کد خبر: ۶۶۶۲
تاریخ انتشار: ۰۴ اسفند ۱۳۹۷ - ۲۱:۰۲-23 February 2019
مارکسیست‌ها می‌خواهند با کسب قدرت سیاسی، سازمان اقتصاد را بر اساس تئوری‌های مشخصی دگرگون سازند. آنها می‌خواهند با لغو مالکیت خصوصی ابزار تولید به قول خودشان مالکیت اجتماعی (بخوانید دولتی) پدید آورده تا در مرحله اول از تصاحب ارزش اضافی حاصل از تولید و فروش کالاها توسط صاحبان سرمایه جلوگیری کرده و در مرحله نهایی کل سیستم کارمزدی و تولید برای خلق ارزش مبادله و در نهایت پول و نظام تقسیم کار اجتماعی را از میان بردارند.
 شوروی و اکثریت قاطع کشورهای کمونیستی تنها مرحله اول را پیمودند. یک دولت فرا خودکامه برنامه ریزی و هدایت مرکزی کل و جزء اقتصاد را بر عهده گرفت. هیچ کار دیگری نمی‌شد کرد. اقتصاد غیر بازار در مقیاس بزرگی مانند یک کشور و با پیچیدگی اقتصاد دوران صنعتی تنها به شکل متمرکز ممکن است. اقتصاد غیر بازار غیر متمرکز تنها در جوامع بسیار کوچک خود بسنده با اقتصاد زراعی-دامپروری ممکن است.

اقتصاد برنامه‌ریزی مرکزی دچار سه معضل اساسی است: بحران اطلاعات، بحران انگیزش و بحران نوآوری ( اینها را در یکی از یادداشت های قبلی ام توضیح داده‌ام که در کامنت ها می آورم ) که در درازمدت منجر رکود و فرسایش قطعی اقتصاد شده و قادر به انطباق خود با تکنولوژی‌ها و لوازم ناگزیر عصر اطلاعات نخواهد بود. وظیفه سهمگین طراحی و اداره اقتصاد برنامه‌ریز مرکزی ناگزیر دولتی فراخودکامه می طلبید که بتواند گرایش های طبیعی گریز از مرکز به سمت وضعیت سابق را به طور دائم مانع شود. وقتی شما بتوانید اموال یک نفر به زور از او بگیرید، به زودی قادر خواهید بود جان او را هم بگیرید و بدین ترتیب چنین دولتی حاکم مطلق‌العنان زندگی و سرنوشت اتباعش خواهد شد.

لنین و همکارانش به اعتراف خود لنین تنها زمانی که به قدرت رسیدند، متوجه شدند که در تعالیم مارکسیستی چیزی در مورد مسائل بغرنج مربوط به طراحی و اداره یک سیستم اقتصادی جدید وجود ندارد. البته در آثار مارکس اشاره‌هایی به لزوم حاکمیت کامل دولت انقلابی بر اقتصاد در مرحله انتقالی دیکتاتوری پرولتاریا (همان مرحله اول ذکر شده ) وجود داشت اما درباره کم و کیف و مختصات عملی آن چیزی نبود. به همین دلیل لنین مجبور شد به میزان زیادی از اقتصاد زمان جنگ آلمان در دوران قیصر ویلهلم بین سال های ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ گرته‌برداری کند. بلشویک‌ها چه در دوره لنین و چه در دوره استالین جرات این را به خود ندادند که از مرحله اول یا به عبارت مارکسیستی مرحله انتقالی دیکتاتوری پرولتاریا وارد مرحله نهایی یا "کمونیسم" شوند. لنین و استالین هر دو پراگماتیست و واقع‌بین بودند. آنها می خواستند کشور خود را به یک ابرقدرت نظامی تبدیل کنند تا صادرکننده انقلاب به سراسر جهان باشد. آنها پرداخت حقوق و دستمزد به روبل، تقسیم‌کار تخصصی و سلسله مراتبی و نیز اختلاف فاحش دستمزدها را حفظ کردند.

وظیفه تلاش برای گام نهادن در مرحله نهایی کمونیسم بر دوش کمونیست‌های چینی و کامبوجی افتاد. مائو و کمونیست‌های چینی در جدال سختی که بر سر کسب رهبری جهانی کمونیسم با مسکو داشتند، دقیقا همین موارد را به ابزاری برای حمله به شوروی تبدیل کرده و مدعی شدند سیستم شوروی به سبب وجود همین عناصر، عبور از مرحله سرمایه‌داری را به طور کامل به انجام نرسانده است. چینی ها در دوران انقلاب فرهنگی و کمونیست های کامبوجی پس از کسب قدرت در سال ۱۹۷۵ گام‌های مهمی برای الغای کار مزدی، تقسیم کار تخصصی و ارزش مبادله و پول برداشتند. اساتید دانشگاه و متخصصان فنی به روستاها فرستاده شدند و کشاورزان بی سواد را به ریاست کرخانه‌ها و کرسی استادی در دانشگاه گماردند. ده‌ها میلیون نفر از مردم چین در دو دهه پنجاه و شصت میلادی بر اثر گرسنگی، بیماری و سرکوب سیاسی به قتل رسیدند. مارکسیست‌های انقلابی کامبوجی شهرها را که از نظر آنها عرصه پول، رقابت و فساد بود، تخلیه کرده و تمام کشور را تبدیل به کمون‌های کار جمعی یا همان کشتزار های مرگ نمودند. دو میلیون کامبوجی یعنی نزدیک به یک سوم جمعیت این کشور کشته شدند.

استالین گرچه از طریق فشار مرگبار در جهت اشتراکی کردن کشاورزی و تامین انباشت سرمایه لازم برای صنعتی سازی گسترده (صدور غلات برای تامین هزینه ماشین‌آلات صنعتی در شرایط قحطی گسترده ) موجب مرگ دست کم ۱۵ میلیون نفر در اثر گرسنگی شد، اما از آنجا که کار مزدی، سلسله مراتب تخصصی و پول را حفظ کرده بود، شیرازه جامعه به کلی از هم نپاشید و نتایج اقتصادی چشمگیری هم در زمینه صنایع سنگین حاصل شد. اما در کامبوج و چین دوران انقلاب فرهنگی شیرازه مدنیت از هم گسیخت، جامعه تا حدود زیادی به عصر توحش و بدویت نزدیک شد و هیچ نتیجه اقتصادی هم بدست نیامد. لنین، مائو و پول پوت آدم‌های کوچکی نبودند و قطعا کمتر از آقای مرتضوی در متون مارکسیستی تبحر نداشتند. آنها رهبران و تئوریسین های انقلابی بزرگی بودند که در کوره مبارزات سهمگین سیاسی-نظامی چند دهه ای آبدیده شده بودند. آنها نمی خواستند همانند کارل کائوتسکی و پیروانش در سیستم سرمایه‌داری ادغام شده و به انتظار بلوغ و بحران نهایی سرمایه‌داری بنشینند. انتظاری ملینیال (هزاره‌ای ) که هیچگاه به وقوع نمی‌پیوست. آنها می خواستند جهان را بر اساس آرا کارل مارکس تغییر دهند و برای این منظور هیچ راه دیگری به جز آنچه که پیمودند وجود نداشت.

از سوی دیگر باید توجه داشت که دستاوردهای سوسیال دمکراسی اروپای غربی را نمی توان به حساب مارکسیسم نوشت. هم به دلایل نظری و هم به دلایل تاریخی. نقطه عزیمت تئوری مارکس فقر نیست، بلکه "انسانیت زدایی از کارگران" و "بیگانگی" است. مارکس برخلاف بسیاری از سوسیالیست های هم عصرش نظیر لویی بلان، سن سیمون و...معتقد نبود که استثمار به معنی فروش کار به قیمتی بسیار پایین است. از نظر مارکس مسئله این نبود که سهم کارگران از محصول و ارزش مبادله‌ای که تولید می کنند، افزایش یابد، مسئله این بود که سیستم مالکیت خصوصی ابزار تولید و کارمزدی باید برچیده شود. مارکس شرکت کارگران در فعالیت‌‌های قانونی سندیکایی و فعالیت سیاسی پارلمانی را تنها در حد وسیله‌ای برای حفظ روحیه طبقه کارگر و تمرینی برای مبارزه سیاسی جمعی می دانست. از دیدگاه او این نوع مبارزه نمی توانست منجر به رهایی و الغای سرمایه داری گردد و لزوما باید به مبارزه سیاسی و انقلابی منتهی می شد.

از لحاظ تاریخی در هر جایی که کارگران توانستند سریع تر به تشکل قانونی و حق رای در پارلمان دست یابند، مارکسیسم نتوانست نفوذ چندانی بیابد و بر عکس در هر نقطه‌ای که این اصلاحات به تعویق می افتاد، عرصه برای نفوذ مارکسیسم فراهم می شد. اگر نقشه اروپا را از لحاظ نفوذ سیاسی و سازمانی مارکسیسم بررسی کنیم، تنها به یک نتیجه می رسیم: هر جا فورماسیون اقتصاد و سیاست پیشرفته تر، نفوذ مارکسیسم کمتر و هر جا عقب مانده تر نفوذ مارکسیسم بیشتر، مارکسیسم در انگلستان و اروپای پروتستان نفوذ سیاسی ناچیزی داشت. (در ایالات متحده و آمریکا شمالی که تقریبا هیچ ) در فرانسه نفوذ مارکسیسم قابل توجه بود اما باز هم نیروی غالب در میان احزاب سوسیالیست و چپگرا نبود. در آلمان نفوذ مارکسیسم بیشتر از فرانسه بود. پیش حزب سوسیال دمکرات مشهور آلمان از اتحاد دو حزب تشکیل شد: اول حزب غیر مارکسیستی که فردیناند لاسال در سال ۱۸۶۳ در شمال آلمان تشکیل داد که جنبشی با هدف فعالیت علنی و پارلمانی بود و دوم حزب مارکسیستی ویلهلم لیبکنشت و اگوست ببل که در سال ۱۸۶۹ در جنوب آلمان تشکیل شد. در ۱۸۷۵ این دو حزب بر سر برنامه ای موسوم به گوتا متحد شدند. برنامه گوتا دیدگاه‌های مارکس را در زمینه مبارزه طبقاتی و تفسیر ماتریالیستی از تاریخ پذیرفت، اما از دیدگاه‌های او در زمینه دولت و انقلاب به نفع دیدگاه لاسال دست کشید. مارکس نقد تندی بر برنامه گوتا نوشت که البته تا سال‌ها بعد منتشر نشد.

قانون ضد سوسیالیسم بیسمارک که در همین دوران حزب را به فعالیت زیر زمینی ناگزیر کرد، اهمیت این اختلاف نظر را تا سال ۱۸۹۰ و آغاز دوباره فعالیت علنی و پارلمانی حزب کاهش داد. اما از سال ۱۸۹۰ اختلافات سرنوشت ساز بروز کرد. از یکسو گروهی در حزب به رهبری کائوتسکی برنامه‌ای مارکسیستی موسوم به برنامه ارفورت برای حزب تدوین کرده بودند. کائوتسکی به تلاش ناکامی برای سازش دوسنت اصلاح طلب و انقلابی دست زد اما مدتی بعد با نقد نیرومند بخشی از حزب که در نظریات ادوارد برنشتاین ظهور یافته بود، مواجه گردید. برنشتاین با شواهد زیاد، نشان داده بود که فرضیات اساسی مارکسیسم در مورد جامعه سرمایه‌داری صنعتی از جمله کاهش نرخ سود، فقر فزاینده ، دو قطبی شدن جامعه و زوال طبقه متوسط تحقق نیافته‌ است و روندهای اجتماعی و اقتصادی جهت عکس را نشان می دهند. برنشتاین می گفت حزب به موقعیت متناقضی گرفتار شده، در اساسنامه و شعار مارکسیست و انقلابی است و در سیاست عملی رفرمیست و مسالمت جو. واقعیت هم آن بود که کائوتسکی و هواداران ارتدوکسش که معتقد بودند پخته شدن تدریجی سرمایه داری، زمینه انقلاب سوسیالیستی را فراهم خواهد کرد، قادر نبودند این مسئله مهم را حل کنند که چگونه می توان آمادگی نظام سرمایه داری را برای انقلاب سیاسی تشخیص داد. نظرات برنشتاین با واکنش انتقادی پر دامنه رهبران و روشنفکران احزاب مارکسیستی روبرو شد اما در عوض اکثریت کارگران و اتحادیه‌ها از آن استقبال کردند. واکنش تند رهبران احزاب بدین سبب بود که می دانستند اگر نظریات برنشتاین پذیرفته شود، تمامی آموزه‌ی مارکسیستی فرو خواهد ریخت. در نهایت نظرات برنشتاین بیانگر راهی بود که سوسیال دمکراسی اروپای غربی و مرکزی انتخاب کرده بود. مارکسیسم می بایست بار و بندیلش را جمع کرده و از آخرین پایگاهش در جهان پیشرفته سرمایه‌داری به شرق نیمه عقب مانده (روسیه) و سپس شرق کاملا عقب مانده ( چین و آسیای شرقی ) کوچ نماید.

دستگاه فکری کارل مارکس از گزاره‌های بنیادینی در عرصه‌های فلسفی، جامعه شناختی و اقتصادی تشکیل شده که اگر یکی از این گزاره‌های بنیادین زیر سوال رود، این دستگاه فکری قابل اخذ به عنوان یک کلیت نیست. مثلا مهمترین گزاره بنیادین مارکسیسم در حیطه جامعه شناختی، نظریه قطبی شدن جامعه میان کارگران و سرمایه‌داران بزرگ و از میان رفتن طبقات میانی است. بدون تحقق این گزاره نظریه نابودی حتمی سرمایه‌داری و حاکمیت سیاسی طبقه کارگر قابل حصول نیست. در واقع اکثر این گزاره های بنیادین زیر سوال رفته و منسوخ شده‌‌اند. در این نوشتار مجال پرداخت به تمامی این گزاره‌های بنیادین نیست. در آینده نزدیک یادداشتی را به گزاره‌های بنیادین معرفت شناختی و فلسفه تاریخ مارکسیسم اختصاص می‌دهم که بر پایه تفسیری نامعتبر و غیرقابل دفاع از فلسفه هگل استوار شده اند. در اینجا با توجه به مضمون اصلی یادداشت تنها به نظریه منشا ارزش مارکس اشاره می‌کنم که پایه اساسی نظریات اقتصادی اوست.

این موضوع که ارزش واقعی کالا را چه چیز تشکیل می دهد و معیار اندازه‌گیری آن چیست، قرن‌ها است که محل بحث و مجادله بوده است. حکمای الهی و اخلاق‌گرایان قرون وسطی با بیانی هنجاری و در اعتراض به شیوه عملکرد واقعی تجار و بازرگانان آن عصر، مفهوم "قیمت عادلانه" را مطرح کردند. این موضوع با دغدغه اساسی آنان پیوندی نزدیک داشت: آیا رباخواری حقانیت دارد و اگر دارد، ریشه این حقانیت کدام است؟ برخی از این متفکران این حکم هنجاری را صادر کردند که ارزش یک کالا را باید بر اساس میزان کاری که برای تولید آن صرف شده، محاسبه کرد. این همان نظر کارل مارکس است، البته او مسئله را به شکلی متفاوت و تفصیل یافته و بر اساس برخی از تحقیقات و نظرات دو اقتصاد دان بزرگ کلاسیک، آدام اسمیت و دیوید ریکاردو مطرح کرد.

از دیدگاه مارکس کار تنها ملاک و منشا ارزش اقتصادی است. مارکس معتقد بود ساده اندیشی است که گمان کنیم که سرمایه یا زمین منشا مستقل ارزش هستند. او نظریه اسمیت را که ارزش سه منشا کار، زمین و سرمایه دارد و ارزش محصول از نسبت اجاره زمین، سود سرمایه و مزد کارگر تامین می‌شود، آشفتگی اندیشه و توجیهی برای نظام سرمایه‌داری می‌دانست. واقعیت این است که اسمیت و ریکاردو مدتی با نظریه "کار تنها منشا ارزش" کلنجار رفتند. اسمیت در نهایت به این نتیجه رسید که این نظریه تنها در جوامع بدوی که جمعیت و فعالیت اقتصادی و همچنین فنون و مهارت‌ها محدودند و در آنها انباشت سرمایه و تخصیص (کمیابی ) زمین وجود ندارد. در جوامع پیچیده تر نیروی کار دارای کیفیت های متفاوت است که نمی توان ارزش آنها را بر اساس ساعات کار برابر محاسبه کرد. به علاوه سهم سرمایه و اجاره زمین هم در کالاهای مختلف متفاوت است و این طبعا در ارزش نهایی محصول و قیمت آن تاثیر گذار است.

ریکاردو مدتی به نظریه کار منشا ارزش وفادار ماند، اما او هم در نهایت به همان نتیجه‌ای رسید که اسمیت رسیده بود و سرانجام این نظریه را رها کرد. ریکاردو همچنین نظریه دیگری را مطرح کرد که ژان باتیست سی نیز آن را متذکر شده بود: ارزش محصول به جز کار، سرمایه و زمین توسط نیروهای عرضه و تقاضای بازار هم تعیین می شود که در ارتباط مستقیم با مفهومی به نام "مطلوبیت ذهنی" است یعنی همان "نظریه ذهنی ارزش" ژان باتیست سی که معتقد بود که در نهایت این میزان کمیابی و مطلوبیت کالا است که از طریق قیمت ارزش را اندازه گیری می کند. این نظریه در دهه ۱۸۷۰ توسط نظریه پردازان نئوکلاسیک شکوفا شد و مسئله منشا ارزش را برای همیشه حل کرد.

بزرگترین مشکل نظریه ارزش مارکس این است که سنجش پذیر نیست و نمی توان ارزش هیچ کالایی را به واحد ساعات کار انجام شده، بیان کرد. چرا که از یکسو ارزش هر کالا، ارزش همه ابزار و موادی را که در تولیدش بکار رفته در بر می گیرد و همچنین شامل ارزش ابزار و موادی است که در تولید این ابزار و مواد استفاده شده و این مسیر می تواند همچنان ادامه یابد و محاسبه آن آشکارا ناممکن است. از سوی دیگر کارهای گوناگون را نمی‌توان به مقیاس مشترکی تبدیل کرد. کار انسانی مدارج تخصصی و کیفیت‌های گوناگون دارد. ساعات کار را می توان محاسبه کرد، اما کیفیت و فشردگی کار قابل محاسبه نیست. همچنین باید میزان کاری را که در تربیت و آموزش کارگر صرف شده بر حجم کاری که در تولید کالا بکار رفته اضافه کرد که این هم کاری ناممکن است. در نهایت نظریه ارزش مارکس تنها یک ابزار مفهومی مجرد و تعریفی متافیزیکی است. از آنجا که نظریه ارزش مارکس نمی تواند هیچ نوع ارتباط تبیینی با قیمت برقرار کند، به کار توصیف تجربی پدیده‌های اقتصادی نمی‌آید و اصولا در اقتصاد امروز محلی از اعراب ندارد.

در نهایت نظریه ارزش مارکس هم همچون مضمون اصلی دستگاه فکری اش، تنها نقدی فلسفی بر "انسانیت زدایی" در اقتصاد سرمایه‌داری است. آنچه مارکس "بیگانگی" و "انسانیت زدایی" می‌نامد، در واقع لوازم پیشرفت تمدن و اقتصاد بشری است که راه آن همواره به صورت جبری از پیچیده شدن سازمان زیست اجتماعی و اقتصادی بشر می‌گذشته است. با افزایش جمعیت و پیشرفت فنون و ابزارها ضرورتا تعداد روابط و نقش‌ها افزایش تصاعدی می‌یابد و نظام تقسیم کار گسترده تر و تخصصی تر می‌شود. دعوت به الغای تقسیم کار و حذف ارزش مبادله، فراخوانی برای انهدام تمدن و بازگشت به بدویت است. تصادفی نیست که نظریه ارزش مارکس تنها در بعضی جوامع بدوی حاکم بوده‌است . بحران‌های ادواری سرمایه‌داری به خودی خود حقانیت هیچ دستگاه نظری تجویزگری را اثبات نمی کنند.

توس طهماسبی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان