کد خبر: ۸۰۴۴
تاریخ انتشار: ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۸:۰۳-30 April 2019
کیت وینسلت بازیگر مشهور هالیوود است که موفق به دریافت جایزه اسکار نیز شده است. او همان رز معروف در فیلم تایتانیک است. کيت وينسلت چهل و یک ساله مي‌شود. برايمان غافلگيرکننده است. او هماني است که به نظر مي‌رسد: تندرست، خوشحال و مادر سه فرزند. او سه بار ازدواج کرده؛
اولين بار با جيم تريپلتون کارگردان، پدر دختر 14 ساله‌اش ميا، دومين بار با سم مندس پدر جو که در فيلم "جاده رولوشنري” با او همکاري کرده بود و بار آخر با ند که از سال 2012 تا امروز به زندگي مشترکش با او ادامه مي‌دهد. وينسلت نمونه‌اي کامل از کيفيت بريتانيايي در ميان دريايي از حماقت هاليوودي است.

زندگي واقعي وينسلت از 5ام اکتبر 1975 آغاز شد، دومين فرزند خانواده‌ بازيگري که براي امرارمعاش به کارهاي ديگري هم مشغول بودند. زندگي حرفه‌اي او در سن 17 سالگي با بازي در "موجودات آسماني” (1994) پيتر جکسون و ارائه اجرايي پرسوز آغاز شد که توانست قلم منتقدان زيادي را به نوشتن وادارد.

وينسلت پس از آن در فيلم اقتباسي کنت برانا، "هملت” (1996) در نقش اوفلياي نگون‌بخت ظاهر شد، در کمدي به يادماندني ميشل گوندري، "درخشش ابدي يک ذهن پاک” (2004) با موهاي آبي‌رنگ‌اش در نقش عشق قديمي جيم کري همه را شگفت‌زده کرد،

براي درام "کتابخوان” (2008) استيفن دالدري در نقش نگهبان سابق کمپ نازي‌ها برنده جايزه اسکار شد -اگرچه وينسلت تا 31 سالگي توانست رکورد 5 مرتبه نامزدي در جوايز اسکار را از آن خود کند- و در سريال "ميلدرد پيرس” (2011) شبکه اچ‌بي‌او در نقش زن مطلقه‌اي ظاهر شد و توانست براي آن يک جايزه امي را به خانه ببرد.


اوه، او همچنين به همراه لئوناردو دي کاپريو در فيلمي بازي کرد که تا بيش از يک دهه موفق‌ترين فيلم ساخته شده در سطح جهاني بود.وينسلت در طي عمر بيست و چند ساله حرفه‌اي خود به علاوه چهل سال زندگي‌اش، افکار و ايده‌هاي جالب‌توجهي درباره پول، بازيگري، خانواده، شهرت، عشق، خوشگذراني و نقش‌افريني در فيلم‌هاي مختلف داشته است.

در زير او چهل مورد از چيزهايي را که در طول زندگي‌اش به خوبي متوجه‌شان شده با خوانندگان نشريه اسکواير درميان مي‌گذارد.من عاشق دستان‌ام هستم. دستان‌ام کم کم درحال پير شدن هستند. رگ‌هاي پشت دست و پوستي را که کم کم روي آن نازک مي‌شود دوست دارم.

 
مي‌دانم که اين دست‌ها عاشق بودند و گم شدند، اين دست‌ها کار کردند، به ميليون‌ها نفر و ميليون‎‌ها مکان نزديک شدند و هرجا که بودم همراهي‌ام کردند. مي‌توانم بيشتر روزهاي زندگي‌ام را در دستان‌ام ببينم تا بر روي صورت‌‌ام.


مي‌خواهم از لغت "ماتحت” (bum، معادلي قديمي که در انگلستان قرن نوزدهم رواج داشته) استفاده کنم. به نظرم استفاده از آن مهم است، واقعا مي‌گويم، من کيت وينسلت هستم و بايد از چنين لغتي استفاده کنم.

هيچ ايده‌اي درباره معني وينسلت ندارم. اما وابستگي زيادي به اسم‌ام دارم. احساس مي‌کنم متعلق به گروهي قديمي از نجات‌يافتگان و اسب‌هاي ارابه‌اي هستم. عاشق وينسلت بودن هستم، واقعا عاشق آن هستم.


هميشه مي‌خواهم از لحاظ فيزيکي حس قدرت و سلامتي داشته باشم. اين احتمالا بخشي از وجود من است که مي‌گويد "بسيار خب، تو چهل ساله شدي، گند نزن به همه چيز، کيت.” اما زماني که مادر سه فرزند مي‌شويد بايد کمي بيشتر براي ايجاد وضعيتي متعادل تلاش کنيد. من واقعا هيچ‌گاه يکي از آن کساني نبودم که بتواند از زير کارها قسر در برود.

 
از دوران مدرسه‌ام لذت نبردم. من بيرون از دنياي واقعي بودم، زماني که براي اولين بار يکي از پروژه‌هاي بازيگري‌ام را به اتمام رسيدم با خودم گقتم "اوه، خداي من، بايد دوباره برگردم مدرسه؟” هوش و قلب من پيشاپيش از 15 سالگي از چنين فضايي فاصله گرفته بود. طبيعي نبود. و من هم مي‌دانستم که چنين چيزي طبيعي نيست.
 

