کد خبر: ۷۴۸۵
تاریخ انتشار: ۱۷ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۶:۳۵-06 April 2019
بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم
بیست و دو ساله بودم که  آب از سرم گذشت و مردن چنان یقه ام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان می کردم به من نزدیکتر است،  و از آنچه گمان می کردم ناگهان تر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی می کرد و چنان ناگهان که  گویی مرگ همان چشم بر هم زدن است.

بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم 
دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست.
و حالا سالهاست که کسی نمی داند من یکی از آن مردگانم.

بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند.
نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز  دیگر ادامه داشته باشد  این راه پیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سال های سال زندگی کنیم اما ما هرگز بر نگشتیم.

در خواب شنیدم که دو تا از بچه ها که بیدارند و پاسبانی می دهند به هم می گویند: این چه صدایی ست که می آید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک می شود!
من اما در رویا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم می دهد و می گوید: عرفان! دارد سیل می آید.

زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون،در آن سیاهی مطلق، ناگهان  رعد و برق زد و در روشنایی اش دیدم که دیواری بلند و‌ گل آلود به طرفم می آید، دویدم به سمت کمر کش کوهی که در پایش خوابیده بودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ می زدم به زندگی به کوه به بودن و التماس می کردم به سیل، به بی رحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت.
 دیگران هنوز در کیسه خواب هایشان خوابیده بودند، که آب آنها را برد.

سیل سهمگین بود و چنان محکم می کوبید که می دانستم خواهم مرد دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا می زدم و  بالا می رفتم و می گفتم  خدایا به مادرم رحم کن، فقط به مادرم رحم کن.
 سیل موج به موج می کوبید و هر بار رشته ای  بین من و زندگی پاره می شد.
یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست.
یادم آمد که دو کتاب منتشر کرده بودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست.
یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی، آرزوهایی اما رشته گسست.
یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که  مرا آزرده بودند اما دیدم چقدر حقیر بود، آن نفرت ها آن آزارها همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود.

من داشتم می مردم.
ماهی بودم  در گل و لای، اما آن ماهی که شنا کردن نمی دانست و آبشش هایش را گم کرده بود.

ساعت ها و روزها و قرن ها گذشت وقتی که اولین نور زد، فردای روز قیامت بود و من تکه ای گِل بودم بر دیواره کوهی بلند. آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود.
من پلک های گِلی ام را باز کردم، از سرما می لرزیدم، هنوز باران می آمد و رد دو شیار از چشم هایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه می کردم، پس ماهی ها هم گریه می کنند، پس سنگ ها هم گریه می کنند.

جرأت سر چرخاندن نداشتم ، می ترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را برده است. 
چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود...
من در قیامت غوطه می خوردم، جهان تمام شده بود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود. ‌
آب همه چیز را برده بود، جوانی را، زندگی را ،  شور  را و امید را و عشق هفت خانواده را ...

آن روز که به سفر می رفتم جوانی بیست و دو ساله بودم فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریه هایش حبس کرده بود.
...
من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر  نوشته ام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد از سیل...


عرفان نظرآهاری
 این سیل در ۲۹ شهریور ۱۳۷۵ در جنگل های کجور اتفاق افتاد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان