کد خبر: ۸۱۳۵
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۲:۱۶-04 May 2019
یادداشتی از امین بزرگیان
کشورم را دوست ندارم.
شکوه انتزاعی‌اش ورای درک من است.
اما، هرچند صورتِ خوشی ندارد،
زندگی‌ام را
به ده مکان، به آدم‌های مشخص
بندرها، جنگل‌های کاج، قلعه‌ها
یک شهر مندرس، خاکستری، گروتسک،
چند چهره‌ی تاریخی‌اش
کوه‌ها
(و سه چهار رودخانه) می‌بخشم.

خوسه امیلیو پاچه‌کو/ت: محسن عمادی

پس از آغاز جنگ جهانی دوم در (۹ شهریور ۱۳۱۸) ایران با وجود اعلام بی‌طرفی در جنگ، اشغال شد. ایران به دلیل گستردگی مرز با اتحاد جماهیر شوروی که در جنگ با آلمان بود به این بهانه که جاسوسان آلمانی به ایران در رفت و آمدند توسط متفقین به تصرف درآمد. در روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ نیروهای شوروی از شمال و شرق و نیروهای بریتانیایی از جنوب و غرب، از زمین و هوا به ایران حمله کردند و شهرها را یک به یک اشغال کردند و به سمت تهران آمدند. ارتش ایران به سرعت متلاشی و رضاشاه ناچار به استعفا شد. در این شرایط بود که متفقین با انتقال سلطنت به محمدرضا پهلوی موافقت کردند.

در خلال اشغال ایران، جامعه ایرانی احساس حقارت کرد. این احساس حقارت ملی نطفه‌های خلق یک جنبش ملی ناسیونالیستی را در کشور ایجاد کرد. در آن تاریخ، جامعه ایران به سبب دو اتفاق عمده احساس تحقیرشدگی کرد. اولین اتفاق به انعکاس ضعف دولت مرکزی در برابر نیروهای متفقین در اذهان ایرانیان برمی‌گشت. با ضعف مفرط نیروهای نظامی رضاخان در برابرمتفقین درخلال اشغال ایران که به پیشروی آسان متفقین در کشور منجر شد، جامعه احساس کرد که دولت مرکزی با وجود چهره قلدر و سرسخت داخلی‌اش در برابر غربی‌ها به شدت ضعیف و ناتوان است. وضعیت نابسامان اقتصادی و فقر وفساد گسترده نیز بر این وضعیت افزود. یادمان نرود در آن دوره از تاریخ، جامعه ایران انقلاب مشروطه‌ای را از سر گذرانده بود که هر دستاوردی نداشت این دستاورد را داشت که مردم ساکن در شبه فلات ایران از آن تاریخ به بعد چیزی به نام "جامعه ایرانی” را به معنای جدیدش در خود شناخته بودند. تولیدات روشنفکران برجسته مشروطیت و پس از آن و نیز دموکراسی نیم‌بند بعد از مشروطه تا اوایل قرن چهاردهم هجری، سازنده "مایی” شده بود که افراد در آن می‌توانستند به نوعی «خیر عمومی» بیندیشند و نسبت به آن دغدغه پیدا کنند.

اتفاق دوم باز می‌گشت به عملکرد نیروهای متفقین در طول اشغال ایران. برخوردهای تحقیرآمیز سربازان روس، بریتانیایی و آمریکایی با مردم و مصونیت آنها در برابر هر نوع پاسخگویی تاثیرات زیادی بر ذهن ایرانی‌ها گذاشت. سربازهای اروپایی و آمریکایی سرمست از شکست دادن آلمان‌ها هم به سبب رفتارهای آگاهانه تحقیر آمیزشان و هم به سبب تفاوت‌های فرهنگی و دینی، چیزی را در ذهنیت اجتماعی ایرانیان باقی گذاشتند که تا انقلاب ایران و حتی تا امروز به یادگار مانده است. فقدان دولت مرکزی، به گونه‌ای که توانایی دفاع از مردم دربرابر اقدامات نیروهای متفقین داشته باشد، وضعیت را بحرانی‌تر و حس تحقیر را گسترش می‌داد.

درکنار این وضعیت، سقوط رضاخان و رها شدن جامعه ایران از دیکتاتوری میرپنج به ظهور احزاب وگروه‌های سیاسی انجامید. افرادی که سال‌ها سرکوب شده بودند از زیرزمین‌های خود بیرون آمدند و در خیابان‌ها ظاهر شدند. روزنامه‌های متعددی منتشر شد و انتخابات مجلس اهمیت یافت. با باز شدن فضای سیاسی، گروه‌های ملی متعددی سر برآوردند که در نوشته‌ها و گفته‌هایشان به این حس تحقیر ملی اشاره می‌کردند. کم‌کم گفتمانی از ملی‌گرایی ساخته شد که نوک پیکان حمله خود را به تداوم حضور متفقین پس از پایان جنگ و رفتار سربازان اختصاص داد. این مساله بدین جا محدود نشد. بسیاری از روشنفکران ملی‌گرا با یادآوری اقتدار گذشته ایرانیان در جهان، مدام وضعیت فلاکت‌باری را ترسیم کرده و نشان می‌دادند که در آن منافع ملی از محصولات کشاورزی گرفته تا سرمایه‌های انسانی در حال غارت است.

دربین سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ( پایان حکومت نظامی رضاخان تا آغاز حکومت نظامی محمدرضا پهلوی)، "مساله ایران” گفتمان غالب نیروهای سیاسی و روشنفکران بود. ظهور مصدق و جنبش ملی شدن صنعت نفت با آن قدرت بی‌نظیر که سرکوبش تنها با کودتای نظامی ممکن شد را باید در احساس جمعی‌ای ریشه شناسی کرد که جامعه ایران در طول اشغال توسط متفقین در خود یافته بود.

-حس حقارت و رشد ملی‌گرایی

ناسیونالیسم افراطی محصول انباشت احساس حقارت و ناکامی جمعی است. رشد ناسیونالیسم افراطی در آلمان به تحقیری بر می‌گشت که جامعه آلمان پس از جنگ جهانی اول از سر گذرانده بود. این احساس مقدمات ظهور نازیسمی شد که ناسیونالیسم را به ایدئولوژی برتری نژادی تنزل داد و در میدان‌های شهر توسط آلمانی‌ها مورد حمایت شدید قرار گرفت. هیتلر در زمانه‌ای قدرت را بدست گرفت که آلمان در بدترین شرایط خود بود. جامعه آلمان پس از جنگ جهانی اول نتوانسته بود قد علم کند. اوضاع نابسامان شدید اقتصادی و بیکاری فزاینده، سازنده بحران‌های اجتماعی شده بود که جامعه را به لبه پرتگاه سقوط کشانده بود.

 پس از شکست آلمان در جنگ، این کشور به عنوان کشور تجاوزگر، طبق مفاد عهدنامه ورسای موظف شد تا غرامت بپردازد. این امر باعث تحمیل فشارهای شدیدی به اقتصاد آلمان شد تا جایی که یک میلیون مارک آلمان، معادل یک دلار آمریکا شده بود. در این جامعه بود که هیتلر سر برآورد. هیتلر پشت تریبون‌ها رفت و خطاب به جامعه خسته و ناامیدش از "روح آلمان” گفت. او این کار را با ارجاع مدام به تاریخ پربار و درخشان فرهنگی و اجتماعی آلمان انجام داد. ادبیات، فلسفه و موسیقی آلمان برای خونریزی به میدان آمد. در واقع ادبیات و فرهنگ و گذشته‌ی آلمان وسایلی شدند برای بحرانی کردن حس تحقیری که در هر آلمانی وجود داشت. نازیسم می‌گفت که نه تنها جایگاه ما اینجا نیست بلکه جایگاه ما سروری بر جهان است. ما آریایی‌ها نژاد برتریم که در جنگی نابرابر از سوی دشمنان‌مان و بی‌عرضگی حاکمان‌مان آن را فراموش کرده‌ایم. می‌گفت که آلمان‌ها از ذاتی برخوردارند که آنها را قادر می‌سازد بر دیگری برتری داشته باشند. نازیسم یا ایدئولوژی ناسیونالیسم افراطی آلمان، دستگاهی بود که ناامیدی، ناکامی و احساس حقارت جمعی را با نوعی سوژه‌گرایی به آپارتاید نژادی تبدیل کرد. در واقع حس تحقیر آلمان‌ها آشویتس ساخت و جنگی را بر افروخت که شعله هایش تا کیلومترها دورتر و تا سرزمین ایران رسید.

_ناسیونالیسم مصدقی

ناسیونالیسم مصدق مبنای خود را بر نفی دیگری نگذاشت. ملی‌گرایی مصدقی هرچند ریشه در نوعی حس حقارت ملی داشت اما از همان ابتدا بر روی منافع ملی تاکید گذاشت. این پیگیری منفعت ملی به سبب برتری ذاتی ملتی خاص بر ملتی دیگر تعریف نمی‌شد، بلکه به کل، سیاسی و برابری‌جویانه بود. نمی‌گفت ما ایرانی‌ها از انگلیس‌ها برتریم، می‌گفت شما انگلیسی‌ها چرا به گونه‌ای عمل می‌کنید که گویا از ما برترید؟ مصدق ملی‌گرا بود نه به این سبب که در درون ملت خود گوهری یگانه می‌دید بلکه بدین سبب که در کنار مردمانی زندگی می‌کرد، به زبان مردمانی تکلم می‌کرد، با مردمانی به گونه‌ای واقعی درگیر بود که از وضعیتی نابرابر در رنج بودند. دامنه‌های ملی‌گرایی مصدقی نه به یک ذات که به یک واقعیت انضمامی و قابل لمس باز می‌گشت.

شکست مصدق و فیگور شکست خورده‌اش در دادگاه نظامی و بعدها احمد آباد، خود گویای نگاه مصدقی به ملی‌گرایی است. مساله این ملی‌گرایی احیای شکوه وامپراتوری از دست رفته نیست؛ چیزی که نیچه آن را دجالی از تاریخ نام می‌گذارد، بلکه مساله اصلی، مواجهه اخلاقی با مسائل نزدیک‌ترین انسان‌هاست. این همان اشاره ای است که رورتی در کتاب "کشورشدن کشور” به ملی‌گرایی دارد. تاکید ملی‌گرایی غیر اسنشیال (غیرذات‌گرایانه) یا همان ملی‌گرایی مصدقی بر چیزی به نام ملت ایران تاکیدی است عملگرایانه بر نزدیک‌ترین‌ها؛ یا به تعبیر بهتر بر خیر عمومی. همبستگی و همدردی با دیگران به تدريج و در اثر آشنايی با انسان‌های مشخصی که با آنها درخیابان و دانشگاه آشنا شده‌ایم يا درباره‌شان در کتاب‌ها خوانده‌ايم ممکن می‌شود. اینکه فکر کنیم می‌توان به گونه‌ای انتزاعی با "انسانیت” همبستگی داشت، یک توهّم است. برای همین است که رورتی از روشنفکران می‌خواهد که به این دلیل ملی‌گرا و برای وطن‌شان احترام قائل باشند. دغدغه‌های هر فردی نسبت به دیگری رابطه مستقیمی دارد با اشتراکات و حیات مشترک او. این دغدغه‌ها از خود، خانواده، محله، شهر و غیره شروع می‌شود و به چیزی به نام کشور می‌رسد. ملی گرایی غیر ذات گرا بر این نکته تاکید دارد که منافع این آدم‌های دارای قدر مشترک تاریخی و زبانی نباید توسط دیگران پایمال شود. هیچ ملتی نباید از داشته‌هایش به سبب نداشته هایش محروم شود.

مصدق کسی بود که توانست حس تحقیر ملی را از تبدیل به نوعی ایدئولوژی ملی‌گرایانه نجات دهد و به همین دلیل بود که پروژه‌اش تا این حد سیاسی و رهایی‌بخش شد. او توانست از تبدیل اجتماع ملی‌گرایانه به اجتماع فاشیستی جلوگیری کند. با ارتش و پلیس کاری نداشت و با آنها زدوبند نکرد و پروژه او از خلال تحقیر هیچ ملیتی سر بر نیاورد. بر خلاف نازیسم که شرمندگی تاریخی آلمان‌هاست، کودتا بر علیه مصدق شرمندگی تاریخی برای کودتاچی‌ها را باقی گذاشت.

-وضعیت امروز و مسأله "میهن"

در شرایط تاریخی بغرنجی به سر می‌بریم. حس تحقیر عمومی را می‌توانیم از روایت های اعتراضی نسبت به وضعیت اکنون و دولت مستقر به روشنی پیدا کنیم. مردمی که برای خریدن مرغ تحقیر می‌شوند، جامعه‌ای که تحقیر شدن و تروریسم خواندنش را مدام در رسانه‌های غربی می‌شنود، جامعه‌ای که حتی حجاج‌اش به سبب آرم روی پاسپورتشان انگشت‌نگاری می‌شوند، کشوری که هیچ تیم اروپایی حاضر نیست با تیم فوتبال‌اش مسابقه‌ای دوستانه بدهد و… در خود حس تحقیر را می‌پروراند. در این شرایط است که فضا برای ایدئولوژی‌های شووینیستی، مستعد شده است. ایران دوستی به ایدئولوژی‌ای تبدیل شده کهدر کار نفی دولت و دیگری است.

گفتیم که ناسیونالیسم افراطی محصول انباشت حس حقارت و ناکامی است . اینها عناصری هستند که بسیار به عملکرد دولت مرکزی وابسته‌اند. وضعیت دولت  شرایط را بیش از پیش بحرانی کرده است. بی‌شک یکی از مهمترین آلترناتیوهای قدرت حاکم، ناسیونالیسم افراطی است. ناسیونالیسمی که در فضای مجازی، سایت‌ها و گفتار برخی از اپوزیسیون و پوزیسیون خود را نمایش می‌دهد و هر روز فربه‌تر می‌شود. باید این سوال را پرسید که چگونه می‌توان ناسیونالیسم مصدقی (غیر ذات‌گرایانه) را احیا کرد؟ چگونه می‌توان از پیوند خوردن ناکارآمدی حاکم فعلی به رویای بازگشت حاکم قبلی جلوگیری کرد؟

ناسیونالیسم تنها در پیوند با فضای سیاسی برابری‌خواهانه و دموکراتیک می‌تواند از تبدیل شدن به فاجعه خود را برهاند. ملی‌گرایی برای تبدیل نشدن به پروژه‌ای استعماری، باید بر نفی سلطه و سرکوب پی‌ریزی شود. این نفی، نفی مطلق و استثنا ناپذیر است. از خانواده و داخل مرزهای سرزمینی شروع می‌شود و تا مناسبات بین‌المللی ادامه می‌یابد. ملی‌گرایی‌ای که به سلطه در خانه و سرکوب دولتی بی‌توجه باشد و در پستوی اتاق‌های سلطان طرح‌ریزی شود، بی‌شک تنها یک پروژه انتخاباتی به هدف فریب طبقه متوسط است؛ پروژه‌ای که به چیزی غیراز نوعی کشورگشایی نمی‌اندیشد.

از سویی دیگر ملی‌گرایی‌ای که به گونه‌ای دن‌کیشوتی با میان کشیدن پای داریوش و کوروش بر نوعی اسنس یا جوهر نژادی متکی باشد، اسنسی که در آن افغان‌ها و عرب‌ها و کردها و غیره نژادهای پست و – به گونه‌ای پارانوئیدی-  اروپایی‌ها همان بر روی درخت‌نشینانِ زمان سروری ایرانیان بر جهان، معرفی شوند، ملی‌گرایی‌ای است که مستعد تولد نوعی فاشیسم ایرانی است.

شاید هیچ پروژه سیاسی به اندازه توجه دغدغه‌مند به احساس حقارت جمعی امروزمان مهمتر نباشد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان