کد خبر: ۸۰۱۲
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۲۰:۱۴-28 April 2019
ایمان دوست قدیمی من است. او طلبه است و سالی یک یا دوبار می بینم اش. امروز تماس گرفت و پرسید «میایی برویم حمام؟» تعجب کردم! 
ولی دیری نپایید که خودم را در روستای خرقان دیدم. اول با هم به قبرستان رفتیم و سری به اطراف شیخ ابوالحسن زدیم و بعد کمی توی روستا چرخیدیم تا رسیدیم به حمام عمومی روستا! 

احتمالا تنها حمامِ عمومیِ منطقه ی ما با قدمت بالای صد سال! روشن بود و گرم... حمام حال و هوای خاصی داشت و ده دوازده نفری هم داخل صحن اصلی مشغول شستشوی خود بودند.. ایمان که طب سنتی هم می خواند اول برایم نوره گذاشت.. از پاهایم شروع کرد و به تدریج بالا آمد. در حین کار از خواص ضد سرطان اش و علل باز شدنِ منافذ پوست صحبت می کرد. از بیرون آمدنِ بخارات مسموم بدن و بالا رفتن به سمت پنجره ی های روی پشت بام حمام می گفت. بعد پیشنهاد کرد دوش بگیرم و بعد دوش گرفتن تازه شروع کرد به کشیدن کیسه! محکم، سخت و مردانه .. می گفت «باید پوست بیندازی! »  

در همین حین از اختلاف ارتفاع حمامِ های سنتی با حمام های شخصی خانه می گفت و دلایلِ برگشت بخارات بدن به سر در حمام های جدید آپارتمانی.. به تغذیه که رسید داشت پشتم را کیسه می کشید و خلاصه در هر قسمت بدن یک سری نکات تازه از سلامت و حکمت استحمام در طب و حمامِ سنتی را بیان می کرد!

بعد نوبت لیف رسید... یکی که داشت می رفت وسایل اش را تعارف کرد! گفت«چیزی کم دارید بفرمایید» و من دیدم سنگ پا نیاوردم! ولی تشکر کردم و او رفت و فهمیدم این یک رسم است! توی حمام آدمها با هم تعارف نداشتند! از کمک کردن یا شکستن قلنج یا ماساژ دادنِ یکدیگر یا کیسه کشیدن پشت هم خوشحال می شدند.. دیدنِ همه ی اینها و این حجم از تعاملات اجتماعی و مهربانی آدمها به هم برایم به شدت جذاب بود! 

بعد کیسه و آب کشیِ دوباره نوبت به حنا رسید... از فرق سر تا نوک پایم را حنا گذاشت و در ضمن برایم از خواص حنا و ضد عفونی بودن اش و بیرون کشیدنِ سموم بدن و خنکی خوب اش گفت و از اثر اش بر طبعِ گرمِ من باز نکاتی آموزاند ... جای شما خالی تا همینجا دیگر چند بار پوست انداخته و یک دوره فشرده طب سنتی را اجمالا گذرانده بودم

بعد شستن حنا از بدن، نوبت مشت و مال بود و روغن مالیدن و ماساژ گرفتن و قلنج شکستن که من یکی قبل اینکه از شدت نظافت محو شوم، بی طاقت شده و زدم بیرون و لباس عوض کردم! آمدم در سرسرا و منتظر ایمان شدم .. او هم دقایق دیگری آمد و با هم بدن را خشک کرده، پول حمام را دادیم (نفری 3 هزار تومان!) و بیرون زدیم. در راه برگشت در خودم دقت کردم و دیدم حالم چه خوش و روحم چه میزان سبک شده بود...

رسم پیامبری برادر جان چیزی شبیه راه رفتنِ سانتی مانتالِ  یک لایه ی معرفتی رقیق و لطیف در بین آدمهایی که از شدت حضور و عظمتِ او، کنار می روند نیست! (مثل تصور و برساختی که در مزخرفِ مجید مجیدی انجام شد! یا برخی رفتارهای سینمایی مسئولانِ !) پیامبر به نظرم دارایِ یک چنین مَنِشی است! می توان بر سرش خاکروبه ریخت و مطمئن بود که به جای انتقام، به دیدن ات خواهد آمد! پیامبری که 1400 سال پیش ناخن پای مخاطب جاهل اش را هم کوتاه می کرد و در همین حین با او از عظمتِ هستی و نجاستِ ادرار، و چگونگیِ معاد سخن می گفت! شبیه ایمان که پشت ات را کیسه می کشد و دین را همراه با سلامتی و حنا و حالِ خوش برایت به همراه میاورد! 

حالا فکر میکنی اساسا چند طلبه چون ایمان، فهمی چنین از دین دارند؟ از تبلیغ دین؟ از چیستی و چگونگی دین؟ از چرایی خدا؟ از چگونگیِ تعامل با آدمها؟ چند طلبه کیسه کشِ ماهری هستند؟ چند تا می توانند حال آدمهای اطرافشان را سبک کنند؟ تعدادشان را نمی دانم اما بیخودی امیدوارم روز به روز بیشتر شوند! 

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش. 
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش.

یاسر عرب 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان