کد خبر: ۶۳۳
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۵:۱۰-09 June 2017
عفيف عبدالفتاح طباره
آدميان براى بازشناختن راه از چاه و خير از شرّ به الگوها نيازمندند و پيامبران بهترين نمونه‏ها هستند. آنان انسان‏هاى برجسته‏اى‏اند كه گفتار، كردار و رفتارشان مى‏تواند الگو باشد. زندگى اينان بسيار درس‏آموز است و با دقت در آن، مى‏توان نكته‏هاى لطيفى را دريافت كه سعادت دنيا و آخرت انسان را تأمين كند.
 
سخن ناشر

آقاى عفيف عبدالفتّاح طبّاره، نويسنده‏اى لبنانى و از برادران اهل سنّت است كه تأليف‏هاى متعددى از جمله: روح الدين الاسلامى، اليهود فى القرآن، روح الصلاة، مع الأنبياء فى القرآن و... دارد. كتابى كه پيش روى شماست ترجمه كتاب اخير است.

نويسنده كتاب كوشيده سرگذشت انبيا را پيراسته از اسرائيليات و افسانه‏ها با سلاست و روانى به خوانندگان عرضه كند و نكات آموزنده زندگى آنان را با اسلوبى جذّاب فراروى آنان قرار دهد. البته، وى در اين كتاب، فقط بر منابع اهل سنّت، چون صحاح ستّه، قصص الانبياء نوشته عبدالوهاب نجّار و... تكيه و بسنده كرده و از منابع شيعى روى برتافته است و گاه از اظهار نظرهاى او، بوى تعصّب شديد به مشام مى‏رسد. از اين رو در مواردى كه نظر او با روايات اهل‏بيت(ع) هم‏خوانى نداشت، پاورقى‏هاى توضيحى آورديم و ديدگاه شيعه را توضيح داديم.

نخستين بار اين كتاب را برادر محترم آقاى حسين خاكساران، اندكى پيش از پيروزى انقلاب اسلامى در زندان، به فارسى برگردانده بود كه آن ترجمه در شوراى محترم كتاب مركز انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم بررسى شد و شورا بازنگرى در آن را لازم دانست و اين كار را بر عهده حجةالاسلام آقاى عباس جلالى گذارد. آقاى جلالى نيز، با توجه به ترجمه سابق، ترجمه مجددى از كتاب به دست دادند و بر مبناى همين ترجمه، كتاب ويرايش شد و اكنون در اختيار خوانندگان عزيز قرار مى‏گيرد.

در اين جا لازم است از تلاش‏هاى دو مترجم محترم، آقايان: حسين خاكساران و عباس جلالى و ويراستاران اين كتاب تشكّر كنيم و توفيق روزافزون آنان را از درگاه خداى منّان خواستار باشيم.

مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى‏

حوزه علميه قم‏

مقدّمه
بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدلله و الصلاة و السلام على رسوله محمد(ص)

از گذشته‏هاى دور تاكنون، كتابهاى بسيارى درباره سرگذشت پيامبران به نگارش درآمده كه غالباً داراى شيوه نوشتارى مشابه و داستان‏هايى سرشار ازافسانه بوده است. گردآورى اين افسانه‏ها و اسرائيليات در كنار حقايقى كه قرآن به بيان آنها پرداخته، سبب شده است تا خواننده آنها را در يك رديف تلقى‏كند.

متأسفانه برخى از كتاب‏هاى معتبر تفسير و تاريخ،از اين بيهوده‏گويى‏ها در امان نبوده و اين امر، وظيفه مؤلفان ژرف‏انديش را فوق‏العاده سخت و دشوار كرده است.

مؤلف اين اثر بسيار كوشيده تا سرگذشت‏هايى كاملاً منطبق بر قرآن را نقل كند، به همين دليل در نگارش اين سرگذشت‏ها، از قرآن كريم رهنمود گرفته است چرا كه قرآن، منبع حق و پايدارى است و باطل در آن راه ندارد. وى آنجا كه به هدف و مقصود خويش دست يافته، به قرآن بسنده كرده است و آن گاه كه به تفصيل و شرح لازم نائل نشده، از تاريخ صحيح و معتبر يارى جسته است. بدين ترتيب كتاب مؤلفِ دانشمندِ ما، چنان با قرآن آميخته است كه به خوانندگان، سرور و نشاط و آرامشِ دل مى‏بخشد.

كتاب مع الانبياء فى القرآن نخستين كتابى نيست كه با اين شيوه ارزشمند به نگارش در آمده، بلكه قبل از آن نيز مرحوم شيخ عبدالوهاب نجار، كتاب قصص الانبياء خود را به گونه‏اى بسيار جالب و دلپذير به رشته تحرير در آورده است - خداوند به او جزاى خير دهد - ولى با توجه به نوع مباحث، مناقشات، اعتراضات و اشكال‏ها و پاسخ‏هاى موجود در آن، كتابِ وى تنها مى‏تواند مورد استفاده دانشمندان متخصص قرار گيرد و خواننده امروزى به مطالعه آن چندان رغبتى نشان نمى‏دهد. علاوه بر آن شيخ عبدالوهاب نجار در كتاب خود به زندگى رسول خدا(ص) نپرداخته است، ولى مؤلف اين كتاب زندگى و سيره حضرت محمد(ص) را به گونه‏اى نوين و جالب مطرح كرده، و خواننده امروزى را با فرازهاى جديدى از عظمت رسول اكرم(ص) كه بر بسيارى از آنها آگاه نبوده، آشنا مى‏كند.

نگارنده، خالصانه اذعان دارد كه اين كتاب در نوع خود جالب‏ترين كتابى است كه تا كنون ديده‏ام، زيرا اين كتاب مى‏تواند مورد استفاده خاص و عام قرار گيرد.

من از مراحل گوناگون تأليف اين كتاب و ده‏ها منبعى كه مؤلف بدان‏ها مراجعه كرده است، وهم‏چنين از تلاش‏هاى فراوانى كه ايشان در تدوين اين كتاب به كار برده تا بدين شكل جالب درآيد، آگاهى دارم.

مؤلف، در نگارش و تأليف اين اثر و ساير آثارش، مانند روح الدين الاسلامى، اليهود فى القرآن و روح‏الصلاة از شيوه‏اى ويژه استفاده كرده است؛ لذا هر يك از كتب وى تاكنون چندين بار تجديد چاپ شده (و يكى از آنها تاكنون نُه بار تجديد چاپ شده است) كه اين خود، دليل بر خرسندى و رضايت خواننده از شيوه، سبكِ نگارش و رسا بودن مطالب و نوشتار اوست.

مؤلف دانشمنددر اين كتاب سه هدف را دنبال مى‏كند:

نخست: آموزش قرآن كريم در راستاى بيان سرگذشت پيامبران. گفتگو پيرامون زندگى پيامبران، بخش بزرگى از قرآن را به خود اختصاص داده و از طرفى ديگر آيات مربوط به هر پيامبر در سوره‏هاى متعدد پراكنده است؛ ازاين رو، مؤلف با اهتمام خويش اين آيات را به صورت موضوعى، يك‏پارچه و منظم ساخته و سپس با شيوه‏اى نوين و بسيار روان و ساده، به تفسير كامل آنها پرداخته است. بدين ترتيب اين كتاب در كنار بيان سرگذشت پيامبران، ثمرات و نتايج افزون‏ترى نيز در تفسير قرآن كريم و بيان احكام شرعى، بلاغت قرآن و ديگر موضوعات براى خوانندگان خود به ارمغان آورده است.

دوم: به دست آوردن نكته‏ها و حكمت‏هايى كه در سرگذشت پيامبران وجود داشته است زيرا هدف از بيان سرگذشت فرستادگان خدا، همان كسب «پند و اندرز» است، چرا كه خداى متعال فرموده: «لَقَدْ كانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ».

مؤلف كتاب، در استخراج نكته‏هاى آموزنده از اين داستان‏ها، تلاش توان فرسايى انجام داده، تا آن جا كه توانسته است بسيارى از اين درس و پندها را كه جنبه تربيتى، روانى، اجتماعى و عرفانى داشته و كمتر كسى قبل از او به اين مطالب پرداخته، استخراج كند. در گذشته، نگارندگان به اين امر توجهى نكرده و استخراج اين گونه مطالب را به درك وفهم شخص خواننده موكول كرده‏اند و اين قضيه، خوانندگان را از جنبه درك و فهم، در سطوح مختلفى طبقه‏بندى مى‏كند؛ امّا امروزه نويسندگان، خود به فهم و درك نكات اين داستان‏ها همت گماشته‏اند. مؤلف ما نيز آنچه را كه ديگران گفته‏اند با سبك و شيوه خاص خود بيان داشته و درس و پندهاى حكمت‏آميز جديدى را كه انسان در زندگى با آن دست به گريبان است، بدان افزوده است و سرانجام به بيان فساد و تباهى كه مانند گذشته، جامعه امروز را فرا گرفته و تمدن جديد را به شكست و نابودى تهديد مى‏كند، پرداخته است.

برخى از آفات و تباهى‏هايى كه وى در خلال بيان نكته‏هاى آموزنده وعبرت‏انگيز، بدان پرداخته، عبارتند از: كفربه خدا، شرك، كفران نعمت، سركشى، بيهوده‏گرايى، تباهى و فساد، بردگى ملت‏ها، اسراف و تبذير، تدليس و كم فروشى، زنا، لواط و ديگر امورى كه ملت‏هاى گذشته به سبب اين تبهكارى‏ها دچار خشم الهى و سرانجامى شوم شدند.

سوم: مؤلف توانسته است وحى بودن قرآن و صدق نبوت حضرت ختمى مرتبت(ص) را به اثبات رساند. وى هنگامى كه آيات قرآنى مربوط به پيامبران را مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏دهد، اين موضوعات را با دلايل علمىِ قاطع به اثبات مى‏رساند و از حقايق علمى كه در دوران پيامبر و دوران‏هاى بعد ناشناخته بوده، ولى دانشمندان معاصر با پى‏بردن به اسرار حفّارى‏ها و آثارى كه هزاران سال مدفون بوده آنها را شناخته و رموز پيچيده آنها را كشف كرده‏اند، پرده برداشته است. وى هم‏چنين با پرداختن به سيره شريف حضرت محمد(ص) و با چيره‏دستى، نبوت و پيامبرى وى را اثبات كرده، با ارائه دلايلى مستدل و مبرهن به اين نتيجه مى‏رسد كه آن بزرگوار فرستاده بر حق خداست.

در پايان لازم است اشاره كنم كه بنده، توان بيان مزاياى اين كتاب را در اين مجال سه صفحه‏اى كه مؤلف تعيين كرده است، ندارم؛ لذا به همين مقدار بسنده مى‏كنم و بقيه را به خواننده محترم وامى‏گذارم تا خود، تلاش‏ها و زحمات فراوانى را كه مؤلف در اين راستا متحمل شده است، لمس كند و به محتويات نشاطانگيز و ارزشمند اين كتاب پى برد. خداوند به مؤلف پاداش خير عنايت كند. اميد است هر خواننده محترمى كه در پى كسب حقيقت است از اين كتاب بهره جسته و در جهت خرسندى پروردگار گام بردارد.

محمد شريف سُكر


فصل اوّل: پيامبران و فرستادگان خدا كيانند؟

پيامبران و فرستادگان، كسانى هستند كه خداوند آنان را از ميان افراد بشر برگزيده است. آنان حاملان رسالت او براى بندگانش بوده و گروندگان به خدا و نيك كرداران را به پاداش نيكو در دنيا و آخرت مژده مى‏دهند و كافران و بدكاران را از كيفر و عذاب سخت بر حذر مى‏دارند. خداوند سبحان در اين زمينه فرموده است:

وَمانُرْسِلُ المُرْسَلِينَ إِلّا مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ فَمَنْ آمَنَ وَأَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ؛(1)

ما پيامبران را مژده دهنده و بيم دهنده مى‏فرستيم، بنابراين كسانى كه ايمان آورده و رفتارى شايسته در پيش گرفتند بيمناك نبوده و اندوهگين نشوند.

اين پيامبران و فرستادگان، دانش خود را به وسيله عقل و حواس و به روش‏هاى گوناگون، مانند الهام، شنيدن مستقيم ازفرشته‏اى به صورت انسان، رؤياى صادقه و ديگر حالات روحى -كه غير از پيامبر كسى آنها را درك نمى‏كند- دريافت مى‏كنند. اين شيوه آموختن كه برخلاف روش‏هاى معمولى است، وحى خوانده مى‏شود.

تفاوت پيامبر و رسول

نبوت گاهى در محدوده شخص پيامبر است كه در اين صورت وى را پيامبر مى‏گويند، و گاهى مقرون به دستورات و سير و سلوك گروهى از مردم است كه در اين حالت دستورات ياد شده را «رسالت» و صاحب آن دستورات را «رسول» مى‏نامند. بنابراين هر رسولى نبىّ است، ولى هر نبيىّ رسول نيست.

امكان وجود پيامبران

فلسفه‏هاى مادى، شبهات زيادى بر اصل نبوت وارد ساخته و وجود پيامبران را نفى و درنتيجه جهان ماوراء الطبيعه را انكار كرده‏اند، ولى پژوهشگرى كه حقيقت نبوت را بررسى كند، وقايع تاريخى ثابت و قانع كننده‏اى را در برابر خود مى‏بيند كه جاى هيچ گونه شك و ترديدى را براى او باقى نمى‏گذارد.

امروزه در بيشتر نقاط جهان اديانى وجود دارد كه پيامبران بى شمارى مردم را به آن اديان دعوت كرده‏اند و ميليون‏ها نفر در زندگى مادى و معنوى خويش احكام آنها را به كار مى‏بندند.

اين اديان در جزئيات احكام خود با يكديگر اختلاف دارند، ولى در اصل دعوت و اعتقادات از قبيل اعتقاد به يگانگى خدا و جهانِ پس از مرگ -كه هر انسانى پاداش كار نيك دنيايى خويش را مى‏بيند- با يكديگر سازگارند.

اين شمول و عموميت به طور قطع و يقين بر اين امر دلالت دارد كه نبوت، نياز روحى تمام بشريّت است، به‏ويژه آن كه در گذشته به جهت فاصله زياد و غير قابل پيمودن بين كشورها، مردم با يكديگر آشنايى نداشتند و چون وسايل ارتباط جمعى مانند راديو و تلويزيون، مجلات، روزنامه‏ها، پُست، مراسلات و ديگر وسايل آن گونه كه امروزه هست وجود نداشت، از اين رو ارتباطى نيز ميان ملت‏ها برقرار نبود.

اديانى كه تاكنون وجود داشته و صدها ميليون نفر پيرو آنها هستند، خود گواهى بر وجود نبوّتند؛ زيرا تمام اين اديان از نبوت سرچشمه گرفته‏اند و دينِ بدون پيامبر وجود ندارد.

الهام يا شعور حيوانات

نبوّت، امرى دور از عقل و خرد نيست؛ زيرا در جهان امروز، برخى از موجودات داراى شناختى غير از راه حواس و جداى از عقل هستند كه آن عبارت است از: الهام حيوانات.

جانورشناسان به وجود شعور خاصى در برخى از حيوانات ريز اعتراف كرده‏اند، ازجمله: جستجوى غذا، يا ساختن خانه‏ها و نگهدارى تخم‏هاى خود، كه از تصور انسان خارج است.(2)

بنابراين زمانى كه اين واقعيت‏هاى علمى مورد قبول دانشمندان است، از خِرَد به دور نيست كه خداوند عدّه‏اى از انسان‏ها را [براى ابلاغ دين‏] به وحى خود اختصاص دهد و آنچه را بخواهد -بدون شيوه آموزشِ معمول ميان بشر- بدان‏ها بياموزد.

روان‏شناسى كنونى

دانش امروزى به جهانى ماوراءالطبيعه و مستقل از مادّه اعتراف دارد و اين امر، جواز اعتبار نبوّت و وحى را براى ما صادر مى‏سازد. دكتر مسمر، دانشمندِ آلمانى،در سال 1770م. خواب مغناطيسى (هيپنوتيزم) را كشف و به تجربه ثابت كرد كه انسان، تنها ابزارى مادّى نيست، ولى در بردارنده روحى است كه به هيچ وجه با مادّه سنخيت ندارد و تا زمانى كه عمل طبيعى بدن از كار نيفتاده است، بر انسان تسلط دارد و اين عقل باطنى و روح انسان است كه بالاتر از عقل ظاهرى است و به جهان فرا طبيعى ارتباط دارد.

اين اكتشاف، دانشمندان مادّى‏گرا را، كه يك قرن با اين واقعيت مبارزه مى‏كردند، به وحشت انداخت، ولى اين حقايق ثابت، بر همه منكران پيروز شد و علم نيز آن را به رسميت شناخت و در نتيجه ثابت شد كه انسان، به اين جسمِ حيوانى منحصر نبوده و موجودى است كه با دارا بودن قواى پيچيده و درونى و برتر و با درجاتى متفاوت، به جهان ماوراى طبيعت اتصال و ارتباط دارد و اين ارتباط روحانى ميان نفس بشرى و جهان ماوراى طبيعت، نشانگر اين است كه خداوند ارواحى را كه ارتباطشان با جهان ماوراى طبيعت زياد بوده، برگزيده است تا به وسيله آنان اعتقادات قلبى و تعاليم اخلاقى را -كه بندگانش بايد بدان عمل كنند و به مصلحت آنان است- به آنان وحى كند.

در پايان قابل يادآورى است كه رؤياى صادقه نيز از حقايق شناخته شده و از اسباب وحى است كه خداوند به واسطه آن، پيامبرانش را راهنمايى كرده است. برخى، رؤياى صادقه را مشاهده كرده و دانشمندان نيز به وجود آن اعتراف و اذعان داشته‏اند.

ويژگى‏هاى نبوت

نبوت، موهبتى الهى است كه خداوند آن را به هر كدام ازبندگانش كه بخواهد، عنايت مى‏كند. اين موهبت با انديشه و خرد به دست نمى‏آيد و اكتسابى نيست و هم‏چنين به وسيله كثرت طاعت و بندگى و يا به‏صورت وراثت حاصل نمى‏شود؛ بلكه اين افتخار، گزينشى خدايى براى برخى از بندگان بوده و جز با الهام الهى و توفيق او، نمى‏توان بدان دست يافت:

اللَّهُ يَصْطَفِى مِنَ المَلائِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النّاسِ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ؛(3)

خداوند از فرشتگان و انسان‏ها، فرستادگانى برمى‏گزيند، به‏راستى كه خدا شنوا و بيناست.

إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلىَ العالَمِينَ؛(4)

به راستى خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر تمام جهانيان برگزيد.

دعوتى كه پيامبران بدان قيام كردند ناشى از هوش و ذكاوت ايشان و به خاطر رنجى بود كه از وضعيت اسفناك جامعه خود مى‏بردند، نه به خاطر احساسات لطيف و حساس آنها هر چند آنان از هوش و ذكاوت و احساس فوق العاده‏اى برخوردار بودند، امّا هيچ يك از اين عوامل، به تنهايى آنان را به حركتِ توان فرسا براى اصلاح جامعه وا نداشت، بلكه كارهايى را كه انجام مى‏دادند، برخاسته از وحى و رسالت بود. به همين سبب ايشان هرگز با فلاسفه، حكما، رهبران، مصلحان و نوابغ مقايسه نمى‏شوند:

يُنَزِّلُ المَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّه لاإِلهَ‏إِلّا أَنَا فَاتَّقُونِ؛(5)

فرشتگان را با پيام وحى‏اى كه از أمر اوست بر هركس از بندگانش بخواهد فرو مى‏فرستد كه هشدار دهيد معبودى جز من نيست، از كيفر من بيمناك باشيد.

به همين دليل فرستاده خدا هرگز تسليم هواى نفس نمى‏شود... و رسالت خويش را بر وفق اوضاع اجتماعى، به اجرا نمى‏گذارد.

خداوند به فرستاده‏اش، حضرت محمد(ص)، فرمان داد كه به مردم بگويد:

قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلّا ما يُوحى‏ إِلَيَّ؛(6)

مرا نشايد كه از نزد خود قرآن را تغيير دهم، و جز از آنچه كه بر من وحى مى‏شود پيروى نمى‏كنم.

جهان شمولى رسالت

رسالت الهى شامل تمام افراد بشر است؛ زيرا خداوند، پروردگار جهانيان است نه خداى يك ملّت خاص.

وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَن اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدىَ اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ؛(7)

تحقيقاً در هر امتى فرستاده‏اى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد و از پرستش طاغوت بپرهيزيد، خداوند برخى از آنها را هدايت كرد و برخى به ورطه گمراهى افتادند.

اين برخلاف عقيده يهود است. آنان منكر اين بودند كه خداوند هر كس از بندگانش را كه بخواهد مشمول نعمت و رحمت خويش مى‏گرداند. آنان نبوت را ويژه خود مى‏دانستند؛ گويى ساير انسان‏ها آفريدگان خدا نيستند.

وظيفه پيامبرى

وظيفه پيامبرى در سه چيز خلاصه مى‏شود:

1. دعوت مردم به پرستش خدا و اعتقاد به يگانگى او؛

2. ايمان به جهان پس ازمرگ و پاداش اعمال؛

3. بيان دستورات و احكامى كه در آن صلاح و سعادت دنيا و آخرت انسان‏هاست.

ايمان به خدا

ايمان به خداوند در سرشت انسان‏هاست؛ زيرا هر انسانى خويش را متمايل به سوى نيرويى برتر ازنيروى خويش مى‏انگارد، ولى مردم در تعيين و مرزبندى آن نيرو و قدرت متفاوتند. برخى آن را به نيروى طبيعى و بعضى به بت‏هايى كه به دست خود مى‏ساختند و برخى ديگر، آن را به چيزهايى ديگر، تشبيه مى‏كردند. پيامبران براى تصحيح اين گمراهى‏ها مبعوث شدند تا عقل و خِرَد مردم را به اعتقاد به خدا و يگانگى او رهنمون شوند. بنابراين نخستين دعوت و بزرگ‏ترين هدف پيامبران در هر زمان و محيطى، تصحيح اعتقاد مردم نسبت به خداى تعالى و رابطه بين بنده و پروردگار بوده است و نيز دعوت به اين كه دين خالص تنها از آن خدا بوده و پرستش، تنها او را سزد و اوست كه سود و زيان مى‏رساند و تنها او سزاوار پرستش و دعا و نيايش است.

لبه تيز حركت انبيا متوجه دوگانه پرستى و شركى بوده كه به گونه‏اى روشن و آشكار در بت‏پرستى و انسان پرستى و حتى پرستش صالحان و مقدسانِ زنده و مرده، تجسم يافته بود.

اگرعقل انسان به تنهايى و به طور مستقل بخواهد اين حقايق را دريابد، به هدف و خواسته خود نخواهد رسيد، به ويژه در امور غيبى كه انسان بدون يارى وحى -كه خداوند آن را به پيامبران ابلاغ كرده- توان شناخت آنها را ندارد.

فلسفه يونان و غير آن، در مسائل الهيات به تلاش پرداختند و آرا و نظرات سست، بيهوده و متناقضى را به ارمغان آوردند؛ از اين رو اخيراً انديشمندان با اعتماد بر انديشه خود، در تفسير اين الهيات به اختلاف پرداختند در حالى كه پيامبران در بيان اين مسائل و تبيين اين نيروى الهى، براهينى آوردند كه عقل و خِرَد به واسطه آن آرامش مى‏يابد.

ايمان به آخرت

بيان اين اعتقاد نيز ازجمله وظايف پيامبران است، چرا كه از امور غيبيه بوده و عقل، بدون هدايت پيامبران به فهم و درك آن دست نمى‏يابد.

بنابراين هر انسانى احساس مى‏كند كه اين زندگى، با سپرى شدن عمر به پايان نمى‏رسد، بلكه پس از مرگ، زندگى ديگرى وجود دارد كه به شكلى ديگر آن را به وجود مى‏آورد. اين احساس كلى را كه بيشتر مردم از آن برخوردارند نمى‏توان آن گونه كه دانشمندان مادّى مدعى هستند، از انحرافات و يا از اوهام عقل شمرد؛ زيرا عدم اذعان عقل به جهان پس ازمرگ، مصيبت روحى و اجتماعى بزرگى براى نوع بشر به شمار مى‏آيد.

هر انسانى در معرض مشكلاتى، همانند بيمارى‏ها، ستم‏ها و شكنجه‏ها و يا از دست دادن عزيزان است؛ بنابراين، اعتقاد به زندگى آخرت برتر از ميل به دنياست؛ زيرا در آن جا به انسان پاداشى عادلانه داده مى‏شود. هم‏چنين ايمان به جهان آخرت و محاسبه اعمال، در انسان احساسى درونى به وجود آورده، او را به كار نيك وادار مى‏كند و از كار ناپسند باز مى‏دارد. انسان بدون هدايت و ارشاد پيامبران، آن گونه كه بايد و به دور از وهم و خيال، از توانِ درك خصوصيات اين پاداش عاجز است.

بيان احكام دين

از جمله وظايف پيامبران، راهنمايى مردم به سوى فضايلى است كه سعادت دنيا و آخرت آنها -به‏واسطه احكامى كه از خداوند دريافت مى‏كنند- در گرو كسب آن فضايل است؛ زيرا انسان‏ها نمى‏توانند با عقل و خِرَد خود، به تمام ارزش‏ها و رفتار بر اساس آن ارزش‏ها برسند، چرا كه انگيزه‏هاى غريزى، مصالح و خواهش‏هاى درونى آنها با يكديگر متفاوت است.

بنابراين چه بسا گاهى شرّ كه توأم با منافع مادى است، به صورت خير و خوبى جلوه مى‏كند و خوبى، به خاطر اين كه بر وفق مراد و هواهاى نفسانى نيست، رها مى‏شود. روشن‏ترين دليل اين امر، ظلم و ستم، دشمنى و زير پا گذاشتن حقوق ضعيفان در دنياى امروز است، دنيايى كه مدعى است به بالاترين رتبه ترقى و تمدن رسيده است، به همين دليل، رسالت پيامبران، تبيين اعمال صالحى است كه از رهگذر آن، انسان، شايسته خشنودى پروردگار و اصلاح جامعه شده و از كردار ناشايستى كه به خشم خداوند و فساد جامعه مى‏انجامد، برحذر مى‏ماند.

ترديدى نيست كه تعيين كارهاى نيك و بد و تشريح سود و زيان و پاداش و كيفر آنها، عاملى است تا در روان آدمى، ميل به انجام كار نيك و بيم از ارتكاب كار ناپسند شكل گيرد و در پى آن، روح و روان انسانيّت، تأثيرى فوق‏العاده يابد.

فرستادن پيامبران به سوى مردم، راه عذر و پوزش را بر ستمكاران بسته و هيچ بهانه‏اى براى آنان در اين رابطه كه خداوند راه هدايتى برايشان ترسيم نكرده است، باقى نمى‏گذارد.

قرآن، اين حقيقت را اين گونه بيان كرده است:

رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلّا يَكُونَ لِلنّاسِ عَلىَ اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً؛(8)

فرستادگانى مژده آور و بيم دهنده، تا خداوند پس از پيامبران بر مردم اتمام حجت كرده باشد، و خداوند توانا و آگاه است.

آرى، سنّت الهى بر دينى جارى است كه هيچ كس را مؤاخذه نمى‏كند، مگر آن‏گاه كه پيامبرى را به سوى آنها فرستاده باشد: «وَما كُنّا مُعَذِّبِينَ حَتّى‏ نَبْعَثَ رَسُولاً».(9)

شماره پيامبران و فرستادگان خدا

تعداد پيامبران بسيار است، ولى در قرآن نام 25 تن از آن بزرگواران كه بايد به ايشان ايمان داشت برده شده است كه عبارتند از: آدم(ع)، ادريس(ع)، نوح(ع)، هود(ع)، صالح(ع)، ابراهيم(ع)، لوط(ع)، اسماعيل(ع)، اسحاق(ع)، يعقوب(ع)، يوسف(ع)، شعيب(ع)، ايّوب(ع)، ذوالكفل(ع)، موسى(ع)، هارون(ع)، داود(ع)، سليمان(ع)، الياس(ع)، اليسع(ع)، يونس(ع)، زكريا(ع)، يحيى(ع)، عيسى(ع) و حضرت محمّد(ص).

فرستادگان ديگرى هم بوده‏اند كه خداى سبحان در قرآن نامى از آنان نياورده، ولى خطاب به فرستاده‏اش، حضرت محمد(ص)، بدانان اشاره فرموده است:

وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ؛(10)

داستان برخى از فرستادگان را برايت بيان كرده و برخى را بازگو نكرديم.

همه پيامبران در يك مرتبه از فضيلت نبوده بلكه خداوند، برخى را بر بعضى ديگر برترى بخشيده است:

وَلَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ؛

برخى از پيامبران را بر بعضى برترى داديم.

خداوند حضرت محمّد(ص) را بر همه پيامبران برترى داده و ايشان را براى همه مردم، مبعوث كرده است؛ در حالى كه پيامبران پيشين به سوى ملتى خاص فرستاده شدند. خداوند خطاب به رسول اكرم(ص) مى‏فرمايد:

وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا كافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَنَذِيراً وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛(11)

تو را به سوى همه مردم فرستاديم تا مژده دهنده و بيم دهنده باشى، ولى بيشتر آنان نمى‏دانند.

علاوه بر آن، حضرت محمد(ص) خاتم النبيّين است و رسالت او آخرين رسالت بوده و دينى كامل آورده است:

ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخاتَمَ النَّبِيِّينَ؛(12)

پيامبر، پدر هيچ يك ازمردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است.

پيامبران اولوالعزم

خداوند برخى از پيامبران را اولوالعزم خوانده و به حضرت محمد(ص) دستور داده تا در امر جهاد و پايدارى از آنان پيروى كند:

فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ؛

صبر و پايدارى پيشه كن همان‏گونه كه پيامبران اولوالعزم پايدارى كردند.

اين پيامبران بدين سبب اولوالعزم ناميده شدند كه داراى عزم و اراده‏اى بسيار قوى و فوق‏العاده بودند و بيش از ديگر پيامبران، با مردم زمان خويش درگير بوده، در مبارزات خود دشوارى‏هاى زيادى را متحمل شدند. آنان عبارتند از: نوح(ع)، ابراهيم(ع)، موسى(ع)، عيسى(ع) و محمد(ص).

از ميان ايشان، حضرت محمد(ص) بيش از همه پيامبران به مبارزه و پايدارى پرداخت، از اين رو، خداوند آن حضرت را چنان مورد ستايش و اكرام خويش قرار داده كه هيچ يك از پيامبران قبل از او را چنين ستايش نكرده است.

وجوب ايمان به پيامبران

دين اسلام، ايمان به پيامبران را از اركان اعتقادات اسلامى قرار داده است. در اين زمينه خداى متعال مى‏فرمايد:

قُولُوا آمَنّا بِاللَّهِ وَما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَما أُنْزِلَ إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَإِسْمعِيلَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَما أُوتِىَ مُوسى‏ وَعِيسى‏ وَما أُوتِىَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ؛(13)

بگوييد: به آنچه بر ما و ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران بنى اسرائيل نازل شده و آنچه به موسى و عيسى داده شده و آنچه از سوى خداوند به ديگر پيامبران وحى شده است، ايمان آورديم، هيچ تفاوتى ميان آنان قائل نيستيم و تسليم خداييم.

هم‏چنين در شرح و بيان اعتقادات مؤمنان مى‏فرمايد:

آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ...؛(14)

پيامبر به آنچه از سوى پروردگارش نازل شده ايمان دارد و مؤمنين همگى به خدا و فرشتگان و كتاب‏هاى او و فرستادگانش ايمان دارند [و مى‏گويند:] ما تفاوتى بين هيچ يك از پيامبران خدا نمى‏گذاريم.

مسلمانان به تمامى پيامبران الهى ايمان داشته و به آنها ارج مى‏نهند، تا آن جا كه اگر فردى به يكى از پيامبران كفر ورزد و يا پيامبرانى را كه نامشان در قرآن آمده است، دشنام دهد در حقيقت به آنچه بر حضرت محمد(ص) نازل شده است، ايمان ندارد. خداوند سبحان در مورد اين مسأله مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً أُولئِكَ هُمُ الكافِرُونَ حَقّاً...؛(15)

كسانى كه به خدا و فرستادگانش كفر مى‏ورزند و مى‏خواهند بين خدا و فرستادگان او جدايى افكنند و مى‏گويند: به بعضى ايمان مى‏آوريم و به برخى كفر مى‏ورزيم و مى‏خواهند ميان كفر و ايمان راهى برگزينند، در حقيقت اينها كافرند....

بر اساس اين آيات، اسلام اساساً براى شناخت بيشتر مسلمانان نسبت به يكديگر و برادرى و وحدتِ بين ملل جهان آمده است؛ زيرا اگر مردم به همه فرستادگان خدا ايمان داشته باشند، در مورد اختلافات بين خود نيز آسان‏تر به تفاهم مى‏رسند.

يكى از ويژگى‏هاى دين اسلام اين است كه امكان نزديك شدن اين دين و ساير اديان الهى وجود دارد؛ ازاين روست كه مى‏بينيم ايمان و احترام به ساير پيامبران ملل،بر مسلمانان واجب شده است.

عصمت پيامبران

حكمت الهى اقتضا مى‏كند كه خداوند پيامبران خود را از لحاظ جسم و خُلق و خوى، كامل‏ترين افراد و از نظر دانش و شرافت و صداقت، برترين آنها و ازحيث عقل و درايت، هوشمندترين انسان‏ها قرار دهد، هم‏چنان كه آنان را ازعيوب اخلاقى و جسمانى مانند بيمارى‏هاى نفرت انگيز مصون مى‏دارد.(16)

پيامبران ازحمايت پروردگار برخوردارند و عنايت و رهنمودهاى الهى شامل حال آنهاست خداى سبحان پيرامون اين حمايت به رسول گرامى اسلام(ص) خطاب مى‏كند:

وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنا؛

در انجام فرمان پروردگارت پايدار باش؛ زيرا در حفظ و حمايت ما هستى.

و خطاب به حضرت موسى(ع) مى‏فرمايد:

وَلِتُصْنَعَ عَلى‏ عَيْنِى؛

تا زير نظر من پرورش يابى.

بنابراين، خداوند خود عهده دار تربيت و هدايت پيامبران است و آنان را از ابتلاى به گناه حفظ مى‏كند؛ زيرا زندگى آنها، براى خودشان نبوده، بلكه اينان سمبل‏هايى براى هدايت و راهنمايى بشر بوده‏اند. بعد از مرگ نيز سنّت‏ها و خاطره‏هاى پيامبران، همانند چراغ‏هايى روشن است كه زندگى تاريك انسانيت را روشنايى مى‏بخشد و آنان را به راه هدايت رهنمون مى‏سازد. بنابراين آنها راهنمايانى هستند كه خداوند دستور پيروى از آنها را به ما داده است. خداى متعال در باره دسته‏اى از پيامبران مى‏فرمايد:

أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الكِتابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَىَ اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ...؛(17)

پيامبران كسانى‏اند كه كتاب و فرمان و نبوت به آنها داديم. بنابراين اگر اينان به نبوت پيامبران كفر ورزند، گروهى را كه به نبوت پيامبران كفر نمى‏ورزند، روى كار خواهيم آورد، آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان فرموده است، بنابراين تو نيز از هدايت آنان پيروى كن....

اين پيامبران در نهايتِ اطاعت و بندگى خدا بوده و كار نيك انجام مى‏دادند.

هم‏چنين در جايى ديگر مى‏فرمايد:

وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الخَيْراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإِيتاءَ الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدِينَ؛(18)

آنها را پيشوايانى قرار داديم كه طبق دستور ما هدايت كنند و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و پرداختن زكات را به ايشان وحى كرديم و آنان پرستش ما مى‏كنند.

هنگامى كه آيات قرآن را مورد بررسى قرار مى‏دهيم ملاحظه مى‏كنيم كه كامل‏ترين صفات و بالاترين ارزش‏ها را براى هر يك از پيامبران ذكر كرده است كه ما نيز در جاى خود، آنها را ياد آور خواهيم شد.

اگر پيامبران در اين مرتبه از كمال انسانى نبودند، اهميّت و ارزش آنها در نظر مردم كوچك شمرده مى‏شد و كسى دعوت آنها را اجابت نمى‏كرد و اگر دروغ گفته، خيانت كرده، يا رفتارى ناپسند مى‏داشتند، اعتماد مردم به آنان سست مى‏شد و به جاى ارشاد، مردم را به گمراهى مى‏كشاندند، تا آن جا كه حكمت الهى در مورد بعثت ايشان، بيهوده تلقى مى‏شد.

به همين دليل خداى سبحان صفتِ خيانت را از همه پيامبران نفى كرده و فرموده است:

و ما كان لنبىّ ان يَغُلَّ؛(19)

هيچ پيامبرى خيانت نورزيد.

ديدگاه قرآن كريم درباره پيامبران با ديدگاه تورات در اين زمينه كاملاً متفاوت است؛ زيرا تورات، پيامبران را به دروغگويى و نيرنگ و ارتكاب گناه، توصيف مى‏كند: به حضرت يعقوب نسبت نيرنگ مى‏دهد و ادعا مى‏كند كه حضرت لوط با دو دخترش زنا كرده است؛ درباره هارون [برادر موسى‏] اظهار مى‏دارد كه وى، بنى‏اسرائيل را به گوساله‏پرستى دعوت كرده است؛ به حضرت داود نسبت زنا با اوريا، همسر فرمانده لشكرش مى‏دهد و در باره حضرت سليمان مدعى است كه وى براى خرسندى زن‏هايش، بت پرستيده است؛ در حالى كه قرآن كريم، در بيان سرگذشت اين پيامبران، هيچ يك از اين ادعاها را نپذيرفته است.

اين ويژگى، قرآن را از تورات متمايز مى‏سازد، چرا كه توصيف پيامبران با چنين بى‏احترامى و ديگر صفات ناپسند موجب مى‏شود تا شخص مؤمن به خود آيد و با خود بينديشد اگر پيامبران و فرستادگان خدا چنين باشند، چه اشكالى دارد كه ما هم مانند آنها باشيم و همين برداشت ناصواب، مستمسكى براى افراد بيمار دل قرار مى‏گيرد تا در منجلاب گناه غوطه‏ور شوند، به‏علاوه به اين نتيجه مى‏رسيم كه اين نسبت‏هاى ناروا عارى از حقيقت بوده و با عصمت انبيا و اجتناب آنها از گناهان بزرگ منافات دارد. بنابراين از ديدگاه قرآن، پيامبران از گناه گريزانند.

گاه پيش آمده كه پيامبران در مقابل يك تَركِ اولى‏، كه حتى ارتباطى به امور اعتقادى يا اخلاقى نداشته و عمل به آن چندان مهم نبوده است، مورد نكوهش حق تعالى قرار گرفته‏اند.

از طرفى ديگر پيامبران، خود را در پيشگاه خداوند مقصّر مى‏دانسته‏اند و از آن جا كه به شكوه و عظمت خداوند آگاه‏تر از مردم بوده‏اند، نسبت به تقصيرشان، از خداوند آمرزش خواسته‏اند نه اين كه مرتكب گناهى شده باشند.

پيامبران، الگوى بشر

از آن جا كه پيامبران در مرتبه‏اى والا از اطاعت و بندگى بوده و از خواسته‏هاى نفسانى و گناهان دور بوده‏اند، خداوند به ما دستور پيروى از آنها و عمل به آيين ايشان مى‏دهد:

أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى‏ اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ...؛

آنان كسانى اند كه خدا هدايتشان كرده، بنابراين از هدايت آنها پيروى كن.

در همين راستا خداوند، مسلمانان را به پيروى از پيامبرش، حضرت محمّد(ص)، دستور مى‏دهد:

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَاليَوْمَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً؛(20)

رفتار پيامبر براى شما بهترين الگو و سرمشق است، براى كسى كه به خدا و پاداش روز رستاخيز اميدوار بوده و خدا را بسيار به ياد آرد.

خداى متعال در سوره فاتحه كه مسلمانان هر روز در نمازهاى پنجگانه آن را تكرار مى‏كنند، اين دعا را قرار داده است:

اِهْدِنا الصِراطَ المُستَقِيم* صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمتَ عَلَيهِم؛

ما را به راه راست راهنمايى كن، راه كسانى كه به آنها نعمت عطا كردى.

و پيامبران پيشقراولان كسانى بودند كه خداى سبحان به ايشان نعمت ارزانى داشت، لذا خداوند به مؤمنين مى‏آموزد كه بايد در تمام گفتار و كردار خود، پيامبران را سرمشق و الگو قرار دهند.

معجزات پيامبران

هر شخص با ايمان بايد اذعان داشته باشد كه خداوند پيامبرانش را در جهت اثباتِ درستى دعوتشان براى مردم با تأييدات خاص خويش مورد توجه قرار داده است، تأييداتى كه از حيطه عقل و انديشه بشرى خارج و گواهى بر اين امر است كه آنان فرستادگان خدايند. بر اين گونه تأييدات گاهى لفظ «معجزات» يا «نشانه‏ها» يا «بيّنات» اطلاق مى‏شود؛ زيرا كارهايى برتر از قدرت بشر و خارج از حدّ توانايى و ماوراى دانش و فهم انسان‏ها و مخالف سنّت‏هاى مادى و قوانين متعارف طبيعى است. در اين زمينه لفظ «معجزات» بيشتر به كار برده مى‏شود و از اين رو «معجزه» ناميده شده كه بشر، از انجام امورى مانند آن عاجز و ناتوان است. دانشمندان معجزه را امورى فوق‏العاده دانسته‏اند كه خداوند به دست پيامبران به اجرا در مى‏آورد تا ايشان به وسيله آن، بر صدق نبوت خويش اقامه دليل كنند. اين معجزات، ذاتاً محال نبوده و عقل و واقعيت، مؤيّد آنها هستند. چه بسا مردانى كه در طول تاريخ به پاخاسته، مدعى پيامبرى شدند و با كارهاى خارق العاده خويش، مردم را به مبارزه طلبيدند. مردم نيز آن كارها را آشكارا ديدند و عده زيادى بدان‏ها گرويده، ايمان آوردند.

بنابراين، پيامبر فرمان خداوند را به مردم ابلاغ مى‏كند. كسانى كه داراى فطرتى سالمند، نور حقيقتى را كه پرتو افكن شده، دريافت مى‏كنند. ولى آنان كه فطرتى تباه شده دارند، از سرِ عناد و تبختر اين نورِ هدايت را ناديده مى‏گيرند. به همين دليل حكمت الهى اقتضا مى‏كند كه پيامبران با دليل و برهان حمايت شوند تا زبان ستيزه‏جويان و بدخواهانْ كوتاه، عذر آنها ردّ و حجت بر آنها تمام شود.

معجزه، فرمول علمى ندارد و نمى‏توان آن را با ابزار انجام داد، ولى سحر و جادو داراى ابزار و قوانين است و امكان دارد شخص آن را بياموزد و جادوگرى كند و كارهايى همانند امور خارق‏العاده انجام دهد، در صورتى كه آن كار از امور خارق‏العاده نيست.(21)

انواع معجزات

پيامبران چند نوع معجزه داشته‏اند، از جمله معجزات طبيعى، مانند بيرون جستن آب از سنگ. در اين رابطه گفتنى است زمانى كه پيروان موسى(ع) از او درخواست آب كردند، آن حضرت عصاى خويش را به سنگى زد و آب از آن سنگ بيرون جهيد. از ديگر معجزات طبيعى، سايه افكندن ابر بر بنى‏اسرائيل در بيابان تيه است. هم‏چنين شكافته شدن رود نيل و كنار رفتن آب براى عبور حضرت موسى(ع) و بنى‏اسرائيل و فرار از فرعون از ديگر معجزات طبيعى است.

از ديگر انواع معجزات، اخبار غيبى است؛ حضرت عيسى(ع) قوم خود را از آنچه‏كه مى‏خوردند و آنچه‏ذخيره مى‏كردند آگاه كرد. برخى از معجزات، امورى مخالف قوانين طبيعت بوده؛ مانند آتشى كه كافران براى سوزاندن حضرت ابراهيم(ع) افروختند و خداوند آتش را بر آن حضرت سرد و سالم قرار داد. هم‏چنين معجزاتى كه به طور اتفاقى و به اندازه نياز به وجود مى‏آمد.

حكمتِ الهى چنين اقتضا كرد كه معجزه هر پيامبرى مطابق با امورى باشد كه رايج ميان مردم زمان خودش بوده، تا براى تأييد فرستاده‏اش و اثبات رسالت وى، رساتر باشد؛ مانند معجزه حضرت عيسى(ع) كه مردگان را [به اذن خدا] زنده مى‏كرد، زيرا يهود، منكر وجود روح بودند و نيز معجزه حضرت موسى(ع) كه عصاى او به صورت اژدهايى در آمده و تمام ساز و برگ جادوگران را بلعيد، چرا كه مصريان در آن دوران، در جادوگرى سرآمد بودند. به طور كلى معجزاتى را كه پيامبرانِ قبل از حضرت ختمى مرتبت(ص) آوردند، از همين قبيل بوده است، چون انسان‏هاى آن روز چندان رشد فكرى نكرده بودند كه دلايل عقلى، آنها را قانع سازد و راهى جز پذيرش امور خارق العاده نداشتند كه با بروز آن، انديشه آنها را خيره و مبهوت سازد و انگيزه‏اى باشد كه آنان را به صدق نبوت پيامبران وا دارد.

معجزه رسول اكرم(ص)

معجزات، پيوسته بدين شيوه بود تا آن كه بشريّت به رشد و كمال عقلى خويش رسيد و اراده خداوند تعلق گرفت كه رسالت عامه را توسط حضرت محمد(ص) فرو فرستد. از اين رو وى را به وسيله قرآن كه معجزه عقلى جاودان است مورد حمايت خويش قرار داد. قرآن، با شيوه خاص و بلاغت خود و هدايت و علوم و معارفى كه در بردارد معجزه بود و حضرت محمد(ص) به وسيله آن عرب را به مبارزه طلبيد تا يك سوره مانند آن را بياورند، امّا آنان عاجز وناتوان گشتند، در حالى كه اعراب در فصاحت شهره بوده و در فنون سخنورى مهارت داشتند.

معجزه رسول اكرم(ص) از ساير معجزات گذشته متمايز بود؛ زيرا قرآن، معجزه‏اى ماندنى است و در طول روزگار در دسترس هر پژوهشگر و هر حقيقت جويى، جاودان مانده است، در حالى كه معجزات ديگر پيامبران، حوادث و وقايعى بوده كه با سپرى شدن آنها كسانى كه در زمان پيامبران بوده‏اند آنها را ديده‏اند، و كسانى كه پس از آنان آمده‏اند، آن معجزات را مشاهده نكرده‏اند، بلكه براى آنها نقل شده است، و اين خود سبب ضعفِ تأثير آنهاست، به ويژه امروزه كه نسبت به اديان شبهات فراوانى وجود دارد.

به همين دليل، ديدگاه اسلام در باره معجزات، اين است كه مردم را از درخواستِ آنها منصرف نموده و آنان را به دقّت و انديشه درموضوع رسالت اسلام و هدايتِ متبلور در قرآن‏كريم واداشته است. برخى از اهل ترديد در دوران رسالت رسول‏اكرم(ص)(22) درخواستِ معجزه‏هايى كردند و پاسخ خداوند متعال به آنان اين بود كه در قرآن و هدايتِ موجود در آن و دلايل عقلى بينديشند [تا بدانند] كه قرآن وحى الهى است. خداى سبحان فرمود:

وَقالُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آياتٌ(23) مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّما الْآياتُ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنَّما أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ أَوَ لَمْ‏يَكْفِهِمْ أَنّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الكِتابَ(24) يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ إِنَّ فِى ذلِكَ لَرَحْمَةً وَذِكْرى‏ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ؛(25)

و كافران گفتند چرا از پروردگارش بر او نشانه‏هايى نازل نمى‏شود، بگو نشانه‏ها نزد خداست و من تنها بيم‏دهنده‏اى آشكار هستم، آيا كتابى كه بر تو فرستاديم تا برايشان خوانده شود براى آنها كافى نبود؟ به راستى در آن كتاب رحمت و ياد آورى براى كسانى است كه ايمان مى‏آورند.

پى‏نوشتها:‌


1- انعام (6) آيه 48.
2- مثلاً حشره‏اى به نام «نيكروفور» وجود دارد كه بلافاصله پس از تخم‏گذارى مى‏ميرد؛ يعنى هرگز بچه‏هايش را نمى‏بيند، لذا اين حيوان قبل از تخم‏ريزى، با نهايت دقت مقدارى از لاشه حيوانات ديگر را جمع‏آورى و در كنار تخم‏ها مى‏ريزد تا بچه‏ها پس از خروج از تخم، از آن تغذيه كنند. اكنون چه كسى به اين حشره فهمانده كه در اين تخم‏ها بچه وجود دارد؟ و يا اين كه آنها بعد از خروج ازتخم به غذا نيازمندند؟ و يا اين كه غذاى آنها لاشه حيوانات است؟ و ده‏ها مثال از اين قبيل كه جاى ذكر آنها نيست.
3- حج(22) آيه 75.
4- آل عمران (3) آيه 33.
5- نحل (16) آيه 2.
6- يونس (10) آيه 15.
7- نحل (16) آيه 36.
8- نساء (4) آيه 164.
9- اسراء (17) آيه 15.
10- نساء (4) آيه 164.
11- سبأ (34) آيه 28.
12- احزاب (33) آيه 40.
13- بقره (2) آيه 136.
14- بقره (2) آيه 285.
15- نساء (4) آيات 150 و 151.
16- بيمارى‏هاى نفرت انگيز به بيمارى هايى مانند جذام، برص و مانند آن گفته مى‏شود. حكمت الهى از بعثت پيامبران، هدايت و ارشاد مردم است و اين كار جز به وسيله معاشرت با مردم ميسر نيست و معاشرت با مردم هم با وجود چنين بيمارى‏هاى نفرت‏انگيز، امكان ندارد.
17- انعام (6) آيه 89 و 90.
18- انبيا (21) آيه 73.
19- آل عمران (3) آيه 161.
20- احزاب (33) آيه 21.
21- برخى از امور خارق العاده توسط بعضى از صالحان به وجود مى ‏آيد كه دعوى نبوت هم ندارند و آن را كرامت مى نامند، چنان كه براى حضرت مريم‏3 چنين شد: براى او در محل برگذارى نمازش، ميوه تابستانى در فصل زمستان و ميوه زمستانى در تابستان، مى‏آمد و پس از ولادت حضرت عيسى(ع) نخل خرما را تكان داد، رطب تازه برايش به زمين ريخت، در صورتى كه قبلاً خرما بر آن درخت وجود نداشت.
22- با اين همه، خداوند تعدادى از معجزات را به دست رسول اكرم(ص) به وجود آورده؛ مانند جوشيدن آب از ميان انگشتان مبارك وى، آن‏گاه كه آنها را در مَشك آب قرار داد؛ سير شدن تعدادى بسيار با غذايى اندك، اطلاع دادن از برخى پيشامدهاى آينده و از سفر خود به بيت‏المقدس در شب معراج و ديگر معجزات.
23- لولا أنزل عليه آيات؛ يعنى آيا بر محمد(ص) معجزاتى فرو فرستاده نشده تا بر صداقت وى دلالت داشته باشد.
24- الكتاب، يعنى قرآن.
25- عنكبوت (29) آيات 50 - 51.



فصل دوم: سرگذشت پيامبران و هدف از آنها

هدف از سرگذشت پيامبران

از مهم ترين علل و اسباب روانى كه قرآن كريم در زمينه بحث و مناقشه با مخالفين خود و مژده به رضوان الهى، پرهيز از گناه و معصيت و در تشريح پايه و اساس رسالت اسلام و اهداف آن و آرامش قلب پيامبر و ياران وى و دلالت بر حقانيّت نبوت آن حضرت مطرح كرده، همان سرگذشت پيامبران است.

آن‏گاه كه حضرت محمد(ص) اين سرگذشت‏هاى جالب از پيامبران پيش از خود را با اين بيان و شرح مستدل مى‏آورد -در حالى كه وى پيامبرى بود كه خواندن و نوشتن نمى‏دانست و نزد دانشمندان يهود و نصارا و ديگران درس نخوانده بود- با اين كار، بزرگ‏ترين دليل را بر وحى الهى كه آورده، ارائه مى‏داد. برخى از آيات در مقدمات و يا در پايان بعضى از سرگذشت‏ها به اين هدف اشاره دارد. خداى سبحان خطاب به رسول خويش حضرت محمد(ص) مى‏فرمايد:

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ القَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذا القُرْآنَ وَإِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الغافِلِينَ؛(1)

ما بهترين سرگذشت‏ها را با وحى قرآن برايت بازگو نموديم، هرچند پيش از آن توجه نداشتى.

تِلْكَ مِنْ أَنباءِ الغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَلا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ؛(2)

آن سرگذشت از اخبار غيبى است كه ما آن را به تو وحى كرديم، تو و پيروانت قبلاً از آن آگاهى نداشتيد.

چنان كه هدف از يادآورى سرگذشت پيامبران، بيان اين معناست كه تمام دين [به طور كامل‏] از زمان نوح(ع) تا دوران رسول اكرم(ص) از نزد خداى متعال است و تمام كسانى كه به فرستادگان الهى ايمان آورده‏اند، يك امت بوده و خداى يكتا، پروردگار همه آنهاست.

بنابراين، ميان اديان آسمانى، يهودى، مسيحى و اسلام جدايى نيست، بلكه همه آنها از يك سرچشمه سيراب مى‏گردند و هر پيامبر رسالتى را آورد كه متمّم و مكمّل رسالتِ پيامبر قبل از خود است. خداى متعال حضرت محمد(ص) را مورد خطاب قرار داده و مى‏فرمايد:

شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصّى‏ بِهِ نُوحاً وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَمُوسى‏ وَعِيسى‏ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ؛(3)

از امور دين آنچه را به نوح سفارش و آنچه را به تو وحى كرده‏ايم و آنچه را به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرده‏بوديم، براى شما نيز مقرّر داشتيم كه دين را به‏پاداشته و در آن تفرقه ايجاد نكنيد.

شيوه قرآن در بيان سرگذشت‏هاى آن

آن‏گاه كه قرآن به بيان سرگذشت پيامبران و ديگران مى‏پردازد، ملاحظه مى‏كنيم كه «مواد سرگذشت‏ها را از حوادث تاريخ و وقايع آن برمى‏گيرد، ولى آن را به گونه‏اى مؤدبانه ارائه داده و به نحوى عاطفى جلوه مى‏دهد؛ مفاهيم را تشريح و اهداف را تثبيت مى‏كند و به واسطه آنها آن چنان تأثير دلپذيرى در جان‏ها دارد كه عاطفه و وجدان را برمى‏انگيزاند»(4)، و آن را از حيطه تاريخى بيرون و وارد عرصه دينى مى‏كند.

بنابراين، با توجه به هدفى كه قرآن دارد، «صحيح نيست كه عنوان شود [چرا قرآن‏] همه زواياى سرگذشت را بيان نكرده و يا وقوع آن را پيوسته و به طور مرتب و منظم، بيان نداشته و يا اين‏كه درك سرگذشت قرآنى براى كسانى كه از منبع ديگرى بر آن آگاهى نداشته باشند، بس دشوار است؛ زيرا، قرآن براى تحقق اهدافِ تهذيب و پند و اندرز خود، فرازهايى را از داستان برمى‏گيرد و گاهى داستان را به طور مفصل بيان مى‏كند، كه از آغاز تا انجام، اجزاى آن مرتبط به يكديگر و پيوسته و هماهنگ است. آن‏گونه كه در سوره يوسف(ع) ملاحظه مى‏كنيم. بيشتر اوقات بخشى از داستان را به اين دليل برمى‏گيرد كه هدفش محقق شود و گاهى قرآن به جهت معروف بودنِ داستان، تنها بدان اشاره‏اى گذرا داشته و بدين وسيله از بيان آن به نحو طولانى اجتناب ورزيده است.

ملاحظه مى‏كنيد كه فرد سخنور، آن‏گاه كه به داستانى از داستان‏ها استشهاد مى‏كند، آيا بر تمام داستان از آغاز تا انجام متكى است؟ و يا فرازى از آن را در سخن خود آورده و گاه بدان اشاره‏اى گذرا دارد، بى آن‏كه در چنين وضعيتى نقص و عيبى در سخن و يا اعتراضى بر سخنور وارد آيد».(5)

شيوه داستان پيامبران(ع)

پديده روشنى كه در شيوه قرآن نسبت به بيان سرگذشت‏ها و غير آن، جلب توجه مى‏كند، اين است كه در دل‏ها و روح‏ها و روان‏تأثير مى‏كند و اين ويژگى از تأثير بلاغت و شيوايى آن است كه به زيبايى الفاظ و دل‏انگيزى نظم و ترتيب و مفاهيم بالا و ارزنده آن برمى‏گردد. «شما الفاظى بى‏پيرايه‏تر و پرمعناتر و دلنشين‏تر از الفاظ قرآن نيافته و هيچ نظم و ترتيبى زيباتر از تركيب و پيوستگى و نظم و ترتيب مطالب آن سراغ نخواهيد داشت. مفاهيم قرآن كه عقل و خردها به برترى آنها گواهى مى‏دهند، بر هيچ خردمندى پوشيده نيست و وصف و اوصاف آن در بالاترين درجه فضيلت است».(6)

باقلانى مى‏گويد: «شيوه قرآن ويژه خود آن بوده و در اين شيوه مانندى ندارد، چنان‏كه اين شيوه بيرون ازچارچوب شيوه‏هاى معمول و رايج است».(7)

در لغت عرب، هيچ گونه اثرى كه بتواند در بلاغتِ قرآن با آن برابرى كند وجود نداشته و هرگز يافت نخواهد شد، به گونه‏اى كه با وجود اين مقدار از حجم و در برداشتن موضوعاتِ گوناگونى، چون اوامر و نواهى و وعده‏هاى كيفر و پاداش و بيان سرگذشت‏ها(8) توانسته هم‏چنان زيبايى شيوه خود را حفظ كند.

از جمله چيزهايى كه اختصاص به شيوه قرآن دارد، هماهنگى نغمه و نوايى است كه از ارتباط كلمات به گونه‏اى خاص [هنگام قرائت‏] پديد مى‏آيد و از مجموعه بخش‏هاى صوتى، نغمه‏اى مشخص و موزون تشكيل مى‏يابد، چنان كه از فاصله‏ها و پيوستگى و يا تغيير و تبديل آن در نظم و ترتيبى مشخص، اين آهنگ به وجود مى‏آيد. بنابراين، كلمه‏اى كه آيه قرآن با آن پايان مى‏پذيرد، كليد موزون بودن قرآن و آهنگ نظم و ترتيب آن است.

اين بلاغتِ قرآن بوده كه دربردارنده مفاهيم هدايت است. اين مفاهيم در آغاز اسلام انديشه اعراب را مسخّر خود ساخت و به عنوان برجسته‏ترين محرّك آنها براى هدايت، تلقى مى‏شود. نويسندگان و شاعران هر عصر و زمانى گواهى داده‏اند كه بلاغتِ قرآن، برترين بلاغت و برابرى با آن، غير ممكن و محال است.

راز تكرار سرگذشت انبيا(ع)

از امورى كه در سرگذشت پيامبران جلب توجّه مى‏كند اين است كه مفاهيم يك داستان در سوره‏هاى مختلف قرآن به طور مكرّر وارد شده است. اين تكرار، كليه داستان را در بر ندارد، بلكه تكرار، در برخى از قسمت‏هاى آن است و علت آن اين است كه «هدف قرآن از بيان داستان‏ها، مفاهيم ادبى و هنرى است كه از آنها بحث مى‏كند و اينها امورى است كه يك حادثه را در شكل‏هاى گوناگون به تصوير مى‏كشد و با عبارات متفاوتى به تناسب شرايط و موقعيت‏ها از آن سخن مى‏گويد».(9)

بنابراين مقصود از بيان سرگذشت‏ها، ذكر و بيان تاريخ نيست، بلكه پند و اندرز و بيم دادن ازنافرمانى خدا و مژده رضوان الهى است. و اين امور به تناسب جايگاه آن متفاوت است و اختلاف از همين جا آغاز مى‏شود؛ زيرا اختلاف در اهداف، بى‏ترديد به اختلافِ در اشكال ادبى داستان مى‏انجامد.

گاهى داستان به نحو طولانى و گاهى با كمى اختلاف به صورت فشرده و كوتاه و يا عبارات متنوع و رسا و الفاظ دلنشين عنوان مى‏شود، تا بلاغت و تعبير بلند هنرى آن متجلّى و روشن گردد. اين تكرارِ بليغ و رسا حاكى از اين است كه قرآن، وحى الهى بوده و كسى كه به اسرار فصاحت زبان عربى آشنايى داشته باشد، به خوبى آن را احساس مى‏كند.

اگر شاعر يا نويسنده مطلبى را تكرار كند، سخن وى در مرحله دوم، شيوايى نخست را ندارد، بلكه نشانه‏هاى ضعف و ملال و از هم گسستگى در آن به چشم مى‏خورد، ولى شيوه قرآن در تمام داستان‏ها و غير آن با وجود تكرار، در اوج فصاحت و شيوايى است.

بايد اشاره كرد كه تكرار داستان‏ها تأثير به‏سزايى بر جمعيت‏ها و آحاد افراد دارد، بنابراين اگر چيزى تكرار شود، چنان در اذهان جاى مى‏گيرد كه به واسطه آن، مورد پذيرش شخص قرار مى‏گيرد و اين حقيقتى روشن است.

تفاوت قرآن و تورات در ذكر داستان پيامبران

قرآن، داستان پيامبران و فرستادگان الهى را به سان تورات بيان نكرده است، بلكه برخى از آنها را براى ذكر داستان‏هايشان برگزيده و از بقيه صرف‏نظر كرده است. خداى سبحان خطاب به رسول خود حضرت محمد(ص) مى‏فرمايد: «وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ».

خداى متعال آن‏گاه كه برخى از اين فرستادگان را برگزيد، به بيان سرگذشت همگى آنها اراده نكرد، بلكه از اين سرگذشت‏ها آنچه را با رسالت اسلام و موقعيّت رسول اكرم(ص) با امت خويش سازگارى داشت، انتخاب فرمود؛ به همين دليل شرح و تفصيل اين سرگذشت‏ها در قرآن مانند تورات نيست. ازسوى ديگر قرآن در صدد بيان تاريخ و زمان آنها نيست كه در نظم و ترتيب اين سرگذشت‏ها آن گونه كه در تورات آمده، زمان را سبب اصلى تلقى كند، همه اين امور دليل بر تفاوت زياد ميان داستان‏هاى قرآن و تورات است. مقصود تورات بيان تاريخ است، ولى هدف قرآن عبرت، پند و اندرز، مژده، بيم، هدايت، ارشاد و تشريح اصول و مبانى دين اسلام، پاسخ به مخالفان و آرامش دل رسول خدا(ص) و ياران اوست.(10)

خداى سبحان در قرآن، هدف خود را ازبيان سرگذشت پيامبران(ع) روشن ساخته است: «لَقَدْ كانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِى الأَلبابِ» و با اين گفته كه «وَكُلّاً نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَجاءَكَ فِى هذِهِ الحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ»(11) رسولِ خود، حضرت محمد(ص) را مخاطب قرار داده است.

جمله «وَجاءَكَ فِى هذِهِ الحَقُّ» اشاره به اين معنا دارد كه قرآن، حوادث صحيح تاريخ را آورده تا اختلافاتى را كه پيروان ساير اديان در باره پيامبران و رسالت آنان دارند، پايان داده و در برابر تهمت‏ها و سخنان ناروايى كه درباره ايشان گفته شده دفاع كند.

آدم، ادريس(ع)

فصل اوّل: آفرينش آدم و تجليل از او

پيدايش آدم(ع)(12)

داستان آفرينش آدم(ع) با گفتگوى ميان خدا و فرشتگان آغاز مى‏شود. خداى سبحان فرشتگان را آگاه مى‏سازد كه وى در زمين جانشينى قرار خواهد داد كه آدم و فرزندان اويند و آنان را در زمين توانمند ساخته و صاحب قدرت قرار مى‏دهد، ولى فرشتگان از اين خبر شگفت زده شدند [و با خود گفتند:] كسى كه جانشين خدا در زمين او خواهد شد، هرگز نمى‏تواند عالمى برپا سازد كه از نظر پاكى و رحمت برابر با ملكوت آسمان باشد، چه اين‏كه خداوند پيش از آدم انسان‏هايى را آفريده بود و آنان در زمين به فساد و تباهى پرداختند. فرشتگان به خداى خود چنين عرضه داشتند: آيا در زمين انسانى را قرار مى‏دهى كه با گناه و معصيت در آن، فساد كند و به خونريزى بپردازد، در حالى كه ما آن گونه كه در شأن توست تو را منزّه دانسته و به شكرانه‏ات تو را مدح و ستايش مى‏كنيم! فرشتگان بدين جهت اين سخن را به خداى خويش عرض كردند كه خويشتن را برتر از آفريده‏اى مى‏دانستند كه قرار بود جانشين قرار گيرد و خود را به جانشينى در زمين سزاوارتر از او مى‏پنداشتند، اما خداى متعال با اسرار غيبى كه بر آنان پوشيده بود و حكمتى كه خاص آفرينش آدم(ع) بود، بدانان پاسخ داد كه، خداى س

بحان چيزى را مى‏داند كه آنان از آن آگاهى ندارند:

«وَإِذ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَلِيفَةً قالُوا أتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّى أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ».(13)

جايگاه و مقام حضرت آدم(ع)

پس از آن كه خداوند، حضرت آدم(ع) را آفريد نام اشياء و حقايق و خواص آنها را بدو آموخت تا در زمين توان يافته و به نحوى بايسته از آنها بهره‏مند گردد.

از طرفى خداى سبحان اراده فرموده كه عيناً به فرشتگان بنماياند اين آفريده جديدى كه به ديده حقارت بدان مى‏نگريستند، داراى دانش و شناختى برتر ازآنان است و به همين دليل از آنان خواست كه اگر به گمان خود راست مى‏گويند و به جانشينى در زمين از آدم سزاوارترند نام اشياء و خاصيّت آنها را برايش بازگو كنند. ولى فرشتگان از پاسخ درمانده و با عذر و پوزش، خداى خويش را مخاطب قرار دادند: «خدايا ما تو را آن گونه كه سزاوارى منزّه مى‏دانيم و بر اراده تو معترض نيستيم، چرا كه ما از علم و دانش جز آنچه به ما بخشيده‏اى بهره‏اى نداريم و تو از هر چيز آگاهى و كارهايت براساس حكمت است.»

خداى متعال از آدم(ع) مى‏خواهد كه آموزگارِ فرشتگان باشد و بدو مى‏فرمايد: «اى‏آدم، فرشتگان را به آنچه از آنان پرسيدم آگاه ساز.» آدم(ع) پاسخ مى‏دهد و [بدين‏گونه‏] برترى خويش را بر آنان به منصّه ظهور مى‏رساند، اين‏جاست كه خداوند فرشتگان را مورد خطاب قرار مى‏دهد: «آيا به شما نگفتم من به آنچه در آسمان‏ها و زمين بوده و ديگران به آن واقف نيستند و آنچه را بر زبان مى‏آوريد و در درون خويش نهان مى‏سازيد، آگاهى دارم.»

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ(14) كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلى‏ المَلائِكَةِ فَقالَ أَنبِئُونِى بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ* قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أنتَ العَلِيمُ الحَكِيمُ* قالَ ياآدَمُ أَنبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَأَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما كُنتُمْ تَكْتُمُونَ؛(15)

و همه نام‏ها را به آدم آموخت و سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرده و فرمود: اگر راست مى‏گوييد نام‏هاى اينان را به من بگوييد، عرض كردند: خدايا تو منزّهى، ما از دانش، جز آنچه كه به ما آموخته‏اى بى‏بهره‏ايم، به‏راستى تو داناى حكيم هستى فرمود: اى‏آدم [اكنون‏] آنها را بر نام‏هاى خودشان آگاه ساز. وقتى آنها را برنام‏هايشان آگاه ساخت، فرمود: آيا به شما [فرشتگان‏] نگفتم من به غيب آسمان‏ها و زمين و آنچه آشكارا مى‏گوييد و آنچه را نهان مى‏داريد، آگاهم».

تجليل از آدم(ع)

قرآن، ما را از ماده‏اى كه خداوند آدم(ع) را از آن آفريد آگاه مى‏سازد.

إِذ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ؛(16) و آن‏گاه كه خدايت به فرشتگان فرمود: من انسانى را از گِل خواهم آفريد.

وَلَقَدْ خَلَقْنا الإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ(17) مِنْ حَمَاً مَسْنُونٍ؛(18) به تحقيق ما انسان را از گل خشكيده و ته نشين شده آفريديم.

خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ؛ انسان را از گل خشكيده‏اى، چون سفال آفريد.

خداوند آدم(ع) را از گِل سياه به شكل انسان آراست، تا به گونه‏اى خشك شد كه اگر در آن دميده مى‏شد از آن نوعى صدا به گوش مى‏رسيد و آن را دگرگونى و تغيير و تبديل داد و سپس از روح خويش در آن دميد، و انسانى گشت داراى گوشت و خون و عصب كه با اراده حركت مى‏كرد و مى‏انديشيد.

پس از آن خداوند به فرشتگان دستور داد تا از آدم(ع) تجليل به عمل آورند و بر او سجده احترام نمايند، نه سجده عبادت، چه اين‏كه خداوند كسى را به پرستش غير خود دستور نمى‏دهد.

وَإِذ قالَ رَبُّكَ لِلْملائِكَةِ إِنِّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ* فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ؛(19)

و آن‏گاه كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: من از گلِ خشكيده و ته نشين شده انسانى را آفريدم و آن‏گاه او را آراستم و از روح خود در آن دميدم بر او سجده نماييد.

خداوند در اين آيه شريفه نسبت به حضرت آدم(ع) سه گونه تجليل فرموده است:

نخست: او را به دست [قدرت‏] خويش آفريد؛

دوّم: از روح خود در آن دميد؛

سوم: فرشتگان را به سجده بر او دستور داد.

سجده فرشتگان و سرپيچى شيطان

همه فرشتگان - براى امتثال امر خداوند -بر آدم(ع) سجده كردند، مگر شيطان كه از سرِ عناد و تكبّر، از سجده كردن سرباز زد. خداوند سببِ سجده نكردن او را مى‏دانست. با اين همه، علت را از او جويا شد. ابليس برترى خود را بر آدم و اين كه وى از آتش و آدم از گل آفريده شده است عنوان كرد. به نظر ابليس، آتش برتر از گِل بود و بدين‏سان فوق‏العاده تكبّر ورزيد. در اين هنگام خداى سبحان او را ازبهشت راند و به دليل تكبرش، وى را پيوسته تا روز قيامت مورد لعنت خويش قرار داد:

فَسَجَدَ(20) الملائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ* إِلّا إِبْلِيسَ أَبى‏ أَنْ يَكُونَ مَعَ السّاجِدِينَ* قالَ يا إِبْلِيسُ(21) ما لَكَ أَلّا تَكُونَ مَعَ السّاجِدِينَ * قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ(22) صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ* قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ* وَإِنَّ عَلَيْكَ اللعْنَةَ إِلى‏ يَوْمِ الدِّينِ؛(23)

همه فرشتگان جز شيطان سجده كردند، او تكبر ورزيد و در زمره كافران در آمد. خداوند فرمود: اى ابليس، چه چيز باعث شد بر چيزى كه به دست [قدرت‏] خود آفريدم سجده نكنى، تكبّر ورزيدى يا خودت را برتر دانستى، عرض كرد: من از او بهترم؛ چه اين كه مرا از آتش و او را از گِل آفريدى. خداوند فرمود: پس از بهشت بيرون رو؛ زيرا تو رانده شده‏اى و تا قيامت مورد لعن و نفرين من خواهى بود.

فصل دوم: آدم و شيطان

رانده شدن شيطان از بهشت

رانده شدن ذلت بار شيطان از بهشت، پاداش عناد، تكبّر و سرپيچى وى از سجده بر آدم بود. شيطان از پروردگار خويش درخواست كرد كه تا روز قيامت او را زنده نگاه‏دارد. خداى متعال نيز بنا به حكمتى كه اراده فرموده بود، بدو پاسخ مثبت داد. ابليس درخواست خود را اين گونه بيان كرد:

«پروردگارا! به دليل اين كه به هلاكت [راندن‏] من حكم كردى، سوگند مى‏خورم تمام تلاشم را به كار ببرم و فرزندان آدم را گمراه كرده، آنها را از راه تو منحرف سازم و در اين راه از هيچ تلاشى دريغ نخواهم كرد و از هر راهى كه بتوانم به سراغ آنان رفته، از غفلت وضعف آنها استفاده خواهم كرد تا آنان را فريفته، به فساد و تباهى بكشانم و بيشتر آنها را از شكرگزارى تو منصرف سازم».

ولى خداوند او را نكوهش كرد و فرمود: «اى نكوهيده و طرد شده از رحمت من، از بهشت بيرون رو، سوگند مى‏خورم كه جهنم را از تو و همه پيروانت، از فرزندان آدم آكنده خواهم ساخت». اين مطلب را خداوند متعال در قرآن چنين بيان فرموده است:

قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصّاغِرِينَ* قالَ أَنْظِرْنِى إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ* قالَ إِنَّكَ مِنَ المُنْظَرِينَ* قالَ فَبِما أَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ المُسْتَقِيمَ* ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمانِهِمْ وَعَنْ شَمائِلِهِمْ وَلا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ* قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذءُوماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ؛(24)

خدا به شيطان فرمود: از اين مقام و جايگاه فرود آى، تو را سزاوار نيست كه بزرگى و نخوت ورزى، برون رو كه تو از زمره پست‏ترين فرو مايگانى. شيطان گفت: [حال كه رانده شدم‏] مرا تا قيامت مهلت ده. خداوند فرمود: البته مهلت دارى، شيطان گفت: چون تو مرا گمراه ساختى من نيز بندگانت را از راه راست تو گمراه خواهم ساخت و آن‏گاه از پيش روى و پشت سر و سمت راست و چپ آنان در مى‏آيم تا بيشتر آنان شكرگزار تو نباشند. خدا به شيطان فرمود: برون شو كه تو فرومايه و مطرودى، جهنم را از تو و هر آن كس از آنان كه پيروى تو كنند، مملوّ خواهم ساخت.

در قرآن، گاهى تصميم شيطان بر فريب آدم - جز بندگان شايسته خدا - به تصوير كشيده شده است:

وَإِذ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّا إِبْلِيسَ قالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً * قالَ أَرَأَيْتَكَ هذا الَّذِى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ يَوْمِ القِيامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلّا قَلِيلاً * قالَ اذهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءً مَوْفُوراً * وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشارِكْهُمْ فِى الأَمْوالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلّا غُرُوراً * إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَكَفى‏ بِرَبِّكَ وَكِيلاً؛ (25)

و آن‏گاه كه فرشتگان را امر به سجده آدم كرديم، همه سجده كردند مگر شيطان كه گفت: آيا بر كسى كه او را از گِل آفريده‏اى سجده كنم؟ شيطان گفت: آيا اين آدم خاكى را بر من برترى دادى، اگر مرا تا روز قيامت نگاه‏دارى، همه فرزندان آدم را - جز اندكى - مهار كرده و به هلاكت مى‏كشانم. خداوند فرمود: برو، هركس از فرزندان آدم كه از تو پيروى كند با تو به جهنم كه پاداش كامل شماست، درخواهد آمد، با فرياد خويش و لشكر سواره و پياده‏ات آنها را بلغزان و در اموال و فرزندان با آنان شركت جو و بدان‏ها وعده بده و شيطان وعده‏اى جز فريب نمى‏دهد. تو بر بندگان من تسلط نخواهى داشت و يارى خداوند بسنده است.

از آيات فوق چنين بر مى‏آيد كه خداوند به فرشتگان فرمود: آدم را تحيّت گوييد و با تعظيم كردن به او، از وى تجليل كنيد. فرشتگان أمر او را امتثال كردند مگر شيطان كه سرپيچى كرد و سخنى ناروا گفت:

«چگونه بر كسى كه او را از گِل آفريده‏اى سجده كنم؟ پروردگارا مرا از اين موجودى كه او را بر من برترى دادى - آن‏گاه كه مرا امر به سجده بر او فرمودى- آگاه گردان. به چه دليل او را بر من برترى بخشيدى، در حالى كه من از او برترم!؟ اگر مرگِ مرا تا قيامت به تأخير اندازى به وسيله‏فريب و گمراهى فرزندان او را جز اندكى كه تو حافظ و نگاهبان آنهايى، به ورطه هلاكت مى‏كشانم».

خداى سبحان با لحنى تهديد آميز بدو فرمود:

«برو به امورى كه براى خويش برگزيده‏اى بپرداز، هركس از فرزندان آدم كه از تو پيروى كند، جهنم، پاداش تو و او خواهد بود، آن پاداشى كامل و وافى است».

خداى متعال با حتمى خواندن كيفر خويش مى‏فرمايد:

«هر كدام از آنها را كه توانستى از راه راست منحرف و در معصيت خدا وارد ساز و تلاشت را در تمام انواع فريبكارى و حيله‏گرى به كار بند و در كسب اموالِ حرام و صرف آنها در گناهان‏و افزايش فرزندان و به فساد كشيدنشان با آنها شركت كن و به آنها وعده‏هاى دروغين و باطل بده».

آن‏گاه خداوند استدراك كرده، مى‏فرمايد:

«وعده‏هايى را كه شيطان به پيروانش مى‏دهد، فريب و تزوير است و بندگان مؤمن و مخلص خدا تحت سلطه و هيمنه شيطان قرار نمى‏گيرند؛ زيرا آنان بر خداى خود توكل كرده‏اند و يارى خداوند آنها را كفايت مى‏كند».

آفرينش حوا

خداوند به آدم(ع) دستور داد تا با همسرش در بهشت مسكن گزينند. دانشمندان، در مورد زمان آفرينش حوا اختلاف نظر دارند. بنا به قولى، هنگامى كه خداوند پس از راندن شيطان از بهشت، آدم را در آن جاى داد؛ وى در بهشت تنها ماند و كسى كه با او مأنوس شود در آن‏جا وجود نداشت. خداى متعال خواب را بر او چيره ساخت و سپس دنده‏اى از دنده‏هاى سمت چپ سينه او را برگرفت و جاى آن گوشتى قرار داد و حوا را از آن آفريد. هنگامى كه آدم(ع) از خواب بيدار شد زنى را بر بالين خود ملاحظه كرد. از او پرسيد: كيستى؟ پاسخ داد: زنى هستم.گفت: چرا آفريده شدى؟ در پاسخ گفت: براى اين‏كه با وجود من آرامش يابى. در قرآن به اين مضمون اشاره شده است:

الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها؛

خدايى كه شما را از يك تن آفريد و [جفت او] همسرش را نيز از او آفريد.

وَجَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها؛

و جفت او (همسرش) را از آن آفريد تا به‏واسطه آن آرامش يابد.

آدم در دام فريب شيطان

آن‏گاه كه خداوند آدم و همسرش را در بهشت جاى داد، استفاده از همه چيزها را برايشان حلال شمرد تا از ميوه‏هاى بهشت هر چه كه ميل دارند، تناول كنند و تنها آنها را از [خوردن ميوه‏] يك درخت برحذر داشت و بدان‏ها دستور داد كه نزديك آن نشوند و از ميوه آن نچشند و اگر چنين كنند به مخالفت با امر خدا پرداخته و به نفس خويشتن ظلم روا داشته‏اند و بر اين كار كيفر خواهند شد.

از آن جايى كه شيطان در اين دستور(نهى) الهى روزنه‏اى براى گمراه ساختن آدم‏وهمسرش يافت، در دل شادمان شده، به گفتگو با ايشان و فريب آنها پرداخت تاسرانجام ازميوه آن درخت تناول كنند و اين امر منجر به آشكار شدن زشتى‏ها(عورت‏هاى) آنان‏شود. شيطان بر فريبكارى خود اصرار و پافشارى ورزيد و به آنهاوانمود كرد كه خداوندبراى اين كه آن دو به صورت فرشته در نيايند و براى هميشه دربهشتِ پر از نعمت‏باقى نمانند، آنها را از تناول ميوه آن درخت منع كرده است و در آخرسوگند خورد كه‏وى دلسوز و خيرخواه آنان است. خداى متعال مسأله را اين گونه بيان كرده است:

وَيا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ(26) فَتَكُونا مِنَ الظّالِمِينَ * فَوَسْوَسَ لَهُما الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَقالَ مانَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الخالِدِينَ * وَقاسَمَهُما إِنِّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحِينَ؛(27)

اى آدم تو و همسرت در بهشت جاى گيريد و هر چه خواستيد تناول كنيد و نزديك اين درخت نشويد كه از ستمكاران خواهيد بود، شيطان آن دو را وسوسه كرد تا زشتى‏هاى پوشيده آنها را پديدار كند، شيطان بدان‏ها گفت: خدايتان شما را از اين درخت منع نكرد مگر اين كه مبادا دو فرشته باشيد و يا جاودانه بمانيد و برايشان سوگند خورد كه خيرخواه شما هستم.

اشتباه آدم(ع)

آدم و حوا فراموش كردند كه شيطان دشمن آنهاست و در دام امتحان قرار گرفته‏اند، از اين‏رو از ميوه آن درخت تناول كردند و آن‏گاه كه مزه آن را چشيدند عورت آنان پديدار شد. پيش از آن هيچ يك از ايشان عورت ديگرى را مشاهده نكرده بودند، لذا از شدت حيا و شرم درصدد برآمدند تا با برگ درختان عورت‏هاى خود را بپوشانند. [در اين هنگام‏] پروردگارشان آنها را ضمن نكوهش، مخاطب قرار داد و فرمود:

آيا شما را از خوردن ميوه آن درخت برحذر نداشتم و شما را آگاه نساختم كه شيطان‏دشمن آشكار شماست؟ آدم و حوا احساس كردند كه مرتكب معصيتى بزرگ شده‏اند،بنابراين به شدّت پشيمان شده، به پيشگاه خداى خويش تضرع و زارى كردند و عرضه‏داشتند:

«پروردگارا، ما با نافرمانى تو و مخالفت دستورت به خويشتن ظلم روا داشتيم، ما را ببخشا و از ما درگذر، اگر تو ما را با فضل و كرمت نبخشايى و از ما در نگذرى در زمره زيانكاران خواهيم بود». قرآن اين واقعه را چنين تشريح كرده است:

فَدَلّاهُما بِغُرُورٍ فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الجَنَّةِ وَناداهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُما الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبِينٌ * قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرِينَ؛(28)

پس آنها را به دروغ و فريب راهنمايى كرد و آن‏گاه كه از [ميوه‏] آن درخت تناول كردند، زشتيهايشان [عورت‏] آشكار شد و بر آن شدند تا از برگِ درختان بهشت خود را بپوشانند. خداوند آنها را مخاطب قرار داد كه مگر من شما را از اين درخت منع نكردم و به شما نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست؟ عرض كردند: پروردگارا، ما به خويشتن ستم روا داشتيم، اگر ما را نبخشايى و ازما در نگذرى، قطعاً در زمره زيانكاران خواهيم بود.

بخشيده شدن آدم(ع) و خروج از بهشت

خداوند توبه آدم(ع) را پذيرفت:

فَتَلَقّى‏ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ؛(29)

آدم از خداى خود كلماتى آموخت كه موجب پذيرفتن توبه او شد، زيرا خداوند توبه‏پذير و مهربان است.

ولى خداوند آدم و حوا را از بهشت به زمين فرود آورد و آنها را آگاه ساخت كه فرزندانشان با يكديگر دشمنى مى‏كنند. آنها بايد در زمين اقامت گزينند و آن را آباد سازند و تا پايان عمرشان از آن بهره‏مند شوند و خداى سبحان نيز آنها را رهنمون شود. هر كس از هدايت الهى پيروى كند در دنيا مرتكب گناه نشده و هرگز در آن به بيچارگى نمى‏افتد:

قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى الأَرضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ * قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَفِيها تَمُوتُونَ وَمِنْها تُخْرَجُونَ؛(30)

خداوند فرمود: از بهشت فرود آييد كه برخى از شما با برخى ديگر مخالف و دشمنيد و زمين تا زمانى معين، جايگاه شماست و فرمود: در اين زمين زندگانى كنيد و در آن بميريد و از آن برانگيخته خواهيد شد.

قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّى هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُداىَ فَلا يَضِلُّ وَلا يَشْقى‏؛(31)

خداوند [به آدم و حوا و شيطان‏] فرمود: همگى از بهشت فرود آييد كه برخى از شما با برخى ديگر دشمن هستيد تا اين‏كه از جانب من برايتان راهنمايى بيايد، پس هر كسى از راه من پيروى كند، هيچ‏گاه گمراه و بيچاره نخواهد شد.

بهشتى كه جايگاه آدم(ع) بود

مفسران پيرامون بهشتى كه خداوند آدم(ع) را در آن جاى داد و به او دستور داد تا از آن فرود آيد، اختلاف‏نظر دارند كه آيا در زمين بوده است يا در آسمان.

آنچه رجحان دارد اين است كه به چند دليل اين بهشت در زمين بوده است:

1. خداى سبحان آدم را در زمين آفريد، چنان كه در فرموده خداى متعال آمده است: «إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَلِيفَةً». در پى آن، خداوند بيان نفرموده كه وى را به آسمان منتقل كرده است.

2. خداوند، بهشت موعود (بهشت جاودان) را در آسمان توصيف فرموده است، پس اگر آدم(ع) در اين بهشت جاى داشت، شيطان جرأت نمى‏كرد به او بگويد: «هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الخَلْدِ وَمُلْكٍ لا يَبْلى‏؛ آيا تو را به درختى جاودانه و سلطنتى كهنه نشدنى راهنمايى كنم».

3. بهشت جاودان، جايگاه نعمت‏هاى خداست نه جاى تكليف. و حال آن كه خداوند به آدم و حوا دستور داد كه از ميوه آن درخت تناول نكنند.

4. خداوند در وصف كسانى كه در بهشت جاودان آسمان وارد مى‏شوند، فرموده است: «وَما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَ؛ و آنان از بهشت بيرون نمى‏روند.»؛ «وَأَمّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِى الجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها؛ سعادتمندان در بهشت جاودان به‏سر مى‏برند.»

در حالى كه آدم و حوا از بهشتى كه در آن وارد شده بودند، رانده شدند. بنابراين متعيّن است كه آن بهشت، غير از بهشتى است كه در قرآن به مؤمنين وعده داده شده است.

5. گذشته از اينها، هنگامى كه شيطان از سجده بر آدم سر برتافت، مورد لعن قرار گرفت و از بهشت بيرون رانده شد، بنابراين اگر اين بهشت، همان بهشت جاودان بود، شيطان قادر نبود با وجود خشم خدا به آن راه يابد و آدم و حوا را بفريبد.

بنابراين روشن شد، بهشتى كه خداوند آدم را در آن جاى داده، غير از بهشت جاودانى است كه در آسمان وجود دارد و اين منافاتى ندارد با اين كه بهشتى كه خداوند آدم(ع) را در آن جاى داده از ساير نقاط زمين بلندتر و داراى درخت، ميوه، سايه و ديگر نعمت‏هاى الهى بوده و همين بهشت را خداوند اين گونه توصيف فرموده است:

إِنَّ لَكَ أَلّا تَجُوعَ فِيها وَلا تَعْرى‏ * وَأَنَّكَ لا تَظْمَؤُاْ فِيها وَلا تَضْحى‏؛(32)

در آن بهشت همه چيزبرايت مهياست، نه گرسنه مى‏مانى و نه برهنه و عريان مى‏گردى و نه تشنه مى‏شوى و نه حرارت خورشيد به تو مى‏رسد.

يعنى اين بهشتى است كه در آن گرسنه نمى‏شوى و از پوشش خود برهنه نمى‏شوى و درونت را حرارت تشنگى و ظاهرت را حرارت خورشيد آزار نمى‏دهد، ولى هنگامى كه آدم و حوا از آن درخت تناول كردند به زمين پر از بدبختى و رنج و مصيبت و امتحان فرود آمدند.

لازم به ذكر است آن دسته از كسانى كه معتقدند آدم و حوا در بهشت جاودانى آسمان مى‏زيسته‏اند و سپس به امر خداوند به زمين فرود آمده‏اند، به آيه شريفه «قُلْنا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً» استناد كرده‏اند. [امّا] به اين مطلب پاسخ داده شده كه «هبوط» به معناى انتقال از نقطه‏اى به نقطه ديگر است، چنان كه خداى متعال فرموده است: «اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ». در همين راستا و در ضمن امر شدن نوح به ترك كشتى، خداوند مى‏فرمايد: «قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنّا».

پى‏نوشتها:‌


1- يوسف (12) آيه 3.
2- هود (11) آيه 49.
3- شورى‏ (42) آيه 13.
4- دكترمحمد احمد خلف الله، الفن القصصى فى القرآن، ص‏122.
5- دكتر احمد البدوى، من بلاغة القرآن.
6- خطابى، بيان اعجاز القرآن، ص‏28.
7- اعجاز القرآن، ص‏60 به بعد.
8- همان، ص‏67.
9- دكتر محمد احمد خلف الله، الفن القصصى فى القرآن.
10- دكتر محمد احمد خلف الله، الفن القصصى فى القرآن.
11- هود(11) آيه 120.
12- قابل يادآورى است كه قرآن آن گونه كه ساير پيامبران را نبى خوانده، حضرت آدم(ع) را پيامبر (نبى) ياد نكرده است، ولى يادآور شده كه خداوند او را بدون واسطه، امر و نهى كرده و حلال و حرامش را براى او بيان داشته است كه همين، معناى نبوت است. به همين دليل ما سرگذشت آدم(ع) را آن گونه كه در قرآن آمده و ضمن بيان سرگذشت انبيا از خلال تاريخ بشر، ارائه خواهيم داد.
13- بقره، (2) آيه 30.
14- «وعلّم آدم الاسماءكلها»؛ يعنى صاحبان اسم‏ها، به اين معنا كه خداوند در وجود حضرت آدم(ع) آگاهى بر اشياء را بدون حد و مرز و مشخص كردن، به وديعه نهاد. خداى سبحان به جهت استعداد انسان، در وجود او دانشى بديهى به حقيقت اشياء و سنت‏هاى الهى حاكم بر آنها و قوانين سود و زيان‏شان آفريد و واقعيت نيز مؤيد اين معناست. بشر اين استعداد خدادادى را در طول روزگاران از پدرشان به ارث برده‏اند، و پيوسته به‏وسيله آن از رازهاى زمين و قوانين طبيعت آن كه سبب تحكيم استيلاى آنان بر زمين گشت، پرده برداشته‏اند و گفته خداى سبحان كه فرمود: «إنى جاعل فى الأرض خليفة» محقق گشت. و گفته شده: خداوند در وجود آدم(ع) علم و دانشى به دانستن نام موجوداتِ آسمان و زمين و حيوان و گياه وكوه و دريا و ديگر چيزهايى كه مردم با آنها سر و كار داشته و براى گذران زندگى نيازبه شناخت آنها دارند، آفريد، به‏ويژه كسى كه مى‏خواهد جانشين خدا در زمين باشد.
15- بقره (2) آيات 31 - 33.
16- گل آميخته به آب.
17- از ماده صلصله، يعنى صداست و آن گلِ خشك آتش نديده [و اندام تو خالى‏] بوده كه اگر در آن دميده مى‏شد از آن نوعى صدا به گوش مى‏رسيد.
18- گِلى است متغيّر و سياه از كناره‏هاى جويبار.
19- حجر (15) آيات 28 - 29.
20- سجود از نظر ريشه‏اى، كُرنش همراه با تواضع و فروتنى به نحو خم شدن و يا غير آن است و در شرع، به معناى گذاشتن پيشانى بر زمين به قصد عبادت به كار رفته و در اين جا مقصود از آن، سجده احترام است.
21- ابليس اسم عَلَم غير عربى است. ابوعبيده مى‏گويد: «اين اسم عربى بوده و از إبلاس گرفته شده و به معناى دورى از خير و نااميدى از رحمت خداوند است.»
22- پيرامون اين كه آتش از گِل برتر است، مى‏توان گفت كه آتش، نورانى و از عالم بالا و لطيف و در كنار طبيعت جرم‏هاى آسمانى است و گِل، ماده‏اى تيره و از عالم پايين است، و نيز آتش داراى تأثير و عمل (سوزاندن) بوده وزمين قابليتى جز پذيرش تأثير و منفعل شدن ندارد.
23- حجر (15) آيات 30 - 35 .
24- اعراف (7) آيات 13 - 18.
25- اسراء (17) آيات 61 - 65.
26- در نوع درخت اختلاف است و گفته شده كه آن، درخت گندم، نخل، انجير يا درخت رحمت و غير آن بوده، ولى آنچه به نظر مى‏رسد عدم تعيين است، زيرا خداوند آن را تعيين نفرموده است.
27- اعراف (7) آيات 19 - 21.
28- اعراف (7) آيات 22 - 23.
29- بقره (2) آيه 37.
30- اعراف (7) آيات 24 - 25.
31- طه (20) آيه 123.
32- طه (20) آيه 118

 

تجليل از انسان

از جمله نارواهايى كه متوجه اسلام شده و در كتاب تمدن اسلام نيزآمده اين است كه اسلام از انسان تجليل نكرده و جايگاه او را برجسته تلقى نكرده است. نويسنده اين كتاب مى‏گويد: اسلام از ابتدا ارزشِ چندانى براى انسان قائل نشده و قرآن، تنها به بيان ماده پست اصلى آفرينش او اكتفا كرده است.

حال آن كه هركس با كمى دقت و تأمل، به اين نتيجه خواهد رسيد كه سرگذشت حضرت آدم(ع) در قرآن، از آغاز تا پايان، پاسخى براين ادعاست. قرآن، مقام و منزلت انسان و ارزش و اهميّت وى را به اندازه‏اى بالا برده كه هيچ فلسفه و آيين و مذهبِ اجتماعى بدان پايه نمى‏رسد. هم‏چنين در پاسخ به اين ادعا كه قرآن به بيان ماده پست اصلى آفرينش انسان قناعت كرده است، [بايد گفت‏] هر كسى كه با ژرف‏نگرى به بررسى قرآن بپردازد ملاحظه خواهد كرد كه قرآن [با اين بيان‏] انسان را به ضعف و سستى خود يادآورى مى‏كند و او را به آفرينش خود از خاك، گِل و يا نطفه متوجه مى‏سازد و اين مطلب از نظر علمى شناخته شده است. يادآورى اين مسائل نيز براى جلوگيرى از غرور اوست تا از حد و مرز خويش پا فراتر نگذارد و به آفريدگارخود كفر نورزيده و سركشى نكند و بر اطرافيان خود برترى نجويد.

خداى متعال در داستان حضرت آدم(ع) ما را آگاه مى‏سازد كه وى انسان را آفريد تا جانشين وى در زمين باشد، زمين‏هاى آن را آباد سازد و امكانات آن را به كار گيرد و در زمينه اختراعات و اكتشافات و پيشرفت و ترقى، تا حد ممكن پيش رود. «وَإِذ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَلِيفَةً».

سپس خداوند فرزندان آدم را مخاطب قرار داده، مى‏فرمايد:

«وهُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُمْ ما فِى الأَرضِ جَمِيعاً».

در حقيقت خداوند كليه ابزار و وسايلى را كه انسان بتواند به كمك آن شايستگى جانشينى را به دست آورد برايش مهيا ساخت و تمام نام‏ها را بدو آموخت: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها». يعنى آنها را به آدم آموخت و در سرشت وى، وسايل شناخت حقايق و پى‏بردن به اصل اشياء و دانستنى‏هايى را كه بدان نياز دارد جايگزين ساخت.

در پى آن چهره ديگرى از نحوه تجليل و بزرگداشت آدم(ع) براى ما پديدار مى‏شود و آن اين كه خداوند فرشتگان را به سجده آدم(ع) دستور داد نه به سجده عبادت:

فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ؛

پس آن‏گاه كه او را بياراستم و ازروحم در آن دميدم بر او سجده كنيد.

هم‏چنين از آن جا كه آدم(ع) را با تجليل و احترام ياد كرديم، به فرموده قرآن اين تجليل و احترام شامل فرزندان او نيز مى‏شود:

وَلَقَدْ كَرَّمْنا بَنِى آدَمَ وَحَمَلْناهُمْ فِى البَرِّ وَالبَحْرِ وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَفَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً؛(1)

تحقيقاً فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنها را در دشت و دريا سوار كرده و از نعمت‏هاى پاكيزه به آنها روزى عطا كرديم و آنان را بر بسيارى از كسانى كه آفريديم، برترى بخشيديم.

در اين آيه كريمه، ارج و احترام شامل تمام افراد نوع بشر مى‏شود، چرا كه خداوند با تعبير «فرزندان آدم» تفاوتى ميان نوع بشر از نظر رنگ، نژاد، مرد و زن، نيرومند و ضعيف آن قائل نشده است. آيه «و حملناهم فى البر و البحر» نيز تصويرى است از كمال برترى انسان و اين كه همه چيز در اختيار اوست و خداوند كليه وسايل جابه‏جايى در خشكى و دريا را به تسخير او در آورده‏است . در گذشته وسايل ارتباطى شامل حيوانات و كشتى‏هاى كوچك بودند، ولى امروزه ما اين حمل و جابه‏جايى را به معناى پيشرفته آن، با هواپيما، قطار، اتومبيل و كشتى‏هاى غول پيكر به انجام مى‏رسانيم كه خداوند اختراع آنها را به انسان الهام فرموده است. با تأمل در آيه «وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ» به اين نتيجه مى‏رسيم كه خوردن و آشاميدن انسان نيز مدّ نظر خداوند بوده است. و هم‏چنين خداى سبحان در آيه «وَفَضَّلْناهُمْ عَلى‏ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً» به بيان مقام و منزلت انسان و برترى او بر ساير آفريده‏ها پرداخته است.

اين كه انسان احساس مى‏كند جانشين خدا در زمين است و فرشتگان بر او سجده كرده‏اند و سزاوار تجليل و احترام بوده است و بر بسيارى از آفريده‏هاى خدا برترى دارد، همگى از مهم‏ترين انگيزه‏هاى او در پيشرفت معنوى و فرهنگى است.

پرواضح است كه اين ويژگى‏ها كجا و ديدگاه‏هاى ناميمون برخى از فلسفه‏هاى جديد نسبت به انسان كجا. آنها بشر را از بدبخت‏ترين و مفلوك‏ترين آفريده‏ها تلقى كرده و به قول «سارتر» انسان، حشره‏اى ناچيز و يا كرمى آلوده است كه در زباله‏دان زندگى به سر مى‏برد و يا به تعبير «نيچه» بوزينه‏اى است كه خداوند آن را آفريده تا در ابديتِ طولانى و ملال انگيز خود، حيران و سرگردان باشد.

اين نظريات بيمارگونه و عليل، اميد و آرزو را در انسان مى‏ميراند و او را در معرض تيرهاى نوميدى قرار مى‏دهد، در حالى كه ديدگاه قرآن نسبت به انسان، عامل ايجاد بلند همتى‏ها و احساس ارج و مقام در اوست و وى را در مرحله‏اى قرار مى‏دهد كه مفاهيم عزت، سربلندى و كرامت انسانى را احساس كند.

سرانجام تكبّر

خداى متعال سرانجام تكبّر را براى ما روشن و تبيين فرموده است و ما از سرگذشت آدم(ع) پند مى‏گيريم كه از تكبّر دورى كرده، از آن تنفر داشته باشيم.

آن‏گاه كه شيطان تكبّر ورزيد و تسليم امر خدا نشد، خداوند او را خوار ساخته، ذليلانه از بهشت بيرون راند: «فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصّاغِرِينَ».

رسول اكرم(ص) در همين خصوص مى‏فرمايد: «من تواضع لله رفعه و من تكبّر وضعه الله؛ كسى كه براى خدا تواضع و فروتنى كند، خداوند او را بلند مرتبه مى‏كند و آن كس كه تكبّر ورزد خداوند وى را پست و بى‏مقدار مى‏سازد». هم‏چنين در جايى ديگر مفهوم تكبر را روشن ساخته مى‏فرمايد: «الكبر بطر الحق و عمط الناس؛ تكبّر، تسليم حق نشدن و پست شمردنِ مردم است».(2)

براساس اين تعريف، تكبّر همان خودخواهى است كه صاحب آن مى‏خواهد حاكم مطلق زمين باشد. چنين فردى در برابر حق تسليم نشده و از هيچ كس پند و اندرزى نپذيرد؛ زيرا او - به گمان و تصور خويش - نمى‏خواهد تابع كسى باشد. او فردى سركش است و به زيردستانش ستم روا مى‏دارد و از آن‏جا كه خويش را برتر از ديگران مى‏پندارد، نسبت به آنها ارج و اعتبارى قائل نيست. به همين دليل سرانجامِ تكبّر در قرآن بيچارگى و نافرجامى ياد شده است؛ زيرا خداوند از انسان متكبّر ناخرسند است: «إنّ اللهَ لايُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرينَ».

تكبّر، به كيفر شديد انسان متكبّر مى‏انجامد و او را از زمره مؤمنان بيرون و به نفرين شدگان (افراد ملعون) ملحق مى‏سازد؛ از اين رو، خداوند شيطانِ متكبّر را مخاطب ساخته مى‏فرمايد: «فاخْرُجْ مِنْها فَإنَّك رَجيمٌ وَانَّ عَلَيكَ لَعْنَتى‏ اِلى‏ يَوْمِ الدّين».

تكبّر، از سبك مغزى و نادانى ناشى مى‏شود و در اين راستا بهترين و جالب‏ترين تعبير را امام جعفر صادق(ع) ارائه فرموده‏اند:

«ما دخل قلب امرى‏ءٍ شي‏ء من الكبرِ، إلّا خرج من عقله مثل ما دخله؛ همان اندازه كه تكبّر در دل شخص قرار گيرد، به همان مقدار انديشه و خِرَد خويش را از دست مى‏دهد».

فراخوانى براى اعتلا و عظمت روح

در سرگذشت آدم(ع) انسان براى عظمت و اعتلاى روح و نيز چيره شدن بر علل و اسباب شرّ و تباهى در درون خويش فراخوانده شده است و آن بدين جهت است كه خداوند متعال آدم(ع) را منتسب به روح خود گردانده است.

«و إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى‏ خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيه مِنْ رُوحى‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ» (ترجمه آن گذشت).

آن گونه كه قرآن بيان مى‏كند، انسان از مادّه‏اى به نام گِل و به صورت اندام انسان كه داراى عضلات و اعضا و گوشت و خون است، آفريده شده و دانش ثابت كرده است بدن انسان از همان عناصرى آفريده شده كه زمين از آنها تشكيل يافته است. آفرينش انسان از مادّه، انگيزه‏هايى، چون علاقه‏مندى و رغبت به لذت‏هاى بشرى، مانند خوردن و آشاميدن، پوشاك، مسكن، مال و دارايى، پست و مقام و غرايز جنسى، در او به وجود مى‏آورد، هم‏چنان‏كه با توجه به طبيعت مادى خود به آزار و اذيّت، زدن، كشتن، كينه‏جويى، انتقام، برترى طلبى و تكبّر تمايل دارد.

و از آن‏جا كه انسان از مادّه آفريده شده،از روح خدا نيز در آن دميده شده است: «فإذا سويته و نفخت فيه من روحى» دميده شدن روح در انسان، رازى است از خداى سبحان كه آن را در وجود انسان نهادينه كرده است، تا او را به سوى ايمان به آفريدگارش و شكر و سپاس او و بازگشت به سويش، رهنمون سازد و او را به تحقق اراده الهى در اين زندگى و آراستگى به ارزش‏هاى اخلاقى، چون عدالت و راستگويى و نكوكارى و طرفدارى از حق و خيرخواهى دعوت كند، به همين دليل خداوند در وصف بندگان مؤمن خويش مى‏فرمايد:

أُولئِكَ كَتَبَ فى‏ قُلُوبِهِمْ الْإيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ؛

ايمان در دل آنان ثابت گشته و خداوند آنها را با روح خويش حمايت كرده است.

مقصود از روح، دميدن حيات در بدن نيست، آن گونه كه در ابتدا به ذهن مى‏رسد؛ زيرا روحِ حيوانى، بين انسان و حيوان مشترك است.اگر اين روح اختصاص به حيات حيوانى داشت داراى اين ارزش نبود كه خداوند فرشتگان را به سجده بر آن وادارد، به‏علاوه، در قرآن از روح به عنوان جريان حيات حيوانى در بدن ياد نشده است.

انسان - از نظر قرآن - در سرشت خود مادّى و روحى بوده و جامع بين رازِ ايمانِ به خدا، و بازگشتِ به سوى او و بلنداى خُلق نكو و ميانِ علاقه شديد به دنيا و متّكى بر لذّت‏هاى حيوانى آن است.

از مفهوم قرآن آن گونه كه گذشت روشن شد كه ايمان و اخلاق، به مفهوم گسترده آنها، چيزى جداى از انسان نبوده و از خارجِ وجودش بر او تحميل نشده‏اند، بلكه اين دو از عمق سرشت او سرچشمه گرفته، چرا كه خداوند از روح خود در آن دميده است.

از همين جاست كه مخالفتِ قرآن با مكتب «دوركيم» يهودى روشن مى‏شود كه مى‏گويد: «مجموعه اركان اخلاقى،در ذات خود وجودى ندارند» و نيز قرآن با توجيه مادّى تاريخ مخالف است كه مى‏گويد: «ارزش‏هاى اخلاقى چيزى نشأت گرفته از وجود انسان نيستند، بلكه پژواكى از تحوّلات اقتصادى، اجتماعى و مادّى‏اند كه انسان در آنها زندگى كرده و امورى هستند كه از خارج برانسان تحميل شده‏اند».

مخالفتِ قرآن با اين مكاتب مادّى، چيزى شگفت‏آور نيست؛ زيرا اين توجيهات، فطرت خيرخواهانه انسان را از اعتبار ساقط و در حقيقت، با آن براساس تفسير و توجيه حيوانى نسبت به انسان كه از مكتب «داروينيسم» الهام گرفته برخورد مى‏كند [و اين طرزانديشه‏] در بيشتر مكاتب اروپايى قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم رسوخ كرده و اين توجيه و تفسيرى است كه انسان را از انسانيّت خويش جداكرده و آن را تا پايين‏ترين مرز حيوانيّت به سقوط كشانده است.

ساكنانِ زمين، غير از آدم(ع)

اسلام، در هيچ دوره‏اى از ادوار خود، از علم و دانش فاصله نگرفته، بلكه پيوسته براى قوانين آن آغوش خويش را گشوده است.

علمِ انسان شناسى اثبات كرده است كه پيش از حضرت آدم(ع) انواع گوناگونى از انسان در زمين زندگى مى‏كرده‏اند و اين سخن را با تحقيق و آزمايش جمجمه‏ها و استخوان‏هاى فسيلى كه در گوشه و كنارِ جهان به دست آمده اظهار داشته‏اند كه دانشمندان، عمر آنها را تا يك‏ميليون و برخى را هفتصد و پنجاه هزار سال و بعضى را كمتر از آن تخمين زده‏اند.

نخستين انسانى كه از حفّارى به دست آمده، انسان «جاوه» در اندونزى، و سپس انسانِ «پكن» در چين و بعد از آن انسان سولو «در اندونزى»، انسان «بيلتداون» و آن‏گاه انسان «هايدلبرگ» و سپس انسان «رودزيا» بوده است و در آخرين طبقه‏بندى زمانى مربوط به شكل و اندام بشر مى‏توان از انسان «نئاندرتال» نام برد، كه تصور مى‏شود او به طور مستقيم جَدِّ همين انسان باشد و اين نوع از انسان در برهه بين 70000 تا 130000 سال قبل از ميلاد مى‏زيسته و در جاهاى بسيارى از جهان پراكنده بوده است.

قرآن نيزاشاره دارد كه پيش از حضرت آدم(ع) بشرى وجود داشته است. در آن‏جا كه مى‏فرمايد: «وَإِذ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الأَرضِ خَلِيفَةً» مفسران در معناى خليفه (جانشين) دو نظريه دارند: اوّل: يك صنف يا بيشتر از نوع انسان در زمين وجود داشته و بعد منقرض شده‏اند، اين نوع در زمين فساد و تباهى انجام داده و به خون‏ريزى دست يازيده‏اند. فرشتگان [از اين عمل‏] شگفت زده شده‏اند؛ زيرا به اعتقاد فرشتگان، خليفه بايد شبيه به خدا و داراى خصوصيات او باشد، از اين رو به خدا عرض كردند: «أتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ».

دوم: اين‏كه خداوند او را جانشين ناميده، بدين سبب است كه وى در داورى بين بندگان خدا، جانشين او بوده و خداوند حقِ تصرفِ در زمين و استيلاى بر آفريدگانش را براى جانشين خود مقرّر داشته است.

بدين سان ملاحظه مى‏كنيم كه قرآن، پا به پاى قوانين علم و دانش، پيش رفته و اين قوانين، حاكى از اين است كه صنفى از انسان پيش از حضرت آدم(ع) در زمين مى‏زيسته و سپس منقرض شده‏اند.

مادّه اوّليه انسان از نظر علمى

قرآن، ما را از مادّه‏اى كه آدم(ع) و نسل او آفريده شده‏اند، مطلع مى‏سازد:

«إِذ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ».

همان گونه كه آيه شريفه به صراحت فرموده، گِل خمير مايه اصلى و منشأ پيدايش انسان بوده است، هر چند اين گل، دگرگون به اشكال مختلفى شده تا انسان ازآن به وجود آمده است، آن گونه كه معروف است، گِل، همان خاكِ آميخته با آب است.

خداى متعال فرموده: «وَإِذ قالَ رَبُّكَ لِلْملائِكَةِ إِنِّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ» منظور از «حَمَأٍ مَسْنُونٍ» گِل تيره‏اى است كه بوى آن متغيّر گشته است. بيضاوى در تفسير خود مى‏گويد: «حَمَأٍ مَسْنُونٍ» گل ولاى تيره‏اى است كه مدتى طولانى در كناره آب بوده و رنگ و بوى آن دستخوش تغيير و تبديل شده است.

بنابراين، قرآن تصريح فرموده كه اصل آفرينش انسان از خاك و آب بوده است، اما اين‏كه سرشت انسان ازخاك است، مطلبى است كه هم با واقعيت سازگار بوده و هم با علم و دانش. اگر كسى قطعه‏اى از بدن انسان را تحت آزمايش قرار دهد، ملاحظه خواهد كرد كه از همان عناصرى آفريده شده كه خاكِ زمين از آن تشكيل يافته است، به علاوه آنگاه كه انسان از دنيا مى‏رود، بدن او به خاك تبديل مى‏شود.

اما نسبت به آب، زيست‏شناسان معتقدند كه حيات و زندگى از آب‏هاى شور اقيانوس‏هاى اوليّه آغاز شده، ولى اندكى از آنان نظريه‏اى را تأييد مى‏كنند كه مى‏گويد: حيات از آب زلال پديد آمده است. حيات تنها از آب آغاز نگرديده، بلكه بى‏آن‏كه از تحقيقات و يافته‏هاى علمى فاصله بگيريم، مى‏توانيم بگوييم كه حيات هرگز از آب جدا نبوده است، چرا كه حيات با تمام اشكال آن به‏خاطر پرتوپلاسم است كه فعاليتى درونى دارد و به نوشته يكى از فرهنگ‏هاى طبيعى، پرتوپلاسم ماده‏اى است شفاف و نيمه مايع و نخستين پايه حيات طبيعى به شمار مى‏رود كه تمام موجودات زنده از آن پديد مى‏آيند، و موادى كه پرتوپلاسم از آن تشكيل مى‏شود، محلول در آب بوده و يا حالتِ لَزج و چَسبندگى دارد، براين اساس پرتوپلاسم را آب و اساس حيات را پرتوپلاسم تشكيل مى‏دهد، ازاين رو حيات و آب، در اين كُره، ملازم يكديگر بوده و از هم جدايى ناپذيرند، چه راست فرمود خداى سبحان: «وَجَعَلْنا مِنَ الماءِ كُلَّ شَى‏ءٍ حَىٍّ».

پندى، در پرهيز ازبدى‏ها

خداوند در اين داستان ازدشمنى شيطان با پدرمان آدم(ع) ما را آگاه ساخته است و برايمان تبيين فرموده كه چگونه شيطان آدم را با خوردن ميوه درختى كه خداوند از نزديك شدن به آن نهى فرموده بود فريب داد و با دروغ و نيرنگ خويش، وى را به مخالفتِ دستور پروردگارش وا داشت كه به بيرون رانده شدن او از بهشت، به عنوان كيفر گناهش انجاميد. دشمنى شيطان نسبت به آدم در آن دوران پايان نيافت، بلكه تا قيامت در فرزندان او وجود خواهد داشت. خداى متعال فرمود:

يابَنِى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ؛

اى فرزندان آدم، شيطان آن گونه كه پدرتان را با فريب ازبهشت بيرون راند، شما را نفريبد.

قبلاً ياد آور شديم كه خداوند از روح خود در بدن آدم(ع) دميد و انسان - در پى آن- داراى صفاتى، چون خيرخواهى و عدالت و احسان گرديد، از سويى وى در معرض فريب شيطان نيز هست كه سعى مى‏كند اين صفات برجسته را در انسان به نابودى بكشاند و او را به تباهى سوق دهد و از همين رهگذر، كشمكش بين خوبى و بدى در انسان شكل گرفته و ذاتِ او در بوته امتحان و آزمايش قرار گرفت.

بنابراين، اگر انسان با هواهاى نفسانى خويش به مبارزه برخاست و بر آنها پيروز گشت، به نعمت‏هاى الهى و رضوان او دست مى‏يابد و اگر تسليم خواسته‏هاى نفس خود گرديد و به وسوسه‏هاى شيطان پاسخ مثبت داد، او را به تباهى و شرارت رهنمون شده و به جمع زيانكاران خواهد پيوست.

در اين‏جا سزاوار است اندكى در باره شيطان و وسوسه او و تأثير آن در انسان سخن بگوييم تا خواننده گرامى از وسوسه آن بپرهيزد و با هواى نفس خويش مبارزه كند تا به عظمت و بلنداى روحيى كه سعادتِ دنيا و آخرت اوست، دست يابد.

سرشت ابليس و شياطين

ابليس پدر شيطان‏ها و ريشه نخستين آنهاست، او و فرزندانش از متمرّدين عالم جنّ هستند. در قرآن مى‏خوانيم: «إِلّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ؛ مگر ابليس كه از اجنّه بوده و از فرمان پروردگار خويش سربرتافت». اجنّه، نوعى از ارواح هستند كه داراى عقل و اراده‏اند و آنها نيز مانند انسان مكلف به تكليفند، ولى از جنس بشر نيستند [به همين دليل‏] آنها ازحواس ما نهان بوده و به شكل طبيعى و يا چهره حقيقى خود ديده نمى‏شوند. خداوند در باره ابليس فرموده است: «إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ؛(3) ابليس و دار و دسته‏اش شما را مى‏بينند، در حالى كه شما آنها را مشاهده نمى‏كنيد».(4) جن از آتش آفريده شده است: «وَالجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ؛ ما جن را قبلاً از آتش شلعه‏ور آفريديم». و ابليس خطاب به خداوند عرض مى‏كند: «خَلَقْتَنِى مِنْ نارٍ؛ مرا از آتش آفريدى».

جنّيان، گروه و دسته‏هايى را تشكيل مى‏دهند، برخى از آنها افرادى شايسته‏اند و كارهاى نيك انجام مى‏دهند و بعضى گمراه بوده و فساد و تباهى به وجود مى‏آورند.در قرآن از قول جنّ آمده است: «وَأَنّا مِنّا الصّالِحُونَ وَمِنّا دُونَ ذلِكَ كُنّا طَرائِقَ قِدَدا؛(5) برخى از ما افرادى شايسته و برخى غير شايسته و داراى منش‏هاى گوناگونند.»

دشمنى شياطين با انسان

ابليس و شياطين همراه او، دشمنان انسانند، آنها پيوسته انگيزه‏هاى كارهاى غير شايسته و ناروا را در درون انسان تقويت مى‏كنند.خداى متعال مى‏فرمايد:

وَلا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ * إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالفَحْشاءِ وَأَنْ‏تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ؛

از راه و رسم‏هاى شيطان پيروى نكنيد؛ زيرا او دشمن آشكار شماست. وى به شما دستور مى‏دهد تا كارهاى زشت و ناروا انجام داده و چيزهايى را كه نمى‏دانيد به خداوند نسبت دهيد.

خدا براى هر انسانى شيطانى قرار داده تا او را وسوسه كند و بدى‏ها را براى او زيبا جلوه دهد و وى را بفريبد و در اين خصوص تفاوتى ميان پيامبران و ديگران وجود ندارد. خداى تعالى فرمود:

وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّاً شَياطِينَ الإِنْسِ وَالجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ القَوْلِ غُرُوراً؛

براى هر پيامبرى شيطانى از جنس انسان و جن قرار داديم، برخى به بعضى ديگر سخنان به ظاهر زيبا و فريبنده القا مى‏كنند.

از رسول اكرم(ص) روايت شده است كه فرمود:

ما مِنكم أحدٌ إلّا و قَد وُكّل به قرينٌ من الجنّ. قالوا: و ايّاكَ يا رسولَ الله؟ قال: و إيّايَ، إلّا أنَّ اللَّه أعانَنيَ عَليهِ فأسلَمَ، فلا يَأمُرنى إلّا بخيرٍ؛(6)

هيچ يك از شما نيست، مگر اين‏كه بر او شيطانى از جن گماشته شده. گفتند اى رسول خدا، حتى بر شما!؟ فرمود: حتى بر من. ولى خداوند مرا بر او چيره ساخت و تسليم شد، و جز به خير و نيكى مرا وادار نمى‏كند.

شياطين كانون شرارت‏هاى هستى

شياطين تبليغگران تباهى و فساد در زمينند. شيطان موجودى است كه براى هر فرد، آنچه‏را خواسته و كشش هواى نفس اوست، مانند تمايلات جنسى و جاه‏طلبى و خودكامگى و رغبت به سركشى و فساد و تباهى را برايش زيبا جلوه مى‏دهد. او با فريبكارى، بين مردم دشمنى و كينه‏توزى ايجاد مى‏كند و ميان دو برادر و زن و شوهر و دسته و گروه‏هاى مختلف مردم جدايى مى‏افكند. خداى متعال فرمود:

وَقُلْ لِعِبادِى يَقُولُوا الَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ؛

به بندگانم بگو به بهترين نحو سخن گويند [و از سخن بد بپرهيزند] زيرا شيطان ميان آنان ايجاد نفاق مى‏كند.

بنابراين، شيطان به وسيله سخنان درشت و ناگوار و بيهوده‏اى كه رد و بدل مى‏شود، ميانه مؤمنين را بر هم زده و فضاى مهر و محبّت و يك‏دلى را به دشمنى و اختلاف تبديل مى‏كند، در حالى كه سخنِ نكو، شيطان را دور مى‏سازد و بر ناراحتى‏ها مرهم مى‏نهد.

شيطان موجودى است كه به انسان‏ها وانمود مى‏كند كمكِ به نيازمندان، دارايى و مالِ انسان را كم مى‏كند و شخص را به عدم همكارى با نيازمندان و بخل و آز و خوددارى از پرداخت زكات وادار مى‏كند. در قرآن آمده است:

الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالفَحْشاءِ؛(7)

شيطان به شما وعده فقر و تنگدستى داده و شما را به كارهاى زشت و ناپسند وادار مى‏كند.

شراب و قمار، از مهم‏ترين چيزهايى هستند كه شيطان در وسوسه خود به مردم، بر آنها پافشارى و اصرار مى‏كند؛ زيرا اين دو از ابزار گناه و معصيت و فتنه و فساد و ايجاد دشمنى بين مردم و روگرداندنِ از ياد خدا هستند. خداى متعال فرمود:

إِنَّما الخَمْرُ وَالمَيْسِرُ وَالأَنْصابُ وَالأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * إِنَّما يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ العَداوَةَ وَالبَغْضاءَ فِى الخَمْرِ وَالمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ؛(8)

شراب و قمار و بت‏ها و تيرها، عمل پليدى است از كردار شيطان، از آنها بپرهيزيد، شايد رستگار گرديد. شيطان مى‏خواهد به وسيله شراب و قمار، ميان شما ايجاد دشمنى و كينه‏توزى نمايد، و از ذكر خدا و نماز بازتان دارد، آيا دست برمى‏داريد؟

اسراف و تبذير نيز از صفات شيطان و تلقينات آنهاست، چرا كه اسراف، به كفران نعمت مى‏انجامد. قرآن مى‏فرمايد:

إِنَّ المُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَكانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً؛

اسراف كاران برادران شياطينند و شيطان به پروردگار خويش بسيار كفر مى‏ورزد.

فساد جنسى كه جهان را فرا گرفته، در اثر لباس‏هاى مبتذل جديدى است كه تمام بدن زن را نمايان مى‏سازد و با عشوه‏گرى او انسان را به فحشا و منكرات وامى‏دارد؛ همه از القاءات شيطان است. امروزه در جهان، فساد اخلاقى گسترش يافته و با ايجاد باشگاه‏ها و كلوپ‏ها براى برهنگان، مرد و زن بدون لباس و به طور عريان در آنها ظاهر مى‏شوند. فسادهاى اخلاقى كه در كاباره‏ها و دسته‏جات هپيى‏گرى اتفاق مى‏افتد، نيز از وسوسه‏هاى شيطان است كه خداوند قبل از به وجود آمدن و انتشار يافتن و رشد آنها مانند امروزه، ما را به [ضرر و زيان‏] آنها آگاه ساخته است، در آن‏جا كه فرمود:

يابَنِى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُمَا لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما؛(9)

اى فرزندان آدم، شيطان شما را نفريبد، همان گونه كه پدرتان را از بهشت بيرون راند. لباس را از تن آنها خارج ساخت تا زشتى‏هاى آنان را برايشان آشكار سازد.

مؤمن در قبضه شيطان نيست

نور ايمان كه بر نفس و درون تابيد، دل را نورانى مى‏سازد، و زمانى كه درون روشن شد و دل نورانيت يافت، تمام شرورى كه شيطان وسوسه كرده، محو و نابود مى‏شود. خداى تبارك و تعالى فرمود:

فَإِذا قَرَأْتَ القُرْآنَ فَاسْتَعِذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ * إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلىَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ؛(10)

هرگاه تلاوت قرآن مى‏كنى از شيطانِ رانده شده به خدا پناه بجو. چرا كه شيطان برمؤمنانى كه بر خداى خويش توكل مى‏كنند تسلطى ندارد.

و نيز فرمود:

إِنّا جَعَلْنا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ لِلَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ؛

ما شياطين را دوستدار غير مؤمنين قرار داديم.

هيچ چيز براى طرد و دور كردن شيطان نيرومندتر از ياد خدا در قلب انسان نيست، كه به طور مداوم و پيوسته در نهان و آشكار گفته شود. ياد خدا بينش انسان را جلا داده و عشق به حق و انگيزه‏هاى خير و نيكى را در درون وى تقويت و تمايل به تباهى‏ها و شرور را در نفس آدمى ضعيف مى‏گرداند تا راهى براى ورود شيطان در آن وجود نداشته باشد. خداى سبحان فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ».(11)

در واقع معناى آيه شريفه اين است كه اگر دسته‏اى از شياطين با افراد متّقى و پرهيزكار تماس حاصل نموده و آنها را به گناه و معصيت خدا واداركنند، يادآور مى‏شوند كه اين امور مربوط به فريب‏كارى شيطان است كه دشمن آنهاست و متذكر مى‏شوند كه كيفر الهى از آنِ پيروان شيطان و پاداش فراوان مربوط به كسانى است كه خدا را اطاعت كنند. اگر آنان اهل بينايى و بصيرت باشند به وسيله آن، بين خير و شر و حق و باطل را تمييز داده و فريب كارى و وسوسه‏هاى شيطان را از خويشتن دور مى‏سازند.

بايد اشاره كرد كه شيطان تا زمانى كه انسان از ياد خدا روگردان نشود، نمى‏تواند بر او مسلط شود. خداى تبارك و تعالى در اين خصوص مى‏فرمايد: «وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ؛ (12) كسى كه از ياد خدا رخ بر تابد، شيطانى را برانگيزيم تا يار و هم‏نشين دايمى وى باشد». بنابراين مى‏توان گفت همانگونه كه اگر كسى ازياد خدا غفلت كرد، شيطان هم‏نشين او مى‏گردد، اگر كسى هم بر ذكر خدا مداومت داشته باشد و پيوسته به ياد او باشد، خداوند، شيطان را از او دور مى‏گرداند.

خلاصه اين‏كه، در جهان غيب آفريده‏اى نهان به نام شيطان وجود دارد كه با حواس ما قابل درك نيست. او در درون ما تأثير كرده و با آن ارتباط حاصل مى‏كند و انگيزه شر و تباهى را تقويت مى‏كند كه خداوند آن را در قرآن، وسواس، نَزغ و مسّ ناميده است و ما بيش‏تر آن را در درون خود مى‏يابيم؛ هر چند كانون و منبع آن براى ما قابل شناخت و درك نيست. تأثير اين شياطين در ارواح انسان‏ها، مانند تأثير ميكروب‏ها در بدن است و ميكروب هر گونه ضعفِ بدن و كوتاهى در امر مراقبت از آن و خوددارى از كاربرد وسايل شناخته شده بهداشتى و پزشكى را غنيمت شمرده و به قصد نابودى بدن و متلاشى كردن آن، آرام آرام به بدن راه مى‏يابد. هم‏چنين براى پرهيز از نفوذِ شياطين مى‏توان با ايمانِ به خداى متعال و مواظبت بر آن و مناجات و عبادت خالصانه براى او و ترك كارهاى ناپسندِ آشكار و نهان، به تقويتِ روح پرداخت، تا در نفس انسان، صفات نيك و طرفدارىِ ازحق و ناخرسندى از ناروا، استوار و پابرجا گردد. در اين صورت توانسته‏ايم خويشتن را از شياطين، كه دعوتِ به فساد و تباهى مى‏كنند، مصون نگه داريم.

حكمتى كه در قرآن، ما را از شيطان برحذر مى‏دارد اين است كه مواظب فكر و انديشه و خواسته‏ها و تمايلات خود باشيم و از آنها غفلت نورزيم و همان گونه كه اگر در بدن خود، بيمارى احساس كنيم با وسايل بهداشتى و پزشكى به مداواى آن اقدام مى‏كنيم، هرگاه احساس كرديم كه از درون خويش به فساد و تباهى تمايلى پيدا كرده‏ايم، بايد آن را با دستورات الهى از بين ببريم.

وَإمّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ؛(13)

و چنان‏چه بخواهد از ناحيه شيطان در تو وسوسه‏اى به‏وجود آيد به خدا پناه ببر كه او به‏راستى شنوا و داناست.

قُلْ أَعُوذُ بِربِّ النّاسِ * مَلِكِ النّاسِ * إِلهِ النّاسِ * مِنْ شَرِّ الوَسْواسِ الخَنّاسِ * الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النّاسِ * مِنَ الجِنَّةِ وَالنّاسِ».

قرآن تصريح مى‏كند كه كانون و منبع وسوسه، تنها شياطين جنّ نيستند، بلكه برخى از مردم در كارها و القاءاتِ شرارت بار خود مانند شياطين عمل مى‏كنند و در حقيقت از اعضاى حزب و دار و دسته شيطان به شمار مى‏روند، چنان‏كه خداى متعال فرمود:

إِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ ألا إِنَّ حِزْبَ‏الشَّيْطانِ هُمُ الخاسِرُونَ؛(14)

شيطان سخت بر آنها احاطه كرده، به گونه‏اى كه ذكر خدا را از يادشان برده است، اينان حزب شيطانند، بدانيد كه دار و دسته شيطان از زيانكارانند.

شيطان از توبه گريزان است

شيطان موفق شد آدم و حوا را با خوردن از ميوه درختِ نهى شده فريب داده و آنها را به كارى كه خداوند ايشان را از آن نهى فرموده بود وادارد، جز اين‏كه پس از سقوط در دام فريب شيطان، تمايلات نيك در دل آدم و حوّا بيدار گشت و اين تمايلات بى‏شائبه بر وسوسه شيطان چيره گشت و به درگاه خدا توبه كردند و با ناله و زارى عرضه داشتند: «رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرِينَ؛ پروردگارا، به خويشتن ستم روا داشتيم، اگر ما را نبخشايى و بر ما ترحم نفرمايى قطعاً از زيانكاران خواهيم بود و خداوند توبه آنها را پذيرفت و دعايشان را مستجاب فرمود: «فَتَلَقّى‏ آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ».

بنابراين، به وسيله توبه و ناله و زارى، نيكى بر بدى غلبه پيدا مى‏كند و هرگاه خوبى و نيكى بر شرّ و بدى چيره گشت، شيطان شكست مى‏خورد و انسان در معرض هدايتِ خداوند قرارمى‏گيرد.

اى برادر مؤمن، اگر [خداى ناكرده‏] لغزشى از شما سرزد و گناهى را مرتكب شدى در برابرت راهى قراردارد كه پيش از تو پدرت آدم(ع) به وسيله توبه و از سرگيرى حياتى برتر و پاك‏تر، آن را پيمود و شما با طى كردن اين راه از سلطه شيطان و وسوسه‏هاى آن رهايى خواهى يافت.

پى‏نوشتها:‌


1- اسراء (17) آيه 70.
2- اين روايت را مسلم در صحيح آورده است.
3- اعراف (7) آيه 27.
4- اگر ما جن و شياطين را با چشم نمى‏بينيم، دليل بر اين نيست كه آنها وجود ندارند؛ زيرا بسيارى از امور در طبيعت وجود دارد كه از حواس آدمى پوشيده و نهان است. دانشمندان اخيراً به كشف برخى از نهانى‏ها دست يافته‏اند، مانند ميكروب‏ها و برق و... آيا اين اشيا قبل از اين‏كه كشف شوند وجود نداشته‏اند، و پس از آن‏كه انسان آنها را كشف كرده به وجود آمده‏اند؟ نه، هيچ فرد عاقلى چنين سخنى را هرگز نمى‏گويد. هم‏چنين اشياء فراوانى وجود دارد كه انسان هنوز آنها را در نيافته و كشف نكرده است و جن و شياطين از جهان غيبى هستند كه قرآن ما رابه وجود آنها آگاه ساخته است و اين دو از چيزهايى هستند كه در حيطه حواس انسان قرار ندارند.
5- جنّ (72) آيه 11.
6- اين روايت را مسلم نقل كرده است.
7- بقره (2) آيه 268.
8- مائده (5) آيات 90 - 91.
9- اعراف (7) آيه 27.
10- نحل (16) آيات 98 - 99.
11- اعراف (7) آيه 201.
12- زخرف (43) آيه 36.
13- اعراف (7) آيه 200.
14- مجادله (58) آيه 19.


فصل چهارم: سرگذشت قابيل و هابيل

قابيل و هابيل فرزندان آدم(ع) بودند. قرآن، سرگذشت آنها و پند و اندرزهايى را كه در ماجراى آنان وجود دارد بيان فرموده تا مؤمنان از آن بهره‏مند گردند.

قابيل فردى بود داراى شخصيتى بيمارگونه و آميخته با خلق و خوى ناپسند كه خصلت‏هاى حرص و طمع، گناه و معصيت و سرپيچى از فرمان حق، بر وجود او حكمفرما بود، امّا برادرش هابيل شخصيتى درستكار و پرهيزكار و تسليم حق بود. ميان او و برادرش اختلاف و كشمكش به وجود آمد. اين قبيل اختلافات هميشه در طول زندگى به طور مكرر ميان مردم به وجود مى‏آيد. اختلاف آنان درگيرى و كشمكش بين حق و باطل بود كه به كشته شدن هابيل به دست برادرش قابيل انجاميد. در انگيزه بروز كشمكش و نزاع ميان آنها دو نظريه وجود دارد:

يكى اين كه، هابيل داراى گوسفند و قابيل مزرعه‏دار بود و هر كدام يك قربانى انجام دادند. هابيل بهترين گوسفند گله خود و قابيل نامرغوب‏ترين گندم مزرعه خويش را براى قربانى تدارك ديد. هر يك قربانى خود را تقديم الهى نمودند. آتشى از آسمان فرود آمده و قربانى هابيل را طعمه خويش ساخت و قربانى قابيل را رها كرد. قابيل دريافت كه خداوند قربانى برادرش را پذيرفته و از او قبول نكرده است، از اين رو به وى حسد ورزيد و او را به قتل رساند.

دوم اين كه، نقل شده آدم(ع) در هرمرحله باردارى همسرش داراى دو قلوى پسر و دختر مى‏شد و هر دخترى را كه ازمرحله اول به دنيا آمده بود با پسرى كه در مرحله دوم متولد شده بود، تزويج مى‏كرد. در مرحله نخست قابيل با دخترى و سپس هابيل نيز همراه خواهرش زاده شد. دخترى كه با قابيل متولد شده بود بسيار زيبا بود، چون آدم(ع) خواست او را به ازدواج هابيل در آورد، با مخالفتِ قابيل روبه‏رو شد. وى گفت: من به ازدواج با او سزاوارتر از هابيل هستم و او نسبت به خواهرش سزاوارتر از ديگرى است و اين كار به دستور خدا نبوده و نظر خود توست. آدم(ع) به آنها فرمود: هر كدام از شما يك قربانى به پيشگاه خدا تقديم دارد و قربانى هر يك از شما كه پذيرفته شد، اين دختر را به ازدواج او درخواهم آورد و خداوند، با فرو فرستادنِ آتشى بر قربانى هابيل كه آن را طعمه خويش ساخت، قربانى وى را پذيرفت و قابيل برادرش را به جهت حسادتى كه به او داشت به هلاكت رساند. قرآن، به عدم پذيرفته شدنِ قربانى قابيل اشاره كرده و فرموده است:

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالحَقِّ إِذ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ المُتَّقِينَ * لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى ما أَنا بِباسِطٍ يَدِىَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّى أَخافُ اللَّهَ رَبَّ العالَمِينَ * إِنِّى أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِى وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ وَذلِكَ جَزاءُ الظّالِمِينَ * فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرِينَ؛(1)

ماجراى فرزندان آدم رابه حقيقت برايشان بازگو كه آن دو به وسيله قربانى، تقرب جستند، از يكى پذيرفته و از ديگرى مقبول نيفتاد. [قابيل به برادرش‏] گفت: حتماً تو را خواهم كشت. [هابيل‏] گفت: خداوند قربانى پرهيزكاران را مى‏پذيرد، اگر تو قصد كشتن مرا داشته باشى، من به كشتن تو دست نمى‏يازم؛ زيرا من از خداى جهانيان بيم دارم. من مى‏خواهم گناه كشتن من و گناه مخالفتِ تو، هر دو به تو بازگردد تا از جهنميان شوى، چه اين كه آتش دوزخ پاداش ستمكاران است. سپس، هواى نفس قابيل او را به كشتن برادرش ترغيب كرد، تا اين كه او را به قتل رساند. از اين رو، در زمره زيانكاران در آمد.

كلمه تقوايى كه در حال سخن گفتن هابيل با برادرش، بر زبان وى جارى گشت، سزاوار بود كه قصد و اراده شرارت و تبهكارى را در وجود او از بين ببرد، ولى افسوس كه قابيل، اهل پرهيزكارى و فرمانبردارى نبود و به همين دليل خداوند قربانى او را نپذيرفت و حسدى كه قلب او را فرا گرفته بود، تصميم او را در باره كشتن برادرش افزون ساخت.

اكنون برگرديم به سخن خداى متعال كه حاكى از زبان برادر مظلوم است: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى ما أَنا بِباسِطٍ يَدِىَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّى أَخافُ اللَّهَ رَبَّ العالَمِينَ».

در اين‏جا پاك‏طينتى هابيل، كه آميخته به تقوا بوده و خيرخواهى و نيكى بر آن حاكم بود، به ما نشان مى‏دهد كه وى بدى را مقابله به مثل نمى‏كرد؛ زيرا قتل و كشتار، با صفات و خصوصيات وى كه ترس از خداى جهانيان داشت، سازگار نبود. و كسى كه از خدا بيم داشته باشد، به كسى اجحاف روا نمى‏دارد. ترس و بيم از خدا بزرگ‏ترين مانع از ارتكاب جرم در زمين است. اگر مربّيان و خيرانديشان پى ببرند و مردم را به ايمان به خدا و رعايت آن در كردارشان و بيم از گناه متوجه سازند، به جامعه‏اى يك‏پارچه و ايده‏آل كه صلح و صفا بر آن حاكم است، دست خواهند يافت، ولى قابيل كه شرارت، سراسر وجودش را فرا گرفته بود، عملِ زشتِ خويش [كشتن برادر] را به اجرا در آورد: «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرِينَ».

در حقيقت، درگيرى و كشمكش، ميان هابيل و قابيل نبود، بلكه ميان قابيل و نفس سركش و تبهكار او و تمايلاتِ شرارت‏آميز و تصميمات پليد وى بود. در واقع مى‏بايست قابيل با استيلاى بر اين تمايلات، آنها را مهار نموده و از بند اسارت آنها رهايى يابد، ولى در برابر ضعف خود و سركشى تمايلات نفسانى خويش، عاجز و درمانده شد و تبهكارى او به كشتن برادرش انجاميد و اين عمل، خشونت آميزترين نوع حسد بود.

پندِ كلاغ

زمانى كه قابيل برادرش را به قتل رساند، او را رها ساخت و متحيّر ماند و نمى‏دانست با آن، چه كند. خداوند دو كلاغ را چنين مأموريت داد كه يكى از آنها ديگرى را بكشد و با منقار و پاهايش چاله‏اى براى آن بكند و سپس او را در آن چاله افكنَد. هنگامى كه قابيل ملاحظه كرد، آن كلاغ چگونه كلاغ ديگر را مدفون ساخت، دلش به رحم آمد و دوست نداشت عاطفه‏اى كمتر از آن داشته باشد، از اين رو برادرش را در زير خاك نهان ساخت، حيرت زده و غمگين و پشيمان از كرده خويش(2) با خود گفت: آيا شايسته است كه من عاطفه و مهرى كمتر از اين كلاغ داشته باشم! اين سخن را خداوند سبحان اين گونه بيان فرموده است:

فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِى الأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِى سَوْءَةَ أَخِيهِ قال يا وَيْلَتا أعَجَزْتُ أَنْ أَكوُنَ مِثْلَ هذا الْغُرابِ فأُوارِىَ سَوْءَةَ أخى‏ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمينَ؛

پس خدا كلاغى را برانگيخت كه زمين را مى‏كاويد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادرش را پنهان كند [قابيل‏] با خود گفت: واى بر من، آيا من از اين كلاغ ناتوان‏ترم؟ پس جسد برادرم را در خاك نهان مى‏كنم. و بدين سان، از كارخويش پشيمان گشت.

فصل پنجم: پيامبرى ادريس(ع)

حضرت ادريس(ع) از جمله پيامبرانى است كه در قرآن، از آنان ياد شده است خداى سبحان فرمود:

«وَإِسْمعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرِينَ»؛(1) «وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً * وَرَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيّاً»(2)

قرآن، وى را به صفاتى، چون صبر و راستگويى و برخوردار از مقام برجسته، توصيف فرموده است. خلاصه نظر دانشمندان در باره وى اين است كه او نخستين پيامبرى بود كه جبرئيل(ع) براى ارشاد و هدايت نسل (قابيل) بر او وحى نازل كرد تا از طغيان و سركشى و كفر خويش دست برداشته و به پيشگاه خداوند توبه نمايند، و طبق دستوراتِ آيين او زندگى كنند.

قرآن، در باره زندگى و دستوراتِ دين و آيين ادريس(ع) مشروحاً سخن نگفته است، چنان‏كه سند تاريخى و پا برجايى هم از زندگى او در دست نيست. معتبرترين كتابى كه درباره او سخن گفته تاريخ الحكماء (3) است كه ما به بيان برخى مطالب پراكنده‏اى كه در آن وجود دارد، مى‏پردازيم، البته نه به عنوان اين‏كه اين مطالب حقايقى بى‏چون و چراست، بلكه از باب آگاهى.

انديشمندان در مورد زادگاه و محل نشو و نماى آن حضرت اختلاف دارند، عده‏اى گفته‏اند: وى در مصر متولد شده و او را هرمس الهرامسه(4) ناميده‏اند و زادگاهش در «منف» (نام شهرى در مصر) است. و نيز گفته‏اند نام وى به زبان يونانى ارميس بوده كه معناى عربى آن هرمس و به زبان عبرى خنوخ و در عربى اخنوخ تلقى شده است و خداى - عزوجل - او را در قرآن كه به زبان عربى آشكار نازل شده ادريس... خوانده است. هرمس (ادريس) از مصر بيرون رفت و در زمين گردش كرد و سپس به آن سرزمين بازگشت، [سرانجام‏] خداوند او را در هشتادو دو سالگى به نزد خود بالا برد (از دنيا رفت)(5).

دسته‏اى ديگر معتقدند كه، ادريس(ع) در بابِل متولد و در همان‏جا بزرگ شد. وى در اوايل عمر خويش از علوم شيث بن آدم كه جدّ اعلاى او بود بهره مى‏جست... و آن‏گاه كه به حد كمال رسيد، خداوند بدو نبوت و پيامبرى عنايت فرمود.

آن حضرت، مردمِ فاسد را از مخالفتِ با آيين حضرت آدم و شيث(ع) نهى مى‏كرد و [در اين راستا] عده‏اى اندك از او اطاعت كرده و بيشتر آنان با وى به مخالفت برخاستند،از اين رو او و پيروانش از آن سامان بيرون رفته تا به مصر رسيدند.

ادريس(ع) و همراهانش در مصر اقامت گزيدند و مردم را به امر به معروف و نهى از منكر و اطاعت از خداى - عزّوجلّ - دعوت كرد، چنان‏كه گفته شده: وى مردم را به آيين الهى و يگانگى خدا و پرستش آفريدگار و رهايى مردم از عذاب آخرت به وسيله كردار شايسته در دنيا دعوت نمود و آنها را بر بى‏رغبتى به دنيا و رفتار عادلانه تشويق كرد و دستور داد تا آن‏گونه كه وى مى‏گويد نماز به جاى آورند و دستور داد ايام مشخصى در هر ماه روزه بگيرند و آنها را به جهاد براى مبارزه با دشمنانِ دين و آيين خود تشويق و براى دستگيرى از مستمندان به آنان دستور پرداخت زكات را صادر فرمود.

جمله «الايمان بالله يورث الظفر؛ ايمان به خدا پيروزى را در پى دارد» برنگين انگشترى وى منقوش بود و بر كمربندى كه هنگام نماز ميت مى‏پوشيد، اين جمله نوشته شده بود: «السعيد من نظر لنفسه و شفاعته عند ربه اعماله الصالحه؛ سعادتمند كسى است كه در كارهاى خويش بينديشد و كارهاى شايسته وى شفيع او نزد پروردگارش خواهد بود.»

از جمله گفتار آن حضرت اين است كه فرمود:

- هرگز كسى نمى‏تواند خدا را بر نعمت‏هايش سپاس گويد، آن گونه كه او نسبت به بندگانش عطا و بخشش فرموده است.

- خدا را با نيّت خالص بخوانيد و روزه و نمازهاى خويش را نيز خالصانه به جا آوريد.

- نسبت به دنيا دارىِ مردم حسد نورزيد، زيرا بهره‏ورى آنان اندك است.

- كسى كه از حد كفايتِ زندگى، قانع نباشد، هيچ چيز او را بى‏نياز نمى‏كند.

- حيات و زندگىِ روح، در حكمت نهفته است.

پى‏نوشتها:‌


1- مائده (5) آيه 27 - 30.
2- گفته شده كه وقتى قابيل برادرش را كشت و آن را رها كرد، خداوند كلاغى را مأمور كرد كه خاك بر بدن هابيل بريزد. وقتى قابيل كه قاتل بود ملاحظه كرد خداوند چگونه پس از مرگ هابيل، او را مورد اكرام قرار داد، حسرت خورد و از كار خود پشيمان شد.
3- انبياء، (21) آيه 85.
4- مريم، (19) آيات 57-56.
5- اين مطالب را از مختصر زوزنى، معروف به منتخبات گلچين، از كتاب اخبار العلماء اثر جلال الدين ابوالحسن‏على بن يوسف قفطى نقل كرديم.
6- هرمس لقب اوست، مانند قيصر و كسرى‏.
7- البته آن‏گونه كه در صححين آمده اين است كه خداوند او را به آسمان بالا برد، ولى اين برداشت با آنچه كه از روايات خاصه بر مى‏آيد، صحيح به نظر نمى‏رسد.



فصل اوّل: سرگذشت نوح(ع )

پرستش بت‏ها و خدايان

نوح(ع) نخستين(1) پيامبر اولوالعزم است كه خداوند او را با رسالت خويش به سوى قومش فرستاد كه به پرستش بت‏ها رو آورده و غرق در گمراهى و كفر گشته بودند. قرآن، نام‏بت‏هايى را كه قوم نوح مى‏پرستيدند، از زبان اشراف آنان بيان مى‏دارد:

وَقالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَلا تَذَرُنَّ وَدّاً وَلا سُواعاً وَلا يَغُوثَ وَيَعُوقَ وَنَسْراً * وَقَدْ أَضَلُّوا كَثِيراً...؛(2)

قوم نوح گفتند: خدايان خود را رها نكنيد، به‏ويژه‏از پنج بت وَد و سواع و يغوث و يعوق و نسر، دست برنداريد و بسيارى از مردم را به گمراهى كشاندند.

آن گونه كه آيه شريفه «لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ» مى‏فرمايد قوم نوح داراى خدايان ديگرى نيز بوده‏اند، گفته شده اين خدايان، عبارت از ستارگان در گردش بوده‏اند و چون اين ستارگان، شب‏ها پديدار و روزها نهان مى‏شدند، براى تقرب به خدايان خويش، بت‏ها را واسطه قرار مى‏دادند، حضرت نوح(ع) مدت طولانى ميان قوم خود درنگ كرد و آنهارا به پرستش خدا دعوت كرد. خداى سبحان مى‏فرمايد: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّا خَمْسِينَ عاماً؛ ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و نهصدوپنجاه سال ميان آنان درنگ كرد» ولى اين مدتِ طولانى نتيجه بخش نبود و از آنها جز عده‏اى اندك كسى به رسالتِ وى ايمان نياورد،به نحوى كه پدرى هرگاه پسرش به سن رشد مى‏رسيد، به او سفارش مى‏كرد كه تا زنده است از نوح(ع) پيروى نكند. به همين دليل، پا فشارى بر شرك را از يكديگر به ارث برده و در نافرمانى و گناه غوطه‏ور مى‏شدند.

دعوت به حق

نوح(ع) به قوم خود فرمود: «من شما را از عذاب الهى برحذر داشته و راه نجات و رهايى را برايتان روشن مى‏سازم، خداى يگانه را بپرستيد و لحظه‏اى به او شرك نورزيد. زيرا من بيم آن دارم كه اگر غير او را پرستش كنيد و يا ديگرى را با او شريك بدانيد، شما را در قيامت به شدت كيفر كند».

وَلَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ إِنِّى لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ * أَنْ لاتَعْبُدُوا إِلّا اللَّهَ إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَلِيمٍ؛(3)

ما نوح را به سوى قومش فرستاديم [و گفت‏] من بيم دهنده آشكارى برايتان هستم، جز خدا كسى را نپرستيد، من براى شما بيم عذاب دردناكى را دارم.

چنان‏كه نوح(ع)بدانان فرمود: «اگر خدا را اطاعت كنيد و از گناهان دورى گزينيد، گناهان گذشته شما را مى‏آمرزد و به شما مهلت داده و تا آخرين روزهاى عمرتان كه خدا مقدر فرموده، شما را از نعمت‏هاى دنيوى بهره‏مند مى‏سازد، ولى اگر از پروردگارتان نافرمانى كرديد، هرگز شما را مهلت نمى‏دهد و برايتان عذاب را مقرر فرموده و به طور ناگهانى كه تصور آن را نمى‏كنيد، بر شما فرود مى‏آيد...».

قالَ يا قَوْمِ إِنَّى لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ * أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ وَأَطِيعُونِ * يَغْفِر لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرْكُمْ إِلَى‏ أَجَلٍ مُّسَمّىً إِنَّ أَجَلَ اللَّهِ إِذَا جَآءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنتُمْ تَعْلَمُونَ؛(4)

نوح فرمود: اى قوم، من بيم دهنده‏اى آشكار براى شمايم، خدا را بپرستيد و از او بترسيد و مرا اطاعت كنيد. خداوند گناهان شما را مى‏بخشد و تا زمانى معين شما را مهلت مى‏دهد، آن‏گاه كه وقت مقرر الهى رسيد، تأخير پذير نيست، اگر به اين معنا پى‏ببريد.

برترى جويى كفار

قوم نوح، پندواندرز آن حضرت را ناديده گرفتند و به بيم دادن الهى نسبت به خود، اعتنايى نكردند و با دلايلى، پيامبرى آن حضرت را انكار نموده و مى‏گفتند:

الف) وى (نوح) مانند آنها انسان است و مى‏خورد و مى‏آشامد، بنابراين، چگونه كسى كه مانند آنها انسان است مى‏تواند پيامبر باشد؟، پيامبر - از ديدگاه آنها - مى‏بايست فرشته باشد نه انسان!

ب) پيروان او همه، افراد مستضعفند، منظورشان تهيدستان و كارگران و كشاورزان و افراد سطح پايين جامعه بود، و اين گونه افراد - در نظر آنها - بدون انديشه و فكر از نوح پيروى كرده و از علم و دانش بهره‏اى ندارند.

ج) نوح(ع) و پيروانش را به دروغگويى متهم ساختند و به اين اتهامِ خود مطمئن نبودند، بلكه صرفِ ظن و گمان بود....

فَقالَ المَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مانَراكَ إِلّا بَشَراً مِثْلَنا وَما نَراك اتَّبَعَكَ إِلّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِىَ الرَّأىِ وَما نَرى‏ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبِينَ؛(5)

سران كافر قومش گفتند: ما تو را مانند خود بشرى بيشتر نمى‏دانيم، در ديدگاه نخستين بايد گفت كسانى كه از تو پيروى مى‏كنند، اشخاصى پست و بى‏مقدارند. ما هيچ‏گونه برترى براى شما بر خود نمى‏بينيم، بلكه شما را دروغگو مى‏پنداريم.

قرآن، در آيه‏اى ديگر برترى جويى قوم نوح و ردّ دعوتِ آن حضرت و متهم ساختن وى را به گمراهى، به تصوير كشيده است، چنان‏كه از نوح(ع) چهره‏اى شكيبا و مهربان ارائه داده كه قصد دارد اين تصور غلط را از ذهن قومش بزدايد، از اين رو به آنها مى‏گويد: «اى مردم، من گمراه نيستم، آن گونه كه شما تصور مى‏كنيد، من فرستاده‏اى از نزد پروردگار جهانيانم، دستورات و احكامى كه مرا به خاطر آنها فرستاده و به مصلحت شماست، برايتان ابلاغ مى‏كنم، من شما را به آنچه‏كه سعادت‏تان در آن است پند و اندرز مى‏دهم و از بدبختى و شقاوت برحَذَرتان مى‏دارم، چرا كه خداوند، چيزهايى را كه شما از آن آگاهى نداريد، به من آموخته است».

آن‏گاه نوح(ع) برايشان روشن مى‏كند كه پند و نصيحت و راهنمايى اگر توسط فردى از خودِ آنها باشد، شگفت‏آور نيست كه آنها را از عذاب خدا بيم داده و به رحمت و رضوان الهى دعوت كند.

قالَ المَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إنّا لَنَراكَ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ * قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِى ضَلالَةٌ وَلكِنِّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ العالَمِينَ * أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لاتَعْلَمُونَ * أَوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَلِتَتَّقُوا وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ؛(6)

گروهى از قومش گفتند، ما تو را در گمراهى آشكار مى‏بينيم در پاسخشان گفت: اى قوم من در گمراهى نيستم، بلكه فرستاده‏اى از نزد پروردگار جهانيانم كه دستورات خدا را به شما ابلاغ كرده و شما را پند مى‏دهم و از ناحيه خداوند چيزهايى را مى‏دانم كه شما بدان‏ها آگاهى نداريد. آيا اگر فردى از سوى خداوند مأمور شد شما را [از عذاب الهى‏] بيم دهد تا پرهيزگار شده به اميد اين‏كه مورد لطف خدا قرار گيريد، شگفت‏زده مى‏شويد.

نوح و پيگيرى دعوت خود

نوح(ع) براى قانع ساختن قوم خود، دعوت خويش را ادامه داد و با آنان به گفتگو و بحث و مناقشه پرداخت و بدان‏ها گفت: «اگر من از ناحيه پروردگار خود حجتى ظاهرى بياورم كه خدا به رحمت و فضل و كرم خويش، نبوت را به من عطا فرموده باشد، در باره من چگونه فكر مى‏كنيد؟ حال آن‏كه جهل و نادانى و غرور شما به پول و مقام سبب شده كه به رسالت الهى رهنمون نگرديد،آيا درست است در حالى كه شما از نور هدايت رو گردانيد، من شما را به پذيرفتن آن مجبور كنم؟ با اين‏كه من براى انجام هدايتم، نه از شما مالى مى‏خواهم و نه در پى پست و مقامى از شما هستم بلكه خداوند مرا پاداش خواهد داد.»

به نظر مى‏رسد كه سخن نوح(ع) در قومش مؤثر واقع شد، ولى از آن‏جايى كه آنها پيروانِ حضرت را افرادى تهيدست و ضعيف مى‏پنداشتند و فاصله‏هاى طبقاتى مالى و اجتماعى بسيارى ميان آنها وجود داشته است، از اين رو با نوح(ع) شرط كردند كه به او ايمان مى‏آورند، مشروط به اين كه اطرافيانش را از خود دور گردانده و دست از دعوتِ آنها بردارد.

نوح(ع) بدان‏ها پاسخ داد: من هيچ يك از كسانى را كه ايمان آورده‏اند، به جهتِ درخواست شما و به سبب اين‏كه آنها را خوار و بى‏مقدار مى‏شمريد، ازخود دور نخواهم كرد، آنها در پيشگاه خداوند مقرّبند و در قيامت پروردگار خويش را ملاقات خواهند كرد و حساب و پاداش آنها مربوط به خداست، ولى به نظر من شما به آنچه‏سبب تمايز انسان‏ها نزد خداست، جاهل و نادانيد.

«اى قوم، اگر من اين‏ها را پس از آن‏كه ايمان آوردند از خود برانم، هيچ كس قادر بريارى من نبوده و مرا از عذاب الهى نمى‏تواند برهاند، آيا يادآور نمى‏شويد كه آنها هم پروردگارى دارند و ياريشان مى‏كند؟ از طرفى براى اين‏كه از من پيروى كنيد به شما نمى‏گويم كه گنجينه‏هاى الهى نزد من است و هر گونه بخواهم از آنها استفاده مى‏كنم و نه ادعا مى‏كنم كه غيب مى‏دانم و يا فرشته‏اى از فرشتگانم، بلكه من نيز انسانى مانند شما هستم و به كسانى كه از ديدگاه شما پست و بى‏مقدارند نخواهم گفت كه خداوند به خاطر ميل و علاقه شما، هرگز بدانان فضل و عنايت ندارد، چه اين‏كه تنها خدا بر دل‏هاى با اخلاص آنها آگاه است، بنابراين اگر من كارى بكنم كه شما خرسند شويد، در اين صورت در جمع ستمگران خواهم بود.»

قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّى وَآتانِى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَنُلْزِمُكُمُوها وَأَنْتُمْ لَها كارِهُونَ * وَيا قَوْمِ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجْرِىَ إِلّا عَلىَ اللَّهِ وَما أَنَا بِطارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَلكِنِّى أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ * وَيا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِى مِنَ اللَّهِ إِنْ طَرَدتُهُمْ أَفَلا تَذَكَّرُونَ * وَلا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِى خَزائِنُ اللَّهِ وَلاأَعْلَمُ الغَيْبَ وَلا أَقُولُ إِنِّى مَلَكٌ وَلا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِى أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِما فِى أَنْفُسِهِمْ إِنِّى إِذاً لَمِنَ الظّالِمِينَ؛(7)

نوح به قومش پاسخ داد هرگاه ببينيد از ناحيه پروردگار به من دليل و برهان روشن و رحمتى عنايت شده، آيا باز هم حقيقتِ حال بر شما پوشيده خواهد ماند و آن‏گاه كه شما از رحمت و سعادت تنفر داريد، چگونه شما را بر پذيرش آن مجبور كنم؟ من از شما انتظار مال و دارايى ندارم، پاداش من با خداست، و من ايمان آوردگان به خدا را از خود نمى‏رانم. آنان پروردگار خويش را ملاقات خواهند كرد. ولى من شما را انسان‏هايى نادان مى‏پندارم.اى مردم،اگر من آنها را از خود برانم، به كمك چه كسى از خشم خدا نجات يابم؟ آيا از اين سخنان پند نمى‏گيريد، من نمى‏گويم خزاين خدا را در اختيار دارم و يا غيب مى‏دانم و يا فرشته‏ام و به كسانى كه در نظر شما بى‏مقدارند، نمى‏گويم نزد خدا فضيلتى بر ديگران ندارند؛ زيرا خداوند به باطن آنها آگاه‏تر از من است، [اگر آنها را خوار شمارم‏] از ستمكاران خواهم بود.

كينه كشنده

سخنان نوح(ع) در دل مردم تأثير نكرد، بلكه با كينه و عناد، دستِ ردّ بر سينه او گذاشتند و گفتند: «اى نوح، با ما دشمنى طولانى نمودى، اگر در دعوت خويش راستگويى، عذاب تهديد آميزى را بر ما وارد ساز.»

نوح(ع) پاسخ مبارزه جويانه آنها را اين‏گونه داد: «اين كار تنها به دست خداوند است و اوست كه اگر بخواهد، شما را گرفتار عذاب مى‏سازد و شما با هيچ وسيله‏اى نمى‏توانيد از آن جلوگيرى كنيد. هم‏چنين اگر خداوند اراده فرمايد كه شما را -به سبب فسادى كه در درون داريد و به واسطه آن از پذيرش حق سر برمى‏تابيد- گمراه سازد، پند و اندرز من نيز برايتان سودى نخواهد داشت. او، پروردگار شماست و بازگشتتان در قيامت به سوى اوست و شمإ؛ه‏ه را به تناسب كردارتان پاداش خواهد داد».

قالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ * قالَ إِنَّما يَأْتِيكُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شاءَ وَما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ * وَلا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِى إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ إِنْ كان اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛(8)

قوم نوح بدو گفتند: تو با ما جدل و گفتگوى بسيار كردى اگر راست مى‏گويى وعده عذابى را كه به ما دادى عملى كن. نوح گفت: اگر خدا بخواهد، آن وعده را به شما مى‏رساند و راه گريزى از آن نخواهيد داشت و پند و نصيحت من برايتان سودى ندارد و اگر خدا بخواهد، شما را گمراه مى‏سازد. او پروردگار شماست و به سوى او باز خواهيد گشت.

شكايت به خدا

پس از آن‏كه نوح(ع) از كردار مردم به ستوه آمد، از پيشگاه خدا يارى طلبيد و ازسرپيچى و روگردانى قومش به نزد او شكوه كرد و عرضه داشت: «پروردگارا، من قوم خود را به ايمان به ذات مقدس تو و تركِ بت‏پرستى دعوت كردم و در مورد ايمان آوردن آنها پافشارى كردم و درهر مناسبتى در شب و روز، به دعوت آنان پرداختم، ولى پافشارى من در امر دعوتِ آنها براى پرستش تو، جز سرپيچى و نافرمانى آنها، نتيجه ديگرى در پى نداشت. هرگاه آنها را به پرستش تو فرا خواندم تا از گناهانشان درگذرى، انگشت در گوشهاى خود نهادند تا نداى دعوتم را نشنوند و از اين هم پا فراتر نهاده و با لباسشان ديدگان خود را پوشاندند كه مرا نبينند. بر سرپيچى خود از رسالت الهى پافشارى كرده و با تكبّر، از پيروى من و پذيرش سخنانم به‏شدت پرهيز كردند.

«پروردگارا، تو خود مى‏دانى كه من پى در پى و به شيوه‏هاى گوناگون آنان را به پرستش تو دعوت كردم، گاهى به‏طور آشكار و در ميان جمعشان و گاهى به تنهايى با آنها سخن خود را در ميان گذاشتم و گفتم: از پيشگاه پروردگارتان آمرزش بخواهيد و از كفر و گناهان خود توبه كنيد؛ زيرا خداوند توبه بندگانش را مى‏پذيرد و از گناهان آنها در مى‏گذرد. خداى متعال پاداش توبه و استغفارشما را خواهدداد و بارانِ زيادى را بر شما فرو مى‏فرستد تا زمين‏هاى خشكيده شما را سرسبز كند و شما را از نعمت و مال و دارايى برخوردار مى‏كند و پسرانى به شما ارزانى مى‏دارد كه حامى و پشتيبان شما باشند. هم‏چنين باغ و بوستانى به شما عطا مى‏كند تا در رفاه و بى‏نيازى زندگى كنيد و نهرهاى آبى را در اختيارتان قرار مى‏دهد تا زمين‏هاى خويش را آبيارى كنيد».

قالَ رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلاً وَنَهاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِى إِلّا فِراراً * وَإِنِّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً * ثُمَّ إِنِّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً * ثُمَّ إِنِّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً * فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفّاراً * يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً* وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً؛(9)

نوح(ع) عرض كرد: پروردگارا، من قوم خود را شب و روز دعوت كردم، ولى دعوتم جز بر روگردانى آنها نيفزود و هر چه آنها را به مغفرت تو فرا خواندم، انگشتان خويش را برگوش‏هايشان گذاشته و ديدگان خود را با لباس خود پوشاندند و بركفر اصرار ورزيده و راه تكبّر و نخوت در پيش گرفتند. بعد از آن در آشكار و نهان با آنها سخن گفتم، و بدان‏ها گفتم: به نزد خداى خويش توبه كنيد، او خدايى بسيار آمرزنده است، تا باران رحمتش را بر شما بباراند و شما را با دارايى و دادن فرزند پسر، يارى كرده، باغ‏هاى خرّم و نهرهاى آب ارزانى بدارد.

توجه دادن به قدرت الهى

بعد از آن كه نوح(ع) فايده توبه و سعادت دنيوى حاصل از آن را براى قوم خود بيان فرمود، ايشان را متوجه قدرت پروردگار ساخت تا شايد ايمان بياورند، از اين رو خطاب به آنان گفت:

«چگونه از بزرگى و عظمت خدا و قدرت او بيمناك نيستيد، در حالى‏كه او شما را در مراحل گوناگون و به تدريج از نطفه به علقه و سپس مضغه آفريد و آن‏گاه بر اين مضغه استخوان و گوشت پوشاند.»؛ «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً * وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً».

پس از آن، نوح(ع) در حالى كه آنها را متوجه قدرت برتر الهى ساخته بود، دعوتِ خويش را پى‏گرفت و چنين افزود:

«خداوند، ستارگان گردش كننده را آفريد و ماه را به گونه‏اى خلق كرد تا در مدار خويش به حركت در آيد و شب هنگام، زمين را برايتان روشن سازد و خورشيد را چراغ روشنايى روز مقرر داشت و شما را از زمين رشد و نمو بخشيد، چه آن‏كه غذايتان را از گياهان حاصل از زمين قرار داد و سرانجام، شما را پس از مرگ و مدفون شدن، به زمين باز مى‏گرداند و سپس براى حسابرسى روز قيامت شما را برمى‏انگيزاند. گذشته از اين، زمين را برايتان مهيإ؛ ه‏ه ساخت تا به آسانى بتوانيد روزى خويش را به دست آوريد و به آرزوهاى خود دست يابيد.» خداى متعال به اين مسأله چنين اشاره كرده است:

أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقاً * وَجَعَلَ القَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً * وَاللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الأَرْضِ نَباتاً * ثُمَّ يُعِيدُكُمْ فِيها وَيُخْرِجُكُمْ إِخْراجاً * وَاللَّهُ جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ بِساطاً * لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلاً فِجاجاً؛(10)

آيا نديده‏ايد، چگونه خداوند آسمان را در هفت طبقه آفريد و ماه را [شب هنگام‏] در آنها روشنايى داد و خورشيدِ روز را چراغى فروزان مقرر داشت. خداوند شما را از زمين آفريد و سپس بدان باز مى‏گرداند و يك بار ديگر شما را خارج مى‏سازد، خدا زمين را چون گستره‏اى از نعمت، برايتان قرار داد تا براى تحصيل روزى بتوانيد راه‏هاى مختلفى در آن بپيماييد.

تهديد شدن نوح(ع)

بر طبق تصريح قرآن، دعوت نوح(ع) تأثير چندانى بر قومش نداشت: «وَما آمَنَ مَعَهُ إِلّا قَلِيلٌ؛ جز اندكى بدو ايمان نياوردند.» امّا بيش‏تر مردم از دعوت او سرباز زده، وى را تكذيب و به ديوانگى متهم كردند و با ايجاد رعب و وحشت و انجام آزار و اذيت، مانع تبليغ رسالتِ آن حضرت شدند. خداى متعال مى‏فرمايد:

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَقالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ؛(11)

پيش از اين نيز قوم نوح بنده ما نوح را تكذيب كرده و گفتند: او ديوانه است. وى از آنها زجر و ستم فراوان كشيد.

قوم نوح(ع) هم‏چنين وى را به سنگ‏سار شدن تهديد كردند:

قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ المَرْجُومِينَ؛

گفتند: اى نوح، اگر دست برندارى تو را سنگسار خواهيم كرد.

ولى نوح(ع) از اين تهديدها نهراسيد و با ايمان استوار خود به آنها چنين پاسخ داد:

«اى قوم، اگر چه وجود من ميان شما براى تبليغ رسالتِ پروردگارم بر شما سخت‏گران است [بدانيد كه‏] من با توكل بر خدا، دعوتِ خويش را ادامه خواهم داد. شما نيز با يارى‏گرفتن از همدستانِ خود، كه به خدايان باطل ايمان آورده‏اند، هركارى مى‏خواهيد درحقّ من انجام دهيد. دشمنى و آزار و اذيت شما نسبت به من بر كسى پوشيده نيست، چراكه آن را آشكارا هم انجام داده‏ايد. اگر بر آزار و اذيت من قدرت داريد، در آن درنگ نكنيد، ولى [بدانيد كه‏] شما هرگز قادر بر اجراى اهدافتان نخواهيد بود، چون پروردگار، مرا در سايه حمايت خويش دارد. اگر شما از دعوت من سربرتافتيد، هرگز زيانى به من نمى‏رساند؛ زيرا من به خاطر مزد و پاداش، دست به اين كار نزدم و پاداش من فقط در پيشگاه خداست و او فرمان داده تا تنها در برابر او سر تعظيم فرود آورم». خداى متعال در اين رابطه فرموده است:

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ إِذ قالَ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِن كانَ كَبُرَ عَلَيْكُمْ مَقامِى وَتَذكِيرِى بِآياتِ اللَّهِ فَعَلىَ اللَّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَشُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلا تُنْظِرُونَ * فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلّا عَلىَ اللَّهِ وَأُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ مِنَ المُسْلِمِينَ؛(12)

اى رسول، سرگذشت نوح را برايشان بازگو كه به قوم خود گفت: اى قوم، اگر مقام رسالت و پند و اندرز من با آيات خدا بر شما سنگين است، من تنها بر خدا توكل مى‏كنم، شما هم به اتفاق خدايان باطل خود، هر تدبيرى كه داريد انجام دهيد تا امر من بر شما پوشيده نباشد و درباره من هر انديشه باطلى كه داريد به كار بريد، اگر از حق رو گردانيد. من از شما پاداش نخواسته، بلكه أجر و پاداش من‏ برخداست.

فصل دوم: طوفان

نفرين بر دروغگويان

پس از آن كه نوح(ع) نهايت تلاش خود را در راه هدايت قومش به كار برد و همه راه‏هاى اصلاح آنها براى وى به بن بست رسيد، به پيشگاه پروردگار خويش پناه برد و از قومش نزد او شِكوه كرد:

قالَ رَبِّ إِنَّ قَوْمِى كَذَّبُونِ * فَافْتَحْ بَيْنِى وَبَيْنَهُمْ فَتْحاً وَنَجِّنِى وَمَنْ مَعِىَ مِنَ المُؤْمِنِينَ؛(13)

نوح عرضه داشت: پروردگارا، قومم مرا تكذيب كردند، تو بين من و آنها داورى كن و خود و همراهان مؤمنم را از شرّ آنها رهايى بخش.

هم‏چنين براى هلاكت قومش، اين گونه نفرين كرد:

رَبِّ لا تَذَرْ عَلىَ الأَرْضِ مِنَ الكافِرِينَ دَيّاراً * إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلايَلِدُوا إِلّا فاجِراً كَفّاراً؛(14)

پروردگارا، هيچ يك از كافران را باقى نگذار؛ زيرا اگر از آنها كسى را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه ساخته و جز فرزندانِ بدكار و كافر از آنان به وجود نمى‏آيد.

نوح(ع) ازخداى خويش خواست تا كافرى را در زمين باقى نگذارد؛ زيرا اگر خداى سبحان، كافران را در ادامه گمراهى‏شان رها سازد، ديگران را از حق منحرف و گمراه مى‏كنند و گناه و معصيتِ آنها، همه جا منتشر شده، فساد و تباهىِ آنها با وراثت به نسل‏هاى آينده منتقل مى‏شود و از آنها جز فرزندى كه در كفر، فسق و فجور مانند خود آنان باشد، متولد نخواهد شد.

ساختن كشتى نجات

خداوند دعاى نوح(ع) را مستجاب گرداند و اراده فرمود تا قبل از آن كه قومِ دروغگوى وى به هلاكت برسند، اسباب رهايى نوح(ع) و ايمان آورندگان به او فراهم شود؛ از اين رو به آن حضرت چنين وحى فرمود كه، غير از اين عده‏اى كه ايمان آورده‏اند، كس ديگرى ايمان نخواهد آورد، به او فرمان داد تا از تكذيبِ كافران و آزار و اذيت‏شان اندوهگين نشود؛ زيرا به زودى خداوند همه آنها را غرق خواهد ساخت.

آن‏گاه به نوح(ع) دستور داد تا كشتى نجات را بسازد و به او يادآور شد كه در مدت ساختن كشتى، در حيطه عنايت الهى و تحت حمايتِ خداوند قرار دارد و زمانى كه كفار بر كفر خويش پافشارى كردند، خداوند از نوح(ع) خواست كه براى رهايى آنان دعا نكند؛ زيرا حكم خداوند به غرق شدن آنها تعلق گرفته بود.

نوح(ع) شروع به ساختن كشتى كرد. آن‏چه باعث شگفتى كفار شد و مسخره كردن حضرت نوح(ع) را در پى‏داشت، اين بود كه ديدند وى كه قبلاً مردم را به خدا دعوت مى‏كرد، به‏طور ناگهانى دست به نجارّى زد. آن حضرت در برابر كسانى كه او را مسخره كردند فرمود:

«اگر شما، من و ايمان‏آورندگان همراهم را به باد تمسخر مى‏گيريد، ما نيز در آينده‏اى نزديك شما را به مسخره خواهيم گرفت. من آگاهم كه خداوند عذاب و هلاكتش را بر شما وارد مى‏سازد و به‏زودى خواهيد دانست كسى كه بر او عذاب وارد شود در دنيا خوار و ذليل مى‏شود، هم‏چنان كه در آخرت نيز در عذاب هميشگى و جاودان باقى خواهد ماند». خداى متعال فرمود:

وَأُوحِىَ إِلى‏ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ * وَاصْنَعِ الفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَوَحْيِنا وَلا تُخاطِبْنِى فِى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ * وَيَصْنَعُ الفُلْكَ وَكُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَإِنّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ * فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ(15) وَيَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ(16)؛

به نوح وحى شد، جز كسانى كه تاكنون ايمان آورده‏اند، هيچ كس ديگر ايمان نخواهد آورد. نسبت به كارهايى كه انجام مى‏دهند اندوهگين مباش. كشتى را با نظارت و دستور ما بساز و در باره ستمكارانى كه بايد غرق شوند با من سخن نگو. وى كشتى را مى‏ساخت و هرگاه گروهى از قومش بر او مى‏گذشتند او را به مسخره مى‏گرفتند. نوح در پاسخ آنها گفت: اگر اكنون ما را مسخره مى‏كنيد ما هم شما را به استهزا خواهيم گرفت. به‏زودى خواهيد دانست كه عذاب خوار كننده، بر چه كسى وارد شده و كيفر و عذاب جاودان از آنِ چه كسى خواهد بود.

آغاز طوفان

نوح(ع) ساختن كشتى را به پايان رساند و نشانه‏هاى عذاب كه جوشيدن آب از زمين بود، آشكار شد؛ از اين رو خداوند به نوح(ع) فرمان داد تا از هر كدام از موجودات و حيوانات يك جفت، نر و ماده، گردآورده، آنها را با خود سوار بر كشتى كند تا پس از غرق شدنِ ساير موجودات در روى زمين، تكثير نسل كرده، نوع آنها منقرض نشود.

هم‏چنين خداوند به نوح(ع) دستور داد كليه اعضاى خانواده و نزديكان خويش، جز همسر و يكى از پسرانش را كه به خدا كفر ورزيده بودند، بر كشتى سوار كند. هم‏چنين بدو فرمان داد تا غير از نزديكان خود، مؤمنينى را كه تعدادشان اندك بود نيز، با خود حمل كند.

نوح(ع) كشتى را آماده ساخت و به مؤمنين گفت:

«سوار شويد و هنگام حركت و توقف كشتى، نام خداى متعال را به عنوان تيمّن بر زبان آوريد، چون كشتى سبب رهايى نيست، بلكه مى‏بايست دل‏هاى خود را متوجه خدا كنيد؛ زيرا او به حركت در آورنده و متوقف كننده كشتى است».

هم‏چنين بدان‏ها ياد آور شد كه، درياى مغفرت الهى وسيع و خداوند به بندگان مؤمن خود مهربان است، چون آنان را از هلاكت رهايى بخشيد. پس از آن كه آب بالا آمد، كشتى در ميان امواج خروشانى چون كوه به حركت در آمد:

حَتّى‏ إِذا جاءَ أَمْرُنا وَفارَ التَّنُّورُ قُلْنا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ القَوْلُ وَمَنْ آمَنَ وَما آمَنَ مَعَهُ إِلّا قَلِيلٌ * وَقالَ ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْريها وَمُرْساها إِنَّ رَبِّى لَغَفُورٌ رَحِيمٌ * وَهِىَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوْجٍ كَالجِبالِ؛(17)

[مسخره كردن ادامه داشت‏] تا اين كه فرمان ما فرا رسيد و از تنور آتش، آب جوشيدن گرفت. به نوح گفتيم: همراه خانواده‏ات از هر نوع از موجودات نر و ماده‏اى با خود در كشتى قرار ده، مگر كسانى كه وعده هلاكتشان در علم ازلى گذشته (پسر و همسرت) و گروندگان به آن حضرت عده‏اى اندك بودند. گفت: سوار شويد تا كشتى به نام خدا روان شده و به ساحل نجات برسد؛ زيرا خدايم آمرزنده و مهربان است. كشتى در دريايى كه امواجى چون كوه داشت، روان شد.

وقوع طوفان

آن گونه كه از قرآن برمى‏آيد، نوح(ع) از خداى خويش خواست تا از قومش انتقام گيرد. خداوند دعاى او را مستجاب كرد و بارانِ شديدى را فرو فرستاد كه زمين مانند آن را به خود نديده بود، به زمين نيز فرمان داد تا آب‏ها از گوشه و كنار آن جوشيدن گيرد. بدين ترتيب باران و آب زمين با يكديگر در آميخته، طوفانِ مهيبى به وجود آوردند كه براى عبرت حضرت نوح(ع) و هلاكتِ كافران، مقدر شده بود، هرچند خداوند راه را براى رهايى نوح(ع) و گروندگان با او كه در حمايت و حراست خدا بودند، بازكرد. خداى سبحان اين ماجرا را چنين بيان مى‏فرمايد:

فَدَعا رَبَّهُ أَنِّى مَغْلُوبٌ فانْتَصِرْ * فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ * وَفَجَّرْنا الأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقى‏ الماءُ عَلى‏ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ * وَحَمَلْناهُ عَلى‏ ذاتِ أَلْواحٍ وَدُسُرٍ * تَجْرِى بِأَعْيُنِنا جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ؛(18)

نوح به پروردگار خود عرضه داشت: به راستى من مغلوب شده‏ام، ياريم فرما [با استجابت دعاى او] درهاى آسمان را گشوديم و سيلابى از آب فرو فرستاديم و در زمين چشمه‏ها جارى ساختيم تا آب آسمان و زمين به طوفانى كه مقدر شده بود به هم بپيوندند. نوح را در كشتى كه محكم ساخته شده بود سوار كرديم كه آن كشتى، زير نظر ما روان شد تا كافران به سزاى خويش برسند.

غرق شدن پسرنوح(ع)

در آغاز طوفان، عاطفه پدرى حضرت نوح(ع) او را بر آن داشت تا پسرش را كه به جهت پافشارى بر كفر از كشتى فاصله داشت، به نزد خود فرا خواند. نوح(ع) به او فرمود:

«فرزندم، همراه با ما سوار شو تا از غرق شدن رهايى يابى، كفر نورز و به انكار دين خدا مپرداز». ولى پسر، دعوتِ پدرش را نپذيرفت و برنافرمانى خود اصرار و پافشارى ورزيد و تصور كرد آن چه قرار است به وجود آيد يك سلسله امور طبيعى و معمولى است و اميدوار بود كه بدون سوار شدن بركشتى نجات يابد. از اين رو به پدرش گفت:

«من به كوهى كه آب بدان نمى‏رسد، پناه مى‏برم و از غرق شدن نجات خواهم يافت». حضرت نوح(ع) پاسخ داد:

«هيچ قدرتى نمى‏تواند كسى را از غرق شدنى كه سزاى كافران است، رهايى بخشد». ولى او هم‏چنان از دادن پاسخ مثبت به پدر امتناع مى‏ورزيد و تصور مى‏كرد تلاشش براى دست‏يابى به قله كوه، او را از غرق شدن مى‏رهاند، ولى قدرت آب و امواج خروشان آن، فرزندِ گمراه و كافرِ نوح را در كام خود فرو برد:

وَهِىَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوْجٍ كَالجِبالِ وَنادى‏ نُوحٌ ابْنَهُ وَكانَ فِى مَعْزِلٍ يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَلا تَكُنْ مَعَ الكافِرِينَ * قالَ سَآوِى إِلى‏ جَبَلٍ يَعْصِمُنِى مِنَ الماءِ قالَ لا عاصِمَ اليَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلّا مَنْ رَحِمَ وَحالَ بَيْنَهُما المَوْجُ فَكانَ مِنَ المُغْرَقِينَ؛(19)

و آن كشتى در دريايى كه امواجش چون كوه بود روان شد. نوح پسرش را كه دور از او بود فراخوانده بدو گفت: همراه با ما سوار شو و با كافران همسو نشو. گفت: به كوه پناه مى‏برم تا مرا از آب حفظ كند. نوح فرمود: امروز كسى از قهر الهى مصون نيست، مگر كسى كه مورد لطف خدا قرار گيرد و آن‏گاه موجِ آب، ميان آنان جدايى افكند و فرزند او در كام آب فرو رفت.

نوح در پى رهايى پسر

غليان مهر و عاطفه نوح(ع) سبب شد تا با آه و زارى از خدا بخواهد كه پسرش را نجات‏دهد، چرا كه پروردگارش قبلاً رهايى او و اعضاى خانواده‏اش را وعده داده بود و خداوند آن‏گاه كه وعده‏اى دهد بدان وفا مى‏كند؛ چه اين كه او عادل‏ترين داوران است. خداوند در پاسخ نوح(ع) فرمود:

پسر وى كافر بوده و در زمره خانواده او كه وعده رهايى آنها را داده بود نيست؛ زيرا نه تنها وى ايمان نياورد، بلكه بر كفر پافشارى كرد و كارهاى ناشايستى انجام داد و خداى متعال از نوح(ع) خواست تا جز در مواردى كه به حقانيت و درستى كارى يقين ندارد، از وى درخواستى نكند و نيز وى را نهى فرمود تا در زمره ستمكارانى نباشد كه در باره كيفر الهى شفاعت مى‏كنند، هر چند فرد خطا كار و مجرم پسرش باشد و دست از مهر پدرى بردارد تا بر حكم خدا غلبه نيابد.

نوح از كرده خويش پشيمان شد و به گناه خود اقرار كرد و عرضه داشت:

پروردگارا، به تو پناه مى‏برم و از تو يارى مى‏جويم كه از اين پس چيزى را كه مورد رضاى تو نيست، از تو درخواست نكنم. اگر مرا نيامرزى و به فضل و رحمتت مرا مورد لطف قرار ندهى، در شمار زيانكاران خواهم بود.

وَنادى‏ نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ ربِّ إِنَّ ابْنِى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَكَ الحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الحاكِمِينَ * قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْأَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الجاهِلِينَ * قالَ رَبِّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ ما لَيْسَ لِى بِهِ عِلْمٌ وإِلّا تَغْفِرْ لِى وَتَرْحَمْنِى أَكُنْ مِنَ الخاسِرِينَ؛(20)

و نوح به درگاه پروردگارش عرض كرد: پسرم، از جمله خانواده من است و وعده تو هم قطعى بوده و تواناترين حكم‏فرما هستى. خداوند به نوح خطاب فرمود: فرزند تو از زمره خانواده‏ات نيست؛ زيرا او فردى ناشايست است، بنابراين از من چيزى را كه بدان آگاهى ندارى مپرس. پند مرا بپذير و از زمره افراد نادان و جاهل مباش. عرض كرد: پروردگارا، به تو پناه مى‏برم از اين كه چيزى را كه بدان آگاهى ندارم ازتو بپرسم، اگر مرا نيامرزى و لطف خود را شامل حالم نكنى، در شمار زيانكاران خواهم بود.

پايان طوفان

زمانى‏كه كفار در اثر طوفان به هلاكت رسيدند، خداوند به زمين فرمان داد تا آب خود را فروبرد و به آسمان نيز دستور داد تا از بارش باران باز ماند. بدين سان پس از آن كه خداوند ستمگران را به سزاى خود رساند، آبِ موجودِ در زمين، فرو نشست و كشتى در كنار كوهى به‏نام «جودى» به‏طور يكنواخت آرام گرفت. در اين هنگام بانگ الهى به كفارى كه هلاك شده بودند، نهيب زد كه ستمگران از رحمت و آمرزش خدا دور و بى‏بهره خواهند بود:

وَقِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِى ماءَكِ وَيا سَماءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الماءُ وَقُضِىَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلىَ الجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِينَ(21)؛

و گفته شد: اى زمين، آب خود را فرو بر و اى آسمان، باران را قطع كن و آب فرو نشست و وعده الهى انجام پذيرفت و كشتى بر جودى(22) قرار گرفت و به ستمگران گفته شد كه از رحمت خدا دورند.

فرود آمدن از كشتى

پس از آن كه كشتى در كنار كوه لنگر انداخت و زمين آب‏ها را فرو برد، خداوند به نوح(ع) دستور داد تا از كشتى فرود آيد. آن حضرت برخوردار از بركاتِ سرشار الهى براى خود و همراهان و نسل‏هاى بعدى و مؤمن آنها، در سرزمين موصل فرود آمد. برخى از نسل‏هاى بعدى ايشان، افرادى بهره‏مند از دنيا و ثروت‏هاى آن شدند، ولى از مسير حق منحرف شده، فريب شيطان را خوردند و وى آنها را سزاوار كيفر الهى در دنيا و آخرت گرداند. از اين رو هرگز از بركات خداوند بهره‏اى نبردند. خداى تعالى مى‏فرمايد.

قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنّا وَبَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَعَلى‏ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنّا عَذابٌ أَلِيمٌ؛(23)

به نوح گفته شد: ازكشتى فرود آى، سلام و بركات ما بر تو و امت‏هايى كه با تو بوده و امت‏هايى كه به آنها بهره‏اى از دنيا دهيم و سپس به عذاب دردناك ما دچارشوند.

خلاصه ماجرا

در پايانِ سرگذشت، خداوند سخن خويش را متوجه رسول گرامى اسلام، حضرت محمد(ص) كرده مى‏فرمايد:

«داستانى كه از نوح و قوم او برايت بازگو كرديم، اخبارى غيبى است و قبل از اين‏كه آن را به تو وحى كنيم، نه خود و نه قومت از اين ماجرا با اين دقت و شرح و توضيح آگاهى نداشتيد، همان‏گونه كه نوح قبل از تو بر آزار و اذيّت قومش صبر كرد، تو نيز صبر پيشه كن؛ زيرا سرانجامت، چون نوح رستگارى است و سرانجامِ نيك، پيوسته از آن پرهيزكاران است».

تِلْكَ مِنْ أَنباءِ الغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَلا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ العاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ؛(24)

اين ماجرا از خبرهاى نهان و غيبى بود كه آن را به تو وحى كرديم و قبل از اين نه تو و نه قومت از آن اطلاعى نداشتيد. صبر پيشه كن، سرانجام نيك از آنِ پرهيزكاران است.

خداوند وعده خويش را عملى ساخت و همان گونه كه نوح(ع) را يارى كرده بود، رسول خدا، حضرت محمد(ص) را نيز بر دشمنانش پيروز كرد. بيانِ اين معنا از بزرگ‏ترين دلايل [اثبات‏] وحى بودن قرآن و حقيقى بودن بعثت حضرت محمد(ص) است؛ زيرا خداوند از امور غيبىِ به وقوع پيوسته در گذشته و آينده خبر داده است و جز خدا كسى غيب و نهان نمى‏داند.

كشف آثار طوفان در عراق

ظاهرِ قرآن واحاديث شريفه دلالت بر اين دارند كه طوفان، تنها مختص به سرزمين قوم نوح(ع) بوده و اين گونه نبوده است كه تمام روى زمين را فرا گرفته باشد؛ زيرا دليلى در دست نيست كه مردم، در سراسر زمين زندگى مى‏كرده‏اند، بلكه تنها در منطقه‏اى مشخص مى‏زيسته‏اند و آن همان مكانى بود كه دچار طوفان شد.

هيچ يك از دانشمندان جرأت اين تصور را نداشته‏اند كه مى‏توان براى اثبات وقوع اين طوفان، دليلى فيزيكى يافت، حتى به نظر مى‏رسيد كه كشف آثار تاريخى، وجود چنين طوفان بزرگى را غير ممكن مى‏داند.

زمانى كه لئونارد در سال‏1920م. در رأس گروهى كه در آن كارشناسانى از موزه انگليس و دانشگاه پنسيلوانياى آمريكا شركت داشتند، وارد عراق شد، مطمئناً در انديشه طوفان نبود و هدفِ اين گروه حفارى و كاوش برخى از آثار تاريخى گذشته بود.

طى كاوش‏هايى كه بر تپه‏هاى كوچكى در چهار ميلى شمال شهر «اور»، در منطقه‏اى به نام «تل العبيد» و نيز در گورستان مخصوص پادشاهان در «اور» انجام پذيرفت، در عمق زياد به طبقاتى از رسوبات برخوردند كه مقدار زيادى ظروف سفالى و ابزار سنگى مورد استفاده در عصر حجر را در خود جاى داده بود. هم‏چنين مجسمه‏هاى سفالى و قطعاتى از گچ كه روى آنها آثار حاصل از فشار چوب‏هاى نى نقش بسته بود، به دست آمد.

آزمايش‏هايى نيز توسط ميكروسكپ بر روى آب‏هايى كه اين رسوبات در آنها ته‏نشين شده بود، صورت گرفت و مشخص شد كه اين رسوبات متشكل از موادى است كه جريان آب، آن مواد را از منطقه ميانى رود فرات با خود آورده اند.

همه اينها دلايلى بود بر وجود طوفان كه دير زمانى آن مناطق را فرا گرفته بود. تحقيقات سفر لئونارد حاكى از اين بود كه ارتفاع آب كمتر از 25 پا نبوده است و آن گونه كه در تورات آمده، ارتفاع آب‏26 پا بوده است.

نظر لئونارد اين بود كه طوفان همه دنيا را فرا نگرفته بوده، بلكه به صورت سيلى بنيان كن بوده است كه در مسير دجله و فرات طغيان كرده و تمام منطقه مسكونى واقع ميان كوه‏ها و صحرا را فرا گرفته است. اين منطقه نسبت به ساكنانش در آن روز، همه دنيا به شمار مى‏آمده‏است.

پس از طوفان، ساكنانِ آن منطقه، سرگذشت آن را بر دوازده لوح (تخته) نگاشته‏اند و در آنها ماجراى غرق شدن ساكنانِ اين منطقه را ذكر كرده و در آن يادآور شده‏اند كه مردى نيكوكار با خانواده‏اش و برخى از حيوانات و جنبنده‏ها توسط يك كشتى كه وى به دست خود ساخته بود، از طوفان نجات يافتند.(25)

فصل سوم: نكته‏ها

بيان رساى قرآن در وصف طوفان

طوفان نوح(ع) از برجسته‏ترين رويدادهاى تاريخى و داراى تأثيرى فوق‏العاده بر روح آدمى است؛ زيرا اين حادثه دردناك‏ترين كيفرى بود كه خداوند بر كفار نازل كرد، چنان كه اين رويداد از نشانه‏هاى قدرت الهى نيز به شمار مى‏آيد:

وَقَوْمَ نُوحٍ لَمّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْناهُمْ وَجَعَلْناهُمْ لِلنّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنا لِلظّالِمِينَ عَذاباً أَلِيماً؛(26)

و آن‏گاه كه قوم نوح فرستادگان ما را تكذيب كردند، آنها را غرق كرديم و آنان را نشانه‏اى (عبرتى) براى مردم مقرر داشتيم و براى ستمگران، عذابى دردناك تدارك ديده‏ايم.

اگر در آياتى كه آغاز و انجام طوفان را توصيف كرده است، بينديشيد، آن آيات را در كمال فصاحت و بلاغت مى‏بينيد و اين خود گواه براين است كه قرآن وحى الهى بوده و برتر از انديشه بشرى است:

كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَقالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ * فَدَعا رَبَّهُ أَنِّى مَغْلُوبٌ فانْتَصِرْ * فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ * وَفَجَّرْنا الأَرْضَ عُيُوناً فَالْتَقى‏ الماءُ عَلى‏ أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ * وَحَمَلْناهُ عَلى‏ ذاتِ أَلْواحٍ وَدُسُرٍ* تَجْرِى بِأَعْيُنِنا جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ؛(27)

به راستى كه قرآن جلوه‏اى زيبا از طوفان ارائه داده است: از آسمان باران باريد، امّا نه مانند باران، بلكه آب فراوانى بود كه از آن، سيلاب‏هاى بنيان كن به وجود مى‏آمد، از زمين چشمه‏هاى آب جوشيدن گرفت، ولى نه از يك جا و جاهاى مختلف، بلكه از همه زمين يك‏پارچه چشمه جوشيد. اگر قرآن فرموده بود كه ما از چشمه‏هاى زمين آب جوشانديم، مقصود را نرسانده بود، بلكه منظور اين است كه زمين به‏طور يك‏پارچه چشمه شد و سپس آبِ زمين و آسمان با يكديگر در آميختند و از آن طوفانى بزرگ پديد آمد و كشتىِ حاملِ مؤمنين در پناه الهى در وسط اين طوفان به حركت در آمد.

اگر خواننده گرامى در شيوه بيان اين آيات و آهنگ موزون آنها دقت كند در خواهد يافت كه چگونه در آنها، سخن با الفاظى ساده و سَبكى دلنشين جريان دارد. پيوستگى پايان آيات به گونه‏اى هماهنگ، بر قدرت بيان قرآن افزوده و در روح آدمى تأثير به‏سزايى دارد. خداوند پايان طوفان را با اين آيه شريفه و بليغ بيان فرموده است:

«وَقِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِى ماءَكِ وَيا سَماءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الماءُ وَقُضِىَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلىَ الجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِينَ».(28)

كسى كه به ژرفاى اين آيه بنگرد، ملاحظه خواهد كرد كه طوفان با فشرده‏ترين و رساترين عبارت بيان و برترين نظم و ترتيب در آن رعايت شده است، به گونه‏اى كه خداوند برخى از جملات آن را به ترتيبى كه در خور بلاغت است -و به وسيله «واو نسق»- بر بعضى ديگر عطف فرموده است. خداى سبحان نخست به ياد آورى مسأله مهم‏ترى پرداخته كه آن فرود آمدن و پياده شدن اهل كشتى به خشكى است كه اين امر جز با جمع شدن و فرورفتن آب‏هاى زمين ميسّر نيست، لذا خداوند به زمين فرمان داد كه آب موجود را در خود ببلعد و فرمود:

«ابْلَعِى ماءَكِ؛ [اى زمين‏] آب خود را ببلع».

علاوه بر اين اگر زمين آب را فرو برده، ولى باران شديد هم‏چنان ادامه مى‏يافت، اهل كشتى هنگام بيرون آمدن از آن به زحمت مى‏افتادند و چه بسا بارانى كه از آسمان مى‏باريد جايگزين آب‏هاى فرو رفته در زمين مى‏شد. از اين رو خداوند به آسمان دستور داد كه، [اى آسمان‏] باران نفرست: «وَيا سَماءُ أَقْلِعِى».

از اين گذشته؛ همگونى شباهت و هماهنگى بين دو كلمه«ابلعى» و «اقلعى» قابل تأمل است، چنان كه قرآن براى رعايت اختصار بيش‏تر و همگونى و شباهت با لفظ «اقلعى»، لفظ «ابلعى» را به جاى «ابتعلى» انتخاب كرده است.

دقت كنيد كه قرآن نفرمود:

«اى زمين آب خود را فرو ببر، پس زمين فرو برد و اى آسمان از باران بازايست، پس باز ايستاد.»

زيرا اگر اين گونه سخن گفته بود امكان مخالفت و نافرمانى ازدستور خداوند از آن برمى‏آمد، بلكه تنها فرمود:

«اى زمين آب خود را فرو ببر و اى آسمان از باران باز ايست». زيرا فرمان خداى متعال بى‏چون و چراست و تمام هستى تسليم كلمه «كن‏فيكون» است.

سپس خداوند به بيان نتيجه آن اشاره كرده فرمود: «وَغِيضَ الماءُ؛ آب فرو نشست».

يعنى آب موجود در زمين از بين رفت و كلمه «غيض» اشاره به قطع آب جوشيده از زمين و باران آسمان دارد و اگر اين گونه نبود، آب فرو نمى‏نشست.

آن‏گاه خداوند هدفى را كه از طوفان اراده فرموده بود با جمله «وَقُضِىَ الأَمْرُ» روشن مى‏فرمايد؛ معناى واقعى آن چنين است كه خداوند كسانى را كه هلاكتشان مقدّر بود، به هلاكت رساند و آنان را كه نجاتشان مقدر بود، رها ساخت و جمله «قضى‏الامر» حاكى از اين معناست كه هلاك كردن و رهايى بخشيدن به فرمان كسى است كه قضا و فرمان او برگشت ناپذير است.

هم‏چنين خداى سبحان استقرار كشتى را بر كوه جودى بالفظ «اسْتَوَتْ» بيان فرموده است، نه «استقرت»؛ زيرا كلمه «استواء» حاكى از اين است كه كشتى با كمال آرامش و بدون تمايل به هيچ سمتى و يا حركتى متوقف شد، تا بدين‏سان دلِ كشتى سواران آرام گرفته و بدون بيم و ترس از آن پياده شوند برخلاف كلمه «استقرت» كه حاكى از انحراف و تمايل است. در پايان، قرآن كريم آيه شريفه را با اين جمله به پايان مى‏برد: «وَقِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِينَ».

اين جمله نفرينى بر هلاك شوندگان است و آنها را به ظلم و ستم توصيف فرموده تا كسانى كه بعد از آنان مى‏آيند، بدانند تمام كسانى كه به هلاكت رسيدند، سزاوار هلاك شدن بودند و توهّم نشود كه هلاكت جنبه عمومى داشته و كسانى را هم كه سزاوار كيفر نبوده‏اند فرا گرفته است.

حقايق علمى قرآن

قرآن، قدرت الهى را در جهان هستى، چنان كامل و دقيق توصيف مى‏كند كه هم اعراب چهارده قرن پيش، به تناسب درك و خرد خويش، آن را دريافتند و هم مردم متمدن امروز، با دانش و شناخت علمى خود، آن را به شيوه‏اى نوين درك مى‏كنند. در اين خصوص مثال‏هاى فراوانى درقرآن وجود دارد، ولى ما در اين جا تنها به دو مثال كه در سرگذشت نوح(ع) آمده بسنده مى‏كنيم. در قرآن آمده است: «وَجَعَلَ القَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً».

خداى سبحان اعلان مى‏دارد كه خورشيد به سان چراغ فروزان (روشنى بخش و شعله‏ور) است كه به وسيله روغن و الكل روشن مى‏شود، اما خورشيد در ذات خود روشنايى دارد. امروزه علم و دانش ثابت كرده كه خورشيد توده‏اى از گازهاى سوزان است كه نيروى خود را از واكنش‏ها و انفجارات هسته‏اى تأمين مى‏كند. بنابراين، علم نيز با قرآن هماهنگ است، به اين معنا كه خورشيد از شعله تشكيل يافته و اين شعله نيرو و قدرت خويش را از مركز داخلى خود دريافت مى‏كند.

در همين راستا قرآن، ماه را به نور توصيف مى‏كند. در اين صورت ماه توده‏اى تاريك است و روشنايى آن اكتسابى و منعكس شده از خورشيد است و امروزه اين مطلب ثابت شده كه ماه جرمى تاريك است و روشنايى خود را از خورشيد كسب مى‏كند. هم‏چنين در قرآن از زبان نوح(ع) آمده است: «وَاللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الأَرْضِ نَباتاً».

از اين آيه چنين بر مى‏آيد كه خداوند ما را از نبات آفريده است و ادامه حيات و زندگى ما به نبات بستگى دارد.

آنچه شگفت آور به نظر مى‏رسد اين است كه اين آيه شريفه، خود حقيقتى علمى است. در كتابِ «الماء معجزة الطبيعه»(29) آمده است:

زيست شناسان گفته‏اند همه حيوانات از جمله انسان، و نيز كليه باكترى‏ها بايد از طريق خوردن نباتات و يا فرآورده‏هاى نباتى و يا حيواناتى كه خوراكشان نبات بوده و از آن تغذيه مى‏كنند، ادامه زندگى بدهند؛ مثلاً خوراك ما از ماهى‏هايى است كه ادامه حيات آنها بستگى به خوردنِ ماهى‏هايى كوچك‏تر دارد و آنها نيز به نوبه خود با خوردن ماهى‏هايى كوچك‏تر و يا كرم‏ها و يا ديگر حيوانات، زندگى مى‏كنند، امّا اگر ما حلقه‏هاى اين زنجيره را يكى يكى مورد بررسى قرار دهيم، درخواهيم يافت كه نقطه پايانى آنها نباتات خواهد بود... بنابراين‏نباتات، پايه و اساس هرم و مخروط زندگى را تشكيل مى‏دهند كه بشريت در رأس‏آن قرار دارد.

علاوه براين، ملاحظه مى‏كنيم كه قرآن غذاى انسان و عناصرى را كه زندگى او به آنها بستگى دارد، به‏طور بسيار فشرده بيان كرده و امروزه نيز علم و دانش آن را به اثبات رسانده‏است.

سازگارى طبقاتى

از دوران حضرت نوح(ع) قرآن جامعه انسانى را شامل دو طبقه مى‏داند: يكى، طبقه اشراف و ثروتمندان كه امروزه به فئودال‏ها و بورژوازها معروفند و دوم، طبقه كارگران و مستمندان، معروف به طبقه پرولتاريا.

قرآن، در ماجراى حضرت نوح(ع) طبقه مستمند و كارگر را همان كسانى مى‏داند كه دعوتِ فرستادگان الهى را مى‏پذيرفتند. در اين آيين‏ها، ميان فقرا و ثروتمندان تفاوتى وجود نداشت و حقوق آنان ازستمگران و استثمارگران آنها ستانده مى‏شد.

ولى طبقه اشراف و سرمايه‏داران، از دعوت نوح(ع) سربرتافتند و آن حضرت را با اين سخن و نظير آن مخاطب ساختند: «مانَراكَ إِلّا بَشَراً مِثْلَنا وَما نَراك اتَّبَعَكَ إِلّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِىَ الرَّأْىِ».

اين سخن حاكى از شيوه تفكر و انديشه آميخته با خود پسندى و ناسپاسى آنها بود، هم‏چنان كه آنان، طبقه فقير و مستمند را مورد خطاب قرار داده مى‏گفتند: «وَما نَرى‏ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبِينَ».

يعنى، ثروتمندان، برتر از تهيدستانند و نبايد در هيچ كار و تلاشِ مشتركى با يك‏ديگر همسو شوند. به نظر مى‏رسد كه اشراف و سرمايه‏داران، به نوح(ع) وعده دادند، در صورتى كه وى از همنشينى و همراهى با كارگران و تهيدستان خوددارى كند، آنها به او خواهند پيوست، ولى نوح(ع) زير بار نرفت و دست ردّ بر سينه آنها نهاد و فرمود:

«وَما أَنَا بِطارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَلكِنِّى أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ * وَيا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِى مِنَ اللَّهِ إِنْ طَرَدتُهُمْ أَفَلا تَذَكَّرُونَ».

علاوه بر آن نوح(ع)ديگر بار به تكذيب ادعاهاى آنان پرداخت و گفت:

«وَلا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِى أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اللَّهُ أَعْلَمُ بِما فِى أَنْفُسِهِمْ».

قرآن چهارده قرن قبل به از بين بردن اين فاصله طبقاتى پرداخته است و آيات زيادى در قرآن وجود دارد كه بر تساوى بينِ مردم تأكيد و سفارش مى‏كند.

خداوند در سرگذشت حضرت نوح(ع) به اين نكته اشاره مى‏كند كه اشراف و ثروتمندان، هيچ گونه امتيازى بر ديگران ندارند. جامعه انسانى مورد نظر خداوند، همان جامعه‏اى است كه در آن حقوق و واجبات رعايت شده و ميان مردم مساوات برقرار باشد. هم‏چنين ملاك برترى ميان آنان را براساس علم و تقوا و خدمات ارزشمند آنان به جامعه خود قرار داده است. در قرآن آمده است:

«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»، «هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ».

از ديدگاه قرآن، اگر ثروتمندان به نداى حق گوش فرا مى‏دادند، هيچ‏گونه كشمكش و نزاعى ميان طبقات وجود نداشت.

پندى در عزم و اراده

از جمله صفات پسنديده‏اى كه انسان بايد بدان آراسته شود، داشتن عزم و اراده قوى است تا بتواند با كليه پيشامدها از قبيل مشكلات و گرفتارى‏ها دست و پنجه نرم كند.

نوح(ع)، پيامبر خدا، در خلال دعوت خويش كه مدتى زياد به طول انجاميد،از برجسته‏ترين الگوهاى عزم و اراده قوى و خلل ناپذير، براى ماست، چرا كه وى در تصميم، اراده و اعتقاد خود، كوچك‏ترين سستى و تزلزلى به خويش راه نداد. از جمله موارد برجسته و بارزى كه قرآن در اين باره از او ارائه مى‏دهد، اين است كه وى به طور مستمر و آشكارا و نهان، قوم خود را به ايمان به ذات حق دعوت كرد، ولى آنان به طور كلى دعوت او را ردّ كردند تا آن‏جا كه از شنيدن صدا و نگريستن به آن حضرت نيز خوددارى كردند و اين، اوج روگردانى و بى‏اعتنايى به او و جريحه‏دار شدن احساسات آن بزرگوار بود.

از اين گذشته به آن حضرت نسبت ديوانگى دادند: «إِنْ هُوَ إِلّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّى‏ حِينٍ»(30).

كمى كه جلوتر مى‏رويم جلوه ديگرى از صلابت اراده و عزم آن بزرگوار نمودار مى‏شود و آن وقتى است كه وى با شهامت و دليرى به تهديدات آنها پاسخ مى‏داد و از دعوت خويش دست برنمى‏داشت: «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ المَرْجُومِينَ».

ولى نوح(ع) در برابر تهديد آنها عقب‏نشينى نكرد و به پيشگاه پروردگار خود روآورده، عرضه داشت: «قال ربّ إن قومى كذّبون فَافْتَحْ بَيْنِى وَبَيْنَهُمْ فَتْحاً وَنَجِّنِى وَمَنْ مَعِىَ مِنَ المُؤْمِنِينَ».

گاهى فرازى ديگر از اراده پولادين او را ملاحظه مى‏كنيم كه تمسخر قوم خود را در حالى كه با شرح صدر و اطمينان و يارى خدا به ساختن كشتى مشغول است تحمل مى‏كند:

«وَيَصْنَعُ الفُلْكَ وَكُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَإِنّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ * فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَيَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ».

ولى خاستگاه، اين اراده قوى و پايه و اساس آن در وجود نوح(ع) چه بود؟ در حقيقت، اين خاستگاه، ايمان قوى او به پروردگار و توكل وى در تمامى پيشامدهاى ناگوار و دشوارى‏ها، برخداى خويش بود.

مبارزه با خويشاوند گرايى

ارتباط خويشاوندى، پيوسته ازمهم ترين انگيزه‏هايى بوده كه انسان به آن تمايل نشان داده و بخش بزرگى ازفداكارى‏ها و تمايلات شخصى خود را بدان اختصاص داده است.اسلام نيز به ارتباط خويشاوندى، توجه و عنايت بسيار زيادى مبذول داشته است، زيرا طبيعت انسان و مصلحت او بر توجه به اين ارتباط و انجام دستوراتِ آن استوار است. امّا با اين همه، رعايت پيوند خويشاوندى و عملى شدن آن داراى شرطى اساسى است و آن شرط، ايمان به خدا و عمل به دستورات آيين الهى است. بنابراين، فرد مسلمان نبايد كسانى را كه به خدا كفر مى‏ورزند و از او نافرمانى مى‏كنند دوست بدارد؛ هر چند آن فرد، نزديك‏ترين شخص نَسَبى او باشد. در قرآن كريم آمده است:

لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ الإِيمانَ؛(31)

شما كسى را نمى‏توانى بيابى كه به خدا و روز رستاخيز ايمان داشته باشد، ولى دوستدار كسانى باشد كه نافرمانى خدا و رسول او مى‏كنند، هر چند پدران و پسران و يا برادران و يا فاميل آنها باشند، چنين افرادى دلى سرشار از ايمان دارند.

قرآن، در داستان حضرت نوح(ع) شاهد زنده‏اى در اين رابطه براى ما ارائه داده است:

مهر و عاطفه نوح(ع) به فرزندش سبب شد تا وى از خداوند درخواست كند كه پسرش را ازهلاكت برهاند، ولى خداوند وى را بر آن كار نكوهيد و آن را عملى جاهلانه، كه از شأن وى به دور است، تلقى كرد: «وَنادى‏ نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ ربِّ إِنَّ ابْنِى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَكَ الحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الحاكِمِينَ * قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْأَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الجاهِلِينَ» (ترجمه آن گذشت).

هدفى كه قرآن از بيان اين گونه سرگذشت‏ها دنبال مى‏كند، اين است كه انسان تنها با تكيه بركردارى نيك و شايسته مى‏تواند به سعادت اخروى دست يابد و اگر گناهكار باشد، شفاعت‏ها و خويشاوندى‏ها هيچ‏گونه تأثيرى در رهايى وى از عذاب الهى نخواهند داشت و اين مطلب در قرآن نيز مورد تأكيد قرار گرفته است:

ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوحٍ وَامْرَأَةَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَقِيلَ ادْخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلِينَ؛(32)

خدا براى كسانى كه كفر ورزيدند، همسر نوح و همسر لوط را كه شريك زندگى و تحت فرمان دو تن از بندگان شايسته ما بودند، براى ما نمونه‏اى ذكر كرده، كه آن دو همسر به نوح و لوط خيانت ورزيدند و آن دو پيامبر نتوانستند آنها را از قهر خدا برهانند و به آن دو زن گفته شد با دوزخيان وارد آتش شويد.

قرآن، در ماجراى به هلاكت رسيدن همسر نوح و همسر لوط كه به كارهاى ناروا دست زدند و از راه راست منحرف شدند، پندى آموزنده و رسا دارد و آن اين كه رابطه خويشاوندى، هر اندازه كه نزديك هم باشد، نمى‏تواند به حال انسانِ بدكار سودى برساند.

از اين رو بسيارى از مردم در شناختِ راه واقعى نجات و رستگارى به اشتباه رفته و تصور كرده‏اند كه راه نجات، تنها دوست داشتن بزرگانِ دين و تقرّب به آنها به‏واسطه هدايا و اطاعتِ كوركورانه، ميسّر است، بى‏آن‏كه خويشتن را اصلاح و درون خود را مورد حسابرسى قرار دهند و همين دركِ غير صحيح، به اهانتِ به دين و مذهب مى‏انجامد و به جاى آن كه دين را از مهم‏ترين انگيزه‏هاى اصلاح، ترقى، سربلندى و عظمت به شمار آورد، آن را يكى از اسباب عقب ماندگى و ركود و تبهكارى تلقى مى‏كند.

پى‏نوشتها:‌


1- اين مطلب در صحيحين از پيامبر اسلام در حديث شفاعت ثابت شده كه حضرت نوح(ع)، نخستين پيامبر اولوالعزم به سوى مردم بوده است. برخى از دانشمندان اين حديث را توجيه كرده و قائل به رسالتِ حضرت آدم و ادريس(ع) شده‏اند و نوح(ع) را سومين پيامبر اولوالعزم دانسته‏اند.
2- نوح (71) آيات 23 - 24.
3- هود، (11) آيات 25- 26.
4- نوح، (17) آيات 2 - 4.
5- هود، (11) آيه 27.
6- اعراف، (7) آيات 60 - 63.
7- هود (11) آيات 28 - 31.
8- هود (11) آيات 32 - 34.
9- نوح (71) آيات 5 - 12.
10- نوح (71) آيات 15 - 20.
11- قمر (54) آيه 9.
12- يونس (10) آيات 71 - 72.
13- شعراء (26) آيات 117 - 118.
14- نوح (71) آيات 26 - 27.
15- تعبير ظريف قرآن «عذاب يخزيه» قابل دقت است؛ برخى از عذاب ها، فرد عذاب كشيده را منزلت مى‏بخشد مانند عذاب و شكنجه پيامبران و مجاهدان در راه خدا به دست سركشانِ روزگار و اين شكنجه و آزارى گواراست و نعمت‏هاى جاودانى را براى آنها در پى دارد؛ اما شكنجه و عذابى كه بر ظالمين وارد مى‏شود، عذابى است خوار كننده كه آنها را در دنيا رسوا مى‏سازد و در قيامت، عذابى شديدتر را به دنبال خواهند داشت.
16- هود (11) آيات 36 - 39.
17- همان، آيات 40 - 42.
18- قمر (54) آيات 10 - 14.
19- هود (11) آيات 42 - 44.
20- هود (11) آيات 45 - 47.
21- هود (11) آيه 44.
22- جودى نام كوهى در موصل كه در قديم معروف بوده است.
23- هود (11) آيه 48.
24- هود (11) آيه 49.
25- به نقل از روث مور كتاب «الارض التى نعيش فيها» ترجمه اسماعيل حقى، ص 26 - 35.
26- فرقان (25) آيه 37.
27- قمر (54) آيات 9 - 14.
28- هود (11) آيه 44.
29- نوشته تامسون كينگ.
30- مؤمنون (23) آيه 25.
31- مجادله (58) آيه 22.
32- تحريم (66) آيه 10.


باب چهارم هود، صالح(ع)

مقدّمه

همه تاريخ نويسان، اعراب را از جنبه قدمتِ تاريخى به سه طبقه تقسيم كرده‏اند: عرب بائده، عاربه، مستعربه. عرب بائده اقوام بسيار زيادى بودند از جمله عاد و ثمود. ولى قوم «عاد» از نسل «عاد بن عوص بن ارم» بود؛ قوم ثمود از نسل «ثمود بن جاثر بنِ ارم» و «ارم» پسر سام بن نوح [نوه پسرى نوح‏] محسوب مى‏شوند به دليل اين‏كه آنها منقرض گشته و به هلاكت رسيده‏اند و كسى از آنان باقى نمانده، آنها را بائده ناميده‏اند، همان گونه كه «عاد و ثمود» را عاربه گفته‏اند، چون به خُلق و خوى اعراب درآمدند.

مورخان، قوم عاد را دو طبقه دانسته‏اند: عاد اوّل و عاد دوم. عاد نخست، از حيث نيرو و قدرت، از بزرگ‏ترين امت‏ها به شمار آمده و از طوايفى افزون بر هزار قبيله تشكيل يافته‏بود. قرآن به ماجراى آنها اين‏گونه اشاره مى‏كند:

وَأَنَّهُ أَهْلَكَ عادَاً الأُولى‏ * وَثَمُودَاْ فَما أَبْقى‏؛(نجم، (53) آيات 50 - 51.)

خداوند، عاد اوّل را هلاك ساخت و از ثمود كسى را باقى نگذاشت.

خداى سبحان، براى قوم عاد پيامبرى از خودشان برانگيخت به نام «هود» كه از جنبه نسب به «عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم» مى‏رسيد و خلود، نام يكى از قبايل عاد بود كه برخى از تاريخ نگاران آنها را يازده قبيله دانسته‏اند.

هم‏چنان كه خداوند، حضرت «صالح(ع)» را از ميان قوم ثمود برانگيخت كه از نسل «صالح بن عبيد بن اسف بن ماسخ بنِ عبيد بن خادر بنِ ثمود بن جاثر بن ارم» است.

‏فصل اوّل: سرگذشت هود(ع )

محل سكونت عاد و خدايان آنها

از قرآن مى‏توان استفاده كرد كه محل سكونت <عاد» در احقاف بوده است. خداى متعال فرموده است: <وَاذكُرْ أَخا عادٍ إِذ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالأَحْقافِ».(1) احقاف جمع حقف، به معناى شن و ماسه است، و قرآن جاى آن را مشخص نكرده است،ولى مورّخان براين عقيده‏اند كه مكان آنها بين يمن و عمان تا حضرموت و شِحر(2) بوده است.

قوم عاد شهرى را به نام <ارم»(3) بنا نهاد و اين همان است كه در قرآن ازآن ياد شده است: <أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ * إِرَمَ ذاتِ العِمادِ»(4).

باستان‏شناسان با حفارى‏هاى زيادى كه انجام داده‏اند، براين اعتقادند كه ارم همان كوه <رُم» است كه در حد فاصل 25 ميلى شرق خليج عقبه واقع شده و در كنار اين كوه آثارى از زمان‏هاى گذشته و دور يافت شده است. طبق نقل واقعه‏نگاران، قوم عاد سه‏نوع بت را به نام‏هاى صداء، صمود و هباء مى‏پرستيدند.(5)

مطالبى كه گذشت، اشاره‏اى گذرا و فشرده در باره عاد بود كه جهت ورود به بحث درمورد ماجراى حضرت هود(ع) بايسته مى‏نمود.

دعوت به حق

هود(ع) قوم خود را به پرستش خداى يگانه و ترك بت‏پرستى دعوت كرد؛ زيرا آن را تنها راه رهايى از عذاب قيامت مى‏دانست:

وَإِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إلهٍ غَيْرُهُ أَفَلا تَتَّقُونَ؛(6)

و به سوى قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم. وى گفت: اى قوم، خدا را بپرستيد و معبودى جز او نداريد، آيا پرهيزكار خواهيد شد.

وَاذكُرْ أَخا عادٍ إِذ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالأَحْقافِ وَقَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا اللَّهَ إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ؛(7)

برادرت هود، پيامبر (عاد) را ياد كن كه قوم خود را در سرزمين احقاف ازكيفر خدا بيم داد و قبل و بعد از او نيز بيم دهندگانى بوده‏اند. او به قومش گفت: جز خدا را پرستش نكنيد، چرا كه من از عذاب روز قيامت بر شما بيمناكم.

به‏علاوه، قوم عاد، بت‏ها را شريكان خدا مى‏دانستند كه در پيشگاه وى از آنها شفاعت كنند و هود(ع) بدان‏ها فرمود: <شما دروغ مى‏گوييد، جز خداى يگانه كسى سزاوار پرستش نيست».

وَإِلى‏ عادٍ أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلّا مُفْتَرُونَ؛(8)

و برادرشان هود را به سوى قوم (عاد) فرستاديم. وى گفت: اى قوم، خدا را پرستش نماييد و شما معبودى غير از او نداريد [آنچه مى‏گوييد] دروغ و ناصواب است.

اين دعوت تا چه اندازه در قوم عاد مؤثر واقع شد؟ آنان هود(ع) را تحقير كرده و او را بى‏مقدار شمردند و نسبت نادانى و سبك مغزى و دروغ به وى دادند، ولى هود(ع) با تأكيد بر اين‏كه فرستاده خداى جهانيان است و جز خيرخواهى آنان منظورى ندارد،اين نسبت‏هاى ناروا را از خود نفى كرد:

قالَ المَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّا لَنَراكَ فِى سَفاهَةٍ وَإِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكاذِبِينَ * قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِى سَفاهَةٌ وَلكِنِّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ العالَمِينَ * اُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَأَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ؛(9)

آن گروه از قوم او كه كفر ورزيدند بدو گفتند: تو به نظر ما فردى نادان و دروغگو هستى، او گفت: اى قوم، من نادان نيستم، بلكه فرستاده‏اى از سوى خداى جهانيانم. دستورات پروردگارم را به شما مى‏رسانم و برايتان فردى خيرخواه و درستكارم.

يادآورى نعمت‏هاى خدا

هود(ع) دعوت خويش را پى گرفت و با يادآورى نعمت‏هاى خدا براى قوم خود، سعى كرد آنها را قانع ساخته و به راه راست باز گرداند؛ از اين رو فرمود: <آيا براى شما شگفت‏آور است كه خداوند شما را با زبان فردى از ميان خودتان ارشاد و راهنمايى كند تا شما را از عاقبتِ نافرجامى كه در اثر گمراهى‏تان در انتظار شماست، برحذر دارد؟ آيا به ياد نمى‏آوريد كه خداوند پس از قوم نوح كه در اثر گناهانشان به هلاكت رسيدند، شما را وارثان زمين قرارداد و به شما نيروى جسمى بخشيد و حاكميت و قدرت داد. شما بايد خدا را بر اين نعمت شكر و سپاس گفته و بدو ايمان آوريد، نه كفر بورزيد. پند و اندرز من به شما اين است كه لطف خدا را در باره خويش يادآور شويد تا به سعادتِ دنيا و آخرت نائل گرديد:

أَوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَاذكُرُوا إِذ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزادَكُمْ فِى الخَلْقِ بَسْطَةً فَاذكُرُوا آلاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛(10)

آيا تعجب كرديد كه رسالتى از سوى خدا توسط فردى از خودتان بر شما وارد شود، تا از عذاب خدا بيمتان دهد. به ياد آريد زمانى را كه خداوند شما را پس از قوم نوح جانشين روى زمين قرار داد و قدرت شما را افزايش داد، بنابراين نعمت‏هاى خدا را به ياد آوريد، شايد رستگار شويد.

ولى قوم هود خدا را به خاطر نعمت‏هاى وى سپاس نگفتند، بلكه در لذايذ مادى غوطه‏ور شده و گرفتار تكبّر و خودبينى شدند، هود(ع) بدان‏ها گفت: چرا براى مباهات و بيهوده‏گرى بر هر بلندى، بنايى سربه فلك كشيده ساخته و مانند كسانى كه مى‏خواهند هميشه زنده بمانند، كاخ‏هايى در كمال شكوه و جلال بنا مى‏كنيد و چون ستمگران بدرفتارى نموده و آن‏گاه كه خشمگين مى‏شويد، بر كسى رحم نمى‏كنيد، همه اين امور را چون مغروران با خشونت انجام مى‏دهيد، از خدا بترسيد و به دستورات او عمل كنيد و از من كه براى هدايت شما آمده‏ام، اطاعت كنيد. اى قوم از خدايى كه نعمت‏هاى فراوان، مانند فرزندان و احشام و باغ‏ها و نهرها به شما بخشيده، بپرهيزيد و نعمت‏هاى او را با كفران و ناسپاسى و كبر و نخوت پاسخ ندهيد؛ زيرا در اين صورت عذاب خدا بر شما فرود خواهد آمد و شما را به هلاكت مى‏رساند:

أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ* وَتَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ * وَإِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّارِينَ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * وَاتَّقُوا الَّذِى أَمَدَّكُمْ بِما تَعْلَمُونَ * أَمَدَّكُمْ بِأَنْعامٍ وَبَنِينَ * وَجَنّاتٍ وَعُيُونٍ * إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ؛(11)

آيا بر هر سرزمين بلندى كاخ بنا مى‏نهيد تا به بازى‏هاى دنيوى سرگرم شويد و ساختمان‏هاى محكم مى‏سازيد، به اميد اين‏كه هميشه زنده بمايند و آن‏گاه كه به ظلم و بيداد مى‏پردازيد، در كمال قساوت و خشم رفتار مى‏كنيد. از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد، از خدايى كه شما را به آنچه خود مى‏دانيد، قدرت وقوت بخشيد، بيم داشته باشيد و برايتان احشام و فرزندان و باغ‏ها و چشمه‏ساران عطا فرمود. من از عذاب روز بزرگ قيامت بر شما بيمناكم.

مناقشه با بت‏پرستان

قبيله عاد تسليم دعوت هود نشد و سران آن قبيله بر بت‏پرستى خود پافشارى كرده و خطاب به هود گفتند: تو برهانِ روشنى بر صحت آنچه ما را بدان فرامى‏خوانى نياوردى، بنابراين ما دست از پرستش خدايان خود برنمى‏داريم و تو را راستگو نمى‏دانيم و تصوّر ما اين است كه برخى از خدايان ما تو را آسيب رسانده‏اند، از اين رو سخنان بيهوده بر زبان مى‏آورى.

هود، در پاسخ آنان گفت: به راستى و صداقتِ آنچه مى‏گويم خدا را گواه مى‏گيرم و شاهد باشيد كه من از شرِّ كسى كه بدان پاى بنديد، بيزارم. شما و خدايانتان همدست شويد و براى من توطئه كنيد و اگر قادر هستيد لحظه‏اى كيفرم را تأخير نيندازيد،من از توطئه شما ترس و واهمه‏اى ندارم؛ زيرا متكى به خدا هستم و امور من و شما و همه موجوداتِ زنده، به دست اوست و هر گونه بخواهد عمل مى‏كند، و كارهاى الهى به شيوه حق و عدالت جريان دارد. اگر از دعوتِ من سر برتافتيد، اين سرپيچى به زيان من نيست، چرا كه من آنچه را بدان مأمور بودم به شما ابلاغ كردم،خداوند مى‏تواند شما را به هلاكت رسانده و گروهى غير از شما را روى كار آورد كه جايگزين شما در شهر و ديارتان باشند؛ زيرا پروردگار من بر هر چيزى قدرت و استيلا دارد:

قالُوا يا هُودُ ما جِئْتَنا بِبَيِّنَةٍ وَما نَحْنُ بِتارِكِى آلِهَتِنا عَنْ قَوْلِكَ وَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ * إنْ نَقُولُ إِلّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ قالَ إِنِّى أُشْهِدُ اللَّهَ وَاشْهَدُوا أَنِّى بَرِىّ‏ءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ* مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِى جَمِيعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ * إِنِّى تَوَكَّلْتُ عَلىَ اللَّهِ رَبِّى وَرَبِّكُمْ ما مِنْ دابَّةٍ إِلّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إِنَّ رَبِّى عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ * فَإِنَ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ وَيَسْتَخْلِفُ رَبِّى قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلا تَضُرُّونَهُ شَيْئاً إِنَّ رَبِّى عَلى‏ كُلِّ شَى‏ءٍ حَفِيظٌ؛(12)

قوم هود گفتند: اى هود، تو دليل و برهان براى ما نياوردى و ما با گفته تو، دست از خدايانِ خود برنمى‏داريم و به تو نخواهيم گرويد، برخى از خدايان ما تو را آسيب رسانده‏اند. وى گفت: خدا را گواه مى‏گيرم و شما نيز گواه باشيد كه من از معبودهاى غير خدا بيزارم. همه شما برايم توطئه كنيد و مهلتم ندهيد، من بر خداى خود و شما توكل كردم، خدايى كه هر موجودى در اختيار اوست، راه راست از آنِ خداوند است؛ اگر روگردان شويد، من آنچه را بدان مأمور بودم به شما رساندم و خداوند، ديگران را جايگزينِ شما خواهد گرداند، و زيانى هم به او نمى‏رسانيد، پروردگارم بر هر چيزى قدرت دارد.

علاوه براين قوم عاد، هود(ع) را رنجيده خاطر كردند و با وجودِ دعوت و پند و اندرزهاى بسيار وى، دعوتش را رد كردند و دست از پرستش خدايانشان برنداشتند و به خدايى كه هود آنها را بدان فرا مى‏خواند، نگرويدند و او را به مبارزه طلبيدند تا تهديدها و كيفرهايى را كه وعده داده بود، بر آنها وارد سازد اين جا بود كه حضرت هود بدانان فرمود: خشم و غضب الهى قطعاً بر شما وارد خواهد شد. در انتظار عذاب الهى باشيد و من نيز در انتظار خواهم بود:

قالُوا أَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ * قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجادِلُونَنِى فِى أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ مانَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّى مَعَكُمْ مِنَ المُنْتَظِرِينَ؛(13)

گفتند: آيا آمده‏اى به ما بگويى خداى يگانه را بپرستيم و از آنچه پدرانمان مى‏پرستيدند دست برداريم!؟ اگر راست مى‏گويى عذابى را كه برما وعده كردى برما بفرست. هود گفت: خشم و غضب الهى قطعاً بر شما وارد خواهد شد. آيا شما در يك سلسله نام‏هايى كه خود و پدرانتان نام‏گذارى كرديد، با من بحث و مناقشه مى‏كنيد؟ خداوند هيچ گونه قدرتى به آنها نداده، بنابراين منتظر عذاب الهى باشيد و من نيز با شما در انتظار خواهم بود.

در اين آيه كريمه نيز ملاحظه مى‏كنيم كه قوم هود به خاطر تقليد كوركورانه از پدرانشان، به بردگى روحى دچار گشته بودند كه آزادى فكر و انديشه را از آنها سلب كرده بود، چنان‏كه قدرت استدلال هود را مى‏بينيم، زمانى كه خدايانِ آنها را اسم‏هاى بى‏مسما خواند و گفت بيش از اسم چيز ديگرى نيستند؛ در اين بت‏ها نشانى از خدايى‏گرى وجود نداشته و از قدرتى كه حتى خود را نگاه‏دارند، برخوردار نيستند.

دعوت به توبه

پس از آن‏كه هود(ع) قوم خود را هدايت و ارشاد نمود و آنها سربرتافتند، مدت سه سال باران از آنها قطع گرديد و اين خود هشدارى بود كه عذاب آنها نزديك است. در همين فرصت نيز هود(ع) به پند و اندرز قوم خود مى‏پرداخت و بدان‏ها مى‏گفت: از خداى خود بخواهيد كه گناهان گذشته شما را بيامرزد و با توبه كردن به سوى او بازگرديد، اگر شما اين كار را انجام دهيد، خداوند بارانِ پى‏درپى برايتان خواهد فرستاد و نعمت‏هاى شما فراوان مى‏گردد، همان گونه كه بر قدرت و توان شما افزود. زنهار كه از دعوت من نافرمانى كنيد و بر كفر و اعمال ناروا پافشارى و اصرار ورزيد:

وَيا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى‏ قُوَّتِكُمْ وَلا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِينَ؛(14)

اى قوم، از خداى خويش آمرزش بخواهيد و سپس به پيشگاه او توبه نماييد [در اين صورت‏] بر شما باران رحمت فرو مى‏فرستد و قدرت شما را فزونى مى‏بخشد، و گردِ گناه نگرديد.

رهايى مؤمنان و هلاكتِ كافران

پس از سه سال قطع باران بر قوم هود و پس از آن‏كه آنان رسالتِ پيامبر خود را انكار كرده و به كفر و سركشى خود ادامه دادند، فرمان خداوند تعلق گرفت كه بر آنها عذاب نازل شود و خداوند، هود(ع) و همراهان مؤمن او را از عذاب رهانيد، و گنهكاران را به هلاكت رسانيد:

وَلَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا هُوداً وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَنَجَّيْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِيظٍ؛(15)

و آن‏گاه كه فرمان ما صادر شد، هود و مؤمنين همراه وى را با لطف خويش نجات داديم و آنها را از عذاب سخت رهانيديم.

ولى قرآن چگونگى نجات هود(ع) را براى ما روشن نساخته است، برخى از مورخين مى‏گويند: نجات هود به اين شكل بود كه وى پس از آن‏كه از پذيرش دعوت خود از ناحيه مردم مأيوس و نااميد گشت، از قوم خود كناره گرفت و به همراهى مؤمنانى كه با او بودند، رهسپار مكه شد و مدتى در آن‏جا زندگى كرد و سرانجام در همان‏جا از دنيا رفت و به خاك سپرده شد.(16)

خداى سبحان بادى بسيار شديد بر قوم عاد مسلط گرداند كه هفت شبانه‏روز پى‏در پى برآنان وزيدن گرفت و همان‏گونه كه درخت نخل ميان تهى از ريشه كنده مى‏شود، بدن‏هاى آنان از جا كنده شده و بر زمين كوبيده مى‏شد و بدين سان به هلاكت رسيدند و بدن‏هايشان قطعه قطعه گرديد و همگى نابود شدند و يكى هم از آنان باقى نماند، به گونه‏اى كه فرداى آن روز جز خانه‏هايشان چيزى ديده نمى‏شد. خداى متعال فرمود:

وَأَمّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ* سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَثَمانِيَةَ أَيّامٍ حُسُوماً فَتَرى‏ القَوْمَ فِيها صَرْعى‏ كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ * فَهَلْ تَرى‏ لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ؛(17)

ولى عاد به وسيله بادى فوق‏العاده شديد كه آن را مدت هفت شب و هشت روز پى‏درپى برآنها مسلط گرداند، به هلاكت رسيدند. گويى آنها مدهوش بودند، مانند تنه‏هاى نخل خشكى كه روى زمين افتد. آيا كسى را از آنها زنده مى‏يابى؟

و نيز فرمود:

وَفِى عادٍ إِذا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ * ما تَذَرُ مِنْ شَى‏ءٍ أَتَت عَلَيْهِ إِلّا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ؛(18)

و بر قوم عاد تند بادى هلاك‏كننده فرستاديم، آن باد بر هر چه مى‏وزيد، آن را چون استخوان پوسيده قرار مى‏داد.

فصل دوم: داستان صالح(ع )

خانه‏ها و خدايان ثموديان

قرآن كريم محل سكونت ثموديان را مشخص نكرده و تنها از اين آيه شريفه «وَثَمُودَ الَّذِينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالوادِ» برمى‏آيد كه خانه‏هاى آنان در مناطق كوهستانى و يا تپه‏هاى سنگى قرار داشته است و كلمه «واد» در آيه، همان «وادى القرى‏» است. بنابراين، جايگاه ثموديان در اين مكان‏ها بوده است و بيشتر وقايع‏نگاران، منطقه «الحجر» را به عنوان مكانى كه محل ثموديان در آن بوده است، معين كرده‏اند و گفته‏اند كه در آن‏جا چاهى به نام «بئرهود» بوده كه رسول‏اكرم(ص) در غزوه تبوك همراه يارانش در آن‏جا فرود آمد و اصحاب خويش را از خوردن آب آن و ورود به خانه‏هاى آن سامان منع كرد.

قوم ثمود، بت‏هاى زيادى از جمله «ودّ» و «جد - هد» و «شمس» و «مناف» و «منات» و «لات» و ديگر بت‏هارا مى‏پرستيدند.

دعوت به پرستش خدا

خداوند پيامبر خود صالح را به سوى قوم ثمود فرستاد تا آنها را به پرستش او و ترك بت‏پرستى دعوت كند؛ اين پيامبر بدانان مى‏گفت: اى قوم، خداى يگانه را بپرستيد و كسى را شريك او قرار ندهيد. هم اوست كه شما را از خاك آفريد و به آبادانى آن واداشت و اسباب عمران و آبادى را برايتان فراهم ساخت. بنابراين، حال كه خداوند اين لطف بزرگ را در حق شما نموده، شايسته است كه شما نيز نسبت به گناهانى كه انجام داده‏ايد، از پيشگاه او آمرزش خواسته و به نزدش توبه كنيد؛ زيرا خداوند به شما نزديك است، و اگر مؤمنى اخلاص در دعا داشته باشد، خداوند دعاى او را مستجاب خواهد كرد:

وَإِلى‏ ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأَرضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّى قَرِيبٌ مُجِيبٌ؛(19)

و به سوى ثموديان برادرشان صالح را فرستاديم. او گفت: اى قوم، خدا را بپرستيد، معبودى جز او نداريد، وى شما را از زمين آفريد و شما را به آبادانى آن وا داشت، بنابراين از او آمرزش بخواهيد و به نزدش توبه كنيد. پروردگارم به شما نزديك بوده و دعايتان را مستجاب خواهدكرد.

اسرافِ كشنده

قوم ثمود، پيامبرى را كه از سوى خدا برايشان فرستاده شده بود، تكذيب كردند و پذيراى دعوتِ وى براى پرستشِ خدا و يگانگى او نشدند؛ با اين‏كه او پيامبرى درستكار بود و براى انجام رسالتِ خويش مزد و پاداشى نمى‏خواست.

يكى از عاداتِ ثموديان، زياده‏روى در لذّات مادّى، چون خوردن و آشاميدن و بناى ساختمان‏هاى مجلّل بود، پيامبرشان حضرت صالح(ع) آنها را بر اين كارشان نكوهش كرد و فرمود: آيا شما تصور مى‏كنيد خداوند شما را در لذت‏هايى كه از اين نعمت‏ها مى‏بريد، به حال خود رها ساخته و خويشتن را از عذاب الهى مصون مى‏دانيد؟ چرا هرگونه كه خود مى‏خواهيد از باغ و بستان‏ها و چشمه‏ساران و كشتزارها و خرماى شيرين و تازه بهره مى‏بريد و از كوه براى خود خانه‏هايى مى‏تراشيد كه در آن آسوده خاطر زندگى كرده و از آنها لذّت ببريد، ولى خدا را براين نعمت‏هاى فراوان سپاس نمى‏گوييد؟ از خدا بترسيد و رهنمودهايم را گردن نهيد و از اسراف‏كارانى كه با كفران و ناسپاسى و گناه، برخويشتن اسراف روا مى‏دارند و زمين را به فساد كشيده و بويى از درستكارى نبرده‏اند فرمان نبريد:

كَذَّبَتْ ثَمُودُ المُرْسَلِينَ * إِذ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صالِحٌ أَلا تَتَّقُونَ * إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * وَما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلّا عَلى‏ رَبِّ العالَمِينَ * أَتُتْرَكُونَ فِى ما ههُنا آمِنِينَ * فِى جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَنَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ * وَتَنْحِتُونَ مِنَ الجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * وَلا تُطِيعُوا أَمْرَ المُسْرِفِينَ * الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ وَلا يُصْلِحُونَ؛(20)

قوم ثمود، پيامبران خدا را تكذيب كردند، آن‏گاه كه برادرشان صالح بدان‏ها گفت: آيا از خدا نمى‏ترسيد، من پيامبرى درستكار برايتان هستم. از خدا بيم داشته باشيد و از من فرمان ببريد. من در قبال كارى كه انجام مى‏دهم ازشما مزد و پاداشى نمى‏خواهم؛ زيرا خداوند پاداش مرا مى‏دهد. آيا گمان مى‏كنيد در اين‏جا و در باغ و بستان‏ها و چشمه‏ساران و كشتزارها و نخل‏هايى با ميوه‏هاى نرم و تازه، آسوده خاطر رها مى‏شويد؟ خانه‏هايى از كوه مى‏تراشيد تا در آنها كامرانى كنيد، پس از خدا بترسيد و مرا فرمان بريد و از اسراف كنندگان اطاعت نكنيد، هم آنان‏كه در زمين، فساد و تباهى كرده و در پى درستكارى نيستند.

از جمله مطالبى كه حضرت صالح(ع) بدان‏ها مى‏فرمود اين بود كه:

وَاذكُرُوا إِذ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ‏بَعْدِ عادٍ وَبَوَّأَكُمْ فِى الأَرضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَتَنْحِتُونَ الجِبالَ بُيُوتاً فَاذكُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَلا تَعْثَوْا فِى الأَرضِ مُفْسِدِينَ؛(21)

ياد آوريد آن‏گاه كه خداوند شما را پس از قوم عاد جانشين قرار داد و در زمين جايگزينتان ساخت تا از هموارى‏هاى آن براى ساختن كاخ‏ها استفاده كنيد و از كوه براى خود خانه‏هايى بتراشيد، بنابراين، نعمت‏هاى خدا را ياد آوريد و در زمين فساد و تباهى نكنيد.

ثموديان در پى معجزه

قوم ثمود، پند و اندرز حضرت صالح(ع) را نپذيرفتند و آن گونه كه وى آنها را راهنمايى كرد، راه راست را نپيمودند، بلكه او را به هذيان گويى متهم ساختند و گفتند: جادو بر عقل و خِرَدش مستولى شده و بدو چنان وانمود كرده كه فرستاده خداست. آنان ازحضرت خواستند معجزه‏اى بياورد تا دليل بر حقانيت پيامبرى او ازنزد خدا باشد. ازاين رو خداوند ماده شترى را كه به صورت غير عادى آفريد، برايشان فرستاد و بدان‏ها دستور داد تا به آن شتر آسيبى نرسانند. نه آزار و اذيّت شود و نه آن را رَمْ دهند و نه وسيله سوارى قرار گيرد و نه ذبح شود. خداوند آب آشاميدن آن را در روز معين قرار داد و استفاده مردم را از آب، در روز ديگر مقرر فرمود و در صورت آسيب رساندنِ به آن شتر، آنها را به عذاب الهى تهديدكرد و سلامت آنان را در گروِ سلامت آن شتر قرار داد:

قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ المُسَحَّرِينَ * ما أَنْتَ إِلّا بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ * قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ * وَلاتَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَظِيمٍ؛(22)

بدو گفتند: تو جادوگرى. تو مانند ما بشر هستى و اگر راست مى‏گويى نشانه و معجزه‏اى ارائه بده. صالح گفت: اين شترى است كه در روز مشخصى آب مى‏آشامد و شما نيز روز معينى براى آشاميدن آب داريد؛ بدان صدمه و آسيبى نرسانيد، زيرا به عذاب روز قيامت گرفتار خواهيد شد.

هم‏چنين خداى متعال فرمود:

إِنّا مُرْسِلُواْ النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ * وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ؛(23)

ما اين شتر را براى آزمايش آنها فرستاديم، مراقب آنان باش و صبر پيشه كن و آنها را آگاه ساز كه آب ميان آنان و اين شترتقسيم شده و هر كدام روز مشخصى براى آشاميدن دارند.

اوج دشمنى

اين شتر مدتى ميان آنان بود و از گياهان زمين تغذيه مى‏كرد و براى آشاميدنِ آب يك روز مى‏رفت و روز ديگر از خوردن آب باز مى‏ايستاد. ترديدى نبود كه اين حالت عده زيادى از قوم صالح را به خود جذب كرده بود، چرا كه آنها وجود اين شتر را نشانه‏اى به صدق نبوت و پيامبرى حضرت صالح مى‏دانستند. اما اين كار، طبقه‏اشراف را به وحشت انداخت و آنها بر نابودى دولت خويش و سپرى شدن قدرت و شوكتِ خود، بيمناك شدند؛ به همين دليل براى نابودى شتر نقشه‏اى كشيدند و در قبالِ حضرت صالح(ع) و همراهان مؤمنِ وى موضعى خصمانه و كينه‏توزانه گرفتند.

صالح(ع) متوجه نقشه آنان گرديد و به آنها فرمود: اى قوم، چرا پيش از توبه، براى رسيدن عذابى كه به شما وعده داده شده شتاب مى‏كنيد؟ آيا از پروردگار خويش آمرزش نخواستيد تا شما را مورد رحمت و لطف خود قرار دهد؟ ولى قوم او در پاسخش گفتند: ما تو و گروندگانِ همراهت را به فال بد مى‏گيريم، زيرا پس از آن‏كه تو رسالت خود را براى ما آوردى، قحطى و خشكسالى دامنگير ما شد. صالح(ع) بدان‏ها گفت: هيچ گونه چيزى كه از آن فال بد گرفته شود وجود ندارد، اسباب و علل خير و شر تنها در دست خداوند است و او با اين قحطى و خشكسالى كه در آن هستيد، شما را در بوته‏آزمايش و امتحان قرار داده تا شايد به خدا ايمان آوريد:

قالَ يا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الحَسَنَةِ لَوْلا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ * قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَبِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ؛(24)

گفت: اى قوم، چرا شما قبل از كار نيك، شتاب به گناه داريد؟ چرا از خدا آمرزش نخواستيد تا شايد مورد لطف او قرار گيريد؟ گفتند: ما تو و همراهانت را به فال بد مى‏گيريم. وى گفت: فال بدِ شما نزد خداست، بلكه شما مردمى هستيد كه مورد آزمايش قرار گرفته‏ايد.

اشراف متكبّر، مؤمنان را بر ايمانشان مورد نكوهش قرار مى‏دادند، ولى مطمئن شدند مؤمنانى كه از ديدگاه آنان خوار و ناتوان شمرده شدند، كسانى‏اند كه به رسالت حضرت صالح ايمان آوردنده‏اند.

قالَ المَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ * قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنّا بِالَّذِى آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ؛(25)

سران قومش كه تكبر ورزيده بودند، به كسانى كه ناتوان شمرده شده بودند و ايمان آورده بودند، گفتند: آيا مى‏دانيد كه صالح از نزد پروردگارش فرستاده شده؟ گفتند: ما بدانچه او برايش فرستاده شده ايمان داريم. آنان كه كبر ورزيده بودند. گفتند: ما به آنچه شما ايمان آورده‏ايد كافريم.

پى كردن شتر

بزرگان و اشراف قوم، وجود اين مؤمنين و ناقه را ميان خود تحمل نكردند؛ شايد به اين بهانه كه شترى قوى هيكل است و ديگر چهارپايان را ترسانده و رَمْ مى‏دهد، يا اين‏كه هنگام نياز شديد به آب، اين حيوان مانع استفاده آنها از آب است؛ و شايد بدين سبب بيمناك بودند كه به واسطه وجود آن شتر، تعداد گروندگان به خدا افزايش يابد. شايد بتوان گفت تمام اين جهات، آنها را به كشتن آن ناقه واداشت. با وجود اين‏كه پيامبر آمدنِ عذابِ الهى را به آنهإ؛ه‏ه هشدار داده بود كه در صورت آسيب رساندن به شتر، به هلاكت خواهند رسيد، ولى آنان بى‏پروا به كشتن شتر اقدام كردند و از پيامبرخود خواستند براى اين‏كه ثابت كند فرستاده خداست، عذابى كه آنها را بدان تهديد كرده بود، هر چه زودتر بر آنان وارد كند. حضرت صالح(ع) نيز در برابر اين مبارزه‏جويى كه آنها در مورد فرمان الهى از خود نشان دادند، بدان‏ها اطلاع داد كه پس از سه روز، عذاب الهى آنان را فرا خواهد گرفت:

فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ المُرْسَلِينَ؛(26)

شتر را پى كردند و از فرمان پروردگار خويش سرپيچى نمودند و گفتند: اى صالح، اگر تو پيامبرى، پس عذابى را كه به ما وعده دادى برايمان بياور.

فَعَقَرُوها(27) فَقالَ تَمَتَّعُوا فِى دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ؛(28)

شتر را كشتند، صالح بدان‏هاگفت: سه روز در خانه‏هايتان بياساييد، و آن عذاب، وعده‏اى راستين‏است.

نقشه قتل صالح(ع)

ميان قوم ثمود، نُه نفر [از سران آنها] وجود داشتند كه بيش از ديگران در زمين فساد و تباهى كرده و كفر ورزيده بودند. اين افراد بين خود نقشه قتل صالح را كشيده و سوگند ياد كردند كه بر او و خانواده‏اش شبيخون زده و به طور نهانى آنها را قتل عام كنند و زمانى كه طرفداران و بستگانش در جستجوى قاتلين برآمده و مطالبه خون او كنند، آنان از اين جرم اظهار بى‏اطلاعى كنند و با اطمينان بگويند كه وقت كشته شدن او حضور نداشته و در آن دخالت نداشته‏اند. اينان براى كشتن صالح و خانواده او نقشه خود را طراحى كردند، ولى خداوند اراده فرموده بود كه پيامبر خود و خانواده‏اش را نجات داده و توطئه‏گران را از ناحيه‏اى كه خود نمى‏دانند، به هلاكت برساند.

وَكانَ فِى المَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ وَلا يُصْلِحُونَ * قالُوا تَقاسَمُوا بِاللَّه لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَ إِناّ لَصادِقُونَ * وَمَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنا مَكْراً وَهُمْ لايَشْعُرُونَ * فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنّا دَمَّرْناهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ * فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ؛(29)

در آن شهر نُه تن [از سران قبيله‏] بودند كه در زمين تباهى كرده و گامى در راه اصلاح برنمى‏داشتند. آنان گفتند: هم قسم شويد تا بر او و خانواده‏اش شبيخون زنيم و سپس به اولياى او بگوييم كه ما در ماجراى كشتن او حضور نداشته‏ايم و در گفتار خود صادقانه هم هستيم. آنان مكر و حيله‏اى كردند و ما نيز حيله و مكرى انجام داديم، در حالى كه آنها نمى‏دانستند. اكنون ببين سرانجام مكر و حيله آنها چه شد. ما آنان و بستگانشان را نابود كرديم، و اينها خانه‏هاى خالى و بى‏صاحب آنهاست كه در اثر ستم آنها ويران گشته است. براى آنان كه دانا و آگاهند در اين ماجرا درسى از عبرت وجود دارد.

نابودى ثموديان

همان گونه كه خداى متعال مى‏فرمايد: قوم ثمود توسط صاعقه نابود شدند «فأخذتهم الصاعقة و هم ينظرون؛ در حالى كه نظاره‏گر بودند، صاعقه آنها را درهم نورديد». صاعقه عبارت از جريان الكتريسته‏اى است كه ميان دو جريان مثبت و منفى برق به وجود مى‏آيد. بنابراين، اگر ابرى كه داراى الكتريسته مثبت است به زمين نزديك شود، در اثر نزديك شدنِ آن، الكتريسته به وجود آمده و به الكتريسته منفى زمين برخورد مى‏كند و اين جريانِ مثبت و منفى الكتريسته به هر جسمى كه در زمين اصابت كند، اگر درخت يا انسان باشد، آن را طعمه آتش مى‏كند. سنگ را متلاشى و ساختمان را ويران مى‏سازد. ميزان تخريب و انهدام صاعقه، بستگى به مقدار برق و نيروى الكتريسته مثبت و منفى دارد. و قرآن نيزگاهى از صاعقه به «رَجفه» و گاهى به «طاغيه» و گاهى به «صيحه» تعبير فرموده است: «وَأَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ»؛ «فَأَمّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطّاغِيَةِ»؛ «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمِينَ». چون صاعقه داراى صدايى مهيب است، از اين رو صيحه ناميده شده است و گاهى همراه با لرزش، همانند زلزله است كه دل‏ها در اثر آن به تپش م

ى‏افتد و گاهى صاعقه در جايى اتفاق مى‏افتد و تأثيرش آن مكان را تحت پوشش قرار مى‏دهد.

تعبيرات گوناگونى كه قرآن از صاعقه ارائه مى‏دهد، تعبير دقيقى است كه آثار و علل و اسباب و جلوه‏هاى آن را به وصف مى‏كشد.

فصل سوم: نكته ‏ها

ميانه‏روى در زندگى

از جالب‏ترين رهنمودهاى قرآن براى ساختار امتى يك‏پارچه و سالم، فراخوانى آن به ميانه‏روى در زندگى و جلوگيرى از اسراف و ناسپاسى است و اين معنا در سخن هود(ع) به چشم مى‏خورد: «أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ * وَتَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ». هود پيامبر به قوم خود مى‏گويد: چرا در بناى كاخ‏هاى سربه فلك كشيده در جاهاى بلند اسراف مى‏كنيد؟ آيا با اين كار مى‏خواهيد ثروتمندى خود را به رخ بكشيد كه گويى شما در زمين جاودان خواهيد ماند!

هود(ع) قوم خود را بر بناى ساختمان‏هاى مجلّل نكوهش مى‏كرد. آنان خانه‏هاى خود را براى سكونت و آسودگى خويش بنا ننهادند، كه اگر اين گونه عمل كرده بودند، آن حضرت كارشان را نكوهش نمى‏كرد، بلكه براى فخر و مباهات و خودخواهى دست به اين كارها مى‏زدند و اين كار، بيهوده و اسراف و ناپسند بود. آنان با انجام دادنِ اين كارها آرزو داشتند در زمين جاودان بمانند، با اين‏كه زندگى جاودانه محال، و لذت‏هاى دنيا زودگذر است.

حضرت صالح(ع) هم‏چنين قوم خود را به نعمت‏هايى كه خداوند بدان‏ها عنايت كرده بود، توجه داد؛ مانند مهارتى كه در تراشيدن خانه‏ها از دل كوه بدان‏ها عطا كرده بود و آنها را بر كفران و ناسپاسى بدين نعمت‏ها سرزنش مى‏كرد و مى‏گفت: چرا در آن خانه‏ها از وجود اين نعمت‏ها در مسير غرور و خودپسندى بهره‏جسته و به خوشگذرانى و ناسپاسى مى‏پردازيد؟ خداوند تمام اين معناى جالب را در يك كلمه «فارهين» بيان فرموده است:

أَتُتْرَكُونَ فِى ما ههُنا آمِنِينَ * فِى جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَنَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ * وَتَنْحِتُونَ مِنَ الجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ(30) * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ؛

آيا تصور مى‏كنيد در اين دنيا آسوده خاطر به حال خود رها خواهيد شد و در اين باغ و بستان‏ها و چشمه ساران و كشتزارها و نخل‏ها و شكوفه‏هاى زيبايش براى هميشه زنده خواهيد ماند و در خانه‏هايى كه از كوه مى‏تراشيد با آسودگى زندگى مى‏كنيد؟ پس از خدا بترسيد و مرا فرمان بريد.

امروزه در عصر ما چه بسيارند افرادى كه براى كارهاى بيهوده و خودنمايى و فخر و مباهات، چنين خانه‏هايى بنا مى‏كنند و چقدر مال و دارايى در دست اين اسراف‏گران، تباه مى‏گردد و تا چه اندازه جامعه نيازمند متصديانى است كه اسراف‏كاران را از تصرّف در اموالشان باز دارد و مانع اسراف و تبذير آنها گردند. ملّت از آن كاخ مجلّل و سر به فلك كشيده چه سودى مى‏برد كه ميليون‏ها تومان هزينه آن شده تا فردى سرمايه‏دار از سكونت در آن بهره‏مند شود، در حالى كه پيرامون او هزاران كارگر و زحمتكش وجود دارد كه نه نانِ خوردن دارند و نه سرپناهى براى زندگى!

آيا نمى‏سزد كه چنين سرمايه‏دارى در خانه‏اى متوسط زندگى كند و اين دارايى‏هاى كلان را پس‏انداز نموده و آنها را در مسير رشد و شكوفايى كشاورزى و صنعت و نيازمندى‏هاى شديد مردم قرار دهد؟

اسلام، الهام‏گر اين مفهوم اجتماعى عادلانه، در دل پيروان خود است تا جامعه اسلامى براساس عدالت اجتماعى بنا گردد و رهبران آن در برابر هر فرد و يا گروهى كه اموال مردم را در خدمت عياشى‏ها و بيهوده‏كارى‏ها و لذايذ مادى خويش به كار مى‏گيرد، به شدت برخورد نمايند. بنابراين دارايى و اموال فرد ثروتمند - از نظر قرآن - هر چند ملكِ مخصوص اوست، ولى سود و منفعت آن مربوط به همه مردم است؛ زيرا خداوند به مؤمنين سفارش فرموده: «وَلا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ(31) أَمْوالَكُمُ الَّتِى جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً»(32).

دعوت براى شوريدن بر ستمكاران

چون قوم هود از ستمكاران حاكم برخود فرمان برده و به سبب آن سزاوار هلاكت و دورى از رحمت خدا گرديدند، خداى سبحان آنان را مورد نكوهش قرار داده است:

وَتِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْا رُسُلَهُ وَاتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبّارٍ عَنِيدٍ * وَأُتْبِعُوا فِى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَيَوْمَ القِيامَةِ؛(33)

آن قوم عاد نشانه‏هاى خدا را انكار نموده و پيامبرشان را نافرمانى كردند و به فرمان هر ستمگر معاندى گردن نهادند، آنان در دنيا و آخرت به لعنت الهى گرفتار شدند.

قرآن، آزادى از تسلط ستمگران را پيوسته به پيروان خود گوشزد فرموده تا از قيد و بند ظلم هر حاكم ستمگر و هر مخالف حقّى رها گردند. تعبير قرآن در اين‏جا بسيار دقيق است. خداوند در آن براى حاكم دو صفت را با هم عنوان كرده است: جبار و عنيد؛ زيرا جبّار، فرد متكبر و سخت دلى است كه از بارزترين صفات وى سرسختى در باطل و ادامه و استمرار آن كار است.

بنابراين، اسلام نمى‏خواهد پيروانش در برابر ستمكاران كرنش كنند و آنها را به بردگى‏بگيرند و انواع اذيت و آزار را به آنها روا داشته و آنان را براى خواسته‏ها و تمايلات خويش به خدمت بگمارند، بلكه اسلام طرفدارانش را مهيا مى‏سازد تا بر آنها بشورند، در برابر قدرت آنها تسليم نگردند، چون پيروى از تمايلات ستمكاران قضيه‏اى است كه با ايمان‏واقعى منافات دارد؛ زيرا ايمان به روح و روان آدمى، كرامت و عزّت بخشيده و او را از حاكميت هر ستمكارى مى‏رهاند. اگر مؤمنين مقهور آنان واقع شوند، هيچ گونه عذرى نخواهند داشت؛ زيرا تعداد آنها بسيار است و ستمكاران اندكند و هرگاه مؤمنان در پى آزادى باشند، در راه آن به مبارزه برخاسته و بدان دست خواهند يافت، افزون بر اين‏كه خداوند درقرآن به مؤمنين مژده داده كه سرانجام ستمكاران زيانكارى و هلاكت است: «وَخابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنِيدٍ».

قوم عاد به دليل اين‏كه از هر ستمكار و معاندى فرمان بردند، به هلاكت رسيدند، در حالى كه لعنت دنيا و آخرت را با خود همراه داشتند و هر كس تسليم خواسته‏هاى ستمكاران كينه‏توز شود، سرانجامى جز هلاكت نخواهد داشت.

درس شهامت

در سرگذشت هود(ع) پيرامون شهامت و از خود گذشتگى در راه عقيده و آرمان، درسى وجود دارد كه چون مشعلى است فروزان براى هر مُصلحى كه جان خويش را در راه عقيده‏اش فدا كند.

حضرت هود(ع) قوم خود را مورد خطاب قرار داده و مى‏گويد: «إِنِّى أُشْهِدُ اللَّهَ وَاشْهَدُوا أَنِّى بَرِى‏ءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ * مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِى جَمِيعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ».

در اين سخن كه فرمود: «فَكِيدُونِى جَمِيعاً» دقت كنيد. او مى‏خواهد به آنان گوشزد كند كه از مكر و حيله دسته جمعى آنان پروايى ندارد و با وجود اين‏كه آنها اكثريت را تشكيل مى‏دادند و از توان و قدرت بيشترى برخوردار بوده‏اند، از اذيت و آزار آنها بيمناك نيست. اين يكى از نشانه‏هاى افراد عقيده‏مندى است كه دلى سرشار از ايمان دارند و عشق به اصلاح‏طلبى وجودشان را احاطه كرده است و ترس و وحشتى از باطل‏گرايان ندارند؛ زيرا مؤمنان با عقيده راسخ خود، هر خطر و ظلم و ستمى را سهل مى‏شمارند.

راز شهامت هود(ع) در اين بود كه وى برخداى خود توكل داشت. او به قوم خود مى‏گفت: «إنّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّه رَبّى وَرَبِّكُم؛ من بر پروردگار خود و شما توكل نمودم». جادارد كسى كه به پروردگار خويش توكل مى‏كند و به آفريدگار خود، كه منبع و سرچشمه همه قدرت‏ها در جهان هستى است، پناه مى‏برد، خداوند بيم و ترس او را به آرامش و امنيت و ضعف و ناتوانى او را به قدرت مبدّل سازد. يك فرد مُصلح و كسى كه مردم را به سوى پروردگار خود مى‏خواند، چقدر نيازمند توكل است تا روح و روان او را سرشار از يقين و شكيبايى و خرسندى از هر نوع فداكارى در راه كسب رضايت پروردگارش سازد.

هلاكت، فرجام برترى‏جويى

در داستان حضرت هود(ع) سرانجامِ ناگوارى كه در انتظار ملت‏هاى مستكبر و سركش وجود دارد، بيان شده است. قرآن قبيله عاد را اين گونه توصيف مى‏كند:

فَأَمّا عادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِى الأَرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ وَقالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِى خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَكانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ * فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِى أَيّامٍ نَحِساتٍ لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الخِزْىِ فِى الحَياةِ الدُّنْيا وَلَعَذابُ الآخِرَةِ أَخْزى‏ وَهُمْ لايُنْصَرُونَ(34)؛

ولى قوم عاد به ناحق در زمين تكبر ورزيدند و گفتند: قدرت چه كسى از ما بيشتر است؟ آيا ندانستند خدايى كه آنها را آفريد قدرتى بيش از آنان دارد! آنها به انكار نشانه‏هاى ما پرداختند. از اين رو بادى شديد در ايام نحس و شوم بر آنان فرستاديم تا عذاب ذلت بار را در دنيا بدانان بچشانيم و ذلت و خوارى عذاب آخرت بيشتر است و كسى آنها را يارى نخواهد كرد.

بنابراين قبيله عاد در زمين تكبر و سركشى نمودند و مغرور قدرت خويش گشته و از هدايت الهى و راه راست روگردان شدند، از اين رو به خوارى و هلاكت دچار شدند و اين درس عبرتى است كه قرآن پيش روى ما قرار داده تا از آن بهترين سرمشق را بگيريم.

آنچه را قوم عاد ادّعا مى‏كرد امروزه نيز دولت‏هاى بزرگ، كه مغرور علم و دانش و تمدّن هستند ادعا مى‏كنند، چرا كه به سرمايه و قدرت دست يافتند؛ از راه حق روگردان شدند و ملت‏هاى كوچكِ مغلوب را به بردگى كشيده و سرمايه‏هاى آنها را چپاول كردند و براى‏تسلط بر آنها و غارت سرمايه‏هاى آنان و حفظ مصالح استعمارى خويش از كليه شيوه‏هاى پَست و غير انسانى؛،مانند فتنه انگيزى و خريدن مردم و ايجاد تفرقه و پراكندگى ميان آنها، استفاده كردند و زبان حالشان اين بود كه، «مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً؛ قدرت چه كسى از ما بيشتر است».

ولى آنان بايد اندكى آرام باشند.... با نگاهى گذرا به تاريخ گذشته نزديكى كه حاوى رساترين درس عبرت‏هاست، پند گيرند. آيا آنها از فرجام آلمان هيتلرى كه با جمله «آلمان برتر از همه است» شعار قدرت و برترى جويى در زمين سر داده بود، پند و اندرز نگرفتند كه پس از آن شعار، سرانجامى جز نابودى كشور و هلاكت بيشتر جوانانش نداشت و از ناحيه متّفقين به خوارى و ذلّت كشيده شد.

آثار آمرزش طلبى و توبه

همان‏گونه كه خداوند در جهان طبيعت قوانين و مقرّراتى به وجود آورده كه آن نظام طبق آن قوانين سير كند، در جامعه نيز قوانينى وضع نموده كه طبق آن، نظامى صحيح و استوار، حاكميت يابد. از جمله امورى كه قرآن بدان تصريح فرموده، اين است كه، هرگاه گناه و معصيت ميان مردم شيوع پيدا كرد، سبب بدبختى و هلاكت آنان خواهد گرديد؛ همان گونه كه بر قوم هود و صالح چنان رفت.

به همين دليل خداوند در خلال نسل‏هاى گذشته مردم را به وسيله‏پيامبران فرمان داده تا دست از گناه و معصيت برداشته و در مورد گناهان گذشته خود از خداوند آمرزش بخواهند و به پيشگاهش توبه كنند تا از نعمت‏هاى او برخوردار گشته و به رحمت و لطف او دست يابند و از خشم و غضب او بپرهيزند. هود، پيامبر خدا، قوم خود را پند مى‏داد و قرآن آن را براى راهنمايى ما چنين بيان مى‏كند:

وَيا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى‏ قُوَّتِكُمْ؛(35)

اى قوم، از پروردگارتان آمرزش بخواهيد و سپس نزدش توبه كنيد. او بر شما باران پى‏درپى خواهد فرستاد و قدرت شما را فزونى مى‏بخشد.

معناى آن اين است كه از آفريدگار خود بخواهيد تا گناهان گذشته شما را بيامرزد و با توبه به سوى او بازگرديد. اگر اين كار را عملى ساختيد، برايتان باران پى‏درپى مى‏فرستد و نعمت‏هاى شما فراوان مى‏شود و بر قدرت و نيروى شما مى‏افزايد. قرآن، كيفيت پند و اندرز صالح(ع) به قومش را يادآور مى‏شود:

لَوْلا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ؛

چرا از خداى خود آمرزش نخواستيد تا مشمول رحمت و لطف او گرديد؟

و نيز مى‏فرمايد:

واسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمً إِنَّهُ قَرِيبٌ مُجِيبٌ؛

(استغفار و آمرزش خواهى، وسيله مستجاب شدن دعا است).

حرمت گناهان بدين سبب است كه به جسم و عقل و نظام اجتماعى زيان وارد مى‏سازد و اگر پافشارى برگناه صورت گيرد، زيان آن به مراتب بيشتر خواهد بود. بنابراين، اگر شخصى گناهكار در مورد گناهان گذشته خود از خدا طلب آمرزش كند و از كرده‏هاى خود پشيمان شود، از فساد و تباهى جامعه جلوگيرى كرده و آن را محو مى‏سازد و بدين سان مصلحت فرد و جامعه بر آن مترتب مى‏گردد.

اين سنت الهى ميان مردم است و كسى كه تاريخ دولت‏ها و سبب سقوط و فروپاشى آنها را مورد بررسى قرار دهد، به خوبى برايش روشن است كه خداوند دولت‏هايى را كه بر ستم و فساد و تباهى پافشارى و تأكيد داشتند، در دنيا به وسيله ضعف و ناتوانى و پراكندگى مردم و تخريب و ويرانى، سرنگون ساخت. قدرت و شوكت آنها از بين رفت و صفوف آنها دستخوش تفرقه و پراكندگى گشت و كسانى كه چشم طمع به آنها دوخته بودند، بر آنان مسلط گرديدند و طعم خوارى و ذلت را به آنها چشاندند.

پى‏نوشتها:‌


1- احقاف، (46) آيه 21.
2- شِحر، منطقه‏اى است در ساحل اقيانوس هند از سمت يمن.
3- ابن خلدون در تاريخ خود مى‏گويد: شهرى به نام ارم وجود نداشته بلكه افسانه است، ولى ارمى كه در قرآن از آن ياد شده است <ارم ذات العماد» نام قبيله‏اى است نه نام شهر.
4- فجر(89) آيات 6 - 7.
5- تاريخ طبرى، ج‏1.
6- اعراف(7) آيه 65.
7- احقاف(46) آيه 21.
8- هود(11) آيه 50.
9- اعراف(7) آيات 66 - 68.
10- اعراف(7) آيه 69.
11- شعراء(26) آيات 128 - 135.
12- هود(11) آيات 53 - 57.
13- اعراف (7) آيات 70 - 71.
14- هود(11) آيه 52.
15- هود(11) آيه 58.
16- به نقل از كتاب اخبار مكه نوشته ازرقى، ج‏1، ص‏30.
17- حاقه(69) آيات 6 - 8.
18- ذاريات(51) آيه 41.
19- هود(11) آيه 61.
20- شعراء(26) آيات 141 - 152.
21- اعراف(7) آيه 74.
22- شعراء(26) آيات 153 - 156.
23- قمر (54) آيات 27 - 28.
24- نمل (27) آيات 46 - 47.
25- اعراف(7) آيات 75 - 76.
26- اعراف(7) آيه 77.
27- خداوند پى كردن شتر را به اين مستكبران كافر نسبت داده، در صورتى كه يك تن از آنها دست به اين كار يازيده است. چون قرآن در جايى ديگر مى‏فرمايد: «فنادوا صاحبهم فتعاطى فعقر». چه اين‏كه اين كافران با نقشه‏كشى خود و رضايت‏شان از اين كار، شريك جرم در اين قضيه هستند. از اينجا مى‏آموزيم كه امت اسلامى در برابر كارهاى نيك و بد يك‏ديگر مسؤوليت دارند و اگر كار ناروايى را ببينند و با آن‏كه توانايى برابرى با آن را دارند، سكوت اختيار كنند، خداوند آنها را بر سكوتشان كيفر خواهد داد. به همين دليل در قرآن آمده است: «و اتقوا فتنه لاتصيبن الذين ظلموا منكم خاصّة».
28- هود(11) آيه 65.
29- نمل(27) آيات 48 - 52.
30- كلمه «فارهين» كه به صورت اسم فاعل بيان شده، آن گونه كه در كتب لغت آمده، اعجاز معنوى است؛ زيرا معناى فعل با تفاوت بابِ مربوط به آن، متفاوت مى‏شود؛ مثلاً فَرُهَ از باب كَرُمَ، يعنى مهارت و هوشيارى و از باب فَرِحَ به معناى لهو و خوشگذرانى است و اين كلمه به صورت اسم فاعل بر هر دو معنا دلالت دارد.
31- سفهاء؛ يعنى كسانى كه اموال خود را در راه‏هاى غير صحيح اسراف مى‏كنند، يا به جهت فساد اخلاقى كه دارند و يا در اثر نادانى و يا عدم مديريت.
32- منظور از كلمه «قياماً» اين است كه خداوند اين اموال را براى اين قرار داد كه شما زندگى و مصالح دنيوى خويش را بر آن مبتنى سازيد.
33- هود(11) آيه 59.
34- فصلت(41) آيات 15 - 16.
35- هود(11) آيه 52.

 

باب پنجم: ابراهيم، لوط، اسماعيل(ع )

ابراهيم(ع) ابوالأنبياء

ابراهيم(ع) نزد پيروان اديان سه‏گانه يهود و مسيحيت و اسلام، داراى جايگاهى والاست. نام او پيوسته همراه با احترام و قداست و شكوه و جلال برده مى‏شود. وى از پيامبران اولوالعزم الهى بوده و در راه دعوت به پرستش خدا و يگانگى او و راه عقيده‏اى كه بدان ايمان آورده بود، تلاش و مبارزه كرد.

سراسر زندگى آن حضرت كوشش و فداكارى در راه پروردگار خود بود. وى از جنبه اخلاص و فداكارى در راه عشق به خدا، الگويى زنده براى همه آيندگان بود. چنانكه جايگاه والا و برجسته آن حضرت، نهفته در مقام ابوالانبيايى وى بود. «هر كتاب آسمانى كه برهريك از پيامبران پس از ابراهيم(ع) نازل مى‏شد، آن پيامبر ازنسل و يا از پيروان آن حضرت بود».(1) ابراهيم(ع) داراى آن چنان جايگاهى است كه هيچ كس بدان پايه نمى‏رسد.

حضرت ابراهيم(ع) دو پسر به نام‏هاى اسماعيل و اسحاق داشت كه خداوند آنها را به پيامبرى برگزيد. اسماعيل، جدّ رسول اكرم حضرت محمّد(ص)(2) و نياى اعراب حجاز است؛ زيرا نسبت اعراب حجاز به نابت و قيذار، پسران حضرت اسماعيل(ع) مى‏رسد(3).

قرآن، حضرت ابراهيم(ع) را پدر اعراب خوانده، آن‏جا كه خداى سبحان مؤمنين عرب را مورد خطاب قرار داده و مى‏فرمايد:

وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ؛(4)

خداوند در دين بر شما مشقت و رنج ننهاده‏[و آيين اسلام‏] مانند آيين پدرتان ابراهيم است. هم‏او شما را قبلاً مسلمان ناميد.

اما اسحاق، داراى فرزندى به نام يعقوب شد كه لقب او اسرائيل است و ساير نسل‏هاى بنى‏اسرائيل، منتسب به او هستند كه در ميان آنها بسيارى از پيامبران وجود دارند كه آخرين اينان حضرت عيسى(ع) است، آن گونه كه انجيل بيان كرده، عيسى(ع) به پيروان خود فرمود:

«إبراهيمُ أبُوكم اِبتَهَجَ حتّى‏ يَرى‏ يَومى فَرأى‏ وَ فَرِحَ؛(5) ابراهيم پدر شماست، او مسرور بود كه امروزِ مرا ببيند و ديد و شادمان گشت».

قرآن كريم از ابراهيم(ع) به عنوان پدر پيامبرانى كه پس از او آمدند، ياد كرده‏است آن‏جا كه فرمود:

وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَيَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا وَنُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَسُلَيْمانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسى‏ وَهرُونَ وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيّا وَيَحْيى‏ وَعِيسى‏ وَإِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ * وَإِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطاً وَكُلّاً فَضَّلْنا عَلىَ العالَمِينَ؛(6).

و ما به ابراهيم اسحاق و يعقوب را عطا كرديم و همه را به راه راست رهنمون شديم و نوح را نيز پيش از ابراهيم و نيز فرزندانش داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت كرديم و اين چنين نكوكاران را پاداش خواهيم داد. زكريا و يحيى و عيسى و الياس همه از نيكوكارانند و نيز اسماعيل ويسع و يونس و لوط از نيكان بوده و همه آنها را بر جهانيان برترى داديم.

از اين آيه شريفه روشن مى‏گردد كه ابراهيم(ع) نياى يهوديان و مسيحيان و مسلمانان است و پيامبران اين اديان سه‏گانه از حيث نسب از يك تبار بوده و يك هدف را دنبال مى‏كرده‏اند و آن عبارت بوده از: عمل به دستورات الهى كه بر آنها فرو فرستاده شده و قبل از هر چيز دستوراتى كه به پرستش خداى يگانه دعوت مى‏كرده است.

فصل اوّل: ابراهيم(ع) و بت‏پرستى

نشو و نماى ابراهيم در سرزمين بابِل

اگر بين آنچه در سفر پيدايش تورات آمده و بين آنچه باستان‏شناسان كشف كرده‏اند، مقايسه كنيم، به دست مى‏آيد كه دوران حضرت ابراهيم(ع) -چنان‏كه ساليانى قبل چنين تصور مى‏رفت، به هزاره دوم قبل از ميلاد مسيح(ع) برنمى‏گردد، بلكه به قرن نوزدهم و يا بهتر بگوييم به قرن هفدهم(7) [قبل از ميلاد] برمى‏گردد. شهر اوركلدانى محل پرورش و نشوونماى ابراهيم(ع)بود كه امروزه به «مُغير» معروف است و بين نهرهاى دجله و فرات در دشت سمت جنوب واقع شده است. طبق آنچه از سفر پيدايش برمى‏آيد، ابراهيم(ع) با پدرش به نزديكى شهر حاران در دورترين نقطه غربى بين النهرين كوچ كردند.

منابع تاريخى عربى، زادگاه ابراهيم(ع) را بابل مى‏داند(8). ياقوت حَمَوى(9)، سرزمين بابِل را اين گونه توصيف مى‏كند كه بين دجله و فرات واقع شده و همان منطقه‏اى است كه به آن سواد گفته مى‏شود. ولادت ابراهيم(ع) نيز در دوران نمرود بن كنعان بن كوش بوده است. تاريخ ثابت كرده زمانى كه ابراهيم(ع) در عراق مى‏زيست، در عراق تمدن بابِل، حكمفرما بوده‏است.

ابراهيم و خدايان بابِل

اعتقادات بابِليان چه بود؟ شناخت اين معتقدات، ما را در فهم آيات قرآن كه بيانگر اعتقادات قوم ابراهيم(ع) است يارى خواهد داد.

«بابِليان، خدايان زيادى داشتند.... به اين ترتيب كه هر شهرى خدايى داشت كه نگاهبان آن بود، و شهرهاى بزرگ و روستاها، خدايان كوچك‏ترى داشتند كه آنها را پرستيده و بدانان اظهار علاقه مى‏كردند. هر چند به طور رسمى، همه در مقابل خداى بزرگ‏ترشان كرنش مى‏كردند، ولى پس از آن‏كه روشن شد خدايان كوچك جلوه و يا صفات خدايانِ بزرگ‏ترند، رفته رفته تعداد خدايان اندك شد و بدين سان «مردوك» عنوان خداى بابِل را، كه بزرگ خدايان بابل بود، گرفت.

پادشاهان، نياز شديدى به آمرزش و بخشش خدايان داشتند، از اين رو براى آنها پرستشگاه و معبد ساخته و اثاثيه و خوراك و شراب برايشان تهيه مى‏كردند»(10).

در محيطى كه تعدّد خدايان بر آن حاكم بود و مجسمه‏هايى براى پرستش در آنها نصب‏شده بود، خداوند، أمر فوق‏العاده مهم هدايت و ارشاد را به ابراهيم(ع)ارزانى داشت. آن حضرت با نظر صائب خويش و وحى پروردگارش دريافت كه خداوند، يكتا بوده و هم اوست كه حاكم بر اين جهان هستى است. به همين منظور تصميم گرفت به هدايت قوم خود قيام نموده و آنها را از قيد و بند خرافات برهاند.از اين رو، باب پند و اندرز را برايشان گشود و آنها را از وضعيتى كه در آن به سر مى‏بردند نهى كرد. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مى‏كند:

وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَكُنّا بِهِ عالِمِينَ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ * قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عابِدِينَ * قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ * قالُوا أَجِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللّاعِبِينَ * قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ؛(11)

ما پيش از اين ابراهيم را كاملاً به رشد و كمال خود رسانيديم و به شايستگى او بر اين مقام آگاهى داشتيم، هنگامى كه با پدر (عمويش) و قوم خود گفت: اين مجسمه‏هاى بى‏روح و بت‏هاى بى‏اثر چيست كه شما خود را در اسارت پرستش آنها قرار داده‏ايد، به ابراهيم پاسخ دادند: پدرانمان اين بت‏ها را مى‏پرستيدند. ابراهيم گفت: شما و پدرانتان سخت در گمراهى هستيد. آنها به ابراهيم گفتند: آيا تو دليلى بر حقانيّت خود دارى يا ما را به بازى گرفته‏اى؟ وى پاسخ داد: خداى شما، همان خدايى است كه آفريننده زمين و آسمان است و من گواه براين امر هستم.

دليلى كه اين قوم براى پرستش بت‏ها مى‏آوردند، اين بود كه پدرانشان بت‏ها را پرستش مى‏كرده‏اند و آنان از پدران خود پيروى كرده‏اند و اين دليلى پوچ و واهى بود كه مفسدان و تبهكاران در برابر مصلحان و خيرانديشان اظهار مى‏داشتند و دليل چقدر بى‏محتوا بود كه به واسطه آن عقل و خرد خويش را به بند كشيده و به سان چهارپايان، تسليم گذشتگان خود شده بودند.

ابراهيم(ع) خواست قوم خود را از پرستش بت‏ها و اعتقادات خرافى و افسانه‏اى كه در پى‏داشت آزاد سازد و آنها را به اوج حقيقت، يعنى پرستش خداى يگانه كه لزوماً هر فردى بايد در پى آن باشد، رهنمون گردد. اين موضوعى بود كه ابراهيم(ع) قوم خود را بدان مخاطب ساخت:

قالَ أَفَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * أَنْتُمْ وَآباؤُكُمُ الأَقْدَمُونَ * فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِى إِلّا رَبَّ العالَمِينَ * الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ* وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ * وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ * وَالَّذِى يُمِيتُنِى ثُمَّ يُحْيِينِ * وَالَّذِى أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِى خَطِيئَتِى يَوْمَ الدِّينِ؛(12)

آيا مى‏دانيد بت‏هايى كه شما مى‏پرستيد و پدرانتان از قديم مى‏پرستيدند، به جز پروردگار جهانيان، همگى با من مخالف و دشمن هستند. من خدايى را مى‏پرستم كه مرا آفريد و به راه راست هدايتم فرمود؛ همان خدايى كه چون گرسنه شوم به لطف و كرم خويش مرا غذا مى‏دهد و چون تشنه گردم مرا سيراب مى‏سازد، خدايى كه چون بيمار شوم، مرا شفا مى‏بخشد. هم او كه مرا مى‏ميراند و دوباره زنده مى‏گرداند و همان خدايى كه چشم اميد دارم در روز رستاخيز از گناهانم درگذرد.

اين عبارات نمودار ايمان ابراهيم است؛ ايمانى كه هر عضوى از اعضايش را تسليم خداى خويش ساخته است؛ ايمانى كه غم و اندوه را از دل زدوده و آرامش دل و سعادت را بدان ارزانى مى‏دارد؛ ايمانى كه دل را از تسليم شدن به خرافات و پناه بردن به اوهام رهايى مى‏بخشد. بنابراين، جز خدا، كه پروردگار جهانيان است، كسى روزى دهنده و شفا بخش و ميراننده و زنده كننده و بخشاينده گناهان نيست.

درخواست ابراهيم برترك بت‏پرستى‏پدر (پدر بزرگ)

پدر ابراهيم(ع) در صدر بت‏پرستان قرار داشت. وى از كسانى بود كه بت مى‏تراشيد و آنها را مى‏فروخت. از آن‏جايى كه پدرش مهربان‏ترين مردم نسبت به او بود، كار پدر بر وى گران آمد و بر خود لازم شمرد او را پند و اندرز داده و از فرجام كفرش وى را برحذر دارد. ولى ابراهيم با چه شيوه‏اى پدر را مخاطب ساخت؟ او پدر را با گفتارى در نهايت ادب و مهربانى مخاطب قرار داد و با دليل و برهان عقلى به بطلان پرستش بت‏ها پرداخت. خداى متعال فرمود:

وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً * إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لايَسْمَعُ وَلا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً * يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً * يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً * يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً * قالَ أَراغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِى يا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً * قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً * وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُوا رَبِّى عَسى‏ أَلّا أَكُونَ بِدُعاءِ رَبِّى شَقِيّاً؛(13)

اى رسول ما، در كتاب خود شرح حال ابراهيم را، كه پيامبرى بسيار راستگو بود، ياد كن. هنگامى كه باپدر [يا عموى‏] خود گفت: اى پدر، چرا بت بى جان، كه چشم و گوش ندارد و هيچ رفع نيازى از تو نمى‏كند، مى‏پرستى؟ اى پدر، علمى را به من آموخته‏اند كه تو از آن بهره‏اى ندارى؛ پس از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم. اى پدر، هرگز شيطان را نپرست، چرا كه شيطان نسبت به خداى رحمان سخت نافرمان است. اى پدر، من از اين بيمناك هستم كه عذاب خداوند رحمان برتو فرا رسد و يار و ياور شيطان باشى. گفت: اى ابراهيم، مگر تو از خدايان من رو گردان شده‏اى؟ اگر از مخالفت بت‏ها دست برندارى، تو را سنگسار خواهم كرد و گرنه سال‏ها از من دور باش. ابراهيم در پاسخ گفت: تو به سلامت باشى. من از خدا برايت آمرزش مى‏خواهم كه خدايم درباره من بسيار مهربان است. من از شما و بت‏هايى كه به جاى خدا مى‏پرستيد دورى مى‏گزينم و خداى يكتا را مى‏خوانم و اميدوارم مرا از لطف خويش محروم نگرداند.

اين سخن، احساسات و عواطف هر شنونده‏اى را تحريك مى‏كند. ببينيد چگونه ابراهيم(ع) هرگاه كه قصد پند و اندرز نمود به چه نحو با كلامِ عاطفى «يا ابتِ» و در نهايت احترام و كمال عشق و ادب سخن خود را آغاز كرد.

ابراهيم، سخن خود را با برهان عقلى با پدر خويش آغاز مى‏كند و مى‏گويد: چرا جسم بى‏جانى را كه نه مى‏شنود و نه مى‏بيند و نه سود و زيانى مى‏رساند پرستش مى‏كنى؟ و سپس پند و اندرز خود را پى گرفته و با مهربانى، پدر خويش را به پذيرش حق دعوت مى‏كند و از بيم اين‏كه مبادا نظريه پدر، مورد اهانت و اسائه ادب قرار گيرد و بدين ترتيب از او روگردان شود، او را به طور مطلق به جهل و نادانى توصيف نكرد و خود را از حيث علم و دانش در سطح بسيار بالايى مطرح ننمود، تا بر پدر خود اظهار برترى نكند و پدر از او متنفّر نگردد. وى گفت: من داراى علم و دانشى هستم كه از ناحيه خدا به من عطا شده است و تو از چنين علمى برخوردار نيستى. بنابراين پندهايم را بپذير، چرا كه من تو را به راه راست رهنمون مى‏شوم. و در واقع همان شيطانى كه خداى خود را نافرمانى كرد، دشمن توست و هم او تو را به وادى اين گمراهى كشاند تا تو را به عذاب الهى گرفتار سازد. ولى پدرش با پيش دستى به وى گفت: شگفتا! ابراهيم، آيا تو از پرستش بت‏ها رو گردانى؟ اگر از عقيده خود - كه جلوگيرى از پرستش بت‏هاست - دست برندارى، تو را سنگباران خواهم كرد. اينك به كنارى رو و اگر در پى رهايى هستى، تا زنده‏اى از من دور باش.

ابراهيم در پاسخ تهديد پدر و از خود راندن وى، جز «سلام عليك» سخن ديگرى نگفت؛ يعنى هرگز از من به تو گزند و آزار و اذيّتى نخواهد رسيد، بلكه از ناحيه من سالم مى‏مانى، ازخدا خواهم خواست تا تو را ببخشايد و از كيفرت درگذرد، خداوند مقرر فرموده كه لطفش شامل حالم گردد و دعايم را مستجاب گرداند.

و اگر از اين‏كه تو را به ايمان به خدا دعوت مى‏كنم، ناخرسندى، بنابراين من از تو و قومت و معبودهايى كه به جاى خدا مى‏پرستيد، دورى جسته، تا خداى يگانه را پرستش نمايم. شايد در پرستش او چون شما در پرستش خدايانتان، نوميد نگشته و تلاش بيهوده نكرده باشم.

ابراهيم(ع) همان گونه كه به پدرش وعده داده بود و پيش از اين‏كه از ايمان وى مأيوس‏گردد، براى او طلب آمرزش كرد، ولى پس از آن‏كه برايش روشن شد، وى دشمن خداست و نمى‏خواهد دست از پرستش بت‏ها بردارد، همان گونه كه در قرآن آمده، از او بيزارى جست:

وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوّاهٌ حَلِيمٌ؛(14)

آمرزش طلبى ابراهيم براى پدر [پدر بزرگش‏] به خاطر وعده‏اى بود كه به وى داده بود، ولى زمانى كه روشن شد او دشمن خداست، از او بيزارى جست. به راستى كه ابراهيم فردى بسيار بردبار و خدا ترس بود.

بت شكنى ابراهيم

ابراهيم تصميم خود را مبنى بر درهم شكستن بت‏هايى كه قوم او مى‏پرستيدند، در دل نهان ساخت و سوگند خورد آنها را نابود كند، اين راهى عملى بود كه خواست براى قوم خود آن را ابراز نمايد تا بر آنها اقامه دليل كند كه اين بت‏ها سود و زيانى نمى‏رسانند و اگر كسى بدان‏ها آسيبى برساند، اين بت‏ها قادر نيستند متقابلاً به آنها زيانى وارد سازند. بنابراين، برهان عملى مى‏تواند تأثيرى ژرف‏تر از پند و اندرز در دل‏ها داشته باشد.

ابراهيم(ع) در پى فرصت مناسبى بود تا اهداف و مقاصد خويش را در يكى از روزهاى جشن قوم خود عملى سازد. پدرش بدو گفت: اى ابراهيم، امروز عيد است، اگر همراه ما بيرون بيايى و در مراسم جشن و سرور با ما شركت جويى، به تو خوش خواهد گذشت. ابراهيم همراه آنان از شهر بيرون رفت و سپس عذرى برايش پيش آمد كه به واسطه آن مى‏توانست باز گردد. هنگام شب نگاهى به ستارگان انداخت و گفت: من در طالع اين ستارگان چنين مى‏بينم كه به‏زودى به بيمارى طاعون مبتلا خواهم شد، به همين دليل مردم ازسرايت آن بيمارى برخودشان بيمناك شده و او را رها ساختند و وى به سمت جايگاه و معبدى - كه بت‏ها در آن قرار داشتند - بازگشت، درحالى كه تصميم برنابودى آنها گرفته بود.

ابراهيم(ع) به پرستشگاهى كه بت‏هاى آنان در آن قرار داشت رسيد. برخى از بت‏ها در كنار برخى ديگر نهاده شده و بتى بزرگ در صدر همه قرار داشت و در برابر آنها قربانى‏هاى خوراكى و آشاميدنى ديد كه برايشان نذركرده بودند تا به گمان خودشان از آنها بخورند. ابراهيم(ع) با تمسخر بت‏ها را مخاطب ساخت: آيا غذا نمى‏خوريد؟ و چون كسى پاسخ او را نداد، گفت: چرا سخن نمى‏گوييد؟ و سپس با دست راست خود به وسيله تبرى همه بت‏ها را شكست و قطعه قطعه ساخت و ازشكستن بت بزرگ - كه بزرگ‏ترين خدايان آنها بود، - خوددارى كرد و تبر را به دست آن آويخت و سپس معبد را ترك گفت. در اين زمينه آيات زير را ملاحظه كنيد:

وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ * إِذ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ماذا تَعْبُدُونَ * أَإِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ* فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ العالَمِينَ * فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقالَ إِنِّى سَقِيمٌ * فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ * فَراغَ إِلى‏ آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ؛(15)

در حقيقت ابراهيم از پيروان نوح بود. ابراهيم با قلبى پاك و سالم از جانب خدا آمد، هنگامى‏كه به پدر (پدر بزرگ) و قوم خود گفت: شما به پرستش چه مشغوليد؟ آيا رواست كه به دروغ، خدايانى را به جاى خداى يكتا برگزينيد؟ پس به خداى جهانيان چه گمان مى‏بريد؟ آن‏گاه ابراهيم انديشيد و به ستارگان آسمان نگاهى كرد و به قومش گفت: من بيمارم [و نمى‏توانم در جشن شما شركت كنم‏]. قومش از او دست برداشتند. ابراهيم آهنگ بت‏هاى آنان كرد و به بت‏ها گفت: آيا غذا نمى‏خوريد؟ چرا سخن نمى‏گوييد؟ و سپس تبر را با دست راست محكم بر آنها كوبيد.

وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ * فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ؛(16)

به خدا سوگند، پس از آن كه [از شهر] بيرون رفتيد، بت‏هاى شما را به هر تدبيرى در هم خواهم شكست و [پس از رفتن آنها] بت‏ها را قطعه قطعه كرد، جز بت بزرگشان را كه بدان رجوع كنند.

ابراهيم(ع) با شكستن بت‏ها دليلى ملموس بر بطلان بت‏پرستى قومش اقامه كرد. [او مى‏گفت:] اگر اينها خدايان راستين بودند، از خويش دفاع مى‏كردند و به هر كسى كه بدانان آسيب مى‏رساند، زيان وارد مى‏ساختند. اين موضوع واقعيتى بود كه «هيده يوشى» پادشاه ژاپن آن را دريافته بود. وى مجسمه بزرگى براى بودا ساخته بود... و هنوز ساختن آن به پايان نرسيده بود كه در سال 1596 زلزله‏اى در آن سامان رخ داد و آن مجسمه را به زمين افكند و متلاشى ساخت.... نقل شده كه «هيده يوشى» با پرتاب تيرى به سوى آن بت به گونه‏اى تحقيرآميز آن را مخاطب ساخت و گفت: من تو را با هزينه‏اى گزاف سرپا كردم، ولى تو حتى نتوانستى پرستشگاهت را نگهدارى!(17)

محاكمه ابراهيم(ع)

مردم پس از برگزارى مراسم جشن خود، بازگشته و آنچه را بر سر بت‏ها آمده بود، ملاحظه كردند. آنان وحشت‏زده از خود پرسيدند: كدام فرد ستم‏پيشه به مقدسات ما چنين كرده است؟ برخى از آنان گفتند: شنيده‏ايم جوانى به نام ابراهيم به بت‏ها اهانت مى‏كند و عادت اوست كه از بت‏ها عيبجويى كرده و آنها را به باد مسخره گيرد؛ ما تصور مى‏كنيم همين شخص است كه دست به چنين عملى يازيده است.

خبر تعرّض به بت‏ها به فرمانروايان رسيد و آنان به نيروهاى خود فرمان دادند تا ابراهيم را براى محاكمه در برابر ديدگان مردم حاضر كنند. آنان‏كه شنيده بودند كه وى از بت‏ها عيبجويى كرده و آنها را تهديد نموده است، مى‏بايست به اين مطلب گواهى دهند.

هنگامى كه ابراهيم(ع) را حاضر كردند، سران حكومت از او پرسيدند: اى ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟

آن حضرت احساس كرد فرصت مناسبى براى او پيش آمده تا به اهداف و واقعيتى كه مى‏خواست قوم او بدان اعتراف كنند، دست يابد. از اين رو با شيوه‏اى حكيمانه پرسش آنها را چنين پاسخ گفت: شكننده بت‏ها، بتِ بزرگ آنهاست و ساير بت‏ها گواه بر كار آن هستند و ادامه داد: اگر سخن مى‏گويند ماجرا را از آنها جويا شويد. بت‏بزرگ خشمگين شده كه چرا شما مردم بت‏هاى كوچك را مى‏پرستيد در صورتى كه آن بت، بزرگ‏تر از آنهاست و به همين دليل آنها را شكسته است.

مردم به طور ناخودآگاه، در ورطه لغزش و اشتباهى كه ابراهيم(ع) آنها را به اعتراف بدان ناگزير ساخت، گرفتار آمدند. برخى از آنها به بعضى ديگر مى‏گفتند: شما با پرستش معبودهايى كه قادر بر سخن گفتن نيستند و نيز متهم ساختن ابراهيم، برخود ستم روا داشته‏ايد، ولى پس از آن حقيقت را دريافتند و از شرم سرافكنده شدند و يك بار ديگر به بحث و مناقشه با ابراهيم(ع) پرداختند و گفتند:

تو كه مى‏دانى اين بت‏ها سخن نمى‏گويند، پس چرا از ما مى‏خواهى از آنها بپرسيم؟... اين‏جا بود كه دليل و برهان ابراهيم(ع) در گوش آنان طنين افكند و با اين سخن رسا، زبان آنها را از سخن گفتن باز داشت:

أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ * أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ؛

آيا به جاى خدا چيزهايى را كه به شما سود و زيانى نمى‏رسانند، مى‏پرستيد؟ افّ بر شما و معبودانى كه به جاى خدا مى‏پرستيد. آيا انديشه نمى‏كنيد؟.

اين آيه شريفه، پستى و بى مقدارى افرادى را كه براى بت‏ها احترام قائل شده و به جاى خدا آنها را مى‏پرستند، به مردم هر عصر و زمانى گوشزد مى‏كند.

ولى زمانى كه جهل و نادانى در دل‏ها ريشه دوانيد و تعصب كوركورانه بر قلب‏ها حاكم شد، قدرت داورى را كاهش مى‏دهد. به همين سبب قوم ابراهيم هنگامى كه احساس شكست و رسوايى كردند و از سويى هيچ دليل و برهانى هم نداشتند، ازبحث و مناقشه صرف نظر كرده و براى سرپوش گذاشتن بر رسوايى خود، به زور متوسل شدند و او را محكوم به مرگ با آتش كردند، ولى خداوند با قدرت خويش او را از آتش رهايى بخشيد وبه آتش فرمان داد: «كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ» و بنابه فرمان الهى، آتش بر او گلستان شد. خداى متعال فرمود:

قالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلى‏ أَعْيُنِ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ * قالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إِبْراهِيمُ * قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ * فَرَجَعُوا إِلى‏ أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ * ثُمَّ نُكِسُوا عَلى‏ رُؤُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ * قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ* أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ * قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ * قُلْنا يا نارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى‏ إِبْراهِيمَ؛(18)

گفتند: او را در برابر ديدگان مردم حاضركنيد شايد آنها [به كارهاى او] گواهى دهند. گفتند: اى‏ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟ وى گفت: اين كارِ بت بزرگ است، اگر سخن مى‏گويند از آنها بپرسيد؟ آنان در انديشه فرو رفتند و گفتند: شما به خود ستم كرديد و آن‏گاه سرافكنده شدند و [گفتند] تو مى‏دانستى كه اينها سخن نمى‏گويند. گفت: آيا به جاى خدا چيزى را كه به شما سود و زيانى نمى‏رساند، مى‏پرستيد؟ أف بر شما و بر آنچه به جاى خدا پرستش مى‏كنيد. آيا [در كار خود] نمى‏انديشيد؟ گفتند: او را در آتش بسوزانيد و بدين وسيله خدايانتان را يارى كنيد، اگر انجام دهنده اين كاريد و ما گفتيم: اى آتش، بر ابراهيم گلستان شو.

خداى سبحان ماجراى محاكمه ابراهيم(ع) را با الفاظى كوتاه و بسيار رسا عنوان فرموده است:

فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ * قالُوا ابْنُوالَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِى الجَحِيمِ * فَأَرادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأَسْفَلِينَ؛(19)

چون به سرعت به سمت او رفتند، وى گفت: آيا آنچه را خود مى‏تراشيد پرستش مى‏كنيد؟ خداوند شما و آنچه را مى‏سازيد آفريده است. گفتند: جايگاهى برايش بسازيد و او را در آتش افكنيد. در حق او به مكر و حيله متوسل شدند و ما آنها را خوار گردانيديم.

با اندكى درنگ در معناى اين آيه شريفه: «قال أتعبدون ما تنحتون» در مى‏يابيد كه قرآن با اختصارى شگفت‏آور و بيانى روشن بر پرستش بت‏ها خط بطلان كشيده است؛ آن‏گونه كه هيچ اديب و سخنورى قادر نيست به بلنداى اين بيان معجزه‏آسا، كه تنها از ويژگى‏هاى قرآن است، دست يابد.

در اين زمينه ضرب المثلى چينى است كه مى‏گويد: «هيچ كس از سازندگان بت، پرستش بت نمى‏كنند؛ زيرا مى‏دانند بت‏ها از چه ماده‏اى ساخته شده‏اند». ولى چقدر فاصله است بين بلاغت قرآن و ضرب‏المثل چينى.

قرآن اصل معنا را با فشردگى معجزه‏آسايى بيان داشته كه خود نشانه اين است كه قرآن وحى الهى است.

به اين گفته خداى متعال نيز توجه كنيد: «وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ؛ شما و آنچه را به عنوان بت مى‏سازيد خدا آفريده است». و هم اوست كه انسان را استعداد و توان كار عنايت‏كرد؛ همان‏گونه كه ماده ساخته شدن بت‏ها را آفريد بنابراين، چگونه انسانى كه خود آفريده خداست، بايد آفريده‏اى مانند خود را، كه بت است، بپرستد؟... چقدر زيبنده است كه انسان خداى آفريننده را بپرستد، نه بت ساخته دست بشر را!

پيروزى علمى قرآن

با دقت در آيات قرآنى ملاحظه خواهيد كرد كه اين آيات به بيان حوادث تاريخى صحيح پرداخته و علم، به واقعيت آنها اعتراف كرده است؛ مثلاً قرآن يادآور مى‏شود كه ابراهيم به آسمان نگريست: «فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقالَ إِنِّى سَقِيمٌ؛ ابراهيم به ستارگان نگريست و در طالع آنها ديد كه به بيمارى مبتلا خواهد شد». از اين آيه استفاده مى‏شود كه قوم ابراهيم با علم نجوم (طالع شناسى) سر و كار داشتند و ابراهيم(ع) از همان جنبه‏اى كه آنها بدان معتقد بودند، عذرى تراشيد.

ويل دورانت در كتاب خود مى‏گويد: «بابليان، دانش اخترشناسى را براى اين نياموختند كه به وسيله رسم نقشه براى كاروان‏ها و كشتى‏ها تعيين مسير نمايند، بلكه بيشتر به اين لحاظ آن را آموختند كه آينده و سرنوشت مردم را تعيين كرده و از آن آگاهى يابند. به همين دليل بيشتر اخترشناسان بابل، طالع بين بودند و بدين ترتيب تلاش‏هايى كه براى دست يابى علم به آينده انسان‏ها از طريق حركت ستارگان صورت مى‏گرفت، نوعى از تمايلات بابليان بود.»(20)

قرآن از آداب و رسوم قوم ابراهيم سخن به ميان آورده كه آنها براى خوراك خدايان خود قربانى انجام مى‏دادند: «فَراغَ إِلى‏ آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ». اين آيه شريفه ياد آور مى‏شود، هنگامى كه ابراهيم به پرستشگاهى كه خدايان قومش در آن قرار داشتند، رسيد و نزد آنها خوردنى‏هايى را يافت، از آنان خواست تا غذا بخورند.

ويل دورانت در تاريخ تمدن، مى‏گويد: «پادشاهان، احساس نيازشديدى به بخشش خدايان داشتند. از اين رو براى آنان پيكرهايى ساخته و براى آنها اثاثيه و طعام فراهم مى‏كردند... و بيشترين چيزى كه به عنوان قربانى انجام مى‏دادند، خوراك و شراب بود...»(21).

قرآن در باره ابراهيم مى‏فرمايد: او بت‏ها را به جز بتِ بزرگ درهم شكست: «فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ». از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه قوم ابراهيم خدايان زيادى داشتند و در كنار اين خدايان، معبود بزرگى قرار داشت كه ابراهيم(ع) آن را باقى گذاشت و از شكستن آن خود دارى كرد. ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن آورده كه «معبود بزرگ بابليان، مردوك به شمار مى‏آمد و در كنار اين معبود، خدايان زيادى وجود داشتند».

حقايقى كه تنها قرآن آنها را ياد آور شده و علم و دانش اخيراً بدان‏ها اعتراف كرده، به عنوان يك پيروزى علمى براى قرآن به شمار مى‏آيند كه در دوران پيامبر اكرم(ص) و در محيط رسالت آن حضرت مشخص نبوده و تا دوران اخير، پرده از اسرار و نهان آنها برداشته نشده بود. اين كشف در زمانى رخ داده كه زيست‏شناسان با حفارى‏هايى كه در سرزمين بابل انجام دادند، به تخته سنگ‏هايى برخوردند كه اعتقادات آن زمان مردم بابل با خط ميخى بر آنها نگاشته شده بود و با كشف رمزهاى آن، به محتواى آنها پى بردند.

پى‏نوشتها:‌


1- ابن كثير، البدايه والنهايه، ج‏1، ص‏167.
2- نسب شناسان بر اين عقيده‏اند كه نسب رسول خدا(ص) به عدنان بن أدد مى‏رسد و نسب عدنان به اسماعيل‏بن ابراهيم ختم مى‏شود.
3- تاريخ طبرى، ج‏1، ص‏221.
4- حج(22) آيه 78.
5- انجيل يوحنا، 8، 56.
6- انعام(6) آيات 84 - 86.
7- دائرة المعارف بستانى، ماده «ابراهيم».
8- تاريخ طبرى، ج‏1، ص‏162.
9- معجم البلدان، «بابل».
10- ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج‏2، ص‏211 به بعد (متن عربى).
11- انبياء(21) آيات 51 - 56.
12- شعراء(26) آيات 75 - 82.
13- مريم(19) آيات 41 - 49.
14- توبه(9) آيه 114.
15- صافات(37) آيات 83 - 93.
16- انبياء(21) آيات 57 - 58.
17- ويل دورانت، قصة الحضاره، ج‏5، ص‏133.
18- انبياء(21) آيات 61 - 70.
19- صافات(37) آيات 94- 98.
20- صافات(37) آيات 94- 98.
21- تاريخ تمدن، ج‏2، ص‏211 به بعد (ترجمه عربى).

فصل چهارم: فضايل ابراهيم(ع )

كسى كه سرگذشت ابراهيم(ع) را، آن گونه كه در تورات و قرآن كريم آمده، با يكديگر مقايسه كند، بين آن دو تفاوت بسيار مى‏بيند. ما تورات را ملاحظه مى‏كنيم كه بيشتر به بيان حيات و زندگى ابراهيم(ع) و مسافرت‏ها و حوادث و وعده‏هاى الهى به او و فرزندانش،در مورد جانشينى در زمين پرداخته در حالى كه قرآن كريم با اشاراتى كوتاه زندگى خاص آن حضرت را بيان مى‏دارد، ولى در عين اين كه به اين مسائل مى‏پردازد، جنبه‏هاى ارزشمندترى را عنوان مى‏كند. از جايگاه و مقام ابراهيم(ع) در پيشگاه پروردگار خود و جهاد و مبارزه در راه او سخن به ميان مى‏آورد و با بررسى خصوصيات نفسانى او و اخلاق پسنديده و از خود گذشتگى او، به بيان رسالتِ توحيدى خود كه مردم را بدان دعوت مى‏كرد، و دلايل و براهين عقلى كه در بطلان بت‏پرستى اقامه مى‏نمود، مى‏پردازد. چنان‏كه از تقوا و پرهيزكارى و تضرع و زارى در پيشگاه خداوند و ژرفاى ايمان و اخلاص او سخن مى‏گويد. در حالى كه چنين مطالبى را در تورات نمى‏يابيم و اين ويژگى خاص قرآن است كه اين گونه به بيان زندگى ابراهيم(ع) پرداخته است. و اين خود جايگاهى خاص به قرآن بخشيده كه ديگر كتب آسمانى بدان پايه نمى‏رسند.

جايگاه و مرتبه ابراهيم(ع)

اينك برخى از صفات حضرت ابراهيم(ع) را كه در قرآن آمده و خداوند آن حضرت را با اين صفات، الگويى براى هدايت و فرمانبردارى و سپاسگزارى معرفى كرده است، از نظر شما مى‏گذرانيم:

إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُ مِنَ المُشْرِكِينَ * شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ * وَآتَيْناهُ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِينَ؛ (1)

به راستى ابراهيم امتى مطيع خدا و فردى حق‏جو بود. او به خدا شرك نمى‏ورزيد. وى نعمت‏هاى خدا را سپاس مى‏گفت. خدا او را برگزيد و به راه راست هدايت كرد. ما در دنيا به او سعادت داديم و در آخرت در زمره صالحان و شايستگان در آمد.

خداوند ابراهيم(ع) را به عنوان يك «امت» توصيف مى‏كند؛ يعنى او به تنهايى امتى از امت‏هاست، به دليل اين‏كه او جامع همه كمالات پسنديده بود، گويى در اين كلمه [يعنى امت‏] به طور مفصل و مشروح در مدح و ستايش ابراهيم(ع) سخن رفته است؛ زيرا همه صفات نيك و پسنديده‏اى را كه مردم به طور متفرقه دارا بودند، خداوند آنها را يك‏جا در وجود پيامبرش حضرت ابراهيم(ع) جمع كرده بود. به همين جهت او، امام و پيشوايى گرديد كه مورد اقتدا و پيروى قرار گيرد.

خداوند او را به «حَنِيفاً وَلَمْ‏يَكُ مِنَ المُشْرِكِينَ» توصيف فرموده است؛ يعنى خدا را به يگانگى مى‏شناسد و مخلصانه او را عبادت مى‏كند و هيچ يك از آفريدگان را شريك او نمى‏داند و نيز «قانِتاً لِلَّهِ» است؛ يعنى خاضع و فرمانبردار او بوده و به دستورات وى عمل مى‏كند. هم‏چنان كه «شاكِراً لِأَنْعُمِهِ» است؛ يعنى نعمت‏هايى را كه خدا بر او ارزانى داشته، سپاس مى‏گويد و به همين سبب، سزاوار چنين مقام و مرتبه است. «اجتباهُ وَهَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» يعنى خداوند او را براى اين رسالتش برگزيد و توفيق پيمودن راه حق و مستقيم را كه به خشنودى خدا منتهى مى‏شود، بدو ارزانى داشت تا اين‏كه خداى سبحان فرمود: «وَآتَيْناهُ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِينَ» يعنى خداوند در دنيا به نيكى از او ياد كرده و در آخرت در زمره افراد شايسته‏اى كه از نعمت بهشت و رضوان الهى برخوردارند خواهد بود.

از جمله چيزهايى كه خداوند ابراهيم(ع) را در قرآن بدان توصيف فرموده است اين آيه است:

«وَإِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظّالِمِينَ».(2)

خداوند به ما ارائه داد كه ابراهيم(ع) را به وظايف شرعى و اوامر و نواهى، مورد آزمايش قرار داده و آن حضرت آنها را به جاى آورده و به خوبى از عهده انجام آنها برآمد، پروردگارش بدو فرمود: من تو را براى مردم به عنوان امام و پيشوايى قرار دادم كه مردم از تو پيروى نموده و مورد اقتداى آنان باشى. در اين هنگام ابراهيم از خداى خود خواست تا برخى از نسل او را نيز پيشوا و امام قرار دهد. خداوند بدو پاسخ داد: ستمگران به اين امامت و پيشوايى نمى‏رسند. اين سخن اشاره به اين است كه ميان نسل او، افراد نكوكار و تبهكار وجود خواهند داشت. پيداست كه خداوند ابراهيم(ع) را مطلع ساخت كه ستمگران به اين امامت و پيشوايى دست نخواهند يافت؛ زيرا آنها شايسته پيروى نيستند، چنان‏كه خدا اراده فرموده، مردم از ستمگران گريزان بوده و سرپرستى امور مردم را بر عهده نداشته باشند، ظلم و ستم از ديدگاه قرآن تجاوز ازحدود خدا و پيروى نكردن از دستورات اوست. خداى متعال فرمود: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَاُولئكَ هُمُ الظّالِمُونَ».

خداى سبحان در باره ابراهيم(ع) فرموده است:

«وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً» مفهوم آن اين است كه اى محمد(ص) سرگذشت ابراهيم را براى امت خود يادآورى كن، شايد از آن پند و اندرز گيرند. از ابراهيم(ع) به «صدّيق» يعنى بسيار راستگو ياد شده است. ابراهيم به جهت راستگويى زياد سزاوار اين لقب قرار گرفته است. دقت كنيد كه خداوند قبل از نبوت نيز او را به راستگويى توصيف كرده است،تا ارزش و اهميت راستگويى را به ما يادآور شود و راستگويى را يكى از اركانى بداند كه نبوت بر آن پايه‏گذارى شده است.

خداوند در قرآن، ابراهيم را به اين گفته‏اش كه «وَإِبْراهِيمَ الَّذِى وَفّى‏» وصف نموده؛ يعنى به ايمان به خدا و انجام دستورات او وفا كرده و هيچ كار مهم و بزرگى او را از اين كار باز نداشته است.

خداى سبحان مقام و مرتبه ابراهيم(ع) را با اين گفته: «وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً» بيان مى‏دارد. در معناى خليل گفته شده به معناى دوستدارى است كه هيچ گونه خللى در عشق و محبت او وجود ندارد و نيز گفته شده : خُلّه، در بردارنده كمال و اوج محبت است و خداوند بندگان برگزيده‏اش را دوست دارد. ابراهيم(ع) كمال دوستى را به ذات مقدس خداوند داشت، به همين دليل در راه خدا با پدر و قوم خود به مخالفت پرداخت. از اين رو خداوند او را مورد محبّت خويش قرار داد و او را به‏عنوان خليل و دوست انتخاب كرد.

دعاى ابراهيم(ع)

دعا در اسلام به عنوان مغز عبادت شناخته شده است. همان گونه كه انسان به مغز خود بستگى دارد، عبادت نيز به دعا بستگى دارد.

دعا نخستين مظهر ايمان انسان و بندگى خدا و تسليم دستورات اوست. نوع دعا از حقيقت انسان پرده برمى‏دارد كه در درخواست‏هايش در پى منافع مادى است يا درجات روحى.

قرآن برخى از دعاهايى را كه بر زبان ابراهيم(ع) جارى شد، برايمان يادآورى مى‏كند. دعاهايى كه خواننده مى‏تواند اوج و بلنداى روح ابراهيم(ع) و جايگاهى را كه كسب كرده و وى را محبوب خدايش ساخته بود، ملاحظه كند. آن حضرت در دعايش در پى خواسته‏هاى دنيايى نبود؛ زيرا آن دعاى مؤمنى بود كه خدا را [آن گونه كه بايد] شناخته بود و غير از خدا همه چيز در نظرش كوچك به شمار مى‏آمد. وى كسى بود كه لذّت ايمان را چشيده بود و در جستجوى مراتب بالاى آن بود.

اينك به برخى از دعاهاى ابراهيم(ع) كه الگوهايى بس جالب از اوج روحى آن حضرت است اشاره مى‏كنيم:

رَبِّ هَبْ لِى حُكْماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ * وَاجْعَلْ لِى لِسانَ صِدْقٍ فِى الآخِرِينَ* وَاجْعَلْنِى مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ * وَاغْفِرْ لِأَبِى إِنَّهُ كانَ مِنَ الضّالِّينَ * وَلا تُخْزِنِى يَوْمَ يُبْعَثُونَ * يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ * إِلّا مَنْ أَتى‏ اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛(3)

خدايا مرا فرمانروايى ده و به بندگان صالح ملحق ساز و نامم را بر زبان اقوام آينده نيكو گردان و مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار داده و از پدرم (پدر بزرگم) درگذر. او از گمراهان است و آن روز كه مردم برانگيخته مى‏شوند و مال و فرزندان سودى نمى‏بخشند مرا رسوا و خوار مگردان و تنهاكسانى سود مى‏برند كه با اخلاص به درگاه خدا آيند.

ابراهيم(ع) در اين دعاها از خداى خود درخواست كرده است كه بدو حكمت و دانش عطا كند تا به وسيله آن ارزش‏هاى سره را از ناسره باز شناسد و يا از خداى خويش خواست به او توانى دهد تا ميان مردم به حقّ داورى كند، چنان كه از پروردگار خود طلب كرد او را براى انجام كارهاى شايسته موفق گرداند تا در زمره شايستگان درآيد و پس از مرگش به خوبى و نيكى از او بيان شود و از كسانى باشد كه در آخرت، خشنودى خدا را كسب كرده و به بهشت جاودان راه يابد و خداوند، كفر و گمراهى پدرش را ببخشايد، هم‏چنان كه ابراهيم(ع) از خدايش مسألت كرد، در روزى كه مردم براى حسابرسى از قبرهايشان برانگيخته مى‏شوند، خداوند او را به خوارى و ذلّت دچار نسازد. آن روز كه، مال‏هاى اندوخته شده، سودى به حال گناهكار ندارد؛ زيرا نمى‏تواند او را از عذاب الهى مصون نگه دارد، همان‏گونه كه فرزندانش هر چند شايسته باشند به او سودى نمى‏رسانند. هيچ چيز انسان را نجات و رهايى نمى‏بخشد، مگر اين‏كه با قلبى عارى از كفر و نفاق و برخوردار از صفات پسنديده به ديدار خداى خويش برود.

ابراهيم و اسماعيل خداى خويش را مى‏خوانند:

رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنا مَناسِكَنا وَتُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ * رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ؛(4)

بار خدايا، به ما توفيق ده تا از مخلصين تو بوده و تسليم دستورات تو باشيم و از فرزندان و نسل ما افراد مخلصى براى خود مقرر دار و شيوه پرستش خودت را به ما بياموز، توبه ما را بپذير، به راستى كه تو توبه گناهكاران توبه كننده را مى‏پذيرى؛ زيرا تو نسبت به آفريده‏هايت مهربان هستى. بار خدايا، در نسل ما پيامبرى از خودشان برانگيز كه آيات و نشانه‏هاى دالّ بر وجود و يگانگى و مقام عظمايت را بر مردم بخواند و كتابى را كه تو بدو وحى كرده و دستورات دينت در آن آمده بدانان بياموزد، همان‏گونه كه حكمت را كه راز و رمز و اهداف و خير و صلاح در احكام شرعى است به آنان مى‏آموزد و روح و روان آنها را از آداب و رسوم ناروا و صفات ناپسند پاك گرداند.

خداوند، دعاى ابراهيم و اسماعيل را مستجاب گرداند و در نسل آن دو، پيامبرى از خودشان برگزيد و آن وجود مقدس حضرت محمد(ص) بود كه صريحاً فرمود: «من دعاى مستجاب شده ابراهيم(ع) و مژده عيسى(ع) هستم».

حضرت محمد(ص) كسى بود كه صفات ناپسند را از روح و روان اعراب زدود و قرآن را بدانان آموخت و حكمت را كه سنت نبوى بود به آنان ياد داد؛ چنان‏كه طى چند سال، امتى يك‏پارچه و هماهنگ به وجود آورد كه خوبى‏ها و فضليت‏ها را در دورترين نقاط جهان منتشر ساختند و اينها مردمى بودند كه در لجنزارى از مفاسد اخلاقى پرسه‏زده و در عرصه‏هاى فتنه و شرارت به سر مى‏بردند.

از جمله دعاهاى ابراهيم(ع) اين بود:

رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَإِلَيْكَ أَنَبْنا وَإِلَيْكَ المَصِيرُ * رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَاغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّكَ أَنْتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ؛(5)

پروردگارا، بر تو توكل نموديم و به سوى تو بازگشتيم و فرجامها همه به سوى توست. پروردگارا، ما را مايه گمراهى كافران قرار نده، گناهان ما را ببخش به راستى كه تو دانا و حكيمى.

ابراهيم، مسلمان راستين

بسيارى از مردم تصور كرده‏اند كه اسلام، نامى است كه محمد(ص) آن را بر دين خود نهاده است و او نخستين كسى است كه اين نام را به وجود آورده است. اين تصور بى‏ترديد اشتباه است. حقيقتى كه قرآن بيان كرده اين است كه همه پيامبران خدا مسلمان بوده‏اند و در رأس آنها ابراهيم(ع) بود كه اين نام را براى دين خويش انتخاب كرد و آن را بر پيروان خود اطلاق نمود و فرزندانش را بر آن سفارش فرمود. قرآن، اعرابى را كه به رسالت حضرت محمد(ص) ايمان آورده و به دين اسلام گرويده بودند، مورد خطاب قرار مى‏دهد:

«وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمّاكُمُ المُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ».(6)

حضرت محمد(ص) مأمور به پيروى از امت ابراهيم بود. امتى كه تنها به پرستش خدا قيام نمود. خداى متعال پيامبرش حضرت محمد(ص) را مخاطب مى‏سازد:

«ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ المُشْرِكِينَ».(7)

و سپس مى‏فرمايد:

«وَمَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَمُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً».(8)

كسى كه خويش را تسليم خدا مى‏كند كسى است كه پرستش و عبادتش را تنها براى خدا انجام مى‏دهد و با عبادت خود در پى كسب خرسندى پروردگار است و فرد نكوكار كسى است كه خوب عمل كند و حسنه انجام دهد و حسنات، همان عمل خوب و شايسته است.

اسلام عهد و پيمانى است كه انسان روح، روان، دل، گفتار، تمايلات، خشم و شادى خود را در ميزان الهى قرار مى‏دهد.

ابراهيم به قوم خود مى‏فرمايد:

وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى‏ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛

و پيوسته ميان ما و شما دشمنى و كينه‏توزى ايجاد شد تا آن‏كه به خداى يگانه ايمان آوريد.

و نيز مى‏فرمايد:

إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ؛(9)

من رو به سوى كسى آوردم كه آسمان‏ها و زمين را آفريد. من تسليم خدايم و به او شرك نمى‏ورزم.

اسلامِ ابراهيم اين گونه بود و به همين دليل خداوند او را به خاطر اسلام وى (تسليم بودنش) برگزيد و فرمود:

وَلَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِى الدُّنْيا وَإِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِينَ * إِذ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ العالَمِينَ؛(10)

ما او را در دنيا برگزيديم و وى در آخرت از صالحان خواهد بود. آن‏گاه خدايش بدو فرمود: تسليم شو. گفت: تسليم پروردگار جهانيان گشتم.

جود و بخشش ابراهيم(ع)

اراده و مشيّت خداوندى براين تعلق گرفت كه قوم لوط را هلاك گرداند، آنان دست به اعمال زشتى زده بودند كه هيچ‏يك از مردم جهان زمان خودشان بدان كار دست نيازيده بود. مردان به عمل شنيع هم‏جنس‏بازى (لواط) مى‏پرداختند، به همين دليل سزاوار بودند كه خداوند عذاب خود را بر آنان وارد سازد. خداى متعال فرشتگان را مأمور ساخت كه آنان را به هلاكت رسانند، ولى آن فرشتگان قبل از هلاك كردن آنها، مأموريت يافتند تا در چهره جوانانى به عنوان ميهمان، بر ابراهيم(ع) وارد شوند.

ابراهيم(ع) به جود و بخشش و ميهمان‏نوازى معروف بود، به همين دليل وقتى پانزده شب برايش ميهمان نيامد، بسيار نگران شد و آن‏گاه كه ميهمانان را ديد از ديدنشان شادمان گشت و نزد خانواده خويش رفت و گوساله‏اى فربه، كه بريان و سرخ شده بود، آورده و نزد آنان گذاشت.ولى دست اين ميهمانان به سمت گوشت گوساله دراز نشد، و چون ابراهيم(ع) احساس كرد آنان ميل و رغبتى به غذا نشان نمى‏دهند. در باره آنان دچار شك و ترديد شد و در اين خصوص با آنان گفتگو كرد. آنها بدو اطلاع دادند كه فرشتگانى از سوى خداوند متعالند كه آنها را براى انتقام از مردم «سدوم» و «عاموره» مأموريت بخشيده كه در قرآن از آنان به قوم لوط تعبير شده است.

ساره همسر ابراهيم(ع) هنگامى كه به حقيقت اين ميهمانان كه بى‏درنگ به وى مژده داده بودند، خداوند به آنان فرزندى به نام اسحاق و به اسحاق فرزندى به نام يعقوب عنايت مى‏كند، آشنا گشت، خندان شد و از اين مژدگانى شگفت‏زده شده و بدانان گفت: آيا منِ پيرزن بچه مى‏آورم، در حالى كه شوهرم ابراهيم پير و سالخورده شده است! فرشتگان بدو پاسخ دادند: آيا از اين مژده در شگفتى؟ اين قدرت الهى است كه هيچ چيز آن را ناتوان نمى‏سازد، خداوند با رحمت و بركات خود بر شما آل ابراهيم، آن را ويژه شما گرداند.

آن‏گاه كه ابراهيم(ع) به حقيقت اين ميهمانان همراه با مژده به وجود اسحاق و نوه‏اش يعقوب، اطمينان حاصل كرد در باره قوم لوط با خداى خويش به گفتگو پرداخت، به اين اميد كه خداوند بدان‏ها با ديده رحمت بنگرد.قرآن به اين گفتگو اشاره دارد و شرح آن در سِفر تكوين آمده است. خداى متعال مى‏فرمايد:

وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ * فَلَمّا رَأى‏ أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنّا أُرْسِلْنا إِلى‏ قَوْمِ لُوطٍ * وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحقَ يَعْقُوبَ * قالَتْ ياوَيْلَتى‏ أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلِى شَيْخاً إِنَّ هذا لَشَى‏ءٌ عَجِيبٌ * قالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ البَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ * فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَجاءَتْهُ البُشْرى‏ يُجادِلُنا فِى قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ * يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ؛(11)

و فرستادگان ما ابراهيم را مژده دادند، سلام دادند. سلام‏شان را جواب داد. طولى نكشيد براى آنها گوساله كبابى تدارك ديد و آن‏گاه كه ملاحظه كرد آنها دست به طعام نمى‏برند آنان را نشناخت و از آنها بيمناك شد. آنان گفتند: بيم نداشته باش. ما به سوى قوم لوط فرستاده شده‏ايم و همسرش ايستاده بود و تبسّم كرد و خنديد. ما او را به اسحاق و بعد از او به يعقوب بشارت و مژده داديم، همسرش گفت: واى بر من كه پير زن بوده و شوهرم نيز پير است، چگونه فرزنددار مى‏شوم و اين مطلب شگفت‏آورى است! گفتند: آيا از امر الهى در شگفتى!؟ رحمت و بركات او اختصاص به شما اهل بيت دارد. خداوند بسيار ستوده و بزرگوار است و زمانى كه بيم و ترس ابراهيم برطرف شد و مژده دريافت كرد، براى رهايى قوم لوط با ما به گفتگو پرداخت. ابراهيم بسيار بردبار و رئوف و اهل تضرع و زارى بود. خطاب شد: اى ابراهيم، از اين خواهش در گذر. حكم خشم الهى بر آنان قرار گرفته و عذابى كه قطعى بوده و بازگشت ندارد، بر آنان وارد خواهد شد.

فصل پنجم: نكته ‏ها

ابراهيم(ع) مشعل نورانى است كه پيامبران الهى و مؤمنين در هر عصر و زمانى به وسيله او رهنمون شده اند. آن حضرت، سمبل پاك و برجسته‏اى است كه خداوند آن را براى تمام بشر قرار داده است و اگر بخواهيم ابراهيم(ع) را توصيف كنيم به تعبيرى دقيق‏تر و برتر از اين نيست كه وى را به انسانى داراى روح و قلبى بزرگ وصف كنيم؛ روح و قلبى كه در دلسوزى و عطوفت و مهربانى و بر كناربودن از كينه‏توزى و صفات ناپسند، نمونه و الگو بود، چگونه ابراهيم داراى چنين قلبى نباشد، در حالى كه خود، مردم را به سلامتِ قلب فراخوانده و سرنوشت انسان را در قيامت بازگو مى‏كند:

«يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ * إِلّا مَنْ أَتى‏ اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»

اين گفته، سخنى است بسيارارزشمند كه هيچ نظريه فلسفى و مكتب اخلاقى به پايه آن نمى‏رسد؛ زيرا وى هدفى را كه لازم است بشر در مسير دستيابى به عظمت انسانى و سعادت جاودانى، نصب‏العين و فرا راه خويش قرار دهد، براى آنان تعيين كرده است، و آن عبارت است از: توجه به سلامت دل‏ها و پاكيزه نگاه داشتن آنها از هرگونه زشتى وآلودگى و گناه. خاستگاه عظمت ابراهيم، همان قلب بزرگ او بود كه همه مردم را در خود جاى داده بود، چه اين‏كه وى خويشتن را در مسير سعادتمند كردن مردم فدا ساخته بود، خواه از نزديكان نَسَبى او بودند و يا ارتباط خويشاوندى با او نداشتند. آن حضرت به نيكى كردن به آنان اصرار مى‏ورزيد و آنها را از بت‏پرستى كه ميانشان رواج يافته بود، رهايى بخشيد، پرستشى كه عقل و خرد آنان را به بند كشيده و آنها را طعمه خرافات ساخته بود، پرستشى كه آنها را به كارهاى زيان بارى واداشته بود و استعدادهاى آنها را به تباهى مى‏كشيد، مانند قربانى كردن و تهيه خوراك و آشاميدنى براى بت‏هاكه به هدر مى‏رفت، پرستشى كه خداى يگانه را به سبب سرپيچى از پرستش او و روآوردن به پرستش اجسام بى‏جان كه نه مى‏فهميدند و نه مى‏شنيدند، به خشم آورد.

قلب بزرگ ابراهيم، تحمل ديدن پدر خود را كه در گمراهى، سرگردان و در بت‏پرستى غوطه‏ور است، نداشت از اين رو تلاش كرد با عقل و منطق وى را ارشاد و راهنمايى كند، ولى اين پدر متحجّر واپس‏گرا، در مقابل، ابراهيم(ع) را به سنگسار كردن تهديد كرد و پسر، اين گونه به وى پاسخ مى‏دهد: «سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى؛ سلام و درود بر تو، از خدايم برايت طلب آمرزش خواهم كرد.» اين‏كه ابراهيم پس از تهديد نمودن پدر، براى وى طلب آمرزش مى‏كند، دلالت بر اخلاص او نسبت به پدر داشته، همان‏گونه كه حاكى از قلب بزرگى است كه از عشق و عطوفت و مهربانى مى‏تپيد و قلب بزرگش متوجه پسرانش نيز هست. او از خداى خود درخواست كرد كه فرزندانش را از پرستش بت‏ها مصون نگاهدارد:

وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا البَلَدَ آمِناً وَاجْنُبْنِى وَبَنِىَّ أَنْ نَعْبُدَ الأَصْنامَ؛

و آن‏گاه كه ابراهيم عرضه داشت: پروردگارا، اين سرزمين را امنيت ببخش و خود و فرزندانم را از پرستش بت‏ها دور نگاهدار.

قلب بزرگ ابراهيم به نسل وى كه ارتباط نَسَبى به آنان داشت نيز عشق مى‏ورزيد، و با محبّت و علاقه‏اى كه سراسر وجود وى را فرا گرفته بود، براى آنان خواهان مقام بلند و خير و صلاح بود، تا آن‏جا كه وقتى خداوند امامت را بدو ارزانى داشت، تنها به اين ويژگى كه اختصاص به وى داشته باشد، قانع نمى‏گردد، بلكه از پروردگار خويش مى‏خواهد تا آن را به فرزندانش نيز ارزانى بدارد:

قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى؛ فرمود: تو را امام و پيشواى مردم قراردادم. گفت: اين موهبت را به فرزندانم نيز عنايت كن.

و قلب بزرگش او را وا مى‏دارد كه از خدا بخواهد تا او را برپا دارنده نماز قرار دهد، چرا كه آن مهم‏ترين چيزى است كه انسان به واسطه آن به خدا تقرّب مى‏جويد، و سپس به آن هم اكتفا نكرده و فرزندانش را نيز در آن شريك گردانده است:

رَبِّ اجْعَلْنِى مُقِيمَ الصَّلاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى رَبَّنا وَتَقَبَّلْ دُعاءِ؛ پروردگارا، من و فرزندانم را به‏پا دارنده نماز قرار ده. پروردگارا، دعايم را بپذير.

با اين‏كه قوم ابراهيم او را آزار و اذيت نموده و از خود راندند، قلب بزرگ او به آنها نيز مهربان بود. وى براى كسانى كه نافرمانى او كرده بودند، درخواست هلاكت نمى‏كرد و خواستار عذاب فورى آنان نبود، بلكه آنها را به رحمت و بخشش الهى واگذار مى‏كرد:

رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِى فَإِنِّهُ مِنِّى وَمَنْ عَصانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛

پروردگارا، اينان بسيارى از مردم را به گمراهى كشاندند، كسى كه از من پيروى كند از من است، و آن كس كه نافرمانى‏ام كند، به راستى كه تو مهربان و بخشنده‏اى.

قلب بزرگ ابراهيم(ع) تحمل ندارد عذاب بر هيچ كس، حتى بر كسى كه سزاوار آن است وارد شود، و اينك فرشتگان آمده بودند تا بر قوم لوط عذاب وارد سازند، ولى قلب ابراهيم از ماجرايى كه قرار بود براى اين قوم اتفاق بيفتد، به خود لرزيد و از خداى خود درخواست تا شايد اين گنهكاران را مشمول رحمت خويش گرداند.خداى متعال فرمود: «يُجادِلُنا فِى قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ».

درس پايمردى

در حيات و زندگى ابراهيم(ع) درسِ شجاعت و پايمردى و دلاورى و از خودگذشتگى در راه مكتب و عقيده به چشم مى‏خورد. ابراهيم(ع) در برابر قوم خود كه بت‏پرستى ميان آنان رواج يافته بود، رويارو ايستاد. اعتقادات آنها را بى‏مقدار شمرد و با دليل و برهان آنها را براى دست برداشتن از بت‏پرستى، فرا خواند. ولى چه رسالت دشوارى. هيچ چيز برانسان دشوارتر از اين نيست كه اعتقادات موروثى خود كه در درونش از قداست و احترام خاصى برخوردار است، دستخوش تغيير و تبديل گردد، و هيچ چيز بيش از آنچه اعتقادات وى را حمل بر بى‏مقدارى و تهى مغزى كند، او را عصبانى و خشمگين نمى‏كند. به همين دليل وظيفه ابراهيم(ع) بسيار دشوار بوده و نياز به پايمردى و مدارا و صبر و شكيبايى داشت تا بتواند با كينه‏توزى قوم خود - كه نخستين مرحله آن از پدرش آغاز شده بود - روبه رو گردد. پدرش به او گفت: «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً».

ابراهيم(ع) از قوم خود گوش شنوايى براى دعوت خويش نيافت، بلكه آنچه ديد روگردانى و دشمنى و دورى جستن از او بود. امّا همه اين امور وى را از تصميمش باز نداشت و كوچك‏ترين سستى در دلش راه نيافت، بلكه در برابر قوم خود سلاحى برنده‏تر و قوى‏تر از قيام كشيد، سلاحى كه اعتقادات آنها را در هم مى‏كوبيد و اساس و اركانِ مقدّسات آنها را متزلزل مى‏ساخت. آن سلاح برابرى با باطل، به صورت عملى بود كه به مراتب اثرى بيشتر از برابرى با باطل از طريق سخن گفتن داشت، چه اين‏كه سخن گفتن، سودى به حال آنها نداشت، و در نهايت، آن سلاحى بود كه به واسطه‏اش بتها را درهم شكست.

نتيجه اين كار به خوبى روشن بود، يا مرگِ حتمىِ او، و يا قانع ساختن قوم خود بر ترك بت‏پرستى، و اين شيوه‏اى عملى بود كه ابراهيم(ع) آن را اتخاذ كرد تا به قوم خود بفهماند كه خدايانشان قادر بر دفاع از خود نيستند، تا چه رسد به اين‏كه بتوانند در صورتى كه به اين مردم آسيبى برسد، از آنها دفاع نمايند؛ آن گونه كه آنها معتقد بودند.

اين شيوه‏اى بى‏نظير بود كه ابراهيم(ع) خواست بدين وسيله به قوم خود نشان دهد كه خدايانشان نه قادر برشنيدنند و نه مى‏بينند و نه سخن مى‏گويند. آن‏گاه كه ابراهيم(ع) در باره كسى آن كار را انجام داده، مورد پرسش قرار گرفت، پاسخ داد: «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ».

اين كار، كينه‏توزى قومش را منفجر ساخت.از اين رو او را به محاكمه كشيده و حكم خود را در باره او اين گونه صادر كردند كه بايد در آتش بسوزد، ولى ابراهيم داد و فرياد نكرد و شكست روحى به خود راه نداد، بلكه در برابر انبوه جمعيّتِ قوم خود در حالى كه سراسر وجودش توكل برخدا داشت، مطمئن به سرنوشت خويش بود، پايدارى و استقامت به خرج داد.

و اين درسى است ارزشمند براى اصلاح‏طلبان، كه روح و روان آنان را تقويت مى‏كند، وريشه‏هاى شك و ترديد و ترس و سستى را در آنها ذوب كرده و مى‏خشكاند تا آنان را به انسان‏هايى باجرأت‏تر و نيرومندتر مبدل سازد.

جانفشانى و قربانى فرزند

خداوند به ابراهيم(ع) دستور داد تا فرزندش اسماعيل را ذبح كند، اين ازخودگذشتگى ابراهيم(ع) و لبيك گفتن او و اسماعيل به اين دستور الهى با رضا ورغبت، ازبزرگ‏ترين و برجسته‏ترين حوادث تاريخ فداكارى‏ها و از خودگذشتگى‏ها بود، به ويژه اگر آن را از زوايا و جنبه‏هايى كه اين فداكارى صورت گرفت، مورد ارزيابى قراردهيم. ابراهيم(ع) به فرزندانش بسيار علاقه‏مند بود و آن حضرت پس از مدت‏ها و در سنّ پيرى داراى فرزند شد. فرزند دلبندى كه اميد و آرزوى زندگى وى و وارث نام و ياد او بود. خداوند به او دستور داد كه آن فرزند را قربانى كند تا بدين وسيله، ايمان ابراهيم(ع) را به آزمايش بگذارد و مراتب اطاعت و فرمانبردارى وى از دستورهاى الهى رإ؛ه‏هٍ ملاحظه كند. ابراهيم(ع) در باره اين امر بزرگ با فرزندش سخن گفت: در حالى كه از اندوه چيزى نمانده بود قلبش از جا كنده شود، پسرش اسماعيل با اين سخن به پدر پاسخ داد: «يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِينَ».

قلم از وصف و بيان محتواى اين سخن كه در آن رضايت كامل از جان دادن در راه خدا، تجسّم يافته است،عاجز و ناتوان است؛ دو جنبه از خودگذشتگى، يكى از خود گذشتگى پدر، نسبت به فرزندش، و يكى از خودگذشتگى خودِ فرزند، و اين برترين شكل و برجسته‏ترين نوع ايمان در تاريخ بشر است. ايمان صِرف، ادعايى نيست كه برزبان جارى شود، و يا در برهه‏اى از زمان حزن و اندوه را آرامش بخشد. ايمان نظريه‏اى نيست كه عقل و خرد در كشف اسرار و نهان‏هاى آن به كاوش افتد، بلكه ايمان يعنى، انسان به طور كامل محو در اراده خدا باشد، اراده‏اى كه در عمل به سفارش‏ها و اوامر او و گذشتن از هرچيز گرانبها و ارزشمند در راه او، متمركز است.

ما در اين زمان به اين درس بسيار نيازمنديم، زمانى كه در آن مال و فرزند و زن، مورد علاقه انسان بوده و آنها را بر هرچيز ديگر ترجيح مى‏دهد، تا آنجا كه به صورت معبودانى به جاى خدا پرستش مى‏شوند، و چقدر پست و بى‏مقدار است انسان، آن‏گاه كه به زرق و برق دنياى فانى و زود گذر دلبستگى داشته و از حقيقتى جاودانى كه سبب هستى و وجود او و منبع ادامه حيات و زندگى اوست، دست بردارد.

بت‏پرستى و نظاير آن

آن فرياد كه بابِل را به لرزه انداخت، فريادى بود كه ابراهيم(ع) قريب به سى‏وهفت قرن پيش، بر آيين بت‏پرستى كشيد، فريادى كه پيوسته صدايش در هر عصر و زمان و هر محيط، طنين افكن است. زيرا آثار پرستش حقارت‏بار بت‏ها، كه در آن عقل و خرد انسان مورد وهن قرار گرفت، و زاييده خرافات و اوهام و اراجيفى بود كه در قرن بيستم، قرن علم و دانش، هم‏چنان در درون انسان‏ها وجود دارد.

برخى از اديان در جهان همواره بتان را رمزى براى مقدسات فراوان خود از اجرام آسمانى گرفته تا حيوانات زمينى و پرندگان آسمانى و سرانجام ميمون‏ها و افعى‏ها و فيل و گاو و... قلمداد مى‏كنند. ولى سبب ادامه بت‏پرستى تا اين زمان كه عقل و خرد آدمى به كمال خود رسيده است چيست؟

اگر بخواهيم از علت‏هاى نهفته انگيزه‏هايى كه انسان را به بت‏پرستى مى‏كشاند پرده برداريم، ملاحظه خواهيم كرد كه همه آنها به تقليد از پدران و پيشينيان برمى‏گردد، و قرآن سيزده قرن قبل، زمانى كه درباره عصر ابراهيم(ع) كه در آن بت‏پرستى رواج يافته و درباره علل و اسبابى كه آن زمان، قومش براى پرستش بت‏ها اقامه مى‏كردند، سخن گفته و آن را به‏طور صريح و آشكار ثابت كرد است. خداى متعال فرمود:

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْراهِيمَ * إِذ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ * قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاكِفِينَ * قالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذ تَدْعُونَ * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ* قالُوا بَلْ وَجَدْنا آباءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ؛ (1)

اى پيامبر، ماجراى ابراهيم را براى مردم بيان نما، آن‏گاه كه به پدر [يا پدربزرگش‏] و قوم خود گفت: چه چيز را پرستش مى‏كنيد. گفتند: ما بت مى‏پرستيم و بر پرستش آنها ثابت قدم هستيم. ابراهيم گفت: آيا اگر آنها را بخوانيد سخن شما را مى‏شنوند و يا به حال شما سود و زيانى دارند، گفتند: چون پدرانمان اين چنين به پرستش بت‏ها پرداخته‏اند، ما نيز چنين مى‏كنيم.

پاسخى كه قوم ابراهيم(ع) به عنوان انگيزه پرستش بت‏ها داشتند، تقليد و پيروى از پدران و پيشينيان خود بود، نه سببى ديگر و اين اعترافى ضمنى بود به اين‏كه بتان، سود و زيانى نمى‏رسانند. قرآن براى بت‏پرستى آنان علتى ديگر نيز بيان مى‏كند:

وَقالَ إِنَّما اتَّخَذتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيا؛(2)

شما براى دوستى ميان خود در زندگى دنيوى، بت‏هايى را به جاى خدا پرستش نموديد.

ابراهيم(ع) به قوم خود گفت: شما بت‏ها را از جنبه اعتقاد و قانع شدن، به جاى خدا نپذيرفتيد، بلكه صِرف خوشرفتارى برخى از شما به بعضى ديگر براى حفظ دوستى بين خودتان و حق جلوه دادن آن اين كار را انجام داديد و اين امر در جمعيت‏هايى كه عقيده را جدّى تلقى نكرده‏اند رخ مى‏دهد.

انسان متمدن امروز، انواع بت‏هاى رمزى ايجاد كرده كه به واسطه آنها متوجه پرستش غير خدا شده است، از جمله «پرستش شخصيت»... كه عبارتند از: سران و رؤسايى كه قدرت و زور و تبليغات، آنها را به سان معبودانى به جاى خدا در آورده است و پيرامون آنها، اوهام و افسانه‏هايى تنيده است كه آنها را در برابر خدا قرار داده و سخن آنهارا حقايقى بى چون و چرا دانسته است.

از جمله بت‏هايى كه انسان آن را ايجاد كرده «پرستش ملت و نژاد» است، چنان كه نازى‏ها چنين كردند. و آن زمانى بود كه ملتِ نازى را منبع همه ارزش‏ها به شمار آورده و آن را برتر از همه مى‏دانستند و برايش شعارى انتخاب كردند كه با حق و عدالت انسانى منافات داشت. شعار «نژاد آلمانى برتر از همه است» سبب جنگ جهانى دوم شد كه قريب هفتاد ميليون انسان قربانى داد.

وطن، ارزشمند است، اما نه در حدّ نهايى قداست. برترين هدفى كه انسان بايد به سمت و سوى آن بشتابد، پرستش خداى يگانه و پيروى از دستورات اوست كه با قطع نظر از نژاد و رنگ، به احترام انسان و محبت وى و رفتارى براساس حق و عدل با او سفارش مى‏كند.

پى‏نوشتها:‌


1- نحل(16) آيات 120 - 122.
2- بقره(2) آيه 124.
3- شعراء(26) آيات 83 - 89.
4- بقره(2) آيات 128 - 129.
5- ممتحنه(60) آيات 4 - 5.
6- حج(22) آيه 78.
7- نحل(16) آيه 123.
8- نساء(4) آيه 125.
9- انعام(6) آيه 79.
10- بقره(2) آيه 130.
11- هود(11) آيات 69 - 76.
12- شعراء(26) آيات 69 - 74.
13- عنكبوت(29) آيه 25.

فصل اوّل: سرگذشت اسحاق و يعقوب

پيامبرى اسحاق و يعقوب

اسحاق(ع) فرزند ابراهيم(ع) از همسرش ساره است و پيامبران بنى‏اسرائيل و در رأس آنها پسرش يعقوب(ع) از نسل آن حضرتند، نبوت و پيامبرى در فرزندان ابراهيم از ناحيه دو فرزندش اسماعيل و اسحاق است، چنان كه خداى متعال فرمود:

«وَجَعَلْنا فِى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالكِتابَ»

قرآن تصريح فرموده كه اسحاق(ع)، پيامبر و از صالحان بوده و فرشتگان، پدرش ابراهيم(ع) را به وجود او مژده دادند:

وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ * وَبارَكْنا عَلَيْهِ وَعَلى‏ إِسْحقَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ؛(1)

و ما او را به وجود اسحاق كه پيامبر و از صالحان بود مژده داديم و بر او و بر اسحاق بركات خودرا فرستاديم و از نسل اين دو عده‏اى نيكوكار و عده‏اى هستند كه آشكارا به نفس خويش ستم روا مى‏دارند.

همان گونه كه خداوند به پيامبرى يعقوب(ع) تصريح فرموده و پيامبر خود حضرت محمد(ص) را در اين زمينه مخاطب قرار داده است:

إِنّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ والنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَإِسْمعِيلَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ؛(2)

ما همان گونه كه به نوح و پيامبران پس از او وحى نموديم، به تو نيز وحى كرديم و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و أسباط نيز وحى نموديم.

و خداى متعال با اين گفته، ابراهيم و اسحاق(ع) را مورد ستايش قرار داده است:

وَاذكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ أُولِى الأَيْدِى وَالأَبْصارِ * إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرىَ الدّارِ * وَإِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الأَخْيارِ؛(3)

اى پيامبر، از بندگان خوب ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب ياد كن كه صاحب اقتدار و بصيرت بودند ما آنان را براى تذكر سراى آخرت، خالص و پاكدل گردانديم و آنان در پيشگاه ما از برگزيدگانِ خوبان هستند.

خداى سبحان به پيامبرش حضرت محمد(ص) دستور مى‏دهد كه توان بندگانش، ابراهيم و اسحاق و يعقوب و نيروى آنها را در راه اطاعت خدا و نعمتِ پيامبرى كه خداوند بدان‏ها ارزانى داشته ياد كنند. در حقيقت، خداوند آنان را خالص گردانده و به سبب ويژگى بسيار پسنديده‏اى كه پيوسته آنها را به ياد آخرت مى‏انداخت و مردم را بدان يادآور مى‏شدند، آنها را انتخاب كرد، به همين دليل آنان برگزيدگان از ميان همجنسان خود هستند.

در اين گفته قرآن، براى مؤمن درسى آموزنده است كه آخرت را پيوسته در نظر داشته و براى آن اعمال شايسته انجام دهد تا به قُرب الهى و بهشت جاودان او راه يابد.

خلاصه زندگى اسحاق و يعقوب

قرآن، مطلبى از زندگى اسحاق به‏خصوص و از حيات پسرش يعقوب، جز آنچه كه در مورد گم شدن پسرش يوسف و حوادثى كه در آن رخ داده است، بيان نفرموده است و ما همه آنها را در سرگذشت يوسف(ع) ياد آور خواهيم شد، ولى در اين‏جا آنچه را اهل كتاب در باره اسحاق و يعقوب ذكر كرده‏اند مى‏آوريم:

هنگامى كه ابراهيم(ع) مرگ خويش را نزديك ديد، و هنوز اسحاق ازدواج نكرده و پدرش هم نمى‏خواست او را به ازدواج زنى كنعانى كه به خدا ايمان نداشته و در قبيله وى ناشناخته بود در آورد. از اين رو خادم و غلام خود را كه سرپرستى امور منزل بدو واگذار شده و مورد اطمينان وى بود، مكلف ساخت تا به «حاران» در عراق رفته و دخترى از قبيله خودش براى او بياورد.

غلام، با توفيقات الهى رهسپار آن ديار گرديد تا به حاران رسيد و در آنجا «رفقه» دختر بتوئيل بن ناحور، برادر ابراهيم(ع) را انتخاب كرد، و وى را با خود برگرداند تا به همسرى اسحاق در آيد.

بيست سال پس از ازدواجش، خداوند به اسحاق دوقلو داد كه اوّلى را عيسو نام گذاشتند كه عرب او را «عيص» مى‏نامد، و پسر دوم را كه بعد از برادرش متولد شد، يعقوب ناميدند كه نام اسرائيل(4) نيز براو اطلاق مى‏شود.

اسحاق به عيص بيش از يعقوب علاقه داشت؛ زيرا او بزرگ‏تر بود، در حالى كه مادرشان«رفقه» يعقوب را چون كوچك‏تر بود بيش‏تر دوست مى‏داشت. روزى اسحاق ميل‏به غذا پيدا كرد و از عيص درخواست كرد برايش غذا بياورد، ولى يعقوب به اتفاق‏مادرش قبل از عيص براى او غذا آوردند و اسحاق آن غذا را خورد و براى او دعا كرد. عيص از اين قضيه آگاه گرديد و بر برادرش خشمگين شد و او را تهديد كرد. وقتى مادرشان ازقضيه اطلاع يافت، به يعقوب اشاره كرد كه براى ديدار برادرش «لابان» در سرزمين حاران‏به عراق برود و نزد او باشد تا خشم برادرش فرو نشيند و با يكى از دختران او ازدواج نمايد، و از شوهرش اسحاق خواست كه وى را بدان فرمان دهد و سفارش نمايد و او را دعا كند. يعقوب رهسپار آن سامان گشت و بر دايى خود، لابان وارد شد و به اندازه ازدواج با دخترش «راحيل» نزد او ماند. ولى دايى‏اش دختر بزرگش «ليّا» را به ازدواج او در آورد، فرداى آن روز در اين زمينه با وى گفت‏وگو كرد و بدو گفت: من از دخترت «راحيل» خواستگارى كردم. اين دختر زيباتر و نكوتر از دختر ديگر بود. دايى‏اش به وى گفت: رسم ما نيست كه دختر كوچك‏تر را قبل از بزرگ‏تر تزويج نماييم و ش

ما اگر خواهرش را دوست دارى، بايد هفت سال ديگر خدمت كنى، تا او را به ازدواج تو در آورم، و او هفت سال خدمت نمود و اين دختر را نيز به خانه خواهرش وارد كرد و اين سنّت، ميان مردم آن زمان جايز بوده است.

«لابان» به هريك از دخترانش كنيزكى بخشيد، به ليّا كنيزكى به نام «زلفا» و به راحيل كنيزى به نام «بلهه» هديه داد و سپس هر يك از اين دو دختر، كنيزك خويش را به يعقوب‏بخشيدند و بدين ترتيب، يعقوب داراى چهار همسر شد و از آنها صاحب دوازده پسرگرديد.

پسرانش «روبيل» و «شمعون» و «لاوى» و «يهودا» و «ايساخر» و «زابليون» از همسر او، ليّا متولد شدند و از همسرش راحيل، «يوسف» و «بنيامين». و از بلهه، پسرش «دان» و «نفتالى»، و از زلفا، دو پسر به نام «جاد» و «اَشير» داشت.

پس از گذشت بيست سال از اقامت يعقوب نزد دايى‏اش، از لابان خواهش كرد تا اجازه دهد وى به سوى خانواده‏اش برگردد و او نيز به وى اجازه داد. وقتى يعقوب به نزديكى سرزمين «كنعان» يعنى فلسطين رسيد، اطلاع يافت كه برادرش «عيسو» با چهارصد نفر، آماده رويارويى با وى شده است. يعقوب بيمناك شد و دعاى خير در حقّ او كرد و براى برادرش هديه بزرگى تدارك ديد و همراه مردانش نزد او فرستاد. وقتى عيسو هديه برادر را ديد، از خود نرمى و ملايمت نشان داده و منطقه را به سود برادرش ترك كرد و رهسپار كوه‏هاى ساعير شد، ولى يعقوب پيش پدرش اسحاق آمد و در شهر «جدون» كه امروزه بدان شهر «الخليل» اطلاق مى‏شود، نزد پدر اقامت گزيد.

اسحاق(ع) 180 سال زندگى كرد و سپس در غارى كه پدرش ابراهيم(ع) در شهر الخليل در آن دفن شده بود، به خاك سپرده شد.

أسباط

اسباط فرزندان دوازده‏گانه يعقوب و يا نوه‏هاى پسرى او بوده‏اند و به يك تن كه عبارت است از پسر و يا فرزند پسر (نوه پسرى)، سبط گويند.

سبط در ميان يهوديان مانند، قبيله ميان اعراب است، و آنها كسانى‏اند كه به يك پدر و مادر برمى‏گردند و هر يك از پسران يعقوب، پدر سبطى از أسباط بنى اسرائيل هستند. بنابراين كليّه بنى اسرائيل، از فرزندان دوازده‏گانه يعقوب(ع) به وجود آمده‏اند و نبوّت در اين أسباط به گونه‏اى پديد آمده كه ذيلاً از نظرتان مى‏گذرد.

نبوت در سبط لاوى، در حضرت موسى و هارون و الياس و يسع و در سبط يهودا در حضرت داود و سليمان و زكريا و يحيى و عيسى و در سبط بنيامين، در حضرت يونس(ع) پديدار گشته است.

پيامبرى يوسف(ع)

خداوند از فرزندان يعقوب، يوسف(ع) را مختص نبوت گردانده است، در قرآن به زبان يكى از مؤمنان كه قوم خود را پند مى‏دهد، آمده است:

وَلَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِى شَكٍّ مِمّا جاءَكُمْ بِهِ حَتّى‏ إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً؛

يوسف نيز قبلاً برايتان آيات و نشانه‏ها آورده بود و پيوسته در آنچه كه برايتان آورده بود، شك و ترديد داشتيد تا اين كه از دنيا رفت، و سپس گفتيد: خداوند هرگز پس از او پيامبرى را نخواهد فرستاد.

خداوند در قرآن سوره‏اى را به نام يوسف نامگذارى كرده و در آن زندگى حضرت يوسف و رنج و دشوارى‏هاى وى با برادرانش و همسر عزيز مصر، و زندان رفتن آن حضرت و دعوت او به سوى خدا و سپس بيرون رفتن از زندان و تعبير خواب پادشاه و واگذارى وزارت اقتصاد به او و آن‏گاه آمدن برادرانش به مصر در اثر قحطى، و سپس معرفى خود به برادرانش و ديگر مطالبى را كه بعداً به شرح آنها خواهيم پرداخت، بيان فرموده است.

فصل دوم: يوسف و نيرنگ برادرانش

رؤياى يوسف

يعقوب(ع) به دو پسرش يوسف و بنيامين بيشتر اظهار علاقه و محبّت مى‏كرد و آنها را بر برادرانشان برترى مى‏داد، قرآن براى ما بازگو مى‏كند كه يوسف(ع) در خواب ديد، يازده ستاره و خورشيد و ماه خاضعانه بر او سجده مى‏كنند. هنگامى كه بيدار شد، ماجراى شگفت‏آورى را كه در خواب ديده بود، براى پدرش نقل كرد، يعقوب(ع) از اين خواب دريافت كه فرزندش در آينده ميان مردم به مقامى بس والا خواهد رسيد، ولى از كينه و حسد برادرانش بر جان وى ترسيد، و بدو سفارش كرد كه خواب خود را براى برادرانش بازگو نكند، تا شيطان براى نقشه ازبين بردن او، آنان را فريب ندهد و سپس برايش روشن ساخت كه وى درآينده شخصيتى برجسته خواهد شد كه همه، فرمانش را گردن مى‏نهند و خداوند او را به پيامبرى برمى‏گزيند و تعبير خواب را بدو مى‏آموزد و به زودى نعمت خويش را با خير و رحمت و بركاتش بر او و بر آل يعقوب تمام مى‏كند، همان گونه كه آن را قبلاً بر ابراهيم و اسحاق تمام كرده بود:

إِذ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى ساجِدِين * قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَكَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ * لَقَدْ كانَ فِى يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسّائِلِينَ؛(5)

آن‏گاه كه يوسف به پدرش گفت: پدرجان، من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه بر من سجده مى‏كنند. پدرش گفت: پسركم، رؤياى خود را براى برادرانت بازگو نكن؛ زيرا در حق تو حيله و نيرنگ خواهند كرد، چه اين كه شيطان دشمن آشكار آدمى است و اين چنين خدايت تو را برگزيد و تعبير خواب را به تو آموخت و نعمت خويش را بر شما و آل يعقوب تمام كرد. همان‏گونه كه قبلاً بر پدرانت ابراهيم و اسحاق، تمام نموده بود. به راستى كه پروردگار تو دانا و حكيم است و در ماجراى يوسف و برادرانش نشانه‏هايى براى اهل تحقيق وجود دارد.

توطئه بر ضدّ يوسف

وقتى پسران يعقوب ملاحظه كردند پدرشان در مورد يوسف و برادرش بنيامين بيش از آنها اظهار محبت و علاقه مى‏كند، خشمگين شدند و آنان به گمان خود، مجموعه‏اى نيرومند بودند كه بيش از آن‏دو نسبت به پدرشان سود و منفعت مى‏رساندند و در نتيجه گمان مى‏كردند پدرشان اشتباه مى‏كند و با اظهار علاقه به يوسف و برادرش، از حق و حقيقت به دور است.

از اين رو، آنان آسيب رساندن به يوسف را در دل نهان ساختند و بين خود نقشه كشيدند تا از وجود اوخلاصى يابند، يا او را بكشند و يا در سرزمينى دور دست بيندازند كه نتواند براى بازگشت به سوى پدر راهى بيابد.

آنها تصور مى‏كردند با اين كار، مورد علاقه و محبّت پدرشان قرار خواهند گرفت و سپس از اين كار خود توبه كرده و افرادى شايسته خواهند شد، همان گونه كه پدرشان عذر آنها را مى‏پذيرد، خداوند نيز توبه آنها را خواهد پذيرفت.

يكى ازبرادران اشاره كرد كه يوسف را نكشند،بلكه او را در جايى، دور از چشم مردم در چاهى بيفكنند، شايد كاروانى از راه برسد و او را از چاه برگرفته و با خود ببرد، و بدين‏ترتيب به هدف خود كه دور كردن او از پدرش بود، رسيده باشند و از گناه كشتن وى رهايى يابند.

آنها نزد پدر رفته و براى بردن يوسف با خودشان، متوسل به حيله و نيرنگ شدند و اين نيرنگ بعد از آن كه احساس كردند پدر يوسف، وى را از آنها دور نگاه مى‏دارد انجام گرفت، از اين رو بدو گفتند: پدر جان، در باره ما چه فكر مى‏كنى كه يوسف را از ما دور كرده و اگر همراه ما باشد احساس آرامش نمى‏كنى؟ ما تأكيد مى‏كنيم كه وى را دوست داريم و به او مهربان هستيم. فردا او را با ما به دشت و سبزه‏زارها بفرست، تا در آنجا بازى كند و به شادمانى پرداخته و مانند ما از خوردن و آشاميدن لذت ببرد، و ما همان طور كه مواظب خود هستيم، از او بيشتر مراقبت خواهيم كرد. پدرشان كه علاقه زيادى به پسرش داشت، بدانان پاسخ داد: اگر يوسف از او دور شود، اندوهگين خواهد شد و بيم آن دارد كه اگر بدانان اطمينان كند در حال غفلت آنها، طعمه گرگ شود، آنان براى پدرشان سوگند خوردند كه آنچه سبب ناراحتى او شود پيش نخواهد آمد، و اگر براى او ناراحتى پيش آيد، لكه ننگ و عارش بر دامن آنها باشد.

خداى سبحان فرمود:

إِذ قالُوا لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِى ضَلالٍ مُبِينٍ * أُقْتُلُوا يُوسُفَ أَو اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحِينَ * قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيابَتِ الجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ * قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنّا عَلى‏ يُوسُفَ وَإِنّا لَهُ لَناصِحُونَ * أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ إِنِّى لَيَحْزُنُنِى أَنْ تَذهَبُوا بِهِ وَأَخافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ* قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّا إِذاً لَخاسِرُونَ؛(6)

زمانى كه برادران يوسف گفتند: يوسف و برادرش بنيامين، پيش پدرمان از ما محبوب‏ترند، در حالى كه ما چندين برادريم و ضلالت و گمراهى پدر در محبت به يوسف آشكار است. بنابراين يوسف را يا بكشيد و يا در سرزمين دور از پدر بيفكنيد و پدر را متوجه خود كنيد و سپس توبه كنيد و انسان‏هاى صالح و درستكار شويد. يكى از برادران يوسف (روبيل) اظهار داشت اگر مى‏خواهيد سوء قصدى انجام دهيد، يوسف را نكشيد و او را در قعر چاه افكنيد كه كاروانى او را بيابد و پس از انجام اين كار، برادران نزد پدر رفتند و گفتند: اى پدر، چرا تو بر يوسف از ما ايمن نيستى، در حالى كه ما خيرخواه يوسف هستيم. او را با ما بفرست كه در چمن و سبزه‏زار گردش كند. و ما از او مراقبت خواهيم كرد، پدر گفت: اگر يوسف را ببريد، من اندوهگين خواهم شد و مى‏ترسم گرگ او را پاره كند و شما از او غافل شويد. گفتند: ما گروهى هستيم كه اگر گرگ او را طعمه خود كند، بنابراين ما زيان كار خواهيم بود.

يوسف در چاه

يعقوب به پسرانش اجازه داد كه يوسف را با خود ببرند، آنان وى را بيرون برده و طبق نقشه‏اى كه كشيده بودند او را در چاه افكندند. در اين هنگام بود كه خداوند به قلبش الهام نمود كه او را از آنجا رهايى خواهد بخشيد و روزى خواهد آمد كه در آن روز به برادرانش خواهد گفت: چه بلايى بر سر وى آورده‏اند، در حالى كه آنان در برابر يوسف به صورت افرادى نيازمند ظاهر مى‏شوند، و به جهت مقام برجسته آن حضرت تصور نمى‏كنند كه او يوسف است.

برادران يوسف شبانگاه باز گشتند و خود را به ظاهر اندوهگين نشان داده و صداى خويش را به گريه بلند كردند و گفتند: پدرجان، ما براى مسابقه در تيراندازى و دويدن رفته بوديم و يوسف را براى مراقبت از كالاى خود، نزد آنها گذاشتيم، بعد از برگشتن از مسابقه، ديديم گرگ او را خورده است و ما از او دور بوديم، هر چند ما راست بگوييم، ولى تو به دليل اين كه ما را به بدخواهى يوسف متهم كردى، سخن ما را باور نداشته و آن را نمى‏پذيرى. سپس پيراهن يوسف را كه آغشته به خون كرده بودند بيرون آوردند، ولى هنگام امتحان آن، دروغشان براى پدر آشكار شد، كه آن خون از فرزندش نبوده است، چون پيراهن وى پاره نبود، و يا شايد با فراست و تيزبينى خود، دروغشان را آشكار ساخت و بدانان گفت: نفس شما امر بزرگى را برايتان آسان جلوه داد و شما بدان دست يازيديد و من در فراق و جدايى يوسف بى‏آن كه ناراحتى كنم و مأيوس گردم، به گونه‏اى شايسته شكيبايى پيشه مى‏كنم و براى پديدار شدن حقيقت گفته‏هاى شما، تنها از خدا كمك خواسته و تحمل رنج و فراق او را از وى خواستارم. خداى متعال فرمود:

فَلَمّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيابَتِ الجُبِّ وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَجاءُوا أَباهُمْ عِشاءاً يَبْكُونَ * قالُوا يا أَبانا إِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَلَوْ كُنّا صادِقِينَ * وَجاءُوا عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ المُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ؛(7)

آن‏گاه كه يوسف را بردند و نظر آنها بر اين قرار گرفت كه او را در قعر چاه بيندازند و ما به او الهام نموديم كه روزى تو آنها را بر اين كارشان آگاه مى‏سازى و آنها آگاهى ندارند. برادران، شامگاهان با گريه و زارى نزد پدر آمدند و گفتند: اى پدر، ما براى مسابقه به صحرا رفتيم و يوسف را نزد كالاهاى خود گذاشتيم و گرگ او را طعمه خود ساخت و ما اگر راست هم بگوييم شما سخن ما را نمى‏پذيرى، و پيراهن او را كه به دروغ خون آلوده كرده بودند، آوردند. پدر گفت: بلكه نفس شما، اين كار زشت را در نظرتان زيبا جلوه داد، و من در اين مصيبت صبرى پايدار خواهم كرد و خداوند مرا بر آنچه شما توصيف مى‏كنيد، يارى خواهد فرمود.

نجات يوسف و فروش او

كاروانى كه آهنگ مصر كرده بود، از مقابل چاهى كه يوسف در آن بود گذشت، يكى از مردان كاروان را فرستادند تا برايشان از چاه آب بياورد. او زمانى كه دلو خود را پايين فرستاد. يوسف(ع) بدان آويزان شد و از چاه بيرون آمد، آن مرد بسيار شادمان شد و با صداى بلند، شادى كنان او را نزد رفقايش آورد و گفت: خبرى خوش؛ اين جوانى است كه با خود آورده‏ام. آنان يوسف را ميان كالاهاى خود نهان ساخته و او را از جمله كالاهايى قرار دادند كه تمايل به فروش آنها داشتند.

كاروانيان از ترس اين كه مبادا كسانِ اين جوان از راه برسند و او را از آنها بستانند، وى را در مصر به بهايى اندك فروختند تا از او خلاصى يابند و كسى كه او را خريدارى كرد، وزير(8) پادشاه بود. وى آن جوان را به منزلش فرستاد و به همسرش زليخا سفارش كرد كه به نيكى با او رفتار كند و بدو گفت: با او نيك رفتار كن و وى را احترام نما، تا از زندگى با ما خرسند باشد، شايد براى ما سودمند باشد و يا او را به فرزندى قبول كنيم.

همان گونه كه خداوند در خانه وزير پادشاه، مقام شايسته‏اى به يوسف عنايت كرد، تصرف در اموال وزير را نيز نصيب وى ساخت و در سرزمين مصر، مقامى برجسته يافته و تعبير خواب را بدو الهام فرمود و خداوند هر كارى را كه بخواهد به اجرا در مى‏آورد، ولى بسيارى از مردم به حكمت‏هاى نهان الهى پى نمى‏برند.

هنگامى كه يوسف(ع) رشد كرد و به كمال قدرت خود، كه همان دوران جوانى بود رسيد، خداى متعال بدو مسند حكمفرمايى و دانشى سودمند عنايت فرمود و خداوند چنين پاداشى را به نكوكاران مى‏دهد.

وَجاءَتْ سَيّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَأَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ * وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكانُوا فِيهِ مِنَ الزّاهِدِينَ * وَقالَ الَّذِى اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِى مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَكَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الأَرضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ وَاللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ * وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ؛ (9)

كاروانى از راه رسيد و سقاى قافله را براى آب فرستادند، دلو را كه از چاه برآورد گفت: چه مژده‏اى! او را پنهان داشتند كه سرمايه تجارت آنان باشد و خداوند به آنچه انجام مى‏دهند آگاه است و او را به بهايى اندك فروختند و در آن بى‏رغبت بودند. عزيز مصر كه او را خريدارى كرد، به همسر خويش سفارش كرد كه مقامش را بسيار گرامى دار كه اميد است براى ما سودمند واقع شود و يا او را به فرزندى انتخاب كنيم و ما اين چنين يوسف را به مكنت و اقتدار رسانديم و براى اين كه به او تعبير خواب را بياموزيم و خداوند بر كار خود غالب و تواناست، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند و آن‏گاه كه يوسف به سن رشد و كمال رسيد، او را مسند حكمفرمايى و مقام و دانش عطا كرديم و اين‏چنين، نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم.

فصل سوم: يوسف و فريفتگى زليخا

نيرنگ همسر عزيز مصر با يوسف

يوسف(ع) در خانه عزيز مصر زندگى مى‏كرد، همسر عزيز به خاطر زيبايى يوسف(ع)، به او علاقه‏مند شده و احساساتش در مورد وى شعله‏ور شد. زليخا همسر عزيز نمى‏دانست چگونه احساسات و عواطف خويش را به يوسف(ع)ابراز كند تا اين كه عشق و علاقه بر عواطف وى چيره گشته و ضعف طبيعى بر احساساتش حكمفرما شد.

روزى او را در خانه‏خود تنها يافت، فرصت را غنيمت شمرده، درها را بست، زيبايى و زينت‏هاى خود را بر او عرضه كرد تا با عشوه‏گرى او را بفريبد. زليخا بدو گفت: نزد من بيا، كه خود را برايت مهيا ساخته‏ام. يوسف(ع)با حالتى از خشم، از چنگال او گريخت و آن كار را از وى بسيار ناپسند شمرد و گفت: من به خدا پناه مى‏برم تا مرا از اين گناه حفظ نمايد و چگونه دست به چنين گناهى بيالايم، در حالى كه شوهرت عزيز، بر من حقّ بزرگى داشته و مرا احترام كرده و در اين خانه، به من احسان روا داشته است و كسى كه احسان را با مكر و حيله و خيانت پاسخ دهد، رستگار نخواهد شد، ولى چشمِ دل او كور شده و از آنچه كه يوسف مى‏گفت پروايى نداشته و بر اين امر پافشارى مى‏كرد و اگر يوسف، نور الهى و حق را در برابر خود نديده بود، نفسش وى را به سوى زليخا مى‏كشاند، وى با استفاده از اين نور الهى به تمايلات نفس بى‏اعتنايى كرد و از انجام آن گناه خوددارى نمود، و بدين ترتيب خداوند، عمل زشت زنا و خيانت را از او دور ساخت؛ زيرا او از بندگانى بود كه خود را براى خدا خالص گردانده بود.

يوسف به سرعت به سمتِ در حركت كرد تا راه فرارى بيابد، زليخا نيز به سرعت پشت‏سر او به حركت در آمد تا از بيرون رفتن او جلوگيرى كند، و از پشت سر به پيراهن او در آويخت تا نگذارد بيرون رود. پيراهن پاره شد، ولى يوسف موفق به فرار شد. در همين حال همسر زليخا را مقابلِ در، يافتند، زليخا با پيش‏دستى، يوسف را متهم ساخت كه قصد داشته با وى عمل ناروا انجام دهد، و شوهر را تحريك نمود، تا وى را زندانى سازد، ولى يوسف اتهام را از خود رد كرد و گفت: زليخا بود كه مى‏خواست به شوهرش خيانت كند، و او از دادن پاسخ مثبت به زليخا، امتناع ورزيده است. در همان حال كه يكديگر را متهم مى‏ساختند، يكى از نزديكان زليخا در محل بحث و جدل حاضر گرديده و در آن قضيه داورى كرد و گفت: اگر پيراهن يوسف از مقابل پاره شده باشد، زليخا در ادعاى خود راست مى‏گويد؛ زيرا معناى آن اين است كه يوسف به سمت او دويده و زليخا از خويش دفاع كرده است، و اگر پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده، معناى آن اين است كه وى قصد فرار داشته و در اين صورت زليخا دروغ گفته و يوسف راستگو است. وقتى شوهر، ملاحظه كرد پيراهن يوسف از پشت سر پاره شده، گفت: اين كار، از مكر و حيله زنان است و مكر و حيله زنان بسيار است، ولى شوهر زليخا مى‏خواست براين كار زشت سرپوش گذارد، لذا به يوسف گفت: آنچه برايت پيش آمده فراموش نما و آن را نهان ساز، و به همسر خود گفت: از گناهت استغفار كن و از عمل زشتى كه انجام داده‏اى توبه نما، به راستى كه تو با اين كارى كه انجام داده‏اى در زمره گناهكاران خواهى بود.

وَراوَدَتْهُ الَّتِى هُوَ فِى بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوابَ وَقالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ * وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُخْلَصِينَ * وَاسْتَبَقا البابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَأَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى البابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلّا أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ * قالَ هِىَ راوَدَتْنِى عَنْ نَفْسِى وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الكاذِبِينَ * وَإِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصّادِقِينَ * فَلَمّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ * يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرِى لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الخاطِئِينَ؛(10)

بانويى كه يوسف در خانه او بود، به ميل نفس خود با وى بناى مراوده گذاشت و درها را بست و گفت: من براى تو آماده‏ام. يوسف پاسخ داد: من به خدا پناه مى‏برم. او به من مقامى منزه و نيكو عطا كرده است و ستمكاران را رستگار نمى‏سازد و اگر لطف خدا نبود، او هم به ميل طبيعى اهتمام مى‏كرد و اين چنين، ما او را از انجام كار زشت بازداشتيم، زيرا او از بندگان خالص ما بود. هر دو به جانب در شتافتند و پيراهن يوسف از پشت دريده شد كه در همان حال، شوهر زن را بر در منزل يافتند، زن با پيش‏دستى به شوهر گفت: كيفر كسى كه به همسر تو خيانت كند چيست؟ آيا چيزى جز زندان و يا شكنجه دردناك است؟ يوسف گفت: او با وجود بى‏ميلى‏ام با من مراوده كرد و بر صدق گفتار يوسف، شاهدى از نزديكان همسر عزيز گواهى داد و گفت: اگر پيراهن يوسف از پيش رو دريده شده زن راست مى‏گويد و يوسف دروغگوست و اگر پيراهنش از پشت پاره شده، زن دروغ مى‏گويد و يوسف راستگوست و زمانى كه شوهر ديد پيراهن از پشت دريده شده گفت: اين شيوه تهمت زنى از مكر و حيله شما زنان است، مكر و حيله زنان بسيار زياد است. به يوسف گفت: قضيه را پنهان دار و از ماجرا بگذر و به زن گفت: تو از گناه خود توبه كن؛ زيرا مرتكب خطاى بزرگى شدى.

يوسف و زنان

خبر ماجراى فريفتگى زليخا در شهر به جمعى از زنان رسيد، و آن را در جلسات خود نقل مى‏كردند و مى‏گفتند: همسر عزيز، غلام خويش را فريفت و به خود فراخواند تا از او كام برگيرد و عشق او سراسر وجود زليخا را فرا گرفته بود. زليخا از ديدگاه آنان، زنى گمراه و دور از حقيقت به شمار مى‏آمد.

به همسر عزيز خبر رسيد كه زن‏ها در غياب او سخنانى ناروا مى‏گويند. وى ترتيبى داد تا آن زنان، يوسف را ببينند تا زليخا را در مورد دلدادگى يوسف نكوهش نكنند. روزى آنها را دعوت كرد و براى نشستن آنان جايگاهى بسيار باشكوه تدارك ديد، و طبق رسم اشراف، براى راحتى بيشتر آنها، بالش‏هايى برپشتى‏ها قرار داد و پس از آن كه ميهمانان وارد شده و در جاى خود قرار گرفتند، به كنيزكان خويش دستور داد تا خوراك آماده سازند و همان‏گونه كه رسم است، براى بريدن گوشت و ميوه، كارد بر سفره مى‏چينند، به هريك از ميهمانان كاردى سپرد و سپس شروع به خوردن كردند و با شادمانى و خنده‏كنان به گفت‏وگو پرداختند. در اين هنگام، زليخا به يوسف دستور داد تا بر آنها وارد شود. زنان كه از چهره فوق‏العاده زيباى يوسف(ع) مات و مبهوت شده بودند، از فرط شگفتى و بهت از ديدار او در حالى كه ميوه را با كارد مى‏بريدند، دستان خويش را مجروح ساخته و درد خود را از ياد بردند و گفتند: اين شخص با اين زيبايى و صفات، بشر نبوده، بلكه فرشته است.

وقتى همسر عزيز ديد ميهمانان نيز در محو جمال يوسف با وى شريك شدند راز دل خويش را برايشان بازگو كرد و گفت: اين همان جوانى است كه شما مرا در گرفتارى عشق او نكوهش مى‏كرديد. زيبايى وى، شما را مات و مبهوت ساخته و از خود بى‏خود كرد. اين همان جوانى است كه خواستم او را بفريبم، ولى امتناع ورزيد و سوگند خوردم كه اگر مرا كامروا نكند، كيفرش زندان باشد،تا خوار و بى‏مقدار گردد.

يوسف در برابر اين تهديد، سست نشده، همان گونه كه به نصيحت آن زنان گوش فرا نداد و به خداى خويش پناه برد و زندان را بر معصيت او ترجيح داد. و از پروردگار خويش خواست شرّ مكر و حيله آنان را از او برطرف سازد تا به تمايلات نفسانى‏شان تمايل نشان ندهد و بدين ترتيب، از كم‏خِرَدان به‏شمار آيد. خداوند دعايش را به اجابت رساند و اين گناه را از او دور ساخت. به راستى تنها او، دعاهاى پناه‏برندگانِ به درگاهش را مى‏شنود. خداى متعال فرمود:

وَقالَ نِسْوَةٌ فِى المَدِينَةِ امْرَأَةُ العَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبّاً إِنّا لَنَراها فِى ضَلالٍ مُبِينٍ * فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَئاً وَآتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَقالَت اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلّا مَلَكٌ كَرِيمٌ * قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ وَلَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَلَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُوناً مِنَ الصّاغِرِينَ * قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ وَإِلّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الجاهِلِينَ * فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ العَلِيمُ؛(11)

زنانى كه در شهر بودند گفتند: همسر عزيز با غلام خود مراوده برقرار كرده است و علاقه به يوسف، او را شيفته خود ساخته و ما او را در گمراهى آشكارى مى‏بينيم. وقتى زليخا از ملامت زنان در باره خود آگاه شد، در پى آنها فرستاد و مجلسى آراست و براى هريك تكيه گاهى قرار داد و به دست هريك كاردى و ترنجى داد و سپس به يوسف گفت: به مجلس اين زنان در آى. چون زنان مصر يوسف را ديدند، محو جمالش شده و بر حسن و زيبايى او شگفت‏زده شدند و دست‏هاى خود را از فرط شگفتى بريدند و گفتند: تبارك الله! اين جوان از جنس بشر نيست، بلكه فرشته است. زليخا گفت: اين همان نوجوانى است كه مرا در محبّتش ملامت مى‏كرديد. من از او تقاضاى مراوده كردم و او عفّت ورزيد و اگر از اين پس هم خواهش مرا ردّ كند قطعاً بايد زندانى شود و خوار و ذليل گردد. يوسف كه اين سخن شنيد عرضه داشت: پروردگارا، زندان بهتر از چيزى است كه مرا به سوى آن فرا مى‏خوانند و اگر مكر و حيله‏زنان را از من دفع نفرمايى به آنها تمايل پيدا كرده و از زمره‏جاهلان و شقاوت‏مندان درخواهم آمد. خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و مكر آنها را از او برطرف ساخت. به راستى كه او شنونده داناس ت.

پى‏نوشتها:‌


1- صافات(37) آيات 112 - 113.
2- نساء (4) آيه 163.
3- ص (38) آيات 45 - 47.
4- اسرائيل از دو كلمه «اسراء» و «ايل» تركيب يافته است. اسراء، يعنى بنده، برگزيده، انسان، مهاجر و ايل، يعنى الله، بنابراين، معناى آن عبدالله يا برگزيده خداست. و گفته شده معناى آن جنگنده و يا سرباز خداست. هم‏چنين مى‏گويند به معناى فرماندهى كه در راه خدا مبارزه مى‏كند نيز آمده است.
5- يوسف (12) آيات 4 - 7.
6- يوسف (12) آيات 8 - 14.
7- يوسف (12) آيات 15 - 18.
8- وى (فوطيفار) همان عزيز بود كه در دوران يكى از پادشاهان هكسوس، خزانه‏دار مصر بود.
9- يوسف (12) آيات 18 - 22.
10- يوسف (12) آيات 23 - 29.
11- يوسف (12) آيات 30 - 34.

فصل چهارم: يوسف در زندان

تهمت به يوسف و زندانى كردن او

آن‏گاه كه خبرهاى مربوط به ماجراى همسر عزيز با يوسف در گوشه و كنار شهر پيچيد، عزيز و خاندانش ملاحظه كردند كه هيچ چيز آنها را از عار وننگ نجات نمى‏دهد و زبان بدگويان را از آنها كوتاه نخواهد كرد، مگر اين كه يوسف را به زندان افكند تا تهمت را به او ببندد، با وجودى كه وى تبرئه شده و امانت دارى و پاكدامنى او روشن شده بود.

يوسف در زندان، حالتى آميخته به اندوه و شادى داشت: ناراحتى او اين بود كه به ناحق زندانى شده و كسانى كه از واقعيت امر بى‏خبرند، او را گناهكار مى‏شمارند.جهت شادى او نيز اين بود كه از خانه عزيز مصر بيرون رفته و از مكر و حيله همسرش دور شده بود، ولى زندان براى او آغازى نيك بود (چه بسا رنج و زحمتى كه در كنارش گشايشى وجود دارد).

وقتى يوسف وارد زندان شد، دو جوان از خدمتكاران پادشاه كه يكى رئيس سقايان به نام «نبو» و ديگرى رئيس نانوايان، به نام «ملحب» بود، به تهمت توطئه بر ضدّ پادشاه با او وارد زندان شدند. پس از مدتى هر يك از آنها خوابى ديد و آن را براى يوسف نقل كردند. فرد نخست گفت: من در خواب ديدم آب انگور مى‏گيرم تا آن را شراب سازم و ديگرى اظهار داشت كه در خواب ديدم بالاى سرم نان حمل مى‏كنم و پرندگان از آن مى‏خورند.

اين دو جوان پس از آن كه احساس كردند يوسف تعبير خواب مى‏داند و از تقوا و احسان برخوردار است، تعبير خواب‏هاى خود را از او درخواست نمودند.

يوسف(ع) با تأكيد بر نعمتِ تعبير خواب و علم غيبى كه خداوند بدو عنايت و الهام نموده بود، بدان‏ها گفت: توانايى آن را دارد كه به عنوان مثال به آنها بگويد. چه نوع غذايى براى خوردن، در زندان برايشان خواهند آورد، و اينها امورى بود كه خداوند اختصاص به وى داده بود، چه اين كه او براى خدا خالصانه عبادت مى‏كرد و براى او شريك قائل نشد و از مسلك كسانى كه به وجود خدا ايمان نداشته و به روز رستاخيزكفر مى‏ورزيدند، دورى جست:

وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّى أَرانِى أَعْصِرُ خَمْراً وَقالَ الآخَرُ إِنِّى أَرانِى أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنّا نَراكَ مِنَ المُحْسِنِينَ * قالَ لايَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلّا نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمّا عَلَّمَنِى رَبِّى إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ؛(1)

و سپس بعد از آن كه دلايل پاكدامنى يوسف را ديدند، باز هم صلاح دانستند كه او را مدتى زندانى كنند. دو جوان ديگر هم با يوسف زندانى شدند، يكى از آنها گفت: من در خواب ديدم كه انگور مى‏فشارم. ديگرى گفت: من در خواب ديدم بر بالاى سر خود طبقى از نان مى‏برم و مرغان هوا از آن مى‏خورند. ما را از تعبير اين خواب‏ها آگاه ساز. ما تو را فردى نيكوكار مى‏پنداريم. يوسف گفت: من تعبير خوابتان را قبل از اين كه طعامى بيايد وتناول كنيد، خواهم‏گفت. خداوند اين علم را به من آموخته است؛ زيرا من از آيين كسانى كه به خدا بى‏ايمان و به آخرت كافر شدند دست برداشتم.

يوسف و دعوت به پرستش خداى يكتا

تعبير خواب و غيب‏گويى يوسف، سبب شگفتى و احترام آنها به وى شد و اين فرصتى بود كه وى آن را غنيمت شمرده و از هويت خويش پرده برداشت و اصالت و نجابت نسبت خود را بيان داشت و با احترام گذاردن به آنان، آنها را به آيين خداى يگانه و بطلان شرك كه متكى به دليل و برهان نيست، فرا خواند.

يوسف بدانان مى‏گفت: من آيينى را اختراع نكرده‏ام، بلكه از آيين پدران و اجداد خود ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى مى‏كنم كه خداوند آنان را به اعتقادى صحيح، كه پرستش خداى يگانه بود، هدايت فرمود. و اين هدايت چيزى بود كه خداوند به ما و مردم عنايت كرد، وما به سوى آنان فرستاده شديم، تا آنها را به دين و آيين صحيح هدايت و راهنمايى كنيم، ولى بيشتر مردم بوسيله شكر و ايمان، اين عنايت الهى را پاس نداشتند، بلكه به انكار آن پرداختند و كافر شدند.

يوسف، دوستانش را مخاطب ساخت و گفت: آيا انسان براى هر يك ازخدايان متعدد كرنش نمايد بهتر است يا براى خداى يگانه‏اى كه مغلوب نمى‏گردد؟ آنچه را به جاى خدا مى‏پرستيد چيزى جز نام‏هايى نيست كه شما و پدرانتان آنها را به وسيله اوهام و خيالات بى‏اصل و ريشه خود ساخته‏ايد، و هيچ دليل و برهان عقلى، بر پرستش آنها نداريد، تا آنان كه به جاى خدا آنها را مى‏پرستند، بدان دلايل قانع و مطمئن گردند. خداى واقعى و كسى كه شايسته پرستش است جز خداى يگانه نيست.او دستور داده كه غير او را پرستش نكنيد، اين همان آيين حق و صحيحى است كه با ادلّه و برهان بدان هدايت مى‏شويد، ولى بيشتر مردم با اين دلايل به هدايت دست نيافته و بر اين حقيقت روشن آگاهى نمى‏يابند.

خداى متعال فرمود:

وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِى إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَعَلى‏ النّاسِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ * يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الواحِدُ القَهّارُ * ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا أَسْماءاً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاهُ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛(2)

من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم و ما را نمى‏سزد كه به خدا شرك بورزيم و اين از فضل و عنايت خدا بر ما و بر مردم است، ولى بيشتر مردم سپاسگزار نيستند. اى هم‏زندانى‏هاى من، آيا خدايان متفرق و عارى از حقيقت بهترند يا خداى يكتاى توانا؟ آنچه را شما به جاى خدا مى‏پرستيد، جز نام‏ها و لفظهاى بى‏حقيقتى كه آنها را شما و پدرانتان نام‏گذارى كرده‏ايد نيستند و خداوند هيچ‏گونه قدرتى بدان‏ها نبخشيده و حكمفرمايى بر جهان تنها از آنِ خداست. او فرمان داده تا غير وى را نپرستيد و اين آيينِ استوار و پا برجاست، ولى بيشتر مردم در اثر جهل و نادانى از آن آگاهى ندارند.

يوسف و تعبير خواب همراهان

آن‏گاه كه يوسف از پند و اندرز ياران خود فارغ گرديد، به پاسخ پرسش‏هاى آنان در مورد خواب‏هايشان پرداخت و گفت: يكى از شما دو تن، يعنى تو اى رئيس سقايان، دل خوش‏دار و شادمان باش كه به تو مژده مى‏دهم، پادشاه به دليل تبرئه شدن از تهمتِ توطئه‏اى كه بدان متهم بودى آزادت خواهد كرد و به كار سابق خود كه ساقى پادشاه بودى برخواهى گشت، ولى تو اى رئيس نانوايان، پوزش مرا بپذير كه تعبير خوابت را صريح مى‏گويم، مى‏خواهم تو از سرنوشت خويش آگاه باشى، چه اين‏كه پادشاه به زودى حكم اعدام تو را صادر مى‏كند و به دار آويخته خواهى شد و پرندگان از مغز سرت مى‏خورند و علت اعدام تو اين است كه در توطئه كشتن پادشاه شركت داشته‏اى.

آن‏گاه يوسف سخن خود را براى آنان پى مى‏گيرد و مى‏گويد: قضا و قدر الهى همان‏گونه كه بيان كرديم تعلق گرفته و آن امرى است كه راهى جز واقع شدن ندارد و من هرگز سخن به گزاف نمى‏گويم و آن گونه كه پروردگارم به من الهام فرموده، خواب‏هاى شما را تعبير كردم.

بدين‏سان، يوسف خواب‏هاى آن دو را به طور صريح تعبير كرد و آنچه را به آن دو خبر داده بود، پس از چند روز اتفاق افتاد. زمانى كه رئيس سقايان در آستانه آزاد شدن از زندان و بار يافتن به دربار پادشاه قرار گرفت، يوسف از او درخواست كرد، تا ماجراى وى و ظلم و ستم‏هايى را كه در حقّ او صورت گرفته، به عرض شاه برساند، شايد وى در كار او تجديد نظر كرده و بدين ترتيب تبرئه شود و ظلم و ستم ناحق را از او برطرف سازد.

ولى شادمانى غير قابل وصف رئيس سقايان، و كارها و مشاغل وى سبب شد كه در دربار شاه، يوسف را فراموش كند و اين خوى بسيارى از مردم است كه هنگام رفاه و بى نيازى، دوستان خود را فراموش مى‏كنند و به خاطر همين فراموشى بود كه يوسف(ع) حداقل سه سال در زندان باقى ماند:

يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَمّا أَحَدُكُما فَيَسْقِى رَبَّهُ خَمْراً وَأَمّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِىَ الأَمْرُ الَّذِى فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ * وَقالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُما اذكُرْنِى عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ؛(3)

اى دوستان زندانى، يكى از شما ساقى شراب شاه مى‏گردد و ديگرى به دار آويخته مى‏شود و پرندگان از مغز سر او مى‏خورند. ماجرايى كه در باره آن جوياى تعبير شديد انجام خواهد پذيرفت و به كسى كه گمان كرد اهل نجات است گفت: پيش پادشاه سفارش مرا بنما، ولى شيطان او را به فراموشى برد كه سفارش يوسف را نزد پادشاه بنمايد. از اين رو، يوسف چند سال در زندان باقى ماند.

فصل پنجم: يوسف وزير پادشاه

خواب پادشاه

پس از ساليانى كه يوسف در زندان گذراند، لطف و عنايت الهى براين تعلق گرفت كه يوسف از زندان خارج شده و به يكى از بلند پايه‏ترين مسندهاى دنيوى تكيه زند، و اگر خداوند چيزى را اراده كرده باشد، وسايل آن را مهيا مى‏سازد.

پادشاه در خواب رؤيايى ديد كه او را آشفته خاطر ساخت و از آن سخت به وحشت‏افتاد. وى كاهنان و حكيمان را گرد آورد و بدان‏ها گفت: من در خواب ديدم هفت‏گاو لاغر، هفت گاو فربه را مى‏خورند و نيز هفت خوشه سبز ديدم كه طعمه هفت‏خوشه خشك شدند، شما اگر تعبير خواب و مقصود از آن را مى‏دانيد، خواب مرا تعبيرنماييد.

اين گروه به طور ناگهانى با خواب پادشاه روبه‏رو گشته و آثار پريشانى در چهره آنها هويدا شد و با خود به مشورت پرداختند و سپس به او پاسخى دادند كه حاكى از جهل و بى‏خبرى آنها بود، گفتند: اين خواب، در گذر ايّام و زندگى، قابل اعتماد نيست، بلكه از خواب‏هاى آشفته‏اى است كه در اثر اضطراب خاطرپادشاه به وجود آمده و دلالت بر چيزى ندارد، بالاتر از همه اين‏كه آنها به طور كلى از تعبير خواب آگاهى نداشتند.

وَقالَ المَلِكُ إِنِّى أَرى‏ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّها المَلَأُ أَفْتُونِى فِى رُؤيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيا تَعْبُرُونَ * قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الأَحْلامِ بِعالِمِينَ؛

(4)

پادشاه گفت: در خواب ديدم هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را مى‏خورند و هفت خوشه گندم، هفت خوشه سبز را نابود كردند.اى بزرگان دربار، اگر تعبير خواب مى‏دانيد مرا از تعبير اين خواب آگاه سازيد. آنها گفتند: اينها خواب‏هايى آشفته است و ما از تعبير خواب آشفته بى اطلاعيم.

رئيس سقايان نزد يوسف

رئيس سقايان، پرسش پادشاه و پاسخ كاهنان و حاشيه‏نشنيان را، كه حاكى از جهل و بى‏اطلاعى آنها از تعبير خواب بود، شنيد و صحنه تعبير خواب گذشته را به يادش آورد. ناگهان چهره يوسف در برابر ديدگانش مجسم و نمايان گشت و مهارت يوسف در تعبير خواب به خاطرش آمد. از اين رو، در برابر آن جمعيت به‏پا خاست و گفت: من مى‏توانم تعبير اين خواب را به شما خبر دهم. جوانى به نام يوسف در زندان است كه من و رئيس نانوايان با او در زندان به سر مى‏برديم و هر دوى ما خواب‏هايى ديديم و يوسف آنها را به گونه‏اى درست و صحيح براى ما تعبير كرد و خواب‏ها به طور كامل تحقق يافتند. اگر پادشاه صلاح بداند مرا نزد او بفرستد و من خبر قطعى تعبير اين خواب را به زودى برايتان بياورم. پادشاه و درباريان درخواست او را پذيرفته و وى را نزد يوسف فرستادند.

رئيس سقاها در زندان نزد يوسف رفت، و پس از اين مدت طولانى بيرون از زندان، در كنار او قرار گرفت و گويى حوادثى را كه سبب فراموشى او و سفارش وى به پادشاه شده بود، به اطلاع يوسف رساند و سپس هدف از آمدن پيش او را برايش بيان كرد و گفت: اى كسى كه در همه امور گذشته با من صادقانه سخن گفتى، اينك شخصى خوابى ديده آن را برايم تعبير نما و آن اين است كه، هفت گاولاغر، هفت گاو فربه را مى‏خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشك قرار گرفته‏اند. اى يوسف تعبير واقعى اين رؤيا را برايم بگو تا صاحبان آن را در جريان گذاشته، شايد بر فضيلت و جايگاه علم و دانش تو، آگاهى يابند:

وَقالَ الَّذِى نَجا مِنْهُما وَادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ * يُوسُفُ أَيُّها الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِى سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعِ سُنبُلاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّى أَرْجِعُ إِلى‏ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ؛(5)

فردى كه از آن دو تن از زندان آزاد شد، پس ازچندين سال به ياد يوسف افتاد و گفت: من تعبير خواب شما را خواهم آورد. مرا نزد يوسف بفرستيد. پس از ديدار با يوسف گفت اى يوسف راستگو، ما را به تعبير خوابى كه هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را بخورند و هفت خوشه خشك كه هفت خوشه سبز را نابود كنند، آگاه گردان، شايد نزد شاه و ديگران بازگردم و آنها، از علم و دانش تو آگاه شوند.

تعبير خواب پادشاه توسط يوسف

يوسف تعبير خواب پادشاه را آغاز نمود، اين رؤيا، حاكى از به وجود آمدن حوادث ناگوار و مشكلات بود. يوسف به حادثه ناگوارى كه به زودى صورت مى‏گرفت، بسنده نكرد، بلكه براى خارج شدن از دشوارى‏هاى گريبانگيرى كه كشور مصر از آن به ستوه مى‏آمد، راه‏حل‏هاى سودمند و مناسبى ارائه داد. اينك يوسف به رئيس سقاها مى‏گويد: «هفت سال پرباران و حاصل‏خيز در مصر پيش خواهد آمد. شما بايد در آن سال‏ها، زمين‏هاى خود را گندم و جو كاشته و هر سال بر كشت آنها مراقبت كنيد و محصولاتى را كه درو مى‏كنيد، در خوشه‏هاى خود نگه داريد، و اسراف نكرده و در آن صرفه‏جويى نماييد و جز مقدارى اندك را از آن به اندازه قوت خود، از خوشه‏ها جدا نكنيد و پس از اين سال‏هاى فراوانى، هفت سال خشكسالى به وجود خواهد آمد كه آنچه را ذخيره كرده‏ايد، مصرف خواهيد نمود و جز اندكى از آن براى كاشتن بذر، نگه نمى‏داريد و پس از اين سال‏هاى خشك، يك سال فراوانى مى‏آيد كه مردم در آن سال باران مى‏خواهند و زمين، غلاّت فراوانى را كه زاد و توشه مردم بوده و نيز ميوه‏هايى، چون انگور و زيتون به بار خواهد آورد. خداى متعال فرمود:

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِى سُنبُلِهِ إِلّا قَلِيلاً مِمّا تَأْكُلُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّ قَلِيلاً مِمّا تُحْصِنُونَ * ثُمَّ يَأْتِى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ؛(6)

يوسف گفت: هفت سال پشت سرهم به كشت و زرع بپردازيد و محصولاتى را كه درو كرديد، جز اندكى براى خوردن، بقيه را در خوشه نگه داريد و پس از اين سال‏ها، هفت سال قحطى و خشكسالى فرا مى‏رسد و شما آنچه را ذخيره كرده‏ايد به مصرف قوت مردم مى‏رسد، جز اندكى كه براى بذر در انبار نگه مى‏داريد و پس از سال‏هاى قحطى، باز سالى مى‏آيد كه مردم در آن به‏آسايش و فراوانى نعمت مى‏رسند.

تحقيق ماجرا

رئيس سقاها، تعبير رؤيا را به عرض شاه رساند و او دانست كه تعبير خواب با رؤيايى كه ديده سازگار است و حاكى از فكر و انديشه بالاى تعبير كننده آن است. از اين رو وى را خواست تا برخى از جزئيات موضوع را از او جويا شود، فرستاده، نزد يوسف رفت تا تمايل پادشاه را به وى ابلاغ كند. يوسف براى بيرون رفتن اززندان، از خود اشتياق نشان نداد، بلكه پافشارى كرد در زندان بماند تا تهمتى را كه ستمكارانه بدو بسته بودند، از او برطرف گردد. يوسف از فرستاده خواست نزد پادشاه برگردد و از او بخواهد پيرامون ماجرايى كه بر ضدّ او به عرض وى رسيده، تحقيق كند و از زنانى كه در مراسم وليمه همسر عزيز شركت كرده و در آن مجلس دست‏هاى خود را بريدند، از علت زندانى شدن وى بپرسد، چه اين‏كه آنها شاهد ماجراى او بوده‏اند.

فرستاده پادشاه مطالب يوسف را به عرض وى رسانيد و پادشاه در تحقيق پيرامون درخواست وى درنگ نكرد. نماينده خود را نزد آن زنان فرستاد و آنها را گردآورد و حقيقت ماجرايى را كه از يوسف در حضور همسر عزيز مى‏دانستند، از آنان جويا شد و بدان‏ها گفت: چه چيز باعث شد كه شما يوسف را به خود فرا خوانديد؟ آيا از او تمايلى به خود احساس كرديد؟ آيا وى خنده كرد، و به شما اظهار عشق كرد كه شما را به خود فراخوانده و جرأت كرديد كارى را كه در شأن شما نيست از او درخواست كنيد؟ زنان اظهار داشتند پناه مى‏بريم به خدا (ما از او كار خلافى نديديم). اينجا بود كه زليخا ديد مقتضاى حكمت و انديشه اين است كه بر واقعيت اعتراف كند؛ زيرا اگر بر تصميم خود باقى مى‏ماند، زن‏ها بر آنچه كه قبلاً در ماجراى خود و يوسف در حضور آنها اعتراف كرده بود، بر ضدّ او گواهى و شهادت مى‏دادند، و يا شايد پس از آن‏كه جمعيت زنان به پاكدامنى و عفّت يوسف گواهى دادند، وجدانش بيدار شده بود، از اين‏رو، در اين وضعيت چاره‏اى نداشت جز اين‏كه به حقيقت مطلب اعتراف كند كه او قصد فريب يوسف را داشته است، ولى يوسف در برابر نقشه او مقاومت به خرج داده و تهمتى را كه يوسف به زليخا نسبت داده، صحيح و درست است، و علت اين اعتراف را اين دانست كه او خواسته به يوسف اعلام كند،وى فرصت غيبت و زندانى بودن يوسف را براى ادامه تهمت برگردن خود، مغتنم نشمرده است.

سپس زليخا تصميم گرفت پوزش خواهى كند از اين‏كه نفس آدمى ميل به كار ناروا دارد، مگر آن را كه خدا نگاه‏دارد و حمايت كند و خداوند بخشاينده توبه‏كنندگان است:

وَقالَ المَلِكُ ائْتُونِى بِهِ فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللّاتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ * قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذ راوَدتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالتِ امْرَأَةُ العَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقِينَ * ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِالغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لايَهْدِى كَيْدَ الخائِنِينَ * وَما أُبَرِّي‏ءُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلّا ما رَحِمَ رَبِّى إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَحِيمٌ؛ (7)

پادشاه گفت: او را نزد من آوريد، وقتى فرستاده‏اش نزد يوسف آمد، وى گفت: نزد شاه برگرد و از او بپرس، چه شد كه زنان مصرى، دستان خود را بريدند. پروردگار من به مكر و حيله آنان آگاه است.شاه، زنان را خواست و بدان‏ها گفت: ماجراى مراوده شما با يوسف چه بوده. آنها گفتند: حاش لله كه ما از يوسف هيچ بدى نديديم، همسر عزيز مصر در اين هنگام اذعان كرد كه هم اكنون حقيقت روشن شد و من به ميل خود با يوسف عزم مراوده داشتم و او راست مى‏گويد و ابراز اين موضوع براى اين بود كه عزيز مصر بداند من در غياب او به وى خيانت نكرده‏ام و خداوند خيانت كاران را به مقصود نمى‏رساند و من خودستايى نكرده و خود را از عيب و تقصير مبرا نمى‏دانم؛ زيرا نفس اماره، انسان را به كارهاى زشت و ناروا وا مى‏دارد، مگر خداوند با لطف خود شخص را نگه دارد. به راستى كه پروردگارم بخشنده و مهربان است.

پاداش يوسف

پادشاه بر صحت تبرئه شدن يوسف و عفّت و پاكدامنى او آگاه گرديد و به او اعتماد و تمايل بيشتر پيدا كرد، به ويژه آن‏كه قبلاً هنگامى كه رؤياى او را تعبير كرده بود و تدبيرى كه براى خارج شدن از تنگناى اقتصادىِ گريبانگيرِ مصر، پيشنهاد كرده بود، به هوش و ذكاوت و درك و فهم او آشنايى داشت. پادشاه كه خود از نژاد آسيايى بود، ملاحظه كرد كه از ناحيه نژاد، نيز بين او و يوسف ارتباط نزديكى وجود دارد. همه اين امور در درون پادشاه تأثيرى ژرف گذاشت كه فوق العاده شيفته او شد و تمايل پيدا كرد كه وى را از خواصّ خود قرار دهد، لذا رسول خود را فرستاد تا او را به نزدش آورد.

فرستاده، نتيجه تحقيق و بررسى و اعتراف زليخا به تبرئه يوسف و تمايل پادشاه به حضور در دربار و دادن پاداش به او را به يوسف ابلاغ كرد.

يوسف در پاسخ به تمايل پادشاه درنگ نكرد، در دربار وى حضور يافت و با او گفتگويى انجام داد كه برشگفتى و علاقه او به وى افزود. در اين هنگام، پادشاه با زبان وعده و اطمينان بدو گفت.اى يوسف، تو به زودى در پيشگاه ما از جايگاه و منزلت شكوهمندى برخوردار گشته و بر همه چيز امين و مورد اعتماد خواهى بود. يوسف با اين مقام و منزلت برجسته‏اى كه پادشاه بدو سپرد، همه مشكلاتى را كه در سال‏هاى قحطى، گريبانگير مردم مصر مى‏شد، در نظر آورد و خوف آن داشت كه قدرتمندان، به افراد ضعيف خيانت ورزند، همان گونه كه به وى خيانت شد و به همان نحو كه خود مورد اهانت قرار گرفت، به آنها اهانت كنند، از اين رو علاقه‏مند بود كه امور آينده آنها را خود، شخصاً برعهده گيرد و بدانان خدمت نموده و از ظلم و ستم به آنها جلوگيرى به عمل آورد. لذا از پادشاه درخواست كرد كه او را بر خزانه خود امين گرداند تا بتواند بر جمع‏آورى غلات و انباركردن آنها براى سال‏هاى قحطى، اِشراف داشته باشد؛ زيرا اين مراقبت و اشراف نياز به امانت‏دارى و هوش‏مندى و علم و دانش داشت و همه اين صفات در يوسف جمع بود و پادشاه آنها را از او به تجربه ديده بود.

پادشاه، موافقت خود را اعلام داشت و يوسف كل امور اقتصادى مربوط به مصر را در دست گرفت. پادشاه در سرزمين مصر قدرتى به او بخشيد كه هرگونه مى‏خواهد عمل كند و اين لطف خداوند متعال در باره بندگان شايسته اوست، كه نعمتش را به هريك از آنان كه او را برگزيند مى‏بخشد و به آنها در دنيا در مقابل عمل نيكى كه انجام داده‏اند، اجر و پاداش مى‏دهد. وانگهى براى كسانى كه ايمان آورده و از خداى خويش مى‏ترسند، ثواب الهى در آخرت بهتر از ثواب دنياست:

وَقالَ المَلِكُ ائْتُونِى بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ اليَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ * قالَ اجْعَلْنِى عَلى‏ خَزائِنِ الأَرضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ * وَكَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الأَرضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَلا نُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ * وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَكانُوا يَتَّقُونَ؛(8)

پادشاه گفت: يوسف را نزد من آوريد تا او را از خاصان خويش قرا دهم. و آن‏گاه با او گفتگوكرد به يوسف گفت: امروز در پيشگاه ما داراى مكنت و صاحب منزلت هستى. يوسف گفت: بنابراين مرا بر خزانه حكومت بگمار كه در اين خصوص انسانى مراقب و آگاهم. و اين‏چنين يوسف را در زمين، صاحب منزلت گردانديم تا هر كجا مى‏خواهد حكمفرمايى كند. هركس را بخواهيم مشمول رحمت خويش مى‏گردانيم و پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏سازيم و پاداش آخرت براى ايمان آورندگان و كسانى كه تقوا پيشه كنند، بهتر و بالاتر است.

فصل ششم: يوسف و معرفى خود به برادران

برادران يوسف در مصر

سرانجام، تعبير خوابى كه يوسف براى پادشاه در مورد آمدن هفت سال فراوانى و حاصل‏خيزى انجام داد، تحقق يافت و يوسف با تدبير و انديشه خود به اداره امور پرداخت و غلاّت فراوانى را انبار نمود. و سپس هفت سال بعدى خشكسالى فرارسيد، و گرسنگى و قحطى ايجاد شد. به ويژه در كشورهاى مجاور، مانند فلسطين كه مردم آن سامان آمادگى براى چنين سالى نداشتند.

يعقوب و فرزندانش نيز مانند ديگران در تنگنا و سختى زندگى قرار گرفته و شنيدند كه در كشور مصر، ارزاق و غلات يافت مى‏شود، لذا از فرزندان خود - غير از بنيامين - خواست تا به مصر رفته و كالا و نقدينه (پول) و ديگر چيزهايى را كه دارند با خود ببرند و با گندم و جو معاوضه كنند.

برادران يوسف به مصر رسيدند و نگهبانان با ديدن اين افراد كه با شكل و تعدادى خاص جلب توجه مى‏كردند، بدانان مشكوك گشتند و آنهارا دستگير كرده و نزد يوسف بردند و در كاخ وى بر او وارد شدند. يوسف آنها را از چهره و كيفيت سخن‏گفتن و لباس‏هاى مخصوص فلسطينى‏ها شناخت، ولى آنها به دليل دور بودن كشور و مدت طولانى جدايى و تغيير شكل و قيافه، يوسف را نشناختند. علاوه بر اين كه وى با لباسى ويژه در پست وزارت اقتصاد حضورداشت، و با زبان مصرى قديم سخن مى‏گفت و چون عنوان پادشاه مصر را داشت، تغييرنام داده، وى را «صفنات فعينع(9)» مى‏خواندند.

يوسف برادران خويش را به عنوان ميهمان پذيرفت و بيش از حقشان به آنان گندم و جو اعطا كرد، و توشه راه و چيزهايى را كه مسافر بدان نياز دارد، نيز به آنها بخشيد، و زمانى كه آماده حركت شدند بدان‏ها گفت: برادرِ پدرى خود را نزد من آوريد و اگر برادرتان را حاضر نكنيد برايتان دردسر ايجاد مى‏كنم و بار دوم كه به مصر باز مى‏گرديد به شما ارزاق نخواهم داد، و نيز اگر آنچه را مى‏خواهم عملى و اجرا نكنيد، به شما اجازه ورود به كشورم را نخواهم داد.

وقتى يوسف از برادرانش اين را خواست و آنها را به نياوردن برادرِ پدرى‏شان، هشدار داد، آنها يوسف را مخاطب ساخته و گفتند: ما با پدرمان به گونه‏اى برخورد خواهيم كرد كه كوتاه بيايد و به ما اجازه دهد تا او را به مصر بياوريم، و تأكيد مى‏كنيم كه به زودى آنچه را از ما درخواست كردى، عملى سازيم. و زمانى كه تصميم رفتن گرفتند، يوسف به خدمتكاران خود دستور داد تا پولى را كه آنان براى خريد كالا با خود آورده‏اند، بى‏آن‏كه متوجّه شوند، در باروبنه آنها قرار دهند. يوسف با اين كار خواست، وقتى برادرانش به فلسطين بازگشتند و برخورد شايسته او را ديدند، نسبت به او حُسن ظن داشته باشند. يوسف در كرم و بخشش در حدّ بسيار بالايى قرار داشت و اين كار را بدين سبب انجام داد تا برادرانش را جهت بازگشت نزد او تشويق كند و بدانند كه يوسف نسبت به آنان مهربان است، و توقع كارهاى خيرخواهانه بيشترى از او داشته باشند. خداى متعال فرمود:

وَجاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ * وَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِى بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ أَلا تَرَوْنَ أَنِّى أُوفِى الكَيْلَ وَأَنَا خَيْرُ المُنْزِلِينَ * فَإِنْ لَمْ‏تَأْتُونِى بِهِ فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدِى وَلا تَقْرَبُونَ * قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَإِنّا لَفاعِلُونَ * وَقالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِى رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛(10)

برادران يوسف نزد وى آمده و بر او وارد شدند. يوسف آنها را شناخت، ولى آنان يوسف را نشناختند و آن‏گاه كه بارِ غلّه آنها را بست گفت: يك برادر ديگرتان را نزد من آوريد. آيا نمى‏بينيد كه چگونه به شما مقدار زيادى خواربار عطا كردم و ميزبان خوبى برايتان بودم و اگر او را نزد من نياوريد بار و متاعى پيش من نخواهيد داشت و از من تقاضاى مساعدت نكنيد. گفتند: سعى مى‏كنيم پدرش را راضى كنيم و او را همراه بياوريم. يوسف به غلامانش دستور داد تا كالاهاى آنها را در باروبنه آنها قرار دهند تا زمانى كه به شهر خود برمى گردند، بدانند كه بدان‏ها خواربار بلاعوض داده‏ام، شايد اين احسان موجب شود، دوباره نزد من بازگردند.

بازگشت برادران نزد پدر

برادران يوسف با اموال و ارزاق، نزد پدر باز گشتند و ماجرايى را كه ميان آنها و وزير اقتصاد صورت گرفته بود و عزّت و احترامى كه از او ديده بودند، به عرض پدر رساندند و براى او نقل كردند كه اگر بار دوم به مصر برگردند، در صورت نبردن برادرشان بنيامين با خود، وزير آنها را به عدم تحويل كالا تهديد كرده است.از اين رو، از پدر خويش درخواست كردند كه اجازه دهد تا در سفر دوم، براى دستيابى به كالا و ارزاقى كه بدان نياز دارند، بنيامين را با خود ببرند، و به پدر تأكيد كردند كه از او حمايت و مراقبت خواهند كرد.

خاطره‏هاى گذشته در درون يعقوب زنده شد و در حالى كه حزن و اندوه قلبش را چنگ مى‏زد، بدانان پاسخ داد: آيا همان گونه كه قبلاً در مورد برادرش يوسف به شما اعتماد كردم، در مورد بنيامين نيز به شما اطمينان داشته باشم، كه در ماجراى يوسف به عهد خود وفا نكرديد؟ تنها حامى و نگاهدار فرزندم خداست، چه اين‏كه وى نيرومندترين حافظ و نگاهبان و بخشنده‏ترين بخشايندگان است.

برادران يوسف نمى‏دانستند كه وزير اقتصاد، كالاى آنها را در باروبنه‏آنها گذاشته است. وقتى بارها را گشودند كالاى خود را در آنها يافتند، و اين بهانه‏اى شد كه آنان پدر خود را متمايل سازند تا براى فرستادن بنيامين با آنها جهت آوردن اموال و ارزاق بيشتر از مصر، موافقت كند و به او اطمينان دادند كه در حفاظت و نگاهدارى او بكوشند، و ازآن بالاتر، به اندازه يك بار شتر، اموال آنها افزايش مى‏يابد؛ زيرا وزير اقتصاد مقرر داشته كه به هر فرد، يك بار شتر بيشتر ندهد.

ولى يعقوب، هنگامى كه بنيامين را با پسرانش فرستاد، با آنان شرط كرد كه به خدا سوگند ياد كنند تا او را بدو برگردانند و هر مانعى را كه براى برگرداندن او به وجود آيد، و يا دشمنان بر آنها دست يابند، با قيمت جان، آن مانع را ازسر راه بردارند.

آنها به پدر پاسخ مثبت داده و سوگند ياد كردند كه از او مراقبت و نگهدارى كنند. يعقوب پس از آن‏كه به ظاهر در سخن آنها اخلاص ديد، به پيمانشان مطمئن شد و به فرستادن بنيامين با آنها موافقت كرد، و سپس از روى مهر و محبت به آنها سفارش كرد تا هنگام ورود به مصر، از دروازه‏هاى متعدد وارد شوند، تا هنگام ورود، نظر مردم را به سوى خود جلب نكنند، و نگهبانان، آنها را زيرنظر نداشته باشند؛ زيرا در اين صورت برايشان پيشامد ناگوارى رخ خواهد داد و او نمى‏تواند مشكل آنها را برطرف سازد، تنها خداوند است كه دشوارى‏ها را برطرف مى‏كند.

فَلَمّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنّا الكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ وَإِنّا لَهُ لَحافِظُونَ * قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ * وَلَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِى هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا وَنَمِيرُ أَهْلَنا وَنَحْفَظُ أَخانا وَنَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ * قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى‏ تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِى بِهِ إِلّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ * وَقالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَما أُغْنِى عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ المُتَوَكِّلُونَ * وَلَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِى عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ

إِلّا حاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛(11)

و آن‏گاه كه برادران يوسف نزد پدرشان بازگشتند گفتند: پدرجان، غلّه و خواربار به ما داده نشده، برادرمان را با ما بفرست تا غلّه فراوان بياوريم و ما از او مراقبت خواهيم نمود. پدرشان گفت: آيا بر شما در مورد او ايمن باشم، همان گونه كه قبلاً در مورد برادرش يوسف بر شما ايمن گشتم. خداوند بهترين حافظ و نگاهبان و بخشاينده‏ترين بخشندگان است و آن‏گاه كه كالاى خود را گشودند، اشيا و بضاعت خويش را ملاحظه كردند كه بدان‏ها بازگشت داده شده گفتند: اى پدر، ما ديگر چه مى‏خواهيم، كالاى ما به ما باز گردانده شده و با همين اموال براى خاندان خود خواربار تهيه مى‏كنيم و برادرمان را نيز مراقبت خواهيم نمود و بار شترى بر اين اموال مى‏افزاييم، چه اين‏كه اين كالا اندك است. يعقوب گفت: تا زمانى كه در پيشگاه خداوند با من عهد و پيمان نبنديد كه او را به من باز گردانيد هرگز او - بنيامين - را با شما نمى‏فرستم. و وقتى از آنها عهد و پيمان گرفت، گفت: خدا بر آنچه ما مى‏گوييم وكيل باشد. و گفت: فرزندانم، شما هنگام ورود به مصر از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متعدد داخل گرديد و چيزى از خدا شما را بى‏نياز نمى‏كند و فرمانروايى از آن

اوست، من بر آن خدا توكل مى‏كنم و همه كسانى كه اهل توكل هستند بايد بر او توكل نمايند. و آن‏گاه كه طبق گفته پدر وارد مصر شدند، چيزى از خدا آنها را بى‏نياز نساخت، مگر نيازى در دل يعقوب بود كه ادإ؛ه‏ه‏ب گرديد و او عالم به علوم الهى بود، ولى بيشتر مردم آگاهى ندارند.

جلوگيرى يوسف از بازگشت بنيامين

برادران به مصر رسيده و به همراهى برادرشان، بنيامين در قصر يوسف، به حضور وى بار يافتند. يوسف از آنها پذيرايى نمود و سپس در گوشه‏اى، دور از چشم ساير برادران با برادرش خلوت كرد و آشكارا بدو گفت: كه او يوسف، برادر گم‏شده وى است. اين ملاقات، بسيار مسرّت‏بخش و هيجان‏انگيز بود. سپس از گذشته‏ها و ناراحتى‏هايى كه در اثر حقد و كينه برادرانشان متحمل شده بودند، ياد كردند. يوسف به برادرش گفت: اندوهگين مباش و از كارهايى كه آنها در مورد ما انجام دادند، شِكوه نكن، چه اين‏كه خداوند، نعمت قدرت و جاه و مقام به من عنايت كرده و اينك تو، در پناه و تحت توجّهات من هستى. پس از آن، يوسف اظهارعلاقه كرد تا به عنوان مقدمه‏اى براى آوردن پدر و مادرش به مصر، برادرش را نزد خود نگاه‏دارد، و راهى كه براى اين كار به نظرش رسيد، اين بود كه به او نسبت دزدى بدهد و او را به عنوان برده نگه داشته تا كنار او بماند و مونس تنهايى وى باشد. بنيامين براى خشنودى برادر، پذيراى اين تهمت شد. و اگر بنيامين متهم به دزدى مى‏شد، در حقيقت همه آنها متهم مى‏شدند، به گونه‏اى كه آنها را به ذلت و خوارى كشانده و از مقام و مرتبه‏شان مى‏كاست، و تنبيهى براى آنان به شمار مى‏رفت، هم‏چنان كه يوسف با اين كار خود، آنها را در بن‏بست گرفتارى با پدرشان قرار داد و آنها را دچار غم و اندوهى ساخت كه انتقام كارهاى گذشته آنان باشد و مكر آنها را با مكر پاسخ داد.

يوسف همان گونه كه در مرحله نخست باروبنه برادرانش را تدارك ديده بود، اين بار نيز چنين كرد و يك بار شتر براى برادرش بنيامين به بار آنها افزود و خود شخصاً پيمانه رسمى حكومت را، كه وسيله كيل آنها بود، گرفته و در باروبنه برادرش بنيامين قرار داد.

خدمتكاران يوسف به جست و جوى پيمانه پرداخته و آن را نيافتند، در صورتى كه در آن زمان، جز براى اين برادران بارى را كيل نكرده بودند، لذا در متهم كردن آنها به دزديدن پيمانه، ترديدى به خود راه ندادند، و يكى از خدمتكاران يوسف اعلام داشت: اى‏كاروان، شما دزدى كرده‏ايد، درنگ نماييد. برادران كه اين صدا را شنيدند با بيم و هراس متوجه اعلام كنندگان شدند و از آنها جويا شدند كه چه چيزگم كرده‏اند؟ منادى بدان‏ها گفت: در جستجوى پيمانه رسمى خود هستيم و اگر كسى آن را بيابد، يك بار شتر مواد خوراكى به عنوان پاداش به وى داده خواهد شد. برادران يوسف سوگند خوردند كه از دزدى و تبهكارى بدورند. خدمت‏گزاران يوسف گفتند: اگر كسى دزدى كرده باشد كيفرش چيست؟ پسران يعقوب براى جلب اطمينان به درست‏كارى خود گفتند: كسى كه پيمانه از او گرفته شود، بايد به بردگى در آيد. اين پاداش فرد عادل است، براى انسان گنهكارى كه مرتكب دزدى شده، آن هم از فردى كه بدو نيكى و احسان روا داشته است.

يوسف با خدمتكاران خويش، قبل از آن‏كه باروبنه بنيامين را تفتيش كنند، به تفتيش بارهاى برادرانش پرداختند، تا تصور نشود كه ماجراى دزدى، نقشه از قبل تعيين شده‏اى بوده است، و سپس بار بنيامين را تفتيش كردند و پيمانه را از آن بيرون آوردند.

برادران كه پيمانه را ديدند مات و مبهوت شدند. اين كار، مانند صاعقه بر آنها فرود آمد و بدين ترتيب نقشه يوسف عملى شد و به پيروزى رسيد و اينك طبق نظريه برادرانش حق داشت و مى‏توانست برادرش بنيامين را نگاه‏دارد. اين تدبير الهى بود كه يوسف را موفق گرداند؛ زيرا او طبق موازين دين و آيين مصريان كه براى دزد كيفر ديگرى قائل بود، نمى‏توانست برادرش را از آنها بگيرد، ولى خداوند وى را موفق ساخت، اسباب اين كار را مرتّب سازد، تا برادرش را نزد خود نگاه‏دارد و اين چنين است كه خداوند هر كه را خواهد در علم و حكمت و تدبير، بلند مرتبه مى‏گرداند، همان گونه كه يوسف را مقامى رفيع بخشيد و علم و حكمت خداوند ازهمه برتر است و انسان نبايد به علم و دانش خود مغرور باشد.

خداى متعال مى‏فرمايد:

وَلَمّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّى أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ * فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُها العِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ * قالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ * قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ المَلِكِ وَلِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الأَرضِ وَما كُنّا سارِقِينَ * قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِينَ * قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِى رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمِينَ * فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِى دِينِ المَلِكِ إِلّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٍ؛(12)

و زمانى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، يوسف برادرش را با اشتياق به حضور طلبيد و نزد خود جاى داد و بدو گفت: من يوسف برادر توام و تو در مورد اعمالى كه برادران انجام مى‏دهند نگران نباش و آن‏گاه كه باروبنه آنها را مهيا كرد، جام زرّين پيمانه را در بار برادرش قرار داد و سپس كسى ندا داد: اى كاروان، شما دزدى كرده‏ايد. برادران يوسف برآشفتند و رو به آنها كرده و گفتند: چه گم كرده‏ايد؟ گفتند: جام زرّين پادشاه را گم كرده‏ايم و اگر كسى آن جام را بياورد، يك بار شتر خواربار جايزه دارد و من آن را بر عهده مى‏گيرم. برادران يوسف گفتند: به خدا سوگند، شما به خوبى مى‏دانيد كه ما براى فساد در زمين نيامده‏ايم و دزد هم نيستيم. به آنها گفتند: اگر شما دروغ بگوييد و جام در اموالتان پيدا شود سزايش چيست. گفتند: هر كسى كه در كالايش جام يافت شد او را به بردگى بايد بگيريد و ما ستمكاران را اين چنين كيفر مى‏دهيم. يوسف ابتدا باروبنه آنها را تفتيش نمود و سپس جام را از بار برادرش بيرون آورد. ما اين چنين به يوسف ياد داديم كه برادرش را نگه دارد، چه اين‏كه او طبق قانون پادشاه نمى‏توانست به اين جرم، برادرش را نگه دارد، مگر اين كه لطف خدا شامل حالش مى‏شد و بدين ترتيب ما هر كس را بخواهيم بلند مرتبه مى‏گردانيم و از هر دانايى آگاه‏تريم.

پوزش خواهى ازيوسف(ع)

بيرون آمدن پيمانه رسمى از باروبنه بنيامين، برادرانش را شرمنده و سرافكنده ساخت، از اين رو براى رهايى خود به عذرى متوسل شدند كه آنها را تبرئه كند، و درباره بنيامين و يوسف به بدگويى پرداختند و به يوسف گفتند: اگر اين شخص دزدى كرده، چندان بعيد نيست. زيرا او برادرى(13) هم داشت كه قبلاً دزدى كرده بود.

يوسف، افتراى نهانى آنها را دريافت و از آن ناراحت شد و با خود گفت: شما انسان‏هايى پست و بى مقداريد كه به دروغ سخن مى‏گوييد و خداوند به دروغى كه نسبت مى‏دهيد آگاه‏تر است. آيا اينان همان دزدانى نبودند كه يوسف را از پدرش دزديده و در چاه افكندند؟

برادران يوسف، چاره‏اى نداشتند جز اين‏كه براى رهايى بنيامين تلاش كنند و يا يكى از آنها به جاى او بماند؛ زيرا براى برگرداندن بنيامين در پيشگاه پدرشان يعقوب، عهد و پيمانى محكم بسته بودند،از اين رو، سعى كردند قلب يوسف را به ترحم وادارند و گفتند:اين جوان پدرى پير و سالخورده دارد كه به وى بسيار علاقه‏مند است و اگر ما برگرديم و او همراهمان نباشد، براى او حادثه دردناكى خواهد بود،و ما با خداى خود عهد و پيمان بسته‏ايم كه ازوى مراقبت كنيم. اينك يكى از ما را به جاى وى نگه‏دار و او را آزاد نما، چه اين‏كه ما، جز احترام و نيكى و احسان از شما نديديم. يوسف گفت: پناه مى‏برم به خدا كه در حقّ انسان بى‏گناه ستم روا دارم، و زنهار با حكمى كه در دين و آيين شما براى بردگى گرفتن مقرر داشته، مخالفت ورزم. وانگهى طبق قانون پادشاه مصر جايزنيست كه من بى‏گناهى را به جرم ديگرى كيفر دهم، اگر چنين كنم ستمكار خواهم بود.

وقتى برادران، ازقانع كردن يوسف مأيوس گشتند، با خويش خلوت كرده و به مشورت پرداختند كه در برابر پدرشان چه بگويند، سرانجام قرار شد برادر بزرگ‏ترشان نظر بدهد. وى گفت: سزاوار نيست كه شما عهد و پيمانى را كه در برابر پدرتان، براى مراقبت از بنيامين و سالم برگرداندن او سپرديد ناديده گرفته و فراموش كنيد. شما قبلاً در باره يوسف هم كوتاهى كرديد و پدرتان را در باره‏عزيزترين فرزندانش آزرده خاطر نموديد، از اين رو، من در برابر اين كار شرم آور در مصر مى‏مانم و هرگز از آن بيرون نمى‏روم، مگر اين‏كه پدر، واقعيت ماجرا را بداند و به من اجازه بازگشت نزد خود را بدهد، و يا اين‏كه مشيّت الهى مرا به گونه‏اى شايسته برگرداند و خداوند، عادل‏ترين داوران است. سپس سخن خود را ادامه داد و گفت: نزد پدرتان بازگرديد، ولى من نمى‏آيم، و او را در جريان واقعيّت حادثه‏اى كه رخ داده است قرار دهيد و به او يادآور شويد كه فرزندش بنيامين پيمانه رسمى شاه را دزديده و حكم بردگى در باره‏اش صادر شده است. ما با چشم خود همه اين امور را مشاهده كرده ايم و اگر غيب مى‏دانستيم كه اين حادثه اتفاق مى‏افتد، او را با خود نمى‏برديم و بدو بگوييد: اگ

ر در آنچه به تو مى‏گوييم، شك و ترديد دارى، فرستاده‏اى را اعزام نما، تا از مردم مصر برايت شاهد و گواه بياورد و خود شخصاً از رفقايى كه در كاروان همراه ما بازگشته‏اند جويا شو، تا صدق گفتار ما برايتان روشن گردد:

قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِى نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ * قالُوا يا أَيُّها العَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنّا نَراكَ مِنَ المُحْسِنِينَ * قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنّا إِذاً لَظالِمُونَ * فَلَمّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّاً قالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَمِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِى يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الأَرضَ حَتّى‏ يَأْذَنَ لِى أَبِى أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِى وَهُوَ خَيْرُ الحاكِمِينَ * إِرْجِعُوا إِلى‏ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَما شَهِدْنا إِلّا بِما عَلِمْنا وَما كُنّا لِلْغَيْبِ حَافِظِينَ * وَاسْأَلِ القَرْيَةَ الَّتِى كُنّا فِيها وَالعِيرَ الَّتِى أَقْبَلْنا فِيها وَإِنّا لَصادِقُونَ؛(14) (15)

برادران يوسف گفتند: اگر او دزدى كرده قبلاً برادرى هم داشت كه دزدى كرده بود. يوسف اين سخن را در دل نهان داشت و براى آنها ظاهر نساخت و با خود گفت: شما جايگاهى بد داشته و انسان‏هاى بدخويى هستيد و خداوند به آنچه كه نسبت مى‏دهيد آگاه‏تر است. گفتند: اى عزيز، اين پسر، پدرى پير دارد، يكى از ما را به جاى او نگه دار، چه اين‏كه تو را فردى نيكوكار مى‏دانيم. وى گفت: پناه مى‏برم به خدا كه جز كسى را كه جام ما در بار او پيدا شده است، نگه داريم، اگر اين گونه عمل نكنيم از ستمكاران خواهيم بود و آن‏گاه كه برادران از پذيرش خواسته خود مأيوس شدند، از مردم كناره گرفته و به نجوى‏ پرداختند.برادر بزرگشان گفت: آيا مى‏دانيد كه پدرتان از شما پيمان و عهدى در پيشگاه خدا گرفت و قبلاً هم در باره يوسف كوتاهى كرديد، لذا من از اين سرزمين هرگزبيرون نخواهم رفت تا پدرم به من اجازه دهد و يا خداوند در باره من حكم و داورى نمايد و او بهترين داوران است.اينك نزد پدرتان باز گرديد و بدو بگوييد: اى‏پدر، فرزندت دزدى كرده و ما بر آنچه مى‏دانيم شاهد و گواه بوديم و حافظ اسرار غيب نيستيم، از مردم شهرى كه ما در آن بوديم و كاروانى كه با آن آمده‏ايم بپرس، و ما در اين‏خصوص راست مى‏گوييم.

پى‏نوشتها:‌


1- يوسف (12) آيات 36 - 37.
2- يوسف (12) آيات 38 - 40.
3- يوسف (12) آيه 41.
4- يوسف (12) آيات 43 - 44.
5- يوسف (12) آيات 45 - 46.
6- همان، آيات 47 - 49.
7- يوسف (12) آيات 50 - 53.
8- يوسف (12) آيات 54 - 57.
9- «صفنات فعينع» دو كلمه مصرى هستند كه معناى آنها «خوراك زندگى» يا «قوت زندگانى» است و بعضى آنها را به «نجات‏دهنده جهان» تعبير كرده‏اند كه معناى آنها بنا بر هر دو تعبير اين است كه يوسف، سبب و علت قوت و غذاى مردم و يا خوراك آنها بود و با انباركردن گندم در دوران قحطى، مردم را از مرگ نجات بخشيد.
10- يوسف (12) آيات 58 - 62.
11- يوسف (12) آيات 63 - 68.
12- يوسف (12) آيات 69 - 76.
13- گفته شده، راحيل مادر يوسف، هنگامى كه همراه يعقوب از سرزمين بين‏النهرين، به قصد فلسطين مسافرت كرد. راحيل، مجسمه كوچكى را از طلا كه ويژه پدرش، لابان بود با خود برداشت و وقتى پدرش آن را گم كرد به جستجوى آن پرداخت، ولى آن را، نه پيش راحيل ديد و نه نزد ديگر دخترش، چون راحيل آن را در جهاز شترى كه سوار بر آن بود نهان كرده بود. و آن‏گاه كه يعقوب و خانواده‏اش به فلسطين رسيدند، آن مجسمه در دست يوسف بود و مانند اسباب‏بازى بچه‏ها با آن بازى مى كرد. گفته شد كه يوسف آن را از خانه پدربزرگش، براى مادر خود دزديده است، حال اين‏كه اين مطلب عارى ازحقيقت است.

14- در بلاغت جمله «فلما استَيأسُوا منه خلصوا نجياً» كه در آيه شريفه آمده دقت كنيد: معناى «استيأسوا» اين است كه يأس و نوميدى در درون آنها ريشه دوانده و معناى «خلصوا» يعنى گوشه ‏نشينى اختيار كرده و از مردم كناره گرفتندو (نجياً) يعنى برخى با بعضى ديگر راز و نجوى مى‏گفتند. اين جمله در كمال بلاغت و ايجاز است. خداوند در كلماتى كوتاه، حالت برادران يوسف را به تصوير كشيده است، يأس و نوميدى آنان و كناره‏گيرى از مردم و تغيير و دگرگونى رأى و نظريه، و انديشه روبه‏رو شدن با پدرشان را بيان نموده است. كلمات اين جمله، چونان گوهرى بى‏نظير است كه دلالت بر عظمت فصاحت قرآن و بيان شيواى آن دارد و به ندرت اتفاق مى‏افتد كه در چنين جمله‏اى از قرآن، فصاحت وبلاغت با هم جمع شوند.
15- يوسف (12) آيات 77 - 82.



فصل ششم: داستان قوم لوط

فساد قوم لوط

قبلاً يادآور شديم كه ابراهيم(ع) از شهر حَرّان، واقع در شمال سرزمين بين‏النهرين مهاجرت نموده و به همراهى همسر و كسانى كه به او گرويده بودند، و در رأس آنها برادرزاده‏اش لوط بن هاران به فلسطين آمد.

بعد از آن كه قحطى و خشك‏سالى فلسطين را فرا گرفت، ابراهيم به همراهى لوط رهسپار مصر گرديدند و پس از آن كه فشار قحطى فروكش نمود از مصر بازگشتند، در حالى كه گوسفندان زيادى را كه پادشاه مصر بدان‏ها داده بود، به همراه داشتند، و از آنجا كه چراگاه‏ها براى گوسفندان فراوان آنها، گنجايش نداشت، و سبب اختلافاتى ميان شبان‏هاى ابراهيم و لوط شده بود. ابراهيم(ع) مصلحت ديد كه براى رفع اختلاف، زمين‏ها را با لوط تقسيم كند. به لوط پيشنهاد كرد، جايى را كه مورد پسند اوست، انتخاب كند، و او سرزمين اردن - كه دو شهر سَدوم و عَموره در آن قرار داشتند - و اطراف آنها را انتخاب كرد و در شهر سدوم اقامت گزيد.

مردم شهر سدوم از تبهكارترين و خدانشناس‏ترين انسان‏ها بوده و از نظر اخلاقى بدترين مردم به شمار مى‏آمدند، آنها براى راهزنى و دزدى راه‏ها را بسته و در مراكز فساد، مرتكب اعمال ناروا مى‏شدند و از ارتكاب هيچ عمل ناروا و پليدى، دريغ نمى‏كردند، و عمل زشتى را [لواط] بنا گذاشته بودند كه هيچ كس از فرزندان آدم مانند آن را انجام نداده بود و خداوند پيامبر خويش لوط(ع) را با رسالت الهى براى ارشاد و هدايت آنها و بيم دادن از كارهاى زشت آنان به سويشان فرستاد.

رسالت لوط

لوط(ع) قوم خود را به ايمان به خدا دعوت كرد و آنها را از عذاب او برحذر داشت، و آنها را بر ترك معصيت‏ها و گناهانى كه مرتكب مى‏شدند، تشويق و ترغيب نمود و بدان‏ها گفت: من فرستاده خدا به سوى شما بوده و در تبليغ رسالت او امين هستم، از عذاب خدا بترسيد و به آنچه شما را بدان دعوت مى‏كنم، گردن نهيد و من در قبال ارشاد و هدايتم از شما اجر و پاداشى نمى‏خواهم و از خدا كه مالك جهانيان و آفريدگار آنان است پاداش خواهم گرفت، پسنديده نيست كه شما طبيعت و سرشت خويش را به تباهى كشانده و با نظام طبيعى زندگى مخالفت ورزيده و با مردان، عمل ناروا انجام دهيد، و از زنان كه خداوند آنها را همسران شما آفريده است، دست برداريد؛ زيرا مقتضاى طبيعت اين است كه مرد با زن آميزش نمايد، چگونه شما با تباه ساختن سرشت خود، دست به چنين كار زشتى زده‏ايد؟ شما با انجام اين گناه، از حدود الهى تجاوز كرده‏ايد.

ولى قوم او به جاى اين كه به سخن پيامبر خود حضرت لوط(ع) گوش فرا دهند، وى را تهديد كرده و گفتند: اگر از نكوهش ما دست برندارى، تو را از شهرمان بيرون خواهيم كرد. لوط در پاسخ آنها گفت: من از عمل زشت و ناپسندى كه شما انجام مى‏دهيد بيزار و خشمگين هستم. خداى متعال فرمود:

كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ المُرْسَلِينَ * إِذ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَلا تَتَّقُونَ * إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ * وَما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلّا عَلى‏ رَبِّ العالَمِينَ * أَتَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ العالَمِينَ * وَتَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ * قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ المُخْرَجِينَ * قالَ إِنِّى لِعَمَلِكُمْ مِنَ القالِينَ؛(1)

قوم لوط پيامبران خود را تكذيب كردند، آن‏گاه كه پيامبر مهربان آنها لوط بدانان گفت: آيا از خدا نمى‏ترسيد، من فرستاده امين از ناحيه خدا برايتان هستم. از او بترسيد و از من اطاعت كنيد و من در برابر زحماتم از شما پاداشى نمى‏خواهم و پروردگار جهانيان به من پاداش خواهد داد. آيا شما اين عمل را با مردان انجام مى‏دهيد و از زنان كه خداوند آنها را براى همسرى شما آفريده است دست برداشته‏ايد، شما مردم تجاوزكاريد. آنان گفتند: اى لوط، اگر از اين نهى دست‏برندارى تو را از شهر بيرون مى‏كنيم، لوط گفت: من از عمل زشت و شنيع شما بيزار و باآن مخالفم.

آنها در كنار عمل زشت لواط، به اعمال نارواى ديگرى نيز دست مى‏زدند. چه اين كه كارهاى زشت و ناپسند را در مجامع خود به طور علنى و آشكار مرتكب مى‏شدند و راه را بر مسافران بسته و اموال و دارايى آنها را غارت كرده و سپس با آنان عمل ناروا انجام مى‏دادند. لوط(ع) از عمل زشتى كه قومش مرتكب مى‏شدند، نگران بوده و آنها را از عذاب الهى به عنوان كيفر كارشان برحذر داشت، ولى قوم او با كبر و نخوت از دستور او تمرد و سرپيچى كرده و به لوط گفتند: اگر در تهديد ما به عذاب، راست مى‏گويى، پس شتاب كن و عذاب را بر ما بفرست، خداى سبحان فرمود:

وَلُوطاً إِذ قالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ العالَمِينَ * أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَتَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَتَأْتُونَ فِى نادِيكُمُ المُنْكَرَ فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلّا أَنْ قالُوا ائْتِنا بِعَذابِ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ؛(2)

آن‏گاه كه لوط به قوم گفت: عمل زشتى را انجام مى‏دهيد كه هيچ يك از جهانيان قبل از شما دست به چنين عملى نزده است. شما با مردان عمل زشت انجام مى‏دهيد و راه طبيعى فطرت را قطع مى‏كنيد و در مجالس خود كارهاى زشت انجام مى‏دهيد، ولى قومش بدو پاسخ دادند: اگر راست مى‏گويى عذاب خدا را بر ما فرو فرست.

فرشتگان در راه سَدوم

قبلاً در ماجراى ابراهيم(ع) يادآور شديم كه فرشتگان به عنوان ميهمان به صورت ناشناس و در چهره گروهى جوان وارد بر آن حضرت شدند، از جمله‏خبرهايى كه به ابراهيم(ع) دادند اين بود كه آنها به سبب ادامه كارهاى زشت قوم لوط براى هلاكت آنها آمده‏اند. وقتى ابراهيم(ع) از ناحيه فرشتگان پى برد كه آنها به زودى ساكنان شهر سدوم را به هلاكت مى‏رسانند، نگران شد، چون برادرزاده‏اش حضرت لوط(ع) در آن به سر مى‏برد، از اين رو به فرشتگان گفت: لوط در شهر سدوم به سر مى‏برد. فرشتگان پاسخ دادند: آرى، ما مى‏دانيم لوط در آن شهر است، ولى هلاكت، جز بر كافران، آنان كه به خدا ايمان نياوردند، وارد نمى‏شود و لوط و خانواده‏اش و همه كسانى كه به او گرويده‏اند، رهايى مى‏يابند، جز همسرش كه در زمره كافران به هلاكت خواهد رسيد، و صِرف همسر لوط بودن، او را نجات نمى‏دهد، چرا كه او هم با كارهاى نارواى خود، به شوهرش خيانت ورزيد و بر عناد و كفر خويش اصرار داشت. خداى متعال مى‏فرمايد:

وَلَمّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى‏ قالُوا إِنّا مُهْلِكُوا أَهْلَ هذِهِ القَرْيَةِ إِنَّ أَهْلَها كانُوا ظالِمِينَ * قالَ إِنَّ فِيها لُوطاً قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلّا امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الغابِرِينَ؛(3)

و آن‏گاه كه فرستادگان ما، ابراهيم را مژده دادند، گفتند: ما مردم اين شهر را به هلاكت خواهيم رساند؛ زيرا مردم اين سامان افرادى ستمكار و ظالمند. ابراهيم گفت: لوط هم در همين شهر است. آنها گفتند: ما بهتر مى‏دانيم چه كسى در اين شهر وجود دارد، ما لوط و خانواده او را نجات خواهيم داد، مگر همسر او كه با مردم به هلاكت خواهد رسيد.

لوط و ميهمانى فرشتگان

فرشتگان، ابراهيم(ع) را به قصد شهر سَدوم ترك گفتند و به عنوان ميهمان، بر لوط(ع) وارد شدند، و او از حقيقتِ امر آنان بى‏اطلاع بود و از آمدن آنها بسيار نگران شد؛ زيرا آنان جوانانى خوش سيما بودند و در مورد اعمال نارواى قومش، بر جان آنها بيمناك شد و بر ميزبان لازم بود كه به طور جدّى در دفع هر گونه آزار و اذيّتى از آنان حمايت نموده و هر عمل ناراحت كننده‏اى را از آنها دفع نمايد، خطرهايى كه لوط به خاطر پذيرش اين ميهمانان به زودى با آن مواجه مى‏شد، به خاطرش گذشت و با خود گفت: امروز، روز مصيبت‏بار و دردآورى خواهد بود.

خبر ورود ميهمانانى زيبا چهره بر حضرت لوط(ع) ميان مردم منتشر شد و آنان به سرعت خود را به خانه حضرت رساندند و اطراف خانه تجمع كرده و خواستار انجام عمل ناروا با ميهمانان او شدند. وقتى لوط(ع) ديد مردم، اطراف خانه‏اش گرد آمده‏اند، به هدف پست و پليد آنها پى برد و به سران و رؤساى آنها پيشنهاد كرد كه به جاى ارتكاب عمل ناروا با ميهمانانش، با دختران وى ازدواج كنند و اميد آن داشت كه ميان آنها يك فرد عاقل وجود داشته باشد تا به حق رهنمون شده، و از كارهاى باطل و بيهوده پشيمان گشته باشد و براى منصرف كردن مردم، از سركشى خود، وى را يارى رساند. مردم به سخن لوط تن در نداده، بلكه بدو پاسخ دادند: تو خود مى‏دانى كه ما تمايلى به ازدواج با دخترانت نداريم و تو -بى‏ترديد - مى دانى ما چه مى‏خواهيم.

لوط ناگزير، ميهمانان خود را در جريان خطرى كه آنها را احاطه كرده بود، قرار داد و بدان‏ها گفت: اگر با من همراهى كنيد و بدين وسيله بر قدرت و نيروى من افزوده گردد، مى‏توانم در برابر اين مردم، مقاومت كرده و از شما دفاع نمايم، و اگر ياران و نزديكان توانمندى مى‏داشتم، براى حمايت و پشتيبانى شما از آنان كمك مى‏گرفتم، ولى اينك جهت مقاومت در برابر آنان و دفاع از شما، چاره‏اى نمى‏بينم، خداى متعال فرمود:

وَلَمّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِى‏ءَ بِهِمْ وَضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقالَ هذا يَوْمٌ عَصِيبٌ * وَجاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَمِنْ قَبْلُ كانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ قالَ يا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتِى هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلا تُخْزُونِ فِى ضَيْفِى أَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ * قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِى بَناتِكَ مِنْ حَقٍّ وَإِنَّكَ لَتَعْلَمُ ما نُرِيدُ * قالَ لَوْ أَنَّ لِى بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِى إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ؛(4)

و زمانى كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند، ازحضور آنان ناراحت شد و توانايى دفاع از آنها را در خود نديد و با خود گفت: امروز، روز بس دشوارى است. قوم او شتابان به سويش آمدند و اينان كسانى بودند كه قبلاً كارهاى زشت انجام داده و مرتكب گناه مى‏شدند. لوط گفت: اى مردم، اينك اين دختران من كه ازدواج با آنها برايتان پاكيزه‏تر از ارتكاب اين عمل زشت است، از خدا بترسيد و مرا نزد ميهمانانم رسوا نسازيد. آيا ميان شما يك فرد عاقل وجود ندارد!؟ گفتند: تو مى‏دانى كه ما به دخترانت كارى نداشته و خوب مى‏دانى كه مقصود ما چيست. وى گفت: اگر قدرت و نيروى بزرگى داشتم و يا به پايگاه محكمى پناه مى‏جستم، با شما مبارزه مى‏كردم.

كيفر قوم لوط

و آن‏گاه كه در برابر خانه او هرج و مرج بالا گرفت، و لوط موفق نشد قومش را قانع ساخته و آنها را از عمل زشتى كه تصميم بر آن داشتند منصرف سازد، فرشتگان بينايى را از آنها سلب كرده و به نابينايى و كورى مبتلا گشتند، و بدين وسيله انسجام خود را از دست داده و از همان راهى كه آمده بودند با خوارى و ذلّت بازگشتند. خداى متعال فرمود:

«وَلَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِى وَنُذُرِ»(5).

ناشناس بودن فرشتگان به طول نينجاميد، بلكه از حقيقت خود، براى لوط پرده برداشتند و علت آمدن خود را به اطلاع وى رساندند، كه براى هلاك كردن قوم او آمده‏اند و نابينا كردن قوم او به همين دليل بوده است كه آنها قادر بر نجات خويش نباشند، و سپس لوط(ع) را از شر آنها رهايى بخشند.

فرشتگان به لوط(ع) گفتند: اين مردم هرگز نخواهند توانست آسيبى به تو رسانده و يا آبرويت را در نزد ما بريزند، اينك تو سرشب با خانواده‏ات از اين شهر خارج شو و هيچ كدام از شما، پشت سر خود را ننگرد، تا هراس و وحشت عذاب را ببيند، مبادا بدو آسيبى برسد، ولى همسرت را كه به تو خيانت ورزيد،با خود بيرون مبر؛ زيرا او نيزبايد مانند قومت به هلاكت برسد، و زمان هلاكت آنها صبح است و صبح نزديك است.

و آن‏گاه عذابى كه قضا و قدر الهى بر آن تعلق گرفته بود، فرا رسيد و شهرى را كه قوم لوط در آن زندگى مى‏كردند، زيرورو كرد، و در همان بين، سنگ پاره‏هايى از گِل چون سنگ سخت به صورت پى‏درپى و منظم بر آنها باريدن گرفت، كه خود، شكنجه و عذابى از ناحيه خداوند بر آنها بود و عذاب الهى بر ستمكارانِ فاسق، بعيد نيست. خداى تعالى فرمود:

«قالُوا يا لُوطُ إِنّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَلا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلّا امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ * فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَأَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ * مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَما هِىَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيدٍ».(6) سرزمينى كه عذاب بر آن وارد شد، امروزه به سرزمين «بحرالميّت» و يا درياچه لوط معروف است. برخى از دانشمندان معتقدند كه بحرالميّت قبل از اين ماجرا وجود نداشته و پس از حادثه زلزله‏هايى كه آن شهر را زيرورو كرد، حدود چهارصد متر از سطح دريا فرو نشست، و در سال‏هاى اخير خبرهايى حاكى از كشف آثار شهرهاى قوم لوط در حاشيه بحرالميّت، منتشر شده است.(7)

فصل هفتم: نكته ‏ها

هشدار از عمل زشت لواط

در داستان حضرت لوط(ع) گناه لواط تقبيح و زشت شمرده شده، و خداوند در دنيا و آخرت انجام دهنده آن را به عذابى شديد، تهديد فرموده است.

اين عمل، از زشت‏ترين و فجيع‏ترين اعمال نارواست، و دلالت بر بيمارى و انحراف طبيعت انسانى داشته وخطرات جبران ناپذيرى بر جامعه اسلامى وارد آورده و آدمى را به مرحله‏اى پست‏تر از چهارپايان تنزّل مى‏دهد.

قرآن، قوم لوط را به صفات ناپسند فراوانى از جمله تجاوزگرى توصيف فرموده است:

«أتَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ الْعالَمين وَتَذَرونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُم مِنْ أزواجِكُم بَلْ أَنْتُم قَومٌ عادُون».

يعنى آنها از حدود دين و آيين الهى و ارزش‏هاى واقعى و شايسته، تجاوز كرده و در زمره تبهكارانى درآمدند كه براى جلوگيرى از اعمال زشت‏شان، لازم بود عذابى بر آنان وارد شود.

يكى ديگر از صفات ناپسند اين قوم، جهل و نادانى بود. آن جا كه مى‏فرمايد: «إنّكم لَتَأْتُون الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنتُم قَومٌ تَجْهَلُون». منظور از جهل و نادانى جهلى است كه در برابر علم و دانش مى‏باشد. اين نوع جهل، حماقت و سبك مغزى را نيز شامل مى‏شود. از اين رو نبايد به انسان نادان و سبك مغز، فرصت گشت و گذار داده، بلكه بايد او را از كارهاى جاهلانه منع نموده و او را بر جهل و نادانى‏اش توبيخ كرد.

در جايى ديگر، خداى متعال آنها را به اسراف كارى ياد كرده است: «إنّكم لَتأتونَ الرِّجالَ شَهْوةً مِنْ دون النِّساءِ بَلْ أنْتُمْ قَوْمٌ مُسرِفُونَ» يعنى در شهوات و در حدود الهى كه خداوند براى آنها معين فرموده بود اسراف نموده و از حد خود تجاوز نمودند.

وقتى ما نكوهش قرآن از اين عمل زشت را ملاحظه كنيم و بعد مى‏شنويم و مى‏بينيم كه انسان متمدن قرن بيستم، اين عمل زشت را آشكارا در بعضى از كشورهاى غربى به بهانه آزادى شخصى و با سوءاستفاده از بى‏توجهى قانون گذاران مرتكب مى‏شود، چنين چيزى آدمى را به شگفتى وامى‏دارد.

آيا آزادى شخصى، يعنى رواج اين عمل ناروا كه زن‏ها را به واسطه بى‏رغبتى مردانشان به آنها، به فساد بكشد و نظام خانواده را كه پايه و اساس آن مسؤوليت و عاطفه و گذشت است، به نابودى سوق داده و متلاشى سازد؟

آيا آزادى شخصى، يعنى به تعطيلى كشاندن نسل، كه خداوند آن را براى آباد كردن جهان هستى، قرار داده است؟ آزادى شخصى، يعنى رها گذاشتن شهوات بى‏حساب و كتاب؛ اينها امورى است كه همبستگى جامعه و سلامت آن را به طور كلى به كام نابودى فرو مى‏برد.

زيان‏هاى بهداشتى

اين عمل زشت، علاوه بر زيان‏هاى اجتماعى، آثار ناگوارى در بهداشت و سلامت انسان دارد. عمل پليد لواط، همان بيمارى‏هايى را كه از راه زنا به انسان منتقل مى‏شود، به آدمى انتقال مى‏دهد، مانند سفليس، سوزاك، زخم و سستى، و بيمارى‏هاى پوستى، مانند خارش پوست و غير آن.... از سويى اين عمل، در مقعد، نشانه‏ها و علاماتى را به وجود مى‏آورد، از جمله: سستى عضله دستگاه گوارش، تا آن‏جا كه قدرت بر عمل دافعه را از دست داده و بدون اختيار از او حدث سر مى‏زند. يكى ديگر از نشانه‏ها، پارگى معقد است كه بافته‏هاى اطراف آن از بين رفته و شيارهاى قيف‏گونه‏اى در آن به وجود مى‏آيد، مقعد پر از ميكروب‏هايى است كه گاهى به آلت تناسلى فاعل انتقال يافته و در مجراى ادرار وى، ايجاد سوزش مى‏كند، و گاهى مفعول، اگر از سنين كم داراى اين عادت شده باشد، حالت مردى خود را از دست داده و گاهى برعكس، اين حالت در او بيشتر پديدار مى‏شود، تا كاستى او را جبران كند.

و بدين گونه، براى ما روشن مى‏شود كه خداوند به آنچه در آن سلامت و سعادت انسان بوده، دستور داده و آنچه را كه در آن ضرر و زيان بوده، حرام گردانيده است.

كيفر مرتكبين

قرآن، كيفر شديدى را كه سزاوار مرتكب شونده اين عمل زشت است، بيان كرده تا بدين‏وسيله مردم را از خطر اين عمل برحذر داشته و از شرّ آن نگاه‏دارد، لذا قرآن عذابى راكه بر سدوم - شهرى كه اين عمل ناروا در آن انتشار يافته بود - فرود آمد، بيان فرموده‏است:

«فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَأَمْطَرْنا عَلَيْهم حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ»(8)

قرآن، همه ملت‏ها را از ارتكاب اين عمل پست و سكوت در برابر آن برحذر مى‏دارد، تا مانند قوم لوط گرفتار عذاب الهى نشوند، قرآن آن‏گاه كه از قوم لوط و عذابى كه بر آنان وارد شده خبر داده، در پى آن فرموده است: «وَما هِىَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيدٍ؛ عذاب خدا از هركسى كه عمل قوم لوط را انجام دهد دور و بعيد نيست» بلكه عذاب خدا بر هر كس كه مرتكب عمل آنها شود فرود خواهد آمد.

اين هشدار الهى هم‏چنان باقى است، همان گونه كه اخيراً برخى از ملت‏هاى جهان دست به گريبان بدبختى‏هاى جنگ اوّل و دوم جهانى شدند و هنوز آثار شوم آنها در اذهان باقى‏مانده ومصايب و دشوارى‏هاى طبيعى كه براى آنان به وجود آمد، پندى است براى عبرت‏آموزان.

كيفر لواط در اسلام

اسلام براى كسى كه مرتكب لواط شود، كيفر سختى را مقرر كرده است. برخى از علما معتقدند كه فرد لواط كننده، سنگسار مى‏شود، خواه همسر داشته يا نداشته باشد. بر اين قضيه، شافعى و احمد بن حنبل و گروه زيادى از پيشوايان مذهبى تصريح كرده‏اند، و به روايتى كه احمد بن حنبل و صاحبان سنن از ابن عباس از رسول خدا(ص) نقل كرده است استناد نموده‏اند كه حضرت فرمود: «من وجدتموه يعمل عمل قوم لوط فاقتلوا الفاعل و المفعول به». و ابوحنيفه معتقد است شخص لواط كننده بايد از قله بلند كوه پرت شود، و در پى آن او را سنگباران كنند، همان گونه كه در مورد قوم لوط اين كار صورت گرفت. زيرا خداى متعال فرمود: «وَماهِىَ مِنَ الظّالِمِينَ بِبَعِيدٍ».

دفاع از ميهمان

در سرگذشت حضرت لوط(ع) در مورد احترام ميهمان و حمايت او به هر وسيله ممكن، درسى آموزنده وجود دارد. ميهمان برادر ما به شمار مى‏آيد كه به طور موقّت به ما پناه آورده تا آرامشى يافته و از خستگى سفر به در آيد.

ميهمان‏نوازى و حفظ حرمت ميهمان و فداكارى در راه او به گرانبهاترين وسيله ممكن، فضيلتى است كه در شخصيت لوط پيامبر(ع) پديدار است. زمانى كه آن حضرت ميهمانان خود را ديد - فرشتگانى كه در چهره جوانان بودند - احساس كرد به خاطر آنها بادشوارى‏هاى فراوانى دست به گريبان خواهد شد. وى مى‏توانست درهاى خانه خود را به‏روى آنها ببندد و از مشكلاتى كه ممكن بود برايش به وجود آيد، دورى گزيند، و ما مى‏بينيم باوجود همه اينها از ميهمانانش استقبال مى‏كند، ولى درونش مضطرب و آشفته و در انتظار گرفتارى‏هاى فراوانى بود و با خود مى‏گفت: «هذا يَوْمٌ عَصِيبٌ؛ امروز، روز دشوارى خواهدبود».

قوم او به سرعت به منزل وى آمده و خواستار انجام عمل زشت، با ميهمانان وى بودند. او براى دفاع از ميهمانان به‏پا خاست و با فداكارى و از خودگذشتگى اعلان كرد كه دخترانش را به جاى انجام عمل ناروا با ميهمانانش به ازدواج آنها در مى‏آورد، ولى وقتى ديد كه آنها بر تصميم زشتشان پافشارى مى‏كنند، در انديشه دفاع از آنان فرو رفت و نيروى خود و ميهمانانش را در برابر قدرت دشمنان مورد ارزيابى قرار دارد و احساس كرد كه در برابر آنهإ؛ه‏ه ناتوان است، و آرزو مى‏كرد كه اگر از نيروى بيشترى برخوردار مى‏بود، به وسيله آن از ميهمانان خود دفاع مى‏كرد «لَو أنّ لى بِكُم قُوَّةٌ أوْ آوى‏ إلى‏ رُكْنٍ شَديدٍ».

در اين سرگذشت، در خصوص احترام ميهمان و حمايت از او براى ما درسى آموزنده وجود دارد و در اين خصوص ياد آور مى‏شويم كه رسول خدا(ص) در مورد احترام به ميهمان سفارش زيادى فرموده است: «مَن كانَ يُؤمِنُ بِاللَّهِ و الْيَومِ الآخرِ فَلْيُكْرِم ضَيفَهُ».

پى‏نوشتها:‌


1- شعراء (26) آيات 160 - 169.
2- عنكبوت (29) آيات 28 - 29.
3- همان، آيات 31 - 32.
4- هود (11) آيات 77 - 80.
5- قمر (54) آيه 37.
6- هود (11) آيات 81 - 83.
7- عبدالوهاب نجار، قصص الانبياء.
8- حجر (15) آيه 74.


فصل دوم: ايمان ابراهيم(ع )

دليل ابراهيم بر بطلان خدايان متعدّد

از بررسى تاريخ چنين برمى‏آيد كه در زمان و محيطى كه ابراهيم(ع) مى‏زيست، مردم خورشيد و ماه و ستارگان را پرستش مى‏كردند.ابراهيم كه به خداى يگانه ايمان آورده بود، بى‏آن‏كه هيچ فرصتى را از دست دهد، با قوم خود به گفتگو مى‏پرداخت و در باره خدايانشان با آنها به بحث و مناقشه مى‏پرداخت. از جمله مناقشات آن حضرت اين بود كه بر پرستش ستارگان و خورشيد و ماه، خط بطلان بكشد و معبود حقيقى را خداى يگانه معرفى كند. خداوند متعال فرمود:

وَكَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَلِيَكُونَ مِنَ المُوقِنِينَ * فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى‏ كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّى فَلَمّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ * فَلَمّا رَأى‏ القَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّى فَلَمّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ القَوْمِ الضّالِّينَ * فَلَمّا رَأى‏ الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّى هذا أَكْبَرُ فَلَمّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّى بَرِى‏ءٌ مِمّاتُشْرِكُونَ * إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ؛(1)

هم‏چنين ملكوت آسمان‏ها و زمين را به ابراهيم ارائه داديم تا به مقام اهل يقين برسد، چون تاريكى شب فرا رسيد، ستاره‏اى را ديد گفت: اين پروردگار من است و چون ستاره غروب كرد، گفت: من چيزى را كه غروب كند و نهان شود دوست ندارم. ديگر بار چون شب هنگام فرا رسيد، ماه تابان را ديد، گفت: اين پروردگار من است، ولى هنگامى كه غروب كرد، گفت: اگر خدا مرا ارشاد و راهنمايى نكند، در زمره گمراهان خواهم بود و آن‏گاه كه خورشيد درخشان را ديد، گفت: اين پروردگار من است و اين بزرگ‏تر است و آن‏گاه كه غروب كرد گفت: اى مردم، من از آنچه كه شريك خدا قرار مى‏دهيد، بيزارم. من با ايمان و اخلاص رو به سوى خدايى آوردم كه آفريننده آسمان و زمين است و هرگز به خدا شرك نخواهم ورزيد.

مفهوم اين آيات اين است كه خداوند برخى از رازهاى ملكوت خويش را كه دلالت بر ربوبيّت او داشت، بر ابراهيم(ع) آشكار ساخت تا اهل يقين شود و در ايمان خويش استوار باشد و به واسطه آن بر قوم بت‏پرست خود اقامه برهان نمايد. اينك اصل ماجرا:

شب هنگام كه پرده تاريك و سياه شب بر همه جا گسترده بود، ابراهيم ميان گروهى از قوم خود به بحث و گفتگو مى‏پرداختند. ابراهيم(ع) به ستاره‏اى در حال حركت كه مورد پرستش قومش بود، نگاهى انداخت و در حضور همه به عنوان اين‏كه اظهار موافقت با آنان نموده - و كنايه از هم رأيى وى با آنها باشد - گفت: «هذا رَبِّى». ولى ديرى نپاييد كه اين ستاره هنگام روشنايى روز از ديده‏ها نهان گرديد، در اين هنگام ابراهيم(ع) به همراهانش فرمود كه، وى به خدايى كه ابتدا آشكار و سپس ناپديد شود، ايمان نخواهد آورد.

اين شيوه‏اى حكيمانه بود كه ابراهيم(ع) آن را انتخاب كرد. وى خدايان آنها را مورد تحقير قرار نداد و در آغاز كار، اعتقادات آنها را نابخردانه توصيف نكرد تا از او دورى جسته و با وى به ستيزه‏جويى بپردازند و به شنيدن دلايل و براهين او گوش نسپارند، بلكه به جهت كسب اعتماد آنها با اعتقاداتشان اظهار موافقت كرد، تا سخنش در روح و جان آنها مؤثر واقع شود و بعداً بتواند به دل‏هاى آنها راه يابد و اشتباهات اعتقادى آنها را روشن كند؛ چرا كه اعتقاد به پديدار شدن ستاره‏اى كه سرانجام آن، نهان شدن است، به اين معناست كه آن را كسى به وجود آورده است و اين معنا با خدايى بودن سازگار نيست.

ابراهيم(ع) در جلسه ديگرى كه با همراهان خود داشت، ماه را ملاحظه كرد كه با روشنايى خود از آن سوى افق، تاريكى شب را مى‏شكافت. وى ديگر بار جهت موافقت با عقايد آنان مى‏گويد: «هذا رَبِّى». ولى طولى نمى‏كشد كه ماه از ديدگان ناپديد مى‏شود؛ در اين هنگام ابراهيم(ع) اظهار مى‏دارد: اگر خدايى كه مرا آفريده، هدايت و ارشادم نكند، در زمره گمراهان خواهم بود. وى با اين اقرار و اعتراف دو هدف را دنبال مى‏كرد: يكى بطلان پرستش ماه و دوم اين‏كه [مى فهماند] معبود ديگرى كه همان خداى يگانه است وجود دارد. هم اوست كه دل‏ها را به حقيقت رهنمون مى‏شود و از راه يافتن شك و ترديد به ژرفاى آنها جلوگيرى مى‏كند.

روز دوم، خورشيد طلوع كرده و با نور افشانى در وسط آسمان هويدا مى‏شود. ابراهيم(ع) به اطرافيانش مى‏گويد: «هذا رَبِّى هذا أَكْبَرُ» اين شيوه‏اى بود كه براى موافقت تدريجى آنها به كار برد تا پس از اهانت سابق به آنها و انكار خدايى بودنشان، حاضر به شنيدن سخنان وى گردند، ابراهيم(ع) هنگام ناپديد شدن خورشيد، هدفى را كه در پى آن بود، اعلان داشت و آن اعلان بيزارى از خدايان آنهابود [يعنى‏] ستارگانى كه پديدار گشته و سپس ناپديد مى‏شوند، ناگزير بايد آفريننده‏اى داشته باشند كه همان خداى سبحان است.

پس از آن‏كه ابراهيم(ع) از خدايان آنها بيزارى جست، آنها را مخاطب ساخت و گفت: من قصد دارم متوجه پرستش خداى يگانه شوم. هم او كه آسمان‏ها و زمين را آفريد و از گمراهى بپرهيزم و خدايان پوچ و باطل شما را رها سازم. من هيچ معبودى را با خداوند متعال شريك نمى‏دانم.

اگر كسى در آيات گذشته نيك دقت كند، حقيقتى علمى را در قرآن خواهد يافت. قرآن بيانگر سرگذشت خدايانى، چون ستارگان و ماه و خورشيد است كه در دوران ابراهيم(ع) وجود داشته‏اند. اينها خدايانى بوده‏اند كه علم و دانش پس از تحقيق و بررسى تاريخ گذشتگان به واسطه حفارى‏ها و آثارى كه بدان‏ها دست يازيده شده، به وجود آنها اعتراف و اقرار كرده است.

در دوران حضرت ابراهيم(ع)، پرستش ماه در شهر «اور» كه محل زندگى وى بود به چشم مى‏خورد. آنان به ماه «نانار» مى‏گفتند، همان گونه كه خورشيد مورد پرستش بود و به آن «شماس» گفته مى‏شد و نيز ستارگان كه معروف‏ترين آنها ستاره زهره بود «عشتار» ناميده مى‏شد و ستاره مريخ كه بدان «مردوك» گفته مى‏شد.(2)

خبر دعوت ابراهيم(ع) به پرستش خداى يگانه و ردّ هر گونه معبودى جز خدا، به نمرود رسيد، وى در پى ابراهيم(ع) فرستاد و ميان او و ابراهيم گفتگويى رخ داد كه قرآن آن رابراى ما بازگو مى‏كند:

أَلَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِى حاجَّ إِبْراهِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ المُلْكَ إِذ قالَ إِبْراهِيمُ ربِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَيُمِيتُ قالَ أَنا أُحْيِى وَأُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَاللَّهُ لا يَهْدِى القَوْمَ الظّالِمِينَ؛(3)

آيا نديدى كه پادشاه زمان ابراهيم در باره يكتايى خدا با ابراهيم به جدل و احتجاج برخاست كه خداوند به او قدرت و سلطنت داد. آن‏گاه كه ابراهيم گفت: خداى من آن است كه زنده‏مى‏كند و مى‏ميراند. پادشاه گفت: من نيز زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم! ابراهيم گفت: خداوند خورشيد را از مشرق برمى‏آورد، تو آن را از مغرب برآور! كافران مبهوت گشتند و خداوند ستمگران را هدايت نمى‏كند.

مفهوم اين آيه اين است كه آيا ملاحظه نمى‏كنى كسى را كه از دلايل ايمان به خدا چشم پوشيده و در باره خدايى پروردگار و يگانگى او با ابراهيم(ع) به بحث و مجادله پرداخته است و سبب اين بحث و مناقشه اين بود كه خداوند آن پادشاه را قدرت دنيوى بخشيده و همين سبب غرور و تكبّر و خودبينى او شده بود.

نمرود در باره صفات خداى حضرت ابراهيم(ع) كه مردم را به پرستش او دعوت مى‏كرد، وى را مورد پرسش و سؤال قرار داد. ابراهيم(ع) به او پاسخ داد: پروردگار او خدايى است كه «زنده مى‏گرداند و مى‏ميراند» او به وجود آورنده و ايجاد گر حيات و زندگى است و اوست كه «مى‏ميراند» يعنى همان حيات را سلب كرده و برمى‏گيرد، ولى آن پادشاه كه به قدرت خود مغرور بود به ابراهيم پاسخ مى‏دهد: «أَنا أُحْيِى وَأُمِيتُ؛ من هم زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم». ابراهيم(ع) گفت: چگونه مى‏ميرانى و زنده مى‏كنى؟

پادشاه گفت: من دو نفر را كه هر كدام سزاوار كيفرند گرفته، يكى از آنان را مى‏كشم و در حقيقت او را مى‏ميرانم و از كيفر ديگرى در مى‏گذرم، پس در واقع با اين كار او را زنده مى‏كنم.

ترديدى نيست كه سخن پادشاه گفته‏اى اشتباه و غير واقعى بود؛ زيرا زنده كردن حقيقى آن است كه آفريده‏اى از نيستى به هستى آورده شود؛ به همين دليل مى‏بينيم كه ابراهيم(ع) به جهت اين‏كه سخن پادشاه عارى از منطق بوده با او به بحث و مناقشه نپرداخته است. از اين رو تصميم گرفت براى مناقشه با او راه ديگرى را برگزيند تا نتيجه‏اى بهتر داشته و سريع‏تر راه را بر او ببندد تا بتواند او را مُجاب ساخته وساكت كند. به همين سبب ابراهيم(ع) فرمود: «فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ؛ خداوند خورشيد را از مشرق بر مى‏آورد [اگر راست مى‏گويى‏] تو آن را از مغرب برآور».

نمرود ادّعا مى‏كرد كه با خدا شريك است و معناى شريك بودن اين است كه در قدرت با هم مساوى باشند؛ بنابراين پادشاهى كه مدّعى خدايى است بايد قدرت خود را در تغيير مسير خورشيد نشان دهد، اما وى [ازاين سخن‏] برآشفت و پاسخى براى گفتن نداشت.

در آيه شريفه‏اى كه ياد آور شديم، قرآن به طور صريح ادعاى خدايى پادشاه را متذكّر مى‏شود كه اين خود يك پيروزى علمى براى قرآن به شمار مى‏آيد. 

در موزه «اسمُول» در انگليس نام خاندان‏هايى كه پس از طوفان بر بابل فرمانروايى كرده‏اند، ذكر شده است و در لوح‏هايى كه در حفّارى‏ها به دست آمده و در آنجا نگهدارى مى‏شوند آمده است: اين پادشاهان از آسمان فرود آمده‏اند تا بعد از آن‏كه خداوند، زمين را از وجود فساد پاكيزه گرداند و فساد گران را به كيفر رساند، در زمين به فرمانروايى بپردازند. بنابراين آنها حاكمانى آسمانى‏اند و مردم بايد آنها را پرستش كنند. روشن است كه ابراهيم(ع) در دوران يكى از همين پادشاهان بابل مى‏زيسته است.

شكى نيست كه اين يك پيروزى علمى براى قرآن است؛ زيرا چهارده قرن پيش در محيطى كه حضرت محمد(ص) زندگى مى‏كرد، معروف و معلوم نبود كه ابراهيم(ع) در محيطى مى‏زيسته كه پادشاهانش ادعاى خدايى داشته‏اند. اين دليلى روشن است كه قرآن كريم وحى الهى است.

زنده كردن مردگان

ايمان به قيامت و پاداش خوب و بد در آن روز و زنده شدن مردگان با قدرت الهى، از مهم‏ترين اصول اعتقادى به شمار مى‏آيد. مادى‏گرايان، پيرامون اين اعتقاد، شك و ترديدهايى ايجاد كردند كه سبب شد عده‏اى از كسانى كه ضعف ايمان داشتند، به انكار اديان الهى بپردازند. قرآن در موارد زيادى ترديدگرانى را كه وجود روز قيامت را قطعى نمى‏دانند، رد كرده است و [فرموده:] هيچ چيز نمى‏تواند خدا را عاجز و ناتوان سازد و او بر هر چيزى قادر و تواناست، همان گونه كه در آغاز انسان را آفريد، مى‏تواند روز قيامت او را زنده گرداند. قرآن اين گونه به توصيف قدرت الهى پرداخته است: «و هُوَ الَّذى يَبدأُ الخَلقَ ثُمّ يُعيدهُ؛ و او كسى است كه در آغاز انسان را آفريد و پس از مرگ او را دوباره زنده مى‏كند». ابراهيم(ع) به قدرت الهى ايمان داشت كه او در روز قيامت مردگان را زنده مى‏گرداند، ولى از خداى خويش خواست تا نمونه‏اى ملموس از آن را براى وى ارائه دهد، تا دلش آرامش بيشترى يابد و خداوند درخواست او را اجابت فرمود و قدرت خود را بدو نماياند، قرآن آن را براى ما چنين حكايت مى‏كند:

وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ المَوْتى‏ قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قالَ بَلى‏ وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِى قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى‏ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءَاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيَاً وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛(4)

آن‏گاه كه ابراهيم عرض كرد: پروردگارا؛ به من بنمايان كه چگونه مردگان را زنده مى‏كنى، خداوند فرمود: آيا ايمان نياورده‏اى؟ عرض كرد: ايمان آورده‏ام، ولى براى آرامش دلم اين را پرسيدم. خداوند فرمود: چهار پرنده بگير و ذبح كن و گوشت آنها را درهم‏آميز و هر بخشى از آن را بر سر كوهى قرار ده و سپس آن مرغان را بخوان، شتابان به سوى تو آيند و بدان كه خداوند بر همه چيز توانا و به امور جهان داناست.

با دقت در اين سخن خداوند ملاحظه خواهيد كرد كه ابراهيم(ع)در ايمان به قدرت خداوند و برانگيختن مردگان در روز رستاخيز ترديدى نداشت، ولى براى حصول يقين، از خداى خويش پرسيد: «كَيْفَ تُحْىِ المَوْتى‏» و نپرسيد «هل تحيى...». سؤال او به سان پرسش شخصى است كه بخواهد آرامش دل يابد تا ترديدى در آن راه نداشته باشد.

اين سؤال برخاسته از خرد و انديشه است كه مى‏خواست با كنار رفتن پرده‏ها از حقيقت مطلب، به طور آشكارا انديشه خود را اشباع كند. به همين دليل او با عقل و منطق از خداى خود پرسش كرد و پاسخى در خور عقل و منطق دريافت.

اما پاسخ پروردگارش به او چه مى‏توانست باشد؟ خداوند بدو فرمود: چهار پرنده زنده بگير و آنها را با خود نگهدار، تا به خوبى آنها را شناسايى كنى و آنها را پس از سربريدن قطعه‏قطعه كن و هر قسمتى از آن را بر هر يك از كوه‏هاى مجاور قرار بده، و سپس آنها را فراخوان، آن پرندگان با همان وضعى كه بوده‏اند، به سرعت به سمت تو خواهند آمد وبدان‏كه خداوند از انجام هيچ كارى ناتوان نيست و در هر كارى داراى حكمتى والاست.

فخر رازى با عنوان حاشيه‏اى براين داستان مى‏گويد: هدف از اين كار ارائه الگويى ملموس بود از اين‏كه به آسانى ارواح به بدن‏ها باز مى‏گردد.

فصل سوم: داستان حضرت اسماعيل(ع )

پيامبرى اسماعيل

خداوند پيامبرى حضرت اسماعيل(ع) را به صراحت بيان داشته و فرموده است: «وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِسْمعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً». دعوت حضرت اسماعيل(ع) ميان قبيله‏هاى عربى كه آن حضرت بين آنها مى‏زيسته، صورت گرفته است. زندگى و ولادت اسماعيل(ع) شاهد برخى از حوادث هيجان‏انگيز بوده كه در زير بدان‏ها اشاره مى‏كنيم.

هجرت ابراهيم به مصر

ابراهيم(ع) مدتى در شهر حَرّان اقامت گزيد و در همان شهر با دختر عمه‏اش ساره ازدواج كرد، ولى از آن‏جايى كه مردم آن سامان به جز لوط و عدّه‏اى اندك، دعوت وى را اجابت نكردند، از مردم آن‏جا به ستوه آمد و تصميم گرفت از آن شهر هجرت كند. قرآن كريم به اين ماجرا اشاره مى‏كند: «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَقالَ إِنِّى مُهاجِرٌ إِلى‏ رَبِّى إِنَّهُ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ».

سبب اين هجرت، دشمنى زايد الوصفى بود كه ميان ابراهيم و ايمان‏آورندگان و ميان بت‏پرستانى كه از ايمان به خدا سر برتافتند، به وجود آمد. از اين رو ابراهيم(ع)از آنها بيزارى جسته و روگردان شد.

خداوند در قرآن كريم‏ابراهيم(ع) را براى موضعى كه در قبال قوم خود اتخاذ كرد، مورد ستايش قرار داده و مؤمنان را به پيروى از او تشويق و ترغيب فرموده است:

قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْراهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءاؤُا مِنْكُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى‏ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛(5)

ابراهيم و كسانى كه بدو گرويدند، بهترين الگوهاى شمايند. آن‏گاه كه به قوم خود گفتند: ما از شما و از آنچه غير از خدا مى‏پرستيد، بيزارى مى‏جوييم. ما به شما اعتقاد نداريم و تا زمانى كه به خداى يگانه ايمان نياوريد، ميان ما و شما دشمنى و كينه‏توزى وجود خواهد داشت.

ابراهيم(ع) همراه كسانى كه به وى ايمان آورده بودند، رهسپار شام گرديد. به سرزمين شام در آن زمان كنعان مى‏گفتند. وى مدت نه چندان زيادى در آن‏جا اقامت گزيد و پس ازآن‏كه سرزمين شام گرفتار قحطى شديدى شد و مردم آن سامان مورد تهديد گرسنگى قرار گرفتند، و عده زيادى از مردم آن‏جا براى كسب معاش و تهيه غذا و مراتع، شهر را ترك كردند، ابراهيم(ع) نيز آن شهر را به قصد مصر ترك گفت.

تولد حضرت اسماعيل(ع)

ابراهيم(ع) به همراه همسر و كنيز همسر خود، هاجر از مصر به فلسطين بازگشت. ابراهيم(ع) به داشتن فرزند بسيار علاقه‏مند بود و از خدا خواست فرزندى شايسته بدو عنايت كند: «رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ».

گويى ساره همسرابراهيم(ع) احساسات آن حضرت را درك كرد و بدو گفت: خداوند مرا ازداشتن فرزند محروم ساخته، به نظر من شما با هاجر كنيزكم ازدواج كن، شايد خداوند از او به تو فرزندى عطا كند. ساره زنى سالخورده و نازا بود كه به فرزنددار شدن او اميدى نبود. از اين رو ابراهيم(ع) با هاجر ازدواج كرد و اسماعيل از او متولد شد. تورات، در سفر پيدايش، اسماعيل را اين گونه وصف كرده است:

«و أمّا إسماعيل فقد سمعتُ قولَكَ فيه و هاء نذا أُباركَه و أَنميه و أَكثرهُ جدّاً جدّاً وَيلِدُ اِثْنَى عَشرَ رئيساً وأجعله أمةً عظيمةً؛(6)

گفته‏ات را در باره اسماعيل شنيدم و من اينك او را بركت داده و به رشد و كمال مى‏رسانم و نسلش را فزونى بخشيده و از او دوازده رئيس به وجود مى‏آيد و او را امتى بزرگ مى‏گردانم.

اين روايت مژده‏اى است به امت حضرت محمد(ص)، زيرا آن حضرت و نيز اعراب حجاز، از نسل اسماعيلند و اين وعده، درنسل حضرت ابراهيم(ع) به دست حضرت محمد(ص) و امت آن حضرت، عملى شده است.

هجرت ابراهيم و اسماعيل به مكه

پس ازآن‏كه ابراهيم(ع)، از هاجر داراى فرزندى به نام اسماعيل شد، هاجر در اثر آن دچار غرور و مباهات شد و همين سبب حسرت و رشك در درون ساره گشت. از اين رو از ابراهيم(ع) خواست تا آنها را از وى دور كند، چه اين‏كه زندگى با هاجر براى او طاقت فرسا بود. ابراهيم(ع) براى فرمانى كه خدا اراده فرموده بود، خواسته ساره را اجابت كرد. خداوند به ابراهيم(ع) وحى كرد تا هاجر و اسماعيل را كه دوران شيرخوارگى را مى‏گذراند به مكه ببرد.

ابراهيم(ع) با رهنمون اراده الهى، كودك و مادر او هاجر را همراه خود برد و پس از طى مسافتى طولانى خداوند بدو فرمان داد تا در بيابانى دور از آبادى، همان‏جا كه بعدها در آن كعبه بنا مى‏گرديد، درنگ كنند.

ابراهيم(ع) هاجر و كودك او را در آن سرزمين بى‏آب و علف فرود آورد و سپس آنها را ترك گفت و بازگشت. هاجر در پى او راه افتاد و بدو گفت: به كجا مى‏روى؟ چرا ما را در اين بيابان وحشتزاى بى‏آب و علف رها مى‏سازى؟ وى چند بار اين مطلب را تكرار كرد تا شايد ابراهيم برگردد، ولى او به راه خود ادامه داد.در اين هنگام بود كه هاجر از او پرسيد: آيا خدا به تو چنين فرمان داده؟ ابراهيم(ع) گفت: آرى. هاجر اظهار داشت: حالا كه اين گونه است خداوند به ما توجه و عنايت خواهد داشت و سپس به مكانى كه ابراهيم، او و كودكش را در آن‏جا قرار داده بود، بازگشت.

ابراهيم(ع) در حالى كه در فراق و جدايى همسر و كودك خود سخت پريشان بود،به راه افتاد، ولى اراده خدا بر اراده او چيره گشته و تسليم پروردگار خويش شد و در حالى كه به نزد پروردگار خود تضرع و زارى مى‏كرد، بازگشت و با اين كلمات كه قرآن آنها را براى ما بيان كرده است، خداى خود را مى‏خواند:

رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ * رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِى وَما نُعْلِنُ وَما يَخْفى‏ عَلىَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ فِى الأَرضِ وَلا فِى السَّماءِ؛(7)

پروردگارا، من برخى از اعضاى خانواده‏ام را در منطقه‏اى بى‏آب و علف نزديك خانه محترم تو سكونت دادم. پروردگارا، اين كار را انجام دادم تا نماز را به‏پا دارند. دل‏هاى مردم را متوجه آنها گردان و بدان‏ها نعمت عنايت كن، شايد سپاسگزار شوند. پروردگارا، تو از آشكار و نهان ما خبر دارى. هيچ چيز در آسمان و زمين بر خداوند نهان نيست.

مفهوم اين آيه اين است كه خدايا، برخى از فرزندان خود را در سرزمين مكه كه منطقه‏اى بى آب و علف بوده و در كنار خانه‏ات كه آن را براى تو بنا خواهم كرد و خانه‏اى كه تعرّض و اهانت به آن را حرام خواهى ساخت، سكونت دادم، خداوندا، من آنها را در اين سرزمين سكنا دادم تا در كنار خانه‏ات نماز را به پا دارند و وظايف عبادت و بندگى را تنها براى تو به‏جا آورند، بارخدايا، دل‏هاى مردم را متوجه آنها نما و بر آنان نظر لطف و رحمت داشته باش، و در اين مكان دور دست آنها را ازانواع نعمت‏ها بهره‏مند گردان تا نعمت‏هايت را سپاس گويند. پروردگارا، تو بر نهان و آشكار ما آگاهى و از حزن و اندوهى كه در فراق زن و فرزندم دارم با خبرى، هيچ چيز بر تو پوشيده نيست، هر چند كوچك و بى‏مقدار و يا در زمين و آسمان باشد.

پيدايش زمزم

هاجر، فرمان خدا را گردن نهاد و صبر پيشه كرد و در مدت اقامت خود، از خوراك و آبى كه ابراهيم(ع) برايشان تهيه كرده بود، استفاده كرد تا آنها تمام شده و خود و فرزندش تشنه گرديدند، او به كودكش كه از تشنگى به خود مى‏پيچيد، نگريست و نتوانست آن منظره دردناك را تحمل كند.از اين رو سراسيمه به‏پا خاست و سرگردان و متحيّر وشتابان به اين سو و آن سو، مى‏دويد به گونه‏اى كه در آستانه از هوش رفتن قرار گرفت.

هاجر از تپه‏اى بلند به نام «صفا» بالا رفت و از آن‏جا نظاره كرد شايد آبى بيابد، ولى چيزى نديد، از آن‏جا پايين آمد و چون انسانى خسته و مانده شتابان به حركت در آمد تا بر بلندى ديگرى به نام «مروه» بالا رفت و نگاهى كرد، باز چيزى نيافت، ديگر بار به «صفا» بازگشت و نگاهى انداخت و چيزى نيافت و اين عمل را هفت بارتكرار كرد و آخرين بار كه گذار او به «مروه» افتاد، صدايى شنيد، متوجه آن شد. ناگهان فرشته‏اى را در محل زمزم ديد كه با بال‏هاى خود زمين را مى‏كاويد تا اين‏كه آب پديدار شد.(8) وقتى هاجر اين منظره هيجان‏انگيز را ديد، شادى و خوشحالى سراسر وجودش را فراگرفت و سپس از آن آب برگرفته و كودك خود را سيراب ساخت و خود نيز از آن نوشيد.

هنگامى كه آب جوشيد، پرندگان بدان سو به رفت و آمد پرداختند، گروهى از قبيله‏جُرهُم كه از نزديكى آن‏جا مى‏گذشتند، وقتى رفت و آمد پرندگان را پيرامون آن منطقه‏ديدند، از يكديگر سؤال كردند كه اين پرندگان اطراف آب به پرواز در مى‏آيند، آيا دراين منطقه آبى سراغ داريد؟ پاسخ دادند: خير. يكى از افراد خود را فرستادند تا براى ايشان‏كسب اطلاعى كند و او با مژدگانى وجود آب، به سرعت نزدشان بازگشت. آنها نزد هاجر آمده و گفتند: اگر ميل داريد ما در جوار شما بوده و ياورتان باشيم و آب از خود شماباشد. هاجر نيز آنان را پذيرا شد و در همسايگى وى اقامت گزيدند تا اين‏كه اسماعيل به‏سن جوانى رسيد و زنى را ازقبيله جُرهُم به ازدواج خويش در آورد و عربى را از آنان‏آموخت.

ذبح اسماعيل

ابراهيم، فرزندش اسماعيل را در مكه رها كرد، ولى او را به فراموشى نسپرده و از او غافل نگشت، بلكه هر چند گاه به ديدار وى مى‏رفت. در يكى از ديدارها ابراهيم(ع) در خواب ديد كه خداوند به او فرمان مى‏دهد تا فرزندش اسماعيل را ذبح كند. البته خواب پيامبران حق بوده و به منزله وحى الهى است، به همين دليل ابراهيم(ع) تصميم به اجراى فرمان الهى گرفت و به بهانه اين‏كه اسماعيل، تنها پسر او بوده و خود به سن پيرى رسيده است، از تصميم خود برنگشت. اين ماجرا را قرآن برايمان چنين بازگو مى‏كند:

وَقال إِنِّى ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّى سَيَهْدِينِ * رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ * فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ يا بُنَىَّ إِنِّى أَرى‏ فِى المَنامِ أَنِّى أَذبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى‏ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرِينَ * فَلَمّا أَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَنادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنّا كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاءُ المُبِينُ * وَفَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ * وَتَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرِينَ * سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِيمَ * كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُؤْمِنِينَ * وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ؛(9)

ابراهيم گفت: من به پيشگاه پروردگار خويش مى‏روم و او مرا هدايت خواهد كرد، پروردگارا، فرزندى شايسته به من عنايت فرما. ما او را به پسرى بردبار و شكيبا مژده داديم. آن‏گاه كه او به سن رشد رسيد و با پدر به كار و تلاش پرداخت، ابراهيم گفت: پسركم در خواب ديدم كه تو را ذبح مى‏كنم نظرت چيست؟ اسماعيل گفت: پدرم آنچه را بدان مأمور شده‏اى انجام ده و ان‏شاءاللَّه مرا از بردباران خواهى يافت. آن‏گاه كه تسليم امر خدا شد و او را به صورت خوابانيد. به او خطاب كرديم اى ابراهيم، مأموريت خوابت را عملى ساختى و اين گونه نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم. اين امتحانى آشكار بود و با ذبحى بزرگ او را فدا داديم و قدردانى و ثناى او را به آيندگان واگذارديم. سلام و درود بر ابراهيم، اين گونه نيكوكاران را پاداش عطا مى‏كنيم؛ زيرا او از بندگان مؤمن ما بود و وى را به اسحق، كه پيامبرى شايسته بود، مژده داديم.

خداوند در اين آيات در باره حضرت ابراهيم(ع) مى‏فرمايد: وقتى ابراهيم از سرزمين قوم خود هجرت كرد، از خداى خود فرزندى شايسته خواست و خداوند دعايش را مستجاب گرداند و وى را به پسرى بردبار به نام اسماعيل كه نخستين فرزند او بود مژده داد.

زمانى كه اسماعيل نشو و نما كرد و به سنّى كه قادر بر تلاش و فعاليت بود رسيد، ابراهيم(ع) در خواب ديد كه خداوند بدو فرمان مى‏دهد فرزندش اسماعيل را كه در آن زمان تنها فرزند او بود، ذبح كند. ابراهيم(ع) ماجرا را بر پسرش عرضه كرد تا ايمان او را بيازمايد و با آرامش دل بيشتر او را ذبح كند و اين قضيه بر او دشوار نيايد. اسماعيل(ع) پاسخ داد: پدرجان آنچه را خداوند به تو فرمان داده، عملى كن. ان‏شاءالله مرا از بردبارانى كه راضى به قضاى خدايند، خواهى يافت.

چون اسماعيل تسليم قضاى الهى شده و آنان تصميم بر اجراى فرمان الهى گرفتند، ابراهيم(ع) فرزندش را به صورت خوابانيد كه از قفا او را ذبح نمايد، هنگام ذبح، صورت او را نبيند. كارد را بر گردنش كشيد امّا نبُريد، در اين هنگام خداوند او را مخاطب ساخت. اى‏ابراهيم، از ذبح فرزندت خوددارى كن، زيرا هدف از آزمايش و امتحان تو، حاصل گرديد، ما اطاعت و اقدام به اجراى فرمان پروردگارت را در تو يافتيم و اين آزمايشى بزرگ و آشكار بود تا ما به واسطه آن ايمانت را بيازماييم و تو در اين آزمون پيروز گشتى. اينك اين قوچ را گرفته و به جاى فرزندت ذبح نما.

ذبيح كيست؟

قرآن به طور صريح بيان مى‏كند كه ذبيح اسماعيل(ع) بوده است، زيرا قرآن ماجراى ذبيح را نقل كرده و پس از آن خداوند، ابراهيم(ع) را به فرزند ديگرى به نام اسحاق مژده داده است: «وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ». بنابراين مژده به تولد اسحاق بعد از ذكر سرگذشت ذبح، صراحت دارد كه اسحاق غير از فرزندى بوده كه ابراهيم به وسيله ذبحِ او مورد آزمايش قرار گرفته است.

يهوديان ادعا مى‏كنند كه ذبيح همان اسحاق است، سِفر پيدايش تورات به بيان سرگذشت ذبيح مى‏پردازد و در ابتدا هويّت او را آن گونه كه پروردگار به ابراهيم گفته است، عنوان مى‏كند: «اسحاق تنها فرزند خود كه وى را دوست دارى برگير و به سرزمين موريا ببر».(10)

ابن كثير با ردّ اين ادعا مى‏گويد: «كلمه‏اسحاق در اينجا اضافه است؛ ...زيرا او تنها فرزند ابراهيم و نخستين آنها نبود، بلكه او اسماعيل بود و يهود به جهت حسادت با اعراب، چنين گفته‏اند، چرا كه اسماعيل پدر اعراب حجاز، از جمله رسول خدا(ص) است و اسحق پدر يعقوب است كه نام وى اسرائيل بوده و يهوديان به او منسوب هستند، به همين دليل آنها با اين سخن خواسته‏اند خود را صاحب مجد و شرف بدانند، از اين رو كلام خدا را تحريف نموده و بر آن افزوده‏اند.(11)

ابراهيم و همسر اسماعيل

روزى ابراهيم وارد مكه شد و به منزل اسماعيل رفت، ولى اسماعيل را نديد و تنها همسرش در خانه بود. آن زن نمى‏دانست كه اين مرد، پدر شوهر اوست. ابراهيم حال اسماعيل را از وى جويا شد، او گفت: اسماعيل براى شكار بيرون رفته است. سپس از وضعيت زندگى آنها پرسيد، همسر اسماعيل گفت: ما در تنگناى زندگى هستيم و وضعيت غير مناسب خود را به سمع ابراهيم رساند. پس از آن ابراهيم بدو گفت: آيا ميهمان مى‏پذيرى و خوراك و آشاميدنى در اختيار دارى؟ او پاسخ گفت: چيزى ندارم و كسى نزدم نيست.

وقتى ابراهيم ديد كه اين زن نسبت به آنچه خدا روزى آنها قرار داده و نيز از زندگى با همسرش ناخرسند است، او را زنى محترم نديد و آن‏گاه كه احساس كرد او در اثر بخل، از ميهمان خود پذيرايى نكرد، بدو گفت: وقتى همسرت آمد بدو سلام برسان و به او بگو: حتماً آستانه خانه‏اش را عوض كند.

ابراهيم بازگشت و اسماعيل به خانه آمد و گويى احساس كرد در غياب او حادثه‏اى رخ داده است. از همسرش پرسيد: آيا كسى نزدت آمده؟ گفت: آرى، پير مردى با اين خصوصيات نزدمان آمد و در باره تو از من پرسيد و من واقعيت امر را بدو گفتم. اسماعيل گفت: آيا به چيزى تو را سفارش كرد؟ گفت: آرى، به من دستور داد كه به تو سلام برسانم و از من خواست كه به تو بگويم آستانه خانه‏ات را تغيير دهى. اسماعيل گفت: آن مرد پدرم بوده و به من دستور داده تا از تو جدا شوم. اينك به نزد خانواده‏ات برگرد. و بدين سان او را طلاق داد و زن ديگرى اختيار كرد.

ابراهيم مدتى از اسماعيل دور بود و سپس نزد او آمد، ولى او را به گونه‏سابق نديد. همسر جديدش در خانه بود، او از ابراهيم استقبال نموده و بدو خوش‏آمد گفت. ابراهيم از او پرسيد آيا ميهمان مى‏پذيرى؟ گفت: آرى، و او را به ميهمانى پذيرا شد و از او به خوبى پذيرايى كرد. ابراهيم از وضعيت زندگى آنها پرسيد، او در پاسخ گفت: ما وضعيت زندگى خوبى داريم و خدا را سپاس گفت. ابراهيم بدو فرمود: وقتى شوهرت آمد، سلام به او برسان و بگو: آستانه خانه‏اش را نگاهدارد، و سپس رهسپار گرديد.

اسماعيل شبانگاه به خانه بازگشت و همسرش او را در جريانِ آمدنِ پيرمردى در غياب او با خصوصياتى كه گفت، قرار داد و سفارش او را به اطلاع وى رساند. اسماعيل بدو گفت: آن مرد، پدرم بوده و به من دستور داده كه تو را نگاهدارم و از تو جدا نگردم. از اين رو اسماعيل در تمام مدت عمر با او بود و پسرانش همه از آن زن بودند.

بناى كعبه توسط ابراهيم و اسماعيل

ابراهيم(ع) مدت زيادى از فرزندش دور بود و سپس براى انجام كارى مهم نزد او آمد. خداوند به ابراهيم دستور بناى كعبه را در مكه داده بود تا نخستين خانه‏اى باشد كه براى پرستش خدا بنا مى‏گردد.

ابراهيم از حال پسرش اسماعيل جويا شد، او را نزديك زمزم ملاحظه كرد كه مشغول تراشيدن تير بود، به سمت او رفت و اسماعيل به استقبال پدر آمد. آن دو با يكديگر معانقه كردند و هر يك نسبت به ديگرى اظهار عشق و علاقه نموده و بسيار شادمان گشتند.

پس از آن‏كه ابراهيم از ديدار با فرزند شادمان گشته بود بدو اعلان كرد كه خداوند به او فرمان داده تا خانه‏اى براى پرستش مردم در اين مكان بنا نمايد و به محل آن، كه برفراز تپه‏اى بلند نزديك آنها قرار داشت، اشاره كرد. اسماعيل به پدر گفت: آنچه را خداوند به تو فرمان داده انجام بده و من در اين كار بزرگ و مهم تو را يارى خواهم كرد. بدين ترتيب ابراهيم(ع) مشغول بناى خانه شد و اسماعيل سنگ بنا را در دسترس او قرار مى‏داد. پس از آن ابراهيم به اسماعيل فرمود: سنگى مناسب برايم بياور تا آن را بر ركن قرار دهم تا براى مردم نشان و علامتى باشد... جبرئيل او را به حجرالاسود رهنمون شد و آن را برگرفت و در جايگاهش قرار داد. آن دو هرگاه مشغول بنا مى‏شدند خدا را مى‏خواندند: «رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ» و آن‏گاه كه بناى خانه بالا رفت و براى آن پيرمرد بالا بردن سنگ‏ها دشوار آمد، روى سنگى ايستاد كه همان مقام ابراهيم است(12) و چون قسمتى از ديوار به پايان مى‏رسيد در حالى كه روى آن سنگ قرار داشت، به سمت ديگر منتقل مى‏شد و هر زمان از بناى ديوارى فراغت مى‏يافت، سنگ را به ق

سمت ديگر منتقل مى‏ساخت و به همين ترتيب بود تا ديوارهاى كعبه به پايان رسيد. اين سنگ از دير زمان تا دوران عمربن‏خطاب به ديوار كعبه متصل بود و او سنگ را اندكى از خانه كعبه فاصله داد تا نمازگزاران را به خود مشغول نسازد.

قرآن با اين آيات بينات به بناى كعبه اشاره مى‏كند:

وَإِذ جَعَلْنا البَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّىً وَعَهِدْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَإِسْمعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائِفِينَ وَالعاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ * وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُم بِاللَّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ قالَ وَمَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النّارِ وَبِئْسَ المَصِيرُ * وَإِذ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ؛(13)

و آن‏گاه كه خانه كعبه را ملجأ و جايگاهى أمن براى مردم قرار داديم و مقام ابراهيم را محل پرستش و عبادت خود قرار دادند و از ابراهيم و اسماعيل پيمان گرفتيم كه خانه‏ام را براى طواف كنندگان و معتكفان و اهل ركوع و سجود، از پليدى‏ها پاكيزه گردانند و آن‏گاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا، اين سرزمين را امنيت ببخش و به كسانى كه در اين سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آورده‏اند، نعمت ارزانى بدار. خداوند فرمود: و آنان را كه كفر ورزيدند، اندكى از نعمت بهره‏مند گردانم و سپس آنان را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است گرفتار سازم. و زمانى كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانه كعبه را بالا مى‏بردند، عرضه داشتند: خدايا، اين خدمت را از ما بپذير، به راستى كه تو شنونده و دانايى.

خداوند در اين آيات، اين نعمت را به مسلمانان عرب يادآور مى‏شود و آن اين‏كه خانه كعبه را ملجأ و مرجع مردم قرار داد تا براى انجام عبادت، آهنگِ آن نمايند؛ همان گونه كه خداوند آن را براى هر فرد بيمناكى جايگاه أمن قرار داد. بنابراين كسى كه داخل حرم شود، هيچ كس حق آزار و اذيّت او را ندارد. اين موضوعى است كه از قديم‏الايام نسبت به حرم پذيرفته شده بوده و از قداستى برخوردار است كه كسى حقّ تعرض به آن را ندارد.

در باره «مَقامِ إِبْراهِيمَ» كه خداوند فرمان داد محل آن را جايگاه نماز انتخاب كنند، گفته‏شده كه اين مقام، سنگى است كه ابراهيم(ع) هنگام بناى كعبه روى آن مى‏ايستاده و نيز نقل شده كه مقام، عبارت از تمام حرمى است كه پيرامون كعبه قرار دارد و خداوند به سفارش خود به ابراهيم و اسماعيل اشاره مى‏كند كه بدان‏ها فرمود: خانه كعبه را از پليدى‏هاى ظاهرى، مانند آلودگى‏ها و پليدهاى معنوى، چون شرك و بت‏پرستى پاك گردانند تا براى طواف كنندگان پيرامون آن و معتكفان، يعنى كسانى كه براى عبادت، در آن اقامت مى‏گزينند و آنان كه براى خدا ركوع و سجود مى‏كنند، پاكيزه باشد.

چنان‏كه قرآن به دعاى ابراهيم(ع) اشاره دارد، آن‏جا كه از خداى خود خواست، سرزمينى را كه خانه كعبه در آن بنا خواهد شد، أمن قرار دهد و كسانى را كه در آن سرزمين به خدا و روز جزا ايمان آورده‏اند، از ميوه‏ها و نعمت‏هاى زمين بهره‏مند سازد. خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و او را آگاه ساخت كه خداوند هرگز در اين دنيا از دادن نعمت به كسانى كه كفر ورزيدند، بخل نمى‏ورزد، ولى روز قيامت آنها را به آتش دوزخ كه بدترين جايگاه است كيفر مى‏دهد.

آرى خداوند دعاى ابراهيم(ع) را مستجاب گرداند و مكه را سرزمين أمن قرار داد و هر كس كه متعرض اين شهر شد، خداوند او را به هلاكت رساند، هم‏چنان كه دعايش را مستجاب گرداند و نعمت را بر اهالى آن فزونى بخشيده و انواع ميوه‏ها (نعمت‏ها) از كليه نقاط جهان بدان شهر وارد مى‏شود.

خداوند در پايان، به بناى خانه كعبه و بالا بردن ديوارهاى آن توسط ابراهيم و اسماعيل اشاره مى‏كند كه آن دو با تضرّع و زارى از خدا خواستند كه اين كار بزرگ و مهمّ را از آنان بپذيرد.

پى‏نوشتها:‌


1- انعام(6) آيات 75 - 79.
2- ر.ك: عباس محمود عقاد، ابراهيم ابوالانبياء، ص‏168 - 169؛ ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج‏2، ص‏214.
3- بقره(2) آيه 258.
4- بقره(2) آيه 260.
5- ممتحنه (60) آيه 4.
6- سفر پيدايش، فصل 17، آيه 20.
7- ابراهيم(14) آيات 37 - 38.
8- گفته شده كه، اسماعيل با پاها و دست‏هايش به زمين مى‏كشيد تا اين‏كه آب از زير پاهايش جوشيد.
9- صافات(37) آيات 99 - 112.
10- سفر پيدايش، فصل 22، آيه 2. ذبيح كيست؟اظهر روايات اهل بيت، قول دوم، يعنى اسماعيل است چنان كه آيات 102 تا 111 سوره صافات همين نظريه را تأييد مى‏كند؛ چه اين كه در اين آيات، مأموريت ابراهيم و موضوع ذبح را بيان مى‏فرمايد و پس از آن به بيان بشارت خدا به ابراهيم راجع به پيدايش اسحاق مى‏پردازد و بديهى است كه اسحاق در آن تاريخ وجود نداشته و خدا از پديدآمدنش، به ابراهيم بشارت مى‏دهد لذا او نمى‏تواند ذبيح باشد.
دليل دوم آن كه، در آيه ديگر خدا ابراهيم(ع) را به ذريّه اسحاق بشارت مى‏دهد و از پديد آمدن حضرت يعقوب (فرزند اسحاق) سخن مى‏گويد، بنابراين چگونه تصور مى‏شود كه خدا از پديد آمدن اولاد و احفاد اسحاق به ابراهيم بشارت دهد و در عين حال او را مأمور به ذبح اسحاق كند؟
به علاوه در حديث صحيح از پيامبر(ص) روايت شده كه فرمود: «أنا ابن الذبيحين؛ من فرزند دو ذبيحم» و جاى ترديد نيست كه رسول‏اكرم(ص) از فرزندان اسماعيل است كه يكى از آن دو ذبيح تلقى مى‏شود و ذبيح دوم حضرت عبدالله والد ماجد پيامبر(ص) است.
گذشته از اين عبارات تورات بهترين دليل بر اين است كه ذبيح، اسماعيل است نه اسحاق، زيرا در عدد دوم از فصل 22 از سفر تكوين تورات، بيان مى‏كند كه خدا ابراهيم را مأمور فرمود تا پسر يگانه‏اش را قربان كند. هم‏چنين در شماره‏هاى 16 و 17 از همان سفر، از قول فرشته در مقام خطاب به ابراهيم مى‏گويد: خداوند مى‏فرمايد: به ذات خود سوگند مى‏خورم چون اين كار را نمودى و يگانه پسرت را از من دريغ نداشتى، تورا بركت خواهم داد و ذريّه تو را مانند ستاره‏هاى آسمان و شن‏هاى كنار دريا فزونى خواهم بخشيد.
با توجه به اين بيان تورات، به خوبى روشن است كه ذبيح، اسماعيل است و دست تحريف‏گران تورات، كلمه اسحاق را به جاى كلمه اسماعيل در تورات وارد كرده است. زيرا اين سند مسلّم است كه اسحاق هيچ‏گاه يگانه نبوده و او به تصديق تورات چندين سال پس از اسماعيل متولد شده و اسماعيل تا پايانِ عمرِ ابراهيم، حيات داشته است.
بنابر آنچه ذكر شد جاى ترديد نيست كه ذبيح، اسماعيل است، ولى چون يهود از قديم با فرزندان اسماعيل كينه و عناد و دشمنى و حسد داشته‏اند، كوشيده‏اند تا هرگونه افتخارى را از ايشان سلب كنند، و به خود نسبت دهند و چون داستان ذبح و تسليم جان در پيشگاه خدا برتر از هر افتخارى است، لذا يهود خواسته‏اند آن را به اسحاق، جدّ خودشان نسبت دهند. تورات، سفر تكوين، شماره 25 از فصل 17 «ج».
11- ابن كثير، بدايه و نهايه، ج‏1، ص‏159.
12- ابن اثير، ج‏1، ص‏46.
13- بقره(2) آيات 125 - 127.


فصل هفتم: ديدار يعقوب و يوسف

يعقوب قربانى اندوه‏ها

ساير پسران يعقوب، نزد پدر باز گشتند و آنچه را اتفاق افتاده بود به وى اطلاع دادند. اين خبر، حزن و اندوه او را برانگيخت و به خاطر فقدان فرزند دوم خود، بر درد و رنج او افزود و سخن آنها را باور نكرد؛ زيرا كسى كه سابقه دروغ گفتن داشته باشد، سخنش باور كردنى نيست، هر چند راست بگويد. يعقوب از آنچه قبلاً براى يوسف به وجودآورده بودند، اندوهگين بود و اتهام آنهارا به طور صريح و آشكار بيان كرد و گفت: نفستان شما را فريفت تا از وجود بنيامين خلاص شويد، همان گونه كه قبلاً از برادرش خلاصى يافتيد، والّا اگر شما فتوا نمى‏داديد و در مورد برادر خود نقشه نمى‏كشيديد، آن وزير از كجا مى‏دانست كه شخص دزد بايد به عنوان برده گرفتار شود، و سخن خود را ادامه داد و گفت: در برابر اين كار چاره‏اى ندارم، جز اين‏كه به گونه‏اى شايسته صبر و شكيبايى پيشه كنم و از خدا آرزومندم همه پسرانم را به من برگرداند، هم اوست كه علمش بر همه چيز احاطه داشته و در هر چيزى حكمتى دارد.

يعقوب كه سراسر وجودش را غم و اندوه فرا گرفته بود، از فرزندانش روى گرداند و ناراحتى، خشم و نگرانى نهانى وى را بارديگر زنده ساخت و مصيبت بنيامين، ناراحتى و مصيبت يوسف را به يادش آورد و گفت: حسرت و افسوس از فراق يوسف و از شدت گريه چشمانش سفيد گشت و سراسر وجودش را خشم در مورد پسرانش فرا گرفته بود، ولى سخنى كه آنها را ناراحت كند، بدان‏ها اظهار نكرد.

روزها پى در پى گذشت و يعقوب پيوسته در غم و اندوه قرار داشت. فرزندانش بر جان او بيمناك شدند و بدو گفتند: يادآورى يوسف بر درد و رنج‏هايت افزوده و غم و اندوه، تو رانحيف و لاغر نموده وبه كام مرگ مى‏برد. سخن آنها در يعقوب تأثير نكرد و بدانان پاسخ داد: من به شما شكايت نكردم، بلكه حزن و اندوه خويش را نزد خدا برده و تنها به سوى او تضرّع و زارى مى‏كنم و رحمت واسعه‏اى كه من از پيشگاه خداوند سراغ دارم، شما بدان آگاهى نداريد.

اعتماد و توكل بر خدا، آرزو و آمال را زنده مى‏گرداند، به همين دليل غم و اندوه، اميد و آرزوى يعقوب را در برگشتِ دو فرزندش به سوى او از بين نبرد و به دلش الهام شد كه آن دو فرزند زنده‏اند، لذا به پسرانش دستور داد به مصر برگردند و به برادربزرگشان بپيوندند و به جستجوى يوسف و برادرش بپردازند،و از رحمت خدا مأيوس نگردند، زيرا جز ملحدان، كسى از رحمت الهى مأيوس نمى‏گردد:

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسى‏ اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ * وَتَوَلّى‏ عَنْهُمْ وَقالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ * قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذكُرُ يُوسُفَ حَتّى‏ تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الهالِكِينَ * قالَ إِنَّما أَشْكُواْ بَثِّى وَحُزْنِى إِلى‏ اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * يا بَنِىَّ اذهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلّا القَوْمُ الكافِرُونَ؛(1)

يعقوب گفت: بلكه نفستان شما را فريب داد، بنابراين من صبرى نيكو پيشه مى‏كنم، شايد خداوند همه پسرانم را به من برگرداند؛ زيرا او داناى حكيم است. يعقوب از آنها روبرگرداند و گفت: آه و افسوس بر فراق و جدايى يوسف! و چشمانش در اثر گريه و اندوه سفيد شد و خشم خود را فرو مى‏برد. برادران يوسف گفتند: به خدا قسم، تو پيوسته از يوسف ياد مى‏كنى يا بيمار مى‏شوى و يا از دنيا خواهى رفت. يعقوب گفت: من حزن و اندوهم را نزد خداوند مى‏برم و از پيشگاه او چيزى را مى‏دانم كه شما بدان آگاهى نداريد. اى فرزندان، برويد و به جستجوى يوسف و برادرش بپردازيد و از رحمت الهى مأيوس نشويد؛ زيرا جز كافران كسى از رحمت الهى مأيوس و نوميد نمى‏گردد.

يوسف(ع) خود را معرفى مى‏كند

برادران يوسف، براى جستجو از يوسف و برادرش درخواست پدر را پذيرفتند و براى پرس و جوى از آنها و دستيابى بر خواربار و ارزاقى كه بدان نياز داشتند، به مصر بازگشتند. آنها در كاخ يوسف به دربارش بار يافتند، تا بر آنها ترحم كرده و بنيامين را آزاد كند. براى مقدمه درخواست خود، فشار فقر و تنگدستى خود را بر او عرضه كردند، تا اين‏كه دلش به حال آنها سوخت. و آنان به خواسته خود رسيدند و بدو گفتند: اى امير، ما و خانواده ما دچار فقر شديد و تنگ‏دستى و گرسنگى شده‏ايم و اينك اندك كالايى كه داشته‏ايم با خود آورده، تا ارزاقى فراهم كنيم و اين كالاها، چون ناچيز و نامرغوب بوده، برگشت داده شده است، ولى ما پيوسته چشم اميد به كرم و بخشش تو داريم كه محموله ما را بدهى و اضافه بر حقمان را به عنوان صدقه به ما عطا نمايى. خداوند بهترين پاداش را به صدقه دهندگان خواهد داد.

يوسف ملاحظه كرد برادرانش به نحوى به وى شكوه كردند كه حاكى از وضعيت بد و بيچارگى آنهاست و سخت دلى آنها به دل‏هاى آرام و نرم دگرگون شده كه شباهت به قبل ندارد. وى از فقر و تنگدستى آنها متأثر شد و تصميم گرفت خود را به آنان معرفى كند، تا آنها و خانواده‏هايشان را نزد خود آورده و در رفاه و آسايش زندگى كنند. از اين رو، در پى برادرش بنيامين فرستاد و سپس متوجه آنها شد و گفت: آيا به ياد داريد چه گناه بزرگى در حقّ يوسف و برادرش انجام داديد و به زشتىِ كارتان، كه حاكى از جهل و نادانى بود، واقف شده‏ايد؟ آيا به خاطر داريد كه يوسف را از پدرش جدا كرده و آواره ساختيد و او را در تاريكى چاه افكنديد؟ و دل بنيامين را در مورد فقدان برادرش اندوهگين ساختيد و لذت زندگى را از او سلب نموديد تا او هم در اين مصيبت با برادرش شريك گشت.

برادران يوسف، سخن برادر خود يوسف را شنيده و با دقت به ژرفاى سخن او انديشيدند و در علامات چهره او و آهنگ صدايش، به دقت نگريستند و به حالت شك و ترديد افتادند؛ يعنى شك و ترديد داشتند كه آيا كسى كه با آنهاسخن مى‏گويد يوسف است يا خير، از اين رو در حالى كه پريشان خاطر بودند بدو گفتند: آيا تو يوسفى؟ يوسف صادقانه به آنها پاسخ داد: آرى؛ من يوسفم و اين برادر من است و به بنيامين اشاره كرد و گفت: خداوند با عنايت خويش ما را از خطرها به سلامت نگاه‏داشت و با لطف و كرامت و قدرت و بى‏نيازى بر من منّت نهاد. اين پاداشى بود از ناحيه خدا كه در ازاى تقوا و صبر و شكيبايى‏ام به من مرحمت فرمود و خداوند پاداش نكوكاران را ضايع و تباه نمى‏سازد.

هنوز سخن يوسف تمام نشده بود كه دانستند وى همان برادر گمشده آنهاست. مات و حيران شدند و رنگ زردِ حاكى از ترس در چهره‏هاى آنان پديدار گشت و از شرمندگى سرهاى خود را بالا نمى‏گرفتند و سپس خواستند عذرى بتراشند تا خود را تبرئه نموده و ازكيفر برادرشان رهايى يابند، ولى راهى براى عذر نيافتند، جز اين‏كه به واقعيت اعتراف كنند. لذا به يوسف گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را با تقوا و صبر و شيوه و رفتار نكوكاران و جاه و مقام برجسته، بر ما برترى بخشيد، در حالى كه گنهكاريم و نه تقوا پيشه كرديم و نه صبرو شكيبايى نموديم، در گفتار و كردارمان در مورد تو خطا كاريم، اينك عذر تقصير به پيشگاه خدا و تو مى‏آوريم، بر ما ترحم فرما و با ما مدارا كن. يوسف در پاسخ آنان فرمود: امروز، شما مورد سرزنش و نكوهش نبوده و بر كارهايتان توبيخ نمى‏شويد، من از خداوند براى شما بخشش و رحمت مسألت دارم و او بخشنده‏ترين بخشايندگان است.

پس از آن‏كه يوسف جوياى حال پدر خود شد و متوجه شد كه وى از شدت اندوه يوسف، بينايى خود را از دست داده است پيراهن خود را بدانان سپرد و دستور داد آن را به صورت پدر بيندازند بينايى او باز مى‏گردد، و از آنها دعوت كرد كه بعد از آن همگى با خانواده‏هايشان به مصر نزد او آيند:

فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّها العَزِيزُ مَسَّنا وَأَهْلَنا الضُّرُّ وَجِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنا الكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِى المُتَصَدِّقِينَ * قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذ أَنْتُمْ جاهِلُونَ * قالُوا أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَهذا أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ * قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَإِنْ كُنّا لَخاطِئِينَ * قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ * إِذهَبُوا بِقَمِيصِى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيراً وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ؛(2)

و آن‏گاه كه برادران يوسف بر او وارد شدند گفتند: اى عزيز، ما و خاندانمان را فقر و تنگدستى در تنگنا قرار داده است و اينك كالايى اندك نزد تو آورده‏ايم، خواربار برايمان عطا كن و از ما دستگيرى كن؛ زيرا خداوند صدقه دهندگان را پاداش مى‏دهد يوسف به برادران گفت: آيا به ياد مى‏آوريد كه با يوسف و برادرش چه كرديد، آن زمان كه شما انسان‏هايى جاهل و نادان بوديد؟ برادران گفتند: آيا به‏راستى تو همان يوسف هستى؟ يوسف گفت: آرى من يوسفم و اين شخص (بنيامين) برادر من است خداوند، بر ما منت گذاشت. به راستى اگر كسى از خدا بيم داشته باشد و صبر پيشه كند، خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى‏گرداند. برادران گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برترى و جاه و منزلت بخشيد، هر چند ما اعتراف به گناه خود داريم. يوسف گفت: اينك شما امروز شرمنده نباشيد، خداوند شما را مى‏بخشد و او مهربان‏ترين مهربانان است، و اينك پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيفكنيد. او بينا خواهد شد و همگى خاندان خود را نزد من آوريد.

يعقوب و خبر سلامتى يوسف

برادران يوسف، به دستور برادرشان رغبت و تمايل نشان داده و با اشاره او شتابان سوار بر مركب شده و به سوى پدرشان در فلسطين حركت كردند. آنان پيراهن يوسف و مژده واگذارى وزارت اقتصاد را براى او به ارمغان آوردند، زمانى كه كاروان آنها از سرزمين مصر گذشت، به قلب يعقوب خطور كرد كه به زودى يوسف را در كنار خويش خواهد ديد، از اين‏رو، خانواده و نوادگان خود را از جريان مطلع ساخت و گفت: من بوى يوسف عزيزم را كه سراسر وجودم را فرا گرفته احساس مى‏كنم و اگر بيم آن نداشتم كه مرا نكوهش كنيد، بيش از اين در باره‏يوسف به شما خبر مى‏دادم تا بدانيد كه يوسف زنده است و زمان ديدارش نزديك شده است.

هنوز يعقوب در برابر نوه‏هايش اين سخن را تمام نكرده بود كه آنان به سرزنش وى پرداختند و سوگند ياد كردند كه وى هنوز دور از واقعيات مى‏انديشد و به سبب زياده روى در محبت و علاقه به يوسف و پيوسته ياد كردن او، در انديشه و خيال او به سر مى‏برد. گويى انتقاد آنها بر يعقوب دشوار آمد، و سخن آزار دهنده آنها را ناديده گرفت و با جفاى آنان با چشم پوشى و اغماض روبه‏رو گرديد و به سخن آنها اهميتى قائل نشد، بلكه در برابر آن سكوت كرد و سكوتش يك دنيا پاسخ بود.

يعقوب بر همين احساس پاك آميخته با آرزو و انتظار براى ديدار فرزندش بود كه حامل پيراهن از راه رسيد، و او را به سلامتى يوسف مژده داد و آن‏گاه كه پيراهن، به صورت او افكنده شد، شادى و سرور، سراسر وجودش را فرا گرفت و در روح او حياتى تازه دميد و به اذن پروردگار بينايى او به حال اوّل برگشت، و سپس شخص بشارت دهنده، مژده سلامتى يوسف را به وى داد و گفت: يوسف از او درخواست نموده كه با اهل خانه و نوه‏ها به مصر مسافرت كند. اينجا بود كه يعقوب متوجه اطرافيان خود شد، و پيش‏گويى صادقانه و احساس‏حقيقى خود را بدانان يادآور شد، و به آنان گفت: او از ناحيه پروردگار چيزى را مى‏دانست كه آنان قادر بر درك آن نبودند. آنها با عذرخواهى و پوزش از آنچه از آنان سرزده بود، نزد وى آمده و از او درخواست كردند كه از خدا بخواهد، تا گناهانى را كه مرتكب شده‏اند ببخشايد و يعقوب به آنان وعده داد كه از خداوند براى آمرزش گناهانشان طلب عفو و بخشش خواهد كرد، چه اين‏كه مغفرت و رحمت جاودانى از آنِ اوست. خداوند متعال فرمود:

وَلَمّا فَصَلَتِ العِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ * قالُوا تَا اللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلالِكَ القَدِيمِ * فَلَمّا أَنْ جاءَ البَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارتَدَّ بَصِيراً قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ * قالُوا يا أبانا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئِينَ * قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّى إِنَّه هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ؛(3)

و چون كاروان از مصر بيرون آمد، پدرشان يعقوب گفت: من بوى يوسف را مى‏شنوم، اگر باز هم مرا سرزنش نمى‏كنيد. گفتند: به خدا سوگند، تو هنوز در همان گمراهى سابق خود هستى و آن‏گاه كه فرستاده (مژده دهنده) رسيد، پيراهن را به صورت پدر انداخت. وى بينايى خود را بازيافت و فرمود: آيا به شما نگفتم من ازلطف خدا به امورى آگاهم كه شما از آن بى‏اطلاعيد. گفتند: اى پدر، براى بخشش گناهمان از خداوند طلب آمرزش كن. ما در حق يوسف خطاكاريم. يعقوب گفت به زودى از پروردگارم برايتان طلب بخشش خواهم كرد، به راستى كه او بسيار بخشاينده و مهربان است.

ديدار هيجان‏انگيز و تعبير رؤيا

يعقوب به پسرانش دستور داد با سرعت و شور و اشتياق براى ديدار فرزندش يوسف، وسايل سفر را آماده كنند، به همين دليل مهيا گشتند و با اهل و عيال خود، كه تعدادشان به هفتاد تن مى‏رسيد، آماده سفر شدند. وقتى يوسف از آمدن آنان اطلاع حاصل كرد، خود و سران قوم براى استقبال آنان نزديك مرز مصر آمدند، خاندان يعقوب به مصر رسيده و ملاحظه كردند كه يوسف به استقبال آنان آمده است. ما قادر نيستيم حد و مرز شادى و سرور يعقوب را از ديدار فرزندش وصف كنيم؛ زيرا برتر از قدرت نويسنده است كه آن را بتواند بنگارد و حقّ مطلب را ادا كند، به ويژه پس از اين جدايى و فراق طولانى و قدرت و مقام و منزلتى كه يوسف بدان دست يافته بود.

يوسف پدر و مادر خويش را در آغوش كشيده و آنها را به نحوى بسيار شايسته اكرام و احترام كرد و از آنان و خاندانش خواست كه به اذن خداوند، آسوده خاطر و در كمال عافيت در مصر اقامت گزينند.

بدين ترتيب، كاروان حركت كرده و داخل مصر شدند تا به دارالحكومه رسيدند. يوسف براى احترام بيشتر، پدر و مادر را در كنار خويش بر تخت پادشاهى نشاند. يعقوب و فرزندانش از شكوه و عظمتى كه خداوند به وسيله يوسف بدانان عنايت كرده بود، غرق در احساسات شدند و با روشى كه معمول آنها بود، به وى تبريك و تهنيت گفتند و به رسم مردم زمان خود كه به سران و فرمانروايان تهنيت مى‏گفتند، براى يوسف تعظيم كردند. اين ماجرا، خاطره خواب ديدن يوسف در كودكى را به يادش آورد و به پدرش گفت: اين، تعبير همان رؤيايى است كه برايت نقل كردم، آن‏گاه كه در خواب ديدم، يازده ستاره همراه با خورشيد و ماه برايم سجده مى‏كنند و اينك خداوند به آن رؤيا جامه عمل پوشاند، هم چنان كه بر من لطف و احسان فرمود و بى گناهى مرا آشكار ساخت و از زندان رهايم فرمود، و پس از آن‏كه شيطان بين من و برادرانم كينه‏توزى كرد، خداوند با عنايت خويش، شما را از آن سرزمين بدين‏جا آورد تا در مصريكديگر را ديدار كنيم و اين امور جز با مشيّت و اراده الهى صورت نمى‏پذيرد، چه اين‏كه او يار و همراه بندگان خويش است و بر همه چيز آگاه است و در همه امور مربوط به آفريده‏هاى خود، با حكمت عمل مى‏كند.

پس از آن‏كه يوسف سخنان خويش را در مورد الطاف و عنايت الهى برخود به پايان رساند، به سپاسگزارى خداى خود پرداخت و عرضه داشت: پروردگارا، چقدر مديون تو هستم و به من نيكى و احسان فرمودى، به من قدرت و حكومت عطا كردى، چگونه تو را بر اين نعمت‏ها سپاس گويم. اى آفريدگار آسمان‏ها و زمين،اختيار من تنها به دست توست و در دنيا و آخرت ولى نعمت من هستى، مرا آن گونه بميران كه پيامبران و بندگان شايسته‏ات را در حالت خضوع و خشوع خاص خودت، پذيرا شدى و مرا در زمره بندگان مخلصت قرار ده كه آنها را به خير و صلاح هدايت فرمودى.

وَقالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّى حَقّاً وَقَدْ أَحْسَنَ بِى إِذ أَخْرَجَنِى مِنَ السِّجْنِ وَجاءَ بِكُمْ مِنَ البَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِى إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ * رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَالأَرضِ أَنْتَ وَلِيىِّ فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ؛(4)

و زمانى كه خاندان يعقوب بر يوسف وارد شدند، پدر و مادر خويش را در آغوش گرفت و گفت: به خواست خدا با امنيت و آرامش وارد شهر شويد و پدر و مادرش را بر تخت نشاند و همگى به شكرانه ديدارش بر او سجده كردند. يوسف گفت: اى پدر، اين همان تعبير خواب من است كه قبلاً ديدم و خداوند آن را واقعيت بخشيد و خداوند در باره من نيكى و احسان نمود. آن‏گاه كه مرا از زندان رهانيد و شما را از بيابان و سرزمين دور بدين‏جا آورد، پس از آن كه شيطان بين من و برادرانم ايجاد دشمنى و كينه‏توزى نمود. به راستى كه لطف پروردگار من به‏آنچه مشيت او قرار گيرد شامل مى‏شود. به راستى كه او داناى حكيم است. خداوندا، به‏من ملك و سلطنت بخشيدى و تعبير خواب را به من آموختى. اى خالق آسمان‏ها و زمين، تودر دنيا و آخرت ولى و محبوب من هستى و مرا به تسليم در برابر خود بميران و به صالحان ملحق‏كن.

فصل هشتم: نكته ‏هايى از داستان يوسف

درسى از ايمان يعقوب

ايمان به خدا در درون انسان داراى بيشترين تأثير است. ايمان است كه آدمى را هنگام بروز ناگوارى‏ها تسلّى مى‏دهد، و براى ايستادگى در برابر ناملايمات و دشوارى‏ها، به او صبر و آرامش مى‏بخشد. اين امرى است كه در يك سلسله حوادث پى درپى تاريخ زندگى يعقوب و در ارشادات او به فرزندانش، براى ما تجسم عينى مى‏يابد.

اينك اين يعقوب است كه خبر فقدان يوسف، عزيزترين فرزندش را كه گرگ او را پاره كرد، دريافت مى‏كند. خواننده بايد تأثير اين مصيبت و ناراحتى‏هاى روحيى را كه براى حضرت يعقوب(ع) به وجود آمد در ذهن خود مجسّم كند، ولى (بايد ديد) عكس العمل آن حضرت در برابر اين حادثه چه بود؟

ديديم كه يعقوب همانند شخصى كه در اين مصيبت از خدا كمك جويد، صبر و شكيبايى به خرج داد، ولى چگونه صبرى؟ صبرى پسنديده كه ناله و شكايتى در آن راه نداشت، و مى‏بينيم او با اين گفته زيبا مى‏گويد:

«فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّهُ المُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ».

يعقوب با ايمان ژرفى كه به لطف و عنايت الهى داشت، با اطمينان و قطع و يقين، تسليم بود، به ويژه آن‏گاه كه پسرانش از او خواستند تا اجازه دهد، بنيامين را در سفر خود به مصر، همراه خويش ببرند. يعقوب در نيرنگ و حيله آنان گرفتار شده و در كارهاى آنان دچار شك و ترديد و در فراق و جدايى يوسف، اندوهناك گرديد.

پاسخ يعقوب در برابر اين درخواست چه مى‏توانست باشد؟ وى پس از آن‏كه با فرستادن بنيامين همراه آنان موافقت كرد، پاسخش با كلماتى صورت گرفت كه از آنها ايمان قوى به لطف الهى و اعتماد به عدل او، پرتو افكن بود: «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ».

يعقوب را مى‏توان به سان فردى ديد كه بر خدا توكل كرده و در پى آن، داراى آرامش قلبى در برابر دستور خداست و اين زمانى بود كه فرزندانش را در مرحله دوم ورود به مصر سفارش مى‏كند كه از يك دروازه وارد نشوند، بلكه از درهاى متعدّد به شهر راه يابند تا جلب توجه نكنند و مورد شك و ترديد نگهبانان قرارنگيرند؛ زيرا ممكن بود براى آنان گرفتارى پيش آيد، به ويژه كه آنان فلسطينى بوده و ميان آنها و مصريان دشمنى وجود داشت.

يعقوب، علت اين تدبير و احتياط را اين مى‏داند كه وى نمى‏تواند آنچه را خدا برايشان مقدّر فرموده از آنها دفع كند: «وَما أُغْنِى عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ» زيرا اگر خدا بخواهد براى آنان وضع ناگوارى پيش آيد، اين تدبير و انديشه برايشان سودى نخواهد داشت، سپس يعقوب پند و اندرز خود رابه فرزندانش با اين جمله كه سرشار از ايمان و تسليم اراده الهى است، پى مى‏گيرد: «إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَعَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ المُتَوَكِّلُونَ».

پندى كه يعقوب به فرزندانش داد، در درونش آرامشى ايجاد كرد و او را در وضعيتى قرار داد كه زياد اندوهگين نباشد، و اگر با قضا و قدر الهى به آنان آسيبى برسد، به طور كلى مأيوس نباشد، به‏خصوص كه از وى كوتاهى و تقصيرى سر نزده است؛ زيرا وقتى كه او به وظيفه‏اش عمل كرده باشد، ورود مصايب و ناگوارى‏ها بر او آسان جلوه مى‏كند. و اكنون اين يعقوب است كه به مصيبت ناگوار ديگرى كه به بردگى گرفتن فرزندش بنيامين است مبتلا مى‏شود و اين مصيبت، وى را به ياد يوسف مى‏اندازد و حزن و اندوهش فزونى مى‏يابد و آن‏گاه كه خانواده‏اش وى را در مورد حزن و اندوه طولانى، مورد سرزنش و ملامت قرارمى‏دهند، بدان‏هامى‏گويد: «إِنَّما أَشْكُو بَثِّى وَحُزْنِى إِلىَ اللَّهِ». اين جمله، ژرف‏ترين معانى ايمان و پايدارى را در برابر مصيبت‏هايى كه معمولاً انسان را از راه صحيح منحرف ساخته و يا او را به سقوط مى‏كشاند، در بردارد. بدان‏ها مى‏گويد: «إِنَّما أَشْكُو بَثِّى...» يعنى اندوه بزرگ خويش را بر خدايم عرضه مى‏كنم و هم او بخشنده و قادر بر زدودن غم و اندوه من است و اندوه خود را بر بندگان خدا كه در برابر حوادث روزگار، قدرت و توانى ندارند، عرضه نمى‏كنم.

سرانجام آن‏گاه كه يعقوب فرزندان خود را براى جستجوى يوسف و بنيامين سفارش مى‏كند، ملاحظه مى‏كنيم كه وى به سان انسانى مؤمن وخوش‏بين و سرشار از اميد و آرزو جلوه‏گر مى‏شود: «يا بَنِىَّ اذهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لايَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلّا القَوْمُ الكافِرُونَ».

يعقوب با اين آيه از روح و روان مؤمن خبر مى‏دهد كه از رحمت خدا مأيوس و نوميد نمى‏گردد؛ زيرا يأس و نوميدى، كفران و ناسپاسى نعمت زندگى و آفريدگار آن است، چه اين‏كه نااميدى، حيات آدمى واراده وى را محكوم به شكست نموده و آن را از حركت در راستاى آن، عاجز و ناتوان مى‏سازد، در حالى كه ايمان، دشمن سرسخت يأس و نااميدى است، چون ايمان، آرزو و اميد به رحمت الهى است، هر اندازه حوادث ناگوارى پيش آيد و روزگار سخت شود، چرا كه در پى هر دشوارى، آسانى وجود دارد، و در هر تنگنا گشايشى است.

دليل يگانگى خدا

بى‏همتايى خدا، نخستين و برجسته‏ترين هدفى است كه اسلام براى آن آمده است. اگر كسى قرآن را به طور كامل مورد بررسى و تحقيق قرار دهد، متوجه دلايل متنوع بر يگانگى خداى متعال خواهد شد. قرآن اعتقادات گوناگون انسانى را كه آميخته به شرك بوده و بخش بزرگى از آنها را اوهام و خيالات تشكيل مى‏دهند، مورد نقد و بررسى قرار داده و به نقد آنها هم اكتفا نكرده، بلكه با دلايلى عقلى و منطقى كه انديشه و عقل راهى جز تسليم در برابر آنها ندارد، بر مدعاى خود، دليل و برهان اقامه كرده است.

قرآن زمانى‏كه درباره شيوه و روش انبيا و رسولانى كه خداوند آنها را براى ارشاد و هدايت بشر فرستاده با ما سخن مى‏گويد، آنچه را پيامبران براى دعوت مردم به يگانگى خدا از راه پند و موعظه داشته‏اند، مانند شرك نورزيدن به خدا، و عرضه دلايل درخشان، گواه بر وجود خدا را بر زبان پيامبران، براى ما بازگو مى‏كند.

و بدين ترتيب، سرگذشت‏هاى قرآن، وسيله‏اى است براى انديشه توحيد و خداشناسى در درون انسان‏ها و ريشه‏كن نمودن اعتقادات ديگرى كه با اين انديشه، ضدّيت داشته باشند، و اكنون ما نمونه‏هايى از اين موارد را كه هنگام پند و اندرز زندانيان، بر زبان يوسف(ع) آمده است از نظرتان مى‏گذرانيم:

«وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِى إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَعَلىَ النّاسِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ * يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الواحِدُ القَهّارُ * ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا أَسْماءاً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاهُ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ».

يوسف مى‏گويد: من دين و آيين جديدى را اختراع نكرده‏ام، بلكه طبق آيين پدران و اجدادم كه خداوند آنها را به اعتقادات صحيح كه همان يگانگى خداست، هدايت فرمود، عمل مى‏كنم و اين اعتقاد در هيچ عصر و زمان تفاوتى ندارد، زيرا معقول نيست كه خداوند به پيامبران خويش آيينى را وحى نمايد، و آيين آن پيامبر با پيامبر ديگر تناقض داشته باشد. بنابراين، دعوت به يگانگى خدا، دعوتى است مشترك، كه همه پيامبران بر آن تأكيد داشته‏اند و هر عقيده و آيينى كه با آن تناقض داشته باشد، عارى از حقيقت است.

يوسف(ع) در سخنانش به اين نكته اشاره مى‏نمايد: آيا شرك و تناقضاتى كه در آن وجود دارد و پرستش معبودهاى متعدد، بهتر است يا يگانگى و پرستش خداى بى‏همتا؟

تعدّد خدايان، عقل و انديشه آدمى را مشوّش ساخته و آن را در وادى خرافات و آداب و رسوم وهمى و خيالى قرار داده، به سقوط مى‏كشاند، همان گونه كه انسان‏ها در اثر اين‏كه هر گروهى، خدايى براى پرستش خود داشتند كه بإ؛ه‏ه خداى گروه ديگر، تفاوت داشت، پراكنده و متفرق شدند، در حالى كه يگانگى خداوند، انسان را از بند خرافات، آزاد و ميان آرمان‏هاى جمعيت‏ها، همبستگى ايجاد مى‏كند و آنها را به يك هدف، كه همان اخلاص براى خداى يگانه و انجام اعمال شايسته است، ارتقا مى‏بخشد.

سپس يوسف سخنش را ادامه داده و مى‏گويد: بت‏ها و خدايانى را كه شما مى‏پرستيد، از مظاهر طبيعت است و همه كرامات و قدرت‏هايى را كه بدان‏ها اختصاص داديد، ساخته و پرداخته افكار و انديشه شماست كه آنها را خدا ناميده‏ايد شما چگونه اشيايى را كه خود ساخته‏ايد و دليل و برهانى بر خدايى آنها وجود ندارد، پرستش مى‏كنيد، خدايى كه شايسته پرستش است، فقط خداى يگانه و بى‏همتاست، و تنها پرستش او، راه صحيحى است كه بايد بشر آن را بپيمايد، ولى بيشتر مردم در اثر جهل و گمراهى كه از ناحيه حاكمان بر انديشه و افكارشان، گريبانگير آنها شده، از اين حقيقت آگاه نيستند.

وجود دو جنس مخالف در كنار هم

در ماجراى حضرت يوسف(ع) ترسيمى از شيفتگى زن به مرد و اصرارى پى‏درپى كه زن براى رسيدن به خواسته و كامروايى خود انجام مى‏دهد به چشم مى‏خورد. زن آفريده‏اى ضعيف است، ولى با فريفتن و گمراه ساختن مرد، به صورت قدرتى غير قابل شكست، جلوه‏گر مى‏شود، اما علل و اسبابى كه سبب شد همسر عزيز مصر، يوسف را بفريبد چه بود؟ يكى از علت‏هايى كه مى‏توان براى آن ذكر كرد اين است كه وجود هميشگى يوسف در كاخ، در كنار آن زن و همنشينى با وى سبب شد كه آتش عشق و محبت يوسف در دل او شعله‏ور گردد. ازاين‏رو مى‏بينيم كه زليخا به او علاقه‏مند شد و در پى فريفتن او بر مى‏آيد و خواسته‏اى را از او مى‏طلبد كه هم بر يوسف و هم بر آن زن نارواست، و يوسف با عزّت و شرافت و ترسى كه از خداى خويش داشت، زير بار آن گناه نرفت و بدان آلوده نگشت.

بنابراين، تنها بودن مرد و زن، دور از نظارت و مراقبت خانواده و جامعه، زيان‏هايى را به‏بار خواهد آورد كه سرانجامى ناگوار در پى دارد و برآينده مرد و زن تأثير سوء و منفى خواهد گذاشت. به همين دليل، اسلام از تنهايى مرد و زن بى‏آن‏كه فردى مانند پدر يا عمو يا دايى با آنها باشد، هشدار داده است.

درس پاك‏دامنى

در سرگذشت يوسف(ع) و پايدارى و استقامت آن حضرت در مقابل وسوسه و فريب، درسى آموزنده در عفت و پاكدامنى و چيرگى بر شهوات و پيروزى بر آنها وجود دارد كه بهترين الگو و سرمشق براى كسانى است كه در پى عظمت و شوكت انسانى‏اند.

غريزه جنسى، نيرويى بنيان كن است كه نامداران تاريخ و پادشاهان و فرماندهان ارتش‏هادر برابر آن به زانو درآمده‏اند، ولى پيروزى بر آن، كليد و رمز عظمت حقيقى است، به‏ويژه اگر در شرايط و زمينه‏هاى فريفتن، تهديداتى قرار داده شده باشد كه براى يوسف(ع) به‏وجود آمد.

آن‏گاه كه همسر زيباى وزير پادشاه با يوسف خلوت مى‏كند و عشوه‏گرى و طنازى‏هاى خود را بر او عرضه مى‏دارد و از او مى‏خواهد تا به خواسته وى پاسخ مثبت داده و او را كامروا سازد، وضعيتى كه يوسف در آن قرار داشت، مى‏طلبيد كه تسليم وى شود و با شور و اشتياق به خواسته‏اش لبيك گويد، چه اين‏كه يوسف در عنفوان جوانى بود، دورانى كه نفس انسان در آن برهه، آكنده از عشق بوده و غريزه جنسى شعله‏ور است، و از همه بالاتر، يوسف در خانه آن زن و تحت قدرت و نفوذ و خشم اوست، به گونه‏اى كه اگر تسليم وى نشود از آزار و شكنجه او بيمناك است، بنابراين، دو انگيزه ميل و ترس در يوسف جمع است. و ازسويى يوسف پروايى نداشت كه آن زن اين بهتان را بدو نسبت دهد؛ زيرا اين زن بود كه از يوسف درخواست اين عمل را كرد وبدان تمايل نشان داد و درها را بست و موانع را برطرف ساخت. از اين گذشته، يوسف غلام او بود و با وى آمد و شد مى‏كرد و نشست و برخاست داشت، و كسى وى را براين كار توبيخ و ملامت نمى‏كرد، و اين همنشينى بر اُنس و علاقه آن زن مى‏افزود و از بزرگ‏ترين انگيزه‏هاى تسليم شدن، در برابر خواسته وى بود، ولى يوسف درمقابل همه اين امور دست ردّ بر س

ينه او زد و با بزرگى و مجد و شرف و اخلاص و وفادارى به شوهر آن زن، حاضر نشد به وى خيانت ورزد، از اين رو فرمود: «مَعاذَ اللّه إنّه رَبِّى أحْسَنَ مَثْواىَ».

انگيزه وفادارى كه همسوى با حمايت الهى بود، روح يوسف را برتر از آن قرار داد كه با همسر مالك خود، به چنين گناهى آلوده شود.

مورد ديگرى كه سبب شد مقام و منزلت يوسف بالا رود جايى بود كه همسر عزيز با دوستانش نقشه‏اى طراحى كرد تا او را به خود متمايل سازد و سپس در صورت نپذيرفتن، وى را تهديد به زندان كرد. يوسف در قبال اين تهديد چه موضعى اتخاذ كرد؟ وى با بلندى روح و بى‏ميلى، از آنها رو گردان شده و زندگى در زندان را، كه سرشار از آزار و شكنجه بود، بر زندگى پر از عيش و نوش و خوشگذرانى و غوطه‏ورى در شهوات ترجيح داد.

سرانجام شكيبايى

داستان يوسف(ع) به ما درس آراسته شدن به صبر را مى‏آموزد، كه چگونه انسان در مدت عمر، زاد و توشه تقوا برگيرد تا سرانجامى نيك داشته باشد.

انسان كه آفريده شد، همراه او گرفتارى‏هاو مصيبت‏ها و ناگوارى‏ها و فقر و تنگدستى و بيمارى و از دست دادن عزيزان و نااميدى و زيانكارى نيز با او خلق شد، همه‏اين امور و امثال آن نياز به صبر و شكيبايى دارند تا انسان بر آنها چيره و غالب گردد و در نتيجه به پيروزى و سعادت مورد نظر دست يابد.

زندگى يوسف(ع) مجموعه‏اى از مشكلات و ناگوارى‏هايى بود كه با پيروزى و مقام و منزلتى بس والا و حياتى پاك و پيراسته پايان پذيرفت. حيات آن حضرت با دورى ازخانواده و افكندن در چاه و سپس نجات و رهايى او و ادامه زندگى دور از خانواده و رنج‏هاى نهانى در فراق و جدايى او، و نيرنگ برادرانش آغاز مى‏شود و سپس مرحله دشوارترى از راه مى‏رسد و آن اين‏كه يوسف به جرم امانت‏دارى، ستمكارانه به زندان مى‏افتد. اين سختى‏ها ممكن است در انسان‏ها ايجاد يأس و نوميدى كند و آنها را به انكار ارزش‏هاى حق و عدالت واداشته و آنان را به سقوط درآغوش تبهكارى‏ها و رذايل اخلاقى بكشاند، ولى هيچ‏كدام از اينها در زندگى يوسف پيش نيامد، بلكه هم چنان پايدار و مقاوم، بر مبانى و اصول اعتقادى خويش، پافشارى كرد و در امتحان‏ها صبر پيشه نمود و با اميد به رحمت الهى در انتظار گشايش از مشكلى كه ظالمانه بدان گرفتارشده بود، نشست. وى به خدا و عدالت او ايمان داشت، و با اين‏كه در زندان به سر مى‏برد، مردم را به پرستش خداى يكتا دعوت مى‏نمود. اين مصيبت‏ها و گرفتارى‏ها او را از ايمان و اعتماد به خداى خويش، بازنداشت، و پاداش او اين بود كه خداوند موهبت تعبير خواب را به وى عنايت كرد تا به واسطه‏آن از زندان رها گشته و در مسند برترين پست‏هاى دنيوى تكيه زند و به مقام و قدرت و زندگى مرفّه دست يابد. سرانجام، يوسف صبر و شكيبايى را، كه خود بدان آراسته بود، با اين گفته بيان كرد: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ».

فايده احسان

در ماجراى يوسف(ع) به ارزش و فضيلت احسان و نيكى و بيان آثار آنها در دست‏يابى به سعادت دنيا و آخرت، ترغيب و تشويق شده است، ولى احسان كدام است؟ و معناى آن چيست؟ كلمه احسان از أحسَن (نيكى كرد) ضد أساءَ (بدى كرد) گرفته شده و به معناى محكم كارى (انجام كار خوب) نيزآمده است.

نخستين مطلبى كه از نيكى و احسان، در داستان يوسف مى‏آموزيم، گفته خداى متعال در باره يوسف است كه فرمود: «وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ». علم و حكمت، بى جهت به يوسف داده نشد، بلكه به جهت سابقه احسان و نيكى او بود، و نعمت دانش و حكمت، برترين موهبت الهى براى انسان‏هايى است كه داراى روحى بزرگند و نعمت مال و دارايى با آن قابل مقايسه نيست.

خداوند به يوسف چه عنايت كرد؟ خداى متعال در ازاى نيكى و احسان يوسف، به او قدرت، و تأثير بيان و جاه و مقام عطا فرمود: «وَكَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الأَرضِ يَتَبَوَّأُ حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَلا نُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ».

اين آيه شريفه وعده‏الهى است به اين‏كه هر كس احسان و نيكى كند خداوند در زمين به او قدرت و جاه و مقام مى‏بخشد و وى را مشمول رحمت خويش مى‏گرداند. اين عطا و بخشش ارتباط به شخص نداشته، بلكه مرتبط با وصف نيكى و احسان است.

خداى متعال در اين آيه مى‏فرمايد: «لا يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ». اين آيه چه اندازه اثر دلنشين و شيرينى بر نفس آدمى دارد، و داروى شفا بخشى است براى كسانى كه از روح بزرگ نكوكارى برخوردارند و محرّكى است براى آنان، تا جهاد و مبارزه در راه احسان و نيكى را استمرار بخشند.

كارهاى نيكى كه انسان براى جامعه خويش انجام مى‏دهد، از ناحيه كسانى كه در حقّ آنان نيكى كرده، مورد مدح و ستايش قرارگرفته و مقام بلند و نيك نامى را براى وى به ارمغان خواهد آورد. و كسى كه كار خود را خوب و پسنديده انجام دهد، به پاداشى بزرگ دست مى‏يابد، چه اين‏كه مردم در برابر عملكرد شايسته وى به او روآورده و به او اعتماد پيدا كرده، و از وى قدرشناسى به عمل مى‏آورند.آيا پاداش نيكى، جز نيكى چيز ديگرى است؟

اين فايده دنيوى نيكى و احسان است، و پاداش آن در آخرت را فرموده خداى سبحان در پايان آيه گذشته بيان مى‏كند: «وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ خَيْرٌ» پاداش آخرت برتر و بزرگ‏تر از پاداش دنياست.

آبرومندى

سرگذشت يوسف(ع) درس حفظ آبرو و حيثيت و دفاع از شرف انسانى را به ما مى‏آموزد تا نگذاريم به آن لطمه‏اى وارد شود. يوسف ستمديده و مظلوم كه بى‏جرم و گناه ساليان درازى در سياه چال‏هاى زندان به سر مى‏برد، وقتى دستور آزادى او صادر گشت و براى حضور در دربار شاه فراخوانده شد، براى بيرون رفتن از زندان، اشتياقى نشان نداد و از اين مژده شادمان نگشت، بلكه بيرون رفتن از زندان را رد كرد تا دامنش از لوث تهمت گناه پيراسته گردد. از اين رو به نماينده پادشاه گفت: تا زمانى كه در باره ماجراى من و تهمتى كه به من نسبت داده شده تحقيق و بررسى نشود، از زندان بيرون نخواهم رفت و قرآن به اين مطلب اشاره فرموده است:

«وَقالَ المَلِكُ ائْتُونِى بِهِ فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللّاتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ».

و آن‏گاه كه پادشاه از زنان و همسر عزيز، پرس و جوكرد و بى‏گناهى و پاكدامنى يوسف آشكار گرديد، يوسف راضى شد كه با سربلندى و احترام فراوان، از زندان خارج شود، تا گفته نشود او به خاطر گناهى كه مرتكب شده به زندان افتاده است و پادشاه منّت و گذشتى براى بيرون رفتن از زندان بر وى نداشته باشد.

بدين ترتيب، تحقيق و بررسى، از عظمت اخلاقيى كه يوسف بدان آراسته بود، پرده برداشت، به گونه‏اى كه پادشاه را شگفت زده نمود. وقتى پادشاه در مرحله نخست پى برد كه يوسف تعبير خواب مى‏داند و به تدبير امور دشوار، آشنايى دارد در پى او فرستاد و گفت: «ائْتُونِى بِهِ؛ او را نزد من آوريد». ولى زمانى كه بى‏گناهى و پاكدامنى يوسف ثابت شد، پادشاه‏گفت: «ائْتُونِى بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى؛ اورا نزد من آوريد تا وى را از خاصّان و مقرّبان خود قرار دهم». پادشاه آن‏گاه كه به علم و دانش و پاكدامنى و عفّت يوسف واقف گرديد، علاقه‏مند شد تا وزارت را بدو بسپارد.

گذشت هنگام قدرت

در اين سرگذشت، درس گذشت و عفو از گناهكار و نيكى در برابر بدى به چشم مى‏خورد. يوسف(ع) زمانى كه خود را به برادرانش معرفى كرد مى‏توانست هرگونه تهمتى را بر ضد آنها اقامه كند، و آنها را به زندان افكند و در ازاى مكر و نيرنگ آنها، انواع آزار و شكنجه را به آنها بچشاند، ولى روح بزرگ و سرشت پاك او و برتر دانستن خود از گرفتن انتقام، او را در وضعى قرار داد تا در لغزشگاهى كه بسيارى از مردم عادى در آن سقوط مى‏كنند گرفتار نشود.

قدرت و حكومت در اختيار يوسف بود و زندگى كسانى كه در حق او بدى كردند، بستگى به يك سخن او داشت، ولى او بدى را با احسان و نيكى پاسخ داد و محموله بار آنها را افزايش داد و بهاى كالا را بدان‏ها برگرداند. وى اين كارها را در حالى انجام داد كه هنوز ناشناخته بود و نمى‏دانستند وى برادر آنهاست. و زمانى كه يوسف هويّت خود را فاش ساخت و برادرانش فهميدند او وزير پادشاه است، در اين وضع هراس انگيز احساس كردند كه چه جرم و گناه سنگينى را در حقّ او مرتكب شده اند، لذا به خطاى خويش اعتراف كردند و گفتند: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَإِنْ كُنّا لَخاطِئِينَ». يوسف با اين پاسخ سرشار از مهر و عاطفه برادرى، و گذشت از آنچه درباره او كردند، بدانان فرمود: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ».

عدالت بين فرزندان

چگونگى رفتار با فرزندان به عدالت و مساوات، درسى است كه ما از داستان يوسف(ع) مى‏آموزيم. كودك طبيعتاً داراى صفت حسادت است و نياز به مهربانى و محبت پدر و مادر خود دارد، هر گونه كوتاهى در امر او و مراعات نكردنِ احساسات وى، در او حقد و كينه نهانى به برادرانش را ايجاد مى‏كند.

رشك و حسادت بين برادران زود پديدار مى‏شود و گاهى كه پدر و مادر يكى از فرزندان را بر ديگرى ترجيح مى‏دهند، سبب بروز دشمنى بين آنان مى‏شود كه با گذشت زمان به قطع ارتباط بين خانواده مى‏انجامد.

يوسف بسيار مورد علاقه و محبت پدرش يعقوب بود؛ زيرا يعقوب علايم و نشانه‏هاى پيامبرى را در او مى‏ديد، به همين دليل او را بر ساير برادرانش ترجيح مى‏داد. همين قضيه سبب برانگيخته شدن بغض وكينه آنها شد و نشانه‏هاى آن نيز پديدار گشت. اين ماجرا و الهاماتى كه در مورد عظمت و جاه و مقام يوسف، به يعقوب شده بود، يعقوب(ع) را بر آن داشت كه به وى هشدار دهد كه آن را براى برادران خود بازگو نكند و بدو گفت: «يا بُنَىَّ لاتَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‏ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً».

يكى ديگر از علل و اسبابى كه ميان فرزندان يعقوب در مورد يوسف دشمنى ايجاد كرد، تعدد همسران يعقوب بود: وى چهار همسر داشت كه «راحيل» مادر يوسف و بنيامين، يكى از آنها بود. يعقوب(ع) به اين زن بيش از ساير همسرانش علاقه داشت و همين سبب شد كه در هووهاى وى نسبت به او حسد و كينه ايجاد شد و سپس دشمنى، از مادران به فرزندان منتقل‏شد. [البته‏] اين مشكل از امورى است كه مردِ داراى چند همسر را رنج مى‏دهد و آن را برخى از اسرار قرآن مى‏توان دانست كه فرمود: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً».

پى‏نوشتها:‌


1- يوسف (12) آيات 83 - 87.
2- يوسف (12) آيات 88 - 93.
3- يوسف (12) آيات 94- 98.
4- يوسف (12) آيات 100 - 101.

فصل اوّل: داستان شعيب(ع )

داستان شعيب(ع)

شعيب(ع) يكى از چهار پيامبران عرب است كه عبارتند از: هود، صالح، شعيب، و حضرت محمد(ص). نقل شده كه شعيب(ع) از جنبه فصاحت و بلاغت و برخورد پسنديده و مناسب وى در مورد دعوت مردم به ايمان به رسالت خويش، «خطيب پيامبران» ناميده شده است. امّت آن حضرت، اهالى مَدْيَن بودند كه شهرى است در سرزمين «معان» از نواحى شام كه از سمت حجاز نزديك درياچه لوط قرار دارد. مردم آن ديار عرب بوده و از آنجا كه شهر آنان بر سر راه كاروان‏هاى بازرگانى قرار داشت، به تجارت و بازرگانى اشتغال داشتند.

گمراهى اهل مَدْيَن

مردم مدين به خدا ايمان نداشته و غير او را پرستش مى‏كردند و از نظر اخلاق بدرفتارترين مردم به شمار مى‏آمدند و در دادوستد كم فروشى مى‏كردند. خداوند شعيب(ع) را، كه فردى از خود آنان بود، به سويشان فرستاد. وى آنها را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد و خداى متعال اورا با معجزات خويش، پشتيبانى و حمايت فرمود. شعيب مردم را از انجام كارهاى زشت و ناروا نهى كرد و آنها را به عدالت دستور داد و از ظلم و ستم بر حذر داشت. به آنها تأكيد كرد كه اگر سخنش را باور دارند، بدانند اموال و دارايى كه خداوند از طريق حلال بدانان عطا فرموده، بهتر از اموالى است كه آن را از راه حرام گرد آورده‏اند. در توان شعيب نبود كه قوم خود را از كارهاى زشت بازدارد و او تنها، پنددهنده‏اى امانت‏دار بود.

وَإِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَلا تَنْقُصُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ إِنِّى أَراكُمْ بِخَيْرٍ وَإِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ * وَيا قَوْمِ أَوْفُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ بِالقِسْطِ وَلا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَلا تَعْثَوْا فِى الأَرضِ مُفْسِدِينَ * بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ؛(1)

و پيامبر مهربانشان شعيب را به مدين فرستاديم. او گفت: اى قوم، خدا را پرستش نماييد. خدايى جز او نداريد و كم فروشى نكنيد. من خيرخواه شما هستم و در مورد فرود آمدن عذاب سخت الهى بر شما بيمناكم و اى مردم، در خريد و فروش (كيل و وزن) با انصاف و عدالت عمل كنيد و به مردم كم فروشى نكرده و در زمين ايجاد فساد و تبهكارى نكنيد. اگر ايمان داشته باشيد آنچه را خداوند برايتان باقى بگذارد بهتر است و من نگاهبان شما نيستم.

وَإِلى‏ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ ياقَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا الكَيْلَ وَالمِيزانَ وَلا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَلا تُفْسِدُوا فِى الأَرضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ؛(2)

و ما براى اهل مدين برادر مهربانشان شعيب را به رسالت خود فرستاديم. او گفت: اى‏مردم، خدا را بپرستيد و خدايى جز او نداريد. اكنون از جانب خداوند بر شما برهانى روشن آمد. در سنجش كيل و وزن با عدالت رفتار كنيد و در دادوستد با مردم كم‏فروشى ننماييد و پس از اصلاح در زمين، به فساد و تباهى نپردازيد و اگر ايمان به خدا داشته باشيد. اين كار براى سعادت شما بهتر است.

يكى از موارد گمراهى آنان اين بود كه بر سر راه كسانى كه نزد حضرت شعيب(ع) مى‏آمدند. مى‏نشستند تا آنها را از رهنمون شدن به راه خدا باز دارند و رسالت آن حضرت را به باد انتقاد مى‏گرفتند و مؤمنين را تهديد مى‏كردند. شعيب(ع) از اين عمل آنان نگران بود، آنها را به نعمت‏هاى الهى كه بدانان ارزانى داشته بود ياد آورى مى‏كرد، چه اين‏كه خداوند آنها را پس از آن‏كه تعدادى اندك بودند كثرت بخشيد و پس از فقر و تنگدستى، بى‏نيازشان ساخت. شعيب آنها را متوجه نمود تا از كيفرى كه خداوند، تبهكاران قبل از آنها را بدان گرفتار ساخته است عبرت گيرند. و سپس سخن خويش را بدانان عرضه كرد وگفت: شما به دو دسته تقسيم شده‏ايد: يك دسته به خدا ايمان آورده و دعوت مرا تصديق كرده‏ايد، و دسته ديگر بدان كفر ورزيده و دعوتم را تكذيب نموده‏ايد، ومن در اين خصوص داورى را نزد خداى سبحان مى‏برم تا او در اختلافات ميان من و شما داورى كند و او برترين حاكم و داور است. خداى متعال فرمود:

وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَتَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَتَبْغُونَها عِوَجاً وَاذكُرُوا إِذ كُنْتُمْ قَلِيلاً فَكَثَّرَكُمْ وَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُفْسِدِينَ * وَإِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذِى أُرْسِلْتُ بِهِ وَطائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّى‏ يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا وَهُوَ خَيْرُ الحاكِمِينَ؛(3)

و به هر طريقى در كمين گمراه كردن مردم و بازداشتن آنها از راه خدا نباشيد تا هر كسى را كه به خدا ايمان آورده، به راه كج و ضلالت بيندازيد. به ياد آريد زمانى را كه شما تعدادى اندك بوديد و خداوند بر تعداد شما افزود، بنابراين بنگريد سرانجام مفسدان چگونه بود و اگر به آنچه كه من از طرف خداوند مأمور به تبليغ آن شده‏ام، گروهى ايمان آورده و گروهى ايمان نياورند، شما صبر پيشه كنيد تا خداوند ميان ما داورى كند چه اين‏كه او بهترين داوران است.

تمسخر مردم

مردم، سخن حضرت شعيب(ع) را به تمسخر گرفته و به وى اهانت روا داشتند و گفتند: آيا نمازت در تو تأثير كرد و تو را راهنماى ما قرار داد، تا ما را به دست كشيدن از پرستش بت‏هايى كه پدرانمان مى‏پرستيدند وادار نمايى و از تصرف در اموالمان آن‏گونه كه دلمان مى‏خواهد ممنوع سازى، توكه در نظر ما انسانى بردبار ودانا بودى، چرا اين كارها از تو سرمى‏زند!؟

شعيب(ع) در پاسخ آنها فرمود: اى مردم، به من بگوييد اگر من از ناحيه خداوند داراى دليل وبرهان روشن بوده وبدان يقين داشته باشم و او با لطف و كَرَمش به من روزى حلال عنايت كرد، آيا با وجود اين همه نعمتى كه به من داده، مى‏سزد كه بدو خيانت ورزيده و در امر و نهى او به مخالفت وى برخيزم؟. من از پند و نصيحتم تا آنجا كه بتوانم نظرى جز اصلاح مردم ندارم و جز با كمك و پشتيبانى خداوند، به حق، دست نيافتم، بنابراين به او متّكى بوده و تنها به سوى او باز مى‏گردم.

وى سخنش را ادامه داد وگفت: اى مردم، اختلافى كه بين من و شماست، سبب نشود كه شما عناد ورزيده و بر كفر خويش پافشارى كنيد؛ زيرا بلايى كه بر سر قوم نوح يا هود و يا قوم صالح آمد، بر شما نيز وارد مى‏شود. دوران و تاريخ قوم لوط و سرزمين آنها و هلاكتشان، فاصله زمانى چندانى با شما ندارد، آن را خوب به ياد آوريد، از سرنوشت آنها عبرت بگيريد تا به بلايى كه آنان گرفتار شدند مبتلا نگرديد و از خدا بخواهيد كه از گناهانتان در گذرد و نادم و پشيمان به سوى او باز گرديد تا گناهانى را كه از شما صادر شده ببخشايد، چه اين‏كه پروردگارم به توبه كنندگان داراى رحمت و مغفرتى بس وسيع است:

قالُوا يا شُعَيْبُ أَصَلاتُكَ تَأْمُرُكَ أَنْ نَتْرُكَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِى أَمْوالِنا ما نَشاءُ إِنَّكَ لَأَنْتَ الحَلِيمُ الرَّشِيدُ * قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّى وَرَزَقَنِى مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى‏ ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلّا الإِصْلاحَ ما اسْتَطَعْتُ وَما تَوْفِيقِى إِلّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ * وَيا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ * وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّى رَحِيمٌ وَدُودٌ؛(4)

قوم شعيب به او گفتند: آيا نمازت تو را واداشته كه ما از پرستش آنچه كه پدرانمان مى‏پرستيدند يا از تصرف در اموال به دلخواه خودمان دست برداريم. تو شخصى بسيار بردبار و درست كار هستى. شعيب گفت: اى قوم، آيا اگر من از جانب پروردگار حجت روشن ودليلى قاطع داشته باشم و او براى من رزق حلال و پاكيزه عطا كند، او را اطاعت نكنم؟ و هدف من از نهى كردن شما ضديت با شما نيست، بلكه تا بتوانم مقصودم اصلاح امر شماست و از خدا در هركار توفيق مى‏طلبم و بر او توكل مى‏كنم وبه درگاه او از شر بدان پناه مى‏برم. اى قوم، ضديت و مخالفت با من سبب نشود كه بر شما هم بلايى، مانند بلاى قوم نوح و هود و صالح از جانب خدا نازل شود، به ويژه از قوم لوط كه دورانشان دور از شما نيست، عبرت گيريد واز خداى خود آمرزش بطلبيد و به درگاهش توبه و انابه كنيد كه او بسيار دلسوز و مهربان است.

تهديد شعيب

اين رفتار شعيب در دعوت خويش بود، ولى بزرگان قومش وى را تهديد كرده و گفتند: ما خواه ناخواه تو و كسانى را كه به تو گرويده‏اند از شهرمان بيرون خواهيم كرد و تا زمانى كه شما به آيين ما، كه از آن دست بر داشتيد، باز نگرديد، از تصميم خود بر نمى‏گرديم.

شعيب بدانان پاسخ داد و گفت: آيا به آيين شما كه به جهت فساد و تباهى‏اش از آن گريزان بوديم باز گرديم؟ هرگز چنين چيزى نخواهد شد، پس از آن‏كه خداوند ما را به راه راست هدايت فرمود، اگر به آيين شما باز گرديم به خدا دروغ بسته‏ايم و افترايى را بدو نسبت مى‏دهيم كه بدان فرمان نداده است و ما به اختيار و ميل خود به آيين شما باز نمى‏گرديم، مگر اين‏كه خداوند، چنين چيزى بخواهد و هيهات از چنين چيزى. زيرا خدايى كه بر همه چيز ما آگاه است. راضى نمى‏شود كه به باطل شما بازگرديم، علم و دانش خداى سبحان همه چيز را فرا گرفته است و ما از درگاه او مى‏خواهيم كه به نحو عادلانه بين ما و شما داورى فرمايد و او عادل‏ترين داوران است:

قالَ المَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنا قالَ أَوَ لَوْ كُنّا كارِهِينَ * قَد افْتَرَيْنا عَلى‏ اللَّهِ كَذِباً إِنْ عُدْنا فِى مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إِذ نَجّانا اللَّهُ مِنْها وَما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها إِلّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَى‏ءٍ عِلْماً عَلى‏ اللَّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا افْتَحْ بَيْنَنا وَبَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الفاتِحِينَ؛(5)

گروهى از قوم شعيب گفتند: ما تو و يارانت را از شهر خود بيرون مى‏كنيم، مگر اين‏كه به كيش و آيين ما برگرديد. شعيب گفت: اگر ما به دين شما برگرديم با وجود آن‏كه خدا ما را از آن نجات داده، همانا به خدا افترا و دروغ بسته‏ايم و ما هرگز به آيين جاهلانه و باطل شما بر نمى‏گرديم، مگر آن‏كه اراده خدا تعلق گيرد كه او پروردگار ماست و به مصالح ما آگاه است و ما بر او توكل مى‏كنيم. پروردگارا، تو در نزاع ميان ما و مردم، به حق ما را فاتح گردان كه تو بهترين گشايشگرانى.

قوم شعيب، وى رابه سنگسار نمودن تهديد كردند و اظهار داشتند تاكنون كه دست به چنين كارى نزده‏اند به دليل اين بوده كه با فاميل و بستگان او معاشرت داشته‏اند و شعيب از قدرت و جاهى برخوردار نيست كه بتواند آنها را از كشتن خود باز دارد. و اين صرفاً به خاطر معاشرت و هم زيستى است. شعيب(ع) بدانان پاسخ مى‏دهد: آيا فاميل و بستگان من سزاوارتر از خدا به معاشرتند؛ خدايى كه سفارشات و دستورات او را ناديده گرفتيد؟ به راستى كه پروردگار من برهمه چيز آگاه بوده و پاداش كار هر انسانى را خواهد داد:

قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثِيراً مِمّا تَقُولُ وَإِنّا لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً وَلَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَما أَنْتَ عَلَيْنا بِعَزِيزٍ * قالَ يا قَوْمِ أَرَهْطِى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَاتَّخَذتُمُوهُ وَراءَكُمْ ظِهْرِيّاً إِنَّ رَبِّى بِما تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ؛(6)

قوم پاسخ دادند: ما بسيارى از مطالبى را كه مى‏گويى نمى‏فهميم و تو در ميان ما شخصى بى‏ارزش و ناتوانى، و اگر به خاطر ملاحظه طايفه‏ات نبود، تو را سنگسار مى‏كرديم. تو نزد ما عزت و احترامى ندارى. شعيب گفت: آيا عزت و احترام طايفه ام نزد شما از خدا بيشتر است. شما خدا را به كلى فراموش كرده‏ايد. به راستى خداى من به آنچه شما انجام مى‏دهيد آگاه است.

نابودى اهل مدين

شعيب كه هلاكت قوم خود را ملاحظه كرد، از آنان رو گردان شد و براى بيان بى‏گناهى خويش در ارتباط با آنان چنين گفت: من دستورات الهى را به شما ابلاغ كردم و اگر شما بدان‏ها عمل كرده بوديد، به سعادت و نيك‏بختى شما مى‏انجاميد و شما را بسيار پند و اندرز دادم، ولى شمابر گمراهى خويش باقى مانديد، بنابراين، پس از آن‏كه شما بر كفر و نافرمانى پافشارى كرديد، چگونه برايتان محزون و اندوهگين شوم؟

فَتَوَلّى‏ عَنْهُمْ وَقالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى‏ عَلى‏ قَوْمٍ كافِرِينَ؛(7)

شعيب از آنان روى گردان شد و گفت: اى قوم، من دستورات خدا را به شما ابلاغ نمودم و به شما پند و اندرز دادم، پس چگونه بر هلاكت كافران غمگين باشم.

دستور الهى صادر شد كه اهل مدين به جرم سركشى و طغيان نابود شوند، خداوند با رحمت خويش حضرت شعيب(ع) و كسانى را كه با او بودند نجات داد و آنان را كه كفر ورزيده بودند به هلاكت رساند. رعد و برقى مهيب، همراه با زلزله‏اى شديد آنها را فرا گرفت و آنان را به رو در انداخته و نابود ساخت و آثارشان از بين رفته، گويى اصلاً در شهرشان زندگى نمى‏كرده‏اند. آگاه باشيد اهالى شهر مدين هلاك شده و از رحمت خدا دور گشتند، همان گونه كه قبل از آنها قوم ثمود از رحمت الهى فاصله گرفته و دور شدند:

وَلَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْباً وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَأَخَذَتِ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دِيارِهِمْ جاثِمِينَ * كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيها أَلا بُعْداً لِمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ؛(8)

هنگامى كه حكم قهرما فرا رسيد، شعيب و كسانى را كه به او ايمان آورده بودند به لطف و مرحمت خود نجات داديم و ستمكاران امت او را صيحه عذاب فرا گرفت كه صبحگاهان همه به آن صيحه در ديار خود به هلاكت رسيدند. به گونه‏اى كه گويى هرگز در آن ديار نبوده‏اند. آگاه باشيد كه اهل مدين نيز مانند كافران قوم ثمود از رحمت خدا دور شدند.

اصحاب أيكه

بعد از آن‏كه خداوند اهالى مدين را نابود ساخته و شعيب و ايمان آورندگان با او را نجات بخشيد. آن حضرت را به سوى اصحاب أيكه فرستاد. آن سامان، سرزمينى حاصل‏خيز و پردرخت و داراى چشمه‏ساران بسيار بوده و در نزديكى مدين قرار داشت. در آن منطقه گروهى از مردم زندگى مى‏كردند كه به همان شيوه اهالى مدين مرتكب گناه و معصيت مى‏شدند. شعيب(ع) بدان‏ها فرمود: من از ناحيه‏خداوند براى ارشاد و راهنمايى شما فرستاده شده‏ام و براى رساندن دستورات وى به شما، فردى امين هستم، از كيفر الهى بپرهيزيد و براى انجام دستورات الهى از من پيروى كنيد. من براى راهنمايى و ارشاد از شما مزد و پاداشى نمى‏خواهم، پروردگار جهانيان به من پاداش خواهد داد.

از پندهايى كه آن حضرت بدان‏ها داد اين بود: در پيمانه و وزن اموال، به حق و انصاف رفتار كنيد و كم‏فروشى ننماييد، و در زمين تبهكارى نكنيد و از كيفر خدايى كه شما و ملت‏هاى قدرتمند قبل از شما را آفريده است بپرهيزيد. اين پندواندرزها در مردم مؤثر واقع نشد، بلكه به شعيب پاسخ دادند: توهم يكى از آن افرادى هستى كه جادو زده شده‏اى و هذيان مى‏گويى. تو هم مانند ما انسان بوده و با ما مساوى هستى، بنابراين، چگونه با رسالت خدايى، بر ما برترى دارى؟ ما تورا در ادّعايت فردى دروغگو تلقى كرده و در آنچه ما را به سوى آن فرا مى‏خوانى، گفته‏ات را تصديق نمى‏كنيم. اگر واقعاً در آنچه ما را بدان دعوت مى‏كنى، راستگو هستى، از خدا بخواه تا عذابى از آسمان بر ما وارد سازد.

اين مردم، تكذيب شعيب را ادامه دادند و خداوند بر آنان عذاب فرستاد، و گرماى شديدى را بر آنان مسلط ساخت، كه در اثر آن قدرت بر تنفس نداشتند و براى اين‏كه نفسِ راحتى بكشند به بيابان روآوردند، و در آنجا قطعه ابرى بر آنها سايه افكند، از آن شادمان شدند و براى استفاده از سايه آن، زير آن گرد آمدند كه ناگهان با پرتاب پاره‏هاى آتش و رعدوبرق، به سوى آنان همه آنها رانابود ساخت، و آن روز، روزى دردناك و هراس انگيز بود:

كَذَّبَ أَصْحابُ لَْيْكَةِ المُرْسَلِينَ * إِذ قالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ أَلا تَتَّقُونَ * إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعونِ * وَما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِىَ إِلّا عَلى‏ رَبِّ العالَمِينَ * أَوْفُوا الكَيْلَ وَلا تَكُونُوا مِنَ المُخْسِرِينَ * وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ المُسْتَقِيمِ * وَلا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَلا تَعْثَوْا فِى الأَرْضِ مُفْسِدِينَ * وَاتَّقُوا الَّذِى خَلَقَكُمْ وَالجِبِلَّةَ الأَوَّلِينَ * قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ المُسَحَّرِينَ * وَما أَنْتَ إِلّا بَشَرٌ مِثْلُنا وَإِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الكاذِبِينَ * فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ * قالَ رَبِّى أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ * فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ * إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَةً وَما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ * وإِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ العَزِيزُ الرَّحِيمُ؛(9)

اصحاب ايكه پيامبران را تكذيب كردند. آن‏گاه كه شعيب بدانان گفت: آيا از خدا نمى‏ترسيد من فرستاده امين از ناحيه خدا براى شما هستم. از او بترسيد و از من فرمان ببريد و من در ازاى رساندن احكام خدا از شما پاداش نمى‏خواهم، پروردگار جهانيان به من پاداش خواهد داد، در كيل و وزن در معاملات با مردم كم فروشى نكنيد و با عدالت و ميزان صحيح بسنجيد و از اشيايى كه به مردم مى‏فروشيد كم نگذاريد و در زمين ايجاد فساد ننماييد. از خدايى كه شما و طبايع گذشته را آفريده، بپرهيزيد گفتند: تو جادوگرى و تو هم بشرى مانند ما هستى و ما تو را دروغگو مى‏پنداريم. اگر راست مى‏گويى قطعه‏اى از آسمان را بر سرما فرودآر. وى گفت: پروردگارم به آنچه شما انجام مى‏دهيد آگاه‏تر است. او را تكذيب كردند و عذاب روز سايه‏بان آنها را فراگرفت. آن عذابِ روزى بزرگ بود، به‏راستى كه در آن نشانه و علامتى وجود داشت و بيشتر آنان ايمان نياوردند و به راستى پروردگارت قدرتمند و مهربان است.

فصل دوم: نكته ‏ها

پايه واساس اصلاح طلبى

قرآن در داستان شعيب، شيوه‏اى راكه بايد يك فرد اصلاح طلب طى كند، تا در اصلاح جامعه خويش مؤثر واقع شود، به ما مى‏آموزد، خداى متعال از زبان شعيب(ع) مى‏فرمايد: «وَما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى‏ ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلّا الإِصْلاحَ ما اسْتَطَعْتُ وَما تَوْفِيقِى إِلّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ».

حضرت شعيب(ع) در اين سخن براى قوم خود «وما أريد أن أخالقكم فيها أنهاكم عنه» تأكيد مى‏كند كه وى كارهايى را كه خداوند آنها را از عمل به آن نهى فرموده، انجام نخواهد داد، اينجا درسى است براى يك اصلاح طلب، كه بايد در سيرو سلوك و رفتار خويش در هر كلمه‏اى كه مى‏گويد و هركارى كه از او سر مى‏زند، به شدّت مراقب باشد، چه اين‏كه عمل و رفتار، بيش از گفتار تأثير دارد. بنابراين، هر اندازه از فرد مصلح، كار مهم و يا حكمى صادر شود و از پندواندرزهاى ارزشمندى برخوردار باشد كه بتواند انديشه‏ها را مسخّر كرده و شيفته خودسازد، تا زمانى كه خودِ گوينده، نخستين فرد عمل كننده به آنها و تابع امرونهى آنها نباشد، تأثير سازنده چندانى در شنوندگان نخواهد داشت، به همين دليل خداوند كسانى كه مردم رابه انجام عمل نيك و درستكارى دستور مى‏دهند، ولى خودشان به آنها پاى بند نيستند،مورد ملامت و نكوهش قرار داده و مى‏فرمايد: «أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ».

اكنون به بخش دوم آيه شريفه، در گفته شعيب مى‏پردازيم: «إِنْ أُرِيدُ إِلّا الإِصْلاحَ ما اسْتَطَعْتُ». علاقه شعيب به اصلاح‏طلبى، علاقه‏اى خاص و براى خدا بوده و از هر گونه هدف مادّى و يا سود و منفعت شخصى به دور بوده است. اهداف پيامبران در طول تاريخ چنين بوده و همين سبب موفّقيت آنها تلقى مى‏شده است. اين راهى است كه بايد هر فرد اصلاح طلب براى دستيابى به پيروزى و موفّقيت، آن را بپيمايد و از آن الگو و سرمشق بگيرد. اصلاحى كه از هرگونه هدف غير صحيح و هواى نفس بركنار باشد، قطعاً به پيروزى و موفقيت دست خواهد يافت. حق، هميشه پيروز است، ولى اهداف و هواهاى خاص بسيار اتفاق مى‏افتد كه خود را رسوا ساخته و دست‏خوش تغيير و تحول مى‏شوند و سرانجامى زيانبار دارند. چرا حقيقت، پيروز نشود، در حالى‏كه منبع و مدبّر آن آفريدگار هستى است؟ و اين مطلبى است كه آيه شريفه در پايان بدان اشاره كرده است: «وَما تَوْفِيقِى إِلّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ».

تأثير نماز

بيان تأثير نماز در رفتار انسان، در سرگذشت حضرت شعيب(ع) و گفته قوم او آمده است: «قالُوا يا شُعَيْبُ أَصَلاتُكَ تَأْمُرُكَ أَنْ نَتْرُكَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِى أَمْوالِنا ما نَشاءُ».

قوم شعيب ملاحظه كرده بودند كه نماز، چگونه بر شعيب و پيروانش تأثير گذارده و چگونه اوضاع آنها را دگرگون ساخته است و از پرستش غير خدا آزاد و به ترك غشّ و تقلّب در معامله و كم فروشى واداشته است، از اين رو، با اين گفته‏ها به وى اهانت رواداشتند؛ زيرا آنها در باطن خود خواستار تغيير وضعيت موجود خود نبودند.

آرى، نماز روح و روان پيروان شعيب(ع) را دگرگون ساخته بود، چه اين‏كه هدف نماز اين است كه انسان را پاكيزه گردانده و انگيزه‏هاى تقوا و دورى از گناه را در او زنده و تقويت كند و پيوسته او را به روز قيامت يادآورى نمايد: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً». به همين دليل نماز انسان را از گناهان و فحشا و منكرات حفظ و او را از اين جهان پر از فتنه و آشوب و سرشار از جنايت‏ها، به ساحت قدس الهى منتقل مى‏سازد از اين رو، قرآن تأثير نماز را با اين فرموده خداى متعال روشن ساخته است: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الفَحْشاءِ وَالمُنْكَرِ».

امروزه جوامع بشرى به نمازى نياز دارند كه انسان به واسطه آن، به پرستش خداى يگانه روى آورد و از كليه معبودهاى پوچ و باطل و قدرت‏هاى ستمگر و از هر فسادى كه با انتشار آن، علاجش دشوار باشد نجات و رهايى يابد.

تشويق امانت‏دارى

از جمله رهنمودهايى كه از داستان حضرت شعيب(ع) مى‏گيريم، دعوت به امانت‏دارى و درستكارى در خريد و فروش، و دست بردارى از تقلب در كيل و وزن، و از تبهكارى در زمين است؛ زيرا اين گونه امور، خدا را به خشم آورده و انسان را سزاوار كيفر شديد الهى قرار مى‏دهد، هم‏چنان كه خداوند در ازاى فساد و تبهكارى قوم شعيب، با آنها اين گونه برخورد كرد.

شعيب(ع) قوم خويش را با اين گفته از اين كارها بر حذر داشت: «وَلا تَنْقُصُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ إِنِّى أَراكُمْ بِخَيْرٍ وَإِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ * وَيا قَوْمِ أَوْفُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ بِالقِسْطِ وَلا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ وَلا تَعْثَوْا فِى الأَرضِ مُفْسِدِينَ».

قابل يادآورى است كه بيشتر دولت‏هاى متمدن امروز بركيل و وزن در معاملات مراقبت شديد داشته و براى مرتكبين آن كيفرشديدى را در نظرگرفته‏اند و اسلام هميشه در ايجاد نظام و قوانين صحيح براى جوامع بشرى، پيشگام بوده، بلكه اسلام به اين هم اكتفا ننموده و آن را در برترين سطح شرافت انسانى بيان داشته است و فرموده: «وَلا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ». كلمه شى‏ء در اينجا شامل انواع معاملات مردم كه تحت عنوان كيل و وزن قرار مى‏گيرند، مى‏شود، همان گونه كه مفاهيم معنوى را نيزدر برمى‏گيرد: احترام به مردم و تقدير و سپاس از آنها به تناسب علم ودانش و كارهايى كه انجام مى‏دهند و فداكارى‏هاى آنها براى جامعه و قرار دادن اشخاص در مقام و منصبى كه به تناسب لياقت‏ها و ويژگى‏هاى علمى خود، شايستگى آن را دارا باشند: «وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ» سفارشى است از ناحيه خداوند كه جامع همه خير و خوبى‏ها است و براى مثال ذكر شده است. چقدر مناسب است كه ما پيوسته اين مثال و الگو را بر زبان آوريم و طبق رهنمودهاى آن عمل كنيم، تا آنچه كه خير و صلاح جامعه را در بردارد، به ارمغان آوريم.

پى‏نوشتها:‌


1- هود (11) آيات 84 - 86.
2- اعراف (7) آيه 85.
3- اعراف (7) آيات 86 - 87.
4- هود (11) آيات 87 - 90.
5- اعراف (7) آيات 88 - 89.
6- هود (11) آيات 91 - 92.
7- اعراف (7) آيه 93.
8- هود (11) آيات 94- 95.
9- شعراء (26) آيات 176 - 191.

فصل سوم: سرگذشت ايوب(ع )

آزمايش ايوب

ايوب(ع)(1) يكى از پيامبرانى است كه قرآن نبوت و پيامبرى آنها را بيان كرده است. خداى متعال خطاب به پيامبر خود حضرت محمد(ص) مى‏فرمايد:

إِنّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ والنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنا إِلى‏ إِبْراهِيمَ وَإِسْمعِيلَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَعِيسى‏ وَأَيُّوبَ؛(2)

همان گونه كه به نوح و پبامبران بعد از او وحى كرديم، به تو نيز وحى نموديم و به ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب و أسباط و عيسى و ايوب نيز وحى كرديم.

ايوب(ع) بسيار با تقوا و به مستمندان مهربان بود و از بيوه زنان و يتيمان دستگيرى مى‏كرد و فردى ميهمان‏نواز بود. آن حضرت قوم خود را به پرستش خداى يكتا دعوت مى‏نمود. مورخان مى‏نويسند، حضرت ايوب(ع) صاحب اموال و دارايى فراوانى بود، وى انواع چهار پايان و بردگان و گوسفندان و زمين‏هاى وسيعى را در سرزمين «بثينه» از منطقه حوران... در اختيار داشت و از نعمت فرزندان و اولاد فراوان برخوردار بود. همه اينها از او گرفته شد و به انواع بيمارى‏ها مبتلا گشت و جز قلب و زبانش كه به وسيله آنها ذكر خداى عزوجل مى‏گفت، عضو سالم ديگرى برايش باقى نمانده بود. وى در همه اين مشكلات شكيبا و سپاسگزار بود و در شب و روز و صبح و عصر، ذكر و تسبيح خدا را بر زبان داشت. بيمارى آن حضرت آن قدر به طول انجاميد كه كسى با او نشست و برخاست نمى‏كرد و همنشين، از نزديك شدن به او بيمناك بود. وى را ازشهر خارج كردند و در خرابه‏اى بيرون شهر افكندند. مردم با او قطع رابطه كردند و هيچ كس، جز همسرش كه رعايت حقّ او نمود و محبت‏ها و نيكى و احسان وى را نسبت به خود مى‏دانست، كسى با او اظهار مهربانى و محبت نمى‏كرد.

همسرش نزد او رفت و آمد مى‏كرد و بامدادان او را نظافت كرده و كارهاى او را انجام مى‏داد، به نحوى كه خود روبه ضعف رفت و مال و دارايى‏اش اندك شد، به‏گونه‏اى كه براى مردم كار مى‏كرد و از مزد آن براى شوهرش طعام تهيه مى‏كرد و سنگينى اين بار را تحمل مى‏كرد.... او پس از آن همه خوشبختى و وجود مال و دارايى، در مورد از دست دادن مال و دارايى و فرزند و گرفتارى‏هايى كه براى شوهرش به وجود آمد و تنگدستى و فقر و خدمتكارى براى مردم...همراه با شوهرش ايوب صبر و شكيبايى پيشه كرد.

همه اين دشوارى‏ها صبر و سپاس و حمد و ثناى ايوب(ع) را فزونى بخشيد، تا آنجا كه آن حضرت در صبر و شكيبايى و ناگوارى‏ها و مصيبت‏ها ضرب‏المثل شد.

دانشمندان در مدت گرفتارى حضرت ايوب اختلاف كرده‏اند: گفته شده كه سه‏سال بوده، و قولى نيز هفت سال و چند ماه مى‏داند و برخى آن را هيجده سال نقل كرده‏اند. منقول است كه همسرش به وى گفت: اى ايوب، اگر از خداى خود بخواهى، گرفتارى تو را رفع خواهدكرد. در پاسخ گفت: هفتاد سال سالم زندگى كردم، اگر هفتاد سال هم براى خدا صبركنم كم است.

گفته‏اند: هر گاه مصيبتى بر حضرت ايوب(ع) وارد مى‏شد مى‏گفت: «اللّهم أَنْتَ أَخَذْتَ وَ أَنْتَ أَعطَيْتَ».

تاريخ نگاران در باره حضرت ايوب داستان‏هاى فراوانى نقل كرده‏اند كه اصل آنها را از سِفر ايّوب و از تفسيرى، به نام «هجاده» كه يهوديان بر تورات داشته‏اند گرفته‏اند، و چون در آن دخل و تصرف شده از ديدگاه دانشمندان بزرگ و مورد اعتماد اسلام قابل قبول نيست.

برخى از مفسران، مانند استاد احمد مصطفى مراغى، در مورد نوع بيمارى حضرت ايوب(ع) كه بدان مبتلا گرديد، انتقاد كرده و درتفسير خود مى‏گويد: «اين‏كه گفته‏اند بيمارى ايوب(ع) به اندازه‏اى بود كه مردم از او نفرت داشتند و او را از خانه‏اش بيرون برده و خارج شهر در خرابه‏اى جاى دادند و جز همسرش، كه نزد او رفت و آمد مى‏كرد و برايش آب و غذا مى‏برد، كسى با آن حضرت ارتباط نداشت، همه اين مطالب از اسرائيليات است و بايد همه آنها را كذب و دروغ دانست؛ زيرا سند صحيحى كه اين گفته‏ها را تأييد كند، در دسترس نيست، وانگهى از جمله شرطهاى پيامبرى و نبوت اين است كه نبايد در وجود پيامبر، بيمارى‏هايى باشد كه مردم را از او متنفّر سازد؛ زيرا اگر پيامبر اين گونه باشد، نمى‏تواند با مردم تماس حاصل كرده و احكام و دستورات الهى را بدانان ابلاغ كند».

ايّوب(ع) در قرآن

قرآن، آشكارا بيان مى‏كند كه ايوب(ع) به بيمارى مبتلا شد و پروردگار خويش را خواند و خداوند دعاى او را مستجاب گرداند و بيمارى او را برطرف ساخت و اهل او را بدو باز گرداند:

وَأَيُّوبَ إِذ نادى‏ رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا مابِهِ مِنْ ضُرٍّ وَآتَيْناهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَذِكْرى‏ لِلْعابِدِينَ؛(3)

و آن‏گاه كه ايوب خداى خويش را خواند و عرضه داشت: خدايا، من بيمار گشتم و تو مهربان‏ترين مهربانانى. دعايش را مستجاب كرديم و بيمارى او را بر طرف نموديم و با لطف خود اهل و فرزندانش را دو چندان داديم تا يادآورى باشد براى عبادت پيشگان.

وَاذكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذ نادى‏ رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَعَذابٍ * اُرْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرابٌ * وَوَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنّا وَذِكْرى‏ لِأُولِى‏الأَلْبابِ * وَخُذ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ العَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ؛(4)

و ياد آر بنده ما ايوب را آن‏گاه كه پروردگارش را خواند و عرضه داشت: پروردگارا؛ شيطان به من رنج و عذابى سخت رسانيده است. پاى بر زمين بزن و در آن آب سرد خود را شستشو كن و از آن بياشام و با رحمت و لطف خويش اهل و فرزندانش را دو چندان نموديم تا براى خردمندان يادآورى باشد و دسته‏اى از چوب‏هاى باريك را به دست گير و به وسيله آن او (زنت) را بزن، تا عهد و سوگندت را نشكنى. ما ايوب را بنده‏اى شكيبا يافتيم. او بنده‏اى نيكو بوده و پيوسته به درگاه خدا تضرع و زارى مى‏كرد.

مقصود از مسّ شيطان به سختى و گرفتارى، امورى است كه شيطان در حال بيمارى آن حضرت در وى ايجاد وسوسه مى‏كرد تا گرفتارى را بزرگ جلوه دهد و او را از رحمت خداى خويش مأيوس سازد و از بيمارى كه به او رسيده اظهار ناراحتى كند، ولى ايوب براى رفع گرفتارى خود به خدا پناه برد و از وى خواست تا بدو توفيق دهد شيطان را دور ساخته و با صبرى پسنديده او را ردّ كند.

خداى متعال نحوه شفايافتن ايوب(ع) را اين گونه بيان مى‏كند: «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرابٌ» اى ايوب، با پاى خود به زمين بكوب و آن حضرت نيز براى امتثال امر او چنين كرد و به دستور خداوند چشمه‏اى از آب سرد جوشيد، و سپس به او فرمان داد تا خود را در آن چشمه شستشو دهد و از آن بنوشد، و بدين ترتيب خداوند درد و بيمارى ظاهرى و باطنى آن حضرت را از بين برد.

مراغى در تفسير خود مى‏گويد: «اين اشاره به نوع بيمارى است كه ايوب(ع) بدان مبتلا بوده است و آن بيمارى پوستى غير مُسرى مانند (اكزما) و خارش بدن و امثال آن بوده كه جسم آدمى را به شدت رنج مى‏دهد، ولى بيمارى كشنده‏اى نيست... چنان‏كه اشاره دارد آن آب از آب‏هاى معدنى بوده كه براى اين نوع بيمارى‏ها سودمند است، چه اين‏كه اين قبيل آب‏ها، همان گونه كه فايده ظاهرى دارد، نوشيدن آن نيز سودمند است، به نحوى كه ملاحظه مى‏كنيم در اروپا و مصر و ديگر كشورها، چشمه‏هايى از اين قبيل وجود دارد كه در آنها حمام‏هايى احداث شده و در هواى سرد، به عنوان مكان‏هاى بهداشتى تلقى و براى بيمارى‏هاى پوستى و داخلى از آنها استفاده مى‏شود.

سوگند شكنى

ايوب(ع) هنگام بيمارى خود، وقتى همسرش در انجام كارى تأخير كرده بود، سوگند خورد اگر بهبودى يابد، صد تازيانه بر او بزند، ولى از آنجا كه آن زن خدمات ارزنده‏اى به آن حضرت انجام داده بود، خداوند به آسان‏ترين وجهى به ايوب دستور اجراى سوگند داد؛ به اين ترتيب كه دسته‏اى كوچك از گياه و يا ريحان و يا چيز ديگرى تهيه نموده و آن را يك بار بر او بزند و اين خود، به منزله‏صد ضربه تازيانه تلقى شود و به اين نحو، ايوب(ع) كفاره سوگند خود را ادا كرد. اين كار يك نوع گشايش و راه خروج از عهد و پيمان است كه خداوند آن را براى تقواپيشگان و فرمانبرداران خود ارائه مى‏دهد، به ويژه در حقّ همسرِ شكيبا و راستگو و نيك‏سرشت حضرت ايوب(ع). و با اين فرموده خويش به اين مطلب اشاره كرده است: «وَخُذ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ».

فصل چهارم: پندهايى از ايوب(ع )

صبر بر گرفتارى

در داستان ايوب(ع) مى‏خوانيم كه خداوند وى را به بيمارى مبتلا ساخت و او از خداى خويش تقاضا كرد تا بيمارى‏اش را برطرف كند و خداوند با لطف خود بيمارى آن حضرت را بهبودى بخشيد و پس از صبر و بردبارى وى، اموال و دارايى او را چند برابر گرداند. همه‏اين امور درسى آموزنده براى مؤمنين است كه در گرفتارى‏ها و مصايب و مشكلات، ايوب(ع) را سرمشق خود قرار دهند؛ زيرا انبيا و پيامبران نيز به رنج و مصيبت گرفتار مى‏شدند، بلكه آن‏گونه كه رسول اكرم(ص) مى‏فرمايد: پيامبران بيش از مردم ديگر با دشوارى و مشكلات دست و پنجه نرم مى‏كردند:

«أشدّ الناس بلاءً الأنبياء ثُم الصالحُون ثُم الأَمثلُ فَالأَمثلْ يُبتلىَ الرجلُ عَلى‏ حُبّ دِينِهِ فَإنْ كانَ فى‏ دينِهِ صلابةٌ زيدَ فى‏ بَلائِهِ؛

پيامبران بيش ازمردم مورد گرفتارى واقع مى‏شوند و سپس صالحان و بعد از آنها هر فرد شايسته‏تر. هر فردى به جهت علاقه به دين خود گرفتار مى‏شود. بنابراين، هر چه به دين و آيين خود پايبندتر باشد گرفتارى او نيز بيشتر است.

از اين سخن براى ما روشن مى‏شود كه رنج و مصيبت، دليل بر شقاوت فرد نيست، چه اين‏كه در اين جهان، سعادت و شقاوت بر راحتى و رنج مترتّب نيستند. زيرا دنيا جاى پاداش نيست، بلكه محل امتحان و مزرعه آخرت است، و سرانجام صبر و شكيبايى، دادن پاداش نيك و احسان بيشتر است، چون ايوب(ع) آن‏گاه كه به از دست دادن اموال و اولاد و ابتلاى به بيمارى مورد امتحان قرار گرفت، صبر پيشه كرد و خدا را سپاس گفت و رحمت الهى شامل حال وى گشت، سلامتى و عافيت او را بدو بازگرداند و چندين برابر به او مال و دارايى عنايت كرد. از اين رو، خداوند در ادامه ماجراى ايوب(ع) مى‏فرمايد: «وَذِكْرى‏ لِلْعابِدِينَ؛ اين ماجرا يادآورى باشد براى عبادت كنندگان» تا همانند او صبر و شكيبايى كنند و همان گونه كه او در دنيا و آخرت ثواب دريافت كرد، آنها نيز به ثواب الهى نايل آيند؛ زيرا آنان هنگامى كه بلا و گرفتارى ايوب(ع) و صبر او را، كه برترين فرد زمان خود بود، به ياد آرند، خويشتن را براى صبر و بردبارى در دشوارى‏هاى دنيا آماده مى‏سازند. علاوه بر اين كه صبر و شكيبايى از اخلاق پيامبران و سلاح پرهيزكاران و اصلاح طلبان است، و هيچ پيامبر يا رهبر و يا فرد مصلحى جز با صبر و شكيبايى به پيروزى و موفقيّت دست نيافته است.

قرآن به صبر و شكيبايى و ستودن آن، عنايت خاصى داشته و ارزش صبر را بسيار و صبرپيشگان را مدح و ستايشى فرموده كه بالاتر از آن ستايشى نيست، و نزديك به هفتاد مورد صبر را بيان كرده و هيچ فضيلتى در قرآن به اندازه‏صبر، از آن ياد نشده است. رسول‏اكرم(ص) نيز سفارش به صبر فرمود: «الصّبرُ نِصفُ الإيمانِ». هم چنين فرمود: «و مَن يَتَصَبَّر يُصبرِهُ اللَّهُ و ما اُعطى احدٌ عطاءً خيراً و أوسَعَ مِن الصّبر؛كسى كه شكيبايى كند، خداوند او را ثابت قدم نگه مى‏دارد و به هيچ كس پاداشى بهتر و برتر از صبر داده نشده است». و از كلمات جامعى كه نزد اعراب مشهور است اين است كه، «الصبرُ مَطيّةُ النَصْر؛ صبر و شكيبايى مركب پيروزى و موفقيّت است».

پناه بردن به خدا

در سرگذشت ايوب(ع) در مورد پناه بردن به خداوند، به واسطه تضرع و زارى به درگاه او، درس آموزنده‏اى براى ما وجود دارد، همان گونه كه ايوب(ع) در پيشگاه خداوند تضرع و زارى نمود و خدا را با نام‏هاى نكو و صفات برجسته‏اش ياد كرد تا گرفتارى‏هاى او را برطرف سازد.

مداوا

از اين داستان، درس لزوم مداوا نيز استفاده مى‏شود؛ زيرا خداوند بدو دستور داد تا خود را در آبى كه از زير پايش جوشيد، شستشو داده و از آن بياشامد، در حالى كه خداوند قادر بود او را شفا و بهبودى بخشد، بى‏آن‏كه او را به استفاده از اين وسيله، فرمان دهد.

مهربانى با همسر

هم‏چنين از ماجراى حضرت ايوب(ع) مى‏آموزيم كه به همسر بايد مهربانى كرد زيرا ايوب(ع) در حال بى‏نيازى و عافيت، به همسرش مهربان بود و همسرش نيز در ايام درد و رنج و گرفتارى ايوب، به خوبى از او مراقبت كرد ولى اشتباهاتى از همسرش سرزده بود كه در پى آنها ايوب(ع) سوگند خورد او را تنبيه كند، اما خداوند به وى فرمان داد به جهت حقّ همسرى با وى، مى‏تواند با كفاره‏اى سهل و آسان سوگند خود را بشكند.

فصل پنجم: پيامبرى ذاالكفل

خداى متعال فرمود:

وَإِسْمعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرِينَ * وَأَدْخَلْناهُمْ فِى رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصّالِحِينَ؛(5)

اسماعيل و ادريس و ذاالكفل همگى از صبرپيشگان بودند و ما آنان را در لطف و رحمت خويش وارد ساختيم و در زمره شايستگانند.

و نيز فرمود:

وَاذكُرْ إِسْمعِيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الكِفْلِ وَكُلٌّ مِنَ الأَخْيارِ؛(6)

و ياد آر از اسماعيل و يسع و ذاالكفل، و همه آنان از نيك سرشتان بودند.

ابن كثير مى‏گويد: «از اين‏كه قرآن ذاالكفل را در كنار پيامبران بزرگ مدح و ستايش فرموده، چنين برمى‏آيد كه او پيامبر بوده، و مشهور هم همين است».

ولى قرآن در مورد دعوت و رسالت و قومى كه وى به سويشان فرستاده شده نه به‏طور خلاصه و نه مشروح، مطلبى را بيان نفرموده است؛ امّا مورّخان براين عقيده‏اند كه وى پسر ايوب(ع) است و نامش در اصل «بشر» بوده و خداوند پس از ايوب(ع) او را مبعوث فرموده و «ذَا الكِفْلِ» ناميده شده، چون متكفل برخى از دستورات الهى شد و بدان‏ها عمل كرد.

پى‏نوشتها:‌


1- حضرت ايوب(ع) از نسل ابراهيم(ع) است. مادرش دختر لوط(ع) و همسرش «ليا» دختر يعقوب بود. نيز گفته‏اند «رحمه» دختر افرائيم بود و گفته شده، دختر منشا بن يوسف بن يعقوب بوده است. طبرى مى‏گويد: حضرت ايوب هنگام وفات 93 سال داشت و برخى آن را بيشتر ذكر كرده‏اند و ابن عباس گفته است: بدين جهت او را ايوب گفتند كه وى در همه حالات با خداى خويش در راز و نياز بود.
2- نساء (4) آيه 163.
3- أنبيا (21) آيات 83 - 84.
4- ص (38) آيات 41 - 44.
5- أنبيا (21) آيات 85 - 86.
6- ص (38) آيه 48.

باب هشتم: موسى، هارون(ع)

پيامبرى موسى و هارون

حضرت موسى(ع) يكى از پيامبران اولوالعزم الهى است. خداى متعال فرمود: «وَاذكُرْ فِى‏الكِتابِ مُوسى‏ إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً». وى ملقّب به «كَليمِ‏اللَّه» است؛ زيرا خداوند بدون واسطه با او سخن گفت. خداى تعالى فرمود:

يا مُوسى‏ إِنِّى اصْطَفَيْتُكَ عَلىَ النّاسِ بِرِسالاتِى وَبِكَلامِى فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَكُنْ مِنَ الشّاكِرِينَ؛(1)

اى موسى، من تو را با دستورات و سخنم بر مردم برگزيدم، آنچه را به تو دادم بگير و از سپاسگزاران باش.

و هارون برادرِ تنى موسى(ع) است و خداوند آن‏گاه كه اراده فرمود موسى(ع) را براى ابلاغ رسالت الهى نزد فرعون بفرستد، هارون را به عنوان پشتيبان و يار و ياور موسى(ع) همراه او فرستاد. و اين كار درپى درخواستى بود كه موسى(ع) از پروردگار خويش نمود:

وَاجْعَلْ لِى وَزِيراً مِنْ أَهْلِى * هرُونَ أَخِى * أُشْدُدْ بِهِ أَزْرِى * وَأَشْرِكْهُ فِى أَمْرِى؛

هارون برادرم را به عنوان وزيرى از خانواده‏ام قرار ده، به واسطه او پشتيبانى‏ام نما و در امر رسالت او را با من شريك گردان.

خداوند به خواسته وى جامه عمل پوشاند و هارون را بدو بخشيد و با لطف و مرحمت خويش به او پيامبرى عنايت كرد: «وَوَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هرُونَ نَبِيّاً».

ستم‏كَشى بنى اسرائيل

قبلاً در ماجراى حضرت يوسف(ع) ياد آورى كرديم كه چگونه يوسف(ع) پدر و فرزندان و نوه‏هاى او را براى اقامت در مصر، فراخوانده و به حضور پذيرفت، آن زمان يوسف(ع) از پادشاه مصر درخواست كرد كه آنها را در منطقه «جاسان» در شمال بلبيس كه «سفط الحنه» از جمله شهرهاى آن است، اسكان دهد. علت اين‏كه يوسف آن منطقه را درخواست كرد اين بود كه، آنجا سرزمينى پر از سبزه و چراگاه بود و خاندان يعقوب هم دام‏دار بودند. و اين قضيه در دوران «ملوك الرعاة» اتفاق افتاد و سپس با گردش زمان، أحمس اوّل، سرسلسله پادشاهان خاندان هيجدهم از پادشاهان مصر كه (ملوك الرعاة) را از آنجا بيرون رانده بودند، روى كار آمد و بعد از او، رامسس دوم (فرعون مصر) به قدرت رسيد. وقتى وى ديد تعداد بنى‏اسرائيل رو به افزايش است و نسل آنان افزون مى‏گردد، ترسيد كه مبادا با دشمنان مصر همكارى كنند. از اين رو، براى به ضعف كشيدن قدرت آنها، آنان را بر دشوارترين كارها گماشت و تلاش كرد آنها را پراكنده و متفرق سازد.

وگفته شده كه كاهنان به فرعون اطلاع داده بودند كه تاج و تختش به دست كودكى از بنى‏اسرائيل بر باد خواهد رفت، از اين رو، فرعون دستور داد كليه فرزندانِ پسر آنان را بكشند تا تعدادشان افزايش نيابد، و از سويى در اثر خستگى زياد ناشى از كار، ميان پير مردان آنان مرگ و مير افتاد، سران قبط نزد فرعون آمده و بدو گفتند: در پيرمردان بنى اسرائيل مرگ ومير افتاده و تو نيز بچه‏هاى آنها را مى‏كشى، بنابراين در آينده ما خودمان بايد كار كنيم و كسى براى خدمت كردن به ما باقى نخواهد ماند، از اين رو، فرعون دستور داد كه يك سال در ميان پسران را بكشند تا تمامى پسرهاى بنى‏اسرائيل نابود نگردند.

در سالى كه قرار بود پسران كشته نشوند، هارون متولد شد و كسى متعرض او نشد و او در دامن پدر و مادر خويش تربيت يافت، ولى تولد موسى در سالى واقع شد كه كودكان را در آن سال سر مى‏بريدند. زمانى كه وى از مادر متولد شد، مادرش او را از چشم مردم نهان داشت وخبر تولّد او به فرعون نرسيد.

خداوندبا اين‏فرموده، به ظلم وستم فرعون به بنى‏اسرائيل وكشتار فرزندان آنها اشاره‏مى‏فرمايد:

نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَاَ مُوسى‏ وَفِرْعَوْنَ بِالحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ * إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَيَسْتَحْيِى نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ المُفْسِدِينَ * وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلىَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثِينَ؛(2)

ما از سرگذشت موسى و فرعون برايت به حق بيان مى‏كنيم، براى كسانى كه ايمان مى‏آورند فرعون در زمين به تكبر و گردنكشى پرداخت و ميان مردم اختلاف انداخت و طايفه‏اى از آنان را به ضعف كشيد. پسرانشان را مى‏كشت و زنانشان را زنده نگاه مى‏داشت، به راستى او انسانى مفسد بود و ما مى‏خواهيم بركسانى كه مورد استضعاف قرار گرفته‏اند منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان زمين قرار دهيم.

فصل اوّل: سيره موسى قبل از پيامبرى

تربيت موسى در كاخ فرعون

موسى(ع) چند ماهى پس از ولادت، در دامان مادر زندگى كرد، و آن‏گاه كه مادرش بيمناك‏شد مبادا راز او فاش شود، خداوند بدو الهام فرمود تا صندوقى براى موسى تهيه كرده و آن را قيراندود كند و موسى را در آن قرار داده و سپس آن را در نهر نيل بيفكند و خداى سبحان قلب او را آرامش بخشيد و به وى مژده داد كه موسى را به‏سوى او باز خواهد گرداند و او را به پيامبرى برمى‏گزيند.

يكى از افراد خانواده فرعون صندوق را از آب گرفت. وقتى آن راگشودند، چشم همسر فرعون به كودك داخل آن، كه موسى(3) بود، افتاد. خداوند علاقه و محبت موسى را در دلش افكند، وى احساس كرد كه شوهرش همان گونه كه همه پسران بنى‏اسرائيل را كشته، اين كودك را نيز خواهد كشت. از اين رو، به شوهر خود گفت: اين پسر، موجب خشنودى من و تو خواهد شد، از كشتن او صرف‏نظر كن، شايد به حال ما سودمند افتد و اكنون كه فرزند نداريم او را به عنوان فرزندى بپذيريم. فرعون با گفته همسرش موافقت كرد و كودك را براى وى نگهدارى نمود و بدين ترتيب موسى از مرگ حتمى نجات يافت. فرعون و وزيرش هامان و سپاهيانشان (هوادارانش) نمى‏دانستند قضا و قدر الهى چه چيزى را برايشان نهان ساخته است. آنان كسى را از آب نجات داده‏اند كه دشمن و منبع حزن و اندوه آنان و به دليل كفر و سركشى آنها، سبب هلاكتشان خواهد شد.

اين بود ماجراى موسى، امّا مادرش وقتى موسى را در نهر انداخت، خواهر موسى را فرستاد تا در پى او روانه شود. خواهر موسى ديد كودك از آب گرفته و داخل خانه فرعون برده شد. مادرش را در جريان واقعه قرار داد، مادر موسى با اين خبر از بيم و ناراحتى هوش از سرش پريد، و تنها قلبش براى موسى مى‏تپيد، نه چيز ديگر. از فرط نگرانى نزديك بود راز خود را فاش سازد، ولى خداوند دل او را ثابت نگه داشته و وى را در زمره مؤمنين قرار داد كه به وعده الهى در باز گرداندن موسى به سوى او اطمينان داشته باشد.

زنان شيرده را براى موسى آوردند، ولى هيچ‏كدام را نپذيرفت، خواهر موسى پيش آمد و بدان‏ها پيشنهاد كرد كه زنى را مى‏آورد تا آن كودك را شير دهد آنان نيز پذيرفتند و او را در پى زن شيرده فرستادند و خواهرش، مادر موسى را آورد و كودك با وجود او آرامش‏يافت و از زن‏هاى شيرده، فقط پستان وى را به دهان گرفت و اين‏گونه بود كه مادر موسى وقتى ملاحظه كرد خداوند كودكش را به وى باز گرداند اطمينان حاصل كرد كه وعده الهى حق است:

وَأَوْحَيْنا إِلى‏ أُمِّ مُوسى‏ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى اليَمِّ وَلا تَخافِى وَلاتَحْزَنِى إِنّا رادُّوهُ إِلَيْكِ وَجاعِلُوهُ مِنَ المُرْسَلِينَ * فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَحَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ * وَقالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ قُرَّةُ عَيْنٍ لِى وَلَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى‏ فارِغاً إِنْ كادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَوْلا أَنْ رَبَطْنا عَلى‏ قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ المُؤْمِنِينَ * وَقالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَحَرَّمْنا عَلَيْهِ المَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى‏ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَهُمْ لَهُ ناصِحُونَ * فَرَدَدْناهُ إِلى‏ أُمِّهِ كَىْ تَقَرَّ عَيْنُها وَلا تَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ؛(4)

و به مادر موسى الهام كرديم كه او را شير ده و آن‏گاه كه بر او ترسيدى او را در دريا بيفكن و نترس و محزون نباش. ما او را به تو بازخواهيم گرداند و او را از پيامبران قرار مى‏دهيم. خانواده فرعون او را از آب گرفتند تا برايشان دشمن و مايه حزن و اندوه باشد. فرعون و هامان و هوادارانشان انسان‏هايى خطاكار بودند. همسر فرعون گفت: اين فرزند باعث شادى من و توست. او را نكش، شايد برايمان سودمند واقع شود و يا او را به فرزندى بپذيريم و آنها نمى‏دانستند صبحگاه مادر موسى اندوهى جز جدايى فرزندش نداشت و اگر ما دل او را آرامش نبخشيده بوديم كه ايمانش برقرار بماند، نزديك بود رازش را فاش سازد، مادر موسى به خواهر او گفت: در پى موسى برو و او از نزديك مراقب بود و آنها (فرعونيان) نمى‏دانستند و ما از قبل، زنان شيرده را بر او حرام نموديم. خواهر موسى گفت: آيا شما را بر خانواده‏اى كه سرپرستى كودك را به عهده گيرد راهنمايى نكنم كه او را نيكو تربيت كنند و بدين ترتيب ما او را به مادرش برگردانديم تا ديده‏اش به جمال موسى روشن شود و اندوهش برطرف شود و بداند كه وعده الهى حق است، ولى بيشتر آنان آگاهى ندارند.

طبيعى بود كه مادر موسى پس از آن‏كه دوران شيرخوارگى كودك را به پايان رساند، او را به خانه فرعون آورد و كاخ فرعون، تربيت موسى را برعهده گرفت و آن‏گاه كه موسى به كمال قدرت و نيروى جوانى رسيد، خداوند به او دانش و حكمت عنايت فرمود، خداى متعال اين‏گونه نكوكاران را پاداش مى‏دهد:

وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ واستوى آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ؛(5)

آن‏گاه كه به حدّ رشد و كمال رسيد، به او مقام علم و حكم نبوت عطا كرديم و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم.

يارى موسى به فردى اسرائيلى

موسى در خانه فرعون به سنّ جوانى رسيد و از قدرت جسمانى فوق العاده‏اى برخوردار شد و هيچ‏گاه بر او پوشيده نبود كه وى در خانه فرعون زندگى مى‏كند و خود، فردى اسرائيلى از ملت ستمديده فلسطين است. بنابراين مى‏تواند اسرائيليان را يارى كرده و آزار و اذيت فرعونيان را از آنها دور سازد.

روزى موسى كاخ فرعون را ترك گفت و بى‏آن‏كه كسى بداند به طور ناگهانى وارد شهر شد و در آنجا ملاحظه كرد دو نفر با يكديگر مشاجره و كشمكش دارند: يكى از آنها اسرائيلى و از قوم اوست و ديگرى از هواداران فرعون مى‏باشد. فرد اسرائيلى از موسى درخواست كمك كرد و او به يارى وى شتافت. و موسى چنان سيلى بر دشمن او نواخت كه به زندگى او پايان داد. موسى از كرده خويش پشيمان شد و آن را كارى شيطانى شمرد و از گناهى كه مرتكب شده بود از خداى خود طلب بخشش نمود و نزدش تضرع و زارى كرد تا توبه‏اش را بپذيرد و او را ياور تبهكاران قرار ندهد و خداوند او را بخشيد و توبه‏اش را پذيرفت. خداى متعال فرمود:

وَدَخَلَ المَدِينَةَ عَلى‏ حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذِى مِنْ شِيعَتِهِ عَلىَ الَّذِى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ * قالَ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَاغْفِرْ لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ * قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ؛(6)

زمانى كه مردم شهر بى اطلاع بودند وارد شهر گرديد در آنجا دو مرد را ديد كه با يكديگر درگير هستند: يكى از طرفداران او و ديگرى از دشمنانش بود، آن‏كه طرفدارش بود براى غلبه بر دشمن او، از موسى كمك خواست. موسى بر فردى كه دشمن او بود سيلى نواخت و او در اثر آن جان داد. وى گفت: اين كار يك عمل شيطانى بود، چه اين‏كه شيطان دشمنى گمراه كننده و آشكار است. موسى عرضه داشت: پروردگارا، من به خويش ستم روا داشتم مرا ببخش و خداوند او را بخشيد. به راستى كه او بسيار بخشنده و مهربان است. موسى عرض كرد: پروردگارا، به نعمت‏هايى كه برايم ارزانى داشته‏اى، از تبهكاران هرگز حمايت نخواهم كرد.

فاش شدن راز موسى

روز دوم كه فرا رسيد، موسى در حالى كه بيم داشت راز او فاش گردد، به سمت شهر روانه گرديد. در آن‏جا همان فرد اسرائيلى را كه ديروز به وى كمك كرده بود ديد كه با يكى ديگر از طرفداران فرعون درگير است. فرد اسرائيلى براى غلبه بر شخص فرعونى، از موسى كمك خواست. اين بار موسى از ستيزه‏جويى و ماجراجويى او به خشم آمد و او را بر آن كار نكوهش كرد و سپس براى پايان دادن به نزاع و درگيرى ميان آن دو به ميانجى‏گرى پرداخت. فرد اسرائيلى كه (موسى را خشمگين يافت) ترسيد و تصور كرد موسى قصد كشتن او را دارد، لذا او را مخاطب ساخت و گفت:

أَتُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِى كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالأَمْسِ؛

آيا همان گونه كه ديروز فردى را كشتى، مى‏خواهى مرا بكشى.

شخص فرعونى به مجرد اين‏كه اين اقرار صريح و آشكار را شنيد - و از سوى ديگر قوم او از ماجراى روز گذشته كه مردى كشته شده و قاتل وى مشخص نبود، حيران و سرگردان بودند- خود را به آن‏ها رساند و ماجراى موسى رإ؛ه‏هِ به آنان اطلاع داد. در اين هنگام مردم گردآمده و براى كشتن موسى به جستجوى وى پرداختند، يكى از ارادتمندان موسى از اين قضيه آگاه شد و از دورترين نقطه شهر، شتابان خود را به وى رساند و او را در جريان نقشه مردم قرار داد و به او سفارش كرد كه خود را نجات دهد و از شهر بيرون رود تا مردم براى آزار و اذيّت، دسترسى به او نداشته باشند. موسى سفارش او را پذيرفت و با حالتى از بيم و ترس از شهر فرار كرد و از خداى خود مى‏خواست كه او را از شرّ ستمكاران نجات دهد:

فَأَصْبَحَ فِى المَدِينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذا الَّذِى اسْتَنْصَرَهُ بِالأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى‏ إِنَّكَ لَغَوِىٌّ مُبِينٌ * فَلَمّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذِى هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى‏ أَتُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِى كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلّا أَنْ تَكُونَ جَبّاراً فِى الأَرْضِ وَماتُرِيدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ المَصْلِحِينَ * وَجاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصى‏ المَدِينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ المَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّى لَكَ مِنَ النّاصِحِينَ* فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِى مِنَ القَوْمِ الظّالِمِينَ؛(7)

موسى از توقف در شهر بيمناك شد و مراقب دشمن بود، ناگهان كسى كه روز گذشته از او كمك خواسته بود باز هم از او يارى خواست، موسى به او گفت: پيداست كه تو سخت گمراهى و چون خواست به يارى هم كيش خود رود و به قبطى حمله بَرَد، قبطى به موسى گفت: آيا مى‏خواهى مرا بكشى، همان گونه كه روز گذشته فردى را كشتى. تو مى‏خواهى در زمين ستم روادارى و مصلح و خيرخواه نيستى و مردى (مؤمن) از دورترين نقاط شهر شتابان خود را به موسى رساند و گفت: اى موسى، درباريان فرعون قصد كشتن تو را دارند و در اين خصوص نقشه مى‏كشند، بنابراين تو از شهر خارج شو و من خيرخواه توأم. موسى بيمناك و نگران از دشمن، از شهر بيرون رفت و عرضه داشت: پروردگارا، مرا از قوم ستم پيشه رهايى و نجات عنايت كن.

موسى در سرزمين مَدْيَن

موسى پس از دشوارى‏هايى كه ديد، از مصر خارج گشته و رهسپار سرزمين مدين شد و آن‏گاه كه خواست براى رفع تشنگى خود از آب آنجا بياشامد، انبوهى از مردم را ديد كه به‏طور فشرده پيرامون آب اجتماع كرده‏اند، و هر يك براى جلو رفتن و پيشى گرفتن بر ديگران، براى استفاده از آب حوض، به قدرت خود متكى بودند. موسى در نزديكى آب دو دختر جوان را ديد كه گوسفندان خود را مى‏رانند تا به آب نزديك نشوند. موسى با ديدن اين صحنه، از كار آن دو شگفت‏زده شد و جلو آمد و ازوضعيت آنها پرس و جو كرد. آن دو در پاسخ وى مى‏گفتند: ما اين‏جا آمده‏ايم تا گوسفندان خود را سيراب كنيم، ولى در اثر ازدحام فراوان، قادر بر سيراب ساختن گوسفندان خويش نيستيم، لذا صبر مى‏كنيم تا چوپانان اين‏جا را ترك كرده و بروند، اين پاسخ حاكى از اين است كه زنان داراى ضعف جسمى و شرم و حيا بوده و اين دو سبب مى‏شوند در چنين جاهايى كه ازدحام و شلوغى است و زنان و مردان با هم مختلط هستند، زن‏ها كارآيى چندانى نداشته باشند، و سپس آن دو دختر با بيان علت كار خود اضافه كردند كه، «وأبونا شيخ كبير؛ پدر ما پيرمردى ناتوان است». گويى آنها با اين سخن خواستند آتش مهر و محبت را در دل موسى شعله‏ور سازند.

غيرت موسى به جوش آمد و گوسفندان آنها را سيراب گرداند و هيچ كس توان جلوگيرى او را نداشت؛ زيرا مردم با قدرت و شجاعتى كه در او ديدند، خود را از مقاومت در برابر او ناتوان احساس كردند و او پس از انجام كار، خسته و مانده، ولى پرتوان و قدرتمند، به قصد استراحت به سايه پناه برد و خداى خويش را اين چنين سپاس مى‏گفت: «پروردگارا، نيازمند نعمت‏هايى هستم كه به من ارزانى داشتى».

پس از مدتى يكى از آن دو دختر نزد او آمد و «تمشى على استحياء؛ كه در كمال حيا گام برمى داشت» به موسى گفت: پدرش او را خواسته تا در ازاى سيراب ساختن گوسفندانِ آنها، وى را پاداش دهد. آيا انتظارى غير از اين مى‏رفت كه موسى با اشتياق، به اين فراخوانى پاسخ مثبت دهد؟ چرا كه او فردى غريب و تهيدست بود. از اين رو مى‏بايست به آرامى راه افتاده و آن پيرمرد را ملاقات كند و اين كار را انجام داد و با او ملاقات كرد و راز خويش را با وى در ميان گذاشت. آن پيرمرد با جوانمردى و بزرگوارى با موسى برخورد كرد و در مورد رهايى از ستمكاران به او اطمينان داد:

وَلَمّا تَوَجَّهَ تِلْقآءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّى أَنْ يَهْدِيَنِى سَوآءَ السَّبِيلِ * وَلَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ‏النّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِى حَتّى‏ يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَأَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ * فَسَقى‏ لَهُما ثُمَّ تَوَلّى‏ إِلىَ الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّى لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ * فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِى عَلىَ اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمّا جاءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ القَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ القَوْمِ الظّالِمِينَ؛(8)

آن‏گاه كه رو به شهر مدين آورد گفت: شايد پروردگارم مرا به راه راست رهنمون شود و زمانى‏كه بر سرچاه آب مدين رسيد، گروهى از مردم را ديد كه گوسفندان خويش را سيراب مى‏ساختند و دو زن را نيزملاحظه كرد كه گوسفندانشان را از اختلاط با گوسفندان ديگران باز مى‏داشتند. وى گفت: چه مى‏كنيد؟ گفتند: ما تا زمانى كه مردم باز نگردند گوسفندانمان را سيراب نمى‏كنيم و پدرى پير و سالخورده داريم. موسى گوسفندان آنها را سيراب ساخت و سپس براى استراحت به سايه درختى رفت و عرض كرد: بار خدايا، من به خيرى كه تو نازل فرمايى نيازمندم. يكى از آن دو دختر در كمال حيا نزد موسى آمد و گفت: پدرم تو را خواسته تا در ازاى سيراب كردن گوسفندانمان به تو پاداشى دهد. وقتى موسى نزد او (شعيب) آمد و ماجرا را برايش بازگو كرد، وى گفت: بيمناك مباش كه از مردم ستمكار و جفا پيشه رهايى يافته‏اى.

ازدواج موسى(ع)

موسى جوانى شايسته و نجيب بود، از اين رو موجب شيفتگى پيرمرد و دخترانش گشت. به همين دليل يكى از دخترانش گفت: پدرجان، او را براى شبانى گوسفندانمان اجير كن تا اين كار را انجام دهد؛ زيرا او فردى نيرومند و درستكار است. پيرمرد مقصود دخترش را دريافت و در پى عملى ساختن خواسته او بر آمد و از موسى درخواست كرد تا در برابر ازدواج با يكى از دخترانش، مدت هشت سال شبانى گوسفندان او را بر عهده گيرد، و اگر دو سال بر اين هشت سال بيفزايد، لطف بزرگى نموده است. موسى درخواست پيرمرد را پذيرفت كه هركدام از دو مدت را وى بخواهد انجام دهد و براين كار قراردادى ميان آن دو بسته شد. خداى متعال فرمود:

قالَتْ إِحْداهُما ياأَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ القَوِىُّ الأَمِينُ * قالَ إِنِّى أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدى‏ ابْنَتَىَّ هاتَيْنِ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِى ثَمانِىَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصّالِحِينَ * قالَ ذلِكَ بَيْنِى وَبَيْنَكَ أَيَّما الأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَىَّ وَاللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ؛(9)

يكى از آن دو دختر گفت: اى پدر، او را براى خدمت خود اجير كن. پدر جان، فرد شايسته‏اى را اجير كردى. او شخصى نيرومند و درستكار است، شعيب گفت: من قصد دارم يكى از اين دو دخترم را به ازدواج تو در آورم، مشروط به اين‏كه هشت سال برايم خدمت كنى، و اگر ده سال خدمت نمايى به ميل و اختيار خودت بستگى دارد، و من نمى‏خواهم در اين زمينه تو را به زحمت اندازم. ان‏شاءالله مرا شخصى درستكار خواهى يافت. موسى گفت: قرار بين من و شما همين باشد، هر كدام از اين دو مدت را خدمت كنم، بر من ستمى نشده و خدا بر عهد و پيمان ما وكيل خواهد بود.

فصل دوم: رسالت موسى و هارون

آغاز رسالت

موسى سال‏هايى را كه قرار داد كرده بود، در خدمت حضرت شعيب باشد، سپرى كرد و سپس با خانواده‏اش رهسپار منطقه جنوب شد تا به طور سينا رسيد و در شبى ميمون و مبارك، اراده خداوند تعلق گرفت كه موسى(ع) را خاص كرامت و نبوت و سخن گفتن خود گرداند. موسى(ع) راه را گم كرد و نمى‏دانست به كدام سمت رو آورد. در همين حال بود كه از فاصله دور آتشى را ديد. به خانواده‏اش گفت: شما اينجا بمانيد، من آتشى را از راه دور مى‏بينم، بدان سو رفته و مقدارى از آن را براى روشنايى يا گرما برايتان خواهم آورد و يا از كسانى كه آتش را در اختيار دارند، راه را سراغ مى‏گيرم تا ما را بدان راهنمايى كنند. وقتى موسى به نزديكى محل آتش رسيد، ندايى ربّانى شنيد كه به وى مى‏فرمايد: به راستى كه من پروردگار توأم. از اين رو به جهت ادب و تواضع، كفش‏هايت را برون آر، چه اين‏كه تو در سرزمين «طوى‏» سرزمين پاك و مقدس گام نهاده‏اى. در آنجا اين سخن الهى را شنيد كه جان و روحش به واسطه آن آرامش يافت. اى موسى، تو را براى نبوّت و پيامبرى برگزيدم و به آنچه به تو وحى مى‏شود گوش فرا ده، به راستى من خدايم و خدايى جز من نيست، در آن روز هر كسى به تناسب كارى كه انجام داده، مورد حسابرسى قرار مى‏گيرد، چيزى تو را از ياد قيامت و انجام كار نيك براى آن روز باز ندارد. كسى كه پديد آمدن قيامت را انكاركند، سبب هلاكت خويش را فراهم ساخته است. سپس خداوند برخى از معجزات خود مانند عصا را به وى نماياند كه آن را به زمين مى‏انداخت و به صورت اژدهاى حقيقى در مى‏آمد و به دور خودش مى‏پيچيد و تكان مى‏خورد و به حركت در مى‏آمد و در دل تماشاگران رعب ووحشت ايجاد مى‏كرد و نيزدستش را درون جيب خود مى‏برد و برون مى‏آورد و از آن روشنايى دل‏پذير و خيره كننده‏اى مى‏درخشيد. پروردگارش بدو فرمود: با اين دو معجزه نزد فرعون برو و رسالت الهى را بدو ابلاغ كن، چه اين‏كه فرعون در سركشى و قدرت طلبى پا از گليم خود فراتر گذاشته است.

و از آنجا كه رويارويى با فرعون، شجاعت و متانت مى‏طلبيد. موسى(ع) از پروردگارش خواست بدو شرح صدر عنايت كند تا بتواند با مشكلات، دست و پنجه نرم كرده و كارها را بر او آسان گرداند و او را در بيانِ روانِ دستوراتش يارى كند و برادرش هارون را در رسالت خطير وى، يار و ياورش قراردهد. خداوند با اجابت خواسته وى، هرچه را خواسته بود، بدو عنايت فرمود.

وَهَلْ أَتاكَ حَدِيثُ مُوسى‏ * إِذْ رَأى‏ ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّى آنَسْتُ ناراً لَعَلِّى‏آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلىَ النّارِ هُدىً * فَلَمّا أَتاها نُودِىَ يا مُوسى‏ * إِنِّى أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوىً * وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى‏ * إِنَّنِى أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا أَنَا فَاعْبُدْنِى وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِى * إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى‏ كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى‏ * فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَاتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى‏ * وَما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى‏ * قالَ هِىَ عَصاىَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْها وَأَهُشُّ بِها عَلى‏ غَنَمِى وَلِىَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى‏ * قالَ أَلْقِها يا مُوسى‏ * فَأَلْقاها فَإِذا هِىَ حَيَّةٌ تَسْعى‏ * قالَ خُذها وَلا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَها الأُولى‏ * وَاضْمُمْ يَدَكَ إِلى‏ جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرى‏ * لِنُرِيَكَ مِنْ آياتِنا الكُبْرى‏ * إِذهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏ * قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى * وَيَسِّرْ لِى أَمْرِى * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِى* يَفْقَهُوا قَوْلِى * وَاجْعَلْ لِى وَزِيراً مِنْ أَهْلِى* هرُونَ أَخِى* أُشْدُدْ بِهِ أَزْرِى* وَأَشْرِكْهُ فِى أَمْرِى* كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً * وَنَذكُرَكَ كَثِيراً * إِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصِيراً * قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى‏؛(10)

آيا ماجراى موسى را شنيده‏اى، آن‏گاه كه آتشى را ديد و به خانواده‏اش گفت: شما درنگ كنيد من آتشى از دور ديدم، شايد از آن آتشى برايتان بياورم و يا به وسيله آن راهى بيابم. وقتى به آتش رسيد، ندا آمد كه، اى موسى، به راستى كه من پروردگار توام، كفش هايت را برون آر، چه اين‏كه تو در سرزمين مقدس طوى‏ هستى و من تو را به پيامبرى برگزيدم. به آنچه به تو وحى مى‏شود گوش بسپار، به راستى كه من خدا هستم و معبودى جز من نيست، مرا پرستش نما و نماز را به ياد من به‏پاى‏دار. روز قيامت خواهد آمد و آن را پنهان مى‏كنم، تا هر كسى را به عملش پاداش دهم. كسانى كه به روز قيامت ايمان نداشته و در پى هواى نفس خويشتنند تو را از ياد قيامت باز ندارند كه در اين صورت هلاك خواهى شد. اى موسى، در دست راست چه دارى؟ گفت: چوب‏دستى من است كه بر آن تكيه مى‏زنم و به وسيله آن براى گوسفندانم برگ درختان را مى‏ريزم و كارهاى ديگرى نيز انجام مى‏دهم، فرمود: اى موسى، آن را بينداز، و آن‏گاه آن را افكند، ناگهان به صورت اژدهايى در آمد و به هر سو مى‏شتافت. گفت: اى موسى، آن را بگير ونترس، ما آن را به صورت نخست آن درخواهيم آورد، دستت را به گريبان فرو ببر و بى‏هيچ عيب و نقصى، نورانى و درخشان بيرون مى‏آيد تا نشانه‏اى ديگر باشد و براى اين‏كه نشانه‏هاى بزرگ خود را به تو ارائه دهيم، اكنون به نزد فرعون برو؛ زيرا او به سركشى پرداخته است. موسى عرض كرد: پروردگارا، به من شرح صدر عنايت كن و كارم را آسان گردان و گره از زبانم باز نما تا مردم سخنم را بپذيرند، و برايم وزيرى از خانواده‏ام قرار ده، هارون برادرم را براى اين كار انتخاب فرما، او را پشتيبان من قرار ده و او را در امر رسالت شريك من گردان، تا پيوسته به ستايش تو پردازم و تو را بسيار ياد كنم. به راستى كه تو به احوال ما بصير هستى، پروردگار فرمود: اى موسى، آنچه خواستى به تو عطا گرديد.

فرمان خدا در اعزام موسى نزد فرعون

خداوند، موسى(ع) را براى رسالت خويش مهيا ساخت و خواسته‏هاى وى را اجابت فرمود و برادرش هارون را با او فرستاد و بدو دستور داد، با نشانه‏ها و معجزات، به همراهى برادرش به سوى فرعون بروند، و آنان را از خستگى و كوتاهى در ياد خدا و ابلاغ رسالت الهى نهى فرمود و بدان‏ها فرمان داد به نزد خود فرعون بروند؛ زيرا هم او بود كه به سركشى و طغيان پرداخته است و بدان‏ها سفارش فرمود تا با فرعون به نرمى سخن گويند، شايد طبع سركش و طغيان‏گر او را ملايم ساخته و با سخن دلپذير خود به قلب او راه يابند و سرانجام از خدا بترسد. موسى و هارون عرض كردند: ما از قدرت و خشونت فرعون بيمناكيم كه اين رسالت را به او ابلاغ كنيم، شايد وى خشمگين شده و بر ما تندى كند و يا ما را شتابزده كيفر نمايد. خداوند بدان‏ها فرمود: از چيزهايى كه تصور كرده‏ايد از ناحيه فرعون به شما برسد، بيم نداشته باشيد؛ زيرا من با شما هستم، مى‏بينم و مى‏شنوم و شما را از شرّ او نگاه خواهم داشت و آن‏گاه به آنها فرمان داد تا به فرعون بگويند: ما فرستادگان خدايى هستيم كه تو بنده‏اى ازبندگان او هستى و آن گونه كه ادعا مى‏كنى، خدا نيستى و حق ندارى بنى‏اسرائيل را به بند كشيده و آزادى‏شان را سلب نمايى، آنها را آزاد كن، تا اگر بخواهند همراه ما بيايند، آزادانه بتوانند و تو نبايد آنان را با به كار گرفتن به اعمال شاق و طاقت فرسا، آزار و شكنجه دهى، و ما با دليل و برهان وظيفه داريم اين پيام را به تو برسانيم. درود و نيك‏بختى كسى را سزاوار است كه ازحق پيروى كرده و به خدا ايمان بياورد. خداوند فرمود:

إِنَّنا نَخافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أَوْ أَنْ يَطْغى‏ * قالَ لا تَخافا إِنَّنِى مَعَكُما أَسْمَعُ وَأَرى‏ * فَأْتِياهُ فَقُولا إِنّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنِى إِسْرائِيلَ وَلا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَالسَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الهُدى‏؛ (11)

اكنون تو و برادرت با معجزات من برويد و در ياد من سستى به خود راه ندهيد. نزد فرعون برويد؛ زيرا او دست به سركشى زده و با ملايمت و نرمى با وى سخن بگوييد، شايد متذكر شود و يا از خدا بترسد. عرضه داشتند: پروردگارا، ما بيم آن داريم كه فرعون به ما ستم روا داشته و يا بر سركشى خود بيفزايد. خداوند فرمود: بيمناك نباشيد؛ زيرا همه جا من با شما هستم و همه چيز را مى‏شنوم و مى‏بينم. نزد فرعون برويد و بدو بگوييد: ما فرستادگان خداى تو هستيم. بنى‏اسرائيل را با ما بفرست و آنها را آزار و شكنجه نكن. ما بامعجزه‏اى از پروردگارت نزد تو آمده‏ايم و درود بر كسى كه طريق هدايت را بپويد.

ابلاغ رسالت

موسى و هارون(ع) دستور پروردگار خويش را لبيك گفته و نزد فرعون رفتند و رسالت الهى را به وى ابلاغ كردند. از جمله مطالبى كه موسى(ع) به فرعون ابلاغ كرد اين بود كه، درباره خدا جز حق نگويد و خداوند به او معجزاتى عطا كرده كه گواه براين است وى فرستاده حقيقى خداست و از فرعون درخواست كرد تا اجازه دهد بنى‏اسرائيل همراه او به فلسطين بروند. خداى متعال فرمود:

وَقالَ مُوسى‏ يا فِرْعَوْنُ إِنِّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ العالَمِينَ * حَقِيقٌ عَلى‏ أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلّا الحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِىَ بَنِى إِسْرائِيلَ؛(12)

موسى گفت: اى فرعون، به راستى كه من فرستاده پروردگار جهانيان هستم، سزاوار است كه من از ناحيه خداوند چيزى جز حق نگويم. من از جانب پروردگارتان دليلى روشن برايتان آوردم، بنابراين بنى‏اسرائيل را با من بفرست.

فرعون، از سخن موسى كه تربيت يافته سابق خود بود در شگفت شد و با منّت گذاشتن براو و به دليل اين‏كه در خانه او تربيت شده، بر وى اظهار فضل و برترى نمود و اين اقتضا داشت كه موسى به او اظهار وفادارى كرده و كارى كه وى را خشمگين كند انجام ندهد و پس ازآن فرعون، كشته شدن مرد فرعونى را به دست وى، بدو يادآور شد و گفت: كسى كه مرتكب گناه قتل شده باشد، گناهكار تلقى شده و از رحمت خداى خويش دور است، بنابراين، چنين فردى شايستگى انجام رسالت او را نخواهد داشت. موسى در اين قضيه بدو پاسخ داد: وى قصد نداشته مرد فرعونى را بكشد، بلكه تنها بر او يك سيلى نواخته است و نمى‏دانسته كه او در اثر اين سيلى جان مى‏دهد و افزود: چون ترسيدم مرا در ازاى كشتنش كه قصد آن را نداشته‏ام، مؤاخذه و كيفر كنيد، لذا به قصد فرار از شما از مصر بيرون رفتم و پس از آن پروردگارم به من حكمت بخشيد و مرا به پيامبرى برگزيد. موسى منّت گذارى فرعون را نيز فراموش نكرد و بدو پاسخ داد و گفت: تو چه نعمتى به من دادى كه آن را بر من منّت مى‏نهى؟ آيا اين‏كه مرا در كودكى پرورش دادى، نعمت مى‏شمارى در حالى كه بنى‏اسرائيل را به بردگى كشيده‏اى؟ اگر از ناحيه تو به من نعمتى رسيده، در عوض قوم من از تو خوارى و ذلت‏ها كشيده‏اند، درد و رنج آنها مرا آزار مى‏دهد و دلم به حال آنان مى‏سوزد. خداى متعال فرمود:

قالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَلَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ * وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِى فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنَ الكافِرِينَ * قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَأَنَا مِنَ الضّالِّينَ * فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِى رَبِّى حُكْماً وَجَعَلَنِى مِنَ المُرْسَلِينَ * وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِى إِسْرائِيلَ؛(13)

آيا ما تو را در كودكى ميان خودمان پرورش نداديم و چندين سال از عمرت را ميان خانواده ما سپرى نكردى، و آن كار زشت از تو سر زد و اينك ناسپاسى مى‏كنى!؟ گفت: زمانى كه گمراه بودم دست به آن كار زدم و زمانى كه از شما بيم و ترس داشتم فرار كردم. خداوند به من حكمت عنايت فرمود و از پيامبران خود قرار داد. و آيا به بردگى كشيدن بنى‏اسرائيل نعمتى است كه منت آن را بر من مى‏نهى؟

گفتگوى موسى و فرعون در ربوبيت خدا

رسالت موسى(ع) فرعون را به شگفتى آورد و در ربوبيّت الهى با موسى به بحث و مناقشه پرداخت و از او پرسيد: «ما رَبُّ العالَمِينَ؛ خداى جهانيان كيست؟» موسى به فرعون و حاشيه نشينانش گفت: خداى جهانيان پروردگار آسمان‏ها و زمين است، اگر راز قدرت الهى را در آنها درك كنيد. فرعون متوجه اطرافيان و هواداران خود شد و با تعجب گفت: «أَلاتَسْتَمِعُونَ؛ آيا نمى‏شنويد چه مى‏گويد؟» موسى سخن خويش را ادامه داده و گفت: «رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبائِكُمُ الأَوَّلِينَ؛ خداى شما و خداى پيشينيان شماست» يعنى زمانى كه فرعون هم به وجود نيامده بود. فرعون پاسخ داد: موسى ديوانه است و درباره مسائل عجيب و غريب حرف مى‏زند، موسى سخن خويش را ادامه داد و گفت:

«رَبُّ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ وَما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ».

و قرآن به اين مطلب اشاره مى‏كند:

قالَ فِرْعَوْنُ وَما رَبُّ العالَمِينَ * قالَ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ * قالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلا تَسْتَمِعُونَ * قالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبائِكُمُ الأَوَّلِينَ * قالَ إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِى أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ * قالَ رَبُّ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ وَما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ؛(14)

فرعون گفت: خداى جهانيان كيست؟ موسى گفت: پروردگار آسمان‏ها و زمين و آنچه ميان آن دوست، اگر باور داريد. فرعون به اطرافيانش گفت: آيا نمى‏شنويد؟ موسى گفت: پروردگار شما و پروردگار پيشينيان شماست. فرعون به مردم گفت: پيامبرى كه به سويتان فرستاده شده ديوانه‏است. موسى گفت: رب العالمين پروردگار مشرق و مغرب است؛ با آنچه ميان آن دو مى‏باشد، اگر انديشه كنيد.

وقتى موسى و هارون ملاحظه كردند فرعون سخن آنها را نمى‏پذيرد، او را تهديد كردند به اين‏كه خداوند بر كسانى كه دعوت آن دو را نپذيرند عذاب فرو مى‏فرستد. در اين هنگام فرعون از حقيقت خداى آنها جويا شد، و آنان بدو فهماندند كه خدا كسى است كه همه چيزرا آفريده و به برخى از آفريدگان خود حيات بخشيده و سپس آنها را با قرار دادن غرايزويژه‏اى به حفظ حيات خويش راهنمايى فرموده است. فرعون خواست مسير سخن را عوض‏كند و يا موسى را از هدفى كه به خاطر آن آمده بود منصرف سازد و يا اين‏كه از برخى امور غيبى اطلاع يابد، لذا از او پرسيد: سرنوشت نسل‏ها و امت‏هاى گذشته چه شد؟ موسى(ع) اين مطلب را به علم الهى كه تنها خاص اوست محوّل كرد و گفت: در اين زمينه علم‏الهى در لوح محفوظ نوشته شده است و خداوند در حكم خود اشتباه نكرده و در هر زمان و مكانى، هيچ يك ازبندگانش را فراموش نمى‏كند و سپس برخى از دلايل قدرتِ الهى را، كه نشانه‏هايى بر وجود او بوده و هر خردمندى آن را در مى‏يابد، برشمرد. خداى متعال فرمود:

إِنّا قَدْ أُوحِىَ إِلَيْنا أَنَّ العَذابَ عَلى‏ مَنْ كَذَّبَ وَتَوَلّى‏ * قالَ فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى‏ * قالَ رَبُّنا الَّذِى أَعْطى‏ كُلَّ شَى‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏ * قالَ فَما بالُ القُرُونِ الأُولى‏ * قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّى فِى كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّى وَلا يَنْسى‏ * الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرضَ مَهْداً وَسَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتّى‏ * كُلُوا وَارْعَوْا أَنْعامَكُمْ إِنَّ فِى ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِى النُّهى‏؛(15)

به ما چنين وحى شده كه عذاب الهى مربوط به كسانى است كه پيامبران را تكذيب كرده و از حق رو بگردانند. فرعون گفت: اى موسى، پروردگار شما كيست؟ وى گفت: پروردگار ما كسى است كه هر چيزى را هستى بخشيده و سپس هدايت فرمود. فرعون گفت: بنابراين حال اقوام گذشته چيست؟ موسى گفت: احوال آنها به علم ازلى پروردگارم در كتابى محفوظ است، پروردگار من نه چيزى را گم مى‏كند و نه به فراموشى مى‏سپارد. همان خدايى كه زمين را آسايشگاه شما قرار داد و در آن راه‏هايى به وجود آورد و از آسمان باران فرستاد و به وسيله آن گياهان مختلفى رويانيديم. خود از آنها بخوريد و چهارپايانتان را هم بچرانيد. به راستى كه در اين كار نشانه‏هاى ربوبيت الهى براى خردمندان آشكار است.

بناى برجى بلند به دستور فرعون

موسى(ع) فرعون را، كه در جمع سران قوم خود بود، به ايمان به خدا دعوت كرد. وقتى فرعون ديد اين عمل عظمت و شوكت او را تضعيف كرده و از قدرت او مى‏كاهد، به وزيرش «هامان» فرمان داد قصرى بلند بنا كند تا از خداى موسى با خبر شود. ما تصور نمى‏كنيم كه فرعون تا اين اندازه نادان بوده كه آرزو كند به وسيله برجى بلند مى‏تواند به آسمان دست يابد، بلكه فرعون با اين كار خواست مردمى را كه با او بودند به اشتباه بيندازد، تا درقدرت وتوان او ترديدى به خود راه ندهند.

مفسران مى‏گويند، هامان براى او برجى بلند بنا كرد و سپس فرعون بر آن بالا رفت وتيرى كه قبلاً پيكان آن را به خون آغشته كرده بود به سوى آسمان نشانه رفت و به اطرافيان خود گفت: خداى موسى را كشتم. خداى متعال فرمود:

وَقالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ ابْنِ لِى صَرْحاً لَعَلِّى أَبْلُغُ الأَسْبابَ * أَسْبابَ السَّمواتِ فَأَطَّلِعَ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏ وَإِنِّى لَأَظُنُّهُ كاذِباً وَكَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَصُدَّ عَنِ السَّبِيلِ وَما كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلّا فِى تَبابٍ؛ (16)

فرعون گفت: اى هامان، برايم كاخى بلند بنا كن، شايد به درهاى آسمان راه يابم و از خداى موسى خبرى بيابم و من تصور مى‏كنم موسى دروغ مى‏گويد. بدين‏سان عمل زشت فرعون در نظرش زيبا جلوه‏گر شد و راه حق بر او مسدود گشت و مكر و تدبير فرعون جز بر زيان وهلاكت وى به كار نيامد.

پى‏نوشتها:‌


1- اعراف (7) آيه 144.
2- قصص (28) آيات 3 - 5.
3- در باره ريشه كلمه موسى گفته‏اند: اسمى است مركب از «مو - شا». مو در زبان مصرى قديم به آب و شا به معناى درخت است و بدين سبب او بدين نام خوانده شد، چون هنگامى او را يافتند كه مادرش وى را بين آب و درخت افكنده بود و گفته شده: مشتقى از كلمه مصرى «مس» بوده كه به معناى كودك است.
4- قصص (28) آيات 7 - 13.
5- همان، آيه 14.
6- قصص (28) آيات 15 - 17.
7- قصص (28) آيات 18 - 21.
8- قصص (28) آيات 22 - 25.
9- همان، آيات 26 - 28.
10- طه (20) آيات 9 - 36.
11- طه (20) آيات 45 - 47.
12- اعراف (7) آيات 104 - 105.
13- شعراء (26) آيات 18 - 22.
14- شعراء(26) آيات 23 - 28.
15- طه (20) آيات 48 - 54.
16- غافر (40)، آيات 36 - 37.


فصل سوم: مبارزه موسى و قوم او

معجزات موسى و ايمان ساحران

چون بحث و مناقشه ميان فرعون و موسى درباره رسالت الهى او بالا گرفت، فرعون از موسى دليلى شاهد بر صدق گفتارش خواست. در اين هنگام موسى(ع) عصا را از دست خود انداخت به اژدهايى تبديل شد كه شك و ترديدى در آن نبود و به حركت در آمد و نيز دستش را از جيب خود بيرون آورد و نور سفيدى از آن آشكار گشت و براى تماشاگران درخشيدن گرفت.

فرعون و حاشيه‏نشينان وى كه اين صحنه را ديدند به تكذيب موسى ادامه داده و كارهاى او را جادوگرى تلقى كردند و درباره موسى به مشورت پرداخته و تأكيد كردند وى ساحر بوده و آشناى به علم جادوگرى است و هدفش اين است كه با سحر و جادوى خويش آنان را از مصر بيرون رانده و آن را تصرف كند، سپس از آنها پرسيد: چه نظرى دارند؟ اشراف قوم به فرعون اشاره كردند كه موسى و برادرش را مهلت دهد و در گوشه و كنار مصر در پى جادوگران بفرستد تا مانند موسى به جادوگرى بپردازند؛ زيرا معجزه‏اى را كه موسى آورده تا زمانى كه انجام دادن آن در توان ديگرى باشد و مانند آن را انجام دهد، از اعتبار افتاده ودعوت او تباه مى‏گردد.

فرعون، مأموران خود را به گوشه و كنار مصر اعزام كرد تا جادوگران را نزد او آورند. مأموران وى تعداد زيادى از جادوگران را آوردند. ساحران به فرعون گفتند: در صورتى كه در جادوگرى بر موسى پيروز شوند، از او پاداش گرانبهايى مى‏خواهند و فرعون نيز پذيرفت و بدانان وعده داد كه آنها در پيشگاه وى از مقامى بس والا برخوردار خواهند شد. علاوه براين‏كه جادوگرى در مصر داراى ارزش و اهميت زيادى بود كه پادشاهان و اُمرا بدان توجه خاصى داشته و در ازاى اين كار پاداش فراوان مى‏دادند، و اين قضيه‏اى است كه اخيراً آثار باستانى مصر از آن پرده برداشته است.

روز موعودِ ديدار جادوگران با موسى(ع) فرا رسيد و جمعيّت انبوهى به صحنه‏نمايش هجوم آوردند و اين ماجرا در روز عيد انجام شد. به نظر مى‏رسد آن روز مصادف با روز طغيان رود نيل بوده كه از بزرگ‏ترين عيدهاى آنان به شمار مى‏رفته است.

موسى(ع) با جادوگران به گفت و گو پرداخت كه آيا آنها ابزار جادويى خود را بر زمين مى‏افكنند يا نخست او مبادرت به اين كار كند؟ موسى پافشارى كرد كه نخست آنان جادوگرى كنند. و ابزار و آلات آنان عصا و طناب بود كه با انداختن آنها عرصه نمايش مملوّ از مار وافعى شد و موسى و مردمِ تماشاگر تصور كردند كه اين اشيا واقعاً به حركت در آمده‏اند، از اين رو مردم از اين صحنه وحشت‏زده شده و ترس و اضطراب بر دل‏هاى آنان حكمفرما گشت.

فرعون و هوادارانش شادمان گشتند و مطمئن شدند كه جادوگران پيروزشدند و موسى نمى‏تواند بر آنان برترى يابد، ولى خداى متعال به موسى وحى فرمود تا عصاى خود را برزمين افكند و او نيز همان گونه كه دستور يافته بود آن را به زمين انداخت، ناگهان به صورت اژدهايى در آمد و ابزار و وسايل دروغين جادوگرى آنها را، كه بدان زرق و برق داده بودند، به سرعت بلعيد و طعمه خويش ساخت.

فرعون و هواداران او مات و مبهوت شدند و جادوگران دانستند كارى را كه موسى انجام داده، سحر مانند آن را انجام نمى‏دهد، بلكه آن قدرت الهى است كه چنين كرده است. از اين‏رو، ساحران به خاك افتاده و خدا را سجده كردند و گفتند: «ما به پروردگار جهانيان، پروردگار موسى و هارون ايمان آورديم».

فرعون يقين حاصل كرد كه موسى را مغلوب نساخته، بلكه اين موسى است كه بر او پيروز گشته است، و براى اين‏كه بر شكست خود پوشش بنهد به جادوگران گفت: موسى، بزرگ واستاد شما بود و او به شما جادوگرى آموخت و به همين دليل بر شما پيروز شد و سحر وجادوى او بر شما غالب آمد و چيره شد. فرعون اين سخن را در حالى مى‏گفت كه به خوبى مى‏دانست موسى جادوگران را نمى‏شناسد و قبلاً هم با آنان نشستى نداشته است، ولى انسانى كه شكست مى‏خورد، همه گونه عذرى براى خود مى‏تراشد. سپس فرعون براى اين‏كه قدرت خود را به رخ جادوگران بكشد بدانان گفت: «آمنتم به قبل أن آذن لكم؛ پيش از آن‏كه من اجازه دهم به موسى ايمان آورديد؟» و ادعا مى‏كرد كه وى صاحب اختيار آنهاست و مى‏بايست او بدانان چنين اجازه‏اى بدهد، ولى آنها قبل از صادر شدن اجازه از ناحيه وى، مرتكب جرم شده و به موسى ايمان آورده‏اند، به همين دليل آنها را تهديد كرد كه دست و پاى آنان را خواهد بريد و آنها را بر شاخه‏هاى نخل به دار مى‏آويزد.

تهديد فرعون، ساحران را از ايمان آوردن باز نداشت، بلكه گفتند: ما به پيشگاه خداى خويش باز مى‏گرديم و تو ما را بدين جهت كيفر مى‏كنى كه ما موسى را تصديق كرديم و به نشانه‏هاى واضح و روشن پروردگارمان كه دليل حقانيت وى بود، اذعان نموديم. جادوگران سپس با تضرع و زارى متوجه خدا شدند و عرضه داشتند: پروردگارا، به ما صبرى بزرگ عنايت كن تا با آن توان تحمل كيفر و شكنجه فرعون را داشته باشيم و ما را مسلمان بميران:

قالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَةٍ فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقِينَ * فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِىَ ثُعْبانٌ مُّبِينٌ * وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِىَ بَيْضاءُ لِلنّاظِرِينَ * قالَ المَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ * يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ فَماذا تَأْمُرُونَ * قالُوا أَرْجِهْ وَأَخاهُ وَأَرْسِلْ فِى المَدائِنِ حاشِرِينَ * يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِيمٍ * وَجاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوا إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنّا نَحْنُ الغالِبِينَ * قالَ نَعَمْ وَإِنَّكُمْ لَمِنَ المُقَرَّبِينَ * قالُوا يا مُوسى‏ إِمّا أَنْ تُلْقِىَ وَإِمّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ المُلْقِينَ * قالَ أَلْقُوا فَلَمّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ * وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِىَ تَلْقَفُ مايَأْفِكُونَ * فَوَقَعَ الحَقُّ وَبَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * فَغُلِبُوا هُنالِكَ وَانْقَلَبُوا صاغِرِينَ * وَأُلْقِىَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ * قالُوا آمَنّا بِرَبِّ العالَمِينَ * رَبِّ مُوسى‏ وَهرُونَ *

قالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِى المَدِينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْها أَهْلَها فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ* لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ * قالُوا إِنّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ * وَما تَنْقِمُ مِنّا إِلّا أَنْ آمَنّا بِآياتِ رَبِّنا لَمّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمِينَ؛(1)

فرعون گفت: اگر معجزه‏اى دارى و راست مى‏گويى آن را بياور. موسى عصاى خود را به زمين افكند كه ناگهان به صورت اژدهايى پديدار گشت و دست خود از گريبان برون آورد، بر تماشاگران درخشيد. سران قوم فرعون بدو گفتند: اين شخص جادوگرى ماهر است و قصد دارد شما را از سرزمينتان بيرون راند، درباره او چه دستور مى‏دهيد. گفتند: او و برادرش را نگهدار و افرادى را به شهرها بفرست تا كليه جادوگران چيره‏دست را نزد تو آورند. ساحران نزد فرعون آمدند و به فرعون گفتند: اگر ما بر موسى چيره گشتيم پاداشى هم داريم؟ گفت: آرى، شما از مقرّبان من خواهيد گشت. ساحران گفتند: اى موسى، تو نخست عصاى خود را مى‏افكنى يا ما بساط جادويى خويش را بيندازيم. موسى گفت: شما بيندازيد، آن‏گاه كه بساط سحر خويش را افكندند، ديدگان مردم را افسون نمودند (بستند) و آنها را به شدّت بيمناك ساختند و سحرى بس بزرگ و هول‏انگيز ايجاد نمودند و ما به موسى وحى كرديم عصاى خويش را بينداز. زمانى كه انداخت، همه آنچه را ساحران ساخته و پرداخته بودند، بلعيد و معجزه حق ثابت شد و اعمال ساحران باطل گرديد. جادوگران مغلوب گرديده و به گونه‏اى حقارت‏آميز بازگشتند، و در برابر قدرت الهى به سجده افتادند، و گفتند: به خداى جهانيان ايمان آورديم، پروردگار موسى و هارون. فرعون بدانان گفت: قبل از آن كه من به شما اجازه دهم، به موسى ايمان آورديد؟ اين مكر و حيله‏اى است كه شما در اين شهر به كار برده‏ايد تا اهالى آن را بيرون برانيد، به زودى پى خواهيد برد. دست و پاهاى شما را بر عكس يكديگر (پاى چپ، دست راست) خواهم بريد و همه شما را به دار مى‏آويزم. جادوگران گفتند: ما پس ازمرگ، به سوى خداى خويش برمى‏گرديم و تو به جرم اين‏كه ما به معجزات الهى كه برايمان نمودار شد ايمان آورديم، مى‏خواهى از ما انتقام بگيرى. پروردگارا، به ما صبر و شكيبايى عنايت كن و ما را در حال تسليم بودن به دستوراتت بميران.

پايدارى موسى و پيروانش

فرعون نشانه‏هايى را كه موسى با خود آورده بود ديد و كفر خود را ادامه داد و بر دشمنى و عناد خويش پافشارى نمود. سران قوم، فرعون را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند كه چرا موسى و پيروان او را رها و آزاد گذاشته تا خداى يگانه را بپرستند و دست ازپرستش فرعون و خدايانش بردارند، و اين كار به نظر آنان، فساد در زمين بود.

فرعون آنان را مطمئن ساخت و با اين وعده به آنان گفت: پسران آنها را مى‏كشيم و زنانشان را براى بردگى زنده نگاه خواهيم داشت و سپس به عملى كردن تهديد پليد خود پرداخت.

طبيعى بود كه بنى اسرائيل از ظلم و ستمى كه بر آنها رفته بود نزد موسى شكايت ببرند وآن حضرت آنان را بر گرفتارى به وجود آمده و كمك گرفتن از خدا براى تحمل آن، به صبر سفارش كرد و در صورت پرهيزكارى آنها را به سرانجامى نيك وعده داد، ولى اين سخنان از مصيبت‏ها و گرفتارى‏هاى آنان نكاست، بلكه بدو گفتند: ما همان گونه كه قبل از رسالت تو مورد آزار و اذيت قرار مى‏گرفتيم، اكنون بعد از آوردن آن هم، مورد اذيت و آزاريم. موسى(ع) جهت همدردى با آنها، بدانان گفت: شايد خداوند دشمن شما را هلاك گرداند و در سرزمينى كه شما را بدان وعده داده بود، جانشين خود قرار دهد تا ببيند از شما عمل نيك سرمى‏زند يا عمل ناپسند، و شما را بدان پاداش دهد:

وَقالَ المَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسى‏ وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِى الأَرضِ وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ قالَ سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَنَسْتَحْيِى نِساءَهُمْ وَإِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ * قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الأَرضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ * قالُوا أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا وَمِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا قالَ عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الأَرضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ؛(2)

سران قوم فرعون به او گفتند: آيا موسى و هواداران او را به حال خود وا مى‏گذارى تا درزمين‏به فساد و تباهى بپردازند و تو و خدايانت را رها كنند؟ فرعون گفت: پسران آنهارامى‏كشيم و زنانشان را نگاه مى‏داريم و ما بر آنان استيلا داريم. موسى به قوم خود گفت:ازخدا يارى بجوييد و شكيبايى كنيد، به راستى كه زمين از آن خداست و آن را به هركس‏ازبندگانش بخواهد وا مى‏گذارد. سرانجام نيك از آنِ پرهيزگاران است، قوم موسى‏گفتند: قبل وبعد از آن‏كه شما بيايى، ما در آزار و شكنجه بوديم. موسى گفت: شايدخداوند دشمن شما رانابود ساخته و شما را در زمين جانشين گرداند، سپس بنگرد تا شما چه مى‏كنيد.

هشدار مؤمن آل فرعون

فرعون از مقاومت در برابر موسى ناتوان گرديد، لذا با قوم خود نقشه كشتن موسى را كشيد تا از دعوتش و به گمان آنها از فساد او رهايى يابند. خداى متعال فرمود:

وَقالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِى أَقْتُلْ مَوسى‏ وَلْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّى أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِى الأَرْضِ الفَسادَ؛(3)

فرعون گفت: مرا وا گذاريد تا موسى را به قتل رسانم و او خداى خود را به يارى بطلبد. بيم آن دارم كه آيين شما را تغيير و تبديل دهد و يا در زمين ايجاد فساد نمايد.

در حالى كه براى عملى كردن نقشه كشتن او به تبادل نظر مى‏پرداختند، جوانمردى، مؤمنى را كه ايمان خود را نهان مى‏كرد، بر آن داشت به گونه‏اى پسنديده و بى‏پروا به دفاع از موسى بپردازد. وى بدان‏ها گفت: شايسته نيست مردى را كه مى‏گويد: «پروردگار من خداست» بكشند، به ويژه كه او معجزاتى دال بر صدق گفتارش براى آنها آورده است. اگر فرض كنيم كه وى (موسى) در گفتار خود دروغگو باشد، دروغ او ضرر و زيانى به آنها نمى‏رساند و اگر در گفتارش صادق باشد، بخشى از عذاب‏هايى كه آنان را بدان تهديد كرده، بر آنها وارد خواهد شد و در ادامه به آنها گفت: شما امروز در زمين صاحب قدرت و نفوذ هستيد، اگر عذاب خدا بر ما وارد شود، چه كسى قادر است آن را از ما برطرف سازد. فرعون با نظريه او به مخالفت برخاست و مدعى شد كه خود، مردم را به راه راست رهنمون مى‏شود. سپس اين مرد مؤمن آنان را به عذاب و خشم الهى در اين دنيا يادآور ساخت، همان گونه كه براى امت‏هاى گذشته در اثر اعمال نارواى آنان به وجود آمده بود، و پس از آن، آنها را از عذاب آخرت بر حذر داشت. آن روز كه كافران سعى مى‏كنند از عذاب خدا فرار نمايند، ولى راه گريزى از آن نخواهند داشت.

و بعد بدانان يادآور شد رسالتى را كه امروز موسى آورده، دعوتى جديد نيست، يوسف(ع) نيز براى پدران اينها دلايل و نشانه‏هاى الهى را ارائه داد و آنان در صدق گفتار وى به شك و ترديد افتادند، تا آن‏كه از دنيا رفت، و گفتند: خداوند پس از او پيامبرى را نمى‏فرستد، و سپس برايشان روشن شد كه اين انديشه پليد، آنها را به گمراهى كشانده است؛ زيرا آنان زمانى كه از راه راست منحرف گرديدند، خداوند دل‏هاى آنها را از طريق هدايت منحرف ساخت:

وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِى يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ * يا قَوْمِ لَكُمُ المُلْكُ اليَوْمَ ظاهِرِينَ فِى الأَرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جاءَنا قالَ فِرْعَوْنُ ما أُرِيكُمْ إِلّا ما أَرى‏ وَما أَهْدِيكُمْ إِلّا سَبِيلَ الرَّشادِ * وَقالَ الَّذِى آمَنَ يا قَوْمِ إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الأَحْزابِ * مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَعادٍ وَثَمُودَ وَالَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَما اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ * وَيا قَوْمِ إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ * يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ ما لَكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ * وَلَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فِى شَكٍّ مِمّا جاءَكُمْ بِهِ حَتّى‏ إِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَ

بْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ؛(4)

مردى مؤمن از آل فرعون كه ايمان خويش را نهان مى‏داشت گفت: آيا مردى را به جرم اين‏كه مى‏گويد پروردگار من خداست مى‏كشيد، حال آن‏كه او از ناحيه پروردگارتان دلايل و براهين و معجزات براى شما آورده، بنابراين اگر او فردى دروغگوست، وزر و وبال دروغش به خود وى بر مى‏گردد و اگر در گفته‏هايش صادق و راستگو باشد، برخى از وعده‏هاى كيفرى كه به شما داده دامنگيرتان خواهد شد. به راستى كه خداوند انسان‏هاى اسراف گر دروغگو را هدايت نخواهد كرد، و گفت: اى قوم، امروز ملك و سلطنت زمين از آن شماست، ولى اگر عذاب الهى بر ما فرود آيد، چه كسى ما را نجات خواهد داد. فرعون گفت: رأى من همان است كه دادم، و شما را جز به راه صواب دلالت نمى‏كنم. آن فرد مؤمن گفت: اى قوم، من از سرنوشتى مانند روز احزاب (امت‏هاى پيشين) و قوم نوح و عاد و ثمود وامت‏هاى بعد از آنها بر شما بيمناكم، و خداوند به‏بندگانش ستم روا نمى‏دارد، و اى قوم، من از روز قيامت، روزى كه از بيم و هراس پابه فرار مى‏گذاريد، بر شما بيم دارم. شما در آن روز از قهر خدا هيچ پناهى نداريد، و كسى را كه خدا گمراه سازد، هرگز راه هدايت نيابد. قبلاً يوسف با براهين و معجزات به سوى شما آمد و شما پيوسته در دستوراتى كه برايتان آورده بود شك و ترديد داشتيد، تا اين‏كه او از دنيا رفت و شما گفتيد: خداوند پس از او هرگز پيامبرى را بر نخواهد گزيد و اين چنين خداوند هر انسان ستمكار و اهل ترديد را گمراه مى‏گرداند.

مؤمن آل فرعون در پى نجات موسى

فرعون و قومش هم چنان به گمراهى خويش ادامه دادند، و اين فرد مؤمن، دعوت خود را به حق و هدايت ادامه داده و آنها را پند و اندرز داد كه فريب اين دنياى فانى را نخورند و براى آخرت عمل كنند كه سراى جاودان است. در آنجا خداوند كارهاى ناروا را به مثل آنها پاداش داده و نيكى فرد را به بهترين وجهى اجر و مزد عنايت مى‏كند. سپس اين مؤمن آنها را مورد نكوهش قرار داد كه چرا در حالى كه وى آنها را دعوت به ايمان مى‏كند، آنان وى را به كفر دعوت مى‏كنند. خدايانى كه آنها وى را به پرستش آنها مى‏خوانند، نه در دنيا سودى دارند و نه در آخرت شفاعت مى‏كنند، چه اين‏كه بازگشت همه تنها به سوى خداست و آن‏گاه بدانان هشدار داد كه روزى فراخواهد رسيد كه پند و اندرز خير خواهانه وى را در مورد خود به ياد خواهند آورد، و او امور مربوط به خود را به خدا مى‏سپارد. آنان تلاش كردند وى را به قتل رسانند، ولى خداوند او را از شرّ آنان محافظت كرد و سرانجام سعادتمند گرديد وفرجام فرعونيان جز شقاوت و بدبختى چيزى نبود. به نحوى كه قرآن، ندايى را كه اين مؤمن با شيوه‏اى بسيار جالب عنوان كرده و سرشار از اخلاص و صدق و صفاست، روشن ساخته است، كه با خواندن آن اطمينان كامل به مصدر الهى آن پيدا كرده و در درون شما احساسى روحى والهامى آسمانى ايجاد مى‏كند كه شما را به خداوند مرتبط مى‏سازد:

وَقالَ الَّذِى آمَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ * يا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هِىَ دارُ القَرارِ * مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى‏ إِلّا مِثْلَها وَمَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ * وَيا قَوْمِ ما لِى أَدْعُوكُمْ إِلى‏ النَّجاةِ وَتَدْعُونَنِى إِلىَ النّارِ* تَدْعُونَنِى لِأَكْفُرَ بِاللَّهِ وَأُشْرِكَ بِهِ مالَيْسَ لِى بِهِ عِلْمٌ وَأَنَا أَدْعُوكُمْ إِلى‏ العَزِيزِ الغَفّارِ * لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِى إِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِى الدُّنْيا وَلا فِى الآخِرَةِ وَأَنَّ مَرَدَّنا إِلى‏ اللَّهِ وَأَنَّ المُسْرِفِينَ هُمْ أَصْحابُ النّارِ * فَسَتَذكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ وَأُفَوِّضُ أَمْرِى إِلى‏ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالعِبادِ* فَوَقاهُ اللَّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ العَذابِ؛(5)

آن مرد مؤمن گفت: اى مردم، ازمن پيروى كنيد تا شما را به راه صحيح رهنمون گردم. اى مردم، اين زندگى دنيا جز متاع اندكى نيست و سراى آخرت منزلگاه ابدى است. آن كس كه مرتكب گناه شود، جز به مانند آن كيفر نمى‏شود و كسى كه عمل نيك انجام دهد، چه مرد و چه زن، درحالى كه ايمان به خدا داشته باشد، جايگاه اين گونه افراد بهشت جاودان است و در آنجا از نعمت‏هاى بى‏شمار برخوردارند. اى قوم، چرا من شما را به راه نجات دعوت مى‏كنم، ولى شما مرا به سوى آتش دوزخ فرا مى‏خوانيد، از من مى‏خواهيد كه به خدا كفر ورزيده و برايش شريك قائل شوم، آن هم از چيزهايى كه بدان علم ندارم، و من شما را به سوى خداى توانا وبخشاينده مى‏خوانم، بى‏شك آنچه مرا به سوى آن فرا مى‏خوانيد، هيچ اثرى در دنيا و آخرت ندارند، و بازگشت ما به سوى خداست، و ستمكاران در آتش دوزخند. شما به زودى آنچه را مى‏گويم متذكر خواهيد شد. من كار خود را به خدا وا مى‏گذارم كه او كاملاً بر احوال بندگان آگاه است و خداوند او را از شر و مكر فرعونيان محفوظ نگاه داشت و عذاب سخت برفرعونيان فرا رسيد.

گستاخى فرعون

فرعون به سركشى خود ادامه داد و غرور تاج و تخت او را فرا گرفت و قوم خود را گرد آورده و به آنان چنين گفت: اى مردم، آيا من پادشاه مصر و صاحب اختيار شما نيستم؟ آيا رود نيل وشاخه‏هاى فرعى آن از ميان كاخ‏هاى من عبور نمى‏كند؟ آيا من بهتر از اين شخص فقير و تهيدست (موسى) نيستم؟ كسى كه در اثر لكنت زبانش نمى‏تواند آنچه را مى‏خواهد بيان كند، و سپس سخن خود را ادامه داد و گفت: در اين مرد، نشانه و علامت مقام و رياست وجود ندارد، چگونه مى‏خواهيد بى‏آن‏كه دستبندهاى طلا در اختيار داشته و مانند پادشاهان بدان مزين گردد، از او پيروى نماييد؟ و چرا فرشتگان او را همراهى نمى‏كنند، تا پشت سر او صف آرايى كرده و حركت نمايند، تا اين‏كه به عنوان پيروان و هوادارانش در كنار يكديگر قرار گيرند، همان گونه كه اطرافيان پادشاه پشت سر او حركت مى‏كنند؟

فرعون با اين سخنان بيهوده خويش، عقل و انديشه آنها را فريفت و آنان اطاعت او را گردن نهادند؛ زيرا آنها افرادى بودند كه به دستورات الهى بى‏اعتنا بوده و بدان عمل نمى‏كردند.

وَنادى‏ فِرْعَوْنُ فِى قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَلَيْسَ لِى مُلْكُ مِصْرَ وَهذِهِ الأَنْهارُ تَجْرِى مِنْ تَحْتِى أَفَلا تُبْصِرُونَ * أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَلا يَكادُ يُبِينُ * فَلَوْلا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ المَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ * فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ؛(6)

فرعون قوم خود را آواز داد وگفت: اى قوم، آيا كشور بزرگ مصر از من نيست؟ و چنين نهرهايى از زير قصر من جارى نيست؟ آيا شكوه و جلال مرا نمى‏نگريد؟ آيا من بهترم يا اين مردفقير و خوارى كه هيچ منطق و بيان روشنى ندارد؟ اگر موسى رسول خداست، پس چرا طوق‏هاى زرين بر دست ندارد و يا فرشتگان آسمان همراه او نيستند. با اين سخنان، قومش را ذليل و زبون داشت تا همه مطيع فرمان وى شدند، آنان افرادى فاسق و نا به كار بودند.

فصل چهارم: سرنوشت فرعون و قوم او

گرفتارى‏هاى فرعونيان از ناحيه‏خدا

پند و نصيحت موسى(ع) به حال فرعون و قوم او سودى نبخشيد، بلكه آنان بر سركشى وطغيان خود و آزار و شكنجه مؤمنان افزودند. موسى(ع) در برابر اين وضعيت به پيشگاه پروردگار خويش عرضه داشت: پروردگارا، تو به فرعون و سران قوم او زرق و برق دنيوى واموال و دارايى و لباس گرانبها و كاخ‏ها و باغ و بستان‏ها و قدرت و حاكميت بخشيدى، ولى آنها در برابر اين نعمت‏ها عناد و كفر ورزيده و مردم را از ايمان آوردن به تو باز داشتند.

بار خدايا، اموال آنها را نابود ساز و برقساوت قلب و عناد و كينه آنها بيفزا؛ زيرا آنان تا زمانى كه با چشم خود نبينند، گرفتار عذاب دردناك تو شده‏اند، توفيق ايمان آوردن نخواهند يافت.

موسى(ع) با اين دعا، خداى خويش را خواند و برادرش هارون آمين گفت. خداوند بدان‏ها فرمود: دعاى شما مستجاب شد، به پيمودن راه راست ادامه دهيد و راه كسانى را كه از راه حقِ‏ّ روشن شده براى شما آگاهى ندارند، وانهيد. خداى متعال فرمود:

وَقالَ مُوسى‏ رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلَأَهُ زِينَةً وَأَمْوالاً فِى الحَياةِ الدُّنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ رَبَّنا اطْمِسْ عَلى‏ أَمْوالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتّى‏ يَرَوُا العَذابَ الأَلِيمَ * قالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتقَيِما وَلا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ؛(7)

موسى عرضه داشت: پروردگارا، در زندگى دنيا به فرعون و طرفدارانش زرق و برق دنيا و اموال و دارايى عطا نمودى. پروردگارا، تا بدين وسيله مردم را از راه تو منحرف سازند خداوندا، اموال و دارايى آنها را نابود گردان و دل‏هايشان را سخت بربند. آنان ايمان نمى‏آورند تا اين‏كه عذاب درناك تو را ببينند. خداوند به موسى و هارون فرمود: دعاى شما را مستجاب كردم، بنابراين هر دو ثابت قدم باشيد و راه افراد جاهل و نادان را نپوييد.

خداوند دعاى موسى را مستجاب گرداند و فرعون و قوم او را به خشكسالى و قحطى و كاهش محصولات كشاورزى و درختان ميوه كيفر داد تا شايد به ضعف و ناتوانى خود و عاجز بودن پادشاه و خدايشان فرعون در برابر قدرت الهى پى ببرند و پند و عبرت گيرند و دعوت موسى را اجابت كنند، ولى سرشت آنها پندپذير نبوده و از گرفتارى‏هايى كه برايشان به وجود آمده بود، درس نگرفتند؛ زيرا آنها وقتى از نعمت و رفاه و آسايش برخوردار مى‏شدند، مى‏گفتند: ما به جهت امتيازى كه بر ساير مردم داريم سزاوار اين نعمت‏ها بوديم و اگر پيشامد ناگوارى مانند قحطى و مصيبتى بر آنان وارد مى‏شد، آن را به خاطر موسى و هواداران او به فال بد مى‏گرفتند، ولى اينها نمى‏دانستند كه هر گونه خير و يا ناگوارى كه به‏طور ناگهانى به سراغ آنها مى‏آيد، از ناحيه خداوند براى آنان مقدر شده است:

وَلَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ * فَإِذا جاءَتْهُمُ الحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى‏ وَمَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لايَعْلَمُونَ؛ (8)

فرعونيان را به قحطى و تنگى معاش و آفت بركشت و زرع مبتلا نموديم تا شايد متذكر شوند. آن‏گاه كه به آنان نيكويى و خوبى مى‏رسيد، آن را به شايستگى خود نسبت مى‏دادند و آن‏گاه كه پيشامد ناگوارى برايشان رخ مى‏داد به موسى و پيروانش فال بد مى‏گرفتند. آگاه باشند كه فال بد آنها نزد خداست، ولى بيشتر آنان بر اين امر آگاه نيستند.

ولى طبيعت فرعون و قوم او كه غرق در تباهى‏ها بودند، از اعتقاد به نشانه‏ها و آيات روشنى كه دلالت بر رسالت موسى داشت روگردان بود، از اين رو به تبهكارى‏هاى خود ادامه دادند.

در اين هنگام بود كه انواع بلاها و ناگوارى‏ها بر آنان فرود آمد، از جمله طوفان، كه املاك و كشتزارهاى آنان را درنورديد و ملخ كشتزارهاى آنها را نابود كرد و آفتى به وجود آمد كه ميوه‏ها را تباه مى‏كرد و انسان و حيوان را اذيت و آزار مى‏رساند و به وجود انبوه قورباغه كيفر شدند كه همه جا را پر كرده بود و زندگى را به كام آنها تلخ و لذت آن را از آنان سلب‏كردند. همان گونه كه آفتى ديگر بر آنان فرستاد و از بينى ودهان آنها خون جارى مى‏شد و آب آشاميدنى آنان را آلوده مى‏ساخت و بدن‏هاى آنها را ضعيف و لاغرمى‏كرد و هرگاه عذاب بر آنها وارد مى‏شد، به موسى مى‏گفتند: اگر خداوند بلا و عذاب را از ما برطرف كند به پروردگار تو ايمان آورده و بنى اسرائيل را با تو مى‏فرستيم، ولى زمانى كه خداوند عذاب را از آنها دور مى‏ساخت، پيمان شكنى مى‏كردند. خداى متعال فرمود:

وَقالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَهٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ * فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَالْجَرادَ وَالقُمَّلَ وَالضَّفادِعَ وَالدَّمَ آياتٍ مُفَصَّلاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَكانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ * وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسى‏ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِى إِسْرائِيلَ * فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى‏ أَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ؛(9)

فرعونيان گفتند: اگر تو آيات و معجزاتى آورده‏اى كه ما را بدان جادو كنى، بدان كه ما به تو ايمان نخواهيم آورد و آن‏گاه ما براى كيفرشان بر آنها طوفان و ملخ و شپشك و قورباغه‏و خون را به عنوان نشانه‏هاى آشكار بر آنها فرستاديم. باز هم به سركشى پرداخته و انسان‏هايى گناهكار بودند. وقتى كه عذاب بر آنها وارد شد، به موسى گفتند: از پروردگارت بخواه با عهدى كه نزدت هست، عذاب را از ما دور گرداند، كه در اين صورت قطعاً به تو ايمان آورده و بنى‏اسرائيل را با تو مى‏فرستيم و زمانى كه عذاب را از آنها برداشتيم و تا مدتى كه متعهد شدند ايمان آورند، بر سر پيمان خود نمانده و عهدشكنى كردند.

نجات بنى‏اسرائيل و هلاكت فرعونيان

از ناحيه خداوند به موسى(ع) امر شد كه از مصر بيرون رود. او قوم خود را شبانگاهان به‏طور نهانى از سرزمين مصر خارج كرد و رهسپار فلسطين گشت. فرعون چون با خبر شد، مأموران خود را به اطراف فرستاد تا مردم را به اجبار گِردآورده و سپاه بزرگى را تدارك ببيند و بنى‏اسرائيل را تعقيب كنند و قبل از اين‏كه به فلسطين فرار كنند، به آنها دست يابند.

از آنجا كه فرعون نمى‏خواست ترس و وحشتى ايجاد شود، در شهر اعلام كرد كه فراريان گروهى اندك بوده و نمى‏توانند به ما آسيبى برسانند، آنها به سبب فرار خود و گرفتن اموال ودارايى و زر و زيور زنانمان، ما را به خشم آورده‏اند، ولى ما پيوسته مراقب آنها بوده وحركات آنها را زير نظر داشته‏ايم.

فرعون و سپاهيانش از شهر بيرون رفته و به تعقيب موسى و بنى اسرائيل پرداختند و باغ و بستان‏ها و گنجينه‏هاى زر و كاخ‏هاى سر به فلك كشيده خود را رها كردند و براى هميشه دست از اين همه نعمت‏ها شستند؛ زيرا آنها هرگز به وطن خويش باز نگشتند، ولى بنى‏اسرائيل چنين نعمت‏هايى را در فلسطين به ارث بردند.

بنى اسرائيل به ساحل درياى سرخ و كانال سوئز رسيدند و فرعون و سپاهيانش هنگام طلوع آفتاب به آنها نزديك گشتند. بنى اسرائيل مطمئن شدند كه كشته خواهند شد و ترس وبيم، سراسر وجودشان را فرا گرفت و به موسى گفتند: فرعون به ما رسيد و ما توانايى مقاومت در برابر او را نداريم و دريا هم پيش روى ماست، بنابراين چه بايد بكنيم؟ موسى(ع) بدان‏ها گفت: بيمناك نباشيد پروردگارم با من است و مرا به راه نجات رهنمون خواهد شد. در اين هنگام خداوند به موسى وحى كرد كه با عصاى خود بر دريا بزند و وى اين كار را انجام داد. آب شكافته شد و دوازده مسير و راه خشك به تعداد اسباط بنى‏اسرائيل در آن به‏وجود آمد و آب ميان اين رهگذرها، چون كوهى بلند متوقف شد. بنى اسرائيل از مسيرهايى كه در دريا برايشان گشوده شده بود عبور كردند. در اين هنگام فرعون به محلى كه بنى‏اسرائيل از آن عبور كرده بودند رسيد ديد براى عبور راهى در دريا وجود دارد، خود وسپاهيانش در پى بنى‏اسرائيل وارد آن آب‏راه شدند كه آب، فرعون و سپاهيانش را در برگرفت و كليه آنها را غرق نمود و بدين ترتيب خداوند موسى(ع) و بنى اسرائيل را نجات بخشيد.

قرآن، به هلاكت رسيدن فرعون را در تعدادى از آيات خود به عنوان پند و عبرت و به شيوه‏هايى گوناگون از فصاحت و بلاغت بيان كرده است، اين توصيف گاهى با آيات كوتاه و پر معنايى كه به سرعت و پى‏درپى آمده‏اند، عنوان شده و گاهى براى دقت و انديشه بيش‏تر، به‏صورت آياتى طولانى كه از معانى بسيار دل‏انگيزى برخوردارند وارد شده است.

برخى از اين آيات معناى خلاصه‏اى را ارائه مى‏دهد كه شما را از شرح و تفصيل طولانى بى‏نياز مى‏گرداند. اين آيات با تنوع و اختلافى كه دارند از اوزان و آهنگى، چون شعر و سجع برخوردارند، ولى نه شعرند و نه سجع:

وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَسْرِ بِعِبادِى إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ * فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِى المَدائِنِ حاشِرِينَ * إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ * وَإِنَّهُمْ لَنا لَغائِظُونَ * وَإِنّا لَجَمِيعٌ حاذِرُونَ * فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَكُنُوزٍ وَمَقامٍ كَرِيمٍ * كَذلِكَ وَأَوْرَثْناها بَنِى إِسْرائِيلَ * فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ * فَلَمّا تَراءَى الجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنّا لَمُدْرَكُونَ * قالَ كَلّا إِنَّ مَعِىَ رَبِّى سَيَهْدِينِ * فَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَن اضْرِبْ بِعَصاكَ البَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ العَظِيمِ * وَأَزْلَفْنا ثَمَّ الآخَرِينَ * وَأَنْجَيْنا مُوسى‏ وَمَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ * ثُمَّ أَغْرَقْنا الآخَرِينَ * إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَةً وَما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ؛(10)

به موسى وحى كرديم كه بندگان مرا شبانه بيرون ببر و شما تحت تعقيب فرعون قرار مى‏گيريد و آن‏گاه فرعون فرستادگان خود را براى جمع‏آورى لشكر به شهرها فرستاد و آنها به مردم مى‏گفتند: از بنى اسرائيل جز اندكى باقى نمانده است، ولى ما سپاهى بى‏شمار داريم و از آنها خشمناكيم، ما نيرومند و كاملاً مسلح هستيم، ما آنها را از باغ و بستان‏هاى سبز و خرّم با نهرهاى آب روان از مصر بيرون كرديم و از گنج‏ها و پست و مقام‏هاى بالا، محروم ساختيم و بدين ترتيب بنى‏اسرائيل را وارث آن شهر و ديار و ثروت‏ها گردانيديم. صبحگاهان فرعونيان، موسى و بنى اسرائيل را تعقيب كردند. زمانى كه دو لشكر با هم روبه‏رو شدند، ياران موسى گفتند: ما كشته خواهيم شد. موسى گفت: هرگز، بيم نداشته باشيد كه خدا مرا به نجات از چنگ دشمن راهنمايى خواهد كرد. سپس به موسى وحى نموديم كه چوب دستى خود را به‏درياى نيل بزن، هنگامى كه زد، دريا شكافت و آب هر سويى از دريا به سان كوهى بزرگ بر روى هم انباشته شد. و فرعونيان را در پى بنى‏اسرائيل به دريا وارد كرديم و پس از آن موسى ويارانش را نجات بخشيده و فرعونيان را غرق ساختيم. هلاكت فرعونيان درس عبرتى براى مردم بود، ولى بيشتر آنها ايمان نمى‏آورند.

قرآن، سقوط دردناكى را كه فرعونيان از وجود نعمت‏هاى فراوان به نابودى و هلاكت داشتند، ترسيم كرده است:

فَأَسْرِ بِعِبادِى لَيْلاً إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ * وَاتْرُكِ البَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ * كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ * كَذلِكَ وَأَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ * فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالأَرْضُ وَما كانُوا مُنْظَرِينَ * وَلَقَدْ نَجَّيْنا بَنِى إِسْرائِيلَ مِنَ العَذابِ المُهِينِ * مِنْ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ المُسْرِفِينَ؛(11)

بندگان مرا شبانه بيرون ببر تا فرعونيان شما را تعقيب كنند و دريا را همان گونه كه بر تو شكافتيم بگذار و بگذر، تا سپاهيان فرعون غرق گردند. در دنيا چه بسيار باغ و بستان‏ها ونهرهاى روان و مزرعه‏هاى سبز و خرم و پست و مقام‏هاى والا و نعمت‏هايى را كه در آن غرق بودند، رها ساختند. و بدين گونه آن مقام و منزلت‏ها را از قوم گذشته به قوم ديگر داديم. چشم زمين و آسمان بر مرگ گذشتگان نگريست و هلاكتشان را مهلت نداد و در حقيقت ما بنى‏اسرائيل را از عذاب خوارى و ذلت توسط فرعون نجات داديم. و فرعون انسانى بسيار متكبر و ستمكار بود.

و نيز سرانجام نيك بنى اسرائيل را به خاطر صبر و شكيبايى آنان با اين گفته بيان فرموده است:

وَأَوْرَثْنا القَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الأَرضِ وَمَغارِبَها الَّتِى بارَكْنا فِيها وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الحُسْنى‏ عَلى‏ بَنِى إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَدَمَّرْنا ماكانَ يَصْنَعُ فِرْعَونُ وَقَوْمُهُ وَما كانُوا يَعْرِشُونَ؛(12)

و ما مردمى را كه فرعونيان آنها را ذليل و ناتوان مى‏داشتند، وارث شرق و غرب زمين با بركت گردانيديم و احسان خداوند بر بنى اسرائيل به حد كمال رسيد، و اين در ازاى صبر و شكيبايى آنها بود و فرعون را با همه ساز و برگ و صنايع و كاخ‏هاى با عظمتش نابود ساختيم.

قرآن، حالت فرعون را به هنگام غرق شدن، و باقى ماندن جسم بى‏جانش را تاكنون، اين‏گونه توصيف مى‏كند:

وَجاوَزْنا بِبَنِى إِسْرائِيلَ البَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْياً وَعَدْواً حَتّى‏ إِذا أدْرَكَهُ الغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلّا الَّذِى آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرائِيلَ وَأَنَا مِنَ المُسْلِمِينَ * آلآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ المُفْسِدِينَ * فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَإِنَّ كَثِيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ؛(13)

و ما بنى‏اسرائيل را از دريا عبور داديم و فرعون و سپاهيانش به تعقيب آنها پرداختند تا آن‏كه زمان غرق شدن فرعون فرا رسيد و گفت: اينك من ايمان آوردم، كه خدايى جز آن كه بنى‏اسرائيل به او ايمان آورده‏اند وجود ندارد و من هم تسليم امر او هستم. [بدو خطاب شد] اكنون ايمان مى‏آورى در حالى كه يك عمر كافر و نافرمان و تبهكار بوده‏اى؟ ما امروز بدنت را[پس از غرق شدن‏] به ساحل نجات مى‏افكنيم تا براى بازماندگانت درس عبرتى باشد و به راستى بسيارى از مردم از نشانه‏هاى قدرت ما غفلت مى‏ورزند و عبرت نمى‏گيرند.

در فرموده خداى بزرگ: <فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً» دقت كنيد، اين آيه يكى از معجزات علمى قرآن به شمار آمده و گواه براين است كه قرآن وحى الهى است وحضرت محمد(ص) به راستى فرستاده خداست و اشاره دارد به اين‏كه جسد فرعون محفوظ خواهد ماند تا مردم آن را ببينند و از ديدن آن عبرت گيرند؛ زيرا او كسى بود كه خود را خدا مى‏شمرد. اينك شرح ماجرا را باز مى‏گوييم:

تورات مى‏گويد: فرعون مصر كه به بنى‏اسرائيل ستم روا مى‏داشت، آنها را در ساختن دو شهر <فيتوم»(14) و <رعمسيس» به بيگارى مى‏كشيد، چرا كه از حفارى‏هاى باستان‏شناسى، وجود اين دو شهر كه توسط رامسس دوم بنا گرديدند ثابت شده است.

تورات پس از آن مى‏گويد: هنگام فرار موسى به مدين و قبل از دريافت رسالت الهى، پادشاه مصر درگذشت(15). و منفتاح پسر رامسس دوم به جاى پدر بر مسند حكومت تكيه زد. منفتاح همان فرعونى است كه خداوند موسى را نزد او فرستاد، تا بنى اسرائيل را به سوى مصر بفرستد و او همان فردى است كه در كنار دريا به موسى رسيد و غرق گرديد و جسد او همان‏گونه كه قرآن بيان مى‏كند تا كنون باقى مانده است. چنان كه در سال 1900 ميلادى، يعنى سيزده قرن پس از نازل شدن قرآن، صدق گفتار آن مشخص شد. در حفارى‏هاى اقصر در قبر (امنحتب دوم) به جسد او دست يافتند و امروزه جسدش در موزه قرار دارد. قابل يادآورى است كه از آثار قبر منفتاح چنين برآورد شده كه قبر وى مانند قبور ساير پادشاهان آماده نبوده است؛ زيرا مرگ او غير منتظره و ناگهانى بوده و قبر ويژه‏اى براى او تدارك ديده نشده بود.

سرنوشت فرعونيان در آخرت

بدين ترتيب سرانجام فرعونيان در دنيا، غرق شدن در دريا بود، ولى قرآن عذاب‏هايى را كه خداوند در آخرت براى آنها تدارك ديده است، بيان فرموده تا براى هر فرد مؤمن درسى آموزنده باشد. خداى متعال فرمود:

وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ العَذابِ * النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا ءَالَ‏فِرْعَوْنَ أَشَدَّ العَذابِ؛(16)

عذاب سخت فرعونيان فرا رسيد [و در دريا غرق شدند] و اينك در عالم برزخ صبح و شام به‏آتش دوزخ عرضه مى‏شوند و در قيامت بدانان خطاب مى‏شود كه فرعونيان را به سخت‏ترين عذاب‏هاى جهنم وارد كنيد.

فصل پنجم: سرزمين موعود

ريشه‏هاى بت‏پرستى بنى‏اسرائيل

موسى(ع) در مسير دعوت خود، كه بنى‏اسرائيل را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد، دشوارى‏هاى زيادى را متحمل شد و معجزاتى كه خداوند براى تأييد رسالتش به او عنايت كرده بود، كافى بود تا ريشه‏هاى بت‏پرستى را از ميان آنها بركند، ولى با اين همه در اثر اُنسى كه با بت‏پرستى در طول دوران زندگى خود با مصرى‏ها داشتند، هنوز علاقه بت‏پرستى از دلشان بيرون نرفته بود.

يكى از مظاهر بت‏پرستى آنها اين بود وقتى كه از دريا گذشتند و گذارشان به مردمى بت‏پرست افتاد، از موسى درخواست كردند براى آنان بتى تهيه كند تا مانند اين بت‏پرستان آن را بپرستند، ولى موسى آنها را بر جهل و نادانى‏شان نكوهش كرد و به آنان تأكيد كرد و گفت: اينان كه بت مى‏پرستند داراى آيينى پوچ و باطل بوده و اعمالشان سراسر خُسران و تباهى است و به همين دليل سرنوشتى جز هلاكت ندارند. سپس از آنها اظهار شگفتى كرد كه چگونه معبودى را غير از خدا درخواست مى‏كنند، در صورتى كه خداوند آنان را به لطف و كرم خويش مختص گردانده و با وحى و حمايت و پشتيبانى خود، آنها را بر ساير امت‏هاى دوران خودشان برترى و فضيلت بخشيده است!

وَجاوَزْنا بِبَنِى إِسْرائِيلَ البَحْرَ فَأَتَوْا عَلى‏ قَوْمٍ يَعْكُفُون عَلى‏ أَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يامُوسى‏ اجْعَلْ لَنا إلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ* إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِيهِ وَباطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ * قالَ أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِيكُمْ إلهاً وَهُوَ فَضَّلَكُمْ عَلى‏ العالَمِينَ؛(17)

بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم، و آنها چون به مردمى بت‏پرست برخوردند به موسى گفتند: شما هم براى ما معبودى مانند معبود اينان قرار ده. موسى بدانان گفت: شما انسان‏هايى جاهل و نادان هستيد. اين مردمى كه مى‏بينيد خدايانشان فانى و آيين آنها باطل است. موسى گفت: آيا معبودى غير از خدا را برايتان بجويم، در حالى كه او شما را بر جهانيان برترى داد.

لطف خدا به بنى اسرائيل

بنى اسرائيل در طى مسير خود به ساحل شرقى رسيدند و چون آبى براى آشاميدن خود وسيراب ساختن چارپايانشان نيافتند به موسى(ع) شكايت كردند و از او درخواست آب نمودند. خداوند به موسى دستور داد تا عصاى خود را به سنگ بكوبد. وقتى زد دوازده(18) چشمه آب از آن جوشيد و هر قبيله‏اى از چشمه‏اى آب نوشيد. و زمانى كه به دشت‏هاى شبه‏جزيره سينا رسيدند با گرماى شديد روبه‏رو شده و چون محلى وجود نداشت تا از گرما بدان‏جا پناهنده شوند و درختى كه از سايه آن استفاده كنند نيز نبود، لذا از دشوارى‏هايى كه بدان دست به گريبان شده بودند، به موسى شكايت كردند و موسى به پيشگاه پروردگار خود التجا نمود و خداوند قطعه ابرى فرستاد تا آنها را از گرماى خورشيد حفظ كند.

و آن‏گاه كه زاد و توشه آنها رو به پايان رفت، يك بار ديگر موسى از خداوند غذا خواستند و خداى متعال بر آنها منّ و سلوى‏ فرو فرستاد.

«منّ» ماده‏اى بود كه مانند شبنم از آسمان مى‏باريد و بر سنگ و برگ درختان فرود آمده و مزه‏اش، چون عسل شيرين بود. «سلوى‏» يا بلدرچين، پرندگانى بودند كه به صورت دسته‏هايى پى درپى به سوى آنها مى‏آمدند، به گونه‏اى كه در اثر كثرت، زمين را مى‏پوشاندند و پس از آن‏كه خداوند به واسطه اين نعمت‏ها بر آنها تفضّل فرمود، بدانان دستور داد تا از آن خوراكى‏هاى پاكيزه تناول كنند، ولى آنها كفران آن نعمت‏ها كرده و چيزهاى ديگر را درخواست كردند و با اين كار، در حق خود ستم روا داشتند:

وَقَطَّعْناهُمُ اثْنَتَىْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ إِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنا عَلَيْهِمُ الغَمامَ وَأَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ المَنَّ وَالسَّلْوى‏ كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَما ظَلَمُونا وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛(19)

و ما قوم موسى را به دوازده سبط منشعب كرديم تا هر كدام طايفه‏اى باشند و آن‏گاه كه قوم موسى درخواست آب كردند و به موسى وحى نموديم كه چوب‏دستى خود را بر سنگ بزن. هنگامى كه زد، دوازده چشمه آب از آن جارى شد و هر قبيله به آبشخور خود پى بردند و به وسيله ابر بر آنها سايه افكنديم و براى خوراك آنها منّ و سلوى‏ [مرغ و ترنجبين‏] فرستاديم، و [گفتيم‏] از روزى لذيذ و پاكيزه‏اى كه به شما عطا كرديم تناول نماييد. آنها به ما ظلم نكردند، بلكه نسبت به خود ستم روا داشتند.

وعده موسى با پروردگار خويش

موسى(ع) بنى اسرائيل را كه در مصر بودند، در جريان قرار داد كه خداوند به زودى فرعون را هلاك گردانده و از نزد خود كتابى براى آنها خواهد فرستاد كه اوامر و نواهى وى در آن بوده و مردم بايد طبق آنها عمل كنند. وقتى خداوند فرعون را هلاك ساخت، موسى از پروردگار خود كتاب را درخواست كرد. خداى سبحان به او دستور داد تا به دامنه كوه طور ايمن رود ودر آنجا سى‏روز روزه بدارد و خداى خويش را عبادت كند، وقتى موسى سى‏روز را به پايان برد، خداوند به او فرمان داد، براى كامل شدن عبادتش ده روز ديگر روزه بگيرد، و موسى قبل از آن‏كه براى مناجات خدا بيرون رود، به برادرش هارون سفارش كرد و گفت: تو ميان قوم من به عنوان جانشينم بمان و به امور آنها رسيدگى كن و از پيروى راه تبهكاران بپرهيز.

پس ازكامل شدن چهل روز، خداوند با گفتار ازلى خويش با موسى(ع) سخن گفت و بدين وسيله موسى(ع) به مقامى رسيد كه به واسطه آن بر انسان‏ها امتياز يافت. در اين هنگام در اثر فرط شوق، از خداى خود درخواست كرد كه خود را بر او متجلى و آشكار سازد تا او را ببيند. خداوند بدو فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد و براى اين‏كه بدو بفهماند، موسى خواسته بزرگى را طلبيده كه كوه‏ها تحمل آن را ندارند، بدو فرمود: تو (موسى) تحمل اين تجلّى را ندارى، ولى من به كوه كه سرسخت‏تر از توست تجلّى خواهم نمود، اگر كوه در جاى خود قرار گرفت و ديدن و هيبت مرا تحمل كرد، تو هم مى‏توانى مرا ببينى و اگر تحمل نكرد، تو هم به طريق اَوْلى نخواهى ديد و آن‏گاه كه پروردگارش بر كوه تجلّى نمود آن را متلاشى كرده و با زمين يكسان ساخت، موسى از شدت بيم و ترس از صحنه‏اى كه ديده بود از هوش رفت.

وقتى به هوش آمد، عرضه داشت: بار خدايا، تو را آن‏گونه كه در شأن توست منزه و پاك مى‏دانم و به سويت توبه مى‏آورم و من نخستين كسى هستم كه در زمان خودم به بزرگى و عظمت تو ايمان مى‏آورم، خداوند او را مخاطب ساخت و فرمود: وى را از ميان مردم به انجام رسالت خود (كه همان اسفار تورات بود) برگزيده است. اين اسفار شامل پند و احكامى مى‏شد كه بنى‏اسرائيل بدان نيازمند بودند و به او دستور داد كه قومش بايد به بهترين دستورات موجود در آن عمل نمايند، بنابراين اگر به انجام دو عمل سفارش شده باشد، و يكى از آنها از ثواب بيش‏ترى برخوردار باشد، مردم بايد همان را انجام دهند و سپس خداى متعال بنى‏اسرائيل را از بيرون رفتن از اطاعت و فرمانش برحذر داشت، تا مانند ديگر فاسقان دچار عذاب الهى نگردند:

وَواعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقالَ مُوسى‏ لِأَخِيهِ هرُونَ اخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ المُفْسِدِينَ * وَلَمّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِى أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِى وَلكِن انْظُرْ إِلى‏ الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِى فَلَمّا تَجَلّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ * قالَ يا مُوسى‏ إِنِّى اصْطَفَيْتُكَ عَلى‏ النّاسِ بِرِسالاتِى وَبِكَلامِى فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَكُنْ مِنَ الشّاكِرِينَ * وَكَتَبْنا لَهُ فِى الأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَى‏ءٍ مَوْعِظَةً وَتَفْصِيلاً لِكُلِّ شَى‏ءٍ فَخُذها بِقُوَّةٍ وَأْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِها سَأُورِيكُمْ دارَ الفاسِقِينَ؛(20)

وما با موسى سى‏شب وعده و قرار نهاديم. در پايان، ده شب بر آن افزوديم، و زمان وعده پروردگارش به چهل شب كامل گرديد. موسى به برادرش هارون گفت: تو ميان قوم من جانشينم باش و راه صلاح پيشه كن و از تبهكاران پيروى مكن و آن‏گاه كه موسى به وعدگاه ما آمد و خدا با وى سخن گفت، عرض كرد: پروردگارا، خود را به من بنمايان تا به تو بنگرم. خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى اكنون به اين كوه بنگر، اگر در جاى خود آرام گرفت، بنابراين مرا نيز خواهى ديد، و زمانى كه خداوند بر كوه تجلّى نمود، آن را متلاشى ساخت و موسى از هوش رفت و بر زمين افتاد. وقتى به‏هوش آمد، عرضه داشت: خدايا، تو منزهى. به سويت توبه مى‏كنم و نخستين كسى هستم كه به تو ايمان دارم. خداوند فرمود: اى موسى، من تو را از ميان مردم به ابلاغ رسالتم و هم‏صحبتى خويش برگزيدم، آنچه به تو فرستادم فرا گير و سپاسگزار باش، و در الواح (تورات) از هر چيزى پند و اندرز و تحقيقى براى او نگاشتيم، آن را با قدرت ايمان، فراگير و به قوم خود فرمان بده كه به مطالب و دستورات آنها بهتر عمل كنند، ما به زودى جايگاه و مقام فاسقان را به شما نشان خواهيم داد.

گوساله پرستى بنى اسرائيل

قبلاً ياد آور شديم كه در اثر معاشرت طولانى بنى‏اسرائيل با مصريان، آثار بت‏پرستى در دل آنها ريشه داشت و يكى از مظاهر آن گوساله‏پرستى بود. وقتى گوساله‏هاى مورد پرستش در مصر مى‏مردند، آنها را موميايى كرده و در گورستان ويژه‏اى در سمت «سقاره» به نام «سرابيوم» دفن مى‏كردند.

مرد نيرنگ‏بازى از بنى‏اسرائيل كه قرآن او را «سامرى» خوانده، از اين پديده استفاده كرد و براى آنان گوساله‏اى آورد و بدان‏ها گفت: اين خداى شما و خداى موسى است كه او را در اين جا فراموش كرده و در اين غيبت طولانى خود از شما، به ديدار و ملاقات او رفته است.

شرح ماجرا:

... قبل از اين‏كه موسى براى مناجات با خداى خويش از شهر بيرون رود، مردم را در جريان گذاشته بود كه غايب بودن وى از آنها سى‏روز به طول مى‏انجامد. وقتى به موسى دستور داده شد كه ده روز ديگر روزه بگيرد و ايّام غايب بودن او از قومش طولانى شد، آن را تأخير تلقى كردند و گفتند: موسى به وعده‏اى كه به ما داده بود عمل نكرد، اينجا بود كه انديشه شرارت و تبهكارى در درون سامرى برانگيخته شد و از آن فرصت استفاده كرد و قسمتى از زر و زيورى كه زنان بنى‏اسرائيل از مصر با خود آورده بودند، از آنان گرفت و آنها را در آتش ذوب كرد و از آنها قالب گوساله‏اى ريخت و به شيوه هندسى ويژه‏اى آن را ساخت كه هرگاه در آن باد دميده مى‏شد، از دهان آن صدايى مانند صداى گاو خارج مى‏شد و سپس دستور داد آن را پرستش كنند.

هارون با مردم به مخالفت برخاست، و بدانان فهماند كه آنها را فريب داده‏اند و تلاش كرد آنان را از پرستش گوساله باز دارد، ولى موفق نشد و آنها بر پرستش گوساله پافشارى كردند تا موسى به سوى آنان باز گردد.

وقتى موسى با پروردگار خويش سخن گفت، خداوند به او اطلاع داد كه سامرى آنها را از دين و آيينشان منحرف و گمراه ساخته است. موسى با حالتى از خشم و اندوه زياد نزد آنان برگشت و بدان‏ها گفت: آيا پروردگارتان به شما وعده‏اى شايسته نداد تا تورات را به شما عنايت كند كه هدايت و نور در آن است؟ او به وعده خويش وفا نمود، يا اين‏كه غيبت من طولانى شد و شما ايمان خود را به كفر تبديل ساختيد؟ يا اين‏كه خواستيد كارى ناروا انجام دهيد تا موجب خشم و غضب پروردگارتان شود. از اين رو، به وعده‏اى كه به من داده بوديد عمل نكرديد و بر ايمان خود ثابت قدم نمانديد؟ گفتند: ما با ميل و رغبت خويش از وعده به‏شما تخلف نورزيديم، بلكه سامرى ما را گمراه ساخته و فريب داد و به ما گفت: طلاهايى را كه ما از مصرى‏ها گرفته‏ايم، پروردگارمان را خشمگين ساخته است و اين طلاها گناهانى به شمار مى‏آيند كه سبب شده، باز گشت شما نزد ما با تأخير انجام شود. قرار براين شد ما آن طلاها را در آتش افكنيم تا پروردگارمان راضى شود و شما به سوى ما بازگردى و ما سخن او را باور كرديم و زر و زيور خود را در آتش افكنديم، و سامرى نيز چنين كرد و طلاهاى خويش را در آتش انداخت و ازاين طلاها مجسمه گوساله‏اى درست كرد و به ما گفت: اين معبود شماست و بايد آن را بپرستيد، و اين همان خداى موسى است كه از او غفلت ورزيده و براى يافتن او به كوه طور رفته است.

تا چه اندازه اين مردم سبك مغز بودند. آيا نمى‏ديدند اين مجسمه سود و زيان نمى‏رساند و جسم بى جان و خاموشى است كه قادر بر سخن گفتن با آنان نيست؟! موسى رو به برادرش هارون كرد و در حالى كه موهاى سر و صورت او را محكم مى‏كشيد، با عصبانيت بدو گفت: چرا وقتى ديدى اين قوم فريب خورده و به پرستش گوساله رو آورده‏اند، در پى من نيامدى تا مرا ببينى و در جريان حال آنها قرار دهى؟ هارون گفت: ترسيدم تو تصور كنى، من ميان بنى اسرائيل تفرقه افكنده‏ام و گروهى را طرفدار تو و دسته‏اى را طرفدار سامرى قرارداده‏ام و ازاين بيمناك بودم كه شما بگويى مردم را به حال خود رها كرده‏اى، در صورتى كه به من دستور داده‏بودى با آنها بمانم، بنابراين منتظر بازگشت تو بودم.

آن‏گاه موسى سامرى را كه سبب گمراهى آنان شده بود به شدت مورد نكوهش قرار داد. سامرى به موسى پاسخ داد: من از همه بهتر دانستم كه تو بر حق نيستى و من از تو پيروى كردم و بخشى ازآيين تو را انتخاب كردم و سپس از آن دست برداشتم و به گوساله‏پرستى بازگشتم و هواى نفسم مرا براين كار واداشت و اين كار را برايم خوب جلوه داد و من اين عمل را انجام دادم، در اين هنگام موسى به او گفت: از نزد من برو، خداوند تو را به گونه‏اى كيفر دهد كه در زندگى پيوسته بگويى«لامساس؛ دست به من نزنيد». و بدين ترتيب سامرى از تماس و برخورد هر گونه انسانى، احساس درد و ناراحتى مى‏كرد و هرگاه به شخصى برمى‏خورد، مى‏ترسيد با او تماس بگيرد و به او مى‏گفت: «لا مساس». و سپس موسى به سمت گوساله رفت و آن را سوزانده و قطعه‏هاى آن را به دريا افكند.

بنى‏اسرائيل از لغزش خود پشيمان گشته و از پروردگار خود طلب آمرزش كردند. خداوند به موسى وحى كرد توبه آنها زمانى صحيح است كه نَفس خويشتن را بكُشند، يعنى هواهاى نفسانى را سركوب كرده و آن را از شرارت‏ها و تبهكارى‏ها پاك گردانند و از هرگونه تمايلات نفسانى رها سازند، در اين صورت خداوند توبه آنها را خواهد پذيرفت. خداى متعال فرمود:

قالَ فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السّامِرِىُّ * فَرَجَعَ مُوسى‏ إِلى‏ قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ يا قَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِى * قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَلكِنّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زِينَةِ القَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقى‏ السّامِرِىُّ * فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَإِلهُ مُوسى‏ فَنَسِىَ * أَفَلا يَرَوْنَ أَنْ لا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلاً وَلا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً * وَلَقَدْ قالَ لَهُمْ هرُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونِى وَأَطِيعُوا أَمْرِى * قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفِينَ حَتّى‏ يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى‏ * قالَ يا هرُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِى * قالَ يا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذ بِلِحْيَتِى وَلا بِرَأْسِى

إِنِّى خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِى إِسْرائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِى * قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِيُّ * قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ‏يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذتُها وَكَذلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى * قالَ فَاذهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِى الحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَانْظُرْ إِلى‏ إِلهِكَ الَّذِى ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِى اليَمِّ نَسْفاً؛(21)

خداوند فرمود: ما قومت را پس ازتو به آزمون گذاشتيم و سامرى آنها را به گمراهى كشاند. موسى خشمگين و با حالتى تأسف آور نزد قوم خود بازگشت، و گفت: اى قوم، آيا خداوند به شما وعده احسان نداد؟ آيا وعده خدا طولانى شد يا خواستيد مستوجب قهر و خشم خداى خود شويد، پس عهد مرا شكستيد؟ در جواب موسى گفتند: ما به اختيار خود با تو عهد شكنى نكرده‏ايم، ولى چون زر و زيور بسيارى از فرعونيان به همراه داشتيم آنها را در آتش افكنديم. و سامرى اين چنين القا كرد و گوساله‏اى برايشان ساخت كه صدايى شگفت داشت. سامرى و پيروانش گفتند: اين گوساله همان خداى شما و موسى است كه موسى آن را فراموش كرده است. آيا اينان ملاحظه نمى‏كنند كه هيچ سخن و اثرى و يا زيان و سودى به آنها عايد نمى‏شود. و هارون قبلاً به آنها گفته بود اى مردم، شما به وسيله اين گوساله در بوته آزمايش و امتحان قرار گرفتيد، و آفريدگار شما خداى مهربان است پس از من پيروى و اطاعت كنيد و فرمانم را گردن نهيد. در پاسخ هارون گفتند: ما هم چنان به پرستش گوساله مى‏پردازيم، تا اين‏كه موسى به سوى ما باز گردد. [موسى پس از بازگشت‏] گفت: اى هارون، وقتى قوم گمراه شدند چه چيز مانع تو شد كه در پى من نيامدى؟ آيا سر از فرمان من برتافتى؟ هارون گفت: اى برادر مهربان، [مرا مورد عتاب قرارنده‏] و موى سر و محاسنم را مگير، من بيم آن داشتم كه شما بگويى ميان بنى اسرائيل جدايى افكنده‏اى، و به سخنم اعتنا نكنى. آن‏گاه موسى [با خشم‏] به سامرى عتاب كرد كه اين چه فتنه‏اى بود كه به پا كردى؟ در پاسخ گفت: من چيزى از اثر قدم رسول حق [جبرئيل‏] ديدم كه قوم نديدند، آن را برگرفتم و در گوساله ريختم و چنين فتنه‏انگيزى را نفسم به من جلوه‏داد. موسى بدو گفت: از پيشم برو، تو در زندگى به بيمارى مبتلا شوى كه همه از تو متنفرگردند و پيوسته مى‏گويى كسى به من نزديك نشود و در آخرت هم جايگاهت دوزخ است كه تخلف‏ناپذير است و اينك به خداى خود كه با زر و زيور ساخته و به پرستش او پرداخته‏اى بنگر، كه آن را در آتش مى‏سوزانيم و خاكسترش را به دريا مى‏افكنيم.

قرآن در جايى ديگر به اين قضيه اشاره مى‏كند:

وَإِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إِلى‏ بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذ لِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ؛(22)

وآن‏گاه كه موسى به قوم خود گفت: شما با عمل گوساله‏پرستى بر خويشتن ظلم و ستم روا داشتيد، اينك به نزد پروردگارتان توبه ببريد و هواهاى نفسانى خويش را سركوب و نابود نماييد، و اين كار بهترين كفّاره عمل شماست. و در اين صورت خداوند توبه شما را مى‏پذيرد، به راستى كه او بسيار توبه پذير و مهربان است.

كيفر و عفو بنى اسرائيل

بنى اسرائيل ديدند به خود ستم كرده و با پرستش گوساله، گناهى بزرگ مرتكب شده‏اند، ازاين‏رو، موسى براى رفتن به كوه طور كه معمولاً در آنجا با پروردگار خويش راز و نياز مى‏كرد، هفتاد نفر از مردان را برگزيد تا آنها را با خود بدان‏جا برده و به اطاعت و فرمانبردارى خدا بپردازند و از گناهى كه مرتكب شده‏اند نادم و پشيمان گردند و در آنجا خداوند با موسى سخن گفت، ولى دسته‏اى از آنها اذعان نكردند كه خدا با موسى سخن مى‏گويد، به همين دليل سرپيچى و نافرمانى كردند و بدو گفتند: ما تا زمانى كه خدا را با چشم خود آشكارا و بدون مانع نبينيم، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد. در پى اين درخواست، همگى آنها را صاعقه درنورديد و بر زمين نقش بسته و جان دادند، و پس از تضرع و زارىِ موسى(ع) خداوند آنها را پس از مرگشان زنده گرداند و موسى براى كارى كه از افراد جاهل سر زده بود، از خدا طلب آمرزش كرد و از خداوند خواست كه همه آنان را به سبب كارى كه افراد جاهل و نادان آنها انجام داده‏اند كيفر نكند و گناه آنها را بخشوده و آنان را به زندگى بازگرداند. در اين هنگام كه موسى براى قوم خود درخواست رحمت و بخشش كرد، خداوند بدو فرمود: اين كار بستگى به مشيّت و اراده او دارد، همان گونه كه به آن حضرت ياد آور شد، خداوند رحمت خويش را به تقوا پيشگانى كه اهل زكاتند و به آيات و نشانه‏هاى الهى ايمان مى‏آورند، اختصاص داده است.

خداى متعال فرمود:

وَاخْتارَ مُوسى‏ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقاتِنا فَلَمّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَإِيّاىَ أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا إِنْ هِىَ إِلّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَتَهْدِى مَنْ تَشاءُ أَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَارْحَمْنا وَأَنْتَ خَيْرُ الغافِرِينَ * وَاكْتُبْ لَنا فِى هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الآخِرَةِ إِنّا هُدْنا إِلَيْكَ قالَ عَذابِى أُصِيبُ بِهِ مَنْ أَشاءُ وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَى‏ءٍ فَسَأَكْتُبُها لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَالَّذِينَ هُمْ بِآياتِنا يُؤْمِنُونَ؛(23)

موسى هفتاد نفر از قوم خود را براى ميعادگاه ما برگزيد، و آن‏گاه كه صاعقه آنها را فراگرفت، موسى گفت: بار خدايا، اگر مشيّت تو تعلق گرفته بود آنها و مرا قبلاً به هلاكت مى‏رساندى، آيا ما را به عملكرد افراد سفيه و نادان هلاك خواهى كرد، اين كار جز آزمايش و امتحان تو نيست كه به وسيله آن، هر كه را خواهى گمراه و هر كه را اراده كنى، هدايت مى‏نمايى. تويى مولاى ما، پس بر ما ببخش و ترحم فرما كه تو بهترين آمرزندگانى. در دنيا و آخرت به ما نيكويى و ثواب مقدّر فرما، كه ما به سوى تو هدايت يافته‏ايم. خداوند فرمود: عذاب من به هر كه خواهم مى‏رسد، و رحمت من همه موجودات را فرا گرفته و آن رحمت را ويژه كسانى مى‏گردانم كه تقوا پيشه كنند و زكات بپردازند و به آيات و نشانه‏هاى خدا بگروند.

وإذ قُلتُم يا مُوسى‏ لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللهَ جَهرةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَهُ وأنْتُم تَنْظُرُونَ ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ؛(24)

و آن‏گاه كه گفتيد: اى موسى، ما هرگز به تو ايمان نمى‏آوريم، مگر اين‏كه خدا را آشكارا ببينم، و سپس صاعقه شما را درنورديد و شما با چشم خود مى‏ديديد، و پس از مرگتان شما را برانگيختيم تا سپاسگزار نعمت‏هاى خدا باشيد.

بالا بردن كوه بر جايگاه بنى اسرائيل

موسى(ع) به ارشاد بنى اسرائيل ادامه داد، ولى با مخالفت و سرسختى آنها روبه‏رو شد، در اين هنگام خداوند آنها را تهديد به نابودى كرد. به اين گونه كه كوه طور را برفراز سرشان بالا برد، آنها به وحشت افتادند و تصور كردند كه كوه بر سرشان فرو خواهد ريخت، از اين رو، به درگاه خداوند تضرع و زارى كردند، خداوند بدانان دستور داد، هم اكنون به احكامى كه در كتاب (تورات) آمده، بى چون و چرا عمل كنيد و از آن غفلت نورزيد، شايد بدين وسيله در زمره پرهيزكاران درآييد. وقتى خداوند اين گرفتارى را از آنها برداشت از هدايت خدا روگردان شدند و اگر لطف و رحمت الهى شامل حالشان نشده بود، از زيانكاران به شمار مى‏آمدند. خداى متعال فرمود:

وَإِذ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى‏ نَرى‏ اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ *ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ* وَإِذ أَخَذنا مِيثاقَكُمْ وَرَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ * ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذ لِكَ فَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الخاسِرِينَ؛(25)

اى بنى اسرائيل، به ياد آريد آن‏گاه كه از شما پيمان گرفتيم و كوه طور را بر فرازتان افراشتيم. و دستور داديم با عقيده‏اى استوار به احكام تورات عمل كنيد و آنچه را در آن است، پيوسته متذكر شويد، تا پارسا و پرهيزگار گرديد.

خوددارى بنى اسرائيل از ورود به سرزمين مقدس

خداوند به موسى فرمان داد تا بنى اسرائيل را به سرزمين مقدس فلسطين برده و در آنجا اسكان دهد. موسى(ع) نعمت‏هايى را كه خداوند به قوم او ارزانى داشته بود، بدانان ياد آور شد كه خداوند براى هدايت آنان از گمراهى، پيامبران بسيارى برايشان فرستاده و بعد از آن‏كه در بردگى به سر مى‏بردند، آنان را آزاد ساخت و به آنها نعمت‏هاى فراوانى عطا كرد كه مردم زمان خودشان از آن بى‏بهره بودند، بنابراين، وظيفه آنها بود كه در قبال اين نعمت‏ها، خدا را سپاس گفته و دستورات او را با جان و دل پذيرا شوند.

قبل از آن‏كه موسى(ع) از قوم خود بخواهد وارد سرزمين مقدس گردند، پيش‏قراولانى فرستاد تا از وضعيت مردم آن سامان برايش كسب خبر كنند، وقتى آنها برگشتند، بدو اطلاع دادند كه مردم آن ديار افرادى نيرومند و بلند قامت بوده و شهرهاى آنجا بسيار مستحكم است. بنى‏اسرائيل از اين سخنان بيمناك شده و دستور موسى را در مبارزه و جنگ امتثال نكردند، بلكه به او گفتند: در اين سرزمين افرادى توانمند وجود دارد كه ما تحمل برابرى با آنها را نداريم، و تا زمانى كه آنها در آن سرزمين هستند، ما هرگز وارد آنجا نخواهيم شد و به مجردى كه آنها آنجا را ترك كردند، ما خواسته شما را لبيك گفته و وارد آن سرزمين خواهيم گشت. خداى متعال فرمود:

وَإِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذ جَعَلَ فِيكُمْ أَنبِياءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَآتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ العالَمِينَ * يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ المُقَدَّسَةَ التَّىِ كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَلا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ * قالُوا يإ؛ه‏ه‏ت) مُوسى‏ إِنَّ فِيها قَوْماً جَبّارِينَ وَإِنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى‏ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنّا داخِلُونَ؛(26)

زمانى كه موسى به قوم خود گفت: اى قوم، نعمت‏هايى را كه خدا به شما ارزانى داشت به‏يادآريد، آن‏گاه كه پيامبرانى را برايتان فرستاد و شما را به زمامدارى رساند و آنچه را به هيچ يك از مردم نداده بود، به شما عنايت فرمود. اى قوم، به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر فرمود وارد شويد و واپس‏گرا نباشيد كه از زيانكاران خواهيد بود. گفتند: اى موسى، در آن سرزمين مقدس، افراد ستمكارى وجود دارد كه تا آنها از آن ديار بيرون نروند، ما هرگز وارد آن نخواهيم شد. و اگر آنها بيرون رفتند، ما وارد آن سرزمين مى‏شويم.

سرگردانى بنى اسرائيل

از آن‏جايى كه در هر جمعيتى افرادى شايسته و نكوكار وجود دارند، از اين رو، دو تن از مردانى كه خداوند به آنان تقوا عنايت كرده بود، به‏پاخاسته و قوم خود را با اين كلمات پند واندرز دارند: شما از دروازه شهر وارد منازل آنها شويد كه در اين صورت بيم و ترس به‏دل‏هاى آنها راه يافته و شما بر آنان پيروز خواهيد گشت و اگر واقعاً به خدا ايمان داريد، بر او توكل كنيد، ولى بنى‏اسرائيل از پند و نصيحت آنان سر برتافتند و به موسى جمله‏اى گفتند كه از آن بوى سرزنش و سرپيچى و بيم استشمام مى‏شد. «إذهَبْ أنْتَ وَ ربُّكَ فَقاتِلا إنَّا هاهُنا قاعِدُونَ؛ تو و پروردگارت برويد و بجنگيد و ما اينجا نشسته‏ايم». و بالأخره، فرجام تلاش‏ها و سفر طولانى موسى اين شد كه بنى اسرائيل از ورود به سرزمين مقدس رو گردان شدند.

موسى پس از اين همه تلاش طاقت فرسا و ارشاد قوم خود و تمرّد و نافرمانى هميشگى آنان چه مى‏توانست بكند؟ آيا راهى جز شكايت به پيشگاه خداوند داشت كه بگويد: پروردگارا، من جز بر خود و برادرم قدرت و تسلطى ندارم، با عدالت خويش ميان ما و اين فاسقان داورى فرما، خداوند دعاى او را مستجاب فرمود و به وى اطلاع داد كه از هم اكنون سرزمين مقدس بر آنان حرام مى‏گردد و در بيابان و صحراى سينا چهل سال سرگردان خواهند ماند و نسبت به عملكرد اين افراد كه خارج از فرمان خدايند، اندوهى به خود راه ندهد. خداى متعال فرمود:

قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِما ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ البابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ وَعَلى‏ اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ* قالُوا يا مُوسى‏ إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنّا ههُنا قاعِدُونَ * قالَ رَبِّ إِنِّى لا أَمْلِكُ إِلّا نَفْسِى وَأَخِى فَافْرُقْ بَيْنَنا وَبَيْنَ القَوْمِ الفاسِقِينَ * قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِى الأَرضِ فَلا تَأْسَ عَلى‏ القَوْمِ الفاسِقِينَ؛(27)

دو تن از افراد خدا ترس (يوشع و كالب) كه مورد عنايت و لطف خدا بودند، بدان‏ها گفتند: شما از اين در وارد شويد، اگر چنين كرديد، قطعاً بر آنها چيره خواهيد گشت و اگر ايمان به خدا داريد بر او توكل نماييد. در پاسخ موسى گفتند: تا زمانى كه آنها در آن سامان باشند، هرگز وارد آن سرزمين نخواهيم شد، اينك تو و پروردگارت برويد و با آنها بجنگيد و ما همين جا مى‏نشينيم. موسى عرضه داشت: خدايا، من جز بر خود و برادرم تسلط ندارم، تو ميان ما و اين مردم فاسق جدايى بيفكن. خداوند فرمود: چون مخالفت كردند، شهر را بر آنان حرام كرده وچهل سال بايد دربيابان سرگردان بمانند، بنابراين، تو براين قوم فاسق اظهار تأسف مكن.

پى‏نوشتها:‌


1- اعراف (7) آيات 106 - 126.
2- اعراف (7) آيات 127 - 129.
3- غافر (40) آيه 26.
4- غافر (40) آيات 28 - 34.
5- غافر (40) آيات 38 - 45.
6- زخرف (43) آيات 51 - 54.
7- يونس (10) آيات 88 - 89.
8- اعراف (7) آيات 130 - 131.
9- همان، آيات 132 - 135.
10- شعراء (26) آيات 52 - 67.
11- دخان (44) آيات 23 - 31.
12- اعراف(7) آيه 137.
13- يونس (10) آيات 90 - 92.
14- فصل اول از سفر خروج، آيه 11.
15- فصل دوم از سفر خروج، آيه 23.
16- غافر (40) آيات 45 - 46.
17- اعراف (7) آيات 138 - 140.
18- اين چشمه ‏ها در ساحل شرقى كانال نزديك شهر سوئز قرار دارند كه به «چشمه‏ هاى موسى» معروفند و امروزه آب آنها تقليل يافته و آثار برخى از آنها محو شده است.
19- اعراف (7) آيه 160.
20- اعراف (7) آيات 142 - 145.
21- طه (20) آيات 85 - 97.
22- بقره (2) آيه 54.
23- اعراف (7) آيات 155 - 156.
24- بقره (2) آيات 55 - 56.
25- همان، آيات 63 - 64.
26- مائده (5) آيات 20 - 22.
27- همان، آيات 23 - 26.

فصل ششم: نكته‏هايى از سرگذشت موسى(ع)

اصلاح امت‏ها پس از تباهى

ملتى كه در دامان استبداد رشد كند و از ناحيه فرمانروايان خود مورد ظلم و ستم قرار گرفته باشد، اخلاقش فاسد و تباه گشته و خوار و ضعيف شده و به حكم هر حاكم سركش، تن‏درمى‏دهند و اگر زمان به درازا بكشد، اين اخلاق به صورت موروثى در آمده و در ژرفاى جانشان رسوخ مى‏كند.

وضعيت بنى اسرائيل اين گونه بود. ظلم و ستم فراعنه در مصر، سرنوشت و خوى آنها را فاسد كرده و طبيعتاً انسان‏هايى ذلت‏پذير و خوار و بيمناك و ترسو بار آمده بودند، تا اين‏كه موسى(ع) آمد و آنها را براى ورود به سرزمين مقدس، به جهاد و مبارزه دعوت كرد، ولى همان خوى بردگى و ذلت‏پذيرى آنها سبب شد كه به جهاد و مبارزه نپردازند، به همين دليل قرآن براى ما بازگو مى‏كند كه خداوند آنها را مدت چهل سال در صحرا سرگردان ساخت: «قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِى الأَرضِ فَلا تَأْسَ عَلىَ القَوْمِ الفاسِقِينَ». و اين تنبيهى الهى بود كه خداى جهانيان آنها را بدان گرفتار ساخت تا در صحرا سرگردان شده وانگيزه‏هاى شجاعت و توانمندى و اعتماد به نفس، در آنها رشد يابد و نسل قديمى كه سرسپرده فرمانروايان سركش بوده از بين برود و طعم عبوديّت را بچشد و نسل جديد روى كار آيد تا ميان آزادى نخست و خشونت آن، و عدالت دين و هدايت و ارشاد آن، جمع كند.

خداوند آنها را اين گونه ادب كرد تا بعد از آن بتوانند وارد سرزمين مقدس شوند، وبدين‏وسيله بر نفس‏هاى خود مسلط گشته و به سرعت وظايف خود را انجام دهند و از حياتى شايسته و پسنديده برخوردار گردند، ما نيز بايد از اين تربيت الهى درس بياموزيم وبدانيم كه اصلاح و ارشاد ملت‏ها پس از فساد و تباهى آنان، تنها در صورتى ممكن است كه نسل جديدى روى كار آيد و ميان آزادى بدوى و استقلال و خشونت آن، و ميان عمل به‏دستورات دين الهى و هدايت و عدالت را مقايسه كند.

بد نيست در اينجا اندكى به جوامع خود كه فساد و تباهى آن را فرا گرفته است بپردازيم: ملاحظه مى‏كنيم از مهم‏ترين چيزهايى كه توجه نسل جديد را به خود جلب كرده، فيلم‏هاى سينمايى و برنامه‏هاى تلويزيون و روزنامه‏ها و مجلّات است، آيا سزاوار است كه ما اين عوامل را ناديده گرفته و آنها را به هوا و هوس توليد كنندگان و كارگردانان و ارباب جرايد بسپاريم كه از آنها براى زر اندوزى و جمع آورى پول استفاده كنند، هر چند امتى را به فساد و تباهى بكشند؟ آيا صحيح است كه ما از فيلم‏هاى بيگانه و بى محتوايى تقليد كنيم كه يهوديان بر بيشتر شركت‏هاى سينمايى آنان تسلط دارند؟ و در موضوعات و مشاهده اين گونه فيلم‏هاى گمراه كننده به روش و شيوه آنها عمل كنيم؟ چرا كشورهاى عربى مسلمان در توليد فيلم‏هاى سازنده تشريك مساعى به خرج نداده و از توليد فيلم‏هاى بى محتوا و ضد اخلاقى جلوگيرى به عمل نمى‏آورند؟ چرا كشورهاى عربى بر فيلم‏هاى خارجى كه هرزگى و بيهودگى و بى‏بندوبارى و تباهى و فساد را ميان نسل جوان منتشر مى‏كنند، نظارت شديد و مناسب ندارند؟ چرا حكومت‏هاى عربى، درهاى مؤسسات مطبوعاتى و جرايدى را كه كارهاى زشت و نارواى مردم را من

تشر ساخته و در اين راستا از فحشا و منكرات بهره‏بردارى مى‏كنند نمى‏بندند؟ جرايدى كه براى جلب هوس‏بازى‏هاى مردم از يك سو و از طرف ديگر براى رونق بازار تجارت در نخستين صفحات خود عكس‏هاى سكسى و زشت را به چاپ مى‏رسانند.

چرا كشورهاى عربى، برنامه رقص‏هاى شرقى و بيگانه را، كه احساسات مردم را تهييج مى‏كند، از برنامه‏هاى تلويزيون ممنوع اعلام نمى‏كنند؟ رقصى كه هدفى جز تهييج شهوت‏هاى حيوانى به خصوص بين جوانان ندارد، و از اين طريق زيان‏هاى سهمگينى بر آنها و شيوه رفتارشان وارد مى‏شود؟ و چرا از فيلم‏هاى پليسى كه در آنها قتل و كشتار و جُرم و خيانت فراوان به چشم مى‏خورد و در اذهان برخى از جوانان، جنون و سرقت و خيانت ايجاد مى‏كند، جلوگيرى نمى‏شود؟

چرا حكومت‏هاى عربى در برابر سيل مُدهاى وارداتى از خارج كه اعضا و اندام زنان را نمايان مى‏سازد و هيچ يك از اديان الهى آن را نمى‏پسندد، نمى‏ايستند؟ مُدهايى كه عواطف واحساسات جوان‏ها را شعله‏ور ساخته و فكر و انديشه آنان را از درس و كار و تلاش سودمند براى خود و ملّت منحرف مى‏سازد.آيا معناى تمدن همين است؟... بايد گفت: اين بخشى بيمار و گنديده از تمدن است كه جامعه را به بدترين بلاهاى خانمان‏سوز تهديد مى‏كند.

سرانجام كفر و ستم

گاهى انسان در باره مصايب ناگوار طبيعى و غير آن كه گريبانگير او مى‏شود؛ مانند زلزله‏هاى ويرانگر، طوفان‏هايى كه ثروت ملى را به نابودى كشانده و هزاران نفر را به‏هلاكت مى‏رساند و گرد بادهايى كه ثمره يك عمر تلاش انسان را به ويرانى تبديل مى‏كند وجنگ و خونريزى‏هايى كه در اثر هوا و هوس رهبران و زمامداران پديد آمده و ويرانى كامل را در پى دارد، از خود سؤال مى‏كند و در درون خويش از اسباب و علل همه اينها مى‏پرسد، ولى پاسخ قانع كننده‏اى نمى‏يابد. اين پرسش وى را به ورطه بدبينى كشانده و گويى با عينكى تيره به زندگى مى‏نگرد كه لذت زندگى و صفاىِ آرامشِ خاطر را از او سلب مى‏كند.

قرآن كريم در موارد متعددى نسبت به اين پرسش در زمينه ناگوارى‏هايى كه به انسان مى‏رسد پاسخ مى‏دهد: در ماجراى حضرت موسى، به خصوص يكى از اسباب و علل آن را كفر و ظلم و ستم و انجام گناه شمرده است، ظلم و كفر دو تعبيرند كه در قرآن آمده‏اند و مقصود از آنها ايمان نياوردن به خدا و يا شريك قائل شدن نسبت به او و روگردانى و سرپيچى از دين و آيين او و تجاوز از حدود الهى است كه به واسطه ارتكاب گناه و خلاف و تبهكارى‏ها صورت مى‏گيرد. در قرآن آمده است:

«فَأَمّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً فِى‏الدُّنْيا وَالآخِرَةِ»(1).

و نيز خداى متعال فرموده است:

«وَتِلْكَ القُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَجَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً»(2).

و خداوند با اين فرموده خود انواع هلاك را برمى شمرد:

فَكُلّاً أَخَذنا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً وَمِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَمِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الأَرْضَ وَمِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا وَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛(3)

هر يك از آن طايفه‏ها را به كيفرى مجازات نموديم. برخى را با فرستادن سنگ بلا و بعضى را به صيحه آسمانى و برخى را به زلزله و فرو بردن در زمين و گروهى را به غرق كردن در دريا به هلاكت رسانديم، خدا به آنان ستم روا نداشت، بلكه آنها به خويشتن ظلم نمودند.

خداى متعال در اين آيه شريفه، انواع عذاب‏هايى را كه خداوند بر امت‏هاى گنهكار فرستاده بر مى‏شمارد، چه اين‏كه خداوند برخى را با تندبادى كه سنگ ريزه همراه داشته وبعضى را با صاعقه، برخى را با فرو رفتن زمين و بعضى را با غرق شدن، كيفر نموده است و در سرگذشت موسى(ع) عذابى را كه به سبب ظلم و ستم و ايمان نياوردن فرعونيان بر آنها فرستاده برايمان بازگو فرموده است:

وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِى الأَرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ * فَأَخَذناهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِى اليَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمِينَ؛(4)

فرعون و هوادارانش در زمين به ناروا تكبر و سركشى نمودند و تصور مى‏كردند كه نزد ما باز نمى‏گردند، ما نيز او و سپاهيانش را سخت كيفر داديم و آنها را به دريا افكنديم، ملاحظه كنيد كه سرانجام ستمكاران چگونه خواهد بود.

قرآن فرجام فرعونيان را به هنگام غرق شدن آنها در دريا به وصف كشيده و براى پندوعبرت ديگران، تجملات و باغ و بستان‏ها و كاخ‏ها و زندگى‏هاى مرفهى را كه از خود به‏جاى گذاشتند بر شمرده است: «كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّاتٍ وَعُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ * كَذلِكَ وَأَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ * فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالأَرْضُ وَما كانُوا مُنْظَرِينَ».

به جنبه بلاغتى كه قرآن از سرنوشت آنها بيان داشته، دقت كنيد: «فما بكت عليهم السماء و الأرض» اين آيه شريفه سرانجام سخت و دردناك ستمگرانى را كه حتى جمادات اگر سخن مى‏گفتند، از سرانجام، آنها متأثر و اندوهگين نمى‏شدند، مجسم كرده است. وقتى قرآن كريم اين حوادث را از تاريخ گذشته بيان مى‏كنند، هدفش فراخوانى مردم براى توجه به تاريخ پيشينيان خود است، تا از آن پند گيرند و از اسباب و علل نابودى و بقاى امت‏هاى گذشته آگاه گردند و بدانند دستيابى به سعادت، بستگى به ايمان و عمل صالح داشته و گناهان، سرانجامى ناگوار بر بشريّت خواهند داشت و اين موضوعى است كه قرآن نيز در اين فرموده بر آن تأكيد كرده است:

أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ كانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثاراً فِى الأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَما كانَ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ؛(5)

آيا در زمين گردش نمى‏كنند تا ببينند سرانجام كسانى كه قبل از آنان قدرت بيشترى داشتند و از آثار وجودى برترى برخوردار بودند، به كجا كشيد. ما آنها را در اثر گناهانشان كيفر نموديم و هيچ كس نگهدارنده آنها از عذاب خدا نبود.

پايدارى در راه عقيده

اگر اعتقاد سالم در جان آدمى رسوخ كند و در دل‏ها راه يابد، هيچ‏يك از قدرت‏هاى مادى، قادر بر جابه‏جايى و بيرون كردن آن نيستند. اين درسى است كه ما از ماجراى جادوگران فرعون مى‏گيريم و آن زمانى بود كه آنها با اطمينان و يقين به رسالت موسى(ع) ايمان آوردند و فرعون آنها را تهديد كرد و بدان‏هاگفت: «لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ»(6).

پاسخ آنها به فرعون چه بود؟ آيا تهديد او، آنها را ترساند و بيمناك ساخت؟ هرگز... بلكه با اين سخن بزرگ كه در دل‏ها شور و علاقه فداكارى و جان‏نثارى در راه عقيده و آرمان را زنده مى‏كند به او پاسخ دادند:

«قالُوا إِنّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ * وَما تَنْقِمُ مِنّا إِلّا أَنْ آمَنّا بِآياتِ رَبِّنا لَمّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمِينَ»(7).

جادوگران گفتند: «إِنّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ». اين اعتقاد از مصيبت و ناگوارى مى‏كاهد، بازگشت انسان، دير يا زود به سوى خداست و اگر اراده خداوند تعلق گرفته باشد كه اين بازگشت زودتر انجام شود و سبب خشنودى وى گردد چه اشكالى دارد؟ و نيز مى‏گويند: «رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمِينَ». برخى از مصيبت‏ها و درد و رنج‏هايى كه انسان با آنها روبه‏رو مى‏شود؛ از قبيل بيمارى و تهيدستى و ظلم و ستم و ازدست دادن عزيزان، گاهى انسان‏را به ايمان و اعتقاد او به خداوند دستخوش تزلزل مى‏كند و او را در كانون كفر وبدبينى، به سقوط مى‏كشاند، دعاى جادوگران حاكى از عزم و اراده بر تحمل درد و شكنجه، ونهايتاً ايمان به خدا بود و هر نتيجه‏اى را هم كه به دنبال داشت برايشان مهم نبود.

آزار و شكنجه‏ها، دشوارترين امورى است كه انسان به واسطه آن مورد امتحان قرار مى‏گيرد، اين دشوارى‏ها آزمايش و امتحانى است براى اصل و اساس و اعتقاد و درجه رسوخ آن در نفس آدمى، به همين دليل قرآن با اين فرموده خود از ايمان قشرى وضعيفى كه در برابر دشوارى‏هاى روزگار توان پايدارى نداشته و در دنيا و آخرت از سود و فايده‏اى به حال صاحبش برخوردار نباشد، انسان را بر حذر داشته است:

وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلى‏ حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى‏ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَالآخِرَةِ ذلِكَ هُوَ الخُسْرانُ المُبِينُ؛(8)

برخى از مردم خدا را به زبان و ظاهر مى‏پرستند و اگر خير و نعمتى بدو برسد، اطمينان خاطر پيدا مى‏كند و اگر به شر و آفتى برخورد، از دين خدا رو مى‏گرداند، چنين كسى در دنيا و آخرت زيانكار است و زيانش بر همه آشكار است.

پيروزى حق بر باطل

سرگذشت موسى(ع) به ما مى‏آموزد كه باطل هر اندازه برترى يابد و از يار و هوادار برخوردار باشد، بالأخره در برابر حق محكوم به شكست است. جادوگرانى كه كارى بيهوده انجام داده و در برابر مردم سحر و جادو كردند، نمى‏دانستند كه خداوند با معجزه‏اى برتر از سحر آنان فرستاده خود موسى(ع) را پشتيبانى و حمايت خواهد كرد و اين موضوعى است كه قرآن آن را براى ما بازگو مى‏كند: «وَأَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِىَ تَلْقَفُ مايَأْفِكُونَ * فَوَقَعَ الحَقُّ وَبَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(9).

اين اشاره‏اى گذرا بود كه قرآن در آن، رويارويىِ حق و باطل را مطرح و بيان فرموده است. جادوگران (ساحران) از همه مردم به باطل بودن خود آگاه‏تر بوده و به رسالتى كه موسى(ع) آورده بود بيش از همه آشنا بودند، به همين دليل آنها نخستين كسانى بودند كه به پروردگار موسى ايمان آوردند و فرعون آنان را به آزار و شكنجه دردناك تهديد كرد، ولى آنها به تهديد فرعون اهميتى قائل نشدند، بلكه با دلى آكنده از ايمان كه ترديدى در آن راه نداشت بدو پاسخ‏دادند:

إِنّا آمَنّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ؛(10)

ما به پروردگار خويش ايمان آورديم تا از اشتباهات ما در گذرد و گناه سحرى كه تو ما را بدان مجبور ساختى ببخشايد.

اخفش از علماى مشهور علم نحو اين حادثه را بسيار بليغ ترسيم نموده و گفته است: ساحران طناب‏ها و عصاهاى خود را براى كفر و الحاد بر زمين انداختند، ولى ساعتى بعد براى شكر و سجده، بر زمين افتادند و چقدر تفاوت است بين اين دو افتادن.

آزادى ملت‏ها

در ماجراى موسى(ع) آزادى ملت‏ها و حق آنان در رهايى از بردگى زورگويان بيان شده است، در آنجا كه خداوند متعال درباره بنى‏اسرائيل سخن گفته و لطف و عنايت خود را هنگام آزاد سازى آنها از بند اسارت و بردگى كه ساليانى طعم تلخ آن را چشيدند، برايشان بيان مى‏دارد: «وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلىَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثِينَ»(11).

اين آيه قرآن اعلان مى‏دارد كه هيچ دليلى ندارد يك ملت، ملت ديگر را به استضعاف بكشد و آن را تحت قدرت و تسلط خود درآورد و از امكانات آنها استفاده كند، اگر چنين كند، خداوند ملت مستضعف را يارى نموده و آنها را از قيد و بند بردگى و گردنكشى نجات مى‏بخشد و دلايل و براهين بسيارى در طول تاريخ وجود دارد كه ملت‏هايى از نفوذ و سلطه بيدادگران آزاد شده‏اند، بنابراين، آن‏گاه كه مستضعفان بر ضد آنان به‏پا خيزند و به شدت از آنها انتقام بگيرند، آنان سرانجامى بس سخت و ناگوارخواهند داشت.

آيه شريفه قرآن مخالفت با بردگى را بر زبان موسى(ع) عنوان مى‏كند: «وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِى إِسْرائِيلَ».(12)

اين آيه بر زبان موسى آمده است، آن‏گاه كه فرعون بر او منّت گذاشت و گفت: او را درخانه‏اش تربيت كرده و پرورش داده است، موسى به او مى‏گويد: چگونه بر من منّت‏مى‏گذارى، در حالى كه قوم من (بنى اسرائيل) را به بردگى كشيده و آنها را قتل عام كردى؟ از مفاد اين سخن بر مى‏آيد كه موسى(ع) به گونه‏اى بى‏پروا، براصل بردگى يورش برد و اين زنگ خطرى بود براى فرعونِ متكبّر بيدادگر و انتقادى شديد از عملكرد او.

دعوت به مبارزه

ايمان آوردن قوم موسى و تحمّل آزار و اذيّت فرعون، و سفارشاتى كه موسى نسبت به صبر و شكيبايى و مبارزه به آنها داد، همه، درسى آموزنده براى مؤمنين است كه بر مبارزه خويش در راه عقيده و آرمان خود ادامه دهند.

فرعون، كسانى را كه به رسالت موسى(ع) ايمان آورده بودند، به شدت مورد شكنجه وكشتار قرار داد و موسى به عنوان همدردى با آنان مى‏گويد: «اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا إِنَّ الأَرضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَالعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ». در اين آيه شريفه، موسى پيروان خود را سفارش به صبر و شكيبايى مى‏كند، و در صورتى كه پرهيزكارى پيشه كنند آنها را وعده پيروزى مى‏دهد، ولى آنها زير فشار شكنجه دردناك به خود مى‏پيچيدند و فريادشان به‏شكايت نزد موسى بلند بود و مى‏گفتند: «أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا وَمِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا». موسى در پاسخ آنان گفت: «عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ». در اين پاسخ به طور صريح و آشكار، اميد به پيروزى سريع عنوان شده است، چه اين‏كه نابودى دشمن به دست خداست و او مى‏تواند نابودى آنها را جلوتر عملى ساخته و يا به تأخير اندازد، ولى به هرحال خداوند دير يا زود آنها را پيروز مى‏كند، تا مشخص شود چگونه عمل مى‏كنند، همان گونه كه تتمه آيه شريفه حاكى از اين معناست: «وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الأَرضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ».

اگر اين اعتقاد كه خداوند، مؤمنين را در صورت ادامه مبارزه يارى خواهد فرمود، در دل آنها راه يابد، بيشترين تأثير را در تقويت روحيه تلاش و تصميم و اراده و از بين بردن سستى اراده و دور ساختن يأس و نوميدى از دل‏ها خواهد داشت.

درهم شكستن طغيان و سركشى

پيروزى موسى بر فرعون، براى نابود كردن ظلم و بيداد، مثال روشنى است. قرآن اين ماجرا را براى هر امتى كه حاكم آن، چون فرعون به سركشى بپردازد، عنوان فرموده است، ازجمله مظاهر طغيان و سركشى فرعون، مطالبى است كه ذيلاً بدان‏ها مى‏پردازيم:

او كسى بود كه ميان قوم خود با اين گفته، خدايى خويش را اعلان داشت: «يا أَيُّها المَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِى». و هم او بود كه اعتقادات و اذهان مردم را به بند كشيد، به گونه‏اى كه هيچ‏كس نمى‏توانست بى اجازه او به چيزى ايمان بياورد. او مى‏گفت: «آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ». او امت را دچار تفرقه وپراكندگى نموده و آنها را دسته‏دسته به صورت احزاب و گروه‏ها در آورد تا به آسانى بتواند بر آنها تسلط يابد، همان گونه كه امروزه كشورهاى استعمارگر در مورد ملت‏هاى ضعيف چنين مى‏كنند و يا به همان نحوى كه فرمانرواى ستمكار، براى ارائه قدرت و حكومت خود، دست به چنين عملى مى‏زند، و اين موضوع را قرآن با اين گفته بيان فرموده است: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً». و او بود كه براى شنيدن سخن حق، گوش شنوايى نداشت، «وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَجُنُودُهُ فِى الأَرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ». او كسى بود كه به بيدادگرى پرداخت و طغيان و سركشى او، وى را بر آن داشت كه به كليه اسباب ستم و بيداد، دست زد و پسران بنى اسرائيل را از دم تيغ گذراند و زنان آنها را زنده نگاه داشت و هم

ان گونه كه قرآن بيان مى‏فرمايد، وى گفت: «سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَنَسْتَحْيِى نِساءَهُمْ وَإِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ».

قرآن نتيجه اين طغيان و سركشى و كبر و نخوت و تكذيب آيات خدا را بيان فرموده است: «كَذَّبُوا بِآياتِنا فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَاللَّهُ شَدِيدُ العِقابِ». در اين بيان، عبرتى براى سركشان ودرسى براى ملت‏هاى ستمديده است تا در برابر ظلم و ستم پايدارى كنند، چه اين‏كه سرانجام آن پيروزى خواهد بود.

رهايى مؤمنان

اين ماجرا به ما نشان مى‏دهد، آن‏گاه كه خداوند به موسى(ع) و هوادارانش اجازه داد تا رهسپار مصر گردند، چگونه فرعون، سپاهيان خويش را گسيل داشته و براى نابودى آنها به‏تعقيبشان پرداختند و در ساحل دريا به آنان برخوردند، ياران موسى متوجه پشت سر خود گشته، بسيار وحشت‏زده شدند و مقابل خود را نگريسته، چيزى جز درياى متلاطم نيافتند، احساس كردند به زودى كشته خواهند شد، ولى موسى(ع) در برابر بيم و وحشتى كه يارانش را فرا گرفته بود، پايدارى كرد و ترس و بيمى به خود راه نداد، بلكه با اين جمله سرشار از ايمان به آنان گفت: «إِنَّ مَعِىَ رَبِّى سَيَهْدِينِ». اين جمله، مثال گويا و زنده‏اى است كه قرآن آن را فراراه مجاهدان راه خود قرارمى‏دهد، تا بيمناك نبوده و در مشكلات و دشوارى‏ها مأيوس نگردند، بلكه پيوسته اين جمله را در درون خود يادآورى كرده و به پيروزى و نصرت‏الهى مطمئن باشند و همان گونه كه قرآن برايمان بازگو مى‏كند، اين قضيه‏اى است كه براى موسى و فرعون به وجود آمد: «وَأَنْجَيْنا مُوسى‏ وَمَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ * ثُمَّ أَغْرَقْنا الآخَرِينَ * إِنَّ فِى ذلِكَ لَآيَةً وَما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ».

آزادى از بند تقليد

قرآن، تسلط تقليدهاى نابه‏جا را بر قوم فرعون به تصوير كشيده است، آن هنگام كه درباره رسالت جديدى كه موسى برايشان آورده بود وى را مخاطب ساخته و گفتند: «وَقالُوا أَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا»(13).

در ميان هر ملتى، سلطه تقليد از نظر اجتماعى، داراى ارزش و اعتبار است، ولى گاهى همين تقليد، سدّ راه ترقى و پيشرفت آن ملت شده و پيوسته آنان را روياروى تقليدهايى كه از نياكانشان به ارث برده‏اند، قرار مى‏دهد، هر چند با حقايق تناقض داشته باشند.

اين‏گونه تقليد از نشانه‏هاى جمود فكرى و عقب ماندگى آن ملت است و توانِ حركت در مسير ترقى و هم‏سويى با پيشرفت‏هاى اجتماعى را از او سلب مى‏كند و بزرگ‏ترين زيانى كه متوجه جوامع بشرى مى‏گردد و آنها را از پيمودن راه موفقيّت باز مى‏دارد، تقليد كوركورانه از نياكان خود است.

همين تقليد در برخى از ملت‏ها سبب شده كه نسبت به افرادى كه تبليغ رسالت انجام مى‏دهند، اهانت شود و مورد ظلم و ستم قرار گيرند، چنان كه براى بسيارى از پيامبران ومصلحان از ناحيه امت‏هاى خودشان كه نتوانسته بودند خود را از قيد و بند تقليدها رها سازند، اين گونه اتفاق افتاد.

يكى از ويژگى‏هاى قرآن اين است كه با تقليد كوركورانه و بدون فكر و انديشه از پيشينيان مبارزه كرده است و به گونه‏اى سؤال‏برانگيز بيان داشته است كه چگونه انسان مى‏تواند ازپدران خود كه برخلاف عقل و انديشه عمل كرده و يا در گمراهى به سر مى‏برند تقليد نمايد؟ خداى متعال بدين مطلب اشاره فرمود: «وَإِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ».

نرم خويى

موسى و هارون از ناحيه خداوند دستور يافتند كه فرعون را به پرستش خدا دعوت كنند، ولى آنان به چه شيوه‏اى مى‏بايست عمل نمايند؟ خداوند به آنان فرمان داد تا رسالت الهى را باملايمت و نرمى به فرعون ابلاغ كنند: «فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‏».

اين رهنمودى بسيار عالى است كه قرآن آن را بيان فرموده است تا به عنوان الگو وسرمشق در هر زمان و شرايطى بدان تأسى كرد، بنابراين، اگر امر به معروف و نهى از منكر با نرمخويى همراه باشد، در زمينه جلوگيرى از گمراهى و فساد نفس آدمى، تأثير بيشترى در آن خواهد داشت؛ زيرا بدان فرصت تفكر و انديشه مى‏دهد تا در وضع موجود خود بينديشد و فايده پند و نصيحتى كه به آن داده شده همين است، و اين چيزى است كه با عزّت و احترام و شرف او متناسب است و آن را مهياى پذيرش خوبى‏ها و كارهاى پسنديده مى‏كند، به ويژه اگر همراه با دلايل و براهين قانع كننده باشد، برخلاف شيوه اجبار و خشونت و درشتخويى كه آن را به نافرمانى و نفرت و پند نپذيرى وا مى‏دارد.

ايمان از طريق انديشه

در ماجراى موسى(ع)، شيوه استدلال بر وجود خداوند به نمايش گذاشته شده است، در اين سرگذشت ملاحظه مى‏كنيم چگونه موسى(ع) بر فرعون وارد و او را به ايمان به خدا از طريق عقلى دعوت مى‏كند، به اين نحو كه وى را متوجه طبيعت و آفريده‏ها و شگفتى‏هاى آن مى‏كند تا ايمان را از طريق بحث و مناقشه و نگرش در طبيعت و قانع شدن، به قلب او وارد سازد.

و اينك فرعون از موسى و هارون مى‏پرسد: «قالَ فَمَنْ رَبُّكُما»؟ موسى پاسخ مى‏دهد: «رَبُّنا الَّذِى أَعْطى‏ كُلَّ شَى‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏». قرآن مى‏گويد: خداوند همه مخلوقات را در نظامى معيّن آفريده است و هر كدام را با خصوصيات و اسرارى كه خداوند در آن به وديعه گذاشته، با ديگرى تفاوت دارد، از طرفى هر موجود زنده‏اى را به شيوه‏اى خاص رهنمون ساخته كه مى‏تواند به تناسب حال خود به واسطه آن شيوه، ادامه حيات دهد.

اين آيه شريفه، بيانگر خلاصه محتواى كتب فراوانى است كه درباره جانورشناسى و حشرات و پرندگان و آبزيان به نگارش در آمده است، همه دانشمندان متخصصّى كه پيرامون اين موجودات تحقيق و بررسى مى‏كنند، هنگامى كه در راز و اسرارى كه حيات و زندگى اين موجودات و شيوه تكثير نسل و چگونگى بقاى نوع و دستيابى به تغذيه و رفتار آنها با برخى ديگر را فرا گرفته، دقّت و ژرف‏نگرى كنند، شگفت‏زده خواهند شد و اين الهام كه حيات و زندگى اين موجودات را به جريان مى‏اندازد و يا بهتر بگوييم به قول قرآن اين (هدايت تكوينى) كه انواع آن با هم تفاوت دارد، از قوى‏ترين دلايل، بر وجود قصد و اراده در طبيعت است كه از آفريده‏هاى خداست و بهترين دليل بر ردّ و بطلان نظريه تصادف است كه مادّى‏ها (ماترياليست‏ها) در توجيه پيدايش جهان هستى بدان استدلال مى‏كنند.

گفتگوى ميان موسى و فرعون را پى مى‏گيريم، ملاحظه مى‏كنيم موسى پس از بيان اين آيه كه بر وجود خدا دلالت دارد، انواع ديگرى از آفريده‏هاى خدا را برمى‏شمرد: «الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرضَ مَهْداً وَسَلَكَ لَكُمْ فِيها سُبُلاً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءاً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتّى‏ * كُلُوا وَارْعَوْا أَنْعامَكُمْ إِنَّ فِى ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِى النُّهى‏».

ببينيد آيه شريفه قرآن، چگونه با اين جمله پايان يافته است: «إِنَّ فِى ذلِكَ لَآياتٍ لِأُولِى النُّهى‏». و «اولى النهى» يعنى خردمندان. آفرينش زمين و آنچه در آن است از آيات ونشانه‏هايى هستند كه بر وجود آفريدگار آنها دلالت دارند، به گونه‏اى كه جايى براى شك وترديد باقى نمى‏گذارند و هر خردمندى آن را مى‏پذيرد، وقتى فرعون قيام اين دلايل عقلى موسى را تكذيب كرد، خداوند معجزه عصا و غير آن را پديدارساخت.

قرآن، توجه ما را به انديشيدن در آيات و نشانه‏هاى الهى در جهان هستى معطوف مى‏دارد تا در وراى آنها به قدرت خلّاق و ايجاد كننده آنها پى ببريم و ايمان آوردن ما به خدا، از روى باور و تسليم بر پايه تحقيق و بررسى باشد.

تنها اسلام است كه اين چنين بر وجود آفريدگار استدلال مى‏كند، در حالى كه برخى ازاديان به پيروان خود سفارش مى‏كنند، «نخست ايمان آور و سپس بينديش» و معجزات وكارهاى شگفت‏انگيزى را كه از پيامبرانشان صادر مى‏شد، وسيله قانع كردن مردم قرار مى‏دادند، در صورتى كه مى‏بينيم اسلام عقل و انديشه را اساس ايمان مى‏داند.

بطلان اعتقادات مصريان قديم

در گفتگوى ديگرى كه ميان موسى و فرعون پيرامون ربوبيّت خدا صورت گرفت، ملاحظه مى‏كنيم كه قرآن جالب‏ترين پاسخ را بر بطلان مظاهر شرك به خدا از ديدگاه مصريان از زبان موسى عنوان كرده است:

«قالَ فِرْعَوْنُ وَما رَبُّ العالَمِينَ * قالَ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ * قالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلا تَسْتَمِعُونَ * قالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبائِكُمُ الأَوَّلِينَ * قالَ إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِى أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ * قالَ رَبُّ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ وَما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ * قالَ لَئِنِ اتَّخَذتَ إِلهاً غَيْرِى لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ المَسْجُونِينَ»(14).

كسى كه در اين آيه شريفه قرآن دقت كند، در نخستين وهله به تعريفى جامع از ربوبيّت الهى براى اين جهان هستى بر مى‏خورد؛ زيرا هم او خداى يگانه‏اى است كه در ملك وسلطنت شريك و ياورى ندارد، ولى كسى كه در اعتقادات مصريان قديم دقت و بررسى نمايد، از خلال اين آيه شريفه قرآن ملاحظه مى‏كند كه بر اعتقادات گوناگون مصريان قديم خط بطلان كشيده و اين دلالت دارد كه قرآن از امور تاريخى و صحيحى خبر مى‏دهد كه علم‏و دانش آن را به اثبات رسانده است. اين گفتگو در آيات قرآنى گذشته، با سؤال فرعون از موسى آغاز مى‏شود: «وَما رَبُّ العالَمِينَ»؟ موسى پاسخ مى‏دهد كه او «رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ» است. اين پاسخ كه از زبان موسى آمده است، اعتقادات مصريان قديم را كه در آن زمان رايج بوده، ردّ كرده است، به اعتقاد آنان آسمان داراى معبودى به نام «نوت» (NOUT) بوده و آن را به منزله زنى تنومند مى‏پنداشته‏اند كه بدنش به طور منحنى، مانند گنبدى روى زمين قرار داشته است. و زمين از معبودى به نام «گُب» (Gheb) برخوردار بوده كه همسر «نوت» به‏شمار مى‏آمده و خدايى ديگر به نام چو (Chou) وجود داشته كه

تجسم فضاى باز، بين آسمان و زمين بوده است(15). «ماه نيز به عنوان معبودى مطرح بوده و شايد ماه از قديمى‏ترين معبودانى بوده كه در مصر مطرح بوده است، ولى در آيين رسمى، خورشيد برترين معبود به شمار مى‏آمده است».