کد خبر: ۷۵۱۹
تاریخ انتشار: ۱۸ فروردين ۱۳۹۸ - ۲۲:۴۴-07 April 2019
چهارشنبه ۲۲ ربیع‌الثانی ١٣٠٩ ق [حدوداً ١٢٥ سال پيش]
 ... ابوالحسن‌خان آمد عرض کرد که ساعدالدّوله وارد شد و سیّد را هم وارد کردند. سیّد را از دروازه شمیران وارد کرده بودند و از خیابان چراغ‌گاز آورده بودند. مردم شهر هم از مرد و زن برای تماشای سیّد به قدر بیست هزار نفر جمع شده بودند و تماشا می‌کردند، و در همین میدان هم به قدر هزار نفر جمعیّت جمع شده بودند. عزیزالسّلطـان هم رفته بود به باب‌همایون که سیّد را از آنجا می‌آورند تماشا کند و بعد سیّد را آورده بودند به خانۀ نایب‌السّلطنه. 

.... بعد آمدیم به اطاق برلیان و گفتیم بروند این سیّد پدرسوخته را بیاورند، ببینیم چه‌جور آدمی است و چه گُه می‌خورد! 

سیّد را آوردند توی باغ و ما اُرسیِ تالار برلیان را دادیم بالا کردند و سیّد را جلو نگاه داشتند، با زنجیر باز. خواجه‌ها و سرایدارها برای تماشای سیّد اجتماعی کرده بودند. سیّد کرمانشاهانی است. این جور سیّدهای علی‌اللهی آنجاها زیاد هستند که به هم‌دیگر اطاعت می‌کنند و هم‌دیگر را بزرگتر می‌دانند و کوچکتر دارند. بعد از کرمانشاهان به آذربایجان و ماکو رفته و چندی آنجاها بوده و حالا آمده بود به این جاها و این هرزگی را کرده. ریش بلندی قرمز رنگ دارد که ته ریشش گره‌گره است. قدّ خیلی بلندی دارد، به قدر حاجی‌ سرور خان. چهارشانه، چشم‌های کبودِ زاغ کوچکی داشت. ابروهایش مثل نخ باریک، دماغ بلند کشیده؛ صورت سفید و زرد رنگی داشت.
کلاه نمدی، مثل کلاه درویش‌ها سرش بود، که دور آن عمامه سبزی پیچیده بود و چفیه و اکال کرده بود؛ جوراب بلندی مثل جوراب‌های فرنگی پایش بود. 
دادیم چفیه‌اش را برداشته و درست تماشا کردیم. تقریباً پنجاه سال اگر داشت. پرسیدیم خوب چرا همچه هرزگی کردی؛ مسلسل بنا کرد به حرف زدن؛ که من سیّاح بودم و کرمانشهانی هستم و طوری حرف می‌زد که دیدیم اگر بخواهد این‌طور حرف بزند، همه را مجاب خواهد کرد و خیلی ترسیده بود که مبادا سرش را ببریم. گفتیم حالا ببرند عکسش را بیندازند و بعد ببرند به انبار باشد؛ تا بعد حکمش بشود و تحقیقاتی که لازم است بکنیم؛ که کی است، پسر کی است، اسمش چه چیز است، بعد از تحقیق به تفصیل در این‌جا خواهیم نوشت....


(روزنامۀ خاطرات ناصرالدین‌ شاه؛ ١٣١٠-١٣٠٩ ق. به کوشش نسرین خلیلی و مجیدعبدامین، آفاق‌گسترکیمیا، تهران، ١٣٩٥)

شرح ماجرای سیّد محمد کلاردشتی به قلم محمدحسن ‌خان اعتمادالسّلطنه:

چهارشنبه ۲۲ ربیع ‌الثانی ١٣٠٩ ق
صبح باز باغ مشیرالدوله رفتم. خیلی منتظر شدم نیامد. از آنجا دارالترجمه، بعد خدمت شاه رسیدم. سیّدی که می‌گفتند یاغی شده و قشون به طرف کلاردشت فرستاده بودند، امروز وارد شهر کردند؛ با اوضاع و تجملات زیاد از قبیل توپخانه و زنبورک‌خانه. تمام افواج طهران و قزاق و موزیکانچی و غیره به جلو رفته بودند. سیّد را با عمامۀ سبز و تحت‌الحنک، زنجیر به گردن، بازوی بسته، بلاتشبیه مثل ورود حضرت سجّاد علیه‌السّلام به شام وارد کردند. تمام مردم گریه می‌کردند. تعجب دارم، یک سیّد فقیری را که خودش به زبان خودش به نایب‌السّلطنه، بعد هم به شاه گفته بود که من هر سال به جهت جمع کردن نیاز به آنجا می‌روم، نه یاغی هستم و نه کاری می‌توانستم بکنم، این تجملات را فراهم آوردند. اگر یکی از سردارهای دُوَل خارج را می‌گرفتند چه می‌کردند. از قراری که سربازهای نایب‌السّلطنه می‌گفتند، قریب دو هزار نفر مرد و زن، پیر و جوان تا بچه‌ها را کشته بودند. شب احضار بدرخانه شدم. شاه فرمودند که سیّد آدم عجیبی است. بلند بالا و سفیدرو، ریش قرمز بلندی دارد، امّا خیلی حراف و با دل است. چنانچه عرض کرده بود به شاه، برای من سیّد فقیر چرا کلاردشت را خراب و دو هزار نفر رعیّت خودت را به کشتن دادی؛ در صورتی که یک نفر اگر عقب من آمده بود، خودم می‌آمدم. عجالتاً سیّد را به انبار بردند حبس کردند. وقتی برده بودند، شاه فرموده عمامۀ سبز را از سرش بردارند. با عمامه او را به محبس نبرند. ساعت چهار خانه آمدم.

(روزنامۀ خاطرات اعتمادالسلطنه، مقدمه و فهارس ایرج افشار، امیرکبیر، تهران، ١٣٨٩ خورشيدى)


شرح ماجرای سیّد کلاردشتی، به قلم قهرمان ‌میرزا عین‌السّلطنه سالور

جمعه ١٧ ربیع‌الثانی ١٣٠٩ ق:

.... سیّدی در کلاردشتِ مازندران ظهور کرده و ادعای امامت و نبوت می‌کرد و جمعی را مرید خود کرده و چند نفر را کشته است. ده پانزده روز است که ساعدالدوله- حبیب‌الله‌خان تنکابونی- با سوار و سرباز و دو ارابه توپ ته‌پر مأمور شده است به گرفتن این سیّد. دو روز است خبر رسیده که سیّد را گرفته و خواهند آورد....
 
پنج‌شنبه ٢٣ ربیع ‌الثانی ١٣٠٩ ق:

  سیّد را صبح به شهر با تفصیل تمام وارد کردند. یک ساعت به ظهر مانده با حضرت‌ والا درب‌خانه به تماشا رفتیم. جمعیت بیش از حد بودند. در باغ، سرباز و توپچی مأمور این سفر را حاضر کرده بودند. دویست و پنجاه نفر سرباز فوج مخصوص، و غیره... باری! اعلیحضرت بعد از سان به اطاق تشریف برده، سیّد را احضار فرمودند. سیّد را زنجیر کرده آوردند. بسیار قدّ بلندی داشت. ریش قرمز بلندی داشت. عمامۀ سبز و تاجِ درویشی به سر داشت. می‌گویند علی‌اللهی است. در حضور مبارک خوب حرف زد. خیلی مشکل است در این حالت، تکلّم در حضور پادشاه کردن. التماس کرد که اینها تهمت محض است. من هر سال محض گرفتن نذور به آنجا می‌رفتم. از خانوادۀ خوبی هستم. دعاگوی پادشاه بوده و هستم. اهل کرمانشاهان و ساکن آذربایجان هستم. تصدق فرمایند، بی‌گناه هستم. به ساعدالدوله هم نگفتم که نمی‌آیم، ایشان قبول نکردند و باعث قتل مردم شدند. اعلیحضرت فرمودند عکاس عکس بیندازد. سیّد را بردند روی نیم‌کتی نشانده، دو عکس انداخته، و عمامه‌اش را برداشته به انبار حبس بردند. مردم به تماشا زیاد آمده بودند. جمعیت خیلی خیلی بود. حالا نقداً حبس است، تا بعد چه شود.

روزنامه خاطرات عین‌السّلطنه، به کوشش مسعود سالور، ایرج افشار، اساطیر، ١٣٧٤ خورشيدى، جلد ١، صص ٤١٩ و ٤٢٠)



 
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان