کد خبر: ۷۴۰
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۳:۰۵-20 June 2017
طُوبى لِلزّاهِدينَ فِى الدُّنْيَا الرّاغِبينَ فِى الاَّْخِرَةِ.(17) خوشا به حال آنان كه نسبت به دنيا زهد مى ورزند و به آخرت گرايش دارند.
آبرو
آبرومندى
وَ لا تَجْعَلْ عِرْضَكَ غَرَضاً لِنِبالِ الْقَوْلِ(1)
آبرويت را آماج تيرهاى گفتار قرار مده .
روش حفظ آبرو
مَنْ ضَنَّ بِعِرْضِهِ فَلْيَدَعِ الْمِراءَ(2)
هر كه آبروى خود را دوست دارد، بايد از بگو مگو بپرهيزد.
مشترى آبرو
ماءُ وَجْهِكَ جامِدٌ يُقْطِرُهُ السُّؤ الُ، فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ.(3)
آبـروى تـو بـر جـبين تو بسته است و خواهش ، آن را قطره قطره مى چكاند. پس بنگر كه آن را نزد چه كس ‍ فرو مى چكانى !
شرط آبرودارى
اُبْذُلْ مالَكَ لِمَنْ بَذَلَ لَكَ وَجْهَهُ فَاِنَّ بَذْلَ الْوَجْهِ لا يُوازيهِ شَى ءٌ(4)
مـال خـود را بـه كـسـى كـه بـراى تو از آبرويش گذاشته است ، ارزانى دار، زيرا هيچ چيز با بخشيدن آبرو برابرى نكند.
آخرت
ره توشه آخرت
فَاجْعَلُوا اجْتِهادَكُمْ فِيهَا التَّزَوُّدَ مِنْ يَوْمِهَا الْقَصيرِ لِيَوْمِ الاَّْخِرَةِ الطَّويلِ(5)
كـوشـش شـمـا در دنـيـا ايـن بـاشد كه از اين چند روزه كوتاه براى روزهاى بلند آخرت توشه برگيريد.
فَتَزَوَّدُوا فِى اَيّامِ الْفَناءِ لاَِيّامِ الْبَقاءِ.(6)
مردم ! در روزهاى فناپذير، براى روزگار جاودان ، توشه برگيريد.
آمادگى براى حساب رسى
اِجْعَلْ جِدَّكَ لاِِعْدادِ الْجَوابِ لِيَوْمِ الْمَسْئَلَةِ وَالْحِسابِ(7)
بكوش تا براى پاسخگويى در روز پرسش و حساب رسى آماده باشى .
حسابرسى الهى
اِعْلَمْ اَنّ حِسابَ اللّهِ اَعْظَمُ مِنْ حِسابِ النّاسِ.(8)
بدان ! حسابرسى خداوند از حسابرسى مردم سخت تر است .
فرق امروز و فردا
وَ اِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابَ وَ غَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلَ.(9)
امروز روز كار است و روز حساب نيست و فردا روز حساب است و روز كار نيست .
بدترين توشه آخرت
بِئْسَ الزّادُ اِلَى الْمَعادِ الْعُدْوانُ عَلَى الْعِبادِ(10)
بدترين توشه انسان براى معاد، تجاوز به بندگان خداست .
خائنان در قيامت
وَ لِكُلِّ غادِرٍ لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ(11)
خائنان در روز قيامت پرچمى دارند كه بدان شناخته مى شوند.
تجسّم اعمال در قيامت
اَعْمالُ الْعِبادِ فى عاجِلِهِمْ نَصْبُ اءَعْيُنِهِمْ فى آجِلِهِمْ(12)
كردار امروز مردم ، فردا پيش روى آنهاست .
كِشته آخرت
اَلْعَمَلُ الصّالِحُ حَرْثُ الاَّْخِرَةِ.(13)
كردارِ نيك ، كِشته اى براى آخرت است .
ياد معاد
طُوبى لِمَنْ ذَكَرَ الْمَعادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسابِ وَ قَنِعَ بِالْكَفافِ وَ رَضِىَ عَنِ اللّهِ.(14)
خوشا به حاحل كسى كه به ياد معاد باشد و براى روز حساب ، كار كند و به اندازه روزى خود قناعت نمايد و از خدا خشنود باشد.
هشدار به بندگان خدا!
عـِبـادَ اللّهِ اِحـْذَرُوا يـَوْمـاً تـُفـْحـَصُ فـيـهِ الاَْعـْمـالُ وَ يـَكـْثـُرُ فـيـهِ الزِّلْزالُ وَ تـَشـيـبُ فـيـهـِ الاَْطْفالُ.(15)
بندگان خدا! از روزى بترسيد كه عمل ها وارسى مى شود و اضطراب در آن زياد و كودكان پير مى شوند!
آمادگى براى آخرت
مَنْ تَذَكَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَدَّ.(16)
هر كس دورى سفر (قيامت ) را ياد كند آماده راه گردد.
گرايش به آخرت
طُوبى لِلزّاهِدينَ فِى الدُّنْيَا الرّاغِبينَ فِى الاَّْخِرَةِ.(17)
خوشا به حال آنان كه نسبت به دنيا زهد مى ورزند و به آخرت گرايش دارند.
مسافران قيامت
قـَدْ دُلِلْتـُمْ عَلَى الزّادِ وَ اُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَ حُثِثْتُمْ عَلَى الْمَسيرِ، فَاِنَّما اَنْتُمْ كَرَكْبٍ وُقُوفٍ لا يَدْرُونَ مَتى تُؤْمَرُونَ بِالسَّيْرِ.(18)
شـمـا انسان ها، بر فراهم كردن توشه سفر رهنمون شده ايد و فرمان كوچ يافته ايد و حركت را بـرانـگـيـخـتـه شـده ايـد، داسـتان شما داستان كاروان بار افكنده اى را ماند كه نمى داند چه زمانى فرمان حركت مى يابد.
ضايع كردن توشه آخرت
مِنَ الفَسادِ اِضاعَةُ الزّادِ وَ مَفْسَدَةُ الْمَعادِ.(19)
از جمله تباهكارى از دست دادن توشه و تباه ساختن آخرت است .
در انديشه آينده
وَاذْكُرْ قَبْرَك فَاِنَّ عَلَيْهِ مَمَرَّكَ.(20)
گور خويش را به ياد آور، چرا كه بايد از آن بگذرى .
نشانه ورشكستگى
اَلْمَغْبُونُ مَنْ شُغِلَ بِالدُّنْيا وَ فاتَهُ حَظُّهُ مِنَ الاَّْخِرَةِ(21)
زيانكار كسى است كه به دنيا مشغول گردد و بهره آخرت از او فوت شود.
آرزو
برترين توانگرى
اَشْرَفُ الْغِنى ، تَرْكُ الْمُنى .(22)
شرافتمندانه ترين توانگرى ها، وانهادن آرزوها است .
رويكرد آرزوها
مَنْ هانَ عَلَيْهِ بَذْلُ الاَْمْوالِ تَوَجَّهَتْ اِلَيْهِ الاَّْمالُ.(23)
آن كه بخشش اموال بر او سهل باشد، اميدها به او رو كنند.
چگونگى برخورد با آرزو
اءَكْذِبُوا الاَْمَلَ فَإِنَّهُ غُرُورٌ وَ صَاحِبُهُ مَغْرُورٌ.(24)
آرزو را راست مپنداريد كه فريبنده است و آرزومند فريب خورده .
آرزوهاى مخرّب
إِنَّ الاَْمَلَ يُسْهِى الْعَقْلَ وَ يُنْسِى الذِّكْرَ.(25)
آرزوهاى نفسانى ، خِرد را به غفلت وادارد و ياد خدا را به فراموشى سپارد.
زيان آرزوى دراز
مَنْ اَطالَ الاَْمَلَ اَساءَ الْعَمَلَ.(26)
كسى كه به آرزوى دراز دل سپارد عملش به بدى مى گرايد.
مبادا با زمام آرزو حركت كنيد
مَنْ جَرى فِى عِنانِ اءَمَلِهِ عَثَرَ بِاءَجَلِهِ.(27)
آن كه با زمام آرزويش حركت كند ناگهان با فرا رسيدن مرگش به زمين مى خورد.
نشانه هاى سيه بختى
اَلشَّقِىُّ مَنِ اغْتَرَّ بِحالِهِ وَانْخَدَعَ لِغُرُورِ آمالِهِ.(28)
بـدبـخـت كـسـى اسـت كـه بـه حـال خـود مـغـرور شـود و بـا آمال دور فريب خورد.
آرزوهاى دراز و عمر كوتاه
وَ لا يَغْلِبَنَّكُمْ فيهَا الاَْمَلُ، وَ لاَ يَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ فيهَا الاَْمَدُ.(29)
مباداآرزوها بر شما در دنيا چيره شود، در صورتى كه دوران عمر و مهلت شما طولانى نيست .
دنيا، سراى آرزوها
اَلا وَ اِنَّكُمْ فى اَيّامِ اَمَلٍ مِنْ وَرائِهِ اَجَلٌ.(30)
بـدانيد كه شما در روزهايى به سر مى بريد كه فرصت جمع آورى توشه است و از پس آن ، مرگ است .
خصلت ابلهان
اَلاَْمانِىُّ شيمَةُ الحُمْقى .(31)
آرزوها [ى بسيار داشتن ] خصلت كم خردان است .
دو هشدار مهمّ!
اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَيْكُمُ اثْنانِ: اِتِّباعُ الْهَوى وَ طُولُ الاَْمَلِ.(32)
اى مردم ، بيشتر از همه ، از دو چيز بر شما مى ترسم ، پيروى از هوس ، و آرزوى دراز.
بزرگترين مصيبت
اَعْظَمُ الْبَلاءِ انْقِطاعُ الرَّجاءِ.(33)
قطع اميد بزرگترين مصيبت است .
آزادگى
چرا بردگى ديگران !؟
لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللّهُ حُرّاً.(34)
بنده ديگران مباش ، در حالى كه خداوند تو را آزاد آفريده است .
ارزش آزادگى
اَلْجُوعُ خَيْرٌ مِنَ الْخُضُوعِ.(35)
[تحمّل ] گرسنگى از خضوع [در برابر ديگران ] بهتر است .
اعتدال نفس
وَ لا تـُرَخِّصـُوا لاَِنـْفـُسـِكـُمْ. فـَتـَذْهـَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ مَذاهِبَ الظَّلَمَةِ. وَ لا تُدَاهِنُوا فَيَهْجُمَ بِكُمُ الاِْدْهَانُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ.(36)
بـه خـود بـيـش از حـد آزادى مـدهـيـد كـه اين شما را به ستمگرى مى كشاند، و آن قدر هم مداهنه و سستى نورزيد كه سستى شما را به معصيت (مصيبت ) مى كشاند.
آزمايش
غفلت از استدراج
اِذا رَاءَيْتَ اللّهَ سُبْحانَهُ يُتابِعُ عَلَيْكَ النِّعَمَ مَعَ الْمَعاصى فَهُوَ اسْتِدْراجٌ لَكَ.(37)
هـر گـاه ديـدى خـداوند با وجود گناهان ، پيوسته به تو نعمت مى دهد، به هوش باش كه آنها براى تو نوعى غافلگيرى و مرگ ناگهانى است .
عذاب بعد از نعمت
اِنَّ اللّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِى دَهْرٍ قَطُّ اِلاّ بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخَاءٍ، وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ اءَحَدٍ مِنَ الاُْمَمِ إِلا بَعْدَ اءَزْلٍ وَ بَلاَءٍ.(38)
خـداونـد هـرگـز جـبـاران دنـيا را در هم نشكسته مگر پس از آنكه به آنان نعمت فراوان بخشيد. و هـرگـز اسـتـخـوان شـكـسـتـه زنـدگـى مـلتـى را تـرمـيـم نـكـرده مـگـر پـس از آزمـايـش و تحمل مشكلات فراوان .
آزمايش در مواجهه با مشكلات
عِنْدَ تَعاقُبِ الشَّدائِدِ تَظْهَرُ فَضائِلُ الاِْنْسانِ.(39)
ارزش آدمى به هنگام مواجهه با مشكلات آشكار مى شود.
اعتماد بى جا
وَالطُّمَاْنِينَةُ اِلى كُلِّ اَحَدٍ قَبْلَ الاِْخْتِبارِ لَهُ عَجْزٌ.(40)
اعتماد كردن به هر كس پيش از آزمودن و ارزيابى [وى ]، نشان ناتوانى است .
هر كه بامش بيش ، برفش بيشتر
كُلَّما كانَتِ البَلْوَى وَالاِْخْتِبارُ اءَعْظَمَ كانَتِ الْمَثُوبَةُ وَالْجَزَاءُ اءَجْزَلَ.(41)
هـر قـدر امـتحان و آزمايش بزرگ تر و مشكل تر باشد، ثواب و پاداش ، گرانقدرتر و بيشتر خواهد بود.
حكمت آزمايش
وَ لكـِنَّ اللّهَ يـَخـْتـَبـِرُ عـِبـادَهُ بـِاءَنْوَاعِ الشَّدَائِدِ وَ يَتَعَبَّدُهُمْ بِاءَنْواعِ الَْمجَاهِدِ، وَ يَبْتَلِيْهِمْ بِضُرُوبِ الْمَكَارِهِ اِخْرَاجاً لِلتَّكَبُّرِ مِنْ قُلُوبِهِمْ وَ اِسْكَاناً لِلتَّذَلُّلِ فِى نُفُوسِهِمْ.(42)
اما خداوند بندگانش را به انواع شدايد مى آزمايد و با انواع مشكلات دعوت به عبادت مى كند و به اقسام گرفتاريها مبتلا مى نمايد تا تكبر را از قلبهايشان خارج سازد و خضوع و آرامش را در آنها جايگزين نمايد.
آزمايش الهى
اِنّ عَظيمَ الاَْجْرِ مُقارِنٌ عَظيمَ الْبَلاءِ.(43)
پاداش بزرگ با بلاى بزرگ همراه است .
مردان ، در بوته آزمايش
فى تَصاريفِ الاَْحْوالِ تُعْرَفُ جَواهِرُ الرِّجالِ.(44)
در گردش روزگار و احوال ، حقيقت مردم شناخته مى شود.
آزمون سخت
كَمْ مِّن مُسْتَدْرَجِ بِالاِْحْسانِ اِلَيْهِ، وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِ، وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فيهِ، وَ مَا ابْتَلى اللّ هُ اَحَداً بِمِثْلِ الاِْمْلاَءِ لَهُ.(45)
بـسـا كـسـان كـه نـكـو حـاليـشـان دام بـلا اسـت ، خـطاپوشى شان موجب غرور، و حُسن شهرت و خـوشـنامى شان سبب غلتيدن به گرداب فتنه . در ميان آزمونهاى الهى هيچ آزمونى همانند مهلت دادن به چنين كسانى نيست .
آزمندى
بردگى آزمند
اَلْحَريصُ عَبْدُ الْمَطامِعِ.(46)
انسان حريص ، برده آزمندى ها [ى خود] است .
فرجام آزمندى
اَلطّامِعُ فى وَثاقِ الذُّلِّ.(47)
شخص آزمند، در بند خوارى است .
هميشه فقير
اَلْحَريصُ فَقيرٌ وَلَوْ مَلَكَ الدُّنْيا بِحَذافيرِها.(48)
آزمند همواره فقير است هر چند تمام دنيا را مالك شود.
خطر بى خردى !
اَكْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولُ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ.(49)
لغزشگاه خرد، بيشتر در زير برق طمع است .
آينده نگرى
نقش آينده نگرى در پيروزى
اَلظَّفَرُ بِالْحَزْمِ.(50)
پيروزى با دورانديشى و آينده نگرى به دست مى آيد.
بر چكاد انديشه
اَعْقَلُ النّاسِ اَنْظَرُهُمْ فِى الْعَواقِبِ.(51)
عاقل ترين مردم كسى است كه بيشتر در عاقبت كارهايش بينديشد.
ثمره آينده نگرى
مَنْ راقَبَ الْعَواقِبَ سَلُمَ مِنَ النَّوائِب .(52)
آن كه در عاقبت كارها دقيق شود از گرفتارى ها مصون مى ماند.
تو نيكى مى كن و در دجله انداز
اَحْسِنُوا فى عَقَبِ غَيْرِكُمْ تُحْفَظُوا فى عَقَبِكُمْ.(53)
در حـق بـازمـانـدگـان ديـگـران نـيـكـى كـنـيـد تـا شـمـا را در نسل هاى آينده تان پاس دارند.
لذت ها و عواقب آن ها
اُذْكُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ.(54)
زودگـذر بـودن لذّتـهـا [ى نـامـشـروع ] و مـانـدگار بودن بازتاب آن را همواره به ياد داشته باشيد.
نكن كارى كه باز آرد پشيمانى
لا تُغْلِقْ باباً يُعْجِزُكَ افْتِتاحُهُ.(55)
هرگز درى را كه از باز كردنش وامى مانى ، به روى خودت مبند.
لزوم پيشگيرى
اِيّاكَ وَ ما يُعْتَذَرُ مِنْهُ.(56)
از انجام كارى كه عذرخواهى و شرمسارى تو را در پى دارد، بپرهيز.
رعايت اصل هوشيارى
اَلْحـَذَرَ مـِنْ عَدُوِّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّما قارَبَ لِيَتَغَفَّلَ، فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَاتَّهِمْ فى ذلِكَ حُسْنَ الظَّنِّ.(57)
[مالكا!] از دشمن خود پس از آشتى بپرهيز كه بسا دشمن به نزديكى گرايد تا غفلتى يابد ـ و كمين خود بگشايد ـ پس دور انديش شو! و به راه خوش گمانى مرو.
ارزش دورانديشى
اَلْحَزْمُ بِضاعَةٌ.(58)
دورانديشى سرمايه است .
نشانه دورانديشى
اَلْحازِمُ مَنْ لا يَشْغَلُهُ النِّعْمَةُ عَنِ الْعَمَلِ لِلْعاقِبَةِ.(59)
دورانـديـش كـسـى اسـت كـه نـعـمـت او را از پـرداخـتـن بـه عمل براى آخرت بازندارد.
فرجام دورانديشى
مَنْ نَظَرَ فِى الْعَواقِبِ سَلِمَ.(60)
هر كس در عاقبت كار بينديشد سالم مى ماند.
منشاء تدبير
اَلْحَزْمُ بِإِجالَةِ الرَّاءْىِ وَالرَّاءْىُ بِتَحْصينِ الاَْسْرارِ.(61)
دورانديشى در به كار انداختن انديشه است و انديشه به نگهدارى اسرار.
به عاقبت خويش بينديش
اِسْعَ فى كَدْحِكَ وَ لا تَكُنْ خازِناً لِغَيْرِكَ.(62)
سـعـى در انـجـام عـمـل بـراى خـود داشـتـه بـاش و خـزانـه اى بـراى مال دنياى ديگران مباش (جمع كنى و براى ديگران بگذارى ).
احتياط
احتياط در كارها
اَمـْسـِكْ عـَنْ طـَريـقٍ اِذا خـِفـْتَ ضـَلالَتـَهُ فـَإِنَّ الْكـَفَّ عـِنـْدَ حـَيـْرَةِ الضَّلالِ خـَيـْرٌ مـِنْ رُكـُوبـِ الاَْهْوالِ.(63)
از پـيـمـودن راهـى كه بيم گمراهى در آن مى رود خوددارى كن . به يقين ، خوددارى [از تصميم و عمل ] هنگام حيرت گمراهى ، بهتر از اقدام ترس آميز است .
احسان و نيكى
منش نيكان
اَلاْ يثارُ شيمَةُ الاَْبْرارِ.(64)
از خودگذشتگى ، روش نيكان است .
پاسخ نيكى
اِذا اُسْدِيَتْ اِلَيْكَ يَدٌ فَكافِئْها بِما يُرْبى عَلَيْها.(65)
هر گاه دست احسانى به سوى تو دراز شد آن را با احسانى افزون تر، پاداش ده .
تشويق به احسان
اَحْسِنْ كَما تُحِبُّ اَنْ يُحْسَنَ اِلَيْكَ.(66)
[به ديگران ] نيكى كن ، چنان كه دوست مى دارى به تو نيكى شود.
راه بازداشتن بد كار
اُزْجُرِ الْمُسِى ءَ بِثَوَابِ الُْمحْسِنِ.(67)
با پاداش به نيكوكار، بدكار را از بدى بازدار.
احسان فراگير
اَلُْمحْسِنُ مَنْ عَمَّ النّاسَ بِالاِْحْسانِ.(68)
نـيـكـوكـار [واقـعـى و كـامـل ] كسى است كه به همه مردم نيكى كند [و احسانش را از هيچ كس دريغ نورزد].
بهترين احسان
خَيْرُ الْبِرِّ ما وَصَلَ اِلَى الُْمحْتاجِ.(69)
بهترين احسان [مالى ] آن است كه به نيازمندِ به آن برسد.
برترين كار نيك
اَفْضَلُ الْمَعْرُوفِ اِغاثَةُ الْمَكْهُوفِ.(70)
با ارزش ترين كارهاى نيك ، فريادرسى ستم ديده است .
احسان در مقابل بدى
عاتِبْ اَخاكَ بالاِْحْسانِ اِلَيْهِ، وَارْدُدْ شَرَّهُ بِالاِْنْعامِ عَلَيْهِ.(71)
برادرت را با نيكى كردن به او، سرزنش كن ، و آزارش را با انعام پاسخ بده .
منت گذاشتن
اَلْمَنُّ يُنَكِّدُ الاِْحْسانَ.(72)
منت گذارى ، [وزن ] احسان و نيكى را سبك مى كند.
استقامت بر نيكى ها
لا يُزَهِّدَنَّكَ فِى الْمَعْرُوفِ مَنْ لا يَشْكُرُهُ لَكَ، فَقَدْ يَشْكُرُكَ عَلَيْهِ مَنْ لا يَسْتَمْتِعُ بِشَىْءٍ مِنْهُ وَ قَدْ تُدْرِكُ مِنْ شُكْرِ الشّاكِرِ اَكْثَرَ مِمّا اَضاعَ الْكافِرُ.(73)
هـرگز ناسپاسى افراد از انجام دادن كار نيك دلسردت نكند، كه كسانى نيز هستند كه بى هيچ بهره يا منتى ، سپاست مى گويند، و چه بسا كه از سپاس سپاسگزاران بيش از آنچه ناسپاس ، تباه ساخته ، بهره مند شوى .
احسان كامل
اِكْمالُ الْمَعْرُوفِ اَحْسَنُ مِنِ ابْتِدائِهِ.(74)
به انجام رساندن نيكى بهتر از آغازيدن آن است .
نشانه نيكوكار
اَلُْمحْسِنُ من صَدَّقَ اَقْوالَهُ اَفْعالُهُ.(75)
نيكوكار كسى است كه كردار او گفتارش را تصديق كند.
پيشگامى در نيكى
اِغْتَنِمْ صَنائِعَ الاِْحْسانِ وَارْعَ ذِمَمَ الاِْخوانِ.(76)
[آنگاه كه زمينه انجام ] كارهاى نيك [پيش آمد، آن ] را غنيمت شمار؛ و عهدها و پيمان هايى را كه با برادرانت بسته اى ، مراعات كن .
ماهيت نيكى
اَلْبِرُّ عَمَلٌ مُصْلِحٌ.(77)
نيكى [در حق ديگران ] عملى است اصلاحگر.
ارزش نيكوكارى
اِفْعَلُوا الْخَيْرَ وَ لا تَحْقِرُوا مِنْهُ شَيْئاً فَاِنَّ صَغِيرَهُ كَبيرٌ وَ قَلِيلَهُ كَثِيرٌ.(78)
نيكوكار باشيد و نيكوكارى را كوچك مشمريد، چرا كه خُردِ آن بزرگ و اندكش بسيار است .
پديده جاودانه
اَلْخَيْرُ لا يَفْنى .(79)
كار خير هرگز فانى نمى شود.
ارزش نام نيك
وَ لِسانُ الصِّدْقِ يَجْعَلُهُ اللّهُ لِلْمَرْءِ فِى النّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمالِ يَرِثُهُ غَيْرُهُ.(80)
نـيـكـنـامى اى كه خدا براى كسى در ميان مردم ، مقرر مى دارد بهتر است براى او از مالى كه به عنوان ارث در ميان ديگران به يادگار مى ماند.
نيكى غير ماندگار
ما خَيْرٌ بِخَيْرٍ بَعْدُهُ النّارُ.(81)
خوشى و نيكى كه آتش (كيفر الهى ) را به دنبال داشته باشد، خوشى و نيكى نيست .
اختلاف
بدترين تلاش
بِئْسَ السَّعْىُ التَّفْرِقَةُ بَيْنَ الاَْليفَيْنِ.(82)
بدترين تلاش ، جدايى انداختن ميان دو دوست است .
منشاء اختلاف
مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتانِ اِلاّ كانَتْ اِحْديهُما ضَلالَةٌ.(83)
هرگز دو دعوت اختلاف نكردند، مگر آن كه يكى از آن دو گمراهى باشد.
نكوهش تكروى
اِيّاكُمْ وَالْفُرْقَةَ فَاِنَّ الشّاذَّ مِنَ النّاسِ لِلشَّيْطانِ.(84)
از تـفرقه و اختلاف بپرهيزيد، زيرا كسى كه از مردم كناره گرفت و تنها گشت ، از آن شيطان خواهد بود.
پرهيز از اختلاف
اَيُّهَا النّاسُ، ... عَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الْمُنافَرَةِ وَ، ضَعُوا تيجانَ الْمُفاخَرَةِ.(85)
اى مردم ... از اختلاف و پراكندگى به درآييد و تاج تفاخر و برترى جويى را از سر بنهيد.
شكوه از تفرقه
فـَيَا عَجَباً! وَ مَالِىَ لاَ اءَعْجَبُ مِنْ خَطَاءِ هذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلاَفِ حُجَجِها فِى دِينِها لا يَقْتَصُّونَ اءَثَرَ نَبِي ، وَ لاَ يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِي .(86)
شـگـفـتـا! چـرا تـعـجـب نـكـنـم ؟ از خـطـا و اشـتـبـاه ايـن گـروه هـاى پـراكـنـده بـا ايـن دلايـل مـخـتـلفـى كـه بـر مـذهـب خـود دارنـد؛ نـه گـام بـه جـاى گـام پـيغمبرى مى نهند و نه از عمل وصى پيغمبرى پيروى مى كنند.
اخلاق
بهترين همدم
حُسْنُ الْخُلْقِ خَيْرُ قَرينٍ.(87)
خوش خوئى بهترين همدم است .
گرامى ترين حسب
اَكْرَمُ الْحَسَبِ حُسْنُ الْخُلْقِ.(88)
گرامى ترين حسب و اصالت خانوادگى ، خوش خُلقى است .
معجزه خوشرويى
اَلْبِشْرُ يُطْفى نارَ الْمُعانَدَةِ.(89)
خوشرويى ، آتش دشمنى را خاموش مى كند.
منش آزادمردان
اَلطَّلاقَةُ شيمَةُ الْحُرِّ.(90)
گشاده رويى خصلت آزاد مرد است .
نيكى بدون هزينه
اَلْبِشْرُ إ سْداءُ الصَّنيعَةِ بِغَيْرِ مَؤُونَةٍ.(91)
خوشرويى احسانى است بى هزينه .
خوشرويى نسبت به دوستان
اَلْبِشْرُ يُونِسُ الرِّفاقَ.(92)
خوشرويى به دوستان اُنس بيشترى مى دهد.
خوشرويى ، منشاء بخشش
اَلْبِشرُ اَوَّلُ النَّوالِ.(93)
خوشرويى ، سرآغاز بخشش است .
همنشين بى بديل
لا قَرينَ كَحُسْنِ الْخُلْقِ.(94)
هيچ همنشينى ، بسان خوش خلقى ، نيست .
ثمره خوش خويى
حُسْنُ الْخُلْقِ يُورِثُ الَْمحَبَّةَ و يُؤَكِّدُ الْمَوَدَّةَ.(95)
خوش خلقى محبّت به جاى مى گذارد و به مودّت تحكيم مى بخشد.
مصافحه به هنگام ديدار
اِذا لَقيتُمْ إِخْوانَكُمْ فَتَصافَحُوا وَ اءَظْهِرُوا لَهُمُ الْبَشاشَةَ.(96)
وقتى برادرانتان را ديدار كرديد با يكديگر دست بدهيد و خوشرويى خود را ظاهر كنيد.
ماهيت تندخويى
اَلْحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ، لاَِنَّ صاحِبَها يَنْدَمُ، فَإِنْ لَمْ يَنْدَمْ فَجُنُونُهُ، مُسْتَحْكَمٌ.(97)
تـنـدخـويى نوعى ديوانگى است . چرا كه تندخو پشيمان گردد و اگر پشيمان نگشت ديوانگى اش استوار است .
معاشرت با مردم
مُقَارَبَةُ النَّاسِ فِى اَخْلاقِهِمْ اءَمْنٌ مِنْ غَوَائِلِهِمْ.(98)
هماهنگى با اخلاق و رسوم مردم [در موارد مشروع ] مايه امنيت از دشمنى و كينه آنان است .
بهترين خوى ها
خَيْرُ الاَْخْلاقِ اَبْعَدُها مِنَ اللِّجاجِ.(99)
بهترين خُلق ها آن است كه از ستيزه جويى دورتر باشد.
تعصب پسنديده
إِنْ كـَانَ لاَبـُدَّ مـِنَ الْعـَصـَبـِيَّةِ فـَلْيـَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الاَْفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الاُْمُورِ.(100)
اگـر قـرار اسـت تـعـصّبى در كار باشد بايد به خاطر اخلاق پسنديده ، كردار نيك و كارهاى خوب باشد.
ثمره اخلاق زشت
مَنْ لَمْ يُصْلِحْ اَخْلاقَهُ كَثُرَتْ بَوائِقُهُ.(101)
كسى كه اخلاقش را اصلاح نكند گرفتارى هايش زياد شود.
رابطه خودسازى و تربيت
اُحْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَيْرِكَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِكَ.(102)
با ريشه كن كردن بدى از سينه خود، بدى را از سينه ديگران ، بيرون كن !
لجاجت
اَللِّجاجُ عُنْوانُ الْعَطَبِ.(103)
خصومت كردن با مردم ، مبداء هلاكت است .
ادب
عامل تزكيه
سَبَبُ تَزْكِيَةِ الاَْخْلاقِ حُسْنُ الاَْدَبِ.(104)
ادب نيكو سبب تزكيه اخلاق است .
بهترين ميراث
خَيْرُ ما وَرَّثَ الاَّْباءُ الاَْبْناءَ الاَْدَبُ.(105)
بهترين ارث پدران براى فرزندان ، ادب است .
برترين يادگار
لا ميراثَ كَالاَْدَبِ.(106)
ميراثى ماندگارتر و سودمندتر از ادب نيست .
بهترين ادب
اءَفْضَلُ الاَْدَبِ اءَنْ يَقِفَ الاِْنْسانُ عِنْدَ حَدِّهِ وَ لا يَتَعَدّى قَدْرَهُ.(107)
برترين ادب آن است كه انسان حدّ خود را پاس دارد و از اندازه خويش پا فراتر ننهد.
ملاك سنجش انسان
إِنَّكَ مُقَوَّمٌ بِاءَدَبِكَ فَزَيِّنْهُ بِالْحِلْمِ.(108)
تو با ادبت سنجيده مى شوى ؛ پس آن را با بردبارى زينت بخش .
شرافت آدمى
اِنَّمَا الشَّرَفُ بِالْعَقْلِ وَالاَْدَبِ، لا بِالْمالِ وَالْحَسَبِ.(109)
هـمـانـا شـرافـت آدمـى بـه سـبـب عـقـل و ادب اسـت نـه بـا مال و حسب .
ادب در برابر پدر و معلم
قُمْ عَنْ مَجْلِسِكَ لاَِبيكَ وَ مُعَلِّمِكَ وَ إِنْ كُنْتَ اءَميراً(110).
به احترام پدر و معلّمت از جاى برخيز. اگر چه فرمانروا باشى .
ادب آموزى از ديگران
اِسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ ما تَسْتَقْبِحُ مِنْ غَيْرِكَ.(111)
آنچه براى ديگران زشت مى دانى براى خود نيز زشت بدان .
اسراف
ريخت و پاش ناميمون
اَلا وَ اِنَّ اِعْطاءَ الْمالِ فى غَيْرِ حَقِّهِ تَبْذيرٌ وَ اِسْرافٌ وَ هُوَ يَرْفَعُ صاحِبَهُ فِى الدُّنْيا وَ يَضَعُهُ فِى الاَّْخِرَةِ وَ يُكْرِمُهُ فِى النّاسِ وَ يُهينُهُ عِنْدَ اللّهِ.(112)
آگـاه بـاشـيـد كـه بخشيدن مال (بيت المال ) در مورد ناشايست ، اسراف و تبذير است و اسراف گرچه صاحبش را در دنيا بالا مى برد ولى در آخرت ساقطش مى نمايد. و در ميان مردم عزيز مى دارد ولى در نزد خدا پست و خوارش مى سازد.
اصلاح
ارزش اصلاح ميان دو نفر
... صَلاحُ ذاتِ الْبَيْنِ اءَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصِّلاةِ وَالصِّيامِ.(113)
آشتى دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه [مستحبّى ] بهتر است .
امانت
امانت دارى
اَدِّ الاَْمانَةَ اِلى مَنِ ائْتَمَنَك وَ لا تَخُنْ مَنْ خانَكَ.(114)
امانت آن كس كه تو را امين دانسته ادا كن و به آن كس كه به تو خيانت كرده است خيانت مكن .
خيانت در امانت
مِنْ اءَفْحَشِ الْخِيانَةِ خِيانَةُ الْوَدائِعِ.(115)
بدترين نوع خيانت ، خيانت در امانت ها است .
برترين مرتبه ديندارى
عَلَيْكَ بِالاَْمانةِ فَاِنَّها اَفْضَلُ دِيانَةٍ.(116)
امانتدار باش كه برترين (مرتبه ) ديانت است .
امر به معروف و نهى از منكر
ارزش امر به معروف و نهى از منكر
مـا اَعـْمـالُ الْبـِرِّ كـُلُّهـا وَالْجـِهـادُ فـى سـَبـيلِ اللّهِ عِنْدَ الاَْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْكَرِ؛ اِلاّ كَنَفْثَةٍ فى بَحْرٍ لُجِّي .(117)
همه كارهاى نيك و جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منكر بيش از قطره اى [آب دهانى ] در برابر درياى خروشان نيست .
خُلق خدايى
اِنَّ الاَْمـْرَ بـِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ لَخُلْقانِ مِنْ خُلْقِ اللّهِ سُبْحانَهُ وَ اِنَّهُما لا يُقَرِّبانِ مِنْ اءَجَلٍ وَ لايَنْقُص انِ مِنْ رِزْقٍ.(118)
هـمـانـا امر به معروف و نهى از منكر دو خُلق از اخلاق خداوندى است و اين دو صفت و فعاليت نه مرگى را نزديك مى كنند و نه از روزى كسى مى كاهند.
پايه شريعت
قَوامُ الشَّريعَةِ الاَْمْرُ بِالْمَعْروفِ وَالنَّهىُ عَنِ الْمُنْكَرِ.(119)
قوام شريعت به امر به معروف و نهى از منكر است .
پشتوانه مؤ منان
مَنْ اَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ شَدَّ ظُهُورَ الْمُؤْمِنينَ.(120)
هر كس امر به معروف كند پشت مؤ منان را سخت و محكم گرداند.
اهل معروف
اءُؤْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَكُنْ مِنْ اَهْلِهِ.(121)
امر به معروف كن تا از اهل معروف باشى .
نقش امر به معروف
اَلاَْمْرُ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحةٌ لِلْعَوامِ.(122)
امر به معروف ، مصلحتى است براى عموم جامعه .
مقابله با تبهكارى
مَنْ نَهى عَنِ الْمُنْكَرِ اءرْغَمَ اُنُوفَ الْفاسِقينَ.(123)
هر كس نهى از منكر كند بينى فاسقان را بر خاك مالد.
فلسفه تشريع نهى از منكر
فَرَضَ اللّهُ... النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهاءِ.(124)
خداوند نهى از منكر را براى بازداشتن بى خردان واجب نمود.
نفرين شدگان
لَعَنَ اللّهُ الاَّْمِرينَ بِالْمَعْرُوفِ التّارِكينَ لَهُ وَالنّاهينَ عَنِ الْمُنْكَرِ الْعامِلينَ بِهِ!(125)
لعـنـت خـدا بـر آنـان باد كه به معروف امر مى كنند و خود آن را وامى گذارند و از منكر نهى مى كنند و خود بدان دست مى يازند.
نهى از منكر عملى
اَنْكِرِ الْمُنْكَرَ بِيَدِكَ وَ لِسانِكَ.(126)
زشتى منكر را با دست و زبانت آشكار كن .
علت هلاكت امت هاى پيشين
فـَاِنَّ اللّهَ سـُبـْحـانـَهُ لَمْ يـَلْعـَنِ الْقـَرْنَ الْمـاضِىَ بَيْنَ اَيْديكُمْ اِلاّ لِتَرْكِهِمُ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ.(127)
خداوند سبحان نسل گذشته را مورد لعن و نفرين و عذاب خويش قرار نداد مگر به سبب اينكه امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند.
امنيت
بدى ناامنى
شَرُّ الاَْوْطان ما لَمْ يَاءمَنْ فيهِ الْقُطّانُ.(128)
بدترين وطن ها آن است كه اقامت كنندگان در آن ايمن نباشند.
نعمت گوارا
لا نِعْمَةَ اَهْنَاءُ مِنَ الاَْمْنِ.(129)
هيچ نعمتى گواراتر از امنيت نيست .
آسايش در گرو امنيت
رِفاهِيَّةُ الْعَيْشِ فِى الاَْمْنِ.(130)
آسايش زندگى در امنيت است .
بدترين شهرها
شَرُّ الْبِلادِ بَلَدٌ لا اَمْنَ فيهِ وَ لا خِصْبَ.(131)
بدترين شهرها شهرى است كه در آن امنيّت و ارزانى نباشد.
انسان
شگفتى انسان
اِعـْجـَبـُوا لِهـذَا الاِْنـْسـانِ، يـَنـْظـُرُ بـِشـَحـْمٍ، وَ يـَتـَكَلَّمُ بِلَحْمٍ، وَ يَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَ يَتَنَفَّسُ مِنْ خُرْمٍ.(132)
از ايـن آدمـى در شـگـفـت شويد: با پيه مى نگرد و با گوشت سخن مى گويد و با استخوان مى شنود و از شكافى دم برمى آورد.
ناتوانى انسان
مـِسـْكـيـنٌ ابـْنُ آدَمَ: مـَكـْتـُومُ الاَْجـَلِ، مـَكـْنـُونُ الْعـِلَلِ، مـَحْفُوظُ الْعَمَلِ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ، وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ، وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ.(133)
بـيـنـوا و بيچاره فرزند آدم ؛ مرگش پنهان ، بيمارى ها و دردهايش پوشيده و كردارش نگاشته اسـت ، و پـشـه اى او را آزار رسـانـد، جـرعـه اى گـلوگـيـر بـكـشـدش و عرق ، تن وى را گَنْده گرداند.
انصاف
روش شريفان
اَلاِْنْصافُ شيمَةُ الاَْشْرافِ.(134)
انصاف خصلت بزرگان است .
انصاف ، پلكان عزت
اءَلا اِنَّهُ مَنْ يُنْصِفُ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ يَزِدْهُ اللّهُ اِلاّ عِزّاً.(135)
بدانيد كه هر كس با مردم به انصاف رفتار كند، خداوند جز بر عزّت او نيفزايد.


فَاءَنْصِفُوا النّاسَ مِنْ اءنْفُسِكُمْ وَ اءَصْبِرُوا لِحوائِجِهِمْ فَاءِنَّكُمْ خُزّانُ الرَّعِيَّةِ وَ وُكَلاءُ الاُْمَّةِ وَ سُفَراءُ الاَْئِمَّةِ.(136)
با مردمان به انصاف رفتار كنيد و در برابر نيازشان بردبار باشيد. چه ، شما خزانه داران رعيت ، وكيلان امت و نماينده پيشوايان جماعتيد.
راه محبوبيت
اَلْمُنْصِفُ كَثيرُ الاَْوْلِياءِ وَالاَْوِدّاءِ.(137)
با انصاف ، دوستان و نزديكان فراوان دارد.
انفاق
الگوى بخشندگى
كُنْ سَمْحاً وَ لا تَكُنْ مُبَذِّراً.(138)
بخشنده باش ولى نه به حد اسراف و بى جا.
برترين هزينه
فـَمـَنْ اءَتـاهُ اللّهُ مـالاً فـَلْيـَصـِلْ بِهِ الْقَرابَةَ، وَلْيُحْسِنْ مِنْهُ الضِّيافَةَ، وَلْيَفُكَّ بِهِ الاَْسِيرَ وَالْعانِىَ، وَلْيُعْطِ مِنْهُ الْفَقِيرَ وَالْغارِمَ.
ثروتمند عطا يافته از خداوند را سزاوار است كه خويشاوندانش را دريابد، گرسنگان را خوان بـگـسـتـرانـد، اسـيـران و گـرفـتـاران را از بـنـد و زنـدان برهاند، و از بخشش خود وام داران و درويشان را بهره ور سازد.
سكّه صاحب عيار
دِرْهَمُ الْفَقيرِ اَزْكى عِنْدَ اللّهِ مِنْ دينارِ الْغَنىِّ.(139)
در هم تهيدست نزد خداوند، پاك تر از دينار توانگر است .
بخشش ، حتّى اندك
لا تَسْتَحْىِ مِنْ إِعْطاءِ الْقَلِيلِ فَإِنَّ الْحِرْمانَ اءَقَلُّ مِنْهُ.(140)
از بخشش اندك شرم مدار، كه محروم ساختن از آن ، اندك تر است .
انفاق در حال تنگدستى
مَنْ يُعْطِ بِالْيَدِ الْقَصِيرَةِ يُعْطَ بِالْيَدِ الطَّوِيلَةِ.(141)
هر آن كه در حال تنگدستى انفاق كند، از راه گشاده دستى پاداش گيرد.
اهل بيت (ع )
نزديك ترين مردم به اهل بيت (ع )
اَوْلَى النّاسِ بِنا مَنْ والانا وَ عادى مَنْ عادانا.(142)
نزديك ترين مردم به ما كسى است كه ما را دوست بدارد و با دشمنان ما دشمن باشد.
فرجام بى ولايتى
مَنْ رَكِبَ غَيْرَ سَفينَتِنا غَرِقَ(143)
هر كسى بر غير كشتى ما (اهل بيت ) سوار شود غرق مى شود.
منزلت معصومان (ع )
هـُمْ دَعـائِمُ الاِْسـْلامِ وَ وَلائِجُ الاِْعـْتـِصـامِ بـِهـِمْ عـادَ الْحـَقُّ فـى نـِصـابـِهِ وَ انـْزاحَ الْبـاطـِلُ عـَنـْ مَقامِهِ.(144)
آنـان (اهـل بـيـت ) ستون هاى دينند و پناهگاه هايى كه مردم را نگه مى دارند. حق به يُمن آنان به جاى خود بازگشت و باطل از جايگاهش فرو افتاد.
محبت واقعى
مَنْ اءَحَبَّنا فَلْيَعْمَلْ بِعَمَلِنا وَلْيَتَجَلْبَبِ الْوَرَعَ(145)
هـر كـه مـا (اهـل بـيـت (ع )) را دوسـت مـى دارد بـايـد چـون رفـتـار مـا عمل كند و جامه پارسايى دربرگيرد.
جايگاه رفيع اهل بيت (ع )
لا يـُقـاسُ بـِآلِ مـُحَمَّدٍ (صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ) مِنْ هذِهِ الاُْمَّةِ اَحَدٌ وَ لا يُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ اَبَداً.(146)
هـيـچ كـسـى را از ايـن امـت قـيـاس بـا آل مـحـمـّد(ص ) نـتوان كرد و آنان را كه نعمت ارشاد و هدايت آل محمد از سقوط نجات داده است نمى توان با آن پيشوايان الهى مساوى گرفت .
مشعل هدايت
بِنَا اهْتَدَيْتُمْ فِى الظَّلْماءِ وَ تَسَنَّمْتُمُ الْعَلْياءَ وَ بِنَا انْفَجَرْتُمْ عَنِ السَّرارِ.(147)
(اى مردم بصره !) از تاريكى هاى جهالت و گمراهى به وسيله ما هدايت شديد، و به كمك ما به اوج ترقى رسيديد. صبح سعادت شما در پرتو شعاع وجود ما درخشيدن گرفت .
پيروى از اهل بيت (ع )
اُنْظُرُوا اَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَاتَّبِعُوا اءثَرَهُمْ.(148)
به خاندان پيامبرتان بنگريد و هر سو رفتند در پى آنان برويد.
رايت حقيقت
وَ خَلَّفَ فينا رايَةَ الْحَقِّ، مَنْ تَقَدَّمَها مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها زَهَقَ، وَ مَنْ لَزِمَها لَحِقَ.(149)
... و (رسـول خـدا(ص )) پـرچـم حـق را در مـيـان ما بر جاى نهاد، كسى كه از آن پيش افتد از دين بيرون است ، و آن كه پس بمانَد تباه و سرنگون و آن كه همراهى كند رستگار خواهد شد.
گنجوران نبوت
نـَحـْنُ الشِّعـارُ وَالاَْصْحابُ وَ الْخَزَنَةُ وَالاَْبْوابُ وَ لا تُؤْتَى الْبُيُوتُ اِلاّ مِنْ اَبْوابِها فَمَنْ اءَتاها مِنْ غَيْرِ اَبْوابِها سُمِّىَ سارِقاً.(150)
مـايـيـم مـقـربـان و ياران خزانه داران معارف الهى و درهاى ورود به خانه هاى علم و ايمان . به خـانـه هـا وارد نـمـى شـوند، مگر از درهاى آن ها، پس هر كس از غير درهاى خانه ها وارد شود، دزد ناميده مى شود!
كوه هاى استوار دين
هـُمْ مـَوْضـِعُ سـِرِّهِ وَ لَجـَاءُ اَمـْرِهِ وَ عـَيـْبـَةُ عـِلْمـِهِ وَ مـَوْئِلُ حـِكـَمـِهِ وَ كـُهـُوفُ كـُتـُبـِهِ وَ جـِبـالُ دينِهِ.(151)
آنـان (ائمـه (ع )) دارنـدگـان راز پـيـامـبـر(ص ) و پشتيبان امر وى و ظرف علم و مرجع قوانين و دربردارنده كتب رسالت و كوه هاى پابرجاى دين او هستند.
چراغ تاريكى ها
اِنَّما مَثَلى بَيْنَكُمْ مَثَلُ السِّراجِ فِى الظُّلْمَةِ يَسْتَضِى ءُ بِهِ مَنْ وَلَجَها.(152)
مـَثـل مـن در مـيـان شـمـا، مَثل چراغ در تاريكى است ، آن كه به تاريكى پاى گذارد از آن چراغ روشنى جويد.
تاءسى به انبياى پيشين
وَ خَلَّفَ فيكُمْ ما خَلَّفَتِ الاَْنْبِياءُ فى اءُمَمِها اِذْلَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلاً.(153)
پيامبر اسلام (ص ) در ميان شما جانشينى گذاشت كه همه پيامبران در امت هاى خود گذاشتند زيرا پيامبران مردم را هرگز بى سرپرست رها نكردند.
نظام امّت
اَلاِْمامَةُ نِظامُ الاُْمَّةِ.(154)
امامت نظام امت است .
اطاعت امام ، اطاعت خداست
مَنْ اَطاعَ اِمامَهُ فَقَدْ اَطاعَ رَبَّهُ.(155)
كسى كه از امام خويش اطاعت كند به راستى از خدا اطاعت كرده است .
تدبير كنندگان خلق
اِنَّمَا الاَْئِمَّةُ قُوّامُ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ وَ عُرَفاؤُهُ عَلى عِبادِهِ وَ لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ اِلاّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ وَ لايَدْخُلُ النّ ارَ اِلاّ مَنْ اَنْكَرَهُمْ وَ اَنْكَرُوهُ.(156)
جز اين نيست كه پيشوايان (الهى )، تدبير كنندگان و مديران الهى مخلوقات او و عارفان آنان مـى باشند و كسى به بهشت داخل نمى شود، مگر اين كه پيشوايان الهى را بشناسد و آنان نيز او را بـشـناسند و كسى به دوزخ داخل نمى گردد مگر اين كه آنان را منكر شود و آنان نيز او را منكر گردند.
دوستان پيامبر(ص )
اِنَّ وَلِىَّ مُحَمَّدٍ مَنْ اَطاعَ اللّهَ وَ اِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ.(157)
بى شك دوست محمد(ص ) كسى است كه خدا را فرمان برد اگر چه خويشاوندى او با آن حضرت دور باشد.
دشمنان پيامبر(ص )
اِنّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ(ص ) مَنْ عَصَى اللّهَ وَ اِنْ قَرُبَتْ قَرابَتُهُ.(158)
هـمـانـا دشمن محمد(ص ) كسى است كه خدا را نافرمانى كند، هر چند خويشاوند نزديك محمد(ص ) باشد.
مشعل علم الهى
بَلِ انْدَمَجْتُ عَلى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاَضْطَرَبْتُمْ.(159)
من از علوم و حوادثى آگاهم كه اگر براى شما بازگويم مضطرب و سرگردان مى شويد.
عظمت على (ع )
يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ وَ لا يَرْقى اِلَىَّ الطَّيْرُ.(160)
سـيـل [عـلوم و مـعـارف ] از من سرازير مى شود و هيچ پرواز كننده اى [در فضا و امواج علوم ] به بلنداى من نمى رسد.
على (ع ) درياى بى كران
فَاسْاءَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى .(161)
پس (آنچه مى خواهيد) از من بپرسيد پيش از آن كه مرا از دست دهيد.
مظلوميّت على (ع )
وَ لَقَدْ اءَصبَحَتِ الاُْمَمُ تَخافُ ظُلْمَ رُعاتِها، وَ اءَصْبَحَتُ اءَخافُ ظُلْمَ رَعِيَّتى .(162)
ملّت هاى جهان همواره از ستم حاكمان خود بيمناكند، در حالى كه من از ستم رعيّت و پيروان خويش ‍ مى ترسم .
حقّانيّت على (ع )
وَ اِنـّى لَعـَلى بـَيِّنـَةٍ مـِنْ رَبـّى وَ مـِنـْهـاجٍ مـِنْ نـَبِيّى ، وَ اِنّى لَعَلَى الطَّريقِ الْواضِحِ اءَلْقُطُهُ لَقْطاً.(163)
و مـن بـر پـى آن نـشـان هـا مـى روم كـه پـروردگـارم نـهـاده و آن راه را مـى پـيـمـايـم كـه رسول خدا(ص ) گشاده است . راه راست و روشن حق را مى پيمايم و با آگاهى ، آن را از كوره راه باطل جدا مى سازم .
مهدى (عج ) از ما است
اَلْمَهْدِىُّ رَجُلٌ مِنّا مِنْ وُلْدٍ فاطِمَةَ.(164)
مهدى [عجل الله تعالى فرجه ] مردى از ما و از فرزندان فاطمه [سلام الله عليها] است .
امام مهدى (عج ) نجات بخش نهايى
وَ بِمَهْدِينا تَنْقَطِعُ الْحُجَجُ، خاتِمَةُ الاَْئِمَّةِ وَ مُنْقِذُ الاُْمَّةِ وَ غايَةُ النُّورِ وَ مَصْدَرُ الاُْمُورِ.(165)
بـا مـهـدى مـا حـجـت هـا پـايان پذيرد؛ اوست پايان بخش امامان و نجات بخش امّت و نهايت نور و بنيان امور.
چون مهدى (عج ) قيام كند...
لَوْ قَدْ قامَ قائِمُنا... لَذَهَبَتِ الشَّحْناءُ مِن قُلُوبِ الْعِبادِ.(166)
زمانى كه قائم ما ظهور كند كينه ها از سينه بندگان بيرون مى رود.
ويژگى ياران مهدى (عج )
اَصْحابُ الْمَهْدِىِّ شَبابٌ لا كُهُولٌ.(167)
ياران مهدى جوان اند نه پير.
ارزش انتظار فرج
اَلْمُنْتَظِرُ لاَِمْرِنا كَالْمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ فى سَبيلِ اللّهِ.(168)
آن كه منتظر امر (فرج ) ما است ، همچون كسى است كه در راه خدا در خون خود تپيده باشد.
حكومت حضرت مهدى (عج )
يـَعـْطـِفُ الْهـَوى عـَلَى الْهـُدى ، اِذا عـَطـَفُوا الْهُدى عَلَى الْهَوى .(169) (آن پيشتاز الهى ) خواهش نفسانى را به هدايت آسمانى بازگرداند و آن هنگامى است كه (مردم ) رستگارى را تابع هوى ساخته اند.
محبوب ترين عمل
فَاِنَّ اَحَبَّ الاَْعْمالِ اِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ انْتِظارُ الْفَرَجِ.(170)
محبوب ترين كارها نزد خداى ـ عزّوجل ـ انتظار فرج است .
ايمان
حقيقت ايمان
اَلاِْيْمانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ، وَ اِقْرارٌ بِاللِّسانِ، وَ عَمَلٌ بِالاَْرْكانِ.(171)
ايـمـان مـعـرفـت اسـت از روى دل ، اقـرار اسـت بـه زبـان و عمل است به اركان (اعضا و جوارح ).
نشانه ايمان
(علامة ) الاِْيمَانُ اءَنْ تُؤْثِرَ الصِّدْقَ حَيْثُ يَضُرُّكَ عَلَى الْكَذِبِ حَيْثُ يَنْفَعُكَ.(172)
نشان ايمان آن است كه راستگويى را در آنجا كه به تو زيان مى رساند، بر دروغ در آنجا كه سود دارد مقدم دارى .
درخت ايمان
اَلاْ يمانُ شَجَرَةٌ اءَصْلُهَا الْيَقينُ و فَرْعُهَا التُّقى .(173)
ايمان درختى است كه ريشه اش يقين و شاخه اش پرهيزكارى است .
بارورى ايمان
لِقاحُ الاْ يمانِ تِلاوَةُ الْقُرْانِ.(174)
بارورى ايمان به تلاوت قرآن است .
اركان ايمان
لا اِيمانَ كَالْحَياءِ وَالصَّبْرِ.(175)
ايمانى همچون آزرم و شكيبايى نيست .
ايمان ، عامل رهايى
لا نَجاةَ لِمَنْ لا ايمانَ لَهُ.(176)
آن كس كه ايمان ندارد، رهايى نيابد.
دامان پاك ايمان
اَلاْ يمانُ بَرى ءٌ مِنَ الْحَسَدِ.(177)
ايمان ، خالى و دور از حسادت است [و يك جا جمع نمى شوند.]
رابطه ايمان و قلب
لا يَسْتَقيمُ ايمانُ عَبْدٍ حَتّى يَسْتَقيمَ قَلْبُهُ.(178)
ايمان بنده راست نگردد تا آنكه دلش راست گردد.
تاءثير ايمان در علم
وَ بِالاْ يمانِ يُعْمَرُ العِلْمُ.(179)
دانش با ايمان آباد گردد.
پايه هاى ايمان
اَلاْ يمانُ عَلى اءَرْبَعِ دَعائِمَ: عَلى الصَّبْرِ وَالْيَقينِ وَالْعَدْلِ وَالْجِهادِ.(180)
ايمان بر چهار پايه استوار است : شكيبايى ، يقين ، دادگرى و جهاد.
ايمان راستين
لا يـَصـْدُقُ اِيـمـانُ عـَبـْدٍ حـَتـّى يـَكـُونَ بـِمـا فـى يـَدِ اللّهِ سـُبـْحـانـَهُ اَوْثـَقَ مـِنـْهُ بـِمـا فـى يَدِهِ.(181)
ايـمـان بـنـده به يقين نرسد، تا آنكه اعتمادش به آنچه نزد خداوند است ، بيش از آن باشد كه به داشته هاى خودش .
نقش متقابل ايمان و عمل
سـَبـيلٌ اَبْلَجُ الْمِنْهاجِ، اءَنْوَرُ السِّراجِ. فَبِالاْ يمانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصّالِحاتِ وَ بِالصّالِحاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الاْ يمانِ... .(182)
[ايـمـان ] روشـن تـريـن راه هـا اسـت و، چـراغـش روشـن تـر. بـا ايـمـان مـى تـوان بـراى اعـمـال شـايـسـتـه راه بـرد. و بـا اعـمـال صـالح مـى تـوان بـه ايـمـان دليل آورد.
پيشتاز ايمان
فَاِنّى وُلِدْتُ عَلَى الْفِطْرَةِ وَ سَبَقْتُ اِلَى الاْ يمانِ وَالْهِجْرَةِ.(183)
من بر سرشت توحيد زاده شده ام و در ايمان و هجرت ، پيشتاز بوده ام .
تفاوت مؤ من و منافق
اِنَّ الْمُؤْمِنَ يُرى يَقينُهُ فى عَمَلِهِ وَ اَنَّ الْمُنافِقَ يُرى شَكُّهُ فى عَمَلِهِ .(184)
(آثار) يقين مؤ من (به خدا و قيامت ) در عملش ديده مى شود و (آثار) شك منافق در كردارش پديدار مى گردد.
اولويت هاى مؤ من
مـَنْ اءَصـْلَحَ سـَريـرَتـَهُ اءَصـْلَحَ اللّهُ عـَلانـِيـَتـَهُ، وَ مَنْ عَمِلَ لِدينِهِ كَفاهُ اللّهُ اءَمْرَ دُنْياهُ، وَ مَنْ اءَحْسَنَ في ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللّهِ اَحْسَنُ اللّهُ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النّاسِ.(185)
آن كـه نـهـان خـود را اصـلاح نـمـايد، خدا آشكار او را نيكو گرداند، و آن كه به كار دينش همّت گـمـارد، خـداونـد كار دنياى او را سامان دهد، و آن كه رابطه خود و خدا را نيكو گرداند، خداوند رابطه او و مردمان را نيكو دارد.
بخشش
رياست واقعى
اَلْجُودُ رِياسَةٌ.(186)
بخشش مايه سرورى است .
برترين عادت
اَلسَّخاءُ اَشرَفُ عادَةٍ.(187)
سخاوت ، بهترين خصلت هاست .
حافظ آبرو
اَلْجُودُ حارِسُ الاَْعْراضِ.(188)
بخشندگى ، نگهبان حيثيت هاست .
حقيقت سخاوت
اَلسَّخاءُ ما كانَ ابْتِدَاءً، فَاَمّا ما كانَ عَنْ مَسْاءَلَهٍ فَحَياءٌ وَ تَذَمُّمٌ.(189)
سـخـاوت بى خواستن بخشيدن است ، و آنچه به خواهش بخشند يا از شرم است و يا از بيم سخن زشت شنيدن .
بخل
كانون همه كژى ها
اَلْبُخْلُ جامِعٌ لِمَساوِى الْعُيُوبِ، وَ هُوَ زِمامٌ يُقادُ بِهِ اِلى كُلِّ سُوَّءٍ.(190)
بخل كانون تمامى عيب هاست و مهارى است كه آدمى با آن به سوى هر بدى كشيده مى شود.
خزانه دار ديگران
اَلْبَخيلُ خازِنٌ لِوَرَثَتِهِ.(191)
بخيل خزانه دار وارثان خويش است .
بدعت
شيفتگان بدعت
اِنَّ اَبْغَضَ الْخَلائِقِ اِلَى اللّهِ... (رَجُلٌ) مَشْغُوفٌ بِكَلامِ بِدْعَةٍ.(192)
دشمن ترين آفريدگان نزد خدا...، مردى است كه دلش شيفته بدعت است .
جايگزين ناشايست
وَ ما اُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ اِلاّ تُرِكَ بِها سُنَّةٌ.
هر بدعتى كه پديد آيد سنّتى از ميان مى رود.
بزرگوارى
معيار ارزشمندى
1 ـ قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ.(193)
ارزش هر كس به اندازه همّت اوست .
همت عالى
اَلشَّرَفُ بِالْهِمَمِ الْعالِيَةِ لا بِالرِّمَمِ الْبالِيَةِ.(194)
شـرف و بـلنـدى مـرتـبـه به همت هاى بلند است نه به استخوان هاى كهنه شده (اجداد و انساب گذشته )
شاخص بزرگوارى
اَلْكَرَمُ حُسْنُ السَّجِيَّةِ وَ اِجْتِنابُ الدَّنِيَّةِ.(195)
بزرگوارى به خوش خلقى و پرهيز از رذالت و پستى است .
بهاى بزرگوارى
مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَيْهِ شَهَوَاتُهُ.(196)
هر كه خويشتن خويش را گرامى دارد شهوتهايش در ديده وى خوار گردد.
رمز سلامت و كرامت
اِنَّ اللّهَ تـَعـالى خـَصَّكـُمْ بـِالاِْسـْلامِ وَاسـْتـَخـْلَصـَكـُمْ لَهُ وَ ذلِكَ لاَِنَّهُ اسـْمُ سـَلامـَةٍ وَ جـِمـاعـُ كَرامَةٍ.(197)
هـمـانـا خـداوند متعال شما را به اسلام مخصوص گردانيد و براى اسلام برگزيد، زيرا اسلام نشان و رمز سلامت و فراهم دارنده هر كرامت است .
ميزان صداقت انسان
صِدْقُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ مُرُوءَتِهِ.(198)
صداقت آدمى به قدر مروّت و جوانمردى اوست .
فضيلت مردان
مِنْ فَضْلِ الرَّجُلِ اءَنْ لا يَمُنَّ بِمَا احْتَمَلَهُ حِلْمُهُ.(199)
از بـزرگـوارى مـرد اسـت كـه آنـچـه در پـرتـو حـلم خـود تحمل ورزيد به ديگرى منت نگذارد.
رسم بزرگوارى
اَلْكَريمُ يَاْبَى الْعارَ وَ يُكْرِمُ الْجارَ.(200)
بزرگوار از ننگ روى گردان است و همسايه را گرامى مى دارد.
نشان بزرگوارى
مِنَ الْكَرَمِ احْتِمالُ جِناياتِ الاِْخْوانِ.(201)
از نشانه هاى بزرگوارى ، چشم پوشى و تحمل جنايات برادران (مؤ من نسبت به خود) است .
پيروزى شيرين
خُذْ عَلى عَدُوِّكَ بِالْفَضْلِ فَاِنَّهُ اَحْلَى الظَّفَرَيْنِ.(202)
دشمن خويش را به بخشش گير كه شيرين ترين دو پيروزى است .
بصيرت
ارزش بصيرت
ذَهابُ الْبَصَرِ خَيْرٌ مِنَ عَمْىِ الْبَصيرَةِ.(203)
كور چشمى به كه كوردلى .
حقيقت بصيرت
اِنَّمـَا الْبـَصـيـرُ مـَنْ سـَمـِعَ فـَتـَفـَكَّرَ وَ نـَظـَرَ فـَاءَبـْصـَرَ وَانْتَفَعَ بِالْعِبَرِ، ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً واضِحاً.(204)
انـسـان بـا بـصـيـرت كـسى است كه بشنود و خوب بينديشد و بنگرد و ببيند و از تجارب دنيا بهره گيرد، سپس در راه روشن حركت كند.
دشمن بصيرت
دَوامُ الْغَفْلَةِ يُعْمِى الْبَصيرَةَ(205)
غفلت پيوسته ، بصيرت را كور گرداند.
وظيفه بصير
لَوْ رَاءَى الْعَبْدُ الاَْجَلَ وَ مَصِيرَهُ، لاََبْغَضَ الاَْمَلَ وَ غُرُورَهُ.(206)
اگر انسان سرامد زندگى و عاقبت كارش را بنگرد آرزوها و غرورش را دشمن مى شمارد.
بى نيازى
منبع بى نيازى
اءَلْغِنى بِاللّهِ اَعْظَمُ الْغِنى .(207)
بزرگترين توانگرى ، توانگرى به خدا (توكل بر خدا) است .
اثر مثبت بى نيازى
اَلْغِنى فِى الْغُرْبَةِ وَطَنٌ وَالْفَقْرُ فِى الْوَطَنِ غُرْبَةٌ.(208)
بـى نـيـازى ، در غـربـت ، بـسـان زنـدگـى در وطـن است ولى ، فقر و نادارى در وطن ، [نوعى ] زندگى در غربت است .
زينت توانگرى
اَلْعَفافُ زِيْنَةُ الْفَقْرِ، وَالشُّكْرُ زِيْنَةُ الْغِنى .(209)
((آبرودارى )) زيور تنگدستى است ، و ((سپاسگزارى )) زيور توانگرى .
شريف ترين بى نيازى
اءَشْرَفُ الْغِنَى تَرْكُ الْمُنَى .(210)
شريف ترين بى نيازى ، وانهادن آرزوهاست .
رسم شكوه گرى
اِجْعَلْ شَكْواكَ اِلى مَنْ يَقْدِرُ عَلى غِناكَ.(211)
شـكـايـت خـود را پـيـش كـسـى بـبـر كـه بـتـوانـد بـى نـيـازت كـنـد. [و مـشـكـلت را حل و فصل نمايد].
عزّتمندى
مِرارَةُ الْيَاءْسِ خَيْرٌ مِنَ الطَّلَبِ اِلَى النّاسِ.(212)
تلخى نوميدى از دراز كردن دست به سوى مردم بهتر است .
بردبارى
ارزش بردبارى
لا عِزَّ كَالْحِلْمِ.(213)
هيچ عزت و سربلنديى همچون حلم و بردبارى ، نيست .
پوشاننده عيوب
الْحـِلْمُ غـِطـَاءٌ سـَاتـِرٌ، وَالْعـَقـْلُ عـُسـَامٌ قـَاطـِعٌ. فـَاسـْتـُرْ خـَلَلَ خـُلُقـِكَ بـِحِلْمِكَ وَ قَاتِلْ هَوَاكَ بِعَقْلِكَ.(214)
حـلم پـرده اى است پوشنده و عقل شمشيرى است برنده ، بنابراين ، عيوب اخلاقى ات را با حلمت بپوشان ، و هوس هاى سركشت را با عقلت بكش .
نقش ارزنده حلم
مَنْ حَلُمَ... عاشَ فِى النّاسِ حَميداً.(215)
آن كه حلم ورزد در ميان مردم با ستايش [و خوشنامى ] مى زيد.
بردبارى در برابر سبك مغزان
وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِيهِ تَكْثُرُ الاَْنْصارُ عَلَيْهِ.(216)
نخستين عوضِ بُردبار از بردبارى خود، آن بود كه مردم در برابر نادان يار او بوند.
محصول بردبارى و متانت
الْحِلْمُ وَالاَْنَاةُ تَوْاءَمَانِ يُنْتِجُهُما عُلُوُّ الْهِمَّةِ.(217)
بردبارى و متانت ، فرزندان دوقلويى هستند كه از همت بلند زاده شده اند.
خويشتن دارى به هنگام خشم
وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَبِ.(218)
هنگام خشم ، خويشتن دار باش .
شرط رياست
اَلْحِلْمُ رَاءْسُ الرِّياسَةِ.(219)
بردبارى سر[لوحه ] رياست است .
بهداشت تغذيه
راه سلامتى
اَقْلِلْ طَعاماً تُقْلَلْ سِقاماً.(220)
غذاى خود را كم كن تا بيمارى ات كم شود.
نتيجه كم خورى
مَنِ اقْتَصَرَ فى اَكْلِهِ كَثُرَتْ صِحَّتُهُ وَ صَلُحَتْ فِكْرَتُهُ.(221)
كسى كه به اندازه نياز بخورد، سلامتى اش فزونى يابد و انديشه اش سامان پذيرد.
پرخورى
اَضْمِرُوا بُطُونَكُمْ.(222)
شكم خود را لاغر سازيد [از پرخورى به پرهيزيد و درون خود را از غذاى زياد خالى داريد]
بيت المال
مصرف بيت المال
وَانـْظـُرْ اِلى مـَا اجـْتـَمـَعَ عـِنـْدَكَ مـِنْ مالِ اللّهِ فَاصْرِفْهُ إِلى مَنْ قِبَلَكَ مِنْ ذَوِى الْعِيالِ وَالَْمجاعَةِ مُصيباً بِهِ مَواضِعَ الْفاقَةِ وَالخَلاّتِ.(223)
و در مـال خـدا كـه نـزد تـو فـراهـم شـده بـنـگـر و آن را بـه عـيـالمـنـدان و گـرسنگانى كه در محل هستند بده ؛ آن چنان كه به طور صحيح به دست فقرا و نيازمندان برسد.
پاداش
كنش و واكنش
كَما تَدينُ تُدانُ.(224)
همان سان كه كيفر دهى ، كيفر بينى .
پاداش الهى
لا رِبْحَ كَالثَّوابِ.(225)
هيچ سودى مانند پاداش [الهى ] نيست .
پاسخ شايسته
اِذا حُيّيتَ بِتَحِيَّةٍ فَحَىِّ بِاءَحْسَنَ مِنْها.(226)
چون تو را درودى گويند، درودى از آن بهتر گوى .
پاداش شكرگزارى
مَنْ شَكَرَهُ جَزاهُ.(227)
كسى كه خدا را شكر گويد پاداش نيكو گيرد.
نشانه هاى نيك بختى
اَلسَّعيدُ مَنْ خافَ الْعِقابَ فاَّمَنَ وَ رَجَا الثَّوابَ فَاءَحْسَنَ.(228)
سعادتمند كسى است كه از پى آمد گناه بترسد و ايمانش افزون شود، به پاداش نيك اميد بندد و كار نيك انجام دهد.
پستى
كند همجنس با همجنس پرواز
اَلنَّفْسُ الدَّنِيَّةُ لا تَنْفَكُّ عَنِ الدَّناءاتِ.(229)
نفس فرومايه ، از پستى ها جدا نمى شود.
نشان پستى
مِنْ عَلامَةِ الْلُّؤْمِ سُوءُ الْجِوارِ.(230)
بدى بر همسايه (بد همسايگى ) از نشانه هاى پستى و رذالت است .
پستى ، هرگز!
اَلْمَنِيَّةُ وَ لاَ الدَّنِيَّةُ، وَالتَّقَلُّلُ وَ لاَ التَّوَسُّلُ.(231)
مـرگ آرى ، پـذيـرش پـسـتـى هرگز! تنگدستى و فقر آرى ! دست به دامن هر كس و ناكس شدن هرگز!
پستى فاحش
مِن اللُّؤْمِ اءَنْ يَصُونَ الرَّجُلُ مالَهُ و يَبْذُلَ عِرْضَهُ.(232)
از نشانه هاى پستى ، آن است كه مرد، مالش را نگهدارد و آبرويش را ببخشد!
مصداق پستى
لا لُؤْمَ اَشَدُّ مِنَ الْقَسْوَةِ.(233)
پستى اى ، سخت تر از سنگدلى نيست .
سرشت پست
سُوءُ الْفِعْلِ دَليلُ لُؤْمِ الاَْصْلِ.(234)
كار بد نشانه پستى سرشت آدمى است .
پند و اندرز
هديه نيكو
نِعْمَ الْهَدِيَّةُ اَلْمَوْعِظَةُ.(235)
پند و اندرز چه هديه خوبى است .
معجزه موعظه
اَحْىِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ.(236)
دلت را با موعظه زنده بدار.
بزرگ ترين توفيق
مِنْ اَكْبَرِ التَّوْفيقِ الاَْخْذُ بِالنَّصيحَةِ.(237)
بزرگ ترين توفيق براى انسان ، پذيرش نصحيت است .
آداب نصيحت
اِمْحَضْ اَخاكَ النَّصيحَةَ حَسَنَةً كانَتْ اَوْ قَبيحَةً.(238)
براى برادر خود پند را خالص گردان خواه برايش خوش آيند باشد يا ناخوش آيند.
واعظ درونى
وَاعـْلَمـُوا اءَنَّهُ مـَنْ لَمْ يـُعـَنْ عَلى نَفْسِهِ حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ. لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِهَا زَاجِرٌ وَ لاَ وَاعِظٌ.(239)
آگاه باشيد آن كس كه به خويش كمك نكند و واعظ و مانعى از درون جانش براى او فراهم نگردد از ديگران واعظ و مانعى نخواهد يافت .
ضرورت عمل به گفته قبل از صدور فرمان
اَيُّّهـَا النـّاسُ اِنـّى وَاللّهِ مـا اَحـُثُّكـُمْ عَلى طاعَةٍ اِلاّ وَ اَسْبِقُكُمْ اِلَيْها وَ لا اَنْهاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ اِلاّ وَ اَتَناهى قَبْلَكُمْ عَنْه ا.(240)
اى مـردم ! بـه خـدا سـوگـنـد، مـن شما را به طاعتى برنمى انگيزم جز كه خود پيش از شما به گـزاردن آن بـرمـى خـيـزم و شـمـا را از مـعـصيتى بازنمى دارم جز آن كه خود پيش از شما آن را فرومى گذارم .
پندآموز مخلص
لَيـْسـَتِ الرُّؤْيـَةُ مـَعَ الاَْبـْصـارِ فـَقـَدْ تـَكـْذِبُ الْعـُيـُونُ اَهـْلَهـا، وَ لا يـَغـُشُّ الْعـَقـْلُ مـَنـِ استَنْصَحَهُ.(241)
ديـدن [حقايق ] تنها با چشمها [ى ظاهرى و حسّى ] نيست . چه بسا كه چشم ها به صاحب خود دروغ بگويند، اما آن كه از عقل راه بجويد، عقل به او خيانت نكند.
بهترين تجربه
خَيْرُ ما جَرَّبْتَ ما وَعَظَكَ.(242)
بهترين تجربه ات آن است كه تو را پند دهد.
خوش بختى و تيره بختى
اَلسَّعيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ، وَالشَّقِىُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَوَاهُ وَ غُرُورِهِ.(243)
خوشبخت كسى است كه از ديگران موعظه بپذيرد و بدبخت كسى است كه فريفته هوس و نخوت خويش گردد.
تدبير
تدبير و انديشه
لا عَقْلَ كَالتَّدْبيرِ.(244)
خِردى چون تدبير نيست .
راه و رسم اطلاع يابى
اِعْقِلُوا الْخَبَرَ اِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعايَةٍ لا عَقْلَ رِوايَةٍ.(245)
هـرگـاه خـبـرى را مـى شـنـويـد، آن را بـا تـدبـيـر مـداوم ، حـراسـت كـنـيـد نـه بـا ديـده نقل .
نشانه هاى خردورزى
مِنَ الْعَقْلِ مُجانَبَةُ التَّبْذيرِ وَ حُسْنُ التَّدْبيرِ.(246)
دورى از اسراف و حسن تدبير، از نشانه هاى خردورزى است .
رابطه تدبير و تقدير
اَلاُْمُورُ بالتَّقْديرِ لا بِالتَّدْبيرِ.(247)
كارها با تقدير خداوند رخ مى دهد، نه با تدبير بندگان .
ارزش تدبير
رَاءْىُ الشَّيْخِ اءَحَبُّ إِلَىَّ مِنْ جَلَدِ الْغُلامِ.(248)
تدبير پير را از دليرى جوان ، دوست تر مى دارم .
ترس
عامل ناكامى
اَلْهَيْبَةُ خَيْبَةٌ.(249)
ترس [موجب ] ناكامى است .
زينهار از بزدلى
اِحْذَرُوا الْجُبْنَ فَاِنَّهُ عارٌ وَ مَنْقَصَةٌ.(250)
از ترس بپرهيزيد كه ننگ و نقصان است .
ترس در مسير حق
اءَيُّهَا النَّاسُ لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِى طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ اءَهْلِهِ.(251)
اى مردم ! در راه هدايت از كمبود پيروان و طرفداران حق ، نترسيد.
تربيت
حق پدر بر فرزند
فَحَقُّ الْوالِدِ عَلَى الْوَلَدِ اَنْ يُطِيعَهُ فى كُلِّ شَىْءٍ اِلاّ فى مَعْصِيَةِ اللّهِ سُبْحانَهُ.(252)
حق پدر بر فرزند، آن است كه او را در هر كارى ، جز نافرمانى خداوند، اطاعت نمايد.
حق فرزند
فَحَقُّ الْوَلَدِ عَلَى الْوالِدِ اَنْ يُحَسِّنَ اسْمَهُ وَ يُحَسِّنَ اَدَبَهُ وَ يُعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ.(253)
حق فرزند بر پدر اين است كه بر او نامى نيكو بنهد و نيك ادبش كند و به او قرآن بياموزد.
تربيت فرزندان بر اين مبنا باشد
اَدِّبُوا اَوْلادَكُمْ عَلى ثَلاثِ خِصالٍ: حُبِّ نَبِيِّكُمْ و حُبِّ اَهْلِ بَيْتِهِ وَ قَراءَةِ الْقُرْآنِ.(254)
فرزندان خود را با سه خصلت تربيت كنيد: 1 ـ دوست داشتن پيامبرتان 2 ـ دوست داشتن خاندان او 3 ـ خواندن قرآن .
بهترين روش تربيت
لِيَتَاءَسَّ صَغيرُكُمْ بِكَبيرِكُمْ وَلْيَرْاءَفْ كَبيرُكُمْ بِصَغيرِكُمْ.(255)
بـايـد خـردسـالتـان از بزرگسالتان پيروى كند و بزرگسالتان به خردسالتان مهربان باشد.
تفكر
برترين عبادت
اءَفْضَلُ الْعِبادَةِ الْفِكْرُ.(256)
برترين عبادت ها انديشيدن است .
ارزش تفكر
فِكْرُ ساعَةٍ قَصيرَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةٍ طَوِيلَةٍ.(257)
انديشه اى كوتاه ، برتر است از عبادتى طولانى !
انديشه و اقدام
فَكِّرْ قَبْلَ اءَنْ تُقْدِمَ.(258)
پيش از هر اقدامى بينديش .
راه ايمن سازى
اَلْفِكْرُ فِى الْعَواقِبِ يُؤْمِنُ مَكْرُوهَ النَّوائِبِ.(259)
تفكر در فرجام كارها، انسان را از ناخوشى ها و حوادث ناگوار ايمن مى دارد.
تفكر و بصيرت
مَنْ تَفَكَّرَ اءَبْصَرَ.(260)
كسى كه (خوب ) بينديشد بينا مى شود.
انديشه قبل از اقدام
فـَالنـّاظـِرُ بـِالْقـَلْبِ الْعـامِلُ بِالْبَصَرِ يَكُونُ مُبْتَدَاءُ عَمَلِهِ اَنْ يَعْلَمَ؛ اَعَمَلُهُ عَلَيْهِ اَمْ لَهُ؟ فَاِنْ كانَ لَهُ مَضى فيهِ وَ اِنْ ك انَ عَلَيْهِ وَقَفَ عَنْهُ.(261)
كـسـى كـه بـا بـيـنـايـى دلش مـى نـگـرد و بـا بـصـيـرت عـمـل مـى كـنـد، آغـاز كـارش ايـن اسـت كـه بـايـد بـدانـد آيـا عـمل او به ضرر اوست يا به نفع او؟ اگر به سود اوست ، حركت خود را ادامه بدهد و اگر به زيان اوست ، از حركت در مسيرى كه به زيان او مى انجامد، بازايستد.
عبرت گيرى زاييده تفكر
رَحِمَ اللّهُ امْرَاءً تَفَكَّرَ فَاعْتَبَرَ وَاعْتَبَرَ فَاَبْصَرَ.(262)
خـدا بـيـامـرزد كـسـى را كه بينديشد و عبرت گيرد، عبرت گيرد و به بينايى و بصيرت دست يابد.
كاش مى انديشيدند
وَ لَوْ فـَكَّرُوا فـى عـَظـيـمِ الْقـُدْرَةِ وَ جـَسـيـمِ النِّعـْمـَةِ لَرَجـَعـُوا اِلَى الطَّرِيـقِ وَ خـافـُوا عـَذابـَ الْحَرِيقِ.(263)
اگـر مـردم در عـظـمـت قـدرت و بـزرگـى نـعـمـت خـداونـد مـتـعـال تفكر و انديشه مى كردند، به راه راست بازمى گشتند و از مشقّت عذاب سوزان قيامت مى هراسيدند.
آينه فكر
الْفـِكـْرُ مـِرْآةُ صـَافـِيـَةٌ، وَالاِْعـْتـِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ. وَ كَفَى اءَدَباً لِنَفْسِكَ تَجَنُّبُكَ مَا كَرِهْتَهُ لِغَيْرِكَ.(264)

انـديـشـه آينه اى است شفاف ، و عبرت گيرى ، بيم دهنده اى است خيرخواه . و براى تاءديب نفس خويش ‍ همين بس كه از آنچه براى ديگران ناخشنودى ، بپرهيزى .
محاسبه نفس
زِنُوا اءَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ اءَنْ تُوزَنُوا، وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ اءَنْ تُحَاسَبُوا.(265)
پـيش از آنكه سنجيده شويد خود را بسنجيد و پيش از آنكه به حسابتان برسند، خود به حساب خويش ‍ برسيد.
تقوا
رئيس اخلاق
اَلتَّقْوى رَئيسُ الاَْخْلاقِ.(266)
پرهيزگارى ، سرآمد خصلت هاى نيكو است .
تقوا در نهان
اِتَّقُوا مَعاصِىَ اللّهِ فِى الْخَلَواتِ، فَاِنَّ الشّاهِدَ هُوَ الْحاكِمُ.(267)
از نافرمانى خدا در خلوتگاه ها بپرهيزيد زيرا آن كه بيننده است هم او داورى كننده است .
كليد درستكارى
فإِنَّ تَقْوَى اللّهِ مِفْتاحُ سَدَادٍ.(268)
همانا ترس از خدا كليد درستكارى و صلاح انديشى است .
دژ استوار
اَلتَّقْوى حِصْنٌ حَصينٌ لِمَنْ لَجَاءَ اِلَيْهِ.(269)
پرهيزكارى براى كسى كه به آن پناه برد، قلعه اى است استوار.
تقواى حقيقى
اِتَّقُوا اللّهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ وَ اقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ.(270)
تـقواى الهى پيشه كنيد، تقوايى كه همسان تقواى كسى باشد كه با دريافت حقايق به خشوع گرايد و چون به گناه آلوده شود، اعتراف كند.
درمان دلها
فَاِنَّ تَقْوَى اللّهِ دَواءُ داءِ قُلُوبِكُمْ وَ بَصَرُ عَمى اَفْئِدَتِكُمْ.(271)
به راستى كه تقواى الهى درد قلب هايتان را دارو، و كوردلى هايتان را بينايى است .
بهترين سفارش
اُوصـيـكـُمْ بـِتـَقـْوَى اللّهِ فـَاِنَّهـا خـَيـْرُ مـا تـَواصـَى الْعـِبـادُ بـِهِ وَ خـَيـْرُ عـَواقـِبِ الاُْمـُورِ عِنْدَ اللّهِ.(272)
بندگان خدا! شما را به پرهيزگارى وصيّت مى كنم ، كه پرهيزگارى بهترين چيزى است كه بـنـدگـان خـدا هـمـديگر را بدان سفارش مى كنند و در نزد خدا بهترين وسيله است براى فرجام كارها.
بزرگوارى واقعى
لا كَرَمَ كَالتَّقْوى .(273)
هيچ بزرگوارى مانند پرهيزگارى نيست .
اكسير ضد بلا
فَمَنْ اءَخَذَ بِالتَّقْوى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدائِدُ.(274)
آن كه تقوا پيشه كند، سختى ها از او دورى گزيند.
لزوم همبستگى با پرهيزكاران
(يا مالك ) وَالْصَقْ بِاَهْلِ الْوَرَعِ وَالصِّدْقِ.(275)
مالكا! خود را هر چه بيشتر به پاكدامنان و راستگويان نزديك كن .
دستاويز محكم
إِعْتَصِمُوا بِتَقْوَى اللّهِ فَإِنَّ لَهَا حَبْلاً وَثِيقاً عُرْوَتُهُ وَ مَعْقِلاً مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ.(276)
به تقواى الهى چنگ زنيد كه ريسمانى است با دستاويز استوار، و پناهگاهى با ستيغ بلند.
كاربرد تقوا و يقين
اَلا وَ بِالتَّقْوى تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطايا وَ بِالْيَقينِ تُدْرَكُ الْغايَةُ الْقُصْوى .(277)
بدانيد كه نيش خطاها، با تقوا [بيرون ] كشيده مى شود و تنها با پاى يقين مى توان راه را به پايان برد.
گستره تقوا
اِتَّقـُوا اللّهَ فـى عـِبـادِهِ وَ بِلادِهِ فَاِنَّكُمْ مَسْؤُلُونَ حَتّى عَنِ الْبِقاعِ وَالْبَهائِمِ، اَطيعُوا اللّهَ وَ لا تَعْصُوهُ. وَ اِذا رَاءَيْتُمُ الْخَيْرَ فَخُذُوا بِهِ وَ اِذا رَاءَيْتُمُ الشَّرَّ فَاءَعْرِضُوا عَنْهُ.(278)
تـقـواى خـدا را در حـق بـنـدگـان و سـرزمـيـن هـاى خـداونـد پـاس داريـد؛ كـه شـمـا مـسـؤ ول هـسـتـيـد، حـتـى در بـرابر سرزمين ها و چهارپايان ! اگر خيرى ديديد آن را دريابيد و اگر شرّى ديديد روى از آن برتابيد.
آثار تقوا
فـَإِنَّ تـَقـْوَى اللّهِ مـِفـْتـَاحُ سـَدَادٍ وَ ذَخـِيـرَةُ مـَعـَادٍ وَ عـِتـْقٌ مـِنْ كـُلِّ مـَلَكـَةٍ وَ نـَجـَاةٌ مـِنْ كـُلِّ هَلَكَةٍ.(279)
تـرس از خـدا كـليـد درستى كردار است و اندوخته رستاخيز و سبب آزادى از هرگونه بردگى و نجات از هرگونه هلاكت .
تقوا، عامل پيشى گرفتن
فَمَنْ اَشْعَرَ التَّقْوى قَلْبَهُ بَرَّزَ مَهَلَهُ وَ فازَ عَمَلُهُ.(280)
آن كـه ترس از خدا را شعار قلبى خود قرار دهد در كار خير از اقران خود پيش تازد و كردارش پيروز و پسنديده است .
متمّم تقوا
اءَوْصيكُما بِتَقْوَى اللّهِ وَ اءَنْ لا تَبْغِيَا الدُّنْيا وَ اِنْ بَغَتْكُما.(281)
شـمـا را به تقواى الهى سفارش مى كنم ، و [ديگر] اين كه دنيا را مخواهيد هر چند دنيا پىِ شما آيد!
تقوا، ملازم بندگى
... فَاتَّقى عَبْدٌ رَبَّهُ، نَصَحَ نَفْسَهُ وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ...(282)
بـنـده بـايـد از پـروردگارش بترسد، خيرخواه خود باشد و پيش از رسيدن مرگ توبه كند و بر شهوتش چيره شود.
اين چنين تقوايى داشته باشيد
اِتَّقـُوا اللّهَ تـَقـِيَّةَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِيداً، وَجَدَّ تَشْميراً، و اءَكْمَشَ فى مَهَلٍ، وَ بادَرَعَنْ وَ جَلٍ، وَ نَظَرَ فى كَرَّةِ الْمَوْئِلِ، وَ عاقِبَةِ الْمَصْدَرِ، وَ مَغَبَّةِ الْمَرْجِعِ.(283)
تـقواى الهى پيشه كنيد، همچون كسى كه از همه وابستگى ها برهد، دامن همت به كمر زند، چالاك و كـوشـا بـاشـد و در فـرصـت زنـدگى ، بينا و سبك راه سپرد و در كار خير پيشى گيرد و در بـازگشت به پناهگاه خويش بنگرد و به پايان كارها كه بازگشت به سوى پروردگار است چشم دوزد.
پرهيزگاران
اَلْمُتَّقُونَ... مَشْيُهُمُ التَّواضُعُ... وَ مَلْبَسُهُمُ الاِْقْتِصادُ... وَ مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ.(284)
پـرهـيـزگـاران راه رفـتـنـشـان بـا فروتنى ، پوشاكشان با ميانه روى است ، و منطقى استوار دارند.
سيماى پرهيزگاران
(اَلْمُتَّقُونَ) عُمّارُ اللَّيْلِ وَ مَنارُ النَّهارِ.(285)
پرهيزگاران ، شب زنده داران در شب و روشنى بخشان روزند.
شيوه پرهيزگارى
اَلْخَشْيَةُ مِنْ عَذابِ اللّهِ شيمَةُ الْمُتَّقينَ.(286)
ترس از عذاب الهى ، شيوه پرهيزگاران است .
ارزش زهد و تقوا
اَلزُّهْدُ ثَرْوَةٌ وَالْوَرَعُ جُنَّةٌ.
زهد، ثروت و پرهيزگارى سپر است .
پناهگاه امن
لا مَعْقِلَ اَحْسَنُ مِنَ الْوَرَعِ.(287)
هيچ پناهگاهى بهتر از پرهيزگارى نيست .
برترين پوشش
اَلْوَرَعُ اَفْضَلُ لِباسٍ(288)
پرهيزگارى برترين جامه است .
تكبر
فخر فروشى بى جا
مـَا لاِ بـْنِ آدَمَ وَالْفـَخـْرِ: اءَوَّلُهُ نـُطـْفـَةٌ وَ آخـِرُهُ جـِيـفـَةٌ، وَ لاَ يـَرْزُقُ نـَفـْسـَهُ، وَ لاَ يـَدْفـَعـُ حَتْفَهُ.(289)
انـسـان را بـا تـكـبـر چـكـار؟ در آغـاز نطفه بود و سرانجام مردارى است . نه مى تواند به خود روزى دهد و نه مرگ را از خود براند.
چه كسى تكبر مى كند؟
ما تَكَبَّرَ اِلاَ الْوَضيعُ.(290)
جز فرومايه كبر نورزد.
خودراءيى
مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَاءْيِهِ هَلَكَ.(291)
هر كه به راءى خود تكيه زند هلاك شود.
دام شيطان
فَاللّهَ اللّهَ فِى عَاجِلِ الْبَغْىِ، وَ آجِلِ وَ خَامَةِ الظُّلْمِ وَ سُوءِ عَاقِبَةِ الْكِبْرِ فَإِنَّهَا مَصْيَدَةُ إِبْلِيسَ الْعُظْمَى .(292)
خـدا را! خـدا را! از كيفر تباهكارى در دنيا و زيان ستمگرى در آخرت و بد فرجامى تكبر؛ كه دام بزرگ شيطان است .
وحشت خودساخته
اَوْحَشُ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ.(293)
خود پسندى [و خود شگفتى ]، هولناك ترين وحشت است .
آفت خردها
اَلاِْعْجابُ ضِدُّ الصَّوابِ وَ آفَةُ الاَْلْبابِ.(294)
عُجب و خودپسندى ، مايه خطا و باعث تضعيف قواى فكرى است .
تكبر كارگزاران
اَلتَّكَبُّرُ فِى الْوِلايَةِ ذُلُّ فِى الْعَزْلِ.(295)
كبر ورزى در دوران ولايتدارى ، موجب خوارى دوران بركنارى است .
فرجام مستبدّى
لا تَسْتَبِدَّ بِرَاءْيِكَ فَمَنِ اسْتَبَدَّ بِرَاءْيِهِ هَلَكَ.(296)
در راءى استبداد مكن ، هر كس در نظر دادن استبداد ورزد، سقوط مى كند.
نشانه ناتوانى خرد
اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ بُرْهانُ نَقْصِهِ وَ عُنْوانُ ضَعْفِ عَقْلِهِ.(297)
خـودبـيـنـى مـرد، دليـل بـر نـقـص وى و آدرسـى بـر ضـعـف عقل او است .
زنهار از اعجاب به عمل
سَيِّئَةٌ تَسُوؤُكَ خَيْرٌ عِنْدَاللّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُكَ.(298)
گناهى كه تو را زشت نمايد، نزد خدا بهتر است از كار نيكى كه به اعجابت وادارد.
تنهايى ترسناك
وَ لا وَحْدَةَ اَوْحَشُ مِنَ الْعُجْبِ.(299)
هيچ تنهايى ترسناكتر از خود پسنديدن نيست .
نتيجه از خود راضى بودن
مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ كَثُرَ السّاخِطُ عَلَيْهِ.(300)
هر كس از خود راضى باشد، دشمنانش زياد مى شود.
ريشه حماقت
اَلْعُجْبُ رَاءْسُ الْحِماقَةِ.(301)
خودبينى ، ريشه حماقت است .
ثمره خودخواهى
مَنْ فَعَلَ ما شاءَ لَقِىَ ما ساءَ.(302)
آن كه هر كارى را كه بخواهد انجام دهد هر آنچه را كه ناخوش دارد [به عنوان پاداش ] مى بيند.
آداب خردمندى
ضَعْ فَخْرَكَ، وَاحْطُطْ كِبْرَكَ، وَاذْكُرْ قَبْرَكَ.(303)
فخرت را بشكن ، غرورت را فرو ريز و به ياد قبرت باش !
منفور انبياء
لَوْ رَخَّصَ اللّهُ فـِى الْكـِبـْرِ لاَِحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ اءَنْبِيَائِهِ؛ وَ لكِنَّهُ سُبْحانَهُ كَرَّهَ إِلَيْهِمُ التَّكابُرَ.(304)
اگـر خـداونـد تـكـبـر ورزيـدن را بـه كـسـى اجـازه مى داد، حتماً در مرحله نخست ، آن را مخصوص پـيـامـبـران و اوليـاى خود مى ساخت ، اما خداوند تكبر و خودبرتربينى را براى همه آنها منفور شمرده است .
تنبلى
پيامد تنبلى
اَلتَّوانى فِى الدُّنْيا اِضاعَةٌ وَ فِى الاْ خِرَةِ حَسْرَةٌ.(305)
سستى ، در دنيا بى بهرگى و در آخرت پشيمانى آرد.
آثار سُستى
مـَنْ قـَصَّرَ فـِى الْعـَمـَلِ ابـْتـُلِىَ بـِالْهـَمِّ وَ لا حـاجـَةَ لِلّهِ فـِيـمـَنْ لَيْسَ لِلّهِ فى مالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصيبٌ.(306)
هـر كـس در كـار كـوتـاهـى ورزد بـه انـدوه گـرفـتـار گـردد؛ و خـداونـد بـه كـسـى كـه در مال و جانش بهره اى نيست ، نيازى ندارد.
پرهيز از تنبلى
اِيّاكُمْ وَ الْكَسَلَ فَإِنَّهُ مَنْ كَسَلَ لَمْ يُؤَدِّ حَقَّ اللّهِ.(307)
از تنبلى بپرهيزيد كه تنبل حق خداى را ادا نكند.
تهيدستى ثمره پيوند تنبلى و ناتوانى
اِنَّ الاَْشْياءَ لَمَّا ازْدَوَجَتْ إِزْدَوَجَ الْكَسَلُ وَالْعَجْزُ فَنَتَجا بَيْنَهُمَا الْفَقْرَ.(308)
آن روز كـه هـمـه چـيـز به هم پيوند خوردند ((تنبلى )) و ((ناتوانى )) به هم آميخته و از آن دو فرزندى به نام ((فقر و تهى دستى )) زاده شد!
سحرخيزى
باكِرُوا فَالْبَرَكَةُ فِى الْمُباكَرَةِ.(309)
سحرخيز باشيد كه بركت در سحرخيزى است .
توفيق
جايگاه توفيق و اخلاص
اَجَلُّ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ التَّوْفيقُ، وَ اَجَلُّ ما يَصْعَدُ مِنَ الاَْرْضِ الاِْخْلاصُ(310)
تـوفـيق با ارزش ترين چيزى است كه از آسمان فرود مى آيد و اخلاص بزرگترين چيزى است كه از زمين بالا مى رود.
توكل
بهترين تكيه گاه
اَلتَّوَكُّلُ خَيْرُ عِمادٍ.(311)
توكل بهترين تكيه گاه است .
نتيجه توكل
مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفاهُ.(312)
آن كس كه به خداوند توكل كند، او خود بى نيازش گرداند.
توبه و استغفار
توبه حقيقى
اَلتَّوْبـَةُ نـَدَمٌ بـِالْقـَلْبِ وَ اِسـْتـِغـْفـارٌ بـِاللِّسـانِ وَ تـَرْكٌ بـِالْجـَوارِحِ و اِضـْمـارُ اءَنْ لا يَعُودَ.(313)
تـوبـه پـشـيـمـانـى بـا دل اسـت و آمـرزش خـواهـى بـا زبـان و تـرك گـنـاه در عمل و مصمّم شدن بر تكرار نكردن گناه .
رابطه استغفار و گشايش روزى
اِسْتَغْفِرْ تُرْزَقْ.(314)
استغفار كن ، روزى داده مى شوى .
قـَدْ جـَعـَلَ اللّهُ الاِْسـْتِغْفارَ سَبَباً لِدُرُورِ الرِّزْقِ وَ رَحْمَةِ الْخَلْقِ... فَرَحِمَ اللّهُ امْرَاءً اسْتَقْبَلَ تَوْبَتَهُ وَاسْتَقالَ خَطيئَتَهُ وَ بادَرَ مَنِيَّتَهُ!(315)
خداوند استغفار را سبب فزونى روزى و رحمت بر آفريده خود قرار داده است . رحمت خدا بر كسى بـاد كـه روى بـه تـوبـه آورد و از گـنـاهـان خـود طـلب عـفـو كـنـد و از مـرگ خـود استقبال .
سرمايه اميد
عَجِبْتُ لِمَنْ يَقْنَطُ وَ مَعَهُ الاِْسْتِغْفارُ.(316)
در شـگـفـتـم از كـسـى كـه اسـتـغـفـار را بـه هـمـراه دارد و در ايـن حال به نااميدى مى گرايد.
گريز به سوى او
وَ فِرُّوا اِلَى اللّهِ مِنَ اللّهِ.(317)
و از ((غضب )) خدا به ((رحمت )) او پناه ببريد.
عطر استغفار
تَعَطَّرُوا بِالاِْسْتِغْفارِ لا تَفْضَحْكُمْ رائِحَةُ الذُّنُوبِ (318)
(روح ) خود را با استغفار معطّر كنيد تا بوى بدِ گناهان ، شما را نرنجاند.
ثروت
رابطه ثروت و شهوت
اَلْمالُ مادَّةُ الشَّهَواتِ.(319)
مال ، كار مايه شهوات [و تمايلات نفسانى ] است .
مستى ثروت
اِسْتَعيذُوا بِاللّهِ مِنْ سَكْرَةِ الْغِنى فَاِنَّ لَهُ سَكْرَةً بَعيدَةَ الاِْفاقَةِ.(320)
از مستى بى نيازى به خدا پناه بريد. زيرا بى نيازى را نوعى مستى است كه به هوش آمدن از آن دور است و طولانى .
جفاى ثروتمند
ما اَقْبَحَ... الجَفاءَ عِنْدَ الْغِنى .(321)
چه زشت است ستمگرى هنگام ثروتمند بودن .
روزى مقدر
رِزْقُ كُلِّ امْرِءٍ مُقَدَّرٌ كَتَقْديرِ اَجَلِهِ.(322)
روزى هر كسى بسان اجلش تعيين شده است .
شريك ناخواسته
لِكُلِّ امْرِى ءٍ فِى مَالِهِ شَرِيكَان . الْوَارِثُ وَالْحَوَادِثُ.(323)
مال هر كس دو شريك دارد: وارث و حوادث .
پيروزى ، محصول توانمندى
اَصْلُ النَّجدَةِ القُوَّةُ وَ ثَمَرَتُها الظَّفَرُ.(324)
ريشه دلاورى ، توانمندى و ميوه اش پيروزى است .
آنچه مال با صاحب خود مى كند
اَلْمالُ يَرْفَعُ صاحِبَهُ فِى الدُّنْيا وَ يَضَعُهُ فِى الاَّْخِرَةِ.(325)
مال صاحبش را در دنيا بلند مرتبه مى گرداند و در آخرت او را پست مى كند.
رابطه دخل و خرج
تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلى قَدْرِ الْمَؤُونَةِ.(326)
روزى به اندازه ى هزينه فرود مى آيد.
چاپلوسى در برابر توانگر
مَنْ اَتى غَنِيّاً فَتَواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَبَ ثُلْثا دينِهِ.(327)
هر كس نزد توانگرى آيد و به خاطر توانگرى اش فروتنى كند، دو سوم دينش از دست مى رود.
فقه و تجارت
مَنِ اتَّجَرَ بِغَيْرِ فِقْهٍ فَقَدِ ارْتَطَمَ فِى الرِّبا.(328)
هر كس بى فقاهت (بدون دانستن احكام معاملات ) به بازرگانى پردازد، در گرداب ربا درافتد.
نـاشـكـيـبـى بـر مـال باختگى
يَنامُ الرَّجُلُ عَلَى الثُّكْلِ، وَ لا يَنامُ عَلَى الْحَرَبِ.(329)
فرزند مرده مى خوابد ولى مال ربوده ، ديده بر هم نمى نهد.
فرجام ثروت اندوزى
يَا ابْنَ ادَمَ ما كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَاءَنْتَ فيهِ خازِنٌ لِغَيْرِكَ.(330)
اى فرزند آدم در آنچه بيش از روزى ات بيندوزى خزانه دار ديگرانى .
مسؤ وليت توانگران
إِنَّ اللّهَ سـُبـْحـانـَهُ فـَرَضَ فـِى اءمْوَالِ الاَْغْنِيَاءِ اءَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ: فَمَا جَاعَ فَقِيرٌ إِلا بِمَا مَنَعَ غَنِىُّ، وَاللّهُ تَعَالَى جَدُّهُ سَائِلُهُمْ عَنْ ذلِكَ.(331)
خـداونـد سـبـحـان گـذران نيازمندان را در اموال توانگران واجب ساخته است . بنابراين بينوايى گرسنه نماند، مگر به خوددارى توانگر؛ و خداى ، از اين كارشان بازخواست مى كند!
تدبير معيشت
ما عالَ امْرُؤٌا اِقْتَصَدَ.(332)
آن كه در مخارج خود ميانه روى كند، فقير نگردد.
جمعه
آداب روز جمعه
اءَطْرِفُوا اءَهاليكُمْ فى كُلِّ جُمُعَةٍ بِشَىْءٍ مِنَ الْفاكِهَةِ، كَيْ يَفْرَحُوا بِالْجُمُعَةِ.(333)
در روزهـاى جـمـعـه مـقـدارى مـيـوه بـراى خـانـواده خـود تـهـيـّه كـنـيـد تـا از آمـدن جـمـعـه خوشحال شوند.
جهاد و شهادت
جايگاه جهاد
اَلْجِهادُ عِمادُ الدّينِ وَ مِنْهاجُ السُّعَداءِ.(334)
جهاد ستون دين و راه روشن نيكبختان است .
ارزش جهاد
اَلْجِهادُ فِى سَبيلِ اللّهِ ذِرْوَةُ الاِْسْلامِ.(335)
جهاد در راه خدا سبب سربلندى اسلام است .
گستره جهاد
اَللّهَ، اَللّهَ فِى الْجِهادِ بِاَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ وَ اَلْسِنَتِكُمْ فى سبيلِ اللّهِ.(336)
خدا را، خدا را، درباره جهاد در راه خدا به مالهاتان و به جانهاتان و به زبانهاتان .!
قانون جنگ
فَإِذا كانَتِ الْهَزِيْمَةُ بِاِذْنِ اللّهِ فَلا تَقْتُلُوا مُدْبِراً، وَ لا تُصِيبُوا مُعْوِراً.(337)
اگر به خواست خداوند (دشمنان ) شكست خوردند و گريختند، آن را كه پشت كرده نكشيد و كسى را كه نمى تواند از خود دفاع كند آسيب نرسانيد.
تحفه مخصوص الهى
اِنَّ الْجِهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ اَوْلِيائِهِ.(338)
جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند به روى دوستان نزديك خويش گشوده است .
آثار ترك جهاد
فـَمـَنْ تـَرَكـَهُ (الجـهـاد) رَغـْبـَةً عـَنـْهُ اَلْبَسَهُ اللّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمْلَةَ الْبَلاءِ وَ دُيِّثَ بِالصَّغارِ وَالْقـَماءَةِ وَ ضُرِبَ عَلى قَلْبِهِ بِالاِْسْهابِ وَ اُديلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْييعِ الْجِهادِ وَ سِيمَ الْخَسْفُ وَ مُنِعَ النَّصَفُ.(339)
هـر كـس از سـر بـى ميلى جهاد را وانهد، خدا جامه ذلّت بر اندامش فرو پوشد و در گرفتاريش بپيچد، از درون به خود كم بينى و بلاهت آلوده شود و پرده اى از كم انديشى و پرگويى بر قلبش فرود آيد و به كيفر تباه كردن جهاد، حق از او روى بگرداند، به سختى و رنج گرفتار شود و از عدل و انصاف محروم بماند.
ياد ياران
اَيـْنَ اِخـْوانـِىَ الَّذينَ رَكِبُوا الطَّريقَ وَ مَضَوا عَلَى الْحَقِّ؟ اَيْنَ عَمّارٌ؟ وَ اَيْنَ ابْنُ التَّيْهانِ؟ وَ اَيْنَ ذُوالشَّهادَتَيْنِ؟ وَ اءَيْنَ نُظَرائُهُمْ مِنْ إِخْوانِهِمُ الَّذينَ تَعاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ وَ اءُبْرِدَ بِرُؤُسِهِمْ اِلَى الْفَجَرَةِ؟(340)
كـجـايـنـد بـرادران مـن كه در راه حق سوار شده و به راستى و درستى ، گذشتند؟ كجاست عمار؟ كـجـاسـت پسر تيهان ؟ و كجاست ذوالشهادتين ؟ و كجايند همانندان ايشان از برادرانشان كه با يكديگر به مرگ پيمان بستند و سرهاى آنان را به فاجران هديه كردند؟
تكيه بر ياران مخلص
وَ لكـِنّى اءَضْرِبُ بِالْمُقْبِلِ إِلَى الْحَقِّ الْمُدْبِرَ عَنْهُ وَ بِالسّامِعِ الْمُطيعِ الْعاصِىَ الْمُريبَ اءبَداً حَتّى يَاءْتِىَ عَلَىَّ يَوْمى .(341)
مـن تـا زنـده ام بـه يـارى جـويـنـده حـق ، رويـگـردان از آن را مـى زنـم و بـه كـمـك فـرمـانـبـر يكدل و مطيع ، نافرمان بد دل را.
ماءموريت الهى
اءَلا وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّهُ بِقِتالِ اءَهْلِ الْبَغْىِ وَالنَّكْثِ وَالْفَسادِ فِى الاَْرْضِ.(342)
بدانيد كه خدا به من فرمان داده است با تجاوزكاران و پيمان گسلان و تبهكاران در زمين پيكار كنم .
شهدا زيان نكردند
ما ضَرَّ إِخْوانَنَا الَّذينَ سُفِكَتْ دِمائُهُمْ بِصِفّينَ اءَنْ لا يَكُونُوا الْيَوْمَ اءَحْياءً يُسيغُونَ الْغُصَصَ وَ يـَشـْرَبـُونَ الرَّنـِقَ. قـَدْ وَاللّهِ لَقـُوا اللّهَ فـَوَفـّاهـُمْ اءُجـُورَهـُمْ وَ اءَحـَلَّهـُمْ دارَ الاَْمـْنِ بـَعـْدَ خَوْفِهِمْ.(343)
بـرادران مـا كـه خـونـشـان در صـفـيـن ريخته شد زيان نكردند كه امروز زنده نيستند (و به كه نـديدند اينان كه مانده اند، كيستند) تا پياپى ساغر غصّه در گلو ريزند و آب تيره و ناگوار بـنـوشـنـد. بـه خـدا سـوگـنـد، آنـان خـدا را ديـدار كـردنـد و مـزد آنـان را بـه كمال پرداخت و آنان را پس از خوف در سراى امن خويش جاى داد.
جهل و نادانى
حقيقت نادانى
لا فَقْرَ كَالْجَهْلِ.(344)
هيچ نادارى مانند جهل نيست .
فرجام نادانى
اَلْجَهْلُ يُفْسِدُ الْمَعادَ.(345)
نادانى ، آخرت انسان را تباه مى كند.
گرايش نادان
اَلْجاهِلُ يَميلُ اِلى شَكْلِهِ.(346)
نادان به همتاى خود مى گرايد.
فايده خاموشى نادان
لَوْ سَكَتَ الْجاهِلُ مَا اخْتَلَفَ النّاسُ.(347)
اگر نادان سكوت كند، مردم با يكديگر اختلاف نمى كنند.
مبغوض ترين مردم نزد خدا
اِنَّ اَبْغَضَ الْخَلائِقِ اِلَى اللّهِ... رَجُلٌ قَمَشَ جَهْلاً.(348)
دشـمـن تـريـن انـسـان نـزد خـدا، انـسـان جـاهـلى اسـت كـه بـه جهل خود اصرار مى ورزد.
كردار جاهلانه
اِنَّ الْعامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسّائِرِ عَلى غَيْرِ طَريقٍ. فَلا يَزيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّريقِ الْواضِحِ اِلاّ بُعْداً مِنْ حاجَتِهِ.(349)
هـمـانا كسى كه ناآگاهانه حركت مى كند، مانند كسى است كه بيراهه مى رود. هر اندازه كه در آن راه جلوتر رود، از هدفِ خود دورتر مى گردد.
نتيجه نادانى و هوا پرستى
عـِبـادَ اللّهِ لا تـَرْكـَنـُوا اِلى جـَهالَتِكُمْ وَ لا تَنْقادُوا لاَِهْوائِكُمْ، فَاِنَّ النّازِلَ بِهذَا الْمَنْزِلِ نازِلٌ بِشَفا جُرُفٍ هارٍ.(350)
بـنـدگـان خـدا! در نـادانـى خـود مـيـارمـيـد، و رام هـوس هـاى خـود مـگـرديد، كه فرود آينده بدين منزل ، بر لب آبكندى فرود آمده است بيقرار، ريزان و ناپايدار.
دشمنى جاهلانه
اَلنّاسُ اَعْدآءُ ما جَهِلُوا.(351)
مردم دشمن آنند كه نمى دانند.
نشانه جاهل
لا يُرىَ الْجاهِلُ اِلاّ مُفْرِطاً اَوْ مُفَرِّطاً.(352)
نادان جُز در حال تُندروى و شتاب زدگى يا كُندروى و كاهلى ، ديده نمى شود.
حداقل نادانى
كَفى بِالْمَرْءِ جَهْلاً اَنْ يَجْهَلَ قَدْرَهُ.(353)
مرد را نادانى همين بس كه قدر خويش نداند.
دغدغه افتادن حكومت به دست نادانان
لَمْ يـُوجـِسْ مـُوسـى عـَلَيـْهـِالسَّلامُ خـيـفـَةً عـَلى نـَفـْسـِهِ، اَشـْفـَقَ مـِنْ غـَلَبـَةِ الْجـُهـّالِ وَ دُوَلِ الضَّلالِ.(354)
هراس موسى (ع ) براى ترس از خويشتن نبود بلكه از آن بيم داشت كه مبادا جاهلان و دولت هاى گمراه پيروز شوند.
بزرگ ترين فقر
اءَكْبَرُ الْفَقْرِ الْحُمْقُ.(355)
حماقت بزرگترين نادارى است .
زينهار از تفكر جاهلى
لا تَكُونُوا كَجُفاةِ الْجاهِلِيَّةِ لا فِى الدّينِ يَتَفَقَّهُونَ وَ لا عَنِ اللّهِ يَعْقِلُونَ.(356)
شـما هرگز همانند جفاپيشگان جاهليت نباشيد كه نه در دين فهم عميق داشتند و نه از خدا انديشه اى !
جوانى
توجّه به جوانان
قَلْبُ الْحَدَثِ كَالاَْرْضِ الْخالِيَةِ ما اُلْقِىَ فيها مِنْ شَىْءٍ قَبِلَتْهُ.(357)
دل جوان ، چون زمين كِشت نشده است ؛ هر چه [بذرى ] در آن بيندازى مى پذيرد.
اولويت هاى دانش
اَوْلَى الاَْشْياءِ اَنْ يَتَعَلَّمَهَا الاَْحْداثُ الاَْشْياءُ الَّتى اِذا صارُوا رِجالاً احْتاجُوا اِلَيْها.(358)
بـهـتـريـن مـطـالبـى كـه بـايـد نـوجوانان ياد بگيرند چيزهايى است كه در بزرگسالى مورد نيازشان باشد.
جوانمردى
امتياز جوانمردى
اءَقـِيـلُوا ذَوِى الْمـُرُوءاتِ عـَثـَراتـِهـِمْ فـَمـا يـَعـْثـُرُ مـِنـْهـُمْ عـاثـِرٌ اِلاّ وَ يـَدُ اللّهِ بـِيـَدِهـِ يَرْفَعُهُ.(359)
از لغزش جوانمردان درگذريد كه كسى از آنان نلغزيد، مگر آن كه دست خدا بالاى سرش ‍ بود.
نشانه هاى جوانمردى
اِخْفاءُ الْفاقَةِ وَ الاَْمْراضِ مِنَ الْمُرُوَّةِ.(360)
پنهان داشتن فقر و بيمارى از نشانه هاى جوانمردى است .
ملاك جوانمردى
بُعْدُ الْمَرْءِ عَنِ الدَّنِيَّةِ فُتُوَّةٌ.(361)
دورى جستن مرد از پستى و دنائت ، جوانمردى است .
جوانمردى و خويشاوندى
اَلْكَرَمُ اَعْطَفُ مِنَ الرَّحِمِ.(362)
جوانمردى مهرآورتر از خويشاوندى است .
رسم جوانمردى
اَلضِّيافَةُ رَاءْسُ الْمُرُوَّةِ.(363)
مهمانى دادن ، نشان بارز جوانمردى است .
انهدام جوانمردى
مَنْ كَذِبَ اَفْسَدَ مُرُوَّتَهُ.(364)
كسى كه دروغ بگويد، جوانمردى خويش را تباه كرده است .
رويارويى با جوانمرد و ناكس
اِحْذَرُوا صَوْلَةَ الْكَريمِ اِذا جاعَ وَاللَّئيمِ اِذا شَبِعَ.(365)
بپرهيزيد از شورش شخص كريم چون گرسنه شود و از ناكس و فرومايه چون سير گردد.
زيباترين زينت ها
ما تَزَيَّنَ الاِْنْسانُ بِزينَةٍ اَجْمَلَ مِنَ الْفُتُوَّةِ.(366)
انسان به هيچ زيبايى آراسته نمى شود كه از جوانمردى زيباتر باشد.
چشم
رابطه چشم و دل
1 ـ الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ(367)
دل لوح ديده است .
2 ـ اَلْعَيْنُ قاصِدُ الْقَلْبِ.(368)
چشم پيام آور دل است .
3 ـ اَلْعُيُونُ طَلائِعُ الْقُلُوبِ.(369)
چشمها پيش قراولان قلبها هستند.
4 ـ اِنْتِباهُ الْعُيُونِ لا يَنْفَعُ مَعَ غَفْلَةِ الْقُلُوبِ.(370)
بيدارى چشم ها با غافل بودن دل ها سودى ندارد.
تيزبين ترين چشمان
اَلا اِنَّ اءَبـْصـَرَ الاَْبـْصـارِ مـا نـَفَذَ فِى الْخَيْرِ طَرْفُهُ، اَلاَّ اِنَّ اءَسْمَعَ الاَْسْم اعِ م ا وَعَى التَّذْكِيرَ وَقَبِلَهُ.(371)
آگـاه بـاشيد، تيزبين ترين چشمان ، چشمى است كه همواره در خير بنگرد، و شنواترين گوش ها، گوشى است كه پند نيوش و پندپذير باشد.
حج
ايمنى از دوزخ
زِيارَةُ بَيْتِ اللّهِ اَمْنٌ مِنْ عَذابِ جَهَنَّمَ.(372)
زيارت خانه خدا، موجب ايمنى از آتش دوزخ است .
پشتوانه دين
فَرَضَ اللّهُ... الْحَجَّ تَقْوِيَةً لِلدِّينِ.(373)
خداوند حج را براى تقويت دين واجب نمود.
مهمان خدا
اَلْحاجُّ وَالْمُعْتَمِرُ وَفْدُ اللّهِ وَ يَحْبُوهُ بِالْمَغْفِرَةِ.(374)
حاجى و عمره گزار، ميهمان خداست كه به او آمرزش را هديه مى كند.
فرشته نمايان
وَ وَقَفُوا مَواقِفَ اَنْبِيائِهِ وَ تَشَبَّهُوا بِمَلائِكَتِهِ الْمُطيفينَ بِعَرْشِهِ.(375)
[حـجـاج بـيـت الله ] در جايگاه پيامبران قرار مى گيرند، و به فرشتگانى مى مانند كه اطراف عرش الهى طواف مى كنند.
پاسداشت كعبه
اَللّهَ اللّهَ فى بَْيتِ رَبِّكُمْ، لا تَخْلُوهُ ما بَقيتُمْ.(376)
خدا را! خدا را! درباره خانه پروردگارتان ، تا زنده ايد آن را خالى مگذاريد.
حسد
نقش ويرانگر حسد
وَ لا تَحَاسَدُوا فَإِنَّ الْحَسَدَ يَاْكُلُ الاِْيمَانَ كَمَا تَاءْكُلُ النّارُ الْحَطَبَ.(377)
حسد نورزيد كه حسد ايمان را مى خورد چنان كه آتش هيزم را.
غفلت از خويش
اَلْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسّادِ عَنْ سَلامةِ الاَْجْساد.(378)
شگفتا از غفلت حسودان نسبت به سلامتى تن خود.
حسد و چاپلوسى در كسب دانش
لَيْسَ مِنْ اَخْلاقِ الْمُؤْمِنِ الْمَلَقُ وَ لاَ الْحَسَدُ اِلاّ فى طَلَبِ اْلِعْلِم .(379)
مؤ من جز براى كسب دانش ، چاپلوسى و حسودى نمى كند.
دردمند دائمى
اَلْحَسُودُ اَبَداً عَليلٌ.(380)
شخص حسود همواره بيمار و رنجور است .
حسود خويشتن
عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ اَحَدُ حُسّادِ عَقْلِهِ.(381)
خود شگفتى آدمى ، يكى از حسودان خِرد اوست .
حق و باطل
حق پويى و حق گويى
اَلْحَقُّ مِنْجاةٌ لِكُلِّ عامِلٍ وَ حُجَّةٌ لِكُلِّ قائِلٍ.(382)
حق ، عمل كننده اش را وسيله نجات است و گوينده اش را حُجت .
آثار خونريزى بناحق
اِيـّاكَ وَ الدِّمـاءَ وَ سـَفـْكـَهـا بـِغَيْرِ حِلِّها فَاِنَّهُ لَيْسَ شَىْءٌ اَدْعى لِنِقْمَةٍ، وَ لا اءَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لا اءَحْرَى بِزَو الِ نِعْمَةٍ، وَانْقِطاعِ مُدَّةٍ، مِنْ سَفْكِ الدِّماءِ بِغَيْرِ حَقِّها.(383)
از خـون ريـزى نـاروا سـخـت بـپـرهيز كه آن به خشم خدا نزديكترين است و بزرگترين كيفر را بدنبال دارد و هم زوال نعمت و سرنگونى را زمينه سازترين است .
التقاط فرهنگى
فَلَوْ اءَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادِينِ... وَ لكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجانِ.(384)
اگر باطل با حق درنياميزد، حقيقت جو آن را بشناسد... ليكن اندكى از اين و آن گيرند، تا به هم درآميزد.
فرجام حق ستيزى
مَنْ اءَبْدى صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَكَ.(385)
هر كه در برابر حق سينه سپر كند، نابود شود.
زمان شناسى
... وَاعْلَمُوا ـ رَحِمَكُمُ اللّه ـ اِنَّكُمْ فى زَمانٍ اَلْقائلُ فيهِ بِالْحَقِّ قَليلٌ وَالِّلسانُ عَنِ الصِّدْقِ كَليلٌ لايُعَظِّمُ صَغيرُهُمْ كبيرَهُمْ وَ لا يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقيرَهُمْ.(386)
... و بـدانـيـد ـ خـدا رحمتتان كند ـ در زمانى قرار گرفته ايد كه گوينده حق كم است و زبان از گـفـتـار راست عاجز و حق جويان خوار و ذليل . نه كوچكشان به بزرگشان احترام مى كنند و نه ثروتمندشان به مستمندانشان يارى مى رسانند.
دليرى در راه حقّ
لا تَاءْخُذْكَ فِى اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ.(387)
در راه خدا نكوهش هيچ نكوهشگرى را به خود مگير.
برترين مردم نزد خدا
اِنَّ اَفـْضـَلَ النّاسِ عِنْدَ اللّهِ مَنْ كانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ اَحَبَّ اِلَيْهِ وَ اِنْ نَقَصَهُ وَ كَرَثَهُ مِنَ الْباطِلِ وَ اِنْ جَرَّ اِلَيْهِ فائِدَةً وَ زادَهُ.(388)
بـى گـمـان ، در پـيـشـگـاه خـداونـد بـرتـريـن مـردم كـسـى بـاشـد كـه به اجراى حق بيشتر از بـاطـل دل بـسـپـارد، هـر چـنـد كـه اجـراى حـق بـراى او كـاسـتـى بـخـش و زيـان آور و باطل برايش فزاينده و سودآور باشد.
پايدارى در مسير حقّ
نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُّرُ فِى الْحَقِّ.(389)



شكيبايى ورزيدن در راه حق خصلت خوبى است .
زيانكارترين مردم
اءَخْسَرُ النّاسِ مَنْ قَدَرَ عَلى اَنْ يَقُولَ الْحَقَّ وَ لَمْ يَقُلْ.(390)
زيانكارترين مردم كسى است كه بتواند حق را بگويد ولى نگويد.
يارى حق
خُضِ الْغَمَراتِ لِلْحَقِّ حَيْثُ كانَ.(391)
براى حق به هر دشوارى تن ده ، هر كجا و هر چه باشد.
دو حق واجب
مـِنْ واجـِبِ حـُقـُوقِ اللّهِ عـَلَى عـِبـَادِهِ النَّصـِيـحـَةُ بـِمـَبـْلَغِ جـُهـْدِهـِمْ وَالتَّعَاوُنُ عَلَى إِقامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ.(392)
از حـقـوق واجـب خداوند بر بندگان اين است كه به اندازه توانايى خود در خيرخواهى و نصيحت بندگانش كوشش كنند و در راه برقرارى حق در ميان خود همكارى نمايند.
رابطه حقّ النّاس و حقّ اللّه
جَعَلَ اللّهُ سُبْحانَهُ حُقُوقَ عِبادِهِ مُقَدِّمَةً لِحُقُوقِهِ فَمَنْ قامَ بِحُقُوقِ عِبادِ اللّهِ كانَ ذلِكَ مُؤَدِّيًا اِلَى اْلقِيامِ بِحُقُوقِ اللّهِ.(393)
خـداونـد مـتعال ، حقوق بندگانش را مقدمه و زمينه ساز حقوق خود قرار داده است . پس آن كه حقوق بندگان خدا را ادا نمايد، حقوق الهى را نيز ادا خواهد كرد.
فرجام حق پويى
اِلْزَمُوا الْحَقَّ تَلْزَمْكُمُ النَّجاةَ.(394)
پيوسته ملازم حق باشيد تا نجاتتان دهد.
ضرورت حق طلبى
وَ لا يُدرَكُ الْحَقُّ اِلاّ بِالْجِدِّ.(395)
حق ، جز با تلاش به دست نمى آيد.
نتيجه حق ستيزى
مَنْ صَارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ.(396)
آن كس كه با حق درگير شود حق او را بر زمين مى كوبد [هر كه با حق درافتد ورافتد].
قاطعيت در برابر حق ستيزان
وَ لَعَمْرى ما عَلَىَّ مِنْ قِتالِ مَنْ خالَفَ الْحَقَّ وَ خابَطَ الْغَىَّ مِنْ اِدْهانٍ وَ لا ايهانٍ.(397)
بـه جـانـم سـوگـنـد كـه در پـيـكار با آنان كه با حق سر ستيز دارند و بر گمراهى پاى مى فشارند، نرمش و سازش ‍ نخواهم كرد.
احياى حق
رَحِمَ اللّهُ امْرَءً اءَحْيا حَقّاً وَ اءَماتَ باطِلاً.(398)
رحمت خدا بركسى باد كه حقى را زنده كند و باطلى را از ميان بردارد.
دولت حق
لِلْحَقِّ دَوْلَةٌ، لِلْباطِلِ جَوْلَةٌ.(399)
حق جريان پيوسته دارد و باطل جولان مقطعى .
برترين بهره مندى از دنيا
فَلا يَكُنْ اَفْضَلُ ما نِلْتَ فى نَفْسِكَ مِنْ دُنْياكَ بُلُوغَ لَذَّةٍ اَوْ شِفاءَ غَيْظٍ وَ لكِنْ اِطْفاءَ باطِلٍ وَ إِحْياءَ حَقٍّ.(400)
مـبادا بهترين و برترين چيز كه از دنياى خود برخوردارى ، دستيابى به لذّات يا انتقامجويى از دشـمـن بـاشـد؛ بـلكـه بـايـد (بـهـتـريـن امـور نـزد تـو) خـامـوش كـردن آتـش باطل و زنده كردن حق باشد.
علت طمع بيگانگان
لَوْ لَمْ تـَتـَخـاذَلُوا عـَنْ نـَصـْرِ الْحـَقِّ، وَ لَمْ تـَهِنـُوا عَنْ تَوْهينِ الْباطِلِ لَمْ يَطْمَعْ فيكُمْ مَنْ لَيْسَ مِثْلَكُمْ، وَ لَمْ يَقْوَ مَنْ قَوِىَ عَلَيْكُمْ.(401)
اگـر دسـت از يـارى حـق بـرنـمـى داشـتـيـد و بـراى خـوارى و زبـون سـاخـتـن بـاطـل سـسـتـى نـمـى كـرديـد، آن كـه بـه پـايـه شما نيست ديده طمع به شما نمى دوخت و هيچ نيرومندى بر شما سلطه پيدا نمى كرد.
ويژگى حق و باطل
اِنَّ الْحَقَّ ثَقيلٌ مَرِى ءٌ وَ اِنَّ الْباطِلَ خَفيفٌ وَبِى ءٌ.(402)
حق ، سنگين ولى گواراست ، و باطل ، سبك امّا بلاخيز و مرگ آور.
ويژگى هاى راه مسستقيم
اَلَْيـمـيـنُ وَالشِّمـالُ مـَضـَلَّةٌ وَالطَّريـقُ الْوُسـْطـى هـِىَ الْجـادَّةُ عـَلَيـْهـا بـاقـِى الْكـِتـابِ وَ آثـارُ النُّبُوَّةِ.(403)
چـپ و راسـت كـمـيـنـگـاه گـمـراهـى اسـت ، راه مـسـتقيم و ميانه همان راه حق است ، راهى كه بر كتاب ماندگار (قرآن ) و آثار نبوّت استوار است .
حرام
رسم جوانمردى
مِنْ شَرائِطِ الْمُرُوَّةِ التَّنَزُّهُ عَنِ الْحَرامِ.(404)
پرهيز از حرام ، شرط مروّت و مردانگى است .
لقمه حرام
لا تُدْخِلُوا بُطُونَكُمْ لُعَقَ الْحَرامِ.(405)
شكم خود را با لقمه هاى حرام پر نكنيد.
حرمت مسلمان
اِنَّ اللّهَ... فـَضَّلَ حـُرْمـَةَ الْمُسْلِمِ عَلَى الْحُرَمِ كُلِّها، وَ شَدَّ بِالاِْخْلاصِ وَالتَّوْحيدِ حُقُوقَ الْمُسْلِمينَ فى مَعاقِدِها.(406)
خداوند، احترام و حرمت مسلمان را بر هر حرمتى برترى بخشيده و با اخلاص و توحيد شيرازه ى حقوق مسلمانان را در نقطه هاى پيوند به سختى گره زده است .
حكومت
دست بالاى دست بسيار است
اُذْكُرْ... عِنْدَ الْقُدْرَةِ قُدْرَةَ اللّهِ عَلَيْكَ.(407)
هنگام كسب قدرت ، قدرت خدا را به يادآر كه چگونه بر تو سلطه دارد.
فروتنى با مردم
اِخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَناحَكَ.(408)
با رعيت فروتن باش .
بايسته هاى رهبرى
فَلْيَصْدُقْ رائِدٌ اَهْلَهُ وَالْيُحْضِرْ عَقْلَهُ وَلْيَكُنْ مِنْ اَبْناءِ الاَّْخِرَةِ.(409)
هـر رهـبـرى بـايـد بـه مـردم خـود راسـت بـگـويـد، و عـقـل خـود را بـه كـار بـيـنـدازد و از اهل آخرت باشد.
شرط زمامدارى
مَنْ اءَحْسَنَ الْكِفايَةَ إ سْتَحَقَّ الْوِلايَةَ.(410)
هر كس با كفايت باشد، سزاوار زمامدارى است .
آزمايشگاه مردان
الْوِلاَياتُ مَضَامِيرُ الرِّجَالِ.(411)
حكمرانيها ميدانهاى آزمايش مردان است .
ضابطه مندى در گزينش
اءُنْظُرْ فى اءُمُورِ عُمّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِباراً وَ لا تَوَلِّهِمْ مُحاباةً وَ اءَثَرَةً.(412)
در كـار عـامـلان خـود بـيـنـديـش ، و پـس از آزمودن در كارها، آنها را به كارى مخصوص بگمار و هرگز بدون مشورت با ديگران و تنها با ميل خود چنين مكن .
ناپايدارى حكومت ها
اَلدَّوْلَةُ كَما تُقْبِلُ تُدْبِرُ.(413)
دولت و حكومت ، همانطور كه رو مى آورد، پشت مى كند و [از دست مى رود].
صيانت ملك و ملّت
اَلطّاعَةُ جُنَّةُ الرَّعِيَّةِ وَالْعَدْلُ جُنَّةُ الدُّوَلِ.(414)
اطاعت ، سپر ملّت ها و عدالت سپر دولت هاست .
رابطه دين و حكومت
اَلْمُلْكُ بِالدّينِ يَبْقى وَ الدّينُ بِالْمُلْكِ يَقْوى (415)
حكومت در پرتو دين ، ماندگار و دين به وسيله حكومت تقويت مى شود.
حكومت و دادگرى
اَلْعَدْلُ نِظامُ الاِْمْرَةِ.(416)
عدالت ، نظم دهنده فرمانروايى است .
اَلْعَدْلُ فَضيلَةُ السُّلْطانِ.(417)
دادگرى فضيلت حكمرانان است .
درد دل با مردم
وَ إِنْ ظَنَّتِ الرَّعِيَّةُ بِكَ حَيْفاً فَاءَصْحِرْلَهُمْ بِعُذْرِكَ.(418)
و اگر رعيّت بر تو گمان ستم بُرد، عذر خود را آشكارا با آنان در ميان گذار.
سامان يابى كارها
اَلاَْعْمالُ تَسْتَقيمُ بِالْعُمّالِ.(419)
كارها با كارگزاران [درست و امين ] سامان مى يابد.
معيارهاى گزينش
وَ تـَوَخَّ مـِنـهـُمْ اءَهـْلَ التَّجـْرِبـَةِ وَالْحـَيـاءِ مـِنْ اءَهـْلِ الْبـُيـُوتاتِ الصّالِحَةِ وَالْقِدَمِ فِى الاِْسْلامِ الْمُتَقَدِّمَةِ فَاِنَّهُمْ اءَكْرَمُ اءَخْلاقاً وَ اءَصَحُّ اَعْراضاً.(420)
عـامـلانى اينچنين (خوب و كارآمد) را در ميان كسانى جست و جو كن كه حيا و تجربه دارند و اينان از خـانـواده هـايـى پـارسـا هـستند كه در مسلمانى هم پيش قدم بودند و اخلاق آنان گرامى تر و آبرويشان محفوظتر است .
كار تشكيلاتى
وَاجـْعـَلْ لِرَاءْسِ كـُلِّ اَمـْرٍ مـِنْ اُمـُورِكَ رَاءْسـاً مـِنـْهـُمْ لا يـَقـْهـَرُهُ كـَبـِيـرُهـا، وَ لا يـَتـَشـَتَّتُ عَلَيْهِ كَثيرُها.(421)
بـر تـارك هر شاخه اى از كارهايت ، چنان سرپرستى بگمار كه بزرگى كار بر او چيرگى نيابد و بسيارىِ كار، آشفته اش نكند.
نبايسته هاى كارگزاران
لا يـَنـْبـَغـى اَنْ يـَكـُونَ الْوالى ... الْخـائِفُ لِلدُّوَلِ فـَيَتَّخِذَ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ وَ لاَ الْمُرْتَشى فِى الْحـُكـْمِ فـَيـَذْهـَبَ بـِالْحـُقـُوقِ وَ يـَقـِفَ بـِهـا دُونَ الْمـَقـاطـِعِ وَ لاَ الْمـُعـَطِّلُ لِلسُّنَّةِ فـَيـُهـْلِكـَ الاُْمَّةَ.(422)
نـبـايـد ولايـت مـسـلمـيـن بـه كـسى سپرده شود كه در اداى حقوق مالى بعضى را بر بعض ديگر تـرجـيـح بـدهـد. و نـبـايد زمامدارى مسلمين را در اختيار كسى گذاشت كه در حكم ، رشوه بگيرد و حـقـوق مردم را ضايع كند و آن را چنان كه بايد ادا نكند. همچنين نبايد والى مسلمين سنّت را متوقف بسازد و امت اسلامى را از اين راه به هلاكت بيندازد.
مساوى نبودن نيكان و بدان
(يا مالِكُ) لا يكُونَنَّ الُْمحْسِنُ وَ الْمُسيى ءُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةٍ سَواءٍ.(423)
اى مالك نبايد نكوكار و بدكار نزد تو يكسان باشند.
مردمدارى
(يا مالِكُ) وَ لا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعاً ضارِياً تَغْتَنِمُ اَكْلَهُمْ.(424)
اى مالك : مبادا نسبت به مردم (چون ) جانور درنده باشى كه خوردنشان را غنيمت شمارى .
صلاح دو جانبه
لَيـْسـَتْ تـَصـْلُحُ الرَّعـِيَّةُ إِلا بـِصـَلاَحِ الْوُلاَةِ، وَ لاَ تـَصـْلُحُ الْوُلاَةُ إِلا بـِاسـْتـِقـامـَةِ الرَّعِيَّةِ.(425)
حـالِ رعـيـت نـيكو نگردد جز آنگاه كه واليان نيكو رفتار باشند، و واليان نيكو رفتار نگردند، جز آنگاه كه رعيت درستكار باشند.
محبّت به مردم
يا مالِكُ: وَ اَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَالَْمحَبَّةَ لَهُمْ.(426)
اى مالك : قلب خود را از عطوفت به رعيت مالامال ساز! و دوستدارشان باش !
وزيران طاغوتى
شَرُّ الْوُزَراءِ مَنْ كانَ لِلاَْشْرارِ وَزيراً.(427)
بدترين وزرا كسى است كه وزير (و ياور) اشرار باشد.
تحمّل سختى
اَلاِْحْتِمالُ زينَةُ السِّياسَةِ.(428)
تحمل مشقات ، زينت سياست و مديريّت است .
تشويق كاركنان
اِعْرِفْ لِكُلِّ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ ما اءَبْلى ، وَ لا تُضيفَنَّ بَلاءَ امْرِى ءٍ إِلى غَيْرِه ، وَ لا تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غايَةِ بَلائِهِ.(429)
(مـالكـا!) مـقدار رنج هر يك از نيروهايت را در نظر دار و رنج يكى را به حساب ديگرى مگذار، و در پاداش او به اندازه رنجى كه ديده و زحمتى كه كشيده است تقصير ميار.
توجه به نيازمندان
وَاجْعَلْ لِذَوِى الْحاجاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فيهِ شَخْصَكَ.(430)
[اى مـالك ] بخشى از وقت خود را براى كسانى قرار بده كه به تو نياز دارند و خود را براى كار آنان فارغ دار.
صفات رهبر
يَحْتاجُ الاِْمامُ اِلى قَلْبٍ عَقُولٍ، وَ لِسانٍ قَؤُولٍ وَ جَنانٍ عَلى اِقامَةِ الْحَقِّ صَؤُولٍ.(431)
امام و پيشوا به قلبى خردورز، زبانى گويا و دلى خروشان در راه برپايى حق نيازمند است .
ثمره پيروى از پيشواى حق
فَمَنِ اسْتَطاعَ عِنْدَ ذلِكَ اَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللّهِ فَلْيَفْعَلْ فَاِنْ اَطَعْتُمُونى فَاِنّى حامِلُكُمْ اِنْ شاءَ اللّهُ عَلى سَبيلِ الْجَنَّةِ وَ اِنْ كانَ ذا مَشَقَّةٍ شَديدَةٍ وَ مَذاقَةٍ مَريرَةٍ.(432)
در آن هـنـگـام [حـوادث بـزرگ ] هـر كـس بتواند نفس خود را براى خداوند عزّوجلّ اختصاص بدهد، كوتاهى نورزد. پس اگر شما مرا اطاعت كنيد، من شما را به خواست خداوند به بهشت رهنمون مى گردم . اگر چه اين تلاش داراى مشقت سخت و طعم تلخى است .
همواره در مسير ملّت
فَاِنَّ حَقّاً عَلَى الْوالِى اءَنْ لا يُغَيِّرَهُ عَلى رَعِيَّتِهِ فَضْلٌ نالَهُ وَ لا طَوْلٌ خُصَّ بِهِ.(433)
بر والى و رهبر است كه اگر به زيادتى ـ از مال ـ رسيد، يا نعمتى مخصوص او گرديد، موجب دگرگونى او به زيان ملّت نشود.
آداب رياست
وَ اِيـّاكَ وَالْمـَنَّ عـَلى رَعـَيَّتِكَ بِإِحْسانِكَ، اءَوْ التَّزَيُّدَ في ما كانَ مِنْ فِعْلِكَ... فَاِنَّ الْمَنَّ يُبْطِلُ الاِْحْسانَ.(434)
بـپـرهـيـز كـه بـا نـيـكـى خـود بـر رعيّت منّت گذارى يا آنچه را كرده اى بزرگ شمارى . به راستى كه منّت نهادن ارج نيكى را باطل سازد.
وظايف رهبرى
اِنَّهُ لَيـْسَ عـَلَى الاِْمـامِ اِلاّ مـا حـُمِّلَ مـِنْ اَمـْرِ رَبِّهِ: الاِْبـْلاغُ فـِى الْمـَوْعـِظَهِ وَالاِْجْتِهادُ فِى النَّصيحَةِ وَالاِْحْياُ لِلسُّنَّةِ وَ اِقامَةُ الْحُدُودِ عَلى مُسْتَحِقّيها وَ اِصْدارُ السُّهْمانِ عَلى اَهْلِها.(435)
هـمـانـا بـر امـام نـيـسـت جز آنچه از امر پروردگار به عهده او واگذار شده : كوتاهى نكردن در مـوعظت ، و كوشيدن در نصيحت ، و زنده كردن سنّت و جارى ساختن حدود بر مستحقان ، و رساندن سهم هاى بيت المال به در خور آن .
بى سياستى مسؤ ولان
فـَلا تـُطَوِّلَنَّ احْتِجابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ، فَإِنَّ احْتِجابَ الْوُلاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ الضِّيقِ وَ قِلَّةُ عِلْمٍ بالاُْمُورِ.(436)
خـود را زيـاد از مـردم پـنـهـان نكن كه پنهان شدن واليان از رعيت شاخه و نمونه اى است از تنگ نظرى و كم اطلاعى در كارها.
واگذارى و مسئوليّت خواهى
اِجْعَلْ لِكُلِّ اِنْسانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلاً تَاءْخُذُهُ بِهِ.(437)
به هر خدمتكارى كارى ده و از كارش بپرس .
فلسفه حكومت
وَاللّهِ لَهِىَ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اِمْرَتِكُمْ اِلاّ اَنْ اُقيمَ حَقّاً.(438)
سوگند به خدا كه اين كفش بى ارزش پيش من از حكومت بر شما، دوست داشتنى تر است مگر كه حقّى را بپا دارم .
پايدارى دولت ها
ثَباتُ الدُّوَلِ بِإِقامَةِ سُنَنِ الْعَدْلِ.(439)
پايدارى دولتها، به برپا داشتن راه و رسم دادگرى است .
عوامل سقوط دولت ها
يُسْتَدَلُّ عَلى إِدبارِ الدُّوَل بِاءرْبَعٍ: تَضْييعِ الاُْصُولِ، وَالَّتمَسُّكِ بِالْغُرُورِ، وَ تَقْديمِ الاَْراذِلِ وَ تَاءْخيرِ الاَفاضِلِ.(440)
عـوامـل سـقـوط دولت هـا چـهـار چـيـز اسـت . ضـايـع كـردن اصل ها و دست زدن به غرور. روى كار آوردن افراد پست و فرومايه و كنار گذاشتن افراد آگاه و دانشمند.
اطاعت از چه كسى ؟
عَلَيْكُمْ بِطاعَةِ مَنْ لا تُعْذَرُونَ بِجَهالَتِهِ.(441)
از كـسـى اطـاعـت كـنـيد كه در نشناختنش معذور نيستيد [و نمى توانيد بهانه اى بياوريد كه او را نمى شناختيم .]
حركت مكتبى
لا يَزِيْدُنى كَثْرَةُ النّاسِ حَوْلى عِزَّةً، وَ لا تَفَرُّقُهُمْ عَنّى وَحْشَةً.(442)
نـه زيـاد بـودن مـردم در پيرامون من ، بر عزّتم مى افزايد و نه پراكندگى آنان از اطرافم ، وحشتم را افزون مى سازد.
ضرورت استقرار عدل
اِنَّ اَفْضَلَ قُرَّةِ عَيْنِ الْوُلاةِ اسْتِقامَةُ الْعَدْلِ فِى الْبِلادِ.(443)
برترين چشم روشنى زمامداران پابرجايى دادگرى در شهرها است .
اخلاق حاكم
اءَحِبَّ لِعامَّةِ رَعيَّتِكَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اَهْلِ بَيْتِكَ.(444)
آنچه براى خود و خانواده ات مى پسندى براى عموم مردم نيز بپسند.
نابايسته هاى حاكم اسلامى
لا يـَنـْبـَغـى اءَنْ يـَكـُونَ الْوالِىَ عـَلَى الْفـُرُوجِ وَالدِّمـاءِ وَالْمـَغـانـِمِ وَالاَْحـْكـامِ وَ إِمـامَةِ الْمُسْلِميِنَ الْبَخِيلُ(445)
سـزاوار نـيـسـت بـخـيل بر ناموس و جان ، و غنيمت ها، و احكام مسلمانان ، ولايت يابد و امامت آنان را عهده دار شود.
الگوى مصرف
اِنَّ اللّهَ تَعَالى فَرَضَ عَلَى اءئَِّمَّةِ الْعَدْلِ اَنْ يُقَدِّرُوا اءَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ كَيْلاَ يَتَبَيِّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ!(446)
خـداونـد بـر پـيـشـوايـان دادگر واجب فرموده خود را با مردمِ ناتوان برابر نهند تا مستمندى ، تنگدست را به هيجان نيارد و به طغيان واندارد.
سياست خدايى و شيطانى
وَاللّهِ مـا مـُعـاوِيـَةُ بِاءَدْهى مِنّى ، وَ لكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ، وَ لَوْ لا كَراهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ اءَدْهَى النّاسِ، وَ لكِنْ كُلُّ غَدْرَةٍ فَجْرَةٌ وَ كُلُّ فَجْرَةٍ كَفْرَةٌ.(447)
به خدا سوگند، معاويه سياستمدارتر از من نيست ، ليكن شيوه او، پيمان شكنى و گنهكارى است . اگـر پـيمان شكنى ناخوشايند نمى بود، سياستمدارتر از من ، كس نبود؛ امّا هر نيرنگى گناه است و هر گناهى يك نوع كفر.
فلسفه پذيرش حكومت
اءَما وَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَاءَ النَّسَمَةَ لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَ ما اءَخَذَ اللّهُ عَلَى الْعُلَماءِ اءَنْ لا يُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ لاََلْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاءْسِ اءَوَّلِها.(448)
سـوگـنـد بـه خـداوندى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر آن جمعيت انبوه ، براى بيعت ، حـاضـر نـمـى شـدنـد، و نـبـود پيمانى كه خداوند بر دانشمندان آگاه گرفته كه شكمبارگى ستمگر و گرسنگى ستمديده را نپسندند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مى افكندم و پايانش را چون آغازش مى انگاشتم و چون گذشته خود را به كنارى مى داشتم .
هدف حاكم اسلامى
فَلا يَكُنْ حَظُّكَ فى وِلايَتِكَ اِلاّ إ ماتَةَ باطِلٍ و إ حْياءَ حَقٍّ.(449)
بهره تو از زمامدارى نبايد جز از ميان بردن باطل و زنده داشتن حق باشد.
حق رهبر بر مردم
وَ اَمـّا حـَقـّى عـَلَيْكُمْ فَالْوَفاءُ بِالْبَيْعَةِ، وَالنَّصيحَةُ فِى الْمَشْهَدِ وَالْمَغيبِ، وَالاِْجابَةُ حينَ اَدْعُوكُمْ وَالطّاعَةُ حينَ امُرُكُمْ.(450)
و امـا حـق مـن بر شما وفادار بودن به بيعت ، و اخلاص و دوستى در آشكار و نهان و اجابت هنگام دعوت و اطاعت هنگام فرمان است .
حكمت و خرد
ارزش عقل و انديشه
لا مالَ اَعْوَدُ مِنَ الْعَقْلِ.(451)
هيچ ثروتى سودمندتر از عقل و خِرد نيست .
ارزش عقل
اَلاِْنْسانُ بِعَقْلِهِ.(452)
شخصيت انسان به عقل اوست .
گمراهى عقل
ضَلالُ الْعَقْلِ اءَشَدُّ ضَلَّةٍ.(453)
گمراهى عقل بدترين گمراهى هاست .
فزونى عقل
اَلْعَقْلُ غَريزَةٌ تَزيدُ بِالْعِلْمِ وَالتَّجارِبِ.(454)
خرد غريزه اى است كه با دانش و تجربه فزونى يابد.
رابطه علم و عقل
اَلْعَقْلُ وَالْعِلْمُ مَقْرُونانِ فى قَرَنٍ لا يَفْتَرِقانِ وَ لا يَتَبايَنان .(455)
عقل و علم با هم به يك ريسمان بسته شده است ، نه از هم جدا مى شوند و نه در برابر هم قرار مى گيرند.
چه كسى خردمند است ؟
1ـ اَلْعاقِلُ مَنْ وَعَظَتْهُ التَّجارِبُ.(456)
خردمند كسى است كه تجربه ها او را پند دهد.
2ـ اَلْعاقِلُ مَنْ تَغَمَّدَ الذُّنُوبَ بِالْغُفْرانِ.(457)
خردمند كسى است كه گناهان را با آمرزش بپوشاند.
چراغ خرد
اَلْعِلْمُ مِصْباحُ الْعَقْلِ.(458)
علم و دانش ، چراغ عقل و انديشه است .
تفاوت خردمند و بى خرد
اَلْعاقِلُ يَعْتَمِدُ عَلى عَمَلِهِ وَالْجاهِلُ يَعْتَمِدُ عَلى اءَمَلِهِ.(459)
تكيه خردمند به كوشش و تكيه نادان به آرزو است .
اندوه خردمند
اَلْعاقِلُ مَهْمُومٌ مَغْمُومْ.(460)
شخص عاقل [همواره براى آخرت خود] اندوهناك و غمگين است .
خردمند و دورانديشى
ناظِرُ قَلْبِ اللَّبيبِ بِهِ يُبْصِرُ اَمَدَهُ وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ.(461)
شخص عاقل ، با چشم دل ، پايان [كارش ] را مى بيند و فراز و فرودش را مى شناسد.
راءى رهايى بخش
رَاءْىُ الْعاقِلِ يُنْجى .(462)
نظر انديشمند نجات بخش است .
خرد چيست ؟
اَلْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارِبِ.(463)
خِرد، برخوردارى از تجربه ها است .
نشانه كمال عقل
إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ.(464)
چون خرد كمال يابد، گفتار به كاستى گرايد.
نشانه خردمندى
مِنَ الْعَقْلِ التَّزَوُّدُ لِيَوْمِ الْمَعادِ.(465)
از [نشانه هاى ] زيركى و عقل ، توشه بر گرفتن براى روز بازگشت است .
هوشمند واقعى
وَ مَا كُلُّ ذِى قَلْبٍ بِلَبِيبٍ، وَ لاَ كُلُّ ذِى سَمْعٍ بِسَمِيعٍ وَ لاَ كُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِيرٍ.(466)
نه هر صاحب دلى عاقل است ، نه هر صاحب گوشى ، شنونده و نه هر بيننده اى ، بينا!
خردمند چنين نمى كند
اِنَّ اللَّبيبَ لا يَتَاءَثَّثُ فى دارِ النُّقْلَةِ.(467)
انـسـان خـردمـنـد در خـانـه نـقـل و انـتـقـال [و ناپايدار دنيا] اثاث نمى اندوزد [و فقط به داشتن وسايل رفاه و آسايش بسنده مى كند.]
دانشجوى فهميده
فَلْيَكُنْ طَلَبُكَ ذلِكَ بِتَفَهُّمٍ وَ تَعَلُّمٍ، لا بِتَوَرُّطِ الشُّبُهاتِ وَ عُلُوِّ الْخُصُوماتِ.(468)
بـكـوش تـا جـسـتـجـوى تـو از روى درك عـمـيـق و آمـوزش بـاشـد نـه بـه شـبـهـه ها درافتادن و جدال را بالا بردن .
روشنى دل
نَوِّرْ قَلْبَكَ بِالْحِكْمَةِ.(469)
دلت را با دانش و حكمت نورانى كن .
فراگيرى حكمت
1ـ خُذِ الْحِكْمَةَ اَنّى كانَتْ.(470)
حكمت را در هر جا كه باشد درياب .
2ـ خُذِ الْحِكْمَةَ وَ لَوْ مِنْ اَهْلِ النِّفاقِ.(471)
حكمت را فراگير هر چند از اهل نفاق .
چشمه سار حكمت
اَلْقَلْبُ يَنْبُوعُ الْحِكْمَةِ وَالاُْذُنُ مُغيضُها.(472)
دل چشمه حكمت و گوش فرو برنده آن است .
صاحب حكمت زنده است
لَمْ يَمُتْ... مَنْ نَشَرَ حِكْمَةً ذُكِرَ بِها.(473)
آن كه حكمتى را منتشر كند كه همراه وى ياد مى شود، هرگز نمى ميرد.
گمشده مؤ من
اَلْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ، فَاطْلُبُوها وَ لَوْ عِنْدَ الْمُشْرِكِ.(474)
حكمت گمشده مؤ من است ، پس آن را بجوييد حتى اگر نزد مشرك باشد.
حيا
نقش كليدى حيا
اَلْحَياءُ مِفْتاحُ كُلِّ الْخَيْرِ.(475)
شرم و حياء كليد هر خوبى است .
لباس حيا
مَنْ كَساهُ الْحَيآءُ ثَوْبَهُ لَمْ يَرَ النّاسُ عَيْبَهُ.(476)
هر كس آزرم ، جامه خويش بر او پوشاند، مردم عيب او را نمى بينند.
حيا از خويشتن
مـَنِ اسـْتـَحـْيـى مـِنَ النـّاسِ وَ لَمْ يـَسـْتـَحـْىِ مـِنْ نـَفـْسـِهِ فـَلَيـْسَ لِنـَفـْسـِهِ عـِنـْدَ نـَفـْسـِهـِ قَدْرٌ(477)
آن كـه از مـردم حـيـا كـنـد، بـى آن كـه از خـويـشـتـن شـرمـش آيـد، بـراى خـود، ارزشـى قائل نيست .
خشم و غضب
خشم ؛ آتش افروخته
اَلْغَضَبُ نارٌ مُوقَدَةٌ مَنْ كَظَمَهُ اَطْفَاءَها وَ مَنْ اَطْلَقَهُ كانَ اَوَّلَ مُحْتَرِقٍ بِها.(478)
خـشـم آتـشـى است ، افروخته ، هر كه آن را فرو خورد، آن را خاموش كرده است و هر كه رها كند، اوّل كسى است كه با آن آتش مى سوزد.
لشگر شيطان
وَاحْذَرِ الْغَضَبَ فَاِنَّهُ جُنْدٌ عَظيمٌ مِنْ جُنُودِ اِبْليسَ.(479)
از خشم بپرهيز كه خشم لشگرى بزرگ از لشگرهاى شيطان است .
فرو بردن خشم
اِكْظِمِ الْغَيْظَ وَ تَجاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدُرَةِ.(480)
خشمت را فرو بر و هنگام دستيابى [به دشمن ] از او بگذر.
خشم خدايى
مَنْ شَنِى ءَ الْفاسِقينَ وَ غَضِبَ لِلّهِ غَضِبَ اللّهُ لَهُ وَ اءَرْضاهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.(481)
هـر كـس بـا بدكاران دشمنى ورزد و براى خوشنودى خداوند بر آنان خشم گيرد، خداى نيز به خاطر او به خشم آيد و در روز رستخيز خوشنودش گرداند.
خداشناسى
پايه خداشناسى
اءَصْلُ مَعْرِفَةِ اللّهِ تَوْحِيدُهُ.(482)
پايه خداشناسى توحيد است .
مراحل خداشناسى
اَوَّلُ الدّيـنِ مـَعـْرِفـَتـُهُ وَ كـَمـالُ مـَعـْرِفـَتـِهِ التَّصْديقُ بِهِ، وَ كَمالُ التَّصْديقِ بِهِ تَوْحيدُهُ وَ كَمالُ تَوْحيدِهِ الاِْخْلاصُ لَهُ.(483)
آغـاز ديـن ، شـنـاخـت خـداسـت و كـمـال مـعـرفـت ، تـصـديـق بـه ذات او، و كـمـال تـصـديـق ، شـهـادت بـه يـگـانـگـى خـداسـت ، و كـمـال تـوحـيـد اخـلاص در عـقـيـده و عمل است .
شگفت از ابله
عَجِبْتُ لِمَنْ شَكَّ فِى اللّهِ وَ هُوَ يَرى خَلْقَ اللّهِ.(484)
در شـگـفـتـم از كـسـى كـه در خداوند به ترديد افتاده است ، در حالى كه آفريدگان خدا را مى بيند.
ناتوانىِ آفريده
كَيْفَ يَصِفُ إِلهَهُ مَنْ يَعْجِزُ عَنْ صِفَةِ مَخْلُوقٍ مِثْلِهِ.(485)
چگونه مى تواند خداى خود را وصف كند كسى كه از وصف مخلوقى مانند خود ناتوان است .
بزرگ شمردن خداوند
عِظَمُ الْخالِقِ عِنْدَكَ يُصَغِّرُ الَْمخْلُوقَ فى عَيْنِكَ.(486)
درك بـزرگـى آفريدگار براى تو، آفريده را در نگاهت كوچك مى نمايد [و عظمت چيزى را با عظمت خالق جهان مقايسه نمى كنى ].
ستايش خداوند
اَلْحـَمـْدُ لِلّهِ الَّذِى اءَظـْهـَرَ مـِنْ آثـَارِ سـُلْطَانِهِ، وَ جَلاَلِ كِبْرِيَائِهِ، مَا حَيِّرَ مُقَلَ الْعُيُونِ مِنْ عَجَائِبِ قُدْرَتِهِ وَ رَدَعَ خَطَراتِ هَمَاهِمِ النُّفُوسِ عَنْ عِرْفانِ كُنْهِ صِفَتِهِ.(487)
سـتـايـش خـداونـدى را است كه از آثار قدرت و جلال كبرياييش آن قدر آشكار ساخته كه چشم از عـجـايـب قـدرتـش در حـيـرت فـرو رفته و انديشه هاى بلند انسان ها را از شناختن كنه صفاتش بازداشته است !
يارى از خدا
مَنِ اسْتَعانَ بِاللّهِ اَعانَهُ.(488)
هر كس از خدا يارى طلبد، خداوند يارى اش كند.
تنها به خدا اميد داشته باشيد
لا يَرْجُوَنَّ اَحَدٌ مِنْكُمْ اِلاّ رَبَّهُ وَ لا يَخافَنَّ اِلاّ ذَنْبَهُ.(489)
هيچ يك از شما جز به پروردگار خود اميد نبندد و جز از گناه خود نترسد.
بازگشت به سوى خدا
وَارْدُدْ إ لَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ ما يُضْلِعُكَ مِنَ الْخُطُوبِ وَ يَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ الاُْمُورِ.(490)
و آنجا كه كار بر تو گران و حقيقت كارها ناآشكار شود، به خدا و رسولش رجوع كن .
انس با خدا
مَنِ اسْتَوْحَشَ عَنِ النّاسِ انَسَ باللّهِ سُبْحانَهُ.(491)
هر كس ، از مردم دورى جويد با خداى سبحان بيشتر اُنس گيرد.
راه نزديكى به خدا و مردم
اَلتَّقَرُّبَ اِلَى اللّهِ تَعالى بِمَسْاءَلَتِهِ وَ اِلَى النّاسِ بِتَرْكِها.(492)
نزديك شدن به خداوند با درخواست و سؤ ال از اوست و نزديك شدن به مردم ، با ترك آن است .
ياد خدا
اَفيضُوا فى ذِكْرِ اللّهِ فَاِنَّهُ اَحْسَنُ الذِّكْرِ.(493)
در ذكر خدا بيشتر بكوشيد؛ زيرا كه ذكر او بهترين ذكر است .
وظيفه شناسى
اِشْحَنِ الْخَلْوَةَ بِالذِّكْرِ وَاصْحَبِ النِّعَمَ بِالشُّكْرِ.(494)
خلوت را با ياد خدا پُر كن و نعمت ها را با شكر خدا همراه ساز.
نورافشانى ياد خدا
دَوامُ الذِّكْرِ يُنيرُ الْقَلْبَ وَالْفِكْرَ.(495)
پيوستگى ذكر خدا، دل و انديشه را نورانى كند.
ارتباط مبداء و مقصد
اِنْ لَمْ تَعْلَمْ مِنْ اَيْنَ جِئْتَ لَمْ تَعْلَمْ اِلى اَيْنَ تَذْهَبُ.(496)
اگر ندانى از كجا آمده اى هرگز نخواهى دانست كه به كجا مى روى .
خطّ
زبان دست
اَلْخَطُّ لِسانُ الْيَدِ.(497)
خط، زبان دست است .
خيرخواهى
خير واقعى
لَيـْسَ الْخـَيـْرُ اَنْ يـَكـْثـُرَ مـالُكَ وَ وَلَدُكَ وَ لكـِنِ الْخـَيـْرُ اَنْ يـَكـْثـُرَ عـِلْمـُكَ وَ اَنْ يـَعـْظـُمـَ حِلْمُكَ.(498)
خير ـ و ارزش ـ نه آن است كه مال و فرزندت فراوان شود بلكه خير ـ واقعى ـ آن است كه دانشت فراوان و حلم و بردباريت بزرگ و افزون گردد.
ناصح حقيقى
عـِبـادَ اللّهِ. اِنَّ اءَنـْصـَحَ النـّاسِ لِنـَفـْسـِهِ اءَطـْوَعـُهـُمْ لِرَبِّهِ؛ وَ إِنَّ اءَغـَشَّهـُمْ لِنـَفـْسِهِ اءَعْصَاهُمْ لِرَبِّهِ.(499)
آن كس كه نسبت به خود از همه خيرخواه تر است در برابر خداوند از همه مطيع تر خواهد بود، و آن كس كه خويشتن را بيشتر مى فريبد گناهكارترين مردم در برابر خداست .
انسان خيرخواه
مَنْ حَذَّرَكَ كَمَنْ بَشَّرَكَ.(500)
آن كه به تو هشدار مى دهد بسان كسى است كه مژده ات مى دهد.
خيرخواهى براى ديگران
اَحْبِبْ لِغَيْرِكَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِكَ.(501)
براى ديگران ، آن پسند كه براى خود مى پسندى .
خيرخواهى از خداوند
ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ.(502)
هر كه از خدا خير خواهد سرگردان نماند.
پيامد نافرمانى از خيرخواه مهربان
فَاِنَّ مَعْصِيَةَ النّاصِحِ الشَّفيقِ الْعالِمِ الُْمجَرِّبِ تُوْرِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدامَةَ.(503)
نـافـرمـانـى خـيـرخـواه مـهـربـان ، دانـاى كـاردان ، حـسـرت و پـشـيـمـانـى بـه دنبال دارد.
سپاس در برابر چه كسى ؟
اَحْمِدْ مَنْ يَغْلُظُ عَلَيْكَ وَ يَعِظُكَ، لا مَنْ يُزَكّيكَ وَ يَتَمَلُّقُكَ(504)
سپاسگزار كسى باش كه به تو درشتى مى كند و پندت مى دهد نه كسى كه از تو تمجيد مى كند و زبان به چاپلوسى مى گشايد.
خويشاوندان
بزرگداشت خويشان
وَ اءَكْرِمْ عَشِيرَتَكَ فَاِنَّهُمْ جَناحُكَ الَّذى بِهِ تَطيرُ.(505)
خويشاوندانت را گرامى بدار كه آنان چون بال تو هستند كه بدان پرواز مى كنى .
توجه به نزديكان
وَ لا يَكُنْ اَهْلُكَ اَشْقَى الْخَلْقِ بِكَ.(506)
مبادا با كسانت [رفتارى كنى ] كه بدبخت ترين مردم نسبت به تو باشند.
صله رحم
صِلَةُ الاَْرْحامِ مِنْ اَفْضَلِ شِيَمِ الْكِرامِ.(507)
صله ارحام ، از بهترين اخلاق و منش كريمان است .
آثار صله رحم
صِلَةُ الرَّحِمِ، مَثْرَاءَةٌ فِى الْمالِ وَ مَنْسَاءَةٌ فِى الاَْجَلِ.(508)
صله رحم سبب افزايش مال و طول عمر است .
ديگران به جاى خويشان
مَنْ ضَيَّعَهُ الاَْقْرَبُ اءُتيحَ لَهُ الاَْبْعَدُ.(509)
كـسـى را كـه خـويـشـان نزديك تر، رهايش كنند، بيگانه دورتر براى يارى او برانگيخته مى شود.
خيانت
بزرگترين خيانت
إِنَّ اءَعْظَمَ الْخِيانَةِ خِيانَةُ الاُْمَّةِ، وَ اءَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الاَْئِمَّةِ.(510)

بزرگترين خيانت ، خيانت به امّت و زشت ترين فريب ، فريب كارى نسبت به پيشوايان است .
نشانه خيانتكارى
كَفاكَ خِيانَةً اَنْ تَكُونَ اَميناً لِلْخَوَنَةِ(511)
در خيانتكار بودن تو همين بس كه امين خيانتكاران باشى .
دارو
عوارض جانبى مصرف دارو
شُرْبُ الدَّواءِ لِلْجَسَدِ كَالصّابُونِ لِلثَّوْبِ ؛ يُنَقّيهِ وَ لكِنْ يُخْلِقُهُ(512)
مصرف دارو براى بدن همچون صابون است نسبت به لباس كه هر چند آن را پاك مى كند ولى فرسوده اش مى سازد.
دروغ
پرهيز از دروغ
جَانِبُوا الْكَذِبَ فَإِنَّهُ مُجَانِبٌ لِلاِْيمانِ.(513)
از دروغ دورى كنيد كه با ايمان ناسازگار است .
سرانجام راستگو و دروغگو
الصَّادِقُ عَلَى شَفَا مَنْجَاةٍ وَ كَرَامَةٍ، وَالْكَاذِبُ عَلى شَرَفِ مَهْوَاةٍ وَ مَهَانَةٍ.(514)
راستگو در مسير نجات و بزرگوارى و دروغگو بر لب پرتگاه سقوط و خوارى قرار گرفته است .
ماهيّت دروغگويى
اَلْكِذْبُ مَهانَةٌ وَ خِيانَةُ.(515)
دروغگويى ، خوارى و خيانت است .
نشانه سخن دروغ
اَمْرانِ لايَنْفَكّانِ مِنَ الْكَذِبِ: كَثْرَةُالْمَواعيدِ، و شِدَّةُ الاِْعْتِذارِ(516)
دو چيز از دروغ جدا نمى شود: وعده هاى زياد و پوزش هاى پياپى و [همراه با تاءكيد]
دعا
سلاح اولياء اللّه
اَلدُّعاءُ سِلاحُ الاَْوْلِياءِ.(517)
نيايش اسلحه دوستان نزديك خداست .
نقش دعا
إِدْفَعُوا اءَمْواجَ الْبَلاءِ بِالدُّعاءِ.(518)
موج هاى بلا را با دعا دفع كنيد.
اخلاص در دعا
اَخْلِصْ فِى الْمَسْاءَلَةِ لِرَبِّكَ.(519)
آنچه خواهى ، خالصانه از پروردگارت بخواه .
دنيا
بازار مكّاره
اَلدُّنْيا سُوقُ الْخُسْرانِ.(520)
دنيا، بازار زيان است .
بزرگ ترين فتنه
اَلْوَلَهُ بِالدُّنْيا اَعْظَمُ فِتْنَةٍ.(521)
عشق به دنيا بزرگترين فتنه است .
دو نوع نگرش به دنيا
... وَ مَنْ اءَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ، وَ مَنْ اءَبْصَرَ إِلَيْهَا اءَعْمَتْهُ.(522)
هـر كـس بـا چشم بصيرت و عبرت به دنيا بنگرد به او بينايى بخشد. و آن كس كه چشمش به دنبال آن باشد و فريفته آن گردد از ديدن حقايق نابينايش كند!
اين چنين به دنيا بنگريد
اُنْظُرْ اِلَى الدُّنْيا نَظَرَ الزّاهِدِ الْمُفارِقِ وَ لا تَنْظُرْ اِلَيْها نَظَرَ الْعاشِقِ الْوامِقِ.(523)
به دنيا مانند انسان زاهد و روى گردان از آن ، بنگر، نه انسان عاشق و شيفته .
الگوى زندگى سالم
خـُذْ مـِنَ الدُّنـْيـَا مـَا اءَتـَاكَ، وَ تـَوَلَّ عـَمَّا تـَوَلَّى عـَنـْكَ؛ فـَاِنْ اءَنـْتَ لَمـْتـَفـْعـَلْ فـَاءَجـْمـِلْ فـِى الطَّلَبِ.(524)
از امـر دنـيـا هـمـان قـدر بگير كه به تو مى رسد و آنچه از تو روگردانده بدنبالش مشتاب و اگر چنين نمى كنى لااقل تلاش معقولانه و مشروع كن !
دنيا بى حساب و كتاب نيست
فى حَلالِها حِسابٌ وَ فِى حَرامِها عِقابٌ.(525)
[در آخرت ] حلال دنيا حساب و حرامش كيفر دارد.
بدترين تجارت
وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ اَنْ تَرَى الدُّنْيا لِنَفْسِكَ ثَمنَاً وَ مِمّا لَكَ عِنْدَ اللّهِ عِوَضاً!(526)
چه بد تجارتى است كه دنيا را بهاى جان خويش بدانى و با آنچه كه در نزد خداست معاوضه نمايى .
قضا و قدر الهى
مَنْ اَصْبَحَ عَلَى الدُّنْيا حَزِيناً فَقَدْ اَصْبَحَ لِقَضاءِ اللّهِ ساخِطًا، وَ مَنْ اَصْبَحَ يَشْكُو مُصِيبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَاِنَّما يَشْكُو رَبَّهُ.(527)
آن كـه از دنـيا اندوهناك است ، از قضاى خدا خشمناك است و آن كه از مصيبتى كه بدو رسيده گِله آرد، از پروردگار خود شكوه كرده است .
طلاق داده زيركان
اَلدُّنْيا مُطَلَّقَةُ الاَْكْياسِ.(528)
دنيا طلاق داده مردان زيرك است .
شگفتى روزگار
اَلدَّهْرُ يُخْلِقُ الاَْبْدانَ وَ يُجَدِّدُ الاْ مالَ.(529)
روزگار بدن ها را فرسوده و آرزوها را نو مى كند.
غم روزى مخور
يـَابـْنَ ءادَمَ لا تـَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذى لَمْ يَاءْتِكَ عَلى يَوْمِكَ الَّذِى قَدْ اَتاكَ، فَاِنَّهُ اِنْ يَكُ مِنْ عُمُرِكَ يَاءْتِ اللّهُ فِيهِ بِرِزْقِكَ.(530)
اى فـرزند آدم ، غم روزى را كه نيامده امروز مخور، چه ، اگر از عمرت باشد، خداوند روزى ات را مى رساند.
سراى راستى
اِنَّ الدُّنـْيـا دارُ صـِدْقٍ لِمـَنْ صـَدَقَها وَ دارُ عافِيَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْها وَ دارُ غِنًى لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْها وَ دارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِها.(531)
بـه راسـتـى كـه دنـيـا بـراى راسـتان سراى راستى ، براى دنياشناسان سراى عافيت ، براى توشه گيران سراى بى نيازى ، و براى پند پذيران سراى پند و اندرز است .
گردش روزگار
اَلدَّهْرُ يَوْمانِ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ.(532)
روزگار دو روز است : روزى به سود تو و روزى به زيان تو است .
ماهيّت دنيا
1 ـ اَلدُّنْيا دارٌ مُنِىَ لَهَا الْفَناءُ.(533)
دنيا، خانه اى است كه فنا و زوال از ويژگى هاى ذاتى آن است .
2 ـ يا دُنْيا... عَيْشُكِ قَصيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسيرٌ وَ اَمَلُكِ حَقيرٌ.(534)
اى دنيا... زندگانى تو كوتاه ، اهميت تو اندك و آرزوى تو پست است .
3 ـ اِنَّما مَثَلُ الدُّنْيا مَثَلُ الْحَيَّةِ: لَيِّنٌ مَسُّها قاتِلٌ سَمُّها.(535)
دنيا همچون مار است ؛ ظاهرش نرم و زهرش كشنده است .
4 ـ ... فـَاِنَّهـَا عـِنـْدَ ذَوِى الْعـُقـُولِ كـَفـَىْءِ الظِّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّى نَقَصَ.(536)
بـه درسـتـى كـه دنيا در نظر خردمندان همچون سايه اى است كه هنوز گسترده نشده ، كوتاه مى گردد و هنوز فزونى نيافته نقصان مى پذيرد.
شناخت دنيا
دَارٌ بِالْبَلاَءِ مَحْفُوفَةٌ وَ بِالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ، لاَ تَدُومُ اءَحْوَالُهَا، وَ لاَ يَسْلَمُ نُزَّالُهَا.(537)
(دنـيـا) سـرايـى اسـت كه بلاها آن را احاطه كرده و به بى وفايى و مكر معروف است ، حالاتش يكنواخت نمى ماند و ساكنانش ايمن نيستند.
نقش روزگار
اَلدَّهْرُ مُوَكَّلٌ بِتَشْتيتِ الاُْلاّفِ.(538)
روزگار در پىِ پراكنده كردن دوستان است .
سازش با روزگار
ساهِلِ الدَّهْرَ ما ذَلَّ لَكَ قُعُودُهُ.(539)
چندى كه زمانه [چون شتر] رام تو گشته و ذليلانه به پايت نشسته ، آسان گير.
ناپايدارى روزگار
رُبَّ مـُسـْتـَقـْبـِلٍ يـَوْمـاً لَيـْسَ بـِمـُسـْتـَدْبـِرِهِ وَ مـَغـْبـُوطٍ فـى اَوَّلِ لَيـْلِهِ قـامَتْ بَواكِيهِ فى اخِرِهِ.(540)
بـسـا كـسـانـى كـه روزى را بـه پـيـشـتـاز شـتـابـنـد كـه بـدرقـه اش را فـرصـتـى نـيـابـنـد (اجـل او را بـه شـب مـُهـلت نـدهـد) و بـسـا كـسـى كـه بـر (خـوشـى ) او در اول شـب غـبـطـه بردند و در آخرش گريه كنندگان بر او برخاستند (آرى سر شب تخت و تاج داشت و بامداد به زير خاك رفت ).
نعمت هاى ناپايدار
لا تَنالُونَ مِنْها نِعْمَةً اِلاّ بِفَراقِ اءُخْرى .(541)
از دنيا به نعمتى نمى رسيد، جز آن كه نعمتى را از دست مى دهيد.
مسافران خفته
اَهْلُ الدُّنْيا كَرَكْبٍ يُسارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيامٌ.(542)
اهل دنيا همچون سوارانند كه در خوابند و آنان را مى رانند.
آثار دنياپرستى
مَنْ اَحَبَّ الدُّنْيا وَ تَوَلاّها اَبْغَضَ الاَّْخِرَةَ وَ عاداها.(543)
هـر كـس دنـيـا را دوسـت بـدارد و دل بـه ولايتش بسپارد، به آخرت كينه ورزيده ، آن را دشمن مى دارد.
دوگانگى دنيا و آخرت
اِنَّ الدُّنـْيـا وَالاَّْخِرَةَ عَدُوّانِ مُتَفاوِتانِ وَ سَبيلانِ مُخْتَلِفانِ... وَ ماشٍ بَيْنَهُما كُلَّما قَرُبَ مِنْ واحِدٍ بَعُدَ مِنَ الاَّْخَرِ.(544)
دنـيا و آخرت دو دشمن دو گانه و دو راه جدايند... و رونده ميان آن ها چون به يكى نزديك گردد، از ديگرى دور شود.
رابطه دنيا و آخرت
بِالدُّنْيا تُحْرَزُ الاَّْخِرَةُ.(545)
بوسيله دنيا آخرت بدست مى آيد.
چرا ماتم نمى گيريد؟
مـا بـالُكـُمْ تـَفـْرَحـُونَ بـِالْيـَسـيـرِ مـِنَ الدُّنـْيـا تـُدْرِكـُونـَهُ وَ لا يـَحـْزُنـُكـُمُ الْكـَثيرُ مِنَ الاَّْخِرَةِ تُحْرَمُونَهُ!(546)
شما را چه شده كه با رسيدن به مقدار كمى از دنيا فرحناك و با نشاط مى شويد، ولى از دست رفتن و محروميت فراوان آخرت ، شما را محزون نمى كند؟!
استفاده از دنيا براى آخرت
اِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ وَالاَّْخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ، فَخُذوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ.(547)
دنـيـا سـراى گـذر اسـت و آخـرت خـانـه قـرار و هـمـيـشگى ! پس ، از گذرگاه خويش براى سر منزل قرار خود توشه تهيه كنيد.
فرزندان دنيا
اَلنّاسُ اَبْناءُ الدُّنْيا، وَ لا يُلامُ الرَّجُلُ عَلى حُبِّ اُمِّهِ.(548)
مردم فرزندان دنيايند و هيچ فرزندى را براى دوستى مادرش نتوان سرزنش كرد.
رويكرد و رويگرد دنيا
إِذا اءَقـْبـَلَتِ الدُّنـْيـا عـَلى اَحـَدٍ اءَعـارَتـْهُ مـَحـاسـِنَ غـَيـْرِهِ، وَ اِذا اءَدْبـَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.(549)
چون دنيا به كسى روى آورد، نيكويى هاى ديگران را به او عاريت دهد و چون به او پشت نمايد، خوبى هاى او را بربايد.
سهم دنيا و آخرت
اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَالْعَمَلُ الصّالِحُ حَرْثُ الاْ خِرَةِ.(550)
مال و فرزند زينت زندگى دنيا و عمل شايسته كشت آخرت است .
داد و ستد ممنوع
لا تَبِعْ آخِرَتَكَ بِدُنْياكَ.(551)
آخرتت را به دنيايت مفروش .
آبادانى ناميمون
لا تُصْلِحْ دُنْياكَ بِمَحْقِ دينِكَ.(552)
دنياى خود را با نابودى دين خود آباد مكن .
دنياى زوال پذير
فَاءَزمِعُوا عِبَادَ اللّهِ الرَّحيلَ عَنْ هذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلَىْ اءَهْلِهَا الزَّوَالُ وَ لاَ يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الاَْمَلُ وَ لايَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ فِيهَا الاَْمَدُ.(553)
اى بـنـدگـان خدا! تصميم كوچ نمودن از سرايى بگيريد كه سرانجام به نيستى مى گرايد، مـبـادا آرزوها به شما چيره شوند خيال نكنيد عمر طولانى خواهيد داشت ! (بنابراين از مركب غرور فرود آييد و از دنياپرستى و خودخواهى و تعدى و تجاوز بر ديگران دست بداريد.)
دل بستن به دنيا
وَ مـَا نِلْتَ مِنْ دُنْياكَ فَلاَ تُكْثِرْ بِهِ فَرَحاً، وَ مَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلاَ تَاءْسَ عَلَيْهِ جَزَعاً وَلْيَكُنْ هَمُّكَ فِيَما بَعْدَ الْمَوْتِ.(554)
بـه آنـچـه از دنـيـا مـى رسى آنقدر خوشحال مباش ! و آنچه را كه از دنيا از دست مى دهى بر آن تاءسف مخور و جزع مكن ! هّمتت در آن باشد كه پس از مرگ به آن خواهى رسيد.
مقصد كوته بينان
إِنَّمَا الدُّنْيا مُنْتَهَى بَصَرِ الاَْعْمى ، لا يُبْصِرُ مِمّا وَراءَها شَيْئاً.(555)
همانا دنيا نهايت ديد كوردل است ، چيزى فراتر از آن را نمى بيند.
براى غير دنيا آفريده شده ايد
اءَخـْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ مِنْ قَبْلِ اءَنْ تُخْرَجَ مِنْهَا اءَبْدَاُنُكمْ. فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ.(556)
پـيش از اينكه بدنتان را از دنيا بيرون برند، قلبتان را از آن خارج سازيد! در دنيا آزمايش مى شويد و براى غير آن آفريده شده ايد.
بانگ بيدارى
اءَيُّهـَا النـّاسُ! اِنَّمـا اءَنـْتـُمْ فى هذِهِ الدُّنْيا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فيهِ الْمَنايا مَعَ كُلِّ جَرْعَةٍ شَرَقٌ وَ فى كُلِّ اءَكْلَةٍ غَصَصٌ.(557)
مـردم ! هـمـانـا شـمـا در ايـن جهان ، نشانه ايد كه مرگ ، پى در پى بدان تير مى افكند. با هر جرعه اى آب ، در گلو جِستنى و در هر لقمه اى گلوگير شدنى است .
دوستى
خطر عشق مجازى
مـَنْ عـَشِقَ شَيْئاً اَعْشى بَصَرَهُ وَ اَمْرَضَ قَلْبَهُ. فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحيحَةٍ وَ يَسْمَعُ بِاُذُنٍ غَيْرِ سَميعَةٍ.(558)
آن كس كه به چيزى عشق ورزد، آن عشق ، چشم او را كور و قلبش را بيمار مى كند. چنين فردى با چشم ناسالم مى نگرد و با گوش ناشنوا مى شنود.
هديه دادن
اَلْهَدِيَّةُ تَجْلِبُ الَْمحَبَّةَ.(559)
هديه فرستادن ، دوستى را جلب مى كند.
غربت و تنهايى
اَلْغَريبُ مَنْ لَيْسَ لَهُ حَبيبٌ.(560)
غريب و تنها كسى است كه دوستى نداشته باشد.
بدترين برادر
شَرُّ الاِْخْوانِ مَنْ تُكُلِّفَ لَهُ.(561)
بدترين برادران كسى است كه براى او به رنج افتى !
بهترين برادر
خَيْرُ اِخْوانِكَ مَنْ دَلَّكَ عَلى هُدىً...(562)
بهترين برادرانت كسى است كه تو را به راه راست راهنمايى كند.
رسم برادرى
اِحْمِلْ نَفْسَكَ مِنْ اَخيكَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَى الصِّلَةِ.(563)
چون برادرت از تو جدا شد، خود را به پيوندِ با او وادار.
ارتباط تنگاتنگ
عَلَيْكُمْ بِالتَّواصُلِ وَالتَّباذُلِ.(564)
بر شما باد به يكديگر پيوستن و به هم بخشيدن .
اندازه دوستى
زُهْدُكَ فِى رَاغِبٍ فِيكَ نُقْصَانُ حَظٍّ، وَ رَغْبَتُكَ فِى زَاهِدٍ فِيكَ ذُلُّ نَفْسٍ.(565)
بـى مـيـلى نـسـبـت بـه آن كـس كـه بـه تـو عـلاقـه مـنـد اسـت دليـل كـمـى بـهـره تو در دوستى است و تمايل تو نسبت به كسى كه بى اعتنا است سبب خوارى تو است .
دوستى و دشمنى معتدل
اَحـْبـِبْ حـَبـيـبـَكَ هـَوْناً ما عَسى اَنْ يَكُونَ بَغيضَكَ يَوْماً ما. وَ اَبْغِضْ بَغْيضَكَ هَوْناً ما، عَسىَّ اَنْ يَكُونَ حَبِيبَكَ يَوْماً ما.(566)
با دوست ، در دوستى از اندازه مگذر، بسا كه روزى دشمن گردد و با دشمن مدارا كن ، باشد كه روزى دوست گردد.
آداب دوستى
اُبْذُلْ لِصَدِيقِكَ كُلَّ الْمَوَدَّةِ... وَ لا تَقُصَّ إ لَيْهِ بِكُلِّ اءَسْرارِكَ.(567)
همه محبتت را به پاى دوستت به ريز ولى همه اسرارت را در اختيار او نگذار.
حق برادر و دوست واقعى
لا يـَكـُونُ الصَّديـقُ صـَديـقـاً حـَتـّى يـَحـْفـَظَ اءَخـاهُ فـى ثـَلاثٍ: فـى نـَكـْبـَتـِهِ وَ غـَيـْبَتِهِ وَ وَفاتِهِ.(568)
دوسـت هـنـگـامـى ، بـه حـقـيـقـت دوسـت اسـت كـه دوسـتـى بـرادرش را در سـه حال نگاه دارد: به روزگار نكبت ، در هنگام غيبت و پس از رحلت .
راه نفوذ در دلها
قُلُوبُ الرِّجالِ وَحْشِيَّةٌ فَمَنْ تَاءَلَّفَها اَقْبَلَتْ عَلَيْهِ.(569)
دل هاى مردمان رمنده است ، هر كه آن را به خود خو داد، به سوى او روى نهاد.
ترك دوستى جاهل
قَطيعَةُ الْجاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعاقِلِ.(570)
جدايى از نادان ، همسان پيوستن به داناست .
ناتوان و ناتوان ترين مردم
اءَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسابِ الاِْخْوانِ وَ اءَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ.(571)
نـاتـوان ترين مردم كسى است كه از يافتن دوست ناتوان است و ناتوان تر از او كسى است كه دوستِ يافته را تباه گرداند.
راه و رسم دوستى
لا تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَديقِكَ صديقاً فَتُعادى صَديقَكَ.(572)
با دشمن دوستت دوستى مكن كه با دوست خود دشمنى كرده اى .
فراق دوستان
فَقْدُالاَْحِبَّةِ غُرْبَةٌ.(573)
از دست دادن دوستان ، غربت است .
دوست واقعى
1ـ اَلصَّديقُ اِنْسانٌ هُوَ اَنْتَ اِلاّ اَنَّهُ غَيْرُكَ.(574)
دوسـت كـسى است كه با تو يكى است (تو را به منزله خود بداند) گر چه (به حسب ظاهر) غير از تو است .
2ـ اَلصَّديقُ مَنْ صَدَقَ غَيْبُهُ.(575)
دوست خوب كسى است كه در پنهانى نيز دوست باشد.
دوستىِ پايدار
كُلَّما طالَتِ الصُّحْبَةُ تَاءَكَّدَتِ الْحُرْمَةُ.(576)
هر چه همنشينى بيشتر، حرمت استوارتر.
نزديك ترين خويشاوندى
اَلْمَوَدَّةُ اَقْرَبُ رَحِمٍ.(577)
دوستى ، نزديكترين خويشاوندى است .
نزديك ترين خويشان
اَلصَّديقُ اءَقْرَبُ الاَْقارِبِ.(578)
دوست ، نزديكترين خويشاوند است .
نشانه بدبختى
مِنْ عَلامَةِ الشَّقاءِ غِشُّ الصَّديقِ.(579)
فريبكارى با دوست ، نشانه بدبختى آدمى است .
بهترين يار انسان
اَلْمُعِيْنُ عَلَى الطّاعَةِ خَيْرُ الاَْصْحابِ.(580)
يارى دهنده بر طاعت خداوند، بهترينِ ياران است .
پرهيز از زياده روى در محبّت
اءَحْبِبْ حَبيبَكَ هَوْناً ما عَسى اءَنْ يُعْصيكَ يَوْماً ما.(581)
در دوستى با دوست زياده روى مكن ، چه بسا روزى ، تو را نافرمانى كند.
دوستان ناباب
1 ـ اِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْفُسّاقِ فَاِنَّ الشَّرَّ بِالشَّرِّ مُلْحَقٌ.(582)
از همنشينى با فاسقان بپرهيز كه شر به شر بپيوندد.
2 ـ اِيـّاكَ وَ مـُصـادَقـَةَ الْكـَذّابِ فـَاِنَّهُ كـَالسَّرابِ. يـُقـَرِّبُ عـَلَيـْكَ الْبـَعـيـدَ وَ يـُبـَعِّدُ عـَلَيـْكـَ الْقَريبَ.(583)
از دوسـتـى دروغگو بپرهيز، كه او به سان سراب است ، دور را به تو نزديك و نزديك را به تو دور نماياند.
3 ـ اِيّاكَ وَ مُصادَقَةَ الْفاجِرِ فَاِنَّهُ يَبيعُكَ بِالتّافِهِ.(584)
از دوستى تبهكار بپرهيز كه به اندك بهايت بفروشد.
4 ـ اِيّاكَ وَ مُصادَقَةَ الْبَخيلِ فَاِنَّهُ يَقْعُدُ عَنْكَ اَحْوَجَ ما تَكُونُ اِلَيْهِ.(585)
از دوستى بخيل بپرهيز، چه آنچه را سخت بدان نيازمندى از تو دريغ دارد.
5 ـ اِيّاكَ وَ مُصادَقَةَ الاَْحْمَقِ فَاِنَّهُ يُريدُ اَنْ يَنْفَعَكَ فَيَضُرُّكَ.(586)
از دوستى نادان بپرهيز، چه او خواهد كه تو را سود رساند ليكن دچار زيانت گرداند.
دوست و دشمن درونى
اِجْعَلْ رَفيقَكَ عَمَلَكَ وَ عَدُوَّكَ اءَمَلَكَ.(587)
عملت را دوستِ خود، و آرزويت را دشمن خود قرار ده .
آفت دوستى
حَسَدُ الصَّدِيقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ.(588)
حسادت دوستان به يكديگر از آفات دوستى است .
رنج دورى از دوستان
لا عَيْشَ لِمَنْ فارَقَ اَحِبَّتَهُ.(589)
كسى كه از دوستانش جدا مى شود، آسايش ندارد.
پيامد پيروى از سخن چين
مَنْ اَطاعَ الْواشِىَ ضَيَّعَ الصَّديقَ.(590)
هر كس از سخن چين پيروى كند، دوست خود را از دست مى دهد.
رازدارى
ويژگى غير خودى
اَلاِْذاعَةُ شيمَةُ الاَْغْيارِ.(591)
فاش ساختن اسرار [و شايعه سازى ] خوى و خصلت بيگانگان است .
حفظ حرمت حضور
لاَ تَهْتِكُوا اءَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ اءَسْرَارَكُمْ.(592)
پرده خويش را پيش كسى كه از اسرارتان آگاه است ندريد.
خزينه اسرار
صَدْرُ الْعاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ.(593)
سينه خردمند، صندوق اسرار اوست .
نقش رازدارى
اَلرَّاءْىُ بِتَحْصينِ الاَْسْرار.(594)
نظريّه [خوب و هدفمند] با حفظ اسرار به دست مى آيد.
ريا
فرجام رياكار
مَنْ يَعْمَلْ لِغَيْرِ اللهِ يَكِلْهُ اللّهُ لِمَنْ عَمِلَ لَهُ.(595)
كسى كه براى غير خدا عمل كند، خداوند او را به همان شخص وامى گذارد.
حقيقت ريا
وَاعْلَمُوا اَنَّ يَسيرَ الرِّياءِ شِرْكٌ.(596)
بدانيد كه كمترين درجه ريا نيز، شرك است .
زبان و سخن
نيكوترين سخن
اءَحْسَنُ الْكَلامِ مازانَهُ حُسْنُ النِّظامِ وَ فَهِمَهُ الْخاصُّ وَالْعامُّ.(597)
نيكوترين سخن آن است كه به نظم نيكو زيور يابد و همگان آن را بفهمند.
ترجمان درون
اَلْكِتابُ تَرْجُمانُ النِّيةِ.(598)
نامه ، بازگو كننده ضمير است .
نگهدارى زبان
مِنَ الاْ يمانِ حِفْظُ اللِّسانِ.(599)
از نشانه هاى ايمان ، نگهدارى زبان است .
بهترين گفتار
اِنَّ خَيْرَ الْقَوْلِ ما نَفَعَ.(600)
بهترين گفتار آن است كه سودمند باشد.
اندك سخن گفتن
اَلْكَلامُ كَالدَّواءِ؛ قَليلُهُ يَنْفَعُ، وَ كَثِيرُهُ قاتِلٌ.(601)
سخن چون داروست ؛ اندكش سودمند و زيادش كشنده است .
بدترين سخن
شَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ.(602)
بدترين گفتار، سخن دروغ است .
جايگاه زبان
اَللِّسانُ تَرْجُمانُ الْعَقْلِ.(603)
زبان مترجم عقل است .
حمل بر صحّت
لاَ تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ اءَحَدٍ سُوءًا، وَ اءَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِى الْخَيْرِ مُحْتَمَلاً.(604)
هـر سـخـنـى كـه از دهـان كـسـى خـارج شـد، تـا احـتـمـال درسـتـى و نـيـكـى در آن مـى يـابـى ، حمل بر فساد مكن .
حذر از زبان
اِحْذَرُوا اللِّسانَ فَاِنَّهُ سَهْمٌ يُخْطى .(605)
از زبان بر حذر باشيد؛ چه آن كه تيرى است كه به خطا مى رود.
پيامد فرمانروايى زبان
وَ هانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ اءَمَّرَ عَلَيْها لِسانَهُ.(606)
آن كه زبانش را بر خود فرمانروا ساخت خود را از قيمت بينداخت .
جايگاه زبان
اَلْمـَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ.(607)
مرد، در زير زبانش نهفته است .
آداب سخن گفتن
لاَ تـَقـُلْ مـَا لاَ تـَعْلَمُ، بَلْ لاَ تَقُلْ كُلَّ مَا تَعْلَمُ، فَإِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَى جَوَارِحِكَ كُلِّهَا فَرَائِضَ يَحْتَجُّ بِهَا عَلَيْكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.(608)
آنـچـه نمى دانى مگو! بلكه همه آنچه را كه مى دانى نيز مگو زيرا خداوند بر اعضاء و جوارح تو واجباتى قرار داده كه در قيامت از آنها بازخواست خواهد كرد.
اهميّت سخن
الْكَلاَمُ فِى وِثَاقِكَ مَا لَمْ تَتَكَلَّمْ بِهِ، فَإِذَا تَكَلَّمْتَ بِهِ صِرْتَ فِى وِثَاقِهِ، فَاخْزُنْ لِسَانَكَ كَمَا تَخْزُنُ ذَهَبَكَ وَ وَرِقَكَ. فَرُبَّ كَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَ جَلَبَتْ نِقْمَةً.(609)
تا سخن نگفته اى ، سخن در بند تو است و چون گفتى تو در بند سخنى . پس همان سان كه زر و سـيـم ات را در گـنجينه مى نهى ، زبانت را نيز نگهدار. چه بسا سخنى كه نعمت از كف برد و نقمت پديد آورد.
فتنه زبان
فِتْنَةُ اللِّسانِ اَشَدُّ مِنْ ضَرْبِ السَّيْفِ.(610)
[مشكلات ] فتنه زبان بسيار شديدتر از ضربه شمشير است .
كفه هاى ترازوى زبان
اَللِّسانُ مِعْيارٌ اءطاشَهُ الْجَهْلُ وَ اءَرْجَحَهُ الْعَقْلُ.(611)
زبان ترازويى است كه نادانى آن را سبك و عقل سنگين مى سازد.
زخم زبان
اَللِّسانُ سَبُعٌ اِنْ خُلِّىَ عَنْهُ عَقَرَ.(612)
زبان ، درنده اى است كه اگر رها شود زخم مى زند.
ملاك سنجش
اُنْظُرْ اِلى ما قالَ وَ لا تَنْظُرْ اِلى مَنْ قالَ.(613)
به گفتار بنگر و نه به گوينده .
پژواك سخن
لا تَقُلْ ما لا تُحِبُّ اَنْ يُقالَ لَكَ.(614)
سخنى را كه دوست ندارى براى تو بگويند، به ديگران مگوى .
هشدار مؤ منان را جدّى بگيريد
اِتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَى جَعَلَ الْحَقَّ عَلَى اءَلْسِنَتِهِمْ.(615)
از گمان هاى مؤ منان بپرهيزيد كه خدا حق را بر زبان آنان نهاده است .
رابطه قلب و زبان
لا يَسْتَقيمُ قَلْبُ عَبْدٍ حَتّى يَسْتَقيمَ لِسانُهُ.(616)
قلب آدمى در راه راست استوار نمى ماند مگر آن كه زبانش در اين راه استوار باشد.
نيايش
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِى مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَيْكَ بِلِسانى ثُمَّ خَالَفَهُ قَلْبِى .(617)
خدايا! بر من ببخشاى آنچه را با زبان به تو نزديكى جستم ، آنگاه دلم با آن مخالفت ورزيد.
رسم مسلمانى
فَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ يَدِهِ اِلاّ بِالْحَقِّ.(618)
مسلمان [واقعى ] كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.
زبان مؤ من و منافق
وَ إِنَّ لِسانَ الْمُؤْمِنِ منْ وَراءِ قَلْبِهِ وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنافِقِ مِنْ وَراءِ لِسانِهِ.(619)
زبان مؤ من پشت قلب او، و قلب منافق پشت زبان او است .
امتياز انسان
فَضْلُ الرَّجُلِ يُعْرَفُ مِنْ قَوْلِهِ.(620)
فضيلت مرد از كلامش دانسته مى شود.
زيان پرگويى
1 ـ اَلاِْكْثارُ يُزِلُّ الْحَكيمَ وَ يُمِلُّ الْحَليمَ.(621)
پُرگويى ، حكيم را مى لغزاند و بردبار را به ستوه مى آورد.
2 ـ مَنْ اَكْثَرَ اَهْجَرَ.(622)
پرگو، بيهوده گو مى شود.
فوايد كم گويى
قِلَّةُ الْكَلامِ يَسْتُرُ الْعُيُوبَ وَ يُقَلِّلُ الذُّنُوبَ.(623)
كم گويى ، عيب ها را مى پوشاند و از گناهان مى كاهد.
سخن فرهيختگان
اِنَّ كَلامَ الْحُكَماءِ اِذا كانَ صَواباً، كانَ دَوآءً، وَ اِذا كانَ خَطَاءً، كانَ داءً.(624)
سخن حكيمان ، درستش دارو و نادرستش بيمارى است .
عفّت كلام
اِيّاكَ اَنْ تَذْكُرَ مِنَ الْكَلامِ ما يَكُونُ مُضْحِكاً وَ اِنْ حَكَيْتَ ذلِكَ عَنْ غَيْرِكَ.(625)
بـپـرهـيـز از آنـكـه در سـخـنـت چـيـزى خـنـده دار آرى ، هـر چـنـد بـه نقل از ديگرى باشد.
علائم روانى
ما اءَضْمَرَ اءَحَدٌ شَيْئاً اِلاّ ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ.(626)
هـيـچ كـس چـيـزى را در دل نـهـان نـكـرد، جز آن كه در سخنان بى انديشه اش آشكار و در صفحه رُخسارش ‍ پديدار گشت .
فتنه انگيزى
رُبَّ فِتْنَةٍ اءَثارَها قَوْلٌ.(627)
بسا فتنه كه از يك گفته خيزد.
تمجيد نابجا
رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِيهِ.(628)
بسا كسان كه با ستوده شدن ، فريفته شده اند.
زندگى
هدف زندگى
لا تَطْلُبِ الْحَياةَ لِتَاءْكُلَ، بَلْ اُطْلُبِ الاَْكْلَ لِتَحْيا(629)
زندگى را براى خوردن مخواه ، بلكه خوردن را براى زندگى كردن بخواه .
زهد
حقيقت زهد
اءَيُّهـَا النَّاسُ الزَّهَادَةُ قِصَرُ الاَْمَلِ وَالشُّكْرُ عِنْدَ النَّعَمِ وَالْوَرَعُ عِنْدَ الَْمحَارِمِ فَإِنْ عَزَبَ ذلِكَ عَنْكُمْ فَلا يَغْلِبِ الْحَرَامُ صَبْرَكُمْ.(630)
اى مـردم ! زهـد يـعـنـى كـوتـاهـى آرزو، شـكـر و سـپـاس در بـرابـر نـعـمـت و پـارسـائى در مقابل گناه . اگر نتوانستيد همه اين صفات را فراهم سازيد، مواظب باشيد حرام بر اراده و صبر شما چيره نگردد.
نتيجه زهد و آزادگى
اِزْهَدْ فِى الدُّنْيَا يُبَصِّرْكَ اللّهُ عَوْرَاتِهَا وَ لاَ تَغْفُلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْكَ!(631)
در دنـيـا زاهـد بـاش خـدا زشـتـيهاى آن را به تو مى نماياند و بى خبر ممان كه از تو بى خبر نخواهند ماند.
برترين زهد
لا زُهْدَ كَالزُّهْدِ فِى الْحَرامِ.(632)
هيچ زهدى چون زهد [و بى رغبتى ] در امر حرام نيست .
سفارش به زهد
عـِبـَادَ اللّهِ، اءُوصـيـكـُمْ بـِالرَّفـْضِ لِهـذِهِ الدُّنـْيـَا التَّارِكـَةِ لَكـُمْ وَ إ نْ لَمْ تـُحـِبُّوا تَرْكَهَا.(633)
اى بندگان خدا شما را به ترك اين دنيايى كه سرانجام شما را رها مى سازد توصيه مى كنم گر چه شما ترك آن را دوست نداريد.
زيبايى
خوى مؤ من
اَلتَّجَمُّلُ مِنْ اَخْلاقِ الْمُؤْمِنين .(634)
خودآرائى خوى مؤ منان است .
زيبايى باطن
اَلْجَمالُ الْباطِنُ حُسْنُ السَّريرَةِ.(635)
زيبايى باطن ، نيكويى خصلت ها و رفتارهاست .
زكات زيبايى
زَكاةُ الْجَمالِ الْعِفافُ.(636)
پاكدامنى ، زكات زيبايى است .
ستايش
حدّ ستايش
اَلثَّناءُ بِاءَكْثَرَ مِنَ الاِْسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ وَالتَّقْصيرُ عَنِ الاِْسْتِحْقاقِ عِىُّ اءَوْ حَسَدٌ.(637)
ستايش بيش از استحقاق ، تملق است و كمتر از استحقاق درماندگى است يا حسد.
سكوت
نشانه بردبارى
اَلصَّمْتُ آيَةُ الْحِلْمِ.(638)
خاموشى نشان بردبارى است .
شكوه سكوت
بِكَثْرَةِ الصَّمْتِ تَكُونُ الْهَيْبَةُ.(639)
با خاموش بودنِ بسيار، وقار پديدار شود.
فوايد خاموشى
اَلصَّمْتُ يُكْسيكَ الْوِقارَ وَ يَكْفيكَ مَؤُنَةَ الاِْعْتِذارِ.(640)
خاموشى بر تو لباس وقار مى پوشاند و تو را از زحمت عذرخواهى كفايت مى كند.
سكوت جاهل
لَوْ سَكَتَ مَنْ لا يَعْلَمُ سَقَطَ الاِْخْتِلافُ.(641)
اگر نادان سكوت كند، اختلاف از ميان برخيزد.
سكوت و سخن نابجا
لاَ خَيْرَ فِى الصَّمْتِ عَنِ الْحُكْمِ كَمَا اءَنَّهُ لاَ خَيْرَ فِى الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ.(642)
نه سكوت از بيان حق ، خوب است و نه سخن گفتن جاهلانه .
جواب ابلهان خاموشى است
رُبَّ كَلامٍ جَوابُهُ السُّكُوتُ.(643)
بسا سخن كه پاسخش دم فروبستن است .
شادى
تبسّم
خَيْرُ الضِّحْكِ التَّبَسُّمُ.(644)
بهترين خنده ، لبخند است .
آثار شادى
اَلسُّرُورُ يَبْسُطُ النَّفْسَ وَ يُثيرُ النَّشاطَ.(645)
شادى نفس را مى گشايد و نشاط را برمى انگيزاند.
افراط در شوخى
اَلاِْفْراطُ فِى الْمَزْحِ خُرْقٌ.(646)
زياده روى در شوخى ، نادانى است .
تاءثير شوخى بر عقل
مَا مَزَحَ امْرُؤٌ مَزْحَةً اِلاّ مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّةً.(647)
هر شوخى كه انسان مى كند، مقدارى از عقل خود را با آن از دست مى دهد.
شبهه
اهميت پرهيز از شبهه
لا وَرَعَ كَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ.(648)
هيچ پرهيزگارى همسنگ باز ايستادن در مقابل شبهه نيست .
چرا شبهه را شبهه گويند؟

وَ اِنَّمـا سـُمِّيـَتِ الشُّبـْهـَةُ شُبْهَةً لاَِنَّها تُشْبِهُ الْحَقَّ.فَاَمّا اَوْلِياءُ اللّهِ فَضِياؤُهُمْ فيهَا الْيَقينُ وَ دَليلُهُمْ سَمْتُ الْهُدى وَ اَمّا اَعْداءُ اللّهِ فَدُعاؤُهُمْ فيهَا الضَّلالُ وَ دَليلُهُمُ الْعَمى .(649)
به اين دليل شبهه را شبهه ناميده اند كه حق را ماند. در اين ميان اولياى خدا با روشنايى يقين ، از جـوّ شبهه ها مى گذرند و به سوى رستگارى راه مى پويند، ولى دشمنان خدا، فرصتى مى يابند و دعوت گر خلق به سوى گمراهى مى شوند و رهنمودى جز از كورى ندارند.
شتاب و عجله
فرجام شتابزدگى
اِيّاكَ وَالْعَجَلَ فَاِنّهُ عُنْوانُ الْفَوْتِ وَالنَّدَمِ.(650)
از شتاب بپرهيز كه مقدمه از دست دادن و پشيمان شدن است .
نشانه نادانى
مِنَ الْخُرْقِ الْمُعَاجَلَةُ قَبْلَ الاِْمْكَانِ، وَالاَْنَاةُ بَعْدَ الْفُرْصَةِ.(651)
از نـشـانه هاى نادانى است ، كه شخص پيش از امكان شتاب كند و هنگام فرصت و موقعيت مناسب ، آن را از دست بدهد.
شجاعت
دليرى و بزدلى
اَلشَّجاعَةُ زَيْنٌ، اَلْجُبْنُ شَيْنٌ.(652)
شجاعت و دليرى زينت است و ترس ، عيب و عار.
شجاعت على (ع )
وَاللّهِ لَوْ تَظاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلى قِتالى لَما وَلَّيْتُ عَنْها.(653)
به خدا سوگند اگر عرب جملگى با هم به پيكار من درآيند بدان پشت نمى كنم .
ظلم و ستم
بدترين مردم
اِنَّ شـَرَّ النـّاسِ عـِنـْدَ اللّهِ اِمـامٌ جـائِرٌ ضـَلَّ وَ ضـُلَّ بـِهِ، فـَاَمـاتَ سـُنَّةً مـَاءْخـُوذَةً وَ اَحـْيـى بـِدْعـَةً مَتْرُوكَةً.(654)
بدترين مردم نزد خدا، امامى است ستمگر، گمراه و گمراه كننده . سنّت پذيرفته را بميراند و بدعت رها شده را زنده گرداند.
نصيحت عادلانه
لا تَظْلِمْ كَما لا تُحِبُّ اَنْ تُظْلَمَ.(655)
به ديگران ستم مكن چنانكه دوست ندارى كسى به تو ستم كند.
انتقام الهى
وَ مَنْ ظَلَمَ عِبادَ اللّهِ كانَ اللّهُ خَصْمَهُ دُونَ عِبادِهِ.(656)
آن كه بر بندگان خدا ستم كند خدا به جاى بندگانش دشمن او بود.
نشانه هاى ستمگر
لِلظـّالِمِ مـِنَ الرِّجـَالِ ثـَلاَثُ عَلاَمَاتٍ: يَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِيَةِ، وَ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ وَ يُظَاهِرُ الْقَوْمَ الظَّلَمَةَ.(657)
مردان ستمگر، سه نشانه دارند: با نافرمانى ، به مافوق خود ستم مى كنند و با قهر و غلبه به زيردستان خويش ، ظلم روا مى دارند و پشتيبان ستم پيشگانند.
هدف وسيله را توجيه نمى كند
اَتَاءْمُرُونّى اَنْ اَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فيمَنْ وُلّيتُ عَلَيْهِ! وَاللّهِ لا اَطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سَميرٌ...! لَوْ كانَ الْمالُ لى لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَ اِنَّما الْمالُ مالُ اللّهِ.(658)
آيـا مـرا فـرمان مى دهيد كه در قلمرو زمامدارى خود پيروزى را با ستم كارى بدست آورم ! بخدا سـوگـند هرگز چنين كارى نمى كنم مادامى كه شب و روز پشت سر هم مى آيند و مى روند و اگر مـال از آن مـن بـود، هـمـه مـردم را در تـقـسـيـم آن مـسـاوى مـى گـرفـتـم ، چـه رسـد بـه ايـن كـه مال قطعاً مال خداست .
بينش ستمگران
وَ يَسيرُونَ فِى الشَّهَواتِ، اَلْمَعْرُوفُ فيهِمْ ما عَرَفُوا وَالْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ ما اءَنْكَرُوا.(659)
[سـتـمـكـاران ] بـه شـبـهـت هـا كـار مى كنند و به راه شهوت مى روند، معروف چيزى است كه خود بشناسند و منكر آن است كه خود زشت بشمارند.
زشت ترين ستم
ظُلْمُ الضَّعيفِ اَفْحَشُ الظُّلْمِ.(660)
ستم بر ناتوان زشت ترين ستم است .
نتيجه ميدان دادن به ستمگران
كانَتْ اُمُورُ اللّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَ عَنْكُمْ تَصْدُرُ وَ اِلَيْكُمْ تَرْجِعُ، فَمَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَ اَلْقـَيـْتُمْ اِلَيْهِمْ اَزِمَّتَكُمْ وَ اَسْلَمْتُمْ اُمُورَ اللّهِ فى اَيْديهِمْ يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهاتِ وَ يَسيرُونَ فِى الشَّهَواتِ.(661)
داورى در احـكـام خـدا را نـزد شـما مى آوردند، و از سوى شما به ديگران مى رسيد و هم به شما بـازمـى گـرديـد. پـس دست ستمكاران را بر خود گشاديد و رشته هاى كار خويش به دست آنان داديد و داورى در حكم الهى را در كف آنان نهاديد تا كارها به شبهت كنند و راه شهوت بسپرند.
عـامـل دگرگونى نعمت ها
لَيْسَ شَىْءٌ اءَدْعى إِلى تَغْييرِ نِعْمَةِ اللّهِ وَ تَعْجيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقامَةٍ عَلى ظُلْمٍ.(662)
هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن ، نعمت خداوند را دگرگون نسازد.
روز بد ستمگر
يَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِمِ اَشَدُّ مِنْ يَوْمِ الظّالِمِ عَلَى الْمَظْلُومِ.(663)
روز دادخواهى ستمديده از ستمگر، سخت تر از روز بيدادگرى ستمگر بر ستمديده است .
نتيجه ستمگرى
اَلظُّلْمُ يُزِلُّ الْقَدَمَ وَ يَسْلِبُ النِّعَمَ وَ يُهْلِكُ الاُْمَمَ.(664)
ستمگرى گام ها را مى لغزاند، نعمت ها را مى گيرد و امت ها را هلاك مى كند.
عامل سيه روزى
اَلْبَغْىُ يَجْلُبُ النِّقَمَ.(665)
سركشى ، عامل بلاها و بدبختى هاست .
نتيجه ظلم و ستم
مَنْ سَلَّ سَيْفَ الْبَغْىِ قُتِلَ بِهِ.(666)
هر كس شمشير ستم از غلاف بيرون كشد، خود با آن كشته شود.
صبر
سپر بلا
اَلصَّبْرُ اَدْفَعُ لِلْبَلاءِ.(667)
صبر، بهترين دفع كننده بلا است .
تضمين كننده پيروزى
اَلصَّبْرُ كَفيلٌ لِلظَّفَرِ.(668)
صبر و شكيبايى ، ضامن پيروزى است .
كارآيى شكيبايى
اَلصَّبْرُ يُهَوِّنُ الْفَجيعَةَ.(669)
شكيبايى ، مصيبت را آسان مى گرداند.
نيروى شكيبايى
اَلصَّبْرُ يُرْغِمُ الاَْعْداءَ.(670)
شكيبايى ، بينى دشمنان را به خاك مى مالد.
جايگاه صبر
اَلصَّبْرُ مِنَ الاْ يمانِ كَالرَّاءْسِ مِنَ الْجَسَدِ.(671)
نسبت صبر به ايمان مانند نسبت سر براى بدن است .
گنجينه ايمان
مِنْ كُنُوزِ الاْ يمانِ، الصَّبْرُ عَلَى الْمَصائِبِ.(672)
از گنجينه هاى ايمان ، شكيب بر گرفتارى ها است .
تمرين صبر
عَوِّدْ نَفْسَكَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَكْرُوهِ.(673)
خود را به شكيبايى در برابر كار ناخوشايند عادت ده .
ميوه شيرين صبورى
لا يَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ اِنْ طالَ بِهِ الزَّمانُ.(674)
فرد صبور پيروزى را از دست نمى دهد هر چند پس از روزگارى دراز.
انواع شكيبايى
1ـ اَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عَلى ما تُكْرِهُ وَ صَبْرٌ عَلى ما تُحِبُّ.(675)
شكيبايى دو گونه است : شكيبايى بر آنچه نمى پسندى و شكيبايى از آنچه دوست دارى .
2ـ اَلصَّبـْرُ صـَبـْرانِ: صـَبـْرٌ فـِى البـَلاءِ حـَسـَنٌ جـَمـيـلٌ وَ اَحـْسـَنُ مـِنـْهُ الصَّبـْرُ عـَنـِ الَْمحارِمِ.(676)
صـبـر بـر دو نـوع است . يكى صبر بر بلا و مصيبت كه آن زيباست اما نيكوتر از آن صبر بر كارهاى حرام است .
كارآيى شكيبايى
اَلصَّبْرُ يُمَحِّصُ الرَّزيَّةَ.(677)
شكيبايى مصيبت را كم مى كند.
شرط سرورى
بِاِحْتِمالِ الْمُؤَنِ يَجِبُ السُّودَدُ.(678)
با تحمّل رنجها، سرورى به دست آيد.
صدقه
داروى شفابخش
اَلصَّدَقَةُ دَواءٌ مُنْجِحٌ.(679)
صدقه ، داروى نجاتبخش است .
بخشش آشكار و نهان
صَدَقَةُ السِّرِّ تُكَفِّرُ الْخَطيئَةَ. وَ صَدَقَةُ الْعَلانِيَةِ فَاِنَّها تَدْفَعُ مَيْتَةَ السُّوءِ.(680)
صدقه پنهانى گناهان را پاك و صدقه آشكار مردن بد را دفع مى كند.
خواص صدقه و زكات
سُو سُوْا اِيمانَكُمْ بِالصَّدَقَةِ وَ حَصِّنُوا اَمْوالَكُمْ بِالزَّكاةِ.(681)
ايمان خود را با صدقه دادن پاس داريد، و مالهاتان را با زكات دادن .
وسيله نزول رحمت الهى
اَلصَّدَقَةُ تَسْتَنْزِلُ الرَّحْمَةَ.(682)
صدقه رحمت و آمرزش را فرود مى آورد.
داروى بيماران
داوُوا مَرْضاكُمْ بِالصَّدَقَةِ.(683)
بيماران را با صدقه درمان كنيد.
عبادت و بندگى
راه عزتمندى
إِذا طَلَبْتَ الْعِزَّ فَاطْلُبْهُ بِالطّاعَةِ.(684)
هرگاه كه عزت خواستى ، آن را با اطاعت بجوى .
عزت دروغين
مَنِ اعْتَزَّ بِغَيْرِ اللّهِ اءَهْلَكَهُ العِزُّ.(685)
هر كه عزت را جز از خدا بجويد، عزت او را هلاك گرداند.
صراط مستقيم
اءَيُّهَا النَّاسُ، مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْواضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ وَ مَنْ خَالَفَ وَ قَعَ فِى التِّيهِ.(686)
مردم ! آن كه راه آشكار را بپيمايد به آب درآيد، و آن كه بيراهه را پيش گيرد، در بيابان بى نشان افتد.
محبوب ترين بنده
عِبَادَ اللّهِ، إِنَّ مِنْ اءَحَبِّ عِبَادِ اللّهِ إِلَيْهِ عَبْداً اءَعَانَهُ اللّهُ عَلَى نَفْسِهِ.(687)
بـنـدگـان خـدا! مـحـبـوب تـرين بندگان خدا، بنده اى است كه خداوند او را بر تسلط بر نفسش يارى دهد.
تجارت سودمند
اَلطّاعَةُ مَتْجَرٌ رابِحٌ.(688)
فرمانبردارى از [دستورات دينى ]، تجارتى سودمند است .
عبادت خالصانه
اَلْعِبادَةُ الْخالِصَةُ اءَنْ لا يَرْجُوَ الرَّجُلُ اِلاّ رَبَّهُ وَ لا يَخافَ اِلاّ ذَنْبَهُ.(689)
عبادت خالص ، اين است كه آدمى جز به پروردگارش اميد نبندد، و جز از گناه خويش ‍ نترسد.
اطاعت و هدايت
هُدِيَ مَنْ اءطاعَ رَبَّهُ وَ خافَ ذَنْبَهُ.(690)
آن كس هدايت مى يابد كه از پروردگارش فرمان برد و از گناهش بترسد.
پشتكارى در عبادت
قَليلٌ تَدُومُ عَلَيْهِ اَرْجَى مِنْ كَثِيرٍ مَّمْلُولٍ مِنْهُ.(691)
اندك پيوسته از زياد خسته كننده ، نتيجه بخش تر است .
خيرخواه ترين فرد به خويشتن
اِنَّ اَنْصَحَ النّاسِ لِنَفْسِهِ اَطْوَعُهُمْ لِرَبِّهِ.(692)
همانا خيرخواه ترين مردم به خويشتن ، مطيع ترين آنها به خداوند است .
سپاس نعمت هاى الهى
لَوْ لَمْ يَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلى مَعْصِيَتِهِ لَكانَ يَجِبُ اَنْ لاّ يُعْصى شُكْراً لِنِعَمِهِ.(693)
اگـر خداوند از نافرمانى خود بيم نمى داد باز هم واجب بود كه به پاس نعمتهايش سرپيچى نشود.
بوستان مشتاقان
اَلسَّهَرُ رَوْضَةُ الْمُشْتاقينَ.(694)
بيدارى (در شبها و عبادت ) باغ مشتاقان است .
زيبندگى و بندگى
جَمالُ الْعَبْدِ الطّاعَةُ.(695)
زيبايى بنده در اطاعتش از خداوند است .
بندگى و اختيار
اِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ اَمَرَ عِبادَهُ تَخْييراً وَ نَهاهُمْ تَحْذيراً.(696)
بـى گـمـان خـداى سـبحان ، بندگانش را در حال اختيار فرمان داده و به عنوان هشدار ـ نه سلب قدرت ـ از محرمات نهيشان كرده است .
مرد ميدان حكومت
لا يُقِيمُ اَمْرَ اللّهِ سُبْحانَهُ اِلاّ مَنْ لا يُصانِعُ، وَ لا يُضارِعُ، وَ لا يَتَّبِعُ الْمَطامِعَ.(697)
تـنـهـا كـسـى فـرمـان خـداى را بـر پـا مـى دارد كـه : [در اقـامه حق ] مدارا نمى كند و خود را [در مقابل ستمكاران ] خوار نمى سازد و در مال مردم طمع نمى ورزد.
راه كسب رضاى الهى
لا تُنالُ مَرْضاتُهُ اِلاّ بِطاعَتِهِ.(698)
جز از راه بندگى رضايت [خدا] به دست نمى آيد.
حقيقت بندگى
لا عِبادَةَ كَاَداءِ الْفَرائِضِ.(699)
عبادتى همچون اداى واجبات نيست .
برترين عبادت
اَفْضَلُ الْعِبادَةِ الاِْمْساكُ عَنِ الْمَعْصِيَةِ وَ الْوُقُوفُ عِنْدَالشُّبْهَةِ(700)
برترين عبادت ، خوددارى از گناه و ايستادگى در برابر شبهه است .
فلسفه بعثت
فـَبـَعـَثَ اللّهُ مـُحـَمَّداً(ص ) بـِالْحـَقِّ لِيـُخـرِجَ عـِبـادَهُ مِنْ عِبادَةِ الاَْوْثانِ إ لى عِبادَتِهِ وَ مِنْ طاعَةِ الشَّيْطانِ اِلى ط اعَتِهِ.(701)
خداوند، محمد(ص ) را به حق برانگيخت تا بندگانش را از پرستش بتان به عبادت او درآورد و از پيروى شيطان به فرمان بردارى او سوق دهد.
بدترين مردم
اِنَّ مِنْ اَبْغَضِ الرِّجالِ اِلَى اللّهِ تَعالى لَعَبْداً وَكَلَهُ اللّهُ اِلى نَفْسِهِ جائِراً عَنْ قَصْدِ السَّبيلِ، سائِراً بِغَيْرِ دَليلٍ.(702)
از دشـمـن تـريـن مردمان نزد خداوند، بنده اى است كه خدا او را به خود واگذارد، تا از راه راست به يك سو شود و بى راهنما گام بردارد.
نجات بخش روز قيامت
اوُصيكُمْ عِبادَ اللّهِ بِتَقْوَى اللّهِ وَ طاعَتِهِ فَاِنَّهَا النَّجاةُ غَداً وَالْمَنْجاةُ اَبَداً.(703)
بـنـدگـان خـدا! شـمـا را بـه تـرس از خـدا و فرمانبردارى اش سفارش مى كنم ، كه سبب نجات فرداست و مايه رهايى جاودان .
خوشا به حال وظيفه شناس
طُوبى لِنَفْسٍ اَدَّتْ اِلى رَبِّها فَرْضَها.(704)
خوشا به حال كسى كه آنچه پروردگارش برعهده وى نهاده ، پرداخته است .
رعايت اولويت در عبادت
لا قُرْبَةَ بِالنَّوافِلِ اِذا اَضَرَّتْ بِالْفَرائِضِ.(705)
در مستحباتى كه به واجبات آسيب مى رساند، نزديك شدن به خدا نيست !
تفاوت انگيزه ها
وَاعْلَمُوا اَنَّهُ ما مِنْ طاعَةِ اللّهِ شَىْءٌ اِلاّ يَاءْتى فى كُرْهٍ. وَ ما مِنْ مَعْصِيَةِ اللّهِ شَىْ اِلاّ يَاءْتِى فِى شَهْوَةٍ.(706)
بـدانـيد چيزى از طاعتِ خدا نيست جز آن كه با كراهت انجام گيرد و چيزى از معصيت خدا نيست جز آن كه با ميل و رغبت .
آداب پرستش
فـَاعـْتـَصـِمْ بـِالَّذى خـَلَقـَكَ وَ رَزَقـَكَ وَ سـَوّاكَ فـَلْيـَكـُنْ لَهُ تـَعـَبُّدُكَ وَ اِلَيـْهِ رَغـْبـَتُكَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُكَ.(707)
چـنـگ زن بـه آن كـس كـه تـو را آفـريـد و روزى داد و انـدام زيـبـايـت را مـتـعـادل سـاخـت . بـايـد پـرسـتـش و بـندگيت براى او و روى آوردنت به سوى او و ترست از او باشد.
پرستش عارفان
اَلْبُكاءُ مِنْ خيفَةِ اللّهِ لِلْبُعْدِ عَنِ اللّهِ عِبادَةُ الْعارِفينَ.(708)
گـريـه از تـرس [عـظـمـت و هـيـبـت ] خـدا بـراى دورى از خدا [به خاطر گناه و نافرمانى ] تنها پرستش عارفان است و بس .
فرمانبرى خدا؛ پوشش جان
اِجـْعـَلُوا طـاعـَةَ اللّهِ شـِعـَاراً دُونَ دِثـَارِكـُمْ وَ دَخـِيـلاً دُونَ شـِعـارِكـُمْ. وَ لَطـيـِفـاً بـَيـْنـَ اَضْلاَعِكُمْ.(709)
فـرمـانـبردارى خدا را پوششِ جان كنيد نه رويه كار سازيد و به درون فرمانبردار باشيد نه در برون ، چندان كه فرمانبردارى ميان پهلوها و پشت شما بود.
فلسفه تشريع روزه
... وَالصِّيامَ ابْتِلاءً لاِِخْلاصِ الْخَلْقِ.(710)
[خداوند] روزه را براى آزمايش اخلاص مردمان [واجب كرده است ].
عامل شرح صدر
اَلذِّكْرُ يَشْرَحُ الصَّدْرَ.(711)
ياد خدا [در دل و زبان ]، سعه صدر مى آورد.
پرهيز از ريا
وَاعْمَلُوا فى غَيْرِ رِياءٍ وَ لا سُمْعَةٍ.(712)
بـه دور از خـودنـمـايـى و شـهـرت طـلبـى ، [و خـالصـانـه ] عمل ، كنيد.
عبادت آزادگان
وَ اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبادَةُ الاَْحْرارِ.(713)
گروهى خداى را به انگيزه ى سپاس بندگى مى كنند، كه اين عبادت آزادگان است .
عبرت
عبرت ، نقبى به تاريخ
مَنْ عَرَفَ الْعِبْرَةَ فَكَاءَنَّما كانَ فِى الاَْوَّلينَ.(714)
هر كس (از تاريخ گذشتگان ) عبرت آموزد، گويى كه با پيشينيان بوده است .
ايستگاه عبرت
جاوِرِ الْقُبُورَ تَعْتَبِرْ.(715)
مجاور با قبرها باش (از كنار قبرها بگذر) تا عبرت بگيرى .
عبرت از گذشتگان
وَاتَّعِظُوا بِمَنْ كانَ قَبْلَكُمْ.(716)
از پيشينيان پند آموزيد و عبرت گيريد.
عبرت براى آيندگان
وَ لا يَعْتَبِرَنَّ بِكُمْ مَنْ اءَطاعَها. اءَلا فَصُونُوها وَ تَصَوَّنُوا بِها وَ كُونُوا عَنِ الدُّنْيا نُزّاهاً وَ اِلَى الاَّْخِرَةِ وُلاّهاً.(717)
نكند شما باعث عبرت ديگران شويد! به هوش باشيد! تقوا را حفظ كنيد و خويشتن را در پرتو آن حفظ نماييد. در برابر دنيا خويشتن دار و در برابر آخرت دلباخته باشيد.
عبرت آموزى و تقوا
اِنَّ مـَنْ صـَرَّحـَتْ لَهُ الْعـِبـَرُ عـَمـّا بـَيـْنَ يـَدَيـْهِ مـِنَ الْمـَثـُلاتِ، حـَجـَزَتـْهُ التَّقـْوى عـَنْ تـَقـَحُّمـِ الشُّبُهاتِ.(718)
هـر كـس از دگـرگونى هاى چند روزه دنيا پند آموزد، پرهيزگارى او را از فرو افتادن در وادى شبهه ها باز مى دارد.
عدالت
راه هاى پيروزى
اِجْعَلِ الدّينَ كَهْفَكَ وَالْعَدْلَ سَيْفَكَ تَنْجُ مِنْ كُلِّ سُوءٍ وَ تَظْفَرْ عَلى كُلِّ عَدُوٍّ.(719)
ديـن را پـنـاه و عـدالت را شـمـشير خويش قرار ده كه از هر بدى بِرهى و بر هر دشمنى پيروز گردى .
تفاوت دادگرى و بخشندگى
الْعـَدْلُ يـَضـَعُ الاُْمـُورَ مـَوَاضـِعـَهـَا، وَالْجُودُ يُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا وَالْعَدْلُ سَائِسٌ عَامُّ، وَالْجُودُ عَارِضٌ خاصُّ، فَالْعَدْلُ اءَشْرَفُهُمَا وَ اءَفْضَلُهُمَا.(720)
عـدالت هـر چـيـز را بـه جـاى خـود قـرار مـى دهـد ولى سخاوت آن را از مسيرش فراتر مى برد. عـدالت ، قـانـونى همگانى است ولى سخاوت جنبه خصوصى دارد، بنابراين عدالت شريفتر و برتر است .
عدالت اجتماعى
وَاللّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّساءُ وَ مُلِكَ بِهِ الاِْماءُ لَرَدَدْتُهُ فَاِنَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ اَضْيَقُ.(721)
به خدا سوگند، آنچه از اموال تاراج شده بيت المال را بيابم به صاحبش بازگردانم گرچه بـا آن ازدواج كـرده باشند، زيرا در عدالت وسعت و گشايشى است و كسى كه اجراى عدالت بر او سخت آيد به يقين جور و ستم بر او سخت تر آيد.
سرآمد بندگان
فـَاعـْلَمْ اَنَّ اَفـْضـَلَ عـِبـادِ اللّهِ عِنْدَ اللّهِ اِمامٌ عادِلٌ هُدِىَ وَ هَدى ، فَاَقامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ اَماتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً.(722)
بدان كه برترين بندگان خدا نزد او، پيشوايى است دادگر، هدايت يافته و هدايتگر كه سنّت و راه معلوم را بر پا مى دارد و بدعت مجهول را از ميان برمى دارد.
سياست عادلانه
سـِيـاسـَةُ الْعـَدْلِ ثـَلاثٌ: ليـنٌ فـى حـَزْمٍ وَ إِسـْتـِقـْصـاءٌ فـى عـَدْلٍ وَ إِفـْضـالٌ فـى قـَصـْدٍ.(723)سـيـاسـت عـدل در سـه چيز است : نرمش همراه با دورانديشى ، موشكافى در عدالت و ميانه روى در بخشش .
قضاوت بر پايه گمان
لَيْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضاءُ عَلَى الثِّقَةِ بِالظَّنِّ.(724)
از عدالت نبود حكم نمودن به گمان .
ترازوى خداوند
إِنَّ الْعَدْلَ ميزانُ اللّهِ سُبْحانَهُ.(725)
عدالت ، ترازوى خداى سبحان است .
تسليم در برابر حق و عدالت
مـَنِ اسـْتـَثـْقـَلَ الْحـَقَّ اءَنْ يـُقـالَ لَهُ اءَوِ الْعـَدْلَ اءَنْ يـُعـْرَضَ عـَلَيـْهِ، كـانَ الْعـَمَلُ بِهِمَا اءَثْقَلَ عَلَيْهِ.(726)
كـسـى كـه شـنـيـدن حـق و عـرضـه عـدالت بـر او گـران آيـد، عمل به آنها بر او گران تر است .
عدالت علوى
وَاللّهِ لَوْ اءُعـْطـِيـتُ الاَْقـالِيـمَ السَّبـْعـَةِ بـِمَا تَحْتَ اءَفْلاكِهَا، عَلَى اءَنْ اءَعْصِىَ اللّهَ فِى نَمْلَةٍ اءَسْلُبُهَا جِلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ.(727)
بـه خدا سوگند! اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانها است به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى كنم ، هرگز نخواهم كرد.
عزّت نفس
بازداشتن نفس از پستى ها
وَ اَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ اِنْ ساقَتْكَ اِلَى الرَّغائِبِ.(728)
نفس خويش را از پستى ها بازدار، هر چند تو را به آنچه خواهانى برساند.
مصونيت نفس
اَلنَّفْسُ الْكَريمَةُ لا تُؤَثِّرُ فيهَا النَّكَباتُ.(729)
بدبختى ها در نَفْس بزرگ منش اثرگذار نباشد.
ثمره پرداخت به عيوب خويش
اِشْتِغالُكَ بِمَعايِبِ نَفْسِكَ يَكْفيكَ الْعارَ.(730)
پرداختن به عيب هاى خودت ، تو را از ننگ بركنار مى دارد.
عفت و پاكدامنى
عفت و غيرت
عِفَّةُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ غَيْرَتِهِ.(731)
پاكدامنى مرد به اندازه غيرت او است .
شغل سالم
اَلْحِرْفَةُ مَعَ الْعِفَّةِ خَيْرٌ مِنَ الْغِنى مَعَ الْفُجُورِ.(732)
كار با عفت و پاكدامنى بهتر است از توانگرى كه با گناهان همراه است .
پاداش پاكدامن
مـَا الُْمجَاهِدُ الشَّهيدُ فِى سَبِيلِ اللّهِ بِاءَعْظَمَ اءَجْراً مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ؛ لَكَادَ الْعَفيفُ اءَن يَكُونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلاَئِكَةِ.(733)
اجـر مـجاهد شهيد در راه خدا بيشتر از كسى نيست كه قدرت بر گناه دارد اما خويشتندارى مى كند. گويى كه انسان پاكدامن ، فرشته اى است از فرشتگان !
نشانه مردانگى
دَليلُ غَيْرَةِ الرَّجُلِ عِفَّتُهُ.(734)
دليل غيرت مرد عفت اوست .
عفو و گذشت
فرجام گذشت
وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَكُنْ لَكَ الْعاقِبَةُ.(735)
در چيرگى چشم پوش ، تا سرانجام [نيكو] از آن تو باشد.
زكات پيروزى
اَلْعَفْوُ زَكاةُ الظَّفَرِ.(736)
بخشش ، زكات پيروزى است .
بهترين گذشت
اَوْلَى النّاسِ بِالْعَفْوِ اَقْدَرُهُمْ عَلَى الْعُقُوبَةِ.(737)
سزاوارترين كس براى بخشودن ، اوست كه تواناترين كس براى كيفر دادن باشد.
علم و عالم
پايه هر نيكى
اَلْعِلْمُ اَصْلُ كُلِّ خَيْرٍ.(738)
علم ، ريشه هر خوبى است .
ميراثى ارزشمند
اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ كَريمَةٌ.(739)
دانش ، ميراثى ارجمند است .
با ارزش ترين دانش
اَرْفَعُ الْعِلْمِ ما ظَهَرَ فِى الْجَوارِحِ وَالاَْرْكانِ.(740)
برترين دانش آن است كه در همه اندام ـ و در اعضا و اركان بدن ـ پديدار شود.
فقدان دانش و خوارى
اِذا اَرْذَلَ اللّهُ عَبْداً خَطَرَ عَلَيْهِ الْعِلْمَ.(741)
هر گاه خداوند خوارى بنده اى را بخواهد، از دانش بى بهره اش كند.
دانش و انديشه
لا خَيْرَ فى عِلْمٍ لَيْسَ فيهِ التَّفَكُّرُ.(742)
علمى كه با انديشه همراه نباشد، سودمند نيست .
گلستان دانش
اَلْكُتُبُ بَساتينُ الْعُلَماءِ.(743)
كتاب ها، بستان هاى دانشورانند.
اقسام علم
الْعِلْمُ عِلْمَانِ: مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ وَ لاَ يَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ يَكُنِ الْمَطْبُوعُ.(744)
عـلم دو گـونه است : سرشته به طينت و شنيده شده به گوش ، مادامى كه شنيده شده ، به طينت سرشته نباشد، سودى ندهد.
راه رستگارى
اَطِعِ الْعِلْمَ وَاعْصِ الْجَهْلَ تُفْلِحْ.(745)
از علم پيروى كن و با جهل مخالفت كن تا رستگار شوى .
امتياز دانش بر ثروت
اَلْعِلْمُ خَيْرٌ مِّنَ الْمالِ، اَلْعِلْمُ يَحْرُسُكَ، وَ اَنْتَ تَحْرُسُ الْمالَ.(746)
دانـش از مـال بـهـتـر اسـت ، كـه دانـش پـاسـبـان تـوسـت و تـو نـگـهـبـان مال .
رابطه علم و ايمان
اَلاْ يمانُ وَالْعِلْمُ اَخَوانِ تَوْاءَمانِ وَ رَفيقانِ لا يَفْتَرِقانِ.(747)
ايمان و علم ، دو برادر همزاد و دو دوست جدايى ناپذيرند.
رابطه علم و دين
وَ مَنْ عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ صَدَرَ عَنْ شَرائِعِ الْحُكْمِ.(748)
آن كس كه به ژرفاى دانش برسد، از آبشخور دين سيراب گردد.
راه سعادت
اِعْمَلُوا بِالْعِلْمِ تَسْعَدُوا.(749)
به علم عمل كنيد تا سعادت مند شويد.
تواءمان با وفا
الْعـِلْمُ مـَقـْرُونٌ بـِالْعـَمـَلِ: فـَمـَنْ عـَلِمَ عـَمـِلَ؛ وَالْعـِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ، فَإِنْ اءَجَابَهُ وَ إِلا ارْتَحَلَ عَنْهُ.(750)
دانـش هـمـنـشـيـن بـا عـمـل اسـت ؛ بـنـابـرايـن هـر كـس عـالم اسـت ، عـامل نيز هست . دانش (صاحب خويش را) به عمل فرامى خواند، اگر پاسخ داد (كه مطلوب است ) و گرنه روى از او بگرداند.
نقش علم در عمل
اَلْعـامـِلُ بـِالْعـِلْمِ كـَالسـّائِرِ عـَلَى الطَّريـقِ الْواضـِحِ. فـَلْيـَنـْظـُرْ نـاظـِرٌ؛ اَسـائِرٌ هـُوَ اَمـْ راجِعٌ؟(751)
كـسـى كـه آگـاهـانـه عـمل مى كند، مانند كسى است كه در راه روشن حركت مى نمايد، پس هر بينا بايد بنگرد كه آيا واقعاً پيش مى رود يا پس مى آيد؟
از هر رشته بهترينش را برگزينيد
اَلْعِلْمُ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ يُحاطَ بِهِ فَخُذُوا مِنْ كُلِّ عِلْمٍ اَحْسَنَهُ.(752)
عـلم بـيـشـتـر از آن اسـت كـه تـمـام قـلمـرو آن قـابـل احاطه باشد. پس ، از هر دانش بهترينش را برگزينيد.
علم غير مفيد
رُبَّ عالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ وَ عِلْمُهُ مَعَهُ لا يَنْفَعُهُ.(753)
چه بسيار دانشمند كه نادانى اش او را هلاك كرده و علمش به او سودى نبخشيده است .
رسالت هر يك از دانش و عمل
اَلْعِلْمُ يُرْشِدُكَ وَالْعَمَلُ يَبْلُغُ بِكَ الْغايَةَ.(754)
علم به تو راه را نشان مى دهد و عمل تو را به نهايت مى رساند.
آفت دانش
آفَةُ الْعِلْمِ تَرْكُ الْعَمَلِ بِهِ.(755)
آفت علم ، عمل نكردن به آن است .
علم بى ارزش
اَوْضَعُ الْعِلْمِ ما وَقَفَ عَلَى اللِّسانِ.(756)
بى ارزش ترين دانش ، دانشى است كه تنها در زبان بماند ـ و به گفت و شنود، بسنده شود ـ
عالم حقيقى
اِنَّمَا الْعالِمُ مَنْ دَعاهُ عِلْمُهُ إِلَى الْوَرَعِ وَالتُّقى .(757)
عالم كسى است كه علمش او را به پارسايى و خداترسى فراخواند.
ويژگى دانشمند
اَلْعالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ.(758)
دانا كسى است كه قدر و اندازه خود را بشناسد.
تلاش دانشمند
عَلَى الْعالِمِ اءَنْ يَعْمَلَ بِما عَلِمَ ثُمَّ يَطْلُبَ تَعَلُّمَ ما لَمْ يَعْلَمْ.(759)
بـر دانـشمند است ، كه آنچه را مى داند به كار بندد و سپس در پى ياد گرفتن آنچه نمى داند برود.
رسالت دانشمندان
مَا اءَخَذَ اللّهُ عَلى اءَْهلِ الْجَهْلِ اءَنْ يَتَعَلَّمُوا حَتّى اءَخَذَ عَلى اءهْلِ الْعِلْمِ اءَنْ يُعَلِّمُوا.(760)
خداوند پيش از آن كه نادانان را به آموختن تكليف كند، دانايان را به آموزش دادن متعهد ساخت .
حاكمان مردم
اَلْعُلَماءُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ.(761)
دانشوران ، بر مردم حاكميت دارند.
زيبايى عالم
جَمالُ الْعالِمِ عَمَلُهُ بِعِلْمِهِ.(762)
زيبايى دانشمند، عمل كردن به علم خويش است .
جايگاه عالمان
اَلْعُلَماءُ اَطْهَرُ النّاسِ اَخْلاقاً وَ اَقَلُّهُمْ فِى الْمَطامِعِ اَعْراقاً.(763)
دانشوران پاك خوترين و كم آزترين مردم اند.
فقيه واقعى
اَلْفَقيهُ كُلُّ الْفَقيهِ مَنْ لَمْ يُقَنِّطِ النّاسَ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ.(764)
داناى فهميده و زيرك كسى است كه مردم را از رحمت و آمرزش خدا ماءيوس نكند.
مشورت با دانشمندان
وَ اءَكـْثـِرْ مـُدارَسـَةَ الْعـُلَمـاءِ وَ مـُنـاقـَثـَةَ الْحـُكـَمـاءِ فـى تـَثـْبـيـتِ مـا صـَلَحَ عـَلَيـْهِ اءَمـْرُ بِلادِكَ.(765)
در آنـچـه كار شهرهايت را استوار مى دارد، با دانشمندان فراوان گفتگو كن و با حكيمان فراوان سخن در ميان گذار.
جايگاه دانشمند مؤ من
اَلْمُؤْمِنُ الْعالِمُ اءَعْظَمُ اءَجْراً مِنَ الصّائِمِ الْغازِي فى سَبيلِ اللّهِ.(766)
مؤ من دانشور، اجر و پاداشش بيش از روزه دارى است كه در راه خدا جهاد مى كند.
غربت عالمان
اَلْعُلماءُ غُرَباءُ لِكَثرَةِ الْجُهّالِ.(767)
چون نادانان فزونى يابند، دانشوران غريب گردند.
حيات جاودانه
هَلَكَ خُزّانُ الاَْمْوالِ وَ هُمْ اءَحْياءُ وَالْعُلَماءُ باقُونَ ما بَقِىَ الدَّهْرُ.(768)
گنجوران مال ها مرده اند، گرچه زنده اند، و دانشمندان چندان كه روزگار پايد، پاينده اند.
عالم نمايان
1ـ اِنَّ اَبـْغـَضَ الْخـَلايـِقِ اِلَى اللّهِ... رَجـُلٌ قـَمـَشَ جـَهـْلاً مـَوْضـِعٌ فـى جُهّالِ الاُْمَّةِ غارُّ فِى اَغْباشِ الْفِتْنَةِ، عَمٍ بِما فِى عَقْدِ الْهُدْنَةِ. قَدْ سَمّاهُ اَشْباهُ النّاسِ عالِماً وَ لَيْسَ بِهِ.(769)
مـبغوض ترين مردم در پيشگاه خداوند... كسى است كه انبوهى از نادانى ها را در خود جمع كرده ، در مـيـان تـوده نـاآگاه براى خود پايگاهى ساخته است ، در امواج فتنه ها جولان مى دهد و از راز صلح يكسره بى خبر است . نا آگاهان مردم نما دانشمندش مى نامند در حالى كه از هر علمى خالى است .
2ـ وَ آخـَرُ قـَدْ تـُسـَمـّى عـالِمـاً وَ لَيـْسَ بـِهِ فـَاقـْتـَبـَسَ جـَهـائِلَ مـِنْ جـُهـّالٍ وَ اَضـاليـلَ مـِنـْ ضُلاّلٍ.(770)
دسـته اى ، دانشمند ناميده مى شوند ولى دانشمند نيستند، مقدارى نادانى را از جاهلان برگرفته و مـقـدارى مـطـالب گـمـراه كـنـنـده را از گـمـراهان گرد آورده اند [و به هم آميخته اند تا خود را انديشمند بخوانند]
آفت جامعه
آفَةُ الْعامَّةِ الْعالِمُ الْفاجِرُ.(771)
آفت مردم ، عالِم آلوده دامن است .
لغزش عالم
زِلَّةُ الْعالِمِ كَانْكِسارِ السَّفينَةِ تَغْرَقُ وَ يَغْرَقُ مَعَها خَلْقٌ(772)
لغزش دانشمند چون شكستن كشتى است كه هم خود غرق مى شود و هم جمعى با آن .
فهم صحيح
مَنْ فَهِمَ، عَلِمَ غَوْرَ الْعِلْمِ.(773)
آن كس كه فهميد به ژرفاى دانش پى برد.
از زنبور عسل بياموزيد
خُذُوا مِنْ كُلِّ عِلْمٍ اءَحْسَنَهُ فَإِنَّ النَّحْلَ يَاءْكُلُ مِنْ كُلِّ زَهْرٍ اءَزْيَنَهُ.(774)
از هـر دانـشـى بـهـتـريـنـش را بـرگـيـريـد، هـمـچـون زنـبـور عسل كه بهترين گُلها را مى خورد.
گرسنگانى كه هرگز سير نمى شوند
مَنْهُومَانِ لاَ يَشْبَعَانِ: طَالِبُ عِلْمٍ وَ طَالِبُ دُنْيَا.(775)
دو آزمـنـدنـد كـه سـيـر نـشـونـد؛ آن كـه عـلم آمـوزد و آن كـه مال اندوزد.
وظيفه مردم نسبت به روحانيّت
فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبّانِيِكُمْ وَ اَحْضِرُوهُ قُلُوبَكُمْ وَاسْتَيْقِظُوا اِنْ هَتَفَ بِكُمْ.(776)


پـس گـفـتار مرشد و عالم خداشناس خود را بشنويد، و قلب هاتان را در محضرش حاضر كنيد، و با فرياد بيدارگرش از خواب گران برخيزيد.
گزينش راهنمايان شايسته
اَيُّهَا النّاسُ، اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْباحِ واعِظٍ مُتَّعِظٍ وَامْتاحُوا مِنْ صَفْوِعَيْنٍ قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَرِ.(777)
اى مـردم ! چـراغ دل را از شـعـله گـفـتـار گـويـنـدگـان بـا عـمـل روشـن سـازيـد! ظرف هاى خويش را از آب زلال چشمه هايى كه از آلودگى ها پاك است پر كنيد.
شرم نابجا
لا يَسْتَحِيَنَّ اَحَدٌ اِذا لَمْ يَعْلَمِ الشَّىْءَ اَنْ يَتَعَلَّمَهُ.(778)
اگر كسى ، چيزى را نمى داند نبايد از ياد گرفتن آن شرم كند.
عمل
تصفيه كردار
تَصْفِيَةُ الْعَمَلِ خَيْرٌ مِنَ الْعَمَلِ.(779)
پاك كردن عمل [از ناخالصيها] از عمل ارزشمندتر است .
رفيق شفيق
اَلْمَرْءُ لا يَصْحَبُهُ اِلا الْعَمَلُ.(780)
تنها همراه مرد كردار اوست .
كم كارى و زيانكارى
مَنْ قَصَّرَ فِى اَيّامِ اَمَلِهِ قَبْلَ حُضُورِ اَجَلِهِ فَقَدْ خَسِرَ عَمَلُهُ وَ ضَرَّهُ اَجَلُهُ.(781)
كـسـى كـه قـبـل از فـرا رسـيـدن مـرگ در اعـمـال نـيـكـو كـوتـاهـى كـنـد، حاصل كارش زيان است و مرگ او مايه خسران .
بهترين اعمال
اَفْضَلُ الاَْعْمالِ مآ اَكْرَهْتَ نَفْسَكَ عَلَيْهِ.(782)
بهترينِ اعمال آن است كه نفس خود را به انجامش ناگزير سازى .
دستورات حكيمانه
عـِبـادَاللّهِ، اِنَّهُ لَيـْسَ لِمـا وَعـَدَ اللّهُ مـِنَ الْخـَيـْرِ مـَتـْرَكٌ وَ لا فـِيـمـا نـَهـى عـَنـْهُ مـِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ.(783)
بـندگان خدا! نه در وعده هاى نيك خداوند بهانه اى بر ترك است و نه در كارهايى كه از آن ها نهى كرده ، انگيزه اى براى عمل .
امانت مسؤ وليت
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لكِنَّهُ فى عُنُقِكَ اءَمانَةٌ.(784)
فرماندارى ، نه لقمه اى است براى شكمت ، بلكه امانتى است بر گردنت !
آراستگى واقعى
اَلزّينَةُ بِحُسْنِ الصَّوابِ لا بِحُسْنِ الثِّيابِ.(785)
زيبايى به نيكويى عمل است نه به زيبايى جامه ها.
تشويق به عمل
فـَاعـْمـَلُوا وَالْعـَمـَلُ يـُرْفـَعُ، وَالتَّوْبـَةُ تَنْفَعُ، وَالدُّعَاءُ يُسْمَعُ، وَالْحَالُ هَادِئَةٌ وَالاَْقَلاَمُ جَارِيَةٌ. وَ بَادِرُوا بِالاَْعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً.(786)
عـمـل كـنيد (تا هنگامى كه ) عمل (شما به پيشگاه خدا) بالا مى رود و توبه نفع مى بخشد و به دعـاهـاى شـمـا تـرتـيـب اثـر داده مـى شـود (عـمـل كـنـيـد تـا زمـانـى كـه ) احـوال آرام و قـلمـهـاى (فـرشـتـگـان بـراى نـوشـتـن اعـمـال ) در جـريـان اسـت ، بـه انـجـام اعمال صالح مبادرت ورزيد پيش از آنكه عمرتان پايان يابد.
نيك نامى
لَمْ يَمُتْ مَنْ تَرَكَ اءَفْعالاً يُقْتَدى بِها مِنَ الْخَيْرِ.(787)
آن كه كارهاى شايسته پيروى به يادگار گذارد، نمرده است .
اولويت بندى كارها
كُنْ مَشْغُولاً بِما اءَنْتَ عَنْهُ مَسْؤُولٌ.(788)
تنها به كارى بپرداز كه از آن بازخواست مى شوى .
شعار مؤ من
اَلْعَمَلُ شِعارُ الْمُؤْمِنِ.(789)
شعار (واقعى ) مؤ من ، عمل اوست .
آمارگران دقيق
اِعـْلَمُوا عِبادَ اللّهِ اَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ اَنْفُسِكُمْ وَ عُيُوناً مِنْ جَوارِحِكُمْ وَ حُفّاظَ صِدْقٍ يَحْفَظُونَ اَعْمالَكُمْ وَ عَدَدَ اَنْفاسِكُمْ.(790)
بـنـدگـان خـدا! بـدانـيـد كـه از خـود شـمـا بـراى شـمـا نـگهبانانى است و از اندامتان مراقبان و حافظانى صادق كه اعمال شما و شمارش نفس هايتان را ثبت مى كنند.
كردار، نه نسب
مَنْ اءَبْطَاءَ بِهِ عَمَلُهُ لَمْ يُسْرِعْ بِهِ نَسَبُهُ.(791)
كسى كه عمل وى ، حركتش را كُند سازد، نَسَبش به او، شتاب نمى دهد.
دعا به نيكان
رَحِمَ اللّهُ امْرَاءً... قَدَّمَ خالِصاً وَ عَمِلَ صالِحاً.(792)
خدا رحمت كند آن را كه توشه اى خالص پيش فرستد و كردار نيك انجام دهد.
تجارت سودمند
لا تِجارَةَ كَالْعَمَلِ الصّالِحِ.(793)
هيچ تجارتى چون عمل صالح نيست .
مظهر پاك سرشتى
جَميلُ الْفِعْلِ يُنْبِى ءُ عَنْ طيبِ الاَْصْلِ.(794)
كار زيبا و پسنديده از پاكى نژاد خبر مى دهد.
كشته دنيا و آخرت
اِنَّ الْمالَ وَالْبَنينَ حَرْثُ الدُّنْيا، وَالْعَمَلَ الصّالِحَ حَرْثُ الاَّْخِرَةِ.(795)
همانا مال و فرزندان ، بهره اين جهان است و كردار نيك ، كشته اى براى آن جهان .
عهد و پيمان
جلوه پاكدلى
اَلْوَفاءُ عُنْوانُ الصَّفاءِ.(796)
وفادارى ، نشانه صفاى باطن است .
خوى كريمان
اَلْوَفاءُ سَجِيَّةُ الْكِرامِ.(797)
وفا به عهد، خصلت كريمان است .
زينت برادرى
اَلْوَفاءُ تَوْاءَمُ الاَْمانَةِ وَ زَيْنُ الاُخُوَّةِ.(798)
وفادارى ، همزادِ امانت دارى و زينتِ برادرى است .
آميختگى وفادارى با صداقت
اَيُّهَا النّاسُ، اِنَّ الْوَفاءَ تَوْاءَمُ الصِّدْقِ.(799)
مردم ! وفا با صداقت آميخته است .
پايه هاى دين
اَصْلُ الدّينِ اَداءُ الاَْمانَةِ وَالْوَفاءُ بِالْعُهُودِ.(800)
اداى امانت و وفاى به عهد، پايه دين است .
وفا در برابر چه كسانى ؟
اَلْوَفاءُ لاَِهْلِ الْغَدْر غَدْرٌ عِنْدَاللّهِ، وَالْغَدْرُ بِاَهْلِ الْغَدْرِ وَفاءٌ عِنْدَ اللّهِ.(801)
در نزد خداوند، وفادارى به خيانتكاران خيانت ، و خيانت به آنان عين وفاست .
پايدارى بر پيمان
اِنْ عَقَدْتَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ عَدُوٍّ لَكَ عُقْدَةً اءَوْ اءَلْبَسْتَهُ مِنْكَ ذِمّةً فَحُطْ عَهْدَكَ بِالْوَفاءِ.(802)
اگر با دشمنت پيمانى بستى و در ذمّه خود، او را امان دادى ، به عهد خويش وفا كن .
خصلت فرومايگان
اَلْغَدْرُ شيمَةُ اللِّئامِ.(803)
پيمان شكنى ، خصلت فرومايگان است .
فلسفه بعثت
بـَعـَثَ اللّهُ سـُبـْحانَهُ مُحَمَّداً رَسُولَ اللّهِ (صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ) لاِِنْجازِ عِدَتِهِ وَ تَمامِ نُبُوَّتِهِ، مَاءْخُوذاً عَلَى النَّبِييِّنَ ميثاقُهُ، مَشْهُورَةً سِماتُهُ، كَريماً ميلادُهُ.(804)
خـداونـد سـبـحـان بـراى وفـاى بـه وعـده و اكـمـال ديـن خـود، مـحـمـد(ص ) رسـول خـويـش را مـبـعـوث سـاخـت . در حالى كه از همه پيامبران براى بشارت به آمدنش پيمان گرفته شده بود با سيماى معروف ، و سرزمينى گرانمايه .
پيامد پيمان شكنى
اَلْغَدْرُ يُضاعِفُ السَّيِّئاتِ.(805)
پيمان شكنى گناهان را چندين برابر مى كند.
بى تفاوتى در برابر پيمان شكنى
قـَدْ تـَرَوْنَ عـُهـُودَ اللّهِ مـَنـْقـُوضـَةً فـَلا تـَغـْضـَبـُونَ! وَ اءَنـْتـُمْ لِنـَقـْضِ ذِمـَمِ آبـائِكـُمـْ تَاءْنَفُونَ!(806)
شـمـا پيمان هاى خدا را شكسته مى بينيد و خشم نمى گيريد، در حالى كه ننگ شكستن پيمان هاى پدرانتان را نمى پذيريد.
از وعده تا عمل
اَلْوَعْدُ وَجْهٌ وَ الاِْنْجازُ مَحاسِنُهُ(807)
وعده ، صورت آدمى و عمل بدان ، آراستگى آن است .
عيب جويى
عيب پوشى بزرگوارانه
اَلْحَذَرَ الْحَذَرَ فَوَاللّهِ لَقَدْ سَتَرَ حَتّى كَاَنَّهُ قَدْ غَفَرَ.(808)
بـه هـوش باش و آگاه ! به خدا سوگند، خداوند گناه كسان را چنان مى پوشاند كه گويا آن را بخشيده است .
بزرگترين عيب
اءَكْبَرُ الْعَيْبِ اءَنْ تَعِيبَ مَا فِيكَ مِثْلُهُ.(809)
بزرگترين زشتى آن است كه زشت بدانى صفتى را كه مانند آن در تو باشد.
خوشا به حال چنين كسى !
طُوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النّاسِ.(810)
خوشا آن كه پرداختن به عيب خويش ، وى را از عيب ديگران بازدارد.
طرد عيب جويان
وَلْيَكُنْ اءَبْعَدُ رَعِيَّتِكَ مِنْكَ وَ اءَشْنَؤُهُمْ عِنْدَكَ اءَطْلَبَهُمْ لِمَعائِبِ النّاسِ.(811)
و از رعيت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش كه عيب مردم را بيشتر جويد.
افراط در سرزنش
اَلاِْفْراطُ فى المَلامَةِ يَشُبُّ نارَ اللِّجاجَةِ.(812)
زياده روى در نكوهش ، آتش لجاجت را شعله ور مى سازد.
شتاب ، ممنوع !
لا تَعْجَلْ فى عَيْبِ اَحَدٍ بِذَنْبِهِ.(813)
در گفتن عيب كسى كه گناهى كرده است ، شتاب مكن .
غفلت
زيانبارترين دشمن
اَلْغَفْلَةُ اَضَرُّ الاَْعْداءِ.(814)
غفلت زيان آورترين دشمنان است .
سرزنش غافلان
اُفٍّ لَكُمْ... لا يُنامُ عَنْكُمْ وَ اَنْتُم فى غَفْلَةٍ ساهُونَ.(815)
نـفـريـن بـر شـمـا، چـشـم دشـمن براى تهاجم به شما خواب ندارد، در حالى كه شما در غفلت و فراموشى زندگى مى كنيد.
نشانه نابخرد
اَلْغَفْلَةُ شيمَةُ النَّوْكى .(816)
غفلت خوى نابخردان است .
غيبت
تلاش انسان ناتوان !
الْغَيْبَةُ جُهْدُ الْعَاجِزِ.(817)
غيبت ، تلاش ناتوان است .
زشت ترين زشتى ها
مِنْ اءَقْبَحِ اللُّؤْمِ غَيْبَةُ الاَْخْيارِ.(818)
زشت ترين پستى ها، غيبت نيكان است .
نشانه منافق
اَلْغَيْبَةُ آيَةُ الْمُنافِقِ.(819)
غيبت نشان منافق است .
غيرت
ريشه غيرت
عَلى قَدْرِ الْحَمِيَّةِ تَكُونُ الْغَيْرَةُ.(820)
غيرت هر كس به اندازه حميّت اوست .
غيرت و ايمان
غَيْرَةُ الرِّجالِ ايمانٌ.(821)
غيرت مردان ، (عين ) ايمان است .
ويژگى غيرتمند
ما زَنَى غَيُورٌ قَطُّ.(822)
غيرتمند هرگز زنا نكند.
فتنه
فتنه ستيزى
اَيُّهـَا النـّاسُ شـُقُّوا اَمـْواجَ الْفـِتَنِ بِسُفُنِ النَّجاةِ وَ عَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الْمُنافَرَةِ وَضَعُوا تيجانَ الْمُفاخَرَةِ.(823)
اى مـردم ! بـا كـشـتـى هـاى نـجـات امـواج فـتـنـه را بـشـكـافـيـد و از راه عـداوت و نفرت انگيزى برگرديد و تاج هاى فخر فروشى را به يك سو نهيد و به زمين بگذاريد.
برخورد با فتنه
كُنْ فِى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ؛ لا ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ.(824)
هـنـگـام فـتـنـه چـونـان بچه شتر باش ، نه پشتى دارد براى سوار شدن و نه پستانى براى دوشيدن .
برخورد با فتنه گر
فَاِنْ شَغَبَ شاغِبٌ اسْتُعْتِبَ فَاِنْ اَبى قُوتِلَ.(825)
اگـر فـتـنه گرى ، به آشوب برخيزد، [استيضاح مى شود و] مورد عتاب قرار مى گيرد. اگر [از توبه ] سر باز زَنَد كشته مى شود.
منشاء فتنه
لا فِتْنَةَ اءَعْظَمُ مِنَ الشَّهْوَةِ.(826)
فتنه اى عظيم تر از شهوت [و كشش انحرافى ] نيست .
فرصت و زمان
اغتنام فرصت
لا كُلُّ فُرْصَةٍ تُصابُ.(827)
هر فرصتى دست يافتنى نيست .
ضايعه از دست دادن فرصت
اِضاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ.(828)
از كف دادن فرصت اندوهبار است .
سرعت فرصت ها
اَلْفُرْصَةُ سَريعَةُ الْغَوْثِ وَ بَطيئَةُ الْعَوْدِ.(829)
فرصت زود فوت مى شود و دير برمى گردد.
عُمر و لحظه ها
اَلْعُمْرُ تُفْنيهِ اللَّحَظاتُ.(830)
لحظه ها [ى زودگذر] است كه عمر را به [دست ] فنا مى سپارد.
عاقبت انديشى
اِجْعَلْ زَمانَ رَخائِكَ عُدَّةً لاَِيّامِ بَلائِكَ.(831)
زمان فراخى و گشاده دستى ات را ذخيره اى براى روزهاى سخت خود قرار ده .
اقدام به موقع
رَحِمَ اللّهُ امْرَاءً... اِغْتَنَمَ الْمَهَلَ وَ بادَرَ الاَْجَلَ.(832)
خـدا بـيـامـرزد كـسـى را كـه فـرصـتـهـا را غـنـيـمـت شـمـرد و قبل از مرگ ، خود را مهياى سفر آخرت كند.
لزوم هشيارى
مَنْ اَمِنَ الزَّمانَ خانَهُ.(833)
آن كه از زمانه ايمن نشيند، خيانتِ آن بيند.
زنگ خطر!
اَلسّاعاتُ تَخْتَرِمُ الاَْعْمارَ وَ تُدْنى مِنَ الْبَوارِ.(834)
ساعتها، عمرها را فرا مى گيرند و به مرگ و هلاك نزديك مى كنند.
رسالت زمان
اَلزَّمانُ يُريكَ الْعِبَرَ.(835)
[گردش ] روزگار عبرت ها را به تو مى نماياند.
موقعيت شناسى (استفاده از فرصتها)
بادِرِ الْفُرْصَةَ قَبْلَ اَنْ تَكُونَ غُصَّةً.(836)
فرصت را غنيمت شمار پيش از آن كه اندوهى گلوگير شود.
ناپايدارى فرصت ها
اَلْفُرَصُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ.
فرصت ها بسان ابرها [از دست ] مى رود.
فروتنى
ثمره فروتنى
اَلتَّواضُعُ يَرْفَعُ الْوَضيعَ.(837)
فروتنى فرومايه را بلند گرداند.
ارزش فروتنى
لا حَسَبَ كَالتَّواضُعِ.(838)
هيچ بزرگوارى چون فروتنى نيست .
فروتنى با بلندى مرتبه
اَلتَّواضُعُ مَعَ الرَّفْعَةِ كَالْعَفْوِ عَنِ الْقُدْرَةِ.(839)
فروتنى با بلندمرتبگى ، مانند بخشودن از سر قدرت است .
جايگاه فروتنى
رَاءْسُ الْعِلْمِ التَّواضُعُ.(840)
سر دانش فروتنى است .
فروتنى نكوهيده
ما اَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحاجَةِ.(841)
چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و تنگدستى .
سنگر مبارزه
وَاعـْتـَمـِدُوا وَضـْعَ التَّذَلُّلِ عـَلى رُؤُوسِكُمْ وَ اِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ اءَقْدامِكُمْ وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ اءَعْناقِكُمْ وَاتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْليسَ وَ جُنُودِهِ.(842)
تـاج تـواضـع و فروتنى را بر سر نهيد و تكبّر و خودپسندى را زير پا افكنيد و حلقه هاى زنـجـيـر خـودبرتر بينى را از گردن بنهيد، و فروتنى و تواضع را سنگر ميان خود و دشمن تان يعنى ابليس و سپاهيانش ‍ برگزينيد.
فقر
مرگ بزرگ تر!
اَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ.(843)
تهيدستى مرگ بزرگ تر است .
زيان هاى تنگدستى
يـا بُنَىَّ، إِنِّى اءَخَافُ عَلَيْكَ الْفَقْرَ، فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنْهُ، فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّينِ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ، دَاعِيَةٌ لِلْمَقْتِ!(844)
امام على (ع ) به فرزندش محمد حنفيه فرمود: فرزندم ! از فقر بر تو مى ترسم ، از آن به خـدا پـنـاه بـبـر! چـرا كـه فـقـر، ديـن انـسـان را نـاقـص و عقل و انديشه او را مشوش و او را نسبت به مردم بدبين مى سازد.
گنگى زيرك
وَالْفَقْرُ يُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ.(845)
تـنـگـدسـتـى زيـرك را از بـيـان حـجـّت و دليـلش گـنـگ و لال مى گرداند.
از تو حركت از خدا بركت
مَنْ وَجَدَ ماءاً وَ تُراباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَاءَبْعَدَهُ اللّهُ.(846)
كسى كه آب و زمينى بيابد و نيازمند باشد، از رحمت خداوند به دور است .
غربت در وطن
وَالْمُقِلُّ غَريبٌ فى بَلْدَتِهِ.(847)
بى چيز در ديار خويش هم غريب است .
آشكار كردن فقر
مَنْ اَظْهَرَ فَقْرَهُ اَذَلَّ قَدْرَهُ.(848)
هر كس ندارى اش را ظاهر كند، ارزش خود را پايين آورده است .
قرآن
خيرخواه هدايتگر
وَاعْلَمُوا اءَنَّ هذَا الْقُرْانَ هُوَ النّاصِحُ الَّذِى لا يَغُشُّ، وَالْهادِى الَّذِى لا يُضِلُّ.(849)
بدانيد كه اين قرآن خيرخواهى است كه خيانت نمى كند و رهبرى است كه گمراه نمى سازد.
انس با قرآن
1 ـ عـَلَيـْكـُمْ بـِكـِتـابِ اللّهِ، فـَاِنَّهُ الْحـَبـْلُ الْمـَتينُ وَالنُّورُ الْمُبينُ، وَالشِّفاءُ النّافِعُ وَالرِّىُّ النّاقِعُ وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ وَالنَّجاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ.(850)
تمسك كنيد به كتاب خداوند، زيرا اين كتاب طنابى است محكم و نورى است آشكار و شفايى است سـودمـند، و چشمه اى است سيراب كننده ، نگهبان براى كسى است كه به او تمسك جويد و نجات براى كسى است كه به آن درآويزد.
2 ـ لِيَكُنْ سَميرُكَ الْقُرْآنُ.(851)
بايد كه نديمت قرآن باشد.
جامعيت قرآن
فِى الْقُرْءآنَ نَبَاءُ ما قَبْلَكُمْ، وَ خَبَرُ ما بَعْدَكُمْ، وَ حُكْمُ ما بَيْنَكُمْ.(852)
خبر گذشته و آينده و قوانين مورد نياز امروزتان ، همه در قرآن است .
شفاى دردها
فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ اءَدْوائِكُمْ وَاسْتَعينُوا بِهِ عَلى لاَْوائِكُمْ.(853)
بهبودى خود را از قرآن بخواهيد، و در سختى ها از آن طلب يارى نماييد.
ژرفاى قرآن
اِنَّ الْقُرْآنَ ظاهِرُهُ اَنيقُ وَ باطِنُهُ عَميقٌ.(854)
قرآن ، ظاهرش زيبا و باطنش ژرفاست .
تاءثير شگرف قرآن
وَ مـا جـالَسَ هـذَا الْقـُرآنَ اَحـَدٌ اِلاّ قـامَ عـَنـْهُ بـِزِيـادَةٍ اَوْ نـُقـْصـانٍ، زِيـادَةٍ فـى هُدىً وَ نُقْصانٍ مِنْ عَمىً.(855)
كسى با قرآن همنشين نشد، مگر آنكه از كنارش با فزونى اى يا كاستى اى برخاست . فزونى در هدايت و كاهش از كوردلى .
نيكوترين سخن
وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَاِنَّهُ اَحْسَنُ الْحَديثِ.(856)
قرآن را فرا گيريد كه آن نيكوترين گفته ها است .
تدبر در آيات قرآن
تَدَبَّرُوا آياتِ الْقُرْآنِ وَاعْتَبِرُوا بِهِ فَاِنَّهُ اَبْلَغُ الْعِبَرِ.(857)
در آيات قرآن به خوبى بينديشيد و از آن عبرت بگيريد. همانا قرآن رساترين عبرت هاست .
تلاوت قرآن
اَحـْسـِنـُوا تـِلاوَةَ الْقـُرْآنِ فـَاِنَّهُ اَنـْفـَعُ الْقـَصـَصِ وَاسـْتـَشـْفـُوا بـِهِ فـَاِنَّهُ شـِفـاءُ الصُّدُورِ.(858)
قرآن را نيكو تلاوت كنيد كه سودمندترين داستانها است و از آن شفا بجوييد كه شفاى سينه ها است .
معيار توانگرى و مستمندى
وَاعـْلَمـُوا، اءَنَّهُ لَيـْسَ عـَلَى اءَحـَدٍ بـَعـْدَ الْقـُرْآنِ مـِنْ فـاقـَةٍ، وَ لا لاَِحـَدٍ قـَبـْلَ القـُرْآنِ مـِنـْ غِنىً.(859)
بدانيد نه كسى را پس از قرآن تهيدستى است و نه پيش از قرآن توانگرى .
قلب
نشاط دلِ خسته
اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَما تَمَلُّ الاَْبْدانُ فَابْتَغُوا لَها طَرائِفَ الْحِكَمِ.(860)
دلهـا نـيـز هـمـچـون كـالبـدهـا خـسـتـه مـى گـردد، بـراى آسـايـش دل ، در پى حكمت هاى نو و طرفه برآييد.
رعايت حال دل
إِنَّ لِلْقـُلُوبِ إِقـْبـَالاً وَ إِدْبـَاراً؛ فـإِذَا اءَقـْبـَلَتْ فـَاحـْمـِلُوهـَا عـَلَى النَّوَافـِلِ، وَ إِذَا اءَدْبـَرَتـْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَى الْفَرَائِضِ.(861)
دل آدمى گاه روى مى آورد و گاه روى برمى تابد. چون روى آورد به مستحباتش واداريد و چون روى برتافت به واجبات بسنده كنيد.
تا توانى دلى به دست آور
مَا مِنْ اَحَدٍ اَوْدَعَ قَلْباً سُرُوراً اِلاّ وَ خَلَقَ اللّهُ لَهُ مِنْ ذلِكَ السُّرُورِ لُطْفاً.(862)
كسى كه دلى را شاد كند خداوند عوض آن لطف و معنويتى را برايش مى آفريند.
بيمارى دل
اءَلاَ وَ إِنَّ مـِنَ الْبـَلاَءِ الفـَاقـَةَ، وَ اءَشـَدُّ مـِنَ الْفـَاقـَةِ مَرَضُ الْبَدَنِ وَ اءَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ.(863)
آگـاه بـاشـيـد! فـقر يكى از بلاهاست و بدتر از آن بيمارى بدن است ، و از آن بدتر بيمارى قلب است . [منظور امام از بيمارى قلب فساد اخلاق و انحراف عقيده است .]
قناعت
قناعت و رضايت
(طُوبى لِمَنْ) قَنَعَ بِالْكِفافِ وَ رَضِىَ عَنِ اللّهِ.(864)
خوشا به حال كسى كه به مقدار كفاف قناعت ورزد و از خدا راضى باشد.
عزت پايدار
اَلْقَناعَةُ اَبْقى عِزٍّ.(865)
قناعت پايدارترين عزّت و شرف است .
عزت و قناعت
مِنْ عِزِّ النَّفْسِ لُزُومُ الْقَناعَةِ.(866)
از نشانه هاى عزت نفس دوام بر قناعت است .
آثار قناعت
اَلْقانِعُ ناجٍ مِنْ آفاتِ الْمَطامِعِ.(867)
قانع از آسيب هاى آزمندى مصون است .
قناعت و بى نيازى
عَلَيْكُمْ بِالْقَناعَةِ تَسْتَغْنُوا.(868)
قناعت پيشه كنيد تا توانگر شويد.
قناعت شمشير برّا
اَلْقَناعَةُ سَيْفٌ لا يَنْبُو.(869)
قناعت شمشيرى است [اقتصادى ] كه هرگز كُند نمى شود.
خشنودى از تقدير الهى
مَنْ رَضِىَ بِرِزْقِ اللّهِ لَمْ يَحْزَنْ عَلى ما فاتَهُ.(870)
هر كس به روزى كه خدا داده خشنود شود، براى آنچه از دست داده اندوهگين نگردد.
كشاورزى
اهتمام به كشاورزى
وَلْيـَكـُنْ نـَظـَرُكَ فـى عـِمـارَةِ الاَْرْضِ اَبـْلَغَ مـِنْ نـَظَرِكَ فِى اسْتِجْلابِ الْخَراجِ لاَِنَّ ذلِكَ لا يُدْرَكُ اِلاّبِالْعِم ارَةِ.(871)
بايد توجه تو در آبادانى زمين بيشتر از تلاش تو در گرفتن ماليات (از كشاورزان ) باشد؛ زيرا دريافت ماليات جز به آبادانى زمين ممكن نمى شود.
پيامدهاى بى توجهى به كشاورزان
اِنَّما يُؤْتى خَرابُ الاَْرْضِ مِنْ إِعْوازِ اءَهْلِها وَ اِنَّما يُعْوِزُ اءَهْلُها لاِِشْرافِ اءَنْفُسِ الْوُلاةِ عَلَى الْجَمْعِ وَ سُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقاءِ وَ قِلَّةِ إِنْتِفاعِهِمْ بِالْعِبَرِ.(872)
خـرابـى زمـيـن نـاشـى از تنگدستى كسانى است كه بر روى آن كار مى كنند. كشاورزان هنگامى تـنـگـدسـت گـردنـد كـه واليـان و دولتـمـردان بـه گـردآورى مال ، روى آورده از رخدادها عبرت نگيرند.
كمال
نشانه كمال
اَلْكامِلُ مَنْ غَلَبَ جِدُّهُ هَزْلَهُ.(873)
كامل كسى است كه جدّيتش بر شوخ طبعى او چيره گردد.
در جستجوى كمال
اَلْكَمالُ فِى الدُّنْيا مَفْقُودٌ.(874)
تمامى كمال ها در دنيا به دست نيايد.
راه كمال يابى
اَلْكـَمـالُ فـى ثـَلاثٍ اَلصَّبـْرُ عـَلَى النَّوائِبِ وَالتَّوَرُّعُ فـى الْمـَطـالِبِ وَ اِسـْعـافـُ الطّالِبِ.(875)
كـمـال در سـه چـيـز اسـت : شكيبايى بر گرفتارى ها، پارسايى در خواسته ها و مهربانى با خواهندگان .
كمال خوشبختى
مِنْ كَمالِ السَّعادَةِ السَّعْيُ فى صَلاحِ الْجُمْهُورِ.(876)
از كمال سعادت [آدمى ] تلاش در راه مصلحت توده مردم است .
دستيابى به مقام بدون شايستگى
بُلُوغُ اَعْلَى الْمَنازِلِ بِغَيْرِ اسْتِحْقاقٍ مِنْ اَكْبَرِ اَسْبابِ الْهَلَكَةِ(877)
دسـتـيـابـى بـه مـراتـب و پـسـت هـاى عـالى بـدون شـايـسـتـگـى ، از عوامل و اسباب هلاكت آدمى است .
كينه
ابزار خشم
اَلْحِقْدُ مَثارُ الْغَضَبِ.(878)
كينه ، ابزار خشم است .
بيمارى دل
اَلْغِلُّ داءُ الْقُلُوبِ.(879)
بدخواهى ، درددل ها است .
خطر كينه توزى
وَ لا تَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ.(880)
كينه مورزيد كه نابود كننده بركت ها است .
آتش فتنه
سَبَبُ الْفِتَنِ الْحِقْدُ.(881)
مايه فتنه ها كينه است .
گناه
بيم از گناه
رَحِمَ اللّهُ امْرَاءً... راقَبَ رَبَّهُ وَ خافَ ذَنْبَهُ.(882)
خداى رحمت كند مردى را كه خداى را در نظر گيرد و از گناه خويش بترسد.
عامل معصيت
نِعْمَ عَوْنَ الْمَعاصِى الشِّبَعُ.(883)
چه نيك ياورى است سيرى بر [انجام ] گناهان .
عيد واقعى
كُلُّ يَوْمٍ لا يُعْصَى اللّهُ فيهِ فَهُوَ عيدٌ.(884)
هر روزى كه خدا نافرمانى نشود آن روز، روز عيد است .
هشدار ضرورى
اِحْذَرُوا الذُّنُوبَ الْمُوَرِّطَةَ.(885)
از گناهان تباه كننده برحذر باشيد.
اشاعه فحشاء
مُذيعُ الْفاحِشَةِ كَفاعِلِها.(886)
فاش كننده زشتى ها، همانند انجام دهنده آنها است .
كفاره گناه
مِنْ كَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ اِغَاثَةُ الْمَلْهُوفِ.(887)
فريادرسى به ستم ديده از كفاره گناه كبيره محسوب مى شود.
گريه بر گناه
طُوبى لِمَنْ... يَبْكى عَلى خَطيئَتِهِ.(888)
خوشا كسى ... كه بر گناه خود بگريد.
دورى از گناه
تَرْكُ الذَّنْبِ اءَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ.(889)
گناه نكردن آسان تر از توبه كردن است .
اثر پشيمانى از گناه
اَلنَّدَمُ عَلَى الْخَطيئَةِ يَمْحُوها.(890)
پشيمانى از گناه ، گناه را محو مى كند.
عوامل سقوط ملت ها
إِنَّما هَلَكَ مَنْ هَلَكَ مِمَّنْ كان قَبْلَكُمْ بِرُكُوبِهِمُ الْمَعاصِىَ.(891)
هـر كـس پـيـش از شـمـا گـرفـتـار هـلاكـت شـده اسـت ، بـى گـمـان بـه دليل ارتكاب گناهان است .
پرهيز از گناه كوچك
لا تَاءْمَنْ عَلى نَفْسِكَ صَغيرَ مَعْصِيَةٍ فَلَعَلَّكَ مُعَذَّبٌ عَلَيْهِ.(892)
بر گناه خُرد خويش ايمن مباش ، چه ، شايد تو را بر آن عذاب كنند.
بدترين گناه
اءَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صَاحِبُهُ.(893)
بدترين گناه ، همان است كه گناهكار آن را سبك شمارد.
آثار گناه
1ـ اَلْمَعْصِيَةُ تَمْنَعُ الاِْجابَةَ.(894)
گناه ، مانع پذيرش دعاست .
2ـ اِذا ظَهَرَتِ الْجِناياتُ ارْتَفَعَتِ الْبَرَكاتُ.(895)
هر گاه جنايتها آشكار شود، بركت ها از ميان مى رود.
3ـ مُداوَمَةُ الْمَعاصي تَقْطَعُ الرِّزْقَ.(896)
اصرار بر گناهان ، روزى را مى بُرد.
انديشه در گناه
اُذْكُرُوا عِنْدَ الْمَعاصى ذَهابَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.(897)
هنگام ارتكاب گناه ، از بين رفتن لذت ها و باقى ماندن پيامدها را به ياد آوريد.
زهر كشنده
اَلشَّهَواتُ سُمُومٌ قاتِلاتٌ.(898)
خواهش هاى نفسانى ، زهرهايى كشنده اند!
دليرى پاكان
لا اَشْجَعَ مِنْ بَرى ءٍ.(899)
هيچكس مانند بيگناه شجاع نيست .
رابطه روزى و گناه
اِنَّ اللّهَ يـَبـْتـَلِى عـِبـادَهُ عـِنـْدَ الاَْعْمالِ السَّيِّئَةِ بِنَقْصِ الَّثمَراتِ وَ حَبْسِ الْبَرَكاتِ وَ اِغْلاقِ خَزائِنِ الْخَيْراتِ لِيَتُوبَ تائِبٌ وَ يُقْلِعَ مُقْلِعٌ.(900)
خـداوند بندگانش را به هنگام كارهاى زشت به كاهش ميوه ها و دريغ داشتن بركتها و فرو بستن گـنـجـيـنـه هـاى خـيـر دچـار مـى سـازد تـا تـوبـه كـار، تـوبـه كـنـد و مـعـصـيـت كـار دل از معصيت بركَند.
سستى بنياد هرزگى
اَلْفُجُورُ دارُ حِصْنٍ ذَليلٍ لا يَمْنَعُ اَهْلَهُ وَ لا يُحْرِزُ مَنْ لَجَاءَ اِلَيْهِ.(901)
هـرزگـى جـايـگـاهى سست و فرو ريخته است كه اهلش را حراست نكند و بر پناهندگانش آغوش ‍ نگشايد.
اولياى خدا و سكوت در برابر گناه
اِنَّ اللّهَ تـَبـارَكَ وَ تـَعـالى لَمْ يـَرْضَ مـِنْ اَوْلِيـائِهِ اَنْ يـُعـْصـى فـِى الاَْرْضِ وَ هـُمْ سـُكـُوتـٌ مُذْعَنُونَ.(902)
همانا خداوند از اولياء خود نپسنديده است كه در زمين گناه انجام گيرد و آنها همچنان ساكت و آرام باشند.
مؤ من
مؤ من چه كسى است ؟
1ـ اَلْمُؤْمِنُ مَنْ طَهَّرَ قَلْبَهُ مِنَ الدَّنِيَّةِ.(903)
مؤ من كسى است كه دل خود را از صفات پست پاك كند.
2ـ اَلْمُؤْمِنُ مَنْ تَحَمَّلَ اَذَى النّاسِ وَ لاَ يَتَاءَذّى اَحَدٌ بِهِ.(904)
مؤ من كسى است كه آزار مردم را تحمل كند و كسى از او آزار نبيند.
ويژگى هاى مؤ من
1 ـ اَلْمُؤْمِنُ عَفيفٌ مُقْتَنِعٌ مُتَنَزِّهٌ مُتَوَرِّعٌ.(905)
مؤ من عفيف (بازدارنده خود از غير حلال ) دورى كننده (از محرمات ) و پرهيزگار است .
2 ـ اَلْمُؤْمِنُ كَيِّسٌ عاقِلٌ.(906)
مؤ من هشيار و عاقل است .
3 ـ إِنَّ بِشْرَ الْمُؤْمِنِ فى وَجْهِهِ وَ قُوَّتَهُ فى دينِهِ وَ حُزْنَهُ فى قَلْبِهِ.(907)
شـادى مـؤ مـن در چـهـره ، قـدرتـش در ديـنـش و انـدوهـش در دل اوست .
خشم افروزى برادر ايمانى
إِذَا احْتَشَمَ الْمُؤْمِنُ اءخَاهُ فَقَدْ فَارَقَهُ.(908)
آن گاه كه مؤ من برادر خود را خشمگين ساخت ، ميان خود و او جدايى انداخت .
نشانه فسق انسان
سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ.(909)
دشنام دادن مؤ من فسق است .
داد و ستد مؤ من
اَلْمُؤْمِنُ إ ذا سُئِلَ اءَسْعَفَ وَ إِذا سَاءَلَ خَفَّفَ.(910)
هـر گـاه از مـؤ مـن چـيـزى خـواسـتـه شـود بـرمـى آورد و چون خود چيزى بخواهد آسان مى گيرد. [اصرار نمى ورزد]
برنامه زندگى
لِلْمـُؤْمـِنِ ثـَلاثُ سـاعـاتٍ: فـَساعَةٌ يُناجِى فِيها رَبَّهُ، وَ ساعَةٌ يَرُمُّ مَعاشَهُ، وَ ساعَةٌ يُخَلِّى بَيْنَ نَفْسِهِ وَ بَيْنَ لَذَّتِها فِيما يَحِلُّ وَ يَجْمُلُ.(911)
مـؤ من را سه ساعت است : ساعتى كه در آن با پروردگارش به راز و نياز است و ساعتى كه در آن زنـدگـانـى خـود را كـارسـاز اسـت و سـاعـتـى كـه در حلال و نيكو با لذّت نفس دمساز است .
مؤ من راستين
وَ اِنّى لَعَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبّى وَ مِنْهاجٍ مِنْ نَبِيّى ، وَ اِنّى لَعَلَى الطَّريقِ الْواضِحِ.(912)
هـمـانـا من بر دليل روشن پروردگارم و بر راه آشكار پيامبر راه مى روم و در راهى روشن قرار دارم .
روزگارى كه تنها مؤ منان ناب نجات مى يابند
وَ ذلِكَ زَمـانٌ لا يـَنـْجـُو فـِيـهِ اِلاّ كـُلُّ مـُوْمـِنٍ نـُوَمـَةٍ. اِنْ شـَهـِدَ لَمْ يـُعـْرَفْ وَ اِنْ غـابَ لَمـْ يُفْتَقَدْ.(913)
[از روزگـار نـيـامده اى سخن مى گويم ] و آن زمانى است كه جز مؤ من ناب و ناياب و گمنام را، راه نـجـاتـى نـخـواهـد بـود. هم او كه چون به صحنه درآيد كسى او را نشناسد، و اگر نباشد، كسى سراغش را نگيرد.
مؤ من و پندگيرى
اِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذا نَظَرَ اعْتَبَرَ.(914)
مؤ من هرگاه بنگرد، پند گيرد.
انتخاب سنگ صبور
مـَنْ شـَكـَا الْحـَاجـَةَ إِلَى مـُؤْمـِنٍ. فـَكَاءَنَّهُ شَكَاهَا إِلَى اللّهِ؛ وَ مَنْ شَكَاهَا إِلَى كافِرٍ، فَكَاءَنَّمَا شَكَا اللّهَ.(915)
كـسـى كـه حـاجـت خـود را نـزد مـؤ مـنـى بـرد، گـويا نزد خدا برده و كسى كه نزد كافرى برد گويى از خدايش ‍ شكايت كرده .
محبّت
نزديك ترين خويشاوند
اَلْمَوَدَّةُ اَقْرَبُ رَحِمٍ.(916)
مهربانى كردن نزديكترين خويشاوندى است .
افراط و تفريط در محبّت

 يَهْلِكُ فِىَّ رَجُلاَنِ: مُحِبُّ مُفْرِطٌ وَ بَاهِتٌ مُفْتَرٍ.(917)
دو تن درباره من تباه گرديدند؛ دوستى كه از حد بگذراند و دروغ بافنده اى كه از آنچه در من نيست ، سخن راند.
مدارا
برادر مؤ من
اَلرِّفْقُ اَخُو الْمُؤْمِنِ.(918)
مدارا برادر مؤ من است .
تاءثير نرم خويى
لِنْ لِمَنْ غالَظَكَ فَاِنَّهُ يُوشَكُ اَنْ يَلينَ لَكَ.(919)
در بـرابـر درشـتـخـويـى ديـگـران ، نـرمـى را پـيـشـه خـود سـاز كه بدون ترديد او نيز به نرمخويى در برابر تو خواهد پرداخت .
اثر مدارا
اَلرِّفْقُ يُيَسِّرُ الصِّعابَ وَ يُسَهِّلُ شَديدَ الاَْسْبابِ.(920)
مدارا سختيها را آسان مى كند و اسباب را هموار مى سازد.
قاطعيت در عين نرمى
اِخْلِطِ الشِّدَّةَ بِرِفْقٍ وَارْفُقْ ما كانَ الرِّفْقُ اءَوْفَقَ.(921)
شـدت را بـا نـرمـى درآمـيـز و مهربانى كن (البته ) تا زمانى كه نرمى و مهربانى موافق تر براى پيشبرد كار باشد.
مدارا، بستر همزيستى
اَلرِّفْقُ يُؤَدّى اِلَى السِّلْمِ.(922)
نرمى و مدارا كردن با مردم ، موجب آشتى مى شود.
كجا نبايد مدارا كرد؟
اِذا كانَ الرِّفْقُ خُرْقاً، كانَ الْخُرْقُ رِفْقاً.(923)
جايى كه مدارا درشتى به حساب آيد، به جاى مدارا درشتى بايد.
جذب خودى ها
مَنْ ظَنَّ بِكَ خَيْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.(924)
كسى كه به تو حسن ظنّ دارد گمان او را [با نيكويى در كار] تصديق كن .
فرجام جدالگر
مَنْ جَعَلَ الْمِراءَ ديناً لَمْ يُصْبِحْ لَيْلُهُ.(925)
آن كه جدال پيشه كند، شبش صبح نشود.
مسكن
انتخاب مسكن
(سَلْ) عَنِ الْجارِ قَبْلَ الدّارِ.(926)
پيش از خانه از همسايه بپرس .
الگوى مسكن
لَيْسَ بَلَدٌ بِاَحَقَّ بِكَ مِنْ بَلَدٍ خَيْرُ الْبِلادِ ما حَمَلَكَ.(927)
شهرى تو را از شهر ديگر بهتر نيست . بهترين شهرها آن است كه زندگيت را هموار كند.
معرفت دينى
عنايت الهى
اِنَّهُ لا يَضِلُّ مَنْ هَداهُ وَ لا يَئِلُ مَنْ عاداهُ وَ لا يَفْتَقِرُ مَنْ كَفاهُ.(928)
خدا هر كه را راه نمايد، گمراه نباشد و دشمنش را كسى پناه نباشد و آن را كه او كارگزار شد، نيازى [به مال و جاه ] نباشد.
راه رهايى
رَحِمَ اللّهُ امْرَاءً... اَخَذَ بِحُجْزَةِ هادٍ فَنَجا.(929)
خدا بيامرزد مردى را كه در پى راهنمايى افتاد و نجات يافت .
دين خواه دروغين
لَيْسَ طالِبُ الدّينِ مَنْ خَبَطَ اَوْ خَلَطَ.(930)
كسى كه در اشتباه يا تحيّر بسر مى برد، طالب دين نيست .
هدفمندى آفرينش
فـَاِنَّ اللّهَ سـُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقْكُمْ عَبَثاً وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى ، وَ لَمْ يَدَعْكُمْ فى جَهالَةٍ وَ لا عَمىً. قـَدْ سـَمَّىَّ ءَاثـارَكـُمْ وَ عـَلِمَ اَعـْمـالَكـُمْ وَ كـَتـَبَ ءاجـالَكُمْ وَ اَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَىْءٍ.(931)
خداوند سبحان شما را پوچ نيافريده است و بى هدف رهايتان نكرده ، و در نادانى و نابينايى ، بـه خويشتنتان واننهاده است . تمامى آثار وجوديتان را با نام و نشانى مشخص ضبط كرده ، به اعمالتان آگاه است و اجل هاتان را رقم زده است . شما را كتابى فرو فرستاده كه روشنگر همه چيز است .
دعوت انبياء
وَ واتَرَ اِلَيْهِمْ اَنْبِياءَهُ، لِيَسْتَاءْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِهِ.(932)
و پـى در پـى رسـولان خـود را بـه سـوى آنـان فـرستاد تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه نمايند.
خطر فكرى
اَلْمُرْتابُ لا دينَ لَهُ.(933)
فرد شكّاك دين ندارد.
خداوند، حامى دين
وَ قَدْ تَوَكَّلَ اللّهُ لاَِهْلِ هذا الدِّينِ بِإِعْزازِ الْحَوْزَةِ، وَ سَتْرِ الْعَوْرَةِ.(934)
خداى ضمانت كرده است كه حدود و نواحى اهل اسلام را عزّت بخشد و عيوبشان را پوشيده بدارد.
فرجام نامسلمانى
فَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دِيناً تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ.(935)
پس هر كه جز اسلام دينى را پيروى كند، به يقين بدبخت است .
قربانيان تهاجم فرهنگى
اِسـْتـَعـِدُّوا لِلْمـَسـيـرِ اِلى قَوْمٍ حَيارى عَنِ الْحَقِّ لا يُبْصِرُونَهُ وَ مُوزَعينَ بِالْجَوْرِ لا يَعْدِلُونَ بِهِ جُفاةٍ عَنِ الْكِتابِ، نُكُبٍ عَنِ الطَّريقِ!(936)
بـراى حـركـت به سوى كسانى آماده شويد كه در شناخت حق سرگردان اند و بينشى ندارند، در بـاتـلاق تـجـاوز فـرومـانـده انـد و خلاصى نمى يابند، از كتاب فاصله گرفته اند و از راه بيرون افتاده اند.
عروج شهادت گونه
مـَنْ مـاتَ مـِنـْكُمْ عَلى فِراشِهِ وَ هُوَ عَلى مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ اَهْلِ بَيْتِهِ ماتَ شهيداً، وَ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.(937)
هـر كـس از شـمـا در حـالى كـه حـق پـروردگـار و حـق پـيـامـبـر(ص ) و حـق اهل بيت پيامبرش را شناخته باشد در بستر بميرد، شهيد از دنيا رفته و مزد او با خداست .
مرگ و شهادت
عشق به لقاء الله
اَلرّائِحُ اِلَى اللّهِ كَالظَّمْئَانِ يَرِدُ الْمآءَ.(938)
آن كه به سوى خدا روى نمايد چون تشنه اى است كه به آب درآيد.
نمونه انس با مرگ
وَاللّهِ لاَ بْنُ اَبى طالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ اُمِّهِ.(939)
بـه خـدا سـوگـنـد كه انس پسر ابى طالب به مرگ ، بيش از انسى است كه نوزاد به پستان مادرش ‍ دارد.
شهادت
اِنَّ اَكْرَمَ الْمَوْتِ الْقَتْلُ.(940)
گرامى ترين مرگها كشته شدن ـ در راه خدا ـ است .
ثمره در انتظار مرگ بودن
مَنِ ارْتَقَبَ الْمَوْتَ سارَعَ إِلَى الْخَيْراتِ.(941)
آن كه مرگ را چشم داشت ، در كارهاى نيك پاى پيش گذاشت .
مرگ سرخ عين زندگى است .
اَلْمَوْتُ فِى حَياتِكُمْ مَقْهُورينَ وَالْحَياةُ فى مَوْتِكُمْ قاهِرينَ.(942)
مرگ و نابودى ، در زندگى تواءم با شكست و زندگى ، در مرگ سرخ و پيروزى آفرين شما است .
ياد مرگ
اءَلا فـَاذْكـُرُوا هـَادِمَ اللَّذّاتِ وَ مـُنـَغِّصَ الشَّهـَواتِ وَ قـَاطـِعَ الاُْمـْنـِيـّاتِ عـِنـْدَ الْمـُسـَاوَرَةِ لِلاَْعـْمـَالِ الْقَبِيحَةِ.(943)
هـان ! آنـگـاه كـه بـه كـارهاى زشت شتاب مى آريد، بر هم زننده لذّت ها، تيره كننده شهوت ها و برنده آرزوها را به ياد آريد.
فايده ياد مرگ
مَنْ اَكْثَرَ مِنْ ذِكْرِ الْمَوْتِ رَضِىَ مِنَ الدُّنْيا بِالْيَسيرِ.(944)
هر كه مرگ را بسيار ياد نمايد، به اَندك از دنيا خشنود باشد.
مكر و حيله
نارو زدن
اَلْمَكْرُ بِمَنِ ائْتَمَنَكَ كُفْرٌ.(945)
به كار بردن حيله درباره كسى كه به تو اطمينان كرده كفر [و ناسپاسى ] است .
سرزنش نابجا
ما كُلُّ مَفْتُونٍ يُعاتَبُ.(946)
هر فريب خورده را سرزنش نتوان كرد.
فرود و فراز شخصيت
وَالْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَهُ. وَالْمَغْبُوطُ مَنْ سَلِمَ لَهُ دينُهُ.(947)
مـغـبـون واقـعـى كـسى است كه خود را مغبون سازد. و آن كس مورد غبطه خواهد بود كه دينش سالم بماند.
خيانتكارترين مردم
اِنَّ اَغَشَّ النّاسِ اَغَشُّهُمْ لِنَفْسِهِ وَ اَعْصاهُمْ لِرَبِّهِ.(948)
خيانتكارترين مردم ، خيانتكارترين آنها به خويشتن و نافرمان ترينشان به پروردگار است .
پيامد فريبكارى
اَلْغِشُّ يَكْسِبُ الْمَسَبَّةَ.(949)
فريبكارى [و غشّ در معامله ] سبب بدگويى است .
نشانه فريبكار
اَلْغَشُوشُ لِسانُهُ حُلْوٌ وَ قَلْبُهُ مُرُّ.(950)
فريبكار زبانى شيرين و دلى تلخ دارد.
مصيبت
بزرگ شمردن مصيبت
مَنْ عَظَّمَ صِغَارَ الْمَصَائِبِ ابْتَلاَهُ اللّهُ بِكِبَارِهَا.(951)
آن كه مصائب كوچك را بزرگ شمارد، خداوند او را به مصيبت هاى بزرگ مبتلا مى سازد.
پاداش مصيبت
تَنْزِلُ الْمَثُوبَةُ عَلى قَدْرِ الْمُصِيبَةِ.(952)
ثواب به اندازه مصيبت [به مصيبت زده ] داده مى شود.
مشورت
مشورت ، مايه آسايش
اَلْمُشاوَرَةُ راحَةٌ لَكَ وَ تَعَبٌ لِغَيْرِكَ.(953)
مشورت كردن ، آسايش تو و زحمت ديگران است .
مشورت ، گام نخست
شاوِرْ قَبْلَ اءَنْ تَعْزِمَ.(954)
پيش از تصميم ، مشورت كن .
بهترين مشاوران
خَيْرُ مَنْ شاوَرْتَ ذَوُو النُّهى وَالْعِلْمِ وَ اُولُو التَّجارِبِ وَالْحَزْمِ.(955)
بهترين كسان براى مشورت ، صاحبان خرد و دانش و افراد با تجربه و دورانديش هستند.
مشورت با انديشمندان
اِسْتَشِر عَدُوَّكَ الْعاقِلَ وَاحْذَرْ رَاءْىَ صَديقِكَ الْجاهِلَ.(956)
با دشمن عاقل مشورت كن اما از راءى دوست نادان بپرهيز.
مشورت ، راهى به سوى حق
اَلشِّرْكَةُ فِى الرَّاءْىِ تُؤَدّى اِلَى الصَّوابِ.(957)
شركت در راءى (مشورت كردن ) به خير و صواب مى انجامد.
پشتوانه استوار
لا مُظاهَرَةَ اَوْثَقُ مِنَ الْمُشاوَرَةِ.(958)
پشتوانه اى محكم تر از مشورت كردن نيست .
مشورت در راءى
اءَفْضَلُ النّاسِ رَاءْياً مَنْ لا يَسْتَغْنى عَنْ رَاءىِ مُشِيرٍ.(959)
بهترين شخص در نظر دادن كسى است كه از نظريه مشاور احساس بى نيازى نكند.
فايده مشورت
لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.(960)
آن كس كه مشورت كند پشيمان نشود.
محصول مشورت
اِضْرِبُوا بَعْضَ الرَّاءْىَ بِبَعْضٍ يَتَوَلَّدْ مِنْهُ الصَّوابُ.(961)
بـعـض نـظـريه را با بعضى بياميزيد (و به يكديگر عرضه كنيد) تا راءى خوب و پسنديده به دست آيد.
چشمه هدايت
اَلاِْسْتِشارَةُ عَيْنُ الْهِدايَةِ.(962)
مشورت با ديگران سرچشمه هدايت [و رهيابى ] است .
مردم
گرايش عمومى مردم
اِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَالدُّنْيَا إِلا مَنْ عَصَمَ اللّهُ.(963)
مردم معمولاً با سلاطين و دنيا هستند؛ مگر كسى كه خداوند او را محفوظ دارد.
مردم شناسى
اَلنّاسُ كالشَّجَرِ شَرابُهُ واحِدٌ وَ ثَمَرُهُ مُخْتَلِفٌ.(964)
مردمان همانند درختند. آبش يكى و ميوه اش گوناگون .
مردم دارى
اَللّهَ اَللّهَ فـِى الطَّبـَقـَةِ السُّفـْلى ... وَاجـْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مالِكَ وَ قِسْماً مِنْ غَلاّتِ صَوا فِى الاِْسْلامِ فى كُلِّ بَلَدٍ.(965)
خـدا را! خـدا را! در طـبـقـه پـايـيـن از مـردم در نـظـر آريـد... و بـخـشـى از بـيـت المال و بخشى از غله هاى زمين هاى خالص را در هر شهر به آنان واگذار.
انصاف با مردم
اِرْضَ مِنَ النّاسِ بِما تَرْضاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ.(966)
از [بـرخـورد] مـردمـان خـرسـنـد بـاش به همان نسبت كه دوست دارى مردم از برخورد تو خرسند شوند.
معاشرت نيكو
خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَةً إِنْ مِتُّم مَعَها بَكَوْا عَلَيْكُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا اِلَيْكُمْ.(967)
بـا مـردم چـنـان مـعـاشـرت كـنـيـد كـه اگر مرديد بر شما بگريند و اگر زنده مانديد به شما مهربانى ورزند.
ناسزا گويى
فحش در اسلام نيست
اَلْفُحْشُ وَالتَّفَحُّشُ لَيْسا مِنَ الاِْسْلامِ.(968)
فحش دادن و ناسزا گويى به يكديگر از (فرهنگ ) اسلام نيست .
جوانمرد و ناسزاگويى
فا اَفْحَشَ كَريمٌ قَطُّ.(969)
جوانمرد هرگز ناسزا نگويد.
نظم
ضرورت نظم در كارها
اُوصِيكُما وَ جَميعَ وَلَدى وَ اَهْلى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتابى بتَقْوَى اللّهِ وَ نَظْمِ اَمْرِكُمْ.(970)
من شما ـ حسن و حسين ! ـ و همه فرزندان و خانواده ام و هر كسى را كه اين نوشته ام
به او به رسد به ترس از خدا و رعايت نظم كارتان سفارش مى كنم .
نعمت
قدردانى از نعمت موجود
اِحْذَرُواْ نِفارَ النِّعَمِ فَما كُلُّ شارِدٍ بِمَرْدُودٍ.(971)
از دست در رفتن نعمتها به ترسيد كه هر رميده اى برنمى گردد.
هر آنكس كه دندان دهد نان دهد
مَنْ عاشَ فَعَلَيْهِ رِزْقُهُ.(972)
كسى كه زندگى مى كند، رزق و روزيش با خداست .
اداى حق نعمت
اِنَّ لِلّهِ تـَعـالى فـى كـُلِّ نـِعـْمـَةٍ حـَقـّاً، فـَمـَنْ اَدّاهُ زادَهُ مـِنـْهـا، وَ مـَنْ قـَصَّرَ فـِيـهِ خـاطَرَ بِزَوالِ نِعْمَتِهِ.(973)
خـداونـد را در هـر نعمتى حقّى است . هر كس از عهده آن برآيد خدا نعمتش را بر او بيافزايد و هر كه نسبت به آن كوتاهى كند، خود را در خطر زوال آن قرار داده است .
ناپايدارى نعمت ها
اُذْكُرْ مَعَ كُلِّ نِعْمَةٍ اِنْتِقالَها.(974)
به ياد داشته باش كه هر نعمتى (روزى ) از كف مى رود.
عامل سلب نعمت ها
اَلنِّعَمُ يَسْلُبُهَا الْكُفْرانُ.(975)
كفران نعمت ، نعمتها را زايل مى كند.
بهره ورى از نعمت ها
اَقَلُّ ما يَلْزَمُكُمْ لِلّهِ سُبْحانَهُ اَنْ لا تَسْتَعينُواْ بِنِعَمِهِ عَلى مَعاصيهِ.(976)
كـمترين كارى كه در پيشگاه خداوند بر شما واجب است آن است كه از نعمت هايش در نافرمانى او مدد نجوييد.
نفاق و منافق
برادر شرك
اَلنِّفاقُ اَخُو الشِّرْكِ.(977)
نفاق ، برادر شرك به [خداوند] است .
ريشه نفاق
اَلنِّفاقُ مَبْنِىُّ عَلَى الْمَيْنِ.(978)
پايه نفاق بر دروغ گذاشته شده است .
همزاد كفر
اَلنِّفاقُ تَوْاءَمُ الْكُفْرِ.(979)
دورويى همزادِ كفر است .
ويژگى منافقين
اءُحـَذِّرُكـُمْ اءَهـْلَ النِّفـَاقِ، فـَإِنَّهُمُ الضَّالُّونَ الْمُضِلُّونَ وَالزَّالُّونَ الْمُزِلُّونَ يَتَلَوَّنُونَ اءَلْوَاناً وَ يَفْتَنُّونَ افْتِنَاناً... .(980)
اى مـردم ! مـن شـمـا را از مـنـافقان برحذر مى دارم زيرا آنها گمراه و گمراه كننده اند خطا كار و خـطـاانـدازنـد، بـه رنگهاى گوناگون بيرون مى آيند و از هر وسيله اى براى فريفتن و در هم شكستن ديگران استفاده مى كنند... .
زبان و دل منافق
اَلْمُنافِقُ لِسانُهُ يَسُرُّ وَ قَلْبُهُ يَضُرُّ.(981)
منافق ، زبانش شادمان مى كند و دل او زيان مى رساند.
روش منافقان
يَتَوَصَّلُونَ اِلَى الطَّمَعِ بِالْيَاءْسِ لِيُقِيمُوا بِهِ اَسْواقَهُمْ، وَ يُنْفِقُوا بِهِ اَعْلاقَهُمْ.(982)
[منافقان و زاهد مآبان ] با تظاهر به نوميدى ، به طمع راه مى جويند تا بدان ، بازارهاى نفاق خويش را بر پا نگه دارند و كالاهاشان را ترويج كنند.
نماز
ستون دين
اَللّهَ اَللّهَ فِى الصَّلاةِ فَاِنَّها عَمُودُ دِينِكُمْ.(983)
خدا را! خدا را! درباره نماز، كه ستون دين شماست .
فلسفه نماز
فَرَضَ اللّهُ سُبْحانَهُ... اَلصَّلاةَ تَنْزيهاً عَنِ الْكِبْرِ.(984)
خداوند سبحان نماز را براى پرهيز از خود بزرگ بينى واجب كرده است .
پناهگاه رحمانى
اَلصَّلوةُ حِصْنُ الرَّحْمنِ وَ مِدْحَرَةُ الشَّيْطانِ.(985)
نماز قلعه خداى مهربان و وسيله دور كردن شيطان است .
پايبندى به نماز
تـَعـَاهـَدُوا اءَمـْرَ الصَّلاةِ وَ حـَافـِظُوا عَلَيْهَا وَاسْتَكْثِرُوا مِنْهَا وَ تَقَرَّبُوا بِهَا فَإِنَّهَا كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَاباً مَوْقُوتاً.(986)
امـر نـمـاز را بـر پـا داريـد و نـگـاهـبـانش باشيد. آن را فراوان بگزاريد و بدان وسيله تقرب جوييد، چرا كه نماز واجبى است بر مؤ منان با وقت معين شده .
رهبرى نماز
وَاعْلَمْ اَنَّ كُلَّ شَىْءٍ مِنْ عَمَلِكَ تَبَعٌ لِصَلوتِكَ.(987)
بدان كه ريز و درشت كارهايت تابع نماز تو است .
نماز همسايه مسجد
لا صَلاةَ لِجارِ الْمَسْجِدِ اِلاّ فِى الْمَسْجِدِ.(988)
براى همسايه مسجد نماز [كامل ] نيست مگر در مسجد.
بازخواست حضرت امير(ع ) در روز قيامت
اءُحـاجُّ النـّاسَ يـَوْمَ الْقـِيامَةِ بِسَبْعٍ: إِقامِ الصَّلاةِ وَ ايتاءِ الزَّكاةِ وَالاَْمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَالْقِسْمِ بِالسَّوِيَّةِ وَالْعَدْلِ فِى الرَّعِيَّةِ وَ اِقامِ الْحُدُودِ.(989)
روز قيامت در مورد هفت چيز از مردم بازخواست مى كنم : اقامه نماز، پرداخت زكات ، امر به معروف و نهى از منكر، تقسيم بيت المال بطور مساوى ، رعايت عدالت در ميان مردم و اجراى حدود الهى .
نيّت
رابطه نيّت و عطيّه الهى
عَلى قَدْرِ النِّيَّةِ تَكُونُ مِنَ اللّهِ الْعَطِيَّةُ.(990)
عطيّه الهى به اندازه نيّت هر فرد است .
نيت باطل
مَنْ كانَ غَرَضُهُ الْباطِلَ لَمْ يُدْرِكِ الْحَقَّ وَ لَوْ كانَ اَشْهَرَ مِنَ الشَّمْسِ.(991)
كـسـى كـه نيت باطل داشته باشد حق را درنمى يابد، اگر چه حق از خورشيد مشهورتر و روشن تر باشد!
نيروهاى مسلح
ضرورت و جايگاه نيروهاى مسلح
فـَالْجـُنـُودُ بـِاِذْنِ اللّهِ حـُصـُونُ الرَّعـِيَّةِ وَ زَيـْنُ الْوُلاةِ وَ عـِزُّالدّيـنِ وَ سُبُلُ الاَْمْنِ وَ لَيْسَ تَقُومُ الرَّعِيَّةُ اِلاّبِهِمْ.(992)
پس سپاهيان به اذن خدا دژهاى استوار ملّت ، و زينت زمامداران و مايه عزت دين و امنيت راه ها هستند. و مردم جز به وجود آنان قوام نمى يابند.
آمادگى نظامى
خـُذُوا لِلْحـَرْبِ اُهـْبـَتـَهـا وَ اَعـِدُّوا لَهـا عـُدَّتـَهـا، وَاسـْتـَشـْعـِرُوا الصَّبـْرَ فـَاِنَّهُ، اَدْعـى اِلَى النَّصْرِ.(993)
آماده جنگ باشيد، نيرو گرد آوريد و شعارتان را شكيبايى قرار دهيد كه پيروزى آفرين است .
رزمندگان حقيقى
اَيـْنَ الْمـانـِعُ لِلذِّمـارِ، وَالْغـائِرُ عـِنـْدَ نـُزُولِ الْحـَقـائِقِ مـِنْ اَهـْلِ الْحـِفاظِ؟ اَلْعارُ وَراءَكُمْ وَالْجَنَّةُ اءَمامَكُمْ.(994)
كـجـاسـت آزاد مـردى كـه بـه حـمـايـت مـردم خـويـش بـرخـيـزد و غـيـرتـمـنـدى كـه هـنـگـام نزول بلا بستيزد؟ ننگ را پشت سر و بهشت را پيش رو داريد.
تاكتيك نظامى
فـَإِذَا نـَزَلْتُمْ بِعَدُوٍّ اءَوْ نَزَلَ بِكُمْ فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرُكُمْ فى قُبُلِ الاَْشْرافِ اءَوْ سِفاحِ الْجِبالِ، اءَوْ اءَثْناءِ الاَْنْهارِ كَيْما يَكُونَ لَكُمْ رِدْءاً وَ دُونَكُمْ مَرَدّاً.(995)
چـون هـنـگـامـى كـه بـر سـر [سـپـاه ] دشـمـن فـرود آمـديـد يـا دشـمـن بـر سـر شـمـا فرود آمد، لشـگـرگـاهـتان را برفراز بلندى ها، يا دامنه كوه ها، يا بين رودخانه ها قرار دهيد تا شما را پناه و دشمن را مانعى بر سر راه بُود.
استقامت در جنگ
تـَزُولُ الْجـِبـالُ وَ لا تـَزُلْ! عـَضَّ عـَلى نـاجـِذِكَ، اَعـِرِ اللّهَ جـُمـْجـُمـَتـَكَ، تـِدْ فـِى الاَْرْضـِ قَدَمَكَ.(996)
اگر كوه ها متزلزل شوند تو تكان مخور، دندان ها را به هم فشار ده ، سر را به خدا عاريت ده ، قدمهايت را بر زمين ميخكوب كن .
گزينش و نظارت
فـَوَلِّ مـِنْ جـُنُودِكَ اءَنْصَحَهُمْ فى نَفْسِكَ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِِمامِكَ وَ اءَنْقاهُمْ جَيْباً... ثُمَّ تَفَقَّدْ مِنْ اءُمُورِهِمْ ما يَتَفَقَّدُهُ الْوالِدانِ مِنْ وَلَدِهُما.(997)
پـس از سـپـاهـيـان خـود كـسـى را بـگـمـار كـه خـيـرخـواهـى او بـراى خـدا و رسول و امام تو بيشتر باشد و دامن او پاكتر. سپس در كارهاى آنان چنان بينديش كه پدر و مادر درباره فرزند خويش مى نگرند.
آفت سپاهيان
آفَةُ الْجُنْدِ مُخالَفَةُ الْقادَةِ.(998)
آفت لشكر مخالفت كردن با دستور فرمانده است .
پرهيز از غرور در پيروزى
لا تَبْطَرَنَّ بِالظَّفَرِ فَاءِنَّكَ لا تَاْمَنُ ظَفَرَ الزَّمانِ بِكَ.(999)
از پيروزى سرمست مشو، چرا كه از پيروزى زمانه در امان نيستى .
وحدت
وحدت ملّى
1 ـ وَالْزَمُوا السَّوادَ الاَْعْظَمَ فَاِنَّ يَدَ اللّهِ مَعَ الْجَماعَةِ وَ اِيّاكُمْ وَالْفُرْقَةَ.(1000)
همراه توده مردم باشيد زيرا دست خدا با جمعيت است و از جدايى و پراكندگى بپرهيزيد.
2 ـ اَلْزِمُوا الْجَماعَةَ وَاجْتَنِبُوا الْفُرْقَةَ.(1001)
به جماعت روى آوريد و از تفرقه و جدايى بپرهيزيد.
تاءثير شگرف وحدت
وَ اِنـّى وَاللّهِ لاََظـُنُّ اَنَّ هـؤُلاءِ القـَوْمَ سـَيـُدالُونَ مـِنـْكُمْ بِاجْتِماعِهِمْ عَلى باطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَن حَقِّكُمْ.(1002)
بـه خـدا سـوگـنـد مـن يـقـيـن دارم كـه آنـان (مـزدوران مـعـاويـه )، بـه دليل اتحادشان بر باطل و تفرقه شما بر حق ، به زودى بر شما مسلط خواهند شد.
جرقه جدايى
سَبَبُ الْفُرْقَةِ الاِْخْتِلافُ.(1003)
اختلاف [نظر] به جدايى مى انجامد.
وطن دوستى
منشاء آبادى شهرها
عَمَرَتِ الْبُلْدانُ بِحُبِّ الاَْوْطانِ.(1004)
شهرها با وطن دوستى آباد مى شوند.
همسايه
حق همسايه
اَللّهَ، اَللّهَ فى جِيرانِكُمْ فَاِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ.(1005)
خدا را! خدا را! درباره همسايگانتان كه آنها مورد سفارش پيامبرتان مى باشند.
نشان مروّت
مِنَ الْمُرُوَّةِ تَعَهُّدُ الْجِيرانِ.(1006)
رسيدگى به همسايگان از نشانه هاى مروت و انسانيّت است .
همنشينى
حيات روح
صُحْبَةُ الْوَلِىِّ اللَّبِيبِ حَياةُ الرُّوحِ.(1007)
همنشينى با دوست خردمند، حياتبخش روح است .
ثمره همنشينى با بدان
مُجالَسَةُ الاَْشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالاَْخْيارِ.(1008)
همنشينى با بدان ، موجب بدگمانى به نيكان است .
تاءثير همنشينى
قارِنْ اَهْلَ الْخَيْرِ تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بايِنْ اَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ.(1009)
با نيكوكاران بپيوند تا از ايشان باشى و از بدان دورى گزين تا از آنان نشوى .
قطعه آتش
صاحِبُ السُّوءِ قِطْعَةٌ مِنَ النّارِ.(1010)
همنشين بد پاره اى از آتش است .
همنشينى با بدان
صُحْبَةُ الاَْشْرارِ تَكْسِبُ الشَّرَّ.(1011)
همنشينى با بدان ، بدى مى آورد.
اثرگذارى همنشين
فَاءِنَّ الصّاحِبَ مُعْتَبَرٌ بِصاحِبِهِ.(1012)
هر كس را از همصحبت او توان شناخت .
زينهار از هواپرستان
مُجَالَسَةُ اءَهْلِ الْهَوَى مَنْسَاةٌ لِلاِْيمانِ وَ مَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطَانِ.(1013)
هـمـنـشـيـنـى بـا هـواپـرسـتان ايمان را به دست فراموشى مى سپارد و شيطان را به حضور مى كشاند.
راه گزينش
كَفى بِالصُّحْبَةِ اخْتِباراً.(1014)
براى آزمودن (افراد) همنشينى ، كافى است .
حرمت همنشينى
ما تَاءَكَّدَتِ الْحُرْمَةُ بِمِثْلِ الْمُصاحَبَةِ وَالُْمجاوَرَةِ.(1015)
(رعايت ) حرمت هيچ چيز به مانند حرمت همراهى (رفاقت ) و همسايگى تاءكيد نشده است .
همنشينان بايسته
اَلاُْنْسُ فى ثَلاثَةٍ: اَلزَّوْجَةُ الْمُوافِقَةُ وَالْوَلَدُ الصّالِحُ وَالاَْخُ الْمُوافِقُ.(1016)
اُنس و الفت در سه چيز است : همسرى كه موافق راءى انسان باشد، فرزندى كه صالح باشد و برادرى كه موافق راءى باشد.
هواى نفس
درد پنهان
اَلْهَوى داءٌ دَفينٌ.(1017)
خواهش نفسانى دردى است پنهان .
آفت خرد
اَلْهَوى آفَةُ الاَْلْبابِ.(1018)
هوا و هوس ، آفت عقل ها است .
دشمن خرد
اَلْهَوى عَدُوُّ الْعَقْلِ.(1019)
هواى نفس دشمن خرد است .
نشان سيه بختى
اَلشَّقِىُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ وَ غُرُورِهِ.(1020)
بدبخت و سياه روز، كسى است كه فريب هوا و هوس خود را بخورد.
يتيم نوازى
دستگيرى از يتيمان
وَاللّهَ اَللّهَ فِى الاَْيْتامِ فَلا تُغِبُّوا اءَفْواهَهُمْ وَ لا يَضيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ.(1021)
خدا را! خدا را! درباره يتيمان (در نظر آريد و) آنان را گاه گرسنه و گاه سير مداريد.
پاداش يتيم نوازى
مـا مِنْ مُؤْمِنِ وَ لا مُؤْمِنَةٍ يَضَعُ يَدَهُ عَلى رَاءْسِ يَتيمٍ تَرَحُّماً لَهُ اِلاّ كَتَبَ اللّهُ لَهُ بِكُلِّ شَعْرَةٍ مَرَّتْ يَدُهُ عَلَيْها حَسَنَةً.(1022)
هـر مـرد و زن با ايمانى كه دست نوازش بر سر يتيمى بكشد، خداوند رحمان به هر تار مويى كه از زير دست او بگذرد برايش ثواب مى نويسد.
يقين
فضيلت يقين
نَوْمٌ على يَقينٍ خَيْرٌ مِنْ صَلاةٍ فى شَكٍّ.(1023)
خـواب هـمراه با يقين بهتر از نماز [مستجّى ] همراه با شك و ترديد است . [بسان خوارج كه نسبت به على (ع ) ترديد داشتند.]

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه