کد خبر: ۶۲۰۲
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۳۲-06 February 2019
بر مبناي نظريه لزبين فمينيسم، عمده‌ترين ستم مردان عليه زنان در روابط جنسي نابرابر زن و مرد است و همجنس‌گرايي زنان، آزادي جنسي آنان و رهايي از تقيدات خانواده، تنها راه رهايي آنها از اين ستم جنسي است.
اين نوشتار با تبيين اجمالي نظريات اين گروه فمينيستي، برخي فعاليت‌هاي آنان را جهت اشاعه و عادي جلوه دادن اين رفتار، از طريق ابزارهاي مختلف اطلاع‌رساني، تشكيلاتي و فني برمي‌شمارد و در پايان با اشاره به نتايج تحقيقات و مطالعات علمي و ذكر شواهد ممنوعيت اين عمل در اديان توحيدي، برخي تأثيرات سوء همجنس‌گرايي بر سلامت جسمي، روحي و اجتماعي زنان از جمله فروپاشي خانواده، اضمحلال اخلاق، تخريب هويت زنانه و ايجاد گرايش جنسي بيمارگونه را تبيين مي‌كند.

 

واژگان كليدي:


لزبينيسم، فمينيسم، زنان، خانواده، هويت جنسي، گرايش جنسي، تساوي جنسيتي.

 

 

فمينيسم يكي از مباحث بحث برانگيز عصر حاضر است كه در دهه‌هاي اخير تحولات گسترده‌اي را در مفاهيم، نقش‌هاي فردي، خانوادگي و اجتماعي زنان و نيز هويت آن‌ها ايجاد كرده است. امروزه نظريه فمينيسم مجموعه‌اي از نحله‌هاي فكري، احزاب سياسي و انواع و اقسام گرايش‌هاي ذهني و رفتاري زنان است و در حوزه‌هاي سياست، اقتصاد، فرهنگ و اجتماع و نيز حوزه‌هاي مختلف علوم ورود يافته است. به زعم انديشمندان فمينيسم، مهمترين دستاورد اين نهضت كاستن فاصله‌هاي جنسيتي در حيطه خانوادگي و اجتماعي است، در حالي كه با تعاريف جديد از خانواده، نظام سنتي با چالش روبرو شده است، هرچند در تحليل‌هاي انتزاعي ادعا مي‌شود شرايط مطلوبي براي زنان فراهم شده، امّا با كل‌نگري و ربط پديده‌ها به يكديگر مشخص مي‌شود كه فرهنگ جديد ضمن ترويج فردگرايي بستري را فراهم مي‌كند كه نهايتاً به عدم‌ تفاهم اجتماعي و عدم درك متقابل زنان و مردان و بروز اختلال در سيستم روابط اجتماعي و خانوادگي مي‌انجامد. به منظور بررسي بيشتر اين جنبش برخي از صاحبنظران تغيير و تحولات دروني اين نظريه را در سه موج مورد بررسي قرار مي‌دهند.

موج اوّل: در اواخر قرن نوزدهم همزمان با مبارزات گسترده مردم آمريكا عليه تبعيض‌نژادي، زنان نيز به صورت فعال مشاركت نموده و اين حركت ضد تبعيض‌نژادي را به اعتراضي گسترده عليه نابرابري حقوقي در عرصه‌هاي مختلف اجتماعي سوق دادند. اوج اين حركت در سال‌هاي 1848 تا 1880 و بر پايه اصول و مباني ليبراليستي شكل گرفت. اين وضعيت تا اوائل قرن بيستم ادامه داشت و حق رأي و حضور هر چه بيشتر زنان در عرصه‌هاي اجتماعي را رقم زد. اين جنبش در دهه‌هاي 1920 تا 1960 به علت ايجاد تشتت و اختلافات درون سازماني دچار افول گرديد.

موج دوّم: در سال 1961 در نظام سياسي آمريكا تغييراتي رخ داد و بار ديگر توجه زنان فعال و طرفدار حقوق زن، به سوي حل مسائل و مشكلات زنان معطوف گرديد. بدين ترتيب موج دوّم فمينيسم، از آمريكا آغاز شد و بعدها كشورهاي اروپايي را تحت تأثير قرار داد. فمينيست‌هاي اين دوره خواهان اعطاي حقوق مشابه مردان و ايجاد فرصت‌هاي جديد براي زنان بودند.

موج سوّم: در اواخر دهه 70، همزمان با افول موج دوّم، براثر رشد اختلافات دروني، موج سوّم حركت فمينيستي آغاز گرديد كه بيشتر بر تفاوت‌ها و ناهمساني‌هاي موقعيت زنان و توجه به اصول زيربنايي و احترام به تكثر آرا و انديشه‌ها تأكيد داشت. در اين دوره نظريه‌پردازي و مطالعات آكادميك از اهميت خاصي برخوردار گرديد.

1) شاخه‌هاي فمينيسم
1-1) ليبرال فمينيسم
اين دسته از فمينيست‌ها قائل به هيچ‌گونه تفاوت نژادي، جنسي، طبقاتي يا ذاتي بين زن و مرد نيستند و تبعيض عليه زنان را حاصل ناهنجاري‌هاي اجتماعي مي‌دانند و تعقل فردي را بر سنت‌ها و نهادهاي مستقر در جامعه ترجيح مي‌دهند. تفكر انتقادي در اين مكتب مهم‌ترين عامل دگرگوني و ساختارشكني در اجتماع است. از نظر فمينيست‌هاي ليبرال يا اصلاح‌طلب تفاوت‌هاي بين زن و مرد، ذاتي نيست و حاصل اجتماعي شدن و «شرطي‌‌سازي نقش جنسي»[1] بوده است. (ابوت، 1378: 5)

2-1) فمينيسم فرهنگي
اين گروه بر خلاف ليبرال‌ها به تفاوت‌هاي ذاتي بين زنان و مردان معتقدند و برخي تمايزات ذهني و روحي زنان را جزء عوامل تعيين‌كننده‌ي برنامه‌ريزي‌هاي راهبردي مي‌دانند. دگرگوني اساسي در كل فرهنگ و جاي‌گزيني فرهنگ جديد از آرمان‌هاي فمينيسم فرهنگي است. «مارگارت فولر»[2] در سال1845 با انتشار كتاب «زن در قرن 19» فلسفه جديدي را در اين نهضت پايه‌گذاري نمود كه بر جنبه‌هاي شعوري و عاطفي دانش تأكيد مي‌كرد و با ديدگاه «همبستگي اندامواره» مسائل فرد و جامعه را بررسي مي‌نمود. فولر مفهوم «خِرد» را براي زنان و مردان به گونه‌اي متفاوت تعريف كرد و قالب جديدي را براي فمينيسم فرهنگي بوجود آورد. (Delmal, 1986: 145)

3-1) فمينيسم ماركسيسم
ماركسيست‌ها شاخه‌اي در نظريه فمينيسم تأسيس كردند كه مفاهيم اصلي خود در زمينه‌هاي «از خودبيگانگي»، «وجدان طبقاتي»، «حقوق كارگران»، «جبر مادي‌گرايي» و «تقسيم كار اجتماعي نابخردانه» را بر اساس نظريات كارل ماركس[3] ارائه نمودند. مطابق اين نظريه، زنان تحت ستم نظام‌هاي سرمايه‌داري و ايدئولوژي‌هاي مردسالارانه به اسـتثمار كشـيده شـده‌انـد و وجـدان جمعي، اشـتراكات خـاص و عبـور از اسـتبداد مردسالارانه‌ي جامعه‌ي سرمايه‌داري، تنها راه رهايي زنان است. در اين نگرش، نهاد خانواده به عنوان كوچكترين واحد اجتماعي به شمار نمي‌آيد، بلكه ايجاد مؤسسات خاصي پيشنهاد مي‌گردد كه زنان و مردان، در اين مؤسسات طبق وظايف اجتماعي، كارهاي روزمره زندگي و نگهداري از كودكان را به عهده مي‌گيرند. فمينيست‌هاي ماركسيست از جمله «كلارا زتكين»[4]، «لنين»[5] و «رزا لوكزامبورگ»[6] معتقد به اصالت حقوق زن تحت نحله فكري كمونيسم بودند. (Banks, 1981: 14)

4-1) فمينيسم سوسياليسم
«هارتمن[7] و دوروتي اسميت»[8] از بنيانگذاران اين شاخه از فمينيسم بودند كه آميزه‌اي از تفكرات فمينيسم ماركسيسم و فمينيسم راديكال را ارائه كردند. در اين نحله فكري تبعيضات جنسي و طبقاتي در هم مي‌آميزد و فلسفه‌ي جديدي براي شكل‌گيري علوم‌اجتماعي جمع‌گرا مطرح مي‌شود.

5-1) فمينيسم راديكال
فمينيسم راديكال، پديده‌اي معاصر است كه بيش از هر چيز براحساسات و ذهنيات افراد توجه دارد. اين نگرش در اواخر دهه 60 ميلادي تغييرات مهمي را در انديشه‌هاي بي‌ارتباط با مقوله‌هاي ماركسيستي ايجاد نمود. اين شاخه در واقع بخشي از يك جنبش فرهنگي است كه درصدد شكوفايي «فرهنگ زنانه» در عرصه‌هاي مختلفي چون ادبيات، موسيقي و حتي تكنولوژي مي‌باشد. از جمله منابع مهم اين نگرش، «ديالكتيك جنس» نوشته «شولاميث فايرستون»[9] است كه تمايزات اساسي را بين دو مفهوم جنسيت[10] و جنس[11] قائل مي‌شود. براين اساس فمينيسم راديكال مي‌كوشد تا تمايزات زن و مرد را حتي در تصورات ذهني به گونه‌اي متفاوت استدلال نمايد و اين تمايزات را راهي براي انقياد زنان به وسيله مردان تلقي كند.

مفهوم «دو جنسي»[12] كه توسط فمينيست‌هاي راديكال بازتوليد شده است، متضمن تركيبي از صـفات زنـانه و مردانـه مي‌باشـد كـه در راسـتاي توجيـه هويت جنسيتي در نقش‌هاي مختلف اجتماعي تلاش مي‌كند. فمينيست‌هاي راديكال به منظور رفع تبعيض جنسيتي و از بين بردن كلماتي چون جنس و جنسيت كه به زعم آن‌ها منشأ ظلم به زنان است، رفتارهاي جديدي را براي ارضاي نياز جنسي و روحي افراد پيشنهاد مي‌كنند، به‌طور مثال كاترين هولدن[13] از نظريه‌پردازان اين شاخه از فمينيسم، در نامه‌اي به‌سردبير مجله ساين[14] مي‌نويسد:

«من مي‌خواهم بگويم كه «دو جنس‌خواهي»[15] چگونه به فمينيسم ارتباط پيدا مي‌كند به نظر من بايد «دو جنس‌ خواهي» و ديگر هويت‌هاي جنسي را ماوراي هنجار «دگر جنس ‌خواهي»[16] پذيرفت. من كه يك فمينيست هستم، «دو جنس‌خواهي» را بهترين و قوي‌ترين شكل «تساوي جنسيتي» مي‌دانم، زيرا فردي كه خواهان برقراري ارتباط با دو جنس (زن و مرد) است، هيچگونه محدوديتي براي انتخاب شريك جنسي خود ندارد و به نظر من شخصيت هر فرد در انتخاب شريك جنسي مهم‌تر از جنسيت اوست. اگر زنان و مردان بر خلاف سنت‌هاي ديرين جنسيتي حركت كنند، تفاوت جنسيتي نمود كمتري مي‌يابد و اين حالت، تغييرات عمده‌اي را در فرهنگ ايجاد خواهد كرد، به طوري كه ديگر كلمات «مردانگي و زنانگي» بي‌معنا خواهد بود. اگر جامعه به تفاوت‌هاي جنسيتي اهميت ندهد، ديگر كلماتي چون «دگر جنس‌خواهي»، «همجنس‌گرايي» و «دو جنس‌خواهي» از بين مي‌رود». (Holden, 1998: 7)

6-1) لزبين فمينيسم
اين شاخه با ساختار شكني‌ها، توجيهات و ادبيات جديد سعي نمود تا به صورت جدي‌تري به مقوله لزبينيسم بپردازد. لزبين فمينيسم ايدئولوژي خاصي را در دهه‌هاي 70 و 80 ميلادي در آمريكا، انگليس و كانادا ايجاد نمود. اين نگرش خود را نظامي مقاوم در برابر پدرسالاري، دگرجنس‌خواهي و تسلط مردان مي‌دانست كه به سرعت بر رفتار، نحوه لباس پوشيدن و تيپ‌هاي ظاهري زنان تأثير گذاشت.

2) همجنس‌گرايي و تاريخچة آن
در اواخر قرن 19 واژه همجنس‌گرايي[17] توسط يك روانشناس آلماني به نام كارولي ماريا بنكرت[18] بكار رفت. (Dover, 1989: 11) البته موضوع همجنس‌گرايي در مباحث فلسفي افلاطون مطرح شده بود و در زمان معاصر در تئوري كوئير[19] به تفصيل مورد بررسي قرار گرفت. مطابق تئوري فراهنجار كوئير، هويت، ثابت نيست و داراي عناصر مختلفي است، بدين لحاظ طبقه‌بندي انسان برپايه يك هويت مشترك ناممكن مي‌باشد، يعني در اين تئوري پيش‌فرض‌هاي مربوط به جنسيت، هويت زنانه و هويت مردانه زير سؤال مي‌رود. (Ibid, 14)

اولين نشانه‌هاي همجنس‌گرايي در نوشته‌هاي افلاطون و اريستوفان تحت عنوان سمپوزيوم[20] در يونان باستان و در آثار باقي‌مانده از ديوجين‌لائورتوس[21] در 5 قرن قبل از ميلاد حضرت مسيح مشاهده گرديده است. پس از آن برخي افراد مانند اسكندر مقدوني به عنوان استثنا در تاريخ مطرح مي‌شوند. همچنين در داستان‌هاي يونان باستان خداياني چون زئوس، هركول و آشيل نيز نمايانگر تمايلات همجنس‌گرايي هستند. نمونه‌هاي ديگر همجنس‌گرايي در رم باستان و در داستان‌هاي انجيل و تورات و همچنين داسـتان قـوم لـوط در قـرآن كريـم مشـاهده مي‌شـود. در تـاريخ باستان همجنس‌گرايي زنان نيز به ‌ندرت گزارش گرديده و فقط چند مورد استثنايي در اساطير هندي و يوناني ملاحظه مي‌شود. واژه لزبينيسم نيز از نام جزيره‌اي در يونان قديم به نام ليزبوس[22] اقتباس شده است كه افراد اين جزيره همجنس‌گرا بوده‌اند. همجنس‌گرايي تا آغاز قرن 18 ميلادي تقريباً در تمامي جوامع مختلف بشري امري مذموم و غيرطبيعي بوده و در تمامي مذاهب الهي از آن به عنوان گناه كبيره و امري شنيع ياد شده است.

3) نظرگاه اديان در مورد همجنس‌گرايي
در همه اديان توحيدي همجنس‌گرايي پديده‌اي ناهنجار و گناه شمرده مي‌شود.

1-3) يهوديت
علي‌رغم تلاش‌هاي صهيونيسم جهاني به منظور جذب افراد به يهوديت صهيونيستي و تحريف دين يهود و كتب و منابع آن جهت مشروعيت بخشيدن به همجنس‌گرايي و لزبينيسم در نص صريح تورات، همجنس‌گرايي حرام مي‌باشد. به طور مثال در تورات، فصل 22/18 آمده است: «آنچنان كه با زنان هم‌بستر مي‌شويد با مردان نشويد كه موجب بيزاري ]خدا[ است» و در فصل 13/20 تصريح مي‌شود: «هر دوي آن‌ها (همجنس‌گرايان زن و مرد) بايد بميرند و خونشان برگردن خودشان است».

همچنين در تورات ميشنه[23] در خصوص ممنوعيت همجنس‌گرايي آمده است: «هم‌خوابگي زنان با زنان ممنوع است. اين فعل مردمان سرزمين مصر بود كه شما را به ترك آن هشدار مي‌دهيم. آن‌ها چه مي‌كردند؟ مردان با مردان و زنان با زنان ازدواج مي‌كردند. آنان از درگاه خدا رانده شدند» (عهد عتيق: بخش 21).

برخي تحقيقات دانشگاهي هم به بررسي همين موضوع پرداخته‌اند. به عنوان مثال در سـال 1992 در كارگاه «خانـواده در درون فمينيسم يا خـارج آن»[24] بـه تفصيل در خصوص وضعيت لزبين‌ها در سنت يهود و پارادوكس‌هاي دنياي مدرن با مذهب مطالب ذيل ارائه شده است:

1ـ خانواده به طور سنتي در جوامع مذهبي، پدرسالار و كانون مسائل جنسي و تحقير زنان است.

2ـ واژه خانواده بايد براي ساختارهاي جديد اجتماعي چون كانون‌هاي لزبين‌ها و زنان سرپرست خانواده نيز اطلاق شود.

3ـ خانواده لزبين‌ها بايد از احترام و حقوق اجتماعي برخوردار شوند.

2-3) مسيحيت
از آنجا كه مسيحيان اكثر جمعيت جهان را تشكيل مي‌دهند، بيشترين تضارب آراي اديان با همجنس‌گرايي در دين مسيحيت و فرق گوناگون آن رخ داده است. پروتستان‌ها به عنوان اصول‌گراترين فرقه مسيحيت و كاتوليك‌ها به عنوان بزرگترين مخالفان همجنس‌گرايان بوده و هستند، چنانچه پاپ ژان پل دوّم بارها و بارها ازدواج همجنس‌گرايان را مطرود دانسته و پاپ بنديكت شانزدهم نيز در سياست‌هاي جديد واتيكان براين موضع تأكيد نموده است.

در متون مذهبي و اناجيل نيز نمونه‌هاي فراواني وجود دارد كه همجنس‌گرايي را حرام و گناهي بزرگ تلقي مي‌نمايد. به عنوان مثال در سفر پيدايش 18:20 انجيل، به داستان حضرت لوط و شهر سدوم اشاره شده است كه خداوند به واسطه اين گناه بزرگ سرزمين‌شان را ويران نموده است. همچنين در سفر پيدايش 1:24 حضرت مسيح در گفتاري به ماتيو[25] (يكي از حواريون) اظهار مي‌دارد كه هم‌بستري مردان با مردان و زنان با زنان ممنوع و موجب غضب خداوند است. در فصل رومن[26] 1:26 نيز آمده است كه: «خداوند آن‌ها را بخشيد تا رفتارشان را عوض كنند، زيرا زنان با زنان در مي‌آميختند و مردان به طرز شرم‌آوري به مردان گرايش داشتند و برسرشان آمد آنچه كه براساس خطايشان بود». (Wilson, 1996: 300)

در دهه‌هاي اخير كه معنويت و دين در اروپا و آمريكا كم‌رنگ گرديده، تئوري‌پردازان سكولار و برخي از مفسران متون ديني به تحريف انجيل و ارائه و تفسيرهاي جديدي دست زده‌اند تا بتوانند از طريق مذهب به تطهير همجنس‌گرايي پرداخته و زمينه را براي پذيرش عمومي فراهم نمايند، به عنوان مثال اينگه اندرسون[27] از اساتيد دانشگاه ملي سوئد در كتاب خود تحت عنوان «گناه سدوم» اظهار مي‌دارد: «بر اساس منابع متعدد انجيلي مي‌توان اثبات كرد كه گناه اصلي آنان (ساكنان شهر سدوم) غفلت از يتيمان و بيوگان بوده است نه همجنس‌گرايي مردان و زنان» و به نظر دي. بارتلت[28] از پژوهشگران متون ديني مؤسسه مطالعات ملي انگلستان بسياري از داستان‌هاي اناجيل غيرواقعي بوده و نمي‌تواند منبع دقيقي براي استنادات علمي باشد!! (Ibid, 311)

بر خلاف تلاش‌هاي جامعه‌شناسان، مفسـران و روانشناسان سـكولار غربي، واتيكان كـه بزرگتريـن مركـز مذهبي كاتوليك‌ها اسـت، سرسختانـه درخصوص قانوني شـدن همجنس‌گرايي و سقط‌جنين مقاومت مي‌كند. در دو دهه اخير مقامات كليسا كوشيده‌اند تا با تقديس بنياد خانواده در جامعه بحران زده غرب آنها را متوجه عواقب ناخوشايند گناهان و ناهنجاري‌هاي اجتماعي نمايند. پاپ ژان پل دوّم رهبر فقيد كاتوليك‌هاي جهان در مصاحبه‌اي با روزنامه سان دي هرالد چنين اظهار مي‌دارد: «فمينيسم بنيان خانواده را تضعيف و همجنس‌گرايي را رواج مي‌دهد». طبق نظر پاپ، فمينيسم تهديدي عليه بنياد خانواده است و مي‌كوشد براي كسب حقوق برابر زنان و مردان، زمينه ازدواج همجنس‌گرايان را فراهم نمايد. اين اظهارات در سندي 27 صفحه‌اي تحت عنوان «همكاري زنان و مردان در جهان داخل و خارج از كليسا» مطرح گرديده است. (Sunday Herald, 2005) پاپ ژان پل دوّم براين باور بود كه بي‌اهميت جلوه دادن تفاوت بين زنان و مردان عواقب وحشتناكي به همراه دارد. وي فمينيست‌هاي راديكال را از مخالفين كتاب مقدس قلمداد مي‌كند. سند اخير از سوي متخصصين دكترين‌هاي كليسا از جمله كاردينال جوزف راتزينگر (پاپ فعلي) مورد تأييد قرار گرفت.[29]

3-3) اسلام
دين مبين اسلام، با تأكيد برفطرت انساني و در جهت رشد و تكامل روحي بشر، از شمول عام برخوردار است. توجه به ابعاد غريزي و معنوي انسان با ظرافت‌هاي احكام آن نشان مي‌دهد كه تمدن اسلامي اجتماعي‌ترين مكتب فكري است. كنترل عوامل ذهني و رفتاري افراد با تهذيب و تزكيه اخلاقي از يك‌سو و بهينه‌سازي شرايط زندگي مادي و اجتماعي انسان با تأكيد بر بنياد خانواده از سوي ديگر، از ساز و كارهاي اين نظام متعالي است.

غريزه جنسي به عنوان يكي از مهم‌ترين غرايز انسان كه به تحكيم روابط عاطفي و توليد نسل انسان مي‌انجامد، از اهميت خاصي برخوردار بوده و نهاد خانواده نيز به شكل قاعده‌مندي از آن بهره‌مند است. در دين اسلام سركوب غرايز جنسي نه تنها امري مذموم شمرده مي‌شود، بلكه با تشويق افراد به ازدواج، از تزلزل و انحرافات اخلاقي جلوگيري مي‌گردد

    منبع : فصلنامه کتاب زنان

    صاحب اثر: مريم فرهمند
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان