلاب اسلامی ودهه فجر، بفرمائید اولین فردی که جرقه ورود به مبارزه و درس دینی را در ذهن شما زد، چه کسی بود؟

- بسم‌الله الرحمن الرحیم. من نوجوان بودم که صبحها می‌رفتم هیئت بنی‌فاطمه تهران. در آنجا یک واعظی بود به نام شیخ‌ابراهیم صاحب‌الزمانی. ایشان رفت منبر. جزو صحبت‌هایی که کرد این بود که آقای حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) به خدمت امام هادی(ع) رسید و عرض کرد که من دینم را به شما عرضه می‌کنم. اگر درست است که هیچ واگر درست نیست من تجدیدنظر کنم. بعد شروع کرد به صحبت درباره صفات ثبوتی خدای متعال. خدای متعال حی است، قادر است و مرید است و مدرک و... رفت به صفات سلبیه خدای متعال. صفاتی که در ذات باری‌تعالی نیست. و آن اینکه خدای متعال جسم نیست. نه جوهر است و نه عَرَض. بعد از پایان منبر به خدمت آقای صاحب‌الزمانی رسیدم و گفتم: شما در منبرتان فرمودید که خدا نه جوهر است و نه عرض. یعنی چه؟ گفت: می‌خواهی بفهمی جوهر چیست، عَرَض چیست؟ گفتم: بله. گفت: باید بروی درس بخوانی. این اولین جرقه است که در ذهن ما زده شد. گفت: من شبها یک درسی دارم که درس توحید است. آنجا بیا و درس را شروع کن.

کجا رفتید؟
- یک مسجدی بود در بازار. اطراف مسجدجامع بازار. از آنجا شروع شد. می‌‌رفتم مسجدجامع بازار. شیفته آیت‌الله شاه‌آبادی معروف شدم. استاد اخلاق وعرفان امام خمینی. من مُکبّر نمازهای جماعت آیت‌الله شاه‌آبادی بودم.

 در همین مسجدجامع بازار با آقاشیخ‌محمدحسین زاهد هم آشنا شدم. حجره‌ای در مسجدجامع داشت. طبقه دوم مسجدجامع. آقای شاه‌آبادی دعای کمیل را سحرها می‌خواند. یک ساعت قبل از اذان صبح به شبستان مسجدجامع بازار می‌آمد و دعای کمیل را می‌خواند. دعای کمیل را هم از حفظ می‌خواند. تمام دعای کمیل را ازحفظ بود.

*از آقای شاه‌آبادی خاطره خاصی دارید؟

- آقای شاه‌آبادی یک عارف به تمام معنا بود. صاحب نَفس بود. نَفَس اینها در آدم تاثیر می‌گذاشت. برخی از آقایان امروزی ما بروند بگردند، پیدا کنند و ببینند چرا نَفَس‌ها از اثر افتاده. قدیمی‌ها با یک تذکر، آدمها را منقلب می‌کردند. سرنوشت‌ها را عوض می‌کردند. حالا چرا نَفَس و موعظه برخی از این آقایان اثر ندارد. اثر ندارد که هیچ، بلکه شنونده را به لَج و لج‌بازی می‌کشاند. چرا؟ بروند بگردند مشکل را پیدا کنند. نَفَس امثال شاه‌‌آبادی وآقاشیخ‌محمدحسین زاهد به سنگ اثر می‌کرد، چه رسد به آدم.

*آقاشیخ‌محمدحسین زاهد کدام مسجد بازار، نماز می‌خواندند و موعظه می‌کردند؟

- آقاشیخ‌محمدحسین زاهد در مسجد هفت‌تن بازار نماز می‌خواند. موعظه می‌کرد. جوانها خیلی به آقا‌شیخ‌محمدحسین زاهد علاقه‌مند بودند. جمعه‌ها با جوانان پای پیاده به زیارت حضرت عبدالعظیم می‌رفتند. در شهرری باغی بود که بچه‌ها می‌رفتند باغ و مثل حالاها اردو داشتند. بعداز نماز مغرب وعشا دوباره به شهر برمی‌گشتند. بعد از آقای شیخ‌محمّدحسین زاهد، آقای حق‌شناس آمدند. ایشان هم درس اخلاق می‌گفتند. مرحوم آقاسیدعلی‌آقا میرهادی در این مسجد دعای ابوحمزه ثمالی و دعای افتتاح در شبهای ماه مبارک رمضان می‌خواند.

*در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، بویژه در سال‌های آخر شما یکی از فعالان انقلاب بودید. از آن روزها صحبت کنید.

- در آن روزها ما برای نهضت امام خمینی تلاش می‌کردیم. شهید حاج‌صادق اسلامی با ما همکاری زیادی داشت. در ضبط وپخش و تکثیر اعلامیه‌های امام خمینی ما با آقای حاج‌صادق اسلامی بودیم. خیلی زحمت می‌کشید. در زمان ورود امام خمینی به ایران نیز بنده جزو مسئولین فرودگاه بودم. در فرودگاه مسئولیت داشتم. پیروزی انقلاب اسلامی ایران وآمدن امام خمینی به ایران از امدادهای الهی بود. سقوط رژیم فاسد شاهنشاهی از امدادهای خدا به مردم بود. خانه ما، مقر حضور بسیاری از سران انقلاب بود. بسیاری از آقایان که امروز از مسئولین نظام هستند، در خانه ما مستقر بودند. برخی از آنها چندین روز وهفته در خانه ما زندگی می‌کردند. یکی از طبقات خانه ما در اختیار انقلابیون بود. برای این انقلاب خیلی زحمت کشیده شده است.

*در دوره جوانی شما، کمونیستها و مروجین بی‌دینی وملحدین فعال بودند. چه شد که شما تحت تاثیر این جریانها قرار نگرفتید؟

- وجود امثال آقای صاحب‌الزمانی. همان یک منبر آقای صاحب‌الزمانی در هیئت بنی‌فاطمه مرا ساخت و فرستاد دنبال علم و دینداری وخداشناسی وتوحید. البته خانواده ما هم مذهبی بودند.

*وقتی تحت تبلیغات والقائات ضددینی آن زمانها قرار می‌گرفتید واحساس می‌کردید که جوابی برای القائات آنها ندارید، به کجا و چه شخصیتی پناه می‌بردید؟

- آقای میرزااحمد آشتیانی. شبهای شنبه ایشان جلسه داشتند و من جلسه ایشان می‌رفتم. من مسائل ومشکلات این چنینی را با ایشان مطرح می‌کردم وایشان جواب القائات آنها را می‌داد. آقای میرزااحمد آشتیانی مجتهد اعلم تهران بود. خیلی باسواد بود. فیلسوف بود. آقای آشتیانی در مسجد سیدولی بازار کفاشها نماز می‌خواند. من آن موقع شاگرد کفاش بودم. می‌رفتم مسجد سیدولی. بعداز نماز جماعت، اشکالاتم را از ایشان می‌پرسیدم. آقای آشتیانی معلم اخلاق وعرفان بود. اینها از بزرگان بودند. خیلی باتقوا بود.

*شما از دوستان آیت‌الله بهشتی بودید. با ایشان همکاری زیادی داشتید. خاطره خاصی از ایشان دارید.

- ارتباطات من با آیت‌الله بهشتی از بعد از آمدن ایشان از مسئولیت مسجد هامبورگ بود. ایشان در اذان واقامه نماز اشهدان علیا ولی‌الله را نمی‌گفت. بعضی از افراد آمدند پیش من و گلایه کردند و گفتند که چرا آقای بهشتی در اذان واقامه اشهدان علیا ولی‌الله را نمی‌گوید. یک شب من وقت گرفتم ورفتیم منزل ایشان. خانه‌شان در قلهک بود. با چند نفر از رفقا رفتیم. موضوع را مطرح کردیم.
*با چه کسانی رفتید؟ چند نفر بودید؟ اسامی‌شان را هم بگوئید.

- فکر کنم چهارنفر بودیم. یکی آقای عزیزالله ریخته‌گر بود. یکی آقای محمّدی بود. نفر چهارمی یادم نیست کی بود. ما سئوال کردیم که چرا شما شهادت به ولایت امیرالمومنین علی(ع) نمی‌دهید؟ ایشان فرمودند: وارد نشده است که در موقع اذان شهادت به ولایت علی(ع) بدهیم. ما گفتیم: در رساله‌ها نوشته‌اند. آقای بهشتی فرمودند: در رساله‌ها نوشته‌اند که در اذان شهادت به ولایت علی(ع) نیامده. اما اگر کسی دوست دارد که اشهدان علیا ولی‌الله را در اذان بگوید، باید به قصد قربت بگوید، نه به عنوان اذان. آیت‌الله بهشتی خیلی برای این انقلاب زحمت کشید. من جلسات تفسیر قرآن ایشان که اکثر آنها هم در همین محله‌های خیابان ایران برگزار می‌شد، شرکت می‌کردم. آیت‌الله بهشتی یک دانشمند و مفسر بزرگ قرآن بود. خیلی باسواد بود. بهشتی واقعا بهشتی بود.

*شما با شخصیت‌های زیادی در ارتباط وتماس بودید. بویژه قبل از پیروزی انقلاب و در دهه‌های ۳۰ و۴۰ و۵۰ هجری شمسی. کدامیک از این شخصیت‌ها بیشترین تاثیر را روی شما گذاشتند. به کدامیک از آنها بیشتر علاقه دارید؟

- امام خمینی. ما صبحهای جمعه می‌رفتیم هیئت بنی‌فاطمه. یکی از جلسات هیئت بنی‌فاطمه افتاده بود امامزاده قاسم شمیران. گفتند آقای خمینی آمده است امامزاده قاسم. آن موقع به امام خمینی می‌گفتند حاج‌آقا روح‌الله. آمده بود خانه آقای رسولی. اولین بار که بنده امام خمینی را دیدم آنجا بود.

 آقای زریباف هم بود. بعد از آن مرتب به مناسبتهای مختلف به خدمت امام خمینی می‌رسیدیم. تا رسیدیم به ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ هجری شمسی. وقتی ماجرای ۱۵ خرداد پیش آمد من کربلا بودم. یک روز صبح دیدم روزنامه‌های عراقی تیتر زده‌اند: تظاهرات بزرگ در ایران به سبب دستگیری آقای خمینی. ما از همان جا رفتیم دیدار مراجع و از آنها خواستیم تا نسبت به دستگیری امام خمینی اعتراض کنند. دیدار آقای حکیم وآقای خویی رفتیم. بعد از اینکه از کربلا ونجف آمدم تهران، بلافاصله به دیدار امام خمینی در خانه قیطریه تهران رفتم. تازه از زندان آزاد شده بود و در خانه قیطریه مستقر بود. وقتی رفتم پیش امام، آقای قمی وآقای بهاءالدین محلاتی هم پیش امام بودند.

*چندبار در دوره رژیم ستمشاهی دستگیر شدید؟

- دوبار، یک بار در دوره مبارزات همراه با شهید نواب صفوی دستگیر شدم. من از همرزمان شهید نواب صفوی بودم. بار دوّم، شهریورماه سال ۱۳۵۷ هجری شمسی بود. ماه مبارک رمضان بود. ما افطاری داده بودیم افطاری برای عموم مردم و هیئتی‌ها. آقای فلسفی هم بود. آقای سیدصادق لواسانی هم بود. حاج‌مهدی عراقی وآقای توسلی (دفتر امام) هم بودند. فردای شهادت شهید اندرزگو ریختند خانه ما. شهیداندرزگو در کوچه سقاباشی شهید شد و خانه ما یکی دو کوچه پایین‌تر از کوچه سقاباشی است. سحر ماه مبارک رمضان بود که ریختند خانه. دنبال اسلحه می‌گشتند. در این جستجو، چند هزار اعلامیه امام خمینی را در خانه ما پیدا کردند. و متعاقب آن بنده، برادرم حاج‌حبیب لبانی وفرزندانم ناصرآقا وآقاعلیرضا وآقااحمد را دستگیر کردند و همگی ما را به زندان اوین بردند. حدود سه ماه در زندان اوین بودند و بازجویی و بقیه مسائل. منوچهری بازجوی ما بود. در زندان انفرادی بودیم. بنده وبرادرم حاج‌حبیب لبانی زودتر آزاد شدیم، اما بچه‌هایم تا سه ماه در زندان اوین بودند، ونزدیکیهای پیروزی انقلاب از زندان آزاد شدند.

*شما تحصیلات حوزوی دارید، تحصیلات خود را تا چه مقطعی ادامه دادید؟

- بعداز اینکه آقای صاحب‌الزمانی به من تکلیف کرد که دنبال تحصیل علوم دینی بروم، من رفتم مدرسه مروی درس را به طور جدی خواندم. استادان بزرگی داشتیم. علامه شعرانی از استادان ما بود. من فلسفه را پیش آقای شعرانی خواندم. از علمای بزرگ تهران بود. خدارحمتش کند. تا درس خارج فقه درس خوانده‌ام. آقای شعرانی خیلی ساده‌زیست بود. معلم اخلاق بود. من خیلی مدیون این بزرگوار هستم. دنبال دنیا و مال دنیا نبودند. عارف بود. تمام طول تحصیل روزها کارگری می‌کردم و شبها درس می‌خواندم.

*اگر بخواهید امام خمینی را برای نسل امروز معرفی کنید، چه می‌گوئید؟

- امام خمینی یک عارف بزرگ بود. من کتاب دعای سحر ایشان را همین ایام دارم می‌خوانم. یک دنیا عرفان و معنویت در این کتاب است. امام خمینی یک مجتهد مبارز و آگاه بود. آن روزی که در مدرسه فیضیه قم خطاب به شاه مخلوع گفت که کاری نکن که بگویم از کشور بیرونت کنند، بدن همه لرزید. مسخره می‌کردند. من پیش یکی از روحانیون وقت که حالا اسمش را نمی‌برم درس مکاسب می‌خواندم. همان روزها امام را مسخره می‌کرد. با مسخره می‌گفت:‌ای شاه می‌گم بیرونت کنند. بعد به من می‌گفت: چه شد؟ اما همه می‌دانیم که امام خمینی برای اسلام خیلی زحمت کشید.
*اگر پیام خاصی دارید، بفرمائید.
- آخرین حرفم این است که روحانیون و بویژه مداح‌ها سعی کنند خرافات را از دامن اسلام دور کنند. خرافاتی که برخی از روحانیون و مداح‌ها مبلغ آن هستند باعث دلزدگی جوانان از دین و مذهب می‌شود. برخی از مداح‌ها و روحانیون به خاطر امیال دنیایی وشیطانی خودشان و برای گرم کردن مجالس، حرف‌هایی می‌زنند که ریشه در خرافات دارد.  

روزنامه جمهوری اسلامی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان