کد خبر: ۷۲۸
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۰:۴۴-18 June 2017

مقدمه دفتر

بسمه تعالى
از لحظه اى كه بشر پا به عرصه وجود و هستى نهاده ، شوق به كمال هم با او متولد شده است . و چون در اثر غفلت از تعاليم انبيا و هدايت آنها بعضى از انسانها كمال خود را در امور مادى پنداشته اند، سودجويى و استثمار ديگران نيز از اين طريق پديد آمده است و قهرا برخى ظالم و بعضى مظلوم گشته و ستيز بين اين دو آغاز گرديده و گاهى ظالمان خويش را به حق و مظلومان را بر باطل نيز پنداشته اند. اين نتيجه غفلت از تعاليم انبياست و زيان بزرگى است كه بشريت از اين راه متحمل كرده است .
ولى تلاش بى وقفه اين سفيران الهى ، همواره به تربيت انسانهايى نمونه و والا در جهت ارتباط بشر با خدا و بسط عدالت انجاميده است . و يكى از اين دست پروردگان ممتاز و فوق العاده پيامبران كه خود به مقامى رفيع تر از بسيارى انسانها نائل شده ، مولود كعبه و عصاره وجودى رسول خدا؛ مولاى متقيان على عليه السلام است كه تمام زواياى حيات او مشحون از كردار و رفتار اعجاز گونه و خارق العاده بوده است . و كتاب حاضر متكفل بيان يكى از آن زواياست .
قضاوتهاى محيرالعقول و معجز گونه على عليه السلام آنچنان اعجاب برانگيز است كه اينكه پس از قرنها، هنوز انديشمندان و نوادر عالم از اين درخششهاى الهى ، انگشت حيرت به دندان گرفته و در شگفتى فرو رفته اند. الحق كه على شخصيتى بود كه غير از خدا و رسولش ، كسى او را نشناخته و هيچ پرواز كننده اى به قله فضل و كمال او راه نيافته است . او تنها بشرى بود كه : در كعبه زاد و گشت به محراب حق شهيد.
اين كتاب ، ترجمه كتاب قضاء اميرالمومنين على بن ابيطالب تاليف : علامه بزرگوار، مجاهد خستگى ناپذير؛ آيه الله حاج شيخ محمد تقى تسترى دام ظله مى باشد.
اين دفتر، بعد از بررسى ، ويرايش ، مقابله و اصلاحاتى چند، آن را چاپ و در اختيار علاقه مندان قرار مى دهد. اميد است مورد قبول حق تعالى قرار گيرد.
دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم

مقدمه مترجم

در يك نگاه
تفسير هل اتى ، بالاترين نبا (1)، مصداق انما ولى ، جانباز ليله المبيت ، يار حديث طير، سرباز مصطفى ، مرد جهاد و جنگ ، كرار بى نظير، قتال همچون شير، حاضر شب حضور، نور صفات حق ، آيينه جمال ، عالم به هر چه هست ، ساقى كنار حوض ، شافع به نشاتين ، مولاى هر ولى ، قاهر ز بهر خصم ، روح بلند و باز، درياى بيكران ، شمع و چراغ راه ، مقصود هر مريد، محبوب هر مراد روح و كمال دين ، ماه غدير خم ، اسطوره ثبات ، پيوسته در صلات ، دائم به ياد حق ، محو رضاى رب ، غمخوار بينوا، مبغوض اشقياء، كوبنده نفاق ، سوزنده شقاق ، سازنده بيان ، دانا به هر زبان ، سرچشمه ادب ، استاد هر بليغ ، الگوى هر اديب ، فياض هر حكيم ، نطقش دواى دل ، وعظش نواى دل ، قائم به قسط و عدل ، سرشار شوق و وصل ، حاكم به ذوالفقار، شيداى ذوالجلال ، در زهد بى عديل ، در صبر بى بديل ، ايتام را كفيل ، ...
نامش بود على ، يادش چو كيميا، راهش دهد نجات ، از هر بد و بلا
حقا كه قالب الفاظ و عبارتها گنجايش معرفيش را ندارد، و وجودش را آنچنان كه هست ادا نمى كند
هر گوينده اى را در مقام توصيف الكن ، و هر نويسنده و ستايشگرى را ناتوان و حيران مى سازد، كه چه سان انسانى را كه بدرستى نشناخته و به كنه ماهيتش پى نبرده بنماياند، و اوصافش را در قالب الفاظ بريزد
هر گوينده اى را در مقام توصيف الكن ، و هر نويسنده و ستايشگرى را ناتوان و حيران مى سازد، كه چه سان انسانى را كه بدرستى نشناخته و به كنه ماهيتش پى نبرده بنماياند، و اوصافش را در قالب الفاظ بريزد.
براستى كه انديشه و خرد از درك حقيقتش عاجز مانده و به تقصير در معرفت معترف گشته ، و قوه مخيله از ترسيم واقعيتش وامانده و به زبان حال همى گويد كه : ما عرفناك حق معرفتك ، چرا كه او انسان كاملى است ، وابسته به جهان غيب و ماوراى طبيعت ، و برخوردار از مواهب بيشمار الهى و غير مادى ، كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - فرمود: انا و على من شجره واحده و سائر الناس من شجر شتى ؛ من و على از يك درختيم ، و ساير مردم از درختهاى گوناگون .
كمالات صورى و معنوى و فضائل انسانى و ملكوتى آن بزرگوار آن چنان فوق العاده و حيرت آور است كه انسانهايى را - چه در زمان خودش و چه در زمان هاى بعد - تا مرز اعتقاد به خدايى و ربوبيت و پرستيدن او پيش برده است .
ابعاد مختلف و بظاهر متضاد روحى او، آنچنان وجودى اسرارآميز و اسطوره اى از او ساخته كه قهرمانان و ارباب هر رشته و مسلك و مكتبى را در برابر عظمتش به خضوع و اقرار به عجز و كوچكى ملزم نموده است . او هم عبادتگرى بى نظير بود و هم در مصاف با دشمن جنگاورى خونريز. هم زمامدارى مطلق و هم پارسايى بى مانند، هم بردبارى حليم هم دليرى نام آور، هم كريمى بخشنده و هم تهى دست ... او مرد حق بود و حق به همراه او، و هر چه حق ايجاب مى كرد همان مى نمود كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - درباره اش فرمود: على مع الحق و الحق مع على ، والحق يدور حيثما دار (2)؛ على با حق و حق با على است و حق پيوسته با او در گردش مى باشد.
ابرمردى كه دستگاه حكومت و بساط عدالت ، و كرسى قضاوت همواره در طول تاريخ به وجود او مى نازد و مى بالد كه او روزى حاكم و فرمانروا بود. داد گستر و قاضى بحق .
نگاهى گذرا بر سرتاسر تاريخ حيات جاودانه او از بدو تولد كه در پاكترين نقاط روى زمين (خانه كعبه )، و با تلاوت دلنشين ترين نغمه هاى الهى (قد افلح المومنون ...) آغاز گرديد، و بعد هم در تحت تعليم و تربيت والاترين انسان هستى رسول خدا - صلى الله عليه و آله - و نيز به عنوان اولين ايمان آورنده به آن رسول گرامى ، و تنها يار و ياور و حامى و پشتيبان او در تمام مراحل پر تلاطم دوران بعثت از مكه تا مدينه در همه سختيها، تنگناها، فراز و نشيبها، شكست و پيروزيها، جنگ و صلحها، و بالاخره مفتخر به دامادى او و گوش به فرمان او، و برادر و وصى و جانشين او، و پس از رسول خدا - صلى الله عليه و آله - سكوت و مظلوميت او، و همچنين حكومت و عدالت او، و نبرد او با ياغيان و باغيان و طاغيان و زهد و پارسايى او، و صبر و استقامت او و همه اقوال و افعال او تا آخرين لحظات زندگانى كه در مقدس ترين مكانها (در محراب عبادت )، و زيباترين حالات (در حال نماز) و شيرين ترين زمزمه ها (فزت و رب الكعبه ) به وقوع پيوست ، شكوهى خاص و جلوه اى مافوق احساس بشرى به او داده ، كه پيوسته و در طول تاريخ نام و ياد او زنده و متلالا، و در همه عصرها و براى همه نسلها الگو و اسوه و دليل و راهنماست .
سيماى تابناكى كه ، گذشت زمانها و دورى مكانها و تحول تمدنها و فرهنگها هيچ گاه غبار كهنگى بر چهره درخشانش ‍ ننشانده ، هر روز بيش از پيش فروزان تر، همچون خورشيدى عالم افروز بر تارك تاريخ مى درخشد.
پيشرفت علوم و فنون و تخصصها نه تنها نام و ياد و آثار او را تحت الشعاع خود قرار نداده ، بلكه هر روز پرده و نقابى از روى گفته ها و انديشه هاى بلند او برداشته ، حقايق تازه ، و نكات نهفته اى را براى متخصصان و انديشمندان هر رشته و فنى آشكار نموده كه هر زاويه اش نيازمند به كاوش و تحقيق و بررسى و مطالعه دقيق است ، و بدينسان اعجاز كار و گفتار او متجلى تر و نمايان تر؛ چرا كه يافته ها و دانش او از جايى سرچشمه گرفته كه همه علوم و معارف بشرى نمى از آن يم بى ساحل است از مبدا هستى ، و منبع فيض جهان آفرينش ، و رسول خدا - صلى الله عليه و آله - درباره او فرمود: انا مدينه العلم و على بابها فمن اراد المدينه والحكمه فلياتها من بابها؛ (3) من شهر علم و على درب آن ، پس هر كه اراده شهر علم و حكمت كند بايد از در آن بيايد.
داوريها و قضاوتهاى آن حضرت - عليه السلام - (كه در اين كتاب جمع آورى شده ) كاملا ابتكارى و بى سابقه است ، كه در هر قضيه اى با پيگيرى دقيق و عميق ماجرا، و طرح و تدبير نقشه هايى حيرت آور، و الهام گرفته از امدادهاى غيبى نيرنگ مكاران و جرائم مجرمين را كشف و شخص جانى را ناگزير از اقرار نموده و حق را به صاحب حق رسانده و حدود الهى را بدون كمترين اغماض و با قاطعيت تمام به اجراء درآورده و به قضاوتهاى سطحى و پوشالى اكتفا ننموده است . كه البته بحث و بررسى پيرامون قضاوتهاى آن حضرت - عليه السلام - و مطالعه همه جانبه آنها امرى است لازم و ثمربخش كه نيازمند فرصت و مجالى مناسب و تدوين كتابهاى مستقل در اين زمينه است .
و رسول خدا - صلى الله عليه و آله - درباره آن حضرت - عليه السلام - فرمود: اقضاكم على ؛ (4) برترين شما در قضاوت على است .
و نيز فرمود: يا على انت اعلم هذه الامه و اقضاها بالحق ؛ يا على ! تو داناترين اين امت و برترين آنان در قضاوت به حق مى باشى .
و هنگامى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - خواست آن حضرت (ع ) را به عنوان قاضى به سوى يمن بفرستد برايش ‍ دعا كرده بدرگاه خدا عرضه داشت : اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه ؛ خدايا قلب على را هدايت كن و زبانش را ثابت و استوار گردان . كه خود آن حضرت - عليه السلام - مى فرمايد: پس از اين دعايى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در حقم نمود در هيچ قضاوتى ترديد نكردم .
و نيز مى فرمايد: اگر بر بساط قضاوت تكيه زنم حكم مى كنم بين پيروان تورات به توراتشان ، و پيروان انجيل به انجيلشان ، و پيروان قرآن به قرآنشان ، بگونه اى كه هر كدام به نطق آمده بگويد: على به آنچه كه در من هست قضاوت نموده است (5).
سخن كوتاه آنكه :

كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست
كه تر كنم سرانگشت و صفحه بشمارم
اكنون مفتخرم كه سالها قبل بنا به اشاره پدر بزرگوارم - قده - به ترجمه فارسى كتاب قضاء اميرالمومنين - عليه السلام - كتاب حاضر تاليف دانشمند بزرگوار، علامه محقق ، حاج شيخ محمد تقى شيخ شوشترى - دام ظله - مبادرت ورزيدم . بخشى از اين ترجمه از همان آغاز تاكنون بطور مكرر چاپ و منتشر گرديده ، و اكنون نيز كه موجبات طبع كتاب به صورت كامل فراهم گرديده با مرورى گذرا بر مجموع مطالب آن و بعض تغييرات و اضافات و درج مدارك و ماخذ روايات چاپ و در دسترس علاقه مندان و شيفتگان به خاندان عصمت و طهارت قرار مى گيرد. اميد آنكه اين خدمت ناچيز در درگاه خداى بزرگ و در پيشگاه شافع روز جزا، اميرمومنان ، على مرتضى - عليه السلام - مورد قبول واقع شده ، همه ما مشمول الطاف و عنايات خاص آن كريمان بزرگوار بوده باشيم .
ضمنا يادآور مى شود كه از ترجمه پاره اى از مطالب كتاب كه جنبه تخصصى داشته و فهم آن از سطح عموم خارج بوده صرفنظر گرديده است .
در خاتمه ثواب اين ترجمه را به روح مطهر پدر بزرگوارم آيه الله حاج سيد محمد موسوى (قده ) تقديم مى دارم .
26 ذى القعده الحرام 1414
18 / 2 / 1373
موسوى

در مدح مولا (ع )

اهل خرد در عجب ، زعشق و عرفان دوست
من چه بگويم كه حق ، نشسته در جان دوست
پيك امين مفتخر، كه در شب پرخطر
بزد دو تك بال و پر، بشد نگهبان دوست
جنگ و جهادش برين ، صوت دعايش حزين
روح زتن مى برد، جمال تابان دوست
مادر گيتى شعف ، كه زاده در و صدف
امير و شاه نجف ، بود به فرمان دوست
آنچه كه خواهد روا، حب و ولايش دوا
چاره چه سازم كه مى ، نهفته در آن دوست
مكرمت ولايت ، مسئلت و منزلت
و سوره هل اتى ، برفته در شان دوست
تا كه سلونى بگفت ، قلب عدو را بكفت
اشعث و ذعلب بيفت ، به خاك خذلان دوست
شمس و قمر منفعل ، منزوى و منعزل
چون كه بشد مشتمل ، فروغ رخشان دوست
مدح وفايى ببين ، شمس و سنايى چنين
حافظ و سعدى قرين ، اسير دستان دوست
هم دل و هم جان ما، هم سر مستان ما
هستى و امكان ما، شود به قربان دوست
دوش به وقت سحر، گفته همان مطهر
اين اثر پر ثمر، بماند از آن دوست
گر نظرى او كند، موهبتى گر دهد
صخره طلا مى شود، خوشا به مهمان دوست
شاد بود موسوى ، اگر كند پيروى
به عزم و رزم قوى ، زشرع ياران دوست

مقدمه مولف

سپاس خدايى را سزد كه به عدل و راستى داورى مى كند و آنان را كه مشركين سوى خدا مى پرستند به چيزى حكم نمى كنند و خدا شنوا و بيناست (6)
و درود بر روان پاك پيامبرش محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله كه او را به منظور اجراى فرامين حقه و قوانين عادلانه اش برگزيد، و بر عترت طاهرينش كه پايندگان به عدل هستند و به احكام و مقرراتش حكم مى نمايند، بويژه پسر عمش اميرالمومنين عليه السلام كه مى فرمود: اگر بر بساط قضاوت تكيه زنم حكم مى كنم بين پيروان تورات به توراتشان و پيروان انجيل به انجيلشان و پيروان قرآن به قرآنشان ، بطورى كه هر كدام به نطق آمده بگويند: على به عين آنچه كه در ما هست داورى نموده است (7)
و دشمن بسان دوست اعتراف كرده كه قضاوت على عليه السلام از همه امت صحيح تر بوده است و بارها كه قضاياى مشكلى براى خليفه دوم عمر پيش مى آمد مى گفت : اگر على نبود عمر هلاك مى شد، و بجز على عليه السلام كسى غصه و اندوهش را بر طرف ننموده است .
و شيخ كلينى - رحمة الله - در كافى ، و صدوق - رحمة الله - درفقيه و مفيد رحمة الله در ارشاد، طوسى رحمة الله در در تهذيب ، و سيد رضى رحمه الله در خصائص الائمه ، و سروى رحمه الله در مناقب پاره اى از قضاوتهاى آن حضرت عليه السلام را نقل كرده اند .
و جمعى از علماى متقدم كتابهايى مستقل در اين زمينه تاليف نموده اند اگر چه بجز كتاب ابراهيم بن هاشم قمى كه بنا به نقل بعض از مطلعين موجود است ، بقيه به ما نرسيده . ولى در كتاب فهرست شيخ طوسى و نجاشى مذكور مى باشند، مانند كتاب اسماعيل بن خالد، و عبدالله بن احمد و محمد بن قيس بجلى ، و عبيدالله بن ابى رافع يا پدر او و...
ولى نديده ام كسى از علماى متاخر كتابى جداگانه در اين باره تاليف نموده باشد، و تنها به مقدار يك باب در ضمن كتاب خود اكتفا كرده اند، مانند مرحوم مجلسى در بحار و شيخ حر عاملى در وسائل الشيعه .
چون موضوع مهم بود مايل شدم از قدما پيروى كنم و در اين موضوع كتابى مستقل بنگارم ، و بنا به نقل سروى ، اهل تسنن در اين خصوص كتابهايى تاليف نموده اند، مانند موفق مكى ، و بديهى است كه ما به آن سزاوارتريم . و شيخ مفيد در نموده اند، به ترتيب : قضاوتهاى آن حضرت در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله ، و در زمان خلافت هر يك از خلفاى سه گانه ، و در زمان خلافت خود آن بزرگوار، ولى من آنها را تحت عنوانهاى ديگرى مرتب نمودم

فصل اول : قضايائى كه با استفاده از اسلوبى ابتكارى حقيقت واقعه را كشف نموده به طورىكه منكر بناچار اعتراف نموده است .

1- زنى كه فرزند خويش را انكار مى كرد

او كه جوانى نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه هاى مدينه گردش مى كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مى ناليد: اى عادل ترين عادلان !ميان من و مادرم حكم كن .
عمر به وى رسيد و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرين مى كنى ؟!
جوان : مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نيستى !
عمر رو به زن كرد و گفت : اين پسر چه مى گويد؟
زن : اى خليفه ! سوگند به خدايى كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اى او را نمى بيند، و سوگند به محمد صلى الله عليه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از كدام قبيله و طايفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد. و من دوشيزه اى هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام .
عمر: بر اين مطلب كه مى گويى شاهد دارى ؟
زن : آرى ، و چهل نفر از برادران عشيره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت .
گواهان نزد عمر شهادت دادند كه اين پسر دروغ گفته ، مى خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد.
عمر به ماموران گفت : جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادترى بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء (8) جارى كنم .
ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند كه اتفاقا حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمديده دادخواهى كن . و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.
اميرالمومنين عليه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانيد. جوان را برگرداندند، عمر از ديدن آنان برآشفت و گفت : من كه دستور داده بودم جوان را زندانى كنيد چرا او را بازگردانديد؟!
ماموران گفتند: اى خليفه ! على بن ابيطالب به ما چنين فرمانى را داد، و ما از خودت شنيده ايم كه گفته اى : هرگز از دستورات على عليه السلام سرپيچى مكنيد.
در اين هنگام على عليه السلام وارد گرديد و فرمود: مادر جوان را حاضر كنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت .
على عليه السلام به عمر رو كرد و فرمود: آيا اذن مى دهى بين ايشان داورى كنم ؟
عمر: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با اين كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: على بن ابيطالب از همه شما داناترست .
اميرالمومنين عليه السلام به زن فرمود: آيا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى ؟
زن : آرى ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند.
على عليه السلام : اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه آفريدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى كه حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است ، سپس به زن فرمود:
آيا ولى و سرپرستى دارى ؟
زن : آرى ، اين شهود همه برادران و اولياى من هستند.
اميرالمومنين عليه السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است ؟
همگى گفتند: آرى .
و آنگاه فرمود: گواه مى گيرم خدا را و تمام مسلمانانى را كه در اين مجلس حضور دارند كه عقد بستم اين زن را براى اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اى قنبر! برخيز درهمها را بياور. قنبر درهمها را آورد، على عليه السلام آنها را در دست جوان ريخت و به وى فرمود: اين درهمها را در دامن زنت بينداز و نزد من ميا مگر اين كه در تو اثر زفاف باشد( يعنى غسل كرده باشى ).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت : برخيز!
در اين موقع زن فرياد برآورد: آتش ! آتش ! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى ! به خدا سوگند او پسر من است ! و آنگاه علت انكار خود را چنين شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او بهمرسيد، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد كردند كه فرزند را از خود دور سازم ، به خدا سوگند او پسر من است . و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد.
در اين هنگام عمر فرياد برآورد: اگر على نبود عمر هلاك مى شد (9).

2- مولا و غلام مشتبه شدند!

در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام مردى كوهستانى با غلام خود به حج مى رفتند، در بين راه غلام مرتكب تقصيرى شده مولايش او را كتك زد. غلام بر آشفته ، به مولاى خود گفت : تو مولاى من نيستى بلكه من مولا و تو غلام من مى باشى . و پيوسته يكديگر را تهديد نموده به هم مى گفتند: اى دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به كوفه رفته تو را به نزد اميرالمومنين عليه السلام ببرم . چون به كوفه آمدند هر دو با هم نزد على رفتند و مولا (ضارب ) گفت : اين شخص ، غلام من است و مرتكب خلافى شده او را زده ام و بدين سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مى خواند.
ديگرى گفت : به خدا سوگند دروغ مى گويد و او غلام من مى باشد و پدرم وى را به منظور راهنمايى و تعليم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع كرده مرا غلام خود مى خواند تا از اين راه اموالم را تصرف نمايد.
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: برويد و امشب با هم صلح و سازش كنيد و بامدادان به نزد من بياييد و خودتان حقيقت حال را بيان نماييد.
چون صبح شد، اميرالمومنين عليه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در ديوار آماده كن ! و آن حضرت عليه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداى فريضه صبح به خواندن دعا و تعقيب مشغول مى شد تا خورشيد به اندازه نيزه اى در افق بالا مى آمد. آن روز هنوز از تعقيب نماز صبح فارغ نشده بود كه آن دو مرد آمدند و مردم نيز در اطرافشان ازدحام كرده مى گفتند: امروز مشكل تازه اى براى اميرالمومنين روى داده كه از عهده حل آن بر نمى آيد! تا اينكه امام عليه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: چه مى گوييد؟ آنان شروع كردند به قسم خوردن كه من مولا هستم و ديگرى غلام .
على عليه السلام به آنان فرمود: برخيزيد كه مى دانم راست نمى گوييد، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل كنيد، و به قنبر فرمود: زود باش شمشير رسول خدا صلى الله عليه و آله را برايم بياور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنيدن اين سخن بر خود لرزيد و بدون اختيار سر را بيرون كشيد، و آن ديگر همچنان سرش را نگهداشت .
اميرالمومنين (ع ) به غلام رو كرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمى كردى من غلام نيستم ؟
گفت : آرى ، وليكن اين مرد بر من ستم نمود و من مرتكب چنين خطايى شدم .
پس آن حضرت عليه السلام از مولايش تعهد گرفت كه ديگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسليم نمود.
و نظير همين داستان را شيخ كلينى و صدوق و طوسى از امام صادق عليه السلام نقل كرده اند كه مناسب است در اينجا بيان شود. راوى مى گويد: در مسجدالحرام ايستاده بودم و نگاه مى كردم كه ديدم مردى از منصور دوانيقى خليفه عباسى كه به طواف مشغول بود استمداد طلبيده به وى مى گفت : اى خليفه ! اين دو مرد برادرم را شبانه از خانه بيرون برده و باز نياورده اند، به خدا سوگند نمى دانم با او چكار كرده اند.
منصور به آنان گفت : فردا به هنگام نماز عصر همين جا بياييد تا بين شما حكم كنم .
طرفين دعوى در موقع مقرر حاضر شده و آماده حل و فصل گرديدند، اتفاقا امام صادق عليه السلام حاضر و به دست مبارك تكيه زده بود. منصور به آن حضرت رو كرده و گفت : اى جعفر! بين ايشان داورى كن .
امام صادق عليه السلام فرمود: خودت بين آنان حكم كن ! منصور اصرار كرد، و آن حضرت را سوگند داد تا حكم آنان را روشن سازد. امام عليه السلام پذيرفت . پس فرشى از نى براى آن حضرت انداختند و روى آن نشست و متخاصمين نيز در مقابلش نشستند، و آنگاه به مدعى رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟
مرد گفت : اى پسر رسول خدا! اين دو نفر برادرم را شبانه از منزل بيرون برده و قسم به خدا باز نياورده اند و نمى دانم با او چكار كرده اند.
امام عليه السلام به آن دو مرد رو كرده ، فرمود: شما چه مى گوييد؟
گفتند: ما برادر اين شخص را جهت گفتگويى از خانه اش ‍ بيرون برده ايم و پس از پايان گفتگو به خانه اش بازگشته است .
امام عليه السلام به مردى كه آنجا ايستاده بود فرمود: بنويس :
بسم الله الرحمن الرحيم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : هر كس شخصى را شبانه از خانه بيرون برد ضامن اوست مگر اينكه گواه بياورد كه او را به منزلش بازگردانده است .
اى غلام ! اين يكى را دور كن و گردنش را بزن . مرد فرياد برآورد: اى پسر رسول خدا! به خدا سوگند من او را نكشته ام وليكن من او را گرفتم و اين مرد او را به قتل رسانيد.
آنگاه امام عليه السلام فرمود: من پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم دستور مى دهم اين يكى را رها كن و ديگرى را گردن بزن ، پس آن مردى كه محكوم به قتل شده بود گفت : يابن رسول الله ! به خدا سوگند من او را شكنجه نداده ام و تنها با يك ضربه شمشير او را كشته ام ، پس در اين هنگام كه قاتل مشخص شده بود حضرت صادق عليه السلام به برادر مقتول دستور داد قاتل را به قتل برساند، و فرمود: آن ديگرى را با تازيانه تنبيه كنند. و سپس وى را به زندان ابد محكوم ساخت و فرمود: هر سال پنجاه تازيانه به او بزنند (10).

3- دو مادر و يك فرزند!

در زمان خلافت عمر دو زن بر سر كودكى نزاع مى كردند و هر كدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشكلشان را حل كند از اين رو دست به دامان اميرالمومنين عليه السلام گرديد.
اميرالمومنين عليه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصيحت فرمود وليكن سودى نبخشيد و ايشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند.
اميرالمومنين عليه السلام چون اين دستور داد اره اى بياورند، در اين موقع آن دو زن گفتند: يا اميرالمومنين ! مى خواهى با اين اره چكار كنى ؟
امام عليه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف كنم براى هر كدامتان يك نصف ! از شنيدن اين سخن يكى از آن دو ساكت ماند، ولى ديگر فرياد برآورد: خدا را خدا را! يا اباالحسن ! اگر حكم كودك اين است كه بايد دو نيم شود من از حق خودم صرفنظر كردم و راضى نمى شوم عزيزم كشته شود.
آنگاه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! اين كودك پسر توست و اگر پسر آن ديگرى مى بود او نيز به حالش ‍ رحم مى كرد و بدين عمل راضى نمى شد، در اين موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به كذب خود اعتراف كرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت عليه السلام حزن و اندوه از عمر برطرف گرديده براى آن حضرت دعاى خير نمود (11).
در اذكياء ابن جوزى آمده : مردى كنيزى خريدارى نموده ، پس از انجام معامله ، مدعى كودنى او گرديده خواست معامله را بهم زند، فروشنده انكار مى كرد، نزاع به نزد اياس ‍ بردند، اياس كنيزك را آزمايش نموده به وى گفت : كداميك از دو پايت درازترست ؟ گفت : اين يكى ، اياس پرسيد آيا شبى را كه از مادر متولد شدى به خاطر دارى ؟ گفت : آرى ، در اين موقع اياس به خريدار رو كرده ، گفت : او را برگردان ! او را برگردان !
و نيز آورده : مردى مالى را به نزد شخصى به وديعت نهاد. و پس از چندى مال خود را از طرف مطالبه نمود، طرف انكار نموده منكر وديعه گرديد، نزاع به نزد اياس بردند. مدعى به اياس گفت : من مالى را نزد اين شخص به امانت گذاشته ام ، اياس پرسيد؛ در آن موقع چه كسى حاضر بود؟ گفت در فلان محل مال را به او تحويل دادم و كسى حاضر نبود، اياس ‍ پرسيد چه چيز آنجا بود گفت : درختى ، اياس به او گفت : حال به نزد درخت برو و قدرى به آن بنگر، شايد واقع قضيه معلوم گردد، شايد مالت را در زير آن درخت خاك كرده و فراموش ‍ نموده اى و با ديدن درخت يادت بيايد، مرد رفت ، اياس به منكر گفت : بنشين تا طرف تو برگردد. اياس به كار قضاوت خود مشغول شده پس از زمانى به آن مرد رو كرده ، گفت : به نظر تو آن مرد به درخت رسيده ؟ گفت : نه ، در اين موقع اياس ‍ گفت : اى دشمن خدا! تو خيانتكارى ، و مرد اعتراف نموده گفت : مرا ببخش ! خدا تو را ببخشد، اياس دستور داد او را بازداشت كنند تا اين كه آن شخص برگشت ، اياس به او گفت : خصم تو اعتراف نمود مالت را از او بگير... (12).

فصل دوم : قضايايى كه نيرنگ حيله گران را آشكار نموده است .

1- توطئه اى كه فاش گرديد.

در زمام خلافت عمر دو نفر امانتى را نزد زنى به وديعت گذاشتند و به وى سفارش نمودند كه تنها با حضور هر دوى آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتى يكى از آن دو به نزد زن رفته مدعى شد كه دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولى چون آن مرد زياد رفت و آمد مى نمود و مطالبه مى كرد، وديعه را به وى رد كرد. پس از گذشت زمانى مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود كه نزاعشان در گرفت ، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت : تو ضامن وديعه هستى . اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آن مجلس ‍ حضور داشت ، زن از عمر خواست تا على عليه السلام بين آنان داورى كند، عمر گفت : يا على ! ميان آنان قضاوت كن . اميرالمومنين عليه السلام به آن مرد رو كرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نكرده ايد كه سپرده را به هر كدامتان به تنهايى ندهد، اكنون وديعه نزد من است ، برو ديگرى را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نكرد و از اين راه توطئه آنان را آشكار نمود؛ زيرا آن حضرت عليه السلام مى دانست كه آن دو با هم تبانى كرده و خواسته اند هر دو نفرشان از زن مطالبه كنند تا او به هر دو غرامت بپردازد (13).

2- نيرنگ زنى حيله گر

زنى فتنه گر شيفته و دلباخته نوجوانى از انصار گرديد، ولى هر چه كوشيد جوان پرهيزكار را جلب توجه و عطف نظر كند نتوانست ، از اين رو در صدد انتقامجويى بر آمده و تخم مرغى را شكسته با سفيده آن جامه خود را از بين دو ران آلوده ساخت و بدين وسيله جوان پاكدامن را متهم كرده او را نزد عمر برد و گفت : اى خليفه ! اين مرد مرا رسوا نموده است .
عمر تصميم گرفت جوان انصارى را عقوبت دهد، مرد پيوسته سوگند ياد مى كرد كه هرگز مرتكب فحشايى نشده است و از عمر مى خواست تا در كار او دقت و تحقيق نمايد، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا نشسته بود، عمر به آن حضرت عليه السلام رو كرده و گفت : يا على ! نظر شما در اين قضيه چيست ؟
آن حضرت به سفيدى جامه زن به دقت نظر افكنده وى را متهم نموده و فرمود: آبى بسيار داغ روى آن بريزند و چون ريختند سفيدى جامه بسته شد، پس امام عليه السلام براى فهماندن حاضران اندكى از آن را در دهان گذاشت و چون طعمش را چشيد آن را به دور افكند و سپس به زن رو كرده ، او را سرزنش نمود تا اين كه زن به گناه خود اعتراف نمود و از اين راه مكر و خدعه زن را آشكار كرد و به بركت آن حضرت ، مرد انصارى از عقوبت عمر رها گرديد.
و نيز زنى با سفيده تخم مرغ رختخواب هووى خود را آلوده ساخت و به شوهرش گفت : اجنبى با او همبستر شده است ، ماجرا نزد عمر مطرح گرديد، عمر خواست زن را كيفر دهد، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آبى بسيار داغ بياورند و چون آوردند دستور داد مقدارى روى آن سفيدى بريزند چون ريختند فورا جوش آمده و بسته شد، آن حضرت جامه را به نزد زن انداخت و به او فرمود:
اين از نيرنگ شما زنان است و مكرتان بسيار است .
آنگاه به مرد رو كرده و فرمود: زنت را نگهدار كه اين از تهمتهاى آن زنت مى باشد، و فرمود: تا بر زن تهمت زننده حد افتراء جارى كنند (14).

فصل سوم : قضايايى كه با به كار بردن نقشه هايى ابتكارى و دقيق از نگاشتن اقارير و تفرقه بين گواهان ، صحنه مرموز و حيله شيطانى مجرمين را كشف نموده ، ودستگاههاى قضائى جهان متمدن ، بويژه اروپائيها اين روش بى سابقه را ازحضرتش اخذ كرده اند.

1- تفرقه بين گواهان و كشف جرم

دخترى بى گناه به نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اينكه سرگذشت وى :
در كودكى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى كرد، آن مرد مكرر به سفر مى رفت ، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسيد، همسر آن مرد مى ترسيد شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از اين رو حيله اى كرد و عده اى از زنان همسايه را به منزل خود فراخواند تا او را بگيرند و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
شوهرش از سفر بازگشت ، زن به او گفت : دخترك مرتكب فحشاء شده ، و زنان همسايه را كه در ماجرايش شركت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت . مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حكم نكرد و گفت : برخيزيد نزد على بن ابيطالب برويم . آنان برخاسته و همه با هم به محضر اميرالمومنين عليه السلام شرفياب شدند و داستان را براى آن حضرت بيان داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام به آن زن رو كرد و فرمود: آيا بر ادعايت گواه دارى ؟
گفت : آرى ، بعضى از زنان همسايه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت . آنگاه حضرت شمشير را از غلاف بيرون كشيد و در جلو خود قرار داد و فرمود: تمام زنها را در حجره هايى جداگانه داخل كنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى كاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و يكى از گواهان را احضار كرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود: مرا مى شناسى ؟ من على بن ابيطالب هستم و اين شمشير را مى بينى شمشير من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود (15) و او را امان دادم ، اكنون اگر راستش را نگويى تو را خواهم كشت .
زن بر خود لرزيد و به عمر گفت : اى خليفه ! مرا امان ده ، الان حقيقت حال را مى گويم .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: پس بگو.
زن گفت : به خدا سوگند حقيقت ماجرا از اين قرار است : چون زن آن مرد، زيبايى و جمال دختر را ديد، ترسيد شوهرش با او ازدواج نمايد از اين جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانيد و ما او را گرفتيم و خود با انگشت بكارتش را برداشت . در اين موقع اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! من اولين كسى بودم پس از حضرت دانيال كه بين شهود تفرقه انداخته از اين راه حقيقت را كشف كردم ، و سپس بر تمام زنانى كه تهمت به ناحق زده بودند حد افتراء جارى كرد، و زن را وادار نمود تا ديه بكارت دختر چهارصد درهم را به او بپردازد و دستور داد آن مرد، زن جنايتكار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگيرد و آن حضرت عليه السلام مهرش را از مال خود مرحمت فرمود.
پس از اتمام و فيصله قضيه ، عمر گفت : يا اباالحسن ! قصه حضرت دانيال را براى ما بيان فرماييد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: دانيال كودكى يتيم بود كه پيرزنى از بنى اسرائيل عهده دار مخارج و احتياجات او شده بود، و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت كه آنها دوستى داشتند كه او نيز نزد پادشاه مراوده مى نمود وى زنى داشت زيبا و خوش اندام ، روزى پادشاه براى انجام ماموريتى به مردى امين و درستكار محتاج گرديد، قضيه را با آن دو قاضى در ميان گذاشت و به آنان گفت : مردى را كه شايسته انجام اين كار باشد پيدا كنيد، آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه آن مرد را براى انجام آن ماموريت موظف ساخت . آن شخص ‍ آماده سفر شد ولى پيوسته سفارش همسر خود را به آن قاضى نموده تا به او رسيدگى كنند. مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى كردند، و از برخورد زياد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در ميان گذاشتند ولى با امتناع شديد آن زن مواجه شدند تا اينكه عاقبت به او گفتند: اگر تسليم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى كنيم تا تو را سنگسار كند.
زن گفت : هر چه مى خواهيد بكنيد.
آن دو قاضى تصميم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند، پادشاه از شنيدن اين خبر بسى اندوهگين گرديد و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت : گواهى شما پذيرفته است ولى در اين كار شتاب نكنيد و پس ‍ از سه روز وى را سنگسار نماييد!
در اين سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد كه : اى مردم ! براى كشتن آن زن عابده كه زنا داده حاضر شويد و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده اند.
مردم از شنيدن اين خبر حرفها مى زدند، پادشاه به وزير خود گفت : آيا نمى توانى در اين باره چاره بينديشى ؟ گفت : نه تا اين كه روز سوم ، وزير براى تفريح از خانه بيرون شد، اتفاقا در بين راهش به كودكانى برهنه كه سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت ، و دانيال كه كودكى خردسال ميان آنان با ايشان بازى مى كرد، وزير او را نمى شناخت . دانيال در صورت ظاهر به عنوان بازى ، ولى در حقيقت براى نماياندن به وزير، كودكان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت : من پادشاه و ديگرى زن عابده ، و آن دو كودك نيز دو قاضى گواه باشند. و آنگاه مقدارى خاك جمع نمود و شمشيرى از نى به دست گرفت و به ساير كودكان گفت : دست هر يك از اين دو شاهد را بگيريد و در فلان مكان ببريد، و سپس يكى از آن دو را فراخوانده ، به او گفت : حقيقت مطلب را بگو وگرنه تو را خواهم كشت . (وزير اين جريانات را مرتب مى ديد و مى شنيد). آن شاهد گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
دانيال گفت : در چه وقت ؟
گفت : در فلان روز.
دانيال گفت : اين يكى را دور كنيد. و ديگرى را بياوريد، پس او را به جاى اولش برگردانده و ديگرى را آوردند.
دانيال به او گفت : گواهى تو چيست ؟
گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
- در چه وقت ؟
- در فلان روز.
با چه كسى ؟
با فلان ، پسر فلان .
در كجا؟
در فلان جا.
و او برخلاف اولى گواهى داد. در اين وقت دانيال فرمود: الله اكبر! گواهى دروغ دادند. و آنگاه به يكى از كودكان دستور داد ميان مردم ندا دهد كه آن دو قاضى به زن پاكدامن تهمت زده اند و اينك براى اعدامشان حاضر شويد.
وزير، تمام اين ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد وآنچه را كه ديده بود گفت .
پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتيب از آنان بازجويى به عمل آورده و گواهيشان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بين مردم ندا دهند كه آن زن برى و پاكدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند. (16)
و نظير همين خبر را كلينى (ره ) در كافى چنين نقل كرده : در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام دو نفر با هم عقد برادرى بستند؛ يكى از آنان قبل از ديگرى از دنيا رحلت كرد و به دوست خود وصيت كرد كه از يگانه دخترش نگهدارى كند، آن مرد دختر دوست خود را به خانه برد و از او مراقبت كامل مى نمود و مانند يكى از فرزندان خودش او را گرامى مى داشت ، اتفاقا براى آن مرد مسافرتى پيش آمده و به سفر رفت . و سفارش دختر را به همسر خود نمود. مرد ساليان درازى سفر ماند و در اين مدت دختر بزرگ شده و بسيار زيبا بود، و آن مرد هم پيوسته در نامه هايش سفارش دختر را مى نمود، همسر مرد چون جمال و زيبايى دختر را ديد ترسيد كه شوهرش از سفر برگشته با او ازدواج نمايد از اين جهت نيرنگى كرد و زنانى چند را به خانه خود فراخواند و آنان دختر را گرفته و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
مرد از سفر برگشت و به منزل رسيد، سپس دختر را به نزد خود فراخواند، ولى دختر در اثر جنايتى كه آن زن بر او وارد ساخته بود از حضور به نزد مرد شرم مى كرد و چون مرد زياد اصرار نمود زنش به او گفت : او را به حال خود بگذار كه مرتكب گناهى بزرگ شده و بدين سبب خجالت مى كشد نزد تو بيايد؛ و به دخترك نسبت زنا داد.
مرد از شنيدن اين خبر سخت ناراحت شده و با قيافه اى خشمناك به نزد دختر آمده به شدت او را سرزنش نمود و به وى گفت : واى بر تو! آيا فراموش كردى آن محبتها و مهربانيهاى مرا؟! به خدا سوگند من تو را مانند خواهر و فرزند خود مى دانستم و تو نيز اگر خود را دختر من مى دانستى ، پس ‍ چرا مرتكب چنين كار خلافى شدى ؟
دختر گفت : به خدا سوگند من هرگز زنايى نداده ام و همسرت به من تهمت مى زند و ماجراى زن را براى مرد بازگو كرد. مرد دست دختر و زن خود را گرفته به طرف خانه اميرالمومنين عليه السلام روانه گرديد و ماجرا را براى آن حضرت عليه السلام بيان داشت و زن نيز به جنايتى كه مرتكب شده بود اعتراف كرد. اتفاقا امام حسن عليه السلام در محضر پدر بزرگوار خود نشسته بود، اميرالمومنين به او فرمود: بين آنان داورى كن !
آن حضرت عليه السلام گفت : سزاى زن دوتاست ؛ يكى حد افتراء براى تهمتش و ديگرى ديه بكارت دختر.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: درست گفتى (17)...

 

- سفرى كه بازگشت نداشت

اميرالمومنين عليه السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جوانى گريه كنان در حالى كه گروهى او را تسلى مى دادند، جلوى آن حضرت آمد.
امام عليه السلام به جوان فرمود: چرا گريه مى كنى ؟
جوان : يا اميرالمومنين ! سبب گريه ام حكمى است كه شريح قاضى درباره ام نموده ، كه نمى دانم بر چه مبنايى استوار است ؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادى به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است ، حال او را از آنان مى پرسم ، مى گويند: مرده است . از اموال و دارايى او مى پرسم ، مى گويند: مالى از خود برجاى نگذاشته است . ايشان را به نزد شريح برده ام و او با سوگندى آنان را آزاد كرده ، با اين كه مى دانم پدرم اموال و كالاى زيادى به همراه داشته است .
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در كار اين جوان تحقيق كنم ، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وى فرمود: چگونه بين ايشان حكم كرده اى ؟
شريح : يا اميرالمومنين ! اين جوان مدعى بود كه پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادى با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است . و چون از حالش جويا شده ، به وى گفته اند: پدرش مرده است . و من به جوان گفتم : آيا بر ادعاى خود گواه دارى ؟ گفت نه ، پس اين گروه منكر را قسم دادم و آزاد شدند.
اميرالمومنين عليه السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم كه در مثل چنين قضيه اى اين گونه حكم مى كنى ؟!
شريح : پس حكم آن چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه پيش از من جز داود پيغمبر كسى به آن حكم نكرده باشد.
اى قنبر! ماموران انتظامى را حاضر كن ! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر مامورى را بر يك نفر از آنان موكل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه مى گوييد آيا خيال مى كنيد كه من از جنايتى كه بر پدر اين جوان آگاه نيستم ؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم . سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يكديگر جدا سازيد پس ‍ هر يك را در كنار ستونى از مسجد نشاندند در حالى كه سر و صورتشان با جامه هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليه السلام منشى خود، عبدالله بن ابى رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و كاغذ بياور! و خود در مجلس ‍ قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليه السلام به مردم فرمود: هر وقت من تكبير گفتن شما نيز تكبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمو و يكى از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرد و به عبدالله بن ابى رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسى او پرداخت و پرسيد: در چه روزى شما و پدر اين جوان از خانه هايتان خارج شديد؟
در فلان روز.
در چه ماهى ؟
در فلان ماه .
در چه سالى ؟
در فلان سال .
در كجا بوديد كه پدر اين جوان مرد؟
در فلان محل .
در خانه چه كسى ؟
در خانه فلان .
به چه بيمارى ؟
با فلان بيمارى .
مرضش چند روزى طول كشيد؟
فلان مدت .
در چه روزى مرد؛ چه كسى او را غسل داده كفن نمود و پارچه كفنش چه بود و چه كسى بر او نماز گزارد و چه كسى با او وارد قبر گرديد؟
و چون بازجوئى كاملى از او به عمل آورد صدايش به تكبير بلند شد، و مردم همگى تكبير گفتند، سايرين كه صداى تكبيرها را شنيدند يقين كردند كه آن يكى سر خود و ديگران را فاش ساخته است ، آن حضرت عليه السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وى را به زندان ببرند.
سپس ديگرى را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرده به وى فرمود: آيا تصور مى كنى كه من از جنايت و خيانت شما اطلاعى ندارم ؟
در اين هنگام كه مرد شك نداشت كه نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف كرده چاره اى جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من هم يك نفر از آن جماعت بوده و به كشتن پدر جوان ، تمايلى نداشتم ؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
پس امام عليه السلام تمام شهود را پيش خوانده يكى پس ‍ از ديگرى به كشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار كردند، و آنگاه مرد اول هم كه اقرار نكرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليه السلام آنان را عهده دار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع كه خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافى شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر كدام مبلغى را ادعا مى كرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاى آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط كنيد و هر كدامتان كه انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است ؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مى كند.
پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت : يا اميرالمومنين ! حكم داوود پيغمبر چه بوده است ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: داوود از كوچه اى مى گذشت ، اتفاقا به چند كودك برخورد نمود كه سرگرم بازى بودند، و شنيد كودكى را به نام مات الدين ؛ مرد دين صدا مى زنند، داوود كودكان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت : نام تو چيست ؟
گفت : مات الدين .
داوود گفت : چه كسى اين نام را براى تو معين كرده ؟
گفت : پدرم .
داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اى زن ! اسم فرزندت چيست ؟
گفت : مات الدين .
داوود: چه كسى اين نام را بر او نهاده است ؟
زن : پدرش .
داوود: به چه مناسبت ؟
زن : زمانى كه اين فرزند را در شكم داشتم ، پدرش با گروهى به سفر رفت ، ولى با آنان بازنگشت ، احوالش را از ايشان جويا شدم گفتند: مرده . گفتم : اموالش چطور شده ؟ گفتند: چيزى از خود برجاى ننهاده ! گفتم : پس هيچ وصيت و سفارشى براى ما به شما نكرد؟ گفتند: چرا تنها يك وصيت نمود، وى مى دانست كه تو باردارى ، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذارى .
داوود گفت : آيا همسفرهاى شوهرت مرده اند يا زنده ؟
گفت : زنده .
گفت : مرا به خانه هايشان راهنمايى كن .
زن ، داوود را به خانه هاى آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويى نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت : حالا نام پسرت را عاش الدين ؛ زنده است دين بگذار (18).
و همين خبر را كلينى (ره ) نيز به اسنادى ديگر از اصبغ بن نباته نقل كرده كه مى گويد: اميرالمومنين عليه السلام در قضيه چنان قضاوت شگفت انگيزى نمود كه هرگز مانند آن را نشنيده ام و سپس همين داستان را نقل نموده تا آنجا كه مى گويد: امام عليه السلام با آن گروه به نزد شريح برگشتند و آن حضرت اين مثل معروف را براى شريح مى خواند:

اوردها سعد و سعد مشتمل
يا سعد ما تروى على هذا الابل
مردى به نام سعد، شتران خود را براى آب دادن وارد رودخانه كرده در حالى كه خود را در ميان لباسش پيچانده بود؛ اى سعد! با اين وضع نخواهى توانست شترانت را آب دهى .
كنايه از اين كه لازم بود شريح در اطراف قضيه ، تحقيق زيادترى نموده و به قضاوتى ظاهرى و پوشالى اكتفا نكند (19).
و مضمون اين خبر را عامه نيز نقل كرده اند، چنانچه صاحب مناقب (20) از زمخشرى در مستقصى و ابن مهدى در نزهه از ابن سيرين آن را نقل كرده اند.
آرى ، از اخبارى كه تا اينجا نقل گرديد معلوم شد كه آن حضرت عليه السلام هم مانند سليمان پيغمبر داورى نموده (كه در آخر داستان سوم از فصل اول ذكر شد) و هم مثل دانيال پيغمبر و در اين خبر نيز همچون داوود پيغمبر.
و به همين جهت بوده كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اخبار زيادى آن حضرت عليه السلام را به پيامبران تشبيه كرده است ، و چه زيبا سروده شاعر پارسى زبان : آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى .

3- حيله گرى با اميرالمومنين !

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه هجرت نمود، اميرالمومنين عليه السلام را در مكه وكيل و نايب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هايى را كه مردم نزد پيامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدينه رود.
در آن روزهايى كه على عليه السلام امانتها را به مردم تحويل مى داد، حنظله بن ابى سفيان ، عمير بن وائل ثقفى را تطميع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه كند، و به وى گفت : اگر على از تو گواه بخواهد ما گروه قريش براى تو شهادت خواهيم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وى داد كه از جمله آنها گردن بندى بود كه به تنهايى سيزده مثقال طلا وزن داشت .
عمير نزد اميرالمومنين عليه السلام رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. على عليه السلام هر چند ودايع و امانات را ملاحظه كرد، سپرده اى به نام عمير نديد و دانست كه او دروغ مى گويد، پس او را موعظه نمود تا از ادعايش ‍ دست بردارد ولى اندرزها سودى نبخشيد و عمير همچنان برگفته خود ثابت بود و مى گفت : من بر ادعاى خود گواهانى از قريش دارم كه آنان برايم گواهى مى دهند؛ مانند ابوجهل ، عكرمه ، عقبه بن ابى معيط، ابوسفيان و حنظله .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اين نيرنگى است كه به تدبير كننده اش بر مى گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه كعبه بنشينند و به عمير رو كرده و فرمود: اكنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسليم پيامبر صلى الله عليه و آله نمودى ؟
عمير: نزديك ظهر بود كه سپرده را به او تحويل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.
و آنگاه ابوجهل را طلبيده همان سوال را از او پرسيد، ولى ابوجهل گفت : مرا حاجتى به پاسخ گفتن نيست ، و بدين وسيله خود را رها كرد.
پس از آن ابوسفيان را به نزد خود فراخواند و همان سوالها را از او پرسيد ابوسفيان گفت : نزديك غروب آفتاب بود كه عمير امانتش را تسليم پيامبر صلى الله عليه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستين خود قرار داد.
نوبت به حنظله رسيد او گفت : بخاطر دارم كه آفتاب در وسط آسمان بود كه عمير وديعه را به پيامبر داد و آن حضرت امانت را در پيش رو گذاشت تا وقتى كه خواست برخيزد، آن را به همراه خود برد.
و سپس عقبه را احضار كرد و كيفيت را از او جويا شد، وى گفت : به هنگام عصر بود كه عمير امانتش را تحويل پيامبر صلى الله عليه و آله داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عكرمه را خواست و چگونگى را از او پرسش نمود، عكرمه گفت : اول روز بود كه عمير امانت را به پيامبر تحويل داده پيامبر آن را تحويل گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.
و عمير آنجا نشسته بود و تمام جريانات و تناقض گوييهاى آنان را مى شنيد. آنگاه اميرالمومنين عليه السلام به عمير رو كرده فرمود: مى بينم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است !
عمير گفت : الان حقيقت حال را به شما خواهم گفت : زيرا شخص حيله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتى را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرك من حنظله و ابوسفيان بوده اند و اينكه دينارهايى كه مهر هند، زن ابوسفيان بر آنها نقشين است نزد من موجود مى باشند كه آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بياوريد شمشيرى را كه در گوشه خانه پنهان است ، شمشير را آوردند.
على عليه السلام شمشير را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آيا اين شمشير را مى شناسيد؟ گفتند: آرى ، اين شمشير حنظله مى باشد، از آن ميان ابوسفيان گفت : اين شمشير از حنظله سرقت شده است .
اميرالمومنين به وى فرمود: اگر راست مى گويى پس غلام تو مهلع ؛ سياه چكار كرد؟
ابوسفيان گفت : او فعلا براى انجام ماموريتى به طائف رفته است .
آن حضرت فرمود: اى كاش ! مى آمد و تو يك بار ديگر او را مى ديدى و اگر راست مى گويى او را احضار كن بيايد.
ابوسفيان خاموش شده سخنى نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قريش فرمود تا محل معينى را حفر كنند، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بيرون بياوريد، جسد را بيرون آورده و به طرف خانه كعبه حمل كردند، مردم از مشاهده پيكر بيجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسيدند.
امام عليه السلام فرمود: ابوسفيان و پسرش اين غلام را تطميع كرده وبه پاداش آزاديش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا اين كه در راهى برايم كمين كرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشيرش ‍ را گرفتم . و چون مكر و نيرنگ آنان در اين دفعه بجايى نرسيد خواستند بار ديگر حيله اى به كار برند ولى آن هم نقش بر آب گرديد (21)!

فصل چهارم : قضايايى كه مدعى را در حدود شرعى از اقرار منع و به انكار ترغيب نموده است !
1- مردى كه به زناى خود اقرار كرد!

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك كن .
امام عليه السلام از او روى گردانده و به وى فرمود: بنشين ! و آنگاه به حاضران رو كرده و فرمود: آيا نمى تواند كسى از شما كه مرتكب گناهى شده ، گناهش را پنهان بدارد چنانچه خداوند آن را پنهان داشته است . (كنايه از اين كه بايد پنهان كند و اظهار ننمايد. و مقصود اصلى آن حضرت تعريض به اقرار كننده بود تا از اقرار خوددارى كند).
بار ديگر مرد برخاسته گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: چه چيز سبب شد كه چنين اقرارى بر خود بكنى ؟!
گفت : براى اين كه پاك شوم .
امام عليه السلام به وى فرمود: چه پاكى برتر از توبه ؟ و به اصحاب خود رو كرده با آنان به گفتگو مشغول گرديد.
مرد بازخاسته گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك كن .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: قرآن مى خوانى ؟
گفت : آرى .
فرمود: بخوان ! مرد چند آيه از قرآن را صحيح تلاوت كرد. باز اميرالمومنين ، از او پرسيد؛ آيا مسائل لازم خود را از حقوق خداوند در نماز و زكات مى دانى ؟
گفت : آرى .
آن حضرت عليه السلام مسائلى از او پرسيد و آن مرد درست پاسخ گفت . باز به او فرمود: آيا بيمار نيستى ؟ و درد سر يا گرفتگى سينه اى در خود احساس نمى كنى ؟
گفت : نه .
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: واى بر تو! برو تا همان طورى كه آشكارا از حالت پرسيده ايم در غيابت نيز از حالت جويا شويم ، و اگر بازنگردى تو را احضار نخواهيم كرد، و چون مرد دور شد آن حضرت از وضع جسمى و روانى او از اصحاب خود پرسش نمود، گفتند: كاملا سالم و حالش ‍ طبيعى است .
پس از چندى مرد باز آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: اگر باز نمى آمدى تو را طلب نمى كرديم اكنون كه دفعه چهارم اقرار توست و حكم خدا بر تو لازم شده ، تو را آزاد نخواهيم كرد.
سپس آن حضرت به افرادى كه آنجا حضور داشتند فرمود: شما براى اجراى حد كافى هستيد و نيازى به اعلام ديگران نيست . شما را به خدا سوگند مى دهم بامدادان كه مى آييد بايد به صورتهايتان نقاب بسته باشيد به طورى كه هيچ كدامتان ديگرى را نشناسد و فردا صبح در وقت تاريكى هوا حاضر شويد؛ زيرا ما به صورت كسى كه او را سنگسار مى كنيم نگاه نمى نماييم .
فردا صبح طبق فرموده آن حضرت به هنگام تاريكى هوا در محل مقرر حاضر شدند. اميرالمومنين عليه السلام نيز به آنجا تشريف برد و فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم حد نزند كسى از شما كه خودش مستحق چنين حدى مى باشد؛ زيرا آن كس كه خداوند بر او چنين حقى دارد نمى تواند مثل آن حق را از ديگران مطالبه نمايد.
در اين هنگام عده زيادى از حاضران برگشتند، كه راوى مى گويد: به خدا قسم تا اين ساعت نفهميدم آنها چه كسانى بودند، سپس آن حضرت چهار سنگ به طرف او انداخت و سايرين نيز به او سنگ زدند (22).

2- زنى كه از عذاب آخرت مى ترسيد

زنى آبستن نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : زنا كرده ام مرا پاك كن ، خداوند تو را پاك كند؛ زيرا شكنجه و عذاب دنيا از عقوبت آخرت كه پايانى ندارد آسان ترست .
على عليه السلام فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟
گفت : از زنا.
اميرالمومنين عليه السلام : آيا شوهر دارى ؟
زن : آرى .
اميرالمومنين عليه السلام : آيا موقعى كه مرتكب اين عمل شدى شوهرت در سفر بود يا در حضر؟
زن : شوهرم در حضر بود.
على عليه السلام فعلا برگرد و پس از آن كه فرزندت را زاييدى بيا تا تو را پاك گردانم . و چون زن مقدارى از آن حضرت دور شد به طورى كه گفتار آن حضرت را نمى شنيد فرمود: خدايا! اين يك شهادت .
پس از چندى آن زن نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و گفت : فرزندم را زاييدم مرا پاك كن .
در اين هنگام امام عليه السلام كه گويى اصلا سابقه او را نداشته فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟
زن : زنا داده ام مرا پاك كن .
اميرالمومنين عليه السلام : آيا در موقع ارتكاب اين عمل شوهر داشتى يا نه ؟
زن : شوهر داشتم .
آيا در آن هنگام شوهرت در سفر بود يا در حضر؟
در حضر بود.
برو فرزندت را طبق دستور خداوند دو سال تمام شير بده . زن برگشت و چون مقدارى از آن حضرت دور شد به قدرى كه صدايش را نمى شنيد، فرمود: خداوندا! اين دو شهادت .
و پس از آن كه دو سال سپرى شد زن باز آمده و گفت : يا اميرالمومنين : فرزندم را دو سال تمام شير دادم اكنون مرا پاك كن .
امام عليه السلام مانند شخص بى خبرى پرسشهاى سابق را از او جويا شد. و آنگاه به او فرمود: حالا برو و از فرزندت نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند خودش غذا بخورد و از بامى پرت نشود و در چاهى نيفتد. زن گريان از نزد آن حضرت عليه السلام بازگشت ، و چون مقدارى دور گرديد، به اندازه اى كه آواز آن حضرت عليه السلام را نمى شنيد فرمود: خداوندا! اين سه شهادت .
عمر و بن حريث مخزومى زن را در بين راه ديد و به او گفت : اى بنده خدا! چرا گريه مى كنى ؟ من تو را ديده ام نزد على عليه السلام مى آيى و از او تقاضا مى كنى تو را پاك گرداند.
زن گفت : آرى ، نزد اميرالمومنين عليه السلام آمدم و از او خواستم مرا پاك كند و آن حضرت فرمود: برو و فرزندت را نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند بخورد و بياشامد و... و مى ترسم در اين مدت بميرم و مرا پاك نگرداند.
عمرو به او گفت : نزد اميرالمومنين عليه السلام برگرد و من از فرزندت كفالت مى كنم .
زن نزد آن حضرت برگشت و تعهد عمرو را عرضه داشت اميرالمومنين عليه السلام مانند شخص بى سابقه اى به وى فرمود: چرا عمرو از فرزندت كفالت كند؟
گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت فرمود: در آن هنگام شوهر داشتى يا نه ؟
زن : آرى شوهر داشتم .
آيا در آن وقت شوهرت در وطن بود يا در سفر؟
در وطن بود.
پس آن حضرت سر به سوى آسمان بلند كرده ، به درگاه الهى عرضه داشت :
خداوندا! با چهار دفعه اقرار، حد بر او ثابت گرديد و تو به پيامبرت خبر داده اى كسى كه حدى از حدودم را تعطيل كند با من دشمنى نموده است ، پروردگارا! من هرگز حدودت را تعطيل نمى كنم و در پى دشمنى تو نيستم و احكام تو را ضايع نمى گردانم ، بلكه فرمانبردار تو و پيرو سنت پيامبرت مى باشم .
در اين وقت ، عمرو بن حريث نگاهش به صورت آن حضرت افتاد ديد رنگ رخسار مباركش از شدت غضب چنان قرمز شده كه گويى انار در صورتش پاشيده شده ، پس به آن حضرت عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من خيال مى كردم از اين عمل من خوشحال مى شويد ولى حال كه مى بينيم ناراحتيد هرگز فرزندش را بر نمى دارم .
امام (ع ) فرمود: آيا پس از آن كه آن زن چهار دفعه بر خود اقرار نموده فرزندش را كفالت مى كنى ؟ و تو كوچك هستى .
پس آن حضرت به منبر رفت و به قنبر فرمود: ميان مردم بانگ برآور تا همه براى نماز جماعت حاضر شوند. قنبر دستور را اجرا كرد و مردم به طرف مسجد هجوم آوردند بطوريكه مسجد پر شد.
در اين موقع امام عليه السلام بپاخاست و ثناى الهى بجاى آورد سپس فرمود: اى مردم ! پيشواى شما مى خواهد براى اقامه حد بر اين زن به خارج كوفه رود و شما را به همراه خود ببرد و زمانى كه بيرون مى آييد بايد سنگهاى خود را همراه داشته و يكديگر را نشناسيد تا به خانه هايتان برگرديد و سپس ‍ از منبر فرود آمد و بامدادان خود آن حضرت به اتفاق زن بيرون شدند و مردم نيز در حالى كه يكديگر را نمى شناختند و به صورتهاى خود نقاب بسته و سنگ در آستين داشتند از خانه ها بيرون شدند تا اينكه آن حضرت با زن و تمام مردم به پشت شهر كوفه رسيدند. آنگاه به حاضران خطاب كرده و فرمود: اى مردم ! خداوند با پيامبر، پيمانى بسته و پيامبر نيز با من همان پيمان را بسته است كه هر كس مستحق حدى باشد نبايد به ديگرى حد زند، اكنون هر كس از شما كه مستحق همين حد است حد نزند، پس تمام مردم برگشتند و تنها خود آن حضرت با حسن و حسين عليه السلام زن را سنگسار نمودند (23).

3- حد لواط

روزى اميرالمومنين عليه السلام در ميان گروهى از اصحاب خود نشسته و به گفتگو مشغول بود، در اين هنگام مردى نزد آن حضرت آمده گفت : يا اميرالمومنين ! لواط كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به او فرمود: اى مرد! چنين سخنى مگو شايد اختلال به تو دست داده باشد.
فردا صبح نيز نزد آن حضرت آمده و گفت : يا اميرالمومنين ! لواط كرده ام مرا پاك كن .
باز امام عليه السلام به وى فرمود: اى مرد! به خانه ات برگرد، شايد حواس پرتى عارضت شده و تا سه بار بعد از دفعه اول نزد آن حضرت آمده و سخن خود را تكرار كرد، تا دفعه چهارم كه طبق قانون اسلام حد بر او ثابت شده بود، على عليه السلام به وى فرمود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره مثل تو سه كيفر بيان فرموده و تو هر كدام را بخواهى اختيار كن . مرد گفت : آنها چيست ؟
فرمود: 1- يك ضربه شمشير هر جا برسد.
2 بستن دست و پا و پرتاب از فراز كوه .
3 سوزاندن با آتش .
مرد گفت : يا اميرالمومنين ! كداميك از اينها سخت تر است ؟
فرمود: سوزاندن با آتش .
مرد گفت : يا اميرالمومنين ! من همين را اختيار مى كنم . آن حضرت به او فرمود: پس خودت را براى آتش آماده كن .
مرد برخاست و دو ركعت نماز به جاى آورد و در تشهد نماز به درگاه خدا عرضه داشت : خداوندا! من از گناه خود به سوى تو بازگشت نموده و از كيفر اخروى آن ترسيده به نزد جانشين پيامبرت و پسر عمش آمدم و از او تقاضاى پاك كردن نمودم و او مرا بين سه عقوبت مخير ساخت ، خدايا! من سخت ترينش را برگزيده از تو مى خواهم اين عقوبت را كفاره گناهانم قرار دهى و مرا به آتش دوزخ نسوزانى و آنگاه برخاسته با چشم گريان به طرف گودالى كه برايش حفر كرده بودند رهسپار گرديده و شعله هاى فروزان آتش را نظاره مى كرد. در اين هنگام اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: اى مرد برخيز! كه فرشتگان آسمان و زمين را به گريه آوردى و خداوند توبه ات را قبول كرد، برخيز و پس از اين به چنين گناهى بازگشت مكن (24).
مؤ لّف : در روايت هفتم از فصل هفتم خواهد آمده كه اگر مثبت حد، اقرار خود جانى باشد امام مى تواند آن را ببخشد، و اگر بينه باشد نمى تواند و البته اين هم اختصاص به امام معصوم عليه السلام دارد چنانچه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: غير از امام كسى نمى تواند حدودى را كه براى خداست عفو نمايد.

فصل پنجم : قضاوتهاى آن حضرت عليه السلام در مواردى كه واقع كاملا مشتبه بوده است .

1- زد و خورد در حال مستى

در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام به آن حضرت گزارش رسيد كه چهار نفر در حال مستى يكديگر را با كارد مجروح نموده اند. امام عليه السلام دستور داد آنان را توقيف نموده تا پس از هشيارى به وضعشان رسيدگى كند، دو نفر از آنان در بازداشتگاه جان سپردند. اولياى مقتولين نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و خواستار قصاص از زندگان شدند، آن حضرت عليه السلام به آنان فرمود: شما از كجا مى دانيد كه اين دو نفر زنده ايشان را كشته اند و شايد خودشان يكديگر را مجروح نموده و مرده اند؟
گفتند: نمى دانيم ، پس شما خودتان با استفاده از دانش ‍ خدادادى تان بين آنان حكم كنيد.
امام عليه السلام فرمود: ديه آن دو مقتول به عهده هر چهار قبيله است و بعد از اخراج خونبهاى زخمهاى دو نفر زخمى ، باقيمانده به اولياى آن دو مقتول رد مى گردد (25).

2- يك نفر در آب غرق شد

شش نفر در آب فرات سرگرم بازى بودند، يكى از آنان غرق شد، نزاع را نزد اميرالمومنين عليه السلام بردند، دو نفر از آنان گواهى دادند كه آن سه نفر ديگر او را غرق كرده اند، و آن سه نفر گواهى دادند كه آن دو نفر ديگر او را غرق كرده اند، اميرالمومنين عليه السلام ديه او را به پنج قسمت مساوى تقسيم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفرى كه دو نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند، و سه قسمت به عهده آن دو نفرى كه سه نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند (26).
شيخ مفيد در ارشاد پس از نقل اين خبر مى گويد: در اين قضيه هيچ قضاوتى تصور نمى شود كه از قضاوت آن حضرت به صواب نزديكتر باشد.

3- طعمه شير

شيرى را در گودالى دستگير كرده بودند، مردم براى تماشاى شير ازدحام نمودند، يك نفر در نزديكى گودال ايستاده بود، ناگهان قدمش لغزيد و دست به ديگرى زد و دومى به سومى و سومى به چهارمى و همه در گودال افتاده طعمه شير شدند. اين ماجرا در يمن اتفاق افتاد، اميرالمومنين عليه السلام نيز آنجا تشريف داشت ، خبر به آن حضرت رسيد، پس درباره آنان چنين قضاوت نمود، كه اولى طعمه شير بوده و به علاوه بايد يك سوم ديه به دومى بپردازد، و دومى نيز دو سوم ديه به سومى و سومى ديه كاملى به چهارمى بايد بپردازد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين قضاوت خبردار گرديده فرمود: اباالحسن به حكم خدا داورى نموده است (27).
مؤ لّف : علت اين تفصيل اين است كه نفر اول خودش افتاده ، به علاوه افراد ديگرى را با خود انداخته ، از اين جهت ديه اى طلب ندارد؛ زيرا مرگش مستند به خودش بوده است . و سبب مرگ نفر دوم ممكن است يكى از سه چيز باشد، كشيدن نفر اول و يا افتادن نفر سوم و يا چهارم بر روى او كه خودش عامل آن بوده است بنابراين ، احتمال استناد قتلش به نفر اول 33/0 است و امام عليه السلام هم 33/0 ديه اش را به عهده نفر اول قرار داده است ، و اما نفر سوم ممكن است علت مرگش ‍ كشيدن و افتادن نفر چهارم بر روى او باشد كه خودش عامل آن بوده و يا افتادن نفر اول و يا دوم بر روى او كه عاملش نفر دوم بوده است و امام عليه السلام نيز دو سوم ديه او را بر عهده نفر دوم گذاشته است . و اما نفر چهارم تمام علت مرگش ‍ مستند به نفر سوم بوده ، بنابراين ، تمام ديه اش بر عهده نفر سوم مى باشد چنانچه امام عليه السلام حكم نموده است .

4- نشگون

و نيز در همان زمانى كه اميرالمومنين عليه السلام در يمن تشريف داشت به آن حضرت خبر رسيد كه دخترى از روى بازيچه دختر ديگرى را بر دوش گرفته و دختر سومى از پايينى نشگون گرفته و او بناگاه پريده و دخترى را كه بر دوش داشته انداخته و منجر به مرگ او شده است .
امام عليه السلام فرمود: يك سوم ديه مقتول به عهده آن دخترى است كه او را بر روى شانه برداشته و يك سوم ديگر به عهده دخترى كه از او نشگون گرفته ، و يك سوم هم بر عهده خودش كه بطور بازيچه و عبث سوار شده است . اين خبر به سمع مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده آن را تائيد نموده بر صحتش گواهى داد (28).

5- وديعه

مردى دو دينار و ديگرى يك دينار نزد شخصى به وديعت نهادند، يك دينار آنها تلف شد. اميرالمومنين عليه السلام درباره آنان فرمود: يك دينار از دو دينار موجود به صاحب دو دينار اختصاص دارد و دينار ديگر نيز بالمناصفه بين آن دو تقسيم مى شود (29).
و نظير اين خبر است روايتى كه شيخ صدوق و شيخ طوسى به امام صادق عليه السلام نسبت داده اند كه دو نفر بر سر دو درهم با يكديگر نزاع مى كردند، يكى از آنان هر دو درهم را از خود مى دانست و ديگرى يكى از آنها را.
آن حضرت عليه السلام فرمود: كسى كه مدعى يك درهم است اعتراف دارد كه از درهم ديگر حقى ندارد، و درهم ديگر كه مورد نزاع است بين آنان بالمناصفه تقسيم مى شود (30).
و همچنين نظير آن را شيخ كلينى و صدوق و طوسى به امام محمد باقر عليه السلام نسبت داده اند كه از آن حضرت پرسيدند، مردى غلامى از ديگرى خريده و فروشنده دو غلام به خريدار تسليم نموده تا يكى از آنها را انتخاب كرده براى خود نگهدارد و ديگرى را به صاحبش رد نمايد و فروشنده قيمت غلام را نيز از مشترى تحويل گرفته است .
خريدار هر دو غلام را به طرف منزل مى برده ، اتفاقا يكى از آن دو در بين راه گريخته است . آن حضرت فرمود: مشترى غلام موجود را به صاحبش رد مى كند و نصف قيمتى را كه به فروشنده داده پس مى گيرد و براى يافتن غلام جستجو مى كند، اگر آن را يافت باز اختيار دارد هر كدام از آن دو را كه مى خواهد نگهدارد و آن نصف قيمت را كه از فروشنده گرفته باز به وى رد نمايد، و اگر غلام را پيدا نكرد از مال هر دو رفته ، نصفش از فروشنده و نصفش از خريدار (31).

6- اقرار

شخصى اقرار كرد هزار درهم به يكى از دو نفر بدهكار است ولى طلبكار را مشخص نكرد و به همان حال از دنيا درگذشت ، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر يكى از آن دو بخصوص گواه آورد كه وى طلبكار است درهمها به او داده مى شود وگرنه درهمها بالمناصفه بين آنان تقسيم مى شوند (32).

7- تقسيم به نسبت شهود

دو مرد هر كدام مدعى مالكيت اسبى بود، يكى از آنان دو شاهد داشت و ديگرى پنج شاهد. اميرالمومنين عليه السلام دو قسمت آن را براى نفر اول و پنج قسمت آن را براى نفر دوم قرار داد (33).

فصل ششم : قضايايى كه ظاهر قضيه با واقع مختلف بوده است

1- زنى حيله گر

زنى شب هنگام ، خويشتن را شبيه كنيز مردى ساخت ، مرد به خيال اين كه كنيز اوست با وى همبستر شد، ماجرا نزد عمر طرح گرديد، عمر قضيه را بر حضرت اميرالمومنين عليه السلام عرضه داشت . آن حضرت فرمود: مرد را در پنهانى حد بزن و زن را آشكارا (34). مؤ لّف : اين خبر حمل شده به اين كه آن حضرت مى دانسته كه مرد از واقع قضيه آگاه بوده و بطور دروغ پنهان كرده است .

2- مردم آزارى

مردى به ديگر گفت : در خواب با مادرت محتلم شده ام ، مرد بر آشفته او را نزد اميرالمومنين عليه السلام برده و گفت : اين مرد به من ناروا مى گويد.
آن حضرت فرمود: چه گفته است ؟
گفت : مى گويد: با مادرم محتلم شده است .
حضرت على عليه السلام به وى فرمود: تو اگر مى خواهى او را عادلانه جزا دهى وى را برايت در آفتاب نگه مى دارم سايه اش را تازيانه بزن ؛ زيرا خواب مانند سايه است . ولى او را تازيانه مى زنيم تا دگربار، مسلمانى را آزار ندهد (35).

فصل هفتم : قضايايى كه داراى احكام متعدد بوده و در ظاهر يك حكم توهم شده است

1- حكمهاى گوناگون

پنج نفر را در حال زنا گرفته نزد عمر آوردند، عمر دستور داد بر همه آنها حد جارى كنند، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا حاضر و به قضيه ناظر بود، پس به عمر رو كرده ، فرمود: اين حكم كه درباره آنان گفتى صحيح نبود.
عمر گفت : پس خودتان بر آنان اقامه حد كنيد.
امام عليه السلام يكى را پيش كشيده گردنش را زد و دومى را سنگسار نمود و به سومى صد تازيانه زد و به چهارمى پنجاه تازيانه ، و پنجمى را فقط چند تازيانه . عمر در حيرت شده و مردم نيز در شگفت .
عمر گفت : يا اباالحسن ! بر پنج نفر كه همگى مرتكب يك جرم شده بودند هيچ حد مختلف جارى كردى ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: اما نفر اول كه گردنش را زدم كافر ذمى بود كه از شرايط ذمه خارج شده و حكمش كشتن است ؛ و نفر دوم كه او را سنگسار كردم خودش زن داشت و زنايش محصنه بود و حكمش سنگسار است ؛ و نفر سوم كه به او صد تازيانه زدم زن نداشت و نفر چهارم كه به او نصف حد زدم غلام بود و حكمش نصف حد است ؛ و نفر پنجم كه او را تعزير نمودم ديوانه بود و حدى نداشت وليكن لازم بود به چند تازيانه تنبيه شود (36).
بالمناسبه نقل مى شود كه : عبدالرحمن بن حسان بن ثابت و عبدالرحمن بن حكم بن ابى العاص يكديگر را به زنا متهم كردند، ماجرايشان به معاويه رسيد. معاويه به فرمانبردار خود، مروان دستور داد تا آنان را تنبيه كند. مروان ، عبدالرحمن بن حسان را هشتاد تازيانه زد، و عبدالرحمن بن حكم را بيست تازيانه ، بعضى به عبدالرحمن گفتند: اين تبعيضى كه مروان بين تو و بردارش روا داشته فرصتى است كه مراتب را به معاويه گزارش كرده تا مروان را مجازات كند. عبدالرحمن بن حسان در پاسخ آنان گفت : به خدا سوگند چنين نخواهم كرد؛ زيرا مروان به من حد مردان آزاد زده و برادرش را نصف حد برده ، و با اشاعه اين سخن ، دل مروان را به درد آورد! (37)

2- زناى نابالغ

پسرى نابالغ با زنى شوهر دار زنا كرد، عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اميرالمومنين به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست تنها او را تازيانه مى زنند؛ زيرا زنا كننده نابالغ بوده است (38).

3- اشتباه عمر!

مردى يمنى ، كه زنش در يمن بود، در مدينه زنا كرد، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست ؛ زيرا از زنش غايب بوده و بايد بر او حد جارى شود. در اين وقت عمر گفت : خدا مرا زنده نگذارد براى مشكلى كه ابوالحسن در آن نباشد (39).

4- اقرار از روى تهديد

زنى آبستن را كه به زنا متهم بود نزد عمر آوردند، عمر از او پرسش كرد، زن به زناى خود اعتراف نمود، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، در حالى كه زن را مى بردند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده به ماموران فرمود: به اين زن چكار داريد؟
گفتند: عمر فرمان قتلش را داده است !
اميرالمومنين عليه السلام آنان را نزد عمر برگردانده به او فرمود: آيا تو گفته اى اين زن سنگسار شود؟
عمر گفت : آرى ؛ زيرا او به زناى خود اقرار كرد. امام عليه السلام به او فرمود: اين زن خودش گناهكار است و حق دارى درباره او چنين حكم كنى ، اما بر طفلى كه در شكم دارد چه حقى دارى ؟ و گمانم او را ترسانده اى و در نتيجه اقرار كرده است .
عمر گفت : آرى ، چنين بوده است .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدى كه فرمود: كسى كه از روى شكنجه اقرار كند حدى بر او نيست ، و كسى كه با حبس و تهديد اعتراف كند اقرارش نافذ نيست .
عمر زن را آزاد نمود و گفت : زنان جهان عاجزند از اين كه پسرى مانند على بن ابيطالب بزايند. سپس گفت : لولا على لهلك عمر؛ اگر على نبود عمر هلاك مى شد (40).

5- اهميت بيت المال

دو غلام كه يكى از بيت المال و ديگرى از مردى بود، از اموال بيت المال دزيد كردند، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بر غلام بيت المال حدى نيست ؛ زيرا بعضى از مال خدا بعض ‍ ديگرش را خورده و آن ديگر را پيش خوانده دستش را قطع كرد سپس فرمود: به او گوشت و روغن بخورانند تا زخمش ‍ خوب شود (41).

6- زندانى كردن دزد

دزدى را نزد عمر آوردند، عمر يك دستش را قطع كرد، بار ديگر دزدى نموده او را نزد عمر آوردند، يك پايش را قطع كرد؛ بار سوم نيز عمر خواست دست ديگرش را قطع كند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: چنين نكن ؛ زيرا يك دست و يك پايش را بريده اى وليكن او را زندانى كن (42).

7- عفو از حد

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و به دزدى خود اعتراف نمود. امام عليه السلام به وى فرمود: آيا چيزى از قرآن مى دانى ؟
گفت : آرى ، سوره بقره را مى دانم .
فرمود: دستت را در عوض آن سوره به تو بخشيدم .
اشعث گفت : آيا حدى از حدود خدا را تعطيل مى كنى ؟
على عليه السلام به وى فرمود: تو از احكام خدا چه مى دانى ؟ و آنگاه فرمود: اگر مثبت حد، گواه و شاهد باشد امام نمى تواند از آن درگذرد، ولى اگر مثبت حد، اقرار خود جانى باشد امام اختيار دارد مى تواند او را عفو كند و يا به او حد بزند (43).

8- حيوان سركش

اميرالمومنين عليه السلام جنايتهاى حيوان سركش را در اولين دفعه موجب ضمان نمى دانست ولى در نوبتهاى بعد صاحبش را ضامن مى كرد.
مؤ لّف :
علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست ، ولى در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حيوان باخبر بوده وظيفه داشته از او مراقبت كند (44).

فصل هشتم : قضايايى كه به صورت ظاهر داخل در موضوعى بوده و واقعا خارج بوده است .

1- پدر و مادر سياه و فرزند سفيد!

مردى همسرش را نزد عمر برده و گفت : خودم و اين زنم سياه هستيم و او پسرى سفيد زاييده است .
عمر به مجلسيان گفت : نظر شما در اين قضيه چيست ؟
گفتند: زن بايد سنگسار شود؛ زيرا او و شوهرش سياهند و فرزندشان سفيد. عمر دستور داد زن را سنگسار كنند، ماموران زن را به جهت سنگسار مى بردند در بين راه اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده و به زن و شوهر فرمود: مطلب شما چيست ؟ آنان قصه خود را بيان داشتند.
آن حضرت عليه السلام به مرد رو كرده و فرمود: آيا زنت را متهم مى سازى ؟
گفت : نه .
فرمود: آيا در حال قاعدگى با او همبستر شده اى ؟
گفت : آرى ، يك شب ادعا مى كرد كه قاعده است و من گمان مى كردم به جهت سرما عذر مى آورد پس با او همبستر شدم .
آن حضرت عليه السلام به زن رو كرده و فرمود: آيا شوهرت در آنحال با تو نزديكى كرده است ؟ گفت : آرى .
پس على عليه السلام به آنان فرمود: برگرديد كه اين فرزند پسر شماست و علت سفيد شدنش اين است كه خون حيض ‍ بر نطفه غلبه كرده است و وقتى كه بزرگ شود سياه مى گردد، و طبق فرموده آن حضرت پس از بزرگ شدن سياه گرديد (45).

2- فرزند از توست

مردى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! من هميشه به هنگام آميزش با همسرم عزل مى كرده ام و اكنون مى بينم او آبستن شده است .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا هيچ برايت اتفاق افتاده كه پس از آميزش اول بدون اين كه بول كنى مجددا با او آميزش نموده باشى ؟
گفت : آرى ، چنين شده است .
امام عليه السلام به او فرمود: فرزند از خودت مى باشد (46)

3- استدلال به قرآن

هنگامى كه هيثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت ، پس ‍ از شش ماه تمام زنش فرزندى به دنيا آورد. هيثم فرزند را از خود ندانسته وى را نزد عمر برد و قصه را برايش بيان داشت . عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اتفاقا پيش از آن كه او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام او را ديد و از قضيه باخبر گرديد، پس به عمر فرمود: بايد بگويى زن راست مى گويد؛ زيرا خداوند در قرآن مى فرمايد: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ (47) مدت حمل و از شير گرفتن فرزند، سى ماه است
و در آيه ديگر مى فرمايد: والوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين ؛ (48) مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مى دهند.
و وقتى كه بيست و چهار ماه دوران شير دادن از سى ماه كم شود شش ماه مى ماند كه كمترين دوران حاملگى است .
عمر گفت : اگر على نبود عمر به هلاكت مى رسيد و زن را آزاد نمود(49).

4- آبستنى دختر

در زمان خلافت عثمان پيرمردى دخترى را به همسرى گرفت پس از مدتى دختر آبستن گرديد، پيرمرد حمل را انكار مى كرد، ماجرا را به نزد عثمان بردند ولى حكم مساءله بر عثمان مشتبه گرديد و از دختر پرسيد؛ آيا او هنوز دوشيزه است ، دختر به اين مطلب اقرار نمود. عثمان دستور داد وى را حد زنند.
اميرالمومنين عليه السلام اين را شنيد، پس به عثمان فرمود: شايد موقعى كه پيرمرد آميزش نموده رحم زن نطفه را جذب كرده و آبستن شده است ، بدون اينكه منجر به افتضاض شود مرد تصديق كرد و گفت : آرى ، من هميشه نطفه ام را در ابتداى رحم ريخته ام ، بدون اينكه افتضاض حاصل شود.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: حمل از همين پيرمرد است و بايد در سزاى انكارى كه كرده عقوبتى تاديبانه شود. و عثمان نيز طبق داورى آن حضرت حكم كرد(50)
دخترى را كه به زنا متهم بود نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند، آن حضرت به چند زن دستور داد دختر را معاينه كنند. آنان پس از رسيدگى گفتند: وى باكره است .
امام عليه السلام فرمود: من هرگز بر دختر باكره حد زنا جارى نمى كنم . و آن حضرت گواهى زنان را در مثل چنين مواردى كافى مى دانست (51).

5- اتهام به زنا

دخترى را كه به زنا متهم بود نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند، آن حضرت به چند زن دستور داد دختر را معاينه كنند. آنان پس از رسيدگى گفتند: وى باكره است .
امام عليه السلام فرمود: من هرگز بر دختر باكره حد زنا جارى نمى كنم . و آن حضرت گواهى زنان را در مثل چنين مواردى كافى مى دانست .

- اجبار به زنا

مرد و زنى را كه زنا كرده بودند نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند زن سوگند ياد مى كرد كه مرد او را بر آن عمل مجبور ساخته است ، آن حضرت عليه السلام ادعايش را پذيرفت و حد را از او برداشت .
امام باقر عليه السلام ناقل حديث مى فرمايد: اگر از قضاوت اين زمان چنين قضيه اى را بپرسند مى گويند: ادعاى زن پذيرفته نيست . (52)

7- بر سه دسته تكليفى نيست

زن ديوانه آبستنى را كه زنا داده بود نزد عمر آوردند، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام به عمر فرمود: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدى كه فرمود: بر سه دسته تكليفى نيست 1- ديوانه تا عاقل شود (53)...

8- معذوريت

چند نفر نزد عمر آمده گواهى دادند كه فلان زن با مردى اجنبى در بيابانى زنا كرده است ، آن زن شوهر داشت . عمر دستور داد او را سنگسار كنند.
زن به درگاه خدا عرضه داشت : خدايا! تو مى دانى كه من بى گناه هستم .
عمر از گفتارش خشمگين شده گفت : آيا شهود را تكذيب مى كنى ؟ اميرالمومنين عليه السلام كه ناظر قضيه بود فرمود: زن را برگردانيد شايد در ارتكاب اين عمل معذور بوده است . زن را برگرداندند و از حالش پرسش نمودند.
زن گفت : روزى من و مرد همسايه شتران خود را به چرا مى برديم و چون شتران من شير نداشتند مقدارى آب به همراه خود بردم ، در بين راه آبم تمام شد و زياد تشنه بودم ، از مرد همسايه آشاميدنى خواستم وى تقاضايم را نپذيرفت ، مگر اين كه با او زنا كنم ، من از اين كار ابا داشتم تا اين كه نزديك بود از تشنگى هلاك شوم ، پس با كراهت به زناى او تسليم شدم .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! (( فمن اضطر غير باغ ولا عاد فلا اثم عليه ؛ (54) كسى كه مضطر شود اگر بدون نافرمانى و ستم مرتكب گردد گناهى بر او نيست .
عمر چون اين را شنيد زن را آزاد نمود (55).

9- مفهوم سخن

مردى و زنى را نزد عمر آوردند، مرد به زن گفته بود: زناكار! زن نيز به او گفته بود تو از من زناكارترى . عمر دستور داد هر دو را تازيانه زنند. اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا حضور داشت فرمود: شتاب مكنيد، زن مستحق دو حد است و بر مرد حدى نيست ، سزاى زن دو حد است ؛ زيرا اولا: به آن مرد تهمت زده و مستوجب حد افترا شده است . و ثانيا: به زناى خود اقرار كرده كه به مرد مى گويد: تو از من زناكارترى ؛ يعنى ، من هم زناكارم ولى كمتر، و از اين جهت مستحق حد زنا هم گرديده است . و آنگاه فرمود: از ناحيه دوم حد كاملى به او زده نمى شود (56).

فصل نهم : قضايايى كه احكام متعدد داشته و كوته فكران بيش از يك حكم نفهميده اند.
1- كيفر لواط شده

مرد لواط شده اى را نزد عمر آوردند، عمر تصميم گرفت او را تازيانه زند و از گواهان پرسيد، آيا شما ديديد با او لواط شد؟ گفتند: آرى . عمر در حكم آن درمانده گرديد، از اميرالمومنين عليه السلام پرسش نمود.
على عليه السلام لواط كننده را خواست ولى او را نديد، آنگاه فرمود: بايد گردنش زده شود، گردنش را زدند.
عمر گفت : او را برداريد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: يك عقوبت ديگر او مانده .
عمر گفت : آن چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: يك بسته هيزم بخواه و او را در وسط آن قرار ده به آتش بسوزان !
و در روايتى ديگر آن حضرت عليه السلام مى فرمود: اگر مجرمى استحقاق دوبار سنگسارى را داشت هر آينه لواط كار دوبار سنگسار مى شد(57).

2- كيفر ميگسارى در ماه رمضان

نجاشى شاعر، در روز ماه رمضان شراب نوشيده او را نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند، آن حضرت عليه السلام هشتاد تازيانه به او زد، شب او را بازداشت نموده بامدادان نيز او را طلبيده بيست تازيانه ديگر زد.
نجاشى گفت : يا اميرالمومنين ! آن هشتاد تازيانه كه به من زدى كيفر شراب نوشيدنم بود، ولى سبب اين بيست تازيانه دوم را نفهميدم ؟!
حضرت عليه السلام فرمود: بخاطر بى حرمتى و بى اعتنايى تو بود نسبت به ماه رمضان (58).

فصل دهم : احكام قضاياى مشتبه

1- پيشوايى نااهلان

هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت نمود و ابوبكر خليفه شد، روزى مردى را كه شراب نوشيده بود نزد او آوردند تا بر او حد جارى كند. ابوبكر به وى گفت : آيا شراب نوشيده اى ؟
گفت : آرى .
ابوبكر: چرا نوشيده اى با اين كه آن حرام است ؟
مرد: من مسلمان هستم و منزلم در نزديكى قصبه اى واقع است كه اهل آن سامان ، شراب نوشيده و آن را حلال مى شمرند، و من هرگز از حرام بودن آن اطلاعى نداشته ام ، و اگر مى دانستم در دين اسلام حرام است حتما از آن اجتناب مى ورزيدم .
ابوبكر به عمر رو كرده گفت : در اين باره چه مى گويى ؟
عمر گفت : مشكلى است كه علاج آن با حضرت على عليه السلام است .
ابوبكر به غلام خود گفت : برو على را به اينجا بخوان .
عمر گفت : ما نزد او مى رويم .
پس برخاسته همگى به نزد آن حضرت رفتند و سلمان فارسى (رض ) نيز در محضرش حضور داشت ، آنان قصه را به سلمان گفتند و سلمان جريان را بر امام عليه السلام عرضه داشت ؛ حضرت به ابوبكر فرمود: مردى با او بفرست تا وى را به تمام خانه هاى مهاجر و انصار بگرداند و هر كس كه آيه تحريم شراب را از قرآن برايش خوانده گواهى دهد، و اگر كسى نخوانده حدى بر او نيست . ابوبكر دستور آن حضرت را اجرا كرد و هيچ كس به آن گواهى نداد و مرد آزاد شد.
سلمان گفت : يا اميرالمومنين ! اين گروه را ارشاد و هدايت كرديد، آن حضرت عليه السلام فرمود: آرى ، خواستم تاكيد و توصيه اين آيه را در حق خود و اينان تجديد كنم : (( افمن يهدى الى الحق ان يتبع امن لايهدى الا يهدى فمالكم كيف تحكمون (59).
آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى كند شايسته ترست كه پيروى بشود يا كسى كه هدايت نمى يابد مگر اين كه او را رهبرى كنند، شما را چه مى شود! چگونه حكم مى كنيد؟! (60)
بالمناسبه نقل مى شود كه :
در اغانى آورده : منظور بن زبان با زن پدر خود مليكه دختر سنان مرى ازدواج نموده از او هاشم و عبدالجبار وخوله بهم رسيد. تا زمان خلافت عمر، ماجراى او به عمر رسيد، عمر او را احضار نموده جريان را از او پرسيد، او به اصل قضيه اعتراف نموده ولى مدعى شد كه از حرمت آن اطلاعى نداشته است ، عمر او را بازداشت نموده تا به هنگام نماز عصر، و آنگاه او را بر اين ادعايش سوگند داد و او چهل بار قسم ياد نموده او را آزاد كرد و آنان را از يكديگر جدا نمود(61).
مؤ لّف : ولى اينجا چه جاى قسامه است !

2- گواهى مرد خصى

قدامه بن مظعون شراب نوشيده او را نزد عمر آوردند، دو نفر بر آن گواهى دادند؛ يكى عمر و تميمى كه خصى بود، و ديگرى معلى بن جارود، يكى از آنان گواهى داد كه او را در حال نوشيدن شراب ديده ، و ديگرى كه او را در حال قى كردن شراب . عمر جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را طلبيده تا او را در حل اين مشكل يارى دهند، اميرالمومنين عليه السلام نيز با آنان تشريف آورد. عمر به آن حضرت رو كرده و گفت : يا اباالحسن ! نظر شما در اين قضيه چيست ؟ زيرا شما همان كسى هستيد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حقتان فرموده : يا على ! قضاوت تو از تمام اين امت صحيح تر، و دانشت زيادتر مى باشد و اكنون اين دو شاهد در شهادتشان اختلاف است .
حضرت امير عليه السلام فرمود: در گواهيشان اختلافى نيست . و آن كسى كه برقى كردن شهادت داده بر آشاميدن گواهى داده است ؛ زيرا قطعا شراب نوشيده كه آن را قى كرده است .
باز عمر گفت : آيا گواهى مرد خصى پذيرفته مى شود؟
امام عليه السلام فرمود: آرى . نداشتن ريش مانند نداشتن بعض از اعضاى ديگرست و زيانى به شهادت نمى رساند (62)

3- مخالفت مغرضانه

كنيزى كه با مولاى خود قرار داد مكاتبه بسته و 4/3 او آزاد شده بود زنا كرد، او را نزد عثمان بردند و بر زنايش گواهى دادند. عثمان در كيفيت حد او درمانده گرديد مساءله را از اميرالمومنين پرسش نمود. آن حضرت فرمود: تازيانه هايى كه به او زده مى شود بايد به نسبت آزادى و بردگيش تقسيم شود. عثمان همين مساءله را از زيد بن ثابت نيز پرسيد.
زيد گفت : كنيز را به حساب بردگى تازيانه مى زنند. اميرالمومنين به زيد فرمود: چرا به حساب مردگان تازيانه زنند با اين كه 4/3 او آزاد شده است ؟ و حالا كه مى خواهند به يك ترتيب او را تازيانه زنند چرا به حساب آزادها تازيانه نزنند كه آن بيشتر است ؟
زيد گفت : اگر چنين باشد پس در مورد ارث نيز بايد سهم آزاد ببرد.
امام عليه السلام به او فرمود: آرى همين طور است . زيد پاسخى نداشت ، ولى عثمان طبق گفته زيد حكم كرد با اين كه حجت بر او تمام و حقيقت آشكار شده بود (63)

4- بازى دو كودك

در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام دو كودك سرگرم بازى بودند يكى از آنان چوبدستى تيز خود را پرتاب نموده دندان همبازى خود را شكست . ماجرا نزد حضرت امير عليه السلام مطرح گرديد. كودك زننده گواه آورد كه به هنگام پرتاب اعلام خطر كرده است . امام عليه السلام قصاص را از او برداشت و فرمود: كسى كه در موقع ورود خطر اعلام كند معذور است (64).

5- وصيت به ثلث

مردى كه به ثلث ، وصيت كرده بود بطور خطا كشته شد. اميرالمومنين عليه السلام فرمود: 3/1 خونبهايش نيز جزء وصيتش مى باشد(65)

6- ديه فرزند به عهده توست !

از زنى بدكار نزد عمر گزارش دادند، عمر ابتداء او را تهديد نموده آنگاه احضارش كرد. زن سخت بهراسيد و از شدت فزع او را درد زاييدن عارض شده به خانه اى پناه برد و پسرى از او متولد گرديد نوزاد پيوسته گريه مى كرد تا اين كه درگذشت ، عمر از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت گرديد، ترسى فوق العاده به او دست داد، گروهى از مجلسيان او را دلدارى داده و گفتند: اى خليفه ! چيزى بر تو نيست . عمر گفت : برويد و مساءله را از على عليه السلام بپرسيد، و چون پرسيدند حضرت عليه السلام به آنان فرمود: اگر اجتهاد كرده اين حكم را به او گفته ايد به حق نرسيده ايد، و اگر بدون تامل گفته ايد باز هم خطا كرده ايد. و آنگاه به عمر فرمود: ديه فرزندت بر عهده ات مى باشد(66)

7- تخيير در حق

مردى چشم شخص يك چشمى را كور كرد، حضرت امير عليه السلام مجنى عليه را بين دو حق مخير ساخت ؛ 1- كور كردن يك چشم جانى با گرفتن ديه يك چشم .
2- گرفتن يك ديه كامل و عفو از قصاص (67).

8- تاخير حد

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اجراى حد بر چهار دسته از زنان تا وقت معينى تاخير مى شود؛ از زن مستحاضه ، حائض و نفساء تا پاك شوند و از زن آبستن تا فرزندش را بزايد (68).

9- تاديب

مردى را كه مرد ديگر را در رختخوابش ديده بودند نزد حضرت امير عليه السلام آوردند، آن حضرت عليه السلام دستور داد او را در مدفوعش آلوده سازند (69).
حسين بن خالد مى گويد: از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدم از حكم كسى كه مرتكب زناى محصنه شده و در موقع سنگسار شدن فرار نموده آيا بازگردانده مى شود يا نه ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: در يك صورت بازگردانده مى شود و در صورت ديگر نه ، اگر سبب حد زدنش اقرار خودش بوده او را بر نمى گردانند، و اگر بينه بوده و خودش ‍ انكار مى كرده او را برگردانده و حد كاملى به او مى زنند.
سپس فرمود: اين تفصيلى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را فرموده ، در هنگامى كه ماعز بن مالك نزد آن حضرت به زناى خود اعتراف نموده و در موقع اجراى حد فرار كرد، پس زبير بن عوام ساق شترى به طرف او پرتاب نموده او را به زمين افكند و مردم دورش را گرفته و او را كشتند، و آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله را از قضيه خبر دادند. آن حضرت فرمود: چرا ماعز را به حال خود نگذاشتيد؟ زيرا او خودش به گناهش اعتراف كرده بود و در اين صورت اگر فرار كند باز خواهد آمد و سپس فرمود: اما اگر على عليه السلام نزد شما بود هرگز گمراه نمى شديد و خونبهاى او را از بيت المال به اوليايش داد (70).

10- آزمايش ادعا

زنى ادعا كرد كه در يك ماه سه بار عادت شده است ، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: از آشنايان محرمش بپرسند آيا در ماههاى گذشته نيز چنين بوده يا نه ؟ و چنانچه بر آن گواهى دادند ادعايش پذيرفته مى شود وگرنه دروغ گفته است (71).

11- من هم بيش از اين پاسخى نداشتم

روزى حضرت امام حسن عليه السلام در مجلس پدر نشسته بود، ناگهان گروهى وارد شده از آن حضرت جوياى اميرالمومنين شدند. امام حسن عليه السلام به آنان فرمود: مطلب شما چيست ؟ آن را بگوييد.
گفتند: مردى با همسر خود همبستر شده و آنگاه زن با دوشيزه اى مساحقه نموده و او آبستن شده است ، حكمش ‍ چيست ؟ امام حسن عليه السلام فرمود: مشكلى است كه علاج آن با اباالحسن است و من پاسخ شما را مى گويم اگر صحيح بود از جانب خداوند و اميرالمومنين است و اگر خطا بود از سوى خودم مى باشد و اميدوارم اشتباه نكنم ؛ اولا: آن زن بايد مهر دختر را بپردازد؛ زيرا با زاييدن بكارتش زايل مى شود. و ثانيا: زن بايد سنگسار شود چون با داشتن شوهر، مرتكب گناه بزرگى شده است ، و پس از آن كه دختر، فرزند را زاييد بر او حد زنا جارى مى كنند و فرزند را به صاحب نطفه رد مى نمايند.
آن جماعت برگشته اتفاقا اميرالمومنين را در بين راه ملاقات نمودند، آن حضرت عليه السلام به ايشان فرمود: از فرزندم حسن چه پرسيديد و او به شما چه پاسخ داد؟
آنان سوال و جواب را عرضه داشتند، آن حضرت عليه السلام فرمود: اگر اين مساءله را از من مى پرسيديد من هم بيش از اين پاسخى نداشتم (72).

12- چنين جنايتى در اين نواحى روى نداده

ابن ابى الجسرى مردى را ديد كه با همسرش زنا مى كند او را به قتل رساند. وى را به محكمه قضات آن ديار گسيل داشته ، آنان پاسخش را ندانستند از اين رو معاويه ، ماجرا را به ابوموسى اشعرى نگاشت تا ابوموسى مساءله را از اميرالمومنين سوال كند، و چون پرسيد، حضرت عليه السلام به او فرمود: به خدا سوگند! چنين جنايتى در اين نواحى روى نداده ، بگو ببينم اين قضيه از كجا به تو رسيده است ؟
ابوموسى گفت : معاويه آن را برايم نوشته است .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر قاتل چهار نفر گواه بياورد كه بر او گواهى دهند، چيزى بر او نيست ، وگرنه بايد ديه مقتول را به اوليائش بپردازد (73).

13- اينجا بايست تا على بيايد

مردى نزد عمر آمده و گفت : پيش از آنكه مسلمان شوم زنم را يك بار طلاق داده ام ، و بعد از آن كه مسلمان شده ام نيز دو دفعه . (حال مى توانم با او ازدواج كنم و يا محلل لازم است ؟) عمر ساكت ماند. مرد گفت : پس چه مى گوئى ؟
عمر گفت : اينجا بايست تا على بيايد.
آن شخص ايستاد تا هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام تشريف آورد. عمر به آن مرد رو كرده گفت : حالا مساءله ات را از على بپرس . آن حضرت در پاسخ او فرمود: اسلام منهدم مى سازد هر چيزى را كه در حال كفر واقع شده ، تو مى توانى يك بار ديگر با زنت ازدواج نمايى (74).

14- شماره طلاقهاى كنيزان

سروى در مناقب آورده : مردى نزد عمر آورده و از شماره طلاقهاى كنيزان پرسش نمود، عمر جوابش را نداد و به اميرالمومنين عليه السلام رو كرده و عرضه داشت : چند دفعه طلاق به اين مرد بگويم ؟ آن حضرت با دو انگشت اشاره كرد؛ يعنى دو دفعه .
عمر به آن مرد گفت : آيا اين مرد را مى شناسى ؟ گفت : نه .
عمر گفت : اين مرد على بن ابيطالب صاحب مجد و بزرگى است (75).

15- عثمان ندانست

مردى دو زن داشت ؛ يكى از انصار و ديگرى از بنى هاشم ، زن انصاريش را طلاق گفته و پس از چندى درگذشت . زن انصارى نزد عثمان گواه آورد كه هنگام مردن شوهر در عده طلاق بوده و از او ارث مى برد، عثمان حكمش را ندانست و آنان را به نزد اميرالمومنين عليه السلام برد، آن حضرت در پاسخ مساءله فرمود: اگر زن انصارى سوگند ياد مى كند كه در موقع وفات شوهر سه دفعه حيض از طلاقش نگذشته از او ارث مى برد وگرنه ارث نمى برد.
عثمان به زن هاشمى رو كرده و گفت : اين قضاوت كه شنيدى قضاوت پسر عمت على بود آيا آن را قبول دارى ؟
گفت : آرى ، و اينك زن انصارى سوگند ياد كند و ارث ببرد. ولى زن انصارى از قسم خوردن امتناع ورزيد و از ميراث صرفنظر كرد (76).

16- فرق سگ و گوسفند

مردى اعرابى از اميرالمومنين عليه السلام پرسيد؛ سگى را ديدم با گوسفندى جستن كرد و از آنها حملى به هم رسيد، آيا اين حمل به كداميك ملحق است ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: او را در كيفيت خوراكش ‍ آزمايش كن ، اگر گوشتخوار بود سگ است و اگر علف خوار بود گوسفند.
اعرابى : او را ديده ام گاهى گوشت خورده و گاهى علف .
على عليه السلام او را در آب آشاميدن آزمايش كن ، اگر با دهان آب مى خورد گوسفند است و اگر با زبان آب مى خورد سگ است .
اعرابى : هر دو جور آب مى خورد.
على عليه السلام او را در راه رفتن آزمايش كن ، اگر دنبال گله مى رود سگ است و اگر وسط يا جلو گله مى رود گوسفند است .
اعرابى : گاهى چنين است و گاهى چنان .
على عليه السلام او را در كيفيت نشستن ملاحظه كن ، اگر بر شكم مى خوابد گوسفند است و اگر بر دم مى نشيند سگ است .
اعرابى : گاهى به اين ترتيب مى نشيند و زمانى به آن ترتيب .
على عليه السلام او را ذبح كن اگر در شكمش شكنبه ديدى گوسفند است و اگر روده وامعاء ديدى سگ است .
اعرابى از شنيدن اين نكات دقيق و متحير و مبهوت شد (77).

17- تطهير گوسفندى كه از شير خوك خورده

از اميرالمومنين عليه السلام از حكم گوسفندى كه با شير خوك تغذى كرده پرسش نمودند؛ فرمود: اگر از شيرخوراگى گذشته بايد چند روز متوالى از او نگهدارى نموده به او علف و هسته خرما و نان بخورانيد، و اگر شيرخواره است بايد در مدت هفت روز پى در پى بر پستان گوسفند انداخته شود (78).

18- نذر مشكل

از حضرت امير عليه السلام پرسيدند؛ مردى نذر كرده با پاى پياده خانه خدا را زيارت كند، در بين راه رودخانه اى رسيده كه لازم است با كشتى از آن عبور كند تكليفش ‍ چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: در كشتى سرپا مى ايستد تا از آب عبور كند (79).

19- تكرار بر مستمندان

حضرت امير عليه السلام فرمود: اگر براى پرداخت كفاره بيش از يك يا دو فقير يافت نشود بايد مدهاى طعام را چند روز بر آنان تكرار نموده تا به ده مد برسد (80).

20- مجازات

ماموران انتظامى سه نفر را كه در يك قتل شركت كرده بودند دستگير نموده و به دادسراى حضرت امير عليه السلام گسيل داشتند و ماجرا را چنين شرح دادند: يكى از آنان او را بگرفت و ديگرى وى را به قتل رساند و سومى از آنان نگهبانى مى كرد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چشمان ديده بان بايد كور شود، و آن كس كه مقتول را گرفته بايد در زندان ابد جان بسپارد، همان گونه كه آن مرد را گرفته تا جان سپرده است و قاتل نيز بايد كشته شود (81).

21- قصاص يا غرامت

مردى چنان بر شكم مرد ديگر فشار داد كه آن شخص لباسش ‍ را آلوده نمود امير المومنين عليه السلام فرمود: اين مرد در قصاص جنايتى كه مرتكب شده بايد بر شكمش فشار دهند تا او نيز لباسش آلوده شود و يا يك سوم ديه به آن مرد بپردازد (82)

22- ماهى در شكم ماهى ديگر

از امير المومنين عليه السلام پرسيدند، اگر در شكم ماهى ديگرى ديده شود حكم آن چيست ؟
فرمود: هر دو را بخور (83)

23- پاك كردن حيوان نجاست خوار

امير المومنين عليه السلام درباره پاك شدن حيوان حلال گوشتى كه نجاستخوار شده ، فرمود: مرغ نجاستخوار سه روز، مرغابى پنج روز، گوسفند ده روز، گاو بيست روز و شتر چهل روز بايد غذاى پاك بخورند و اگر پيش از اين مدت آنها را ذبح كنند گوشتشان حرام است (84)

24- كشتن سريع

گروهى گاو سركشى را با شمشير كشته و در همان حال نام خدا را بر زبان جاى كرده ، نزد امير المومنين عليه السلام آمده و از حكم گوشت آن پرسش نمود
آن حضرت عليه السلام فرمود: اين هم يك نوع كشتن سريع تند است و گوشتش حلال مى باشد (85)

25- تدليس

زنى پيس اندام را وليش تدليس كرده و به مردى تزويج نمود.اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چون مرد با زن همبستر شده بايد مهرش را به او بپردازد، و ولى آن زن كه سبب تدليس شده بايد مهر را به شوهر غرامت دهد و سپس ‍ فرمود: اگر مردى از عيب زنى مطلع نباشد و او را به عقد در آورد مهر به عهده خود زن مى باشد (86)

26- فسخ عقد

زنى آزاد را ندانسته به غلامى تزويج نمودند، زن خيال مى كرد شوهرش نيز آزاد است ، امير المومنين عليه السلام فرمود: زن اگر بخواهد مى تواند از شوهر جدا شود (87)

27- حكم عنين

امير المومنين عليه السلام فرمود: اگر مردى تنها يك بار با زنش مباشرت كند و سپس عنين شود، اختيار فسخ زن از بين مى رود (88)

28- ازدواج با مادر زن

منصور بن حازم مى گويد: در محضر امام صادق عليه السلام بودم كه مردى نزد آن حضرت عليه السلام آمده پرسيد: مردى با زنى ازدواج نموده و قبل از آنكه با او همبستر شود زن مرده است ، آيا مى تواند با مادرش ازدواج نمايد؟
امام عليه السلام فرمود: شخصى از ما چنين كرده و مانعى در آن نيافته است ؟ من عرضه داشتم فدايت شوم تنها افتخار شيعه به حكمى از على عليه السلام است در اين مساله كه ابن مسعود آن را اجازه داده ، پس به نزد على عليه السلام آمده و حكم مساءله را از آن حضرت جويا شده . على عليه السلام به او فرموده اين حكم را از كجا گرفته اى ؟ گفته از آيه قرآن : (( و ربائبكم اللاتى فى حجوركم من نسائكم اللاتى دخلتم بهن ؛ (89) و حرام شد براى شما دختران زن كه در دامن شما تربيت شده اند اگر با زن مباشرت كرده باشيد.
پس على عليه السلام به او فرموده : حرمت ازدواج با ربائب در آيه مقيد به دخول است وليكن آيه حرمت ازدواج با مادر زن : وامهات نسائكم ؛ و حرام شد بر شما مادر زن ، مطلق است و مقيد به دخول با دختران آنان نمى باشد.
در اين موقع امام صادق عليه السلام به سائل رو كرده و فرمود: آيا شنيدى آنچه را كه اين شخص از على عليه السلام نقل كرد(90)

29- زنت را تنبيه كن

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنم مقدارى از شيرش را دوشيده و آن را به كنيزم خورانيده است . آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: زنت را تاديب كن و كنيزت را نگهدارى نما(91)

30- نتيجه اسلام زنى مجوسى

زنى مجوسى قبل از آن كه شوهرش با او همبستر شود مسلمان شد اميرالمومنين عليه السلام به شوهرش فرمود: تو نيز اسلام بياور، مرد نپذيرفت . آن حضرت عليه السلام فرمود: مرد بايد نصف مهر زن را به او بپردازد و زن از او جدا مى شود، و فرمود: اسلام زن سبب عزت و شرافت او گرديد (92)

31- شرط مخالفت با سنت

زنى با پرداخت مبلغى پول به عنوان مهر با مردى ازدواج نمود به شرط اين كه اجازه جماع و طلاق با او باشد. حضرت اميرالمومنين فرمود: اين زن با سنت خدا مخالفت كرده و متصدى حقى شده كه اهليت آن را ندارد، و آنگاه فرمود: سنت اين است كه شوهر نفقه زن را بدهد و اجازه جماع و طلاق هم با او باشد (93)

32- طلاق قبل از مباشرت

مردى با زنى ازدواج نمود و مهر زن را خدمتكارى قرار داد، و پس از مدتى خواست زن را طلاق گويد بدون اين كه با او همبستر شده باشد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آن زن نصف قيمت خدمتكار را به بهاى روزى كه به وى تسليم شده طلبكار است .
و نيز درباره مردى كه كنيز خود را آزاد كرده و آزاديش را مهريه ازدواجش قرار داده و قبل از مباشرت مى خواست او را طلاق دهد، فرمود: آن كنيز نصفش آزاد است ، و با دستمزد خود نصف ديگر قيمتش را به مرد مى پردازد و تمامش آزاد مى شود (94)

33- مجازات كفن دزد

كفن دزدى را نزد معاويه آوردند، معاويه به ياران خود گفت : به نظر شما كيفر اين مرد چيست ؟
گفتند: او را عقوبت ده و آزادش كن .
از آن ميان مردى گفت : على (ع ) چنين حكم نكرده است .
معاويه پرسيد، پس چگونه حكم نموده ؟
گفت : آن حضرت فرموده : دست كفن دزد بايد قطع شود؛ زيرا او هم دزد است و هم نسبت به مردگان هتاك (95)

34- حبس با شكنجه

حضرت امير عليه السلام براى مردى كه سوگند ياد مى كرد با زن خود همبستر نشود و او را هم طلاق نمى داد اتاقى از نى مى ساخت و او را در آنجا زندانى مى كرد. و تنها 4/1 خوراكش را به او مى داد تا زنش را طلاق دهد (96)

35- شرط صحت ايلاء

از اميرالمومنين عليه السلام از حكم مردى كه قبل از دخول با زن خود سوگند ياد مى كرد كه با او همبستر نشود، پرسش ‍ نمودند؛ فرمود: سوگند بر ترك جماع قبل از دخول ، اثرى ندارد (97)

36- قرارداد مكاتبه

مردى كه با كنيز خود قرارداد مكاتبه بسته بود، با وى همبستر شده و كنيز آبستن گرديد، حضرت امير عليه السلام فرمود: مرد بايد مهرالمثل زن را به او بپردازد و كنيز با دستمزدش بقيه قيمت خود را به مولايش مى دهد و آزاد مى شود و اگر نتوانست حكم ام ولد (98) را دارد (99).

37- فروختن كنيزان (ام ولد)

عمر بن يزيد مى گويد: از امام صادق يا امام كاظم عليهماالسلام سوال شد؛ چرا على عليه السلام كنيزان را مى فروخت ؟
فرمود: آنان را به منظور اداى قيمتشان مى فروخت . من پرسيدم به چه ترتيب ؟
فرمود: اگر مردى كنيزى بطور نسيه بخرد و قبل از آن كه قيمتش را به فروشنده بپردازد فرزندى از او بهم رسد، و نتواند قيمتش را اداء نمايد، فرزند را مى گيرد و كنيز را در وجه خودش مى فروشد (100).

38- آزادى اول فرزند

اميرالمومنين عليه السلام درباره مردى كه با وليده ديگرى ازدواج نموده و مالكش گفته بود كه اول فرزندى كه بزايد آزاد باشد، و زن ، دوقلو زاييده بود، فرمود: هر دو را آزاد كن (101)

39- چشم مى بيند و دست مى گيرد

مردى پرنده اى را دنبال كرده تا اين كه بر درختى افتاد و مرد ديگرى آن را بگرفت . اميرالمومنين عليه السلام درباره آنان فرمود: چشم مى بيند و دست مى گيرد(102). و نيز فرمود: پرنده هرگاه قادر بر پرواز شود صيد است و براى هر كس كه او را بگيرد حلال مى باشد(103)

40- انتقال وصيت

مردى شخص غايبى را وصى خود كرد، اتفاقا وصى قبل از موصى درگذشت اميرالمومنين فرمود: وصيت به ورثه وصى منتقل مى شود (104).

41- اشتباه در تعيين دزد

دو نفر نزد حضرت امير عليه السلام به دزدى مردى گواهى دادند، آن حضرت طبق گواهى ايشان دست آن مرد را قطع كرد، پس از مدتى باز همان دو شاهد شخص ديگرى را نزد آن حضرت آورده و گفتند: اين دزد است و ما در تعيين مرد اول اشتباه كرده بوديم . امام عليه السلام گواهى آنان را نپذيرفت و فرمود: نصف ديه را نيز به مرد اول غرامت دهند (105).

42- پيشرو حاجيان

حضرت امير، گواهى پيشرو حاجيان را نمى پذيرفت (106).

43- گواهى دزد توبه كار

مردى كه يك دست و يك پايش در اثر دزدى قطع شده بود و دانستند كه توبه كرده است ، نزد اميرالمومنين عليه السلام بر انجام واقعه اى گواهى داد، آن حضرت گواهيش را پذيرفت (107).

44- على (ع ) بر خلاف تو حكم كرده !

ابن ابى ليلى در مسجد قضاوت مى كرد، از او پرسيدند؛ مردى اراضى خود را در مدتى غير معين به شخصى واگذار نموده و به همان حال مرده است .
ابن ابى ليلى گفت : چون مدتش را معين نكرده زمين و منافعش به همان شخص اختصاص دارد و به ورثه مالك منتقل نمى شود. اتفاقا محمد بن قيس در آنجا حضور داشت ، پس به ابن ابى ليلى گفت : اما على بن ابيطالب در همين مسجد برخلاف تو حكم كرده است .
ابن ابى ليلى گفت : از كجا مى دانى ؟
گفت : از امام محمد باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: على زمين هايى را كه بر غير ورثه حبس شده بود به ورثه رد مى كرد (108).

45- آزادى از ثلث

حضرت امير عليه السلام درباره غلام يا كنيزى كه مولايش ‍ به او گفته بود: تو بعد از وفات من آزاد هستى مى فرمود: بايد از ثلث آزاد شود (109).

46- مستحقين ديه مقتول

حضرت امير عليه السلام فرمود: ديه مقتول بر تمام ورثه به غير از برادران و خواهران مادرى تقسيم مى شود (110).

47- ميراث بردن مرد از زن

مردى و زنى در اثر بيمارى طاعون در يك بستر هلاك شدند و دست و پاى مرد روى زن افتاده بود. على عليه السلام ميراث زن را به ورثه مرد داد و فرمود: مرد بعد از زن مرده است (111).
مؤ لّف : ممكن است اين خبر حمل شود به اين كه آن حضرت در اين قضيه بر طبق يقين خود عمل نموده و يا اين كه در چنين مواردى به مجرد مظنه و وجود قرائن اكتفا مى شود؛ و احتمال دوم اقرب است ؛ زيرا در روايت وارد شده كه دست و پاى مردى بر روى زن قرار داشته و اين قرينه اى است كه مرد بعد از زن مرده است .(مولف )

48- اشتباه موضوع

عبدالرحمن بن حجاج مى گويد: از امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدم از گروهى كه به واسطه خراب شدن خانه يا غرق شدن كشتى هلاك شده و روشن نيست كه كدام يك از آنان قبل از ديگرى مرده ، ارث آنان چگونه است ؟ امام صادق عليه السلام فرمود: همه آنان از يكديگر ارث مى برند، و فرمود: اين حكم در كتاب على عليه السلام نوشته شده است (112).

49- شرط باطل

مردى با غلام خود قرارداد كتابت بست و شرط نمود كه ميراث غلام براى او باشد. حضرت امير عليه السلام فرمود: اين شرط باطل است . و آنگاه به مولاى غلام فرمود:شرط خدا پيش از شرط توست (113).

50- مخالفت با شرط

مولايى با غلام خود قرارداد كتابت بست به شرط اين كه غلام قيمت خود را در ضمن اقساط معينى در هر سال به مولايش پرداخت نموده آزاد شود. غلام بهاى خود را يكجا به مولا تسليم نمود، مولايش نپذيرفت ، غلام نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و قصه خويش را عرضه داشت .
على عليه السلام مولاى غلام را طلبيده به او گفت : چرا تمام قيمت را از غلام نمى گيرى ؟
مولا گفت : من تنها به همان ترتيبى كه با او شرط كرده ام پول را مى گيرم .
آن حضرت (ع ) به مولا فرمود: چون با او شرط كرده اى چنين حقى دارى (114).

51- عقوبت شديد، بنده را آزاد مى كند

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: غلامى كه مولايش او را عقوبت شديد مى دهد (مثل اين كه گوش يا بينى او را ببرد) آزاد مى شود، و مولايش سيطره اى بر او ندارد(115).

52- حد زنا و تهمت

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر از زن زناكار بپرسند چه كسى با تو زنا كرده و او شخص معينى را نام ببرد مستحق دو حد مى شود؛ حد زنا و حد افتراء (116).

53- مسلمان محترم است

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: در سرزمين دشمن به مسلمانان حد زده نمى شود(117).

54- در اجراى حد هيچ انتظارى نيست

سه نفر نزد حضرت امير عليه السلام بر زناى مردى گواهى دادند، آن حضرت به آنان فرمود: چهارمى شما كجاست ؟ گفتند: الان مى آيد. آن حضرت عليه السلام دستور داد هر سه نفر را حد بزنند و فرمود: در اجراى حد، يك ساعت هم انتظارى نيست (118).

55- اشتباه در قطع دست

اميرالمومنين عليه السلام دستور داد دست مردى را كه دزدى كرده بود قطع كنند. آن مرد دست چپ خود را جلو آورده ماموران به خيال اين كه دست راست اوست آن را قطع كردند، و چون معلوم گرديد، از على عليه السلام اجازه خواستند تا دست راستش را نيز قطع كنند. آن حضرت عليه السلام فرمود: نه ، چون دست چپش را بريده ايد (119)

56- دزدى از غنائم

گروهى نزد حضرت امير عليه السلام آمده و گفتند: مردى كلاهخودى از غنائم جنگى سرقت كرده ، دستش را قطع كنيد. امام عليه السلام فرمود: دستش را قطع نمى كنم ؛ زيرا در مال شريك بوده است (120)

57- بريدن دست سارق

حضرت امير عليه السلام فرمود: اگر دزدى را در ميان خانه دستگير كنند در حالى كه اموالى هم جمع كرده دستش قطع نمى شود. و هنگامى دستش را مى برند كه اموال را از خانه بيرون برده باشد (121).

58- تفصيلى مربوط به حد دزدى

سارقى را كه چند درهم از داخل آستين مردى سرقت نموده بود نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند. آن حضرت فرمود: اگر از پيراهن بالايى او دزديده ، دستش را قطع نمى كنم ، و اگر از پيراهن داخلى او دزديده دستش را قطع مى كنم (122).

59- بر چهار دسته قطعى نيست

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چهار دسته از سارقين دستشان قطع نمى شود: 1- رباينده . 2- دزدى بطور خيانت . 3- سرقت از غنائم جنگى . 4- سرقت اجير و مزدور (نسبت به اموالى كه در اختيار اوست )(123).

60- غلام بيت المال

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: غلام من اگر از خودم بدزدد دستش را قطع نمى كنم و اگر از ديگرى بدزدد دستش ‍ را مى برم . و غلام بيت المال اگر دزدى كند دستش را قطع نمى كنم ؛ زيرا او مال تمام مسلمين است (124)

61- اجراى سه حد

حضرت امير عليه السلام مردى را كه مرتكب قتلى شده و شراب نوشيده و دزدى كرده بود، نخست هشتاد تازيانه براى ميگساريش به او زد و دستش را براى دزديش قطع نمود، و در قصاص قتلى كه مرتكب شده بود او را به قتل رساند (125).

62- در جنايتهاى استخوانى قصاص نيست

مردى مرد ديگر را نزد اميرالمومنين عليه السلام برد و گفت : اين مرد به من تهمت زنا زده و گواهى بر اين ادعا نداشت ، مرد انكار مى كرد، مرد اول گفت : يا اميرالمومنين ! حالا كه انكار مى كند پس او را قسم دهيد كه به من تهمت نزده است ، آن حضرت عليه السلام فرمود: در حد سوگند نيست (و با نبودن گواه حد ساقط مى شود) و نيز فرمود: در جنايتهاى استخوانى قصاص نيست (126).

63- قصاص از اشتباه قنبر

حضرت اميرالمومنين عليه السلام به قنبر دستور داد مردى را حد بزند، قنبر اشتباها سه تازيانه زيادتر زد. على عليه السلام سه تازيانه زيادى را از او قصاص گرفت (127).

64- مدت پرداخت ديه

حضرت امير عليه السلام مى فرمود: ديه خطا در مدت سه سال و ديه عمد در مدت يك سال بايد ادا شود (128).

65- ضمانت مجرى حد

حضرت امير، عليه السلام ، مى فرمود: اگر بر كسى حدى از حدود خدا را جارى كنيم و در اثر آن بميرد، ديه اش بر ما نيست . و اگر در حقوق مردم بزنيم و بميرد ديه اش به ذمه ماست (129).
66- اميرالمومنين عليه السلام بر مردى كه عده اى را تهمت زده بود يك حد جارى كرد (130).

67- شرطى كه فروشنده نمود

مردى شترى خريدارى كرد تا آن را نحر كند، فروشنده با خريدار شرط نمود كه سر و پوست شتر براى خودش باشد، مشترى از كشتن شتر پشيمان گرديد نزاعشان درگرفت ، نزد اميرالمومنين عليه السلام رفته از آن حضرت داورى خواستند. على عليه السلام به خريدار فرمود: فروشنده به مقدار سر و پوست با تو شريك است (131).

68- ضمانت غلام و كودك عاريه

حضرت امير عليه السلام فرمود: هر كس غلامى را كه ملك چند نفر است عاريه بگيرد و معيوب شود ضامن او مى باشد. و هر كس كودك آزادى را عاريه بگيرد و سلامتيش را از دست دهد او را ضامن است (132)

69- حريم

منصور بن حازم مى گويد: از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از سايبانى كه با چوب يا نى درست شده و بين دو خانه قرار دارد مال كدام خانه است ؟
امام صادق عليه السلام فرمود: اميرالمومنين فرموده آن سايبان ملك صاحب خانه اى است كه ريسمان به طرف خانه او مى باشد (133)

70- خطاى بنى اميه

امام صادق عليه السلام مى فرمود: على عليه السلام اجازه نمى داد پرونده اى كه تحت رسيدگى يك قاضى بود به قاضى ديگر تسليم شود تا اين كه بنى اميه بر سر كار آمده و با وجود بينه آن را اجازه دادند (134)

71- تازيانه دو سر

وليد بن عقبه شراب نوشيد، چند نفر نزد عثمان بر آن گواهى دادند. عثمان حكمش را ندانست از حضرت امير عليه السلام خواست تا در آن باره حكم كند آن حضرت عليه السلام با تازيانه دو سر چهل ضربه بر بدن وليد بنواخت (135).

72- تفصيلى دقيق

حضرت امير عليه السلام درباره كيفيت مجازات مردى كه مرد ديگر را كشته بود و مقتول دست راستش قطع شده بود چنين فرمود: اگر دست مقتول به واسطه جنايتى كه خودش ‍ سبب آن شده قطع گرديده و يا اين كه ديگرى دستش را بريده ولى ديه اش را به وى پرداخته است ، در اين دو صورت اگر اولياى مقتول بخواهند قاتل را در قصاص مقتول خود بكشند بايد ديه يك دستش را به اوليائش بپردازند. و اگر اولياى مقتول بخواهند ديه بگيرند ابتدا ديه يك دست از تمام ديه كم شده و باقيمانده به آنان پرداخت مى گردد. و اگر قطع دست مقتول در اثر جنايات خودش نبوده ، و يا اگر ديگرى دستش را بريده ديه اى به او نداده است ، در اين دو صورت نيز اگر اولياى مقتول بخواهند قاتل را بكشند بدون پرداخت غرامتى او را مى كشند، و اگر بخواهند ديه مقتول را بگيرند يك ديه كامل مى گيرند (136)

73- فرزندان نابالغ

اميرالمومنين عليه السلام درباره فرزندان نابالغى كه پدرشان كشته شده بود فرمود: صبر كنيد تا آنان بالغ شده اگر بخواهند قاتل پدر را مى كشند و يا با گرفتن مالى با او مصالحه مى كنند، و يا او را عفو مى نمايند (137)

74- اين هم دزدى است

حضرت امير عليه السلام درباره دو نفر كه همديگر را فروخته و فرار مى كردند و اين عمل را كسب خود قرار داده بودند، فرمود: بايد دستشان قطع گردد؛ زيرا آنان هم خود را دزديده اند و هم اموال مردم را (138)

75- گواهى يهود

هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام خطبه شقشقيه را مى خواند مردى نزد آن حضرت آمده و مسائلى سوال كرد، از جمله پرسيد؛ دو نفر يهودى بر اسلام يهودى ديگر گواهى داده اند، آيا گواهى آنان پذيرفته مى شود؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: نه ؛ زيرا يهوديان كلام خدا را تغيير داده و گواهى دروغ مى دهند (139)

76- گواهى نصارى

و نيز پرسيد؛ آيا گواهى دو نفر نصرانى بر اسلام يك نفر مجوسى پذيرفته مى شود؟
آن حضرت فرمود: آرى ؛ زيرا خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: (( ولتجدن اقربهم موده للذين آمنوا الذين قالوا انا نصارى و مى يابى نزديكترين مردم را از نظر دوستى با اهل ايمان ، كسانى كه گفته اند مائيم ترسايان ، براى اين كه بعضى از آنان كشيشان و صومعه نشينانند و آنها از عبادت خدا تكبر نمى كنند.
و كسى كه از عبادت خدا تكبر نمى ورزد گواهى دروغ نخواهد داد(140)

77- تهمت به يكديگر

دو نفر را كه هر كدام از آنان به ديگرى گفته بود با من لواط كرده اى ، نزد حضرت امير عليه السلام آوردند، آن حضرت عليه السلام به آنان حد نزد ولى آنها را تعزير نمود (141)

78- ارش بكارت

دو دختر در ميان گرمابه شدند يكى از آنان با انگشت ، بكارت ديگرى را برداشت ، آنان را به نزد حضرت امير عليه السلام آوردند. آن حضرت فرمود: بايد جانى ارش بكارت ديگرى را بپردازد(142)

79- هتاكى

مردى به مرد ديگر گفت : اى پسر شخص ديوانه !
مرد در پاسخش گفت : خودت پسر شخص ديوانه اى !
على عليه السلام به مرد اول فرمود: بيست تازيانه به ديگر بزند و در حالى كه مرد مشغول تازيانه زدن بود فرمود: مى دانم كه اين ضارب نيز خودش به همين اندازه تازيانه مى خورد. و چون تمام شد آن حضرت تازيانه را به دست دومى داده و او هم بيست تازيانه به اولى زد (143)


80- فروختن صيد ماهى

حضرت امير عليه السلام از فروختن دام صياد به اين ترتيب كه خريدار به صياد بگويد: دامت را برايم بينداز هر چه صيد كرد براى من باشد به فلان مبلغ ، جلوگيرى كرد (144)

81- نذرى در طواف

على عليه السلام درباره زنى كه نذر كرده بود بر روى چهار دست و پا به دور خانه كعبه طواف كند، فرمود: بايد چهارده دور طواف كند. هفت مرتبه براى دستهايش و هفت مرتبه براى پاهايش (145)

82- نيابت در حج

حضرت امير عليه السلام مى فرمايد: اگر كسى عازم رفتن به حج باشد و بيمار شود و نتواند برود بايد اجير بگيرد تا به نيابتش حج نمايد (146)
83- اميرالمومنين عليه السلام درباره غلامى كه مرد آزادى را بطور خطا كشته و پس از آن مولايش او را آزاد كرده بود، فرمود: آزاديش صحيح است ، و مولايش ضامن ديه مقتول مى باشد (147)

84- قصاص

على بن ابيطالب عليه السلام مى فرمود: پدر در قصاص ‍ كشتن فرزند كشته نمى شود ولى فرزند در قصاص كشتن پدر كشته مى شود (148)

85- استمداد عمر از اميرالمومنين (ع )

در زمان خلافت عمر مردى به نام معن بن زائده مهرى شبيه مهر خليفه جعل كرده و با آن اموالى از ماليات كوفه را تصرف كرد. و پس از آن كه او را دستگير نمودند، روزى عمر بعد از نماز صبح به مردم رو كرده و گفت : همگى بر جاى خود بنشينيد. و آنگاه قضيه معن را نقل كرده ، در كيفيت مجازات او با آنان به مشورت پرداخت ، از آن ميان مردى گفت : اى خليفه ! دستش را قطع كن ! و ديگرى گفت : او را دار بزن ! اميرالمومنين عليه السلام آنجا نشسته و سخنى نمى فرمود. عمر به آن حضرت رو كرده و گفت : يا اباالحسن ! نظر شما چيست ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: اين مرد مرتكب دروغى شده بايد تاديب گردد، پس عمر او را بشدت زد و آنگاه وى را به زندان انداخت (149)

86- بچه زنده در شكم مادر مرده

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: هرگاه زنى بميرد و بچه زنده اى در شكم داشته باشد يا شكمش را شكافته و فرزند را بيرون بياورند(150).
و نيز فرمود: اگر بچه اى در شكم مادر بميرد و جان مادر در خطر باشد در صورتى كه زنان متخصص وجود نداشته باشند جايز است كه مرد با دست بچه را پاره پاره كند و او را بيرون بياورد (151)

87- مرد ناخوانده

حضرت امير عليه السلام چند نفر را به جرم دزدى زندانى كرد. مردى نزد آن حضرت آمده گفت : يا اميرالمومنين ! من هم با ايشان دزدى كرده ولى توبه نموده ام .
حضرت على عليه السلام دستور داد بر او حد جارى كنند و اين شعر را به عنوان مثل برايش خواند:

ويدخل راسه لم يدعه احد
بين القرينين حتى لزه القرن
نخوانده سر را در بين دو شترى كه با ريسمان به هم بسته بودند داخل كرد و بناچار در ريسمان گرفتار شد و شتران او را مى كشيدند (152)
(كنايه از كسى كه بدون جهت خود را گرفتار مى كند)(153)

88- قانون اسلام

اميرالمومنين عليه السلام درباره كيفيت تقسيم ميراث مرد مشركى كه پيش از تقسيم اموالش ورثه اش مسلمان شده بودند، فرمود: طبق قانون اسلام بايد مالش را بين ورثه تقسيم كنند (154)

89- سوختن با آبگوشت

مردى با ريختن ديگى پر از آبگوشت داغ سر مردى را سوزاند به طورى كه موى سرش ريخت . نزاع به نزد اميرالمومنين عليه السلام بردند. آن حضرت عليه السلام مرد جانى را تا يك سال حبس كرد ولى موى سر مجنى عليه نروئيد، پس ‍ فرمود: جانى ديه سرش را به او بپردازد(155)

90- ديه گره هاى انگشتان

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: ديه هر گره از انگشتان يك سوم تمام ديه آن انگشت است ، بجز انگشت ابهام كه ديه يك گره آن نصف تمام ديه اش مى باشد؛ زيرا انگشت ابهام دو گره دارد(156)

91- استدلال به عمل على (ع )

مردى از امام صادق عليه السلام پرسيد؛ زنى كه شوهرش ‍ مرده كجا بايد عده بگيرد؛ در خانه شوهرش يا هر جا كه باشد؟
امام عليه السلام فرمود: هر جا كه بخواهد مى تواند؛ زيرا على پس از مرگ شوهر ام كلثوم ، دست دختر را گرفته و به خانه آورد (157)

92- حيوان موطوئه

از اميرالمومنين عليه السلام از حكم حيوانى كه با او آميزش ‍ شده پرسش نمودند آن حضرت عليه السلام فرمود: گوشت و شيرش هر دو حرام است

93- قربانى پسر!

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : نذر كرده ام كه اگر مرتكب فلان عمل بشوم پسرم را نزد مقام ابراهيم قربانى كنم ، و حالا آن عمل را انجام داده ام تكليفم چيست ؟
حضرت امير عليه السلام فرمود: به جاى پسرت قوچ فربهى بكش و گوشتش را بر مستمندان تقسيم كن (158)

94- دقت در آزمايش

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: در روز ابرى ، چشم (به منظور تعيين ارش جنايت ) آزمايش نمى شود (159)

95- مردم همه آزادند...

حمران بن اعين مى گويد: از امام محمد باقر عليه السلام پرسيدم ؛ دختركى نابالغ همراه مرد و زنى بوده مرد ادعا مى كرده كنيز اوست ، و زن ادعا مى كرده دختر اوست ؟
امام عليه السلام فرمود: على عليه السلام در مثل چنين قضيه اى فرموده : مردم همه آزادند مگر آن كسى كه خودش به بردگيش اقرار نموده در حالى كه بالغ باشد(160)

96- تقسيم تركه ميت

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: بدهكارى ميت پيش از وصيت ادا مى شود، و وصيت بعد از اداى قرض و آنگاه ميراث بعد از وصيت است (161)

97- قصاص تنها با آهن

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: قصاص تنها به وسيله آهن انجام مى شود (162)(مانند شمشير و كارد و نيزه ... )

98- بين پدر و فرزند ربا نيست

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: بين پدر و فرزند ربا نيست ، و نه بين مولا و بنده (163)

99- بى وفائى دنيا

در اغانى آورده : عبدالله بن ابى بكر به همسر خود عاتكه باغستانى بخشيد تا پس از مرگ او ازدواج ننمايد، پس ‍ هنگامى كه عبدالله بر اثر تيرى كه در طائف به او رسيد از دنيا رفت ، عمر عاتكه را خواستگارى كرد عاتكه جريان را به عمر گفت ، عمر به او گفت : حكم مساءله را بپرس ، عاتكه از على عليه السلام سوال كرد، آن حضرت به او فرمود: باغستان را به اهلش برگردان و ازدواج نما؛ عاتكه چنين كرد و با عمر ازدواج نمود (164)

100- نوعى قصاص

امام صادق عليه السلام از كتاب على عليه السلام نقل كرده كه اگر كسى فرج زن خود را ببرد! مرد ديه آن را ضامن است ، و اگر از پرداخت ديه امتناع ورزد، در صورتى كه زن بخواهد، همان جنايت از مرد قصاص مى شود (165)

فصل يازدهم : پاسخ پرسش هاى دشوار

1- خطبه بى الف

گروهى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله دور هم نشسته و از هر درى سخن مى گفتند گفتگو از حروف الفباء به ميان آمد، همگى به اتفاق آراء بر آن شدند كه حرف الف بيش از ساير حروف در تركيب كلمات و جمله بنديها به كار مى رود، در اين هنگام اميرالمومنين عليه السلام بپاخاسته و خطبه اى طولانى بدون الف بالبداهه انشاء فرمود: حمدت و عظمت من عظمت منته ، و سبغت نعمته ، و سبقت رحمه غضبه ، و تمت كلمته ، و نفذت مشيه ، و بلغت قضيته ، حمدته حمد مقر لر بوبيته ، متخضع لعبوديته ، متنصل من خطيئه ....

2- خطبه بدون نقطه

و نيز خطبه اى ديگر بدون نقطه بالبداهه انشاء كرد كه اول آن اين است :
الحمدالله اهل الحمد و ماواه ، وله اوكد الحمد واحلاه ، و اسرع الحمد و اسراه ...(166)
مؤ لّف : انشاء چنين خطبه هايى بطور ارتجال و بدون سابقه با ويژگى هاى خاصى كه در الفاظ و مضامين آنها بكار رفته مى توان گفت كه در زمره معجزات آن امام همام عليه السلام بشمار مى آيد، و بعضى از ادبا اگر چه ابيات و يا فقراتى بدون الف و يا بدون نقطه آورده اند وليكن بايد توجه داشت كه آنان كسانى هستند كه ساليانى دراز از عمر خود را صرف تحصيل ادبيات و قسمتى از اوقات خود را صرف تركيب و تلفيق آن جملات نموده اند، و از محالات عادى است كه كسى بتواند بطور ارتجال و بالبداهه آنچنان خطبه هايى را با آن همه درخشندگى و خصوصياتى كه دارند انشاء نمايد.
و نيز خطبه ديگرى از آن حضرت عليه السلام بدون نقطه نقل شده كه اول آن چنين است :
(( الحمدلله الملك المحمود، المالك الودود، مصور كل مولود، و موئل كل مطرود... (167)

3- دوستى و دشمنى ، حفظ و نسيان ، خواب درست و نادرست

دو نفر نصرانى از ابوبكر پرسيدند؛ فرق ميان دوستى و دشمنى چيست ، با اين كه از يكجا سرچشمه مى گيرند؟ و فرق بين حفظ و نسيان چيست با اين كه مركزشان يكى است ؟ و تفاوت خواب درست و نادرست چيست با آن كه منشاشان يكى است ؟
ابوبكر پاسخ آن را ندانسته ، ايشان را نزد عمر برد و عمر هم پاسخشان ندانسته آنان را به محضر حضرت امير عليه السلام راهنمايى كرد، دو نصرانى نزد آن حضرت عليه السلام آمده و پرسشهاى خود را مطرح كردند. اميرالمومنين عليه السلام در پاسخ از سوال اول فرمود: خداوند ارواح را دو هزار سال پيش از بدنها آفريده و آنها را در هوا سكونت داده است ، پس ارواحى كه در آنجا با هم الفت و آشنايى داشته اند اينجا نيز با هم مانوسند، و ارواحى كه با هم آشنايى و انسى نداشته اند اينجا نيز چنين هستند.
و در پاسخ از سوال دوم فرمود: خداوند در قلب انسان پرده و پوششى قرار داده ، پس هر چه بر قلب بگذرد و آن پرده باز باشد در قلب مى ماند وگرنه فراموش مى شود.
و در جواب از سوال سوم فرمود: خداوند روح را آفريده و براى آن سلطانى قرار داد كه نفس باشد، پس موقعى كه انسان خواب مى رود روح از بدنش خارج شده و سلطان آن مى ماند پس دستجات فرشتگان و پريان بر روح مى گذرند، پس هر خوابى كه راست باشد از فرشتگان است و خوابهاى دروغ از پريان .
آن دو نصرانى از شنيدن اين پاسخها ايمان آورده مسلمان شدند و در جنگ صفين در ركاب آن حضرت به شهادت رسيدند (168).
در اينجا مناسب است فلسفه اى را كه امام صادق عليه السلام براى آفرينش حفظ و نسيان به مفضل فرموده نقل كنيم . حضرت فرمود: اى مفضل ! نيكو بينديش در قواى چهارگانه اى كه خداوند در نهاد انسان قرار داده است و آنها عبارتند از: قوه فكر، وهم ، عقل و حفظ، كه چه موقعيت حساس و اهميت بسزائى در وجود بشر و زندگى او دارند؛ مثلا اگر در اين ميان انسانى فاقد حفظ باشد چه حالى خواهد داشت و چه اختلال و بهم خوردگى شديدى در كارها و وضع معاش و كسب او پديد خواهد آمد، مثل اين كه فراموش كند آنچه را كه از ديگران گرفته و يا به ديگران بخشيده ، و آنچه ديده ، و شنيده ، گفته و يا به او گفته اند، و اگر فراموش كند مطالبى را كه بود و يا نبود آنها برايش نفع دارد، و نشناسد كسانى را كه به او احسان نموده اند از كسانى كه به وى ستم ورزيده اند، و فراموش كند چيزهايى را كه برايش سودمند بوده از چيزهايى كه به حالش زيانبخش است و هرگز راه مقصدش را ياد نخواهد گرفت و اگر چه چندين بار هم از آن بگذرد، و هيچ دانشى را فرا نخواهد گرفت ، و اگر چه تمام عمر در پى تحصيل آن باشد، و به هيچ مذهب و آيينى معتقد نخواهد شد، و از تجربه هاى خود بهره مند نخواهند گرديد، و از موضوعات گذشته عبرت نخواهند گرفت ، بلكه سزاوار است كه بكلى از انسانيت منسلخ و جدا گردد.
بهوش باش ! در اهميت اين يك نعمت از نعمتهاى خداوند كه گفته شد، و بالاتر از نعمت حفظ، نعمت نسيان است ؛ زيرا اگر فراموشى نبود، پس كسى كه مصيبتى بر او وارد شده هرگز خاطرش تسلى نمى يافت ، و پشيمانى و حسرتش از بين نمى رفت ، و كينه ها از دلش برطرف نمى شد، و از متاعها و لذتهاى دنيا بهره اى نمى برد، به سبب ياد آوردن آفات و بلاها، و هرگز از پادشاه ستمگر و از دشمن خود غفلت نمى نمود.
آيا نمى بينى چگونه خداوند در وجود انسان دو قوه متضاد آفريده و براى هر كدام رازها و مصلحت هايى قرار داده ؟! و چه خواهد گفت آنان كه تمام اشياء را بين دو آفريدگار متضاد( يزدان و اهريمن ) تقسيم كرده اند در اين اشيا متضاده با آن كه در هر كدام از آنها نوعى مصلحت وجود دارد (169)

4- اهميت زبان

از اميرالمومنين عليه السلام از ويژگى زبان پرسش نمودند؛ آن حضرت عليه السلام فرمود: زبان بسان ترازويى است كه جهل و نادانى آن را سبك نموده و خرد آن را سنگين نموده پايين مى آورد (170)

5- آميزش و نتيجه آن

از اميرالمومنين عليه السلام درباره آميزش سوال شد، فرمود: عورتهايى با هم اجتماع مى كند، و شرمى است كه مرتفع مى شود، بسى به ديوانگى شبيه است و نتيجه آن فرزندى است كه اگر زنده بماند سبب آزمايش است و اگر بميرد مايه تاسف (171)

6- معناى توحيد و عدل

از اميرالمومنين عليه السلام از معناى توحيد و عدل پرسيدند؛ فرمود: توحيد آن است كه خدا را در نظر مجسم نكنى (زيرا ذهن انسان چيزهاى محدود را تصور مى كند و آنها از سنخ مخلوقات هستند) و عدل آن است كه خدا را متهم نكنى (به ظلم و ستم )(172)

7- جاى بهشت ها در روز قيامت

سه نفر از يهود به نامهاى كعب بن اشرف و مالك بن صيفى وحى بن اخطب نزد عمر آمده به او گفتند: در كتاب آسمانى شما قرآن مجيد آمده : وجنه عرضها السموات والارض ؛ (173) بهشتى كه وسعت و پهناورى آن به قدر آسمان ها و زمين هاست و در صورتى كه وسعت يك بهشت تمام آسمانها و زمينهاى هفتگانه را بگيرد پس بقيه بهشتها در روز قيامت كجا هستند؟
عمر گفت : نمى دانم ، در اين اثناء اميرالمومنين عليه السلام وارد گرديده به آنان فرمود: گفتگوى شما چيست ؟ يهوديان سوال خود را مطرح كردند. حضرت امير عليه السلام به آنان فرمود: بگوييد وقتى كه شب مى شود روز به كجا مى رود؟
گفتند: خدا مى داند.
على عليه السلام همين طور هم جاى بهشتها را خدا مى داند، و آنگاه آن حضرت عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمده و داستان را عرضه داشت و در همان حال آيه شريفه نازل گرديد:
فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون ؛ (174) بپرسيد از دانشمندان اگر خودتان نمى دانيد (175).

8- از قضاى خدا به قدرش فرار مى كنم

روزى اميرالمومنين عليه السلام از نزديكى ديوارى كه به ديوار ديگر مايل شده و مشرف به انهدام بود گذر مى كرد و در اين موقع مسير خود را تغيير داده از سمت ديگرى به مقصد ادامه داد.
مردى گفت : يا اميرالمومنين ! از قضاى خدا فرار مى كنى ؟
امام عليه السلام فرمود: از قضاى خدا به قدرش فرار مى كنم (176). (يعنى اين عمل نه به منظور فرار از قضاى الهى بود بلكه وظيفه دينى چنين اقتضا مى كرد.)

9- قضاء و قدر

حجاج بن يوسف براى چند تن از علماى زمان خود به نامهاى حسن بصرى ، عمر و بن عبيد، واصل بن عطا و عامر شعبى نامه نوشت تا آراء و نظريات خود را پيرامون قضا و قدر برايش بنويسند.
حسن بصرى در پاسخش نوشت : بهترين سخنى كه در اين باره به ما رسيده گفتار اميرالمومنين عليه السلام است كه فرمود: تنها چيزى كه تو را تباه مى سازد اسفل و اعلاى توست (كنايه از عورت و دهان ) و خداوند از آن براى است .
عمر و بن عبيد در پاسخش نوشت : بهترين گفتارى كه درباره قضا و قدر شنيده ام سخن على بن ابيطالب است كه فرموده : اگر انجام گناه و معصيت به اختيار خود انسان نباشد پس ‍ حكم به قصاص درباره شخص جانى بى مورد خواهد بود و او در حكم قصاص مظلوم مى باشد.
واصل بن عطا نوشت : زيباترين كلامى كه در اين باره شنيده ام ، كلام اميرالمومنين عليه السلام است كه فرموده : آيا ممكن است خداوند تو را به راه راست هدايت نموده و باز خودش تو را در گمراهى قرار دهد بدون اختيار خودت .
شعبى نوشت : نيكوترين بيانى كه درباره قضا و قدر شنيده ام بيان على بن ابيطالب عليه السلام است كه فرموده : هر عملى كه از آن به سوى خدا توبه مى كنى از خودت مى باشد، و هر عملى كه به شكرانه انجام آن خدا را سپاس مى گويى از سوى خداوند است .
و چون نامه هايشان به حجاج رسيد گفت : البته اين گفتار را از چشمه اى صاف و گوارا اخذ كرده اند (177)

10- عمر به على (ع ) اشاره كرد

عمر خليفه بود، جوانى يهودى بر او وارد گرديد در هنگامى كه عمر در مسجدالحرام نشسته و گروهى از مردم به دورش ‍ حلقه زده بودند، جوان يهودى گفت : مرا به داناترين مردم به خدا و پيامبر خدا و كتاب خدا هدايت كن .
عمر با دست به اميرالمومنين اشاره كرد. جوان به نزد آن حضرت آمده و پرسشهاى خود را مطرح كرد و از جمله آنها اين سه تا سوال بود: يا على ! مرا آگاه كن از اول درختى كه روى زمين روئيده و اول چشمه اى كه روى زمين جارى شده و اول سنگى كه بر روى زمين قرار گرفته است .
حضرت امير عليه السلام به وى فرمود: اما سوال تو از اولين درخت ؛ يهوديان مى گويند: درخت زيتون بوده ولكن خلاف گفته اند. بلكه اولين درخت نوعى درخت خرما بوده كه حضرت آدم آن را از بهشت آورده و در زمين كاشته و تمام نخلهاى روى زمين از آن به عمل آمده است .

و اما سوال تو از اولين چشمه ، يهوديان مى گويند: آن چشمه اى است كه در بيت المقدس در زير سنگى قرار دارد ولكن دروغ گفته اند، بلكه اولين چشمه ، آب حيات بوده كه هر كس از آن بياشامد حيات جاودان مى يابد و حضرت خضر كه پيشرو ذوالقرنين بود آن را يافته از آن آشاميد و ذوالقرنين بر آن دست نيافت .
و اما سوال سوم ؛ يهوديان مى گويند: سنگى است كه در بيت المقدس قرار دارد ولكن چنين نيست ، بلكه اولين سنگ حجرالاسود بوده كه حضرت آدم آن را از بهشت به همراه خود آورده و در ركن قرار داده و مردم آن را زيارت مى كنند، و آن از برف هم سفيدتر بوده ولى در اثر گناهان مردم اين چنين سياه شده است .

11- هر طرف روى خداست

پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله بزرگ علماى نصارى به همراه صد تن از نصارى به مدينه آمده و از ابوبكر سوالاتى نمودند، ابوبكر پاسخ آنان را ندانسته ، ايشان را به نزد حضرت امير عليه السلام رهبرى كرد.
تازه واردين به محضر اميرالمومنين عليه السلام شرفياب شده سوالات خود را مطرح كرده پاسخ كافى دريافت نمودند، و اينكه يكى از پرسشهايشان : بگو روى خدا به كدام طرف است ؟
على عليه السلام مقدارى هيزم و آتش خواست و هيزمها را مشتعل نموده آنگاه به عالم نصرانى گفت : روى اين آتش كدام طرف است ؟
نصرانى گفت : تمام اطرافش روى آن است .
حضرت امير عليه السلام فرمود: اين آتش كه يكى از آفريده ها و مصنوعات خداست روى معينى ندارد، پس چه رسيد به خالق و آفريدگار آن كه مشابهتى با آن نداشته با هم قابل قياس نيستند. و سپس فرمود: (( ولله المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع عليم ؛ (178) خاور و باختر از خداست ، به هر طرف روى بياوريد آنجا روى خداست ، همانا خدا گشايش دهنده و داناست (179)

12- تو گمشده ما هستى

دو نفر از دانشمندان يهود كه به پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله علاقه زيادى داشته و مكرر به نزد آن حضرت رفته به سخنانش گوش فرا مى دادند پس از وفات آن بزرگوار پيوسته از خليفه و جانشين او پرسش مى نمودند و مى گفتند: هيچ پيغمبرى از دنيا نرفته مگر آن كه جانشينى از اهل بيت خودش كه با او خويشاوندى نزديك داشته و داراى مقامى رفيع و منزلتى منيع بوده به جاى خود معين كرده تا قوانين و برنامه آئينش را در ميان ملت و امتش برپا دارد.
روزى يكى از آن دو به ديگرى گفت : آيا تو خليفه پس از اين پيغمبر را مى شناسى ؟ گفت : نه ، ولى نشانه هاى او را در تورات خوانده ام كه شخصى است اصلع و زرد چهره ، و نزديكترين مردم است به رسول خدا صلى الله عليه و آله .
چون وارد مدينه شدند از جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله سوال نموده آنان را به نزد ابوبكر راهنمايى كردند. آن دو به نزد ابوبكر رفته و با اولين برخورد گفتند: اين مرد گمشده ما نيست . آنگاه از او پرسيدند؛ قرابت تو با رسول خدا چيست ؟
ابوبكر گفت : من مردى از عشيره او هستم و دخترم عايشه نيز همسر او مى باشد.
گفتند: آيا غير از اين قرابتى دارى ؟
گفت : نه .
گفتند: پس ما را به شخصى برسان كه از خودت داناتر باشد، زيرا تو آن نشانه هايى را كه ما در تورات براى جانشين اين پيغمبر خوانده ايم دارا نيستى .
ابوبكر از شنيدن سخنانشان برآشفته ، خواست آنان را بكشد. و سپس ايشان را به نزد عمر هدايت كرد، چون مى دانست كه اگر آنان نسبت به عمر ابراز مخالفت كنند، عمر تحمل ننموده ايشان را مجازات خواهد كرد. پس به نزد عمر آمده و از او پرسيدند خويشى تو با پيغمبر چيست ؟
عمر گفت : من از قبيله او بوده و دخترم حفصه نيز همسر او مى باشد.
گفتند: آيا غير از اين هم قرابتى دارى ؟
گفت : نه .
گفتند: تو گمشده ما نيستى ، و آنگاه از او پرسيدند پروردگارت كجاست ؟
عمر گفت : در بالاى هفت آسمان .
گفتند: پس جاى ديگر نيست ؟
گفت : نه .
گفتند پس ما را به شخصى دلالت كن كه از خودت داناتر باشد. عمر آنان را به نزد حضرت امير عليه السلام هدايت كرد. چون به نزد آن حضرت عليه السلام رسيدند با اولين نگاه گفتند اين همان كسى است كه نشانه هايش را تورات خوانده ايم اوست وصى و خليفه اين پيغمبر اوست پدر حسن و حسين ؛ اوست شوهر دختر پيغمبر؛ اوست آن كسى كه حق ، با او بستگى دارد؛ و آنگاه از آن حضرت عليه السلام پرسيدند قرابت تو با پيامبر چيست ؟
فرمود: پيامبر برادر من و من وصى اويم ، و من اولين كسى هستم كه به او ايمان آورده ام . و شوهر دخترش فاطمه هستم .
گفتند: اين قرابتى است بزرگ و فاخر، و نشانه اى است كه آن را در تورات خوانده ايم . آنگاه از آن حضرت عليه السلام پرسيدند پروردگار تو كجاست ؟
على عليه السلام : اگر بخواهيد شما را خبر دهم از آنچه كه در عهد پيغمبر شما موسى واقع شده و مشكل شما را حل مى كند، و اگر بخواهيد شما را آگاه سازم از آنچه كه در زمان پيغمبر ما محمد صلى الله عليه و آله روى داده كه سوال شما را پاسخ مى گويد.
گفتند: ما را خبر ده از آنچه كه در زمان پيغمبر ما موسى روى داده است .
على عليه السلام فرمود: چهار فرشته از چهار سوى جهان آمده و به هم رسيدند؛ يكى از خاور و ديگرى از باختر سومى از آسمان و چهارمى از زمين ، پس فرشته اى كه از خاور آمده بود به فرشته باختر گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم ، و فرشته اى كه از باختر آمده به فرشته خاور گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم و فرشته آسمانى به فرشته زمينى گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم و فرشته زمينى به فرشته آسمانى گفت : از كجا آمده اى ؟ گفت : از نزد پروردگارم اين بود جريانى كه در عهد پيغمبر شما موسى روى داده كه پرسش شما را پاسخ مى دهد(يعنى خدا همه جاست )
و اما آنچه در زمان پيغمبر ما در اين باره آمده آيه شريفه قرآن است :
(( ما يكون من نجوى ثلاثه الا هو رابعهم ، ولا خمسه الا هو سادسهم ولا ادنى من ذلك ولا اكثر الا هو معهم (180)
هيچ سه نفرى با هم راز مگويى نمى كنند مگر اين كه خداوند چهارمى ايشان است ، و نه پنج نفرى مگر آن كه خداوند ششمى ايشان است و نه كمتر از سه نفر و نه بيشتر از پنج نفر مگر آنكه خداوند با ايشان است .
پس آن دو يهودى گفتند: يا على ! چه چيز سبب شد كه دو همراهت (ابوبكر و عمر) تو را از منصب مخصوصت جلوگيرى كنند، سوگند به خدايى كه تورات را بر موسى فرستاده تو خليفه بر حق هستى ، و ما صفات و نشانه هاى تو را در كتابهاى خود و در كنيسه ها و معابدمان خوانده ايم ، و تو سزاوارترى به اين مقام از كسانى كه در تصدى آن بر تو تقدم جسته اند.
على عليه السلام فرمود: آنان جلو رفته اند و ديگران را عقب گذارده اند و حسابشان با خداست كه در روز رستاخيز آنان را توقيف نموده بازخواست خواهد نمود (181)

13- معناى روح

قيصر نامه اى به عمر نوشت ، در نامه اش سوالاتى دينى و علمى وجود داشت عمر پاسخهايش را ندانسته از اميرالمومنين عليه السلام كمك خواست ، آن حضرت عليه السلام به سوالات قيصر پاسخ داده ، نامه از طرف عمر براى قيصر فرستاده شد، قيصر پاسخ نامه اش را دريافت نموده از مطالعه آن دريافت كه پاسخ دهنده على عليه السلام بوده از اين رو نامه اى به اين مضمون به آن حضرت عليه السلام نوشت : بر پاسخهاى تو آگهى يافتم و دانستم كه تو از خاندان رسالت هستى و به علم و شجاعت آراسته ، اكنون مى خواهم معناى روح را كه خداوند در قرآن مجيد فرموده :و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى (182) برايم توضيح دهى .
اميرالمومنين عليه السلام در پاسخش نوشت : اما بعد؛ روح نكته اى است لطيف ، و نورى است شريف كه از آفريده هاى حيرت آور و اسرارآميز پروردگارش مى باشد، خداوند روح را از گنجينه هاى ارزشمند خود خارج ساخته و آن را در نهاد انسان قرار داده است ، روح وسيله ارتباط توست با خدايت ، و سپرده اى است از سوى خداوند در نزد تو، و هرگاه پيمانه ات پر شود روح را از تو باز خواهد ستاند (183)

14- اينجا صندوق علم است

اصبغ بن نباته گويد: هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام به خلافت رسيد و مردم با او بيعت كردند، روزى به قصد رفتن به مسجد از خانه بيرون شد در حالى كه لباس پيامبر صلى الله عليه و آله را به تن داشته و نعلين آن حضرت را بپا كرده و شمشيرش را حمايل نموده وارد مسجد گرديد و به منبر رفت و با هيبت و وقار بر منبر نشست و انگشتان دو دست را ميان هم گذاشته پايين شكم خود قرار داده و آنگاه فرمود:
اى مردم ! از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد و به سينه مبارك اشاره نمود و فرمود: اينجا صندوق علم است ، اين جاى لعب دهان رسول خداست ، از من بپرسيد، زيرا كه من داراى علم اولين و آخرين هستم .
در اين هنگام مردى به نام ذعلب كه سخنورى پردل بود برخاست و به مردم رو كرده و گفتن : پسر ابيطالب بر نردبان بلندى بالا رفته ، و مقام شامخى به خود بسته است الان او را شرمنده خواهم كرد! پس گفت : يا اميرالمومنين ! آيا پروردگارت را ديده اى ؟
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: واى بر تو اى ذعلب ! من هرگز به خداى ناديده ايمان نياورده و او را پرستش ‍ نمى كنم .
ذعلب گفت : پس نشانه هايش را براى ما بگو؟
على عليه السلام : واى بر تو! ديده هاى ظاهرى او را مشاهده ننموده وليكن دلهاى پاك به حقايق و نور ايمان او را ديده است .
واى بر تو اى ذعلب ! پروردگار من به دورى و نزديكى و حركت و سكون و ايستادن و رفتن وصف نمى شود، در عين لطافت به لطف وصف نمى شود، در عين بزرگى به عظمت وصف نمى شود، جليل است ولى به غلظت و جلالت وصف نمى شود، بسيار مهربان است ولى به دلسوزى وصف نمى شود، مؤ من است ولى نه به عبادت كردن ، مدرك است ولى نه با لمس نمودن ، گوينده است ولى نه با بر وجه مباينت و انقطاع ، بالاى هر چيزى است ، پس گرفته نمى شود چيزى بالاى اوست ، جلو هر چيزى است پس گفته نمى شود چيزى جلوى اوست ، در اشياء داخل است نه مانند داخل بودن چيزى در چيز ديگر، از اشياء خارج است نه مانند بيرون بودن چيزى از چيز ديگر.
در اين موقع ذعلب مدهوش شده بر زمين افتاد و چون به هوش آمد گفت : به خدا سوگند هرگز مثل چنين جوابى نشنيده و نخواهم شنيد.
سپس فرمود: از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد. در اين وقت اشعث بن قيس بپا خاسته گفت : يا اميرالمومنين ! چگونه از مجوس جزيه مى گيرى با اين كه نه پيامبرى دارند و نه كتاب آسمانى ؟
آن حضرت فرمود: مجوس هم پيامبر داشته اند و هم كتاب آسمانى تا زمانى كه شبى پادشاه آنان شراب نوشيده و در حال مستى با دختر خود زنا كرد و چون صبح شد و مردم از ماجراى شاه خبردار گرديدند به دور خانه اش گرد آمده و فرياد برآوردند اى پادشاه ! تو آئين ما را آلوده و لكه دار نمودى ، از خانه خارج شو تا بر تو اقامه حد كنيم .
پادشاه بر در خانه آمده و مردم را طلبيد و به آنان گفت : من با شما سخنى دارم ، اگر مرا تصديق كرديد پس مرتكب گناهى نشده ام وگرنه هر چه مى خواهيد درباره ام انجام دهيد. مردم از گوشه و كنار بر در كاخش اجتماع كردند، پادشاه از قصر بيرون آمده به مردم گفت : آيا مى دانيد كه خداوند هيچ مخلوقى را از پدرمان آدم و مادرمان حوا گرامى تر نداشته ؟
همگى گفتند: درست است .
گفت : آيا نه چنين است كه آدم دخترانش را به ازدواج پسرانش درآورده است ؟
گفتند: راست مى گوئى و دين حق همين است ، و از آن زمان نكاح با محارم را حلال شمردند، پس خداوند بر آنان غضب نموده نور علم را از سينه هايشان بزدود، و كتاب آسمانيشان را از ميانشان برداشت ، و آنها كافرند و اهل دوزخ مى باشند، و بدان اى اشعث ! كه اشخاص منافق حالشان از اين گروه بدتر است (184)
اشعث گفت : به خدا سوگند! هرگز مانند چنين جوابى نشنيده و نخواهم شنيد (185)

15- فلسفه بعضى از افعال نماز

مردى از حضرت امير عليه السلام پرسيد؛ بالا بردن دستها به هنگام تكبيره الاحرام چه معنا دارد؟
على عليه السلام فرمود: معنايش اين است كه خدا بزرگتر است ، يكتا و يگانه است ، مانندى ندارد، با حواس و ادراكات ظاهرى لمس و ادراك نمى شود. پرسيد؛ كشيدن گردن در حال ركوع چه معنا دارد؟
فرمود: معنايش اين است كه به خدا ايمان آوردم اگر چه گردنم را بزند.
پرسيد؛ معناى سجده اول چيست ؟
فرمود: معنايش اين است كه خدايا! تو ما را از زمين آفريده اى ، و معناى برداشتن سر از سجده اين است كه خدايا! تو ما را از زمين بيرون آورده اى ، و معناى سجده دوم اين است كه خدايا! تو ما را به زمين بر مى گردانى ، و معناى برداشتن سر از سجده دوم اين است كه خدايا تو بار ديگر، ما را از زمين بيرون مى آرى (در روز رستاخيز).
پرسيد؛ گذاشتن پاى راست بر روى پاى چپ در حال تشهد چيست ؟
فرمود: معنايش اين است كه خدايا! باطل را بميران و حق را برپا و استوار نگهدار.
پرسيد؛ پس معناى گفتن امام السلام عليكم چيست ؟
فرمود: امام مترجمى است از طرف خداوند كه به اهل جماعت مى گويد: شما در روز قيامت از عذاب خداوند در امانيد (186).

16- تكبيرات افتتاحيه

حضرت امير عليه السلام درباره معنا و تاويل تكبيرات افتتاحيه تا تكبيره الاحرام فرمود: در موقع گفتن الله اكبر اول در قلب خود حاضر مى كنى خدا بزرگتر است از اين كه به ايستادن و نشستن وصف شود. و در دوم خطور مى دهى خدا بزرگتر است از اين كه به حركت و يا جمود وصف شود، و در سوم از دل مى گذرانى كه خدا بزرگتر است از اين كه درباره اش ‍ گفته شود جسم است و يا به چيزى تشبيه و قياس شود. و در چهارم خدا بزرگتر است از اين كه درباره اش گفته شود جوهر و يا عرض است و يا چيزى را حمل مى كند و يا چيزى در او حلول مى نمايد. و در ششم خدا بزرگتر است از اين كه آثار امور حادثه از قبيل زوال و انتقال و تبدل حال درباره اش فرض ‍ شود. و در هفتم بزرگتر است از اين كه داراى حواس پنجگانه باشد (187)

17- نشانه خدا

مردى نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! به چه چيز خدايت را شناخته اى ؟ فرمود: به واسطه شكستن عزمها و تصميمها، و چون بر انجام كارى اراده كردم موانع و قضا، حائل گرديد و مقصودم عملى نشد پس فهميدم تدبير كننده و عاقبت انديش ديگرى است .
پرسيد؛ چه چيز سبب شد كه خدا را سپاسگزارى نمايى ؟
فرمود: ديدم كه چه بلاهايى كه از من دور كرده و بر ديگرى وارد نموده ، پس فهميدم كه بر من منت گذاشته و من هم او را شكر كردم . پرسيد؛ چه چيز سبب شده كه به ملاقات و ديدار او علاقه مند گردى ؟ فرمود: چون ديدم آيين فرشتگان و پيامبرانش را براى من برگزيده و نعمت را بر من تمام كرده دانستم خدايى كه اين گونه مرا گرامى داشته هرگز فراموشم ننموده ، به همين سبب به ديدار او مشتاق گرديدم (188)

18- نسبت يگانگى به خداوند

در روز جنگ جمل هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام سرگرم تدبير امور جنگ بود، مردى اعرابى برخاست و گفت : يا اميرالمومنين ! آيا مى گويى خدا يگانه است ؟
در اين موقع مردم از هر سو زبان به اعتراض گشوده به او گفتند: آيا نمى بينى آنچه را كه اميرالمومنين عليه السلام در آن است از پريشانى دل و پراكندگى حواس ؟!
امام عليه السلام به آنان فرمود: او را واگذاريد كه ما آنچه از دشمن مى خواهيم اين اعرابى از آن پرسيده است . آنگاه به مرد عرب فرمود: نسبت يگانگى به خداوند چهار قسم است ؛ دو قسم آن رواست و دو قسم ديگر ناروا. اما آن دو كه روا نيست ، يكى نسبت يك است كه در برابر دو مى باشد، و وجه نارواييش اين است كه خدا دو ندارد و در باب اعداد يكى كه دو ندارد داخل در اعداد نبوده به آن يك گفته نمى شود. و ديگرى يكى كه مراد از آن ، نوعى از جنس باشد و اين هم روا نيست ؛ زيرا اين تشبيه به مخلوقات است و خداوند از آن منزه است .
و اما آن دو قسمى كه رواست يكى اين است كه مقصود از نسبت يگانگى نظير نداشتن در اشياء و مخلوقات باشد، و ديگرى اين كه گويند خداوند احدى المعنى است كه مقصود عدم انقسام در وجود و انديشه و خيال باشد، و پروردگار ما اين چنين است (189)

19- پرسشهاى اسقف نجران

پيشوا و عالم بزرگ طائفه نجران نزد عمر آمده و از او سوالاتى كرد عمر پاسخش را ندانسته او را به نزد حضرت امير عليه السلام رهبرى نمود، اسقف در محضر آن حضرت عليه السلام پرسشهاى خود را مطرح كرد، و اينك قسمتى از سوالاتش :
مرا خبر ده از چيزى كه در دست مردم دنياست و از آن استفاده نموده و همچون ميوه هاى بهشتى در آن كم و كاستى پيدا نمى شود؟
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: آن قرآن است كه اهل دنيا تمام نيازمنديهاى خود را از آن مى گيرند و نقصانى در آن ظاهر نمى شود.
پرسيد: اول خونى كه روى زمين ريخته شده چه خونى بوده ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: شما نصارى معتقديد كه آن ، خون ها بيل فرزند آدم بوده كه برادرش قابيل او را كشته است ولى چنين نيست ، بلكه اول خونى كه روى زمين ريخته شده خونى بوده كه از رحم حوا به هنگام تولد قابيل خارج شده است .
اسقف گفت : راست گفتى .

20- اساف و نائله

از حضرت امير عليه السلام از اساف و نائله و سبب پرستش قريش از براى آنها پرسش نمودند؛ حضرت عليه السلام فرمود: آنان دو جوان زيبا بوده اند كه يكى از آن دو حالت تانثى داشته پس در موضع خلوتى از خانه كعبه مرتكب فحشاء شده و خداوند آنان را به صورت دو سنگ مسخ نموده است پس قريش از روى نادانى گفتند: اگر خداوند راضى نبود كه آن دو همانند خودش پرستش شوند آنان را به اين صورت در نمى آورد (190)

21- قيافه شناسى

مالك بن دحيه مى گويد: روزى من و عده اى ديگر نزد اميرالمومنين عليه السلام بوديم ، سخن از اختلاف اخلاق و رفتار و اندام مردم به ميان آمد، آن حضرت عليه السلام فرمود: اين اختلاف در اثر تفاوت طينت و خاك خلقت آنها مى باشد؛ زيرا آنان قطعه اى بوده اند از زمين شور و شيرين و خاك درشت و نرم پس ايشان به قدر نزديك بودن زمينهايشان با هم نزديك بوده و به قدر اختلاف و جدايى آن با همديگر تفاوت دارند؛ پس چه بسا افراد نيكو منظر، كم عقل ؛ و بلند قد، كوتاه همت ؛ و نيكو كردار، بدقيافه ؛ و كوتاه قد، دور انديش ؛ و سرگشته دل ، پريشان عقل ، و سخنور، قوى القلب است (191)

22- مالك اصلى خداست

از حضرت امير عليه السلام معناى لا حول ولا قوه الا بالله را پرسش نمودند آن حضرت (ع ) فرمود: معنايش اين است كه ما در قبال خداوند هيچ چيز نداريم جز آنچه كه او به ما داده ، پس هرگاه چيزى به ما ارزانى دارد كه در حقيقت هم مالك اصلى خود اوست ما را درباره آن به دستوراتى مكلف سازد و هرگاه آن را از ما بگيرد تكليفش را از ما بر مى دارد (192)

23- تعريف عاقل

از حضرت امير عليه السلام معناى عاقل را پرسيدند؛ فرمود: عاقل كسى است كه هر چيزى را در جاى خود قرار دهد. گفتند: پس جاهل را براى ما تعريف كن . فرمود: آن را تعريف كردم (193)
مؤ لّف :
يعنى چون جاهل ضد عاقل است و هر چيزى از روى ضدش ‍ شناخته مى شود پس تعريف جاهل نيز در ضمن تعريف عاقل روشن مى شود.

24-ما ملك خداييم

اميرالمومنين عليه السلام شنيد مردى مى گفت : انا لله و انا اليه راجعون آن حضرت به وى فرمود: جمله انا لله اعترافى است به اينكه ما ملك خدائيم و جمله وانا اليه راجعون اقرارى است بر اين كه ما نابود و هلاك خواهيم شد (194)

25- معناى قرء

زراره خدمت امام صادق عليه السلام عرضه داشت : ربيعه الراى گفته قرء پاكى بين دو حيض است و زن مطلقه با سومين دفعه قاعدگى از عده خارج مى شود. و ربيعه اظهار داشته كه اين راى از خودش مى باشد.
امام صادق عليه السلام فرمود: دروغ گفته آن را از حضرت على عليه السلام اخذ كرده است (195)

26- اين احمقان !

جويريه بن مسهر مى گويد: به دنبال اميرالمومنين عليه السلام مى دويدم ، امام عليه السلام متوجه من شده فرمود: هلاك نشدند اين احمقان (خلفاى دنيا پرست ) مگر به واسطه صداى كفش متملقانى كه به دنبالشان راه مى روند، آنگاه فرمود: براى چه آمده اى ؟
گفتم : آمده ام از شما معناى شرف و مروت و عقل را بپرسم .
امام عليه السلام فرمود: امام شرف ؛ كسى كه سلطان او را شريف بدارد با شرافت است . و اما مروت ؛ عبارت است از آراستن معيشت و اصلاح زندگى . و اما عقل ، پس كسى كه از خدا بترسد و پرهيزكار باشد خردمند است (196)

27- نعمتهاى الهى

ابى بن كعب در حضور پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله اين آيه شريفه را خواند: واسبغ عليكم نعمه ظاهره و باطنه (197)؛ و تمام كرد خدا بر شما نعمتهايش را چه آشكارا و چه پنهان .
در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله به حضار مجلس كه از جمله آنها ابوبكر و عمر و عثمان و ابوعبيده و عبدالرحمان بود فرمود: بگوييد ببينم اول نعمتى كه خداوند به شما ارزانى داشته چيست ؟
آنان همگى از مال و ثروت و زن و فرزند سخن گفتند، و چون ساكت شدند پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام رو كرده به او فرمود: يا على ! تو هم بگو، على عليه السلام شروع كرد به شمردن ، خداوند مرا از نيستى به هستى آورد مرا موجودى زنده قرار داد، نه جامد و بى جان ، مرا انسانى متفكر و هوشمند قرار داد نه ابله و فراموشكار، در بدنم قوا و مشاعرى آفريد كه به وسيله آنها آنچه بخواهم ادراك مى كنم ، در ساختمان وجودم شمع تابان خود را آفريد، مرا به آيين خودش هدايت نمود و از گمراهى نجات بخشيد، برايم راه بازگشتى به حيات جاودان قرار داد، مرا آزاد و مالك قرار داد نه برده و مملوك ، آسمان و زمينش را با آنچه كه در آنها هست برايم رام و مسخر گرداند، ما را زن نيافريد بلكه مردانى حاكم بر همسران حلالمان (198)
و پيامبر صلى الله عليه و آله در هر جمله به او مى فرمود: راست گفتى ، و آنگاه به او فرمود: باز هم بشمار!
على عليه السلام گفت : و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها؛ اگر بخواهيد نعمتهاى خدا را بشمريد شماره نتوانيد كرد.
پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله تبسم نموده و به او فرمود: گوارا باد تو را حكمت و دانش ، يا اباالحسن ! تو وارث علم من ، و بعد از من برطرف كننده اختلافات امتم مى باشى (199)

28- پرسشهاى عمر از على (ع )

روزى عمر به حضرت امير عليه السلام رسيد و گفت : يا اميرالمومنين ! پرسشهايى چند در نظر داشته ام و فراموش ‍ كردم كه آنها را از رسول خدا صلى الله عليه و آله بپرسم آيا شما پاسخ آنها را مى دانيد؟
على عليه السلام فرمود: سوالات خود را بگو.
عمر: گاهى انسان چيزى در خواب مى بيند و وقتى كه بيدار مى شود اثرى از آن نمى يابد، و گاهى با كسى برخورد مى كند و بدون سابقه او را دوست مى دارد. و برعكس ، گاهى هم با افراد ناشناسى دشمن است و گاهى هم چيزى مى بيند و يا مى شنود و مدتها آن را بخاطر دارد و گاه احتياج ، آن را فراموش مى كند و باز در غير وقت حاجت يادش مى آيد.
اميرالمومنين عليه السلام در پاسخش فرمود: اما سوال تو از خواب ؛ خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: (( الله يتوفى الانفس حين موتها والتى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى (200) خداوند جانها را در وقت مردن ، و نيز جانهاى آنان كه نمرده اند در خواب از بدنها مى گيرد، پس از آن نفسى را كه خدا حكم به مردن او كرده او را نگه مى دارد و آن نفسى را كه اجلش نرسيده به بدن خود تا اجل و موعد معينى مى فرستد.
آنگاه فرمود: خواب شبيه مرگ است ، پس آنچه را كه انسان به هنگام تحليل و جدا شدن روح از بدن ببيند راست و از ملكوت است . و آنچه را كه در موقع بازگشت روح ببيند باطل و از رنگهاى شيطان است .
و اما سوال تو از دوستى و دشمنى با عدم سابقه ؛ خداوند ارواح را دو هزار سال قبل از بدنها آفريده و آنان را در هوا و فضا سكونت داده است ، پس ارواحى كه در آنجا با يكديگر انس و الفت داشته اند اينجا نيز با هم مانوسند، و ارواحى كه در آنجا با هم دشمن بوده اند اينجا نيز با هم دشمنند.
و اما سوال تو از ذكر و فراموشى ؛ هيچ قلبى نيست مگر اينكه داراى پرده و پوششى است ، پس هرگاه قلب در زير آن پرده نهان باشد آنچه را كه ديده و شنيده فراموش مى كند، و هرگاه پرده كنار رود آنچه را كه ديده و شنيده يادش مى آيد.
عمر گفت : راست گفتى ، خدا مرا زنده نگذارد و نه در شهرى باشم كه تو در آنجا نباشى (201)


- سوال ابن كوا

ابن كوا از حضرت امير عليه السلام پرسيد؛ آيا خداوند پيش از حضرت موسى عليه السلام با كسى از مردم سخن گفته است ؟
على عليه السلام به او فرمود: بله ، خداوند با همه كس از خوب و بد سخن گفته و آنان نيز به او پاسخ داده اند، اين جواب بر ابن كوا گران آمده و معنايش را نفهميد. پس گفت : چطور خدا با همه سخن گفته و آنان نيز به او پاسخ گفته اند؟
امام عليه السلام به وى فرمود: آيا قرآن نخوانده اى كه خداوند به پيامبرش مى فرمايد:
(( واذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى
.
ياد كن اى پيامبر! زمانى را كه بيرون آورد پروردگار تو از فرزندان آدم از پشتهاى ايشان يعنى از صلابتشان نسل ايشان را و گواه گردانيد آنها را بر خودشان و به آنان گفت : آيا پروردگار شما نيستم ؟ گفتند: آرى ، تو پروردگار ما هستى .
پس بنابراين خداوند با تمام بنى آدم سخن گفته و ايشان نيز به او جواب داده اند. و در جاى ديگر دارد كه آنان در (عالم ذر) به خداى خود پاسخ مثبت گفته و خداوند به ايشان فرموده : منم خداى يگانه ، و منم بخشنده و مهربان (202)
30- سوره هود

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند؛ آيا در قرآن مجيد سوره اى هست كه بيان كننده اسم خودش باشد؟ فرمود: آرى ، سوره هود كه خداوند در آن مى فرمايد: مامن دابه الا هو اخذ بناصيتها (203) زيرا وقتى كه لفظ هو ناصيه يعنى حرف اول دابه را با خود بگيرد هود مى شود (204)
31- هفت سوال

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و گفت : از هفتاد فرسنگ دور به اينجا آمده ام تا هفت سوال از شما بپرسم :
1- چه چيز از آسمان عظيم تر است ؟
2- چه چيز از زمين پهناورتر است ؟
3- چه چيز از كودك يتيم ناتوان تر است ؟
4- چه چيز از آتش داغ تر است ؟
5- چه چيز از زمهرير سردتر است ؟
6- چه چيز از دريا بى نيازتر است ؟
7- چه چيز از سنگ سخت تر است ؟
على عليه السلام فرمود: تهمت به ناحق از آسمان عظيم ترست .
حق از زمين وسيع تر است .
سخن چينى شخص نمام از كودك يتيم ضعيف تر است .
آز و طمع از آتش داغ تر است .
حاجت بردن به نزد بخيل از زمهرير سردتر است .
بدن شخص با قناعت از دريا بى نيازتر است .
قلب كافر از سنگ سخت تر است (205)
32- واجب و واجب تر و...

شافعى در مطالب السئول آورده : مردى نزد حضرت امير عليه السلام آمده و گفت : مرا آگاه كن از واجب و واجب تر، عجب و عجب تر، سخت و سخت تر، نزديك و نزديك تر!
امام عليه السلام پاسخ او را در ضمن اشعارى بيان فرمود:
توبه و بازگشت به پروردگار مردم واجب است ، و ترك گناهان از آن واجب تر (206)
گردش روزگار عجيب است ، و غفلت مردم از آن عجيب تر (207)
بردبارى در برابر مصائب دشوار است ، ولى از دست دادن پاداشها از آن دشوارتر (208)
هر چيزى كه به آن اميد مى رود نزديك است ، و مرگ از همه آنها نزديكتر (209)
33- برادر ثقه و برادر تبسمى

مردى در بصره از حضرت امير عليه السلام از برادران دينى پرسش نمود، آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: برادران بر دو گونه اند: 1- برادران ثقه . 2- برادران تبسمى .
اما برادران ثقه ؛ آنان پناه و پر و بال و اهل و مالند، پس هرگاه برادرى را براى خود اين چنين يافتى تو هم برايش يار و مددكار باش با دوستانش دوست و با دشمنانش دشمن باش ، رازها و عيبهاى او را بپوشان و خوبيهاى او را اظهار كن . و بدان كه اين نوع برادران از كبريت احمر هم كمياب ترند.
و اما برادران تبسمى ؛ كسانى هستند كه دوست و برادر لبخندى تو مى باشند، پس تو هم با آنها طورى رفتار كن كه آنها با تو رفتار مى كنند از شيرين زبانى و گشاده رويى (210)
34- معناى حنان و منان

از حضرت امير عليه السلام معناى الحنان و المنان را پرسش نمودند؛ فرمود: حنان كسى است كه مى پذيرد كسانى را كه از او اعتراض نموده اند.
و منان كسى است كه بدون سوال به بخشش و عطا ابتدا مى كند (211)
35- اختلاف سن دو برادر دوقلو

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند، كدام دو برادر بوده اند كه در يك روز به دنيا آمده و در يك روز وفات نموده و سن يكى از ايشان پنجاه سال و ديگرى صد و پنجاه سال بود؟
فرمود: عزير و عزره بوده اند كه در يك روز به دنيا آمده و عزير صد سال مرده بود و خداوند او را زنده كرد و پس از مدتى هر دو در يك روز وفات نمودند (212)
36- پسر بزرگتر از پدر!

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند؛ كدام پسر بوده كه از پدرش بزرگتر بوده است ؟
فرمود: عزير بوده كه خداوند او را زنده كرد و در هنگامى كه خودش چهل سال داشت و پسرش صد و ده سال (213).
37- ساعتى كه نه از شب است و نه از روز

از على عليه السلام پرسيدند؛ كدام ساعت است كه نه از شب است و نه از روز؟
فرمود: ساعت قبل از طلوع آفتاب (214)
38- خواص نفوس

كميل بن زياد از اميرالمومنين عليه السلام از نفس پرسش نمودند؛ آن حضرت عليه السلام به او فرمود: كدام نفس ؟
كميل گفت : مگر بيش از يك نفس هست ؟
امام عليه السلام فرمود: بلكه چهار نفس است : 1- نفس ‍ نامى نباتى . 2- نفس حيوانى . 3- نفس ناطقه قدسى . 4- نفس كلى الهى . و هر كدام از اين نفوس ، داراى پنج قوه و دو خاصه است .
اما قواى پنجگانه نفس نامى نباتى عبارتند از: 1- ماسكه . 2- جاذبه . 3- هاضمه . 4- دافعه . 5- مربيه . و دو خاصه آن عبارتند از: زيادت و نقصان و انبعاث آنها از كبد.
و اما قواى پنجگانه نفس حيوانى : 1- شنوايى . 2- بينايى . 3- بويايى .4- چشايى . 5- حس لامسه . و دو خاصه آن ؛ رضا و غضب و انبعاث آنها از قلب .
و اما قواى پنجگانه نفس ناطقه : 1- فكر. 2- ذكر. 3- علم . 4- عمل . 5- انتباه . و مركز انبعاثى در بدن نداشته و بسيار به نفس ‍ ملكوتى شبيه است . و دو خاصه آن ؛ نزاهت و حكمت است .
و اما قواى پنجگانه نفس كلى الهى : 1- بقاى در فناء. 2- عز در ذل .3- فقر در غنى . 4- صبر در بلا. 5- خوشى در رنج و زحمت . و دو خاصه آن ؛ حلم و كرم و منشا و مبدا آن از خداى تعالى است كه در قرآن كريم فرموده : و نفخنا فيه من روحنا؛ در آن از روح قدسى خويش بدميديم .
و بازگشت آن نيز به سوى اوست چنانچه فرموده : (يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه ؛ اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام به ياد خدا امروز به حضور پروردگارت باز آى كه تو خشنود به نعمتهاى ابدى او و او راضى از اعمال نيك توست . و عقل هم وسط و در ميان همه اين نفوس ، تا كسى بدون فكر و انديشه ، سخنى بر زبان نيارد (215)
39- معناى قدر

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و گفت : مرا از قدر آگاه كن .
امام عليه السلام به او فرمود: دريايى است ژرف در آن وارد نشو...
مرد گفت : مرا از قدر آگاه كن !
امام فرمود: راهى است تاريك در آن گام منه .
مرد گفت : مرا از قدر آگاه كن .
امام عليه السلام فرمود: سر خداست ، خود را به زحمت مينداز!
مرد گفت : مرا از قدر آگاه كن .
امام عليه السلام فرمود: حال كه اصرار مى ورزى ، از تو مى پرسم آيا رحمت خدا از براى بندگان پيش از اعمال بندگان بوده و يا اعمال بندگان پيش از رحمت خدا؟
مرد گفت : بلكه رحمت خدا پيش از اعمال بندگان . در اين موقع امام عليه السلام به حاضران رو كرده و فرمود: برخيزيد! و بر برادر خود سلام كنيد كه او الحال اسلام آورد و پيش از اين كافر بود!
مرد اندكى رفت و سپس برگشته گفت : يا اميرالمومنين ! آيا به مشيت و اراده اول است كه بر مى خيزيم و مى نشينيم و قبض ‍ و بسط به عمل مى آوريم ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: كه تو در مشيت و نسبت به آن دورى ، بدان و آگاه باش كه من سه مساءله از تو مى پرسم كه خدا از برايت در چيزى از آنها راه بيرون رفتنى را قرار ندهد؛ مرا خبر ده كه آيا بندگان را آفريده چنان كه خود خواسته يا چنان كه ايشان خواسته اند؟
عرض كرد، چنانكه خود خواسته .
حضرت فرمود كه : خدا بندگان را آفريده به جهت آنچه خود خواسته يا به جهت آنچه ايشان خواسته اند؟
عرض كرد كه : به جهت آنچه خود خواسته .
حضرت فرمود: كه در روز قيامت به نزد او مى آيند چنان كه خود خواسته يا چنان كه ايشان خواسته اند عرض كرد: چنان كه او خواسته .
حضرت فرمود: برخيز! كه از مشيت چيزى براى تو نيست ، و اختيار آن ندارى (216)
40- زندگى خوش

از اميرالمومنين عليه السلام از آيه شريفه : فلنحيينه حيوه طيبه سوال شد فرمود: زندگى پاكيزه و خوش ، ملك قناعت است (217)
41- عدل و احسان

و نيز از آن حضرت عليه السلام از معناى آيه شريفه ان الله يامر بالعدل و الاحسان ؛ خداوند دستور مى دهد به دادگرى و نيكوكارى پرسش نمودند؛ فرمود: مقصود از عدل ، انصاف و ميانه روى ، و از احسان ، لطف و مهربانى است (218)
42- عدل از جود برترست

از اميرالمومنين عليه السلام سوال شد؛ آيا جود برتر است يا عدل ؟ فرمود: عدل سبب مى شود كه كارها بر جاى خود قرار
گيرد، و جود سبب مى شود كه كارها بر جاى خود نباشد، و عدل ، همگان را نگه مى دارد، و جود، تنها جنبه شخصى دارد؛ بنابراين عدل برتر است (219)
43- فصيح ترين مردم

از اميرالمومنين عليه السلام از فصيح ترين مردم پرسيدند؛ كسى است كه هرگاه از او بپرسند پاسخ ساكت كننده بگويد.
آرى ، و از پاسخهاى آن حضرت عليه السلام درباره توحيد و صفات خداوند فن كلام و علم الهى پديد آمده ، و از پاسخهايش پيرامون موضوعات ديگر ساير علوم از قبيل (علم تفسير قرآن ، نحو، فقه و... ) به وجود آمده است . و حق مطلب اين بود كه اخبار توحيد در فصل جداگانه اى ايراد گردد. وليكن تحت عناوين ديگرى همه با هم مخلوط شد.
فصل دوازدهم : پاسخ پرسشهاى لغزى

1- سوالات كعب الاحبار

كعب الاحبار از حضرت امير عليه السلام پرسيد؛ كيست كه پدر نداشته ؟
كيست كه اهل و عشيره نداشته ؟
كيست كه قبله اى نداشته ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: كسى كه پدر نداشته عيسى عليه السلام است ؛ كسى كه عشيره نداشته آدم است ؛ كسى كه قبله اى ندارد، خانه كعبه است كه خودش قبله است .
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: هنوز هم بپرس !
كعب الاحبار: آن سه موجود زنده كدامند كه در رحمى نبوده و از بدنى بيرون نيامده اند؟
امام على عليه السلام فرمود: عصاى موسى ، ماده شتر ثمود، و قوچ ابراهيم .
على عليه السلام هنوز هم بپرس !
كعب الاحبار: تنها يك سوال مانده كه اگر به آن پاسخ دهى تو خودت هستى .
اميرالمومنين عليه السلام : بپرس !
كعب الاحبار: كدام قبر بوده كه صاحبش را گردش داده است ؟
على عليه السلام آن ماهى بود كه به فرمان خداوند يونس را در شكم خود فرو برد و در درياها گردش مى داد (220)
2- سوالات ابن كوا

ابن كوا عرض كرد: يا اميرالمومنين ! مرا خبر ده از بيناى در شب و روز و بيناى در روز و بيناى در شب ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: از چيزى بپرس كه تو را به كار آيد. و رها كن آنچه را كه به دردت نمى خورد. و آنگاه به وى فرمود: بيناى در شب و روز كسى است كه به پيامبران گذشته ايمان داشته و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله را درك نموده و به او نيز ايمان آورده است . و بيناى در روز، كسى است كه به پيامبران سابق ايمان نداشته ، و پيامبر خاتم را ادراك كرده و به او ايمان آورده است ؛ و بيناى در شب كسى است كه به پيامبران سابق ايمان داشته و پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله را درك نموده و به او ايمان نياورده است (221)
3- سوالات يهودى

مردى يهودى از حضرت امير عليه السلام پرسيد؛ مرا آگاه كن از چيزى كه براى خدا نيست و چيزى كه نزد خدا نيست ، و چيزى كه خدا نمى داند.
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: آنچه را كه خدا نمى داند گفتار شما يهود است كه مى گوييد عزير پسر خداست و خدا براى خود پسرى سراغ ندارد.
و اما آنچه را كه براى خدا نيست شريك است و آنچه كه نزد خدا نيست ستم بر بندگان است .
يهودى گفت : گواهى مى دهم كه خدا يكتا و يگانه است ، و محمد فرستاده اوست (222)
4- سوالات راس الجالوت

راس الجالوت از ابوبكر سوالاتى نمود، ابوبكر پاسخش ‍ را ندانست . او سوالاتش را از حضرت امير عليه السلام پرسش نموده گفت : اصل و اساس تمام موجودات چيست ؟
فرمود: آب است ؛ زيرا خداوند مى فرمايد: وجعلنا من الماء كل شى ء حى ؛ و قرار داديم از آب هر موجود زنده را.
كدام دو جماد بودند كه سخن گفتند؟
آسمان و زمين (223)
آن دو چيز كدامند كه زياد مى شوند و كم نمى گردند و مردم آنها را نمى بينند؟
شب و روز.
كدام آب بود كه نه از زمين و نه از آسمان ؟
آبى بود كه سليمان براى بلقيس ، فرستاد، كه عرق اسبانى بود كه در ميدان تاخته بودند.
چه چيز است كه با نداشتن روح تنفس مى كند؟
الصبح اذا تنفس ؛ (224) سوگند به صبح ! آنگه كه تنفس ‍ كند (طلوع نمايد).
چه چيز است كه زياد و كم مى شود؟
قرص ماه است .
چه چيز است كه نه زياد مى شود و نه كم ؟
درياست .
چه چيز است كه كم مى شود ولى زياد نمى گردد؟
عمر است (225)
5- سوالات گروهى از يهود

گروهى از يهود نزد عمر آمده به او گفتند: تو والى و حاكم پس ‍ از پيامبرتان هستى و ما نزد تو آمده ايم تا مطالبى را از تو بپرسيم كه اگر صحيح به ما پاسخ گويى به تو ايمان آورده از تو پيروى خواهيم نمود.
عمر گفت : بپرسيد!
گفتند: ما را آگاه كن از قفلهاى آسمانهاى هفتگانه و كليدهاى آنها. و از كسى كه قوم خود را انذار نموده و نه پرى بود و نه آدمى ، و از پنج چيزى كه در رحمى آفريده نشده اند، و از يك و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و يازده و دوازده .
عمر ساعتى در فكر شد و آنگاه به آنان گفت : چيزى از عمر بن خطاب پرسيده ايد كه به آن آگاهى ندارد، ولى پسر عم رسول خدا صلى الله عليه و آله شما را از اين مطالبى كه پرسيده ايد خبر خواهد داد. پس نماينده اى به نزد آن حضرت فرستاده او را به نزد خود فراخواند، و چون آمد عمر جريان را خدمتش عرضه داشت ، اميرالمومنين عليه السلام به يهوديان رو كرده و فرمود: مسائلتان را بر من عرضه بداريد، آنان همان سوالات ياد شده را مطرح كردند.
امام فرمود: آيا غير از اينها هم سوالاتى داريد؟
گفتند: نه اى پدر شبير و شبر!
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: اما قفلهاى آسمانها شرك ورزيدن به خدا است و كليدهاى آنها گفتار لا اله الا الله است .
و اما آن كسى كه قوم خود را ترسانده و نه پرى بوده و نه انسى ، مورچه سليمان است .
و اما آن پنج موجود زنده اى كه در رحمى آفريده نشده اند آدم و حوا و عصاى موسى و ناقه صالح ، و قوچ ابراهيم است .
و اما يك ، خداى يگانه است كه او را شريكى نيست .
و اما دو؛ آدم و حواست .
و اما سه ؛ جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل است .
و اما چهار؛ تورات و انجيل و زبور و قرآن است .
و اما پنج ؛ نمازهاى پنجگانه واجب است .
و اما شش ؛ قول خداى تعالى است : (( و لقد خلقنا السموات و الارض و ما بينهما فى سته ايام ؛ (226) بتحقيق آفريديم آسمانها و زمين را و آنچه كه در بين آنهاست در شش روز.
و اما هفت ؛ قول خداى تعالى است : و بنينا فوقكم سبعا شدادا؛ (227)و بنا نهاديم بر بالاى شما هفت آسمان محكم .
و اما هشت ؛ قول خداى عزوجل است : و يحمل عرش ‍ ربك فوقهم يومئذ ثمانيه ؛ و عرش پروردگارت را آن روز هشت ملك برگيرند (228)
و اما نه ؛ آياتى است كه بر موسى نازل شده .
و اما ده ؛ قول خداى عزوجل است : ((و واعدنا موسى ثلثين ليله و اتممناها بعشر؛ (229) و با موسى سى شب وعده و قرار نهاديم ، چون پايان يافت ده شب ديگر بر آن افزوديم .
و اما يازده ؛ گفتار يوسف است به پدرش : انى رايت احد عشر كوكبا...؛ (230) من در عالم خواب يازده ستاره ديدم و....
و اما دوازده ؛ قول خداى عزوجل است به موسى : (( فاضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عينا؛ (231) عصاى خود را بر سنگ زن ، پس دوازده چشمه آب از آن سنگ بيرون آمد.
در اين موقع يهوديان گفتند: گواهى مى دهيم كه نيست خداى غير از خدا، اين كه محمد صلى الله عليه و آله فرستاده اوست و تو پسر عم رسول خدايى ، و آنگاه به عمر گفتند: به خدا سوگند! او سزاوارتر است به اين مقام از تو (232)
6- سوالات قيصر

از جمله پاسخهاى حضرت امير به سوالات قيصر كه كتبا از عمر پرسيده و او پاسخش را ندانسته و از آن حضرت (ع ) كمك خواسته بود. اين چندتاست : (چيزى كه از هر طرف ، دهان است آتش است ؛ و چيزى كه همه اش پاست ، آب است ؛ و چيزى كه همه اش چشم است ، آفتاب است ؛ و چيزى كه همه اش بال است باد است ؛ تا اينكه فرمود چيزى كه تنها يك بار از جاى خود كوچ نمود كوه طور است ، هنگامى كه بنى اسرائيل نافرمانى پروردگار نمودند؛ و كوه طور بين بنى اسرائيل و سرزمين مقدس واقع شده ، پس خداوند قطعه اى از آن جدا نموده برايش دو بال از نور قرار داده بر بالاى سر آنان قرار گرفت ، كه خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
(( و اذ نتقنا الجبل فوقهم كانه ظله و ظنوا انه واقع بهم ))(233)
و به ياد آرند يهودان آنگاه كه بر اسلافشان كوه طور! مانند قطعه ابر بر فراز آنها برانگيختيم كه پنداشتند فرو خواهد افتاد بر آنها.
و اما درختى كه صد سال راه سايه آن طول دارد، درخت طوبى است ، و آن سدره المنتهى است در آسمان هفتم كه اعمال بنى آدم به آن منتهى مى شود و از درختان بهشتى است ، و هيچ قصر و خانه اى در بهشت نيست مگر اين كه شاخه اى از درخت طوبى در ميان آن آويزان است ، و مانند آن در دنيا خورشيد است كه اصل آن يكى بوده و نور آن در همه جاست .
و اما درختى كه بدون آبيارى روييده شده ، درخت يونس ‍ است كه آن از معجزات اوست و خداوند مى فرمايد: وانبتنا عليه شجره من يقطين ؛ (234) و رويانيديم بر بالاى يونس ، درختى از كدو.
و اما خوراك بهشتيان ، مانند آن در دنيا جنين است در شكم مادر كه از راه ناف ، تغذيه نموده و چيزى از او دفع نمى شود.
و اما اجتماع غذاهاى رنگارنگ در يك ظرف براى بهشتيان ؛ مانند آن در دنيا مثل تخم است كه در آن دو رنگ مختلف سفيد و زرد وجود داشته و با هم مخلوط نمى شوند.
و اما دختر جوانى كه از ميان سيب خارج مى شود، مثل آن در دنيا كرم است كه سالم از ميان سيب بيرون مى آيد (235)
به همين مناسبت نقل مى شود: تنوخى در كتاب نشوار المحاضره (236) در باب اصابتهاى منجمين ؛ از پدرش ‍ نقل كرده كه مى گويد: روزى نزد موفق بودم كه او ابومعشر و منجم ديگرى را كه نامش را گفته و من فراموش كرده ام به نزد خود فراخواند و سيبى در آستين گرفت و از آنان پرسيد چه چيز در آستين دارم ؟
منجم ديگر پس از نگاه در اسطرلاب و گرفتن طالع و مقدارى فكر، گفت : از ميوه هاست ، و ابومعشر گفت : از جنس حيوان است . موفق به آن ديگرى گفت : درست گفتى و به ابومعشر گفت : خطا كردى و سيب را از آستينش بيرون انداخت .
ابومعشر در شگفت شده مجددا ساعتى در اسطرلاب نظر افكنده و آنگاه سيب را برداشته آن را قاچ نمود ناگهان ديد درون آن كرم است پس گفت : منم ابومعشر.
موفق از اين صحت حدس آنان تعجب نموده براى هر دو دستور جايزه داد.
7- پاسخ اعداد

حضرت امير (ع ) در پاسخ مردى يهودى كه از اعداد سوال نموده بود فرمود: و اما دو كه سه ندارد، آفتاب و ماه است ، و اما سه كه چهار ندارد، شماره طلاق است ، و اما چهار كه پنج ندارد همسران است تا اينكه فرمود و اما نه كه ده ندارد دوران باردارى زن است (237)
مؤ لّف :
در خبر پنجم گذشت كه امام عليه السلام پاسخ اين اعداد را به گونه اى ديگر بيان فرمود: و هر دوى آنها صحيح است . و شايد علت اختلاف اين است كه آن حضرت خواسته هر كدام از پرسش كنندگان را بر طبق عقيده و نظر خاص خودش پاسخ گويد.
8- عمر از سخنان حذيفه برآشفت !

روزى عمر حذيفه را ديد، به او گفت : چگونه صبح كردى ؟ حذيفه گفت : مى خواهى چگونه صبح كرده باشم ؟ به خدا سوگند صبح نمودم در حالى كه حق را دشمن و فتنه را دوست مى دارم ، و بر ناديده گواهى مى دهم ، و غير مخلوق را حفظ مى كنم ، و بدون وضو نماز مى خوانم ، و در زمين چيزى دارم كه خدا در آسمان ندارد.
عمر از شنيدن سخنان حذيفه برآشفت و از او روى گردانده و چون عجله داشت وى را ترك گفت ولى تصميم گرفت او را تنبيه كند، در ميان راه على عليه السلام را ديد، حضرت دريافت كه وى خشمگين است علت را پرسيد، عمر گفت : حذيفه را ملاقات نموده ام و به او گفته ام چگونه صبح كردى و او گفته صبح نمودم در حالى كه حق را خودش ندارم .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: راست گفته ، از مرگ خوشش نمى آيد با اين كه آن حق است .
عمر: او گفته فتنه را دوست مى دارم .
على عليه السلام : راست گفته ، مال و فرزندان را دوست مى دارد و خداوند فرموده : انما اموالكم و اولادكم فتنه ؛ (238) جز اين نيست مالها و فرزندانتان براى شما فتنه و سبب آزمايشند .
عمر: مى گويد بر ناديده گواهى مى دهم .
امير المؤ منين عليه السلام : راست گفته ، بر يگانگى خداوند، مرگ ، زنده شدن ، بهشت ، دوزخ ، صراط گواهى مى دهد و هيچ كدام از آنها را نديده است .
عمر: مى گويد: غير مخلوق را حفظ مى كند.
امير المؤ منين عليه السلام راست گفته ، كتاب خدا را حفظ مى كند و آن غير مخلوق است (239).
عمر: مى گويد: واصلى على غير وضوء.
على عليه السلام راست گفته ، بر پسر عمم رسول خدا صلى الله عليه و آله بدون وضو، صلوات مى فرستد و آن جايز است .
عمر: از همه اينها بالاتر مى گويد من در زمين چيزى دارم كه خدا در آسمان ندارد.
على عليه السلام : راست گفته ، او زن و فرزند دارد و خدا از آن منزه است .
در اين هنگام عمر گفت : اگر على بن ابى طالب عليه السلام نبود نزديك بود عمر هلاك شود (240).
9- چنين كسى از اولياء الله است

فرستاده پادشاه روم از ابوبكر پرسيد؛ چه كسى اميدى به بهشت ندارد و از آتش و خدا نمى ترسد، و ركوع و سجود بجا نمى آورد، و مردار و خون مى خورد و فتنه را دوست مى دارد، و با حق دشمن است و بر ناديده گواهى مى دهد؟ ابوبكر به او پاسخ نداد و عمر به او گفت : بر كفرت افزوده شد.
اميرالمومنين عليه السلام باخبر گرديد، پس فرمود: چنين كسى از اولياء الله است ؛ زيرا تنها اميدش به خداست نه بهشت او، و از خدا مى ترسد نه از آتش او و از ظلم خدا نمى ترسد بلكه از عدالتش ، و در نماز ميت ركوع و سجود بجا نمى آورد و ماهى و ملخ مى خورد با اينكه آنها مرده اند، كبد مى خورد و آن خون است . و بر بهشت و دوزخ گواهى مى دهد با اين كه آنها را نديده است (241)
مؤ لّف :
در سوالات طاووس يمانى از امام محمد باقر عليه السلام آمده : چه وقت بود كه يك سوم مردم هلاك شدند؟
امام عليه السلام به او فرمود: اشتباه كردى خواستى بگويى يك چهارم مردم ، و آن روزى بود كه قابيل هابيل را كشت .
پرسيد، كدام يك از هابيل و قابيل پدر آدميان است ؟
فرمود: هيچ كدام ، بلكه پدر آنان شيث بن آدم است .
پرسيد؛ كدام گواهى حق بود كه گويندگانش در آن دروغگو بودند؟
فرمود: گواهى منافقين كه به پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفتند: نشهد انك لرسول الله ؛ گواهى مى دهيم كه تو فرستاده خدا هستى .
پرسيد: كدام فرستاده خدا بود كه نه از جن بود و نه از انس ؟
فرمود: كلاغ كه خداوند فرموده :فبعث الله غرابا يبحث فى الارض ؛ خداوند كلاغى را برانگيخت كه زمين را به چنگال خود گود نمايد.
پرسيد؛ بر چه كسى دروغ بستند كه نه از پرى بود و نه آدمى ؟
فرمود: بر گرگ كه برادران يوسف بر او دروغ بستند.
پرسيد؛ چه چيز است كه اندك آن حلال و زياد آن حرام مى باشد؟
فرمود: نهر طالوت : ان الله مبتليكم بنهر فمن شرب منه فليس منى و من لم يطمعه فانه منى الا من اغترف غرفه بيده (242)
پرسيد: كدام روزه است كه از خوردن و آشاميدن منع نمى كند؟
فرمود: روزه مريم (243)
10- يونس در شكم ماهى

هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام خطبه شقشقيه را مى خواند مردى نامه اى به دست آن حضرت داد كه در آن سوالاتى نوشته شده بود، امام عليه السلام سخن خود را ناتمام گذاشته و به سوالات او پاسخ داد، و از جمله اين پرسش بود؛ كدام جاندار بود كه از شكم جاندار ديگر بيرون آمد و بين آنها نسبى نبود؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: يونس بن متى بود كه از شكم ماهى خارج شد (244)
11- عصاى موسى

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند؛ آن چيست كه زنده اش آشاميد و مرده اش خورد.
فرمود: عصاى موسى بود، آشاميد موقعى كه شاخه اى بر درخت بود و خورد اژدها و مارهاى ساحران را زمانى كه عصايى بود در دست موسى عليه السلام (245)
12- پرنده عيسى

و نيز از آن حضرت عليه السلام پرسيدند: كدام پرنده بود كه نه جوجه اى داشت و نه فرعى و نه اصلى ؟
فرمود: پرنده عيسى بود كه خداوند در قرآن مى فرمايد: واذ تخلق من الطين كهيئه الطير باذنى فتنفخ فيها فتكون طيرا باذنى (246) و زمانى كه مى ساختى اى عيسى از گل مانند مرغى به دستور من ، پس در آن مى دميدى و مرغى زنده مى شد به فرمان من .
13- ستمگران !

روزى در زمان خلافت عثمان حذيفه به حضرت امير عليه السلام گفت : يا على ! پس از گذشت ساليانى ديشب معنا و مفهوم گفتار شما را كه در حره به من گفتيد: چگونه خواهى بود اى حذيفه ! زمانى كه چند عين بر يك عين ستم كنند در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله ميان ما نباشد فهميدم ، كه ديدم عتيق (ابوبكر) و پس از او عمر كه اول نامشان عين است در تصدى خلافت بر شما پيشى گرفتند.
امام عليه السلام به وى فرمود: فراموش كردى عبدالرحمن بن عوف را كه سهمى بزرگ در خلافت عثمان داشت و در روايتى آمده كه فرمود: و بزودى عمر و بن عاص با معاويه فرزند زن جگرخوار بر آنان اضافه خواهد شد كه اينها عين هايى هستند كه در ظلم و ستم بر من دست به دست هم دادند (247)
آرى ، و از پاسخهاى آن حضرت عليه السلام در اين زمينه ، علم مسائل لغزى و معمايى پديد آمده است .
فصل سيزدهم : پاسخ مسائل دشوار

1- عجيب تر از همه

هنگامى كه عقبه بن ابى عقبه از دنيا رفت ، حضرت امير عليه السلام با گروهى از ياران خود كه عمر نيز در آن جمع بود بر جنازه عقبه حاضر شدند، از آن ميان على عليه السلام به مردى كه در آنجا حاضر بود فرمود: با مردن عقبه زنت بر تو حرام گرديد. عمر گفت : يا على ! تمام قضاياى تو عجيب است ولى اين از همه عجيب تر، انسانى مى ميرد و همسر شخص ديگرى بر شوهرش حرام مى شود؟!
حضرت فرمود: بله ، اين مرد غلام عقبه است و زن او آزاد است و آن زن امروز از عقبه ارث مى برد و در نتيجه قسمتى از شوهر خود را مالك مى شود، و زن بر غلام خود حرام مى باشد تا اين كه او را آزاد نموده و مرد او را عقد نمايد.
در اين موقع عمر به آن حضرت عليه السلام عرضه داشت : براى مثل چنين قضايايى كه در آنها اختلاف مى كنيم بايد از شما بپرسيم (248)
مؤ لّف :
نظير اين قضيه روايتى است كه صدوق (ره ) در مقنع آورده : كه على بن عقبه از امام صادق عليه السلام پرسيد از غلامى كه چهار نفر آزاد را يكى پس از ديگرى كشته امام عليه السلام فرمود: او به اولياى مقتول چهارم اختصاص ‍ دارد، مى خواهند او را مى كشند و يا به بردگى مى گيرند؛ زيرا هنگامى كه نفر اول را به قتل رسانده اولياى او وى را مستحق شده اند و چون نفر دوم را كشته اولياى دوم او را از اولياى اول مستحق گرديده اند و چون نفر سوم را كشته اولياى او وى را از اولياى دوم مستحق گرديده اند و چون نفر چهارم را كشته به اولياى چهارم تعلق يافته است كه اگر بخواهند او را مى كشند و يا استرقاق مى كنند (249)
2- زنى كه در شب ازدواج براى شوهر پسر زاييد!

مردى از ابوبكر پرسيد؛ مردى با دوشيزه اى ازدواج نموده و همان شب زن پسر زاييده ، و مرد شبانه وفات كرده و ميراثش ‍ را پسر و مادر پسر مالك شده اند، مى توانى بگويى واقع قضيه چه بوده است ؟
ابوبكر پاسخش را ندانست . حضرت امير عليه السلام فرمود: اين زن پيش از آن كه با مرد ازدواج كند كنيز او بوده و از وى آبستن شده و مرد او را آزاد نموده و به عقد خود در آورده است ، و زن همان شب فرزندش را زاييده و شوهرش مرده است ، و ميراثش به پسر و مادر پسرمنتقل گشته است (250)
3- ازدواج زن شوهردار!
زن جوانى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : آيا جايز است زن شوهر دارى با اجازه پدر با ديگرى ازدواج كند؟
حضار همه بر او انكار كرده گفتند: هرگز!
على عليه السلام به زن فرمود: شوهرت را حاضر كن .
زن شوهر را آورد اميرالمومنين عليه السلام شوهر را به طلاق زن وادار كرد، مرد بدون چون و چرا زن را طلاق داد.
آن حضرت عليه السلام فرمود: شوهر اين زن عنين است ، شوهر نيز به آن اقرار كرد و زن بدون انقضاى عده با مردى ديگر ازدواج نمود (251)
مؤ لّف :
مقصود امام عليه السلام از تعبير به طلاق ، معناى لغوى آن بوده ، يعنى ، آزاد نمودن ؛ زيرا زن در صورت عنين بودن شوهر عقد را فسخ مى كند و نيازى به طلاق دادن نيست .
4- عبادت عقوبت آور

از حضرت امير عليه السلام سوال گرديد؛ كدام عبارت است كه انجام و ترك آن عقوبت آور است ؟
فرمود: نماز خواندن شخص مست كه بخواند يا نخواند مستحق عقوبت است (252)
5- باطل بودن عبادت از پاك ترين جاها

از حضرت على عليه السلام از پاك ترين جاهاى روى زمين كه نماز خواندن در آن باطل بوده پرسش نمودند؛ فرمود: پشت بام خانه كعبه (253)
مؤ لّف :
زيرا فاقد رعايت استقبال قبله است با اين كه آن از واجبات نماز است . به همين مناسبت نقل مى شود: حضرت امام رضا عليه السلام در لباس اعرابى بطور ناشناس وارد مطاف گرديده در طواف كردن بر هارون سبقت گرفت ، اين رفتار بر هارون گران آمده تصميم گرفت آن حضرت عليه السلام را سرافكنده كند، به همين منظور مسائل مشكلى از آن حضرت عليه السلام سوال نمود و آن حضرت عليه السلام پاسخ كافى به وى دادند آنگاه امام عليه السلام نيز از او يك سوال نمود و آن اين كه : مردى به هنگام نماز صبح به زنى نظر افكند و نگاهش حرام بود، پس به هنگام ظهر بر او حلال گرديد، و در وقت عصر حرام شد، و چون مغرب گرديد حلال شد به گاه عشاء بر او حرام گشت و در وقت صبح حلال گرديد، به هنگام ظهر حرام شد و چون عصر گرديد حلال ، در وقت مغرب حرام ، و در موقع عشاء حلال گشت !
هارون گفت : به خدا سوگند اى برادر عرب ! مرا در دريايى ژرف افكندى كه جز خودت كسى مرا از آن خلاصى نخواهد بخشيد.
آن حضرت عليه السلام فرمود: آن مرد هنگام صبح به كنيز ديگرى نظر افكند كه بر او حرام بود، پس به هنگام ظهر آن را خريد بر او حلال شد، هنگام عصر او را آزاد نمود حرام شد هنگام مغرب با او ازدواج نمود حلال گشت ، و در وقت عشاء او را طلاق داد حرام گرديد، هنگام صبح به او رجوع نمود حلال شد، و در وقت ظهر با او مظاهره نمود بر او حرام گرديد، هنگام عصر بنده اى (به عنوان كفاره ) آزاد نمود حلال گشت ، و در وقت مغرب مرد مرتد گرديده زن بر او حرام شد و در هنگام عشاء توبه نموده به اسلام بازگشت زن بر او حلال گرديد(254). آرى ، پاسخهاى آن حضرت عليه السلام به اين گونه مسائل پيچيده و دشوار سبب شد كه مردم اين علم را از آن بزرگوار ياد بگيرند، چنانچه از علماى خاصه شيخ مفيد (ره ) و ابن براج و از عامه حريرى در اين باره كتاب تاليف نموده اند.
و از جمله مسائل مشكلى كه شيخ مفيد (ره ) آورده يكى اين است كه : مردى غلامانى را بدون خريدارى و يا بخشش و يا صدقه و غنيمت جنگ و ميراث مالك گشته است .
پاسخ اين كه : مادر اين شخص پس از مرگ شوهر مسلمانش ‍ كه پدر همين مرد بوده با مردى نصرانى ازدواج كرده و از او فرزندانى به هم رسيده است . پس اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آن زن را بكشند و تمام فرزندان زن را از آن مرد نصرانى ، غلامان همين برادر مسلمانشان قرار داد.
فصل چهاردهم : ابتكار در علوم ادبى

1- صرف و نحو

ابوالاسود دئلى گويد: روزى به محضر حضرت امير عليه السلام شرفياب شده آن حضرت را متفكر يافتم ، پس ‍ گفتم يا اميرالمومنين ! درباره چه فكر مى كنيد؟
حضرت فرمود: در لغت شما خطاها و اشتباهاتى ديده ام مى خواهم در اين باره اصول و قواعدى وضع كنم تا خطاها اصلاح شود. گفتم اگر چنين كنيد ما را زنده نموده و اين لغت در ميان ما خواهد ماند. پس از چند روز نزد آن حضرت رفتم كاغذى پيش روى من گذاشت كه در آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
تمام كلمات يا اسمند، يا فعل ، يا حرف . اسم آن است كه مسمايش را روشن كند، و فعل آن است كه حركت و پديده مسمى را، و حرف داراى معنايى است كه نه اسم است و نه فعل . آنگاه به من فرمود: در اين باره تتبع كن و آنچه كه به نظرت آمد بر آنها بيفزا. و بدان كه كلمات از نظر ديگر بر سه نوعند: ظاهر، ضمير، و چيزى كه نه ظاهر است و نه ضمير.
ابوالاسود مى گويد: مطالبى جمع آورى نموده خدمت آن حضرت عليه السلام عرضه داشتم كه از جمله آنها حروف نصب بود (مراد حروف مشبهه بالفعل است ). ان ، ان ، ليت ، لعل ، كان ولى لكن را ذكر نكرده بودم پس به من فرمود: چرا لكن را جزء آنها نياورده اى ؟
گفتم : به نظرم آمد كه جزء آنها نيست ؛ فرمود: چرا از آنهاست ، آن را بنويس .
زجاج نحوى اصل ياد شده را چنين مثال آورده : ظاهر، مانند: رجل زيد، عمرو، و مانند اينها، و ضمير مانند: انا، انت ، و تاء در فعلت ، و ياء متكلم مثل غلامى . و كاف خطاب ، مانند: ثوبك ، و مانند اينها، و اما آنچه كه نه ظاهر است و نه ضمير، مبهمات است مانند: هذا، هذه ، هاتا، تا، (از اسماء اشاره )، و من و ما و الذى و اى (از اسماء موصول )، و كم و متى و اين (از اسماء استفهام )، و مانند اينها(255)
2- لغت

مردى از ابوبكر معناى آيه قرآن وفا كهه وابا را پرسش ‍ نمود. ابوبكر معناى اب را ندانست و گفت : كدام آسمان بر من سايه مى افكند و كدام زمين مرا بر مى دارد و يا چه كنم اگر درباره كتاب خدا چيزى بگويم كه خود به آن باور نداشته باشم ، معناى فاكهه را مى دانم ، ولى اب را خدا بهتر مى داند. اين گفتار او به سمع مبارك اميرالمومنين عليه السلام رسيد آن حضرت فرمود: سبحان الله آيا نمى داند لفظ اب به معناى چراگاه و زمين پرگياه مى باشد، و خداوند در اين آيه شريفه در مقام شمردن نعمتهايى است كه بر مردم و چهارپايانشان ارزانى داشته تا بدان وسيله تغذى نموده مايه حيات و قوام بدنشان باشد (256)
و نيز معناى كلاله را از ابوبكر پرسيدند؛ گفت : نظرم را در اين باره مى گويم اگر صحيح بود از خداست و اگر خطا بود از شيطان و خودم .
اين سخنش به اميرالمومنين عليه السلام رسيده فرمود: چقدر بى نياز است از به كار بردن نظريه احتماليش ، آيا نمى داند كلاله به معناى برادران و خواهران پدر و مادرى و پدرى تنها و مادرى تنها مى باشد؟ كه خداى تعالى فرموده :
يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلاله ان امرو هلك ليس ‍ له ولد و له اخت فلها نصف ما ترك (257)
از تو اى رسول ! درباره برادران و خواهران فتوا خواهند، بگو خداوند شما را درباره كلاله فتوا مى دهد اگر مردى از شما بميرد و از براى او فرزندى نباشد و خواهرى داشته باشد از براى آن خواهر است نصف تركه ميت .
و مراد از خواهر در اين آيه خواهر پدر و مادرى و يا پدرى تنهاست ؛ زيرا فقهاء اتفاق دارند كه در صورتى خواهر نصف تركه را ارث مى برد كه پدر و مادرى و يا پدرى تنها باشد.
و در جاى ديگر مى فرمايد: و ان كان رجل يورث كلاله او امراه وله اخ او اخت فلكل واحد منهما السدس (258)
و اگر مردى يا زنى وارثى بجز برادر و يا خواهرى نداشته باشد هر يك از آنان يك ششم سهم مى برند.
و نيز فقهاى اماميه اتفاق دارند در اين كه تفصيل بين يك ششم در صورت تنهايى و يك سوم در صورت تعدد اختصاص دارد به خواهر و برادر مادرى (259)
بنابراين ، لفظ كلاله در قرآن مجيد بطور صريح در برادر و خواهر پدر و مادرى و پدرى تنها و مادرى و پدرى تنها استعمال شده و به كار بردن راى در موردى است كه نص ‍ شرعى وجود نداشته باشد، و به همين جهت امام عليه السلام فرموده : چقدر از راى خود بى نياز است .
مؤ لّف :
همان گونه كه ابوبكر معناى اب و كلاله را نمى دانسته ، همان گونه نيز معناى بضع به كسر با را نيز نمى دانسته چنانچه در تاريخ طبرى آمده : ميان روميان و اهل فارس در ادنى الارض (حوالى شام يا اطراف جزيره ) در روز اذرعات جنگ در گرفت و در اين نبرد روميان شكست خوردند، اين خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصحاب آن حضرت كه در مكه بودند رسيده بر آنان گران آمد؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله را خوش نمى آمد كه مجوسيان كافر بر روميان كه اهل كتاب بودند پيروز گردند از سويى كفار مكه از آن جريان مسرور شده از روى شماتت به مسلمانان مى گفتند: برادران مجوس ، بر برادران اهل كتاب شما پيروز گشته اند و شما نيز اگر با ما بجنگيد بر شما غلبه خواهيم كرد. پس خداوند اين آيات را نازل كرد: الم غلبت الروم فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون فى بضع سنين .
روميان مغلوب (فارسيان ) شدند در جنگى كه به نزديكترين زمين واقع شد (حوالى شام يا اطراف جزيره ) و آنها پس از مغلوب شدن فعلى بزودى بر فارسيان باز غلبه خواهند كرد، در اند سالى ....
در اين هنگام ابوبكر به جانب كفار بيرون شده به آنان گفت : از آن اتفاق دلشاد نباشيد كه خداوند به رسول ما خبر داده كه البته روم بر فارس پيروز خواهد شد.
ابى بن خلف از مشركين برخاست و به ابوبكر نسبت دروغ داد. ابوبكر به او گفت : تو از من دروغگوترى اى دشمن خدا! اكنون حاضرم با تو شرط بندى كنم ، من ده شتر مى آورم و تو نيز ده شتر پس اگر در مدت سه سال روم بر فارس غلبه كرد ده شتر تو مال من باشد و اگر فارسيان بر روميان غلبه كردند ده شتر من مال تو باشد. (ابى بن خلف ) قبول كرد. و آنگاه ابوبكر به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده قصه خود را بيان داشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: نمى بايست چنين مى گفتى ؛ زيرا معناى بضع از سه سال است تا ده سال ، حال برو مال را زياد كن و بر اجل بيفزا.
ابوبكر بيرون شده ابى را ملاقات نمود.
ابى گفت : انگار پشيمان شده اى ؟
ابوبكر گفت : نه ، فقط مال را مى افزايم و بر مدت اضافه مى كنم . مال را صد شتر قرار ده تا مدت نه سال . ابى پذيرفت . (260)
ابوبكر گفت : نه ، فقط مال را مى افزايم و بر مدت اضافه مى كنم . مال را صد شتر قرار ده تا مدت نه سال . ابى پذيرفت . (260)



3- فصاحت و بلاغت

گذشت در اول فصل يازدهم كه آن حضرت عليه السلام خطبه اى طولانى بدون الف و خطبه اى ديگر بدون نقطه مشتمل بر مواعظ ارزنده و معانى عالى انشاء فرمود: با آن كه حرف الف در تركيب كلمات بيش از ساير حروف به كار رفته و همچنين نقطه كه در تركيب الفاظ و سخن گفتن بسيار ضرورى و لازم است .
و از مطالبى كه بيان گرديد معلوم شد كه آن حضرت عليه السلام مبتكر تمام علوم عربى بوده و علوم ادبى از او سرچشمه گرفته است . و مى گويند؛ كسى كه به گفتن مطالبى بر ديگران پيشى گرفته صاحب امتياز است ، چه رسد به كسى كه علومى را از خود ابداع نموده باشد.

فصل پانزدهم : نكات جغرافيائى

سرزمين بصره

سيد رضى (ره ) در نهج البلاغه آورده : حضرت على عليه السلام در مذمت اهل بصره به آنان فرمود: ارضكم قريبه من الماء بعيده من السماء؛ زمين شما به آب نزديك است و از آسمان دور (261)
ابن ابى الحديد در بيان تفسير جمله اول گفته : زمين بصره به آب دريا بسيار نزديك مى باشد و به همين جهت در اثر طغيان آب فارس دوبار غرق شده ، يك بار در زمان القادر بالله و دفعه ديگر در زمان القائم بامرالله .
چنانچه آن حضرت در ضمن اخبار غيبيه به آن خبر داده است كه مى فرمايد: شهر بصره غرق خواهد شد و مسجدش ‍ مانند سينه كشتى خواهد ماند، پس همان گونه شد كه امام فرموده بود.
و نيز آورده : معناى دورى بصره از آسمان اين است كه به وسيله رصدها و آلات نجومى ديده شده كه دورترين نقاط معموره روى زمين از دائره نصف النهار ابله مى باشد، كه در نواحى بصره واقع است . و سپس مى گويد: بيان اين نكات دقيق از خصائص اميرالمومنين عليه السلام است ؛ زيرا از موضوعاتى خبر داده كه عرب به آن آشنايى نداشته و جز دانشمندان محقق كسى به آن پى نمى برد، و اين از اسرار و غرايب بديعه آن حضرت عليه السلام مى باشد (262)

فصل شانزدهم : پاسخ پرسشهاى رياضى

1- تقسيم عادلانه

دو نفر با هم به سفر مى رفتند، وقت غذا خوردن فرا رسيد، يكى از آنان پنج نان و ديگرى سه نان از سفره خود بيرون آوردند، در اين اثناء مردى از كنارشان عبور كرد، آنان رهگذر را به خوردن غذا دعوت نمودند و هر سه با هم نانها را تمام كردند، رهگذر خواست برود، پس عوض غذايى كه خورده بود هشت درهم به ايشان داد. در موقع تقسيم پول نزاعشان درگرفت .
صاحب سه نان به صاحب پنج نان مى گفت : درهمها را بالمناصفه تقسيم مى كنيم ، صاحب پنج نان مى گفت : اين تقسيم عادلانه نيست ، بلكه من پنج درهم و تو سه درهم مى برى ، به نسبت نانهايى كه گذاشته ايم . ولى طرف نپذيرفت تا اين كه خصومت به نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: برويد و با هم سازش ‍ كنيد و در اين موضوع بى ارزش نزاع و اختلاف مكنيد، گفتند: در هر صورت شما حق را براى ما بيان بفرماييد، پس آن حضرت عليه السلام درهمها را به دست گرفت و هفت درهم به صاحب پنج نان داد و يك درهم به آن كه سه نان داشت و به آنان فرمود: مگر نه اين است كه هر يك از شما دو نان و دو سوم نان (كه هشت ثلث مى شود) خورده ايد گفتند: بله . فرمود: بنابراين نانى كه رهگذر مصرف كرده هفت ثلثش ‍ از صاحب پنج نان و يك ثلثش از صاحب سه نان بوده و روى همين نسبت پولها تقسيم مى شوند (263)

2- تقسيم شترها

سه نفر در تقسيم هفده شتر با هم نزاع مى كردند، اولى مدعى يك دوم و دومى يك سوم و سومى يك نهم آنها بودند و به هر ترتيب كه خواستند شترها را قسمت كنند كه كسرى به عمل نيايد نتوانستند. خصومت به نزد حضرت امير عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: مايل نيستيد من يك شتر از مال خودم بر آنها افزوده و آنها را بين شما تقسيم نمايم ؟ گفتند: بله ، پس يك شتر بر آنها و افزود و مجموعا هيجده شتر شدند و آنگاه يك دوم آنها را كه نه شتر باشد به اولى و يك سوم را كه شش شتر باشد به دومى و يك نهم را كه دو شتر باشد به سومى داد و يك شتر باقيمانده خود را نيز برداشت (264)

3- عدد عجيب

مردى يهودى نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : عددى به من بگو كه بدون كسرى 2/1 و 3/1 و 4/1 و 5/1 و 6/1 و 7/1 و 8/1 و 9/1 و 10/1 داشته باشد على عليه السلام به وى فرمود: اگر بگويم مسلمان مى شوى ؟
گفت : آرى . پس به وى فرمود: اضرب ايام اسبوعك فى سنتك (265)؛ روزهاى هفته ات را در سالت ضرب كن كه حاصل آن مطلوب توست .
و چون يهودى آن را صحيح يافت مسلمان شد. (266)
شيخ بهائى در خلاصه الحساب (267) آورده : اگر عدد ماهها در روزهاى ماه و حاصل آن در روزهاى هفته ضرب شود عددى به دست مى آيد كه بدون كسرى بر همه اعداد ياد شده قابل قسمت است .
و نيز اگر مخرج اعدادى را كه حرف عين در آنها هست كه عبارتند از ربع ، سبع ، تسع و عشر؛ يعنى چهار و هفت و نه و ده در هم ضرب شوند حاصل عددى است كه بر تمام اعداد مذكور تقسيم مى شود (268)

4- تقسيم بيت المال

آن روز كه اميرالمومنين عليه السلام در جنگ جمل بر دشمن خويش پيروز گرديد با گروهى از ياران مهاجر و انصار خود وارد بيت المال بصره شد و در كنار درهمها و دينارها ايستاد و زمانى به آنها خيره شد و آنگاه سكه هاى طلا و نقره را چنين مخاطب ساخت : اى درهمهاى سفيد! و اى دينارهاى زرد! غير مرا مغرور كنيد. و پس از چند لحظه ديگر كه نگاهش را ادامه داد، به همراهان خود فرمود: اينها را بين اصحاب من و كسانى كه با من هستند پانصد تا پانصد تا قسمت كنيد و چون دستور را اجراء كردند كاملا درست بوده ، يك درهم كم نيامد، و تعداد مردان دوازده هزار نفر بود (269). و روشن است كه اين قضيه موقعى جزء اين فصل محسوب مى شود كه مقدار سكه ها كه بالغ بر شش ميليون است بر آن حضرت معلوم باشد، مانند عدد اصحابش ، وگرنه جزء معجزات و اخبار غيبيه آن حضرت به حساب مى آيد. مانند داستانى كه سروى در مناقب (270) آورده : كه آن حضرت در ابتداى خلافتش در مدينه به منبر رفت و به ياران و شيعيان خود فرمود: ميان صفها گردش كنيد و به مردم بگوييد آيا كسى از خلافت من ناراضى است ؟
در اين هنگام فرياد مردم بلند شده همگى به يك صدا گفتند: خدايا! ما از پيامبرت و پسر عمش راضى و خشنود هستيم و فرمانشان را به جان و دل مى پذيريم .
آنگاه امام عليه السلام به عمار فرمود: اى عمار برخيز! و در بيت المال برو و به هر نفر سه دينار بده و براى خودم نيز سه دينار بياور.
عمار با ابوالهيثم و گروهى ديگر از مسلمانان به طرف بيت المال رفته و حضرت نيز از منبر پايين آمد و رهسپار مسجد قبا گرديد و در آنجا به نماز و نيايش و دعا مشغول شد. عمار با همراهانش وارد بيت المال شده و سيصد هزار دينار در آن يافتند و تعداد مردم را نيز صد هزار نفر. (هر نفر سه دينار). در اين هنگام عمار به حاضران رو كرده و گفت : به خدا سوگند آن حضرت نه از تعداد مردم اطلاعى داشته و نه از مقدار دينارها، و اين خود نشانه و آيتى است كه حقانيت او را اثبات نموده بر شما واجب مى كند، مطيع و فرمانبردار او باشيد. از آن ميان طلحه و زبير و عقيل از گرفتن دينارها امتناع ورزيدند (271)

5- تبديل يك هشتم به يك نهم

حضرت امير عليه السلام بر منبر خطبه مى خواند، مردى از آن حضرت عليه السلام پرسيد؛ شخصى وفات كرده و زنى و پدر و مادرى و دو دختر از خود بر جاى نهاده ، سهم زن چقدر مى شود؟
حضرت فرمود: يك هشتم او به يك نهم مبدل گرديد. و اين مساءله به مساءله منبريه شهرت يافت .
(سروى ) در بيان تبديل يك هشتم به يك نهم مى گويد: سهم پدر و مادر، يك سوم است و سهم دو دختر دو سوم و سهم زن يك هشتم . و روشن است كه در اين صورت فرض مساءله از واحد صحيح زيادتر بوده ، بنابراين مخرج از روى 27 تقسيم مى گردد و به ترتيب 3 از 27 براى زن ، و 16 از 27 براى دو دختر و 8 از 27 براى پدر و مادر بطور مساوى (272)

6- مساءله ديناريه

زنى نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام آمده و در حالى كه آن حضرت يك پاى مبارك را در ميان ركاب اسب گذارده بود مساءله خود را چنين شرح داد: برادرم وفات كرده و ششصد دينار از خود برجاى گذاشته است و ورثه او بر من ستم نموده و تنها يك دينار به من داده اند.
امام عليه السلام در پاسخش فرمود: مگر برادرت دو دختر نداشته ؟
زن : بله .
فرمود: سهم آنان دو سوم تركه است كه چهارصد درهم مى شود، يك برادر مادرى هم داشته كه سهم او يك ششم تركه است كه صد دينار مى شود، زنى هم داشته كه سهمش ‍ يك هشتم تركه است كه 75 دينار مى شود، دوازده برادر نيز داشته هر كدام دو دينار، و باقيمانده تركه كه يك دينار است سهم تو مى باشد و آنگاه پاى ديگر را در ركاب گذارده به طرف مقصد حركت كرد، و اين مساءله به مساءله ديناريه شهرت يافت (273)

7- پاسخ تو را مى دانم

اميرالمومنين عليه السلام بر منبر خطبه مى خواند، در خطبه اش مى فرمود: سلونى قبل ان تفقدونى ؛ از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد.
در اين هنگام مردى برخاست و گفت : يا على ! مرا از شماره موهاى سر و ريشم آگاه كن .
على عليه السلام : به خدا سوگند حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله پاسخ اين پرسشت را به من فرموده و اگر اثبات آن دشوار نبود تو را از آن خبر مى دادم ، و براى اين كه بدانى پاسخ اين سوالت را مى دانم از موضوع ديگرى تو را آگاه مى سازم . در خانه تو فرزندى هست كه پسر دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهد كشت (274)

8- مدت خواب اصحاب كهف

مردى يهودى از اميرالمومنين عليه السلام از مقدار خواب اصحاب كهف پرسش نمود. امام عليه السلام بر طبق آيه شريفه قرآن : ولبثوا فى كهفهم ثلاثماه سنين و ازدادوا تسعا؛ (275) و آنها در كهف كوه سيصد سال ، نه سال هم زيادتر درنگ كردند، به او پاسخ داد.
يهودى گفت : ما در كتاب آسمانيمان سيصد سال يافته ايم .
امام عليه السلام فرمود: سال شما شمسى است ، و از ما قمرى است . (276)
مؤ لّف :
گفته شده كه سال شمسى نزد يهودى 365 روز مى باشد بنابراين در سيصد سال شمسى نه سال قمرى اضافه مى شود بدون كم و زياد. و نيز اخبارى در اين باب از عترت طاهرين آن حضرت عليهم السلام وارد شده چنانچه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه آن حضرت درباره مردى كه با ديگرى قرارداد بسته بود چاهى به عمق ده قامت و اجرت ده درهم برايش حفر كند و آن مرد تنها به مقدار يك قامت حفر كرده خواست اجرت خود را بگيرد فرمود: ده درهم به پنجاه و پنج سهم تقسيم مى شود، قامت اول يك سهم ، قامت دوم دو سهم كه به ضميمه اول مى شود سه سهم . قامت سوم سه سهم كه به اضافه اول و دوم مى شود شش سهم و... (277) و فلسفه اين تقسيم اين است كه حفر زمين هر چه پايين تر رود دشوارتر مى گردد و به نسبت دشواريش آن حضرت عليه السلام اجرتش را قسمت كرده است . آرى ، و اساس در علم فرائض و حساب نيز اميرالمومنين عليه السلام بوده و دوست و دشمن اين دانش را از او فراگرفته اند، چنانچه در تاريخ طبرى آمده كه حارث همدانى از جمله شاگردان برجسته و ممتاز آن حضرت در علم فقه و فرائض و حساب بود و شعبى مى گويد: من اين دانش را نزد حارث شاگردى كرده ام .

فصل هفدهم : هيئت و نجوم

1- جو

هنگامى كه حضرت امير عليه السلام خواست به جنگ صفين رود، اين دعا را كه مشتمل بر چگونگى آفرينش آسمان و زمين و حكمت قرار دادن كوههاست انشاء فرمود: اللهم رب السقف المرفوع ، والجو المكفوف ، الذى جعلته مغيضا لليل والنهار....
بار خدايا! اى پروردگار آسمان بلند! و جو محفوظ از انتشار، كه قرار داده اى آن (جو) را محل فرو رفتن شب و روز... (278)
شهرستانى در كتاب الهيئه والاسلام (279) آورده : منظور از جو مكفوف اين است كه جو با آن كه به خودى خود اقتضاى پراكندگى و انتشار دارد از آثار قدرت خداى تواناست كه آن را در جاى معينى نگهدارى نموده است .
و نيز در شرح الذى جعلته مغيضا لليل و النهار مى گويد: كلمه مغيض به معناى جائى است كه آب را مى مكد و آن را به خود جذب مى نمايد، و گويا آن حضرت (بطور استعاره ) شب و روز را به معناى نور و تاريكى قرار داده و چنين فرموده : خدايا تو نور و ظلمت را در جو فرو برده اى و در اثر فرو رفتن نور در جو، شب به وجود آمده ، و در اثر فرو رفتن تاريكى در جو روز پديد آمده است كه آن حضرت چنين فرض نموده كه هوا نور و ظلمت را مكيده و بلع مى نمايد و هم اكنون پس از گذشتن قرنهاى زيادى دانشمندان علم هيئت به وسيله آلات مجهز طيف نما و يا اسپكترسكوپ ديده اند كه جو بر اثر اقتضاء و احتياجش مقدارى از نور را مى مكد و بقيه اش را براى ما بر مى گرداند. و حقا كه اين كشف علمى هزار در از علم و اسرار فيزيكى به روى آنها گشوده است . و ليكن باب مدينه العلم مقصودم على عليه السلام است . بنابر روايات صحيحه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هزار در از علم به او آموخته كه از هر درى هزار در گشوده مى شود، و بسا اين فرمايشات معجزه آسا از آثار و فروع اين درها بوده كه دانشمند محقق از آنها هزار در كشف مى كند، و به خدا سوگند كه كسى كه در سخنان نورانى آن حضرت عليه السلام دقت و تامل نمايد، در صورتى كه بر فنون فلسفه احاطه و تسلط داشته باشد چشمه هايى از حكمت و دانش به روى او مى جوشد، و به صدق گفتار آن كسى كه درباره آن حضرت عليه السلام گفته : كلام على عليه السلام پائين تر از كلام خالق و برتر از كلام مخلوقين است پى مى برد.

2- حركت زمين

و نيز آن حضرت عليه السلام در ضمن خطبه 202 نهج البلاغه در بيان حكمت آفرينش كوهها مى فرمايد: ... فكسنت على حركتها من ان تميد باهلها، او تسيخ بحملها او تزول عن مواضعها...؛ ساكن شد زمين با حركاتى كه دارد از اين كه اهل خود را مضطرب كند، و يا آنان را فرو شود.
در كتاب الهيئه والاسلام آمده : اين دو جمله از خطبه ، دو دليل روشن هستند بر حركت انتقالى زمين ، در صورتى كه لفظ على در فقره اول به معناى مع باشد (280) و معناى او تسيخ بحملها اين است كه وجود كوههاى سنگين بر روى زمين سبب شده تا زمين اهل خود را فرو نبرد.
و در تفسير او تزول عن مواضعها آورده : ظاهر اين كلام اين است كه زمين داراى حركاتى است در مدار خود؛ زيرا زمين بنابر آنچه كه متاخرين قائلند داراى مواضع بى شمارى است كه همه در مدار معين در مقابل بروج دوازده گانه است پس بنابراين ، تفسير على حركتها تمام مى شود با حركت انتقالى ساليانه و اين كه كوهها و ريشه هاى كوهها حافظ هيئت اجزاء زمين هستند و مانع مى شوند از تفرق و اضطراب زمين و برطرف شدنش از مواضع خاصه اى كه در فلك مخصوصش ‍ دارد. دقت كنيد، كه آن حضرت براى زمين مواضعى معرفى نموده و پر واضح است كه بنابر هيئت قديم قائل به مركزيت و سكون زمين بوده اند اين فرمايش حكمت آميز هرگز معناى صادقى نداشت ؛ زيرا چيزى كه ساكن باشد تنها يك موضع دارد نه مواضعى .

3- حركات زمين

و نيز در ضمن خطبه 90 نهج البلاغه مى فرمايد: ... و عدل حركاتها بالراسيات من جلاميدها؛ خداوند حركات زمين را به وسيله كوهها و اجسام سنگين تعديل نمود.
شهرستانى در شرح اين جمله آورده : ظاهر اين كلام اين است كه كوههاى سنگين و سنگهاى سخت سبب شده كه زمين به واسطه عروض حركات گوناگون مضطرب نشود، و نيز در اثر تعارض جاذبه ها و دافعه ها تعادل خود را از دست ندهد و سپس مى گويد: دانشمندان قرن ما حركتهاى زيادى براى زمين قائل شده اند كه مشهورترين آنها پنج حركت است ؛ و فيلكس ورنه فرانسوى ، از دانشمندان يازده حركت براى زمين نقل كرده است ، و من هشت حركت را از آنها انتخاب كرده و مى نگارم :
1- حركت محورى شبانه روزى
2- حركت ساليانه و انتقالى زمين به دور خورشيد
3- حركت اقبالى .
4- حركت نقطه اوج و حضيض كره زمين .
5- حركت تقديم اعتدال پاييزى و بهارى .
6- حركت ارتعاشى قمرى .
7- حركت ارتعاشى شمسى .
8- حركت تبعى (281)

4- مه و خورشيد و فلك

اميرالمومنين عليه السلام در ضمن خطبه اشباح ، در بيان حكمت آفرينش خورشيد و ماه مى فرمايد ((... و جعل شمسها آيه مبصره لنهارها، و قمرها آيه ممحوه من ليلها .
... و خورشيد آسمان را نشانه روشنى بخش روز و ماه را نورى كمرنگ براى (زدودن شدت تيرگى ) شبها قرار داد.
امم صادق عليه السلام به مفضل مى فرمايد: (282) اى مفضل ! بينديش در طلوع و غروب آفتاب براى برپايى دولت روز و شب ، كه اگر طلوع آفتاب نبود تمام كارهاى عالم باطل مى شد مردم نمى توانستند كار و كسب و فعاليتى داشته مايحتاج زندگانى خود را تامين نمايند و جهان سراسر ظلمانى مى شد. و مردم به سبب عدم استفاده از زيبايى و صفاى نور لذتى از زندگانى نمى بردند، و اين بر همه كس روشن است .
حال در منافع غروب خورشيد تامل كن كه اگر آن نبود مردم آرامش و راحتى نداشتند با شدت احتياج بدنهاى آنان به استراحت ، به منظور رفع خستگى بدن و تجديد قوا و برانگيخته شدن جهاز هاضمه براى هضم غذا و تنفيذ غذا به سوى اعضاى بدن . گذشته از اين كه زمين بر اثر دوام تابش ‍ خورشيد داغ شده و موجودات روى آن نيز از حيوان و نبات از بين مى رفتند.
تا اينكه فرمود: بينديش در تابش ماه در شب تار و منافعى كه در بر دارد از جمله كمك به بعض كارها و مشاغل مردم از قبيل كشت زمين و خشت زدن و بريدن چوب و... كه در روز نتوانسته اند انجام دهند، به علت ضيق وقت و يا شدت حرارت آفتاب ، و نيز كمك به راهپيمايان در شب ، و طلوع آن را در بعض شبها قرار داد، و نور آن را كمتر از نور خورشيد تا حكمتى كه براى پيدايش شب گفته شد محفوظ بماند. و در تصرف ماه بخصوص ، در هلالها و محاق آن و زيادتى و نقصان آن ، و نيز گرفتگى آن ، تنبه و توجه دادنى است به قدرت خالق و آفريدگار آن كه اين گونه تصرفات به منظور صلاح كار جهان در او نموده است ، چنان دلالتى كه عبرت گيرندگان عبرت مى گيرند.

5- آموخت نجوم

سيد رضى (ره ) در نهج البلاغه (283) آورده : هنگامى كه حضرت امير عليه السلام عازم بر جنگ با خوارج بود مردى از ياران آن حضرت خدمتش عرضه داشت : اوضاع نجوم و ستارگان دلالت بر نحوست و بدى دارد و بر تو مى ترسم اگر امروز حركت كنى به مقصودت نرسى و بر دشمنت پيروز نگردى .
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: آيا گمان دارى كه تو ساعتهاى نيك و بد را دانا هستى و در نتيجه مردم را به خوبيها و بديها رهنمون مى شوى ؟ كسى كه تو را در اين پندار تصديق كند قرآن را تكذيب نموده و از استعانت به خداى متعال در راه رسيدن به محبوب و دفع مكروه بى نياز مى شود و شايسته است كه عمل كنندگان به قول تو، تو را حمد و ستايش كنند نه پروردگارشان را؛ زيرا اين تو هستى كه آنان را به خوشيها و خوبيها رسانده اى و از صدمه ها و زيانها ايمن گردانده اى . و آنگاه به مردم رو كرده و و فرمود: برحذر باشيد از آموختن نجوم ! مگر به منظور استفاده در راههاى زمين يا دريا؛ زيرا ياد گرفتن آن در غير اين صورت به كهانت دعوت مى كند، دعوت مى كند، و منجم مانند كاهن است ، و كاهن مانند ساحر و ساحر مانند كافر، و كافر در آتش است . و سپس فرمود: اى مردم ! با نام خدا به سوى مقصد حركت كنيد.
مؤ لّف :
آنچه كه از اين گفتار امام و نيز سخنان اهل بيت معصومينش ‍ عليهم السلام استفاده مى شود، اين است كه ستارگان علائمى هستند از بعض حوادث و پديده ها نه آن كه بطور استقلال موثر در وقوع وقايع و پديده ها باشند، و البته مى توان آثار شوم آنها را با صدقه دادن و دعا و تضرع به درگاه خداوند مدبر و مسخر آنها برطرف نمود.
چنانچه ابن اسباط از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: من با مردى ستاره شناس در قطع زمينى شريك بوديم ، اختر شناس تقسيم زمين را به تاخير مى انداخت تا به خيال خودش او در ساعتى نيك خارج شده و مرا در ساعتى بد بيرون برد تا قسمت بهتر نصيب او گردد. سرانجام به گمان خودش در چنين ساعتى خارج شديم و زمين را تقسيم كرديم و اتفاقا قسمت بهتر سهم من شد، منجم حيرت زده دست بر دست مى زد و مى گفت : من تاكنون مانند چنين روزى نديده بودم ؛ زيرا من ستاره شناس هستم و تو را در ساعتى شوم و خودم را در ساعتى نيك بيرون آوردم و حال مى بينم قطعه بهتر نصيب تو شده است !
امام صادق عليه السلام به او فرمود: اينك براى تو حديثى نقل كنم : پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود: هر كس بخواهد خداوند بديهاى روز او را از او بر طرف سازد در اول روز به فقرا صدقه بدهد، و هر كس ‍ بخواهد خداوند بديهاى شب را از او برطرف كند اول شب صدقه بدهد. و من موقعى كه خواستم از خانه خارج شوم صدقه دادم . و بدان كه اين حديث من به مراتب نجوم تو بهتر و سودمندترست (284)
آرى ، و كسى را كه خداوند درباره اش اراده و تقديرى نموده خبر دادن منجم و پيشگيريهاى خودش براى دفع آن خطر از او كمترين فايده و نتيجه اى به حالش نخواهد داشت . و در اين خصوص داستان فرعون و نمرود معروف است ، كه منجمين ويژه فرعون به او خبر دادند كه مولدى در بنى اسرائيل به دنيا خواهد آمد كه تو و تخت و تاجت را نابود خواهد كرد، فرعون به منظور جلوگيرى از اين خطر نوزادان بى گناه را سر بريد، و جنايت را از حد گذراند، ولى كيست و كدام انديشه است كه بتواند از دست تواناى قادر متعال جلوگيرى كند، پس چنان شد كه يگانه دشمن موعود خود را در خانه خويش پرورش ‍ داده و بزرگ نمود: فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوا و حزنا؛ (285) اهل بيت فرعون (آسيه ) موسى را از دريا برگرفت تا در نتيجه دشمن و مايه اندوه آل فرعون شود.
و در اين خصوص تاريخ ، وقايع بسيار زيادى را ثبت كرده كه اگر بخواهيم نقل كنيم به درازا خواهد كشيد، و به قول معروف مثنوى هفتاد من كاغذ شود.

فصل هيجدهم : طب و بهداشت

1- حضرت امير عليه السلام فرمود: به خوردن ماهى مداومت مكنيد؛ زيرا بدن را آب و لاغر مى كند (286)
2- خوردن گردو در گرماى شديد حرارت داخلى را تهييج ، و در بدن ايجاد دمل مى نمايد، و خوردن آن در زمستان كليه ها را گرم و برودت را دفع مى كند (287)
3- هر گاه مسلمان ضعيف شود گوشت و شير بخورد (288)
4- با خوردن بنفشه حرارت تب را بشكنيد (289)
5- نخوردن شام موجب ضعف و خرابى بدن مى شود (290)
6- شير گاو دواست ، و نيز فرمود: پيه هاى گاو دردآور و روغن و شيرش شفابخش است (291)
7- كسى كه در اول صبح 21 دانه كشمش بخورد مريض ‍ نمى شود(292)
8- سيب بخوريد كه معده را دباغى مى كند (293)
9- خوردن گلابى قلب ناتوان را قوى و معده را پاكيزه مى كند (294)
10- سعتر براى معده كرك مى شود مانند كركهاى حوله (295)
11-در گرمابه بر پشت نخوابيد كه آن پيه كليه ها را آب مى كند، و پاهاى خود را با سفال نساييد كه رگ جذام را تحريك مى نمايد (296)
12- قبل از خوردن غذا نمك بخوريد، اگر مردم خواص ‍ نمك را مى دانستند آن را بر ترياق مجرب مقدم مى داشتند (297)
13- طول دادن نشستن به هنگام تخلى بواسير مى آورد (298)
14- غده ها را از گوشت بيرون بياوريد كه خوردن آنها رگ جذام را تحريك مى كند (299)
15- در برابر خورشيد قرار نگيريد كه رنگ بدن را متغير، لباس را پوسيده و بيمارى پنهان را آشكار مى سازد (300)
16- خوردن غذاهاى رنگارنگ و متنوع شكم را بزرگ و اليه ها را سست مى كند (301)
و نيز امام صادق عليه السلام به پيرمردى كه به علت افتادن دندانهاى پيشينش قادر بر اداى حروف بطور صحيح نبود فرمود: بر تو باد به خوردن تريد كه آن سازگار است و بپرهيز از خوردن چربى كه با پيرى نمى سازد (302)
و روايت شده كه آن حضرت عليه السلام درباره اهميت علم طب فرموده :
(( العلم علمان علم الاديان و علم الابدان (303)؛ دانش بر دو گونه است : دانش دين و دانش بدن .

فصل نوزدهم : كيميا و صنعت

1- صنعت

از اميرالمومنين عليه السلام از صنعت پرسيدند؛ فرمود: آن در رديف نبوت است ، و مردم در ظاهر آن سخن مى گويند، و من به خدا سوگند از ظاهر و باطن آن آگاهم ، به خدا سوگند آن چيزى جز آب خشكيده و هواى راكد و آتش گردش كننده و زمين و روان و جارى نيست (304)

2- كيميا

از حضرت امير عليه السلام از وجود كيميا پرسيدند؛ آن حضرت فرمود: كيميا بوده و هست و خواهد بود.
پرسيدند؛ صنعت آن چگونه است ؟
فرمود: از جيوه روان ، و سرب و زاج و آهن زنگ زده و زنگار مس سبز... بعضى گفتند: فهم ما به اين نمى رسد. فرمود: بعض اجزايش را زمين و آب قرار دهيد...
عرضه داشتند: براى ما بيشتر توضيح دهيد. فرمود: همين مقدار بس است ؛ زيرا حكماى پيشين بيش از اين نگفته اند تا مردم آن را بازيچه نگيرند (305)
كلينى (ره ) در كافى (306) از ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه مى گويد: به همراه امام صادق عليه السلام از بازار مسگران مى گذشتيم . من خدمت آن حضرت عليه السلام عرضه داشتم فدايت شوم ! اصل اين مس چيست ؟ فرمود: نقره است كه زمين آن را تباه نموده به صورت مس در آمده است ، و اگر كسى بتواند فساد آن را بگيرد از آن بهره مند مى گردد.
و از ابن خلكان نقل شده : جابربن حيان كتاب بزرگى در حدود هزار صفحه در صنعت كيميا نگاشته كه مشتمل بر پانصد رساله از امام صادق عليه السلام در اين زمينه مى باشد. و نيز جرجى زيدان مى گويد: كه جابر بن حيان از شاگردان امام صادق نخستين كسى بوده كه اساس شيمى جديد را بنا نهاده است .

فصل بيستم : خط و خياطى

1- خط

حضرت امير عليه السلام به منشى خود عبدالله بن ابى رافع فرمود: در دواتت ليقه بگذار زبانه قلمت را طولانى گردان ، بين سطرهايت فاصله بينداز، و حروفت را نزديك به هم بنويس ، زيرا رعايت اين نكات بر زيبايى خط مى افزايد (307)
در مناقب آورده : هنگامى كه زيد كلمه تابوت را نزد على عليه السلام قرائت كرد، آن حضرت به او فرمود: در نوشتن آن را تابوت بنويس ، پس چنين كرد (308)
و نيز آن حضرت عليه السلام به كاتب خود فرمود: روى زمين بنشين ، و قلم را با انگشتانت بگير و چشمانت را در صورتم قرار ده تا اين كه هيچ سخنى نگويم جز اين كه آن را در قلبت بسپارى (309)

2- خياطى

ابى النوار مى گويد: اميرالمومنين عليه السلام در كنار خياطى ايستاده به او فرمود: نخ خياطيت را سخت و محكم كن ، و بخيه را ريز و ظريف و نزديك هم بدوز (310)

فصل بيست و يكم : استنباط حكم از آثار طبيعت

1- تشخيص فرزند

مردى دو كنيز داشت ، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاييدند، يكى پسر و ديگرى دختر، كنيزى كه دختر زاييده بود دخترش را در جاى پسر خوابانيده و پسر را در آغوش گرفت و گفت : پسر فرزند من است ، مادر پسر هم مى گفت : پسر فرزند من است . اين قضيه در عهد خلافت اميرالمومنين عليه السلام اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام عليه السلام دستور داد شير آنها را بسنجند و فرمود: شير هر كدام كه سنگين تر است پسر از اوست (311)
و بعضى از مورخين قضيه ديگرى از آن حضرت شبيه به همين قضيه در زمان خلافت عمر نقل كرده اند، چنانچه در كتاب التشريف بالمنن ... على بن طاووس آمده :
شريح قاضى مى گويد: زمانى كه از سوى عمر قاضى بودم روزى مردى به نزد من آمد و گفت : شخصى دو زن يكى آزاد و ديگرى كنيز نزد من به وديعت گذارده و من در خانه اى از آنان نگهدارى مى كردم ، بامدادان امروز كه به سراغشان رفتم ديدم هر دو، فرزند زاييده اند يكى پسر و ديگرى دختر، هر كدام ، پسر را ادعا مى كنند، اكنون بايد قضاوت كنى .
شريح مى گويد: حكمش را ندانستم ، از اين رو نزد عمر رفته ماجرا را براى او نقل كردم .
عمر گفت : چگونه داورى كرده اى ؟
شريح : هيچ ، اگر مى دانستم كه نزد تو نمى آمدم .
پس عمر اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را گرد آورد، و من به دستور وى داستان را برايشان شرح دادم . عمر پيرامون مساءله با آنان به گفتگو پرداخت . آنها همه حكم مساءله را به من و عمر رد مى كردند.
عمر گفت : من مرجع و پناهگاه اين مشكل را مى شناسم .
حضار: گويا مقصودت على بن ابى طالب است ؟
عمر: آرى .
حضار: به نزد او بفرست بيايد.
عمر: چنين نخواهم كرد او دانشمندى بزرگ است و از طرف هاشم نيز داراى شخصيتى برجسته ، برخيزيد به خانه اش ‍ برويم .
شريح مى گويد: همگى به سوى خانه على عليه السلام حركت كرديم ، پس آن حضرت عليه السلام را ديديم كه در باغستان خود مشغول بيل زدن و كشاورزى بود و اين آيه را با خود زمزمه مى كرد:
ايحسب الانسان ان يترك سدى ؛ آيا انسان مى پندارد كه واگذاشته مى شود مهمل ؟! و پيوسته اشك مى ريخت ، و پس از چند لحظه كه آرام شد عمر با همراهانش از آن حضرت اجازه حضور طلبيدند. على عليه السلام خود به نزد آنان آمد و پيراهنى به تن داشت كه بيخ آستينش دو نيم شده بود، و آنگاه به عمر رو كرده و فرمود: براى چه كارى آمده اى ؟
عمر: مشكلى پيش آمده است .
شريح داستان را بازگو كرد. على عليه السلام به شريح فرمود: چگونه حكم كرده اى ؟
شريح : حكمش را ندانسته ام .
آن حضرت عليه السلام با دست مبارك مقدارى خاك از زمين برداشت و فرمود:
حكم اين مساءله از برداشتن اين خاكها هم آسانتر است . پس ‍ آن دو زن را احضار نموده و ظرفى نيز طلبيد و ظرف را به يكى از آنان داده به وى فرمود: در آن شير بدوش ، و چون مقدارى شير دوشيد حضرت آن را وزن كرد و سپس ظرف را به ديگرى داده و او نيز به همان اندازه شير دوشيد و حضرت آن را وزن كرد و آنگاه به زنى كه شيرش سبكتر بود فرمود: دخترت را بردار! و به ديگرى فرمود: پسرت را بردار! و در اين موقع به عمر رو كرده و فرمود: مگر نمى دانى خداوند زن را از نظر جسمى و فكرى پايين تر از مرد آفريده و ميراثش را نيز كمتر قرار داده و همچنين شيرش را سبكتر از شير پسر؟ عمر گفت : يا على ! خلافت كه حق تو بود خواست به تو برسد ولى قوم تو ابا داشتند.
على (ع ): دم فرو بند، ان يوم الفصل كان ميقاتا؛ بدون ترديد روز جدا شدن مردم از يكديگر (روز قيامت ) وعده گاه است . ابن شهر آشوب قضيه فوق را در ضمن قضاياى آن حضرت در زمان خلافت عمر نقل كرده و پس از آن مى گويد: اطباء اين دستور را ملاك تشخيص پسر و دختر قرار داده اند (312)

2- نشانه بلوغ پسر

حضرت امير عليه السلام فرمود: پسر به حد بلوغ و تلقيح نمى رسد مگر هنگامى كه پستانهايش گرد، و بوى زير بغلش ‍ استشمام گردد (313)
اسكافى در نقض العثمانيه آورده : على بن عبدالله بن عباس از پسرش يازده سال بزرگتر بوده (314). و نيز ابن قتيبه در معارف آورده : عمروبن عاص از پسرش عبدالله دوازده سال بزرگتر بوده است . (315)

3- رشد كودك

على عليه السلام فرمود: نوزاد سالى چهار انگشت به انگشان خودش رشد مى كند (316)

4 حيوان تخم گذار و بچه زا

حضرت امير عليه السلام فرمود: هر حيوانى كه گوشهايش ‍ پنهان باشد تخم گذار است ، و هر حيوانى كه گوشهايش ظاهر باشد بچه زاست (317)

5- آزمايش عنن

مردى مدعى عنن بود، على عليه السلام به او فرمود: روى زمين بول كن آنگاه به قنبر فرمود: ببين اگر بولش زمين را سوراخ كرده ادعايش دروغ است و گرنه راست گفته است (318)

6- نوعى ديگر

زنى مدعى بود شوهرش عنين است ، زن و شوهر از اميرالمومنين عليه السلام داورى خواستند، آن حضرت به قنبر فرمود: دست مرد را بگير و به رودخانه ببر و بنگر اگر پس ‍ از داخل شدن در آب آلتش تغيير نكرد عنين است ، و اگر در آب ، آلتش جمع شده و كوتاه گرديد زن دروغ گفته و شوهر سالم است (319)

7- تكيه بر دست

زنى را نزد عمر آوردند، شوهر زن ، مرد سالمندى بود كه پس ‍ از مواقعه با زن از دنيا رفته بود، و زن باردار شده و پسر زاييده بود. پسران پيرمرد (از زن ديگر) بر زن ادعاى زنا كرده بر آن گواهى دادند (و بدين وسيله مى خواستند پسر زن را از ارث پدر محروم كنند). عمر دستور داد زن را سنگسار كنند، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام از كنار زن عبور مى كرد، چون نگاه زن به آن حضرت افتاد گفت : اى پسر عم رسول خدا (ص ) كاغذى دارم .
على عليه السلام فرمود: ببينم كاغذت را، چون آن را مطالعه كرد به همراهان زن رو كرده و فرمود: اين زن تاريخ ازدواج با شوهر و تاريخ همبستر شدن با او و كيفيت آن را در اين ورقه يادداشت كرده زود باشيد او را برگردانيد.
آنگاه روز ديگر آن حضرت عليه السلام كودكانى همسن و سال آن كودك جمع نموده و كودكان را با پسر زن به بازى مشغول ساخت ، و چون سرگرم بازى شدند به آنان فرمود: بنشينيد! چون نشستند، بر آنان بانگ زد برخيزيد. و در اين هنگام كه پسر زن خواست برخيزد بر دو دست تكيه زد، اميرالمومنين از مشاهده اين حالت پسر را پيش خوانده او را از پدر ارث داد، و بر تمام برادرانش حد افتراء جارى كرد! عمر. حيرت زده گفت : يا على چه كردى ؟ حضرت فرمود: از تكيه پسر بر دستها، ضعف پيرمرد را دريافتم (320)

8- تدبير

زنى كودك شش ماهه اى را در پشت بام تنها گذاشته بود، كودك اندك اندك از پشت بام خارج شده در انتهاى ناودان قرار گرفت مادر كودك از ديدن اين صحنه سخت در اضطراب و تشويش شده هر تدبيرى كرد كه فرزند را نجات دهد نتوانست ، نردبان آوردند ولى آن هم نتيجه اى نداشت ؛ زيرا ناودان طولانى بود و با ديوار فاصله زيادى داشت . در اين موقع مادر گريه و زارى سر داد و طفل نيز گريه مى كرد.
حضرت امير عليه السلام نزديك آمده لحظه اى به صورت كودك خيره شد و در آن هنگام كودك زمزمه اى كرد كه كسى معناى آن را نفهميد. پس على عليه السلام فرمود: كودكى همسن و سال او را بياوريد، و چون آوردند به دستور آن حضرت كودك را در پيش اطفال با هم حرف مى زدند. پس آن طفل از ناودان خارج شد و به پشت بام برگشت . پس چنان شادمانى و سرورى در مدينه روى داد كه تا آن زمان مانند آن ديده نشده بود (321)

9- مبارزه عقل و جنون

تا دوران هيجده سالگى عقل و جنون در مبارزه هستند، هيجده سال كه تمام شد هر كدام كه بيشتر باشد بر ديگرى غالب مى آيد (322).

10- دستور

به هنگام آميزش كم سخن بگوئيد كه گاه موجب گنگى فرزند مى شود و در آن موقع به درون عورت زن نگاه نكنيد كه سبب كورى فرزند مى گردد (323)

11- غريزه جنسى

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: خداوند شهوت را ده جزء آفريده ، نه قسمت آن را در زنان قرار داده و يك قسمت را در مردان ، و اگر خداوند حيا و عفت آنان را به اندازه شهوتشان قرار نداده بود در نتيجه هر مردى نه زن داشت متعلق به او (324)

12- تاثير آفتاب در بدن

اگر در آفتاب مى نشينيد به خورشيد پشت كنيد؛ زيرا كه آن بيمارى پنهان را آشكار مى كند (325)

13- انتخاب زن شيرده

در انتخاب زنى كه فرزند شما را شير مى دهد خوب دقت كنيد؛ زيرا آن شير سبب پرورش و نشو و نمو فرزندتان مى شود، و اخلاق و روحيات زن شيرده در فرزند اثر مى گذارد (326)

14- زيبايى

با زنانى ازدواج كنيد كه چشمى درشت ، كف دستى بزرگ ، رنگى گندمى و ميانه بلند داشته باشند و اگر رضايت نداشتيد مهر شما به عهده من (327)
و در اين باره نيز كلياتى از عترت طاهرين آن حضرت عليه السلام وارد شده :
1- حسين بن خالد مى گويد: از امام (ابوالحسن ) پرسيدم روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما رسيده كه هر كس شراب نوشد تا چهل روز نمازش قبول نمى شود.
امام عليه السلام فرمود: صحيح است .
عرض كردم : به چه علت چهل روز، نه كم و نه زياد؟
امام فرمود: خداوند آفرينش انسان را اندازه گيرى نموده ، چهل روز به حالت نطفه ، و آنگاه نيز چهل روز، و پس از آن مضغه نيز چهل روز... پس كسى كه شراب نوشد تا چهل روز آن در مشامش او (نرمه سر استخوان كه مى توان آن را جويد) باقى مى ماند به مقدار انتقال حالتهاى جنينى او. و آنگاه فرمود: و اين چنين است تمام غذاها و نوشيدنيهايى كه تناول مى كند (328)
2- از امام كاظم عليه السلام از مشتبه بودن خون حيض و خون بكارت زن سوال شد. فرمود: مقدارى پنبه در فرج فرو مى برد و پس از لحظه اى آهسته آن را بيرون مى آورد، اگر خون ، تنها ظاهر پنبه را آلوده نموده باشد خون بكارت است و اگر در داخل آن نفوذ كرده و آن را خيس نموده باشد خون حيض است (329)
3- از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: هرگاه ندانى ماهى مذكى يا ميته است و ذكات او به اين است كه زنده از آب بيرون آورده شود. او را در آب بينداز، پس اگر روى آب بر پشت قرار گرفت ميته است و اگر بر رو مذكى است .
و نيز اگر قطعه گوشتى ديدى و ندانستى از حيوان مذكى است يا مردار مقدارى از آن را روى آتش بگذار، اگر منقبض و جمع شد مذكى است و اگر فروهشت و سست شد ميته است (330)
4- و نيز فرموده اند: اگر ندانى كه ماهى حلال گوشت است يا حرام گوشت ابتداى دمش را بشكاف ، پس اگر داخل آن به رنگ سبز بود حرام گوشت است و اگر به سرخى زد حلال گوشت است (331)
5- و نيز از امام كاظم عليه السلام نقل شده كه فرمود: هر گاه روزهاى قاعدگى زن از حد معمولش زيادتر شود، سرش را حنا ببندد كه به حال سابقش برمى گردد (332)
6- امام صادق عليه السلام فرمود: كودك در هفت سالگى دندانهايش مى ريزد و در نه سالگى وادار به نماز خواندن مى شود، و در ده سالگى رختخوابشان از هم جدا مى شود، و در چهارده سالگى محتلم مى گردد و تا بيست و دو سالگى قد مى كشد و در بيست و هشت سالگى عقل او به كمال مى رسد مگر تجارب او كه ادامه دارد (333)

فصل بيست و دوم : مخلوقات عجيبه

1- راه تشخيص

در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام كودكى كه داراى دو سر و دو سينه بر يك كمر بود به دنيا آمد، ميراثش را از آن حضرت جويا شدند.
امام عليه السلام فرمود: هنگامى كه خواب است بر او فرياد زنند اگر هر دو سر با هم بيدار شدند يك نفر است و يك ميراث مى برد. و اگر يكى بيدار و ديگرى همچنان خواب ماند دو ميراث مى برد (334)

2- عمر استمداد طلبيد

مردى كه دو سر و دو دهن و دو بينى و دو آلت و دو مقعد و چهار چشم داشت همراه خواهرش نزد عمر آورده شد تا عمر بگويد يك نفر است يا دو نفر، عمر اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را جمع كرد و از آنان كمك خواست ، اصحاب نيز از پاسخ آن عاجز ماندند، عمر با همراهانش به طرف حضرت امير روانه شدند. آن حضرت عليه السلام فرمود: اگر در خواب تمام چشمانش را مى بندد و يا از هر دو بينى خرخر مى كند يك بدن است ، و اگر بعض چشمانش را مى بندد و يا از يك بينى صدا مى كند دو نفر است ، و راه ديگر اثباتش اين است كه غذا بخورد تا معده اش پر شود، اگر از هر دو مخرج بول و غايط با هم دفع مى كند يك بدن است وگرنه دو بدن است (335)

3- نشانه مردى و زنى

فرستاده معاويه از اميرالمومنين عليه السلام سوالاتى كرد و اينك پاسخ يكى از پرسشهايش : (كسى كه معلوم نيست زن است يا مرد)، پس از بلوغ اگر محتلم شود مرد است و اگر حائض گرديده و پستانهايش بزرگ شود زن است و قبل از بلوغ نيز بر روى ديوار بول كند، اگر بولش به ديوار رسيد مرد است و اگر به عقب برگشت زن است (336)

4- دو كودك به هم چسبيده

در زمان خلافت عمر دو كودك به هم چسبيده متولد گرديد، يكى زنده و ديگرى مرده ، عمر گفت : آنان را با آهن از يكديگر جدا سازند، اميرالمومنين عليه السلام دستور داد مرده را دفن كنند، و در همان حال زنده را شير دهند، و چون چنين كردند پس از چند روز بدون آسيبى زنده از مرده جدا شد (337)

فصل بيست و سوم : قرعه

1- يك فرزند و سه پدر!

سه نفر با كنيزى (338) در يك طهر همبستر شدند، كنيز فرزند زاييد. هر كدام از آن سه نفر فرزند را از خود مى دانست ، نزاع به نزد حضرت امير عليه السلام بردند، آن حضرت مشكل را با قرعه حل نمود. و كودك را به مردى كه قرعه به نامش در آمده بود تسليم كرد و به وى فرمود: به هر كدام از دو نفر ديگر يك سوم ديه بپردازد.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله از شنيدن اين قضاوت چنان متبسم نمود كه دندانهاى مباركش نمايان گرديد (339)



- اشتباه آزاد و برده

هنگامى كه حضرت امير عليه السلام در يمن بود، چند نفر در اثر ويران شدن خانه بر روى آنان در زير آوار جان سپردند، اتفاقا دو كودك از آنان يكى آزاد و ديگرى برده جان به سلامت بردند. حضرت امير عليه السلام براى تعيين كودك آزاد قرعه زد و اموال را به او رد نمود، و ديگرى را نيز آزاد كرد (340)

3- تعيين وصيت با قرعه

مردى وصيت كرد پس از مرگش يك سوم بردگانش را آزاد كنند. على عليه السلام در تعيين آنان بين ايشان قرعه زد (341)

4- ترجيح به وسيله قرعه

هرگاه به دو نفر بر صدق ادعاى خود گواه مى آوردند، و گواهان هر دو از نظر عدد و عدالت با هم برابر بودند اميرالمومنين عليه السلام بين آنان قرعه مى زد كه كدام يك سوگند ياد كند و قرعه به نام هر كدام در مى آمد، اگر سوگند ياد مى كرد بر طبق ادعايش حكم مى نمود. و آن حضرت عليه السلام هنگام قرعه زدن اين دعا را مى خواند:
اللهم رب السموات السبع ايهما كان له الحق فاده اليه .
خدايا! اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه ! هركدام كه صاحب حق است حق را به او برسان (342)

فصل بيست و چهارم : اصطلاحات شرعى

1- معناى جزء

مردى به جزئى از مال خود وصيت كرد، پس از مرگش ورثه در معناى جزء اختلاف كردند در اين باره از امير المومنين عليه السلام نظر خواستند، آن حضرت عليه السلام فرمود: يك هفتم اموالش را در مورد وصيت صرف كنند و به آيه شريفه استشهاد نمود: لها سبعه لبواب لكل باب منهم جزء مقسوم ؛ جهنم داراى هفت در است ، براى هر درى گروه معنى از گمراهان . (343)

2- معناى سهم

مردى به سهمى از مال خود وصيت كرد، پس از فوتش ورثه در معناى سهم اختلاف كردنداميرالمومنين عليه السلام فرمود: يك هشتم مالش را بيرون بياورند و اين آيه را تلاوتفرمود: انما الصدقات للفقراء و المساكين . و آنان هشت صنفند براى هركدامشان يك سهم (344) 3- معناى قديم
مردى به آزاد نمودن غلامان قديم خود وصيت كرد، وصى معناى قديم را ندانست ، آن را از حضرت امير عليه السلام پرسش نمود. امام فرمود: هر غلامى كه شش ماه در ملك او بوده بايد آزاد شود، و اين آيه را تلاوت فرمود: والقمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم ؛ براى ماه منزلها مقرر داشتيم (تا در آخر ماه ) چون چوب خوشه خرماى خشكيده برگردد. و آب كش خرما پس از شش ماه از چيدن ميوه اش باريك و خميده مى شود (345)

4- معناى حين

مردى نذر كرده بود حينى روزه بگيرد، حضرت امير عليه السلام فرمود: بايد شش ماه روزه بگيرد به دليل آيه شريفه توتى اكلها كل حين باذن ربها؛ ميوه اش را در هر وقتى به فرمان پروردگارش مى دهد و آن شش ماه است (346)

5- معناى شى ء

مردى به شى ء (چيزى ) از مالش وصيت كرد، معناى شى ء را از امام سجاد عليه السلام پرسيدند، آن حضرت فرمود: شى ء در كتاب على عليه السلام يك ششم است (347)

6- معناى سفله

مردى نزد عمر آمده و گفت : همسرم به من گفته سفله (فرومايه )، من به او گفته اگر سفله باشم تو طلاق هستى . عمر به وى گفت اگر دنباله رو افراد قصه گو و معركه گير هستى ، و به دربار پادشاهان مى روى سفله اى و زنت از تو جداست .
حضرت امير عليه السلام به وى فرمود: اگر از آنچه كه مى گويى و يا در باره ات مى گويند باكت نيست ، سفله مى باشى (348)

7- معناى زمان

مردى نذر كرد زمانى روزه بگيرد، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: زمان پنج ماه است و حين ششماه (349)

8- معناى لا شى ء

از جمله سوالات كتبى پادشاه روم از معاويه يكى معناى لا شى ء بود معاويه پاسخش را ندانست . عمروبن عاص از قضيه با خبر گرديد، به معاويه گفت : اسب خوبى براى فروش ‍ به لشكرگاه على عليه السلام بفرست و به فرستاده بگو اگر قيمت اسب را از تو پرسيدند بگو لا شى ء اميد است بدين وسيله مشكل حل مى شود از اين رو مردى اسبى برداشت و به لشكرگاه على عليه السلام رهسپار گرديد، اتفاقا حضرت امير با قنبر از كنار مرد عبور مى كردند، على عليه السلام به قنبر فرمود: برو اسب را از اين مرد بخر. قنبر نزد مرد رفت و به وى گفت : اسبت را به چند مى فروشى ؟
گفت : به لا شى ء.
على عليه السلام به قنبر فرمود: اسب را از او بگير، مرد گفت : پس لا شى ء را به من بده .
اميرالمومنين عليه السلام او را در بيابان برد و سراب را به وى نشان داد و به او فرمود: اين لا شى ء است .
مرد گفت : از كجا مى گوئى ؟
على عليه السلام : بدليل آيه قرآن يحسبه الظلمان ماءا حتى اذا جاءه لم يجده شيئا ؛ تشنه سراب را آب مى پندارد و چون بدان نزديك شود نمى يابد او را چيزى (350)

9- معناى اكراه و اجبار

حضرت امير عليه السلام فرمود: سوگند بر قطع خويشاوندى و بر ستم نمودن و در صورت اكراه و اجبار اثرى ندارد. فرق اكراه و اجبار را از آن حضرت پرسيدند فرمود: اكراه از طرف پادشاه است و اجبار از زن و فرزند (351)

10- معناى قامت

امام صادق عليه السلام فرمود: در كتاب على عليه السلام قامت يك نزاع و دو قامت دو ذراع است .
مؤ لّف :
يعنى قامتى كه در روايات به عنوان آخر وقت نافله ظهر معين شده ذراع است ، و دو قامتى كه به عنوان آخر وقت نافله عصر آمده و دو ذراع ، و مقصود قامت انسان يا دو قامت انسان نيست . و علت اين اطلاق اين است كه قامت رحل پيغمبر صلى الله عليه و آله يك ذراع بوده است چنانچه شيخ در تهذيب (352) در باب اوقات نماز آن نقل كرده است و در اين باره نيز اخبارى از عترت طاهرين آن حضرت عليه السلام وارد شده است : از جمله در معناى كثير.
چنانچه خطيب در تاريخ بغداد آورده كه متوكل (خليفه عباسى ) بيمار شده بود نذر كرد كه با بهبودى از مرض مال كثيرى در راه خدا انفاق كند و چون شفا يافت و خواست به نذر خود وفا كند معناى مال كثير را نمى دانست ، آن را از فقهاى عامه پرسش نمود، آنان در معنايش اختلاف كردند؛ برخى مى گفتند: ده هزار درهم و بعضى مى گفتند: صد هزار درهم .
متوكل مساءله را از امام هادى عليه السلام سوال كرد، آن حضرت فرمود: مال كثير هشتاد و سه است به دليل آيه قرآن : ولقد نصركم الله فى مواطن كثيره ؛ خداوند شما را در جاهاى بسيارى يارى كرده است و آنها هشتاد و سه مورد بوده اند (353)
و از جمله در معناى قليل چنانچه صدوق (ره ) در معانى الاخبار از امام باقر عليه السلام درباره قول خداى تعالى : و ما آمن معه الا قليل ؛ ايمان نياورد با او (حضرت نوح ) مگر عده قليلى نقل كرده كه فرمود: آنان هشت نفر بوده اند (354)
و نيز امام صادق عليه السلام درباره كسى كه چنين نذر كرده :انا اهدى هذا الطعام فرمود: چيزى بر او نيست ؛ زيرا كلمه هدى اصطلاح خاصى است در مورد قربانى كردن شتر (355).
و در باره كسى كه به عنوان هدى (356) نذر كرده فرمود: بايد شترى را تقليد و اشعار نموده (357)آن را به عرفات برد و در منى نحر نمايد. و كسى كه نذر كرده جزورى (358) قربانى كند، فرمود: هر جا بخواهد آن را نحر مى كند (359).

فصل بيست و پنجم : جنگ و حماسه

هنگامى كه حضرت امير عليه السلام ياران خود را به نبرد با دشمن ترغيب مى نمود اين دستورات را به آنان گوشزد مى كرد:
زره داران را در پيش روى لشكر و جنگجويان بى سلاح را عقب لشكر قرار دهيد دندانهايتان را بر هم بفشاريد؛ زيرا كه آن سبب مى شود شمشيرها كمتر به سرتان كارگر شود؛ به هنگام پرتاب نيزه پيچ و خم بخوريد كه در اصابه نيزه به دشمن موثر است ؛ نگاهتان را پايين بيندازيد كه دل را قوى و قلب را آرامتر مى كند؛ سر و صدا و هياهو نكنيد؛ زيرا متانت و وقار بيش از هر چيز ترس و هراس را برطرف مى سازد؛ پرچم خود را استوار نگهداشته و اطرافش را خالى نكنيد، و آن را به دست دليران سپاه و كسانى كه خطرها را از شما دور مى كنند بسپاريد (360) آنان هستند كه اطراف پرچم را مى گيرند و از چهار جانب آن را نگهدارى مى كنند، نه از آن عقب مى افتند كه تسليم دشمن شوند، و نه بر آن پيشى مى گيرند كه تنها بماند (361).
و نيز آن حضرت عليه السلام در بعض روزهاى صفين به ياران خود فرمود: ترس از خدا را شعار خود سازيد، و ثبات قدم و آرامش را پيشه كنيد دندانهايتان را بر هم بفشاريد كه شمشيرها را از سرتان دورتر مى كند، زره را با دقت در بركنيد، شمشيرها را در غلاف حركت دهيد، با گوشه چشم غضب آلود به دشمن نظر افكنيد، از هر طرف نيزه بپرانيد، با نوك شمشير زد و خورد كنيد اگر شمشيرتان نمى رسد با پيش رفتن آن را به دشمن برسانيد (362)

فصل بيست و ششم : دفع شبهه

1- اجزاى حرام گوسفند

روزى اميرالمومنين عليه السلام به بازار قصابها گذر نموده آنان را از فروختن هفت چيز از گوسفند نهى كرد:
1- خون .
2- گوشه هاى دل .
3- سپرز.
4- رگ نخاع .
5- غده ها.
6- خصيه ها.
7- آلت نرى .
يكى از قصابها گفت : يا اميرالمومنين ! سپرز و كبد يكى هستند و فرقى بين آنها نيست .
امام عليه السلام به او فرمود: چنين نيست اكنون دو ظرف آب برايم بياور دو ظرف آب ، و كبد و سپرزى براى آن حضرت آوردند، آنگاه فرمود: كبد و سپرز را از وسط بشكافيد و سپس دستور داد آنها را در آب بخيسانند، و چون چنين كردند كبد سفيد شده چيزى از آن كم نگرديد ولى سپرز سفيد نشده و تمامش مبدل به خون گرديده و به صورت پوست و مقدارى رگ درآمد، در اين هنگام آن حضرت عليه السلام به معترض رو كرده و فرمود: اين كه ديدى فرق آنها بود، كبد گوشت است و سپرز خون (363)

2- حيا و عفت زنان

سروى در مناقب آورده : چهل زن نزد عمر رفته از او از شهوت آدمى پرسش نمودند.
عمر گفت : مرد داراى يك جزء و زن داراى نه جزء است .
پرسيدند، پس چگونه است كه مردان از انواع زنان دائم و متعه و كنيز استفاده مى كنند ولى براى زنان جزء يك مرد جايز نيست ؟!
عمر پاسخشان را ندانست ، از اميرالمومنين عليه السلام سوال كرد اميرالمومنين به آنان دستور داد هر كدام ظرفى پر از آب بياورند، و آنگاه فرمود تا همه آبها را در ظرف بزرگى بريزند و سپس به هر يك فرمود: حالا هر كدامتان آبى را كه ريخته ايد بردارد.
گفتند: قابل تميز نيست .
امام عليه السلام نتيجه گرفت كه اگر آن قانون نبود فرق بين اولاد و نسب ممكن نبود و ميراث و نسب باطل مى گشت (364).
مؤ لّف :
خداوند اين موضوع را با زيادى صبر و حيا و عفت زنان جبران نموده چنانچه اين مطلب در روايتى كه اصبغ بن نباته از آن حضرت عليه السلام نقل كرده آمده است (365). و نيز در خبر مسعده آمده كه خداوند به هر زنى صبر و پايدارى ده مرد را اعطا كرده است . (366)

3- اسكات

هنگامى كه حضرت امير عليه السلام بر اهل بصره پيروز گرديد و اسيرانشان را آزاد كرد بعضى از ياران آن حضرت به امام عليه السلام عرضه داشتند: چگونه خونهاى آنان بر ما حلال بود ولى اسيرانشان بر ما حرام ؟ حضرت فرمود: چگونه حلال باشد بر شما زنان و فرزندانى كه در مملكت اسلام و مسلمانان زندگى مى كنند، آنچه را كه دشمن در لشكرگاه خود بر جاى گذاشته براى شما غنيمت است ، ولى آنچه كه در خانه ها پنهان كرده بر شما حلال نيست . و چون بر گفتار خويش اصرار ورزيدند آن حضرت عليه السلام به منظور اسكات آنان به ايشان فرمود: پسر بر عايشه (همسر رسول خدا) قرعه بزنيد، قرعه به نام هر كس در آمد عايشه را به او خواهم داد. آنان به خود آمده توبه و استغفار نموده و از نزد آن حضرت خارج شدند (367)

4- اعور

مردى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : من هم شما را دوست دارم و هم فلان دشمنتان را.
امام عليه السلام به او فرمود: تو الان اعور (يك چشمى ) هستى ، يا تمام كور شو و يا تمام روشن (368)

فصل بيست و هفتم : بيان حكمت

1- موجودات زنده در آب و هوا

حضرت على عليه السلام فرمود: از پشت بام در هوا، و نيز در آب جارى بول نكنيد و هر كس چنين كند و به بلايى گرفتار شود سرزنش نكند مگر خودش را زيرا آب و هوا داراى موجودات زنده هستند! (369).

2- خطاى عمر

عمر خواست حلى و حلل خانه كعبه را تصرف كند. اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: قرآن بر پيامبر نازل شده و اموالى را كه جنبه عمومى دارند چهار قسم قرار داده : 1- ارث . 2- فى . 3- خمس . 4- صدقات و زكوات ، و مصرف هر كدام را نيز معين نموده است . و زيورهاى خانه كعبه هم آن روز وجود داشت و خداوند براى آنها حكمى نفرمود، نه اين كه آنها را نديده و يا فراموش كرده باشد. و اينك تو هم آنها را به حال خود بگذار.
عمر به فرموده اميرالمومنين عمل كرد و به آن حضرت گفت : اگر تو نبودى مفتضح ، و رسوا مى شديم (370).

3- نفع و زيان حجرالاسود

هنگامى كه عمر حجرالاسود را بوسيد به آن خطاب كرد و گفت : مى دانم كه تو سنگى هستى و به كسى نه زيانى مى رسانى و نه نفعى ، و اگر نه اين بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديده ام تو را مى بوسيد هرگز تو را نمى بوسيدم .
اميرالمومنين عليه السلام به عمر فرمود: بلكه اين سنگ هم زيان مى رساند و هم نفع .
عمر گفت : چگونه ؟
آن حضرت فرمود: آنگاه كه خداوند از بنى آدم پيمان گرفت عهدنامه اى برايشان نوشت و همين سنگ آن را در خود فرو برد. پس در روز رستاخيز به وفاى مؤ من و انكار كافر گواهى خواهد داد. و اين معناى دعائى است كه مردم در موقع استلام حجر مى خوانند:
اللهم ايمانا بك ، و تصديقا بكتابك ، و وفاءا بعهدك .
خدايا به تو ايمان مى آورم ، و كتاب تو را تصديق مى كنم ، و به عهد تو وفا مى نمايم (371)

فصل بيست و هشتم : مواردى كه اقامه گواه ممكن نبوده

1- آزمايش كرى

مردى استخوانى به گوش ديگرى زد، مضروب ادعا كرد كه در اثر آن ضربه شنوايى او از بين رفته است . حضرت امير عليه السلام فرمود: تا يك سال از او مراقبت نموده و احيانا او را غافلگير كنند، پس اگر شنوايى او بر آنان ثابت گرديد و يا دو مرد عادل بر آن گواهى دادند ديه اى طلب ندارد و گرنه او را بر عدم شنوايى سوگند داده ديه گوشش را به او مى پردازند.
كسانى گفتند: يا اميرالمومنين ! اگر پس از گذشت يك سال شنوايى او ثابت گرديد حكمش چيست ؟
حضرت فرمود: اثرى ندارد چه بسا خداوند شنواييش را بعد از يك سال مجددا به او مرحمت نموده باشد (372).
و در ادامه خبر حضرت رضا عليه السلام از اميرالمومنين - عليه السلام - چنين آمده كه اگر مورد ادعا، از دست دادن تمام شنوايى باشد... صبر مى كنند تا به خواب سنگينى فرو رفته بر او فرياد مى كشند (373).

2- آزمايش بينايى و بويايى و گويايى

از اميرالمومنين عليه السلام از مردى كه ديگرى بر سرش ‍ كوفته بود و مضروب ادعا مى كرد بينايى و بويايى و گويايى خود را از دست داده پرسش نمودند.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر راست مى گويد سه ديه طلب دارد.
پرسيدند، چگونه معلوم مى شود؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بوياييش بدين وسيله آزمايش مى شود كه پارچه نيم سوزى زير بينى او مى گيرند، اگر در جاى خود ايستاده و حركت نكرد راست گفته ، و اگر سر را دور كرد و چشمانش اشك آورد دروغ گفته است ؛ و آزمايش بيناييش بدين ترتيب كه چشمانش را در مقابل قرص ‍ خورشيد باز نگه مى دارند، اگر بدون اختيار چشمان را بر هم زد دروغ گفته و گرنه راست گفته است .
و اما گوياييش ؛ سوزنى در زبان او فرو مى برند پس اگر خون سرخ بيرون آمد دروغ گفته ، و اگر خون سياه خارج شد راست گفته است (374).

3- ضعف بينايى

اميرالمومنين عليه السلام بينايى چشم مردى را كه ضربه اى به چشمش خورده و بيناييش كم شده ولى به ساختمان چشم آسيبى نرسيده بود چنين آزمايش نمود: پارچه اى بر چشم سالمش بست ، و آنگاه مردى به دستور آن حضرت تخم مرغى در برابر چشم معيوبش گرفته و اندك اندك از او دور شده تا جايى كه مضروب ادعا كرد كه آن را نمى بيند، پس آن نقطه را نشانه كرد و چشم سالمش را نيز بدانگونه آزمايش ‍ نموده و آنگاه تفاوت دو مسافت را مشخص كرده ، به همان نسبت به او ارش جنايت داد (375).

4- ضعف بينايى هر دو چشم

مردى كه ضربه اى به سرش كوبيده شده بود نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و ادعا كرد كه در اثر آن ضربه بيناييش ‍ ضعيف شده است . آن حضرت وى را در محلى نشانيد و با نشان دادن تخم مرغى ديد چشمش را از چهار جانب آزمايش ‍ نمود و چون بينايى از چهار طرف مساوى بود به وى فرمود: ادعايت راست و پذيرفته است . و آنگاه مردى را در همان سن و سال پيش خواند و در كنار او نشانيد و ابتداء ديد چشمش را از چهار جانب آزمايش كرد و سپس تفاوت دو مسافت را تعيين نموده ، به همان نسبت به مضروب ديه داد (مثلا اگر نصف بيناييش كم شده بود نصف ديه چشم و اگر ثلث ثلث ... ) (376).

5- آزمايش عنن

زنى ادعا مى كرد شوهرش عنين است . مرد انكار مى كرد اميرالمومنين عليه السلام دستور داد زنانى بدون اطلاع شوهر در رحم زن خلوق (نوعى بوى خوش ) داخل كنند، و آنگاه به شوهر فرمود: اگر آلتش به خلوق رسيده عنين نيست (377)

6- نقص زبان

مردى ضربه اى بر زبان ديگرى زد به طورى كه قدرى از زبان مضروب بريده شده نتوانست بعض حروف را ادا كند. نزاع نزد عمر بردند عمر حكمش را ندانست .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: حروف الفباء بيست و هشت تاست و بايد ديد كه مضروب چند حرف را اداء نمى كند، پس به همان نسبت از جانى ارش جنايت مى گيرد (378)

فصل بيست و نهم : سوگند خاص

1- سوگند دادن لال

از اميرالمومنين عليه السلام از كيفيت سوگند دادن شخص ‍ گنگ پرسش نمودند؛ آن حضرت عليه السلام فرمود: سپاس خداى را كه مرا از دنيا نبرد تا اين كه تمام نيازهاى مردم را برايشان برطرف سازم . آنگاه فرمود: برايم قرآنى بياوريد! چون آوردند به مرد گنگ رو كرده و فرمود: اين چيست ؟
مرد گنگ سر به سوى آسمان بلند كرده و فهماند كه آن قرآن است .
سپس امام عليه السلام فرمود: ولى او را حاضر كنيد! برادرش را آوردند، امام آن مرد را در كنار برادر گنگ خود نشانيد و پس از آن فرمود: اى قنبر! برايم قلم و كاغذ بياور، قنبر قلم و كاغذ آورد. پس به برادر گنگ فرمود: به برادرت بگو كه قاضى بين تو خصمت على عليه السلام است ، مرد موضوع را به برادر خود فهماند، در اين موقع آن حضرت عليه السلام دعايى مشتمل بر برائت ذمه گنگ نوشت و آن را با آب شست و به وى فرمود: آب را بياشامد، ولى مرد گنگ از نوشيدن آب امتناع ورزيد، پس امام عليه السلام او را به پرداخت دين ملزم گرداند (379).

2- سوگند دادن ظالم

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر بخواهيد شخص ‍ ستمگرى را سوگند دهيد به او بگوييد از حول و قوه خدا بيزارى جويد كه اگر سوگندش دروغ باشد زود به عقوبت خواهد رسيد، ولى اگر بگويد سوگند به خداى يگانه در عقوبتش تعجيل نخواهد شد؛ زيرا به يگانگى خداوند اعتراف نموده است (380).

فصل سى ام : راه علاج

1- كور كردن با آيينه

غلامى از قبيله قيس با مولاى خود به نزد عثمان رفتند، غلام اظهار داشت كه مولايش با زدن ضربه شديدى چشم او را كور كرده ولى ساختمان چشم سالم است ، مولا به غلام مى گفت : ديه چشمت را به تو مى دهم از قصاص صرفنظر كن . غلام از گرفتن ديه ابا داشت و تنها خواسته اش قصاص بود.
عثمان در حكم قضيه درمانده گرديد، از اين رو آنان را به نزد حضرت امير عليه السلام برد و از آن حضرت تقاضاى داورى كرد. مولا يك ديه كامل به غلام تسليم نمود تا از قصاص ‍ درگذرد. غلام نپذيرفت ، مولا حاضر شد دو ديه بپردازد ولى باز هم غلام امتناع داشت و جز به قصاص راضى نبود. در اين موقع اميرالمومنين عليه السلام به منظور قصاص گرفتن از مولا، آيينه اى طلبيده آن را داغ نمود و آنگاه مقدارى پنبه خواست و آن را خيس كرد و بر اطراف چشم او روى پلكها گذاشت و چشم را در مقابل آفتاب نگهداشت و به وى فرمود: در آيينه نگاه كن و چون قدرى نگاه كرد كور شد، بدون اين كه آسيبى به ساختمان چشمش وارد شود (381).

2- وزن زنجير

غلامى زنجير به پا از كنار دو مرد عبور مى كرد، آن دو نفر در مقدار وزن زنجير با هم شرط بندى كردند، يكى از آنان گفت : اگر وزن زنجير فلان مقدار نباشد همسر من سه طلاقه است ، ديگرى گفت : اگر حدس تو درست باشد زن من سه طلاقه است ، پس هر دو برخاسته و به همراه غلام نزد مولايش رفته به مولاى غلام گفتند: زنجير را باز كن تا آن را وزن نمائيم . مولاى غلام هم گفت : زنم طلاق است اگر بخواهم زنجير را باز كنم ، همگى نزد عمر رفتند و مشكل را نزد او مطرح كرده از او چاره جويى نمودند.
عمر گفت : سوگند مولايش بر دو سوگند ديگر مقدم است . و آنگاه گفت : بيائيد با هم به نزد على بن ابيطالب برويم شايد او براى حل اين مشكل تدبيرى بينديشد، پس به نزد آن حضرت رفته جريان را عرضه داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چقدر پاسخش آسان است و سپس دستور داد ظرف بزرگى آوردند و زنجير را با نخى به پاى غلام بستند و سپس پاى غلام را با زنجير در ميان ظرف گذاشتند بر آن آب ريختند تا اين كه ظرف پر از آب شد، پس از آن فرمود: زنجير را بالا ببريد، زنجير را بالا بردند تا حدى كه از آب بيرون شد و در اين هنگام ، آب قدرى پائين رفت و آنگاه فرمود: پاره آهن در آب بريزند تا به جاى سابقش ‍ برگردد، چون دستور انجام گرفت فرمود: حالا پاره هاى آهن را وزن كنيد، هر چه شد همان وزن زنجير است (382).

3- تدبير

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمد و گفت : مقدارى خرما جلويم بود، ناگهان زنم پيشدستى كرده دانه اى از آنها برداشته در دهن انداخت پس من سوگند ياد كردم كه خرما را چه بخورد و چه بيرون بيندازد طلاق باشد.
امام عليه السلام به وى فرمود: نصفش را بخورد و نصفش را بيندازد، در اين صورت تو از سوگندت خلاصى يافته اى (383).

4- سوگند مشكل

مردى را كه سوگند ياد كرده بود، كه اگر در روز ماه رمضان با همسرش آميزش نكند او سه طلاقه باشد، نزد اميرالمومنين آوردند، حضرت فرمود: او را به سفر ببرد و به سوگندش وفا كند (384).

5- وزن در

گروهى آهنگر دربى آهنى را به وزنى كه صاحبان در براى آن تعيين نمودند معامله نموده در را به طرف مقصد مى بردند، در بين راه كسانى وزن در را از آنان پرسيده و خريداران جريان را گفتند آنان اظهار داشتند وزن در هرگز به اين مقدار نمى باشد.
خريداران برگشته از فروشندگان تقاضاى كم نمودن قيمت در را نمودند، آنان ابا كردند نزاعشان در گرفت ، نزد اميرالمومنين عليه السلام رفتند، آن حضرت به آنان اندازه فرورفتگى قايق را در آب نشانه كنيد، و سپس فرمود: حالا به جاى در خرماى وزن شده قرار دهيد تا به همان اندازه در آب فرو رود، پس فرمود، وزن در به مقدار وزن خرماهاست (385).

6- عيبى در تنفس

مردى كه ضربه اى بر سينه اش وارد شده و مدعى بود كه در اثر آن ضربه عيبى در تنفسش پديد آمده ، شكايت به نزد اميرالمومنين عليه السلام برده از آن حضرت داورى خواست آن حضرت در صدد آزمايش او برآمده فرمود: نفس ‍ زمانى از سوراخ راست بينى و زمانى از سوراخ چپ بينى خارج مى شود و بامداد از موقع طلوع سپيده تا طلوع آفتاب غالبا از سوراخ راست بينى خارج مى گردد پس شماره نفسهاى مدعى را در همان موقع تعيين نمود، و روز ديگر مردى را در همان سن و سال و در همان موقع مورد آزمايش ‍ قرار داد و آنگاه به نسبتى كه نقص وارد شده بود از جانى ارش ‍ جنايت گرفت (386).

فصل سى و يكم : وجه استنباط

1- دارويى از قرآن

مردى نزد حضرت على عليه السلام آمد و از نوعى بيمارى شكايت كرد. آن حضرت به او فرمود: يك درهم از مهر زنت بگير و با آن مقدارى عسل خريدارى نموده و آن را با آب باران بخور؛ بيمار به دستور آن حضرت على عليه السلام عمل كرده شفا يافت .
كسانى راز مطلب را از امام پرسيدند و گفتند: آيا در اين خصوص روايتى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيده ايد؟
حضرت فرمود: نه ، وليكن آن را از آيات قرآن استنباط كردم كه مى فرمايد:
فان طبن لكم عن شى ء فكلوه هنيئا مريئا؛ (387) و اگر آنان مقدارى از مهر خود را به طيب خاطر به شما دادند بخوريد خوش و گوارايتان باد.
و نيز مى فرمايد: يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فيه شفاء للناس ؛ (388) بيرون آيد از شكمهاى آنان نوشابه اى كه رنگهاى آن گوناگون است و درمان است براى مردم .
و همچنين مى فرمايد: و نزلنا من السماء ماءا مباركا؛ از آسمان آبى با بر كت فرود آورديم .
پس به حكم آيه هاى مذكور گوارايى و شفا و بركت در آن دستور جمع شده ، اميدوار گرديدم كه با آن بهبودى حاصل شود (389)

2- استغفار

حضرت امير عليه السلام براى طلب باران به منبر رفت و جز استغفار چيزى از آن حضرت شنيده نشد، بعضى سبب آن را پرسيدند؛ على عليه السلام فرمود: مگر كلام خدا را نشنيده ايد كه مى فرمايد:
فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا، يرسل السماء عليكم مدرارا، و يمددكم باموال و بنين ، و يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا (390) پس بديشان گفتم طلب آمرزش ‍ كنيد از پروردگارتان كه او بسيار آمرزنده است ، مى فرستد بر شما باران پى در پى ، و يارى مى دهد شما را به مالها و پسران ، و قرار مى دهد براى شما بوستانها و جويهاى آب .
آنگاه فرمود: كدام دعاست كه از استغفار برتر و بركتش بيشتر باشد.

3- امان از عذاب خدا

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: روى زمين دو امان از عذاب خدا وجود داشت ، يكى از آن دو از ميان شما رفت ، پس كوشش كنيد در نگهدارى و مواظبت از ديگرى .
امانى كه از دستتان رفت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، امانى كه باقى است استغفار و طلب آمرزش است ؛ زيرا خداوند مى فرمايد:
وما كان الله ليعذبهم و انت فيهم وما كان الله معذبهم وهم يستغفرون (391).
خداوند عذاب نمى كند ايشان را با آن كه تو (اى محمد) در ميان آنان باشى و خداوند عذاب نمى كند ايشان را با آن كه ايشان از گناهان آمرزش جويند (392).

4- اجر و مزد

اميرالمومنين عليه السلام به يكى از يارانش كه به مرضى مبتلا شده بود فرمود: خداوند بيماريت را سبب ريختن گناهانت قرار دهد؛ زيرا مرض اجر و پاداشى ندارد ولى گناهان را مانند برگ درختان مى ريزد، و تنها اجر و مزد در برابر گفتار زبانى و كردار بدنى است . و خداوند هر كه را بخواهد، از بندگان پاك سرشت نيكو كردارش ، به بهشت مى برد (393).

5- زهد

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: تمام زهد در دو جمله از قرآن مجيد قرار گرفته است : لكيلا تاسوا على مافاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم ؛ (394)تا بر آنچه از شما فوت شده غمگين نشويد و به آنچه به شما داده شده دلشاد نگرديد.
و كسى كه بر گذشته تاسف نخورد و بر آينده شادمان نگردد هر دو طرف زهد را دارا گشته است (395).

6- خوف و رجاء

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بر بهترين افراد اين امت از عذاب خدا ايمن مباش ؛ زيرا خداوند مى فرمايد:
فلا يامن مكرالله الا القوم الخاسرون ؛ (396) از مكر و كيفر خدا ايمن نمى باشند مگر مردم زيانكار و بر بدترين افراد اين امت از رحمت و لطف خدا نوميد مشو؛ زيرا خداوند مى فرمايد:
انه لايياس من روح الله الا القوم الكافرون ؛ (397)از رحمت خدا نوميد نمى باشند مگر كافران (398).

فصل سى و دوم : پاسخهاى عاميانه

1- مسافت خاور و باختر

مسافت خاور و باختر را از اميرالمومنين عليه السلام پرسش ‍ نمودند؛ فرمود: مسير يك روز خورشيد (399).

2- حساب

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند؛ چگونه خداوند با تمام خلق با آن همه زيادى كه دارند محاسبه مى كند؟ فرمود: همان گونه كه آنان را با آن همه كثرت روزى مى دهد.
و نيز پرسيدند؛ چگونه خداوند با آنان حساب مى كند و او را نمى بينند؟
فرمود: آن گونه كه آنان را روزى مى دهد و او را نمى بينند (400).

3- رزق

از حضرت على عليه السلام پرسيدند؛ اگر مردى در اتاقى نگهدارى شود روزيش از كجا به او مى رسد؟ فرمود: از جايى كه مرگ به سراغش مى آيد (401).

4- فرق حق و باطل

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: فاصله بين حق و باطل چهار انگشت است . معناى آن را از آن حضرت پرسيدند، امام چهار انگشت دست خود را جمع نموده و ميان گوش و چشم خود قرار داد، و آنگاه فرمود: باطل اين است كه بگويى شنيدم ، و حق اين است كه بگويى ديدم (402).

5- فاصله آسمان و زمين

فاصله آسمان و زمين را از آن حضرت عليه السلام پرسيدند؛ فرمود: به قدر مد بصر، و دعاى ستمديده (403).

6- مزه آب

مزه آب را از آن حضرت عليه السلام پرسيدند؛ فرمود: آب طعم زندگى مى دهد (404).

فصل سى و سوم : قواعد فقهى

1- ماهى بدون پولك

اميرالمومنين عليه السلام در كوفه بر استر رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار شد و به بازار ماهى فروشان تشريف برد و به آنان فرمود: نخوريد و نفروشيد از اقسام ماهى ، آن قسمى را كه پولك ندارد (405).

2- پرنده حرام گوشت

بپرهيزيد از خوردن گوشت پرنده اى كه سنگدان و چينه دان و خار پشت پا ندارد (406).

3- حيوان حرام گوشت

بپرهيزيد از خوردن گوشت حيوان درنده اى كه دندان نيش ‍ دارد و پرنده اى كه داراى چنگال است (407).

4- صيد

پرنده هرگاه قادر بر پرواز گردد صيد است و براى هر كس كه او را بگيرد حلال مى باشد (408).

5- آلت ذبح

ذبح روا نمى باشد مگر به وسيله آهن (409) (وسيله ذبح بايد از جنس آهن باشد).

6- استصحاب

هر كس نسبت به چيزى يقين داشته باشد، پس در آن شك كند بايد طبق تفتيش عمل نمايد، زيرا شك يقين را دفع نمى كند و آن را نمى شكند (410)

7- نيت خير

دو شتر از مردى فرار كرده ، ديگرى آنان را گرفته هر دو را به يك ريسمان ، يكى از آن دو خفته شد و مرد ماجرا نزد امير المومنين عليه السلام مطرح گرديد، آن حضرت گيرنده را ضامن نكرد و فرمود: او جز اصلاح قصدى نداشته است (411)
و در اين باره نيز كلياتى از عترت طاهرين آن حضرت عليه السلام وارد شده ، چنانچه زراره مى گويد: به خدا سوگند من هرگز كسى مانند ابى جعفر امام محمد باقر نديده ام ، زيرا از آن حضرت عليه السلام پرسيدم ، پرندگان حلال گوشت چه نشانه اى دارند؟
فرمود: بخور گوشت پرنده اى را كه به هنگام پرواز بالهايش را حركت مى دهد، و نخور گوشت پرنده اى را كه در آن حال بالهايش رامى گستراند
پرسيدم ، تخم هايى كه در جنگل مى بينم كدام نوعش حلال و كدام نوعش حرام مى باشد؟
فرمود: نخور آن را كه دو طرفش مساوى است و بخور آن را كه دو طرفش بزرگ و كوچك است (412)
و نيز ابن ابى ليلى نقل شده كه مى گويد: دو نفر كه با هم نزاع داشتند به نزد من آمده ، يكى از آنان گفت : اين مرد اين كنيز را به من فروخته و هنگامى كه او را برهنه نمودنم ديدم موى زهار ندارد و گمانم كه در اصل خلقت چنين بوده است .
ابن ابى ليلى به وى گفت : مردم در اين باره چاره جويى مى كنند، تو از چه چيز كراهت دارى ؟!
مرد گت : اگر اين عيب است به نفع من حكم كنى .
ابن ابى ليلى پاسخش را ندانست ، به او گفت : صبر كن مى روم بر مى گردم و پاسخ تو را مى گويم ، كه الان در شكم خود احساس ناراحتى مى كنم ، سپس داخل خانه شد و از در ديگر خارج گرديده به نزد محمد بن مسلم رفت و مساله را به او در مطرح كرد و پرسيد، آيا در اين باره از ابى جعفر امام محمد باقر حديثى در نظر دارى ؟
محمد بن مسلم گفت : در اين خصوص چيزى به خاطر ندارم ، وليكن يك اصل كلى از آن حضرت عليه السلام در نظرم هست كه فرمود: هر چه كه از اصل خلقت زياد يا كم باشد عيب است .
ابن ابى ليلى گفت : كافى است و آنگاه نزد آنان بازگشته ، و حكم به عيب بودن آن نمود (413) و نيز در كافى درباره آيه شريفه ان تبدوا الصدقات فنعما هى ، اگر به مستحقان انفاق صدقات آشكارا كنيد كارى نيكوست .از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: مقصود از آن زكات واجب است
راوى مى گويد: گفتم پس مقصود از: وان تخفوها و توتوها الفقراء و اگر در پنهانى به فقيران آبرومند رسانيد.چيست ؟
فرمود صدقات مستتحب و ائمه عليهم السلام در فرائض ‍ اظهار نمودن را و در نوافل كتمان كردن و پوشيده نگهداشتن را مستحب مى دانسته اند (414)
و از جمله قواعد فقهى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده : لاضرر و الاضرار است ، كه آن بابى است از علم كه هزار باب از آن گشوده مى شود، و داستان آن چنين است كه : سمرة بن جندب درخت خرمايى در باغستانى متعلق به براى رفتن به سوى درخت خرماى خود از منزل انصارى مى گذشت و از او اجازه نمى گرفت انصارى نخست با زبانخوش به او تذكر داد و از او خواست تا موقع عبور از خانه اذن بگيرد سمره براى رفتن به سوى درخت خرماى خود از منزل انصارى مى گذشت و از او اجازه نمى گرفت .انصارى نخست با زبان خوش به او تذكر داد و از او خواست تا موقع عبور از خانه اذن بگيرد سمره سربرتافت ، و چون انصارى اين بديد به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله شكايت برد و جريان را عرضه داشت رسول خدا موضوع شكايت داشتن انصارى را از اين كار خلاف سمره به او پيغام داد و از او خواست تا به هنگام ورود استيذان نمايد، سمره ابا كرد، تا اين كه رسول خدا در مقام قيمت گذارى درخت بر آمده ولى او همچنان امتناع مى ورزيد تا اين كه حاضر شدند چند برابر قيمتش را به او بدهند ولى با هم قبول نكرد، سرانجام رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را با نخلى در بهشت مورد معاوضه قرار داد، سمره نپذيرفت ، در اين موقع رسول خدا صلى الله عليه و آله به انصارى رو كرده و فرمود: برو درخت را بكن و آن را به نزد او بينداز فانه لاضرر ولاضرار، حقا كه ضرر رساندن و زير با ضرر رفتن روا نيست (415)
مؤ لّف :
جاى شگفت نيست اين كه كسى داراى نفسى خبيث و سرشتى ناپاك باشد، آن همه پيشنهادات پيغمبر صلى الله عليه و آله را نپذيرد.
و در تاريخ طبرى در ضمن وقايع سال 50 آمده ، زياد حكم ولايت بصره را به سمره داد و او به كوفه آمد و هشت هزار نفر را كشت .
زياد به او گفت : هيچ نترسيدى يك تن از آنان بى گناه باشد؟!
سمره پاسخ داد: از كشتن افرادى مانند آنان هيچ ترسى ندارم .

فصل سى و چهارم : جنايات حيوانات

1- پيامبر (ص ) در حق على (ع ) دعا كرد

گاو نرى الاغى را كشته بود، اين قضيه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله اتفاق افتاده ، پس هنگامى كه آن بزرگوار در ميان جمعى از اصحاب خود كه ابوبكر و عمر نيز در ميان آنان بودند، نشسته بود طرفين دعوى نزد آن حضرت آمده و نزاع خود را مطرح كردند. در اين موقع پيامبر خدا به ابوبكر رو كرده و فرمود: بين آنان داورى كن !
ابوبكر گفت : ضمانى نيست ؛ زيرا حيوانى حيوان ديگر را كشته است .
پيامبر به عمر فرمود: تو بين آنان قضاوت كن ! عمر گفتار ابوبكر را تكرار كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام رو كرد و فرمود: بين آنان حكم كن !
على عليه السلام فرمود: اگر گاو در استراحتگاه الاغ داخل شده ، صاحبان گاو ضامن الاغ هستند، و در صورت عكس ‍ ضامن نيستند.
در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله دست به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: الحمدالله الذى جعل منى من يقضى بقضاء النبيين .
سپاس خداى را كه قرار داد از خاندانم شخصى را كه به قضاوتهاى پيامبران داورى مى كند (416).

2- در اسلام ضرر نيست

دو نفر نزد عمر آمدند؛ يكى از آنان گفت : گاو اين مرد شكم شترم را پاره كرده ، عمر گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله جنايات بهائم را موجب ضمان ندانسته است .
اميرالمومنين عليه السلام به عمر فرمود: رسول خدا فرموده : لا ضرر ولا ضرار يعنى در اسلام ضرر رسانيدن و تحمل ضرر روا نيست . در اين مورد اگر صاحب گاو گاوش را در راه شتر بسته ضامن شتر است ، و گرنه ضامن نيست ، و چون رسيدگى كردند ديدند صاحب گاو گاوش را از روستا آورده و در راه شتر بسته است ، پس عمر طبق فرموده آن حضرت حكم كرد و بهاى شتر را از صاحب گاو گرفت و به صاحب شتر داد (417).

3- على (ع ) ستمگر نيست

هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله در يمن بود، روزى چند نفر بر آن حضرت وارد شده ، نزاع خود را چنين مطرح كردند: اسب يكى از آنان گريخته و به مردى لگد زده و او را كشته است . صاحب اسب گواه آورد كه اسب ، خود از خانه فرار كرده است .
على عليه السلام حكم به عدم ضمان نمود اولياى مقتول از يمن به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده و گفتند: على در حق ما ظلم نموده و خونبهاى كشته ما را پايمال كرده است .
پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: على ستمگر نيست ، و براى ستم نمودن آفريده نشده است و ولايت و خلافت پس از من از آن اوست ، حكم و سخنش حق ، و منكر ولايتش كافر است (418).

4- ضرر بر كشتزار

اميرالمومنين عليه السلام جنايات و آسيبهاى حيوانات را كه در روز بر كشتزار ديگران وارد مى آوردند موجب ضمان نمى دانست ، و مى فرمود: صاحب زراعت در روز خودش بايد از زراعتش پاسدارى كند، ولى ضررهاى شبانه آنها را موجب ضمان صاحبان آنها مى دانست (419).

5- جنايت سگ

على عليه السلام جنايت روزانه سگ را موجب ضمان صاحب او مى دانست ولى گاز گرفتن او را در شب موجب ضمان نمى دانست (420).

6- ضمانت اهل خانه

اگر با اجازه اهل خانه وارد خانه شدى و سگ خانه تو را گاز گرفت ، آنان ضامن هستند، ولى اگر بدون اجازه وارد شدى ضامن نيستند (421).

7- حيوان سركش

على عليه السلام اولين حمله حيوان سركش را موجب ضمان نمى دانست ، ولى در نوبتهاى بعد صاحبش را ضامن مى كرد (422).

8- تفصيل

اميرالمومنين عليه السلام زيانهايى را كه چارپايان در اثر پايمال كردن با دست و پا وارد مى آوردند موجب ضمان صاحبانشان مى دانست و جناياتى را كه به واسطه لگد انداختن وارد مى آوردند موجب ضمان نمى دانست مگر اين كه كسى حيوان را زده باشد (كه زننده ضامن است ) (423).

9- ضمانت راكب ، و قائد حيوان

اميرالمومنين عليه السلام راكب حيوان را ضامن زيانهاى دست و پاى حيوان مى نمود. ولى قائد را تنها ضامن زيانهاى پاى حيوان مى دانست نه دست او (424).

فصل سى و پنجم : حريم ها

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: فاصله دو چاهى كه براى آب دادن شتر حفر مى شود چهل ذراع ، و دو چاه آبيارى كشتزار شصت ذراع و دو چشمه پانصد ذراع بايد باشد.
و كوچه اى كه مورد نزاع مى باشد، هفت ذراع آن به كوچه اختصاص دارد (425).

فصل سى و ششم : قراردادها

مردى گوسفندى را ذبح كرده با دوستان خود شرط بست كه اگر تمام گوسفند را بخورند مالى بدهكار نباشد ولى اگر چيزى از آن باقى گذاشتند بدهكارى تمام بهاى آن باشند.
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود شرط بندى در مورد خوردن مطلقا باطل است چه كم و چه زياد، و از پرداخت غرامت جلوگيرى نمود (426).
از حضرت رضا عليه السلام نقل شده كه فرمود: كسى كه با زنى ازدواج نمايد و براى پدر زن مالى قرار دهد، اصل عقد صحيح است و آنچه كه براى پدر قرار داده باطل مى باشد (427).

فصل سى و هفتم : تاديبات

1- نوعى داورى

دانش آموزانى نمونه هاى خط خود را خدمت حضرت امير عليه السلام عرضه داشتند تا آن حضرت خوش خطترين آنها را انتخاب كند.
على عليه السلام فرمود: اين هم يك نوع داورى است ، و جور (428) در آن همانند جور در حكم است ، و آنگاه به آنان فرمود: به معلم خود برسانيد، اگر در مقام تاديب ، شما را بيش ‍ از سه ضربه بزند از او قصاص گرفته مى شود (429).

- كودك يتيم

كودك يتيم را مانند فرزند خودت ادب كن و از هر خطايى كه به سبب آن فرزند خود را مى زنى او را بزن (430).

3- تاديب قماربازان

اميرالمومنين عليه السلام از راهى مى گذشت چند نفر را ديد به بازى شطرنج مشغول بودند. امام عليه السلام به آنان فرمود: ما هذه التماثيل التى انتم لها عاكفون ؛ چيستند اين تمثالهائى كه شما بر آنها ايستاده ايد؟
پس آنان را تاديب نموده ، در آفتاب معلق نمود (431).

4- تنبيه

مردى را كه استمناء كرده بود نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند. آن حضرت چنان بر دستش كوفت كه دستش قرمز شده و آنگاه از بيت المال به او زن داد (432).

5- از وظائف امام

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: بر امام واجب است كه دانشمندان فاسق و پزشكان نادان ، و كرايه دهندگان (433) مفلس را حبس نمايد (434).

6- جوان سفيه

جوان سفيه بايد نگهدارى شود تا عاقل گردد. و نيز فرمود: شخص بدهكارى كه قرض خود را ادا نمى كند بايد حبس ‍ شود، و چنانچه افلاس او ثابت گردد او را آزاد مى كنند تا مالى به دست آورده و ديون خود را ادا نمايد. و كسى كه بدهيهاى خود را نمى دهد و طلبكارانش را سر مى دواند بايد زندانى شود، و آنگاه او را وادار مى كنند كه داراييش را به نسبت ديونش بين طلبكارانش تقسيم كند، و اگر امتناع ورزد امام اين كار را مى كند (435).

7- علاج

پسرى بدون اجازه پدر وليده (كنيزى كه از مولايش فرزند دارد) پدر را به مردى فروخت ، كنيز از مشترى پسر زاييد. در اين هنگام مولاى اول با مشترى به مخاصمت برخاست و گفت : اين كنيز وليده من است و پسرم بدون اجازه ام آن را به تو فروخته است ، مشترى انكار مى كرد، خصومت به نزد حضرت امير عليه السلام بردند.
اميرالمومنين عليه السلام به مولاى اول فرمود: كنيز و پسرت را از مشترى بگير. مشترى حضرت را سوگند داد تا برايش چاره اى كند على عليه السلام به او فرمود: جوان فروشنده (پسر مولاى اول ) را نزد خودت نگهدار تا پدرش ‍ معامله را امضا نمايد؛ مشترى جوان را نگهداشت .
مولاى اول به مشترى گفت : فرزندم را رها كن .
مشترى گفت : به خدا سوگند او را به تو نمى دهم مگر اين كه پسرم را به من رد نمايى .
مولاى اول چون اين بديد تنها معامله پسر مشترى را اجازه داد بدون مادر (436).

8- افسانه گو در مسجد

اميرالمومنين عليه السلام در مسجد مردى را ديد افسانه گويى مى كند، آن حضرت با تازيانه بر بدنش بنواخت و او را از مسجد بيرون كرد (437).

9- تازه مسلمان

مردى نصرانى را كه تازه مسلمان شده و با او خوك بريان شده ديده بودند نزد حضرت على عليه السلام آوردند.
آن حضرت عليه السلام به او فرمود: چرا مرتكب چنين خطائى شدى ؟
گفت : بيمار شدم و به خوردن گوشت نيازمند گرديدم .
على عليه السلام : چرا از گوشت بزغاله استفاده نكردى با اينكه داشتى . و آنگاه به او فرمود: اگر گوشت خوك را خورده بودى به تو حد مى زدم . ولى اكنون تو را تاديب مى كنم . پس به قدرى او را زد كه بولش جارى گرديد (438).

10- فريادرس آمد

در كامل جزرى آمده : على عليه السلام از قبيله همدان بيرون شد، در بين راه دو مرد را ديد زد و خورد مى كردند، آنان را از هم جدا نموده و به راه خود ادامه داد، ناگهان صداى استغاثه اى شنيد. اميرالمومنين عليه السلام به جانب او شتافت و مى فرمود: فريادرس آمد. پس دو مرد را ديد كه يكى از آنان از ديگرى شكايت داشته و گفت : يا اميرالمومنين ! پيراهنى به اين مرد فروخته ام به هفت درهم و با او شرط كرده ام كه درهمهاى سالم و بدون عيب به من تحويل دهد و او اين درهمهاى معيوب را به من داده است ، و من از گرفتن آنها امتناع ورزيده از او مطالبه دراهم سالم نمودم ، پس سيلى به صورتم زد.
اميرالمومنين به زننده فرمود: چه مى گويى ؟
گفت : راست مى گويد.
به او فرمود: به شرط خود وفا كن ، و آنگاه به مضروب فرمود: قصاص بگير! مرد گفت : يا عفو كنم ؟
امام عليه السلام فرمود: اختيار آن با خود توست .
و سپس به همراهان خود فرمود: بگيريد او را. پس مردى او را بر دوش گرفت و آن حضرت پانزده تازيانه به او زد و فرمود: اين سزاى هتك حرمت توست نسبت به آن مرد (439).

فصل سى و هشتم : استناد به كتاب و سنت

1- ديه علقه

مردى ضربه اى بر شكم زنى وارد ساخت ، زن بر اثر آن ضربه علقه اى (مقدارى خون بسته ) سقط كرد. حضرت امير فرمود: آن مرد بايد ديه علقه را در چهل دينار به زن بدهد، و اين آيه شريفه را تلاوت نمود: ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طين ... (440).
به تحقيق انسان را از خلاصه گل بيافريديم و سپس آن را در قرارگاهى استوار (رحم ) قرار داديم سپس آن نطفه را پاره خون بسته گردانديم ، پس آن خون بسته را مانند گوشت جويده گردانيديم ، پس آن گوشت را استخوانهاى گردانيديم پس آن استخوانها را گوشت پوشانيديم ، پس آفريديم او را آفرينشى ديگر (او را به صورت انسانى در آورده و در او روح دميديم ). پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است .
و آنگاه فرمود: ديه نطفه بيست دينار، و علقه چهل دينار، و مضغه شصت دينار، و استخوان پيش از تمام شدن خلقتش ‍ هشتاد دينار و جنين كامل قبل از دميدم روح صد دينار، و پس ‍ از دميدن روح هزار دينار مى باشد (441).
و پيش از اين گذشت كه آن حضرت عليه السلام در معناى اب و كلاله به آيات قرآن استدلال نمود، در قبال ابوبكر كه از معناى آنها عاجز ماند. و در قبال عمر نيز آن هنگام كه خواست بر زنى كه بطور اجبار تن به زنا داده بود حد جارى كند، آن حضرت به اين آيه شريفه استدلال نمود: فمن اضطر غير باغ ولا عاد فلا اثم عليه (442). و نگذاشت به او حد بزند. و هنگامى كه عثمان خواست زنى را كه پس از شش ماه فرزند زاييده بود حد بزند، آن حضرت عليه السلام به اين دو آيه شريفه استشهاد نمود: و حمله و فصاله ... (443) والوالدات يرضعن ... (444) و نگذاشت به او حد بزند و گذشت استناد آن حضرت به آيات قرآن در معناى جزء و سهم و حين و قديم .

2- عمل مستحب

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: مستحب است مرد با همسر خود در شب اول ماه رمضان آميزش نمايد؛ زيرا خداى تعالى مى فرمايد: احل لكم ليله الصيام الرفث الى نسائكم ؛ (445) حلال شده است از براى شما در شب ماه رمضان آميزش با همسرانتان (446).

3- بازگشت سه عمل
سيد رضى (ره ) در خصائص آورده : اميرالمومنين عليه السلام فرمود: سه عمل است كه بازگشت آنها به خود انجام دهنده آنها خواهد بود كه در قرآن كريم ذكر شده اند: ستم كردن ، پيمان شكستن ، مكر و تزوير. يا ايها الناس ‍ بغيكم على انفسكم ؛ (447) اى مردم ، سركشى و ستم كردن شما بر خود شماست .
و من نكث فانما ينكث على نفسه ؛ (448) احاطه نمى كند نيرنگ بد، مگر به اهل خودش (449).

4- نعلين زرد

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: نعلين زرد اندوه را كم مى كند؛ زيرا خداوند مى فرمايد: انها بقره صفراء فاقع لونها تسر الناظرين ؛ (450) گاوى است زرد كه نظركنندگان را شاد و مسرور مى گرداند (451).

5- آزمايش الهى

اميرالمومنين عليه السلام بيمار شده بود، گروهى از آن حضرت عبادت نموده عرضه داشتند. چگونه صبح نمودى ؟
فرمود: به بدى و شر.
گفتند: سبحان الله ! آيا كسى همانند شما اين گونه سخن مى گويد؟!
آن حضرت عليه السلام فرمود: خداى تعالى مى فرمايد: و نبلوكم بالشر و الخير فتنه والينا ترجعون ؛ (452) يعنى : و ما شما را به بد و نيك مبتلا كرده بيازمائيم (و به هنگام مرگ ) به سوى ما بازگرديد همانا خير تندرستى و بى نيازى ، و شر بيمارى و فقر است ، به جهت امتحان و آزمايش .

6- عثمان برخاست

چند نفر از اهل حل (453) كبكى را صيد نموده و آن را پخته به عثمان كه در حال احرام بود تقديم نمودند، عثمان گفت : اين صيدى است كه ما خود آن را شكار ننموده ايم بلكه افرادى غير محرم آن را صيد نموده براى ما آورده اند بنابر اين خوردن آن براى ما بدون مانع مى باشد. از آن ميان مردى گفت : على عليه السلام خوردن چنين صيدى را جايز نمى شمرد.
عثمان كسى را به نزد آن حضرت فرستاد. على عليه السلام با قيافه اى خشمگين وارد گرديد، عثمان به آن حضرت گفت : تو زياد با ما مخالفت مى كنى ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: ياد مى كنم خدا را درباره كسانى از شما كه بخاطر دارند مردى پنج تخم شتر مرغ نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد و پيغمبر به وى دوازده نفر از صحابه رسول خدا بر آن گواهى دادند، در اين موقع عثمان برخاست و داخل در خيمه گاه خود گرديد و طعام را براى اهل حل گذاشت (454).

7- سفر حج

فرمود: هرگاه كسى از شما بخواهد حج برود خودش در تهيه مقدمات سفرش اقدام نمايد؛ زيرا خداوند مى فرمايد: ولو ارادوا الخروج لا عدواله عده ؛ (455) اگر آنان اراده خروج داشتند براى آنان ساز و برگى آماده مى كردند (456).

8- آثار گناه

فرمود: بپرهيزيد از ارتكاب گناهان ؛ زيرا هرگونه بلاء و فقرى از گناه برخاسته مى شود، حتى زخم و رنج و مصيبت . و خداوند مى فرمايد: و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير (457). آنچه برسد شما را از آفات ، پس به سبب گناهانى است كه دستهاى شما فراهم آورده و خداوند از بسيارى از گناهان در مى گذرد (458).

9- احكام ناحق شريح

عبدالرحمن بن حجاج مى گويد: حكم بن عتيبه و سلمه بن كهيل بر ابى جعفر عليه السلام (امام محمد باقر) وارد شده از آن حضرت از حكم شاهد با سوگند پرسش نمودند.
امام عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله به وسيله آن حكم نموده و همچنين على عليه السلام نزد شما در كوفه بدان حكم نموده است ، تا اينكه فرمود على عليه السلام در مسجد كوفه نشسته بود ناگهان عبدالله بن قفل تميمى در حالى كه زرهى به همراه داشت بر آن حضرت گذشت . على عليه السلام به عبدالله گفت : اين زره طلحه است كه در روز بصره (جنگ صفين ) از او ربوده شده است .
عبدالله گفت : به نزد شريح قاضى مى رويم ، رفتند، شريح به قضاوت نشست ، اميرالمومنين فرمود: اين زره طلحه است كه در روز بصره از او ربوده شده است .
شريح : در اين باره شاهد بياور!
على عليه السلام امام حسن را آورده بر آن گواهى داد.
شريح : با گواهى يك نفر حكم نمى كنم مگر اين كه ديگرى با او باشد.
حضرت على قنبر را آورد و او بر آن گواهى داد.
شريح : قنبر برده است و شهادتش نافذ نيست .
على عليه السلام خشمگين شده به قنبر فرمود: بگير زره را كه اين مرد (شريح ) سه بار قضاوت به ناحق نمود. در اين موقع شريح تكانى خورده و به آن حضرت عرضه داشت : من پس از اين ، هيچ وقت بين دو نفر قضاوت نخواهم كرد مگر اين كه علت سه بار قضاوت ناحق مرا به من بگوييد. اميرالمومنين به او فرمود: واى بر تو! هنگامى كه طرح دعوا كردم گفتى : گواه بياور با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده مال ربوده شده هر جا كه يافت شود بدون اقامه گواه گرفته مى شود، پس من گفتم : شايد او اين حديث رسول خدا را نشنيده ، آنگاه حسن را آوردم و بر آن گواهى داد، پس ‍ گفتى : او يك شاهد است و من با شهادت يك شاهد حكم نمى كنم ، با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با يك شاهد و سوگند، حكم نموده است . سپس قنبر را آوردم و گواهى داد، پس گفتى : او برده است و من با گواهى برده حكم نمى كنم ، با اين كه گواهى برده اگر عادل باشد پذيرفته است . و آنگاه فرمود: واى بر تو! امام مسلمين بر امور بزرگتر مسلمين مامون و مورد اعتماد است (459).

فصل سى و نهم : استناد به كتب آسمانى

1- نوعى مجازات

روزى حضرت امير عليه السلام در مسجد كوفه نشسته بود، در اين هنگام چند نفر را كه در روز ماه رمضان افطار كرده بودند نزد آن حضرت آوردند.
على عليه السلام از آنان پرسيد: آيا شما در روز ماه رمضان غذا خورده ايد؟
بله .
يهودى هستيد؟
نه .
نصرانى هستيد؟
نه .
پس چه دينى داريد كه مخالف دين اسلام است ؟
مسلمان هستيم .
پس مسافريد؟
نه .
آيا بيمارى داريد كه موجب افطار شما شده و ما از آن اطلاعى نداريم زيرا خداى تعالى مى فرمايد: بل الانسان على نفسه بصيره .
هيچ بيمارى نداريم .
اميرالمومنين عليه السلام تبسم نمود و به آنان فرمود: به يگانگى خداوند و رسالت محمد صلى الله عليه و آله گواهى مى دهيد؟
يگانگى خدا را قبول داريم ولى محمد را نمى شناسيم .
محمد فرستاده خداست .
ما پيامبرى او را قبول نداريم .
اگر بر پيامبرى محمد گواهى ندهيد شما را به قتل خواهم رساند.
هر چه مى خواهى بكن .
در اين موقع اميرالمومنين عليه السلام به مامورين انتظامى دستور داد آنان را به خارج كوفه برده و دو گودال نزديك هم حفر نموده و با روزنه اى آنها را به هم ارتباط دهند، و آنگاه به آن گروه فرمود: شما را به وسيله دود خواهم كشت .
گفتند: هرچه مى خواهى بكن همانا حكم تو تنها در اين دنياست . در اين موقع امام عليه السلام آنان را به آرامى در ميان گودال انداخت و آنگاه دستور داد در گودال ديگر آتش ‍ افروختند و پيوسته بر ايشان بانگ مى زد چه مى گوئيد آيا از عقيده خود برگشته ايد يا نه ؟
مى گفتند: هر چه مى خواهى انجام بده ، تا اين كه به وسيله دود كشته شدند.
اين خبر در گوشه و كنار و در شهرها منتشر گرديد و مردم درباره آن سخن ها مى گفتند. تا اينكه يك روز كه آن حضرت در مسجد تشريف داشت ، مردى يهودى از اهل مدينه كه يهوديان مدينه به بزرگى و دانايى او و پدرانش معتقد بودند با گروهى از بستگانش وارد كوفه شده و مستقيما به طرف مسجد جامع كوفه رهسپار گرديده در بيرون مسجد بار انداختند، و به آن حضرت عليه السلام پيغام دادند كه ما قومى از يهود هستيم كه از حجاز آمده با شما گفتگويى داريم آيا شما به نزد ما مى آييد، يا ما بر شما وارد شويم ؟
اميرالمومنين عليه السلام خود به طرف آنان از مسجد بيرون رفت و مى فرمود: به زودى وارد مسجد خواهند شد (يعنى مسلمان مى شوند). پس به ايشان فرمود: مطلب شما چيست ؟
بزرگشان گفت : اى پسر ابيطالب ! اين چه بدعتى است كه در دين محمد گذارده اى ؟
حضرت فرمود: چه بدعتى ؟
يهودى گفت : شنيده ايم گروهى را كه به يگانگى خداوند اقرار داشته ولى نبوت محمد را منكر بوده اند با دود كشته اى .
اميرالمومنين به وى فرمود: تو را سوگند مى دهم به حق نه آيه اى كه در كوه طور بر موسى عليه السلام نازل گرديده ، و به حق كنائس پنجگانه قدس ... آيا مى دانى كه پس از وفات موسى كسانى را نزد يوشع بن نون آورده كه معترف به يگانگى خداوند بودند ولى نبوت موسى را قبول نداشتند يوشع آنان را به همين ترتيب به قتل رساند؟
يهودى گفت : مى دانم .
در اين هنگام يهودى گفت : گواهى مى دهم كه تو صاحب سر و رازدان موسى هستى . پس يهودى كاغذى از قباى خود بيرون آورد و به دست آن حضرت داد. على عليه السلام كاغذ را باز نموده و آن را نگاه كرد و سپس گريست .
يهودى گفت : چرا گريه مى كنى ؟ اين كاغذ كه به خط سريانى است و تو عرب هستى مگر خط آن را مى دانى ؟
فرمود: آرى ، اسم من در آن نوشته شده .
يهودى گفت : اسمت را به من نشان بده و بگو نام تو به لغت سريانى چيست ؟
آن حضرت اسم خود را به او نشان داد و فرمود: نام من به سريانى اليا مى باشد.
يهودى گفت : گواهى مى دهم كه تو پس از پيغمبر صلى الله عليه و آله اولى هستى به مردم از جهانهايشان . و همگى آنان با آن حضرت بيعت نموده ، وارد مسجد شدند.
على عليه السلام فرمود: سپاس خداى را كه هرگز مرا فراموش نكرده ، و نام مرا در طومار نيكان ، ثبت نموده است .
مؤ لّف :
از اين خبر، دو مطلب استفاده مى شود: يكى عدم جواز دخول اهل كتاب در مساجد، و ديگرى جواز قتل منكر نبوت پيغمبر صلى الله عليه و آله ولو آن كه موحد باشد (460).

2- خبر دادن از كتب اديان ديگر

شيخ مفيد (ره ) در ارشاد آورده : گروهى از علماى يهود نزد ابوبكر آمده تا اين كه آورده و آنگاه به محضر اميرالمومنين عليه السلام شرفياب شدند، آن حضرت به آنان فرمود: آيا نه چنين است كه در بعضى از كتابهايتان آمده كه روزى موسى بن عمران نشسته بود، ناگهان فرشته اى از مشرق به نزد او آمد... تا آخر خبر به تفصيلى كه در خبر 12 از فصل 11 گذشت (461).

فصل چهلم : حكم بر خلاف ديگران

1- گرمابه

حضرت على عليه السلام و عمر داخل در گرمابه شدند، عمر گفت : بدجائى است گرمابه ! رنج و زحمتش زياد، و حيا، و عفتش كم مى باشد.
حضرت امير عليه السلام به او فرمود: بلكه آن خوب جايى است ، چرك و آلودگى بدن را مى زدايد و آتش را به ياد مى آورد (462).

2- لذيذترين گوشت ها

در حضور عمر سخن از گوشت به ميان آمد. عمر گفت : پاكيزه ترين گوشتها گوشت مرغ است .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: مرغ بسان خوك پرندگان است ، پاكيزه ترين گوشتها گوشت جوجه اى است كه به پرواز در آمده يا قريب به آن باشد (463).

3- عثمان مخالفت كرد!

هنگامى كه عمر از دنيا رفت و او را كفن نمودند، حضرت امير عليه السلام براى نماز خواندن بر او محاذى سر او ايستاد و عثمان محاذى پاهايش .
على عليه السلام به عثمان فرمود: اينجا كه من ايستاده ام درست است .
عثمان گفت : بلكه اينجا كه من ايستاده ام ، در اين هنگام عبدالرحمن بن عوف گفت : چقدر زود پس از مرگ عمر اختلاف كرديد، پس به صهيب رو كرده و گفت : خودت بر جنازه عمر نماز بخوان همان گونه كه او تو را به عنوان پيشواى نمازهاى فريضه مسلمين برگزيده بود (464).

4- بخيل از ظالم معذورترست

مردى مى گفت : بخيل از ظالم معذورترست . حضرت امير عليه السلام سخنش را شنيد پس به او فرمود: چنين نيست ؛ زيرا شخص ظالم ، توبه و استغفار مى كند و اموال مردم را به صاحبانشان رد مى نمايد و ذمه اش برى مى شود، ولى بخيل آنگاه كه بخل ورزد نه زكات مى دهد، نه به فقيرى كمك مى كند و نه صله رحم بجا مى آورد، و نه از مهمانى پذيرايى مى نمايد. و حرام است بر بهشت كه بخيل در آن داخل گردد (465).

5- عمل اهل باطل

اصبغ بن نباته مى گويد: هرگاه اميرالمومنين عليه السلام سر از سجده دوم بر مى داشت اندكى مى نشست و آنگاه برمى خاست . عده اى عرضه داشتند: يا اميرالمومنين ! پيش از شما ابوبكر و عمر چنين نمى كردند، بلكه بعد از سجده يكراست بر مى خاستند.
آن حضرت عليه السلام فرمود: اين عمل اهل باطل است ؛ زيرا اين رفتار بر عظمت و توقير نماز مى افزايد (466).

6- قبر هود و يهودا

در صفين نصر آمده : اصبغ بن نباته مى گويد در نخيله قبر بزرگى بود كه يهوديان ، مردگان خود را در اطراف آن به خاك مى سپردند، على عليه السلام پرسيد؛ مردم درباره اين قبر چه مى گويند؟
امام حسن گفت : مى گويند قبر هود پيامبر است ، آنگاه كه قومش از اطاعت او سربرتافتند بدين سرزمين آمده و در اينجا وفات نموده است .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: دروغ مى گويند، حقا كه من نسبت به اين قبر از آنان آگاهترم ، اين قبر يهودا پسر بزرگ يعقوب است ، آنگاه فرمود: آيا در اين نواحى شخص مطلعى پيدا مى شود؟ گفتند: بله .
پيرمرد كهنسالى را به نزد آن حضرت آوردند. امام به او فرمودند: منزل تو كجاست ؟
گفت : در ساحل دريا.
فرمود: فاصله اش با كوه سرخ چقدر است ؟
گفت : به آن نزديك است .
فرمود: قوم تو درباره آن چه مى گويند؟
گفت : مى گويند قبر ساحرى است .
فرمود: خلاف مى گويند، آن قبر هود است و اين قبر يهودا. آنگاه فرمود: در روز قيامت هفتاد هزار نفر از پشت شهر كوفه با چهره هايى تابان همچون مهر و ماه محشور شده بدون حساب داخل در بهشت مى شوند (467).
مولف : در اينجا مناسب است داستان دلالت آن بزرگوار را از قبر دانيال پيغمبر و دو دختر تبع كه براى عمر و ابوبكر بيان فرموده نقل كنيم (اگر چه از موضوع اين فصل خارجند).
در تاريخ اعثم كوفى (468) آمده : هنگامى كه ابوموسى اشعرى شهر شوش را فتح نمود در آنجا اتاقى قفل شده ديد، دستور داد قفل را شكستند، پس در ميان اتاق سنگ بزرگى به شكل قبرى ديد كه در ميان آن جسدى كه باطلا كفن شده بود مشاهده نمود، ابوموسى از بلندى قد آن جسد در شگفت شده از اهل آنجا از هويت آن پرسش نمود؛ گفتند: او مرد درستكارى بوده كه در عراق مى زيسته و عراقيها به وسيله او از خدا طلب باران مى نموده اند، از قضا در سالى ما دچار خشكى و بى بارانى شديدى شده او را از عراقيها درخواست نموديم تا نزد ما بيايد و براى ما طلب باران كند. ولى آنان از فرستادن وى امتناع ورزيدند از ترس اين كه مبادا او را بازنگردانيم و لذا ما پنجاه نفر به عنوان گروگان نزد آنان فرستاديم تا او را بفرستند پس او را فرستادند و براى ما طلب باران نمود و خداوند به وسيله دعاى او براى ما گشايش ‍ نمود، و ما از پنجاه نفر خود صرفنظر كرده او را در همين جا نگهداشتيم تا اين كه نزد ما وفات نمود. ابوموسى جريان را به عمر نوشت ، عمر چگونگى و صحت و سقم اين داستان را از صحابه پرسش نمود، هيچ كس در اين رابطه اطلاعى نداشت بجز اميرالمومنين عليه السلام كه فرمود: اين دانيال است كه از پيامبران الهى بوده و در زمان پادشاهى بخت النصر و شاهانى ديگر مى زيسته ، و شرح زندگانى او را تا زمان مرگش ‍ بيان داشت . و به عمر فرمود: به ابوموسى بنويس جسد را بيرون آورده و در جايى به دور از دسترس اهل شوش دفن نمايد. عمر جريان را به ابوموسى نوشت ابوموسى دستور داد رودخانه را (كه از كنار شهر مى گذشت ) خشك نموده و قبرى در وسط آن حفر و دانيال را در آن دفن كنند و آنگاه آن را با سنگهاى بزرگ ، مستحكم نموده آب را بر روى آن جارى ساخت . و در مناقب از ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: در زمان خلافت ابوبكر قومى مى خواستند مسجدى در ساحل عدن بنا كنند، و آنگاه كه از ساختمان مسجد فارغ مى شدند بنا فرو ريخت ، آنان به نزد ابوبكر آمده قصه خود را بيان داشته و از او چاره جويى نمودند. ابوبكر براى مردم خطبه خواند و آنان را سوگند داد كه اگر كسى در اين باره مطلبى مى داند بگويد. اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: در قسمت راست و چپ آن موضع از سمت قبله زمين را حفر نموده به دو قبر مى رسيد كه بر روى آنها نوشته است : من رضوى هستم و خواهرم حبى كه به خداى عزيز جبار شرك نورزيده ايم . و بدن آنان برهنه است ، پس آنان را غسل داده كفن نموده بر آنان نماز گزارده به خاكشان بسپاريد و سپس ‍ مسجدتان را بنا كنيد كه بر جا خواهد ماند. پس طبق فرموده آن حضرت عليه السلام عمل كرده آن را صادق يافتند.

7- حكم طلاقهاى سابق

عمر درباره زنى كه شوهرش يك بار يا دو بار او را طلاق داده و آنگاه مرد ديگرى با وى ازدواج نموده و او را طلاق داده و يا مرده ، و پس از انقضاى عده اش شوهر اول او را به عقد در آورده ، تعداد طلاقهاى سابقش را به حساب مى آورد (يعنى اگر مثلا در سابق يك بار او را طلاق داده بود، حال مى توانست فقط دو بار او را طلاق دهد نه بيشتر و...).
اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: سبحان الله ! آيا ازدواج با شوهر ديگر (يعنى محلل ) سه دفعه طلاق (شوهر سابق ) را از بين مى برد ولى يك دفعه را از بين نمى برد؟! (469)

فصل چهل و يكم : مدعى بين دو محذور

زنى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : شوهرم با كنيز زنا مى كند.
على عليه السلام به وى فرمود: اگر راست مى گويى شوهرت را سنگسار مى كنيم ، و اگر دروغ مى گويى تو را تازيانه مى زنيم ؛ زيرا به شوهرت تهمت زده اى .
زن گفت : مرا به نزد اهلم بازگردانيد كه درونم از غيظ و غيرت ؛ چون آتش مى جوشد (470).

فصل چهل و دوم : اقرار

1- اقرار ضمنى

مردى غلام خود را نزد حضرت امير عليه السلام برد و گفت : اين غلام من بدون اجازه ام ازدواج كرده است .
حضرت به او فرمود: آنان را از هم جدا كن .
مولا به غلام رو كرده و گفت : اى دشمن خدا زنت را طلاق بده !
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: تو چه گفتى ؟
مولا: گفتم زنت را طلاق بده .
على عليه السلام به غلام رو كرده و به او فرمود: تو الان اختيار دارى ، مى خواهى زنت را طلاق ده و مى خواهى او را بگذار.
مولا گفت : يا اميرالمومنين ! چگونه حقى را كه متعلق به من بود به ديگرى واگذار نمودى ؟
فرمود: درست است ولى آن به اقتضاى اقرار خودت بود؛ زيرا وقتى كه به غلام گفتى زنت را طلاق بده به ازدواج او اقرار كرده اى (471).

2- استنباط از وصيت

مردى ده هزار درهم به شخصى داد و به او وصيت كرد موقعى كه پسرم بزرگ شد آنچه را كه از آنها دوست دارى به او بده . و چون پسر موصى بزرگ شد، وصى نزد حضرت امير عليه السلام رفت و وصيت موصى را بيان داشت و گفت : حالا چقدر بايد به فرزند موصى بدهم ؟
على عليه السلام مايل هستى چقدر به او بدهى ؟
هزار درهم .
حالا نه هزار درهم كه دوست داشته اى براى خودت بگذارى به او بده و هزار درهم براى خودت بگذار (472).
و گذشت در خبر نهم از فصل هشتم اين كه مرد و زنى را نزد عمر آورده ، مرد به زن گفته بود: اى زناكار! و زن به او گفته بود: تو از من زناكارترى ، و عمر خواست به هر دو حد بزند پس ‍ اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: بر مرد، حدى نيست و زن مستحق دو حد است ؛ حد افتراء و حد زنا به علت اقرار او به زنا؛ زيرا وقتى به مرد گفته تو از من زناكارترى ؛ يعنى من هم زناكارم ولى كمتر از تو.

فصل چهل و سوم : حكم از روى لوازم خفى
1- اين حكم خداست

رسول خدا صلى الله عليه و آله از مردى اعرابى ، ماده شترى به چهار صد درهم خريدارى نموده بود، و هنگامى كه اعرابى پول را تحويل گرفت ، فرياد بر آورد: درهمها و شتر، مال من است . اتفاقا ابوبكر از آنجا عبور مى كرد، پيامبر به ابوبكر فرمود: بين من و اعرابى قضاوت كن !
ابوبكر گفت : اعرابى از شما گواه مى خواهد. عمر نيز از آنجا عبور مى كرد و سخنان ابوبكر را در آن باره تكرار نمود. در اين موقع على عليه السلام از دور نمايان گرديد، پيامبر صلى الله عليه و آله به اعرابى فرمود: قبول دارى اين جوان كه مى آيد بين ما قضاوت كند؟
گفت : بلى .
حضرت على آمد، اعرابى ادعاى خود را مطرح كرد.
اميرالمومنين عليه السلام به اعرابى فرمود: شتر را به پيامبر تسليم كن !
اعرابى اعتنا نكرد تا اين كه آن حضرت سه بار گفتار خود را تكرار نمود ولى نتيجه اى نبخشيد، در اين هنگام على عليه السلام اعرابى را با يك ضربه شمشير، دور كرد. پس ‍ اهل حجاز گفتند: كه با آن ضربه ، سر او را پراند و اهل عراق گفتند: عضوى از او را قطع كرد.
و آنگاه على عليه السلام به پيامبر عرضه داشت : يا رسول الله ! ما شما را در وحى تصديق مى كنيم چگونه در چهار صد درهم تصديق ننمائيم ؟! (473).
و در خبرى آمده : كه پيغمبر صلى الله عليه و آله به ابوبكر و عمر رو كرده و به آنان فرمود: اين حكم خداست نه آنچه كه شما به آن حكم كرديد.
مؤ لّف :
گرچه اميرالمومنين عليه السلام از صنايع حيرت آور خدا و نفس پيغمبر است و محال است كه آن دو و ديگران به مقام و منزلت او برسند همچون ثرى و ثريا الا اين كه آنان به قدر ساير صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله هم توجه نداشته اند. و اين خزيمه بن ثابت است كه در نظير چنين قضيه اى براى پيامبر گواهى ناديده داد، و پيامبر به وى فرمود: چگونه گواهى ناديده مى دهى ؟
عرضه داشت : يا رسول الله ! ما شما را در وحى و اخبار آسمانى تصديق مى كنيم ، چگونه ممكن است در خبرهاى زمين تصديق ننمائيم . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله گواهيش را پذيرفت و يك شهادتش را جاى دو شهادت قرار داد و به همين جهت ذوالشهادتين لقب يافت .

2- داستان قدامه

قدامه بن مظعون ، شراب نوشيد، عمر تصميم گرفت بر او حد جارى كند، قدامه به عمر گفت : حد بر من روا نيست . زيرا خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا بر آنان كه ايمان آورده اند و كردار شايسته انجام داده اند، گناهى نيست در آنچه خورده اند، هرگاه بپرهيزند و ايمان بياورند و كارهاى شايسته بكنند.
پس عمر از او صرفنظر كرد. اميرالمومنين عليه السلام اين را شنيد نزد عمر رفت و به وى فرمود: چرا به قدامه حد نزدى ؟
عمر: قدامه اين آيه را برايم خواند و خود را از مصاديق آن دانست .
على عليه السلام : قدامه از مصاديق اين آيه نيست ؛ زيرا كسانى كه ايمان آورده و كردار نيك انجام مى دهند هرگز حرامى را حلال نمى شمرند، اينك قدامه را برگردان و او را از آن گفتارش توبه بده و بر او حد جارى كن . و اگر توبه نكرد او را به قتل برسان ؛ زيرا از اسلام خارج شده است .
عمر به خود آمد و قدامه را طلبيد، و چون قدامه از جريان باخبر شد نزد عمر اظهار ندامت و توبه كرد و عمر از حكم قتلش درگذشت و آنگاه كه خواست به او تازيانه بزند مقدارش را نمى دانست ، باز از آن حضرت راهنمايى خواست .
على عليه السلام به او فرمود: حدش هشتاد تازيانه است ؛ زيرا كسى كه شراب نوشد مست مى شود، و در آن هنگام هذيان مى گويد و به مردم تهمت مى زند و حد تهمت ، هشتاد تازيانه است . پس عمر طبق دستور آن حضرت عمل كرد (474).

3- تفصيلى درباره فدا دادن

اصبغ بن نباته مى گويد: اميرالمومنين عليه السلام درباره ياران خود كه در دست كفار اسير شده بودند حكمى دقيق فرمود، كه هر كدام از آنان را كه زخم در پشت سر داشت از او فدا نمى داد و مى فرمود: او از جنگ فرار كرده است . و هر كدام را كه از پيشرو زخم داشت براى او فدا مى داد و آزادش ‍ مى كرد (475)

4- نشانه جهاد كنندگان

حضرت امير عليه السلام در جنگ جمل و صفين و نهروان در ميان ياران كشته خود به دقت نظر مى كرد و بر كسى كه از پشت سر زخم داشت نماز نمى خواند و مى فرمود: او از جهاد در راه خدا فرار كرده و بر كسى كه از پيشرو زخم داشت نماز بجاى مى آورد و او را به خاك مى سپرد (476).

فصل چهل و چهارم : رازهاى پنهان

1- زن بدكار

ام قيان ، زنى پاكدامن بود، او در زمان خلافت امير مومنان على عليه السلام زندگى مى كرد. روزى مردى از اصحاب حضرت على به نزد ام قيان رفته وى را افسرده خاطر ديد، از او سبب پرسيد؛ وى گفت : كنيزى آزاد شده داشته ام از دنيا رفته او را دفن نموده ام و زمين دوبار او را بيرون انداخته است . پس نزد اميرالمومنين عليه السلام رفته و او را از ماجرا خبر دادم . آن حضرت فرمود: زمين يهودى و نصرانى را در خود نگه مى دارد چگونه آن زن را نمى پذيرد. علتى جز اين ندارد كه بندگان خدا را به عقوبت خداوند يعنى آتش عذاب نموده است . سپس فرمود: اما اگر مقدارى از خاك قبر مسلمانى در قبرش ريخته شود، آرام مى گيرد، و چون چنين كردند قرار گرفت . ام قيان مى گويد: من از حال زن پرسش نمودم معلوم شد كه او زنى بدكاره بوده و فرزندانى كه از راه زنا زاييده در تنور آتش انداخته ، سوزانده است (477).

2- اثر وضعى

غلامى را نزد عمر آوردند، غلام ، مولاى خود را كشته بود، عمر دستور داد او را بكشند. اميرالمومنين عليه السلام از قضيه خبردار گرديده غلام را به حضور طلبيد و به او فرمود: آيا مولايت را كشته اى ؟
غلام : آرى .
اميرالمومنين عليه السلام : چرا؟
غلام : با من عمل خلاف نمود.
على عليه السلام از اولياى مقتول پرسيد؛ آيا كشته خود را به خاك سپرده ايد؟
گفتند: آرى .
فرمود: چه وقت ؟
گفتند: همين الان .
حضرت امير به عمر رو كرده و فرمود: غلام را بازداشت كن و او را عقوبت نده و به اولياى مقتول بگو پس از سه روز ديگر بيايند.
چون پس از سه روزه آمدند، على عليه السلام دست عمر را گرفت و به اتفاق اولياى مقتول به جانب گورستان رهسپار شدند، و چون به قبر آن مرد رسيدند، آن حضرت به اولياى مقتول فرمود: اين قبر كشته شماست ؟ گفتند: آرى .
فرمود: آن را حفر كنيد! آن را حفر كردند تا به لحد رسيدند آنگاه به آنان فرمود: ميت خود را بيرون بياوريد، آنها هر چه نگاه كردند جز كفن ميت چيزى نديدند. جريان را به آن حضرت عرضه داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام دوبار تكبير گفت و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه كسى كه به من خبر داده است ، شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: هر كس از امتم كه كردار قوم لوط را مرتكب شود، پس از مردن سه روز بيشتر در قبر نمى ماند و زمين او را به قوم لوط كه به عذاب الهى هلاك شدند مى رساند، و در روز قيامت با آنان محشور مى گردد (478).

3- تاثير استخوان

جوانى نزد عمر رفت و ميراث پدر را از او طلب كرد و اظهار داشت كه او هنگام فوت پدرش در مدينه كودكى بوده است . عمر بر او فرياد زد و او را دور نمود. جوان از نزد عمر بيرون رفت و از دست او تظلم مى كرد. اتفاقا حضرت امير عليه السلام به جوان رسيد و چون از قضيه آگاه شد به همراهان خود فرمود: جوان را به مسجد جامع بياوريد تا خودم در ماجرايش تحقيق كنم .
جوان را به مسجد بردند. على عليه السلام از او سوالاتى كرد و آنگاه فرمود: چنان درباره شما حكم كنم كه خداوند بزرگ به آن حكم نموده و تنها، برگزيدگان او بدان حكم مى كنند سپس بعضى از اصحاب خود را طلبيده به آنان فرمود: بياييد و بيلى نيز همراه بياوريد، مى خواهيم به طرف قبر پدر اين كودك برويم . چون رفتند، آن حضرت به قبرى اشاره كرد و فرمود: اين قبر را حفر كنيد و ضلعى از اضلاع بدن ميت را برايم بياوريد، و چون آوردند حضرت آن را به دست كودك داد و به وى فرمود: اين استخوان را بو كن . كودك از استخوان بو كشيد، ناگهان خون از دو سوراخ بينى او جارى شد، على عليه السلام به كودك فرمود: تو پسر اين ميت هستى .
عمر گفت : يا على ! با جارى شدن خون ، مال را به او تسليم مى كنى ؟
حضرت فرمود: اين كودك سزاوارترست به اين مال از تو و از ساير مردم و آنگاه به حاضران دستور داد استخوان را بو كنند، و چون بو كشيدند، هيچ گونه تاثيرى در آنها نگذاشت و دوباره كودك از آن بو كشيد و خون زيادى از بينى او خارج شد، پس مال را به كودك تسليم نمود و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه آن كسى كه اين اسرار را به من آموخته است (479).

4- آب فرات

حضرت امير عليه السلام مى فرمود: اگر اهل كوفه اولين غذاى نوزادان خود را آب فرات قرار مى دادند، فرزندانشان از شيعيان ما مى شدند (480).

فصل چهل و پنجم : مثل
1- اتمام حجت على (ع )

هنگامى كه حضرت امير عليه السلام به جنگ جمل مى رفت ، چون به نزديكى بصره رسيد، بصرى ها كليب جرمى را نزد آن حضرت فرستادند تا معلوم كند كه آيا آن حضرت بر حق است يا نه ؟ تا شك و ترديد از آنان برطرف گردد.
اميرالمومنين عليه السلام كليب را از برنامه ها و هدف خود آگاه ساخت و كليب دانست كه آن حضرت بر حق است . در اين موقع على عليه السلام به او فرمود: با من بيعت كن !
كليب گفت : نمى توانم ؛ زيرا من فرستاده قومى هستم و بدون اجازه آنان نمى شود با شما بيعت كنم .
حضرت امير به او فرمود: حالا به من بگو اگر اين گروه تو را در پى آب و گياه مى فرستادند و تو سرزمين مناسبى پيدا مى كردى و به آنان خبر مى دادى و ايشان با تو مخالفت نموده به محل خشكى مى رفتند باز هم از آنان پيروى مى كردى ؟
كليب : هرگز.
على عليه السلام اكنون دستت را براى بيعت به سوى من دراز كن .
كليب مى گويد: به خدا سوگند پس از آن كه حجت را بر من تمام كرد ديگر نتوانستم امتناع ورزم ، پس با آن حضرت بيعت كرد (481).

2- زيان زدن به خود

اميرالمومنين عليه السلام مردى را ديد كه به منظور زيان رساندن به دشمن خود در كارى مى كوشيد كه ابتدا زيانش به خودش مى رسيد. پس به او فرمود: تو مانند كسى هستى كه نيزه به پهلوى خود مى كند تا رديف خود را بكشد (482).
مؤ لّف :
عداوت و دشمنى گاهى به حدى مى رسد كه مصداق فرمايش آن حضرت مى شود مانند عداوت عبدالله بن زبير با مالك اشتر كه در مبارزه جنگ جمل ، آنگاه كه هر دو بر زمين افتاده و مالك بر روى سينه عبدالله نشست ، عبدالله فرياد برآورد: مرا و مالك را بكشيد!
مالك مى گويد: تنها سبب نجات من اين شد كه عبدالله مرا به مالك معرفى مى نمود و من نزد مردم به اشتر معروف بودم و اگر مرا به اشتر معرفى مى نمود حتما مرا مى كشتند، و سپس ‍ مى گويد: به خدا سوگند من از سادگى او بسى در شگفت بودم كه كشتن من با كشتن خودش چه سودى برايش داشت (483).

فصل چهل و ششم : فلسفه حكم
1- دين ملحد

اميرالمومنين عليه السلام شهادت دو مرد عادل را بر كفر شخص كافر مى پذيرفت و شهادت هزار نفر را بر برائت او رد مى كرد و مى فرمود: دين ملحد، پنهان است و با گواهى دو نفر ثابت مى شود (484).

2- آثار شراب نوشى

از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدند، شما معتقديد كه شراب نوشيدن از زنا و دزدى بدترست ؟
آن حضرت فرمود: آرى ، زيرا كسى كه زنا مى كند بسا مرتكب گناه ديگرى نشود، ولى كسى كه شراب نوشيد هم زنا مى كند هم دزدى مى كند، هم مرتكب قتل حرام مى شود، و هم نماز نمى خواند (485).

3- حد شارب الخمر

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: كسى كه شراب نوشد مست مى شود و در آن حال هذيان مى گويد و به مردم تهمت مى زند، پس شارب الخمر را به اندازه تهمت زننده تازيانه بزنيد (486).

4- عمر اعتراف كرد

چند نفر شامى در حال احرام ، پنج تخم شتر مرغ ، بريان كرده و خوردند پس از آن گفتند: ما محرم بوديم و اين عمل برايمان حرام بود، چون به مدينه آمدند مساءله را از عمر پرسيدند، عمر پاسخش را ندانست و به آنان گفت : چند نفر از اصحاب رسول خدا پيدا نموده و حكم مساءله را از آنها بپرسيد، پس ‍ مساءله را از بعض اصحاب پيامبر پرسش نمودند، ولى پاسخ آنان مختلف بود، شاميان نزد عمر بازگشته و جريان را گفتند. عمر گفت : در اين شهر مردى هست كه ما ماموريم در مواقع اختلاف از او حكم بخواهيم ، پس برخاست و با آن گروه به طرف خانه حضرت امير عليه السلام روانه گرديده آن حضرت را در محلى به نام ينبع يافت ، شامى ها مساءله خود را از آن حضرت پرسيدند.
على عليه السلام فرمود: بايد پنج ماده شتر از فحل بكشند و نتاج آنها را جهت قربانى به خانه خدا بفرستند.
عمر گفت : ماده شتر گاهى بچه مى اندازد.
على عليه السلام فرمود: تخم هم گاهى فاسد مى شود. در اين موقع عمر گفت : براى مثل چنين مشكلاتى مامور شده ايم از شما سوال كنيم (487).
مؤ لّف :
اخبار از عترت طاهرين آن حضرت كه مشتمل بر بيان فلسفه حكم است زياد مى باشد و شيخ صدوق (ره ) در اين باره كتابى به نام علل الشرايع تاليف نموده است . و در اينجا تنها به ذكر يك خبر بسنده مى كنيم .
روزى منصور (خليفه عباسى ) مشغول طواف بود مردى به نام ربيع نزد او آمد و گفت : فلان غلام آزاد شده ات مرده و غلام ديگرت سر از بدن او جدا كرده است . منصور بسيار خشمگين شده اتفاقا ابن شبرمه و ابن ابى ليلى و چند تن از قضات و فقهاى ديگر نزد او بودند، منصور حكم مساءله را از آن جويا شد، ولى هيچكس از آنان به او پاسخ نداد. منصور متردد بود، نمى دانست او را بكشد يا نه ؟ بعضى از حاضران به منصور گفتند: در اين ساعت شخصى آمده كه اگر اين مساءله پاسخى داشته باشد نزد اوست . او امام جعفر صادق عليه السلام است كه الان مشغول سعى شده است . ربيع به دستور منصور نزد امام رفت و موقعى كه آن حضرت در مروه بود مساءله را از آن حضرت سوال نمود.
امام عليه السلام به وى فرمود: مى بينى كه من مشغول سعى هستم برو به منصور بگو فقها و دانشمندان نزد تو بسيارند مساءله را از آنها بپرس ! ربيع جريان عدم پاسخگويى آنان را خدمت امام عرضه داشت ولى دستور امام را اجرا كرده نزد منصور برگشت و پيغام آن حضرت را رساند. منصور مجددا او را خدمت امام فرستاد، ربيع خدمت آن حضرت رسيد، امام به او فرمود: اندكى حوصله كن تا از سعى فارغ شوم . و چون فارغ گرديد در گوشه اى از مسجدالحرام نشست و به ربيع فرمود: نزد منصور برو و به او بگو كسى كه سر ميت را بريده صد دينار بدهكار است ربيع نزد منصور رفت و پاسخ آن حضرت را گفت .
حضار به ربيع گفتند: برو از او بپرس چرا صد دينار؟
ربيع نزد امام برگشت و فلسفه حكم را سوال نمود. حضرت به وى فرمود: زيرا ديه نطفه بيست دينار، و علقه چهل دينار، و مضغه شصت دينار، و استخوان هشتاد دينار، و گوشت صد دينار، مى باشد، و خداوند مى فرمايد: ثم انشاناه خلقا آخر يعنى پس از مرحله گوشت ، او را آفرينشى ديگر پديد آورديم ، و ميت به منزله جنين است كه در رحم مادر گوشت و استخوان شده وليكن روح در او ندميده است كه ديه اش صد دينار مى باشد.
ربيع نزد منصور برگشت و پاسخ آن حضرت را رساند، حضار از اين استنباط بسى در شگفت شده باز به ربيع گفتند: نزد حضرت برو و بپرس اين صد دينار مال چه كسى مى باشد؟
امام عليه السلام در پاسخ فرمود: مال ورثه نيستند، زيرا اين مال را پس از مرگ مستحق شده است ؛ و بايد با اين پول برايش حج بدهند، يا صدقه و يا در راه خير ديگرى صرف نمايند (488).

 


فصل چهل و هفتم : تدارك
1- جلوگيرى از دو دفعه قصاص

مردى مرد ديگرى را كشت ، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وى دستور داد قاتل را بكشد، برادر مقتول قاتل را به قدرى زد كه يقين كرد او را كشته است .
اولياى قاتل او را برداشته به خانه بردند و چون رمقى در بدن داشت به معالجه اش پرداختند و پس از مدتى حالش خوب شد. برادر مقتول چون قاتل را ديد دوباره او را گرفت و گفت : تو قاتل برادر من هستى بايد تو را بكشم ، مرد فرياد برآورد تو يك بار مرا كشته اى و حقى بر من ندارى .
مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بكشند، ولى نزاع ادامه يافت تا اين كه به نزد حضرت امير عليه السلام رفته و از او داورى خواستند. على عليه السلام به قاتل فرمود: شتاب مكن ، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وى فرمود: حكمى كه درباره آنان گفته اى صحيح نيست .
عمر گفت : پس حكمشان چيست ؟
على عليه السلام : ابتدا قاتل شكنجه هايى را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص مى گيرد و آنگاه برادر مقتول مى تواند او را بكشد.
برادر مقتول با خود فكرى كرد كه در اين صورت جانش در معرض خطر است پس از كشتن او صرفنظر كرد (489).
و همين خبر را ابن شهر آشوب در مناقب با اندك اختلافى نقل كرده و در آخر آن مى گويد: عمر دست به دعا برداشت و گفت : سپاس خداى را، يا اباالحسن ! شما خاندان رحمتيد، و آنگاه گفت : اگر على نبود عمر هلاك مى شد.

2- اتهام به قتل

مردى را در خرابه اى ديدند كه كارى خون آلود در دست داشت ، و در همان نزديكى نيز كشته اى بود كه در خون خود مى غلتيد، مرد را دستگير كرده و نزد حضرت امير عليه السلام بردند.
آن حضرت به متهم فرمود: چه مى گويى ؟
متهم گفت : من آن مرد را كشته ام ، على عليه السلام طبق اقرارش دستور داد از او قصاص بگيرند.
ناگهان مردى شتابزده نزد آن حضرت آمده و گفت : من آن شخص را كشته ام .
اميرالمومنين به مرد اول فرمود: چطور شد بر عليه خودت اقرار كردى ؟
متهم : زيرا توانايى انكار نداشتم ، بدان جهت كه افرادى مرا در خرابه اى با كاردى خون آلود بر بالين كشته اى ديده بودند، و بيم آن داشتم كه اگر اقرار نكنم مرا بزنند.
حقيقت مطلب اين است كه من در نزديكى آن خرابه گوسفندى را ذبح كرده ، پس در حالى كه كارد خون آلودى در دست داشتم به منظور قضاى حاجت داخل در خرابه شدم ناگهان كشته اى را ديدم كه در خون خود مى غلتيد، بالين او رفته حيرت زده به او نگاه مى كردم كه ناگهان اين گروه وارد خرابه شده مرا به آن حال ديده دستگيرم نمودند.
اميرالمومنين عليه السلام به حاضران فرمود: اينها را به نزد فرزندم حسن ببريد و از او حكم مساءله را بپرسيد. حضرت امام حسن عليه السلام در پاسخ آنان فرمود: به اميرالمومنين بگوييد اگر اين مرد مسلمانى را كشته ، ولى جان ديگرى را از مرگ نجات داده است ، و خداوند مى فرمايد: و من احياها فكانما احيا الناس جميعا ؛ هر كس جانى را احيا كند مثل اين است كه همه مردم را احيا كرده است .
هر دو آزاد مى شوند. و خونبهاى مقتول از بيت المال پرداخت مى گردد. (490)

3- جبران

گفتار خلافى از بشر بن عطارد به اميرالمومنين عليه السلام گزارش شد. امام شخصى را مامور دستگيرى او نمود، مامور آن حضرت ، بشر را در طايفه بنى اسد يافت ، در اين موقع نعيم بن دجاجه ، بشر را فرارى داد، اميرالمومنين عليه السلام دستور داد نعيم را دستگير كرده نزد آن حضرت ببرند، پس ‍ هنگامى كه نعيم را نزد امام آوردند به آن حضرت چنين گفت : همانا به خدا سوگند كه بودن با تو ذلت ، و جدايى از تو موجب كفر است !
امام عليه السلام چون اين را شنيد به او فرمود: تو را بخشيدم ؛ همانا خداى تعالى مى فرمايد: ادفع بالتى هى احسن السيئه (491)؛ بديها را به آنچه كه بهتر است دفع كن .
اما اين كه گفتى بودن با تو ذلت است گناهى است كه مرتكب شده اى ، و اين كه گفتى جدايى از تو موجب كفر است حسنه اى است كه انجام داده اى و سبب جبران آن گناهت شد، پس او را آزاد نمود (492).

فصل چهل و هشتم : نكته ها

1- دانش كسبى و غريزى

حضرت امير عليه السلام فرمود: دانش بر دو گونه است : غريزى و اكتسابى ، و اكتسابى نفع نمى دهد اگر غريزى نباشد (493).

2- ماهرترين شعراء

از اميرالمومنين عليه السلام از ماهرترين شعراء پرسش ‍ نمودند؛ فرمود: شعرا با اسبان مسابقه در ميدانى نتاخته اند تا آن كس كه نى گرو را ربوده شناخته شود، و اگر ناگزير بايد بگويم پادشاه گمراه از همه برتر است (مقصود آن حضرت امرو القيس بوده و گمراهيش از اين است كه كافر و فاسق بوده است ) (494).

3- اخلاق و كردار قريش

از حضرت امير عليه السلام از اخلاق و كردار قريش سوال نمودند، فرمود: اما قبيله بنى مخزوم آنان ريحانه قريش ‍ هستند، دوست دارى با مردانشان سخن بگويى و با زنانشان ازدواج كنى . و اما قبيله بنى عبد شمس (بنى اميه ) مردانى سياستمدار و دور انديشمند، و خاندان ما از دگران بخشنده تر، و به هنگام مرگ دليرترند، و عده آنان زيادتر، و مكر و تزويرشان بيشتر و اندامشان ناموزون ترست . و زبان ما فصيح تر، و به پند و اندرز گوياتر و انداممان زيباترست (495).

4- بهار و پاييز

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بدن خود را در اول فصل سرما (پائيز) بپوشانيد و در آخر آن (بهار) از هوا استفاده نماييد؛ زيرا همان تاثيرى را كه هوا در آن دو فصل در درختان دارد در بدن آدمى نيز دارد (496).

5- راه بحث كردن

هنگامى كه حضرت امير عليه السلام خواست ابن عباس را براى احتجاج با خوارج بفرستد به او فرمود: از روى قرآن با آنان بحث نكن ؛ زيرا قرآن معانى بسيار دارد، تو مى گويى و آنان مى گويند، وليكن از سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله با ايشان احتجاج كن كه از آن گريزى ندارند (497).

6- قبيله باهله

در صفين نصر آمده : قبيله باهله از شركت نمودن در جنگ صفين به همراه اميرالمومنين عليه السلام اكراه داشتند. امام عليه السلام به آنان فرمود: خدا را شاهد مى گيرم كه هم شما با من دشمنيد هم من با شما، اينك هداياى خود را برداريد و به سوى ديلم خارج شويد (498).

فصل چهل و نهم : سياست

1- راهنمايى امير مومنان (ع )

ايرانيان از اهل همدان و رى و اصفهان و نهاوند و قومس با هم مكاتبه نموده ، نوشتند كه محمد پادشاه عرب و آورنده كتاب و آيين تازه از دنيا درگذشته و پس از او ابوبكر بر آنان سلطنت نموده و او پس از اندك زمانى به هلاكت رسيده و پس از او عمر خليفه شده و خلافتش به درازا كشيده و بر شهرهاى شما دست يافته و سپاهيانش با شما در ستيزند، و دست از شما بر نمى دارند مگر اين كه با او از در جنگ وارد شده ، لشكريانش ‍ را از خانه و كاشانه خود بيرون نموده و به طرف او لشكر كشى كنيد.
آنان همه بر اين انديشه ، عهد و پيمان محكم بستند. اين خبر به اهل كوفه رسيد. آنان عمر را در مدينه از ماجرا مطلع ساختند. عمر از شنيدن اين خبر هراسان گرديده به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد و به منبر رفت و پس از ثناى الهى چنين گفت : اى گروه مهاجر و انصار! همانا شيطان ، جمعيتهاى فراوانى را گرد آورده تا بر عليه شما قيام كند و چراغ فروزان حق را خاموش نمايد، اينك اهل همدان و اصفهان و... با آن كه نژاد و آيين مختلف دارند ولى با هم پيمان بسته اند كه برادران مسلمانتان را از شهرهاى خود بيرون كرده و با شما بجنگند. اكنون هر چه زودتر تدبير و علاج خود را در اين باره بگوييد و درنگ مكنيد كه از پس امروز روزهاى دگر هست .
طلحه بن عبدالله كه سخنورى از قريش بود برخاست و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اى خليفه ! حوادث و پيشامدهاى روزگار تو را آزموده و مجرب ساخته و اتفاقات دوران و سختيهاى زندگى محكم و استوارت نموده ، تو مردى پاك سرشتى ، كارها و انديشه هايت همه نيكو و خجسته است ، اينك خودت در اين زمينه فكر بكن و به انديشه ات عمل نما.
طلحه نشست . عمر به مردم خطاب كرد: سخن بگوييد.
عثمان برخاست و سپاس خداى را به جا آورد و گفت : اى خليفه ! به نظر من خودت به همراه تمام سپاهيان شام و يمن و مدينه و مكه و كوفه و بصره به سوى مشركين حركت مى كنيد، اين تدبير كه گفتم بخاطر داشته باش و درباره آن فكر كن . عثمان نشست اميرالمومنين عليه السلام برخاست و ثناى پروردگار به جاى آورد و آنگاه به عمر گفت : اگر بخواهى تمام لشكريان شام را از كشورشان خارج كنى از آن سو روميان بدان سرزمين هجوم برده زنان و كودكان شامى را به اسارت خواهند گرفت ؛ و اگر لشكر يمن را از يمن خارج كنى حبشيان زنان و كودكان يمنى را اسير خواهند كرد؛ و اگر لشكر مكه و مدينه را با خود ببرى عرب از گوشه و كنار با تو پيمان شكنى نموده ، بطورى كه سركوبى و مبارزه با آنان به مراتب از جنگ با دشمن خارجيت دشوارتر خواهد بود، پس اين نظريه عثمان راى صواب نيست . اما از جهت انبوهى و كثرت دشمن و هم پيمان شدن آنان با هم ، باك نداشته باش ، كه خداوند بيش از تو اين پيشامد را كراهت مى دارد و او به تغيير دادن اين اتحاديه شوم سزاوارترست . گذشته مگر يادت نيست كه ما در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به اتكاى زيادى لشكر جهاد نمى كرديم ، بلكه تنها به اميد نصرت و يارى خداوند، و اما اين كه خودت به طرف دشمن بروى آن هم صلاح نيست ؛ زيرا آن هنگام كه دشمن بفهمد خودت با لشكر هستى ، كمر قتل تو را خواهد بست و بسا دشمنان ديگرت نيز به يارى آنان برخيزند و تو با دست خودت اسباب و مقدمات كشتنت را فراهم نموده اى ، به عقيده من سپاهيان نامبرده را در جاهاى خود بگذار و تنها به لشكر بصره بنويس آنان به سه دسته تقسيم شوند؛ يك دسته براى تمشيت امور و انتظامات داخلى در جاى خود باشند، و دسته ديگر نيز به منظور نگهبانى و پاسدارى از مرزها و مراقبت دشمنانى كه با مسلمانان معاهده بسته اند در همان جا بمانند، و دسته سوم براى كمك و يارى رساند به برادران مسلمان خود به طرف دشمنان ايرانى حركت كنند.
عمر گفت : كاملا صحيح است و دوست دارم از اين انديشه پيروى كنم ، و چند بار با اعجاب ، گفتار آن حضرت عليه السلام را تكرار نموده ، بسى شاد و مسرور گرديد (499).

2- جنگ روميان

عمر درباره جنگ با روميان از حضرت اميرالمومنين عليه السلام نظريه خواست . آن حضرت به او فرمود: خداوند ضامن شده حوزه و حدود مسلمانان را نگهدارى كند، و عيوب آنان را بپوشاند، و آن خدايى كه مسلمانان را زمانى كه اندك بوده اند يارى نموده ، زنده است ، و هرگز نمى ميرد. تو اگر خودت به جانب دشمن حركت كنى و در جنگ مغلوب گردى ، براى شهرهاى دوردست مسلمانان پناهى نمى ماند (براى جلوگيرى از فتنه و فساد). صلاح اين است كه مردى دلير و آزموده به طرف دشمن بفرستى و سپاهيانش را نيز از رزمندگان صبور و با استقامت و شكيبا و موعظه پذير انتخاب كنى ، پس اگر به يارى خداوند بر دشمن پيروز شدند و آرزوى تو برآورده شده و اگر شكست خوردند باز هم اهميتى ندارد؛ زيرا خودت به عنوان پناهگاه و پشتيبان مسلمانان زنده خواهى بود (500).

3- اسيران عراقى

عمر تصميم گرفته بود اسيران عراقى را بفروشد. حضرت امير عليه السلام به وى فرمود: اينها براى شما مال و ثروتى هستند كه ديگر بمانند آن نخواهند يافت ، اگر آنان را بفروشيد افرادى كه پس از اين مسلمان مى شوند از آنها بهره اى نخواهند داشت .
عمر گفت : پس چه كنم ؟
على عليه السلام فرمود: آنها را بگذار تا براى مسلمانان شوكتى باشند. عمر از تصميم خود برگشت . و آنگاه آن حضرت به عمر فرمود: هر اسيرى از اين اسيران كه مسلمان شود سهم من از او آزاد است (501).

4- ابتداى تاريخ

عمر درباره نوشتن تاريخ با مردم مشورت كرد، اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: مبدا تاريخ را روز هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار دهيد و مانند زمان آن حضرت ، تاريخ بزنيد؛ زيرا هنگامى كه پيامبر در ماه ربيع الاول وارد مدينه گرديد دستور نوشتن تاريخ را داد و مردم تاريخ را از روز ورود آن حضرت مشخص مى كردند و به همين نحو ادامه پيدا كرد (502).

5- مصرف از بيت المال

هنگامى كه خبر فتح قادسيه و دمشق به عمر رسيد، عمر مردم را گرد آورده و به آنان گفت : من پيش از آن كه خليفه شوم ، تاجر بوده ام و اكنون كه مرا خليفه كرده ايد نمى دانم براى مصرف ماهيانه خود، چه مقدار از بيت المال تصرف كنم .
هر كدام از حاضران مبلغى گفت ، و حضرت امير عليه السلام در آنجا ساكت نشسته بود، عمر عرض كرد يا على نظر شما چيست ؟
آن حضرت فرمود: جز به مقدارى كه زندگى خود و عائله ات را به نحو شايسته تامين كنى بر تو روا نيست .
حضار همه گفتند: راى راى على بن ابيطالب است (503).

6- تقسيم ميراث

طلحه مى گويد مالى نزد عمر آوردند تا آن را بر مستحقينش ‍ قسمت كند، عمر مال را تقسيم نموده اندكى از آن باقى ماند، عمر با گروهى از اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در اين باره مشورت كرد. آنان همه گفتند: خودت آن را تصرف كن ؛ زيرا اگر بخواهى آن را بر صاحبانش تقسيم كنى به هر كدام مبلغ ناچيزى مى رسد.
حضرت امير به عمر فرمود: اين مقدار را نيز بايد بر صاحبانش ‍ تقسيم كنى ، كم و زيادش تفاوتى ندارد.
عمر گفت : اين راهنمايى شما نعمتى بود بر من به ضميمه ديگر نعمتهايتان كه هيچ كدام را پاداش نداده ام (504).

7- بهار كسرى

از جمله غنائم ارزنده اى كه در جنگ ايرانيان نصيب مسلمانان شده بود، فرشى بود به نام بهار كسرى و موقعى كه سعد بن ابى وقاص خواست يك پنجم غنائم را براى عمر بفرستد از مسلمانان خواست تا از سهم خود از بهار كسرى صرفنظر كنند پس آن را براى عمر فرستاد، و آن فرشى بود كه تمام مظاهر تفريح و تفرج در آن تعبيه شده ، مخصوص پادشاهان ايرانى بود تا در فصل زمستان كه درختان و گلها و رياحين خشكيده مى شد بر روى آن مى نشستند و بساط عيش و طرب بر آن مى گستراندند، و هر يك از طول و عرض آن شصت ذراع بود، و با انواع زيور آلات و طلاجات مزين شده بود. عمر نمى دانست آن را چكار كند، با چند نفر مشورت نموده ، بعضى به او گفتند: براى خودت باشد، و كسانى هم اختيارش ‍ را به خود او واگذار كردند. حضرت امير عليه السلام به عمر فرمود: چرا يقينت را به شك مبدل مى سازى و خود را به جهالت مى زنى ، بايد آن را بين مسلمانان تقسيم كنى ؛ زيرا اگر آن را به همين حال بگذارى آيندگان آن را تصرف خواهند كرد با اين كه مسلمانان كنونى بدان سزاوارترند. عمر گفتار آن حضرت را تصديق كرد و آن را بين مسلمانان قسمت نمود. (505)
و نيز حضرت امير عليه السلام صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله را در باره كيفيت نماز خواندن بر جنازه آن وجود مبارك و محل دفن آن حضرت ، ارشاد و راهنمايى نمود و اختلافشان را برطرف ساخت ؛ چنانچه شيخ مفيد (ره ) در ارشاد آورده : مسلمانان در مورد اين كه چه كسى به عنوان امام جماعت بر پيكر مطهر رسول خدا نماز بخواند، و نيز در مدفن آن بزرگوار سخنها مى گفتند، تا اين كه اميرالمومنين به نزد آنان آمد و فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله در هر حال امام و پيشواى ما مى باشد چه در زمان حيات و چه پس از وفات و نيازى به امام نيست و مسلمانان دسته دسته وارد شده بر جنازه مقدس آن حضرت نماز خوانده باز گردند، و اما مدفن آن حضرت نيز، خداوند هيچ پيامبرى را در هيچ مكانى قبض روح نمى كند جز اين كه آن محل را به عنوان مدفن او برگزيده است ، و من آن بزرگوار را در حجره اى كه در آن وفات نموده دفن مى كنم ، پس ‍ مسلمانان ، همه نظر آن حضرت را پذيرفته و راضى شدند(506).

فصل پنجاهم : بيان منشا اشتباه

1- پرچم سياه !

پيرمردى از بكر بن وائل نقل مى كند: در جنگ صفين با حضرت على عليه السلام بودم عمروبن عاص را ديدم كه از ميان لشكر دشمن پارچه سياهى بر سر نيزه اى كرده و آن را بلند نمود. گروهى از مردم گفتند: اين پرچمى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى عمرو بسته (يعنى او بر حق است )، اين گفتار بين مردم پيچيد تا به گوش حضرت على عليه السلام رسيد. آن حضرت به مردم فرمود: مى دانيد داستان اين پرچم چيست ؟ داستانش اين است كه رسول خدا آن را براى عمرو بست ، و آنگاه فرمود: كيست كه اين پرچم را بگيرد و به شرايطش عمل نمايد. عمرو پرسيد؛ شرايطش ‍ چيست ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يك شرطش ‍ اين است كه با آن به جنگ مسلمانان نروى ، و ديگر آن كه از جهاد با كفار فرار نكنى . عمرو آن را گرفت و به هيچ كدام از آن دو شرط عمل نكرد به خدا سوگند هم با آن از جنگ مشركين گريخت ، وهم امروز به جنگ مسلمانان آمد، قسم به خدائى كه مردم را آفريده ، و دانه را شكافته ، اين گروه هرگز اسلام نياورده اند، وليكن بناچار اسلام را بر زبان جارى نموده و كفر را پنهان كرده اند و هر وقت كه يارانى براى خود بيابند باز همان دشمنى كه با ما داشته اند اظهار خواهند نمود الا اينكه آنان در صورت ظاهر، نماز را ترك نكرده اند (507)

2- فريبكارى

در تاريخ طبرى آمده : مغيره بن شعبه ادعا مى كرد كه او تازه عهدترين مردم به رسول خدا صلى الله عليه و آله است و به مردم مى گفت : من انگشتر خود را در ميان قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله انداختم تا با اين بهانه داخل در قبر شده بدن رسول خدا صلى الله عليه و آله را مس نمايم تا من آخرين كسى باشم كه از رسول خدا جدا گشته است . طبرى از عبدالله بن حرث نقل كرده كه مى گويد: من در زمان خلافت عمر يا عثمان به همراه على عليه السلام براى انجام عمره وارد مكه شديم و آن حضرت در منزل خواهر خود (ام هانى ) اقامت گزيد و آنگاه كه از اعمال عمره فارغ گرديد به خانه بازگشت و غسل نمود در اين موقع گروهى از عراقى ها به نزد آن حضرت آمده عرضه داشتند: از شما سوالى داريم امام عليه السلام به آنان فرمود: گمانم مى خواهيد از مطلبى كه مغيره به شما گفته از اين كه او تازه عهدترين مردم به رسول خداست بپرسيد؟
گفتند: آرى .
آن حضرت فرمود: دروغ گفته است ، تازه عهدترين مردم نسبت به مردم رسول خدا قثم بن عباس مى باشد و او آخرين نفر ما بوده كه از ميان قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله خارج گشته است (508).

3- مسح بر كفش

امام باقر عليه السلام فرمود: روزى عمر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را در حالى كه اميرالمومنين عليه السلام نيز در ميان آنان بود گرد آورده از آنان درباره حكم مسح بر كفش ها پرسش نمود.
مغيره بن شعبه گفت : من رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديده ام بر كفشها مسح كرده است (509)
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آيا پيش از نزول سوره مائده يا پس از آن ؟
مغيره : نمى دانم .
على عليه السلام قرآن حكم مسح را بيان نموده كه لازم است بر روى پا باشد، و سوره مائده كه متضمن اين حكم است حدود دو يا سه ماه قبل از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شده است (510).

فصل پنجاه و يكم : حد غلات و خوارج

1- كيفر غلات

هفتاد نفر از اهل زط (نژادى از اهل سودان و هند) پس از جنگ صفين نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و پس از سلام ، سخنانى به زبان خودشان به آن حضرت گفته و آن حضرت نيز به همان لغت به آنان پاسخ داد. و در ضمن گفتارشان به آن حضرت نسبت خدايى دادند.
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: من خدا نيستم بلكه بنده اى از بندگان خدا هستم ولى آنان نپذيرفته ، همچنان بر مطلب خويش اصرار مى ورزيدند، تا اين كه حضرت امير به آنان فرمود: اگر از اين عقيده تان دست بر نداريد و به درگاه خدا توبه نكنيد، شما را خواهم كشت ، ولى آن همه موعظه و اندرز در آنان اثر ننموده و توبه نكردند.
پس آن حضرت دستور داد، گودالهايى حفر نموده و بين گودالها روزنه قرار دادند، و آنان را ميان گودالها انداخت ، و سر آنها را پوشاند و ميان يكى از گودالها كه كسى در آن نبود آتشى افروخت و با دود همه را هلاك كرد(511).

2- پروردگار من و شما خداست

حضرت امير عليه السلام در خانه ام عمرو از طائفه عنزه (يكى از همسران آن حضرت ) تشريف داشت ، قنبر به نزد آن حضرت آمد و گفت : ده نفر بر در خانه آمده و شما را به خدايى مى خوانند.
اميرالمومنين به قنبر فرمود: آنان را بياور، پس بر آن حضرت وارد شدند.
على عليه السلام چه مى گوييد؟
غلات : تو پروردگار و آفريدگار و روزى رسان ما هستى ؟
على عليه السلام : واى بر شما! چنين نگوييد من هم مانند شما مخلوق خدايم . ولى آنان نپذيرفتند.
على عليه السلام واى بر شما! پروردگار من و شما خداست ، توبه كنيد و از اين عقيده برگرديد.
غلات : تو پروردگار و روزى دهنده و خالق ما هستى .
على عليه السلام به قنبر فرمود: برو چند كارگر بياور، قنبر ده كارگر با ابزار حفارى حاضر كرد، على عليه السلام به كارگران دستور داد گودالى در زمين حفر كنند و آنگاه در ميان گودال ، هيزم افكنده آتشى بزرگ افروختند و در اين موقع كه آتش زبانه مى كشيد به آنان فرمود: واى بر شما! توبه كنيد و از عقيده خود دست برداريد.
گفتند: هرگز.
پس على عليه السلام همه آنان را به تدريج در ميان آتش ‍ انداخت و آنگاه فرمود: هر زمان كه چنين امر منكرى ببينم ، آتشم را مى افروزم و قنبر را مى خوانم (512).

3- من هم بنده خدايم

حضرت امير عليه السلام در روز ماه رمضان بر جماعتى مى گذشت كه به خوردن غذا مشغول بودند.
على عليه السلام : مسافريد يا بيمار؟
نه مسافريم و نه بيمار.
اهل كتاب هستيد؟
نه .
پس چرا در روز ماه رمضان غذا مى خوريد؟
آنان پاسخى گفتند كه معنايش اين بود كه تو خدا هستى .
اميرالمومنين عليه السلام چون مقصود آنان را فهميد از اسب پياده شد و به سجده افتاد و گونه هاى صورت را بر خاك گذاشت و سپس به آنان فرمود: واى بر شما! من هم بنده اى از بندگان خدا هستم . ولى آنان گوش نكرده و بر پندار خود ثابت بودند.
در اين هنگام على عليه السلام دستور داد تا دو چاه در كنار هم حفر كنند، يكى باز و ديگرى سربسته ، و روزنه اى بين آنها قرار دهند و سپس آن گروه را در گودال سربسته قرار داد و درميان گودال ديگر آتشى افروخت و با دود، آنان را عقوبت مى داد و در آن حال پيوسته ايشان را به اسلام دعوت مى نمود ولى نمى پذيرفتند، تا اين كه دستور داد آنان را با آتش ‍ سوزاندند (513).

4- پيدايش غلات

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (514) آورده : نخستين كسى كه در زمان اميرالمومنين عليه السلام به آن حضرت غلو ورزيد و او را خدا خواند، عبدالله به سبا بود، هنگامى كه حضرت خطبه مى خواند عبدالله برخاست و چند بار به وى خطاب كرد تو خدا هستى ، پس گروهى از اصحاب آن حضرت كه از جمله آنها عبدالله بن عباس بود براى او نزد آن حضرت شفاعت كردند و گفتند: توبه نموده و از عقيده خود بازگشته است ، پس على عليه السلام او را بخشيد ولى مشروط به اين كه از كوفه خارج شود. و هنگامى كه خبر شهادت على عليه السلام به عبدالله بن سبا رسيد گفت : به خدا سوگند اگر مغز سرش را در هفتاد هميان برايم بياوريد باز هم مى گويم نمرده و نخواهد مرد تا زمامدار تمام عرب شود. گروهى به عبدالله بن سبا گرويده و با او هم عقيده شدند، از جمله عبدالله بن صبره همدانى و عبدالله بن عمرو كندى و چند تن ديگر. و عده اى از اين افراد به شبهاتى بى اساس ‍ تمسك جسته اند. از جمله به گفتار عمر كه ، هنگامى كه آن حضرت به موجب حدى چشم مردى را كور كرد، گفت : ما اقول فى يدالله فقات عينا فى حرم الله ؛ چه گويم درباره دست خدا كه چشمى را در حرم خدا كور كرد.
مؤ لّف :
اصل اين قضيه داستانى است كه ابن اثير در نهايه آورده : كه مردى در حال طواف به زنهاى مسلمين نگاه مى كرد، پس ‍ اميرالمومنين عليه السلام سيلى به صورتش زد آن مرد به نزد عمر شكايت برد، عمر به او گفت : او بحق تو را زده است چشمى از چشمان خدا تو را رسيده (مقصودش اميرالمومنين بود) (515). و مانند گفتار خود آن حضرت كه مى فرمايد: بخدا سوگند من در خيبر را با نيروى بشرى بيرون نياوردم بلكه با تاييد و نيروى الهى بيرون آوردم .
و مانند گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله در: لا اله الا الله وحده وحده صدق وعده و نصر عبده كه فرمود: كسى كه تمام احزاب را مغلوب ساخت على بن ابيطالب بود؛ زيرا وقتى كه بزرگ و سردار آنان عمرو بن عبدود را به قتل رساند، ترس و رعب شديدى در ميان آنان پديد آمده همگى پا به فرار گذاشتند. و اما كيفيت جهاد با خوارج را نيز آن حضرت مبتكر بوده ؛ زيرا اين گروه در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله نبودند تا آن حضرت حكمشان را روشن سازد.
و امام صادق عليه السلام فرموده : نبرد على عليه السلام با اهل قبله (گروههاى منحرف به ظاهر مسلمان ) داراى بركت بوده و اگر با آنان نمى جنگيد، پس از او كسى نمى دانست با اين گروهها چه بايد كرد.
و در مناقب ابن طلحه آمده : شافعى مى گويد مسلمانان روش مقابله با مشركين را از رسول خدا صلى الله عليه و آله فرا گرفتند، و روش مقاتله با باغيان را از على عليه السلام .

5- دو رويه مختلف

هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام در جنگ جمل بر دشمن پيروز گرديد به ياران خود فرمود: دشمنى را كه از جنگ گريخته تعقيب نكنيد، مجروحان را نكشيد، و كسانى كه در خانه ها پناهنده شده اند در امان هستند، ولى در جنگ صفين ، دشمنان را بدون استثنا مى كشت .
ابان بن تغلب به ابن شريك گفت : چرا اميرالمومنين در دو جنگ جمل و صفين ، دو رويه مختلف معمول داشت ؟
ابن شريك گفت : زيرا در جنگ جمل فرماندهان لشكر كه طلحه و زبير بودند در همان ابتداى جنگ كشته شدند ولى در جنگ صفين ، فرمانده لشكر، معاويه زنده بود و لشكريان را جمع نموده به جنگ وا مى داشت (516).

6- اسيران شامى

در جنگ جمل هرگاه دشمنى از شاميها به دست على عليه السلام اسير مى شد، اگر كسى از ياران آن حضرت را نكشته بود او را آزاد مى كرد و گرنه او را مى كشت ، و اگر دوباره به جنگ مى آمد و اسير مى شد او را به قتل مى رساند (517).

7- آزادى اسراى شامى

و نيز آن حضرت عليه السلام در جنگ با شاميها هر دشمنى را كه اسير مى كرد اسلحه و حيوان سوارى او را مى گرفت و او را سوگند مى داد كه ديگر به دشمن كمك ننموده ، سپس ‍ آزادش مى كرد (518).

8- فدا از بيت المال

اميرالمومنين عليه السلام مى فرمود: هرگاه مسلمانى به دست كفار اسير شود و زخم كارى به دشمن نزده باشد از بيت المال فدا داده نمى شود، ولى بستگانش اگر بخواهند، او را از مال خودش فدا داده و آزادش مى كنند (519).

فصل پنجاه و دوم : توضيح

1- در سقيفه چه گذشت ؟

هنگامى كه پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله براى تعيين خليفه سقيفه اى تشكيل دادند چند نفر از كسانى كه در سقيفه حضور داشتند نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و از ماجرا گزارش دادند.
على عليه السلام : انصار درباره خلافت چه گفتند؟
به قريش گفتند: خليفه اى از ما و خليفه اى از شما.
چرا در پاسخ آنان نگفتيد رسول خدا درباره انصار سفارش ‍ نموده به نيكانشان احسان كنند و از گنهكارانشان درگذرند.
چگونه اين مطلب پاسخ انصار مى شود؟
زيرا اگر خلافت در بين انصار مى بود پيامبر صلى الله عليه و آله سفارش آنان را به ديگران نمى نمود.
قريش چه گفتند:
آنان گفتند: شجره رسول خدا هستند، و براى تصدى اين منصب از ديگران سزاوارترند.
آرى ، آنان احتجاج كردند به شجره و ضايع نمودند ثمره را (520).

2- عوام الناس

سيد رضى در نهج البلاغه آورده : اميرالمومنين عليه السلام درباره عوام الناس فرمود: آنان كسانى هستند كه اجتماعشان مضر، و پراكندگيشان نافع است . كسانى عرضه داشتند: زيان اجتماع ايشان معلوم ، ولى منفعت پراكندگى آنان چيست ؟ فرمود: زيرا پيشه وران و صنعتگران به كار خود مشغول شده و مردم از آنان بهره مند مى گردند (521).

3- فاصله حق و باطل

اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آگاه باشيد كه بين حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست ، معناى آن را از آن حضرت پرسش نمودند؛ امام عليه السلام چهار انگشت دست مبارك را جمع نموده ميان گوش و چشم خود قرار داده و آنگاه فرمود: باطل آن است كه بگويى شنيدم ، و حق اين كه بگويى ديدم (522).

4- سرزمين كربلا

ابوجحيفه ، مى گويد: عروه بارقى نزد سعيد بن وهب آمد و از او جريانى را كه ديده بود سوال نمود و من گفتارشان را مى شنيدم ، سعيد گفت : مخنف بن سليم مرا به نزد على عليه السلام فرستاد و من در كربلا خدمت آن حضرت رسيدم پس ديدم با دست به زمين كربلا اشاره نموده و مى فرمايد: اينجاست ، اينجاست .
مردى به آن حضرت گفت : يا اميرالمومنين اينجا چه مى شود؟
فرمود: اينجا بارهاى آل محمد صلى الله عليه و آله فرود مى آيد، پس واى به حال ايشان از شما! و واى به حال شما از ايشان ! مردى پرسيد مقصودتان چيست يا اميرالمومنين ؟!
فرمود: واى به حال ايشان از شما كه آنان را مى كشيد، و واى بر شما از ايشان كه خداوند شما را به سبب كشتن آنان به دوزخ مى برد (523).

5- پرهيز از فتنه

در كتاب غيبت نعمانى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: اميرالمومنين عليه السلام بر منبر كوفه مى فرمود: در پيشروى شما فتنه هايى ظلمانى ، كور و مبهم خواهد بود كه نجات نمى يابد از آن فتنه ها بجز نومه (گمنام ) بعضى پرسيدند؛ يا اميرالمومنين ! نومه چيست ؟
فرمود: كسى كه مردم را مى شناسد و مردم او را نمى شناسند (524).

فصل پنجاه و سوم : معجزات و كرامات

1- زنى كه خواست با پسر خود ازدواج كند

اميرالمومنين عليه السلام به وشاء فرمود: به محلتان برو! زن و مردى را بر در مسجد مى بينى با هم نزاع مى كنند آنان را به نزد من بياور، وشاء مى گويد بر در مسجد رفتم ديدم زن و مردى با هم مخاصمه مى كنند، نزديك رفتم و به آنان گفتم اميرالمومنين شما را مى طلبد، پس همگى به نزد آن حضرت رفتيم .
على عليه السلام به جوان فرمود: با اين زن چكار دارى ؟
جوان : يا اميرالمومنين ! من اين زن را با پرداخت مهريه اى به عقد خود در آوردم و چون خواستم به او نزديك شوم ، خون ديد و من در كار خود حيران شدم . اميرالمومنين عليه السلام به جوان فرمود: اين زن بر تو حرام است و تو هرگز شوهر او نخواهى شد.
مردم از شنيدن اين سخن در اضطراب و تعجب شدند.
على عليه السلام به زن فرمود: مرا مى شناسى ؟
زن : نامتان را شنيده ، ولى تاكنون شما را نديده بودم .
على عليه السلام تو فلان زن دختر فلان و از نوادگان فلان نيستى ؟
زن : آرى ، بخدا سوگند.
حضرت امير: آيا به فلان مرد، فرزند فلان در پنهانى بطور عقد غير دائم ، ازدواج نكردى و پس از چندى پسر زاييدى و چون از عشيره و بستگانت بيم داشتى طفل را در آغوش كشيده و شبانه از منزل بيرون شدى و در محل خلوتى فرزند را بر زمين گذارده و در برابرش ايستاده و عشق و علاقه ات نسبت به او در هيجان بود،دوباره برگشتى و فرزند را بغل كردى و باز به زمين گذاردى و طفل ، گريه مى كرد و تو ترس رسوايى داشتى ، سگهاى ولگرد اطرافت را گرفته و تو با تشويش و ناراحتى مى رفتى و بر مى گشتى ، تا اين كه سگى بالاى سر پسرت آمد و او را گاز گرفت و تو بخاطر شدت علاقه اى كه به فرزند داشتى سنگى به طرف سگ انداخته سر فرزندت را شكستى ، كودك صيحه زد و تو مى ترسيدى صبح شود و رازت فاش گردد، پس برگشتى و اضطراب خاطر و تشويش فراوان داشتى ، در اين هنگام دست به دعا برداشته و گفتى : بار خدايا! اى نگهدارنده وديعه ها.
زن گفت : بله ، بخدا سوگند همين بود تمام سرگذشت من و من از گفتار شما بسى در شگفتم .
پس اميرالمومنين عليه السلام رو به جوان كرد و فرمود: پيشانيت را باز كن ، و چون باز كرد آن حضرت جاى شكستگى پيشانى جوان را به زن نشان داد و به او فرمود: اين جوان پسر توست و خداوند با نشان دادن آن علامت به او نگذاشت به تو نزديك گردد؛ و همان گونه از خدا خواسته بودى فرزندت را حفظ كند، او را برايت نگهداشت ، پس شكر و سپاس ‍ خداى را به جاى بياور (525).

2- ماجرايى شگفت آور

ابن عباس مى گويد: روزى عمر در زمان خلافتش براى اداى فريضه صبح به مسجد آمد ديد كسى در محراب خوابيده است ، عمر به غلام خود گفت : او را براى نماز خواندن بيدار كن ، غلام پيش رفت ، ديد لباس زنانه به تن دارد، تصور كرد زنى از انصار است او را حركت داد، ولى حركت نكرد، معلوم شد مردى است در لباس زنان كه سرش بريده شده است .
عمر دستور داد كشته را در گوشه اى از مسجد قرار دهند و نماز صبح به جاى آورد، پس از نماز به حضرت امير عليه السلام عرضه داشت : نظرتان در اين قضيه چيست ؟
آن حضرت فرمود: بگو كشته را دفن كنند و منتظر باش تا كودكى را در همين محراب ببينى .
عمر گفت : از كجا مى گويى ؟
على عليه السلام : برادر و حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا از اين ماجرا خبر داده است . و چون نه ماه گذشت روزى عمر براى نماز صبح وارد مسجد شد، ناگهان صداى گريه طفلى به گوشش رسيد. گفت : راست گفته خدا و رسول خدا و پسر عم رسول خدا، و آنگاه به غلام خود گفت : نوزاد را از ميان محراب بردارد و پس از اداى نماز، طفل را آورد و در پيش روى حضرت على عليه السلام گذاشت . اميرالمومنين فرمود: دايه اى از انصار پيدا كنند تا از طفل نگهدارى نمايند. تولد كودك در ماه محرم بود و به غلام عمر فرمود: دايه طفل را پس از نه ماه در روز عيد فطر بياوريد.
دايه طفل را در موقع مقرر، دايه طفل را در موقع مقرر، نزد حضرت امير عليه السلام آورد، حضرت به او فرمود: كودك را در محل نماز عيد ببر و بنگر هر زنى را كه كودك را از تو گرفت و صورتش را بوسيد و به وى گفت : اى ستمديده ، فرزند زن ستمديده ! و اى فرزند مرد ستمگر! او را بگير و به نزد من بياور!
دايه ، طفل را در آن جا برد، ديد زنى از پشت سر او را صدا مى زند و مى گويد: تو را به حق محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله اندكى توقف كن ! دايه ايستاد آن زن رسيد و طفل را از او گرفت و صورتش را بوسيد و به او گفت : اى مظلوم ، فرزند مظلومه ! و اى فرزند مرد ظالم ! چقدر به كودك مرده من شباهت دارى ، و آن زن بسيار زيبا بود، و هنگامى كه طفل را به دايه رد كرد و خواست برود، دايه دامنش را چسبيد.
زن گفت : مرا رها كن !
دايه گفت : تو را رها نمى كنم تا به نزد على بن ابيطالب ببرم ، زن مضطرب شد و گفت : على مرا در ميان مردم رسوا مى كند و اگر چنين كنى در روز قيامت با تو مخاصمه خواهم كرد، دايه حرفش را گوش نكرد و خواست او را ببرد در اين موقع زن به دايه گفت : مرا رها كن تو را به خانه مى برم و دو برد يمنى و يك حله صنعايى و سيصد درهم هجرى به تو مى دهم ، دايه قبول كرد و با زن به خانه رفت ، و اموال را گرفت ، آنگاه به دايه گفت : اگر طفل را در روز عيد قربان بازآورى همين هدايا را به تو خواهم داد. و چون مردم از نماز عيد برگشتند اميرالمومنين عليه السلام دايه را طلبيده به وى فرمود: اى دشمن خدا! سفارش مرا چه كردى ؟
دايه گفت : كسى را نديدم .
آن حضرت به وى فرمود: به حق صاحب اين قبر (اشاره به قبر پيغمبر) دروغ مى گويى . آن زن آمد و طفل را از تو گرفت و بر صورتش بوسه زد و به تو رشوه اى داد و گفت : اگر در روز عيد قربان او را بياورى همين هدايا را نيز به تو خواهم داد. دايه بر خود لرزيد و گفت : اى پسر عم رسول خدا! مگر غيب مى دانى ؟!
على عليه السلام فرمود: جز خدا كسى غيب نمى داند وليكن رسول خدا صلى الله عليه و آله اين قضيه را به من خبر داده است .
زن گفت : بهترين گفتار، گفتار راست است . و ماجرا همان بود كه فرموديد، اكنون اگر دستور دهيد زن را حاضر كنم .
على عليه السلام فرمود: هنگامى كه آن زن تو را به خانه برد از آن منزل به منزل ديگرى منتقل شد، حال بايد صبر كنى تا روز عيد قربان او را بياورى تا خداوند از سر تقصير تو درگذرد. زن گفت : اطاعت مى كنم . و چون روز عيد قربان شد دايه به آن محل رفت و زن نيز آمد و طفل را گرفت و صورتش را بوسيد و آنگاه به دايه گفت : با من بيا تا آنچه به تو وعده داده ام به تو بدهم .
دايه گفت : هرگز تو را رها نمى كنم ، در اين موقع زن سر به سوى آسمان بلند كرده به درگاه الهى عرضه داشت : اى فريادرس درماندگان ! و اى پناه دردمندان !.
و آنگاه با دايه به مسجد رفت . و چون بر حضرت على عليه السلام وارد گرديد، آن حضرت به وى فرمود: تو مى گويى يا من بگويم ؟!
زن : خودم مى گويم .
على عليه السلام پس بگو!
زن : من دختر مردى از انصارم ، پدرم عامر بن سعد خزرجى در يكى از غزوات رسول خدا صلى الله عليه و آله در ركاب آن حضرت كشته شد. مادرم نيز در عهد خلافت ابوبكر از دنيا درگذشت و من خود تنها مانده با زنان همسايه انس مى گرفتم ، و يك روز كه با چند تن از زنان مهاجر و انصار نشسته بودم ، پيرزنى فرتوت كه تسبيحى در دست داشت ، عصا زنان به نزد ما آمد و از نام همه زنان پرسش نمود. تا اين كه به من رسيد گفت : اسم تو چيست ؟
گفتم : جميله .
دختر كيستى ؟
دختر عامر انصارى .
پدر دارى ؟
خير.
ازدواج كرده اى ؟
نه .
پس به حال من ترحم نموده گريه كرد و گفت : مايل نيستى زنى نزد تو آمده به تو كمك كند و انيس و مونس تو باشد.
دختر: بله مايلم .
پيرزن : من حاضرم براى تو مادرى مهربان باشم ، من خوشحال شده گفتم : بفرما خانه خانه توست و امر امر تو، آنگاه آبى از من خواست وضو گرفت و من در موقع غذا نان و شير و خرما برايش مهيا كردم و چون آنها را ديد گريه كرد، گفتم : چرا گريه مى كنى ؟
پيرزن : دخترم ! خوراك من عبارت است از يك نان جو يا اندكى نمك و باز هم گريه كرد و گفت : حالا هم وقت غذا خوردنم نيست ، و من پس از خواندن نماز عشاء غذا مى خورم پس برخاست و به نماز مشغول شد تا اين كه از نماز عشاء فارغ گرديد، من يك قرص نان جو و مقدارى نمك برايش آوردم آنگاه به من گفت مقدارى خاكستر برايم بياور، چون آوردم خاكسترها را با نمك مخلوط نموده با سه لقمه نان افطار كرد و باز به نماز ايستاد و تا سپيده دم نماز خواند و من چون اين رفتار را از او ديدم به وى نزديك شده بر سرش بوسه زدم و گفتم : برايم دعا كن ، خداوند مرا بيامرزد؛ زيرا دعاى تو مستجاب است . در اين موقع به من گفت : تو دخترى زيبا هستى و من هنگامى كه از خانه خارج مى شوم بر تو مى ترسم تنها بمانى ، بايد زنى در كنار تو باشد، و من دخترى عابده و خردمند دارم كه از تو بزرگتر است ، اگر بخواهى او را نزد تو بياورم تا يار و همراز تو باشد.
گفتم : چرا نخواهم ؟
پس برخاست و از خانه بيرون رفت ولى پس از زمانى خود تنها برگشت .
گفتم : چرا خواهرم را به همراه نياوردى ؟
گفت : دختر من با كسى انس نمى گيرد و زنان مهاجر و انصار به خانه تو زياد رفت و آمد مى كنند و مزاحم انجام عباداتش ‍ مى شوند.
گفتم : تا موقعى كه دختر تو در خانه من است نمى گذارم كسى به خانه بيايد، پيرزن رفت و پس از ساعتى برگشت و زنى با او بود كه تمام بدن را در لباسش پيچانده بود و فقط چشمانش ‍ پيدا بود، و بر در اتاق ايستاد، گفتم : چرا داخل نمى شوى ؟
عجوزه گفت : از ديدار تو چنان خوشحال شده كه از خود بيخود گشته است .
گفتم : الان مى روم در خانه را مى بندم تا كسى وارد نشود، رفتم در را بستم و به دختر چسبيده و گفتم صورتت را باز كن ، ولى قبول نكرد، پس رويش را از سرش برداشتم ناگهان ديدم جوانى است با ريش سياه و دست و پا خضاب بسته با لباس ‍ زنان ، پس من زارى و فزع نموده به او گفتم : چرا مرتكب چنين جنايتى شدى ؟! برخيز و از خانه بيرون شو! مگر از سطوت عمر نمى ترسى ؟ و خواستم از او دور شوم كه بناگاه به من چسبيد و من در دستش مانند گنجشكى بودم در چنگال عقابى پس با من مباشرت نمود و از شدت مستى كه داشت بر زمين افتاد و بيهوش گرديد، و من با كاردى كه بر كمرش بسته بود سر از بدنش جدا كردم و به درگاه خدا عرضه داشتم :
خدايا! تو مى دانى كه اين مرد به من ستم نموده و مرا رسوا كرده است و من بر تو توكل مى كنم ، اى خدايى كه هرگاه بنده اى بر او توكل كند او را كفايت نمايد! اى خدايى كه نيكو پرده پوشى . و چون شب شد جسدش را برداشته و در محراب مسجد انداختم ، و از او آبستن شدم . و چون فرزند را زاييدم ، خواستم او را بكشم ولى گفتم خطاست او را قنداق نموده در محراب مسجد افكندم . اين ماجراى من بود اى پسر عم رسول خدا!
عمر گفت : گواهى مى دهم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود: من شهر علمم و على در آن است .
و نيز فرمود: برادرم على بحق سخن مى گويد.
و آنگاه گفت : يا اباالحسن ! حكم آنان چيست ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: مقتول ديه اى ندارد؛ زيرا مرتكب گناهى بزرگ شده است و بر زن حدى نيست ؛ زيرا بدين عمل مجبور شده ، و سپس به زن فرمود: عجوزه را بياور تا حق خدا را از او بگيرم .
زن گفت : سه روز به من مهلت بدهيد، اميرالمومنين به دايه فرمود: فرزند را به مادرش رد كن ! زن فرزند را به خانه برد و فردا در جستجوى پيرزن از خانه بيرون رفت و ناگهان او را در كوچه اى ديد، پس او را بگرفت و كشان كشان به نزد على عليه السلام آورد، چون به نزد حضرت رسيدند، حضرت على عليه السلام به پيرزن فرمود: اى دشمن خدا! مى دانى كه من على بن ابيطالب هستم و علم من علم پيامبر صلى الله عليه و آله است اكنون حقيقت حال را بگو!
پيرزن گفت : من اين زن را نمى شناسم و از قضيه اطلاعى ندارم !
اميرالمومنين به وى فرمود: قسم مى خورى ؟
پيرزن : آرى .
حضرت به او فرمود: دستت را روى قبر رسول خدا بگذار و سوگند ياد كن ، و چون پيرزن سوگند ياد كرد ناگهان صورتش ‍ سياه شد. اميرالمومنين عليه السلام دستور داد آيينه اى آوردند، و چون پيرزن در آيينه نگاه كرد و صورت خود را سياه ديد از روى ندامت صيحه زد، على عليه السلام به درگاه خدا عرض كرد: بار خدايا! اگر اين زن راستگوست صورتش را سفيد گردان ، ولى آن سياهى برطرف نشد، حضرت به وى فرمود: چگونه توبه كرده اى با آن كه خداوند از سر تقصير تو نگذشته است ؟!
آنگاه عمر دستور داد پيرزن را از مدينه خارج كرده سنگسارش ‍ نمايند (526).
ابن ابى الحديد اين قضيه را بطور اختصار نقل كرده و مى گويد: اين ماجرا در زمان عمر اتفاق افتاده است .

- دخترى كه به زنا متهم شد!

در خرائج راوندى است كه نه يا ده برادر در قبيله اى عرب زندگى مى كردند و تنها يك خواهر داشتند كه بسيار به او علاقه مند بودند، آنان به خواهر گفتند: هر چه خداوند به ما روزى مى دهد نزد تو مى سپاريم و تو ازدواج نكن ؛ زيرا به غيرت ما نمى گنجد كه تو ازدواج نمايى ، خواهر با آنان موافقت كرد و به خدمتگزارى آنان پرداخت . برادران نيز خواهر را گرامى مى داشتند، تا اين كه روزى خواهر پس از پاكى از عادات ماهيانه براى غسل نمودن بر سر چشمه آبى رفت و در ميان آب نشست ، اتفاقا زالويى در جوف او داخل شد و پس از مدتى زالو بزرگ شده و شكم زن بالا آمد، برادران پنداشتند كه خواهر آبستن شده و به آنان خيانت كرده است ، تصميم گرفتند او را بكشند، ولى بعضى از آنان ممانعت كرده ، گفتند: او را نزد على بن ابيطالب مى بريم ، خواهر را نزد على عليه السلام برده و ماجرا را شرح دادند.
اميرالمومنين : طشتى پر از لجن برايم بياوريد! و به زن دستور داد ميان طشت بنشيند و در آن حال زالو از جوف زن بيرون آمد و در ميان طشت قرار گرفت . برادران چون اين تدبير و علاج حيرت آور بديدند، گفتند: يا على ! تو پروردگار ما هستى و تو غيب مى دانى ! اميرالمومنين عليه السلام آنان را از اين گفتار، منع نموده و به آنها فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله از طرف خداوند به من خبر داده كه اين قضيه در اين ماه و در اين روز و در اين ساعت ، واقع خواهد شد (527).
4- داستان جويريه

مردى با جويريه بن عمر بر سر ماده اسبى با هم نزاع مى كردند، هر كدام ، آن را از خود مى دانست .
على عليه السلام فرمود: گواه بياوريد؟
گفتند: نه . پس به جويريه فرمود: اسب را به اين مرد بده !
جويريه گفت : يا اميرالمومنين ! بدون گواه ؟
على عليه السلام فرمود: من به تو از خودت آگاهترم ، آيا فراموش كرده اى رفتار جاهلانه ات را در عصر جاهليت . و حضرت او را از كردارش خبر داد (528).

فصل پنجاه و چهارم : قضايايى كه مدعى عليه را ذيحق نموده

چهار نفر مالك يك شتر بودند، يكى از آنان شتر را عقال نمود، شتر راه مى رفت و با ريسمان خود بازى مى كرد كه ناگهان به زمين خورد و هلاك گرديد، در اين موقع آن سه نفر ديگر با اين يكى به منازعه برخاسته و قيمت شتر را از او مطالبه كردند. حضرت امير عليه السلام به آن سه نفر فرمود: شما بايد سهم آن يكى را بدهيد؛ زيرا او از حق خود نگهدارى نموده و شما چون از حق خود مراقبت نكرده ايد حق او را نيز تلف كرده ايد. (529)
و گذشت در فصل سيزدهم خبر يكم كه آن حضرت صاحب سه گرده نان را كه مدعى چهار درهم بود، تنها يك درهم داد، و مدعى عليه را ذيحق نمود.
خاتمه
پاره اى از قضايا و رفتار و گفتار خلفا به نقل از تواريخ عامه و يادآورى نكات و اشاراتى پيرامون آنها

1- اولين و آخرين فتنه

مبرد در كمال آورده : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردى كه در حال سجده بود اشاره نمود تا اينكه گويد پيامبران به حاضران فرمود: آيا كسى از شما اين مرد را مى كشد؟ در اين موقع ابوبكر آستينها را بالا زد و شمشير را به دست گرفت و به سوى آن مرد حركت كرد، ولى ديرى نپاييد كه برگشت و به پيامبر گفت : آيا مردى را بكشم كه لا اله الا الله مى گويد؟!
رسول خدا به او پاسخى نداد و دگر بار به حاضران فرمود: آيا كسى اين مرد را مى كشد؟ عمر برخاست ولى او نيز اعمالى مشابه آنچه كه ابوبكر انجام داده بود انجام داد، سومين بار پيامبر فرمود: آيا كسى از شما اين مرد را مى كشد؟ اين دفعه على بن ابيطالب عليه السلام برخاست و به طرف آن مرد روانه گرديد، ولى پيش از آن كه بر او دست يابد او فرار كرده بود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اين اولين و آخرين فتنه بود (530).
و نيز مبرد همين روايت را بطريق ديگرى نقل كرده و در آن آورده كه ابوبكر نزد رسول خدا (ص ) چنين عذر آورد كه او را در حال ركوع ديده ، وعمر به اين كه او را در حال سجده ديده است و آنگاه پيغمبر فرمود: اگر اين مرد كشته مى شد هيچ دو نفرى در دين خدا با هم اختلاف نمى كردند.
و خبر را ابن طاووسى نيز در طرائف از كتاب حافظ محمد بن موسى شيرازى و او از تفاسير دوازده گانه معتبر: تفسير يعقوب بن سفيان ، يوسف بن موسى القطان ، ابن جريح ، مقاتل بن سليمان ، مقاتل بن حيان ، وكيع ، قاسم بن سلام ، على بن حرب ، سدى ، مجاهد، ابوصالح ، قتاده ، نقل كرده است (531).
مؤ لّف :
مردى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمان قتلش را داده بود ذوالخو يصره تميمى بوده كه در جنگ صفين پس از آن كه قرآنها بر بالاى نيزه ها رفت رئيس و سركرده منافقين گرديد، و پيش از آن نيز موقعى كه رسول خدا غنائم خيبر را تقسيم كرد به آن حضرت نسبت بى عدالتى داد و با اين جسارتش ، پيامبر را به خشم آورده تا جائى كه حضرتش ‍ به او فرمود: واى بر تو! اگر من به عدالت عمل نكنم چه كسى خواهد كرد؟ و با اين اسائه ادبش از اسلام خارج گرديده مرتد شد (532).
شهرستانى در كتاب ملل و نحل (533) وقوع اين ماجرا را اولين شبهه اى دانسته است كه در ميان امت اسلام اتفاق افتاده ، و دومش جلوگيرى عمر بوده از وصيت كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سومش تخلف او بوده با ابوبكر و عثمان از لشكر اسامه ، و چهارمش انكار او بوده وفات پيغمبر صلى الله عليه و آله را.
و با توجه به اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خود ديده بود كه آن مرد در حال نماز است ، پس چه توجهى براى آن عذرها خواهد بود؟! بعلاوه ، عمر كه ديد رسول خدا عذر ابوبكر را نپذيرفت پس چگونه باز به همان مطلب معتذر گرديد. بنابر اين ، چه فرق است بين آن گفتار ذوالخو يصره به رسول خدا و گفتار اينها، جز اين كه تخطئه ذوالخو يصره در باب اموال و تخطئه اينها درباره خون (كه مهم ترست ) بوده ، و اين كه اول بالمطابقه و دوم بالالتزام بوده است و اگر آنان به حقيقت صديق و باطل فرقى نگذاشته اند؟ و چرا در آن ادعايى كه رسول خدا با يك نفر اعرابى داشت او را تصديق نكردند؟ و چرا بين پيغمبر و ديگران فرقى نگذاشتند كه داستان آن در بخش نخست عنوان يك از فصل چهل و سوم گذشت و چرا گفتار خدا را در باره رسولش فرموده : و ما ينطق عن الهوى ، ان هو الا وحى يوحى (534) تصديق ننمودند؟!

2- حسرت ابوبكر

عبدالرحمن بن عوف مى گويد: در مرض وفات ابوبكر به عيادتش رفته بودم ، از او مى شنيدم كه مى گفت : من تنها بر سه چيز تاسف مى خورم كه چرا آنها را انجام دادم و اى كاش از من سر نمى زد! و سه كار انجام نداده ام و آرزو داشتم آنها را انجام مى دادم ، و آرزو داشتم سه مطلب از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى پرسيدم .
امام سه عملى كه آرزو داشتم از من سر نمى زد؛ يكى اين كه متعرض خانه فاطمه نمى شدم و اگر چه مستلزم جنگ و قتالى بود... و ديگر اين كه فجاه را نمى سوزاندم بلكه يا با شمشير او را مى كشتم و يا آزادش مى كردم تا اينكه گويد و اما سه موضوعى كه دوست داشتم از رسول خدا مى پرسيدم ؛ يكى اين كه خليفه پس از او چه كسى خواهد بود تا با او نزاع و تشاجر نكنيم ، و ديگر اين كه ميراث عمه و دختر خواهر را از او سوال مى كردم ... (535).
سند خبر:
و همين خبر را شيخ صدوق (ره ) نيز در كتاب خصال از طريق عامه نقل كرده وليكن در آخر آن چنين آمده : دوست داشتم از رسول خدا از ميراث برادر و عمه پرسش مى نمودم (536).
و نيز روايت را ابن قتيبه در خلفا نقل كرده وليكن در آخر آن چنين آورده : دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله از ميراث دختر برادر و عمه مى پرسيدم (537).
و همچنين فضل بن شاذان در ايضاح خبر مذكور را از طريق عامه روايت نموده و در ضمن آن آورده : دوست داشتم از لشكر اسامه تخلف نمى كردم ، و دوست داشتم عيينه و طليحه را نمى كشتم (538).
بررسى خبر:
شيخ صدوق در خصال پس از نقل اين خبر مى گويد: و هنگامى كه انصار، محاجه صديقه طاهره را با آنان درباره خلافت شنيدند به آن مخدره گفتند: اگر ما پيش از آن كه با ابوبكر بيعت كنيم اين سخنان شما را شنيده بوديم هرگز از على به ابوبكر عدول نمى كرديم ، ولى فاطمه ، - سلام الله عليها در پاسخ آنان فرمود: آيا روز غدير خم براى كسى عذرى باقى گذاشت ؟!.
ابن قتيبه در خلفا بعد از ذكر محاجه اميرالمومنين عليه السلام با انصار در باره خلافت آورده : بشير بن سعد انصارى نخستين كسى كه با ابوبكر بيعت نمود، حتى پيش از عمر، بخاطر حسادتى كه نسبت به پسر عمويش سعد بن عباده داشت از اين كه مبادا مردم با او بيعت كنند به آن حضرت گفت : اگر انصار سخنان شما را پيش از آن كه با ابوبكر بيعت كنند شنيده بودند هرگز درباره خلافت شما اختلاف نمى كردند (539).
و نيز آورده : على ، شبها فاطمه را بر استر سوار نموده به مجالس و مجامع انصار مى برد تا از آنان استنصار كند، و آنان در پاسخ فاطمه عليهاالسلام مى گفتند اى دختر رسول خدا! اگر همسر و پسر عم تو قبل از ابوبكر از ما بيعت خواسته بود ما با ديگرى بيعت نمى نموديم و على عليه السلام به آنان مى گفت : آيا صحيح بود كه من در آن موقع پيكر پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله را در ميان خانه بگذارم و از خانه خارج شده بر سر خلافت آن بزرگوار با مردم به مشاجره و مخاصمه برخيزم ؟! و فاطمه عليهاالسلام نيز به آنان گفت : اباالحسن كارى بر خلاف وظيفه اش انجام نداده و آنها مرتكب اعمالى شدند كه خدا با آنان حساب و هم مطالبه جواب خواهد نمود (540).
مؤ لّف :
بر فرض اين كه حديث غدير خم ثابت و قطعى نباشد با اين كه كتابها در اين خصوص از طريق اهل سنت نوشته شده و با چشم پوشى از سخنان متواتر و مكرر رسول خدا درباره مساءله خلافت كه از نخستين روزهاى آغاز بعثت تا آخرين لحظات زندگى بر آن تاكيد مى نمود، بويژه نسبت به خويشان نزديكش ‍ كه به دستور خداوند آنان را به اين امر مهم دعوت و ارشاد مى كرده و با صرفنظر از رفتار و اعمال آن حضرت در اين باره ، به گونه اى كه هر كس معتقد به نبوت آن حضرت بوده عادتا به جانشينى اميرالمومنين عليه السلام از براى آن بزرگوار نيز اذعان و اعتقاد پيدا مى كرده ، و بر فرض نبودن آيات قرآنى ، و براهين عقلى ، و فطرت بشرى ، كافى است در اثبات عدم صحت مسلك آنان ، شك و ترديدى كه خليفه آنان در امر خلافت خود داشته است .
وانگهى ، چگونه ابوبكر مى گويد: دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله از خليفه بعد از او پرسش مى نمودم تا در اين باره نزاعى پيش نيايد، با اين كه رسول خدا خواست كه در هنگام وفاتش اين كار را انجام دهد، و آن را كتبا به ثبت برساند تا بعد از او در گمراهى نيفتند، ولى عمر نگذاشت و به حاضران گفت : پيامبر بر اثر شدت بيمارى هذيان مى گويد. و عمر خود بعدا اعتراف نموده كه از اراده و تصميم پيغمبر باخبر بوده ولى از آن جهت كه آن اقدام با نيات او سازگار نبوده از آن جلوگيرى كرده است .
چنانچه ابن ابى الحديد از ابن عباس نقل كرده كه مى گويد: من در سفرى همراه عمر بودم ، يك روز در حالى كه من و او تنها بوديم به من گفت : اى پسر عباس ! شكايت پسر عمت على را به تو مى كنم كه از او خواستم در اين سفر با من بيايد ولى نپذيرفت و مى بينم گرفته و افسرده است ، به نظر تو علتش ‍ چيست ؟
ابن عباس : خودت علتش را مى دانى .
عمر: يقينا به خاطر از دست دادن خلافت است .
ابن عباس : من هم نظرم همين است ؛ زيرا او عقيده دارد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را جانشين خود قرار داده است .
عمر: ولى چه سود كه خدا اين را اراده نكرده است . تا اينكه گويد و مضمون خبر نيز با تعابير ديگرى نقل شده است (541).
مؤ لّف :
مقصود او از خبر ديگر، روايتى است كه عمر در آن اظهار داشته كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خواست در بيمارى وفاتش ، موضوع خلافت را بيان كند ولى من به خاطر خوف وقوع فتنه و اختلاف ، از آن ممانعت به عمل آوردم ، و رسول خدا نيز نيت و منظور مرا دريافته از بيان آن خوددارى نمود؛ و البته آنچه كه خدا بخواهد واقع خواهد شد.
و اما راجع به اين كه عمر در خبر اول گفته : رسول خدا مى خواست خلافت را براى او على (ع ) قرار دهد ولى خدا نخواست مغالطه اى بيش نيست ؛ زيرا اراده پيامبر جز به فرمان خدا نبوده و خواست پيامبر خواست خداست ، و اين درست نظير اين است كه گفته شود: پيامبران الهى اگر چه مردم را به ايمان آوردن به خدا دعوت كرده اند ولى خدا آن را نخواسته چرا كه مى بينيم آنان ايمان نياورده اند.
و اما گفتار او در خبر دوم كه گفته : رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خواست در مرض وفاتش او اميرالمومنين را به عنوان خليفه بعد از خود معرفى كند ولى من نگذاشتم واقع اين سخن نسبت بيهوده گويى به خداى متعال است ، چنانچه درباره پيغمبر صلى الله عليه و آله به صراحت آن را گفته : زيرا خداوند درباره رسولش مى فرمايد: و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (542).
و آنجا كه گفته : من نگذاشتم پيامبر تصميمش را عملى كند بخاطر ترس از وقوع فتنه ... معنايش اين است كه او عمر نسبت به مصالح اسلام و مسلمين از خدا و رسولش آگاه تر است !
و اما داستان فجاه كه ابوبكر او را سوزانده بود و پيش از مرگ ، آرزو مى كرد كه يا او را آزاد مى نمود و يا به نحو ديگرى وى را به قتل مى رساند او، اياس بن عبد يا ليل سلمى بوده كه از ابوبكر اسلحه خواست تا با مرتدين از اسلام نبرد كند، و چون اسلحه گرفت با آن به جنگ مسلمانان رفت . پس ابوبكر طريقه بن حاجز را مامور دستگيرى او نمود، تا اينكه طريقه وى را اسير و دستگير نموده به نزد ابوبكر آورد. ابوبكر دستور داد در بيرون شهر مدينه آتشى بزرگ افروخته اياس را دست بسته در ميان آن انداختند (543).

3- ابوبكر دست مهمان را قطع كرد

فضل بن شاذان در ايضاح از ابوبكر بن ابى عياش و هيثم و حسن لولوى (قاضى ) نقل كرده كه ابوبكر مردى را كه دست راستش قطع شده بود به مهمانى خود فرا خواند. مهمان ظاهرى آراسته داشت ، ابوبكر به وى گفت : بخدا سوگند كردار تو به كردار سارقان نمى ماند، بنابراين چه كسى دست تو را بريده است ؟
مهمان گفت : يعلى بن متيه در يمن از روى تعمدى و ستم دست مرا قطع كرده است .
ابوبكر گفت : من در اين باره تحقيق مى كنم و چنانچه صحت ادعايت ثابت گرديد، دست يعلى را در قصاص دست تو قطع خواهم كرد. اتفاقا در آن روزها گردنبند اسماء بنت عميس ‍ مفقود گرديد و هر چه تفحص كردند آن را نيافتند، طلحه بن عبيدالله به نزد ابوبكر آمد و گفت : مهمان را تفتيش نمى كنى ؟
ابوبكر: من هرگز گمان دزدى درباره او نمى دهم .
طلحه اصرار كرد و گفت : بخدا سوگند من بايد او را بازرسى كنم ، تا اين كه مهمان را تفتيش كرده گردنبند را از اتاقش بيرون آورد. ابوبكر چون اين را ديد دست چپ مهمان را نيز قطع كرد.
پس از نقل اين خبر، ابراهيم بن داوود و حسن لولوى به راوى حديث ابوعلى گفتند: آيا ابوبكر مى توانسته دست چپ آن مرد را ببرد؟
ابوعلى گفت : چاره اى ندارم جز اين كه بگويم ابوبكر اشتباه كرده است ؛ زيرا در اين حكم شكى نيست كه كسى كه يك دستش در اثر دزدى قطع شده ، بار ديگر پاى چپش قطع مى شود، و در نوبت سوم ، حكم قطع ندارد بلكه زندانى شده به قدر ضرورت از بيت المال به او آذوقه مى دهند. و خطاى ديگر اين كه مهمان ، همانند يك تن از اهل خانه ، مامون است ، و حكم قطع درباره او روا نيست (544).

4- ابوبكر و حكم قسامه

بلاذرى در فتوح البلدان آورده : قيس در جريان قتل داذويه كه در صنعا كشته شده بود متهم گرديد. ابوبكر وى را به وسيله مهاجر بن ابى اميه كه عامل او در صنعا بود نزد خود فرا خواند، و هنگامى كه قيس بر ابوبكر وارد گرديد، ابوبكر او را در كنار منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پنجاه بار سوگند داد كه او را داذويه را نكشته و سپس آزادش كرد (545).
مؤ لّف :
حكم قسامه براى مدعى قتل و به منظور اثبات آن ، تشريع شده نه براى منكر.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از ابوجعفر نقيب نقل كرده كه بارها اتفاق مى افتاد كه ابوبكر، قضاوتى مى نمود و كسانى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله همانند بلال و صهيب و امثال آنان ، حكم او را نقض مى كردند، و در اين خصوص قضايايى نيز نقل كرده است (546).

5- ابوبكر و حكم ميراث اجداد

در كتاب اسد الغابه از قاسم بن محمد بن نقل كرده كه دو جده (مادر مادر و مادر پدر) كه هر كدام خواستار ميراث بودند نزد ابوبكر آمدند. ابوبكر 6/1 تركه ميت را به مادر مادر داد و مادر پدر را محروم كرد. عبدالرحمن بن سهل مردى از انصار كه در جنگ بدر نيز حضور داشته به ابوبكر گفت : اى خليفه ! كسى را ارث دادى كه اگر او مرده بود و اين ميت زنده مى بود از او ارث نمى برد، و برعكس . كسى را محروم نمودى كه اگر او مرده بود و اين ميت زنده بود از او ارث مى برد. ابوبكر به خطاى خود پى برد و 6/1 را بين آنان بطور مساوى قسمت نمود (547).
و همين روايت را نيز شيخ طوسى (ره ) درتهذيب با اختلافى در لفظ نقل نموده است (548).
و نيز قضيه ديگرى نقل كرده كه جده اى (مادر پدر) به نزد ابوبكر رفت و گفت : از پسر پسرم ارث مى خواهم ، ابوبكر گفت : من آيه اى از قرآن در اين باره به خاطر ندارم ، ولى از ديگران مى پرسم ، و چون پرسيد، مغيره به او گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله جده را 6/1 داده است .
ابوبكر به مغيره گفت : جز تو كسى هم اين را از رسول خدا شنيده است ؟
مغيره گفت : بله ، محمد بن مسلمه . پس ابوبكر طبق گواهى آنان 6/1 تركه را به آن زن داد. پس از گذشت مدتى مادر مادر همان ميت نزد ابوبكر رفته از او مطالبه ميراث نوه اش را نمود. ابوبكر به او گفت : آنچه كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين خصوص نقل كرده اند شامل تو نمى شود و به جده پدرى اختصاص دارد از اين رو حكم مساءله تو را نمى دانم . و چنانچه 6/1 را بين هر دو نفرتان قسمت كنيد، خودتان بهتر مى دانيد (549).

6- حكم عمر درباره نژاد خروس

جاحظ در كتاب حيوان آورده : در زمان خلافت عمر، دو مرد به وسيله خروس ، قمار بازى مى كردند، عمر اين را شنيد پس به قتل نژاد خروس فرمان داد. مردى از انصار به نزد عمر رفت و به او گفت : آيا به كشتن دسته اى مخلوقات خدا كه تسبيح گوى پروردگارشان هستند فرمانى مى دهى ؟!
عمر متوجه خطاى خود شده حكم خود را لغو كرد (550).

7- عمر و خرافات جاهليت

و نيز در همان كتاب در ضمن بيان خرافات اهل جاهليت آورده : از جمله معتقدات آنان يكى اين بوده كه طائفه جرهم از فرشتگان و دختران آدم به وجود آمده اند و معتقد بوده اند كه هرگاه فرشته اى در آسمان ، خدايش را عصيان كند خداوند او را در صورت و طبيعت بشرى به زمين فرو مى فرستد؛ و آفرينش هاروت و ماروت و بلقيس ، ملكه سبا را از اين قبيل مى دانسته اند.
و همچنين ذوالقرنين را كه گويند مادرش فيرى از نسل آدم و پدرش عبرى از فرشتگان بوده است ، و بر همين مبناى خرافى بود كه هنگامى كه عمر شنيد مردى ، مرد ديگر را ذوالقرنين صدا مى زد به او گفت : آيا نامهاى پيامبران را تمام كرده ايد كه به اسماء فرشتگاه بالا رفته ايد (551).

8- عمر و شيوه كشف جرم او

ابن قتيبه در شعرا آورده : گويند عمر بن الخطاب از غلام بنى الحسحاس . شنيد كه اين شعر را با خود زمزمه مى نمود:

ولقد تحدر من كريمه بعضهم
عرق على جنب الفراش و طيب
عرق و بوى خوش از بعض دختران آنان در كنار بستر فرو ريخت
عمر برآشفته غلام را تهديد به مرگ نمود، و آنگاه براى اينكه بفهمد مقصود او كدام زن بوده ، دستور داد به او شراب نوشانده و زنانى را از مقابل او عبور دهند، و چون زن مورد علاقه غلام از برابر او گذشت ، غلام نسبت به وى اظهار تمايل و عشق نمود؛ پس عمر دستور داد غلام را به قتل برسانند (552).
مؤ لّف :
چقدر فرق است بين اين گونه كشف جرم كه عمر از آن استفاده نموده ، با آن گونه كه اميرالمومنين عليه السلام اعمال كرده است ، و قبلا گذشت كه آن حضرت در ماجراى زنى كه پسر خود را انكار مى كرد، نخست از اولياى او وكالت گرفت و آنگاه به زن فرمود: اگر طبق اظهارات تو اين نوجوان فرزند تو نيست الان تو را به او تزويج مى نمايم . در اين موقع زن فرياد برآورد و گفت : آيا مى خواهى مرا به پسرم تزويج كنى ؟!
و نيز در مورد غلامى كه مولاى خود را انكار مى كرد و مى گفت : من مولا و او غلام من است دستور داد تا هر دو سرهايشان را در ميان دو سوراخ داخل نموده و آنگاه به قنبر فرمود: گردن غلام را بزن ، پس غلام با شنيدن اين سخن ، فورا سرش را بيرون كشيد و ديگرى همچنان سرش را نگهداشت .
و همچنين در مورد نزاع دو زن بر سر يك كودك كه هر كدام كودك را از خود مى دانست به آنان فرمود: كودك را با اره دو نصف مى كنم براى هر كدامتان يك نصف ، پس آن زنى كه مادر كودك نبود، پذيرفت ولى ديگرى فرياد بر آورد: يا على ! اگر مى خواهى چنين كنى من از حق خودم صرفنظر نموده كودكم را به او مى بخشم .
مطلب ديگر اين كه : حد زنا با چهار دفعه اقرار ثابت مى شود نه به مجرد اظهار تمايلى نسبت به زنى ، آن هم در حال مستى ، بعلاوه ، حد در اين قضيه (كه بر حسب ظاهر زناى غير محصن بوده ) تازيانه است نه قتل . و بالاخره عمر در اين ماجرا حد ملوك را كه نصف حد آزاد است ، چندين برابر حد آزاد قرار داده است .

9- عمر و سنن شرعى

ابن قتيبه در معارف آورده : نام سابق عبدالرحمن بن حرث ، ابراهيم بوده ، وى در زمانى كه عمر خليفه بود به نزد او رفت ، و آن هنگامى بود كه عمر تصميم گرفته بود نام كسانى را كه به اسماء انبياء موسوم بودند تغيير بدهد، پس اسم او را نيز عبدالرحمن گذاشت ، و اين نام برايش ثابت و باقى ماند (553).
مؤ لّف :
نامگذارى به اسماء مبارك پيامبران الهى در شرع مقدس ، مورد ترغيب و تاكيد قرار گرفته ، چنانچه از امام محمد باقر عليه السلام كه از سوى جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله به باقرالعلوم لقب يافته ، موقعى كه به جابر بن عبدالله انصارى خبر داد كه زنده خواهد ماند تا آن امام بزرگوار را ادراك نمايد و به او فرمود: سلام مرا به او برسان ، منقول است كه فرمود: برترين نامها نام پيامبران است (554). ولى عمر نام ابراهيم را كه پس از رسول خدا افضل انبياى الهى بوده به نام ديگرى تغيير مى دهد.

10- سوال عمر از نسل بنى آدم

و نيز در معارف آمده : عمر از كعب پرسيد؛ نسل آدم از قابيل بوده يا هابيل ؟
كعب پاسخ داد: از هيچكدام . امام مقتول (هابيل ) در خاك نهان شده و فرزندى از خود بر جاى نگذاشت ، و اما قابيل نسل او هم در طوفان نوح همگى به هلاكت رسيدند، و مردم همه از فرزندان نوح و نوح از فرزندان شيث (و شيث پسر آدم ) (555) است .
مؤ لّف :
آيا عمر آيه قرآن را نشنيده بود: وجعلنا ذريته هم الباقين ؛ (556) و قرار داديم نژاد نوح را بازماندگان روى زمين .

11- عمر و اشعار عرب

ابن قتيبه در شعراء آورده : مردى به نام حطيئه در ميان طائفه زبرقان بن بدر، سكونت گزيده ، آنان نسبت به وى بى حرمتى كردند. حطيئه از نزد آنان كوچ نموده در ميان طائفه بغيض اقامت گزيد و مورد اكرام و احترام آنان قرار گرفت . و سپس قصيده اى در ذم زبرقان و مدح بغيض سرود كه در شعر آخرش آمده :

دع المكارم لا تنهض لبغيتها
واقعد فانك انت الطاعم الكاسى (557)
زبرقان از شنيدن اشعار او بسيار ناراحت شده از او به نزد عمر شكايت برد و شعر آخر حطيئه را براى عمر خواند.
عمر به او گفت : حطيئه در اين شعرش نسبت به تو هيچ گونه توهين و هتكى ننموده است ، مگر دوست ندارى اين كه ، هم بخورى و هم بپوشى ؟
زبرقان گفت : ولى هيچ مذمت و هجوى از اين بدتر تصور نمى شود، عمر در اين باره از حسان بن ثابت داورى خواست ، حسان به عمر گفت : حطيئه با اين شعرش زبرقان را هجو ننموده بلكه بر او نجاست كرده است (558).

12- زنى كه عمر را راهنمايى كرد!

ابن جوزى دراذكياء آورده : عمر بن خطاب در خطابه اى از مردم خواست مهريه همسرانشان را از چهل اوقيه (559) زيادتر نكنند، اگر چه همسر آنان دختر ذى الغصه يعنى يزيد بن حصين صحابى حارثى باشد، و هر كس از اين مقدار بيشتر قرار دهد، زيادى را در بيت المال خواهم ريخت .
در اين هنگام زنى بلند قامت از ميان صف زنان برخاست و به عمر گفت : تو چنين حقى ندارى ؟
عمر گفت : چرا؟
زن : زيرا خداوند در قرآن مى فرمايد: و آتيتم احداهن قنطارا فلا تاخذوا منه شيئا اتاخذونه بهتانا و اثما مبينا (560).
... و مال بسيارى مهر او كرده باشيد البته نبايد چيزى از مهر او بازگيريد، آيا به وسيله تهمت زدن به زن ، مهر او را مى گيريد و اين گناهى نيست آشكار.
عمر گفتار زن را تصديق كرد و گفت : زنى حق گفت و مردى خطا كرد (561).
مؤ لّف :
در اينجا برادران اهل سنت ما، در مقام توجيه برآمده گفته اند: اين اعتراف عمر به حق گويى زنى و لغزش خودش ، دليلى است بر تواضع او، اما نگفته اند كه اصل ارتكاب خطا دليلى است بر چه چيز؟. (و هل يصلح العطار ما افسد الدهر).
و همچنان كه تعيين چهل اوقيه با آيه قرآن سازگار نيست ، با سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز توافقى ندارد؛ زيرا مقدار مهر سنت ، دوازده اوقيه و نيم است نه چهل اوقيه .
و اين كه عمر گفته : اگر چه آن زن ، دختر ذى الغصه باشد خصوصيتش اين است كه بنا به نقل مورخين ، صد سال رئيس ‍ و بزرگ قبيله بنى حارث بوده است .
به همين مناسبت نقل مى شود: هنگامى كه مصعب بن زبير، عايشه ، دختر طلحه را به هزار هزار درهم نقره مهر كرد، برادر او كه خليفه بود مقررى كافى به لشكريان خود نمى داد. ابن الزنيم ديلمى در اين باره چنين سرود:

بضع الفتاه بالف الف كامل
و تبيت سادات الجيوش جياعا (562)
دخترى به هزار هزار درهم مهر مى شود در حالى كه فرماندهان لشكرها گرسنه مى خوابند.

13- زنى كه از شوهرش شكايت داشت

ابن جوزى در اذكياء آورده : زنى از شوهرش شكايت داشت ، به نزد عمر رفته و اظهار داشت : شوهرم روزها را روزه مى گيرد و شبها را به عبادت خدا به صبح مى آورد. و با اين حال دوست ندارم از او شكايت كنم . عمر مقصود زن را نفهميد و در پاسخ او گفت با اين خصوصيات كه گفتى ، شوهرت نيكو شوهرى است . زن بناچار سخنان سابق خود را تكرار نمود و عمر نيز همان پاسخ قبلى را، تا چند بار اين گونه گفت و شنود بين آنان رد و بدل شد. اتفاقا كعب اسدى در آنجا حاضر و به قضيه ناظر بود، و منظور زن را دريافت ، پس ‍ به عمر گفت : اين زن از شوهرش شكايت دارد كه او با آن برنامه هايش از او كناره گرفته است . عمر به كعب گفت : حال كه تو مقصود زن را درست يافتى پس بين او و شوهرش نيز داورى كن .
كعب پذيرفت و گفت : شوهرش را حاضر كن ! او را آوردند، كعب به مرد گفت : اين زنت از تو شكايتى دارد.
مرد: چه شكايتى ؟
زن : اى قاضى ! او را راهنمايى كن ... تا اين كه كعب به مرد گفت : خداوند به تو اجازه داده تا چهار زن بگيرى ، بنابر اين ، سه شبانه روز براى خودت باشد تا خدايت را عبادت كنى و يك شبانه روز هم براى همسرت كه نزد او باشى .
عمر از اين استنباط و داورى كعب در شگفت شده به وى گفت : بخدا سوگند نمى دانم از كدام امر تو تعجب كنم ، از اين كه به فطانت ، مقصود زن را دريافتى و يا از حكمى كه بين ايشان نمودى ، برو كه قضاوت بصره را به تو واگذار نمودم (563). و همين روايت را ابن قتيبه نيز نقل كرده است .

14- عمر و جوان انصارى

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده : روزى عمر در بين راه به نوجوانى از انصار برخورد نمود، عمر تشنه بود از جوان انصارى تقاضاى آب نمود، جوان آبى آميخته با عسل براى عمر آورد، عمر از نوشيدن آن امتناع ورزيد و گفت : خداى تعالى مى فرمايد: اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا؛ (564) خوشيهايتان را در زندگانى دنيايتان صرف نموديد.
جوان در پاسخ عمر گفت : مقصود از اين آيه نه تو هستى و نه هيچ كس از اهل اين قبله (مسلمانان )، پيش از اين آيه را بخوان تا معنايش براى تو روشن شود: و يوم يعرض ‍ الدين كفروا على النار اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا (565).
روزى كه كافران را بر آتش عرضه بدارند و به آنان بگويند خوشى هايتان را در زندگانى دنيايتان برديد (566).
مؤ لّف :
بعلاوه بر آنچه كه جوان انصارى به عمر گفته ، بايد گفت كه مراد از صرف طيبات در زندگى دنيا چيزى مانند نوشيدن عسل و امثال اينها در صورتى كه از راه حلال و با رضايت صاحبش به دست آمده باشد نيست ؛ زيرا خداوند فرموده : قل من حرم زينه الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق (567).
بگو اى پيغمبر! چه كسى ممنوع كرده زينت ها و روزيهاى حلال را كه خداوند براى بندگانش مهيا نموده است .
بلكه مراد، جاه و مقام و سلطنت و رياست ناحق دنيوى است كه در كام دنياپرستان از هر لذتى شيرين ترست .

15- سه خطاى عمر

و نيز ابن ابى الحديد آورده : عمر شبها پاسبانى مى كرد، شبى به هنگام گشت ، صداى مرد و زنى از خانه اى به گوشش ‍ رسيد، شكى در دلش افتاد، از ديوار خانه بالا رفت و به درون خانه نگاه كرد، زن و مردى را ديد كه در كنار هم نشسته و كاسه شرابى در جلو آنهاست . عمر به مرد نهيب زد و گفت : اى دشمن خدا! آيا مى پندارى كه تو خدا را معصيت مى كنى و او بر تو مى پوشد؟!
مرد گفت : اى خليفه ! اگر من تنها يك گناه مرتكب شده ام تو مرتكب سه گناه شده اى :
اول اين كه خداوند مى فرمايد: ولا تجسسوا؛ (568) تجسس نكنيد، و تو تجسس كرده اى
دوم اين كه مى فرمايد: واتوا البيوت من ابوابها (569)؛ از درهاى خانه ها داخل شويد و تو از ديوار بالا آمده اى .
سوم اين كه مى فرمايد: فاذا دخلتم بيوتا فسلموا (570)؛ هر وقت داخل خانه اى شديد به اهل آن خانه سلام كنيد و تو سلام نكردى (571)
و در تفسير ثعلبى آمده : مردى كه عمر از ديوار خانه اش ‍ بالا رفته ابومحجن ثقفى است كه در آن موقع به عمر اعتراض ‍ نموده به او گفته : اين كار تو نارواست و خداوند تو را از تجسس برحذر داشته است . عمر به همراهان خود گفت : اين مرد چه مى گويد؟ زيد بن ثابت و عبدالله بن ارقم به او گفتند، راست مى گويد اين عمل شما تجسس است . عمر چون اين را شنيد از خانه بيرون شد و او را به حال خود واگذاشت (572).
در شرح حال همين ابو محجن آورده اند كه او به علت شدت علاقه اى كه به نوشيدن شراب داشته سروده :

اذا مامت فادفنى الى جنب كرمه
تروى عظامى بعد موتى عروقها
ولا تدفننى فى الفلاه فاننى
اخاف اذا مامت لا اذوقها (573)
16- عمر و نقض احكام خويش

و نيز نقل كرده : بسيار اتفاق مى افتاد كه عمر حكمى مى كرد و سپس آن را نقض نموده بر خلافش فتوا مى داد. (574) و از ابن سيرين نقل شده كه مى گويد: از ابو عبيده سلمانى مساءله اى درباره ميراث جد پرسيدم وى گفت : من در اين خصوص يكصد قضيه از عمر به خاطر دارم كه همه با هم مغاير (575) است .

17- ماجراى عمر با هرمزان

بلاذرى در فتوح البلدان بطور مسند از انس بن مالك نقل كرده كه مى گويد: در جريان فتح شوشتر هرمزان به اسارت لشكريان اسلام در آمد، و من به دستور ابوموسى اشعرى او را به نزد عمر بردم ، عمر به هرمزان گفت : سخن بگو!
هرمزان : سخن انسان زنده يا مرده ؟
عمر: هر چه مى خواهى بگو كه در امان هستى .
هرمزان : آنگاه كه در بين ما و شما خدايى نبودم ما گروه عجم پيوسته در جنگها بر شما پيروز مى شديم ولى از آن زمان كه شما به خدا معتقد شديد و خدا در تمام كارها يار و مدد كارتان گرديد، ديگر نتوانستيم بر شما غلبه كنيم و مغلوب و مقهور شما گشتيم .
در اين موقع عمر به انس رو كرده و گفت : درباره هرمزان چه مى گويى ؟
انس با كشتن او مخالفت كرد.
عمر گفت : سبحان الله ! آيا قاتل براء بن مالك و مجزاه بن ثور سدوسى را آزاد كنم ؟!
انس پاسخ داد: در هر حال تو را راهى به كشتن او نيست . عمر گفت : هرمزان چقدر مال به تو داده تا از او دفاع كنى ؟
انس : هيچ وليكن تو خودت به او امان دادى .
عمر: بر اين مطلب گواه مى آورى يا تو را كيفر دهم ؟ انس ‍ مى گويد: از نزد عمر بيرون رفته زبير بن عوام را ديدم كه او نيز آنچه را كه من از عمر شنيده بودم شنيده و به خاطر داشت ، زبير به همراه من نزد عمر آمده برايم گواهى داد، و هرمزان آزاد گرديد، و اسلام آورد و عمر برايش مقررى قرار داد(576).
مؤ لّف :
براء بن مالك كه در فتح شوشتر به شهادت رسيده معروف است . و اما مجزاه بن ثور همان كسى است كه عمر رياست طائفه بكر را برايش قرار داده و در روز فتح شوشتر نيز به شهادت رسيده است . و در عقد الفريد آمده : مالك بن مسمع كه پدر او؛ يعنى مسمع ، بنام قتيل الكلاب مشهور بوده ، بدانجهت كه وقتى در ميان قبيله اى رفته ، سگ قبيله به او حمله نموده ، و او هم سگ را كشته ، پس اهل قبيله او را قصاص كشتن سگشان به قتل مى رسانند با شقيق بن ثور (برادر مجزاه بن ثور) منازعه مى نمود، مالك به شقيق گفت : تنها مايه افتخار تو قبرى است در شوشتر (يعنى قبر برادرش ‍ مجزاه بن ثور). شقيق به او پاسخ داد: ولى تو را خوار نموده است قبرى در مشقر (577) (يعنى قبر پدرش مسمع ).

18- عمر ادعا را با سوگند پذيرفت !

فضل بن شاذان در ايضاح آورده : عمر زنانى را كه در جريان فتح شوشتر به اسارت مسلمانان در آمده و استرقاق شده بودند به شهرهايشان باز گرداند، بدانجهت كه ابوموسى نزد وى ادعا كرد كه با آنان پيمان عدم استرقاق بسته است . از اين رو موقعى كه عمار ياسر و يارانش آنان را اسير نمودند و ابوموسى چنان ادعايى را اظهار نمود، عمر ابوموسى را بر آن ادعايش سوگند داده و اسيران را به ديارشان باز گرداند. فضل بن شاذان مى گويد: ابوموسى در اين قضيه مدعى بوده ، و مدعى بايد شاهد بياورد، بنابراين چگونه عمر او را قسم داده است (578)!
نظير اين جريان را اعثم كوفى در فتح رامهرمز نقل كرده : كه جرير بن عبدالله بجلى شهر رامهرمز را فتح كرده و گروهى از اهل آن سامان را به اسارت گرفت ، از طرفى ابوموسى اشعرى نزد عمر ادعا كرد كه تا شش ماه به آنان امان داده است ، عمر دستور داد ابوموسى را سوگند دهند و آنگاه اسيران را به شهرهايشان بازگرداند، با اين كه يكى از همراهان معروف جرير به عمر نامه نوشت و در آن قسم ياد كرد كه تمام كارها و اعمال جرير با اطلاع و اجازه ابوموسى بوده و عمر نيز به صدق مضمون نامه پى برد، و به همين جهت ابوموسى را سرزنش نموده او را كم عقل دانست (579)

19- عمر از سلب (580) خمس گرفت

بلاذرى در فتوح البلدان مسندا از ابن سيرين نقل كرده كه مى گويد: براء بن مالك در نبردى تن به تن مرزبان زاره را به قتل رساند و آنگاه دستبند و كمربند و قبا و ساير اشياى قيمتى او را گرفت و براى خود تصرف نمود. پس عمر خمس ‍ آنها را به علت زياد بودنشان از او گرفت ، و براى اولين بار از سلب خمس گرفت (581).

20- عمر و تبعيضات

جزرى در كامل آورده : هنگامى كه عمر به خلافت رسيد، گفت : زشت است كه در ميان عرب بردگى باشد و گروهى مالك گروهى ديگر بشوند، با اين كه ما قادر هستيم كه با فتح بلاد عجم از آنان برده بگيريم . و آنگاه درباره تعيين قيمت بردگان بجز كنيزان ام ولد مشورت كرد و ارزش هر يك را شش ‍ يا هفت شتر قرار داد به استثناى دو قبيله حنيفه و كنده كه براى آنان تخفيف قائل شد و به علت اين كه مردانشان در جنگها كشته شده بودند (582).
مؤ لّف :
اجبار مردم بر فروش اموالشان يك خلاف ، و تعيين نرخ براى آنها خلافى ديگر.

21- عمر و لغت

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده : عمر مى گفت كسى كه مزاح كند سبك مى شود و علت اين كه شوخى كردن را مزاح گويند اين است كه مردم را از حق دور مى كند (583).
مؤ لّف :
مزاح بر وزن فعال مصدر مزح مى باشد، نه بر وزن مفعل از ماده زاح .

22- عمر و سوره بقره

و نيز آورده : عمر سوره بقره را در مدت دوازده سال ياد گرفت و در پايان آن ، شترى نحر كرد (584).
مؤ لّف :
و اما اميرالمومنين عليه السلام كسى است كه پيروان مكتب آسمانى را بر طبق كتابهايشان فتوا داده است .



23- عمر و آيات قرآن

و همچنين مى نويسد: روزى عمر به مسجد مى رفت و پيراهنى كه از پشت چهار وصله داشت در بر كرده و آياتى از قرآن را با خود زمزمه مى نمود، تا اين كه به اين آيه رسيد: وفا كهه وابا (585)، پس گفت : اب به معناى چيست ؟ و پس از قدرى فكر و تامل با خود گفت : اين كلمه تكلف دارد و براى تو عيب نيست اگر معناى آن را ندانى (586).
مؤ لّف :
در بخش نخست گذشت اين كه ، ابوبكر نيز معناى اب را نمى دانست !

24- عمر و نماز عيد

عمر از ابو واقد ليثى پرسيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز عيد چه سوره هايى را مى خوانده ؟
ابوواقد گفت : در ركعت اول سوره ق ، و در ركعت دوم اقربت الساعه را (587).

25- استنباط عمر از آيات قرآن

خطيب در تاريخ بغداد از شعبى از فاطمه دختر قيس ‍ نقل كرده كه مى گويد: هنگامى كه شوهرش او را سه طلاقه كرد و رسول خدا از آن باخبر گرديد، فرمود: او حق سكنى و نفقه از شوهرش طلب ندارد و دستور داد تا در منزل ابن ام مكتوم (اعمى ) عده اش را سپرى كند. و وقتى كه اين جريان را به عنوان دليل حكم آن مساءله براى عمر نقل كردند، گفت : ما نمى توانيم با خبر دادن يك زن از دايه قرآن دست برداريم ، شايد او فراموش كرده باشد (588).
مؤ لّف :
مقصود عمر از آيه قرآن ، اين آيه مباركه است لا تخرجوهن من بيوتهن و لا يخرجن ... (589) و آن زنان را (تا در عده اند) از خانه بيرون مكنيد، و نبايد بيرون بروند... وليكن توجه نداشته كه : مورد اين آيه طلاق رجعى است ، و حكمتش هم اين است كه لعل الله يحدث بعد ذلك امرا؛ (590) شايد خدا پس از طلاق كارى از نو پديد آرد اما زنى كه سه بار طلاق داده شده ، ديگر شوهرش حق رجوع به او و يا ازدواج با او را ندارد مگر اين كه با مرد ديگر ازدواج نموده طلاق بگيرد كه در اين صورت شوهر اول مى تواند با او ازدواج نمايد. بنابر اين ، آنچه كه فاطمه بنت قيس از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده صحيح است و عمر دچار اشتباه شده است .

26- اظهار ترديد عمر

و نيز بطور مسند از ابوسعيد خدرى نقل كرده كه مى گويد: عمر براى ما خطبه خواند و گفت : بسا من شما را از چيزهايى نهى كنم و در واقع به صلاح شما باشد، و بسا شما را به كارهايى فرمان دهم و واقعا به ضرر و زيان شما باشد، و آخرين آيه اى كه از قرآن نازل شده آيه ربا بوده و رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت نمود و خصوصيات آن را براى ما روشن نفرمود، اينك شما در اين باره تنها آنچه را كه به حكمش يقين داريد عمل كنيد و از موارد مشتبه و مشكوك ، اجتناب نماييد (591).

27- حكم عمر درباره اهل فاميه (592)

در عيون ابن قتيبه آمده : در زمان خلافت مامون يك نفر از اهل دربار با مردى پيشه ور نزاعشان در گرفت ، دربارى ، طرف خود را كتك زد، مضروب فرياد برآورد: واعمراه . ماجرا به مامون گزارش شد، مامون مضروب را احضار نموده از او پرسيد؛ اهل كجا هستى ؟
گفت : اهل فاميه . مامون : عمر درباره اهل فاميه گفته ، هرگاه كسى محتاج شود و همسايه اى نبطى داشته باشد مى تواند همسايه اش را بفروشد و نياز خود را برطرف سازد، اينك اگر تو در آرزوى سيره و روش عمر هستى اين است حكم عمر درباره شما، و آنگاه دستور داد هزار درهم به او بدهند (593).
فضل بن شاذان در ايضاح از اسد بن قاضى نقل كرده كه عمر گفته : اگر كسى بدهكار باشد و نتواند قرضش را اداء نمايد و همسايه اى از اهل عراق داشته باشد، همسايه اش را بفروشد و قرضش را ادا كند (594).
مؤ لّف :
پيامبر بزرگ ما فرموده : المسلمون اخوه تتكافا دماوهم ...؛ مسلمانان همه با هم برادر و برابرند، و عربى را بر عجمى برترى نيست .

28- ديه قتل خطا

در تاريخ بغداد آمده : راى عمر درباره ديه انسانى كه بطور خطا كشته شده اين بود كه آن به عاقله اختصاص دارد، پس موقعى كه در منى بود اين مساءله را از مردم سوال نمود، از آن ميان ضحاك بن سفيان به او گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله به من نوشت كه همسر هشيم ضبابى را (كه بطور خطا كشته شده بود) از ديه شوهرش ارث دهم (595).

29- عمر و حكم مجوس

و نيز در همان كتاب آمده : عمر مى گفت : به خدا سوگند نمى دانم درباره مجوس چه كنم ؟
عبدالرحمن بن عوف برخاست و به او گفت : از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم موقعى كه از آن حضرت ، از حكم مجوس پرسيدند، فرمود: سنت آنان مانند سنت اهل كتاب است (596) (يعنى حكم اهل كتاب را دارند).

30- عمر و حكم ميراث

شرقاوى در حاشيه تحرير زكرياى انصارى در مساءله ميراث زنى كه وفات نموده و شوهرى و مادرى و دو برادر مادرى ، و يك برادر پدر و مادرى از خود بر جاى گذاشته ، آورده : اين مساءله به مساءله حماريه معروف شده ، از آن جهت كه آن در زمان خلافت عمر اتفاق افتاده و عمر تمام ورثه را ارث داده به جز برادر ابوينى را، پس آنان عمر را مورد اعتراض قرار داده ، گفتند: فرض كن پدر ما حمارى بوده ولى آيا تمام ما از يك مادر نيستيم ؟! عمر به خطاى خود پى برده همگى را در ميراث شريك نمود.
و نيز آورده : كه عمر يك بار برادر ابوينى را ارث نداد و سال ديگر او را ارث داد كسانى اين تناقض او را به گوشزد نمودند، وى در پاسخ گفت : آن يكى قضاوت گذشته ما بود و اين هم قضاوت كنونى ما.
مؤ لّف :
اين كه عمر برادران مادرى را با وجود خود مادر ارث داده بنابر عول و تعصيب است . اما تعصيب ، بدانجهت كه برادران در طبقه دوم قرار دارند، و با وجود طبقه اول كه زوج و مادر باشد، نوبت به طبقه دوم نمى رسد. و اما عول ؛ بدانجهت كه فرض وجود نصف براى زوج و ثلث براى مادر و ثلث ديگر براى برادران غير ممكن است . وليكن عقيده ما اين است كه نصف تركه براى زوج مى باشد و نصف ديگر براى مادر، و نصف مادر، دو سومش كه ثلث مجموع تركه است بطور فرض به او داده مى شود و يك سومش ‍ هم به طور رد.

31- گفتگوى عمر با عمار

عمار ياسر مى گويد: مردى نزد عمر آمد و از او پرسيد؛ جنب شده ام و آب براى غسل كردن نيافته ام تكليفم چيست ؟
عمر گفت : نماز نخوان ! عمار كه ناظر جريان بود، به عمر گفت : يادت هست من و تو در سريه اى جنب شده بوديم و براى غسل كردن ، آب نيافتيم پس تو نماز نخواندى ولى من به منظور تيمم نمودن در ميان خاكها غلتيدم و نمازم را خواندم ، و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين عمل من باخبر گرديد به من فرمود: تو را كافى بود كه تنها دستهايت را به زمين بزنى و آنها را بر صورت و پشت دستهايت بكشى ؟
عمر از شنيدن سخنان عمار بر آشفته ، او را تهديد نمود و گفت : اى عمار! از خدا بترس ، عمار گفت : اگر مى خواهى اين مطالب را جايى نقل نكنم . پس عمر از او تشكر كرد (597).
مؤ لّف :
آيه صريح قرآن در اين باره مى فرمايد: و ان كنتم جنبا فاطهروا و ان كنتم مرضا و على سفر او جاء احد منكم من الغائط اولا مستم النساء فلم تجدوا مائا فتيمموا صعيدا طيبا... (598).
اگر جنب هستيد غسل كنيد و اگر بيمار يا مسافر باشيد و يا يكى از شما را قضاى حاجتى دست داد و يا با زنان مباشرت كرده ايد و آب نبايد در اين صورت به خاك پاكيزه و پاك تيمم كنيد.
و غرض عمر از تهديد عمار اين بود كه او اين مطالب را جايى نقل نكند تا كسى مطلع نشود كه آگاهى او نسبت به احكام شرعى در قبل و بعد چگونه بوده است !

32- عمر و فرمان رسول خدا (ص )

ابوموسى سه بار از عمر اجازه و دستورى خواست ، عمر اجازه اش نداد. و آنگاه عمر به او گفت : چرا آن كار را انجام دادى ؟
ابوموسى : از طرف رسول خدا به آن مامور بوديم .
عمر: بر اين ادعايت گواه مى آورى يا تو را كيفر دهم ؟
پس ابوسعيد خدرى براى او گواهى داد.
عمر گفت : ولى اين دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله بر من بخاطر گرفتاريهاى زندگيم پوشيده ماند (599).

33- عمر حله معيوبى را به زبير قالب كرد

ابن جوزى در اذكياء آورده : مقدارى حله از يمن براى عمر آورده بودند، وقتى عمر آنها را ملاحظه كرد ديد يكى از آنها معيوب است بطورى كه هيچ كس آن را نمى پذيرد، از اين رو فكرى كرد و حله را تا نمود و در زير فرش خود قرار داد، و يك طرف آن را كه خوشرنگ و جالب توجه بود بيرون گذاشت و بقيه حله ها را در پيش روى خود، و شروع كرد به قسمت نمودن ، در اين موقع زبير وارد شد و نگاهش به آن حله افتاده نظرش را گرفت . پس به عمر گفت : چرا آن حله آنجا گذاشته اى ؟
عمر: اين حله به درد تو نمى خورد از آن صرفنظر كن ، ولى زبير اصرار كرد و جدا خواستار آن گرديد، عمر با او شرط كرد كه اگر آن را گرفت ديگر قابل تعويض نيست . زبير قبول كرد و عمر هم حله را جلويش انداخت زبير حله را باز نموده آن را معيوب يافت ، پس به عمر گفت : اين را نمى خواهم .
عمر گفت : هيهات كه ديگر كار گذشته است و سهم تو همين حله مى باشد (600).

34- عمر وفات رسولخدا (ص ) را انكار نمود
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين جهان فانى به سراى باقى ارتحال نمود و خبر وفات آن بزرگوار در ميان مردم منتشر گرديد، عمر شروع كرد به گردش نمودن در ميان مردم و تكذيب كردن خبر وفات آن حضرت و پخش اين مطلب كه رسول خدا نمرده وليكن همانند موسى عليه السلام براى مدتى از ميان ما غائب گشته ، البته باز خواهد آمد و دست و پاى تمام كسانى را كه پنداشته اند او مرده قطع خواهد نمود، و به هر كس كه مى رسيد اگر چنان باورى داشت بشدت او را تهديد مى كرد، تا اين كه ابوبكر آمد و در بين مردم رفت و بر خلاف اظهارات عمر گفت : اى مردم ! اگر كسى از شما محمد صلى الله عليه و آله را مى پرستيده همانا او مرده است و هر كس كه پروردگار محمد را مى پرستيده او زنده است و نمرده ، و آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: افائن مات او قتل انقلبتم على اعقابكم (601).
آيا اگر او (محمد) به مرگ يا شهادت درگذشت باز شما به دين جاهليت خود رجوع خواهيد كرد؟!. مى گويند انگار كه مردم هرگز پيش از آن اين آيه را نشنيده بودند، و عمر نيز گفت : موقعى كه من اين آيه را از ابوبكر شنيدم قرار و آرام گرفته يقين كردم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات نموده است (602)

35- علت آن انكار

عكرمه از ابن عباس نقل كرده كه مى گويد: قسم به خدا زمانى كه عمر خليفه بود روزى من و او به تنهايى با هم قدم مى زديم و عمر با خود حديث نفس مى كرد و با چوبدستى خود پاهايش را نوازش مى داد، تا اين كه به من رو كرده و گفت : اى ابن عباس ! مى دانى چرا من بعد از رحلت رسول خدا آن سخن را كه پيغمبر وفات ننموده است گفتم ؟
ابن عباس : نمى دانم ، خودت بهتر مى دانى .
عمر: بخدا سوگند به خاطر اين آيه بود: و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا (603)
و ما همچنان شما مسلمين را به آيين اسلام هدايت كرديم تا گواه مردم باشيد و پيغمبر بر شما گواه باشد.
و چنين اعتقاد داشتم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده خواهد ماند تا بر پايان اعمال امتش گواهى دهد، و جز اين علتى نداشته است (604).
مؤ لّف :
هرگاه عمر با ديدن قرائن و شواهد قطعى بر وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله مانند مشاهده حالت احتضار آن حضرت و غير آن به وفات آن بزرگوار يقين ننموده ، چگونه با آيه اى كه ابوبكر برايش خوانده باور نموده است ، با اين كه آن آيه دلالتى بر وقوع مرگ ندارد. و فقط متضمن تعليقى است ، و تعليق هم صحيح است كه به امر محالى تعلق مى گيرد چه رسد به ممكن غير موجودى ، و ابوبكر نمى دانسته آيه اى را كه دلالت تام بر وفات پيغمبر صلى الله عليه و آله داشته تلاوت كند انك ميت و انهم ميتون (605)؛ اى پيغمبر تو مى ميرى و همه مى ميرند.
و اما عذرى كه عمر براى آن انكارش اظهار داشته ، در حقيقت بهانه اى بيش نيست ، و واقع مطلب اين بوده كه ابوبكر در هنگام رحلت رسول خدا در سنح (محلى نزديك مدينه ) بوده و عمر خواسته با القاى آن شبهه در اذهان مردم آنان را در حال شك و ترديد و تحير نگهداشته تا ابوبكر از سفر بازگشته و با مشاوره و كمك يكديگر اهداف و مقاصد خود را در رابطه با امر خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله پياده كنند. به همين جهت به محض رسيدن ابوبكر هر دو با هم شروع به فعاليت نموده ماجراى سقيفه را به وجود آوردند.

36- كتك زدن به جاى تسليت گفتن

ابن ابى الحديد آورده : عمر شنيد در ميان خانه اى نوحه سرايى و مرثيه خوانى هست ، پس در حالى كه تازيانه در دست داشت وارد خانه گرديد، ديد زنانى به سوك نشسته و در مصيبت فقدان تازه گذشته خود گريه و زارى مى كنند، عمر شروع به زدن آنان كرد تا اين كه به زن نوحه خوان رسيد پس ‍ چنان با تازيانه بر سر و صورتش نواخت كه خمارش ‍ (روسرى اش ) از سرش بيفتاد، آنگاه به غلام خود گفت : بزن اين نائحه را كه او احترامى ندارد و پس از آن به زنان مصيبت زده گفت : اين زن به خاطر مصيبت شما نمى گريد، بلكه مى خواهد پولتان را بگيرد، او مرده ها و زنده هاى شما را آزار مى دهد او شما را از صبر و شكيبايى باز مى دارد، و خدا به آن دستور داده ، او شما را به جزع و بى تابى وا مى دارد، و خدا از آن نهى نموده است .
مؤ لّف :
وارد شدن در خانه ديگران بدون اجازه بر خلاف حكم قرآن و همچنين ضرب و شتم انسانهايى بى گناه ، و نظر كردن به زنانى نامحرم ، و ستم نمودن بر بانوانى داغديده همه نزد خدا گناهانى بزرگ و نزد مردم ، اعمالى بس زشتند، و كسب زن نوحه گر در صورتى كه به باطل نوحه نكند حلال و مباح مى باشد.
و اين كه عمر گفته : زن نائحه ، مردگان شما را آزار مى دهد، افترايى است بر خدا؛ زيرا خداوند مى فرمايد: ولا تزر وازره وزر اخرى ، بلكه آن احترامى است براى بازماندگان ، و تجليلى است از مردگان . و چگونه گريه كردن بر اموات مذموم باشد حال آن كه رسول خدا بنابر آنچه كه در روايات آمده آن هنگام كه صداى گريه اى از خانه عمويش حمزه كه در جنگ احد به شهادت رسيده بود نشنيد، فرمود: لكن حمزه لابوا كى له ؛ اما حمزه گريه كننده ندارد. و به همين جهت زنان انصار نخست بر حضرت حمزه سوگوارى و مرثيه خوانى مى كردند و سپس بر شهيدان خود، و اين سنتى شد در مدينه .
و نيز رسول خدا صلى الله عليه و آله در مصيبت وفات فرزندش ابراهيم گريه كرد و فرمود: تدمع العين و لا نقول ما يسخط الرب ؛ ديدگان اشك مى ريزند ولى سخنى كه خشم خدا را موجب گردد نمى گوييم .
و رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از آن نيز يك بار وى را از اين كار بازداشته بود ولى او اعتنايى نكرده و باز هم مرتكب شده بود. چنانچه در عقد الفريد آمده : رسول خدا صلى الله عليه و آله بر گروهى از زنان كه در مصيبت فقدان عزيزشان گريه مى كردند مى گذشت ، در اين موقع زنان را از اين عمل منع نمود، رسول خدا به عمر فرمود: آنان را به حال خود بگذار، چرا كه مصيبت ديده اند، اشكشان جارى و داغشان تازه است (606).
شيخ كلينى (ره ) در كافى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: مردى نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمده عرضه داشت : من تاكنون هيچگاه كودكى را به نوازش نبوسيده ام . و چون پشت كرد، رسول خدا فرمود: به اعتقاد من اين مرد اهل آتش است . (607)

37- رفتار عمر با جارود عبدى

جارود عبدى بر عمر وارد گرديد در حالى كه عمر در ميان جمعى نشسته و تازيانه اى در دست داشت ، يكى از حاضران به جارود اشاره نموده گفت : اين مرد، بزرگ و رئيس قبيله ربيعه است ، عمر و حاضران و خود جارود اين ستايش را شنيدند، پس هنگامى كه جارود نزديك عمر آمد، عمر چند تازيانه به او زد، جارود شگفت زده به عمر گفت : مرا با تو چكار؟!
عمر: واى بر تو! شنيدى آن مرد چه گفت ؟!
جارود: آرى ، ولى چه ارتباطى با اين موضوع دارد؟
عمر: از اين مى ترسيدم كه مردم تو را بشناسند و بگويند اين امير است ، پس دوست داشتم قدرى تو را تحقير نموده از مقامت بكاهم (608).
مؤ لّف :
براى مثل چنين اعمالى بوده كه مى گفتند: تازيانه عمر از شمشير حجاج ترسناكترست (609)

38- رفتارى مشابه با ابى بن كعب

و نيز آمده : عمر ديد گروهى به دنبال ابى بن كعب راه مى رفتند، عمر تازيانه اش را براى ابى كشيد.
ابى گفت : يا اميرالمومنين ! از خدا بترس !
عمر گفت : پس اين گروه كيستند كه به دنبال تو مى آيند (610).

39- عمر و غليان ثقفى

و همچنين ابن ابى الحديد آورده : غيلان بن سلمه ثقفى مسلمان شد در حالى كه ده زن داشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: چهار تا از زنانت را بگذار و بقيه را طلاق ده . غيلان اين كار را كرد، تا اين كه در زمان خلافت عمر چهار زنش را طلاق داده و اموالش را بين فرزندان قسمت نمود، عمر اين را بشنيد، پس غيلان را به نزد خود احضار نموده به وى گفت : گمانم كه شيطان خبر مرگ تو را در دلت انداخته و بدين سبب زنانت را طلاق داده تا آنان را از ميراث محروم نمايى ، و شايد بيش از اندك زمانى زنده نباشى ، به خدا سوگند زنان و اموالت را باز مى گردانى يا زنانت را از تو ارث داده و دستور دهم قبرت را مانند قبر ابورغال سنگسار كنند (611)
مؤ لّف :
غيلان كار حرامى انجام نداده بود، و با اين حال چگونه عمر او را تهديد نموده كه اگر آنان را باز نگرداند دستور مى دهد قبرش همچون قبر ابورغال راهنماى حبشه در ويران نمودن خانه كعبه سنگسار شود و چگونه خواسته زنانش را پس از طلاق و بيگانه شدن آنان را از او ارث دهد؟!

40- رفتار عمر با پسرش عبدالرحمن

و نيز آورده : عبدالرحمن پسر عمر شراب نوشيده بود، عمر و بن عاص در ميان خانه خود به او حد زد، اين خبر به عمر رسيد، عمر برآشفت و در نامه اى به عمرو بن عاص چنين نوشت : واى بر تو! عبدالرحمن را در ميان خانه ات سرمى تراشى و به او حد مى زنى ... آنگاه كه نامه ام به تو برسد عبدالرحمن را در ميان عبايش پيچانده ، او را بر شتر ناهموارى سوار و نزد من بفرست تا سزاى كردار زشتش را ببيند.
عمرو عبدالرحمن را به همان كيفيت به نزد عمر فرستاد و به عمر نوشت : من عبدالرحمن را در ميان خانه خودم حد زده ام و به خدا سوگند ديگران را نيز در همين جا حد مى زنم ... تا اين كه پس از چند روز عبدالرحمن در نهايت ضعف و بى حالى بر عمر وارد گرديد، عمر او را مورد عتاب و سرزنش ‍ قرار داده وگفت : آيا شراب مى نوشى ؟ تازيانه ها! عبدالرحمن بن عوف به عمر گفت : يا امير المومنين ! يك بار به او حد زده اند. عمر به حرف او اعتنايى ننموده او را از سخن گفتن بازداشت ، و آنگاه عبدالرحمن در زير ضربات تازيانه ها قرار گرفت و فرياد مى كرد و مى گفت : بيمارم ، به خدا سوگند مرا مى كشى ! ولى عمر به او توجهى نكرده تا اين كه حد كاملى بر او جارى نمود و آنگاه او را به زندان انداخت ، تا اين كه در زندان بيمار شده ، پس از يك ماه از دنيا درگذشت .
مؤ لّف :
اين گونه اعمال و رفتار عمر چه توجيهى مى تواند داشته باشد، از يك طرف مى بينيم پسرش عبدالرحمن را كه به او علاقه اى نداشته به اسم اجراى حد بر او مى كشد، و از سويى هم قدامه بن مظعون را كه مورد توجه و علاقه اش بوده و خواهر عمر همسر او و خواهر او همسر عمر بوده حد نمى زند.
چنانچه در كتاب اسد الغابه (612) آمده : قدامه عامل عمر در بحرين بود، جارود عبدى از بحرين به مدينه نزد عمر رفت و بر شرب خمر قدامه گواهى داد، و ابوهريره نيز، بر اين كه او شراب را قى كرده است ، عمر به ابوهريره گفت : گواهى تو ناتمام است ، با اين كه شهادت او نيز نقصى نداشت ؛ زيرا تا شراب ننوشيده آن را قى نكرده است و قدامه پس از اين شهادتها به نزد عمر آمد و عمر متعرض او نگرديد، تا اين كه جارود از عمر مطالبه اجراى حد بر او را نمود ولى عمر به او اعتنا نكرده غضبناك در وى نگريست و به او گفت : تو خصمى يا گواه ؟
جارود: گواه .
عمر: بسيار خوب گواهيت را ادا نمودى .
پس جارود ساكت شده موضوع را تعقيب نكرد. با اين كه بر عمر لازم بود كه از باب وجوب امر به معروف جارود را مامور حد زدن قدامه گرداند ولى اين كار را نكرده ، تازه موقعى كه جارود آن را از عمر خواستار گرديده با تهديد او مواجه شده و به همين جهت پس از اين ، جارود به عمر گفت : به خدا سوگند حق نيست كه پسر عموى تو شراب نوشد و تو مرا عقوبت دهى .
و نيز در رابطه با مغيره بن شعبه كه مرتكب زناى محصنه شده و سزايش سنگسارى بوده و سه نفر هم بر آن گواهى داده ، عمر از اداى شهادت نفر چهارم جلوگيرى مى كند و علتش هم اين بوده كه مغيره مرد زيرك و با فراستى بوده و عمر در كارها و برنامه هاى خود به فكر و تدبير او نيازمند بوده است .
و از اينجا مى توان دريافت كه علت آن رفتار عمر با جارود كه او را تازيانه زده بود همين مناقشه اى بوده كه قبلا بين جارود و عمر در قضيه قدامه روى داده است .
و نيز آن برخورد تحقيرآميزى كه با ابى بن كعب داشته بدانجهت بوده كه ابى خلافت او را قبول نداشته است ، چنانچه ابونعيم در كتاب حليه مسندا از قيس بن عباد نقل كرده كه مى گويد: به منظور ديدار با اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شدم ، و از همه بيشتر به ملاقات ابى علاقه مند بودم پس در صف مقدم نماز جماعتش ‍ شركت نموده او را ديدم كه كسى از اداى نماز براى حاضران سخنرانى كرده ، جملگى سراپا گوش بودند، شنيدم از او كه مى گفت : قسم به پروردگار كعبه كه هلاك شدند اهل عقد (اصحاب سقيفه )، و ديگران را نيز به هلاكت رساندند، و من تاسفى براى خود آنان ندارم ، تاسف من براى كسانى است كه به وسيله آنان گمراه و تباه گرديدند.
و همچنين آن برخوردى كه عمر با عمار ياسر داشته بدانجهت بوده كه مى دانسته عمار از شيعيان اميرالمومنين عليه السلام است ، وگرنه آيا پاسخ عمار كه او را از يك حكم شرعى آگاه كرده بود، تهديد او بود با اين كه بزرگى و جلالت قدر عمار مورد اتفاق همه است ، و او كسى است كه بدون خلاف ، آيه شريفه : الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان (613) در حق او نازل شده است .
و كسى مانند عايشه درباره او گفته : عمار از كف پا تا نرمى گوش پر از ايمان به خداست . و اينجاست كه معنا مفهوم سخنان اميرالمومنين عليه السلام به خوبى روشن مى شود كه درباره او فرمود: فصيرها فى حوره خشناء يغلظ كلمها، و يخشن مسها، و يكثرالعثار فيها، والاعتذار منها، فصاحبها كراكب الطعبه ان اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحم ، فمنى الناس لعمر الله بخبط و شماس و تلون و اعتراض ، فصبرت على طول المده و شده المحنه (614).
پس اولى ابوبكر امر زمامدارى را در طبعى خشن قرار داد كه دلها را سخت مجروح مى كرد و تماس با آن خشونتى ناگوار داشت ، در چنان طبعى خشن كه منصب زمامدارى به آن تفويض شد، لغزشهاى فراوان به جريان مى افتد و پوزشهاى مداوم به دنبالش دمساز طبع درشتخو چونان سوار بر شتر چموش است كه اگر افسارش را بكشد، بينى اش بريده شود و اگر رهايش كند از اختيارش به در رود، سوگند به خدا مردم در چنين خلافت ناهنجار به مركبى ناآرام و راهى خارج از جاده ، و سرعت در رنگ پذيرى و به حركت در پهناى راه به جاى سير در خط مستقيم مبتلا گشتند، من به درازى مدت و سختى مشقت در چنين وضعى تحمل كارها نمودم (615).

41- جرم عبيدالله پسر عمر

ابن ابى الحديد آورده : كنيز عبيدالله پسر عمر از عبيدالله به نزد عمر شكايت برد، و از عبيدالله با كنيه ابوعيسى ياد كرد، عمر از او پرسيد ابوعيسى كيست ؟
كنيز: پسرت عبيدالله .
عمر: واى بر تو! او را ابوعيسى مى خوانى ؟ و آنگاه عبيدالله را به نزد خود فراخوانده به او گفت : عجب كنيه خود را ابوعيسى گذاشته اى ؟!
عبيدالله ترسيد وفزع بيتابى نمود و سپس عمر دست او را به دندان گاز گرفت و او را كتك زد و به وى گفت : واى بر تو! آيا عيسى را پدرى هست ؟ آيا كنيه هاى بيشمار عرب را نمى دانى : ابوسلمه ، ابوحنظله ، ابوعرفطه ، ابومره . و عادت عمر اين بود كه هرگاه بر يكى از افراد خانواده اش غضب مى كرد تا او را به دندان گاز نمى گرفت خشمش فرو نمى نشست و دلش تشفى نمى يافت (616).
مؤ لّف :
كنيه ابومره كه عمر آن را نيز شمرده در شرع ، مورد نهى قرار گرفته است چنانچه در كافى (617) در اين خصوص ‍ روايتى آمده است .

42- تازيانه به جاى هديه

در كامل ابن اثير آمده : از جمله مرتدين قبيله سليم ابوشجره بن عبدالعزى سلمى پسر خنساء (شاعره معروفه ) بوده . وى قصيده اى سرود كه شعر اولش اين است :

صحا القلب عمن هواه واقصرا
و طاوع فيها العاذلين وابصرا
تا اين كه گفته :
فرويت رمحى من كتيبه خالد
وانى لارجو بعدها ان اعمرا
و پس از مدتى باز مسلمان شده و در زمان خلافت عمر به مدينه رفت ، پس عمر را ديد كه از مستمندان دستگيرى مى كند، پيش رفت و ازاو درخواست كمك نمود، عمر به او گفت : تو كيستى ؟
ابوشجره خود را معرفى كرد، عمر او را شناخت و به او گفت : فهميدم تو كيستى تو همان دشمن خدايى ، نه به خدا سوگند چيزى به تو نخواهم داد آيا تو آن كسى نيستى كه مى گفتى :
فرويت رمحى من كتيبه خالد
و انى لارجو بعدها ان اعمرا
و تازيانه را بر سرش فرود آورد، در اين موقع ابوشجره بسرعت دويد و سوار بر شترش شده به قوم خود ملحق گرديد و گفت :
ضن علينا ابوحفص بنائله
وكل مختبط يوم له ورق (618)
43- عمر و تقاضاى اعرابى

در نهايه ابن اثير آمده : مرد عربى به عمر گفت : شترم از حركت باز ايستاده بارم را حمل كن ، عمر به او گفت : بخدا سوگند دروغ مى گويى ، و تقاضاى او را اجابت نكرد، پس ‍ اعرابى گفت :

اقسم بالله ابوحفص عمر
ما مسها من نقب ولادبر
فاغفر له اللهم
ان كان قد فجر
سوگند ياد كرد ابوحفص ، عمر كه آسيبى به شترم نرسيده ، خدايا بيامرز او را كه به دروغ ، قسم خورده است (619)
و از اين شعر اعرابى بر مى آيد كه عمر به دروغ سوگند ياد كرده بود.

44- ملامت بيجا

بلاذرى در فتوح البلدان آورده : عمر به طليحه پس از اين كه مسلمان شده بود گفت : تو همان كسى هستى كه به دروغ ادعاى پيامبرى مى كردى و مى گفتى : خداوند ارزشى براى صورت به خاك گذاشتن و زشتى پشتهاى شما قائل نبوده ، بايد خداى را ايستاده و با عفت بستاييد...
طليحه به عمر گفت : آنها از فتن كفر بوده كه اسلام همه را محو و نابود نموده ، و بر من ملامتى نيست ، پس عمر ساكت گرديد (620).

45- نويسنده ات را از كار بركنار كن !

و نيز آورده : كاتب ابوموسى در نامه اى به عمر چنين نوشت : از ابوموسى به سوى عمر... عمر از ديدن نامه و مقدم بودن نام ابوموسى بر نام خودش برآشفت و به ابوموسى نوشت : آنگاه كه نامه ام به تو برسد نويسنده ات را تازيانه بزن و او را از كارش بركنار كن (621)

46- به جرم سوال از تفسير قرآن

ابن ابى الحديد آورده : مردى از ضبيع تميمى به نزد عمر شكايت برد وگفت : ضبيع تفسير حروفى از قرآن را از ما پرسيده است .
عمر گفت : خدايا! مرا بر ضبيع متمكن گردان ، تا اين كه يك روز كه عمر نشسته و به مردم طعام مى داد ناگهان ضبيع وارد شد در حالى كه جامه هايى در بر و عمامه اى بر سر داشت ، پس جلو رفت و به خوردن غذا مشغول گرديده ، پس از صرف غذا از عمر پرسيد معناى : والذاريات ذروا فالحاملات وقرا (622) چيست ؟
عمر گفت : واى بر تو! تو ضبيع هستى ؟ پس آستينها را بالا زد و به جان او افتاد. و به حدى او را زد كه عمامه اش از سرش ‍ افتاد و زلفهايش نمايان گرديد، در اين موقع عمر به او گفت : به خدا سوگند اگر سرت را تراشيده ديده بودم گردنت را مى زدم ، و آنگاه او را در اتاقى زندانى كرد و هر روز صد ضربه به او مى زد و سپس وى را بر شتر برهنه اى سوار نموده به بصره فرستاد و به ابوموسى نوشت تا مردم را از معاشرت با او منع كند و به مردم بگويد كه ضبيع علم را فراگرفته اما در آن به خطا رفته است .
ضبيع پس از اين ماجرا تا پايان عمر در ميان قوم و قبيله خود و عموم مردم خوار و ذليل گرديد با اين كه پيش از آن ، رئيس و بزرگ قوم خود بود.
مؤ لّف :
آيا سزاى كسى كه در مقام فهميدن كلام خدا برآمده كتك زدن است ، و آيا در صورتى كه سرش تراشيده بود جزايش سر بريدن ! و اما اميرالمومنين عليه السلام پس در حالى كه بر منبر بود ابن كوا از آن حضرت عليه السلام معناى والذاريات را پرسيد، فرمود: مقصود بادهاست ، معناى فالحاملات را پرسيد. فرمود: ابرهاست . معناى الجاريات را پرسيد، فرمود: كشتى هاست .
فالمقسمات را پرسيد، فرمود: فرشتگان است . و تمام مفسرين اين آيات را به همين نحو تفسير كرده اند.
و عجب اين كه عمر از يك طرف با ضبيع به جرم سوال نمودنش از تفسير آيات قرآن اين گونه برخورد مى كند و از سوى ديگر از وصيت كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله جلوگيرى مى كند و مى گويد: حسبنا كتاب الله ؛ قرآن براى ما كافى است . در حالى كه خودش معناى اب را كه به معناى علوفه دام است نمى دانسته .

47- من نبودم ، دوستم بود

دميرى در حيوه الحيوان از قبيصه بن جابر نقل كرده كه مى گويد: در حال احرام آهويى صيد كردم ، پس در حكم آن شك نمودم از اين رو نزد عمر رفته تا حكم مساءله را از او جويا شوم ، ديدم مردى سفيد چهره و لاغر اندام در كنار او نشسته است ، او عبدالرحمن بن عوف بود. مساله ام را از عمر پرسيدم ، عمر به عبدالرحمن رو كرده و به او گفت : به نظر تو قربانى گوسفندى براى او كافى است ؟
عبدالرحمن گفت : آرى .
پس عمر به من گفت : تا گوسفندى ذبح كنم . و چون از نزد او برخاستم مردى كه همراهم بود به من گفت : مثل اين كه اميرالمومنين عمر حكم مساءله را بلد نبود و از ديگرى پرسيد. عمر بعضى از سخنان او را شنيد، پس با تازيانه ضربه اى به او زد و آنگاه هم متوجه من شد تا مرا نيز بزند ولى من گفتم من كه چيزى نگفتم ، رفيقم بود، پس از من صرفنظر كرد (623).

48- برداشت عمر

ابن ابى الحديد آورده : مردم پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنار درختى كه آن حضرت در زير آن با مسلمانان بيعت (بيعه الرضوان ) نموده بود مى رفتند و نزد آن نماز مى خواندند. عمر به مردم گفت : مى بينم شما را كه به پرستش عزى بازگشته ايد، از اين پس كسى را نزد من نياورند كه چنين عملى انجام داده باشد وگرنه او را مى كشم آن گونه كه مرتد كشته مى شود. و آنگاه دستور داد درخت را بريدند (624).

49- عمر و قيافه شناس

ابن قتيبه در عيون آورده : دو نفر بر سر يك كودك با هم نزاع مى نمودند. هر كدام از آنان كودك را از خود مى خواند، خصومت به نزد عمر بردند، عمر از مادر كودك سوال نمود، او گفت : هر دوى آنها با فاصله يك حيض با من مباشرت نموده اند، عمر دو نفر قيافه شناس را طلبيد، يكى از آن دو گفت : آشكار بگويم يا پنهان ؟ كودك از هر دوى آنهاست . عمر چنان او را زد كه نقش بر زمين گرديد، و سپس از ديگرى پرسش كرد، دومى هم مانند اول اظهار نظر نمود. عمر گفت : من نمى دانستم چنين چيزى امكان پذير است ، ولى مى دانستم كه چند سگ نر با يك ماده سگ جمع شده ، هر توله اى از او به يك نر مربوط مى شود (625).
مؤ لّف :
عجبا از اين اجتهاد و استكشاف حكم ! پس بنابر آنچه كه عمر استنباط نموده ، تعدد ازدواج بلا مانع خواهد بود!

50- حكم بدون دليل

در اغانى آمده : عمر مردى از قريش را به نام ابوسفيان مامور كرد تا در قراء و روستاها بگردد و كسانى را كه هيچ قرآن نمى دانستند مجازات و تنبيه كند. فرستاده عمر ماموريت را آغاز نموده تا اين كه به محله بنى نبهان رسيد، در آنجا به پسر عموى زيد الخيل كه اوس نام داشت برخورد نمود، اوس ‍ هيچ قرآن نمى دانست پس ابوسفيان چنان او را زد كه منجر به مرگ وى گرديد. دختر اوس براى پدر، مراسم عزا به پا نمود. در اين هنگام حريث بن زيد الخيل وارد قبيله شد، دختر اوس ‍ ماجرا را براى او تعريف كرد، حريث خشمگين شده با نيزه به ابوسفيان حمله ور شد و او و چند تن از همراهانش را به قتل رساند و سپس به شام گريخت . و در اين باره گفت :

الا بكر الناعى باوس بن خالد
اخى الشتوه الغبراء فى الزمن المحل
تا اينكه گفت :
اصبنا به من خيره القوم سبعه
كراما ولم ناكل به حشف النخل (626)
و مقصودش از مصراع اخير اين است كه براى او خونخواهى نموديم و يك دانه خرما بعنوان ديه او نگرفتيم .

51- عمر و مسائل حقوقى

در عيون ابن قتيبه آمده : عمر اشعار زهير بن ابى سلمى را مى خواند تا اين كه به اين بيتش رسيد:

فان الحق مقطعه ثلاث
يمين او نفار او جلاء
و پيوسته از علم زهير نسبت به مسائل قضايى و تفصيلى كه بيان داشته اظهار تعجب مى نمود و مى گفت : حق از اين سه بيرون نيست : سوگند، حكم قرار دادن كاهن ، گواه (627).
مؤ لّف :
تعجب عمر از علم زهير ناشى از عدم اطلاع اوست از مسائل قضايى ، چرا كه نفار از قوانين جاهليت است اسلام تنها به وسيله گواه و سوگند، حكم مى كند.

52- رسوايى دنيا از رسوايى آخرت آسانترست

طبرى در تاريخش از فضل بن عباس نقل كرده كه مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در آغاز بيمارى وفاتش به نزد من آمد تا اين كه مى گويد پيامبر به مردم فرمود: هر كس بر خود از چيزى مى ترسد (كار زشتى انجام داده و از آن بر خود ترس دارد) برخيزد برايش دعا كنم .
فضل مى گويد: مردى برخاست و عرض كرد: يا رسول خدا! من منافقم ، من دروغگو هستم ، و هيچ كار زشتى نبوده مگر اين كه مرتكب شده ام . در اين وقت عمر برخاست و زبان به اعتراض او گشود و گفت : اى مرد!تو آبروى خودت را بردى . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمر فرمود: اى پسر خطاب ! رسوايى دنيا به مراتب از رسوايى آخرت آسانتر است ، و آنگاه براى آن مرد دعا نموده به درگاه خدا عرضه داشت :اللهم ارزقه صدقا و ايمانا، و صيره امره الى خير؛ بار خدايا به اين مرد صداقت و ايمانى روزى فرما و كارش را نيكو گردان (628).

53- عمر و بيمارى وب

ابن ابى الحديد آورده : عمر به شام مى رفت ، در بين راه امراى ارتش (ابوعبيده جراح و همراهانش ) را ديد، آنان از شيوع بيمارى وبا در شام به او خبر دادند. عمر به ابن عباس گفت : مهاجرين را به نزد من بخوان . ابن عباس مهاجرين را طلبيده عمر در اين باره از آنان نظر خواست ، آنها اختلاف كردند، بعضى گفتند تو به منظور انجام ماموريتى بيرون آمده اى صلاح نيست آن را انجام نداده باز گردى ، تا اين كه عبدالرحمن بن عوف كه از پى كارى غايب شده بود آمد، پس ‍ به عمر گفت : من در اين باره از رسول خدا صلى الله عليه و آله مطلبى دارم ، از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود: هرگاه شنيديد كه در محلى بيمارى وبا هست به آنجا نرويد، و هرگاه در محلى بوديد و وبا آمد به عنوان فرار از وبا از آنجا خارج نشويد. پس عمر سپاس الهى به جاى آورد (629)

54- عمر و اراضى مفتوح العنوه

بلاذرى آمده : عمر به منظور تقسيم زمين هاى جابيه كه مفتوح العنوه بودند به آنجا سفر كرد، معاذ بن جبل به عمر گفت : اگر اين زمينها را تقسيم كنى بى عدالتى خواهد شد؛ زيرا اينها بتدريج از بين رفته و سرانجام ، اين مال بسيار، ملك يك نفر خواهد شد، و در نتيجه نسل آينده كه حافظ و نگهدار اسلام خواهند بود از آنها نصيبى نخواهند داشت ؛ بنابراين ، به گونه اى عمل كن كه منافع تمام مسلمين حال و آينده را در نظر گرفته باشى ، پس عمر بر طبق گفته معاذ عمل كرد (630)

55- نسيان !

ابن ابى الحديد آورده : عمر در اواخر عمرش نسيانى عارضش ‍ شده بود بطورى كه عدد ركعات نماز را فراموش كرد بدين جهت مردى را پيش روى خود قرار مى داد و با تلقين او نمازش را به جا مى آورد (631).

56- چاره انديشى !

ابن قتيبه در عيون آورده : مردى در نماز جماعت عمر، محدث شد، همين كه عمر از نماز فارغ گرديد، آن شخص را قسم داد كه برخيزد و وضو بگيرد و نمازش را دوباره بخواند، ولى هيچ كس برنخاست . جرير بن عبدالله به عمر گفت : ما همگى و خودت بر مى خيزيم و وضوء مى گيريم و نمازمان را اعاده مى كنيم و در نتيجه نماز ما مستحب و آن كسى كه حدث از او سر زده واجب خواهد شد. عمر به جرير گفت : خدا رحمتت كند كه در جاهليت شريف بودى و پس از اسلام فقيه شدى (632)
مؤ لّف :
هم گفتار عمر و هم چاره انديشى جرير در ركاكت برابرند، و صحيح اين بود كه عمر چنانچه احتمال مى داد كه آن مرد حكم باطل بودن نمازش را نمى داند بطور عموم بگويد: كسى كه در مسجد مبطلى از او سرزده بايد پس از بازگشت به خانه وضو و نمازش را اعاده كند.

57- خليفه ام يا پادشاه ؟!

ابن ابى الحديد مى نويسد: روزى عمر در حالى كه مردم در اطرافش حلقه زده بودند، گفت : به خدا سوگند نمى دانم خليفه ام يا پادشاه ؟! پس اگر پادشاه باشم در خطر بزرگى افتاده ام . يكى از حاضران به وى گفت : همانا كه بين خليفه و پادشاه فرق هست ، و كار تو به خواست خداوند نيكوست .
عمر: فرقشان چيست ؟
مرد: خليفه نمى گيرد مگر به حق و صرف نمى كند مگر در حق تو و بحمدالله چنين هستى . و پادشاه مردم را به بيراهه مى برد و مال اين يكى را مى گيرد و به ديگرى مى دهد. پس ‍ عمر ساكت شد و گفت : اميدوارم خليفه باشم (633).
مؤ لّف :
گو اينكه همين اظهار ترديد و تشكيك عمر در كار خود كه نمى دانسته خليفه است يا پادشاه كافى است در اثبات شق دوم ، ولى به خدا سوگند او مى دانسته خليفه نيست و خودش ‍ هم به اين تصريح نموده و اهل كتاب نيز از پيش از اسلام به او خبر داده بودند.
اما اول :
خطيب در تاريخ بغداد از عتبه بن غزوان نقل كرده كه مى گويد: عمر در زمان خلافتش سخنرانى كرد و گفت : ما هفت نفر بوديم با رسول خدا صلى الله عليه و آله كه بر اثر خوردن برگ درختان ، گوشه لبهايمان زخم شده بود تا اين كه من مقدارى شير به دست آورده آن را بين خود و سعد تقسيم كردم ، و امروز هر كدام ما فرمانروايى شهر و ديارى هستيم ، و هيچ نبوتى نبوده جز اين كه با گذشت زمان به پادشاهى و سلطنت مبدل شده است .
و اما دوم :
ابواحمد عسكرى نقل كرده كه : عمر با وليد بن مغيره به منظور تجارت براى وليد به شام مى رفتند و در آن موقع عمر هيجده ساله بود، و كارش براى وليد، شتر چرانى و حمل بارها و نگهدارى كالاهاى او بود، و چون به بلقا رسيدند، يكى از علماى روم با آنان برخورد نموده ، عالم پيوسته به عمر نگاه مى كرد، نگاههايى طولانى ، و آنگاه به عمر گفت : گمانم نام تو عامر يا عمران يا مانند اينها باشد، عمر پاسخ داد: اسم من عمر است .
عالم گفت : رانهايت را برهنه كن ، و چون برهنه كرد بر يكى از آنها خال سياهى به قدر كف دستى بود، عالم از عمر خواست سرش را برهنه كند، پس اصلع بود، عالم از او خواست بر دستش تكيه كند، و او چپ دست بود سپس عالم به او گفت : تو پادشاه عرب خواهى شد.
عمر خنده اى مسخره آميز بر لبان گرفت .
عالم گفت : مى خندى ؟ به حق مريم بتول تو پادشاه عرب و فارس و روم خواهى شد، عمر با بى اعتنايى عالم را ترك گفت و به كار خود مشغول گرديد، و بعدا كه شرح اين قصه را نقل مى كرد مى گفت كه : آن عالم رومى در آن سفر، پيوسته مرا همراهى مى نمود تا زمانى كه وليد كالاهاى خود را فروخت و... (634).
آرى ، تنها كسى كه متصف به صفات خلفاى بر حق الهى بوده (آنان كه نمى گيرند مگر به حق و صرف نمى كنند مگر در حق ) اميرالمومنين على عليه السلام است . چنانچه دوست و دشمن و خود عمر درباره او به اين مطلب اقرار نموده اند. چنانچه عمر در شوراء گفت : على كسى است كه اگر شمشير بر گردنش باشد او را از انجام حق باز نمى دارد. و ابن ملجم قاتل آن حضرت نيز درباره او گفته كه : او همواره پايبند به حق و آمر به معروف و عدل بود، و ما تنها حكميت او را منكريم . و هرگز آن حضرت اهل سياست به معناى خدعه و نيرنگ نبود، و به همين جهت هم از حق خود صرفنظر كرد آنگاه كه عبدالرحمن بن عوف به آن حضرت گفت : در صورتى با شما بيعت مى كنم . و همچنين حاضر شد خلافتش متزلزل باشد پس از به خلافت رسيدنش ولى راضى نشد كه معاويه راحتى براى يك ساعت هم بر سر كارش نگهدارد. (هنگامى كه مغيره بن شعبه به عنوان خيرخواهى به آن حضرت گفت : صلاح كار شما در اين است كه معاويه را بر سر كارش باقى بگذاريد) (635).

- مقاسمه عمر با عمال خود

بلاذرى در فتوح البلدان آورده : ابوالمختار يزيد بن قيس ، گزارشاتى از عمال عمر در اهواز و ديگر مناطق ، در ضمن قصيده اى براى عمر فرستاد و خواستار رسيدگى به اموال و داراييهاى آنان گرديد، كه از جمله اشعارش اين است :

فارسل الى الحجاج فاعرف حسابه
وارسل الى جزء وارسل الى بشر
تا اين كه مى گويد:
فقاسمهم اهلى فداوك انهم
سيرضون ان قاسمتهم منك بالشطر
آورده : پس عمر با تمام آنان بالمناصفه مقاسمه نمود. و از جمله كسانى كه عمر نيز با او مقاسمه كرد ابوبكره بود. وى به عمر گفت : من كه عامل تو در جايى نبوده ام ؟
عمر گفت : برادرت ماموريت المال واخذ مالياتهاى ابله بود و به تو مال مى داده ، با آنها تجارت مى كرده اى ، و ده هزار از او بگرفت و بعضى گفته اند: بخشى از اموالش را گرفت .
بلاذرى افراد مذكور در شعر ابوالمختار را به تفصيل با ذكر نام و نشان و خصوصيات و محل ماموريتشان شرح داده است (636).
و در تاريخ يعقوبى آمده : معاويه نسبت به تمام عاملان خود، آنگاه كه از دنيا مى رفتند، خود را مانند يك تن از وارثان آنان در مالشان شريك مى دانست ، و هنگامى كه به او اعتراض كردند گفت : هذه سنه سنها عمر بن الخطاب ؛ اين سنت و روشى است كه عمر بن الخطاب آن را رواج داده است . (637)
و در كتاب سليم بن قيس آمده : اگر عاملان عمر خائن بوده اند و اموالشان در دستشان نامشروع ، پس براى عمر جايز نبوده كه چيزى از آنها را برايشان باقى بگذارد، بلكه واجب بوده همه را بگيرد؛ زيرا اموال تمام مسلمين بوده اند، بنابر اين مقاسمه چرا؟ و اگر درستكار و امين بوده اند جايز نبوده از آنان چيزى بگيرد چه كم و چه زياد. و عجيب تر، باز گرداندن آنهاست بر سر كارها و ماموريتشان ؛ زيرا اگر خيانتكار بوده اند جايز نبوده آنان را به كار بگمارد، و اگر درستكار بوده اند، جايز نبوده از اموالشان چيزى تصرف كند (638).
مؤ لّف :
و همچنان كه او بخشى از اموال ابوبكره را مصادره نموده ، به جرم اينكه برادرش از عاملين او بوده ، با قنفذ با اين كه از عاملينش بوده مصادره نكرده است ، به علت تشكر و قدردانى از مظالمى كه او فاطمه زهرا عليهاالسلام روا داشته است . چنانچه سليم بن قيس مى گويد: در ميان مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله به جسله اى رسيدم كه اهل آن همه از بنى هاشم بودند به جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابوبكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده ، در اين موقع عباس از اميرالمومنين عليه السلام پرسيد؛ به نظر شما چرا عمر با اين كه از تمام عاملين خود بخشى از اموالشان را گرفت ولى از قنفذ چيزى نگرفت با اين كه او هم از عاملين وى بود در اين هنگام على عليه السلام نگاهى در ميان حاضران انداخت و سپس در حالى كه ديدگانش پر از اشك شده بود، فرمود: به منظور سپاسگزارى از تازيانه هايى كه قنفذ به فاطمه عليهاالسلام زده بود، كه آن مظلومه بر اثر آن تازيانه ها دنيا را وداع گفت ، و ديدند كه بازويش همانند بازوبندى ورم كرده و كبود شده بود (639).
ابن عبد ربه ، در عقد الفريد آورده : عتبه بن ابوسفيان مدتى از سوى عمر فرماندار و مامور اخذ مالياتهاى طائف بوده و سپس معزول شده بود، پس از گذشت زمانهايى اتفاقا عمر او را در بين راهى ملاقات نمود در حالى كه مبلغ سى هزار به همراه داشت ، عمر متوجه شد، از عتبه پرسيد؛ اين مال را از كجا آورده اى ؟
عتبه : به خدا سوگند نه مال توست و نه مال مسلمين ، بلكه ملك شخصى خودم مى باشد كه در نظر دارم با آن زمينى بخرم .
عمر گفت : با عامل خود مالى يافته ايم راهى ندارد جز بيت المال .
و هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد به ابوسفيان گفت : اگر به آن مال نياز داشته باشى آن را به تو باز گردانم ؛ زيرا هيچ وجه دليلى براى تصرف عمر به نظرم نمى رسد.
ابوسفيان گفت : به خدا سوگند به آن احتياج داريم ولى تو عمل خليفه پيش از خودت را نقض نكن كه اين موجب مى شود كه خليفه پس از تو نيز كارهاى تو را نقض نمايد (640).

59- اقرار به حق

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از موفقيات زبير بن بكار در ضمن خبرى طولانى از ابن عباس نقل كرده كه گويد: عمر به من گفت : كسى كه پندارند مى تواند در درياى علم و دانش شما به همراهتان غوص نموده تا به قعر آن رسد، حقا كه گمانى كرده بى اساس ، و قطعا از آن عاجز است ، من از خدا براى خودم و تو طلب آمرزش مى كنم ، و درباره موضوع ديگر صحبت كن . و آنگاه شروع كرد به سوال نمودن ، و من به او پاسخ مى گفتم و هر بار به من مى گفت : صحيح گفتى حق با توست (خداوند پيوسته تو را به گفتن حق موفق بدارد). به خدا سوگند تو شايسته ترى از تو پيروى كنند(641).
مؤ لّف :
اين كه عمر با ذكر سوگند به ابن عباس مى گويد: تو شايسته ترى از تو پيروى كنند بر يك قضيه عقلى و فطرى تنبه داده كه آيات قرآن نيز بر آن تصريح دارد: افمن يهدى التى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون (642).
آيا كسى كه خلق را به راه حق رهبرى مى كند سزاوارترست پيروى شود يا آن كه ره نمى يابد مگر اين كه خود هدايت شود، پس شما را چه شده چگونه حكم مى كنيد.
و در جايى كه عمر به ابن عباس اين چنين گفته ، پس چه رسد به اميرالمومنين عليه السلام حال آن كه ابن عباس قطره اى است از درياى بيكران او.

60- شوراى عمر

و نيز ابن ابى الحديد از عمرو بن ميمون نقل كرده كه مى گويد: من در مجلس عمر حاضر بوده و سخنان او را مى شنيدم ، هنگامى كه شش نفر افراد شورا نزد او نشسته بودند و با آنان سخن مى گفت به جز على بن ابيطالب و عثمان كسى با او حرف نمى زد، تا اين كه پس از زمانى امر كرد همه آنان از مجلس خارج شده و آنگاه به حاضران رو كرد و گفت : هرگاه تمام آنان بر خلافت يك نفر اتفاق نمودند پس هر كس كه مخالفت كرد بايد گردنش زده شود، و سپس گفت : اگر آن احلج - على بن ابيطالب - خليفه شود مردم را در راه حق رهنمون خواهد شد، در اين موقع يكى از حضار به عمر گفت : حال كه چنين است پس چرا عهد خود را به او نمى سپارى ؟
عمر گفت : خوش ندارم بار خلافت را در حال حيات و پس از مرگ بر دوش كشم (643).
مؤ لّف :
عمر خود بخوبى مى دانست كه افراد شورا، جملگى بر خلافت عثمان اتفاق خواهند نمود، بخصوص كه عبدالرحمن بن عوف - داماد عثمان - را نيز حكم قرار داده بود، و بنابر اين پس آنجا كه گفته : ... هر كس كه مخالفت كرد بايد كشته شود جز به قتل اميرالمومنين - عليه السلام - فرمان نداده است ، همان انسان كاملى كه به نص قرآن كريم ، نفس رسول خدا بوده ، و همان كسى است كه به اقرار خود عمر، اگر خليفه شود مردم را در طريق حق رهبرى خواهد كرد و روشن است كه تنها هدف و آرمان انبياى الهى و جانشينان آنان هم جز اين چيز ديگر نبوده است .
بعلاوه ، اگر عمر واقعا مايل نبود كه مسووليت خلافت را پس ‍ از مرگ نيز تحمل كند تنها راهش اين بود كه مردم را به خلافت برگزينند نه اين كه آن را به شورا بگذارد؛ چنان شورايى كه بنى اميه را نيز بر سر كار آورد، آنان كه دشمنان خدا و رسول خدا و متجاهرين به كفر و الحاد بودند.
و اين كه عمر گفت : خوش ندارم بار خلافت را تحمل كنم در حال حيات و پس از مرگ دليلى است بر اين كه تصدى او براى خلافت ورزى بوده كه در حال حيات آن را بر دوش ‍ كشيده و پس از مرگ خواسته از آن شانه خالى كند.
ولى در حقيقت كراهت داشته از اين كه خلافت پس از مرگش ‍ نيز به اميرالمومنين عليه السلام برسد همانند ياورانش از قريش در روز سقيفه ، همان كسانى كه پس از قتل عثمان و بيعت نمودن مردم با آن حضرت نيز بر سر تافته گروهى پيمان شكستند، و گروهى ستمگرى پيشه نمودند، و جمعى از راه منحرف گشته ، و دسته اى هم عزلت گزيدند.

61- گفتگوى معاويه با ابن حصين

در عقد الفريد آمده : زياد بن ابيه ابن حصين را به منظور ابلاغ پيامى به نزد معاويه فرستاد، ابن حصين مدتى نزد معاويه اقامت گزيد. در آن ايام روزى معاويه وى را به نزد خود فراخوانده و در تنهايى به او گفت : شنيده ام كه تو مردى خردمند و زيرك هستى ، مى خواهم از تو مطلبى بپرسم ببينم نظرت در آن باره چيست ؟
ابن حصين : بپرس .
معاويه : به نظر تو علت اين همه اختلافات و پراكندگى مسلمين چيست ؟
ابن حصين : قتل عثمان .
معاويه : درست نگفتى .
ابن حصين : جنگ جمل .
معاويه : خير.
ابن حصين : جنگ على با تو.
معاويه : نه .
ابن حصين : مطلب ديگرى به خاطرم نمى رسد.
معاويه : خودم به تو بگويم ، تنها سبب تفرق و پراكندگى مسلمين شوراى شش نفره عمر شد، زيرا ابوبكر عمر را بالخصوص به عنوان خليفه بعد از خود معرفى نمود و هيچ مشكلى پيش نيامد، ولى عمر خلافت را در ميان شورا گذاشت ، و اعضاى شورا هر كدام خود و قوم و قبيله اش ‍ خلافت را براى خود آرزو داشته ، در انتظارش بودند و همين سبب شد كه بين آنان رقابت و كشمكش پديد آيد، و اگر عمر نيز همانند ابوبكر فرد خاصى را براى خلافت تعيين و نصب مى نمود هرگز آن همه تفرقه و تشتت پيش نمى آمد(644)
مؤ لّف :
جا دارد به معاويه گفته شود آيا تو هم اين را مى گويى ؟ با اين كه اين شوراى عمر بود كه شما بنى اميه را به قدرت رساند زيرا براى عمر امكان نداشت كه يار شما (عثمان ) را بالخصوص و با تصريح بنام ، به عنوان خليفه مسلمين تعيين و به مردم معرفى كند؛ زيرا عثمان سابقه خوبى نداشت . جز اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را چند مورد از كشتن بستگان مشترك خود - كه در ظاهر اظهار اسلام نموده ولى از بدترين دشمنان اسلام بودند - باز دارد.
از جمله در مدينه براى پسر عمويش معاويه بن مغيره كه پس ‍ از جنگ احد در مدينه به منظور جاسوسى مانده بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله خونش را مباح كرده ولى عثمان او را در منزل خود پناه داده بود، تا اين كه اين خبر به سمع مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، آن حضرت دستور جلب وى را صادر كرد، پس هنگامى كه او را مى بردند عثمان نيز به همراه وى نزد رسول خدا رفت ، و آن حضرت را مجبور به عفو او نمود.
و همچنين پس از فتح مكه براى عبدالله بن ابى سرح برادر رضاعى خود نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله شفاعت كرد با اين كه آن حضرت دستور قتل او را داده بود ولو آن كه در زير پرده هاى خانه كعبه ديده شود. و چگونه عمر مى توانست با وجود اميرالمومنين عليه السلام همان كسى كه پس از رسول خدا اسلام مجسم و ريشه و اساس و شاخ و برگ آن بود، عثمان را با آن سوابقش به عنوان خليفه مسلمين معرفى كند. و ما در اينجا تنها به نقل گوشه اى از تاريخ كه بيانگر نمونه اى از عملكرد اميرالمومنين و نيز عثمان مى باشد بسنده مى كنيم :
اما درباره عثمان ؛ طبرى در تاريخش آورده : مردم در روز جنگ احد از اطراف رسول خدا صلى الله عليه و آله پا به فرار گذاشته تا مقدار زيادى از ميدان نبرد دور شدند، و عثمان بن عفان نيز به همراه دو نفر از انصار گريخته تا به جعلب كوهى در نزديك اعوص رسيدند، و زمانى در آنجا ايستاده و سپس به نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله باز گشتند (645).
و اما اميرالمومنين ؛ آنگاه كه در جنگ احد علمداران سپاه دشمن را به خاك و خون كشيد ناگهان رسول خدا گروهى از مشركين قريش را در رزمگاه مسلمين مشاهده نموده به على عليه السلام فرمان حمله داد، حضرت به آنان هجوم برده آنها را متفرق ساخت و عمرو بن عبدالله جمحى را نيز به هلاكت رساند.
دگر بار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله متوجه گروه ديگرى از مشركين قريش شده ، از على عليه السلام خواست تا آنان را متفرق سازد، امام برق آسا به آنان حمله نموده شيرازه آنها را از هم پاشيد و شيبه بن مالك را نيز به قتل رساند. در اين موقع جبرئيل گفت : يا رسول الله ! حقا كه اين مواسات است . پس رسول خدا فرمود: انه منى و انا منه ؛ على از من است و من از على . و آنگاه جبرئيل گفت : و من از هر دوى شما. پس صدايى شنيده شد كه مى گفت : لا سيف الا ذوالفقار، و لا فتى الا على (646).
و اما علت اظهار مخالفت معاويه با شوراى عمر اين بوده كه ، معاويه تصميم داشته براى پسرش يزيد از مردم بيعت بگيرد و سعد ابن ابى وقاص كه يكى از اعضاى شوراى عمر بوده ، در آن موقع زنده بوده و با وجود او معاويه جرات اظهار چنين مطلبى را نداشته و به همين جهت سمى فرستاده او را به قتل رسانيده است . و نيز به همين علت امام حسن مجتبى عليه السلام را مسموم نموده ؛ زيرا امام حسن در ضمن صلحنامه اش با او شرط كرده بود كه پس از خودش خلافت را به اهلش بسپارد.

62- نظرخواهى عمر از كعب الاحبار

ابن ابى الحديد آورده : عمر در اواخر عمرش نسبت به اداره امور خلافت در خود احساس ناتوانى و ضعف مى كرد، و به همين جهت پيوسته از خدا مى خواست كه هر چه زودتر مرگش را برساند، در آن موقع روزى به كعب الاحبار گفت : حدس مى زنم مرگم نزديك شده از اين رو دوست دارم براى خود جانشينى معين كنم ، نظر تو درباره على چيست ؟ و در اين باره در كتابهاى آسمانيتان چه خوانده اى ؛ زيرا شما معتقديد كه تمام حوادث و رويدادهاى اين پديده بزرگ تاريخ (نبوت و خلافت دين اسلام ) در كتابهايتان مذكور است .
كعب پاسخ داد: اما نظر شخصى خودم اين است كه آن صلاح نيست ؛ زيرا على مردى است انعطاف ناپذير كه در امر دينش ‍ هيچ گونه گذشت و اغماضى نداشته و لغزش و خطايى را تحمل ننموده به راى و اجتهاد شخصى خود عمل نمى كند، و اينها همه دور از سياست مملكت و زمامدارى است .
و اما آنچه كه در اين باره در كتابهايمان آمده : اين است كه نه او و نه فرزندانش متصدى اين امر - خلافت - نخواهند شد و اگر بشوند هرج و مرج شديد به وجود خواهد آمد.
عمر: چرا؟
كعب : زيرا او خونها ريخته است و بدين جهت خداوند او را از ملك و سلطنت محروم نموده است . چنانچه داود پيغمبر هنگامى كه خواست ديوارهاى بيت المقدس را بالا ببرد، خداوند به او وحى نمود، تو اين كار را نكن ، آن را به سليمان بسپار؛ زيرا تو خونها بر زمين ريخته اى .
عمر: مگر خونهايى كه على ريخته به حق نبوده ؟
كعب : بله ، داوود هم به حق خون ريخته بود.
عمر: بنابراين خلافت به چه كسى خواهد رسيد؟
كعب : آنچه كه در كتابهايمان يافته ام اين است كه خلافت پس ‍ از صاحب شريعت و دو تن از اصحاب او به دشمنان محارب او منتقل خواهد شد.
در اين موقع عمر چند بار استرجاع گفت و به ابن عباس كه در آنجا حضور داشت رو كرده و گفت : شنيدى سخنان كعب را، به خدا سوگند خود من هم نظير اين مطالب را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام ؛ از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود: بزودى بنى اميه بر منبر من بالا خواهند رفت (647).
مؤ لّف :
بايد توجه داشت كه پيدايش حوادث و پديده ها داراى دو جنبه است ؛ يكى تقدير الهى به معناى علم و آگاهى خداوند به صدور اعمال از عاملين آنها به اراده و اختيار خودشان ، و ديگرى به كارگيرى تدبيرها و نقشه هاى خود عاملين در مقام انجام دادن آن اعمال ، و روشن است كه جهت اول علت و عذر براى دوم نخواهد شد. و اينك به منظور روشن شدن مقصود و اين كه چه كس و چه چيز سبب وقوع آن وقايع و حوادث در تاريخ اسلام گشته ، به چند سند تاريخى اشاره مى كنيم :
در كتاب انساب بلاذرى آمده : هنگامى كه حسين عليه السلام به شهادت رسيد عبدالله بن عمر به يزيد بن معاويه چنين نوشت : اما بعد؛ مصيبت حسين مصيبتى بزرگ و حادثه اى عظيم بود، و هيچ روزى مانند روز حسين نخواهد بود.
يزيد در پاسخش نوشت : اما بعد؛اى مرد نادان ! بدان كه ما وارث نظام و حكومتى هستيم كه از حريم آن دفاع نموده با دشمنانش نبرد كرده ايم ، اگر در اين مبارزه حق با ما بوده پس از حق خود دفاع نموده ايم ، و اگر حق با دشمن ما بوده پس پدر تو اول كسى بوده كه اين گونه رفتار نموده و حق را از صاحبانش گرفته است (648).
و نيز مسعودى در مروج الذهب و ديگر مورخين نقل كرده اند كه ، معاويه در پاسخ نامه محمد بن ابى بكر چنين نگاشت : اما بعد؛ نامه تو به دستم رسيد، در نامه ات از فضائل على بن ابيطالب و سوابق درخشان او در تاريخ اسلام ، و نصرت و مواسات او نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله ياد كرده بودى ... ما و پدر تو در زمان حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله با هم بوديم و لزوم مراعات حق پسر ابيطالب و فضيلت و بزرگى او بر همه ما ثابت و مسلم بود تا اين كه رسول خدا پس از اتمام دعوت و ابلاغ رسالتش بدرود حيات گفت ، پس در آن هنگام پدر تو و فاروق او (عمر) اولين كسانى بودند كه حق او (اميرالمومنين ) را از او گرفته و در امر خلافت با او به مخالفت برخاسته ، در اين باره با يكديگر عهد و پيمان بستند. و سپس او را به بيعت با خود تكليف نموده ولى او نپذيرفت تا اين كه او را تحت فشار قرار داده به او قصد سوء نمودند پس بناچار با آنان بيعت كرد، ولى تصميم گرفتند كه او را در كار خود (خلافت ) شركت ندهند، و بر اسرار خود مطلع نسازند تا اين كه مرگشان فرا رسيد حال اگر اين قدرتى كه ما در دست داريم حق و صواب است پس پدر تو آغازگر آن بوده ، و اگر باطل و ناحق است باز هم پدر تو ريشه و اساس ‍ آن بوده و ما، همكاران و شركاى او، كه از او پيروى نموده ايم . و اگر آن اعمال و رفتار پدر تو نبود ما هرگز با پسر ابوطالب مخالفت نمى كرديم ؛ بلكه مطيع و تسليم او بوديم ، ولى ما كارهاى پدر تو را ديديم پس قدم بر جاى قدم او نهاده به او اقتدا كرديم ، بنابر اين ، اگر ايراد و انتقادى دارى بايد بر پدرت وارد سازى ، وگرنه درگذر (649).
و همچنين ابن قتيبه در عيون از شعبى نقل كرده كه مى گويد: خبر حركت حسين بن على عليه السلام به سوى عراق به عبدالله بن عمر رسيد، وى كه به هنگام خروج آن حضرت از مدينه غايب بود، پس از طى سه روز راه ، خود را به آن بزرگوار رسانيده به امام عرضه داشت : به كجا مى رويد؟
حسين عليه السلام : به جانب عراق . و آنگاه آن حضرت دعوتنامه ها و طومارهايى را كه برايش فرستاده بودند به وى نشان داد، عبدالله امام را سوگند داد برگردد، ولى آن حضرت نپذيرفت و چون عبدالله از مراجعت آن حضرت مايوس ‍ گرديد گفت : حال كه چنين است پس من حديثى برايتان نقل كنم : همانا جبرئيل به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد. و آن بزرگوار را بين زندگانى دنيا و آخرت مخير ساخت ، و آن حضرت آخرت را برگزيد و شما نيز پاره تن پيامبريد. به خدا سوگند خلافت نه به شما خواهد رسيد و نه به كسى از اهل بيت شما، و البته اين تقدير الهى به خير و صلاحتان خواهد بود. (650)
مؤ لّف :
اگر كسى بگويد كه واقعيت چنان نيست كه در آن خبر (خبر ابن ابى الحديد) آمده - از اين كه خلافت پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و دو تن از يارانش به دشمنان محارب آن حضرت منتقل شده است ؛ زيرا خلافت بعد از آن دو به عثمان رسيده و عثمان از دشمنان پيغمبر نبوده ، و دشمنان محارب رسول خدا ابوسفيان و معاويه و حكم بن ابى العاص ‍ و مروان و گروهى ديگر از بنى اميه بوده اند - پاسخش اين است كه سلطنت عثمان در حقيقت سلطنت بنى اميه بوده كه اميرالمومنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: وقام معه بنوابيه يخضمون مال الله خضم الابل نبته الربيع (651).
به همراه او فرزندان پدرش برخاستند و چونان شتر كه علفهاى بهارى را مى خورد، مال خدا را مى خوردند.
جوهرى در سقيفه آورده : هنگامى كه مردم با عثمان بيعت كردند، ابوسفيان گفت : ابتدا اين امر ( خلافت ) در قبيله تيم بود (ابوبكر)، ولى تيم كى شايستگى اداره چنين مسوليتى را داشت و سپس در طائفه عدى قرار گرفت (عمر) و آنگاه دورتر شد، تا اين كه سرانجام در جاى واقعى خود (بنى اميه ) قرار گرفت ، هم اكنون شما اى بنى اميه ! آن را همانند توپ كودكان به يكديگر پاس دهيد (652).
و نيز آورده : ابوسفيان به عثمان گفت : پدرم فداى تو باد! به مردم انفاق و بخشش كن و مانند ابوحجر (عمر) بخيل مباش ، و شما اى بنى اميه ! خلافت را همانند توپ كودكان بين خودتان بگردانيد كه به خدا سوگند نه بهشتى هست و نه دوزخى ، اتفاقا زبير در آنجا حاضر بود و سخنان او را مى شنيد، از اينرو عثمان به ابوسفيان گفت : آهسته تر بگو!
ابوسفيان گفت : مگر كسى هست ؟
زبير گفت : بله من هستم (653).
و از اين خبر بخوبى روشن مى شود كه ابوسفيان نسبت به عثمان كاملا مطمئن بوده كه او از اين گفتارش كه گفته : خلافت را همچون توپ به همديگر پاس دهيد هيچ گونه ابا و انكارى ندارد، و گمان مى كرد كه غير از بنى اميه كسى آنجا نيست - چون نابينا بود - و موقعى كه عثمان به او گفت : آهسته تر بگو! فهميد افراد ديگرى هم هستند... و عثمان در زمامداريش تمام كارهاى حكومت را به مروان واگذار كرده و در واقع مروان حاكم بود و عثمان در صورت ظاهر...
چنانچه در تواريخ آمده : هنگامى كه مصريان از عامل عثمان در مصر، يعنى ، ابن ابى سرح به نزد عثمان شكايت بردند عثمان ولايت مصر را به محمد بن ابى بكر سپرد، وى به همراه مصريان از مدينه به سوى مصر حركت كرد تا اين كه پس از طى سه روز راه ، ناگهان غلام سياهى را ديدند كه شتابان از مدينه به جانب مصر در حركت بود، پس او را تفتيش نموده چيزى با او نيافتند و آنگاه بعضى از وسائل و ادوات او را شكافته به نامه اى برخوردند، ( از عثمان براى ابن ابى سرح ) كه در آن نوشته شده بود: آن هنگام كه محمد بن ابى بكر با همراهانش به نزد تو آمدند همگى آنان را به قتل رسانده نامه ماموريتش را پاره نموده و خودت تا اطلاع ثانوى همچنان بر كارت ثابت باش .
آنان چون نامه را مطالعه كردند دهشتزده به مدينه بازگشته به نزد عثمان رفتند و نامه و غلام و شتر او را نيز به همراه برده به عثمان گفتند: اين غلام ، غلام تو و اين شتر شتر تو، و مهر، مهر تو مى باشد! عثمان گفت : درست است ولى من اين نامه را ننوشته ام ، آنان دريافتند كه نويسنده و فرستنده نامه مروان بوده از اين رو از عثمان خواستند تا مروان را به آنان تحويل دهد، ولى او نپذيرفت ، لاجرم او را محاصره نموده به قتل رساندند (654).

63- محاجه عمر و ابن عباس

ابن ابى الحديد آورده : عبدالله بن عمر مى گويد: روزى نزد پدرم بودم ، عده ديگرى نيز در مجلس او حضور داشتند سخن از شعر به ميان آمد، عمر از حاضران پرسيد؛ به نظر شما ماهرترين شعراى عرب كيست ؟
حاضران هر كدام از شاعرى نام بردند، در اين اثناء ابن عباس ‍ از دور نمايان شد، چون نگاه عمر به او افتاد گفت : مرد خبير و آگاه آمد، و آنگاه سوال خود را از ابن عباس پرسيد، ابن عباس ‍ گفت : به اعتقاد من زهير بن ابى سلمى . عمر گفت : از زيباترين اشعار وى برايم بخوان .
ابن عباس گفت : زهير قصيده غرايى در مدح طائفه بنوسنان (تيره اى از غطفان ) سروده و در آن چنين گفته است :

لو كان يقعد فوق الشمس من كرم
قوم باولهم او آخر هم قعدوا
عمر گفت : بخدا بكشد او را، چقدر زيبا سروده ! من اين قطعه شعر را جز در مدح بنى هاشم بخاطر قرابتى كه با رسول خدا - صلى الله عليه و آله - دارند، شايسته هيچ كس نمى دانم .
ابن عباس گفت : خدا تو را موفق بدارد و همواره موفق هستى . آنگاه عمر به ابن عباس گفت : مى دانى چرا مردم از شما روگردان شدند؟
ابن عباس : نه .
عمر: ولى من مى دانم .
ابن عباس : به چه علت ؟
عمر: زيرا قريش مايل نبود كه نبوت و خلافت هر دو در خاندان شما جمع شده در نتيجه بر مردم اجحاف نماييد، پس قريش فردى را براى تصدى خلافت انتخاب نموده و در اين گزينش نيز موفق شده به حق رسيد.
ابن عباس : از خليفه مى خواهم بر من غضب ننموده آرام به سخنانم گوش دهد.
عمر: هر چه مى خواهى بگو!
ابن عباس : اما اين كه گفتى : قريش خوش نداشت كه نبوت و خلافت هر دو در خاندان شما جمع شود. خداوند هم درباره گروهى از مردم فرموده : ذلك بانهم كرهوا ما انزل الله فاحبط اعمالهم (655).
اين بدان سبب است كه آنها از قرآن كه خدا نازل فرمود كراهت داشتند پس خدا اعمالشان را محو و نابود كرد.
و اما اين كه گفتى : در آن صورت ما به ديگران اجحاف مى كرديم چنين نيست ؛ زيرا ما قومى هستيم كه اخلاق و كردارمان از اخلاق و كردار رسول خدا - صلى الله عليه و آله - نشات گرفته كه خدايش درباره او مى فرمايد: و انك لعلى خلق عظيم ؛ (656) حقا كه تو بر نيكو خلقى عظيم آراسته اى .
و نيز مى فرمايد: و اخفض جناحك لمن اتبعك من المومنين ؛ (657) پر و بال مرحمت بر تمام پيروان با ايمانت به تواضع بگستران .
و اما اينكه گفتى : قريش خود خليفه انتخاب كردند، خداوند هم در اين باره مى فرمايد: و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيره ؛ (658) و خداى تو هر چه بخواهد بيافريند و برگزيند و ديگران را هيچ اختيارى نيست . و تواى خليفه ! به خوبى مى دانى كه خداوند چه كسى را براى اين امر (خلافت ) برگزيده و اگر قريش نيز از آن ديد و نظر كه خدا انتخاب نموده انتخاب مى كردند، قطعا موفق شده به حق مى رسيدند.
عمر: اى پسر عباس ! آرام ، كه دلهاى شما بنى هاشم پيوسته به قريش پر از كينه و غش بوده است .
ابن عباس :اى خليفه به من مهلت ده و اين چنين دلهايى بنى هاشم را به داشتن غش و كينه متهم مكن ، چرا كه قلبهاى آنان با قلب رسول خدا - صلى الله عليه و آله - كه خدايش آن را از هر كدورت و زشتى پاك و منزه نموده ، ارتباط دارد، و اينها خاندانى هستند كه خداوند درباره آنان فرموده : انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ؛ (659).
اما اين كه گفتى : دلهاى بنى هاشم نسبت به قريش كينه دارد. چگونه كينه نورزد كسى كه حق خود را در دست ديگران مغصوب و به ناحق ماخوذ مى بيند. و آنگاه عمر به ابن عباس گفت : از تو سخنى به من رسيده كه دوست ندارم آن را با تو در ميان بگذارم و در نتيجه قدر و منزلت تو نزد من زايل گردد.
ابن عباس : چه سخنى ؟ آن را به من بگو! اگر حق است ، پس ‍ موجب برطرف شدن قدر من نزد تو نخواهد شد، وگرنه مى كوشم تا خود را از آن پاك كنم .
عمر: شنيده ام مى گوئى خلافت از روى ظلم و حسد از ما گرفته شده است .
ابن عباس : اما اين كه گفتى : حسد پس ما فرزندان آدم همه محسود هستيم ؛ زيرا ابليس بر پدرمان آدم حسد برد و او را از بهشت بيرون كرد. و اما اين كه گفتى : از روى ظلم خليفه خود مى داند صاحب حق (خلافت ) چه كسى مى باشد. و آنگاه گفت :اى خليفه ! آيا عرب بر عجم مباهات نمى كند به اين كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - از عرب است ؟ و آيا قريش بر ساير عرب فخر نمى كند كه رسول خدا از قريش است ؟ بنابراين ،
ما بنى هاشم به داشتن اين افتخار از ديگران سزاوارتريم .
سخن كه به اينجا رسيد عمر به ابن عباس گفت : فعلا كافى است برخيز و به خانه ات برو! ابن عباس برخاست و همين كه قدرى دور شد عمر با صداى بلند به او گفت من همچنان حق و احترام تو را پاس مى دارم .
ابن عباس صورت برگردانده و به عمر گفت : من بخاطر قرابتى كه با رسول خدا دارم بر گردن تو و تمام مسلمين حق دارم ، و هر كس كه اين حق را ادا كند وظيفه خود را انجام داده و گرنه ناسپاسى كرده است .
عمر به حاضران گفت : درود بر ابن عباس هيچ گاه نديدم با كسى بحث كند مگر اين كه بر او غالب آيد (660).
مؤ لّف :
آفرين بر ابن عباس ! كه در اين محاجه اش با عمر، حق مطلب را ادا نموده و حق بودن اميرالمومنين - عليه السلام - را براى تصدى خلافت از قرآن و سنت و نص صحيح و عقل سليم ، اثبات كرده است .
در اين مناظره چند نكته مهم آمده است : يكى تاييد و تقرير عمر، اين گفتار ابن عباس را كه به او گفته : تو اى خليفه نيك مى دانى كه خداوند چه كسى را براى اين امر (خلافت ) برگزيده است ؛ (يعنى اميرالمومنين على - عليه السلام - را).
و ديگرى اين گفتارش را كه به او گفته : چگونه كينه نورزد كسى كه حق خود را در دست ديگران مى بيند.
و هم اين سخن او را و اما اينكه گفتى : به ظلم ، همانا خليفه خود مى داند چه كسى صاحب حق (خلافت ) است .
و من در ميان فرزندان ابن عباس كسى را سراغ ندارم كه اين چنين در مساءله خلافت و امامت ، بحث و تحقيق كرده باشد جز مامون كه با فقهاى عامه چنان محاجه نموده كه توان پاسخگويى و رد او را نداشته ، بناچار به حق اعتراف كرده اند. (و البته در بين فرزندان عباس غير از مامون هم خلفايى متشيع و يا شيعه واقعى وجود داشته است .)

64- محاجه مامون با علماء عامه

چنانچه در عقد الفريد از اسحاق بن ابراهيم نقل كرده كه مى گويد: يحيى بن اكثم كه در آن زمان قاضى القضاه بود به نزد من و جمعى ديگر از فقهاء فرستاد و گفت : خليفه (مامون ) از من خواسته كه بامدادان خودم با چهل نفر از كسانى كه قدرت فهم و پاسخگويى مسائل را داشته باشند نزد او برويم ، اينك شما چنين افرادى را به من معرفى كنيد.
اسحاق مى گويد: من چند تن را به او معرفى نموده و خودش ‍ نيز تعدادى بر آنها افزود تا مجموعا چهل نفر شدند، پس آنا را آماده كرد و صبح روز بعد همگى بر مامون وارد شديم و پس ‍ از گفتگوى كوتاهى مناظره آغاز شد.
اسحاق : من از فرصت استفاده كرده گفتم : من مى پرسم .
مامون : بپرس .
اسحاق : به چه دليل خليفه ادعا مى كند كه على - عليه السلام - پس از رسول خدا - صلى الله عليه و آله - از همه مردم برتر و به تصدى خلافت سزاوارتر بوده است ؟
مامون : به من بگو آيا ملاك برترى در بين مردم به چيست ، كه مى گويند فلانى از فلانى افضل است ؟
اسحاق : به داشتن اعمال صالح و نيك ...
مامون : حال فضائل على را به طور اجمال به نقل از راويان خودتان بررسى كن و آنها را با فضائل ابوبكر مقايسه نما، اگر برابر بودند بگو ابوبكر افضل است ، نه بخدا سوگند، بلكه تمام فضائل ابوبكر و عمر و عثمان را روى هم با فضائل على بسنج اگر همانند بودند، بگو آنان افضلند، نه ، قسم به خدا،
بلكه تمام فضائل ده نفرى را كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به بهشت رفتن آنان را گواهى داده يك طرف قرار ده و فضائل على - عليه السلام - را در طرف ديگر و آنها را با هم مقايسه كن ! اگر متعادل بودند بگو آنان افضلند. و آنگاه گفت :اى اسحاق ! آيا روزى كه خداوند پيامبرش را به رسالت برگزيد كدام عمل از همه اعمال برتر بوده است ؟
اسحاق : ايمان به خدا و رسول از روى اخلاص .
مامون : آيا افضل اعمال سبقت به اسلام نبوده است ؟
اسحاق : بله .
مامون : آيه قرآنش را بخوان : والسابقون السابقون اولئك المقربون (661) كه مقصود سبقت گيرندگان به اسلام هستند. اينك كسى را سراغ ندارى كه پيش از على - عليه السلام - اسلام آورده باشد؟
اسحاق : درست است كه على پيش از همه اسلام برگزيده وليكن او در آن موقع كودكى خردسال بوده و شرعا مكلف به تكليفى نبوده است ، ولى ابوبكر موقعى كه اسلام آورده بزرگسال و مكلف بوده است .
مامون : فعلا بگو كداميك پيش از ديگرى اسلام آورده و آنگاه درباره كوچكى و بزرگى با تو گفتگو خواهيم كرد.
اسحاق : على قبل از ابوبكر اسلام آورده اما بدان گونه كه گفتم .
مامون : بسيار خوب ، حال بگو آيا اسلام على بخاطر الهامى الهى بوده كه مستقيما در قلب او وارد شده يا بخاطر اجابت دعوت رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بوده است ؟
اسحاق در فكر فرو رفت . مامون : نگويى به الهام الهى بوده وگرنه على را بر رسول خدا مقدم داشته اى ؛ زيرا رسول خدا پيش از آن كه جبرئيل بر او نازل شود از آيين اسلام اطلاعى نداشته است .
اسحاق : درست است كه اسلام على بنا به دعوت رسول خدا بوده است .
مامون : آيا اين دعوت رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به دستور پروردگارش بوده يا از نزد خودش ؟
اسحاق مى گويد: باز هم در فكر فرو رفتم ، پس مامون گفت : رسول خدا را به انجام كارى برخاسته از فكر خودش نسبت ندهى ، زيرا خداوند در قرآن مجيد از قول رسولش مى فرمايد: و ما انا من المتكلفين (662).
اسحاق بنا به امر خدا بوده است .
مامون : آيا ممكن است كه خداوند رسولش را نسبت به دعوت كودكى كه مكلف به تكليفى نبوده مامور كند؟ اسحاق : پناه مى برم به خدا از اين گفتار!
مامون : آيا اين مطلب را درباره رسول خدا - صلى الله عليه و آله - روا مى دارى كه او به گونه اى تكلف آميز كودكان را به قوانينى كه در توان آنها نبوده دعوت كرده و آنان زمانى بنا به دعوت رسول خدا مكلف شوند و زمانى هم برگشته و تكليفى بر آنها نباشد، و حكم رسول هم در حقشان غير نافذ؟
اسحاق : پناه مى برم به خدا!
مامون : ولى تو اى اسحاق ! در اين گفتارت ناآگاهانه به فضيلتى از فضائل على اشارت نموده اى و آن اين كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - با اين دعوتش حساب على را از ديگران جدا نموده تا از اين راه بزرگى و عظمت او بر همگان روشن و مبرهن باشد. و چنانچه اين موضوع به على اختصاص نداشت ، مى بايست رسول خدا كودكان ديگر را نيز به اسلام دعوت كند، آيا به تو رسيده كه پيغمبر، اطفال ديگرى را از خاندان و بستگانش به اسلام دعوت نموده باشد؟
اسحاق : اين را نمى دانم .
مامون : پس درباره موضوعى كه از آن اطلاعى ندارى بحث نكن .
مامون : پس از سبقت به اسلام كدام عمل از تمام اعمال افضل بوده است ؟
اسحاق : جهاد در راه خدا.
مامون : درست است ، آيا در ميان اصحاب رسول خدا - صلى الله عليه و آله - كسى را سراغ دارى كه جهادش همپايه على - عليه السلام - باشد؟
اسحاق : در چه وقت ؟
مامون : هر وقت كه بگويى .
اسحاق : جنگ بدر.
مامون : بسيار خوب ، من هم غير از آن را نخواسته ام ، زيرا كه نبرد على در اين جنگ از همه بيشتر بوده است .
مامون : شماره كشته هاى دشمن در بدر چند نفر بوده ؟
اسحاق : شصت و اندى .
مامون : از اين تعداد چند نفر را على كشته است ؟
اسحاق : نمى دانم .
مامون : بيست و دو يا بيست و سه نفر را على به تنهايى كشته و بقيه را ساير مسلمانان .
اسحاق : ابوبكر نيز در اين جنگ در جايگاه مخصوص پيغمبر در كنار آن حضرت بوده است .
مامون : ابوبكر در آنجا چكار مى كرده است ؟
اسحاق : به رايزنى و تدبير امور جنگ مشغول بوده .
مامون : آيا به تنهايى يا با مشاركت رسول خدا و يا به گونه اى كه رسول خدا به فكر و تدبير او نيازمند بوده است ؟
اسحاق : پناه مى برم به خدا! از هر سه قول .
مامون : بنابر اين مجرد حضور در جايگاه پيغمبر - صلى الله عليه و آله - چه فضيلتى را براى او اثبات مى كند، و آيا آن كس ‍ كه در پيشاپيش رسول خدا شمشير مى زده ، از كسى كه نشسته بوده افضل نيست ؟!
اسحاق : تمام لشكريان رسول خدا مجاهد بوده اند.
مامون : قبول دارم وليكن روشن است كسى كه سرگرم كارزار و حرب و قتال بوده از كسى كه جنگ نمى كرده افضل است ، آيا قرآن نخوانده اى :
لا يستوى القاعدون من المومنين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل الله ... (663).
هرگز مومنانى كه بى هيچ عذرى مانند نابينايى ، مرض ، فقر و غيره از كار جهاد باز نشينند با آنان كه به مال و جان كوشش ‍ كنند يكسان نيستند.
اسحاق : ابوبكر و عمر نيز مجاهد بوده اند.
مامون : آيا آنان كه در جنگ شركت نموده اند بر آنان كه در خانه هايشان مانده و اصلا در صحنه جنگ حضور نداشته اند برترى ندارند؟
اسحاق : بله .
مامون : پس به همين نسبت كسى كه در ميدان نبرد فداكارى و جانفشانى كرده از عمر و ابوبكر كه تنها حضورى داشته ولى نجنگيده اند افضل مى باشد.
اسحاق : صحيح است .
مامون :اى اسحاق ! قرآن مى خوانى ؟
اسحاق : بله .
مامون : بخوان سوره هل اتى ... را.
اسحاق مى گويد: خواندم تا به اين آيه رسيدم : ... و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا... (664).
مامون : كافى است ، اين آيات كه تلاوت نمودى در شان چه كسى نازل شده ؟
اسحاق : در شان على - عليه السلام .
مامون : آيا مى دانى هنگامى كه على به مسكين و يتيم و اسير و طعام مى داد مى گفت : انما نطعمكم لوجه الله ... آيا شنيده اى كه خداوند در قرآن كسى را اين گونه بمانند على وصف نموده باشد؟
اسحاق : خير.
مامون : راست مى گويى ؛ زيرا خداى على ، على را بخوبى مى شناخته است .
مامون : آيا گواهى مى دهى كه عشره مبشره در بهشت هستند؟
اسحاق : بله .
مامون : حال اگر كسى در صحت و سقم اين خبر تشكيك كند او را كافر مى دانى ؟
اسحاق : پناه مى برم بخدا!
مامون : اگر كسى درباره سوره هل اتى ... ترديد كند و بگويد: نمى دانم از قرآن است يا نه ، آيا كافر است ؟
اسحاق : بله .
مامون : درست است ؛ زيرا آن دو با هم تفاوت دارند. (سوره هل اتى قطعى ، ولى آن روايت مشكوك است ).
مامون : نقل حديث مى كنى ؟
بله . مامون : حديث طير (665) را روايت مى نمايى ؟
اسحاق : بله .
مامون : آن را برايم نقل كن .
اسحاق مى گويد حديث را خواندم .
مامون : من تا به حال تصور مى كردم كه تو در پى حق هستى ، ولى الان خلاف آن بر من ثابت گرديد؛ زيرا از طرفى مى بينم اين حديث را صحيح مى دانى و از طرفى على را از ديگران افضل نمى دانى . و به حكم عقل ، كسى كه صحت اين خبر را باور داشته باشد ولى على را افضل نداند بايد يكى از سه مطلب را قائل شود؛ يا بايد بگويد كه دعاى رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به اجابت نرسيده ، يا اين كه خداوند، افضل را نشناخته . و يا اين كه غير افضل نزد خدا محبوب تر بوده است ، حال كداميك را مى گويى ؟
اسحاق مى گويد: در فكر فرو رفتم .
مامون : هيچ كدام را نگويى ، وگرنه كافر شده تو را به توبه خواهم داد، و اگر غير از اين سه صورت ، تاويل ديگرى در نظر دارى بگو.
اسحاق : چيزى به ذهنم نمى رسد.
اسحاق : ابوبكر هم داراى فضيلت بوده .
مامون : قبول دارم ؛ زيرا اگر هيچ گونه فضيلتى نداشت نمى گفتند على افضل است .. حال بگو مقصودت چه فضيلتى است ؟
اسحاق : گفتار خداى تعالى : ثانى اثنين اذ هما فى الغار اد يقول لصاحبه لا تحزن ... (666) كه خداى تعالى در اين آيه از ابوبكر به عنوان صاحب (همراه ) رسول خدا - صلى الله عليه و آله - ياد كرده است .
مامون : من در قرآن ديده ام كه خداوند شخص كافرى را به عنوان صاحب فرد مومنى ذكر كرده است : قال له صاحبه و هو يحاوره اكفرت (667).
اسحاق : صاحب در اين آيه كافر بوده حال آن كه ابوبكر مومن بوده است .
مامون : قبول دارم ليكن در صورتى كه جايز باشد كافرى را با عنوان صاحب براى مومنى آورد، جايز خواهد بود كه مومن غير افضلى را نيز به عنوان صاحب براى پيغمبر - صلى الله عليه و آله - ذكر نمود.
اسحاق : ولى اين آيه فضيلت بزرگى را براى ابوبكر اثبات مى كند.
مامون : گويا اصرار دارى كه بطور مشروح درباره اين آيه با تو گفتگو كنم . حال بگو آيا حزن ابوبكر در ميان غار از روى رضا بوده يا غضب ؟
اسحاق : بخاطر ترسى بوده كه بر جان رسول خدا داشته كه مبادا به آن حضرت آسيبى برسد.
مامون : اين مطلب كه گفتى پاسخ من نبود، پاسخ من اين است كه مشخص كنى آيا حزن ابوبكر از روى خشنودى بوده يا سخط؟
اسحاق : از روى رضا و خشنودى .
مامون : بنابر اين آيا خداوند پيامبرى را برگزيده كه مردم را از رضاى الهى كه طاعت پروردگار است باز دارد؟
اسحاق : پناه مى برم بخدا!
مامون : ولى اين مقتضاى سخن خودت مى باشد؛ زيرا گفتى : حزن ابوبكر از روى رضا بوده .
اسحاق : درست است .
مامون : از طرفى در قرآن آمده كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به ابوبكر فرمود: لا تحزن ؛ محزون مباش . بنابراين پيغمبر ابوبكر را از داشتن حالتى كه طاعت پروردگار بوده باز داشته است .
اسحاق : پناه مى برم به خدا!
مامون : من مى خواهم با تو با مدارا بحث كنم به اميد اين كه خداوند تو را از باطل بازگردانده به راه حق هدايت كند، چرا كه مى بينم در سخنانت زياد به خدا پناه مى برى . و باز هم در اين ارتباط از تو مى پرسم آيا مقصود خداوند از آيه شريفه فانزل الله سكينه عليه ؛ (668) پس خداوند وقار و آرامش ‍ خاطر به او فرستاد كيست ؟ آيا رسول خداست يا ابوبكر؟


خدا - صلى الله عليه و آله .
مامون : صحيح است . حال بگو مراد از مومنين در آيه شريفه : و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم (669)... ثم انزل الله سكينه على رسوله و على المومنين (670).
و در جنگ حنين كه فريفته بسيارى لشكر اسلام شديد... آنگاه خداى قادر وقار و سكينه خود را بر رسول خود و بر مومنان نازل فرمود... چه كسانى مى باشند؟
اسحاق : نمى دانم .
مامون : در جنگ حنين تمام كسانى كه با رسول خدا بودند فرار كردند و جز هفت نفر از بنى هاشم كسى با آن حضرت - صلى الله عليه و آله - باقى نماند، على بود كه در پيش روى رسول خدا شمشير مى زد و عباس كه مهار استر رسول خدا را در دست داشت ، و پنج نفر ديگر كه در اطراف رسول خدا حلقه زده از آن بزرگوار حفاظت و پاسدارى مى نمودند، تا اين كه خداوند فتح و پيروزى را نصيب رسولش گرداند. بنابراين ، مومنين كه در وقت نزول اين آيه سرگرم جهاد و كارزار بوده اند عبارت بوده اند از على و چند تن ديگر از بنى هاشم ، اكنون از تو مى پرسم كداميك از دو دسته اى كه در جنگ حنين بوده اند افضل هستند، آيا گروهى كه در ركاب رسول خدا با دشمنان اسلام نبرد مى كرده اند افضلند يا آنان كه فرار نموده و در صحنه جنگ حضور نداشته و در نتيجه مشمول آيه انزال سكينه نگشته اند؟
اسحاق : قطعا دسته نخست افضل هستند.
مامون : آيا كسى كه با رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در ميان غار بوده افضل است يا كسى كه در شب هجرت آن حضرت از مكه به مدينه در بستر او خوابيده و با ايثار جان خود از او نگهدارى نموده تا زمانى كه آن بزرگوار هجرتش را به پايان رسانده است . بدين شرح كه خداى تعالى رسولش را مامور نمود تا از على - عليه السلام - بخواهد در بسترش ‍ بخوابد و با جان خود از او محافظت نمايد. پس رسول خدا موضوع را با على در ميان گذاشته على گريه كرد، رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به او فرمود: سبب گريه ات چيست ؟ آيا از مرگ مى ترسى ؟
على - عليه السلام -: نه . سوگند بخدايى كه شما را به حق به پيامبرى برگزيده گريه ام بدين جهت نيست بلكه بخاطر ترس ‍ بر جان شماست ، آيا شما سالم مى مانيد؟
رسول خدا - صلى الله عليه و آله -: بله .
على - عليه السلام -: مشتاقانه پذيرا هستم و به جان و دل خريدار، و آنگاه برخاست و به طرف رختخواب پيامبر رفت و در ميان بستر آن حضرت آرميد و پيراهن آن بزرگوار را بر روى خود كشيد تا اين كه كفار قريش حمله نموده و آن حضرت را محاصره كرده شك نداشتند كه شخص خوابيده رسول خدا است . و نقشه آنان در اين توطئه اين بود كه از هر طائفه اى از قريش يك تن در اين ماجرا شركت نموده تا بنى هاشم به هنگام خونخواهى از يك قبيله قصاص نگيرند. و على - عليه السلام - صداى آنان را مى شنيد و مى فهميد كه قصد جان او را دارند، ولى هرگز نترسيد و هيچ بيتابى ننمود، آن گونه كه ابوبكر در غار دچار ترس و اضطراب گرديد، و على - عليه السلام - در آن شرايط سخت استقامت ورزيد تا اين كه خداوند، فرشتگانش را بر او نازل كرد و تا سپيده دم از او محافظت نموده او را از شر مشركين قريش در امان نگهداشتند، و چون خورشيد سر از افق برآورد و هوا روشن گرديد، على - عليه السلام - از ميان بستر برخاست و مشركين او را ديدند، پس از او پرسيدند: محمد كجاست ؟
على - عليه السلام - اطلاعى ندارم ، او را كه به من نسپرده بوديد، خواستيد او را بيرون كنيد او خود بيرون رفت .
بنابراين ، على - عليه السلام - در هر حال و در تمام عمر، هر روز بيش از پيش بر ديگران برترى داشته است .
مامون :اى اسحاق ! آيا حديث ولايت را روايت مى كنى ؟
اسحاق : بله .
مامون : آن را روايت كن . اسحاق حديث را نقل كرد.
مامون : معناى روايت چيست ؟ و چه وظيفه و تكليفى را اثبات مى كند؟
اسحاق : مردم مى گويند رسول خدا اين روايت را بدان جهت بيان فرموده كه بين على و زيد بن حارثه اختلافى پيش آمده و زيد ولاء و دوستى على را منكر شده پس حضرتش - صلى الله عليه و آله - فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ....
مامون : رسول خدا در كجا اين روايت را بيان فرموده : آيا پس ‍ از بازگشت از حجه الوداع نبوده ؟
اسحاق : بله .
مامون : در حالى كه قتل زيد بن حارثه پيش از آن اتفاق افتاده است . وانگهى ، چگونه آن معنا را براى روايت مى پذيرى با اين كه اگر خودت پسر پانزده ساله اى داشته باشى كه به مردم بگويد: دوست من دوست پسرعموى من است ، اى مردم اين را بدانيد، آيا بر او اعتراض نمى كنى كه بيان اين مطلب چه فايده اى دارد.
اسحاق : البته .
مامون : پس چگونه گفتن مطلبى را كه درباره پسرت روا نمى دارى آن را به رسول خدا نسبت مى دهى ؟
مامون : حديث : انت منى بمنزله هارون من موسى را روايت مى كنى ؟
اسحاق : بله ، آن را از دو دسته از راويان شنيده ام ، دسته اى كه آن را تصحيح نموده ، و دسته اى كه آن را انكار كرده اند.
مامون : به كداميك بيشتر اطمينان دارى ؟
اسحاق : به كسانى كه آن را صحيح مى دانند.
مامون : آيا رسول خدا - صلى الله عليه و آله - اين حديث را بطور شوخى و مزاح بيان فرموده است ؟
اسحاق : پناه مى برم به خدا!
مامون : آيا نمى دانى كه هارون برادر پدر و مادرى موسى بوده ؟
اسحاق : بله مى دانم .
مامون : آيا على هم برادر ابوينى رسول خدا بوده ؟
اسحاق : نه .
مامون : آيا چنين نيست كه هارون پيغمبر بوده و على نبوده است ؟!
اسحاق : درست است .
مامون : بنابراين اخوت نسبى و نبوت در هارون بوده و در على نبوده است . حال كه چنين است پس معناى سخن رسول خدا - صلى الله عليه و آله - كه به على فرموده : انت منى بمنزله هارون من موسى چيست ؟
اسحاق : رسول خدا - صلى الله عليه و آله - خواسته با اين سخن دل على را شاد كند در برابر منافقين كه گفته بودند: علت اين كه رسول خدا على را با خود به جنگ تبوك نبرده ، اين است كه مصاحبت او را خوش نداشته است .
مامون : آيا پيامبر خدا خواسته با گفتن سخن بى معنايى ، دل على را شاد نمايد؟
اسحاق مى گويد: در فكر شدم . مامون :اى اسحاق ! اين حديث معنايى دارد كه آيات قرآن آن را تبيين نموده است .
اسحاق : چه معنايى ؟
مامون : همان مطلبى كه خداوند از زبان موسى نقل كرده كه به برادر خود هارون گفت : اخلفنى فى قومى و اصلح ولا تتبع سبيل المفسدين ؛ (671) جانشين من باش و راه اصلاح پيش گير و پيرو اهل فساد مباش .
اسحاق : موسى در حالى كه زنده بود و براى مناجات به كوه مى رفت برادرش هارون را به جاى خود قرار مى داد و رسول خدا نيز موقعى كه به بعض غزوات مى رفت على را در مدينه جانشين خود مى نمود.
مامون : چنين نيست به من بگو آيا هنگامى كه موسى به كوه مى رفت كسى از بنى اسرائيل را همراه خود مى برد؟
اسحاق : نه .
مامون : پس هارون را در ميان قوم خود جانشين خويش قرار مى داد.
اسحاق : درست است .
مامون : آيا زمانى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به غزواتش مى رفت كسى جز افراد ناتوان و زنان و كودكان را باقى مى گذاشت ، بنابراين ، معلوم مى شود كه جهت تشبيه على به هارون استخلاف پس از مرگ است نه در حال حيات كه فرض معقولى ندارد. و تاويل ديگرى نيز براى آيه به كمك ساير آيات به نظرم رسيده كه موضوع خلافت را بخوبى اثبات مى كند، و كسى را مجال خدشه در آن نيست ، و آن قول خداى تعالى است از زبان موسى كه گفت : واجعل لى وزيرا من اهلى ، هارون اخى ، اشدد به ازرى ، و اشركه فى امرى كى نسبحك كثيرا (672)
و از اهل بيت من يكى را وزير و معاون من فرما، برادرم هارون را، و بدو پشت مرا محكم و استوار ساز و او را در امر رسالت با من شريك ساز تا دائم به ستايش و سپاس تو پردازيم .
يعنى : فانت منى يا على بمنزله هارون من موسى وزيرى من اهلى و اخى شدالله بك ازرى و اشركك فى امرى كى نسبح الله كثيرا .
منزلت تو يا على ! نسبت به ، منزلت هارون است نسبت به موسى كه وزير من از اهل بيتم ، و برادرم مى باشى ، خداوند به وسيله تو، پشت مرا محكم نموده و تو را در امر رسالت من ، شريك ساخته تا خداى را بسيار تسبيح گوييم .
و آيا غير از اين معنى ، معناى صحيح ديگرى را براى اين روايت متصور است ؟!
اسحاق مى گويد: در اين وقت مجلس به طول انجاميده ، و آفتاب بالا آمده بود. پس يحيى بن اكثم قاضى ، به مامون گفت :اى خليفه ! تو حق را براى كسى كه خدا درباره اش اراده خير داشته به گونه اى غير قابل انكار روشن و آشكار نمودى . آنگاه مامون به ما رو كرده گفت : اگر چنين نبود كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - فرموده : مردم را در گفتارشان تصديق كنيد اين اظهارات شما را نمى پذيرفتم و سپس گفت : خدايا! من آنچه كه شرط نصيحت بود انجام دادم ، بارالها! من آنچه كه در اين باره وظيفه داشتم اداء نمودم ... (673)
مؤ لّف :
بعلاوه ، بر آنچه كه در مناظره مامون آمده ، از اين كه لفظ صاحب گوياى فضيلتى نيست مى گوييم همان گونه كه لفظ صاحب گاهى به معناى دوست و موافق مى آيد گاهى هم بر عكس ، چنانچه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به عايشه و حفصه فرمودند: انكن لصاحبات يوسف ؛ شما ياران يوسفيد. و نيز در قرآن كريم از قول يوسف آمده كه به دو يار كافر زندانيش گفت : يا صاحبى السجن ...؛ (674)اى دو يار زندانى من .
و از جمله قرائنى كه دلالت دارد بر اين كه مصاحبت ابوبكر با رسول خدا - صلى الله عليه و آله - از نوع دوم بوده ، اينكه آن حضرت از او نپذيرفته كه بر مركبش سوار شود، و همچنين به عنوان بخشش نيز آن را قبول نكرده بلكه آن را خريده است (675).
و عجيب تر اين كه آنان پس از نقل اين خبر، روايتى از رسول خدا - صلى الله عليه و آله - نقل كرده اند كه فرموده : منت دارترين مردم بر من در مصاحبتش و مالش ، ابوبكر است و من اگر بخواهم براى خودم خليلى برگزينم ابوبكر را بر مى گزينم ، هيچ درى در مسجد گشوده نشود جز آن درى كه متعلق به ابوبكر است (676). زيرا در جايى كه رسول خدا نپذيرفته كه تنها براى پيمودن چند فرسخ از مركب سوارى او استفاده نمايد، چگونه مى فرمايد: منت دارترين مردم بر من ...؟!
گذشته از اين كه اين تعبير با آيه قرآن قل لا تمنوا على اسلامكم بل الله يمن عليكم ؛ (677) بگو شما به اسلام خود بر من منت منهيد، بلكه خدا بر شما منت دارد...، سازگار نيست .
و چگونه ممكن است كه رسول خدا چنين مطلبى را فرموده باشد با اين كه آن حضرت اولى است به مردم از خودشان كه در روز غدير به مردم فرمود: الست اولى بكم من انفسكم ؛ آيا من نسبت به شما از خودتان اولى نيستم ؟. و همه يكصدا گفتند: بله .
و چگونه مكن است كه پيغمبر فرموده باشد: اگر بخواهى خليلى دوستى براى خودم برگزينم ... با بيان لو امتناعيه و به صورت تعليق ، مگر مقام پيغمبر از خدا بالاترست ، چرا كه خداى تعالى ابراهيم - عليه السلام - را خليل خود قرار داده : و اتخذ الله ابراهيم خليلا (678).
ولى در حقيقت خواسته اند با جعل اين خبر فضيلتى از فضائل اميرالمومنين - عليه السلام - را بپوشانند، و آن موضوع عقد اخوت بستن رسول خدا است با آن حضرت ؛ زيرا پيغمبر - صلى الله عليه و آله - بين هر دو نفر از اصحاب خود كه با هم تناسب روحى و اخلاقى داشته اند عقد اخوت بسته است ؛ از جمله بين ابوبكر و عمر، طلحه و زبير، سلمان و ابوذر، و خود آن بزرگوار نيز با اميرالمومنين ، همچنان كه موضوع بستن درهايى كه در داخل مسجد باز مى شده به جز درى كه متعلق به اميرالمومنين - عليه السلام - بوده بنا به دستور رسول خدا، در اين خبر كلمه اميرالمومنين - عليه السلام - به ابوبكر مبدل شده است . و ابن ابى الحديد به مجعول بودن اين مطلب تصريح نموده و گفته كه بكريه اين خبر را در مقابل خبرى كه در باره اميرالمومنين - عليه السلام - وارد شده جعل كرده اند (679).
و شاهد بر مجعول بودن آن اين كه جريان سد ابواب در سالهاى نخستين هجرت انجام گرفته ، در حالى كه طبرى اين خبر را در موقع وفات رسول خدا به حضرتش - صلى الله عليه و آله - نسبت داده است .
بعلاوه ، در صورتى كه ابوبكر جانشين رسول خدا - صلى الله عليه و آله - و سلطان مسلمين باشد - بنابر اعتقاد آنان - پس ‍ رسول خدا به چه كسى وصيت نموده كه خوخه (در) ابوبكر باقى بماند.
و نيز تائيد مى كند گفتار مامون را مبنى بر اين كه نسبت على - عليه السلام - با رسول خدا همچون هارون بوده نسبت به موسى در جهات عديده اى به جز اخوت نسبى و نبوت ظاهرى ، روايتى كه قطان از عامه نقل كرده كه جبرئيل به هنگام ولادت هر كدام - از امام حسن و امام حسين (ع ) - بر رسول خدا نازل شده و به آن حضرت عرضه داشت : همانا كه منزلت على نسبت به تو منزلت هارون است نسبت به موسى ، پس اين دو مولود را به نامهاى پسران هارون ، شبر و شبير، نامگذارى كن ، و نيز در اين جهت كه مردم پس از رسول خدا دچار فتنه و فريب شدند همانند بنى اسرائيل پس از غيبت موسى - عليه السلام - و اين كه مردم اميرالمومنين را تنها گذاشتند همان گونه كه بنى اسرائيل هارون را.
و همچنين اميرالمومنين - عليه السلام - به نزد رسول خدا - صلى الله عليه و آله - شكايت برد بدانسان كه هارون به نزد موسى و در اين جهت كه به او سوءقصد نمودند همچنان كه بنى اسرائيل درباره هارون .
چنانچه ابن قتيبه در خلفا (680) مى نويسد: ... و آنگاه عمر برخاست و با گروهى به طرف خانه فاطمه روانه گرديد تا اين كه به خانه رسيده در را كوبيدند، و چون فاطمه - عليهاالسلام - از داخل خانه صداى آنان را شنيد و دانست به چه منظور بر در خانه اجتماع نموده اند با صداى بلند فرياد برآورد: يا ابه ماذا لقينا من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه ؛ اى پدر! چه ظلم و آزارها كه از پسر خطاب و پسر ابن قحافه ديده ايم .
و چون جمعيت حاضر بر در خانه ، صداى آن مظلومه را شنيدند همگى با چشم گريان برگشته نزديك بود از شدت ناراحتى و اندوه قلبهايشان آب ، و جگرهايشان پاره شود، به جز عمر و چند نفر ديگر كه ماندند تا اين كه على - عليه السلام - را از خانه بيرون آورده او را براى بيعت گرفتن به نزد ابوبكر بردند و به آن حضرت گفتند: با ابوبكر بيعت كن !
اميرالمومنين فرمود: اگر بيعت نكنم چه خواهد شد؟
گفتند: سوگند به خداى يگانه تو را مى كشيم .
اميرالمومنين - عليه السلام -: آيا بنده خدا و برادر رسولش را مى كشيد؟!... او آنگاه على - عليه السلام - خود را به قبر پيامبر رساند و با ناله و فرياد مى گفت : يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى ؛ (681) (اى جان برادر)اى فرزند مادرم ! قوم ، مرا خوار و زبون داشتند تا آنجا كه نزديك بود مرا به قتل رسانند.
و اما راجع به اين گفتار مامون كه به اسحاق گفته : ولكن مقايسه كن فضائل على را با فضائل ابوبكر و عمر و عثمان از عارفى درباره فضائل اميرالمومنين - عليه السلام - پرسيدند؛ گفت : چه گويم درباره كسى كه دشمنانش از روى كينه و حسادت ، و دوستانش بخاطر ترس بر جان خود،
فضائل و مناقبش را پوشيده نگه داشتند و از اين ميان فضائلش شرق و غرب عالم را فرا گرفت : يريدون ليطفوا نور الله بافواههم و الله متم نوره ولو كره الكافرون
كافران مى خواهند تا نور خدا را به گفتار باطل و طعن و مسخره خاموش كنند و البته خدا نور خود را هر چند كافران خوش ندارند تمام خواهد داشت . آرى ماه بايد بدرخشد، و مشك بوى افشانى كند.
و اما اين كه مامون گفته : مقايسه كن فضائل على را با فضائل ثلثه و بقيه عشره مبشره تعبير نادرستى است ؛ زيرا با مجعول بودن رواياتى كه در فضائل آنان آمده - چنانچه از خبر بعد معلوم خواهد شد - ديگر صحيح نيست گفته شود فضائلهم ؛ فضائل آنان به صورت اضافه ، بلكه مى بايست به مجرد نسبتى اكتفا نمود و گفت : فضائل لهم ؛ فضائلى منسوب به آنان . و درباره چگونگى پيدايش روايات در فضائل آنان .
ابوالحسن مدائنى در كتاب احداث و ابن عرفه كه به نفطويه معروف است در تاريخش - كه بنا به گفته ابن ابى الحديد آن دو از مورخين بزرگ عامه هستند - نقل كرده اند كه : معاويه به تمام عمال و فرمانداران خود نامه نوشت كه كليه شيعيان و هواداران عثمان را و كسانى را كه درباره فضائل او جعل حديث و تبليغ مى كنند شناسايى نموده آنان را گرامى و مقرب داشته ليست كاملى از راويان حديث و اسامى پدران و بستگانشان و نيز متن رواياتى را كه نقل نموده اند تهيه كرده برايم بفرستيد. دستورالعمل اجرا شد، و معاويه براى تمام آن راويان انواع صله ها و بخششها و قطايع منظور مى داشت تا اين كه اين سبب شد كه تمام شهرها و نواحى پر از ذكر فضائل عثمان گرديد، و پس از مدتى باز معاويه به عمالش نوشت كه روايات در فضائل صحابه و خلفاى اول و دوم دعوت و تشويق نماييد و هيچ روايتى در فضائل ابوتراب نباشد مگر اين كه نظير آن را براى صحابه جعل كنند، و اگر اين كار بخوبى انجام پذيرد دل مرا شاد و ديدگانم را روشن و حجت ابوتراب و تمام نقاط منتشر گرديد تا جائى كه آن روايات بر بالاى منابر و در مدارس كودكان و نوجوانان و در منازل مورد تعليم و تعلم و نقل و گفتگو قرار گرفت (682).
و با توجه به اين حقيقت تاريخى ديگر چه ارزش و قيمتى براى آن گونه روايات خواهد بود و اگر به ديده انصاف بنگرند تنها از فضائل ابوبكر - كه افضل و اسبق آنان به اسلام بوده - آن مقدار واقعيت دارد كه عمر در روز سقيفه در مقام تعريف و تمجيد از او بيان نموده و روشن است كه او در مقام استقصاء و بيان تمام فضائل او بوده چه آن كه در صدد جانشين نمودن او از براى رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بوده است . و آنها منحصر در دو منقبت است ؛ يكى نماز خواندن اوست به جاى رسول خدا، و به دستور آن حضرت - صلى الله عليه و آله - و ديگرى مصاحبت او با رسول خدا در ميان غار. اما اول ، به وسيله دخترش عايشه انجام گرفته كه به دروغ از قول رسول خدا به وى گفته بود به مسجد رفته ، و به جاى آن حضرت - صلى الله عليه و آله - نماز بخواند. و شاهد بر مدعى اين كه هنگامى كه رسول خدا از اين موضوع باخبر شد با اين كه به شدت بيمار و ناتوان بود برخاست و با تكيه نمودن بر دو نفر خود را به مسجد رسانيده وى را به عقب كشانيد و خود با حالت نشسته براى مردم نماز خواند.
و اما مصاحبتش در غار هم به پيشنهاد و يا دعوت پيغمبر نبوده - بنابر آنچه كه احمد بن حنبل نقل كرده - (683) بلكه به اراده و تصميم خود او بوده بدين ترتيب كه رسول خدا به تنهايى از خانه خارج شده و هنگامى كه ابوبكر اين را شنيده به دنبال آن حضرت به راه افتاده ، بدون آن كه وجود مبارك را مطلع سازد و همين هم سبب شده كه پاى مبارك رسول خدا مجروح گردد؛ زيرا موقعى كه پيغمبر - صلى الله عليه و آله - متوجه شده كسى به دنبال او مى آيد به تصور اين كه دشمن است و دارد او را تعقيب مى كند، تعجيل نموده پاى مباركش ‍ زخم برداشته بود. و در ميان غار هم پيوسته فزع و بيتابى نموده تا جايى كه رسول خدا او را نهى نموده و با اين همه آرام نگرفته بود.
و شيخ صدوق (ره ) نيز در كتاب عيون (684) خبر محاجه مامون را با علماى عامه - با تفاوتهايى - نقل كرده ، و آورده كه آن چهل نفر كه به منظور بحث و مناظره نزد مامون رفته بودند بعضى از آنان محدث و بعضى ديگر متكلم بوده اند و مامون با هر دو دسته گفتگو نموده و آنان را محكوم ساخته است .
و قبلا يادآور شدم كه در بين نوادگان عباس گروهى متشيع و گروهى هم شيعه واقعى وجود داشته است ؛ از آن جمله معتضد فرزند موفق بن متوكل . سيوطى در تاريخ خلفا آورده : در سال دويست و هشتاد و چهار هجرى معتضد تصميم گرفت معاويه را بر منابر نفرين كند، وزير او عبيدالله وى را از شورش عامه برحذر داشت معتضد اعتنايى به او نكرد، و مجموعه اى مشتمل بر فضائل على - عليه السلام - و مطاعن معاويه گردآورى نمود. قاضى يوسف نيز به معتضد هشدار داد ولى به او هم توجهى ننمود و در پاسخ وى گفت : اگر كسى به مخالفت برخيزد او را سركوب خواهم نمود. قاضى يوسف به او گفت : پس با علويين چه مى كنى كه اينك از اطراف بر عليه تو شوريده اند و آنگاه كه مردم چيزى از فضائل اهل بيت بشنوند به آنان روى آورده حكومت تو متزلزل خواهد شد؟ پس اين نكته در نظر معتضد هم آمده به همين جهت از آن كار صرفنظر نمود (685).
مؤ لّف :
چگونه مى شود كه عامه و پيروان سنت شيخين در گذشته در طول هشتاد سال سب اميرالمومنين - عليه السلام - را - كه از حيث علم و عمل همچون رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بوده و پيغمبر به او فرموده : حربك حربى و سبك سبى - بر روى منابر مى شنيده و هيچ گونه عكس العملى از خود نشان نمى داده اند، اما اگر بشنوند كه معاويه كه از ابوجهل هم بدتر بوده سب مى شود شورش به پا مى كند؟! با اين كه معتضد و پيش از او مامون - معتضد تنها مجموعه اى را كه مامون گردآورى كرده بود از خزانه خارج ساخت - تنها كارى كه انجام داده بودند اين كه ، رواياتى را كه مشتمل بر لعن رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بر معاويه بود به نقل از طريق عامه ، جمع آورى نموده بودند.
مسعودى در مروج الذهب در شرح حال معتضد آورده : هنگامى كه معتضد در زندان پدرش بود خواب ديد پيرمردى در كنار دجله نشسته دستش را به جانب دجله دراز نموده آب دجله در دستش قرار مى گرفت ، بطورى كه دجله خشك مى شد و سپس آن را رها نموده دجله به حال اول بر مى گشت . معتضد مى گويد از نام او پرسيدم ، گفتند: اين على بن ابيطالب - عليه السلام - است ، پس من برخاسته به نزد او رفته بر او سلام كردم ، در اين موقع به من فرمود: اى احمد! خلافت به تو خواهد رسيد زنهار معترض فرزندانم نشوى و آنان را آزار ندهى . گفتم : سمعاو طاعه يا اميرالمومنين !.
مسعودى آورده : به همين سبب معتضد - پس از به خلافت رسيدنش - در حق آل ابيطالب نيكى نموده آنان را مقرب خود گرداند، و هنگامى كه محمد بن زيد از طبرستان مالى به بغداد فرستاد تا بطور پنهانى بر آل ابيطالب پخش شود، معتضد فرستاده را طلبيد و به او گفت : چرا پنهانى ؟ آن را آشكار كن (686).

65- عمر و مساءله عول

شيخ كلينى (ره ) در كافى به اسنادش از زهرى از عبيدالله بن عبدالله بن عتبه نقل كرده كه مى گويد: با ابن عباس مذاكره و گفتگو مى كردم ، سخن از سهام ورثه به ميان آمد، ابن عباس ‍ گفت : سبحان الله العظيم ! آيا ممكن است خدايى كه از شماره توده هاى شن بيابانها آگاهى دارد در ميان مالى دو نصف و يك ثلث قرار دهد؛ زيرا آن دو نصف تمام مال را فرا مى گيرد. پس جاى 3/1 كجا خواهد بود؟!
زفر بن اوس به ابن عباس گفت : نخستين كسى كه در سهام ورثه عول (687) به وجود آورده چه كسى بوده ؟
ابن عباس : عمر بن الخطاب ، هنگامى كه سهام ورثه بر او پيچيده مى شد مى گفت : بخدا سوگند نمى دانم كداميك از شما را خدا مقدم نموده (تا چيزى از او كم نشود) و كدام را موخر (تا از او كم شود). و چاره اى جز اين ندارم كه از تمام ورثه به نسبت سهامشان كم كنم . آنگاه ابن عباس گفته : قسم بخدا اگر عمر آن را كه خدا مقدم داشته مقدم مى نمود و آن را كه موخر داشته موخر مى كرد هرگز عول پيش نمى آمد.
زفر پرسيد كدام را خدا مقدم داشته و كدام را موخر؟
ابن عباس : هر فريضه اى كه داراى دو نصيب است ، اعلى و ادنى مقدم است ، و هر فريضه اى كه تنها يك مقدر دارد موخر است .
زفر: چرا زمانى كه عمر زنده بود حكم مساءله را به او نگفتى ؟
ابن عباس : از او مى ترسيدم .
و آنگاه زهرى مى گويد: اگر چنين نبود كه بر ابن عباس ‍ پيشوايى پرهيزكار و نافذالحكم تقدم جسته بود، هيچ دو نفرى در علم و دانش ابن عباس اختلاف نمى نمودند (688).
مؤ لّف :
ابن ابى الحديد مى گويد: عمر مردى سخت ، پر مهابت ، سياس ، و بى محابا بوده و بزرگان صحابه از او تقيه مى نموده اند. و پس از مرگ او زمانى كه ابن عباس حكم مساءله عول را اظهار نمود و پيش از آن اظهار نكرده بود به او گفتند: چرا در زمان حيات عمر آن را ابراز نداشتى ؟ گفت : از او مى ترسيدم زيرا وى مردى مهيب بود (689).
شگفتا! آنگاه كه گفته شود زنى در مقام محاجه با او وى را محكوم نموده بطورى كه ناچار به اقرار شده است مى گويند بسيار متواضع بوده . و هرگاه گفته شود كه در باب ارث حكم خدا را ندانسته و دانشمندان از تفهيم او مى ترسيده اند مى گويند سخت و بسيار با مهابت بوده است .

66- دو متعه

ابن ابى الحديد آورده : عمر مى گفت : در زمان رسول خدا - صلى الله عليه و آله - دو متعه وجود داشت ، و من هر دو را تحريم مى كنم و انجام دهنده آنها را مجازات ، (آن دو عبارتند از: متعه زنان و متعه حج ) (690)
مؤ لّف :
با اين كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - اشرف پيامبران الهى بوده نمى توانسته از پيش خودش حلالى را حرام و يا حرامى را حلال نمايد. و خداى تعالى فرموده : ولو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين
و اگر محمد به دروغ به ما سخنانى مى بست ، محققا او را (به قهر و انتقام ) مى گرفتيم و رگ گردنش را قطع مى كرديم .
ولى عمر اين گونه احكام خدا را با راى و نظر خود تعبير داده ، كسانى هم از او پذيرفته و برايش عذر مى آورند. چنانچه ابن ابى الحديد پس از نقل خبر ياد شده مى گويد: گرچه ظاهر اين سخن زننده و منكر است ولى ما براى آن تاويل و توجيه داريم .
عجبا! پسر عمر اين حكم پدر را بر او انكار مى كند وليكن ابن ابى الحديد آن را پذيرفته برايش توجيه مى كند. در صحيح ترمذى (691) از زهرى از سالم بن عبدالله بن عمر نقل كرده كه مى گويد: مردى شامى از پدرم - عبدالله بن عمر - از حج تمتع پرسش نمود؛ عبدالله به او پاسخ داد حلال است .
شامى گفت : ولى پدرت عمر از آن منع كرده است .
عبدالله : آيا اگر پدرم آن را تحريم كرده ، اما رسول خدا - صلى الله عليه و آله - آن را انجام داده بر طبق كداميك از آنها بايد عمل نمود؟
جاى شگفت نيست ، در جايى كه آنان براى جلوگيرى نمودن او از وصيت رسول خدا و نسبت هجر به آن بزرگوار توجيه نموده اند، و همچنين براى تخلف او از لشكر اسامه ، با تاكيدات فراوانى كه رسول خدا درباره آن نموده و متخلفين از آن را لعن كرده بود، و خدا هم درباره پيامبرش فرموده : و ما ينطق عن الهوى ، ان هو الا وحى يوحى .
شهرستانى در كتاب ملل و نحل آورده : اول تنازعى كه در بيمارى وفات رسول خدا - صلى الله عليه و آله - رخ داد ماجرائى است كه محمد بن اسماعيل بخارى به اسنادش از عبدالله بن عباس نقل كرده كه مى گويد: هنگامى كه بيمارى وفات رسول خدا شديد شد، فرمود: ايتونى بدواه و قرطاس اكتب لكم كتابا لا تضلون بعدى .
برايم دوات و كاغذ بياوريد تا برايتان مكتوبى بنويسم كه پس از من گمراه نگرديد. در اين موقع عمر گفت : مرض بر پيغمبر غالب گشته ، كتاب خدا براى ما كافى است ، و با اين سخن عمر گفتگو و مشاجره حاضران بالا گرفت ، پس رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به آنان فرمود: برخيزيد كه نشايد نزد من مشاجره و نزاع كنيد. سپس ابن عباس گفت : الرزيه كل الرزيه ما حال بيننا و بين كتاب الله .
تمام مصيبت هنگامى روى داد كه عمر بين ما و نوشتار رسول خدا - صلى الله عليه و آله - حائل گرديد (692).
ابن ابى الحديد پس از نقل اين خبر مى گويد: معاذ الله ! كه ظاهر اين گفتار عمر مقصود او باشد، ليكن او (عمر) به علت صراحت لهجه و خشونت ذاتى كه داشته اين گونه تعبير كرده است . و بهتر اين بود كه بگويد: رسول خدا مغلوب مرض گشته است ، و حاشا كه غير از اين مراد او باشد (693).
مؤ لّف :
در اينجا بايد گفت : اگر خشونت ذاتى مى تواند عذر باشد پس ‍ ابوجهل هم در آن همه اهانتهايش نسبت به رسول خدا - صلى الله عليه و آله - معذور بوده ، ملامتى بر او نيست ، و همچنين كفار كه درباره آن حضرت گفتند: انه لمجنون .
و نيز شهرستانى آورده : دومين خلافى كه در بيمارى وفات رسول خدا به وقوع پيوست اين بود كه آن حضرت به مردم فرمود: تا با لشكر اسامه خارج شوند و متخلفين از آن را لعن و نفرين نمود، پس بعضى گفتند: بر ما واجب است اطاعت و امتثال فرمان رسول خدا، و گروهى هم گفتند حال پيغمبر وخيم است و ما را طاقت دورى از آن بزرگوار نيست ، درنگ مى كنيم تا ببينيم حال پيغمبر چگونه خواهد شد (694).
مؤ لّف :
در اينجا با اين كه اكثر بزرگان عامه اعتراف نموده اند كه جلوگيرى عمر از وصيت رسول خدا - صلى الله عليه و آله - و نيز تخلف آنان از جيش اسامه از مصائب جبران ناپذير اسلام بوده ، ولى بعضى از آنان هم در مقام اعتذار برآمده كه گفته اند: غرض آنان از عدم خروج با لشكر اسامه اقامه مراسم دينى و تقويت اسلام بوده است . با اين كه معنا و مفهوم اين سخن اين است كه آنان نسبت به اقامه مراسم دينى از رسول خدا آگاه تر بوده اند! و خداوند در انتخاب رسولش به اصابت نرسيده است . و اتفاقا از اين موضوع نيز پرده برداشته و در روايتى از پيغمبر - صلى الله عليه و آله - نقل كرده اند كه آن حضرت دير مى آمد مى ترسيد بر عمر نازل شده باشد، و اين كه فرشته بر زبان عمر سخن مى گفته است ! (695). و با اين ترتيب پس اعتراض كسانى كه در مورد نسبت پريشان گويى او به رسول خدا، بر او انتقاد نموده اند وارد نخواهد بود؛ زيرا اين عمر نبوده كه آن حرفها را زده بلكه گوينده حقيقى فرشته بوده است .

67- حقش را به او بازگردان

ابن ابى الحديد از موفقيات زبير بن بكار از عبدالله بن عباس نقل كرده كه مى گويد: من به همراه عمر در كوچه اى از كوچه هاى مدينه قدم مى زديم ، در اين موقع عمر به من رو كرده گفت : اى ابن عباس ! مى دانم كه يار تو - اميرالمومنين - مظلوم واقع شده است . ابن عباس مى گويد: با خود گفتم بخدا سوگند نبايد بر من پيشى گيرد پس به او گفتم : حال كه چنين است حقش را به او بازگردان .
ابن عباس مى گويد: در اين وقت عمر دستش را از دستم ربود و به تنهايى پيش رفت و سپس ايستاد تا اين كه من به او ملحق شدم ، پس به من گفت :اى ابن عباس ! به اعتقاد من تنها علتش ‍ اين بود كه قومش او را كوچك شمرده اند.
ابن عباس مى گويد: با خود گفتم اين سخنش از اول بدتر بود به او گفتم ولى به خدا سوگند، نه خدا و نه رسولش ، او را كوچك نشمرده اند، آن هنگام كه او را مامور نمودند تا سوره برائت را از دست يار تو (ابوبكر) بگيرد. در اين موقع عمر از من رو برگردانده و با شتاب رفت و من نيز بازگشتم (696).
مؤ لّف :
ابن نديم در فهرست از هشام بن حكم نقل كرده كه مى گويد: در شگفتم از كسانى كه آن را كه خدا بر خلافتش ‍ تصريح نموده عزل كرده اند، و آن را كه خدا عزل نموده نصب كرده اند!

68- اظهارنظر عمر درباره خلافت اميرالمومنين (ع )

و نيز از كتاب تاريخ بغداد مسندا از ابن عباس نقل كرده كه مى گويد: روزى در ابتداى خلافت عمر بر او وارد شده ديدم صاعى از خرما در ميان زنبيلى جلويش قرار داشت ، وى مرا به خوردن خرما دعوت نموده ، من يك دانه خوردم و بقيه اش را خود او تمام كرد و آنگاه كوزه آب را برداشت و آب آشاميد و سپس بر متكايى تكيه زده و پيوسته حمد خدا مى كرد. در اين حال به من رو كرده و گفت : اى عبدالله ! از كجا آمده اى ؟
ابن عباس : از مسجد.
عمر: پسر عمويت را در چه حالى ترك كردى ؟
ابن عباس مى گويد: تصور كردم مقصودش عبدالله بن جعفر است . گفتم : او را ترك كردم در حالى كه با همسالان خود مشغول لعب و بازى بود.
عمر: مقصودم عبدالله نيست بلكه بزرگ شما اهل بيت - اميرالمومنين (ع ) - مى باشد.
ابن عباس : او را ترك كردم در حالى كه به آبيارى نخلستان فلانى مشغول بود و پيوسته قرآن مى خواند.
عمر: از تو سوالى دارم ، بر تو باد قربانى شترانى اگر بخواهى پاسخش را بر من كتمان كنى ، آيا او - اميرالمومنين - هنوز دل به خلافت دارد؟
ابن عباس : بله .
عمر: آيا معتقد است كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بر آن تصريح نموده است ؟
ابن عباس : آرى ، و من از پدرم پرسيدم كه آيا او در اين ادعايش راست مى گويد؟ پدرم گفت : بله .
عمر: من هم آن را فى الجمله قبول دارم . و رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در اين باره مطلبى فرموده ناتمام ، كه نه حجتى را اثبات و نه عذرى را قطع مى كند، ولى همواره منتظر فرصتى بود تا بطور صريح و كامل از او نام ببرد، تا اين كه در بيمارى وفاتش خواست از او على به عنوان جانشين پس از خود، بصراحت اسم ببرد، ولى من نگذاشتم بخاطر شفقت بر اسلام ، و ترس از وقوع فتنه ؛ زيرا سوگند به خدا، هرگز قريش ‍ به خلافت او تن در نمى داد، و اگر او خليفه مى شد عرب از گوشه و كنار با او پيمان شكنى مى كرد، پس رسول خدا - صلى الله عليه و آله - فهميد كه من مقصود او را دريافته ام ، به همين جهت از اظهار آن خوددارى نمود، و آنچه كه از قلم تقدير الهى گذشته واقع خواهد شد (697).
مؤ لّف :
از اين گفتار عمر آيا او - اميرالمومنين (ع ) - هنوز دل به خلافت دارد؟ بر مى آيد كه آنان به گونه اى با آن حضرت - عليه السلام - در اين رابطه برخورد نموده بودند كه بطور كلى او را از ادعاى حقش منصرف سازند آن گونه كه زورمندان با رقباى خود مى كنند.
و مويد اين معنا، مطلبى است كه در نامه معاويه به محمد بن ابى بكر آمده : آنگاه آنان او (اميرالمومنين ) را به بيعت با خود دعوت نموده ولى آن حضرت نپذيرفت پس او را تحت انواع فشارها قرار داده ، و قصد جانش را نمودند... (698).
و نيز مويد اين معنا جمله اى است كه ابن عباس گفته : اميرالمومنين را گذاشتم در حالى كه مشغول آبيارى نخلستان فلان بود. كه از آن بر مى آيد كه آن حضرت با كناره گيرى و تامين مايحتاج زندگى خود از راه كسب و آبيارى نخلستانهاى مردم جان خود را از سوءقصد آنان حفظ نموده است . و آنجا كه عمر به ابن عباس مى گويد: آيا او (اميرالمومنين ) اعتقاد دارد كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بر خلافت او تصريح نموده دلالت دارد بر اين كه اميرالمومنين - عليه السلام - مدعى اين مطلب بوده (و به اتفاق تمام امت او معصوم از گناه بوده و پيامبر - صلى الله عليه و آله - درباره اش فرموده : پيوسته حق با على و على با حق در گردش است ) چه رسد به گواهى عباس و بلكه تمام بنى هاشم و شيعيان آن حضرت - عليه السلام - بر آن ، اگر چه در اين خبر ابن عباس به علت تقيه و رعايت مدارايى تنها به نقل شهادت پدر خود اكتفا كرده است .
و آنجا كه عمر گفته : رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در اين باره مطلبى فرموده ناتمام مقصودش لوث كردن قضيه غديرخم است ؛ زيرا كه نه او و نه افراد ديگرشان از آن پاسخى نداشته ، چاره اى جز انكار و مطرح ننمودن آن ندارند، از اينرو مى بينى در هيچ كدام از كتابهاى صحاح و قاموس و نهايه و مصباح و معجم البلدان گفته اند: خم محلى است بين مكه و مدينه . و در معجم البلدان اين جمله را نيز اضافه كرده : كه رسول خدا در آنجا خطبه اى خوانده است با اين كه داءب حموى در معجم البلدان اين است كه كمترين اثر تاريخى از شعر و نثر و... درباره مواضع و اماكن نقل و ضبط مى كند.
حالى كه قصائد اشعار چه رسد به احاديث و اخبار درباره غديرخم بسيار زياد بوده ، بطورى كه عامه نيز در اين خصوص ‍ كتاب تاليف نموده اند (مانند طبرى )، چه رسد به خاصه .
سبط بن جوزى اخبار غديرخم را از مسند احمد بن حنبل ، و از فضائل او، و از سنن ترمذى ، و تفسير ثعلبى نقل كرده است . (699)
و ابن اثير - با اين كه ناصبى است - در كتاب اسد الغابه در لابلاى كتابش در شرح حال جمعى از صحابه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - آورده كه ، آنان حديث غدير خم را روايت نموده اند؛ از جمله در شرح حال جندع انصارى (700)، حبه عرنى (701)، حبيب بن بديل (702)، زيد بن شراحيل (703)، عامر بن ليلى بن ضمره (704)، عامر بن ليلى غفارى (705). و نيز در شرح حال اميرالمومنين آورده كه عبدالرحمن بن ابى ليلى و براء بن عازب آن را نقل كرده اند و همچنين مى نويسد: على - عليه السلام - در رحبه مردم را سوگند داد كه هر كس كه بيانات رسول خدا - صلى الله عليه و آله - را در روز غدير خم شنيده برخيزد و گواهى دهد فرمود: تنها كسانى برخيزند كه بلاواسطه آن را از رسول خدا شنيده اند، پس دهها نفر برخاستند و گفتند: گواهى مى دهيم كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله فرمود: آگاه باشيد! كه خداوند ولى من و من ولى مومنينم ، هان ! هر كس ‍ كه من مولاى اويم على است مولاى او... (706) وليكن در حقيقت آنان اين روش - انكار - را از ابوحنيفه پيروى كرده اند كه او به شاگردان خود مى گفت : در برابر شيعه به حديث غدير خم اقرار نكنيد وگرنه بر شما فائق خواهند آمد، پس هيثم بن حبيب به او گفت : چرا به حديث غديرخم اعتراف ننمايند آيا روايت آن به تو نرسيده است ؟
ابوحنيفه : بله نزد من هست و به آن هم روايت شده ام .
هيثم : پس به چه علت اعتراف نكنند، در حالى كه حبيب بن ابوثابت از ابوالطفيل از زيد بن ارقم روايت نموده كه على - عليه السلام - در رحبه مردم را سوگند داد كه هر كس از رسول خدا - صلى الله عليه و آله - اين جمله را شنيده من كنت مولاه فعلى مولاه برخيزد و گواهى دهد، پس عده اى برخاسته و بر آن گواهى دادند.
ابوحنيفه : درست است ولى در همان زمان نيز اين مطلب مورد گفتگو بوده و به همين جهت على - عليه السلام - مردم را سوگند داده تا بر آن اداى شهادت ننمايند.
هيثم : بنابراين ، آيا ما على را تكذيب كنيم و يا گفتارش را رد نماييم ؟
ابوحنيفه : هيچ كدام ، وليكن خودت مى دانى كه گروهى از مردم درباره على - عليه السلام - غلو ورزيدند.
هيثم : عجبا! آيا در صورتى كه پيامبر خدا - صلى الله عليه و آله - به آن تصريح نموده و براى مردم خطبه خوانده ما به خاطر غلو افرادى و حرفهاى اين و آن بترسيم و حق را كتمان كنيم ؟!
و پيش از ابوحنيفه نيز انس بن مالك واقعه غدير خم را انكار كرده ، چنانچه ابن قتيبه در معارف آورده : انس بن مالك به بيمارى برص مبتلا بوده و در علت آن گفته اند كه على - عليه السلام - از او، از گفتار رسول خدا: اللهم و ال من والاه وعاد من عاداه پرسش نمود، وى گفت : من پير شده ام و اين را فراموش كرده ام ، پس على - عليه السلام - به او فرمود: اگر دروغ مى گويى خدا تو را به پيسى مبتلا كند كه هيچ عامه اى آن را نپوشاند (707).
و گروه ديگرى نيز آن را انكار نموده و مورد لعن و نفرين آن حضرت قرار گرفته اند، چنانچه در اسد الغابه آمده : على - عليه السلام - مردم را در رحبه سوگند داد هر كس از رسول خدا شنيده كه فرموده : من كنت مولاه فعلى مولاه برخيزد و گواهى دهد، پس جمعى برخاسته و گواهى دادند، و گروهى هم كتمان نمودند، پس آنان كه كتمان كرده بودند همه در دنيا به امراض و آفات دردناك مبتلا گرديدند. كه از آن جمله است ؛ يزيد بن وديعه و عبدالرحمن بن مدلج (708).
و بعضى ديگر نيز كه نتوانسته اند حديث غديرخم را به علت متواتر بودنش انكار كنند ناچار آن را تاويل و توجيه نموده اند، چنانچه در محاجه مامون با علماى عامه گذشت كه اسحاق در پاسخ مامون گفت : كه مراد از حديث من كنت مولاه فعلى مولاه اين است كه على دوست زيد بن حارثه است ، غافل از اين كه زيد بن حارثه در سال حجه الوداع اصلا زنده نبوده است .
و گروهى ديگر نيز بدين گونه آن را انكار كرده اند كه گفته اند: على - عليه السلام - در آن موقع (حجه الوداع ) در يمن بوده است . چنانچه حموى در معجم الادباء (709) در شرح حال طبرى در شرح مولفات او آورده : يكى كتاب فضائل على بن ابيطالب است كه در اول آن درباره صحت و صدق اخبار غديرخم به تفصيل سخن گفته - تا اين كه مى گويد - و سبب تاليف اين كتاب اين بوده كه يكى از مشايخ بغداد حديث غديرخم را انكار نموده و گفته بود كه على بن ابيطالب در آن هنگام (حجه الوداع ) در يمن بوده است . و همين گوينده قصيده اى سروده كه در آن به كليه منازل و بلدان و اماكن اشاره نموده و پيرامون هر كدام شرحى آورده ، تا اين كه به غديرخم رسيده و واقعه تاريخى آن را تكذيب نموده و چنين گفته :

ثم مررنا بغديرخم
كم من قائل بزور جم

و آنگاه به غديرخم گذشتيم چه افراد زيادى كه در آن باره به پيامبر و على افتراء بسته اند.
و طبرى اين قصيده را شنيده و كتاب نامبرده را در رد او و بيان طرق حديث غدير خم نگاشته است . و مردم از كتابش ‍ استقبال نموده به استماع آن مى پرداختند.
مؤ لّف :
آيا براستى گوينده آن قصيده در غديرخم حضور داشته و رسول خدا - صلى الله عليه و آله - را در آنجا تنها ديده و سراغ ملى را از او گرفته و پيغمبر به او فرموده : على در يمن است ؟! و چرا اين گوينده كه خودش در آن زمان نبوده به تاريخ كه بهترين گواه بر حوادث و پديده هاى گذشته است مراجعه نكرده تا بداند كه رسول خدا پيش از حركتش به مكه ، على را به نجران يمن به منظور اخذ صدقاتش فرستاده و بعد على - عليه السلام - در مكه به آن حضرت ملحق شده است .
و گويا انگيزه واقعى اين منكر، اين بوده كه خواسته به جز انكار غديرخم ساير فضائلى را كه براى على - عليه السلام - در آن سفر به وقوع پيوسته نيز انكار نمايد؛ مانند شركت دادن رسول خدا، آن حضرت را در قربانى خود و اين كه حج او مانند حج رسول خدا؛ حج قران بوده و همچنين وصف نمودند رسول خدا - صلى الله عليه و آله - او را به تصلب و قاطعيت در اجراى احكام الهى .
چنانچه طبرى در تاريخش آورده : رسول خدا در سال دهم از هجرت على بن ابيطالب را به منظور اخذ صدقات و جزيه نجران يمن ، بدان سامان گسيل داشت ، و خود آن وجود مبارك ، پنج روز مانده به آخر ماه ذى القعده براى انجام حج از مدينه به طرف مكه حركت نمود تا اين كه به سرف رسيد - در حالى كه قربانى خود را نيز به همراه داشت - پس به آنان كه قربانى همراه نداشتند فرمود: تا محل شده حج خود را به عمره مبدل كنند، و آنگاه على - عليه السلام - در مكه به رسول خدا پيوست و پس از دادن گزارش سفر خود به رسول خدا، آن حضرت به او فرمودند: تو نيز مانند ديگران طواف نموده از احرام بيرون شود! على - عليه السلام - عرضه داشت كه : من در موقع احرام بستن چنين نيت كرده ام : خدايا من احرام مى بندم آن گونه كه بنده و رسول تو احرام بسته است .
پيامبر - صلى الله عليه و آله - به او فرمود: آيا قربانى به همراه آورده اى ؟
اميرالمومنين گفت : نه ، پس رسول خدا - صلى الله عليه و آله - او را در قربانى خود شريك نمود و مناسك حج را با همديگر انجام داده و رسول خدا شتر قربانيش را از طرف خود و اميرالمومنين - عليه السلام - نحر نمود (710).
و نيز آورده : هنگامى كه على - عليه السلام - از يمن به جانب مكه حركت مى كرد به علت تعجيل در پيوستن به رسول خدا در مكه ، از همراهان خود جدا شده فردى از اصحاب خود را به جاى خود بر لشكر امير نمود، پس آن شخص از حله هايى كه اميرالمومنين از يمن آورده بود بر بعض لشكريان پوشانيد، تا اين كه به نزديكى مكه رسيدند. على - عليه السلام - به پيشواز آنان از مكه خارج شد و چون آن گروه را با آن حله ها ديد چهره اش متغير شد و به جانشين خود فرمود: اين چيست ؟
گفت : هدفى جز تجمل و نمايش در انظار مردم نداشته ام .
اميرالمومنين به او فرمود: واى بر تو! زود باش پيش از آن كه به محضر رسول خدا - صلى الله عليه و آله - شرفياب شوى آنها را بيرون بياور. او اطاعت نمود. وليكن همراهانش ‍ رنجيده ، از على - عليه السلام - به نزد رسول خدا - صلى الله عليه و آله - شكايت بردند.
ابوسعيد خدرى مى گويد: آنگاه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در ميان ما بپاخاست و سخنرانى كرد، از او شنيدم كه فرمود: اى مردم ! از على شكايت نكنيد كه او در ذات خدا - يا راه خدا - متصلب و سرسخت است (711).
و در هر حال حديث غدير خم از حيث سند تمام و صحيح بوده هيچ گونه ترديدى در آن نيست ؛ زيرا كه متواتر است ، و حجيت خبر متواتر از بديهيات ؛ و دلالت آن نيز بر امامت اميرالمومنين ، و اين كه آن حضرت همانند رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بوده صريح و غير قابل تشكيك ؛ چرا كه پيامبر در ابتداى آن به حاضران فرموده : الست اولى بكم من انفسكم ؟؛ آيا من نسبت به شما از خودتان اولى نيستم ؟. و همگى پاسخ داده اند: بله . و پس از اين اقرار به آنان فرموده : من كنت مولاه فعلى مولاه و معناى آن جز اين نيست كه هر كس كه من اولى هستم به او از خودش ، پس على نيز همانند من اولى است به او از خودش ، و تشكيك برادران اهل سنت ما در سند و يا دلالت آن نظير تشكيك سوفيست است در بديهيات .
وانگهى ، چگونه عقل تجويز مى كند كه پيغمبر اميرالمومنين - عليه السلام - را جانشين خود ننموده باشد، با اين كه اميرالمومنين از ابتداى رسالت پيغمبر - صلى الله عليه و آله - همراه و همگام با آن حضرت در تمام شوون و سختيها و مشكلات او حضور فعال داشته تا زمانى كه دعوت پيامبر - صلى الله عليه و آله - همه جانبه و فراگير گشته است ، و در همان حال ديگران سرگرم زندگانى خوش خويش و راحت و آسوده خاطر، و اگر هم گاهى تحركى داشته اند سرانجام آن فرار بوده است .
يحيى بن محمد علوى - بنا به نقل ابن ابى الحديد - در اين باره گفته : احدى از مردم شك ندارد در اين كه رسول خدا عاقلى كامل و خردمندى هوشيار بوده ، اما اعتقاد مسلمين معلوم ، و اما يهود و نصارى و فلاسفه نيز بر اين باورند كه او حكيمى عليم و فيلسوفى عظيم بوده كه آيينى را هدايت و ملتى را رهبرى كرده و حكومتى بزرگ را تشكيل داده است ، و او خود بخوبى حس انتقامجويى و خوى خونخواهى عرب را مى شناخته و مى دانسته كه اگر فردى از قبيله اى ، يك فرد از قبيله ديگر را بكشد، اولياى مقتول تا قاتل را به قصاص نكشند از پاى نخواهند نشست . و اگر بر قاتل دست نيابند از فاميل او و اگر از فاميل نيابند حداقل يك يا چند نفر از قبيله او را مى كشند، و اسلام هم در آن زمان كوتاه ، سرشت ديرينه آنان را دگرگون ننموده و اين عادت و خوى آنان را كه در اعماق جانشان ريشه داشته بكلى عوض نكرده ، بنابراين ، چگونه كسى احتمال مى دهد كه اين انسان عاقل كامل كه خونهاى زيادى از - كفار و مشركين - عرب بر زمين ريخته ، بويژه از قريش ، و يگانه يار و ياورش در اين خونريزيها و قتل و اسارتها پسر عمش بوده ، او را جانشين خود قرار ندهد تا بدين وسيله خون او و فرزندانش را حفظ نمايد؟
آيا اين انسان خردمند دانا نمى داند كه اگر پسر عمش را با بستگانش به صورت افراد عادى بگذارد و بگذرد، آنان را در معرض استيصال و نابودى قرار داده تا لقمه اى براى خورندگان و شكارى براى درندگان باشند، اما اگر براى آنان قدرت و شوكتى قرار دهد و صاحب حكومت و اختيار گرداند در حقيقت خون آنان را حفظ نموده و از نابودى نجاتشان داده است ، و اين به تجربه ثابت و قطعى است ...
آيا احتمال مى دهى كه اين موضوع بسيار مهم از خاطر رسول خدا - صلى الله عليه و آله - رفته باشد و يا اين كه دوست داشته اهل بيت و ذريه خود را مستاصل گرداند، پس چه شد آن شدت علاقه و محبتى كه به جگر گوشه اش فاطمه زهرا - عليهاالسلام - داشته ، آيا مى گويى كه او را مانند يك فرد عادى رها نموده ، و على را نيز به همين وضع كه بر بالاى سرش هزاران شمشير به انتقام خون عزيزان كشيده باشد...؟! (712)
باز مى گرديم به روايت عنوان بحث ، آنجا كه عمر گفته : رسول خدا - صلى الله عليه و آله - همواره راجع به تصريح به اين موضوع منتظر فرصتى بود تا اين كه در بيمارى وفاتش ‍ خواست بصراحت از او على نام ببرد ولى من نگذاشتم دلالت دارد بر اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره در صدد بيان و تصريح به اين مطلب بوده ولى از مخالفت آنان بيم داشته تا اين كه در مرض وفاتش خواسته از آن پرده بردارد ولى او عمر نگذاشته است .
و همين اقرار و اعتراف عمر بر اين موضوع كافى است در اثبات اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اميرالمومنين - عليه السلام - را جانشين خود قرار داده است ، و جلوگيرى او برخلاف شرع بوده زيرا خداى تعالى فرموده : و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ؛ (713)، و ما رسول فرستاديم مگر اين كه خلق به امر خدا اطاعت او كنند. و نيز فرموده : فلا و ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما (714).
چنين نيست ، قسم به خداى تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمى شوند مگر آن كه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آنگاه هر حكمى كنى هيچ گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.
و اين كه عمر گفته : تنها انگيزه من از آن ممانعت ، خوف وقوع فتنه بوده ثكلى را به خنده وا مى دارد، چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بطور صريح مى فرمايد: برايم قلم و دوات بياوريد تا برايتان دستور العملى بنويسم كه هرگز پس ‍ از من گمراه نشويد، و عمر مى گويد: من نگذاشتم تا مبادا با نوشتار رسول خدا به اسلام صدمه اى وارد شود و يا فتنه اى پديد آيد... ولى قسم به خدا كه انگيزه ممانعت آنان به جهت دلسوزى براى اسلام نبوده بلكه بخاطر مسائلى ديگر... چه آن كه بيانات و تصريحات رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم راجع به اين موضوع و همچنين قبل و بعد از آن مطالبى بوده شفاهى و گذرا، و آنان مى توانسته اند كه آن موارد را انكار و شاهدان عينى را از اداى شهادت ارعاب و جلوگيرى نمايند. اما از جايى كه نوشتن وصيت امرى ثابت و پايدار و سندى قطعى بوده و در آينده مجالى براى انكار و يا تشكيك در آن نمى گذاشته ، چاره اى جز اين نديده اند كه اساسا از نوشتن آن جلوگيرى كنند.
و اين كه عمر گفته : سوگند به خدا كه قريش بر خلافت او اميرالمومنين اتفاق نمى كردند در پاسخش بايد گفت كه : قريش نسبت به شخص رسول الله نيز مطيع و تسليم نبوده اند، تا زمانى كه آن حضرت مكه را فتح نموده كه در آن موقع مجبور به تسليم شده اند، و آن وقت هم واقعا اسلام نياورده ، بلكه در ظاهر اظهار و آن كفر درونى خود را آشكار ساختند، و بارها اميرالمومنين عليه السلام قريش را مورد لعن و نفرين قرار داده و مى فرمود:اجمعوا على حربى كاجماعهم على حرب رسول الله ؛ قريش بر محاربه با من اتفاق نمودند، آن گونه كه بر محاربه با رسول خدا اتفاق نمودند.
و قريش پس از بيعت نمودن مردم با آن حضرت عليه السلام (بعد از قتل عثمان ) نيز به او نگرويده و از او اطاعت ننموده بلكه به معاويه پيوستند، بطورى كه در جنگ صفين سيزده قبيله از قريش با معاويه بود، و تنها پنج نفر از آنان با اميرالمومنين عليه السلام بودند كه عبارتند از: محمد بن ابى بكر از طائفه تيم قريش بخاطر پاكدامنى و نجابتى كه از طرف مادرش اسماء بنت عميس داشت ، و هم اين كه ربيبه آن حضرت بود، و جعده بن هبيره از قبيله مخزوم قريش به علت اين كه خواهرزاده آن حضرت عليه السلام بود. (پسر ام هانى خواهر آن حضرت بو)، و محمد بن ابى حذيفه عبشمى و هاشم بن عتبه زهرى ، و در خبر آمده : و مردى ديگر.
و اگر اين گفتار عمر صحيح باشد كه اتفاق قريش شرط صحت خلافت است ، پس قول خودشان به امامت آن حضرت پس ‍ از قتل عثمان و بيعت مردم با او نيز باطل نخواهد بود؛ زيرا بنابر آنچه كه نقل شد در آن موقع نيز قريش به آن حضرت ايمان نياورده بلكه ، قبله گاهشان معاويه بود.
و اما اين كه عمر گفته : اگر او اميرالمومنين خليفه شود عرب از گوشه و كنار با او پيمان شكنى مى كنند، دروغى بيش ‍ نيست ، بلكه قضيه برعكس بوده و چنانچه آن حضرت عليه السلام عهده دار خلافت مى شد عرب بطور عموم از او پيروى مى كردند؛ زيرا از خاندان پيامبرشان بود. و عرب با ابوبكر پيمان شكنى كرده آن هنگام كه دريافتند كه خلافت در محل واقعيش قرار نگرفته است . چنانچه اعثم كوفى در تاريخش نقل كرده كه پيمان شكنان با ابوبكر به اين مطلب تصريح مى نمودند، و ابوبكر آنان را مرتد ناميده به قتل و حرق و اسارت محكوم مى كرد. قدر مسلم از مرتدين كسانى بودند كه دعوى پيامبرى نموده بودند، مانند: مسيلمه كذاب و اسود عنسى و طليحه . و از جمله كسانى كه عامل ابوبكر (خالد بن وليد) او را به بهانه ارتداد محكوم به قتل نمود مالك بن نويره بود كه قطعا فردى مسلمان بود، و عمر نيز اسلام او را قبول داشت و بدين جهت از ابوبكر خواست تا از قاتل او قصاص ‍ بگيرد ولى ابوبكر نپذيرفت ، و تنها جرمش بنا به ادعاى خالد اين بود كه در گفتگويش با خالد از ابوبكر به عنوان صاحبك ؛ يار تو تعبير كرده بود.
سبحان الله از اين عصبيت ، آنان طلحه و زبير و عايشه را كه به جنگ با اميرالمومنين عليه السلام كه به نص آيات قرآن همچون رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده و در خبر مستفيض ، پيامبر به او فرموده : حربك حربى ؛ محاربه با تو محاربه با من است رفته كافر نمى شمرند، بلكه براى آنان درجات و مقامات قائلند، و همچنين نسبت به معاويه با اين كه رسول خدا در موارد زيادى او را لعن كرده و نيز او به مقاتله با اميرالمومنين برخاسته و سب بر آن حضرت را رواج داده و مرتكب جناياتى شده كه روى تاريخ را سياه نموده است ، ولى مالك بن نويره را به بهانه اى واهى سر مى برند و نام او را از ليست صحابه رسول خدا حذف مى كنند، چنان كه ابوعمر و بن منده ، و ابونعيم و قبل از ايشان جد ابوعمرو و مورخينى ديگر پس از آنان هيچ كدام مالك را جزء صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله ذكر نكرده اند تا اين كه نوبت به ابن اثير رسيده و او با اين كه ناصبى است ، در كتاب اسد الغابه مالك را در زمره صحابه رسول خدا آورده و از مورخين پيش ‍ از خودش كه او را در صحابه عنوان نموده اند اظهار تعجب كرده است .
آرى ، كسانى كه با اميرالمومنين عليه السلام پس از به خلافت رسيدنش پيمان شكنى كرده اند، افرادى نظير عايشه دختر ابوبكر و طلحه پسر عموى ابوبكر و زبير داماد ابوبكر، و عبدالله و عبيدالله دو پسر عمر، و سعد بن ابى وقاص يكى از اعضاى شش نفره عمر بوده اند؛ و همچنين معاويه و بنى اميه كه عمر خلافت را براى آنان سياستگزارى نموده بود. با اين كه نقض عهد قريش با آن حضرت و يا عرب بنا به قول عمر، تنها به سبب پيشى گرفتن او و ابوبكر بوده بر آن بزرگوار، و نيز بخاطر نقشه اى بوده كه عمر براى به قدرت رساندن عثمان و بنى اميه طراحى نموده بود.
با اينكه نبوت كه منصبى است الهى هيچ گونه ملازمه اى با به وجود آمدن حكومت ظاهرى ندارد، چه رسد به وصايت (به اين معنى كه اگر حكومت ظاهرى نبود نبوت هم از بين برود)، سخن ما اين است كه چرا عمر نگذاشت رسول خدا صلى الله عليه و آله اين راه حجت بر مردم تمام شود ولو اين كه تمام عرب و عجم و قريش و غير قريش هم با او پيمان شكنى كنند، و در نتيجه سرنوشت مسلمانان پس از وفات رسول خدا همانند زمان حيات آن حضرت در مكه باشند، و مانند سرنوشت بسيارى از انبياى الهى و اوصياى آنان كه پيوسته مظلوم و مقهور ستمگران و زورگويان زمان خود بوده اند.
و البته آنان تنها حكومت ظاهرى را از اميرالمومنين گرفتند، وگرنه منصب وصايت و امامت آن حضرت كه منصبى است الهى بر جاى خود محفوظ و تا پايان عمر ثابت و برقرار بوده است . گرچه حق اين است كه همواره مى بايست حكومت ظاهرى نيز در اختيار انبياى الهى و جانشينان آنان باشد، ولى اگر با قهر آن را گرفتند اصل نبوت كه از طرف خداست باطل نشده و همچنان باقى است .
و اما سخنى كه عمر با ابوبكر به هنگام بيعت كردن با او گفته : رضيك النبى لديننا فلا نرضاك لدنيانا؛ (715) پيامبر تو را براى امور دينى ما پسنديده بنابراين چگونه جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله فقط جنبه حكومت ظاهرى آن بوده ، نه جنبه معنوى و الهى بودن آن و مراد او از جمله رضيك النبى لديننا قضيه نماز خواندن ابوبكر است در بيمارى وفات رسول خدا به جاى آن حضرت ، و ما قبلا درباره حقيقت و ماهيت آن بحث كرده ايم ، و بر فرض اين كه صحيح باشد هيچ گونه دلالتى بر نتيجه اى كه عمر از آن گرفته ندارد؛ با اين كه خودشان گفته اند: صلوا خلف كل مومن وفاجر. و در هر حال معلوم مى شود كه ارزش خلافت و جانشينى رسول خدا نزد عمر از امامت جماعت كمتر بوده ، چرا كه خلافت را مربوط به دنياى مردم و امامت جماعت را مربوط به دين آنان دانسته است . و هرگاه علماى يهود يا نصارا از آنان مساءله مشكلى مى پرسيدند، آنها را به نزد اميرالمومنين عليه السلام راهنمايى كرده و اظهار مى داشتند كه اين جانشين پيغمبر ما و مخزن علم و دانش ‍ اوست ، و ما تنها در حكومت و سلطنت به جاى پيامبر نشسته ايم .
چنانچه حموى با اين كه ناصبى است در معجم البلدان در عنوان احقاف از اصبغ بن نباته نقل كرده كه مى گويد: روزى در زمان خلافت ابوبكر در محضر على بن ابيطالب نشسته بوديم ، در اين اثنا مردى قوى هيكل و درشت اندام از اهالى حضرت موت بر ما وارد شد و در كنارى نشست و از آنان كه آنجا بودند پرسيد؛ بزرگ و رئيس شما كيست ؟
آنان به على عليه السلام اشاره نموده و گفتند: اين پسر عم رسول خدا صلى الله عليه و آله داناترين مردم و... تا اين كه مى گويد على آئين اسلام را بر او عرضه نموده و به دست آن حضرت مسلمان گرديد، و آنگاه او را به نزد ابوبكر بردند...

69- تهمت و افتر

و نيز ابن ابى الحديد از ابن عباس نقل كرده كه مى گويد: روزى به نزد عمر رفتم ، عمر به من گفت : اى ابن عباس ! اين مرد چنان در انجام عبادات خود را به رنج و تعب انداخته آن هم به خاطر رياء كه ضعيف و لاغر شده است .
ابن عباس : مقصودت كيست ؟
عمر: پسر عمت (على ).
ابن عباس : انگيزه و هدفش از اين رياكارى چيست ؟
عمر: جلب توجه مردم نسبت به خود و بدست آوردن خلافت .
ابن عباس : ولى در جايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بطور صريح و آشكار او را به عنوان خليفه پس از خود به مردم معرفى نموده و تو مانع گشته اى ، ديگر اين كار او كه ادعا مى كنى چه سودى برايش خواهد داشت ؟
عمر: درست است كه رسول خدا او را معرفى نموده ولى او در آن موقع جوانى نورس بوده و عرب او را كوچك مى شمرده و اما حال به حد كمال رسيده ، آيا نمى دانى كه خداوند هيچ پيغمبرى را به نبوت برنگزيده مگر پس از اتمام چهل سال او.
ابن عباس : ولى همه بزرگان و اهل نظر از همان ابتداى ظهور اسلام او را فردى كامل مى دانسته اند وليكن محروم و محدود.
عمر: البته