من دو سال پياپي را مبصر مدرسه (دانش‌آمور ويژه) بودم. وضعيت خوشايندي نبود اما من هم لاابالي يا شلوغ نبودم. فقط کارم را انجام مي‌دادم.من دوران نوجواني‌ام را با کمي شلوغ‌بازي و شيطنت از سرگذراندم. مي‌نوشيدم و وسط جاده خوابم مي‌برد. البته مشغول کار بودم. هيچ‌گاه اين‌طور نبود که مخفيانه چسب بو بکشم


يا از مواد مخدر استفاده کنم. منظورم اين است که من را درحال خرابکاري پشت حصار دوچرخه‌ها پيدا نکردند.نمي‌‌خواهم بگويم "تايتانيک” فيلمي بود که بيشترين تاثير را بر مسير حرفه‌اي من گذاشت، اما فکر کنم که اين واقعيت دارد. چيزي که آن فيلم به درستي در اختيار من گذاشت انتخاب يک مسير نهايي در زندگي حرفه‌اي‌ام بود.

داستاني درباره من که مي‌گويد يک شاخه رز براي جيمز کمرون فرستادم کاملا حقيقت ندارد. تعدادي دسته گل براي او فرستادم که روي آن‌ها نوشته شده بود "ملاقات با شما خارق‌العاده بود، ممنونم که چنين فرصتي را در اختيار من گذاشتيد.” اما فکر نمي‌کنم به او گفته باشم "من گل رز شما هستم.” امکان نداشت هيچ‌گاه آدمي به آن اندازه تهوع‌آور باشم.
 

مردم فکر مي‌کنند من آن زمان با بازي در تايتانيک از لحاظ مالي تامين شده بودم. اين يک سوءتفاهم بزرگ است. من 19 سالم بود. هيچ‌کس خبر نداشت که هستم و چه مي‌گويم.لئو صميمي‌ترين دوست بازيگرم است. ما لزوما رابطه زيادي با يکديگر نداريم اما او قطعا صميمي‌ترين دوست بازيگرم است.

مادر يک دختر نوجوان بودن من را به ياد روزهاي گذشته‌ام مي‌اندازد، چه قدر آن سال‌ها طول کشيدند. احساس اين‌که شما را نمي‌فهمند، با وجود اين‌که شما فرد خوب و دلنشيني هستيد اما يک نفر پيدايش مي‌شود و به شما مي‌گويند که اين‌طور نيست. اولين روزهايي که عکس‌ام را بر روي جلد مجلات و روزنامه‌ها چاپ مي‌کردند

 با خودم مي‌گفتم "صبر کن، آيا اين مردم مي‌گويند من کار اشتباهي انجام دادم؟” خدايا، امکان ندارد بخواهم به آن روزها بازگردم.تنها چيزي که درباره آن آدم وقت‌شناسي هستم کار است. زماني که بخواهم دير کنم به شکل وحشتناکي آن را انجام مي‌دهم. ند کاملا نقطه مقابل من است. او هميشه وقت‌گذراني مي‌کند. فقط کافي است ياد بگيرد که چگونه با تاخير من کنار بيايد.

 من کاملا عليه کساني که مي‌خواهند به فضا سفر کنند نيستم، اما خودم نمي‌خواهم به آن‌جا بروم. نه. کاملا همين‌جا از وضعيت‌ام راضي هستم. سوار هواپيماشدن به اندازه کافي سخت است.

زماني که مشغول "درخشش ابدي…” بودم بسياري از مردم به من گفتند "نپوشيدن شکم‌بند بايد خيلي خوب باشد.” اما من به هيچ وجه با پوشيدن آن احساس ناراحتي نمي‌کردم. هميشه در پوشش‌هاي مختلف احساس راحتي مي‌کنم.

 آن فيلم (درخشش ابدي…) من را در فضاي تبليغاتي بسيار متفاوتي قرار داد. نقش بسيار غيرمعمولي بود، همکاري با کارگردان بي‌همتايي مثل ميشل گوندري، نويسنده‌اي مثل چارلي کافمن که براي فيلمنامه‌نويسي "جان مالکوويچ بودن” به شهرت زيادي رسيده بود و آن زمان بهترين انتخاب براي ما بود. اين فيلم همچنين باعث شد من به ايالات متحده نقل‌مکان کنم و همان‌جا ساکن شوم.

 در خانه بودن را دوست دارم. هيچ چيز شبيه به تابستان‌هاي انگلستان نيست. مردم در چنين زماني به توسکاني يا جنوب فرانسه سفر مي‌کنند، اما ما اين‌جا بودن را دوست داريم.خانواده من تا حدودي به يک قوم کوچ‌نشين شبيه است. شما به خودتان سختي مي‌دهيد تا همگي احساس خوبي داشته باشند، اما تا زماني که کنار يکديگر بمانيد همه چيز عاليست.

دلتنگ نيويورک هستيم. ميا و جو هرزمان که بوي مافين يا قهوه به مشام‌شان مي‌خورد مي‌گويند "آه، دلمان براي نيويورک تنگ شده.” خاطرات با حس بويايي ارتباط نزديکي دارند؛ بخصوص براي بچه‌ها.از حرف زدن درباره پول متنفرم. اين اخلاق من به نفع خانواده‌ام شد. زماني برايمان مهم بود اما من آدم مادي‌گرايي نيستم. کاملا مي‌دانم که چطور بدون پول زندگي کنم. اين چيزي است که ياد گرفته‌ام.

 
ر دوران کودکي‌ام ياد گرفتم که با هرچيز مشغول بازي شوم. چنين چيزي باعث شد عاشق فضاي باز بيرون شوم. شما مي‌توانيد مجاني پياده‌روي کنيد. مي‌توانيد مجاني خودتان را در آب رودخانه رها کنيد. اگر خوش‌شانس باشيد يک بسته چيپس هم در راه خانه گيرتان مي‌آيد.

 

بودن در ارتفاعات را دوست دارم.از کوهنوردي خوشم مي‌آيد. اخيرا شبيه به بير گريلز (ماجراجو، نويسنده و مجري تلويزيوني بريتانيايي) شدم.براي "استيو جابز” مدت زمان بسيار طولاني را در طي شبانه‌روز مشغول کار بوديم. کار فيلمبرداري را در خانه اپراي سن فرانسيسکو انجام داديم.

 

از نيمه شب تا ظهر روز بعد را مشغول فيلمبرداري بوديم. واقعا خسته‌کننده بود. يادم است که فرياد مي‌زدم "خدايا، خيلي خسته‌ام.” يکي از دستياران صحنه زني بود که از پروژه‌هاي قبلي او را مي‌شناختم، به من گفت "عزيزم، ما مدت‌ها پيش از اين‌که تو بيايي اينجا بوديم. پس ساکت باش.” حق با او بود.

شما به باختن عادت خواهيد کرد. اما آن زمان (سال 2009 براي "کتابخوان”) واقعا اميدوار بودم که اسکار را به چنگ بياورم، و همين اتفاق هم افتاد. تمام آن را به ياد دارم. باشکوه‌ترين، کوبنده‌ترين، دلنشين‌ترين و بزرگترين لحظه تمام عمرم بود. خارق‌العاده بود. اين بزرگترين جايزه‌اي‌ است که مي‌توانيد آن را بدست بياوريد، اين اتفاق براي من افتاد. به هيچ وجه در نظر ندارم از اهميت آن بکاهم.

 ديگر مدت‌هاست که سيگار نمي‌کشم. اين کار جالبي بود که باعث شد مردم ديگر فکر نکنند من يک بريتانيايي از دماغ فيل افتاده هستم. من دختر بدي بودم که سيگار مي‌پيچيد. اگر به تصوير کلي آن نگاه کنيد جالب مي‌شود: يکي از روزهاي تمرين است، وارد اتاقي پر از بازيگران مضطرب مي‌شويد و سيگارتان را مي‌پيچيد،

 

همگي داخل صندلي‌هايشان فرو مي‌روند و از روي آسودگي مي‌گويند "خدا رو شکر او مثل همه ماست.”مردم هنوز هم از بددهني من شگفت‌زده مي‌شوند. آن‌ها متوجه خواهند شد که من آن گل انگليسي باادبي نيستم که از قبل تصور مي‌کردند. چيزي که براي من بسيار عجيب است.

 

زندگي کوتاه‌تر از آن است که بخواهيد مغرور باشيد. براي بازي در استيو جابز، تحقيقاتي درباره کاراکترم انجام دادم. نام جوآنا هافمن را گوگل کردم و نگاهي به او انداختم و گفتم "قطعا آن‌ها به من فکر نمي‌کنند، من هيچ شباهتي به او ندارم.” او موهاي کوتاه و به‌هم‌ريخته‌اي دارد و با من هم‌قد نيست.

 

رو به ند گفتم "اين لعنتي‌ها هيچ خلاقيتي ندارند.” بنابراين آرايش‌ام را پاک کردم ، يک کلاه‌گيس با عينک آفتابي پوشيدم و از خودم عکس گرفتم و آن را براي اسکات رودين تهيه‌کننده فرستادم، او را از زمان پروژه‌هاي "جاده رولوشنري” و "کتابخوان” مي‌شناختم. هيچ چيز براي باخت نداشتم. چه مي‌خواستند به من بگويند؟ "ممنونيم کيت، لطف کردي، اما نه”؟ مهم نيست. بايد زندگي‌تان را بکنيد.

مردم هميشه به چشم يک بلوند جذاب به من نگاه مي‌کنند. چنين تصوري راحت است. من چند سال پياپي را در نقش زني بلوند بازي کردم و آن‌ها ايده‌اي درباره من در نقش زني لهستاني-ارمني ندارند.

 "استيو جابز” 182 صفحه ديالوگ داشت و مايکل {فسبندر} در تمام صفحات بود. به او گفتم "مي‌خواهي صحنه‌هايمان را با يکديگر تمرين کنيم؟” او جواب داد "مشکلي نيست، در حال تمرين کردن هستم.” نگران بودم بخواهد در آپارتمان‌اش با استيصال مشغول آن 182 صفحه ديالوگ شود اما او با آن شيوه احساس بهتري داشت

 

و باعث شد متوجه شوم من هم درواقع چنين احساسي دارم. اين قائده قديمي و بامزه‌اي در بازيگري است؛ نمي‌توانيد آن را با ديگران به اشتراک بگذاريد.مدتي‌ است متوجه شدم که نقش‌هاي اخيرم با 20 سال پيش تفاوت زيادي دارد. شايد به اين خاطر که سن‌ام بالا رفته. نقش جوآنا هافمن را بيست سال پيش به من پيشنهاد نمي‌کردند، همان‌طور بازي در نقش کلمنتاين (درخشش ابدي…)

 

چيزي نيست که اين روزها به من پيشنهاد شود. زماني که درباره محدوديت نقش براي زنان از من مي‌پرسند واقعا نمي‌دانم چه جوابي بايد بدهم. در اين زمينه آدم خوش‌شانسي هستم. حقيقت اين است که هنوز هم چيزهاي خوبي بر سر راهم قرار مي‌گيرند.

لزومي ندارد تماشاگران هميشه شما را دوست داشته باشند. احساس مي‌کنم با بازي در "سه تا 9” در نقش آيرين درواقع اولين کاراکتر منفي کارنامه‌ام را تجربه کردم. زماني که شما به يک ماشين تکيه داديد و داخل آن دو نفر به دستور شما با سرانگشتان قطع شده و دندان‌هاي کشيده نشسته‌اند؛ اين يعني تجربه‌اي تازه براي من.

 باهوش‌ترين کسي که مي‌شناسم يکي از دوستان خوب من و درواقع يک جادوگر است؛ بليندا سينکلر. توصيه او به من اين بود: "کارها را براي خودت آسان کن.” او نگفت کارها را آسان بگير. اين کاملا هوشمندانه است.من هنوز هم از فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي ويترز خريد مي‌کنم. دوستان‌ام به من مي‌گويند "کيت، چرا همچين کاري مي‌کني؟ آنلاين خريد کن.” اما من بايد تمام چيزهايي را که قرارست خريداري کنم ببينم.همه چيز در آتش سوخته بود. {وينسلت و خانواده‌اش در زمان اقامت در جزيره نکر در سال 2011 گرفتار آتشي مهيب شدند} تمام چيزهايي که در آن تعطيلات داشتيم سوخت. جو براي کلاه بيس‌بالش و ميا براي اسباب‌بازي‌هايش ناراحت بود. اما براي کساني که آن‌جا زندگي‌ مي‌کردند همه چيز سوخته بود. زماني که با چنين حادثه‌اي روبه‌رو مي‌شويد بايد بگوييد "ايرادي ندارد، فقط مقداري اثاثيه‌اند.”

 
يک روياي هميشگي درباره جابه‌جا کردن دندان‌هاي فک پايين‌ام به وسيله دندان‌هاي فک بالا دارم. خيلي عجيب است، درنهايت همه آن‌ها از دهان‌ام بيرون مي‌آيند. ظاهرا خواب دندان به مسائل جنسيتي مربوط مي‌شود، البته من کاملا چنين نظري ندارم.آرزو مي‌کنم که چنين جوابي نداشتم، به نظرم کمي کليشه‌اي مي‌آيد.اما من واقعا احساس مي‌کنم در بهترين دوره زندگي‌ام به سر مي‌برم. با اين حال مطمئن هستم اگر به گفتگوهايم در بيست سالگي نگاه کنيد، زماني که هيچ چيز درباره خودم نمي‌دانستم، متوجه خواهيد شد که آن زمان هم چنين ادعايي کردم.

همه چيز درباره بقا در بازي است، نه بازي کردن. بازي کردن برايم اهميتي ندارد. بايد در بازي باقي ماند و حق ماندن را از آن خود کرد. من 23 سال است مشغول اين کار هستم. حرفه بسيار بادوامي داشتم، متوجه‌ام که اين چقدر غيرطبيعي است.


"مي‌داني، احتمالا تو را در نقش خواهر چاق انتخاب مي‌کنند.” نمي‌توانم بگويم چه کسي اين را در زمان نوجواني‌ام به من گفت. البته فرد مشهوري هم نيست. اما باعث شد با پرخاشگري به او جواب دهم "اوه، واقعا؟ خواهيم ديد.”

گفتگو با کیت وینسلت

در فیلم‌های کتابخوان و جاده انقلابی شما دو شخصیت کاملا متفاوت را بازی کردید. کمی در مورد اینکه چه کار کردید تا توانستید به هر دو نقش نزدیک شوید برایمان صحبت کنید.
من در یک سال دو نقش را بازی کردم که خیلی خسته‌ام کرده‌اند و الان در حال استراحت کردن هستم. خودم می‌دانستم موقعیت خیلی نادری برای هر کسی است که شانس این را داشته باشد که بتواند در دو نقش فوق‌العاده بازی کند. با بازی در این دو نقش در مورد بازیگری و بیشتر از همه در مورد خودم چیزهای زیادی یاد گرفتم. فاصله خیلی زیادی بین بازی در جاده انقلابی و کتابخوان نداشتم. حدودا پنج ماه و نیم وقت بود که برای من خیلی مدت زیادی نیست. چرا که نقش هانا کاملا متفاوت از ایپریل بود. من در زندگی‌ام تجربه بی‌سواد بودن را نداشتم و نمی‌دانستم برای بازی کردن در این نقش چه کار کنم. بنابراین می‌دانستم که به سختی بالا رفتن هرروزه از یک کوه بلند است. مثلا صحبت کردن انگلیسی با لهجه آلمانی و خیلی چیزهای دیگر.
 
عکس‌العملتان چه بود وقتی خودتان را در سن 65 سالگی روی پرده دیدید؟
خدای من خیلی خوب بود. قبلا با این نوع گریم و وسایل مصنوعی پیر کردن کار نکرده بودم و وقتی خودم را روی پرده دیدم باورم نمی‌شد. برای همه تیم گریم احترام زیادی قائلم و خیلی خوشحالم که با آنها کار کردم. کار گریم تقریبا هفت ساعت طول می‌کشید. یعنی ما ساعت سه و نیم صبح گریم را شروع می‌کردیم و تقریبا ده و نیم فیلمبرداری شروع می‌شد. بعضی روزها واقعا خسته‌کننده بود.
 
هم سام مندس و هم استفن دالدری در زمینه تئاتر کار کرده‌اند. آیا شیوه کار کردنشان هم مثل همدیگر است؟
بله. خیلی خیلی شبیه هم هستند. نکته جالبی که در مورد هر دوی آنها وجود دارد این است که از اینکه در کنار بازیگرانشان باشند لذت می‌برند. به نظرشان بهترین جا برای آنهاست. مخصوصا در زمان دورخوانی فیلمنامه و وقتی که قرار است بازیگران نقش‌هایشان را بفهمند و زیر و بم آنها را در بیاورند خیلی شبیه هم هستند. هر دویشان از ایده‌های ناب استقبال می‌کنند. این روحیه کارگردان برای بازیگر خیلی قابل تحسین است. هر دوی آنها به بازیگرانشان اجازه می‌دهند تا با نظرات خودشان جلو بروند و باور کنند این چیزی نیست که همه کارگردانان از آن برخوردار باشند.
 
اینکه فیلم را در آلمان فیلمبرداری کنید چقدر اهمیت داشت؟ و قبل از خواندن فیلمنامه می‌دانستید که قرار است نقش یک گناهکار آلمانی را بازی کنید؟
تنها راه اینکه فیلم را در آلمان ضبط کنید این بود که با یک گروه آلمانی کار کنید که البته خیلی هم مثمر ثمر بود. خیلی هم به نقشم آگاه نبودم چرا که شش سال پیش کتابش را خوانده بودم. البته نکته جالب هم اینجاست که کتاب را در یک روز خواندم. چیزی که الان با داشتن دو بچه تقریبا برایم غیرممکن است. و وقتی کتاب را خواندم با خودم فکر کردم که حتما می‌شود از آن فیلم خوبی ساخت و یک نفر باید آن را انجام دهد. بعد به این فکرکردم که چه کسی می‌تواند نقش هانا اشمیت را بازی کند. تمام بازیگران بزرگ در ذهنم آمدند و به تنها کسی که فکر نمی‌کردم خودم بودم چرا که در آن زمان 27 ساله بودم و در آن سن و سال برای من آدم‌های 30 ساله هم پیر به نظر می‌رسیدند. وقتی که استفن بهم گفت که قرار است تو نقش هانا را بازی کنی اول فکر کردم که اشتباهی شنیده‌ام. چون که خیلی جوان بودم. ولی بعدش با خودم گفتم که خدایا من خیلی هم جوان نیستم. تقریبا در همان سن و سال اولیه هانا هستم. و این واقعا من را ترساند. اما بودن کنار یک گروه آلمانی واقعا متفاوت بود. برای شروع باورنکردنی بودند. گروهی که با ما کار می‌کردند همگی تاثیرگذار بودند. هیچ کدامشان از روزهای بلند کاری یا برداشت‌های طولانی شکایت نمی‌کردند. وقتی داشتیم صحنه‌های دادگاه را فیلمبرداری می‌کردیم آنتونی مینگلا تهیه‌کننده کار درگذشت. دقیقا داشتیم صحنه‌ای را که هانا اشمیت می‌گوید فقط نمی‌توانستیم بگذاریم آنها فرار کنند را می‌گرفتیم. به استفن نگاه می‌کردم و واقعا نمی‌دانستم که دارد چه اتفاقی می‌افتد. فکر می‌کردم که باید کار را متوقف کنیم. ولی استفن این کار را نکرد و بعد یک سخنرانی تقریبا باور نکردنی در مورد آنتونی کرد.
 
صحنه‌ای بود که واقعا فکر کنی به شخصیت هانا نزدیک شده‌ای؟ اگر بود کدام صحنه؟
چند جایی بود ولی اینکه شما واقعا بتوانید به شخصیت نزدیک شوید تقریبا کار غیرممکنی است. البته این را هیچکس نمی‌داند شاید بشود به آن نزدیک شد. و هیچوقت هم نمی‌توانید بگوئید که تنها کسی هستید که می‌تواند این کار انجام دهد. همیشه باید به حرف‌های کارگردان در مورد شخصیت نقش گوش کنید. و اگر توانستید به بازیگران دیگر هم منتقل کنید. چیزی که در مورد کتابخوان وجود داشت و من توانستم کمی به شخصیت هانا نزدیک شوم جایی بود که در دادگاه اتفاق می‌افتاد. حالا شاید اشتباه هم بکنم اما این موضوع که هانا خودش هم نمی‌دانست که دارد چه بلایی سرش می‌آید برای من نقش کلیدی در نزدیک شدن به شخصیت هانا را داشت. او نمی‌دانست که در دادگاه باید چطوری نقش بازی کند. مثلا وقتی که به قضات دادگاه گفت اگر شما بودید چه می‌کردید این سوال برای من طوری بود که انگار خودش هم برای بار اول است که با این موضوع روبه‌رو می‌شود. این لحظه برای من خیلی مهم بود. خیلی.
 
چطور توانستید از نقش‌هایتان در دو فیلمی که بازی کردید فاصله بگیرید؟ برایتان سخت نبود؟
چرا واقعا خیلی سخت بود. هر روز بعد از کار در کتابخوان حسابی خسته می‌شدم. هر روز هم به همه می‌گفتم اما آنها به من نیرو می‌دادند. البته ادامه کار برای بعضی‌ها هم واقعا سخت می‌شد.

در میان بازیگران فیلم‌های وودی آلن بحثی درباره اتهاماتی كه به او وارد است، درگرفته است. آیا این عامل بر تصمیم شما برای بازی در فیلم «چرخ‌و‌فلك» تاثیرگذار بود؟

موضوع دشواری است. ترجیح می‌دهم امروز با احترام وارد این بحث نشوم.

همچنین در رسانه‌های اجتماعی انتقادهایی به گفت‌وگویی كه با نیویورك‌تایمز داشتید، شد؛ در این مصاحبه گفته بودید آلن «تجربه كاری شگرفی» برای‌تان فراهم كرده است.

من واكنش‌هایی را كه مردم به مطالب دارند، دنبال نمی‌كنم. ما بازیگرها همیشه حرف‌هایی اشتباه می‌زنیم. فكر می‌كنم بهتر باشد با احترام تمام و كمال از این موضوع عبور كنیم.

پیش از این‌ آلن برای فیلم «امتیاز نهایی» كه در سال 2005 روی پرده آمد، به شما پیشنهاد همكاری داده بود.

درسته. وقتی صحبت این موضوع می‌شود همیشه برای اسكارلت جوهانسون متاسف می‌شوم. طی گذشت زمان همه‌چیز تغییر می‌كند. خدا می‌داند كه من بارها چهارمین یا پنجمین انتخاب یك كارگردان بوده‌ام.

چرا این نقش را نپذیرفتید؟

پروژه وودی آلن بود و شاید فقط یك بار در عمرم چنین پیشنهادی به من می‌شد. بنابراین البته كه پذیرفتم. و به سرعت متوجه شدم نمی‌توانم این نقش را بازی كنم. چون فقط 9 هفته از تولد پسرم جو می‌گذشت. می‌خواستم دیگر پرستاری نكنم. بازی در فیلم لطمه‌ای به ریتم زندگی‌ و پرستاری از فرزند تازه‌ام می‌زد. نمی‌توانستم این كار را بكنم. گفتم: «خیلی متاسفم، تصمیم درستی نگرفته‌ام.» می‌دانستم به احتمال قوی این كنار كشیدنم یك بحثی راه می‌اندازد.

 
چطور متوجه شدید كه آلن شما را برای «واندر ویل» می‌خواهد؟

تلفنی با او صحبت می‌كردم و او شخصیت جینی و ساختار پیرنگ را برایم توضیح داد. او می‌گفت: «به گمانم نقش فوق‌العاده‌ای برای توست.» و بعد شوخی بامزه‌ای كرد: «می‌دانی چیه؟ اگر این نقش را دوست نداری، می‌توانی راهت رو بگیری و بری سر زندگی‌ات و همه‌چیز سر جایش خواهد ماند.» پذیرش استنباطی كه او از زندگی‌ام داشت از پذیرش این چالش راحت‌تر بود. و در نهایت فیلمنامه را به فردی سپرد كه برایم بیاورد و وقتی من مشغول خواندنش بودم، این گماشته در اتومبیلش منتظر نشسته بود. حقیقتا من خواننده كُندی هستم. به خاطر می‌آورم كه فكر می‌كردم: «آه خدایا، این آدم آن بیرون منتظر منه.»

 
فیلمنامه را به شما نسپردند؟

این یكی از روش‌های قدیمی محرمانه نگه داشتن داستان است. وقتی خواندنش را تمام كردم، صادقانه می‌گویم، اولین فكری كه به ذهنم خطور كرد این بود كه: «نمی‌توانم این نقش را بازی كنم. نمی‌دانم چطور بازی‌اش كنم. آه، لعنتی!» و همسرم كه آن نزدیكم بود، صداهای جالبی درآورد.

تا به حال برای ایفای نقش‌های مختلف از لهجه‌های امریكایی گوناگونی استفاده كرده‌اید.

رك‌وراست بگویم مساله فقط به لهجه‌ای امریكایی داشتن، برنمی‌گردد. بیست سالی می‌شود كه این كار را می‌كنم. هیچ عذر و بهانه‌ای نداشته‌ام. می‌خواستم لهجه‌ام كاملا با شخصیت‌هایی كه پیش از این بازی كرده‌ام، متفاوت باشد. می‌خواستم خود جینی باشم. عاشق تقلید لهجه‌ها هستم. وقتی شخصیت زنی بریتانیایی را بازی می‌كنم، احساس می‌كنم گستره دریا زیر پایم است.

كارگردانی وودی آلن چطور بود؟

او نظاره‌گر بزرگی است. ممكن بود وسط یك برداشت باشیم و او بگوید (صدای آلن را تقلید می‌كند): «این خیلی طولانی شد. هنوز دارید صحبت می‌كنید؟» و وقتی فیلمبرداری پیش می‌رفت، آنقدر احساس اعتماد به‌نفس می‌كردم كه به آلن بگویم: «می‌دانی چیه؟ فكر می‌كنم این صحنه با این جمله تمام می‌شود.» و گاهی ممكن بود نیم صفحه دیگر را حذف كنیم. او می‌گفت: «آره، حق با توئه. بذار حذفش كنیم.» صحنه‌ای از من و جاستین تیمبرلیك بود كه ما ناهار می‌خوردیم و آلن مدت زمان این صحنه را نصف كرد كه ساختنش وحشتناك بود. به یك آدم دیوانه تبدیل شده بودم. می‌گفتم: «خب، صبر كن! هیچ كس با من حرف نزند!» من هفت صفحه دیالوگم را روی میز گریم پهن می‌كردم. مثل اوریگامی آنها را پاره می‌كردم و با نوارچسب تكه‌ها را به هم می‌چسباندم و همه‌چیز را دور و برم می‌ریختم. و جاستین می‌گفت: «همه‌چیز درست می‌شود.»

 
جایی خواندم آنقدر روی ایفای این نقش تمركز كرده بودی كه خوابیدنت دچار مشكل شده بود؟

تنها راهی كه می‌توانستم ذهنم را خالی كنم این بود كه به كلاس‌های پیشرفته یوگا بروم. اواخر روز به كلاس‌های سخت و پرمشقت یوگا می‌رفتم. یا حتی گاهی اول صبح، یعنی ساعت 5 صبح می‌رفتم. مدتی هم دوی ماراتن كار كردم. بنابراین خوابیدنم با دردسر بود چون كارهای زیادی برای انجام دادن داشتم. می‌ترسیدم به موقع بیدار نشوم. شب‌ها بیدار می‌شدم و می‌گفتم: «ساعت چنده؟» یك شب هم از خواب بیدار شدم و دیدم با مشت گره كرده خوابیدم و جای ناخن‌هایم روی دستم مانده.

قبلا هم‌ چنین اتفاقی افتاده؟

هرگز. تنها اتفاق عجیبی كه برایم افتاد برای زمانی بود كه در «تایتانیك» بازی می‌كردم. خواب دیدم اتاق خوابم را آب گرفته و توی خواب از تختم پایین آمدم و هر چیزی را كه دستم می‌رسد برمی‌دارم تا خیس نشود. و وقتی بیدار شدم دیدم واقعا این كار را كرده‌ام. همه كفش‌هایم را از روی زمین برداشته بودم.

در كودكی و نوجوانی فیلم‌های وودی آلن را تماشا می‌كردی؟

فكر كنم فیلم «آنی هال» را با پدرم دیدم. سعی می‌كنم این حرف را بدون اینكه اشك بریزم، بگویم. مادرم امسال از دنیا رفت. وقتی در صحنه فیلمبرداری «واندر ویل» بودم، او خیلی بیمار بود. از اینكه با وودی آلن كار می‌كنم خیلی خوشحال بود. هر روز وقتی راهی محل كارم می‌شدم به او زنگ می‌زدم.

موقعیتی را كه اكنون در حرفه‌ات داری، چگونه توصیف می‌كنی؟

من عاشق بازیگری‌ام، بیشتر از همیشه. به معنای دقیق كلمه عاشق 42 سالگی‌ام نه 22 سالگی‌ و اینكه چقدر سالم هستم. همچنین با توقعاتی كه «چرخ‌و‌فلك» پیش می‌آورد، سعی كردم خلاقیتم را در كار درگیر كنم. همكاری گسترده‌ای با كارگردان‌ها و تهیه‌كننده‌ها داشته‌ام.

قصد كارگردانی داری؟

دوست دارم كارگردانی كنم. نمی‌دانم كارم خوب باشد یا نه. عاشق كار كردن با بازیگرها هستم. مردم مدام این سوال را از من می‌پرسند. فكر می‌كنم دلیل اینكه جوابی آماده دارم این است كه گهگاه آدم‌های خلاقی كه با آنها كار كرده‌ام گاهی من را كنار می‌كشند و می‌گویند: «باید به كارگردانی فكر كنی.» تصویربردارها بارها این حرف را به من زده‌اند. كارگردانی كه با او كار كرده‌ام به من گفته بود: «مثل یك كارگردان فكر می‌كنی.»

تندیس اسكارت كجاست؟

پشت میز توالتم.

همان جایی كه اما تامپسون گذاشته است.

این ایده را از او گرفتم. در واقع، حرف از اما شد، خیلی خوشحالم كه با او در «عقل و احساس» (1995) وقتی خیلی جوان بودم، كار كردم. بهترین نمونه از اینكه چه بازیگری باید باشم، به من نشان داده شد.


امسال در هالیوود بحثی پیرامون مسائل زنان شكل گرفته كه به اختلاف درآمدها و نقش‌های بهتر برای بازیگران زن می‌پردازد.

احساس می‌كنم تغییر در حال شكل‌گیری است. فكر می‌كنم زن‌ها در هموار كردن مسیرشان بهتر شده‌اند. بله، زن‌ها نقش‌های كافی ندارند. من صادقانه به همكارانم ملحق می‌شوم و می‌گویم اینها هم حرف‌های من است. بارها پیش می‌آید كه شخصیت زن داستان به اندازه شخصیت مرد نیست یا در هسته داستان به اندازه شخصیت مرد وزن ندارد. به همین دلیل است كه می‌گویم بیشتر از قبل خلاقیتم را در كار درگیر می‌كنم. سریال «دروغ‌های بزرگ كوچك» دستاوردی شگرف در نیرومندی زنان داشت. این فیلم درباره پیوستن نیروها به یكدیگر و یكی شدن است.

فكر می‌كنی تو و لئوناردو دی‌ كاپریو باز هم با همدیگر همكاری كنید؟

مطمئنم همبازی می‌شویم. اما فكر نمی‌كنم تا چند سال دیگر این اتفاق بیفتد. به گمانم ما خیلی پیرتر از آن زمان شده‌ایم.

به نظر می رسد برای انتخاب نقش های اسکاری حس ششم دارید. رازتان چیست؟
ـ صادقانه بگویم. فکر می کنم فقط خوش شانسی است. وقتی 17 ساله بودم، پیتر جکسون از من برای بازی در فیلم «موجودات بهشتی» دعوت کرد. من در خانواده ای آزاد بزرگ شدم. خیلی چیزها را در این شغل آموختم. پاهایم را در آستانه در این شغل گذاشتم  و بعد همه چیز به رویم گشوده شد.

شما از 17 تا 21 سالگی در فیلم های «موجودات بهشتی»، «احساس و منطق» و «تایتانیک» بازی کردید. به نظر خودتان زندگی محسورکننده ای داشتید؟
ـ دقیقاً همین طور فکر می کنم. اما هنوز هم در میانه هر فیلمی که بازی می کنم، می ترسم و از خودم می پرسم آیا می توانم فلان قسمت را بازی کنم. به هر صورت فکر کنم آدم خوش شانس و خوش بختی هستم. چون تمام کارگردان هایی که با آنها کار کردم، چیزهای زیادی به من آموختند. مخصوصاً بیش از همه از تاد هانیس که کارگردان «میلورد پیرس» بود، آموختم.

بیسون ریتمن کارگردان «روز تلاش» چند سال صبر کرد تا شما بتوانید در این فیلم بازی کنید. چرا اینقدر سرتان شلوغ بود؟
ـ خدای من، این حرفها باعث می شود احساس فروتنی چاپلوسانه ای کنم. این از مهربانی او بود. وقتی اولین بار متن فیلمنامه را برایم فرستاد، درگیر مسایل شخصی زیادی بودم. تمام فکرم فقط روی بچه هایم متمرکز بود. اما او با مهربانی از من پرسید: خب فکر می کنی کی می توانی فارغ از این مسایل باشی؟

ادل، کاراکتر شما در فیلم، زنی شکننده است. او افسرده است اما به طرزی عجیب و فوق العاده عاشق پسرش هم هست. به نظر شما آیا این دو ویژگی برای ایجاد تعادل در این کاراکتر کنار هم قرار گرفتند؟
ـ خیلی خوشحالم که می توانم بگویم، این به خاطر آن است که من متوجه وجود این چالش در او شدم. دلم نمی خواست او در تمام مدت فیلم مثل یک زن عصبی باشد. من توانایی های او در قالب یک مادر که سعی در محافظت از پسرش دارد و او را مقدم ر همه چیز می داند، تحسین می کردم. او افسرده است اما تلاش می کند تا پسرش را بزرگ کند.

فکر می کنید اگر مادر نبودید می توانستید این نقش را به این شکل بازی کنید؟
ـ نه! وقتی 22 یا 23 ساله بودم در فیلم «Hideous Kinky» بازی کردم. چون مادر نبودم خیلی تلاش کردم تا بفهمم احساسات مادری یعنی چه. اما با «ادل» این مشکل را نداشتم. به هر حال خودم یک مادر بودم و می دانستم این چگونه حسی است. مخصوصاً که خودم بچه ای در سن و سال بچه فیلم دارم. میا 13 سال دارد و واقعاً توصیف داشتن بچه ای در این سن کار بسیار مشکلی است. آنها ذهنی بسیار پرسشگر دارند و هر روز با سوالاتشان تمام انرژی آدم را می گیرند. چون واقعاً درباره همه چیز کنجکاو هستند. آیا این درست است؟ آیا این غلط است؟ من باید چه کار کنم؟ در این جور مواقع آنها فقط گوشی برای شنیدن می خواهند و شما نیز فقط دوست دارید آنها را در آغوش بگیرید و به حرفهایشان گوش کنید.

شما 22 ساله بودید که «تایتانیک» اکران شد. چه چیز باعث شد تبدیل به یکی از جوان های لوس هالیوود نشدید؟
ـ (می خندد) خب تربیت من این گونه بوده که باید همیشه آراسته و محجوب و نجیب باشم. البته می دیدم کسانی را که تغییر می کنند که احساس خیلی وحشتناکی است. اما من هرگز فکر نکردم که باید این گونه باشم. فقط نمی توانستم راحت درک کنم که در زندگی با شهرت چگونه باید باشید.

آیا این زمینی بودن، ناشی از تربیت خانوادگی بود؟
ـ فکر می کنم به جایی که در آن بزرگ شدم خیلی بستگی داشت. من تحت تربیت خاصی برای حساسیت داشتن به شهرت بزرگ شدم. بازیگر بودن، شناخته شده بودن و مشهور بودن سه چیز متفاوت هستند. من همیشه سعی کردم فقط بازیگر باشم.

از بیرون که نگاه می کنیم، به نظر می رسد شما خیلی سریع زندگی تان را پیش بردید. پیش از سی سالگی تشکیل خانواده دادید و در کل موفق بودید. آیا خودتان هم همین احساس را دارید؟
ـ وقتی نوجوان بودم و مثلاً 13 ساله بودم، به یاد می آورم باید مدام به خودم نهیب می زدم که: آرام باش. اما حالا نه. وقتی کسی به من  می گوید خیلی کارها کردی، واقعاً نمی دانم باید چه احساسی داشته باشم.

چگونه به بچه هایتان درباره شهرت خودتان هشدار می دهید؟
ـ هشداری در کار نیست. چون نمی خواهم یک مرتبه مقابل چیزی قرار بگیرند. من هیچ وقت سعی نکردم بابت این مساله به آنها هشدار خاصی بدهم. وقتی با هم بیرون می رویم مخصوصاً در لندن و مردم با موبایل هایشان جلو می آیند تا از ما عکس بگیرند، میا به من می گوید: «مامان، کلاه». فقط مجبورید این چیزها را برای آنها روشن کنید. اما در کل ما یک زندگی عادی داریم.

چگونه استراحت می کنید؟
ـ با استراحت میانه ای ندارم. استراحت برای من یعنی بازی کردن با بچه هایم و یا آشپزی کردن. من عاشق آشپزی هستم. از آنهایی نیستم که دو ساعت می خوابند تا یکی آنها را ماساژ دهد.

در «روز تلاش» نقش 50 سالگی خودتان را هم بازی می کنید. آیا نگران پیرشدن نیستید؟
ـ نه خیلی زیاد. وقتی به خطوط به جا مانده از جوانی در صورت پیرمردها و پیرزن ها نگاه می کنم، واقعاً دوستش هم دارم. پدر من کلی از این چین و چروک ها دارد. پیرتر شدن یعنی کسب تجربه در زندگی.

آیا در آینده خودتان چیزی مثل «مریل استریپ» را دنبال می کنید؟
ـ اگر بتوانم، حتماً. این واقعاً شگفت انگیز خواهد بود. نسل بازیگران هم سن من واقعاً خوش شانس بوده است. زیرا ما بازیگرانی مثل مریل استریپ و یا اما تامپسون، سوزان ساراندون، ونسا ردگریو و جودی دنچ را داشتیم. ما این بازیگران را داشتیم و نگاهمان به آنها بود. آیا به نظر شما جالب نبود که اینها بازیگرانی بودند که ما می خواستیم ببینیم؟ کسانی که حقیقی به نظر برسند. کسانی که شما می توانید زندگی را در چهره آنها ببینید.
 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان