کد خبر: ۶۰۸
تاریخ انتشار: ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۲:۳۵-06 June 2017
«بسم الله الرحمن الرحيم»
الحمد لله ربّ العالمين. و الصلوة و السّلام على خير خلقه محمد و آله الطاهرين. لاسيّما بقيّة الله فى الارضين عجل الله تعالى فرجه و جعلنا من اعوانه و انصاره.

عقايد و انديشه هاى بنيادى، پايه و اساس هر نظام ارزشى و هر ايدئولوژى منسجم را تشكيل مى‌دهد و آگاهانه يا نيمه آگاهانه در شكل گيرى رفتار انسانها اثر مى‌گذارد. از اينروى، براى برقرارى و تحكيم نظام ارزشى و رفتارى اسلام بايد مبانى عقيدتى آن‌كه ريشه هاى اين درخت تنومند و پربركت بشمار مى‌رود در دل ها پابرجا گردد تا همواره ميوه هاى شيرين و گوارايش را ببار آورد و سعادت خوشبختى دو جهان را تأمين كند.

بهمين جهت، دانشمندان اسلامى از نخستين قرن ظهور اسلام به تبيين عقايد اسلامى در شكلهاى گوناگون و با شيوه هاى مختلف پرداختند و از جمله، علماء كلام، كتابهاى كلامى را در سطحهاى متفاوت، تدوين كردند. در عصر جديد هم با توجه به شبهات نوظهور، كتابهاى عقيدتى مختلفى نوشته و در دسترس همگان قرار داده شده است. اما غالباً اينگونه كتابها در دو سطح كاملا متفاوت، نگارش يافته است. يكى در سطح عمومى با بيانات ساده و توضيحات فراوان، و ديگرى در سطح تخصّصى با بيانات پيچيده و عبارات سنگين و اصطلاحات علمى. و در اين ميان، جاى كتابهايى كه براى تدريس در سطح متوسط، مناسب باشد خالى مانده، و سالهاست كه مدارس دينى احساس نياز شديد به چنين متون درسى مى‌كنند.

از اينروى، به پيشنهاد مسئولين محترم سازمان تبليغات اسلامى و با كمك گروهى از فضلاء مؤسسه در راه حق، اقدام به تهيه اين كتاب كرديم كه ويژگيهاى آن از اين قرار است:

1- سعى شده مطالب كتاب با ترتيب منطقى تنظيم گردد و در حد امكان، براى تبيين مسائل به مطالب آينده حواله داده نشود.

2- كوشيده‌ايم تا مى‌توانيم از عبارات روشن و ساده استفاده كنيم و از بكار گرفتن اصطلاحات پيچيده و عبارات دشوار پرهيز نماييم و نيز زوديابى معانى را فداى پيرايه هاى ادبى نسازيم.

3- سعى كرده‌ايم براى اثبات مطالب، از دليلهاى متقن و نسبتاً روشن، بهره بگيريم و از انباشتن دلايل متعدد و احياناً سست بپرهيزيم.

4- نيز كوشيده‌ايم از توضيحات زائدى كه موجب خستگى دانشجويان مى‌شود پرهيز كرده، ايجاز مطلوب را رعايت كنيم.

5- چون اين كتاب براى تدريس در يك سطح متوسط در نظر گرفته شده و از آوردن استدلالات عميق و پيچيده كه نياز به آشنايى با فلسفه يا تفسير يا فقه الحديث دارد خوددارى، و در مورد ضرورت، به تبيين مقدمات لازم، بسنده كرده‌ايم و تكميل و بررسى ديگر ابعاد مسائل را به كتب ديگر حواله داده‌ايم تا شوق ادامه تحصيل و تحقيق را در دانشجو برانگيزد.

6- محتواى كتاب بصورت درسهاى جداگانه، تقسيم و بطور متوسط، خوراك يك جلسه در يك درس، گنجانيده شده است.

7- نكات مهم بعضى از دروس، در درسهاى آينده، مورد تأكيد و گاهى مورد تكرار، واقع شده تا بهتر در ذهن دانشجو جايگزين شود.

8- در پايان هر درسى سؤالاتى طرح شده كه كمك شايانى به بهتر آموختن مى‌كند.

9- بى شك، اين كتاب نيز خالى از نقاط ضعف نخواهد بود و اميدواريم با استفاده از انتقادات و پيشنهادهاى اساتيد محترم، برخى از آنها در چاپهاى بعد، اصلاح شود.

به اميد آنكه اين خدمت كوچك در پيشگاه مقدس حضرت ولى ارواحنا فداه و عجل اللّه فرجه الشريف مورد قبول واقع شود و بعنوان اداء بخشى از ديون ما به حوزه علميه و به شهداء والامقام، پذيرفته گردد.

قم محمدتقى مصباح يزدى

شهريور 1365 شمسى

بخش اول : خداشناسى

درس يكم : دين چيست؟

مفهوم دين

هدف اين كتاب، تبيين عقايد اسلامى است كه اصطلاحاً «اصول دين» ناميده مى‌شود. از اينروى، لازم است قبل از هر چيز، توضيح مختصرى پيرامون واژه «دين» و واژه هاى مناسب با آن بدهيم زيرا چنانكه در علم منطق، بيان شده، جايگاه «مبادى تصوّرى» (= تعريفات) قبل از ساير مطالب است.

دين واژه‌اى است عربى كه در لغت به معناى اطاعت و جزاء و... آمده، و اصطلاحاً به معناى اعتقاد به آفريننده‌اى براى جهان و انسان، و دستورات علمى متناسب با اين عقايد مى‌باشد. از اينروى، كسانى كه مطلقاً معتقد به آفريننده‌اى نيستند و پيدايش پديده هاى جهان را تصادفى، و يا صرفاً معلول فعل و انفعالات مادى و طبيعى مى‌دانند «بى دين» ناميده مى‌شوند. اما كسانى كه معتقد به آفريننده‌اى براى جهان هستند هر چند عقايد و مراسم دينى ايشان، توأم با انحرافات و خرافات باشد «با دين» شمرده مى‌شوند. و بر اين اساس، اديان موجود در ميان انسانها به حق و باطل، تقسيم مى‌شوند، و دين حق عبارتست از: آيينى كه داراى عقايد درست و مطابق با واقع بوده، رفتارهايى را مورد توصيه و تأكيد قرار دهد كه از ضمانت كافى براى صحت و اعتبار، برخوردار باشند.

اصول و فروع دين

با توجه به توضيحى كه درباره مفهوم اصطلاحىِ دين، داده شد روشن گرديد كه هر دينى دست كم از دو بخش، تشكيل مى‌گردد: 1 عقيده يا عقايدى كه حكم پايه و اساس و ريشه آن را دارد. 2 دستورات عملى كه متناسب با آن پايه يا پايه هاى عقيدتى و برخاسته از آنها باشد.

بنابراين، كاملا بجاست كه بخش عقايد در هر دينى «اصول»، و بخش احكام عملى «فروع» آن دين ناميده شود چنانكه دانشمندان اسلامى، اين دو اصطلاح را در مورد عقايد و احكام اسلامى بكار برده اند.

جهان بينى و ايدئولوژى

واژه هاى جهان بينى و ايدئولوژى، به معناى كمابيش مشابهى بكار مى‌رود، از جمله معانى جهان بينى اين است: «يك سلسله اعتقادات و بينشهاى كلى هماهنگ درباره جهان و انسان، و بطور كلى درباره هستى». و از جمله معانى ايدئولوژى اينست: «يك سلسله آراء كلّى هماهنگ درباره رفتارهاى انسان».

طبق اين دو معنى مى‌توان سيستم عقيدتى و اصولى هر دين را جهان بينى آن دين، و سيستم كلى احكام عملى آن را ايدئولوژى آن به حساب آورد و آنها را بر اصول و فروع دين، تطبيق كرد. ولى بايد توجه داشت كه اصطلاح ايدئولوژى، شامل احكام جزئى نمى‌شود چنانكه جهان بينى نيز شامل اعتقادات جزئى نمى‌گردد.

نكته ديگر آنكه: گاهى كلمه ايدئولوژى به معناى عامى بكار مى‌رود كه شامل جهان بينى هم مى‌شود. ﴿1

جهان بينى الهى و مادى

در ميان انسانها انواعى از جهان بينى، وجود داشته و دارد، ولى همگى آنها را مى‌توان براساس پذيرفتن ماوراء طبيعت و انكار آن، به دو بخش كلى تقسيم كرد: جهان بينى الهى، و جهان بينى مادى.

پيرو جهان بينى مادى، در زمان سابق بنام «طبيعى» و «دهرى» و احياناً «زنديق» و «ملحد» ناميده مى‌شد و در زمان ما «مادى» و «ماترياليست» ناميده مى‌شود.

مادى گرى، نحله هاى مختلفى دارد و مشهورترين آنها در عصر ما «ماترياليسم ديالكتيك» است كه بخش فلسفى ماركسيسم را تشكيل مى‌دهد.

ضمناً روشن شد كه دايره كاربرد «جهان بينى» وسيعتر از عقايد دينى است زيرا شامل عقايد الحادى و ماده گرايانه نيز مى‌شود، چنانكه واژه ايدئولوژى نيز اختصاص به مجموعه احكامى دينى ندارد.

اديان آسمانى و اصول آنها

درباره كيفيت پيدايش اديان مختلف، در ميان دانشمندان تاريخ اديان و جامعه‌شناسى و مردم شناسى، اختلافاتى وجود دارد. ولى براساس آنچه از مدارك اسلامى بدست مى‌آيد بايد گفت: تاريخ پيدايش دين، همزمان با پيدايش انسان است و اولين فرد انسان (حضرت آدم«ع») پيامبر خدا و منادى توحيد و يگانه پرستى بوده، و اديان شرك آميز همگى در اثر تحريفات و اعمال سليقه ها و اغراض فردى و گروهى پديد آمده است. ﴿2

اديان توحيدى كه همان اديان آسمانى و حقيقى هستند داراى سه اصل كلى مشترك مى‌باشند: اعتقاد به خداى يگانه، اعتقاد به زندگى ابدى براى هر فردى از انسان در عالم آخرت و دريافت پاداش و كيفر اعمالى كه در اين جهان انجام داده است، و اعتقاد به بعثت پيامبران از طرف خداى متعال براى هدايت بشر بسوى كمال نهائى و سعادت دنيا و آخرت.

اين اصول سه گانه، در واقع، پاسخهايى است به اساسى ترين سؤالاتى كه براى هر انسان آگاهى مطرح مى‌شود: مبدأ هستى كيست؟ پايان زندگى چيست؟ از چه راهى مى‌توان بهترين برنامه زيستن را شناخت؟ و اما متن برنامه‌اى كه از راه تضمين شده وحى، شناخته مى‌شود همان ايدئولوژى دينى است كه برخاسته از جهان بينى الهى مى‌باشد.

عقايد اصلى، لوازم و ملزومات و توابع و تفاصيلى دارد كه مجموعاً سيستم عقيدتى دين را تشكيل مى‌دهد و اختلاف در اينگونه اعتقادات، موجب پيدايش اديان و فرقه ها و نحله هاى مذهبى مختلف شده است. چنانكه اختلاف در نبوت بعضى از انبياء الهى و تعيين كتاب آسمانى معتبر، عامل اصلى اختلاف بين اديان يهودى و مسيحى و اسلام شده و اختلافات ديگرى را در عقايد و اعمال، بدنبال آورده است كه بعضاً با اعتقادات اصلى، سازگار نيست، مانند اعتقاد به تثليث مسيحى كه با توحيد، وفق نمى‌دهد هر چند مسيحيان در صدد توجيه آن برآمده اند. همچنين اختلاف در كيفيت تعيين جانشين پيامبر كه بايد از طرف خدا، يا از طرف مردم تعيين شود عامل اصلى اختلاف بين شيعه و سنى در اسلام شده است.

حاصل آنكه: توحيد و نبوت و معاد، اساسى ترين عقايد در همه اديان آسمانى است ولى مى‌توان عقايد ديگرى را كه يا از تحليل آنها بدست مى‌آيد، يا از توابع آنها مى‌باشد طبق اصطلاح خاصى جزء عقايد اصلى بحساب آورد، مثلاً مى‌توان اعتقاد به وجود خدا را يك اصل، و اعتقاد به وحدت او را اصل دوم شمرد، يا اعتقاد به نبوت پيغمبر خاتم(ص) را اصل ديگرى از اصول دين اسلام شمرد. چنانكه بعضى از دانشمندان شيعه «عدل» را كه يكى از عقايد فرعى توحيد است اصل مستقلى شمرده‌اند و «امامت» را كه از توابع نبوت است اصل ديگرى محسوب داشته اند. در حقيقت، استعمال واژه «اصل» در مورد اينگونه اعتقادات، تابع اصطلاح و قرارداد است و جاى بحث و مناقشه ندارد.

بنابراين، واژه «اصول دين» را مى‌توان به دو معناى عام و خاص بكار برد: اصطلاح عام آن در برابر «فروع دين» و بخش احكام بكار مى‌رود و شامل همه عقايد معتبر مى‌شود، و اصطلاح خاص آن، به اساسى ترين عقايد، اختصاص مى‌يابد. نيز مى‌توان تعدادى از عقايد مشترك بين همه اديان آسمانى مانند اصول سه گانه (توحيد، نبوت، معاد) را «اصول دين» بطور مطلق و آنها را با اضافه يك يا چند اصل ديگر «اصول دين خاص» و يا با اضافه كردن يك يا چند اعتقادى كه مشخصات مذهب و فرقه خاصى است «اصول دين و مذهب» يا «اصول عقايد يك مذهب» بحساب آورد.

پرسش

1- مفهوم لغوى و اصطلاحى دين را بيان كنيد.

2- جهان بينى و ايدئولوژى را تعريف، و فرق بين آنها را بيان كنيد.

3- دو نوع كلى جهان بينى را توضيح دهيد.

4- دو اصطلاح عام و خاص اصول دين را شرح دهيد.

5- اصول مشترك بين همه اديان آسمانى كدامند؟ و وجه اهميت آنها چيست؟

درس دوم : پى جويى دين

انگيزه هاى پژوهش

از ويژگيهاى روانى انسان، ميل فطرى و غريزى به شناختن حقايق و اطلاع از واقعيتهاست كه از آغاز كودكى در هر انسانى ظاهر مى‌شود و تا پايان عمر، ادامه دارد. همين فطرت حقيقت جويى كه گاهى بنام «حس كنجكاوى» ناميده مى‌شود مى‌تواند انسان را وادار كند تا درباره مسائلى كه در چارچوبه دين، مطرح مى‌شود بينديشد و درصدد شناختن دين حق برآيد، مانند اين مسائل:

آيا موجود نامحسوس و غيرمادى (غيب) وجود دارد؟ در صورت وجود، آيا رابطه‌اى بين جهان غيب و جهان مادى و محسوس هست؟ در صورت وجود رابطه، آيا موجود نامحسوسى هست كه آفريننده جهان مادى باشد؟

آيا وجود انسان، منحصر به همين بدن مادى، و حيات او محدود به همين زندگى دنيوى است، يا زندگى ديگرى هم دارد؟ در صورت وجود زندگى ديگر، آيا رابطه‌اى بين زندگى دنيا و زندگى آخرت، وجود دارد؟ در صورت وجود رابطه، چه نوع از پديده هاى دنيوى در امور اخروى مؤثر است؟ و چه راهى براى شناختن برنامه صحيح زندگى وجود دارد، برنامه‌اى كه سعادت انسان را در دو جهان، تضمين نمايد؟ و سرانجام، آن برنامه كدام است؟

پس غريزه حقيقت جويى، نخستين عاملى است كه انسان را براى بررسى همه مسائل، و از جمله مسائل دينى و شناختن دين حق بر مى‌انگيزاند.

عامل ديگرى كه رغبت انسان را به شناختن حقايق، تقويت مى‌كند اينست كه رسيدن به ساير خواسته ها كه هر كدام متعلق يك يا چند ميل فطرى ديگر (غير از ميل به شناخت حقايق) است در گرو شناختهاى خاصى مى‌باشد، چنانكه بهره مندى از نعمتهاى گوناگون مادى و دنيوى، مرهون تلاشهاى علمى است و پيشرفت علوم تجربى كمك فراوانى به دستيابى انسان به خواسته هايش مى‌كند. و در صورتى كه دين نيز بتواند كمكى به تأمين خواسته ها و منافع و مصالح انسان بكند و جلو زيانها و خطرها را بگيرد براى وى مطلوب خواهد بود و غريزه منفعت طلبى و گريز از زيان، عامل ديگرى براى پژوهش درباره دين، شمرده خواهد شد.

ولى با توجه به وسعت دايره دانستنيها و فراهم نبودن شرايط كافى براى شناختن همه حقايق، ممكن است انسان، مسائلى را براى پژوهش برگزيند كه حل آنها آسانتر و نتايج آنها محسوستر و سهل الوصولتر باشد و از بررسى مسائل مربوط به دين، به گمان اينكه حل آنها دشوار است يا نتايج علمى مهمى ندارد خوددارى كند. از اينروى، بايد توضيح داده شود كه مسائل دينى از اهميت ويژه‌اى برخوردار است بلكه پژوهش درباره هيچ موضوعى ارزش بررسى و تحقيق پيرامون اين موضوعات را ندارد.

يادآورى مى‌كنيم كه بعضى از روانشناسان و روانكاوان ﴿3﴾ معتقدند كه اساساً خداپرستى، يك خواست فطرى مستقل است و منشاء آن را «حس دينى» مى‌نامند و آن را در كنار حس كنجكاوى و حس نيكى و حس زيبايى، بُعد چهارمى براى روح انسانى به حساب مى‌آورند.

ايشان با استفاده از شواهد تاريخى و ديرينه شناسى، خاطر نشان مى‌كنند كه خداپرستى همواره به نوعى در ميان انسانها وجود داشته، و همين همگانى و هميشگى بودن، نشانه فطرى بودن آنست.

البته معناى عموميت گرايش فطرى، اين نيست كه هميشه در همه افراد، زنده و بيدار باشد و انسان را آگاهانه بسوى مطلوب خودش برانگيزاند، بلكه ممكن است تحت تأثير عوامل محيطى و تربيتهاى ناصحيح، بصورت خفته و غيرفعال درآيد. يا از مسير صحيح خودش منحرف گردد چنانكه در مورد ساير غرايز هم، چنين خفتنها و سركوفتگيها و انحرافات، كمابيش يافت مى‌شود.

طبق اين نظر، پى جويى دين، داراى انگيزه فطرى مستقلى است و نيازى به اثبات لزوم آن از راه دليل و برهان ندارد.

اين بيان را مى‌توان با شواهدى از آيات و روايات مربوط به فطرى بودن دين كمابيش تأييد كرد ولى نظر به اينكه تأثير اين ميل فطرى، آگاهانه نيست ممكن است كسى در مقام بحث و احتجاج، منكر وجود چنين گرايشى در خودش بشود. از اينروى، ما به اين بيان، بسنده نمى‌كنيم و به اثبات اهميت پى جويى دين، از راه دليل عقلى مى‌پردازيم.

اهميت پى جويى دين

روشن شد كه ميل فطرى به شناخت حقايق از يك سوى، و علاقه به دستيابى به منفعت و مصلحت و ايمنى از زيان و خطر از سوى ديگر، انگيزه نيرومندى براى انديشيدن و تحصيل دانشها و بينشهاى اكتسابى مى‌باشد. بنابراين، هنگامى كه شخصى مطلع شود از اينكه در طول تاريخ، سلسله‌اى از انسان هاى برجسته ادعا كرده‌اند كه ما از سوى آفريننده جهان براى هدايت بشر بسوى سعادت دو جهان، برانگيخته شده‌ايم و در راه رساندن پيام خويش و راهنمايى بشر، از هيچ كوششى و تلاشى دريغ نورزيده‌اند و هرگونه سختى و رنجى را تحمل كرده‌اند و حتى جان خودشان را نيز در راه اين هدف، فدا كرده اند؛ چنين شخصى با همان انگيزه ياد شده، درصدد تحقيق پيرامون دين برمى آيد تا ببيند كه آيا ادعاى پيامبران، درست و داراى دلايل منطقى كافى است يا نه. بويژه هنگامى كه اطلاع پيدا كند كه دعوت ايشان مشتمل بر بشارت به سعادت و نعمت ابدى، و انذار از شقاوت و عذاب جاودانى بوده است. يعنى پذيرفتن دعوت ايشان مستوجب منافع احتمالى بى نهايت، و مخالفت با ايشان مستوجب ضررهاى احتمالى بى نهايت مى‌باشد. چنين كسى چه عذرى مى‌تواند براى تغافل و بى تفاوتى نسبت به دين بياورد و درصدد تحقيق و پژوهش درباره آن برنيايد؟

آرى، ممكن است كسانى در اثر تنبلى و راحت طلبى نخواهند زحمت تحقيق و بررسى را به خود بدهند، و يا به اين علت كه پذيرفتن دين، محدوديتهايى را پيش مى‌آورد و ايشان را از پاره‌اى كارهاى دلخواهشان باز مى‌دارد از پى جويى دين، سرباز بزنند ﴿4﴾.

اما چنين كسانى مى‌بايست به عاقبت وخيم اين تنبلى و خودكامگى، تن در دهند و سرانجام، عذاب ابدى و شقاوت جاودانى را پذيرا شوند.

وضع چنين افرادى به مراتب، بدتر از كودك بيمار نادانى است كه از ترس داروى تلخ، از رفتن نزد پزشك خوددارى مى‌كند و مرگ حتمى را به جان مى‌خرد، زيرا كودك مزبور، رشد عقلى كافى براى تشخيص سود و زيان ندارد و زيان مخالفت با دستورات پزشك هم بيش از محروميت از بهره هاى چند روزه زندگى دنيا نيست ولى انسان بالغ و آگاه، توان انديشيدن درباره سود و زيان و سنجيدن لذتهاى زودگذر را با عذاب ابدى دارد.

بهمين جهت، قرآن كريم چنين افراد غفلت پيشه‌اى را از چارپايان هم گمراهتر دانسته و درباره ايشان مى‌فرمايد: «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ» ﴿5﴾ و در جاى ديگر، آنان را بدترين جنبندگان معرفى مى‌كند: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ» ﴿6﴾.

حل يك شبهه

ممكن است كسانى چنين بهانه‌اى را دستاويز خودشان قرار دهند كه تلاش براى حل يك مسأله، در صورتى مطلوب است كه انسان، اميدى به يافتن راه حل آن داشته باشد ولى ما چندان اميدى به نتيجه انديشيدن درباره دين و مسائل آن نداريم. و از اينروى، ترجيح مى‌دهيم كه وقت و نيروى خود را صرف كارهايى كنيم كه اميد بيشترى به نتايج آنها داريم.

در برابر چنين كسانى بايد گفت:

اولا اميد به حل مسائل اساسى دين به هيچ وجه كمتر از ديگر مسائل علمى نيست و مى‌دانيم كه حل بسيارى از مسائل علوم، در سايه دهها سال تلاش پيگير دانشمندان، ميسر شده است.

ثانياً ارزش احتمال، تنها تابع يك عامل (= مقدار احتمال) نيست بلكه مى‌بايست «مقدار محتمل را نيز در نظر گرفت. مثلاً اگر احتمال سوددهى در مورد يك كار اقتصادى 5% و در مورد كار ديگرى 10% باشد ولى مقدار سود محتمل در كار اول، يكهزار ريال و در كار دوم، يكصد ريال باشد كار اول، پنج مرتبه بر كار دوم، رجحان خواهد داشت با اينكه مقدار احتمال آن (5%) نصف مقدار احتمال در كار دوم (10%) است. ﴿7

و چون منفعت احتمالى پى جويى دين، بى نهايت است هر قدر هم احتمال دستيابى به نتيجه قطعى درباره آن، ضعيف باشد باز هم ارزش تلاش در راه آن، بيش از ارزش تلاش در هر راهى است كه نتيجه محدودى داشته باشد. و تنها در صورتى ترك پژوهش درباره دين عقلا موجه است كه انسان، قطع به نادرستى دين يا غيرقابل حل بودن مسائل آن داشته باشد، اما چنين قطع و اطمينانى از كجا بدست مى‌آيد؟!

پرسش

1- انگيزه انسان براى شناختن حقايق چيست؟

2- چرا انسانها درباره همه حقايق به پژوهش نمى‌پردازند؟

3- منظور از حس دينى چيست؟ و چه دليلى براى وجود آن آورده اند؟

4- ضرورت پژوهش درباره اصول دين را بيان كنيد.

5- آيا مى‌توان اميد نداشتن به حل قطعىِ مسائل دينى را عذرى براى ترك پژوهش قرار داد؟ چرا؟

درس سوم : شرط انسان زيستن!

مقدّمه

در درس پيشين، ضرورت پى جويى دين و تلاش براى شناختن دين حق را با بيان ساده‌اى اثبات كرديم كه مبتنى بر انگيزه فطرى منفعت جويى و زيان گريزى انسان بود1، انگيزه‌اى كه هركسى مى‌تواند در درون خود بيابد و باصطلاح، علم حضورى خطاناپذير به آن دارد.

در اين درس مى‌خواهيم همان مطلب را با بيان ديگرى اثبات كنيم كه مبتنى بر مقدمات دقيقترى است. و نتيجه آن اينست كه اگر كسى درباره دين نينديشد و به جهان بينى و ايدئولوژى صحيحى معتقد نشود به كمال انسانى نخواهد رسيد، بلكه اساساً نمى‌توان او را انسان حقيقى دانست. و به ديگر سخن: شرط انسان زيستن، داشتن جهان بينى و ايدئولوژى صحيح است.

1. شكل فنى دليل مزبور اينست: اگر رسيدن به منفعت و گريز از زيان، مطلوب فطرى انسان است پژوهش درباره دينى كه مدعى ارائه راه صحيح بسوى منفعت بى نهايت و ايمنى از ضرر بى نهايت است ضرورت دارد (ضرورت بالقياس علت ناقصه براى تحقق معلول) اما رسيدن به منفعت و ايمنى از ضرر، مطلوب فطرى انسان است، پس پژوهش درباره چنين دينى ضرورت دارد.

اين استدلال كه در شكل «قياس استثنائى» بيان شده مبتنى بر تحليل منطقى خاصى درباره احكام عملى عقل و بازگشت آنها به ضرورت بالقياس علت (فعل اختيارى) براى رسيدن به معلول (نتيجه مطلوب) است چنانكه در جاى خودش بيان شده است.

دليل مورد بحث در اين درس را نيز مى‌توان به اين شكل بيان كرد: اگر رسيدن به كمال انسانى مطلوب فطرى باشد شناختن اصول جهان بينى كه شرط لازم براى تكامل روح مى‌باشد ضرورت خواهد داشت. اما رسيدن به كمال، مطلوب فطرى است، پس شناختن اصول مزبور، ضرورت دارد.

اين دليل، مبتنى بر سه مقدمه است:

1- انسان، موجودى كمال جو است.

2- كمال انسانى در سايه رفتارهاى اختيارى برخاسته از حكم عقل، حاصل مى‌شود.

3- احكام عملى، عقل در پرتو شناختهاى نظرى خاصى شكل مى‌گيرد كه مهمترين آنها اصول سه گانه جهان بينى است، يعنى شناخت مبدأ وجود (توحيد)، سرانجام زندگى (معاد)، راه تضمين شده براى يافتن برنامه سعادت بخش (نبوت). يا: هستى شناسى، انسان شناسى، و راه شناسى.

اينك به توضيحى پيرامون هر يك از مقدمات سه گانه مى‌پردازيم:

انسان، كمال جو است

هركس در انگيزه هاى درونى و تمايلات روانى خودش دقت كند خواهد ديد كه ريشه بسيارى از آنها رسيدن به كمال است. اساساً هيچ فردى دوست ندارد كه نقصى در وجودش باشد و سعى مى‌كند كه هرگونه كمبود و نارسايى و عيب و نقصى را تا سر حدّ امان از خودش برطرف سازد تا به كمال مطلوبش برسد، و پيش از برطرف شدن نقصها، آنها را از ديگران پنهان مى‌دارد.

اين ميل در صورتى كه در مسير فطرى خودش جريان يابد عامل هرگونه ترقى و تكامل مادى و معنوى مى‌شود، ولى اگر در اثر اسباب و شرايطى در مسير انحرافى بيفتد موجب بروز صفاتى مانند بزرگى فروشى، رياكارى، ستايش طلبى و... مى‌گردد.

بهرحال، گرايش به كمال، يك عامل فطرى نيرومند در ژرفاى روح انسان است كه غالباً نمودها و شاخه هاىآن، مورد توجه آگاهانه قرار مى‌گيرد ولى با اندكى دقت، روشن مى‌شود كه ريشه همه آنها كمال جويى است.

كمال انسان در گرو پيروى عقل است

تكامل يافتن پديده هاى نباتى، مرهون فراهم شدن اسباب و شرايط بيرونى و بصورت جبرى است. هيچ درختى به اختيار خودش رشد نمى‌كند و با گزينش خودش ميوه نمى‌دهد زيرا شعور و اراده‌اى ندارد.

در تكامل جانوران كمابيش جايى براى اراده و انتخاب مى‌توان يافت، اما اراده‌اى برخاسته از غرايز كور حيوانى با بُردى محدود به نيازهاى طبيعى، و در پرتو شعورى محدود به توان اندام هاى حسى هر حيوان.

اما انسان، علاوه بر خواص نباتى و حيوانى، داراى دو امتياز روحى است: از يك سوى، خواسته هاى فطريش در دايره نيازهاى طبيعى، محدود نمى‌شود، و از سوى ديگر از نيروى عقل، برخوردار است كه بوسيله آن مى‌تواند دايره معلوماتش را بسوى بى نهايت، توسعه دهد. و براساس اين ويژگيها بُرد اراده‌اش از مرزهاى محدود طبيعت فراتر مى‌رود و بسوى بى نهايت، ميل مى‌كند.

همانگونه كه كمالات ويژه نبات بوسيله قواى نباتى خاص، حاصل مى‌شود و كمالات حيوانى در سايه اراده برخاسته از غرايز و ادراكات حسى، پديد مى‌آيد كمالات ويژه انسان هم كه در واقع همان كمالات روحى اوست در سايه اراده آگاهانه و در پرتو رهنمودهاى عقل بدست مى‌آيد، عقلى كه مراتب مختلف مطلوبيت را بشناسد و در موارد تزاحم، بهترها را ترجيح دهد.

بنابراين، انسانى بودن رفتار به اين است كه با اراده‌اى برخاسته از تمايلات ويژه انسان و در پرتو هدايت عقل، انجام گيرد. و رفتارى كه تنها با انگيزه هاى حيوانى انجام مى‌گيرد رفتارى حيوانى خواهد بود چنانكه حركتى كه تنها در اثر نيروى مكانيكى در بدن انسان پديد آيد حركتى فيزيكى خواهد بود.

احكام عملى عقل، نياز به مبانى نظرى دارد

رفتار اختيارى، وسيله‌اى است براى رسيدن به نتيجه مطلوب، و ارزش آن، تابع مرتبه مطلوبيت هدفى است كه از آن در نظر گرفته شده و تأثيرى است كه در تكامل روح دارد، چنانكه اگر رفتارى موجب از دست دادن يك كمال روحى شود داراى ارزش منفى خواهد بود.

پس هنگامى عقل مى‌تواند درباره رفتارهاى اختيارى، قضاوت و ارزشگذارى كند كه از كمالات انسان و مراتب آنها آگاه باشد و بداند كه انسان چگونه موجودى است و شعاع دايره زندگى او تا كجا امتداد مى‌يابد و به چه درجه‌اى از كمال مى‌تواند برسد، و به ديگر سخن: بداند كه ابعاد وجود او كدام است و هدف آفرينش او چيست.

بنابراين، يافتن ايدئولوژى صحيح يعنى همان نظام ارزشى حاكم بر رفتارهاى اختيارى در گرو داشتن جهان بينى صحيح و حل مسائل آن است و تا اين مسائل را حل نكند نمى‌تواند قضاوتى قطعى درباره ارزش رفتارها داشته باشد، چنانكه تا هدف، معلوم نباشد تعيين مسيرى كه منتهى به آن مى‌شود امكان نخواهد داشت. پس اين شناختهاى نظرى كه مسائل اساسى جهان بينى را تشكيل مى‌دهد در واقع مبناى نظام ارزشى و احكام عملى عقل بشمار مى‌رود.

نتيجه گيرى

اكنون با توجه به اين مقدمات مى‌توانيم ضرورت پى جويى دين و تلاش براى بدست آوردن ايدئولوژى و جهان بينى صحيح را بدينگونه اثبات كنيم:

انسان فطرتاً طالب كمال انسانى خويش است و مى‌خواهد بوسيله انجام دادن كارهايى به كمال حقيقى خودش برسد. اما براى اينكه بداند چه كارهايى او را به هدف مطلوبش نزديك مى‌كند بايد نخست كمال نهائى خودش را بشناسد، و شناخت آن در گرو آگاهى از حقيقت وجود خودش و آغاز و انجام آن است، سپس بايد رابطه مثبت يا منفى ميان اعمال مختلف و مراتب گوناگون كمالش را تشخيص دهد تا بتواند راه صحيحى را براى تكامل انسانى خويش بيابد. و تا اين شناختهاى نظرى (اصول جهان بينى) را بدست نياورد نمى‌تواند نظام رفتارى (ايدئولوژى) صحيحى را بپذيرد.

پس تلاش براى شناختن دين حق كه شامل جهان بينى و ايدئولوژى صحيح مى‌باشد ضرورت دارد، و بدون آن، رسيدن به كمال انسانى، ميسر نخواهد بود چنانكه رفتارى كه برخاسته از چنين ارزشها و بينشهايى نباشد رفتارى انسانى نخواهد بود و كسانى كه درصدد شناختن دين حق برنمى آيند يا پس از شناختن آن، از روى لجاج و عناد، كفر مىورزند و تنها به خواسته هاى حيوانى و لذتهاى زودگذر مادى، بسنده مى‌كنند در واقع حيوانى بيش نيستند چنانكه قرآن كريم مى‌فرمايد: «يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ» ﴿8﴾ و چون استعدادهاى انسانى خود را تباه مى‌كنند به كيفرى دردناك خواهند رسيد «ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» ﴿9﴾.

درس چهارم : راه حل مسائل بنيادى

مقدّمه

هنگامى كه انسان درصدد حل مسائل بنيادى جهان بينى و شناختن اصول دين حق برمى آيد در نخستين گام با اين سؤال، مواجه مى‌شود كه: از چه راهى بايد اين مسائل را حل كرد؟ و چگونه بايد شناختهاى بنيادى صحيح را بدست آورد و اساساً چه راههايى براى شناخت وجود دارد؟ و كداميك از آنها را بايد براى بدست آوردن اين شناختها برگزيد؟

بررسى تفصيلى و فنى اين مطالب بعهده بخش شناخت‌شناسى از فلسفه (= اپيستمولوژى) است كه انواع شناختهاى انسان را مورد بحث قرار داده به ارزشيابى آنها مى‌پردازد. و پرداختن به همه آنها ما را از هدفى كه در اين كتاب داريم دور مى‌كند. از اينروى، تنها به ذكر پاره‌اى از مطالب مورد نياز، بسنده كرده تحقيق بيشتر پيرامون آنها را به جاى خودش حواله مى‌دهيم. ﴿10

انواع شناخت

شناختهاى انسانى را از يك ديدگاه مى‌توان به چهار قسم، تقسيم كرد:

1- شناخت تجربى و علمى (به اصطلاح خاص). اينگونه شناخت با كمك اندامهاى حسى بدست مى‌آيد هر چند عقل نيز نقش خود را در تجريد و تعميم ادراكات حسى، ايفاء مى‌كند. شناختهاى تجربى در علوم تجربى مانند فيزيك و شيمى و زيست شناسى، مورد استفاده قرار مى‌گيرد.

2- شناخت عقلى. اينگونه شناخت بوسيله مفاهيم انتزاعى (معقولات ثانيه) شكل مى‌گيرد و نقش اساسى در به دست آوردن آن را عقل، ايفاء مى‌كند هر چند ممكن است بعضاً از مقدمات قياس، استفاده شود. قلمرو اين شناختها منطق و علوم فلسفى و رياضيات را در برمى گيرد.

3- شناخت تعبدى. اينگونه شناخت، جنبه ثانوى دارد و براساس شناخت قبلى «منبع قابل اعتماد» (اتوريته) و از راه خبر دادن «مخبر صادق» حاصل مى‌شود. مطالبى كه پيروان اديان براساس سخنان پيشوايان دينى مى‌پذيرند و گاهى به آنها اعتقادى به مراتب قويتر از اعتقادات برخاسته از حس و تجربه پيدا مى‌كنند از همين قبيل است.

4- شناخت شهودى. اينگونه شناخت برخلاف همه اقسام گذشته بدون وساطت صورت و مفهوم ذهنى به ذات عينى معلوم، تعلق مى‌گيرد و به هيچ وجه جاى خطا و اشتباهى ندارد اما چنانكه در جاى خودش توضيح داده شده معمولاً آنچه بنام شناخت شهودى و عرفانى قلمداد مى‌شود در واقع، تفسيرى ذهنى از مشهودات است و قابل خطا و اشتباه مى‌باشد ﴿11﴾.

انواع جهان بينى

براساس تقسيمى كه درباره شناخت، بيان شد مى‌توان تقسيمى براى جهان بينى بدين صورت در نظر گرفت:

1- جهان بينى علمى. يعنى انسان براساس دستاوردهاى علوم تجربى، بينشى كلى درباره هستى بدست آورد.

2- جهان بينى فلسفى. كه از راه استدلالات و تلاشهاى عقلى، حاصل مى‌شود.

3- جهان بينى دينى. كه از راه ايمان به رهبران اديان و پذيرفتن سخنان ايشان به دست مى‌آيد.

4- جهان بينى عرفانى. كه از راه كشف و شهود و اشراق، حاصل مى‌گردد. اكنون بايد ديد كه آيا مسائل بنيادى جهان بينى را واقعاً مى‌توان از همه اين راههاى چهارگانه حل كرد تا نوبت به سؤال از امتياز و برترى يكى از آنها برسد يا نه؟

نقد و بررسى

با توجه به برد شناخت حسى و تجربى و محدود بودن آن به دايره پديده هاى مادى و طبيعى، روشن مى‌شود كه نمى‌توان تنها براساس دستاوردهاى علوم تجربى، اصول جهان بينى را شناخت و مسائل مربوط به آنها را حل كرد زيرا اينگونه مسائل، از قلمرو علوم تجربى، خارج است و هيچ علم تجربى سخنى درباره اثبات يا نفى آنها ندارد. مثلاً نمى‌توان وجود خدا را بوسيله پژوهشهاى آزمايشگاهى اثبات كرد يا (العياذ بالله) نفى نمود، زيرا دست تجربه حسى، بسى كوتاهتر از آنست كه به دامان ماوراءطبيعت، دراز شود و چيزى را خارج از محدوده پديده هاى مادى، اثبات يا نفى كند.

بنابراين، جهان بينى علمى و تجربى (به معناى اصطلاحى «جهان بينى» كه قبلا ذكر شد) سرابى بيش نيست و نمى‌توان آن را به معناى صحيح كلمه «جهان بينى» ناميد و حداكثر مى‌توان آنرا «شناخت جهان مادى» دانست و چنين‌شناختى نمى‌تواند پاسخگوى مسائل بنياى جهان بينى باشد.

اما شناختهايى كه با روش تعبدى به دست مى‌آيد چنانكه اشاره شد جنبه ثانوى دارد و متفرع بر اين است كه قبلا اعتبار منبع يا منابع آن، ثابت شده باشد. يعنى بايد نخست، پيامبرىِ كسى ثابت شود تا پيامهاى او معتبر، شناخته شود و قبل از آن بايد وجود پيام دهنده يعنى خداى متعال، اثبات گردد. و روشن است كه اصل وجود «پيام دهنده» و نيز پيامبرىِ «پيام آور» را نمى‌توان به استناد «پيام» اثبات كرد، مثلاً نمى‌توان گفت: چون قرآن مى‌گويد «خدا هست» پس وجود او اثبات مى‌شود. البته بعد از اثبات وجود خدا و شناخت پيامبر اسلام و حقانيت قرآن كريم مى‌توان ساير اعتقادات فرعى و نيز دستورات عملى را به استناد «مخبر صادق» و «منبع معتبر» پذيرفت، اما مسائل بنيادى را بايد قبلا از راه ديگرى حل كرد.

پس روش تعبدى هم براى حل مسائل بنيادى جهان بينى، كارآيى ندارد.

اما روش عرفانى و اشراقى، جاى سخن فراوان دارد:

اولا: جهان بينى،‌شناختى است كه از مفاهيم ذهنى، تشكيل مى‌يابد، ولى در متن شهود، جايى براى مفاهيم ذهنى نيست. پس اسناد چنين مفاهيمى به شهود، توأم با مسامحه و به لحاظ خاستگاه آنها خواهد بود.

ثانياً: تفسير شهودها و بيان آنها در قالب الفاظ و مفاهيم، نياز به ورزيدگى ذهنى خاصى دارد كه جز با سابقه طولانى در تلاشهاى عقلى و تحليلهاى فلسفى، امكان پذير نيست، و كسانى كه چنين ورزيدگى را ندارند الفاظ و مفاهيم متشابهى را بكار مى‌گيرند كه عامل بزرگى براى انحراف و گمراهى مى‌شود.

ثالثاً: در بسيارى از موارد، آنچه حقيقه مورد شهود قرار مى‌گيرد با انعكاسات خيالى آن و تفسيرى كه ذهن براى آن مى‌كند حتى براى خود شهود كننده هم مشتبه مى‌شود.

رابعاً: يافتن حقايقى كه تفسير ذهنى آنها بنام «جهان بينى» ناميده مى‌شود در گرو سالها سير و سلوك عرفانى است و پذيرفتن روش سير و سلوك كه از قبيل شناختهاى عملى مى‌باشد نيازمند به مبانى نظرى و مسائل بنيادى جهان بينى است. پس قبل از شروع در سير و سلوك مى‌بايست اين مسائل، حل شود در حالى كه شناخت شهودى در پايان كار، حاصل مى‌شود، و اساساً عرفان واقعى براى كسى تحقق مى‌يابد كه در راه بندگى خداى متعال مخلصانه تلاش كند، و چنين تلاشى متوقف بر شناخت قبلى خداى متعال و راه بندگى و اطاعت اوست.

نتيجه گيرى

نتيجه‌اى كه از اين بررسى به دست مى‌آيد اينست كه تنها راهى كه فراروى هر جوينده راه حل براى مسائل بنيادى جهان بينى گشوده است راه عقل و روش تعقل است و از اينروى، جهان بينى واقعى را بايد جهان بينىِ فلسفى دانست.

البته بايد توجه داشت كه منحصر دانستن راه حل مسائل مزبور را به عقل، و منحصر دانستن جهان بينى به جهان بينى فلسفى، بدين معنى نيست كه براى بدست آوردن جهان بينى صحيح بايستى همه مسائل فلسفى را حل كرد بلكه حل چند مسأله فلسفى ساده و قريب به بديهى، براى اثبات وجود خدا كه اساسى ترين مسأله جهان بينى بشمار مى‌رود كافى است. هر چند تخصص در اينگونه مسائل و كسب توانايى بر پاسخگويى نسبت به هر اشكال و شبهه‌اى احتياج به بررسيهاى فلسفى بيشتر دارد. و نيز منحصر دانستن شناختهاى مفيد براى حل مسائل بنيادى به شناختهاى عقلى، بدين معنى نيست كه از ساير معلومات به هيچ وجه براى حل اين مسائل، استفاده نشود بلكه در بسيارى از استدلالات عقلى مى‌توان از مقدماتى استفاده كرد كه يا از راه علم حضورى و يا از راه حس و تجربه بدست مى‌آيد، چنانكه براى حل مسائل ثانوى و اعتقادات فرعى مى‌توان از شناختهاى تعبدى استفاده كرد و آنها را براساس محتواى كتاب و سنت (منابع معتبر دين) اثبات نمود. و سرانجام، پس از دستيابى به جهان بينى و ايدئولوژى صحيح مى‌توان با پيمودن مراحل سير و سلوك، به مكاشفات و مشاهداتى رسيد و بسيارى از آنچه با استدلال عقلى، اثبات شده را بدون وساطت مفاهيم ذهنى دريافت.

پرسش

1- انواع شناختهاى انسانى و قلمرو هر يك را بيان كنيد.

2- چند نوع جهان بينى تصور مى‌شود؟

3- مسائل بنيادى جهان بينى را از چه راهى مى‌توان اثبات كرد؟

4- جهان بينى علمى را نقادى كنيد.

5- چگونه مى‌توان از شناختهاى تجربى براى تبيين مسائل جهان بينى، استفاده كرد؟

6- در راه اثبات مسائل عقيدتى، چگونه و در چه مواردى مى‌توان از شناختهاى تعبدى، سود جست؟

7- جهان بينى عرفانى چيست؟ و آيا مى‌توان مسائل بنيادىِ جهان بينى را براساس شهود عرفانى حل كرد؟ چرا؟

درس پنجم : شناخت خدا

مقدّمه

دانستيم كه اساس دين را اعتقاد به وجود خداى جهان آفرين، تشكيل مى‌دهد و فرق اصلى بين جهان بينى الهى و جهان بينى مادى نيز وجود و عدم همين اعتقاد است.

بنابراين، نخستين مسأله‌اى كه براى جوينده حقيقت، مطرح مى‌شود و بايد پيش از هر چيز پاسخ صحيح آن را بدست بياورد اينست كه آيا خدايى وجود دارد يا نه. و براى بدست آوردن پاسخ اين سؤال همانگونه كه در درس قبل بيان شد بايد عقل خود را بكار بگيرد تا به نتيجه قطعى برسد، خواه نتيجه‌اى مثبت باشد و خواه منفى.

در صورت مثبت بودن نتيجه، نوبت به بررسى مسائل فرعى آن (وحدت و عدل و ساير صفات الهى) مى‌رسد، و به فرض منفى بودنِ نتيجه، جهان بينى مادى تثبيت مى‌شود و ديگر نيازى به بررسى ساير مسائل مربوط به دين نخواهد بود.

شناخت حضورى و حصولى

در مورد خداى متعال، دو نوع شناخت، تصور مى‌شود: يكى شناخت حضورى، و ديگرى شناخت حصولى.

منظور از شناخت حضورى نسبت به خدا اينست كه انسان بدون وساطت مفاهيم ذهنى، با نوعى شهود درونى و قلبى با خدا آشنا شود.

بديهى است كه اگر كسى شهود آگاهانه نسبت به خداى متعال داشته باشد آنگونه كه عارفان بلند مرتبه ادعا كرده‌اند نيازى به استدلال و برهان عقلى نخواهد داشت. اما همچنانكه قبلا اشاره شد چنين علم حضورى و شهودى براى افراد عادى ﴿12، پس از خودسازى و پيمودن مراحل سير و سلوك عرفانى، امكان پذير است. و اما مراتب ضعيف آن هر چند در افراد عادى هم وجود داشته باشد چون توأم با آگاهى نيست براى بدست آوردن جهان بينى آگاهانه، كفايت نمى‌كند.

و منظور از شناخت حصولى اينست كه انسان بوسيله مفاهيمى كلى از قبيل «آفريننده، بى نياز، همه دان، و همه توان و...»‌شناختى ذهنى و به يك معنى «غايبانه» نسبت به خداى متعال پيدا كند و همين اندازه معتقد شود كه چنين موجودى وجود دارد «آن كسى كه جهان را آفريده است و...» سپس شناختهاى حصولى ديگرى را به آنها ضميمه كند تا به يك سيستم اعتقادى هماهنگ (جهان بينى) دست يابد.

آنچه مستقيماً از كاوشهاى عقلى و براهين فلسفى بدست مى‌آيد همين شناخت حصولى است ولى هنگامى كه چنين‌شناختى حاصل شد انسان مى‌تواند درصدد دستيابى به شناخت حضورى آگاهانه نيز برآيد.

شناخت فطرى

در بسيارى از سخنان پيشوايان دينى و عارفان و حكيمان، به اين عبارت برمى خوريم كه «خداشناسى، فطرى است» يا «انسان، بالفطره خداشناس است». براى اينكه معناى صحيح اين عبارت را دريابيم بايد توضيحى پيرامون واژه فطرت بدهيم:

فطرت، واژه‌اى عربى و به معناى «نوع آفرينش» است و امورى را مى‌توان «فطرى» (= منسوب به فطرت) دانست كه آفرينش موجودى اقتضاى آنها را داشته باشد، و از اينروى مى‌توان سه ويژگى را براى آنها در نظر گرفت:

1- فطريّات هر نوعى از موجودات در همه افراد آن نوع، يافت مى‌شود هر چند كيفيت آنها از نظر ضعف و شدت، متفاوت باشد.

2- امور فطرى، همواره در طول تاريخ، ثابت است و چنان نيست كه فطرت موجودى در برهه‌اى از تاريخ، اقتضاء خاصى داشته باشد و در برهه ديگر، اقتضائى ديگر ﴿13.

3- امور فطرى از آن حيثيت كه فطرى و مقتضاى آفرينش موجودى است نيازى به تعليم و تعلم ندارد هر چند تقويت يا جهت دادن به آنها نيازمند به آموزش باشد.

فطريات انسان را مى‌توان به دو دسته تقسيم كرد:

الف- شناختهاى فطرى كه هر انسانى بدون نياز به آموزش، از آنها برخوردار است.

ب- ميلها و گرايشهاى فطرى كه مقتضاى آفرينش هر فردى است.

بنابراين، اگر نوعى شناخت خدا براى هر فردى ثابت باشد كه نيازى به آموزش و فراگيرى نداشته باشد مى‌توان آن را «خداشناسى فطرى» ناميد. و اگر نوعى گرايش بسوى خدا و پرستش او در هر انسانى يافت شود مى‌توان آن را «خداپرستى فطرى» ناميد.

در درس دوم اشاره كرديم كه بسيارى از صاحبنظران، گرايش به دين و خدا را از ويژگيهاى روانى انسان دانسته و آن را «حس مذهبى» يا «عاطفه دينى» ناميده اند. اكنون مى‌افزاييم كه شناخت خدا نيز مقتضاى فطرت انسان، دانسته شده است. اما همچنانكه فطرت خداپرستى، يك گرايش آگاهانه نيست فطرت خداشناسى نيز‌شناختى آگاهانه نمى‌باشد. بگونه‌اى كه افراد عادى را از تلاش عقلانى براى شناختن خداى متعال، بى نياز كند.

ولى اين نكته را نبايد فراموش كرد كه چون هر فردى دست كم از مرتبه ضعيفى از شناخت حضورى فطرى برخوردار است مى‌تواند با اندكى فكر و استدلال، وجود خدا را بپذيرد و تدريجاً شناخت شهودى ناآگاهانه‌اش را تقويت كند و به مراتبى از آگاهى برساند.

حاصل آنكه: فطرى بودن شناخت خدا بدين معنى است كه دل انسان، با خدا آشناست و در ژرفاى روح وى مايه‌اى براى شناخت آگاهانه خدا وجود دارد كه قابل رشد و شكوفايى است. اما اين مايه فطرى در افراد عادى بگونه‌اى نيست كه ايشان را بكلى بى نياز از انديشيدن و استدلال عقلى كند.

پرسش

1- اساسى ترين مسأله جهان بينى كدام است؟ و وجه اساسى بودنِ آن چيست؟

2- شناخت حضورى و حصولى نسبت به خداى متعال را شرح دهيد.

3- آيا مى‌توان شناخت حضورى را بوسيله استدلال عقلى بدست آورد؟ چرا؟

4- شناخت حصولى چه نقشى را مى‌تواند در مورد شناخت حضورى ايفاء كند؟

5- معناى فطرت را بيان كنيد.

6- ويژگيهاى امور فطرى را بيان كنيد.

7- اقسام امور فطرى را بيان كنيد.

8- چه امر فطرى به خداى متعال، تعلق مى‌گيرد؟

9- شناخت فطرى خدا را توضيح دهيد.

10- آيا فطرت خداشناسى، انسانهاى عادى را از استدلال عقلى، بى نياز مى‌كند؟ چرا؟

درس ششم : راه ساده خداشناسى

راههاى شناخت خدا

براى شناختن خداى متعال، راههاى فراوان و گوناگونى وجود دارد كه در كتابهاى مختلف فلسفى و كلامى و بيانات پيشوايان دينى و نيز در متن كتابهاى آسمانى به آنها اشاره شده است. اين دلايل و براهين از جهات مختلفى با يكديگر تفاوت دارند: مثلاً در بعضى از آنها از مقدمات حسى و تجربى استفاده شده در حالى كه بعضى ديگر از مقدمات عقلى محض، تشكيل يافته اند؛ و بعضى مستقيماً درصدد اثبات خداى حكيم هستند در صورتى كه بعضى ديگر تنها موجودى را اثبات مى‌كنند كه وجودش مرهون موجود ديگرى نيست (واجب الوجود) و براى شناختن صفات او مى‌بايست براهين ديگرى اقامه شود.

از يك نظر مى‌توان دلايل خداشناسى را به راههايى تشبيه كرد كه براى عبور از رودخانه‌اى وجود دارد: بعضى از آنها مانند پل چوبى ساده‌اى است كه روى رودخانه كشيده شده و عابر سبكبار مى‌تواند به آسانى از آن بگذرد و بزودى به منزل مقصودش برسد، بعضى ديگر مانند پلهاى سنگىِ طولانى از استحكام بيشترى برخوردار است ولى راه را طولانى‌تر مى‌كند، و بالاخره بعضى ديگر مانند راه آهنهاى پر پيچ و خم و داراى فراز و نشيبها و تونلهاى عظيم است كه براى عبور قطارهاى سنگين ساخته شده است.

انسانى كه ذهن سبكبارى دارد مى‌تواند از راههاى خيلى ساده، خداى خود را بشناسد و به بندگى او بپردازد، اما كسى كه بار سنگينى از شبهات را بر دوش كشيده است بايد از پل سنگى عبور كند، و بالاخره كسى كه خروارها بار شبهات و وساوس را با خود حمل مى‌كند بايد راهى را برگزيند كه داراى زيرسازيهاى محكم و استوار باشد هر چند پيچ و خمها و فراز و نشيبهاى زيادى داشته باشد.

ما در اينجا نخست به راه ساده خداشناسى، اشاره مى‌كنيم و سپس به بيان يكى از راههاى متوسط مى‌پردازيم. اما راههاى پر پيچ و خم را كه متوقف بر حل بسيارى از مسائل زيربنائى فلسفى است بايد كسانى بپيمايند كه ذهنشان مشوب به شبهات فراوان شده يا درصدد زدودن شبهات و نجات دادن گمراهان دورافتاده، برآمده اند.

ويژگيهاى راه ساده

راه ساده خداشناسى، امتيازات و ويژگيهايى دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است:

1- اين راه نيازى به مقدمات پيچيده و فنى ندارد و ساده ترين بيانى است كه مى‌توان در اين زمينه، مطرح كرد و از اينروى، براى همه مردم در هر سطحى از معلومات باشند قابل فهم و هضم است.

2- اين راه مستقيماً بسوى «خداى آفريننده دانا و توانا» رهنمون مى‌شود برخلاف بسيارى از براهين فلسفى و كلامى كه نخست موجودى را بعنوان «واجب الوجود» اثبات مى‌كنند و علم و قدرت و حكمت و خالقيت و ربوبيت و ديگر صفات او را مى‌بايست با براهين ديگرى ثابت كرد.

3- اين راه، بيش از هر چيز، نقش بيدار كردن فطرت و به آگاهى رساندن معرفت فطرى را ايفاء مى‌كند و با تأمل در موارد آن، حالتى عرفانى به انسان دست مى‌دهد كه گويا دست خدا را در ايجاد و تدبير پديده هاى جهان، مشاهده مى‌كند، همان دستى كه فطرت او با آن، آشناست.

با توجه به اين ويژگيهاست كه رهبران دينى و پيشوايان اديان آسمانى، اين راه را براى توده هاى مردم برگزيده‌اند و همگان را به پيمودن آن، دعوت كرده‌اند و روشهاى ديگر را يا به خواص، اختصاص داده اند، يا در مقام احتجاج و بحث با انديشمندان ملحد و فيلسوفان مادى بكار گرفته اند.

نشانه هاى آشنا

راه ساده خداشناسى، تأمل در نشانه هاى خدا در جهان، و به تعبير قرآن كريم «تفكر در آيات الهى» است. گويى هر يك از پديده هاى جهان در زمين و آسمان و در وجود انسان، نشانى از مقصود و مطلوب آشنا دارند و عقربه دل را بسوى مركز هستى كه هميشه و در همه جا حضور دارد هدايت مى‌كنند.

همين كتابى كه در دست داريد نشانه‌اى از اوست، مگر نه اينست كه با خواندن آن، با نويسنده آگاه و هدفدارى آشنا مى‌شويد؟ آيا هيچگاه احتمال داده‌ايد كه اين كتاب در اثر يك سلسله فعل و انفعالات مادى بى هدف بوجود آمده و نويسنده هدفدارى ندارد؟ آيا احمقانه نيست كه كسى بپندارد كه يك دائرة المعارف بزرگ چند صد جلدى در اثر انفجارى در يك معدن فلزات بوجود آمده است بدينگونه كه ذرات آنها بصورت حروفى در آمده و با برخورد تصادفى با پاره هاى كاغذ، نوشته هايى را پديد آورده و سپس كاغذها با تصادف ديگرى تنظيم و صحافى شده است؟!

اما پذيرفتن تصادفات كور براى تبيين پيدايش اين جهان عظيم با آن همه اسرار و حكمتهاى شناخته و ناشناخته، هزاران بار احمقانه‌تر از آن پندار است!

آرى، هر نظم هدفمندى نشانه‌اى از ناظم هدفدار است و چنين نظمهايى در سراسر جهان، مشاهده مى‌شود و همگى يك نظام كلى را تشكيل مى‌دهند كه آفريننده حكيمى آن را پديد آورده و همواره دست اندركار اداره آن است.

بوته گلى كه در باغچه روييده و از ميان خاك و كود، با چهره رنگارنگ و بوى خوش، ظاهر گشته است، و درخت سيبى كه از دانه كوچكى برآمده و هر ساله مقادير زيادى سيب خوشرنگ و خوشبوى و خوشمزه ببار مى‌آورد و ساير درختان مختلف با شكلها و رنگها و خواص گوناگون...

نيز بلبلى كه بر شاخ گل مى‌سرايد، و جوجه‌اى كه از تخم بيرون آمده، نوك به زمين مى‌زند و گوساله‌اى كه تازه متولد شده پستان مادرش را مى‌مكد و شيرى كه در پستان مادر فراهم شده و براى نوشيدن نوزاد، مهيا گشته است و... همگى نشانه هاى اويند.

راستى چه هماهنگى عجيب و تدبير شگفت انگيزى در پديد آمدن شير در پستان مادران همزمان با تولد نوزادان، وجود دارد!

ماهيهايى كه هر ساله براى تخم ريزى، كيلومترها راه براى نخستن بار مى‌پيمايند، و مرغان دريايى كه آشيانه هاى خود را در ميان انبوه گياهان دريايى مى‌شناسند و حتى براى يكبار هم اشتباهاً به آشيانه ديگرى سر نمى‌زنند، و زنبورهاى عسل كه هر صبح از كندوها خارج مى‌شوند و پس از پيمودن راههاى طولانى براى استفاده از گلهاى معطر، شامگاهان به كندوهاى خودشان بازمى گردند و... همگى نشانه هاى اويند.

عجيبتر آنكه هم زنبورهاى عسل و هم گاو و گوسفندهاى شيرده چندين بار بيش از اندازه نيازشان شير و عسل، توليد مى‌كنند تا انسان، اين آفريده استثنايى و برگزيده، از آنها بهره‌مند شود!

اما انسان ناسپاس، ولى نعمت آشناى خود را نشناخته مى‌انگارد و درباره او به جدال و ستيزه مى‌پردازد!

در همين بدن انسان، شگفت انگيزترين آثار تدبير حكيمانه ديده مى‌شود: تركيب بدن از جهازات هماهنگ، تركيب هر جهاز از اعضاء متناسب، تركيب هر عضو از ميليونها سلول زنده خاص با اينكه همگى آنها از يك سلول مادر پديد آمده‌اند و تركيب هر سلول از مواد لازم به نسبت معين و قرار گرفتن هر اندام در مناسبترين جاى بدن و حركات و فعاليتهاى هدفدار اعضاء و جهازات مانند جذب اكسيژن بوسيله ششها و انتقال آن بوسيله گلبولهاى قرمز خون، ساختن قند به اندازه لازم بوسيله كبد، ترميم نسوج آسيب ديده با پيدايش سلولهاى جديد، مبارزه با ميكروبها و دشمنان مهاجم بوسيله گلبولهاى سفيد و ترشح هورمونهاى مختلف بوسيله غده هاى متعدد كه نقشهاى مهمى را در تنظيم كارهاى حياتى بدن به عهده دارند و... همگى نشانه هاى اويند ﴿14.

اين نظام عجيبى كه هزاران دانشمند در طول دهها قرن هنوز نتوانسته‌اند بدرستى به ريزه كاريهاى آن پى ببرند بوسيله چه كسى برقرار شده است؟

هر سلولى يك سيستم كوچك هدفمند است و مجموعه‌اى از سلولها عضوى را پديد مى‌آورند كه سيستم بزرگتر هدفمندى است و مجموعه سيستم هاى گوناگون و در هم پيچيده، سيستم كلى و هدفمند بدن را تشكيل مى‌دهند. اما كار به همين جا خاتمه نمى‌يابد بلكه سيستمهاى بى شمار از موجودات جاندار و بى جان، يك سيستم عظيم كران ناپيدا را تشكيل مى‌دهند بنام جهان طبيعت كه تحت تدبير حكيمانه واحدى با كمال نظم و انسجام، اداره مى‌شود.

«ذلِكُمُ اللّهُ فَأَنّى تُؤْفَكُونَ» ﴿15.

بديهى است هر قدر دانش بشر، گسترش يابد و قوانين و روابط پديده هاى طبيعى، بيشتر كشف شود اسرار و حكمتهاى آفرينش، بيشتر آشكار مى‌گردد. ولى تأمل در همين پديده هاى ساده و نشانه هاى روشن، براى دلهاى پاك و ناآلوده، كفايت مى‌كند.

پرسش

1- راههاى مختلف خداشناسى و ويژگيهاى آنها را بيان كنيد.

2- راه ساده خداشناسى چيست؟ و چه ويژگيهايى دارد؟

3- نشانه هاى هدفمندى پديده ها را شرح دهيد.

4- شكل منطقى دليل نظم را بيان كنيد.

درس هفتم : اثبات واجب الوجود

مقدّمه

در درس پيشين اشاره كرديم كه فلاسفه الهى و علماء كلام (متكلمين) براهين زيادى را براى اثبات خداى متعال، اقامه كرده‌اند كه در كتب مبسوط فلسفه و كلام، مذكور است. ما در ميان همه آنها يك برهان را كه نياز به مقدمات كمترى دارد و در عين اتقان، سهل التناولتر هست برمى گزينيم و به توضيح آن مى‌پردازيم. ولى بايد توجه داشت كه اين برهان، خدا را تنها بعنوان «واجب الوجود» يعنى موجودى كه وجودش ضرورى و بى نياز ايجاد كننده است اثبات مى‌كند و صفات ثبوتيه او مانند علم و قدرت و جسمانى نبودن و زمان و مكان نداشتن را بايد با براهين ديگرى اثبات كرد.

متن برهان

موجود بحسب فرض عقلى يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود، و هيچ موجودى عقلا از اين دو فرض، خارج نيست. و نمى‌توان همه موجودات را ممكن الوجود دانست، زيرا ممكن الوجود نياز به علت دارد و اگر همه علتها هم ممكن الوجود و به نوبه خود نيازمند به علت ديگرى باشند هيچگاه هيچ موجودى تحقق نخواهد يافت، به ديگر سخن: تسلسل علتها محال است، پس ناچار سلسله علتها به موجودى منتهى مى‌شود كه خودش معلول موجود ديگرى نباشد يعنى واجب الوجود باشد.

اين برهان، ساده ترين برهان فلسفى براى اثبات وجود خداست كه از چند مقدمه عقلى محض، تشكيل يافته و نيازى به هيچ مقدمه حسى و تجربى ندارد. ولى چون در اين برهان از مفاهيم و اصطلاحات فلسفى، استفاده شده مى‌بايست توضيحى پيرامون اين اصطلاحات و مقدماتى كه برهان مزبور از آنها تشكيل يافته است داده شود.

امكان و وجوب

هر قضيه‌اى هر قدر ساده باشد دست كم از دو مفهوم اساسى (موضوع و محمول) تشكيل مى‌يابد. مثلاً در اين قضيه «خورشيد روشن است» كه دلالت بر ثبوت روشنى براى خورشيد دارد «خورشيد» موضوع قضيه، و «روشن» محمول آن مى‌باشد.

ثبوت محمول براى موضوع، از سه حال، خارج نيست: يا محال است مانند اينكه گفته شود: «عدد سه بزرگتر از عدد چهار است» يا ضرورت دارد مانند اين قضيه كه «عدد دو، نصف عدد چهار است» و يا نه محال است و نه ضرورت دارد مانند «خورشيدى بالاى سرِ ما قرار دارد».

طبق اصطلاح منطقى، در صورت اول، قضيه، داراى وصف «امتناع» و در صورت دوم، داراى وصف «ضرورت» يا «وجوب» و در صورت سوم داراى وصف «امكان» (بمعناى خاص) مى‌باشد.

اما نظر به اينكه در فلسفه، درباره «موجود» بحث مى‌شود و چيزى كه ممتنع و محال باشد هيچگاه وجود خارجى نمى‌يابد، از اينروى فلاسفه، موجود را بحسب فرض عقلى به واجب الوجود و ممكن الوجود، تقسيم كرده اند: واجب الوجود عبارتست از موجودى كه خودبخود وجود داشته باشد و نيازى به موجود ديگرى نداشته باشد و طبعاً چنين موجودى ازلى و ابدى خواهد بود زيرا معدوم بودن چيزى در يك زمان، نشانه اينست كه وجودش از خودش نيست و براى وجود يافتن، نياز به موجود ديگرى دارد كه سبب يا شرط تحقق آنست و با فقدان آن مفقود مى‌شود. و ممكن الوجود عبارتست از موجودى كه خودبخود وجود ندارد و تحقق يافتنش منوط به موجود ديگرى است.

اين تقسيم كه براساس فرض عقلى، انجام گرفته است بالضروره وجودِ ممتنع الوجود را نفى مى‌كند ولى دلالتى ندارد بر اينكه موجودات خارجى از كداميك از دو قسم (واجب الوجود و ممكن الوجود) هستند. و به ديگر سخن: صدق اين قضيه به سه صورت، تصور مى‌شود: يكى آنكه هر موجودى واجب الوجود باشد، دوم آنكه هر موجودى ممكن الوجود باشد، سوم آنكه بعضى از موجودات، واجب الوجود و بعضى ديگر ممكن الوجود باشند. بنابر فرض اول و سوم، وجود واجب الوجود، ثابت است پس بايد اين فرض را مورد بررسى قرار داد كه آيا ممكن است همه موجودات، ممكن الوجود باشند يا نه؟ و با ابطال اين فرض است كه وجود واجب الوجود بصورت قطعى و يقينى، ثابت مى‌گردد هر چند اثبات وحدت و ساير صفات او مى‌بايست با براهين ديگرى اثبات شود.

بنابراين، براى ابطال فرض دوم، بايد مقدمه ديگرى را به برهان مزبور، ضميمه كرد و آن اينست كه ممكن الوجود بودن همه موجودات محال است. ولى اين مقدمه، بديهى نيست و بهمين جهت درصدد اثبات و تبيين آن برآمده‌اند به اين صورت: ممكن الوجود نياز به علت دارد، و تسلسل در علل، محال است. پس بايد سلسله علل به موجودى منتهى شود كه ممكن الوجود و محتاج به علت نباشد يعنى واجب الوجود باشد. و از اينجاست كه پاى مفاهيم فلسفى ديگرى به ميان مى‌آيد كه بايد توضيحى پيرامون آنها داده شود.

علت و معلول

اگر موجودى نيازمند به موجود ديگرى باشد و وجودش به نوعى توقف بر آن ديگرى داشته باشد به اصطلاح فلسفى، موجود نيازمند را «معلول» و آن ديگرى را «علت» مى‌نامند. ولى علت، ممكن است بى نياز مطلق نباشد بلكه خودش نيز نيازمند و معلول موجود ديگرى باشد. اما اگر علتى هيچگونه نياز و معلوليتى نداشت علت مطلق و بى نياز مطلق خواهد بود.

تا اينجا با اصطلاح فلسفى علت و معلول و تعريف آنها آشنا شديم، اكنون بايد به توضيح اين مقدمه بپردازيم كه «هر ممكن الوجودى نيازمند به علت است».

با توجه به اينكه ممكن الوجود خودبخود وجود ندارد ناچار وجودش منوط به تحقق موجود يا موجودات ديگرى خواهد بود زيرا اين قضيه، بديهى است كه هر محمولى كه براى موضوعى در نظر گرفته شود يا خودبخود (بالذات) ثابت است و يا در اثر امر ديگرى (بالغير) ثابت مى‌شود مثلاً هر چيزى يا خودبخود روشن است و يا به واسطه چيز ديگرى (نور) روشن مى شود، و هر جسمى يا خودبخود چرب است و يا بوسيله چيز ديگرى (روغن) چرب مى‌شود و محال است كه چيزى نه خودش روشنى و چربى داشته باشد و نه بوسيله چيز ديگرى متّصف به اين صفات گردد و در عين حال، روشن يا چرب باشد!

پس ثبوت وجود هم براى يك موضوع يا بالذات است و يا بالغير، و هنگامى كه بالذات نبود ناچار بالغير خواهد بود، بنابراين، هر ممكن الوجودى كه خودبخود متّصف به وجود نمى‌شود بواسطه موجود ديگرى بوجود مى‌آيد و معلول آن خواهد بود. و اين همان اصل مسلم عقلى است كه: هر ممكن الوجودى نيازمند به علت است.

ولى بعضى گمان كرده‌اند كه مفاد اصل عليّت اينست كه «هر موجودى احتياج به علت دارد» و بر اين اساس، اشكال كرده‌اند كه بايد براى خدا هم علتى در نظر گرفت! غافل از اينكه موضوع اصل عليّت «موجود» بطور مطلق نيست بلكه موضوع آن «ممكن الوجود» و «معلول» است، و به ديگر سخن: هر موجود وابسته و نيازمندى محتاج به علت است نه هر موجودى.

محال بودن تسلسل علل

آخرين مقدمه‌اى كه در اين برهان بكار گرفته شده اينست كه سلسله علل بايد منتهى به موجودى شود كه خودش معلول نباشد، و به اصطلاح تسلسل علل تا بى نهايت، محال است. و بدين ترتيب، وجود واجب الوجود بعنوان نخستين علت كه خودبخود موجود است و نيازى به موجود ديگرى ندارد ثابت مى‌شود.

فلاسفه، براهين متعددى براى ابطال تسلسل، اقامه كرده‌اند ولى حقيقت اينست كه بطلان تسلسل در مورد علل، قريب به بداهت است و با اندك تأملى روشن مى‌شود. يعنى با توجه به اينكه وجود معلول، نيازمند به علت و مشروط به وجود آن است اگر فرض كنيم كه اين معلوليت و مشروطيت، عمومى باشد هيچگاه هيچ موجودى تحقق نخواهد يافت زيرا فرض مجموعه‌اى از موجودهاى وابسته بدون وجود موجود ديگرى كه طرف وابستگى آنها باشد معقول نيست.

فرض كنيد يك تيم دونده، جلو خط شروع ايستاده‌اند و آماده دويدن هستند ولى هركدام از ايشان تصميم گرفته است كه تا ديگرى ندود او هم شروع به دويدن نكند، اگر اين تصميم واقعاً عموميت داشته باشد هيچگاه هيچكدام از ايشان شروع به دويدن نخواهند كرد! همچنين اگر وجود هر موجودى مشروط به تحقق موجود ديگرى باشد هيچگاه هيچ موجودى تحقق نخواهد يافت. پس تحقق موجودات خارجى، نشانه اينست كه موجود بى نياز و بى شرطى وجود دارد.

تقرير برهان

اكنون با توجه به مقدمات ياد شده، بار ديگر به تقرير برهان مى‌پردازيم:

هر چيزى كه بتوان آنرا «موجود» دانست از دو حال، خارج نخواهد بود: يا وجودى براى آن، ضرورت دارد و خودبخود موجود، و به اصطلاح «واجب الوجود» است و يا وجودش ضرورت ندارد و مرهون موجود ديگرى است و به اصطلاح «ممكن الوجود» مى‌باشد. و بديهى است كه اگر تحقق چيزى محال باشد هرگز وجود نخواهد يافت و هيچگاه نمى‌توان آن را موجود دانست. پس هر موجودى يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود.

با دقت در مفهوم «ممكن الوجود» روشن مى‌شود كه هر چيزى مصداق اين مفهوم باشد معلول و نيازمند به علت خواهد بود، زيرا اگر موجودى خودبخود وجود نداشته باشد ناچار بوسيله موجود ديگرى بوجود آمده است چنانكه هر وصفى كه بالذات نباشد ثبوت آن بالغير خواهد بود، و مفاد قانون عليّت هم همين است كه هر موجود وابسته و ممكن الوجودى نيازمند به علت است، نه اينكه هر موجودى نياز به علت دارد تا گفته شود: پس خدا هم احتياج به علت دارد، يا گفته شود: اعتقاد به خداى بى علت، نقض قانون عليّت است!

از سوى ديگر اگر هر موجودى ممكن الوجود و نيازمند به علت باشد هيچگاه موجودى تحقق نخواهد يافت، و چنين فرضى نظير آنست كه هر يك از افراد يك گروه، اقدام خود را مشروط به شروع ديگرى كند كه در اين صورت، هيچ اقدامى انجام نخواهد گرفت. پس وجود موجودات خارجى، دليل آنست كه واجب الوجودى موجود است.

پرسش

1- اصطلاح منطقى و فلسفى امكان وجوب را بيان كنيد.

2- واجب الوجود و ممكن الوجود را تعريف كنيد.

3- صحت تقسيم عقلى موجود به واجب الوجود و ممكن الوجود، به چند صورت فرض مى‌شود؟

4- علت و معلول را تعريف كنيد.

5- مفاد اصل عليّت چيست؟

6- چرا هر ممكن الوجودى نياز به علت دارد؟

7- آيا مقتضاى اصل عليّت اينست كه خدا هم علتى داشته باشد؟ چرا؟

8- آيا اعتقاد به خداى ناآفريده، ناقض اصل عليّت است؟

9- محال بودن تسلسل در علل را بيان كنيد.

10- شكل منطقى اين برهان را تقرير كنيد و توضيح دهيد كه دقيقاً چه مطلبى را اثبات مى‌كند.

 

درس هشتم : صفات خدا

مقدّمه

در دروس پيشين گفته شد كه مفاد بسيارى از براهين فلسفى، اثبات موجودى بعنوان «واجب الوجود» است و با ضميمه كردن براهين ديگرى صفات سلبيّه و ثبوتيّه وى ثابت مى‌گردد و از مجموع آنها خداى متعال با صفات ويژه خودش كه او را از مخلوقات، متمايز مى‌كند شناخته مى‌شود. وگرنه صِرف واجب الوجود بودن براى شناختن او كافى نيست، زيرا ممكن است كسى گمان كند كه مثلاً ماده يا انرژى هم مى‌تواند مصداق واجب الوجود باشد. از اينروى، بايد از يك سوى، صفات سلبيّه الهى ثابت شود تا معلوم گردد كه واجب الوجود از اتّصاف به صفات مخصوص مخلوقات، منزّه است و تطبيق بر يكى از مخلوقات وى نمى‌شود، و از سوى ديگر، بايد صفات ثبوتيّه الهى ثابت شود تا هم شايستگى او براى پرستش، روشن گردد و هم زمينه براى اثبات ساير عقايد مانند نبوت و معاد و فروع آنها فراهم شود.

از برهان گذشته بدست آمد كه واجب الوجود، نيازى به علت ندارد و او علت براى وجود ممكنات مى‌باشد. و به ديگر سخن: دو صفت براى واجب الوجود، ثابت شد: يكى بى نيازى او از هر موجود ديگرى، زيرا اگر كمترين نيازى به موجود ديگرى داشته باشد آن موجود ديگر، علت او خواهد بود، و دانستيم كه معناى علت (در اصطلاح فلسفى) همين است كه موجود ديگرى نيازمند به او باشد. و ديگر آنكه موجوداتِ ممكن الوجود، معلول و نيازمند به او هستند و او نخستين علت براى پيدايش آنها مى‌باشد.

اينك با استفاده از اين دو نتيجه، به بيان لوازم هر يك از آنها مى‌پردازيم و صفات سلبيّه و ثبوتيّه واجب الوجود را اثبات مى‌كنيم البته براى اثبات هر يك از آنها براهين متعددى در كتب فلسفى و كلامى، ذكر شده است ولى ما براى رعايت سهولت فراگيرى و حفظ انسجام و پيوستگى مطالب، براهينى را انتخاب مى‌كنيم كه ارتباط آنها با برهان گذشته، محفوظ باشد.

ازلى و ابدى بودن خدا

اگر موجودى معلول و نيازمند به موجود ديگرى باشد وجودش تابع آن خواهد بود و با مفقود بودن علتش بوجود نخواهد آمد. به ديگر سخن: معدوم بودن موجودى در برهه‌اى از زمان، نشانه نيازمندى و ممكن الوجود بودن آن است، و چون واجب الوجود، خودبخود وجود دارد و نيازمند به هيچ موجودى نيست هميشه موجود خواهد بود.

بدين ترتيب، دو صفت ديگر براى واجب الوجود، اثبات مى‌شود: يكى ازلى بودن، يعنى در گذشته، سابقه عدم نداشته است، و ديگرى ابدى بودن، يعنى در آينده هم هيچگاه معدوم نخواهد شد. و گاهى مجموع اين دو صفت را تحت عنوان «سرمدى» بيان مى‌كنند.

بنابراين، هر موجودى كه سابقه عدم يا امكان زوال، داشته باشد واجب الوجود نخواهد بود، و بطلان فرض واجب الوجود بودنِ هر پديده مادى، آشكار مى‌گردد.

صفات سلبيّه

يكى ديگر از لوازم واجب الوجود، بساطت و مركب نبودن از اجزاء است زيرا هر مركبى نيازمند به اجزاءش مى‌باشد و واجب الوجود از هرگونه نيازى منزّه و مبرّى است.

و اگر فرض شود كه اجزاء واجب الوجود، وجود بالفعلى ندارند بلكه مانند دو پاره خطِ مفروض در ضمن يك خط هستند، چنين فرضى نيز باطل است، زيرا چيزى كه داراى اجزاء بالقوه باشد عقلا قابل تجزيه خواهد بود هر چند در خارج، تحقق نيابد و معناى امكان تجزيه، امكان زوال كل است چنانكه اگر خط يك مترى به دو پاره خط نيم مترى، تقسيم شود ديگر خط يك مترى، وجود نخواهد داشت، و قبلا دانستيم كه واجب الوجود، امكان زوال ندارد.

و چون تركيب از اجزاء بالفعل و بالقوه، از خواص اجسام است ثابت مى‌شود كه هيچ موجود جسمانى، واجب الوجود نخواهد بود، و به ديگر سخن: تجرّد و جسمانى نبودن خداى متعال، ثابت مى‌گردد. و نيز روشن مى‌شود كه خداى متعال، قابل رؤيت با چشم و قابل ادراك با هيچ حس ديگرى نيست، زيرا محسوس بودن آن خواص اجسام و جسمانيّات است.

از سوى ديگر، با نفى جسميّت، ساير خواص اجسام مانند مكان داشتن و زمان داشتن نيز از واجب الوجود، سلب مى‌شود، زيرا مكان براى چيزى تصور مى‌شود كه داراى حجم و امتداد باشد. و همچنين هر چيز زماندارى از نظر امتداد و عمر زمانى، قابل تجزيه مى‌باشد و اين نيز نوعى امتداد و تركيب از اجزاء بالقوه بشمار مى‌رود. بنابراين، نمى‌توان براى خداى متعال، مكان و زمانى در نظر گرفت، و هيچ موجود مكاندار و زماندارى واجب الوجود نخواهد بود.

و سرانجام با نفى زمان از واجب الوجود، حركت و تحول و تكامل هم از او نفى مى‌شود زيرا هيچ حركت و تحولى بدون زمان، امكان پذير نيست.

بنابراين، كسانى كه براى خدا مكانى مانند عرش، قائل شده‌اند يا حركت و نزول از آسمان را به او نسبت داده‌اند يا او را قابل رؤيت با چشم پنداشته‌اند يا وى را قابل تحول و تكامل شمرده‌اند خدا را بدرستى نشناخته اند ﴿16﴾.

بطور كلى هرگونه مفهومى كه دلالت بر نوعى نقص و محدوديت و نياز، داشته باشد از خداى متعال نفى مى‌شود و معناى صفات سلبيّه الهى همين است.

علت هستى بخش

نتيجه دومى كه از برهان گذشته بدست آمد اين بود كه واجب الوجود، علت پيدايش ممكنات است. اينك به بررسى لوازم اين نتيجه مى‌پردازيم و نخست، توضيحى كوتاه پيرامون اقسام علت مى‌دهيم و آنگاه ويژگيهاى عليّت الهى را بيان مى‌كنيم.

علت به معناى عامش بر هر موجودى كه طرف وابستگىِ موجود ديگرى باشد اطلاق مى‌گردد و حتى شامل شروط و معدّات هم مى‌شود. و علت نداشتن خداى متعال به اين معنى است كه هيچ نوع وابستگى به موجود ديگرى ندارد و حتى هيچ شرط و معدّى هم براى او نمى‌توان در نظر گرفت.

اما علت بودن خداى متعال براى مخلوقات، به معناى هستى بخش است كه قسم خاصى از عليّت فاعلى مى‌باشد و براى توضيح اين مطلب ناچاريم نظرى اجمالى به اقسام علت بيفكنيم و تفصيل آنها را به كتب فلسفى، حواله دهيم.

مى دانيم كه براى روييدن گياه، وجود بذر و خاك مناسب و آب و هوا و... ضرورت دارد و نيز لازم است كه يك عامل طبيعى يا انسانى، بذر را در خاك بيفشاند و آب را به آن برساند. و همه اينها طبق تعريفى كه براى علت، ذكر شد علتهاى رويش گياه بشمار مى‌روند.

اين علتهاى گوناگون را مى‌توان از ديدگاههاى مختلف، به اقسامى تقسيم كرد، مثلاً آن دسته از علل كه وجود آنها همواره براى وجود معلول، ضرورت دارد «علل حقيقى» و آن دسته ديگر كه بقاء آنها براى بقاء معلول، لازم نيست (مانند كشاورز براى گياه) «علل اِعدادى» يا «معدّات» ناميده مى‌شوند. و نيز علتهاى جانشين پذير را «علل جانشينى» و ساير علتها را «علل انحصارى» مى‌نامند.

اما نوع ديگرى از علت هست كه با همه آنچه در مورد رويش گياه گفته شد تفاوت دارد، و نمونه آنرا مى‌توان در مورد نفس و بعضى از پديده هاى نفسانى ملاحظه كرد: هنگامى كه انسانى يك صورت ذهنى را در ذهن خودش ايجاد مى‌كند يا تصميم بر انجام كارى مى‌گيرد پديده‌اى نفسانى و روانى بنام «صورت ذهنى» و بنام «اراده» تحقق مى‌يابد كه وجود آن، منوط به وجود نفس است و از اينروى، معلول آن بشمار مى‌رود. ولى اين نوع معلول، بگونه‌اى است كه هيچ استدلالى از علتش ندارد و نمى‌تواند جدا و مستقل از آن وجود داشته باشد. در عين حال، فاعليت نفس، نسبت به صورت ذهنى يا اراده، مشروط به شرايطى است كه از نقص و محدوديت و ممكن الوجود بودنِ آن، نشأت مى‌گيرد. بنابراين، فاعليت واجب الوجود براى جهان، از فاعليت نفس نسبت به پديده هاى روانى هم بالاتر و كاملتر است و نظيرى در ميان ساير فاعلها ندارد زيرا او بدون هيچگونه نيازى معلول خود را به وجود مى‌آورد معلولى كه تمام هستيش وابسته به اوست.

ويژگيهاى علت هستى بخش

با توجه به آنچه گفته شد مى‌توان چند ويژگى مهم را براى علت هستى بخش در نظر گرفت:

1- علت هستى بخش بايد كمالات همه معلولات را به صورت كاملترى دارا باشد تا بتواند به هر موجودى به اندازه ظرفيّتش افاضه نمايد برخلاف علتهاى معدّ و مادّى كه تنها زمينه تحول و تغيير معلولات را فراهم مى‌كنند و لزومى ندارد كه واجد كمالات آنها باشند، مثلاً لزومى ندارد كه خاك داراى گياه باشد، يا پدر و مادر، واجد كمالات فرزندانشان باشند. اما خداى هستى بخش، بايد در عين بساطت و تجزيه ناپذيرى، همه كمالات وجودى را داشته باشد ﴿17﴾.

2- علت هستى بخش، معلول خود را از نيستى به هستى مى‌آورد، و در يك كلمه «آن را مى‌آفريند» و با آفرينش آن، چيزى از وجود وى كاسته نمى‌شود برخلاف فاعلهاى طبيعى كه كار آنها تنها دگرگون ساختن معلول موجود، و مصرف كردن نيرو و انرژى است. و فرض اينكه چيزى از ذات واجب الوجود، جدا و كنده شود مستلزم تجزيه پذيرى و تغيير پذيرى ذات الهى است كه بطلانش ثابت گرديد.

3- علت هستى بخش، علتى است حقيقى، و از اينروى وجود او براى بقاء معلول ضرورت دارد، برخلاف علت اِعدادى كه بقاء معلول، نيازى به او ندارد.

بنابراين، آنچه از بعضى از متكلمين اهل سنت، نقل شده كه عالم در بقاء خودش نيازى به خدا ندارد، و نيز سخنى كه از برخى از فلاسفه غربى نقل شده كه جهان طبيعت همانند ساعتى است كه يك بار و براى هميشه كوك شده و ديگر كار كردنش نياز به خدا ندارد، دور از حقيقت است. بلكه جهان هستى همواره در همه شئون و اطوارش نيازمند به خداى متعال مى‌باشد و اگر لحظه‌اى از افاضه هستى خوددارى كند هيچ چيزى باقى نخواهد ماند «اگر نازى كند از هم فرو ريزند قالبها».

پرسش

1- شناختن صفات خدا چه لزومى دارد؟

2- از برهان گذشته چه نتايجى به دست آمد؟

3- سرمدى بودن خدا را اثبات كنيد.

4- چگونه مى‌توان اثبات كرد كه ذات الهى بسيط است و اجزاء بالفعل و بالقوه ندارد؟

5- دليل جسمانى نبودن خدا چيست؟

6- چرا خدا را نمى‌توان ديد؟

7- به چه دليل خدا، مكان و زمان ندارد؟

8- آيا مى‌توان حركت و سكون را به خدا نسبت داد؟ چرا؟

9- اقسام علت را بيان كنيد.

10- ويژگيهاى علت هستى بخش را شرح دهيد.

درس نهم : صفات ذاتيّه

مقدّمه

دانستيم كه خداى متعال كه علت هستى بخش جهان است همه كمالات وجود را دارد و هر نوع كمالى كه در هر موجودى يافت شود از اوست بدون اينكه با افاضه آن، چيزى از كمالات وى كاسته شود. و براى تقريب به ذهن مى‌توان از اين مثال بهره گرفت كه معلم از علم خود به متعلم مى‌آموزد بدون اينكه چيزى از علمش بكاهد. البته افاضه وجود و كمالات وجودى از طرف خداى متعالى، بسى بالاتر از اين مثال است، و شايد رساترين تعبير در اين زمينه اين باشد كه بگوييم: عالم هستى، پرتو و جلوه‌اى از ذات مقدس الهى است چنانكه از اين آيه شريفه مى‌توان استفاده كرد: «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ﴿18﴾.

با توجه به كمالات نامتناهى الهى، هرگونه مفهومى كه دلالت بر كمال داشته باشد و مستلزم هيچ نقص و محدوديتى نباشد قابل صدق بر خداى متعال خواهد بود چنانكه در آيات كريمه قرآن و روايات شريفه و ادعيه و مناجاتهاى حضرات معصومين عليهم الصلوة و السلام مفاهيمى از قبيل نور و كمال و جمال و محبت و بهجت و مانند آنها به خداى متعال، نسبت داده شده است. اما آنچه در كتب عقايد و فلسفه و كلام اسلامى به عنوان صفات الهى، مطرح مى‌شود تعداد معينى از صفات است كه به دو دسته (صفات ذاتيّه و صفات فعليّه) تقسيم مى‌گردد. از اينروى، نخست توضيحى درباره اين تقسيم مى‌دهيم و سپس به ذكر و اثبات مهمترين آنها مى‌پردازيم.

صفات ذاتيّه و فعليّه

صفاتى كه به خداى متعال، نسبت داده مى‌شود يا مفاهيمى است كه با توجه به نوعى از كمال، از ذات الهى انتزاع مى‌شود مانند حيات و علم و قدرت، و يا مفاهيمى است كه از نوعى رابطه بين خداى متعال و مخلوقاتش انتزاع مى‌شود مانند خالقيّت و رزاقيّت. دسته اول را «صفات ذاتيّه» و دسته دوم را «صفات فعليّه» مى‌نامند.

فرق اصلى بين اين دو دسته از صفات آنست كه در دسته اول، ذات مقدس الهى، مصداق عينى آنهاست، اما دسته دوم حكايت از نسبت و اضافه‌اى بين خداى متعال و آفريدگان دارد و ذات الهى و ذوات مخلوقات به عنوان طرفين اضافه در نظر گرفته مى‌شوند مانند صفت خالقيّت كه از وابستگى وجودى مخلوقات به ذات الهى، انتزاع مى‌شود و خدا و مخلوقات، طرفين اين اضافه را تشكيل مى‌دهند و در خارج، حقيقت عينى ديگرى غير از ذات مقدس الهى و ذوات مخلوقات بنام «آفريدن» وجود ندارد. البته خداى متعال در ذات خود قدرت بر آفريدن دارد ولى «قدرت» از صفات ذات است و «آفريدن» مفهومى است اضافى كه از مقام فعل، انتزاع مى‌شود و از اينروى «آفريدگار» از صفات فعليه بشمار مى‌آيد مگر اينكه بمعناى «قادر بر آفريدن» در نظر گرفته شود كه بازگشت به صفت قدرت مى‌كند.

مهمترين صفات ذاتيّه الهى، حيات و علم و قدرت است. و اما سميع و بصير اگر به معناى عالم به مسموعات و مُبْصرات، يا قادر بر سمع و ابصار باشد بازگشت به عليم و قدير مى‌كند و اگر منظور از آنها شنيدن و ديدن بالفعل باشد كه از رابطه بين ذات شنونده و بيننده با اشياء قابل شنيدن و ديدن انتزاع مى‌شود بايد از صفات فعليّه شمرده شود چنانكه گاهى «علم» نيز به همين عنايت بكار مى‌رود و بنام «علم فعلى» موسوم مى‌گردد.

بعضى از متكلمين، كلام و اراده را نيز از صفات ذاتيّه بشمار آورده‌اند كه بعداً درباره آنها بحث خواهد شد.

اثبات صفات ذاتيّه

ساده ترين راه براى اثبات حيات و قدرت و علم الهى اينست كه اين مفاهيم هنگامى كه در مورد مخلوقات بكار مى‌رود حكايت از كمالات آنها مى‌كند پس بايد كاملترين مرتبه آنها در علت هستى بخش، موجود باشد. زيرا هر كمالى كه در هر مخلوقى يافت شود از خداى متعال است و بخشنده آنها بايد واجد آنها باشد تا به ديگران افاضه كند و ممكن نيست كسى كه حيات را مى‌آفريند خودش فاقد حيات باشد يا كسى كه علم و قدرت را به مخلوقات، افاضه مى‌كند خودش جاهل و ناتوان باشد. پس وجود اين صفات كماليه در بعضى از مخلوقات، نشانه وجود آنها در آفريدگار متعال مى‌باشد. بدون اينكه توأم با نقص و محدوديتى باشد. به ديگر سخن: خداى متعال، داراى حيات و علم و قدرت نامتناهى است. اينك به توضيح بيشترى درباره هر يك از اين صفات مى‌پردازيم.

حيات

مفهوم حيات (= زنده بودن) در مورد دو دسته از مخلوقات بكار مى‌رود: يكى گياهان كه داراى رشد و نمو هستند، و ديگرى حيوانات و انسان كه داراى شعور و اراده مى‌باشند. اما معناى اول، مستلزم نقص و نياز است زيرا لازمه رشد و نمو اينست كه موجود رشد يابنده، در آغاز فاقد كمالى باشد و در اثر عوامل خارجى تغييراتى در آن پديد آيد و تدريجاً به كمال جديدى برسد، و چنين امورى را نمى‌توان به خداى متعال نسبت داد چنانكه در بحث از صفات سلبيّه گذشت.

اما معناى دوم حيات، مفهومى است كمالى، و هر چند مصاديق امكانى آن، توأم با نقصها و محدوديتهايى هستند اما مى‌توان براى آن، مرتبه‌اى نامتناهى در نظر گرفت كه هيچ نقص و محدوديت و نيازى نداشته باشد چنانكه مفهوم وجود و مفهوم كمال نيز چنين است.

اساساً حيات به معنايى كه ملازم با علم و فاعليت ارادى است لازمه وجود غيرمادى مى‌باشد زيرا اگر چه حيات به موجودات مادى جاندار، نسبت داده مى‌شود اما در حقيقت، صفت روح آنهاست و بدنشان در اثر تعلق روح، متّصف به آن مى‌گردد. و به ديگر سخن: همچنانكه امتداد، لازمه وجود جسمانى است حيات نيز لازمه وجود مجرد (= غيرجسمانى) است. و با توجه به اين مطلب، دليل ديگرى بر حيات الهى بدست مى‌آيد، و آن اينست، ذات مقدس الهى مجرد و غيرجسمانى است چنانكه در درس پيشين به اثبات رسيد، و هر موجود مجردى ذاتاً داراى حيات است، پس خداى متعال هم ذاتاً داراى حيات مى‌شاد.

علم

مفهوم علم از بديهى ترين مفاهيم است ولى مصاديقى كه از آن در ميان مخلوقات مى‌شناسيم مصاديقى محدود و ناقص مى‌باشد و با اين ويژگيها قابل اطلاق بر خداى متعال نخواهد بود. اما چنانكه اشاره شد عقل مى‌تواند براى اين مفهوم كمالى، مصداقى را در نظر بگيرد كه هيچگونه نقص و محدوديتى نداشته باشد و عين ذات عالم باشد و آن همان علم ذاتى خداى متعال است.

علم خدا را از راههاى متعددى مى‌توان اثبات كرد: يكى همان راهى است كه در اثبات همه صفات ذاتيّه، به آن اشاره شد يعنى چون علم در ميان مخلوقات، وجود دارد بايد كاملترين مرتبه آن در آفريننده آنها موجود باشد.

راه ديگر، كمك گرفتن از دليل نظم است به اين بيان: هر قدر پديده‌اى نظم و اتقان بيشترى برخوردار باشد دلالت بيشترى بر علم و دانش پديد آورنده‌اش دارد چنانكه يك كتاب علمى يا يك شعر زيبا يا هر اثر هنرى، دلالت بر دانش و ذوق و مهارت پديدآورده‌اش دارد و هيچگاه هيچ عاقلى چنين نمى‌پندارد كه مثلاً يك كتاب علمى يا فلسفى بوسيله فرد نادان و بى سوادى نوشته شده باشد. پس چگونه مى‌توان احتمال داد كه اين جهان عظيم با آن همه اسرار و شگفتيها از موجود بى علمى بوجود آمده باشد؟!

و بالاخره راه سوم، استفاده از مقدمات فلسفى نظرى (= غيربديهى) است مانند اين قاعده كه «هر موجود مجرد مستقلى داراى علم است» چنانكه در كتب مربوطه به اثبات رسيده است.

توجه داشتن به علم الهى، اهميت زيادى در خودسازى دارد و از اينروى مكرراً در قرآن كريم بر آن تأكيد شده است و از جمله مى‌فرمايد: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ» ﴿19﴾ يعنى خداى متعال از چشمهاى خيانتكار و راز دلها آگاه است.

قدرت

در مورد فاعلى كه كار خود را با اراده و اختيار خويش انجام مى‌دهد گفته مى‌شود كه نسبت به كار خودش «قدرت» دارد. پس قدرت عبارتست از مبدأيت فاعل مختار براى كارى كه ممكن است از او سر بزند. و هر قدر فاعل از نظر مرتبه وجودى، كاملتر باشد داراى قدرت بيشترى خواهد بود و طبعاً موجودى كه داراى كمال بى نهايت باشد قدرتش نامحدود خواهد بود «إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ» ﴿20﴾.

در اينجا بايد چند نكته را خاطر نشان كنيم:

1- كارى كه متعلق قدرت قرار مى‌گيرد بايد امكان تحقق داشته باشد پس چيزى كه ذاتاً محال يا مستلزم محال باشد مورد تعلق قدرت واقع نمى‌شود. و قدرت داشتن خدا بر هر كارى بدين معنى نيست كه فى المثل بتواند خداى ديگرى را بيافريند (زيرا خدا آفريدنى نيست) يا بتواند عدد (2) بودن از عدد (3) بزرگتر كند يا فرزندى را با فرض بودن، قبل از پدرش خلق كند.

2- لازمه قدرت داشتن بر هر كارى اين نيست كه همه آنها را انجام دهد بلكه هر كارى را كه بخواهد انجام خواهد داد و خداى حكيم جز كار شايسته و حكيمانه را نمى‌خواهد و انجام نمى‌دهد هر چند قدرت بر انجام كارهاى زشت و ناپسند هم دارد. در درسهاى آينده توضيح بيشترى درباره حكمت الهى خواهد آمد.

3- قدرت به معنايى كه گفته شد متضمن اختيار هم هست و خداى متعال همچنانكه بالاترين قدرتها را دارد، كاملترين مراتب اختيار را نيز دارد و هيچ عاملى را نمى‌تواند او را براى انجام كارى تحت فشار قرار دهد يا اختيار را از او سلب كند، زيرا وجود و قدرت هر موجودى از اوست و هيچگاه مغلوب نيرويى كه خودش به ديگران داده است واقع نمى‌شود.

پرسش

1- چه مفاهيمى را مى‌توان در مورد خداى متعال بكار برد؟

2- صفات ذاتيّه و فعليّه را تعريف، و فرق بين آنها را بيان كنيد.

3- راه كلى اثبات صفات ذاتيّه كدام است؟

4- حيات به چند معنى، استعمال مى‌شود و كدام معنى آن قابل اطلاق در مورد خداى متعال است؟

5- دليل خاص بر حيات الهى را بيان كنيد.

6- علم الهى را از سه راه اثبات كنيد.

7- مفهوم قدرت را بيان و قدرت نامحدود الهى را اثبات كنيد.

8- چه چيزهايى متعلق قدرت، واقع نمى‌شود؟

9- چرا خدا كارهاى زشت و ناپسند را انجام نمى‌دهد؟

10- مختار بودن خداى متعال را بيان كنيد.

درس دهم : صفات فعليّه

مقدّمه

چنانكه در درس قبلى بيان شد صفات فعليّه عبارتست از مفاهيمى كه از مقايسه ذات الهى با مخلوقاتش با در نظر گرفتن نسبت و اضافه و رابطه خاصى انتزاع مى‌شود و آفريننده و آفريده، طرفين اضافه را تشكيل مى‌دهند مانند خود مفهوم «آفريدن» كه از ملاحظه وابستگى وجود مخلوقات به خداى متعال، انتزاع مى‌شود و اگر اين رابطه در نظر گرفته نشود چنين مفهومى بدست نمى‌آيد.

اضافات و روابطى كه بين خدا و خلق، در نظر گرفته مى‌شود حد و حصرى ندارد ولى از يك نظر مى‌توان آنها را به دو دسته كلى، تقسيم كرد: يك دسته اضافاتى كه مستقيماً بين خدا و مخلوقاتى در نظر گرفته مى‌شود مانند ايجاد و خلق و ابداع و مانند آنها. و يك دسته اضافاتى كه بعد از لحاظ اضافات و روابط ديگرى منظور مى‌گردد مانند رزق. زيرا بايد نخست، رابطه موجود روزى خوار را با چيزى كه از آن، ارتزاق مى‌كند در نظر گرفت، آنگاه تأمين آن را از طرف خداى متعال، مورد توجه قرار داد تا مفهوم رازق و رزاق بدست آيد. و حتى ممكن است گاهى قبل از انتزاع صفت فعلى براى خداى متعال چندين نوع رابطه و اضافه، بين مخلوقات، لحاظ گردد و سرانجام، رابطه آنها با خداى متعال در نظر گرفته شود يا اضافه‌اى مترتّب بر چند اضافه قبلى بين خدا و خلق شود مانند مغفرت كه مترتّب بر ربوبيّت تشريعى الهى و تعيين احكام تكليفى از طرف خداى متعال و عصيان آنها از طرف بنده، مى‌باشد.

حاصل آنكه: براى بدست آوردن صفات فعليّه، بايد مقايسه‌اى بين خداى متعال و مخلوقات، انجام گيرد و نوعى رابطه و اضافه بين آفريننده و آفريدگان منظور شود تا مضهومى متضايف و قائم به طرفينِ اضافه بدست آيد. و از اينروى، ذات مقدس الهى، خودبخود و بدون لحاظ اين اضافات و نسبتها، مصداق صفات فعليّه نخواهد بود. و همين است فرق اساسى بين صفات ذاتيّه و فعليّه.

البته همانگونه كه قبلا اشاره شد ممكن است صفات فعليّه را به لحاظ مبادى آنها در نظر گرفت و در اين صورت، بازگشت به صفات ذاتيّه مى‌كند چنانكه اگر خالق يا خلاّق به معناى كسى كه مى‌تواند بيافريند در نظر گرفته شود به صفت «قدير» بازمى گردد يا صفت «سميع» و «بصير» اگر به معناى عالم به مسموعات و مبصرات باشد بازگشت به «عليم» مى‌كند.

از سوى ديگر ممكن است بعضى از مفاهيمى كه از صفات ذاتيّه شمرده مى‌شود به معناى اضافى و فعلى در نظر گرفته شود و در اين صورت از صفات فعليّه، محسوب مى‌گردد چنانكه مفهوم «علم» در موارد متعددى در قرآن كريم به صورت صفت فعلى بكار رفته است ﴿21﴾.

نكته مهمى را كه بايد در اينجا خاطر نشان كنيم اينست: هنگامى كه رابطه‌اى بين خداى متعال و موجودات مادى در نظر گرفته مى‌شود و براساس آن، صفت فعلىِ خاصى براى خداى متعال، انتزاع مى‌گردد صفت مزبور به لحاظ تعلق به موجودات مادى كه يك طرف اضافه را تشكيل مى‌دهند مقيد به قيود زمانى و مكانى مى‌گردد هر چند به لحاظ تعلق به خداى متعال كه طرفِ ديگرِ اضافه مى‌باشد منزه از چنين قيود و حدودى خواهد بود.

مثلاً روزى دادن به يك روزى خوار، در ظرف زمانى و مكانى خاصى انجام مى‌گيرد، اما اين قيود، در حقيقت، مربوط به موجود روزى خوار است نه روزى دهنده. و ذات مقدس الهى از هرگونه نسبت زمانى و مكانى، منزه است.

اين، نكته‌اى است در خور دقت فراوان، و كليدى است براى حل بسيارى از مشكلات در زمينه شناخت صفات و افعال الهى كه مورد اختلاف شديدى بين اهل بحث و نظر، واقع شده است.

خالقيت

بعد از اثبات واجب الوجود به عنوان نخستين علت براى پيدايش موجوداتِ ممكن الوجود و در نظر گرفتن اينكه همگى آنها در هستى خودشان نيازمند به او هستند صفت خالقيت براى واجب الوجود، و مخلوقيت براى ممكنات انتزاع مى‌شود. مفهوم «خالق» كه براساس اين رابطه وجودى بدست مى‌آيد مساوى با علت هستى بخش و موجد (= ايجاد كننده) مى‌باشد و همه موجودات ممكن و نيازمند، طرف اضافه آن بوده، متّصف به مخلوقيت مى‌گردند.

ولى گاهى واژه «خلق» به معناى محدودترى در نظر گرفته مى‌شود و تنها موجوداتى كه از ماده قبلى بوجود آمده‌اند طرف اضافه آن، قرار مى‌گيرد و در مقابل آن، مفهوم «ابداع» در مورد موجوداتى كه مسبوق به ماده قبلى نيستند (مانند مجردات و ماده نخستين) بكار مى‌رود. و بدين ترتيب، ايجاد به دو قسم خلق و ابداع، تقسيم مى‌گردد.

به هر حال، خلق كردن خدا مانند تصرفات انسان در اشياء و ساختن مصنوعات نيست كه نيازى به حركت و بكار گرفتن اندامهاى بدن داشته باشد و حركت به عنوان «فعل» و پديده حاصل از آن به عنوان «نتيجه فعل» تلقى شود و چنان نيست كه «آفريدن» چيزى و «آفريده» چيز ديگرى باشد زيرا علاوه بر اينكه خداى متعال از حركت و خواص موجودات جسمانى، منزه است اگر آفريدن خدا مصداق عينىِ زائد بر ذات آفريده مى‌داشت موجودى ممكن الوجود و مخلوقى از مخلوقات خدا به شمار مى‌رفت و سخن درباره آفريدن آن، تكرار مى‌شد. بلكه همانگونه كه در تعريف صفاتِ فعليّه گفته شد اينگونه صفات، مفاهيمى هستند كه از صفات و نسبتهايى بين خدا و خلق، انتزاع مى‌شوند و قوام اضافه و نسبت به لحاظ عقل است.

ربوبيّت

از جمله روابطى كه بين خدا و خلق، لحاظ مى‌شود اينست كه مخلوقات نه تنها در اصل وجود و پيدايششان نيازمند به خدا هستند بلكه همه شئونِ وجودى آنها وابسته به خداى متعال است و هيچگونه استقلالى ندارد و او به هر نحوى كه بخواهد در آنها تصرف مى‌كند و امورشان را تدبير مى‌نمايد.

هنگامى كه اين رابطه را به صورت كلى در نظر بگيريم مفهوم ربوبيّت، انتزاع مى‌شود كه لازمه آن تدابير امور است و مصاديق فراوانى، مانند حفظ و نگهدارى كردن، حيات بخشيدن و ميراندن، روزى دادن، به رشد و كمال رساندن، راهنمايى كردن و مورد امر و نهى قرار دادن و... دارد.

شئون مختلف ربوبيّت را مى‌توان به دو دسته كلى تقسيم كرد: ربوبيّت تكوينى كه شامل اداره امور همه موجودات و تأمين نيازمنديهاى آنها و در يك كلمه «كارگردانى جهان» مى‌شود، و ربوبيّت تشريعى كه اختصاص به موجودات ذى شعور و مختار دارد و شامل مسائلى از قبيل فرستادن انبياء و نازل كردن كتب آسمانى و تعيين وظايف و تكاليف و جعل احكام و قوانين مى‌گردد.

حاصل آنكه: ربوبيّت مطلقه الهى بدين معنى است كه مخلوقات در همه شئون وجودى، وابسته به خداى متعال هستند وابستگيهايى كه به يكديگر دارند سرانجام، به وابستگى همه آنها به آفريننده، منتهى مى‌شود و اوست كه بعضى از آفريدگان را بوسيله بعضى ديگر اداره مى‌كند و روزى خواران را بوسيله روزيهايى كه مى‌آفريند روزى مى‌دهد، و موجودات ذى شعور را با وسايل درونى (مانند عقل و ساير قواى ادراكى) و با وسايل بيرونى (مانند پيامبران و كتب آسمانى) هدايت مى‌كند و براى مكلفين، احكام و قوانينى وضع، و وظايف و تكاليفى تعيين مى‌كند.

ربوبيّت نيز مانند خالقيّت، مفهومى است اضافى با اين تفاوت كه در موارد مختلف آن، اضافات خاصى بين خود مخلوقات هم در نظر گرفته مى‌شود چنانكه در مورد رزاقيّت گفته شد.

با دقت در مفهوم خالقيّت و ربوبيّت و اضافى بودن آنها روشن مى‌شود كه اين دو با يكديگر تلازم دارند و محال است ربّ جهان غير از خالق آن باشد بلكه همان كسى كه مخلوقات را با ويژگيهاى خاص و وابستگى به يكديگر مى‌آفريند آنها را نگهدارى و اداره هم مى‌كند. و در حقيقت، مفهوم ربوبيّت و تدبير، از كيفيت آفرينش مخلوقات و همبستگى آنها انتزاع مى‌شود.

الوهيّت

درباره مفهوم «اِله» و «اُلوهيّت» بحثهاى زيادى ميان صاحبنظران، انجام گرفته كه در كتب تفسير قرآن، مضبوط است. معنايى كه به نظر ما رجحان دارد اينست كه «اِله» به معناى «پرستيدنى» يا «شايسته عبادت و اطاعت» است مانند «كتاب» به معناى «نوشتنى» و چيزى كه شأنيّت نوشتن را دارد.

طبق اين معنى، الوهيّت صفتى است كه براى انتزاع آن بايد اضافه عبادت و اطاعت بندگان را نيز در نظر گرفت. و هر چند گمراهان، معبودهاى باطلى را براى خودشان برگزيده‌اند اما كسى كه شايستگى عبادت و اطاعت را دارد همان كسى است كه خالق و ربّ ايشان مى‌باشد. و اين حدّ نصاب اعتقادى است كه مى‌بايست هر كسى درباره خداى متعال داشته باشد يعنى علاوه بر اينكه خدا را به عنوان واجب الوجود و آفريدگار و كردگار و صاحب اختيار جهان مى‌شناسد بايد او را شايسته عبادت و اطاعت نيز بداند و به همين جهت، اين مفهوم در شعار اسلام (لا اله الاّ الله) اخذ شده است.

پرسش

1- ارتباط صفات ذاتيّه و فعليّه، و كيفيت بازگشت آنها به يكديگر را بيان كنيد.

2- به چه لحاظى صفات فعليّه، مقيّد به قيود زمانى و مكانى مى‌شوند؟

3- مفهوم خالقيّت را شرح دهيد و فرق آن را با ايجاد و ابداع، بيان كنيد.

4- چرا نمى‌توان براى «آفريدن» مصداق عينىِ زائد بر ذوات مخلوقات در نظر گرفت؟

5- مفهوم ربوبيّت را بيان كنيد.

6- اقسام ربوبيّت را شرح دهيد.

7- تلازم خالقيّت و ربوبيّت را توضيح دهيد.

8- مفهوم الوهيّت و تلازم آن را با خالقيّت و ربوبيّت، بيان كنيد.

درس يازدهم : ساير صفات فعليّه

مقدّمه

يكى از مسائل جنجالىِ علم كلام، مسأله اراده الهى است كه از جهاتِ متعددى مورد بحث و اختلاف، واقع شده است مانند اينكه: آيا اراده از صفات ذاتى است يا از صفات فعلى؟ و آيا قديم است يا حادث؟ و آيا واحد است يا متعدد؟ و...

و اين همه، علاوه بر مباحثى است كه در فلسفه، پيرامون مطلق اراده و به ويژه اراده الهى، مطرح شده است.

بديهى است بحث گسترده پيرامون اين موضوع، متناسب با اين كتاب نيست. از اينروى، نخست توضيحى درباره مفهوم اراده مى‌دهيم و آنگاه به بيان فشرده‌اى پيرامون اراده الهى مى‌پردازيم.

اراده

واژه «اراده» در محاورات عرفى، دست كم به دو معنى استعمال مى‌شود: يكى دوست داشتن، و ديگرى تصميم گرفتن بر انجام كار.

معناى اول از نظر مورد، خيلى وسيعتر است و شامل دوست داشتنِ اشياء خارجى ﴿22﴾ و افعال خود شخص و افعال ديگران نيز مى‌شود. بخلاف معناى دوم كه تنها در مورد افعال خود شخص بكار مى‌رود.

اراده بمعناى اول (= محبت) هر چند در مورد انسان، از قبيل اعراض و كيفيّات نفسانى است اما عقل مى‌تواند با تجريد جهات نقص، مفهوم عامّى را بدست بياورد كه قابل اطلاق بر موجودات جوهرى و حتى بر خداى متعال باشد چنانكه در مورد علم نيز همين كار انجام مى‌دهد و از اينروى مى‌توان «حبّ» را كه قابل اطلاق بر محبت الهى نسبت به ذات خودش هم مى‌باشد يكى از صفات ذاتيّه به شمار آورد. پس اگر منظور از اراده الهى، حبّ كمال باشد كه در مرتبه اول به كمال نامتناهى الهى، تعلق مى‌گيرد و در مراتب بعدى به كمالات ساير موجودات از آن جهت كه آثارى از كمال او هستند مى‌توان آن را از صفات ذاتيّه، قديم و واحد و عين ذات مقدس الهى دانست.

و اما اراده به معناى تصميم گرفتن بر انجام كارى، بدون شك از صفات فعليّه مى‌باشد كه به لحاظ تعلق به امر حادث، مقيد به قيود زمانى مى‌گردد چنانكه در استعمالات قرآنى ملاحظه مى‌شود مانند «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» ﴿23﴾.

ولى بايد توجه داشت كه اتّصاف خداى متعال به صفات فعليّه، به اين معنى نيست كه تغييرى در ذات الهى حاصل شود يا عرَضى در آن، پديد آيد بلكه بدين معنى است كه اضافه و نسبتى بين ذات الهى و مخلوقاتش از ديدگاه خاص و در شرايط معينى لحاظ مى‌شود و مفهوم اضافى ويژه‌اى به عنوان يكى از صفات فعليّه، انتزاع مى‌گردد.

در مورد اراده، اين رابطه در نظر گرفته مى‌شود كه هر مخلوقى از آن جهت كه داراى كمال و خير و مصلحتى بوده آفريده شده است پس وجود آن در زمان و مكان خاص و يا كيفيت مخصوص، متعلق علم و محبت الهى قرار گرفته و به خواست خودش آن را آفريده است نه اينكه كسى او را مجبور كرده باشد. ملاحظه اين رابطه، موجب انتزاع مفهومى اضافى بنام «اراده» مى‌گردد كه از نظر تعلق به شىء محدود و مقيد، داراى حدود و قيودى خواهد بود، و همين مفهوم اضافى است كه متّصف به حدوث و كثرت مى‌شود زيرا اضافه، تابع طرفين است و حدوث و كثرتِ يكى از طرفين، كافى است كه اين اوصاف به اضافه هم سرايت كند.

حكمت

با توجه به توضيحى كه درباره اداره الهى داده شد ضمناً روشن گرديد كه اين اراده به صورت گزافى و بى حساب، به ايجاد چيزى تعلق نمى‌گيرد بلكه آنچه اصالتاً مورد تعلق اراده الهى واقع مى‌شود جهت كمال و خير اشياء است. و چون تزاحم ماديّات، موجب نقض و زيان بعضى از آنها بوسيله بعضى ديگر مى‌شود مقتضاى محبت الهى به كمال اينست كه پيدايش مجموع آنها به گونه‌اى باشد كه خير و كمال بيشترى بر آنها مترتّب گردد، و از سنجيدن اينگونه روابط، مفهوم «مصلحت» بدست مى‌آيد و گرنه مصلحت، امرى مستقل از وجود مخلوقات نيست كه تأثيرى در پيدايش آنها داشته باشد چه رسد به اينكه در اداره الهى اثر بگذارد.

حاصل آنكه: چون افعال الهى از صفات ذاتيّه او مانند علم و قدرت و محبت به كمال و خير، سرچشمه مى‌گيرد هميشه به صورتى تحقق مى‌يابد كه داراى مصلحت باشد يعنى بيشترين كمال و خير بر آنها مترتب گردد و چنين اراده‌اى به نام «اراده حكيمانه» ناميده مى‌شود و از اينجا صفت ديگرى براى خداى متعال در مقام فعل، به نام صفت «حكيم» انتزاع مى‌گردد كه مانند ديگر صفات فعليّه، قابل بازگشت به صفات ذاتيّه خواهد بود.

البته بايد توجه داشت كه انجام كار به خاطر مصلحت به اين معنى نيست كه مصلحت، علت غائى براى خداى متعال باشد بلكه نوعى هدف فرعى و تبعى به شمار مى‌رود و علت غائىِ اصلى براى انجام كارها همان حبّ به كمال نامتناهى ذاتى است كه بالتّبع به آثار آن يعنى كمال موجودات هم تعلق مى‌گيرد، و از اينجاست كه گفته مى‌شود: علت غائى براى افعال الهى همان علت فاعلى است و خداى متعال، هدف و غرضى زائد بر ذات ندارد. اما اين مطلب، منافاتى ندارد با اينكه كمال و خير و مصلحت موجودات به عنوان هدف فرعى و تَبَعى به حساب آورده شود. و به همين معنى است كه افعال الهى در قرآن كريم، تعليل به امورى شده كه بازگشت همه آنها به كمال و خير مخلوقات است چنانكه آزمايش شدن و انتخاب بهترين كارها و بندگى خدا كردن و رسيدن به رحمت خاص و جاودانى الهى ﴿24﴾، به عنوان اهدافى براى آفرينش انسان، ذكر شده كه به ترتيب، هر كدام از آنها مقدمه ديگرى مى‌باشد.

كلام الهى

يكى از مفاهيمى كه به خداى متعال، نسبت داده مى‌شود مفهوم تكلم و سخن گفتن است و بحث درباره كلام الهى از ديرباز، ميان متكلمين مطرح بوده و حتى گفته شده كه علت ناميده شدن «علم كلام» به اين نام، همين است كه اصحاب اين علم، درباره كالم الهى بحث مى‌كرده‌اند و اشاعره، آنرا از صفات ذاتيّه و معتزله آن را از صفات فعليّه مى‌شمرده اند. و يكى از موارد اختلاف شديد بين اين دو دسته از متكلمين همين مسأله بوده كه آيا قرآن كه كلام خدا مى‌باشد مخلوق است يا غيرمخلوق؟ و حتى گاهى يكديگر را بر سر اين موضوع، تكفير مى‌كرده اند!

با توجه به تعريفى كه براى صفات ذاتيّه و صفات فعليّه شد به آسانى مى‌توان دريافت كه سخن گفتن از صفات فعل است كه بايد براى انتزاع آن، مخاطبى را در نظر گرفت كه مقصود گوينده را بوسيله شنيدن صورت يا ديدن مكتوب يا يافتن مفهومى در ذهن خودش و يا بصورت ديگرى دريابد. و در حقيقت، اين مفهوم از رابطه بين خدا كه مى‌خواهد حقيقتى را بر كسى مكشوف سازد با مخاطبى كه آن حقيقت را درك مى‌كند انتزاع مى‌شود. مگر اينكه براى تكلم، معناى ديگرى منظور گردد و مثلاً به قدرت بر سخن گفتن يا علم به مفاد سخن، بازگردانده شود كه در اين صورت، بازگشت به صفات ذاتيّه مى‌كند چنانكه نظير آن در مورد بعضى ديگر از صفات فعليّه گفته شد.

و اما قرآن، به معناى خطوط يا الفاظ يا مفاهيم موجود در اذهان يا حقيقت نورانى و مجرد آن، از مخلوقات است. مگر اينكه كسى علم ذاتى الهى را به عنوان حقيقت قرآن تلقى كند كه در اين صورت، بازگشت آن به صفت ذاتى علم خواهد بود. ولى اينگونه تأويلات در مورد كلام الهى و قرآن كريم و مانند آنها، خارج از عرف محاوره است و بايد از آنها اجتناب كرد.

صدق

سخنان الهى اگر به صورت امر و نهى و انشاء باشد وظايف عملى بندگان را تعيين مى‌كند و جاى اتّصاف به صدق و كذب را ندارد. اما اگر بصورت اِخبار از حقايق موجود يا حوادث گذشته و آينده باشد متّصف به صدق مى‌گردد چنانكه قرآن كريم مى‌فرمايد: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِيثاً» ﴿25﴾و هيچكس هيچ گونه عذرى براى عدم قبول آنها نخواهد داشت.

اين صفت، اساس اعتبار نوع ديگرى از استدلال (استدلال نقلى و تعبّدى) براى اثبات مسائل فرعى جهان بينى و بسيارى از مسائل ايدئولوژى را تشكيل مى‌دهد.

از جمله دلايل عقلى كه براى اثبات اين صفت مى‌توان اقامه كرد اينست كه سخن گفتن خدا از شئون ربوبيّت الهى و تدبير جهان و انسان، و براساس علم و حكمت، و به منظور هدايت مخلوقات و فراهم كردن وسيله شناختهاى صحيح براى مخاطبين است و اگر امكان مخالفت با واقع داشته باشد اعتمادى بر آنها نخواهد بود و موجب نقض غرض شده خلاف حكمت الهى خواهد بود.

پرسش

1- اراده الهى به چه معنى از صفات ذاتيّه، و به چه معنى از صفات فعليّه شمرده مى‌شود؟

2- براى انتزاع مفهوم اراده به عنوان صفت فعلى، چه رابطه‌اى بين خدا و مخلوقات، در نظر گرفته مى‌شود؟

3- اراده الهى چگونه متّصف به حدوث و كثرت مى‌گردد؟

4- حكمت الهى را بيان كنيد.

5- مفهوم مصلحت چگونه بدست مى‌آيد؟

6- به چه معنى مى‌توان مصلحت و خير و كمال مخلوقات را هدف آفرينش بشمار آورد؟

7- كلام الهى را شرح دهيد.

8- دليل عقلى بر صادق بودن خداى متعال را بيان كنيد.

درس دوازدهم : بررسى علل انحراف

مقدّمه

در نخستين درس، اشاره شد كه جهان بينى ها را مى‌توان به دو دسته كلى (جهان بينى الهى و جهان بينى مادى) تقسيم كرد و مهمترين اختلاف ميان آنها مسأله وجود آفريدگار دانا و تواناست كه جهان بينى الهى بعنوان يك اصل اساسى، بر آن پاى مى‌فشرد و جهان بينى مادى، آن را انكار مى‌كند.

در درسهاى قبلى در حدودى كه متناسب با اين كتاب بود به اثبات وجود خدا و بيان مهمترين صفات سلبيّه و ثبوتيّه و ذاتيّه و فعليّه الهى پرداختيم و اينك براى مضاعف شدن اعتقاد به اين اصل اساسى، به نقد كوتاهى از جهان بينى مادى مى‌پردازيم تا علاوه بر تثبيت موضع جهان بينىِ الهى، سستى و بى پايگى جهان بينى مادى نيز مستقيماً روشن گردد.

براى اين منظور، نخست به علل و عوامل انحراف از بينش الهى و گرايش به الحاد، اشاره‌اى مى‌كنيم و سپس مهمترين نقاط ضعف جهان بينىِ مادى را توضيح مى‌دهيم.

علل انحراف

الحاد و مادّيگرى، سابقه‌اى طولانى در تاريخ بشر دارد و عليرغم اينكه همواره در جوامع بشرى ـ تا آنجا كه شواهد تاريخى و ديرينه‌شناسى نشان مى‌دهد ـ اعتقاد به آفريدگار، وجود داشته است از زمانهاى قديم، افراد يا گروههاى ملحد و منكر خدا هم يافت مى‌شده اند. ولى رواج بى دينى از قرن هجدهم ميلادى در اروپا آغاز شد و اندك اندك به ساير مناطقِ جهان، سرايت كرد.

اين پديده هر چند به صورت عكس العملى در برابر دستگاه كليسا و بر ضدّ مسيحيّت، شروع شد اما موج آن، ساير اديان و مذاهب را نيز در برگرفت و گرايش به بى دينى همراه با صنعت و هنر و تكنولوژى مغرب زمين به ديگر سرزمينها صادر گرديد و در قرن اخير، توأم با انديشه هاى اجتماعى ـ اقتصادى ماركسيسم در بسيارى از كشورها شيوع يافت و بزرگترين آفت را براى انسانيت گديد آورد.

علل و عواملى كه موجب پيدايش يا رشد گسترش اين پديده انحرافى شده فراوان است و بررسى همه آنها نياز به كتاب مستقلى دارد ﴿26﴾ ولى بطور كلى مى‌توان از سه دسته علل و عوامل، ياد كرد:

1- علل روانى: يعنى انگيزه هايى كه ممكن است براى بى دينى و گرايش به الحاد، در شخص وجود داشته باشد هر چند خودش از تأثير آنها آگاه نباشد. و مهمترين آنها راحت طلبى و ميل به بى بند و بارى و نداشتن مسئوليّت است. يعنى از يك سوى، زحمت تحقيق و پژوهش ـ به خصوص درباره امورى كه لذت مادّى و محسوسى ندارد ـ مانع از اين مى‌شود كه افراد تنبل و راحت طلب و دون همت، درصدد تحقيق برآيند، و از سوى ديگر، ميل به آزادى حيوانى و بى بند و بارى و نداشتن مسئوليّت و محدوديت، آنان را از گرايش به جهان بينى الهى، باز مى‌دارد. زيرا پذيرفتن بينش الهى و اعتقاد به آفريدگار حكيم، ريشه يك سلسله اعتقادات ديگر را تشكيل مى‌دهد كه لازمه آنها مسئوليّت انسان در همه رفتارهاى اختيارى است، و چنين مسئوليّتى اقتضاء دارد كه در بسيارى از موارد، از خواسته هاى خودش چشم پوشى كند و محدوديتهايى را بپذيرد، و پذيرفتن اين محدوديتها با ميل به بى بند و بارى، سازگار نيست. از اينروى، اين ميل حيوانى، هر چند به صورت ناخودآگاه، موجب مى‌شود كه ريشه اين مسئوليتها را بزند و اساساً وجود خداى متعال را انكار كند.

عوامل روانى ديگرى نيز در گرايش به بى دينى مؤثر است كه به دنبال ساير عوامل ظاهر مى‌گردد.

2- علل اجتماعى: يعنى اوضاع و احوال اجتماعىِ نامطلوبى كه در پاره‌اى از جوامع، پديد مى‌آيد و متصدّيان امور دينى، نقشى در پيدايش يا گسترش آنها دارند. در چنين شرايطى بسيارى از مردم كه از نظر تفكر عقلانى، ضعيف هستند و نمى‌توانند مسائل را به درستى تجزيه و تحليل كنند و علل واقعى رويدادها را تشخيص دهند اين نابسامانيها را به دليل دخالت دينداران در وقوع آنها، به حساب مكتب و دين مى‌گذارند و چنين مى‌پندارند كه اعتقادات دينى، موجب پيدايش اينگونه اوضاع و احوال نامطلوب شده است و از اينروى، از دين و مذاهب بيزار مى‌شوند.

نمونه هاى بارز اين دسته از علل و عوامل را مى‌توان در اوضاع اجتماعى اروپا در عهد رنسانس، ملاحظه كرد كه رفتارهاى ناشايست كليسائيان در زمينه هاى مذهبى و حقوقى و سياسى، عامل مهمى براى بيزارى مردم از مسيحيّت و بطور كلى از دين و ديندارى گرديد.

توجه به تأثير اين دسته از عوامل، براى همه دست اندركاران امور دينى، ضرورت دارد تا حساسيّت موقعيّت و اهميّت مسئوليت خودشان را درك كنند و بدانند كه لغزشهاى آنان مى‌تواند موجب گمراهى و بدبختى جامعه‌اى شود.

3- علل فكرى: يعنى اوها و شبهاتى كه به ذهن شخص مى‌آيد يا از ديگران مى‌شنود و در اثر ضعف نيروى تفكر و استدلال، قدرت بر دفع آنها را ندارد و كمابيش تحت تأثير آنها قرار مى‌گيرد و دست كم، موجب تشويش و اضطراب ذهن، و مانع از حصول اطمينان و يقين مى‌گردد.

اين دسته از عوامل نيز به نوبه خود، قابل تقسيم به دسته هاى فرعى است مانند شبهات مبنى بر حس گرايى، شبهات ناشى از عقايد خرافى، شبهات ناشى از تبيينهاى نادرست و استدلالهاى ضعيف، شبهات مربوط به حوادث و رويدادهاى ناگوارى كه پنداشته مى‌شود خلاف حكمت و عدل الهى است، شبهات ناشى از فرضيّه هاى علمى كه مخالف با عقايد دينى، تلقى مى‌شود و شبهاتى كه مربوط به پاره‌اى از احكام و مقررات دينى به خصوص در زمينه مسائل حقوقى و سياسى است.

و گاهى دو يا چند عامل، مجموعاً موجب شك و ترديد، يا انكار و الحاد مى‌شود چنانكه گاهى ناهنجاريهاى گوناگون روانى، زمينه را براى دامن زدن به شبهات و اوهام، فراهم مى‌كند و بيمارى روانىِ «وسواس فكرى» را پديد مى‌آورد و در نتيجه، شخص بيمار، به هيچ دليل و برهانى قانع نمى‌شود چنانكه شخص مبتلى به وسواس در عمل، به صحّتِ كارى كه انجام مى‌دهد مطمئن نمى‌گردد و مثلاً دهها بار دستش را در آب فرو مى‌برد و باز هم اطمينان به طهارت آن پيدا نمى‌كند با اينكه چه بسا از اول، طاهر بوده و نيازى به تطهير نداشته است!

مبارزه با عوامل انحراف

با توجه به تنوع و گونه گونىِ علل و عوامل انحراف، روشن مى‌شود كه مبارزه و برخورد با هر يك از آنها شيوه خاص و محل و شرايط ويژه‌اى را مى‌طلبد. مثلاً علل روانى و اخلاقى را بايد بوسيله تربيت صحيح و توجه دادن به ضررهايى كه بر آنها مترتّب مى‌شود علاج كرد چنانكه در درس دوم و سوم، ضرورت پى جويى دين و ضرر بى تفاوتى نسبت به آن را بيان كرديم.

همچنين براى جلوگيرى از تأثير سوء عوامل اجتماعى ـ علاوه بر جلوگيرى عملى از بروز چنين عواملى مى‌بايست فرق بين نادرستى دين با نادرستى رفتار دينداران را روشن ساخت. ولى بهرحال، توجه به تأثير عوامل روانى و اجتماعى، دست كم اين فايده را دارد كه شخص، كمتر به صورت ناخودآگاه، تحت تأثير آنها واقع شود.

نيز براى جلوگيرى از تأثيرات سوء عوامل فكرى بايد شيوه هاى متناسبى را اتّخاذ كرد و از جمله، عقايد خرافى را از عقايد صحيح، تفكيك كرد، و از بكار گرفتن استدلالات ضعيف و غيرمنطقى براى اثبات عقايد دينى، اجتناب ورزيد و نيز بايد روشن كرد كه ضعف دليل، نشانه نادرستى مدّعا نيست و...

بديهى است بررسى همه علل و عوامل انحراف، و بيان روش مناسب براى مبارزه با هر يك از آنها مناسب اين مبحث نيست. از اينروى، تنها به ذكر پاره‌اى از علل فكرىِ گرايش به الحاد و پاسخ به شبهات مربوط به آنها بسنده خواهيم كرد.

پرسش

1- نقد و بررسى جهان بينى مادّى چه فايده‌اى دارد؟

2- چگونه گرايش الحادى در قرنهاى اخير، گسترش يافت؟

3- علل روانى انحراف از دين را بيان كنيد؟

4- علل اجتماعى اين پديده را شرح دهيد.

5- علل فكرى و شاخه هاى آن را بيان كنيد.

6- وسواس فكرى چگونه پديد مى‌آيد؟

7- راه مبارزه با علل انحراف چيست؟

درس سيزدهم : حلّ چند شبهه

1- اعتقاد به موجود نامحسوس

يكى از شبهات ساده در زمينه خداشناسى اينست كه چگونه مى‌توان به وجود موجودى معتقد شد كه قابل درك حسّى نيست؟

اين شبهه، در ذهن افراد ساده انديش به صورت «استبعاد» پديد مى‌آيد ولى انديشمندانى نيز پيدا شده‌اند كه اساس تفكر خود را بر «اصالت حسّ» قرار داده‌اند و موجود نامحسوس را انكار كرده‌اند يا دست كم، آن را قابل شناخت يقينى ندانسته اند.

پاسخ اين شبهه آنست كه ادراكات حسّى، در اثر ارتباط اندامهاى بدن با اجسام و جسمانيّات، حاصل مى‌شود و هر كدام از حواس ما نوعى از پديده هاى مادّى و متناسب با خودش را در شرايط معيّنى درك مى‌كند و همانگونه كه نمى‌توان توقّع داشت كه چشم، صداها را درك كند يا گوش، رنگها را ببيند نبايد انتظار داشت كه مجموع حواسّ ما هم همه موجودات را درك كند.

زيرا اولا در ميان موجودات مادّى هم چيزهايى وجود دارد كه قابل درك حسى نيست چنانكه حواسّ ما از درك انوار ماوراءبنفش و مادون قرمز و امواج الكترومنيتيك و... عاجز است.

ثانياً ما بسيارى از حقايق را از غير راه حواسّ ظاهرى، درك مى‌كنيم و اعتقاد يقينى به وجود آنها پيدا مى‌كنيم با اينكه قابل درك حسّى نيستند. مثلاً از حالت ترس و محبت، يا اراده و تصميم خودمان آگاه هستيم و اعتقاد يقينى به وجود آنها داريم در صورتى كه اين پديده هاى روانى همانند خود روح، قابل درك حسّى نيستند و اساساً خود «ادراك» امرى غيرمادّى و نامحسوس است.

پس درك نشدن چيزى بوسيله اندامهاى حسّى، نه تنها دليلى بر عدم وجود آن نيست بلكه حتى نبايد موجب استبعاد هم بشود.

2- نقش ترس و جهل در اعتقاد به خدا

شبهه ديگرى كه از سوى بعضى از جامعه شناسان، مطرح شده اينست كه اعتقاد به وجود خدا در اثر ترس از خطرها به ويژه خطرهاى ناشى از زلزله و صاعقه و مانند آنها پديد آمده است و در واقع، بشر براى آرامش روانى خودش (العياذ باللّه) يك موجود خيالى را بنام «خدا» ساخته و به پرستش آن پرداخته است. و به همين جهت، هر قدر علل طبيعىِ پديده ها و راه ايمنى از خطرها بيشتر شناخته شود اعتقاد به وجود خدا ضعيفتر مى‌گردد.

ماركسيستها اين شبهه را با آب و تاب زياد، در كتابهاى خودشان به عنوان يكى از دستاوردهاى «علم جامعه شناسى» مطرح مى‌كنند و آن را وسيله‌اى براى فريفتن ناآگاهان، قرار مى‌دهند.

در پاسخ بايد گفت:

اولا مبناى اين شبهه، فرضيه‌اى است كه بعضى از جامعه شناسان، طرح كرده‌اند و هيچ دليل علمى بر صحّت آن، وجود ندارد.

ثانياً در همين عصر، بسيارى از انديشمندان بزرگ كه بيش از ديگران، از علل پديده ها آگاه بوده و هستند اعتقاد جزمى و يقينى به وجود خداى حكيم داشته و دارند ﴿27﴾. پس چنان نيست كه اعتقاد به وجود خدا، ناشى از ترس و جهل باشد.

ثالثاً اگر ترس از پاره‌اى رويدادها يا نشناختن علل طبيعىِ پاره‌اى از پديده ها موجب توجه به خدا گردد بدين معنى نخواهد بود كه خدا، زاييده ترس و جهل انسان است. چنانكه بسيارى از انگيزه هاى روانى مانند لذت طلبى و شهرت طلبى و... موجب تلاشهاى علمى و فنى و فلسفى مى‌شود ولى زيانى به اعتبار آنها نمى‌زند.

رابعاً اگر كسانى خدا را به عنوان پديدآورنده پديده هاى مجهول العلّه شناخته‌اند و حتى اگر با كشف علل طبيعىِ آنها از ايمانشان كاسته شده است بايد آن را دليل ضعف بينش و ايمان آنان دانست نه دليل بى اعتبارى اعتقاد به خدا، زيرا حقيقت اينست كه عليّت خداى متعال نسبت به پديده هاى جهان از سنخ تأثير علتهاى طبيعى و در عرض آنها نيست بلكه عليّتى است فراگير و در طول تأثر همه علتهاى مادّى و غيرمادّى ﴿28﴾. و شناختن و نشناختن علل طبيعى، تأثيرى در اثبات و نفى آن ندارد.

3- آيا اصل عليّت، يك اصل كلى است

شبهه ديگرى كه بعضى از انديشمندان غربى، مطرح كرده‌اند اينست كه اگر اصل عليّت، داراى كليّت باشد بايد براى خدا هم علتى در نظر گرفت در صورتى كه فرض اينست كه او علت نخستين مى‌باشد و علتى ندارد. پس پذيرفتن خداى بى علت، نقض قانون عليّت و دليل بر عدم كلّيّت آن است، و اگر كلّيّت آن را نپذيريم نمى‌توانيم براى اثبات واجب الوجود، از اين اصل، استفاده كنيم. زيرا ممكن است كسى بگويد كه اصل مادّه يا انرژى، خودبخود و بدون علت بوجود آمده و تحوّلات آن به پيدايش ساير پديده ها انجاميده است.

اين شبهه ـ همانچونه كه در درس هفتم اشاره شد ـ در اثر تفسير نادرست براى اصل عليّت، پديد آمده است. يعنى چنين پنداشته‌اند كه مفاد اصل مزبور اينست كه «هر چيزى احتياج به علت دارد» در صورتى كه تعبير صحيح آن اينست كه «هر ممكن الوجود يا هر موجود وابسته و نيازمندى احتياج به علت دارد» و اين قاعده‌اى است كلى و ضرورى و استثناءناپذير. اما فرض اينكه اصل مادّه يا انرژى بدون علت، پديد آمده و تحوّلات آن، موجب پيدايش پديده هاى جهان شده است اشكالات زيادى دارد كه در درسهاى آينده به بيان آنها خواهيم پرداخت.

4- دستاوردهاى علوم تجربى

يكى ديگر از شبهات اينست كه اعتقاد به وجود آفريدگار براى جهان و انسان، با پاره‌اى از دستاوردهاى علوم جديد، سازگار نيست. مثلاً در شيمى، ثابت شده كه مقدار مادّه و انرژى، همواره ثابت است و بنابراين، هيچ پديده‌اى از نيستى بوجود نمى‌آيد و هيچ موجودى هم به كلى نابود نمى‌گردد، در صورتى كه خداگرستان معتقدند كه خدا آفريدگان را از نيستى به هستى آورده است.

همچنين در زيست شناسى، ثابت شده كه موجودات زنده، از موجودات بى جان پديد آمده‌اند و تدريجاً تطوّر و تكامل يافته‌اند تا به پيدايش انسان انجاميده است در صورتى كه خداگرستان معتقدند كه خدا هر يك از آنها را جداگانه آفريده است.

در پاسخ بايد گفت:

اولا قانون بقاء مادّه و انرژى به عنوان يك قانون علمى و تجربى، تنها در مورد پديده هاى قابل تجزيه، معتبر است و نمى‌توان براساس آن، اين مسأله فلسفى را حل كرد كه آيا مادّه و انرژى، ازلى و ابدى است يا نه؟

ثانياً هميشگى بودن و ثابت بودن مقدار مجموع مادّه و انرژى، به معناى بى نيازى از آفريننده نيست بلكه هر قدر عمر جهان، طولانى‌تر باشد نياز بيشترى به آفريدگار خواهد داشت زيرا ملاك احتياج معلول به علت، امكان و وابستگى ذاتىِ آن است نه حدوث و محدوديّت زمانى آن.

به ديگر سخن: مادّه و انرژى علت مادى جهان را تشكيل مى‌دهند نه علت فاعلى آن را، و خودشان نيز محتاج به علت فاعلى هستند.

ثالثاً ثابت بودن مقدار مادّه و انرژى، مستلزم نفى پيدايش پديده هاى جديد و افزايش و كاهش آنها نيست و پديده هايى از قبيل روح و حيات و شعور و اراده و... از قبيل مادّه و انرژى نيستند تا افزايش و كاهش آنها منافاتى با قانون بقاء مادّه و انرژى داشته باشد.

رابعاً فرضيه تكامل ـ علاوه بر اينكه هنوز هم از اعتبار علمىِ كافى، برخوردار نشده و از طرف بسيارى از دانشمندان بزرگ، مردود شناخته شده است ـ منافاتى با اعتقاد به خدا ندارد و حداكثر، نوعى عليّت اِعدادى را ميان موجودات زنده، اثبات مى‌كند نه اينكه رابطه آنها را با خداى هستى بخش، نفى نمايد. و شاهد آن اينست كه بسيارى از طرفداران همين فرضيه، معتقد به خداى آفريدگار براى جهان و انسان بوده و هستند.

پرسش

1- حسّ گرايى و انكار امور نامحسوس، چه اشكالاتى دارد؟

2- چه اشكالاتى بر فرضيه بعضى از جامعه شناسان، وارد است كه منشأ اعتقاد به وجود خدا را ترس و جهل بشر پنداشته اند؟

3- آيا اعتقاد به وجود خدا منافاتى با كلّيّت اصل عليّت دارد؟ چرا؟

4- آيا قانون بقاء مادّه و انرژى، منافاتى با اعتقاد به آفريدگار جهان دارد؟ چرا؟

5- آيا فرضيه تكامل، اعتقاد به وجود خدا را ابطال كرده است؟ چرا؟

درس چهاردهم : جهان بينى مادّى و نقد آن

اصول جهان بينى مادى

براى جهان بينى مادّى مى‌توان اصولى را بدين شرح در نظر گرفت:

نخست آنكه هستى، مساوى با مادّه ﴿29﴾ و ماديّات است و چيزى را مى‌توان موجود دانست كه يا مادّه و داراى حجم و امتدادات سه گانه (طول و عرض و ضخامت) باشد، يا از خواص مادّه به شمار آيد و به تَبع خود ماده، داراى كميّت و قابل انقسام باشد. براساس همين اصل، وجود خدا به عنوان يك موجود غيرمادّى و فوق طبيعى، انكار مى‌گردد.

دوم آنكه مادّه، ازلى و ابدى و ناآفريدنى است و احتياج به هيچ علتى ندارد، و طبق اصطلاح فلسفى ما «واجب الوجود» است.

سوم آنكه براى جهان، هدف و علت غائى نمى‌توان قائل شد زيرا فاعلِ با شعور و اراده‌اى ندارد كه بتوان هدفى را به او نسبت داد.

چهارم آنكه پديده هاى جهان (نه اصل مادّه) در اثر انتقال ذرات مادّه و تأثير آنها بر يكديگر، پديد مى‌آيند و از اينروى مى‌توان پديده هاى قبلى را نوعى شرط و علت اِعدادى براى پديده هاى بعدى دانست و حداكثر مى‌توان نوعى فاعليّت طبيعى را در ميان ماديّات پذيرفت و مثلاً درخت را فاعل طبيعى براى ميوه به حساب آورد يا پديده هاى فيزيكى و شيميائى را به عاملهاى آنها نسبت داد ولى هيچ پديده‌اى احتياج به فاعل الهى و هستى بخش ندارد.

اصل پنجمى را نيز مى‌توان بر اصول ياد شده افزود كه مربوط به شناخت‌شناسى است و از يك نظر، تقدّم بر ساير اصول دارد و آن اينست: تنها‌شناختى اعتبار دارد كه برخاسته از تجربه حسّى باشد، و چون تجارب حسّى، تنها وجود مادّه و ماديّات را اثبات مى‌كند و وجود هيچ چيز ديگرى قابل قبول نخواهد بود.

اما نادرستى اين اصل، در درس سابق آشكار شد ﴿30﴾ و ديگر احتياج به نقد مجرد ندارد، از اينروى به بررسى ساير اصول مى‌پردازيم:

بررسى اصل اول

اين اصل كه اساسى ترين اصل در جهان بينى مادّى به شمار مى‌رود چيزى جز ادّعادى گزاف و بى دليل نيست و هيچچونه برهانى بر نفى ماوراء طبيعت نمى‌توان اقامه كرد مخصوصاً براساس معرفت‌شناسى ماترياليستى كه بر اصالت حسّ و تجربه، استوار است. زيرا روشن است كه هيچ تجربه حسّى نمى‌توان در ماوراء قلمرو خودش كه مادّه و ماديّات مى‌باشد سخنى بگويد و چيزى را اثبات يا نفى كند، و حداكثر چيزى كه براساس منطقِ حسّ گرايى مى‌توان اظهار داشت اينست كه بر طبق آن نمى‌توان وجود ماوراءطبيعت را اثبات كرد، پس دست كم بايد احتمال وجود آن را بپذيرند. و قبلا اشاره كرديم كه انسان، بسيارى از امور غيرمادّى را كه داراى ويژگيهاى مادّه و خواص مادّه نيستند و از جمله خود روح را با علم حضورى، درك مى‌كند، و نيز براهين عقلى زيادى بر وجود امور مجرد، اقامه شده كه در كتب فلسفى، مضبوط است ﴿31﴾. و از بهترين شواهد بر وجود روح مجرد، رؤياهاى صادقانه و بسيارى از كارهاى مرتاضان و نيز معجزات و كرامات انبياء و اولياء خدا (عليهم الصلوة و السلام) است ﴿32﴾. به هر حال، براهينى كه بر وجود خداى متعال و جسمانى نبودن او اقامه شده ﴿33﴾ براى ابطال اين اصل، كفايت مى‌كند.

بررسى اصل دوم

در اين اصل بر ازلى و ابدى بودن مادّه، تأكيد و سپس نتيجه گيرى شده كه مادّه، ناآفريدنى است.

ولى اولا ازلى و ابدى بودن مادّه، براساس دلايل علمى و تجربى، قابل اثبات نيست، زيرا بُرد تجربه، محدود است و هيچ تجربه‌اى نمى‌تواند بى نهايت بودن جهان را از نظر زمان يا مكان، اثبات كند.

و ثانياً فرض ازلى بودن مادّه، مستلزم بى نيازى آن از آفريننده نيست چنانكه فرض يك حركت مكانيكىِ ازلى، مستلزم فرض نيروى محرك ازلى است نه بى نيازى آن از نيروى محرّك.

افزون بر اين، ناآفريدنى بودن مادّه به معناى واجب الوجود بودنِ آن است و در درس هشتم اثبات كرديم كه محال است ماده، واجب الوجود باشد.

بررسى اصل سوم

اصل سوم، انكار هدفمندى جهان است كه نتيجه طبيعىِ انكار آفريدگار مى‌باشد و طبعاً با اثبات وجود خداى حكيم، اين اصل هم ابطال مى‌شود. علاوه بر اين، جاى اين سؤال هست كه چگونه هر انسان عاقلى با مشاهده نظام شگفت انچيز جهان و هماهنگى پديده هاى آن و فوايد و مصالح بيشمارى كه بر آنها مترتّب مى‌شود، پى به هدفمندى جهان نمى‌برد؟!

بررسى اصل چهارم

چهارمين اصلِ جهان بينى مادّى، منحصر دانستن عليّت در روابط مادّى پديده هاست كه اشكالات زيادى بر آن، وارد مى‌شود و مهمترين آنها از اين قرار است:

نخست: آنكه طبق اين اصل نبايد هيچ‌گاه موجود جديدى در جهان بوجود بيايد در صورتى كه ما همواره شاهد پيدايش موجودات نوينى به خصوص در عالم حيوانات و انسان هستيم كه مهمترين آنها حيات و شعور و عواطف و احساسات و فكر و ابتكار و اراده است.

ماترياليستها مى‌گويند: اين پديده ها هم چيزى جز خواصّ مادّه نيستند!

در جواب مى‌گوييم: اولا ويژگى تفكيك ناپذير مادّه و ماديّات، امتداد و قسمت پذيرى است و اين ويژگى در پديده هاى ياد شده، يافت نمى‌شود.

ثانياً اين پديده ها را كه بنام «خواصّ مادّه» مى‌ناميد شك در مادّه بى جان، موجود نبوده است، و به ديگر سخن: زمانى مادّه، فاقد اين خواصّ بوده و بعد، واجد آنها شده است، پس پديد آمدن اين موجوداتى كه به نام خواصّ مادّه ناميده مى‌شود نياز به پديدآورنده‌اى دارد كه آنها را در مادّه بوجود آورد، و اين همان علت ايجادى و هستى بخش است.

يكى ديگر از اشكالات مهم اين قول آنست كه براساس آن بايد همه پديده هاى جهان، جبرى باشد زيرا در تأثير و تأثّرات مادّه، جايى براى اختيار و انتخاب، وجود ندارد. و انكار اختيار، علاوه بر اينكه خلاف بداهت و وجدان است مستلزم انكار هرچونه مسئوليت و هرچونه ارزش اخلاقى و معنوى است و ناگفته پيدا است كه انكار مسئوليت و ارزشها چه پيامدهايى را براى زندگى انسانى خواهد داشت.

و سرانجام، با توجه به اينكه مادّه نمى‌تواند واجب الوجود باشد ـ چنانكه قبلا به اثبات رسيد ـ بايد علتى را براى وجود آن در نظر گرفت، و چنين علتى از قبيل علل طبيعى و اِعدادى نخواهد بود زيرا اين چونه ارتباطات و همبستگيها تنها در ميان ماديّات با يكديگر تصوّر مى‌شود اما كل مادّه نمى‌تواند چنين رابطه‌اى را با علت خودش داشته باشد. پس علتى كه مادّه را بوجود آورده است علتى ايجادى و ماوراء مادّى مى‌باشد.

پرسش

1- اصول جهان بينى مادّى را بيان كنيد.

2- مادّه و مادّى را تعريف كنيد.

3- اشكالات اصل اول را شرح دهيد.

4- اشكالات اصل دوم را بيان كنيد.

5- اصل سوم را نقّادى كنيد.

6- اشكالات اصل چهارم را شرح دهيد.

درس پانزدهم : ماترياليسم ديالكتيك و نقد آن

ماترياليسم مكانيكى و ديالكتيكى

ماترياليسم، شاخه هاى مختلفى دارد كه هر كدام، پيدايش جهان و پديده هاى آن را به شكل خاصّى بيان مى‌كنند. در آغاز عصر جديد، ماترياليستها با استفاده از مفاهيم فيزيك نيوتنى، پيدايش پديده هاى جهان را براساس حركت مكانيكى، توجيه مى‌كردند و هر حركتى را معلول نيروى محرّكه خاصّى مى‌دانستند كه از خارج، وارد جسم متحرّك مى‌شود، به ديگر سخن: جهان را همانند ماشين بزرگى تصوّر مى‌كردند كه نيروى محرّك از جزئى به جزء ديگر، منتقل مى‌شود و در نتيجه، كل اين ماشين عظيم به حركت در مى‌آيد.

اين فرضيّه كه بنام «ماترياليسم مكانيكى» ناميده شد نقطه ضعفهايى داشت كه مورد انتقاد مخالفين، قرار مى‌گرفت. از جمله آنكه: اگر هر حركتى معلول نيروى خارجى باشد بايد براى حركت مادّه اوليه جهان، نيز نيرويى را در نظر گرفت كه از خارج، وارد آن شده باشد، و لازمه آن، پذيرفتن موجودى ماوراء مادى است كه دست كم، منشأ نخستين حركت در عالم مادّه شده باشد.

ديگر آنكه: تنها حركات وضعى و انتقالى را مى‌توان با نيروى مكانيكى توجيه كرد در صورتى كه همه پديده هاى جهان را نمى‌توان منحصر به تغييرات مكانى دانست و ناچار بايد علت و عامل ديگرى را براى پيدايش ساير پديده ها پذيرفت.

ناتوانى ماترياليسم مكانيكى از پاسخ دادن به اين اعتراضات، موجب شد كه ماترياليستها درصدد يافتن عامل ديگرى براى دگرگونيهاى جهان برآيند و دست كم، بعضى از حركات را به ديناميكى تفسير كنند و نوعى خودجُنبى براى مادّه در نظر بگيرند.

از جمله، بنيانگذاران مكتب ماترياليسم ديالكتيك (ماركس و انگلس) با استفاده از مفاهيم فلسفى هگل، عامل حركت را تضادّ درونى پديده هاى مادّى، قلمداد كردند و علاوه بر پذيرفتن اصول: جاودانى و ناآفريدنى بودن مادّه، و حركت همگانى، و تأثير متقابل پديده ها بر يكديگر؛ سه اصل موضوع را براى تبيين فرضيه خودشان مطرح كردند:

1- اصل تضادّ داخلى.

2- اصل جهش يا تبديل تغييرات كمّى به تغييرات كيفى.

3- اصل نفى نفى يا قانون تكاپوى طبيعت

در اينجا توضيح مختصرى پيرامون هر يك از اصول ياد شده مى‌دهيم و سپس به نقد آنها مى‌پردازيم ﴿34﴾:

اصل تضاد

ماترياليسم ديالكتيك بر آنست كه هر پديده‌اى مركّب از دو ضد (تزو آنتى تز) است و تضاد آنها موجب حركت و دگرگونى پديده مى‌شود تا اينكه «آنتى تز» غالب مى‌گردد و پديده جديدى كه «سنتز» آنهاست بوجود مى‌آيد. مثلاً تخم مرغ، داراى نطفه‌اى است كه تدريجاً رشد مى‌كند و مواد غذائى را در خودش هضم مى‌كند و سپس جوجه كه سنتز آنهاست بوجود مى‌آيد.

الكتريسته مثبت و منفى، نمونه‌اى از تضاد در پديده هاى فيزيكى است چنانكه جمع و تفريق، تضادى در رياضيات ابتدائى، و مشتق و انتگرال، تضادى در رياضيات عالى به شمار مى‌رود.

اين جريان در پديده هاى اجتماعى و تاريخى هم وجود دارد و از جمله در جامعه سرمايه دارى، طبقه كارگر كه آنتى تز طبقه سرمايه دار است رشد مى‌كند و تدريجاً بر آن غالب مى‌شود و سنتز آنها كه جامعه سوسياليستى و كمونيستى است تحقق مى‌يابد.

نقد

نخست بايد توجه داشت كه قرار گرفتن دو موجود مادّى در كنار يكديگر به گونه‌اى كه يكى از آنها ديگرى را تضعيف كند و حتى به نابودى آن، منتهى شود مورد انكار هيچ كسى نيست چنانكه در آب و آتش، ملاحظه مى‌شود ولى اولا اين جريان، كليّت ندارد و نمى‌توان آن را به عنوان قانونى جهان شمول پذيرفت زيرا صدها و هزارها مثال برخلاف آن مى‌توان يافت. و ثانياً وجود چنين تضادى در ميان برخى از پديده هاى مادّى، ربطى به تضاد و تناقضى كه در منطق كلاسيك و فلسفه متافيزيك، محال شمرده شده ندارد زيرا آنچه محال دانسته شده اجتماع ضدّين و نقيضين در «موضوع واحد» است و در مثالهاى ياد شده موضوع واحدى وجود ندارد. بگذريم از مثالهاى مضحكى كه ماركسيستها براى اجتماع ضدّين آورده‌اند مانند اجتماع جمع و تفريق يا مشتق و انتگرال و... و يا غيبگوئيهاى كاذبى كه درباره تشكيل حكومت كارگرى در كشورهاى سرمايه دارى كرده اند. و ثالثاً اگر هر پديده‌اى مركب از دو ضدّ باشد بايد براى هر يك از تز و آنتى تز هم تركيب ديگرى در نظر گرفت زيرا هر يك از آنها پديده‌اى هستند و طبق اصل مزبور مى‌بايست مركب از دو ضدّ باشند و در نتيجه بايد هر پديده محدودى مركّب از بى نهايت اضداد باشد!

و اما اينكه تضاد درونى را به عنوان عامل حركت، معرفى كرده‌اند و خواسته‌اند بدينوسيله نقطه ضعف ماترياليسم مكانيكى را جبران كنند كمترين اشكالش اينست كه هيچ دليل علمى بر چنين فرضيه‌اى وجود ندارد. علاوه بر اينكه وجود حركتهاى مكانيكى كه در اثر نيروى خارجى بوجود مى‌آيد به هيچ وجه قابل انكار نيست مگر اينكه حركت توپ فوتبال را هم در اثر تضاد درونى توپ بدانند و نه در اثر برخورد پاى فوتباليست به آن!!

اصل جهش

با توجه به اينكه همه دگرگونيهاى جهان، تدريجى و در خطّ واحدى نيست و در بسيارى از موارد، پديده جديدى بوجود مى‌آيد كه شبيه پديده پيشين نيست و نمى‌توان آن را دنباله حركت و دگرگونى سابق، تلقى كرد ماركسيستها به اصل ديگرى به نام «جهش» يا «گذار از تغييرات كمّى به تغييرات كيفى» تمسك و چنين وانمود كرده‌اند كه تغييرات كمّى هنگامى كه به نقطه خاصى رسيد موجب پيدايش تغيير كيفى و نوعى مى‌شود چنانكه بالا رفتن درجه حرارت آب به حدّ معيّنى كه برسد آب تبديل به بخار مى‌شود و هر فلزى نقطه ذوب خاصى دارد و هنگامى كه در درجه حرارتش به آن نقطه برسد تبديل به مايع مى‌گردد. در جامعه هم هنگامى كه اختلافات، شدت يابد و به حد معيّنى برسد انقلاب، رخ مى‌دهد.

نقد

اولا در هيچ موردى كميّت، تبديل به كيفيت نمى‌شود و حداكثر اينست كه پيدايش پديده خاصى مشروط به وجود كميّت معيّنى باشد مثلاً درجه حرارت آب، تبديل به بخار نمى‌شود بلكه تبديل شدن آب به بخار، مشروط به وجود مقدار معيّنى از حرارت است.

ثانياً ضرورتى ندارد كه اين كميّت لازم، در اثر افزايش تدريجى كميّتهاى سابق، حاصل شود بلكه ممكن است در اثر كاهش كميّت پيشين، تحقق يابد چنانكه تبديل شدن بخار به آب، مشروط به كاهش حرارت است.

ثالثاً تغييرات كيفى هميشه به صورت دفعى و ناگهانى نيست بلكه در بسيارى از موارد به صورت تدريجى حاصل مى‌شود چنانكه ذوب شدن موم و شيشه، تدريجى است.

بنابراين، آنچه را مى‌توان پذيرفت لزوم كميّت خاصى براى تحقق برخى از پديده هاى طبيعى است، نه تبديل كميّت به كيفيت، و نه لزوم افزايش تدريجى كميّت، و نه كليّت چنين شرطى براى همه تغييرات كيفى و نوعى. پس قانون جهان شمولى به نام جهش يا‌گذار از تغييرات كمّى به تغييرات كيفى، وجود ندارد.

اصل نفى نفى

منظور از اصل نفى نفى كه گاهى به نام قانون تكامل ضدّين يا تكاپوى طبيعت نيز ناميده مى‌شود اينست كه در جريان تحولات فراگير ديالكتيكى همواره «تز» بوسيله «آنتى تز» نفى مى‌شود و «آنتى تز» نيز به نوبه خود بوسيله «سنتز» نفى مى‌گردد. چنانكه گياه، دانه را نفى مى‌كند و خود آن با دانه هاى جديد، نفى مى‌شود. و نطفه، تخم مرغ را نفى مى‌كند و خود بوسيله جوجه، نفى مى‌گردد. اما هر پديده نوى كاملتر از پديده كهنه است. و به ديگر سخن سير ديالكتيكى، هميشه صعودى و رو به تكامل مى‌باشد، و اهميت اين اصل در همين نكته، نهفته است كه جهت سير تحوّلات را نشان مى‌دهد و بر صعودى بودن و تكاملى بودن جريان تحوّلات، تأكيد مى‌كند.

نقد

شكى نيست كه در هر دگرگونى و تحولى وضع و موقعيّت سابق از بين مى‌رود و وضع و موقعيّت جديدى پيش مى‌آيد و اگر اصل نفى نفى را به همين معنى بگيريم چيزى بيش از بيان لازمه تحول نخواهد بود، اما با توجه به تفسيرى كه براى اين اصل كرده‌اند و آن را مبيّن جهت حركت و تكاملى بودن آن دانسته‌اند بايد گفت: تكاملى بودن همه حركات و تحولات جهان به اين معنى كه هر پديده جديدى لزوماً كاملتر از پديده پيشين باشد قابل قبول نيست. آيا اورانيوم كه در اثر تشعشع، تبديل به سرب مى‌شود كاملتر مى‌گردد؟ آيا آب كه تبديل به بخار مى‌شود تكامل مى‌يابد، يا بخار كه تبديل به آب مى‌گردد؟ آيا گياه و درختى كه مى‌خشكد و هيچ دانه و ميوه‌اى از آن باقى نمى‌ماند كاملتر مى‌شود؟ پس تنها چيزى را كه مى‌توان پذيرفت اينست كه برخى از موجودات طبيعى در اثر حركت و تحول، كاملتر مى‌شوند. بنابراين، تكامل را هم به عنوان يك قانون كلى براى همه پديده هاى جهان نمى‌توان پذيرفت.

در پايان، خاطر نشان مى‌كنيم: به فرض اينكه همه اين اصول به صورت كلى و جهان شمول، ثابت مى‌بود تنها مى‌توانست مانند قوانين ثابت شده در علوم طبيعى، چگونگى پيدايش پديده ها را بيان كند. اما وجود قوانين كلى و ثابت در جهان به معناى بى نيازى پديده ها از پديدآورنده و علت هستى بخش نيست و چنانكه در درسهاى گذشته بيان كرديم چون مادّه و ماديّات، ممكن الوجود هستند، بالضروره نيازمند به واجب الوجود خواهند بود.

پرسش

1- فرق بين ماترياليسم مكانيكى و ديالكتيكى را توضيح دهيد.

2- اصل تضاد را شرح دهيد و اشكالات آن را بيان كنيد.

3- اصل جهش و اشكالات آن را شرح دهيد.

4- اصل نفى نفى را بيان و نقّادى كنيد.

5- آيا بر فرض صحّت و كليّت اين اصول، بى نيازى جهان از آفريننده، ثابت مى‌شود؟ چرا؟

درس شانزدهم : يگانگى خدا

مقدّمه

در درسهاى گذشته، ضرورت وجود خداى جهان آفرين، ثابت گرديد خداى دانا و توانايى كه پديده آورنده و نگهدارنده و تدبيركننده جهان است. و در درسهاى اخير، به بررسى جهان بينى مادّى پرداختيم و با بيان اشكالات انواع اين جهان بينى، روشن شد كه فرضِ جهانِ بى خدا، فرضِ نامعقولى است و توجيه قابل قبولى ندارد.

اكنون، نوبت آن رسيده است كه به مسأله توحيد بپردازيم و نادرستىِ انديشه هاى مشركان را آشكار سازيم.

درباره اينكه عقايد شرك آميز چگونه در ميان انسانها پديد آمده و چگونه تحول يافته، نظرهاى مختلفى از طرف جامعه شناسان، اظهار شده است ولى هيچكدام از آنها دليل روشن و قابل اعتمادى ندارد.

شايد بتوان گفت: نخستين عامل گرايش به شرك و چند خدائى، مشاهده تنوع پديده هاى آسمانى و زمينى بوده كه چنين تصورى را بوجود آورده است كه هر نوع از آنها تحت تدبير خداى خاصى قرار داد، و از جمله، بعضى پنداشتند كه خوبيها مستند به خداى خير، و بديها مستند به خداى شرّ است و بدين ترتيب، قائل به دو مبدأ براى جهان شدند.

از سوى ديگر با توجه به تأثيرى كه نور خورشيد و ماه و ستارگان در پديده هاى زمينى دارد چنين پندارى بوجود آمد كه آنها نوعى ربوبيّت، نسبت به موجودات زمينى دارند.

و از سوى ديگر، ميل به داشتن معبود محسوس و ملموس، موجب اين شد كه براى خدايان مفروض، مجسمه ها و نشانه هاى سمبوليك بسازند و به پرستش آنها بپردازند. و كم كم، خود بتها در ميان توده هاى كوتاه فكر، جنبه اصالت پيدا كردند و هر ملت بلكه هر قبيله‌اى براساس توهّمات خودشان آيينهايى براى پرستش بتها وضع نمودند تا از طرفى گرايش فطرى به خداپرستى را به صورت بَدَلى، ارضاء كنند و از طرف ديگر، به تمايلات حيوانى و هوسهاى خودشان رنگ تقدس ببخشند و آنها را در قالب مراسم مذهبى بريزند و هنوز هم برگزارى جشنهاى توأم با رقص و پايكوبى و ميگسارى و شهوترانى به عنوان مراسم مذهبى در ميان بت پرستان، رواج دارد.

افزون بر همه اينها اغراض خودخواهانه و برترى جويانه قدرتمندان و جبّاران بود كه موجب سوء استفاده از افكار و عقايد ساده لوحانه توده هاى مردم مى‌شد و از اينروى، براى توسعه قدرت و سلطه خودشان افكار شرك آميز را القاء و ترويج مى‌كردند و براى خودشان نيز نوعى ربوبيّت قائل مى‌شدند و پرستش طاغوتها را جزء مراسم مذهبى، قلمداد مى‌نمودند. چنانكه نمودهاى روشنى از اين انگيزه ها را در ميان سلاطين چين و هند و ايران و مصر و ديگر كشورها مى‌توان يافت.

به هر حال، آيينهاى شرك آميز، تحت تأثير علل و عوامل مختلفى در ميان انسانها شكل گرفت و رواج يافت و مانع رشد و تكامل واقعىِ انسانها در سايه پيروى از دين الهى و توحيدى گرديد و از اينروى، بخش عظيمى از تلاشهاى پيامبران خدا به مبارزه با شرك و مشركان، اختصاص داده شد، چنانكه داستانهاى ايشان در قرآن كريم مكرراً بيان شده است.

بنابراين، اساس عقايد شرك آميز را اعتقاد به ربوبىّ موجودى غير از خداى متعال براى برخى از پديده هاى جهان، تشكيل مى‌داده است و حتى بسيارى از مشركان، معتقد به يگانگى آفريننده جهان بوده‌اند و در واقع، توحيد در خالقيّت را پذيرفته بوده‌اند ولى در مرتبه نازلتر، خدايان درجه دومى قائل بوده‌اند كه به گمان ايشان، اداره و تدبير جهان را مستقلا به عهده دارند و خداى آفريننده را خداى خدايان و ربّ الارباب مى‌ناميده اند.

اين خدايان كارگردان به گمان بعضى، فرشتگان هستند كه اعراب مشرك، ايشان را دختران خدا مى‌پنداشتند، و به گمان بعضى جنّيان و پريان هستند، و به گمان بعضى ديگر، ارواح ستارگان يا ارواح بعضى از انسانهاى پيشين يا نوع خاصى از موجودات نامرئى.

در درس دهم اشاره كرديم كه خالقيّت و ربوبيّت حقيقى، قابل انفكاك از يكديگر نيستند و اعتقاد به خالقيّت خدا با اعتقاد به ربوبيّت ديگرى سازگار نيست و كسانى كه چنين اعتقادات متناقضى داشته‌اند توجه به تناقض آنها نداشته‌اند و براى ابطال عقايدشان كافى است كه وجه تناقض آنها بيان شود.

براى اثبات يگانگى خداى متعال، براهين متعددى اقامه شده كه در كتب مختلف كلامى و فلسفى، مذكور است و ما در اينجا به بيان برهانى مى‌پردازيم كه مستقيماً ناظر به توحيد در ربوبيّت و ردّ عقايد مشركان است.

برهانى بر يگانگى خدا

فرض اينكه جهان، داراى دو يا چند خدا باشد از چند حال، بيرون نخواهد بود: يا اينكه هر يك از پديده هاى جهان، مخلوق و معلول همه آنها فرض مى‌شوند، و يا هر دسته از آنها معلول يكى از خدايان مفروض، به حساب مى‌آيند، و يا همگى آفريده يك خدا شمرده شده خدايان ديگر به عنوان مدبّر و كارگردان جهان، فرض مى‌شوند.

اما فرض اينكه هر پديده‌اى داراى چند آفريننده باشد محال است زيرا معناى اينكه دو، يا چند آفريننده (= علت هستى بخش) موجودى را بيافرينند اينست كه هر كدام از آنها وجودى را افاضه كنند و در نتيجه، چند وجود پديد مى‌آيد در صورتى كه هر موجودى فقط يك وجود دارد و گرنه موجود واحدى نخواهد بود.

اما فرض اينكه هر يك از آنها آفريننده يك مخلوق يا مجموعه خاصى از مخلوقات باشند لازمه‌اش اينست كه هر مخلوقى قائم به آفريننده خودش باشد و نيازى به موجود ديگرى نداشته باشد مگر نيازى كه در نهايت به آفريننده‌اش منتهى شود و چنين نيازى تنها به آفريدگانِ همان آفريننده خواهد بود.

به ديگر سخن: لازمه فرض چند خدا براى جهان، وجود نظامهاى متعدد و منعزل از يكديگر است، در صورتى كه جهان، نظام واحدى دارد و هم پديده هاى همزمان، با يكديگر مرتبطند و بر يكديگر اثر مى‌گذارند و به يكديگر نياز دارند، و هم بين پديده هاى گذشته با پديده هاى فعلى، و بين پديده فعلى با پديده هاى آينده، ارتباط برقرار است و هر پديده قبلى زمينه پيدايش پديده بعدى را فراهم مى‌كند. پس چنين جهانى كه داراى اجزاء همبسته و مرتبط مى‌باشد و نظام واحدى بر آن حكمفرماست نمى‌تواند معلول چند علت هستى بخش باشد.

و اگر فرض شود كه آفريننده همه آفريدگان، يكى است و ديگران عهده دار اداره و تدبير جهان مى‌باشند چنين فرضى هم صحيح نخواهد بود زيرا هر معلولى با تمام شئون هستيش قائم به علت هستى بخش مى‌باشند و هيچ موجود مستقل ديگرى راهى براى تصرّف در آن ندارد مگر تأثير و تأثّراتى كه بين معلولات يك علت، حاصل مى‌شود و همگى در حيطه قدرت و سيطره فاعل هستى بخش، قرار دارد و با اذن تكوينى او انجام مى‌گيرد. و در اين صورت، هيچكدام از آنها در حقيقت «ربّ» نخواهد بود زيرا معناى حقيقى ربّ اينست كه تصرّف استقلالى در مربوب خود انجام دهد و فرض اينست كه اينگونه تصرّفات و تأثيرات، استقلالى نيست بلكه همگى آنها در شعاع ربوبيّت آفريننده و با نيرويى كه او مى‌دهد انجام مى‌گيرد. و فرض چنين ارباب و كارگردانانى منافاتى با توحيد در ربوبيّت ندارد چنانكه خالقيّتى هم كه به اذن الهى باشد منافاتى با توحيد در خالقيت نخواهد داشت و در قرآن كريم و روايات شريفه، وجود اينگونه خلق و تدبيرهاى تطفّلى و غيراستقلالى براى بعضى از بندگان خدا ثابت شده است چنانكه درباره حضرت عيسى(ع) مى‌فرمايد:

«وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي» ﴿35﴾ و نيز مى‌فرمايد: «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً» ﴿36﴾.

حاصل آنكه: توهّم امكان چند خدا براى جهان، از مقايسه خدا با علل مادى و اِعدادى برخاسته است كه تعدّد آنها براى معلول واحد، اشكالى ندارد. در صورتى كه علت هستى بخش را نمى‌توان به اينگونه علتها تشبيه كرد و براى هيچ معلولى نمى‌توان چند علت هستى بخش يا چند ربّ و مدبّر استقلالى فرض نمود.

بنابراين، براى دفع اين توهّم بايد از يك سوى، در معناى علت هستى بخش و ويژگيهاى اين نوع عليّت، دقت كرد تا معلوم شود كه تعدّد چنين علتى براى معلول واحد، محال است، و از سوى ديگر بايد در همبستگى جهان، تأمل نمود تا روشن گردد كه چنين نظام همبسته اى نمى تواند آفريده چند خدا يا تحت تدبير چند ربّ مستقلّ باشد.

ضمناً روشن شد كه قائل شدن به ولايت تكوينى براى بعضى از بندگان شايسته خدا در صورتى كه به معناى خالقيّت و ربوبيّت استقلالى نباشد منافاتى با توحيد نخواهد داشت چنانكه ولايت تشريعى پيغمبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) و ائمه اطهار (سلام اللّه عليهم اجمعين) منافاتى با ربوبيّت تشريعى الهى ندارد چون از طرف خداى متعال و با اذن الهى است.

پرسش

1- علل پيدايش عقايد شرك آميز را شرح دهيد.

2- اساس عقايد شرك آميز چيست؟

3- ملازمه بين خالقيّت و ربوبيّت را بيان كنيد.

4- چرا نمى‌توان براى هر پديده‌اى چند آفريننده فرض كرد؟

5- چرا نمى‌توان هر دسته از آفريدگان را مخلوق آفريننده خاصى شمرد؟

6- چه اشكالى دارد كه همه جهان، آفريده خداى واحدى دانسته شود و در عين حال، ارباب و كارگردانان متعددى براى جهان، فرض گردد؟

7- توهّم امكان تعدّد خدا از كجا ناشى شده و چگونه دفع مى‌گردد؟

8- چرا اعتقاد به ولايت تكوينى براى اولياء خدا، منافاتى با توحيد در خالقيّت و ربوبيّت ندارد؟

درس هفدهم : معانى توحيد

مقدّمه

واژه توحيد كه از نظر لغوى به معناى «يگانه دانستن و يكتا شمردن» است در لسان اهل فلسفه و كلام و اخلاق و عرفان، به معناى گوناگونى بكار مى‌رود كه در همه آنها يگانه دانستن خداى متعال در حيثيّت خاصى لحاظ مى‌گردد. و گاهى به عنوان «اقسام توحيد» و يا «مراتب توحيد» از آنها ياد مى‌شود، و بررسى همه آنها متناسب با سبك اين نوشتار نيست.

از اينروى، در اينجا به بيان معروفترين و مناسبترين اصطلاحات آن با اين بحثها بسنده مى‌كنيم:

1- نفى تعدّد

نخستين اصطلاح معروف توحيد، همان اعتقاد به وحدانيّت خدا و نفى تعدّد و كثرت برون ذاتى است در برابر شرك صريح و اعتقاد به دو، يا چند خدا به گونه‌اى كه هر كدام وجود مستقل و جداگانه‌اى از ديگرى داشته باشد.

2- نفى تركيب

دومين اصطلاح آن به معناى اعتقاد به اَحديّت و بساطت درون ذاتى و مركّب نبودن ذات الهى از اجزاء بالفعل و بالقوه است.

اين معنى را غالباً به صورت صفت سلبى (نفى تركيب) بيان مى‌كنند چنانكه در درس دهم اشاره شد زيرا ذهن ما با مفهوم تركيب و متقابلا با نفى آن، آشناتر است تا با مفهوم بساطت.

3- نفى صفات زائد بر ذات

سومين اصطلاح آن به معناى اعتقاد به يگانگى صفات ذاتيّه با خود ذات الهى و نفى صفات زائد بر ذات است كه به نام «توحيد صفاتى» ناميده مى‌شود و در لسان روايت به عنوان «نفى صفات» مطرح شده است، در برابر كسانى (مانند اشاعره) كه صفات الهى را امورى زائد بر ذات پنداشته و قائل به «قدماء ثمانيه» شده اند.

دليل بر توحيد صفاتى اينست كه اگر هر يك از صفات الهى، مصداق و «ما بازاء» جداگانه‌اى داشته باشد از چند حال، خارج نخواهد بود: يا مصاديق آنها در داخل ذات الهى فرض مى‌شوند و لازمه‌اش اينست كه ذات الهى، مركّب از اجزاء باشد و قبلا ثابت كرديم كه چنين چيزى محال است، و يا اينكه مصاديق آنها خارج از ذات الهى آفريننده، تصور مى‌گردند؛ و يا اينكه ممكن الوجود و آفريده خدا انگاشته مى‌شوند. اما فرض واجب الوجود بودن آنها به معناى تعدّد ذات و شرك صريح است و گمان نمى‌رود كه هيچ مسلمانى مستلزم به آن شود. و اما فرض ممكن الوجود بودن صفات، مستلزم اينست كه ذات الهى كه على الفرض فاقد اين صفات است آنها را بيافريند و سپس به آنها متّصف گردد، مثلاً با اينكه ذاتاً فاقد حيات است موجودى را به نام «حيات» بيافريند و بوسيله آن، داراى حيات گردد، و همچنين در مورد علم و قدرت و... در صورتى كه محال است علت هستى بخش، ذاتاً فاقد كمالات مخلوقاتش باشد، و از آن رسواتر اينست كه در سايه آفريدگانش داراى حيات و علم و قدرت، و متّصف به ساير صفات كماليّه شود!

با بطلان اين فرضها روشن مى‌شود كه صفات الهى مصاديق جداگانه‌اى از يكديگر و از ذات الهى ندارند بلكه همگى آنها مفاهيمى هستند كه عقل، از مصداق واحد بسيطى كه همان ذات مقدس الهى است، انتزاع مى‌كند.

4- توحيد افعالى

اصطلاح چهارم توحيد كه در لسان فلاسفه و متكلمين «توحيد افعالى» ناميده مى‌شود اينست كه خداى متعال در انجام كارهاى خودش نيازى به هيچ كس و هيچ چيز ندارد و هيچ موجودى نمى‌تواند هيچ گونه كمكى به او بكند.

اين مطلب با توجه به ويژگى علت هستى بخش كه همان قيّوميّت نسبت به همه معلولاتش مى‌باشد ثابت مى‌گردد زيرا معلول چنين علتى با تمام وجود، قائم به علت، و به اصطلاح فلسفى «عين ربط و تعلق» به اوست و هيچگونه استقلالى از خودش ندارد.

به ديگر سخن: هر كس هر چه دارد از او و در حيطه قدرت و سلطنت و مالكيتِ حقيقى و تكوينى اوست و قدرت و مالكيت ديگران در طول قدرت الهى و از فروع آن است نه اينكه مزاحمتى با آن داشته باشد، چنانكه مالكيتِ اعتبارى «عبد» بر اموالى كه كسب مى‌كند در طول مالكيت اعتبارىِ «مولى» است «العبد و ما فى يده لمولاه». پس چگونه ممكن است خداى متعال نيازمند به كمك كسانى باشد كه تمام هستى و شئون وجود آنها از او و قائم به اوست؟!

5- تأثير استقلالى

اصطلاح پنجم توحيد، استقلال در تأثير است ﴿37﴾ يعنى مخلوقات الهى در كارهاى خودشان نيز بى نياز از خداى متعال نيستند و تأثيرهايى كه در يكديگر دارند به اذن خدا و در سايه نيرويى است كه خداى متعال به آنها عطا فرموده و مى‌فرمايد. و در حقيقت، تنها كسى كه مستقلا و بدون احتياج به ديگرى در همه جا و در همه چيز، تأثير مى‌بخشد همان ذات مقدس الهى است و فاعليّت و تأثير ديگران در طول فاعليّت و تأثير او و در پرتو آن مى‌باشد.

بر همين اساس است كه قرآن كريم، آثار فاعلهاى طبيعى و غيرطبيعى (مانند ملك و جنّ و انسان) را به خداى متعال، نسبت مى‌دهد و فى المثل، باريدن باران و روييدن گياه و ميوه دادن درختان را هم مستند به او مى‌كند و اصرار دارد كه مردم، اين استناد به خدا را كه در طول استناد به فاعلهاى قريب مى‌باشد درك كنند و بپذيرند و همواره به آن، توجه داشته باشند.

براى تقريب به ذهن، مثالى از امور اعتبارى مى‌آوريم: اگر رئيس اداره‌اى به كارمند يا خدمتگزارى فرمان دهد كه كارى را انجام دهد با اينكه كار از دست خدمتگزار انجام مى‌يابد در عين حال، در مرتبه بالاترى مستند به رئيس و فرمانده است بلكه عقلاء، استناد كار را به فرمان دهنده، بيشتر و قويتر مى‌شمارند.

فاعليّت تكوينى نيز داراى سلسله مراتبى است و از آنجا كه وجود هر فاعلى قائم به اراده الهى است و از جهتى نظير صورتهاى ذهنى است كه قائم به تصوّركننده آنها مى‌باشد «و للّه المثل الأعلى» از اينروى همه آثار وجودى كه از هر فاعل و مؤثرى پديد مى‌آيد در مرتبه بالاترى منوط به اذن و اراده تكوينى الهى و مستند به خداى متعال خواهد بود «و لا حول و لا قوة الا باللّه العلىّ العظيم».

دو نتيجه مهم:

نتيجه توحيد افعالى اينست كه انسان، هيچ كس و هيچ چيزى را جز خداى متعال، سزاوار پرستش نداند زيرا چنانكه قبلا اشاره كرديم جز كسى كه خالق و ربّ بنده باشد سزاوار عبادت نخواهد بود و به ديگر سخن: اولوهيّت، لازمه خالقيّت و ربوبيّت است.

از سوى ديگر، نتيجه توحيد به معناى اخيرش اينست كه تمام اعتمادِ انسان، بر خدا باشد و در همه كارها بر او توكّل كند و تنها از او يارى بخواهد و ترس و اميدى جز از او و به او نداشته باشد، و حتى هنگامى كه اسباب عادى براى تأمين خواسته ها و نيازمنديهايش فراهم نباشد باز هم نوميد نشود زيرا خدا مى‌تواند از راههاى غيرعادى هم نياز او را تأمين كند.

چنين انسانى تحت ولايت خاص الهى قرار مى‌گيرد و از آرامش روحى بى نظيرى برخوردار مى‌گردد «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» ﴿38﴾.

اين دو نتيجه در اين آيه شريفه كه هر مسلمانى روزانه دست كم ده مرتبه آن را تكرار مى‌كند گنجانيده شده است: «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعيِن».

دفع يك شبهه

در اينجا ممكن است شبهه‌اى به ذهن بيايد كه اگر مقتضاى توحيد كامل اينست كه انسان از هيچ كسى جز خدا يارى نخواهد پس نبايد توسّل به اولياء خدا هم صحيح باشد.

جواب اينست كه متوسّل شدن به اولياء خدا اگر به اين عنوان باشد كه ايشان مستقلا و بدون نياز به اذن خدا كارى براى توسّل كننده انجام مى‌دهند چنين توسّلى با توحيد، سازگار نيست. اما اگر به اين عنوان باشد كه خدا ايشان را وسيله‌اى براى رسيدن به رحمتهاى خودش قرار داده و به مردم هم دستور داده است كه متوسّل به ايشان شوند نه تنها منافاتى با توحيد ندارد بلكه از شئون توحيد در عبادت و اطاعت خواهد بود زيرا به امر او انجام مى‌گيرد.

و اما اينكه چرا خداى متعال چنين وسايلى را قرار داده؟ و چرا مردم را امر به توسّل به ايشان كرده است؟ پاسخ اينست كه اين امر الهى، حكمتهايى دارد و از جمله آنها مى‌توان اين امور را برشمرد: معرفى مقام والاى بندگان شايسته، و تشويق ديگران به عبادت و اطاعتى كه موجب رسيدن آنان به چنين مقامى شده است، و جلوگيرى از اينكه كسانى به عبادتهاى خودشان مغرور شوند و خود را در عاليترين مقامات و داراى برترين كمالات انسانى بپندارند، چنانكه متأسفانه براى كسانى كه از نعمت ولايت اهل بيت (عليهم الصلوة و السلام) و توسّل به ايشان محروم بوده‌اند رخ داده است.

پرسش

1- معناى لغوى و معانى اصطلاحى توحيد را بيان كنيد.

2- دليل بر توحيد صفاتى چيست؟

3- توحيد افعالى را چگونه مى‌توان اثبات كرد؟

4- توحيد به معناى يگانگى در تأثير استقلالى را شرح دهيد.

5- نتايجى كه از دو قسم اخير توحيد گرفته مى‌شود كدام است؟

6- آيا توسّل به اولياء خدا منافاتى با توحيد دارد؟ چرا؟

7- حكمت اينكه خداى متعال، امر به توسّل فرموده چيست؟

درس هجدهم : جبر و اختيار

مقدّمه

چنانكه در درس پيشين، اشاره شد توحيد در تأثير استقلالى، از معارف ارزشمندى است كه نقش عظيمى در سازندگى انسانها دارد و به همين جهت، در قرآن كريم، مورد تأكيد فراوان واقع شده و با بيانات گوناگونى زمينه فهم صحيح آن، فراهم گرديده است و از جمله آنها منوط دانستن همه پديده ها به اذن و مشيّت و اراده و قضا و قدر الهى است.

اما درك صحيح اين مطلب، از يك سوى، نياز به رشد فكرى و عقلانى، و از سوى ديگر، نياز به تعليم و تبيين صحيح دارد. و كسانى كه يا فاقد رشد عقلى كافى بوده‌اند و يا از تعاليم پيشوايان معصوم و مفسرين حقيقى قرآن، استفاده نكرده‌اند دچار لغزش شده و آن را به معناى اختصاص هرگونه تأثير و عليّت، به خداى متعال پنداشته و برخلاف صريح بسيارى از آيات محكمه قرآن، هرگونه تأثير و عليّتى را از اسباب و وسايط، نفى نموده‌اند و چنين وانمود كرده‌اند كه مثلاً عادت الهى بر اين، جارى شده كه هنگام وجود آتش، حرارت را ايجاد كند يا هنگام خوردن غذا و نوشيدن آب، سيرى و سيرابى را بوجود آورد و گرنه، آتش و غذا و آب، تأثيرى در حرارت و سيرى و سيرابى ندارند؟

آثار شوم اين انحراف فكرى هنگامى آشكار مى‌گردد كه پى آمدهاى آن را در مورد افعال اختيارى انسان و مسئوليت وى مورد بررسى قرار دهيم. يعنى نتيجه چنين طرز فكرى اينست.

افعال انسانى هم مستقيماً مستند به خداى متعال گردد و فاعليّت انسان نسبت به آنها به ديگر سخن: يكى از نتايج تباه كننده اين كژانديشى، جبرگرايى و سلب مسئوليت از انسان است كه به معناى نفى مهمترين ويژگى انسان، و پوچى و بيهودگى هر نظام تربيتى و اخلاقى و حقوقى و از جمله نظام تشريعى اسلام است. زيرا در صورتى كه انسان، اختيارى در انجام كارهايش نداشته باشد ديگر جايى براى وظيفه و تكليف و امر و نهى و پاداش و كيفر، باقى نخواهد ماند. بلكه مستلزم پوچى و بى هدف بودن نظام تكوين نيز مى‌باشد زيرا چنانكه از آيات كريمه (39) و روايات شريفه و براهين عقلى بدست مى‌آيد هدف از آفرينش جهان طبيعت، فراهم شدن زمينه آفرينش انسان است تا با فعاليت اختيارى و عبادت و بندگى خداى متعال، به والاترين كمالات امكانى و مقام قرب الهى نائل گردد و شايسته دريافت رحمتهاى ويژه پروردگار شود، و در صورتى كه انسان، اختيار و مسئوليتى نداشته باشد شايسته دريافت پاداش و نعمتهاى جاودانى و رضوان الهى نخواهد شد و هدف آفرينش، نقض خواهد گرديد و دستگاه آفرينش به صورت يك صحنه وسيع خيمه شب بازى در خواهد آمد كه انسانها عروسكهاى آن را تشكيل مى‌دهند و بى اختيار، حركاتى در آنان پديد مى‌آيد و سپس بعضى مورد نكوهش و كيفر، و برخى مورد ستايش و پاداش، قرار مى‌گيرند.

مهمترين عاملى كه موجب رواج و گسترش اين گرايش خطرناك شد اغراض سياسى حكومتهاى ستمگرى بود كه مى‌توانستند بوسيله اين افكار، رفتارها و كردارهاى ناشايست خودشان را توجيه كنند و توده هاى ناآگاه را به پذيرفتن سلطه و سيادتشان وادار نمايند و ايشان را از مقاومت و حركت و قيام باز دارند. و به راستى بايد جبرگرائى را مهمترين عامل تخديركننده ملتها به حساب آورد.

از سوى ديگر، كسانى كه كمابيش به نقاط ضعف اين گرايش، پى برده بودند ولى نه خودشان توانِ جمع بين توحيد كامل و بين نفى جبر را داشتند و نه از تعاليم اهل بيت عصمت و طهارت (سلام الله عليهم اجمعين) بهره مى‌گرفتند معتقد به تفويض شدند و افعال اختيارى انسان را از دايره فاعليّت الهى، خارج دانستند و به نوع ديگرى از انحراف و كژانديشى مبتلى شدند و از معارف بلند اسلامى و نتايج والاى آن، محروم گرديدند.

اما كسانى كه هم استعداد كافى براى درك اين معارف را داشتند و هم معلمين و مفسرين حقيقى قرآن را شناخته بودند از اين كژانديشى مصون ماندند و از طرفى فاعليّت اختيارى خود را در شعاع قدرتى كه خداى متعال به ايشان عطا فرموده و مسئوليت مترتّب بر آن را پذيرفتند، و از طرف ديگر، تأثير عالى و استقلالى الهى را در مرتبه بالاترى درك كردند و به نتايج اين معرفت ارزشمند، دست يافتند.

در رواياتى كه از خاندان پيامبر اكرم(صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) به ما رسيده است بيانات روشنگرى در اين زمينه، يافت مى‌شود كه در كتب حديث، تحت عنوان استطاعت و نفى جبر و تفويض، و نيز در ابواب اذن و مشيّت و اراده و قضاء و قدر الهى، مضبوط است و همچنين رواياتى يافت مى‌شود كه افراد كم استعداد را از غور در اين مسائل دقيق، نهى كرده‌اند تا دچار انحراف و لغزش نگردند.

بارى، مسأله جبر و اختيار، ابعاد گوناگونى دارد كه بررسى همه آنها متناسب با اين نوشتار نيست ولى باتوجه به اهميت موضوع، مى‌كوشيم بيان ساده‌اى پيرامون بعضى از ابعادِ مورد حاجت آن، ارائه دهيم و به كسانى كه علاقه به تحقيق بيشتر دارند توصيه مى‌كنيم كه براى آموختن مبانى عقلى و فلسفىِ مسأله، شكيبايى داشته باشند.

توضيح اختيار

قدرت تصميم گيرى و انتخاب، يكى از يقينى ترين امورى است كه مورد شناسايى انسان، واقع مى‌شود زيرا هر كسى آن را در درون خويش با علم حضورىِ خطاناپذير، مى‌يابد چنانكه از ساير حالات روانى خودش با چنين علمى آگاه مى‌شود و حتى هنگامى كه درباره چيزى شك دارد وجود خود «شك» را با علم حضورى درك مى‌كند و نمى‌تواند درباره آن ترديدى به خود، راه دهد.

همچنين هر كسى با اندك توجهى به درون خويش مى‌يابد كه مى‌تواند سخنى را بگويد يا نگويد، يا دستش را حركت دهد يا ندهد، يا غذائى را تناول كند يا نكند و...

تصميم گرفتن بر انجام كارى، گاهى در جهت اشباع تمايلات غريزى و حيوانى است مانند گرسنه‌اى كه اراده خوردن غذا مى‌كند يا تشنه‌اى كه تصميم بر نوشيدن آب مى‌گيرد؛ و گاهى در جهت ارضاء خواستهاى عقلانى و تحقق بخشيدن به آرمانهاى بلند انسانى است مانند مريضى كه براى باز يافتن سلامتى داروى تلخى را مى‌خورد و از خوردن غذاى لذيذى خوددارى مى‌كند، يا دانش پژوهى كه در راه تحصيل علم و كشف حقايق، چشم از لذايذ مادّى مى‌پوشد و رنجهاى فراوانى را بر خود همواره مى‌كند، يا سرباز فداكارى كه حتى حيات خودش را در راه رسيدن به آرمانهاى والايش فدا مى‌كند.

در واقع، ارزش انسانى هنگامى ظاهر مى‌شود كه بين خواستهاى گوناگون، تزاحمى پديد آيد و شخص براى رسيدن به فضايل اخلاقى و كمالات روحى و ابدى و قرب و رضوان الهى، از خواستهاى پست و حيوانى خودش بگذرد. و هر كارى كه با اختيار بيشتر و انتخاب آگاهانه‌تر انجام گيرد تأثير بيشترى در تكامل يا تنزّل روحى و معنوى خواهد داشت و استحقاق بيشترى را براى پاداش و كيفر، پديد خواهد آورد.

البته قدرت مقاومت در برابر تمايلات نفسانى، در همه افراد و نسبت به همه چيز يكسان نيست ولى هر انسانى كمابيش از اين موهبت خدادادى (اراده آزاد) بهره‌اى دارد و هر قدر بيشتر تمرين كند مى‌تواند آن را تقويت نمايد.

بنابراين، جاى هيچ ترديدى در وجود اراده و اختيار نيست و نبايد شبهات گوناگون، موجب تشويش ذهن و شك درباره چنين امر وجدانى و بديهى گردد. و چنانكه اشاره كرديم وجود اختيار به عنوان يك اصل بديهى در همه نظامهاى تربيتى و اخلاقى و اديان و شرايع آسمانى پذيرفته شده، و بدون آن، جايى براى وظيفه و تكليف و نكوهش و ستايش و كيفر و پاداش، وجود نخواهد داشت.

آنچه موجب انحراف از اين حقيقت بديهى و گرايش به جبر شده شبهاتى است كه بايد به آنها پاسخ داده شود تا جايى براى وسوسه و ترديد، باقى نماند. از اينروى، در اينجا به طور فشرده به دفع مهمترين آنها مى‌پردازيم.

دفع شبهات جبرگرايان

مهمترين شبهات جبرگرايان از اين قرار است:

1- اراده انسان در اثر برانگيخته شدن ميلهاى درونى، شكل مى‌گيرد، و نه وجود اين ميلها در اختيار انسان است و نه برانگيخته شدن آنها بوسيله عوامل بيرونى. پس جايى براى اختيار و انتخاب، باقى نمى‌ماند.

پاسخ اينست كه برانگيخته شدن ميلها زمينه را براى اراده و تصميم گيرى، فراهم مى‌كند نه اينكه تصميم بر انجام كارى، نتيجه جبرى برانگيخته شدن ميلها باشد بطورى كه قدرت مقاومت را سلب كند. و شاهدش اينست كه در بسيارى از موارد، حالت ترديد و دودلى براى انسان، دست مى‌دهد و تصميم گيرى، احتياج به تأمل و سنجش سود و زيان كار دارد و گاهى به دشوارى انجام مى‌گيرد.

2- برحسب آنچه در علوم مختلف، ثابت شده عوامل گوناگونى از قبيل وراثت، ترشح غدد (كه تحت تأثير مواد غذائى و دارويى خاصى مى‌باشد) و نيز عوامل محيطى و اجتماعى، در شكل گرفتن اراده انسان، مؤثر است و اختلاف رفتار انسانها تابع اختلاف اين عوامل مى‌باشد. چنانكه در متون دينى نيز اين مطالب كمابيش مورد تأييد، واقع شده است. بنابراين، نمى‌توان افعال انسان را برخاسته از اراده آزاد وى دانست.

پاسخ اينست كه پذيرفتن اختيار و اراده آزاد، به معناى نفى تأثير اين عوامل نيست بلكه بدين معنى است كه با وجود همه اين عوامل، انسان مى‌تواند مقاومت كند و هنگام تزاحم انگيزه هاى مختلف، يكى را برگزيند.

البته قوت برخى از اين عوامل، گاهى مقاومت و گزينش كارى كه در جهت خلاف آنهاست را دشوار مى‌سازد ولى در عوض، چنين مقاومت و گزينشى تأثير بيشترى در كمال داشته استحقاق پاداش را افزايش مى‌دهد چنانكه هيجانات فوق العاده و ديگر شرايط دشوار، موجب كاهش كيفر و تخفيف جرم مى‌گردد.

3- شبهه ديگر جبرگرايان اينست كه خداى متعال، به همه پديده هاى جهان، و از جمله افعال انسان، قبل از وقوع آنها آگاه است، و علم الهى، خطا بردار نيست. پس ناچار همه حوادث بر طبق علم ازلى الهى، واقع خواهد شد و تخلّف از آن، ممكن نيست. بنابراين جايى براى اختيار و انتخاب انسان، وجود نخواهد داشت.

پاسخ اينست كه علم الهى بر هر حادثه‌اى آنچنان كه واقع مى‌شود تعلق گرفته است، و افعال اختيارى انسان هم به وصف اختياريّت، براى خداى متعال، معلوم است پس اگر به وصف جبريّت، تحقق يابد برخلاف علم الهى، واقع مى‌شود.

مثلاً خداى متعال مى‌داند كه فلان شخص در فلان شرايطى تصميم بر انجام كارى خواهد گرفت و آن را انجام خواهد داد، نه اينكه علم الهى فقط به وقوع فعل، صرف نظر از ارتباط آن با اراده و اختيار فاعل، تعلق گرفته باشد، پس علم ازلى الهى، منافاتى با اختيار و اراده آزاد انسان ندارد.

يكى ديگر از شبهات جبرگرايان، مربوط به مسأله قضاء و قدر است كه به گمان آنان با اختيار انسان، سازگار نيست. و ما در درس آينده به توضيح اين مسأله خواهيم پرداخت.

پرسش

1- علل گرايش به جبر و رواج آن را شرح دهيد.

2- آثار سوء اين گرايش را بيان كنيد.

3- وجود اختيار و اراده آزاد انسان را توضيح دهيد.

4- آيا تأثير ميلهاى درونى و عوامل برانگيزنده آنها منافاتى با اختيار انسان دارد؟ چرا؟

5- فرق بين كسانى كه تحت تأثير هيجانات فوق العاده و شرايط دشوار، قرار مى‌گيرند با ديگران چيست؟

6- آيا تأثير وراثت و عوامل محيطى و اجتماعى، مستلزم جبر است؟ چرا؟

7- آيا علم ازلى الهى، اختيار انسان را نفى مى‌كند؟ چرا؟

درس نوزدهم : قضاء و قدر

مفهوم قضا و قدر

واژه «قدَر» به معناى اندازه، و «تقدير» به معناى سنجش و اندازه گيرى و چيزى را با اندازه معينى ساختن است. و واژه «قضاء» به معناى يكسره كردن و به انجام رساندن و داورى كردن (كه آن هم نوعى به انجام رساندنِ اعتبارى است) استعمال مى‌شود. و گاهى اين دو واژه به صورت مترادف و به معناى «سرشت» بكار مى‌رود.

منظور از تقدير الهى اينست كه خداى متعال براى هر پديده‌اى اندازه و حدود كمّى و كيفى و زمانى و مكانى خاصى قرار داده است كه تحت تأثير علل و عوامل تدريجى، تحقق مى‌يابد. و منظور از قضاء الهى اينست كه پس از فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايطِ يك پديده، آنرا به مرحله نهائى و حتمى مى‌رساند.

طبق اين تفسير، مرحله تقدير، قبل از مرحله قضاء و داراى مراتب تدريجى است و شامل مقدمات بعيد و متوسط و قريب مى‌شود و با تغيير بعضى از اسباب و شرايط، تغيير مى‌يابد، مثلاً سير تدريجى جنين از نطفه و علقه و مضغه تا حد يك چنين كامل، مراحل مختلف تقدير آنست كه شامل مشخصات زمانى و مكانى نيز مى‌شود، و سقوط آن در يكى از مراحل، تغييرى در تقدير آن بشمار مى‌رود. ولى مرحله قضاء، دفعى و مربوط به فراهم شدن همه اسباب و شرايط، و نيز حتمى و غيرقابل تغيير است

«إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (40) .

اما چنانكه اشاره شد گاهى «قضاء و قدر» بصورت مترادف بكار مى‌رود، و از اينروى، تقسيم به حتمى و غيرحتمى مى‌گردد، و بدين لحاظ است كه در روايات و ادعيه، از تغيير قضاء، ياد شده، و صدقه و بِرّ به والدين و صله رحم و دعاء، از عوامل تغيير قضاء، معرفى گرديده است.

قضاء و قدر علمى و عينى

گاهى تقدير و قضاء الهى، به معناى علم خدا به فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرايط پيدايش پديده ها و نيز علم به وقوع حتمى آنها بكار مى‌رود، و آن را «قضاء و قدر علمى» مى‌نامند، و گاهى به معناى انتساب سير تدريجى پديده ها و نيز انتساب تحقق عينى آنها به خداى متعال، استعمال مى‌شود و «قضاء و قدر عينى» نام مى‌گيرد.

برحسب آنچه از آيات و روايات، استفاده مى‌شود علم الهى به همه پديده ها به صورتى كه عيناً در خارج، تحقق مى‌يابد در مخلوقى شريف و متعالى به نام «لوح محفوظ» منعكس است و هر كس به اذن الهى، با آن، تماس پيدا كند از حوادث گذشته و آينده، آگاه مى‌گردد، و نيز الواح نازلترى هست كه حوادث را به صورت ناتمام و مشروط، منعكس مى‌سازد و كسانى كه بر آنها اشراف يابند اطلاعات محدودى بدست مى‌آورند كه مشروط و قابل تغيير است. و شايد اين آيه شريفه، ناظر به اين دو نوع سرنوشت باشد: «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» (41) . و تغيير يافتن تقديراتِ مشروط و غيرحتمى، در لسان روايات، به نام «بداء» ناميده شده است.

به هر حال، اعتقاد به قضاء و قدر علمى، مشكلى را بيش از آنچه در مورد علم ازلى الهى گفته شد بوجود نمى‌آورد، و در درس سابق، شبهه جبرگرايان مربوط به علم الهى، مورد بررسى واقع شد و سستى و بى مايگىِ آن، روشن گرديد.

اما اعتقاد به قضاء و قدر عينى، مخصوصاً اعتقاد به سرنوشت حتمى، اشكال دشوارترى دارد كه بايد به پاسخ آن بپردازيم هر چند پاسخ اجمالىِ آن در بحث از توحيد به معناى تأثير استقلالى، دانسته شد.

رابطه قضاء و قدر با اختيار انسان

دانستيم كه مقتضاى اعتقاد به قضاء و قدر عينى الهى اينست كه وجود پديده ها را از آغاز پيدايش تا دوران شكوفايى و تا پايان عمر، بلكه از هنگام فراهم شدن مقدماتِ بعيده تحت تدبير حكيمانه الهى بدانيم و فراهم شدن شرايط پيدايش و رسيدن به مرحله نهائى را مستند به اراده الهى بشماريم (42) .

به ديگر سخن: همانگونه كه وجود هر پديده‌اى انتساب به اذن و مشيّت تكوينىِ خدا دارد و بدون اذن او هيچ موجودى پا به عرصه وجود نمى‌نهد همچنين پيدايش هر چيزى مستند به تقدير و قضاء الهى است و بدون آن، هيچ موجودى شكل و حدود ويژه خودش را نمى‌يابد و به سرانجام خودش نمى‌رسد. و بيان اين انتساب و استنادات، در واقع، تعليم تدريجىِ توحيد به معناى استقلال در تأثير است كه از والاترين درجات توحيد مى‌باشد و نقش عظيمى در سازندگى انسانها دارد چنانكه قبلا اشاره كرديم.

اما استناد پديده ها به اذن و حتى به مشيّت خدا، آسان يابتر و قابل فهم‌تر است به خلاف استناد مرحله نهائى و تعيّن قطعى آنها به قضاء الهى كه به دليلِ دشواريابى آن، بيشتر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است. زيرا جمع بين چنين اعتقادى با پذيرفتن اختيار انسان در رقم زدن سرنوشت خويش بسيار مشكل است و از اينروى، گروهى از متكلمين (اشاعره) كه شمول قضاء الهى را نسبت به رفتار انسانها پذيرفته بودند گرايش به جبر پيدا كردند، و گروهى ديگر (معتزله) كه نمى‌توانستند جبر و پى آمدهاى وخيم آن را بپذيرند منكر شمول قضاء الهى نسبت به افعال اختيارى انسان شدند و هر دسته، آيات و رواياتِ مخالف با نظريه خودشان را مورد تأويل قرار دادند چنانكه در كتب مفصل كلامى و در رساله هاى خاصى كه درباره جبر و تفويض نوشته شده، آمده است.

نقطه اصلىِ اشكال اينست كه اگر كار انسان، واقعاً اختيارى و مستند به اراده اوست چگونه مى‌توان آن را مستند به اراده و قضاء الهى دانست؟ و اگر مستند به قضاء الهى است چگونه مى‌توان آن را تابع اختيار و انتخاب انسان بشمار آورد؟

بنابراين، براى رفع اين اشكال و بيان جمع بين استناد فعل به اراده و اختيار انسان و استناد آن به اراده و قضاء الهى، بايد توضيحى پيرامون انواع استناد معلول واحد به چند علت بدهيم تا نوع استناد فعل اختيارى به انسان و خداى متعال، آشكار گردد.

انواع تأثير علل متعدّد

تأثير چند علت در پيدايش يك پديده، به چند صورت تصور مى‌شود:

1- چند علت با هم و در كنار يكديگر، تأثير كنند مانند اينكه اجتماع بذر و آب و حرارت و... موجب شكفتن بذر و روييدن گياه مى‌شود.

2- هر يك از آنها متناوباً مؤثر باشد كه به نوبت، تأثير خود را مى‌بخشند چنانكه چند موتور، على التناوب روشن شوند و موجب ادامه حركت هواپيما گردند.

3- تأثير آنها مترتّب بر يكديگر باشد چنانچه در برخورد چند توپ با يكديگر يا در تصادفات زنجيره‌اى ملاحظه مى‌شود. و نمونه ديگر آن، تأثير اراده انسان در حركت دست، و تأثير دست در حركت قلم، و تأثير قلم در پيدايش نوشته است. بطورى كه طول عمر پديده بر تعداد آنها تقسيم مى‌شود و هر بخشى از آن معلول يكى از عواملى باشد.

4- تأثير مترتّب چند عامل طولى، بگونه‌اى كه وجود هر يك از آنها وابسته به وجود ديگرى باشد برخلاف فرض قبلى كه وجود قلم، وابسته به وجود دست نبود و وجود دست هم وابسته به اراده انسان نبود.

در همه اين صورتها اجتماع چند علت براى پيدايش معلولِ واحد، ممكن بلكه لازم است و تأثير اراده الهى و اراده انسان در فعل اختيارى از همين قسم اخير مى‌باشد زيرا وجود انسان و اراده او وابسته به اراده الهى است.

و اما آن صورتى كه اجتماع دو علت بر معلول واحد، ممكن نيست عبارتست از اجتماع دو علت هستى بخش يا دو علت مانعة الجمع كه در عرض هم و على البدل تأثير مى‌كنند مانند فرض اينكه اراده واحدى از دو فاعل مريد، سر بزند يا دو پديده واحدى مستند به دو مجموعه علل (دو علت تامّه) باشد.

دفع شبهه

با توضيحاتى كه داده شد روشن گرديد كه استناد وجودِ افعال اختيارى انسان به خداى متعال، منافاتى با استناد آنها به خود وى ندارد زيرا اين استنادها در طول يكديگر هستند و تزاحمى با هم ندارند.

به ديگر سخن: استناد فعل به فاعل انسانى در يك سطح است و استناد وجود آن به خداى متعال در سطح بالاترى است كه در آن سطح، وجود خود انسان و وجود مادّه‌اى كه كارش را روى آن انجام مى‌دهد و وجود ابزارهايى كه كار را بوسيله آنها انجام مى‌دهد همگى مستند به اوست.

پس تأثير اراده انسان به عنوان «جزء اخير از علت تامّه» در كار خودش منافاتى با استناد وجود همه اجزاء علت تامّه، به خداى متعال ندارد. و اين، خداى متعال است كه وجود جهان و انسان و همه شئون وجودى او را در يَدِ قدرت خود دارد و همواره به آنها وجود مى‌بخشد و نو به نو آنها را مى‌آفريند و هيچ موجودى در هيچ حالى و در هيچ زمانى بى نياز از او نيست و استقلالى از او ندارد. بنابراين، كارهاى اختيارى انسان هم بى نياز از خداى متعال، و خارج از قلمرو اراده او نخواهد بود و همه صفات و ويژگيها و حدود و مشخصات آنها نيز وابسته به تقدير و قضاء الهى مى‌باشد و چنان نيست كه يا بايد مستند به اراده انسان باشند و يا مستند به اراده خدا. زيرا اين دو اراده در عَرض يكديگر و مانعة الجمع نيستند و تأثير آنها در تحقق كارها على البدل انجام نمى‌گيرد بلكه اراده انسان مانند اصل وجودش وابسته به اراده الهى است و اراده خداى متعال براى تحقق آن، ضرورت دارد «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ» (43) .

آثار اعتقاد به قضاء و قدر

اعتقاد به قضاء و قدر الهى، علاوه بر اينكه درجه ارزشمندى از معرفت خدا و موجب تكامل انسان در بُعد عقلى بشمار مى‌رود آثار عملى فراوانى دارد كه به برخى از آنها اشاره شد و اينك به بيان برخى ديگر از آنها مى‌پردازيم:

كسى كه پيدايش حوادث را تابع اراده حكيمانه خداى متعال و مستند به تقدير و قضاء الهى مى‌داند از پيشامدهاى ناگوار نمى‌هراسد و در برابر آنها خود را نمى‌بازد و به جزع و فزع نمى‌افتد بلكه توجه به اينكه اين حوادث، جزئى از نظام حكيمانه جهان است و طبق مصالح و حكمتهايى رخ داده و مى‌دهد با آغوش باز از آنها استقبال مى‌كند و ملكات فاضله‌اى از قبيل صبر و توكّل و رضا و تسليم را بدست مى‌آورد.

و نيز شيفته و فريفته خوشيها و شاديهاى زندگى نمى‌شود و به آنها مغرور و سرمست نمى‌گردد و نعمتهاى خدا داده را وسيله فخرفروشى و به خود باليدن، قرار نمى‌دهد.

اين آثار ارزنده، همان است كه در اين آيه شريفه، به آنها اشاره شده است:

«ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَة فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّ فِي كِتاب مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيرٌ. لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتال فَخُور» (44) .

در عين حال، بايد توجه داشته باشيم كه برداشت نادرست از مسأله قضاء و قدر و توحيد در تأثير استقلالى، موجب سستى و تنبلى و زبونى و ستم پذيرى و تهى كردن شانه از زير بار مسئوليّت نشود و بدانيم كه سعادت و شقاوت جاودانى اينان در گرو فعاليّتهاى اختيارى خود اوست: «لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ» (45)  «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى» (46) .

پرسش

1- مفهوم لغوى قضاء و قدر را بيان كنيد؟

2- منظور از تقدير و قضاء الهى چيست؟

3- به چه لحاظ، قضاء و قدر، به حتم و غيرحتمى تقسيم مى‌شود؟

4- بداءِ چيست؟

5- قضاء و قدر علمى و عينى را بيان كنيد.

6- لوح محفوظ و لوح محو و اثبات، و ارتباط آنها را با سرنوشت حتمى و غيرحتمى، شرح دهيد.

7- دشوارى جمع بين قضاء و قدر و بين اختيار انسان، و اختلاف نظر متكلمين در اين موضوع را توضيح دهيد.

8- انواع تأثير علل متعدد در معلول واحد را بيان كنيد و توضيح دهيد كه چه نوعى از اجتماع چند علت بر سر معلول واحد، محال است.

9- پاسخ شبهه جبر در مسأله قضاء و قدر را بيان كنيد.

10- آثار اعتقاد به قضاء و قدر الهى را شرح دهيد.

درس بيستم : عدل الهى

مقدّمه

در درسهاى گذشته، در موارد متعددى به اختلاف بين دو نحله كلامى (اشعرى و معتزلى) برخورد كرديم كه از جمله آنها مسائل كلام و اراده الهى و توحيد صفاتى و جبر و اختيار و قضاء و قدر بود و غالباً نظريات ايشان در دو طرف افراط و تفريط قرار داشت.

يكى ديگر از موارد اختلاف اساسى بين اين دو گروه، مسأله عدل الهى است كه در اين مسأله، نظر شيعه موافق گروه معتزله، تلقى شده و مجموعاً در برابر اشاعره، بنام «عدليّه» ناميده شده اند. و نظر به اهميتى كه اين مسأله در علم كلام دارد از مسائل محورى بشمار آمده و حتى از اصول عقايد و از مشخصات مذهب كلامى شيعه و معتزله، محسوب شده است.

بايد توجه داشت كه اشاعره نيز عدل الهى را نفى نمى‌كنند و چنان نيست كه (العياذباللّه) خدا را ظالم بدانند در حالى كه آيات صريح و غيرقابل تأويل قرآن كريم، عدل الهى را اثبات و هرگونه ظلمى را از ساحت مقدسش نفى مى‌كند، بلكه بحث بر سر اين است كه آيا عقل انسان مى‌تواند به خودى خود و صرف نظر از بيانات شرعى (كتاب و سنت) ضوابطى را براى افعال، و بخصوص افعال الهى، در نظر بگيرد و براساس آنها حكم به لزوم انجام كارى و ترك كار ديگرى بكند و مثلاً بگويد: «لازم است خداى متعال، مؤمنان را به بهشت و كافران را به دوزخ ببرد» يا اينگونه قضاوتها تنها براساس وحى، صورت مى‌گيرد و صرف نظر از آنها عقل نمى‌تواند قضاوتى داشته باشد؟

پس نقطه اصلى اختلاف، همان است كه بنام مسأله «حسن و قبح عقلى» نام‌گذارى شده، و اشاعره آنرا انكار كرده و معتقد شده‌اند كه (در امور تكوينى) آنچه را خدا انجام مى‌دهد نيكو است، و (در امور تشريعى) آنچه را خدا امر مى‌كند خوب است نه اينكه چون كارى خوب است خدا آنرا انجام مى‌دهد يا به آن، امر مى‌كند.

اما عدليّه معتقدند كه افعال، صرف نظر از انتساب تكوينى و تشريعى آنها به خداى متعال متّصف به حسن و قبح مى‌شوند و عقل انسان هم تا حدودى مى‌تواند جهت حسن و قبح افعال را درك كند و ساحت الهى را از انجام افعال قبيح، تنزيه نمايد، البته نه بدان معنى كه (العياذباللّه) به خدا فرمان بدهد و امر و نهى كند بلكه بدين معنى كه تناسب كارى را با آنها كشف مى‌كند و بر اين اساس، صدور كارهاى قبيح را از خداى متعال محال مى‌داند.

بديهى است بررسى تفضيلى اين مسأله و پاسخ به شبهاتى كه موجب انكار حسن و قبح عقلى از طرف اشاعره شده و سرانجام، ايشان را روياروى عدليّه قرار داده است در حوصله اين نوشتار نيست. همچنين ممكن است سخنان معتزله در اين زمينه نيز نقطه ضعفهايى داشته باشد كه بايد در جاى خودش مورد بررسى قرار گيرد. ولى اصل اعتقاد به حسن و قبح عقلى، مورد قبول شيعيان و تأييد كتاب و سنت و تأكيد پيشوايان معصوم (عليهم الصلوة و السلام) مى‌باشد.

از اينروى، ما در اينجا نخست توضيحى پيرامون مفهوم عدل مى‌دهيم و سپس اشاره‌اى به دليل عقلى بر اين صفت كه از صفات فعليّه الهى است مى‌كنيم و در پايان، به حل مهمترين شبهاتى كه پيرامون اين مسأله، وجود دارد مى‌پردازيم.

مفهوم عدل

معناى لغوى عدل، برابرى و برابر كردن است، و در عرف عام به معناى رعايت حقوق ديگران، در برابر ظلم (= تجاوز به حقوق ديگران) بكار مى‌رود، و از اينروى، عدل را به اين صورت، تعريف كرده اند:

«إعطاء كلِّ ذى حقٍّ حقَّه». و بنابراين بايد نخست موجودى را در نظر گرفت كه داراى حقى باشد تا رعايت آن «عدل» و تجاوز به آن «ظلم» ناميده شود. ولى گاهى توسعه‌اى در مفهوم عدل داده مى‌شود و به معناى «هر چيزى را بجاى خود نهادن، يا هر كارى را به وجه شايسته، انجام دادن» بكار مى‌رود و به اين صورت، تعريف مى‌شود: «وَضْعُ كلِّ شىء فى مَوضعِه» و طبق اين تعريف، عدل مرادف با حكمت، و كار عادلانه، مساوى با كار حكيمانه مى‌گردد. اما درباره اينكه چگونه «حق صاحب حق» و «جايگاه شايسته هر چيزى» تعيين مى‌شود سخن بسيار است كه بخش مهمى از فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق را به خود، اختصاص داده است و طبعاً در اينجا نمى‌توان به تحقيق پيرامون اينگونه مسائل بپردازيم.

آنچه لازم است در اينجا به آن، توجه شود اين است كه هر عاقلى درك مى‌كند كه اگر كسى بدون هيچ علتى لقمه نانى را از دست طفل يتيمى بربايد يا خون انسان بى گناهى را بريزد ظلم كرده و مرتكب كار قبيحى شده است، و برعكس اگر لقمه نان ربوده شده را از دست رباينده بگيرد و به طفل يتيم برگرداند و قاتل جنايتكار را به كيفر برساند كار عادلانه و شايسته‌اى انجام داده است. و اين قضاوت، متكى به امر و نهى الهى نيست و حتى اگر كسى معتقد به وجود خدا هم نباشد چنين قضاوتى را خواهد داشت.

اما اينكه راز اين قضاوت چيست و چه نيروى درك كننده‌اى اين حسن و قبح را درك مى‌كند و مانند اينها، مسائلى است كه بايد در شاخه هاى مختلف فلسفه، مورد بررسى قرار گيرد.

حاصل آنكه: براى عدل مى‌توان دو مفهوم خاصّ و عامّ در نظر گرفت: يكى رعايت حقوق ديگران، و ديگرى انجام دادن كار حكيمانه كه رعايت حقوق ديگران هم از مصاديق آن مى‌باشد.

بنابراين، لازمه عدل، برابر قرار دادن همه انسانها يا همه اشياء نيست، و مثلاً معلم عادل كسى نيست كه همه شاگردان را، خواه كوشا باشند و خواه تنبل، بطور يكسان مورد تشويق يا توبيخ قرار دهد، و قاضى عادل كسى نيست كه مال مورد نزاع را بطور مساوى بين طرفين دعوى تقسيم كند، بلكه معلم عادل كسى است كه هر كدام از شاگردان را به اندازه استحقاقشان ستايش يا نكوهش كند، و قاضى عادل كسى است كه مال مورد نزاع را به صاحبش بدهد.

همچنين مقتضاى حكمت و عدل الهى اين نيست كه همه مخلوقات را يكسان بيافريند و مثلاً به انسان هم شاخ و يال و بال و... بدهد بلكه اقتضاى حكمت آفريدگار اينست كه جهان را بگونه‌اى بيافريند كه بيشترين خير و كمال، بر آن مترتّب گردد و موجودات مختلف را كه اجزاء همبسته آنرا تشكيل مى‌دهند بگونه‌اى بيافريند كه متناسب با آن هدف نهائى باشد. و نيز مقتضاى حكمت و عدل الهى اينست كه هر انسانى را به اندازه استعدادش مورد تكليف قرار دهد (47)  و سپس با توجه به توانايى و تلاش اختيارى وى درباره او قضاوت كند (48)  و سرانجام، پاداش يا كيفرى در خور كارهايش به او عطا فرمايد (49) .

دليل عدل الهى

چنانكه اشاره شد عدل الهى، طبق يك تفسير، بخشى از حكمت الهى، و طبق تفسير ديگر، عين آنست و طبعاً دليل اثبات آن هم همان دليلى خواهد بود كه حكمت الهى را اثبات مى‌كند و در درس يازدهم به آن اشاره شد و در اينجا به توضيح بيشترى درباره آن مى‌پردازيم:

دانستيم كه خداى متعال، بالاترين مراتب قدرت و اختيار را دارد و هر كار ممكن الوجودى را مى‌تواند انجام دهد يا ندهد بدون اينكه تحت تأثير هيچ نيروى مجبوركننده و مقهوركننده‌اى قرار بگيرد. ولى همه آنچه را مى‌تواند انجام نمى‌دهد بلكه آنچه را مى‌خواهد و اراده مى‌كند انجام مى‌دهد.

و نيز دانستيم كه اراده او گزافى و بى حساب نيست، بلكه آنچه را كه مقتضاى صفات كماليّه‌اش باشد اراده مى‌كند. و اگر صفات كماليّه او اقتضاى كارى را نداشته باشد هرگز آنرا انجام نخواهد داد. و چون خداى متعال، كمال محض است اراده او اصالتاً به جهت كمال و خير مخلوقات، تعلق مى‌گيرد و اگر لازمه وجود مخلوقى پيدايش شرور و نقايصى در جهان باشد جهت شرّ آن، مقصود بالتّبع خواهد بود يعنى چون لازمه انفكاك ناپذير خير بيشترى است بالتَبَع آن خير غالب، مورد اراده الهى واقع مى‌شود.

پس مقتضاى صفات كماليّه الهى اينست كه جهان بگونه‌اى آفريده شود كه مجموعاً داراى بيشترين كمال و خير ممكن الحصول باشد، و از اينجا صفت حكمت براى خداى متعال، ثابت مى گردد.

بر همين اساس، اراده الهى به آفرينش انسان در شرايطى كه امكان وجود داشته باشد و وجود او منشأ بيشترين خيرات باشد تعلق گرفته است، و يكى از امتيازات اصلى انسان، اختيار و اراده آزاد است و بى شك، داشتن نيروى اختيار و انتخاب، يكى از كمالات وجودى بشمار مى‌رود و موجودى كه واجد آن باشد كاملتر از موجود فاقد آن، محسوب مى‌شود. اما لازمه مختار بودن انسان اينست كه هم بتواند مرتكب كارهاى زشت و ناپسند گردد و بسوى خسران و شقاوت جاودانى، سقوط كند. و البته آنچه اصالتاً مورد اراده الهى قرار مى‌گيرد همان تكامل اوست ولى چون لازمه تكامل اختيارى انسان، امكان تنزل و سقوط هم هست كه در اثر پيروى از هواهاى نفسانى و انگيزه هاى شيطانى حاصل مى‌شود چنين سقوط اختيارى هم بالتَبَع مورد اراده الهى واقع خواهد شد.

و چون انتخاب آگاهانه، نيازمند به شناخت صحيح راههاى خير و شرّ است خداى متعال، انسان را به آنچه موجب خير و مصلحت اوست امر فرموده و از آنچه موجب فساد و سقوط اوست نهى كرده است تا وسيله حركت تكاملى او فراهم گردد. و چون تكاليف الهى به منظور رسيدن انسان به نتايج عمل به آنها وضع شده و نفعى براى خداى متعال در برندارد از اينروى، حكمت الهى اقتضاء دارد كه اين تكاليف، متناسب با تواناييهاى مكلفين باشد، زيرا تكليفى كه امكان اطاعت نداشته باشد لغو و بيهوده خواهد بود.

بدين ترتيب، نخستين مرحله عدل (بمعناى خاص) يعنى عدالت در مقام تكليف، به اين دليل، ثابت مى‌شود كه اگر خداى متعال تكليفى فوق طاعت بندگان، تعيين كند امكان عمل نخواهد داشت و كار بيهوده‌اى خواهد بود.

و اما عدالت در مقام قضاوت بين بندگان، با توجه به اين نكته، ثابت مى‌شود كه اين كار به منظور مشخص شدن استحقاق افراد براى انواع پاداش و كيفر، انجام مى‌گيرد و اگر برخلاف قسط و عدل باشد نقض غرض خواهد شد.

و سرانجام، عدالت در مقام دادن پاداش و كيفر با توجه به هدف نهائى آفرينش، ثابت مى‌گردد. زيرا كسى كه انسان را براى رسيدن به نتايج كارهاى خوب و بدش آفريده است اگر او را برخلاف اقتضاى آنها پاداش يا كيفر دهد به هدف خودش نخواهد رسيد.

پس دليل عدل الهى به معناى صحيح و در همه مظاهرش اينست كه صفات ذاتيّه او موجب رفتار حكيمانه و عادلانه مى‌باشد و هيچ صفتى كه اقتضاى ظلم و ستم يا لغو و عبث را داشته باشد در او وجود ندارد.

حل چند شبهه

1- اختلافاتى كه در آفرينش مخلوقات و به ويژه انسانها وجود دارد چگونه با عدل و حكمت الهى سازگار است؟ و چرا خداى حكيم و عادل، همه مخلوقات را يكسان نيافريده است؟

پاسخ اينست كه اختلاف آفريدگان در بهره هاى وجودى، لازمه نظام آفرينش و تابع قوانين علّى و معلولىِ حاكم بر آنست، و فرض يكسان بودن همه آنها پندار خامى است و اگر اندكى دقت كنيم خواهيم دانست كه چنين فرضى مساوى با ترك آفرينش است زيرا اگر مثلاً همه انسانها مرد يا زن بودند توالد و تناسل انجام نمى‌گرفت و نسل انسان، منقرض مى‌گرديد، و اگر همه مخلوقات، انسان بودند چيزى براى خوردن و تأمين ساير نيازمنديها نمى‌يافتند، و نيز اگر همه حيوانات يا نباتات يك نوع و يك رنگ و داراى خواص يكسان مى‌بودند اين همه فوايد بيشمار و زيباييهاى خيره كننده پديد نمى‌آمد. و پديد آمدن اين يا آن نوع از پديده ها، با اين يا آن شكل و ويژگى، تابع اسباب و شرايطى است كه در جريان حركت و تحول مادّه، فراهم مى‌شود و هيچ كس را قبل از آفرينش، حقى بر خدا نيست كه او را چنين يا چنان بيافريند يا در اين يا در آن مكان، و در اين يا آن زمان قرار دهد تا جايى براى عدل و ظلم داشته باشد.

2- اگر حكمت الهى اقتضاى حيات انسان را در اين جهان داشته است پس چرا او را مى‌ميراند و به حيات او خاتمه مى‌دهد؟

پاسخ اينست كه اولا مرگ و حيات موجودات در اين جهان هم تابع قوانين تكوينى و روابط علّى و معلولى، و لازمه نظام آفرينش است. و ثانياً اگر موجودات زنده نمى‌مردند زمينه پيدايش موجودات بعدى فراهم نمى‌شد و آيندگان از نعمت وجود و حيات، محروم مى‌گرديدند. و ثالثاً اگر تنها فرض كنيم كه همه انسانها زنده بمانند طولى نمى‌كشد كه پهنه زمين براى زندگى ايشان، تنگ مى‌شود و از رنج و گرسنگى، آرزوى مرگ خواهند كرد. و رابعاً هدف اصلى آفرينش انسان، رسيدن به سعادت ابدى است و تا انسانها بوسيله مرگ، از اين جهان منتقل نشوند به آن هدف نهائى نخواهند رسيد.

3- وجود اين همه رنجها و امراض و بلاهاى طبيعى (مانند سيل و زلزله) و گرفتاريهاى اجتماعى (مانند جنگلها و ستمها) چگونه با عدل الهى، سازگار است؟

پاسخ اينست كه اولا حوادث ناگوار طبيعى، لازمه فعل و انفعالات و تزاحمات عوامل مادى است و چون خيرات آنها بر شرورشان غلبه دارد مخالف حكمت نيست، و نيز پديد آمدن فسادهاى اجتماعى، لازمه مختار بودن انسان است كه مقتضاى حكمت الهى مى‌باشد و در عين حال، مصالح زندگى اجتماعى، بيش از مفاسد آن است و اگر مفاسد، غالب بود انسانى در زمين باقى نمى‌ماند.

ثانياً وجود اين رنجها و گرفتاريها از يك سوى، موجب تلاش انسان براى كشف اسرار طبيعت و پديد آمدن دانشها و صنايع مختلف مى‌شود، و از سوى ديگر، دست و پنجه نرم كردن با سختيها عامل بزرگى براى رشد و شكوفايى استعدادها و ترقّى و تكامل انسانها مى‌گردد. و بالاخره، تحمل هر سختى و رنجى در اين جهان اگر به منظور صحيحى باشد پاداش بسيار ارزنده‌اى در جهان ابدى خواهد داشت و بنحو احسن، جبران خواهد شد.

4- عذاب ابدى براى گناهان محدودى كه در اين جهان، ارتكاب مى‌شود چگونه با عدل الهى، سازگار است؟

پاسخ اينست كه بين اعمال نيك و بد و بين پاداش و كيفر اُخروى نوعى رابطه عليّت وجود دارد كه بوسيله وحى الهى، كشف و به مردم گوشزد شده است. و همچنانكه در اين جهان، بعضى از جنايات، موجب آثار شوم طولانى مى‌شود و مثلاً كور كردن چشم خود يا ديگران در يك لحظه، انجام مى‌گيرد اما نتيجه آن، تا پايان عمر ادامه دارد، همچنين گناهان بزرگ هم داراى آثار اخروى جاويدان است و اگر كسى وسايل جبران آنها را در همين جهان (مثل توبه) فراهم نكند آثار سوء آن تا ابد، دامنگير وى خواهد شد. و همانگونه كه كور ماندن انسانها تا پايان عمر بوسيله يك جنايت لحظه اى، منافاتى با عدل الهى ندارد مبتلى شدن به عذاب ابدى هم در اثر گناهان بزرگ، منافاتى با عدل الهى نخواهد داشت زيرا نتيجه عملى است كه شخص گنهكار، آگاهانه به آن، اقدام كرده است.

پرسش

1- چرا مسائل بخش خداشناسى را تنها با اسلوب تعلقى، بيان كرديم؟

2- مسائل بنيادى بخش نبوت كدامند؟

3- آيا مى‌توان مسائل بنيادى نبوت و معاد را با دلايل نقلى، اثبات كرد؟ و آيا فرقى بين اين دو دسته از مسائل، وجود دارد؟

4- كدام دسته از مسائل علم كلام را مى‌توان با دلايل نقلى، اثبات كرد؟

5- وجه مقدم داشتن بخش نبوت بر بخش معاد چيست؟ و آيا ترتيب منطقى ديگرى براى تنظيم مسائل اين دو بخش، وجود دارد؟

6- چه فرقهايى ميان فلسفه و كلام، وجود دارد؟

7- مسائل علم كلام را از نظر اثبات، به چند دسته مى‌توان تقسيم كرد؟ ترتيب اين دسته ها را بيان كنيد.

درس بيست و يكم : درآمدى بر مسائل نبوّت

مقدّمه

دانستيم كه اساسى ترين مسائلى كه هر شخص عاقلى بايد آنها را حل كند تا بتواند يك زندگى انسانى و خردپسند داشته باشد عبارتست از:

1- هستى جهان و انسان از كيست؟ و تدبير و اراده آنها به دست چه كسى است؟

2- سرانجام زندگى و مقصد نهائى انسان كجاست؟

3- باتوجه به نيازى كه هر انسانى براى شناختن راه صحيح زندگى دارد تا با پيمودن آن، به سعادت حقيقى و كمال مطلوبش برسد چه وسيله تضمين شده‌اى براى تحصيل اين شناخت وجود دارد؟ و در اختيار چه كسانى است؟

پاسخ صحيح به اين پرسشها همان اصول سه گانه (توحيد، معاد، نبوّت) است كه اصلى ترين عقايد در همه اديان آسمانى بشمار مى‌رود.

در نخستين بخش از اين كتاب، به بررسى مسائل «خداشناسى» پرداختيم و به اين نتيجه رسيديم كه همه آفريدگان، هستى خود را از آفريدگار يگانه، دريافت مى‌دارند و همگى تحت تدبير حكيمانه او هستند و هيچكدام در هيچ شأنى و در هيچ كارى و در هيچ زمان و مكانى بى نياز از او نيستند.

اين مطالب را با براهين عقلى، اثبات كرديم (50) و توضيح داديم كه اينگونه مسائل را تنها از راه عقل مى‌توان اثبات كرد، زيرا استدلال تعبّدى و استناد به كلام خدا، هنگامى صحيح است كه وجود خدا و سخن وى و نيز اعتبار آن سخن، با دليل عقلى ثابت شده باشد چنانكه استناد به سخن پيامبر و امام، متوقف بر اثبات نبوّت و امامت و حجت سخنان ايشان است. پس اصل نبوّت را نيز بايد از راه وحى، ثابت كرد اگر چه اصل معاد، هم با دليل عقلى و هم با دليل نقلى، قابل اثبات است.

بنابراين، براى تبيين مسائل اين دو بخش (نبوّت و معاد) مى‌توان نخست، اصل معاد و اصل نبوّت را با دليل عقلى اثبات كرد و هنگامى كه نبوّت پيامبر اسلام و حقانيّت قرآن كريم به ثبوت رسيد تفاصيل مسائل هر دو بخش را براساس مضامين كتاب و سنت، تبيين كرد. ولى نظر به اينكه تفكيك مسائل بخشها از يكديگر، براى آموزش، مناسبتر و دلنشينتر است ما هم طبق روش سنتى، نخست به بيان مسائل نبوّت، و سپس به بيان مسائل معاد مى‌پردازيم و اگر در بعضى از موارد نياز به مطلبى بود كه بايد بعداً ثابت شود آن مطلب مورد نياز در استدلال را به عنوان «اصل موضوع» مى‌پذيريم تا در جاى خودش به اثبات برسد.

هدف از مباحث اين بخش

نخستين هدف از مباحث اين بخش، اثبات اين مطلب است كه براى شناختن حقايق هستى و راه صحيح زندگى، وسيله ديگرى غير از حسّ و عقل، وجود دارد كه خطا و اشتباهى در آن، راه ندارد، و آن عبارتست از «وحى» كه نوعى تعليم الهى مى‌باشد و اختصاص به بعضى از بندگان برگزيده خداى متعال دارد و عموم مردم، از حقيقت آن، آگاه نيستند زيرا نمونه آنرا در خودشان نمى‌يابند ولى مى‌توانند از راه آثار و علائمى به وجود آن، پى ببرند و ادعاى انبياء (عليهم السلام) را مبنى بر دريافت وحى الهى، تصديق كنند. و طبعاً هنگامى كه نزول وحى بر كسى ثابت شد و پيام آن به ديگران رسيد آنان موظفند آنرا بپذيرند و بر طبق آن، عمل كنند و هيچكس در مخالفت با آن، معذور نخواهند بود مگر اينكه پيامى اختصاص به فرد يا گروه خاصى داشته باشد و يا مخصوص به زمان معينى باشد.

بنابراين، مسائل بنيادى اين بخش، عبارتست از: ضرورت بعثت انبياء، ضرورت مصونيّت وحى از هرگونه تصرف عمدى و سهوى تا هنگام رسيدن محتواى آن به مردم، و به ديگر سخن: وجوب عصمت انبياء در تلقى و ابلاغ پيام الهى، و همچين لزوم وجود راهى براى اثبات نبوت پيامبران براى ديگران.

پس از آنكه مسائل بنيادى وحى و نبوت بوسيله دليل عقلى، تبيين شد آنگاه نوبت مى‌رسد به مسائل ديگرى از قبيل تعدّد انبياء و كتب و شرايع آسمانى، و تعيين آخرين پيامبر و آخرين كتاب آسمانى، و نيز تعيين جانشينان او.

اما اثبات همه اين مسائل با برهان عقلى، ميسر نيست و در بسيارى از موارد بايد از دلايل نقلى و تعبّدى، بهره گرفت.

متد تحقيق در علم كلام

با توجه به آنچه گفته شد فرقهاى اساسى بين فلسفه و علم كلام، روشن مى‌شود زيرا فلسفه، تنها از مسائلى است كه با دليل عقلى، اثبات مى‌گردد ولى علم كلام، شامل مسائلى است كه جز با دليل نقلى و تعبّدى، قابل اثبات نيست.

به ديگر سخن: نسبت بين مسائل فلسفه و مسائل علم كلام «عموم و خصوص من وجه» است. يعنى در عين حال كه فلسفه و كلام، داراى مسائل مشتركى هستند با اسلوب تعقّلى، اثبات مى‌شود هر كدام از آنها مسائل ويژه خود دارند ولى مسائل ويژه فلسفه نيز كه با اسلوب تعقّلى، بيان مى‌شود. به خلاف مسائل ويژه كلام كه با اسلوب نقلى و تعبّدى، اثبات مى‌گردد، و به ديگر سخن: متد تحقيق در علم كلام «تلفيقى» و «دو گانه» است و در اين علم، هم از اسلوب تعقّلى و هم از اسلوب تعبّدى، استفاده مى‌شود.

يكى آنكه هركدام از آنها علاوه بر مسائل مشترك (مانند مسائل خداشناسى) داراى مسائل ويژه‌اى است كه در ديگرى مورد بحث واقع نمى‌شود.

دو ديگر آنكه: متد تحقيق در همه مسائل فلسفه، متد تعقّلى است بخلاف علم كلام كه در پاره‌اى از مسائل (مانند مسائل مشترك بين فلسفه و كلام) از متد تعقّلى استفاده مى‌كند و در پاره‌اى از مسائل (مانند مسائل امامت) از اسلوب نقلى، بهره مى‌گيرد و در پاره‌اى ديگر از هر دو روش (مانند اثبات اصل معاد). لازم به تذكر است كه مسائل خاص علم كلام كه با روش نقلى و تعبّدى، اثبات مى‌شوند همگى در يك سطح نيستند بلكه يك دسته از مطالب، و از جمله، حجيّت رفتار و گفتار پيامبر اكرم (صلّى الله عليه و آله و سلّم) «= سنت» مستقيماً بوسيله آيات كريمه قرآن، ثابت مى‌شود (بعد از آنكه حقانيت قرآن كريم بوسيله دليل عقلى به ثبوت رسيد) سپس مسائل ديگرى مانند تعيين جانشين آن حضرت و حجيّت سخنان ائمه اطهار (سلام الله عليهم اجمعين) تبيين مى‌شود.

بديهى است نتيجه‌اى كه از دلايل نقلى بدست مى‌آيد در صورتى يقينى خواهد بود كه سند آنها قطعى و دلالت آنها صريح باشد.

پرسش

1- چرا مسائل بخش خداشناسى را تنها با اسلوب تعقّلى، بيان كرديم؟

2- مسائل بنيادى بخش نبوّت كدامند؟

3- آيا مى‌توان مسائل بنيادى نبوّت و معاد را با دليل نقلى، اثبات كرد؟ و آيا فرقى بين اين دو دسته از مسائل، وجود دارد؟

4- كدام دسته از مسائل علم كلام را مى‌توان با دلايل نقلى، اثبات كرد؟

5- وجه مقدم داشتن بخش نبوّت بر بخش معاد چيست؟ و آيا ترتيب منطقى ديگرى براى تنظيم مسائل اين دو بخش، وجود دارد؟

6- چه فرقهايى ميان فلسفه و كلام، وجود دارد؟

7- مسائل علم كلام را از نظر اثبات، به چند دسته مى‌توان تقسيم كرد؟ ترتيب اين دسته ها را بيان كنيد.

درس بيست و دوم : نياز بشر به وحى و نبوّت

ضرورت بعثت انبياء

اين مسأله را كه بنيادى ترين مسائل بخش نبوّت است مى‌توان با برهانى اثبات كرد كه از سه مقدمه، تشكيل مى‌يابد:

1- هدف از آفرينش انسان اين است كه با انجام دادن افعال اختيارى، مسير تكامل خود را بسوى كمال نهائى بپيمايد كمالى كه جز از مجراى اختيار و انتخاب بدست نمى‌آيد. به ديگر سخن: انسان براى اين، آفريده شده كه با عبادت و اطاعت خداى متعال، شايستگى دريافت رحمتهايى را پيدا كند كه ويژه انسانهاى كامل است. و اراده حكيمانه الهى اصالتاً به كمال و سعادت انسان، تعلق گرفته است اما از آنجا كه اين كمال و سعادت والا و ارجمند جز از راه انجام دادن افعال اختيارى، حاصل نمى‌شود مسير زندگى بشر، دو راهه و دو سويه قرار داده شده تا زمينه انتخاب و گزينش براى وى فراهم شود و طبعاً يك راه آن هم بسوى شقاوت و عذاب خواهد بود كه بالتّبع (و نه بالاصاله) مورد اراده الهى واقع مى‌شود.

اين مقدمه ضمن بحث از حكمت و عدل الهى (51) روشن شد.

2- اختيار و انتخاب آگاهانه، علاوه بر قدرت بر انجام كار و فراهم شدن زمينه هاى بيرونى براى كارهاى گوناگون و وجود ميل و كشش درونى بسوى آنها، نياز به شناخت صحيح نسبت به كارهاى خوب و بد و راههاى شايسته و ناشايسته دارد و در صورتى انسان مى‌تواند راه تكامل خويش را آزادانه و آگاهانه، انتخاب كند كه هم هدف و هم راه رسيدن به آن را بشناسد و از فراز و نشيبها و پيچ و خمها و لغزشگاههاى آن، آگاه باشد. پس مقتضاى حكمت الهى اين است كه ابزار و وسايل لازم براى تحصيل چنين شناختهايى را در اختيار بشر قرار دهد. و گرنه همانند كسى خواهد بود كه مهمانى را به مهمانسرايى دعوت كند ولى محل مهمانسرايش و راه رسيدن به آن را به او نشان ندهد! و بديهى است كه چنين رفتارى خلاف حكمت و موجب نقض غرض است.

اين مقدمه هم روشن و بى نياز از تفصيل و توضيح بيشتر است.

3- شناختهاى عادى و متعارف انسانها كه از همكارى حس و عقل، بدست مى‌آيد هر چند نقش مهمى را در تأمين نيازمنديهاى زندگى، ايفاء مى‌كند اما براى باز شناختن راه كمال و سعادت حقيقى در همه ابعاد فردى و اجتماعى، و مادى و معنوى، و دنيوى و اخروى، كافى نيست و اگر راه ديگرى براى رفع اين كمبودها وجود نداشته باشد هدف الهى از آفرينش انسان، تحقق نخواهد يافت.

با توجه به مقدمات سه گانه، به اين نتيجه مى‌رسيم كه مقتضاى حكمت الهى اين است كه راه ديگرى وراى حس و عقل براى شناختن مسير تكامل همه جانبه، در اختيار بشر، قرار دهد تا انسانها بتوانند مستقيماً يا با وساطت فرد يا افراد ديگرى از آن، بهره‌مند شوند (52) . و آن همان راه وحى است كه در اختيار انبياء (عليهم السلام) قرار داده شده و ايشان بطور مستقيم، و ديگران بوسيله ايشان، از آن بهره‌مند مى‌شوند و آنچه را براى رسيدن به سعادت و كمال نهائى، لازم است فرا مى‌گيرند.

در ميان مقدمات اين برهان، ممكن است مقدمه اخير، مورد تشكيك واقع شود، از اينروى به توضيح بيشترى پيرامون آن مى‌پردازيم تا نارسايى دانش بشرى براى تشخيص مسير تكامل همه جانبه انسان، و نياز وى به راه وحى كاملا روشن گردد.

نارسايى دانش بشر

براى اينكه راه صحيح زندگى در همه ابعاد و جوانبش شناخته شود بايد آغاز و انجام وجود انسان و پيوندهايى كه با موجودات ديگر دارد و روابطى كه مى‌تواند با همنوعان و ساير آفريدگان برقرار كند و تأثيراتى كه انواع روابط گوناگون مى‌تواند در سعادت يا شقاوت او داشته باشد، معلوم گردد و نيز بايد كسر و انكسار بين سودها و زيانها و مصالح و مفاسد مختلف، شناخته شود و مورد ارزيابى قرار گيرد تا وظايف ميلياردها انسانى كه داراى ويژگيهاى بدنى و روانى متفاوت هستند و در شرايط مختلف طبيعى و اجتماعى، زندگى مى‌كنند مشخص شود. ولى احاطه بر همه اين امور، نه تنها براى يك يا چند فرد، ميسر نيست بلكه هزارها گروه متخصص در رشته هاى علوم مربوط به انسان هم، نمى‌توانند چنين فرمولهاى پيچيده‌اى را كشف و بصورت قوانين و مقررات دقيق و اخروى همه انسانها تضمين گردد و در صورت تزاحم بين انواع مصالح و مفاسد كه فراوان اتفاق مى‌افتد مصلحت اهمّ دقيقاً تعيين و مقدم داشته شود.

روند تغييرات حقوقى و قانونى در طول تاريخ بشر، نشان مى‌دهد كه با وجود پژوهشها و تلاشهاى هزاران دانشمند متخصص، در طول هزارها سال هنوز هم يك نظام حقوقى صحيح و كامل و همه جانبه بوجود نيامده است و همواره محافل حقوقى و قانونگذارى جهان به نقص قوانين خود ساخته شان پى مى‌برند و با لغو و نَسخِ مادّه‌اى يا اضافه كردن مادّه و تبصره جديدى به اصلاح و تكميل آنها مى‌پردازند.

نبايد فراموش كنيم كه براى تدوين همين قوانين هم، بهره هاى فراوانى از نظامهاى حقوقى الهى و شرايع آسمانى برده اند. و نيز بايد توجه داشته باشيم كه تمام همّ و تلاش حقوقدانان و قانونگذاران، صَرف تأمين مصالح دنيوى و اجتماعى شده و مى‌شود و هرگز اهتمامى به تأمين مصالح اخروى و كسر و انكسار آنها با مصالح مادّى و دنيوى نداشته و ندارد و اگر مى‌خواستند اين جهت را هم كه مهمترين جهات مسأله است رعايت كنند هرگز نمى‌توانستند به نتيجه قطعى، دست يابند زيرا مصالح مادّى و دنيوى را تا حدودى مى‌توان بوسيله تجارب عملى، تشخيص داد اما مصالح معنوى و اخروى، قابل تجربه حسّى نيست و نيز نمى‌توان آنها را دقيقاً ارزشيابى كرد و در صورت تزاحم با مصالح مادّى و دنيوى، ميزان اهميت هر يك را باز شناخت.

با توجه به وضع فعلى قوانين بشرى مى‌توان ميزان كارآيى دانش انسانها را در هزاران يا صدها هزار سال قبل، حدس زد و به اين نتيجه قطعى رسيد كه بشر ابتدايى، براى تشخيص راه صحيح زندگى بسيار ناتوانتر از بشر اين عصر بوده است. و به فرض اينكه انسان اين عصر با استفاده از تجارب هزاران ساله توانسته بود. به نظام حقوقى صحيح و كامل و فراگيرى دست يابد و به فرض اينكه چنين نظامى ضامن سعادت ابدى و اخروى هم بود تازه، جاى اين سؤال باقى مى‌ماند كه رها كردن ميلياردها انسان در طول تاريخ و وانهادن ايشان با جهل خودشان، چگونه با حكمت الهى و غرض از آفرينش آنان سازگار است؟!

حاصل آنكه: هدف از آفرينش انسانها آغاز تا انجام، هنگامى قابل تحقق است كه راه ديگرى وراى حسى و عقل براى شناختن حقايق زندگى و وظايف فردى و گروهى، وجود داشته باشد و آن، چيزى جز راه وحى نخواهد بود.

ضمناً روشن است كه مقتضاى اين برهان، آن است كه نخستين انسان، پيامبر خدا باشد تا راه صحيح زندگى را بوسيله وحى بشناسد و هدف آفرينش در مورد شخص او تحقق يابد و سپس ديگر انسانها بواسطه او هدايت شوند.

فوايد بعثت انبياء

انبياء الهى علاوه بر نشان دادن راه صحيح براى تكامل حقيقى انسان، و دريافت وحى و ابلاغ آن به مردم، تأثيرات مهم ديگرى نيز در تكامل انسانها داشته‌اند كه مهمترين آنها از اين قرار است:

1- بسيارى از مطالب هست كه عقل انسان، توانايى درك آنها را دارد ولى يا نياز به گذشت زمان و تجارب فراوان دارد و يا در اثر اهتمام افراد به امور مادى و غلبه گرايشهاى حيوانى بر ايشان مورد غفلت و فراموشى قرار مى‌گيرد و يا در اثر بدآموزيها و تبليغات سوء، بر توده هاى مردم، پنهان مى‌ماند. چنين مطالبى نيز بوسيله انبياء، بيان مى‌گردد و با تذكرات و يادآوريهاى پى در پى، از فراموش شدن كلى آنها جلوگيرى بعمل مى‌آيد و با آموزشهاى صحيح و منطقى، جلوى مغالطات و بدآموزيها گرفته مى‌شود.

از اينجا نكته ناميده شدن انبياء به «مذكر» و «نذير» و ناميده شدن قرآن كريم به «ذِكر» و «تذكره» روشن مى‌گردد.

اميرمؤمنان (عليه السلام) در مقام بيان حكمتهاى بعثت انبياء مى‌فرمايد:

«لِيَسْتَأدُوهم ميثاقَ فِطْرَته، و يُذكِّروهم مَنْسِىَّ نِعْمتِه، و يَحتجّوا عَلَيْهم بِالتّبليغ» يعنى خداى متعال، پيامبران خود را پى در پى فرستاد تا وفادارى به پيمان فطرت را از مردم بخواهند، و نعمتهاى فراموش شده را به يادشان آورند، و با تبليغ و بيان حقايق، حجت را برايشان تمام كنند.

2- يكى از مهمترين عوامل تربيت و رشد و تكامل انسان، وجود الگو و نمونه رفتار است كه اهميت آن، در مباحث روانشناسى به ثبوت رسيده است. انبياء الهى بعنوان انسانهاى كامل و تربيت شده الهى، اين نقش را به بهترين وجهى ايفاء مى‌كنند و علاوه بر تعليمات و آموزشهاى مختلف، به تربيت و تزكيه مردم نيز مى‌پردازند. و مى‌دانيم كه در قرآن كريم «تعليم و تزكيه» توأماً ذكر شده و حتى در بعضى از موارد «تزكيه» مقدم بر «تعليم» آمده است.

3- يكى ديگر از بركات وجود انبياء در ميان مردم اين است كه در صورت فراهم بودن شرايط لازم، رهبرى اجتماعى و سياسى و قضائى مردم را به عهده مى‌گيرند. و بديهى است كه رهبر معصوم، يكى از بزرگترين نعمتهاى الهى براى جامعه مى‌باشد و بوسيله او جلو بسيارى از نابسامانيهاى اجتماعى گرفته مى‌شود و جامعه از اختلاف و پراكندگى و كجروى نجات مى‌يابد و به سوى كمال مطلوب رهبرى مى‌گردد.

پرسش

1- هدف از آفرينش انسان چيست؟

2- آيا اراده حكيمانه الهى به شقاوت و عذاب انسان هم مثل سعادت و رحمت، تعلق گرفته است يا فرقى ميان آنها وجود دارد؟

3- اعمال اختيار و انتخاب آگاهانه انسان، نياز به چه امورى دارد؟

4- چرا عقل بشر براى تأمين همه شناختهاى لازم، كفايت نمى‌كند؟

5- برهان بر ضرورت بعثت انبياء را تقرير كنيد.

6- اگر انسان مى‌توانست با استفاده از تجارب طولانى، راه سعادت دنيوى و اجتماعى خود را بشناسد آيا ديگر نيازى به وحى نمى‌داشت؟ چرا؟

7- آيا دليل عقلى بر پيامبر بودن نخستين انسان مى‌تواند اقامه كرد؟ چگونه؟

8- ساير فوايد وجود انبياء را بيان كنيد.

درس بيست و سوم : حلّ چند شبهه

پيرامون برهانى كه براى ضرورت بعثت انبياء (عليهم السلام) بيان شده، سؤالات و شبهاتى مطرح مى‌شود كه اينك به ذكر و پاسخ آنها مى‌پردازيم:

1- اگر حكمت الهى، اقتضاى بعثت انبياء براى هدايت همه انسانها را دارد پس چرا همگى ايشان در يك منطقه خاص جغرافيايى (خاورميانه) مبعوث شده اند. و ساير بخشهاى روى زمين از اين نعمت، محروم مانده اند؟ مخصوصاً با توجه به اينكه در روزگارهاى پيشين، وسايل ارتباط و تبادل اطلاعات، خيلى محدود بوده و انتقال اخبار از نقطه‌اى به نقطه ديگر به كندى، انجام مى‌گرفته است و شايد اقوام و مللى بوده‌اند كه اصلا اطلاعى از دعوت انبياء، پيدا نكرده اند.

پاسخ اين است كه اولا ظهور انبياء (عليهم السلام) اختصاص به منطقه خاصى نداشته و آيات كريمه قرآن، دلالت دارد بر اينكه هر قوم و امتى پيامبرى داشته اند، چنانكه در آيه (24) از سوره فاطر مى‌فرمايد:

«وَ إِنْ مِنْ أُمَّة إِلاّ خَلا فِيها نَذِيرٌ» و در آيه (36) از سوره نحل مى‌فرمايد: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ». و اگر در قرآن مجيد تنها نام عده معدودى از انبياء عظام (عليهم السلام) برده شده، بدين معنى نيست كه تعداد ايشان منحصر به همين افراد بوده است، بلكه در خود قرآن، تصريح شده به اينكه بسيارى از پيامبران بوده‌اند كه نامى از ايشان در اين كتاب شريف به ميان نيامده است. چنانكه در آيه (164) از سوره نساء مى‌فرمايد:

«وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ».

ثانياً مقتضاى برهان مزبور اين است كه بايد راهى و راى حس و عقل باشد كه بتوان از آن براى هدايت مردم، استفاده كرد. اما فعليّت يافتن هدايت افراد، مشروط به دو شرط است: يكى آنكه خودشان بخواهند از اين نعمت الهى، بهره‌مند شوند؛ دوم آنكه ديگران موانعى براى هدايت آنان فراهم نكنند. و محروم ماندن بسيارى از مردم از هدايت انبياء، در اثر سوء اختيار خودشان بوده است، چنانكه محروميت بسيارى ديگر، در اثر موانعى بوده كه ديگران در راه گسترش دعوت انبياء بوجود آورده بودند. و مى‌دانيم كه پيامبران الهى همواره براى برداشتن اين موانع مى‌كوشيده‌اند و با دشمنان خدا و به ويژه زورمندان و مستكبران به ستيز برمى خاسته‌اند و بسيارى از ايشان در راه ابلاغ رسالت الهى و هدايت مردم، جان خود را فدا كرده‌اند و در مواردى كه پيروان و يارانى يافته‌اند به جنگ و نبرد نظامى با جباران و ستمگران كه مهمترين عامل ايجاد موانع براى گسترش دين خدا بوده‌اند پرداخته اند.

نكته قابل توجه اين است كه ويژگى اختيارى بودن حركت تكاملى انسان، ايجاب مى‌كند كه همه اين جريانات بصورتى انجام يابد كه زمينه حسن يا سوء انتخاب براى طرفين حق و باطل، فراهم باشد مگر اينكه تسلط زورمندان و اهل باطل بجايى برسد كه راه هدايت ديگران را بكلّى مسدود كنند و نور حق و هدايت را در جامعه، خاموش سازند كه در اين صورت، خداى متعال از راههاى غيبى و غيرعادى، طرفداران حق را يارى خواهد فرمود.

حاصل آنكه: اگر چنين موانعى بر سر راه انبياء نمى‌بود دعوت ايشان بگوش همه جهانيان مى‌رسيد و همگى از نعمت هدايت الهى بوسيله وحى و نبوت، بهره‌مند مى‌شدند. پس گناه محروميت بسيارى از مردم از هدايت انبياء، بگردن كسانى است كه جلو گسترش دعوت ايشان را گرفته اند.

2- اگر انبياء براى تتميم شرايط كامل انسانها مبعوث شده‌اند چرا با وجود ايشان اين همه فساد و انحطاط، پديد آمده و اكثريت مردم در اكثر زمانها مبتلى به كفر و عصيان شده‌اند و حتى پيروان اديان آسمانى نيز به دشمنى و ستيز با يكديگر برخاسته‌اند و جنگهاى خونين و خانمان براندازى برپا ساخته اند؟ آيا حكمت الهى، اقتضاء نداشت كه خداى متعال اسباب ديگرى نيز فراهم كند كه جلو اين فسادها گرفته شود و دست كم، پيروان انبياء به نبرد با يكديگر برنخيزند؟

پاسخ اين سؤال از تأمّل در ويژگى اختيارى بودن تكامل انسان، روشن مى‌شود زيرا چنانكه گفته شد حكمت الهى، اقتضاء دارد كه اسباب و شرايط تكامل اختيارى (و نه جبرى) براى انسانها فراهم شود تا كسانى كه بخواهند، بتوانند راه حق را بشناسند و با پيمودن آن به كمال و سعادت خودشان برسند، ولى فراهم شدن اسباب و شرايط براى چنين تكاملى بدين معنى نيست كه همه انسانها از آنها حسن استفاده كرده لزوماً راه صحيح را برگزينند. و به تعبير قرآن كريم، خداى متعال انسانها را در شرايط اين جهانى بدين منظور، آفريده است كه ايشان را بيازمايد كه كداميك نيكوكارترند (53) . و همچنانكه مكرراً در قرآن كريم، تأكيد شده است اگر خداى متعال مى‌خواست مى‌توانست همه را به راه راست بدارد و جلو انحراف و كجروى را بطور كلى بگيرد (54) ، ولى در اين صورت، زمينه‌اى براى انتخاب و گزينش، باقى نمى‌ماند و رفتار انسانها فاقد ارزش انسانى مى‌شد و غرض الهى از آفرينش انسان مختار و انتخابگر، نقض مى‌گشت.

حاصل آنكه: گرايش انسانها به فساد و تبهكارى و كفر و عصيان، مستند به سوء اختيار خودشان است و داشتن قدرت بر چنين رفتارهايى در متن آفرينش ايشان ملحوظ است و رسيدن به لوازم و تبعات آنها مقصود بالتَبَع مى‌باشد. و هر چند اراده الهى اصالت به تكامل انسانها تعلق گرفته است ولى چون متعلق اين اراده مشروط به اختياريّت مى‌باشد سقوط و انحطاط ناشى از سوء اختيار را نفى نمى‌كند و مقتضاى حكمت الهى، اين نيست كه همه انسانها خواه ناخواه در مسير صحيح به حركت در آيند هر چند برخلاف ميل و اراده ايشان باشد.

3- با توجه به اينكه حكمت الهى اقتضاء دارد كه انسانها هر چه بيشتر و هر چه بهتر، به كمال و سعادت برسند آيا بهتر اين نبود كه خداى متعال، اسرار طبيعت را بوسيله وحى، بر مردم مكشوف سازد تا با بهره گيرى از انواع نعمتها بتوانند به سير تكاملى خودشان شتاب بخشند؟ چنانكه كشف بسيارى از نيروهاى طبيعى در چند قرن اخير و اختراع اسباب و وسايل زندگى، تأثير شگرفى در پيشرفت تمدن داشته و آثار مطلوبى را در حفظ سلامتى و مبارزه با امراض و نيز تبادل اطلاعات و توسعه ارتباطات و مانند آنها به ارمغان آورده است. بديهى است اگر انبياء با ارائه علوم و صنايع شگفت انگيز و فراهم كردن وسايل آسايش، به مردم كمك مى‌كردند مى‌توانستند بر نفوذ اجتماعى و قدرت سياسى خودشان بيفزايند و بهتر به اهدافشان برسند.

پاسخ اين است كه نياز اصلى به وجود وحى و نبوت، در امورى است كه بشر با ابزار و شناختهاى عادى نتواند به آنها پى ببرد و در صورت جهل به آنها، نتواند جهت حركت خود را به سوى كمال حقيقى، تعيين كند و در مسير آن، گام بردارد. به ديگر سخن: وظيفه اصلى انبياء (عليهم السلام) اين است كه انسانها را در جهت دادن به زندگى و حركت تكاملى، يارى دهند تا بتوانند در هر شرايطى وظيفه خود را بشناسند و نيروهايشان را در راه رسيدن به هدف مطلوب بكار بگيرند، خواه مردمى بيابانگرد و چادرنشين باشند و خواه مردمى اقيانوس پيما و فضانورد، ارزشهاى اصيل انسانى را بشناسند و بدانند چه وظايفى در مورد پرستش خداى متعال و درباره فردفرد خودشان و نيز نسبت به همنوعان و ساير آفريدگان دارند تا با انجام دادن آنها به كمال و سعادت حقيقى و ابدى، نائل گردند، اما اختلاف استعدادها و امكانات طبيعى و صنعتى، چه در زمان واحد و چه در زمانهاى مختلف، امرى است كه بر طبق اسباب و علل خاصى پديد مى‌آيد و نقش تعيين كننده‌اى در تكامل حقيقى و سرنوشت ابدى ندارد چنانكه پيشرفتهاى علمى و صنعتى امروز كه موجب گسترش و افزايش بهره هاى مادى و دنيوى شده، تأثيرى در تكامل معنوى و روحى مردم نداشته بلكه مى‌توان گفت كه با آن، تناسب معكوس داشته است.

حاصل آنكه: مقتضاى حكمت الهى اين است كه انسانها بتوانند با بهره گيرى از نعمتهاى مادى، به زندگى دنيوى خودشان ادامه دهند و با بهره گيرى از عقل و وحى، جهت حركت خود را به سوى كمال حقيقى و سعادت ابدى، تعيين كنند، اما اختلاف در توانشهاى بدنى و روحى و نيز اختلاف در شرايط طبيعى و اجتماعى و همچنين اختلاف در بهره مندى از علوم و صنايع، تابع اسباب و شرايط تكوينى خاصى است كه بر طبق نظام علّى و معلولى، پديد مى‌آيد و اين اختلافات، نقش تعيين كننده‌اى در سرنوشت ابدى انسانها ندارد و چه بسا فردى يا گروهى كه به ساده ترين وجهى زندگى كرده و از حداقل نعمتهاى مادى و دنيوى، بهره‌مند شده و در عين حال، به درجات والايى از كمال و سعادت، نائل گشته است و چه بسا فرد يا گروهى كه از پيشرفته ترين صنايع و علوم و بهترين وسايل زندگى، برخوردار بوده و در اثر ناسپاسى و غرور و استكبار و ستم به ديگران در پست ترين دركاتِ شقاوت، سقوط كرده است.

البته انبياء الهى غير از انجام وظيفه اصلى يعنى هدايت بشر بسوى كمال و سعادت حقيقى و ابدى كمكهاى فراوانى به بهتر زيستن مردم در همين زندگى دنيا كرده‌اند و هر جا حكمت الهى، اقتضاء داشته تا حدودى پرده از حقايق ناشناخته و اسرار طبيعت برداشته‌اند و به پيشرفت تمدن بشر كمك كرده‌اند چنانكه نمونه هاى اين گونه كمكها را در زندگى حضرات داود و سليمان و ذوالقرنين (عليهم السلام) مى‌توان يافت (55)  و يا در اداره جامعه و حُسن تدبير امور، تلاشهايى انجام داده‌اند چنانكه حضرت يوسف (عليه السلام) در سرزمين مصر، انجام داد (56)  ولى همه اينها خدماتى زائد بر وظيفه اصلى ايشان بوده است.

و اما درباره اينكه چرا انبياء الهى براى پيشبرد مقاصدشان از قدرت صنعتى و اقتصادى و نظامى، استفاده نكردند بايد گفت: هدف انبياء (عليهم السلام) همانگونه كه بارها گفته شد فراهم كردن زمينه براى انتخاب آگاهانه و آزادانه بوده است و اگر مى‌خواستند با توسّل به قدرتهاى غيرعادى، قيام كنند رشد معنوى و تكامل آزادانه براى انسانها حاصل نمى‌شد بلكه مردم تحت فشار قدرت ايشان تن به پيروى در مى‌دادند نه با انگيزه الهى و براساس انتخاب آزاد.

اميرمؤمنان (عليه السلام) در اين باره مى‌فرمايد:

«اگر خداى متعال مى‌خواست هنگامى كه پيامبران را برمى انگيخت گنجينه هاى زر و سيم و معادن گوهرهاى ناب و باغ و بستانهاى پرميوه را در اختيار ايشان قرار مى‌داد و پرندگان هوا و چرندگان زمين را به خدمت ايشان مى‌گماشت و اگر چنين مى‌كرد زمينه آزمايش و پاداش از بين مى‌رفت.

... و اگر مى‌خواست به پيامبران، قدرتى دست نيافتنى و عزتى شكست ناپذير و ملك و سلطنتى عطا مى‌كرد كه ديگران از روى ترس يا طمع، تسليم ايشان شوند و دست از گردنكشى و بزرگى فروشى بردارند و در آن صورت، انگيزه ها و ارزشها همسان مى‌شد ولى خداى متعال چنين خواسته است كه پيروى از پيامبران و تصديق كتابهاى او و كرنش و فروتنى و تسليم مردم، تنها با انگيزه الهى و بدون شائبه باشد. هر قدر بلاء و آزمايش، بزرگتر باشد پاداش و ثواب الهى فراوانتر و افزونتر خواهد بود»1.

البته هنگامى كه مردمى با ميل و رغبت و با گزينش آزاد، به دين حق گرويدند و جامعه‌اى الهى و خداپسند تشكيل دادند استفاده از انواع قدرتها در راه پيشبرد اهداف الهى بويژه براى سركوبى تجاوزگران و دفاع از حقوق مؤمنان، مطلوب خواهد بود چنانكه نمونه آن در حكومت حضرت سليمان (عليه السلام) ملاحظه مى‌شود2.

پرسش

1- آيا همه انبياء در منطقه جغرافيايى خاصى مبعوث شده اند؟ به چه دليلى؟

2- چرا دعوت انبياء در همه نقاط جهان، گسترش نيافت؟

3- چرا خداى متعال، اسبابى فراهم نكرده است كه جلو فسادها و خونريزيها گرفته شود؟

4- چرا پيامبران خدا اسرار طبيعت را براى مردم كشف نكردند تا پيروان ايشان از نعمتهاى مادى بيشترى بهره‌مند شوند؟

5- چرا انبياء براى پيشبرد مقاصدشان از قدرت صنعتى و اقتصادى استفاده نكردند؟

1. ر. ك: نهج البلاغه، خطبه قاصعه، سوره فرقان: آيه 7-10، سوره زخرف: آيه 31-35.

2.ر. ك: سوره انبياء: آيه 81-82، سوره نمل: آيه 15-44.

درس بيست و چهارم : عصمت انبياء

ضرورت مصونيّت وحى

بعد از آنكه ضرورت وحى بعنوان راه ديگرى براى دستيابى به شناختهاى لازم، و جبران نارسايى حس و عقل انسانى، به ثبوت رسيد مسأله ديگرى مطرح مى‌شود و آن اين است:

با توجه به اينكه افراد عادى انسان مستقيماً از اين وسيله شناخت، بهره‌مند نمى‌شوند و استعداد و لياقت دريافت وحى الهى را ندارند. و ناچار پيام الهى بوسيله افراد خاصى (پيامبران) بايد به ايشان ابلاغ شود چه ضمانتى براى صحّت چنين پيامى دارد؟ و از كجا مى‌توان مطمئن شد كه شخص پيامبر، وحى الهى را درست دريافت كرده و آنرا درست به مردم رسانده است؟ و نيز اگر واسطه‌اى بين خدا و پيامبر، وجود داشته، او نيز رسالت خود را بطور صحيح انجام داده است؟ زيرا راه وحى، در صورتى كارآيى لازم را دارد، و مى‌تواند نارسايى دانش بشرى را جبران كند كه از مرحله صدور تا مرحله وصول به مردم، از هرگونه تحريف و دستبرد عمدى و سهوى، مصون باشد و گرنه با وجود احتمال سهو و نسيان در واسطه يا وسائط، يا تصرف عمدى در مفاد آن، باب احتمال خطاء و نادرستى در پيام واصل به مردم، باز مى‌شود و موجب سلم اعتماد از آن مى‌گردد. پس از (57) چه راهى مى‌توان اطمينان يافت كه وحى الهى بطور صحيح و سالم بدست مردم مى‌رسد؟

بديهى است هنگامى كه حقيقت وحى، بر مردم مجهول باشد و استعداد دريافت و آگاهى از آنرا نداشته باشند راهى براى كنترل و نظارت بر درستى كار وسائط نخواهند داشت و تنها در صورتى كه محتواى پيامى مخالف احكام يقينى عقل باشد خواهند فهميد كه خللى در آن، وجود ندارد. مثلاً اگر كسى ادعا كرد كه از طرف خدا به او وحى شده كه اجتماع نقيضين جايز يا واجب است يا (العياذباللّه) تعدّد يا تركيب يا زوال، در ذات الهى راه دارد مى‌توان به كمك حكم يقينى عقل به بطلان چنين مطالبى كذب ادعا وى را اثبات كرد اما نياز اصلى به وحى، در مسائلى است كه عقل، راهى براى اثبات يا نفى آنها ندارد و نمى‌تواند با ارزيابى مفاد و محتواى پيام، صحّت و سقم آنرا تشخيص دهد. در چنين مواردى از چه راهى مى‌توان صحّت محتواى وحى و مصونيّت آن را از تصرف عمدى يا سهوى وسائط، اثبات كرد؟

جواب اين است: همانگونه كه عقل، با توجه به حكمت الهى طبق برهانى كه در درس بيست و دوم بيان شد درمى يابد كه بايد راه ديگرى براى شناختن حقايق و وظايف عملى، وجود داشته باشد هر چند از حقيقت و كنه آن راه، آگاه نباشد به همين ترتيب درك مى‌كند كه مقتضاى حكمت الهى اين است كه پيامهاى او سالم و دست نخورده بدست مردم برسد و گرنه نقض غرض خواهد شد.

به ديگر سخن: بعد از آنكه معلوم شد كه بايد پيامهاى الهى با يك يا چند واسطه به مردم برسد تا زمينه تكامل اختيارى انسانها فراهم شود و هدف الهى از آفرينش بشر تحقق يابد با استناد به صفات كماليّه الهى ثابت مى‌شود كه اين پيامها مصون از تصرفات عمدى و سهوى خواهد بود. زيرا اگر خداى متعال نخواهد كه پيامهايش بطور صحيح به بندگانش برسد خلاف حكمت خواهد بود و اراده حكيمانه الهى، آنرا نفى مى‌كند، و اگر خدا نداند كه پيام خود را از چه راهى و بوسيله چه كسانى بفرستد كه سالم به بندگانش برسد با علم نامتناهى او منافات خواهد داشت، و اگر نتواند وسايط شايسته‌اى را برگزيند و ايشان را از هجوم شياطين، حفظ كند با قدرت نامحدود او سازگار نخواهد بود.

پس با توجه به اينكه خداى متعال، عالم به همه چيز است نمى‌توان احتمال داد كه واسطه‌اى را برگزيده كه از خطاكاريهاى او آگاه نبوده است (58) ، و با توجه به قدرت نامحدود الهى نمى‌توان احتمال داد كه نتوانسته است وحى خودرا از دستبرد شياطين و تأثير عوامل سهو نسيان، حفظ كند (59) ، چنانكه با توجه به حكمت الهى نمى‌توان پذيرفت كه نخواسته است پيام خود را مصون از خطا بدارد (60) . بنابراين، مقتضاى علم و قدرت و حكمت الهى آن است كه پيام خود را سالم و دست نخورده به بندگانش برساند و بدين ترتيب؛ مصونيّت وحى با برهان عقلى، ثابت مى‌شود.

با اين بيان، مصونيّت فرشته يا فرشتگان وحى و نيز مصونيّت پيامبران در مقام دريافت وحى، و همچنين عصمت آنان از خيانت عمدى يا سهو و نسيان در مقام ابلاغ پيام الهى، به اثبات مى‌رسد.

و از اينجا نكته تأكيدات قرآن كريم بر امين بودن فرشته وحى و نيرومندى وى بر حفظ امانت الهى و دفع تصرفات شياطين و امين بودن پيامبران و بطور كلى تأكيد بر حراست وحى تا هنگام رسيدن به مردم، روشن مى‌شود (61) .

ساير موارد عصمت

عصمتى كه براساس برهان مزبور، براى فرشتگان و انبياء (عليهم السلام) ثابت مى‌شود اختصاص به تلقى و ابلاغ وحى دارد، ليكن موارد ديگرى براى عصمت هست كه با اين برهان، ثابت نمى‌شود و آنها را مى‌توان به سه دسته، تقسيم كرد: يك دسته، مربوط به عصمت فرشتگان است، و دسته ديگر مربوط به عصمت پيامبران، و دسته سوم مربوط به عصمت بعضى ديگر از انسانها مانند ائمه معصومين (عليهم السلام) و حضرت مريم و حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليهما).

در مورد عصمت فرشتگان در غير تلقى و ابلاغ وحى، دو مسأله را مى‌توان مطرح ساخت: يكى عصمت فرشتگان وحى در آنچه مربوط به دريافت و رساندن وحى نيست، و ديگرى عصمت ساير فرشتگان كه ارتباطى با موضوع وحى ندارند مانند موكلين ارزاق و كتابت اعمال و قبض ارواح و...

درباره عصمت انبياء در آنچه مربوط به رسالتشان نيست نيز دو مسأله، مطرح است: يكى عصمت پيامبران از گناه و عصيان عمدى، و ديگرى عصمت ايشان از سهو و نسيان، عين اين دو مسأله را درباره غير انبياء نيز مى‌توان مورد بحث قرار داد.

اما مسائل مربوط به عصمت فرشتگان در غير تلقى و ابلاغ وحى، در صورتى بوسيله برهان عقلى، قابل حل است كه ماهيّت ملائكه، شناخته شود. ولى بحث درباره ماهيّت ايشان نه آسان است و نه متناسب با مباحث اين بخش. از اينروى تنها به ذكر دو آيه شريفه از قرآن كريم كه دلالت بر عصمت ملائكه دارد بسنده مى‌كنى: يكى آيه (27) از سوره انبياء است كه مى‌فرمايد: «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» و ديگرى آيه (6) از سوره تحريم است كه مى‌فرمايد: «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ». اين دو آيه بصراحت، دلالت دارند بر اينكه ملائكه، بندگانى ارجمندند كه تنها به فرمان الهى كارشان را انجام مى‌دهند و هرگز از فرمان او سرپيچى نمى‌كنند، هر چند عموميّت آيات، نسبت به همه فرشتگان، قابل بحث است.

و اما بحث درباره عصمت بعضى از انسانهاى ديگر (غير از پيامبران) با مباحث امامت، مناسبتر است. از اين جهت در اينجا به مسائل مربوط به عصمت پيامبران مى‌پردازيم هر چند بعضى از اين مسائل را تنها بوسيله دلايل نقلى و تعبّدى مى‌توان حل كرد و على القاعده مى‌بايست بعد از اثبات حجيت كتاب و سنت، مطرح شود ولى براى رعايت تناسب بين موضوعات مسائل، آنها را در همين جا مورد بحث قرار مى‌دهيم و حجيّت كتاب و سنت را بعنوان اصل موضوع مى‌پذيريم تا در جاى خودش به اثبات برسد.

عصمت پيامبران

درباره اينكه پيامبران تا چه اندازه، مصون از ارتكاب گناهان هستند بين طوايف مسلمين، اختلاف است: شيعيان اثناعشرى معتقدند كه پيامبران از آغاز تولد تا پايان عمر، از همه گناهان، اعم از كبيره و صغيره، معصومند و حتى از روى سهو نسيان هم گناهى از ايشان سر نمى‌زند، ولى بعضى از طوايف ديگر، عصمت انبياء را تنها از كبائر مى‌دانند، و بعضى ديگر از هنگام بلوغ، و برخى از هنگام نبوت. و از بعضى از طوايف اهل سنت (حشويّه و بعضى از اهل حديث) نقل شده كه اساساً منكر عصمت انبياء شده‌اند و صدور هر گناهى را از ايشان حتى در زمان نبوت و بصورت عمدى هم ممكن پنداشته اند.

پيش از آنكه منظور از معصوم بودن پيامبران يا بعضى ديگر از انسانها تنها عدم ارتكاب گناه نيست، زيرا ممكن است يك فرد عادى هم مرتكب گناهى نشود مخصوصاً اگر عمرش كوتاه باشد.

بلكه منظور اين است كه شخص، داراى مَلكه نفسانى نيرومندى باشد كه در سخت ترين شرايط هم او را از ارتكاب گناه، بازدارد مَلَكه‌اى كه از آگاهى كامل و دائم به زشتى گناه و اراده قوى بر مهار كردن تمايلات نفسانى، حاصل مى‌گردد. و چون چنين مَلَكه‌اى با عنايت خاص الهى، تحقق مى‌يابد فاعليّت آن، به خداى متعال نسبت داده مى‌شود. و گرنه، چنان نيست كه خداى متعال، انسان معصوم را جبراً از گناه، باز دارد و اختيار را از او سلب كند. عصمت كسانى كه داراى مناصب الهى مانند نبوت و امامت هستند و به معناى ديگرى نيز به پروردگار، نسبت داده مى‌شود و آن اينكه او مصونيّت آنان را تضمين كرده است.

نكته ديگر آنكه: لازمه عصمت هر شخص، ترك اعمالى است كه بر او حرام باشد مانند گناهانى كه در همه شرايع، حرام است و كارهايى كه در شريعت متبوع او در زمان ارتكاب، حرام باشد. بنابراين، عصمت يك پيامبر با انجام دادن عملى كه در شريعت خود وى و براى شخص او جايز است و در شريعت قبلى حرام بوده، يا بعداً حرام مى‌شود خدشه دار نمى‌گردد.

و نكته سوم آنكه: منظور از «گناه» كه شخص معصوم، مصونيّت از ارتكاب آن دارد عملى است كه در لسان فقه «حرام» ناميده مى‌شود و همچنين ترك عملى كه در لسان فقه «واجب» شمرده مى‌شود. اما واژه «گناه» و معادلهاى آن، مانند «ذنب» و «عصيان» كاربرد وسيعترى دارد كه شامل «ترك اولى» هم مى‌شود و انجام دادن چنين گناهانى منافات با عصمت ندارد.

پرسش

1- چگونه مى‌توان مصونيّت وحى را از هرگونه خللى اثبات كرد؟

2- غیر از مصونيّت در دريافت و ابلاغ وحى، چه موارد ديگرى براى عصمت، وجود دارد؟

3- عصمت فرشتگان را از چه راهى مى‌توان ثابت كرد؟

4- چه اقوالى درباره عصمت انبياء (عليهم السلام) وجود دارد؟ و نظر شيعه، كدام است؟

5- عصمت را تعريف و لوازم آنرا بيان كنيد.

درس بيست و پنجم : دلايل عصمت انبياء

مقدّمه

اعتقاد به عصمت انبياء (عليهم السلام) از گناهان عمدى و سهوى، يكى از عقايد قطعى و معروف شيعه است كه ائمه اطهار (عليهم السلام) آنرا به پيروانشان تعليم داده‌اند و با بيانات گوناگونى به احتجاج با مخالفان پرداخته اند. و يكى از معروفترين احتجاجات ايشان در اين زمينه احتجاج حضرت رضا (صلوات الله و سلامه عليه) است كه در كتب حديث و تاريخ، مضبوط مى‌باشد.

و اما نفى سهو و نسيان از ايشان در امور مباح و عادى كمابيش مورد اختلاف، واقع شده و ظاهر روايات منقول از اهل بيت (عليهم السلام) هم خالى از اختلاف نيست و تحقيق درباره آنها نياز به مجالى گسترده‌تر دارد و بهرحال، نمى‌توان آنرا يكى از اعتقادات ضرورى قلمداد كرد.

و اما دلايلى كه براى عصمت انبياء (عليهم السلام) آورده شده به دو دسته، تقسيم مى‌شود: يكى دلايل عقلى، و ديگرى دلايل نقلى.

هر چند بيشترين اعتماد، بر دلايل نقلى است. ما در اينجا به ذكر دو دليل عقلى، مبادرت مىورزيم و سپس به ذكر بعضى از دلايل قرآنى مى‌پردازيم.

دلايل عقلى بر عصمت انبياء

نخستين دليل عقلى بر لزوم عصمت انبياء (عليهم السلام) از ارتكاب گناهان اين است كه هدف اصلى از بعثت ايشان راهنمايى بشر بسوى حقايق و وظايفى است كه خداى متعال براى انسانها تعيين فرموده است و ايشان در حقيقت، نمايندگان الهى در ميان بشر هستند كه بايد ديگران را به راه راست، هدايت كنند. حال اگر چنين نمايندگانى و سفيرانى پاى بند به دستورات الهى نباشند و خودشان بر خلاف محتواى رسالتشان عمل كنند مردم، رفتار ايشان را بيانى مناقض با گفتارشان تلقى مى‌كنند و ديگر به گفتارشان هم اعتماد لازم را پيدا نمى‌كنند، و در نتيجه، هدف از بعثت ايشان بطور كامل، تحقق نخواهد يافت. پس حكمت و لطف الهى اقتضاء دارد كه پيامبران، افرادى پاك و معصوم از گناه باشند و حتى كار ناشايسته‌اى از روى سهو و نسيان هم از ايشان سر نزند تا مردم، گمان نكنند كه ادعاى سهو و نسيان را بهانه‌اى براى ارتكاب گناه، قرار داده اند.

دومين دليل عقلى بر عصمت انبياء (عليهم السلام) اين است كه ايشان علاوه بر اينكه موظفند محتواى وحى و رسالت خود به مردم، ابلاغ كنند و راه راست را به ايشان نشان دهند همچنين وظيفه دارند كه به تزكيه و تربيت مردم بپردازند و افراد مستعد را تا آخرين مرحله كمال انسانى برسانند. به ديگر سخن: ايشان علاوه بر وظيفه تعليم و راهنمايى، وظيفه تربيت و راهبرى را نيز به عهده دارند آن هم تربيتى همگانى كه شامل مستعدترين و برجسته ترين افراد جامعه نيز مى‌شود و چنين مقامى در خور كسانى است كه خودشان به عاليترين مدارج كمال انسانى رسيده باشند و داراى كاملترين ملكات نفسانى (ملكه عصمت) باشند.

افزون بر اين، اساساً نقش رفتار مربى در تربيت ديگران بسى مهمتر از نقش گفتار اوست و كسى كه از نظر رفتار، نقصها و كمبودهايى داشته باشد گفتارش هم تأثير مطلوب را نمى‌بخشد. پس هنگامى هدف الهى از بعثت پيامبران بعنوان مربيان جامعه، بطور كامل تحقق مى‌يابد كه ايشان از هرگونه لغزشى در گفتار و كردارشان مصون باشند.

دلايل نقلى بر عصمت انبياء

1- قرآن كريم، گروهى از انسانها را مُخْلَص (62)، (= خالص شده براى خدا) ناميده است كه ابليس هم طمعى در گمراه كردن ايشان نداشته و ندارد و در آنجا كه سوگند ياد كرده كه همه فرزندان آدم(ع) را گمراه كند مخلَصين را استثناء كرده است چنانكه در آيه (82 و 83) از سوره ص از قول وى مى‌فرمايد: «قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِين. إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الُْمخْلَصِين». و بى شك، طمع نداشتن ابليس در گمراهى ايشان بخاطر مصونيّتى است كه از گمراهى و آلودگى دارند و گرنه دشمنى وى شامل ايشان هم مى‌شود و در صورتى كه امكان مى‌داشت هرگز دست از گمراه كردن ايشان برنمى داشت.

بنابراين، عنوان «مُخلَص» مساوى با «معصوم» خواهد بود. و هر چند دليلى بر اختصاص اين صفت به انبياء (عليهم السلام) نداريم ولى بدون ترديد، شامل ايشان هم مى‌شود، چنانكه قرآن كريم تعدادى از انبياء را از مخلصين شمرده و از جمله در آيه (45 و 46) از سوره ص مى‌فرمايد:

«وَ اذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصار. إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّار» و در آيه (51) از سوره مردم مى‌فرمايد: «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مُوسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولاً نَبِيّا» و نيز علت مصونيّت حضرت يوسف (ع) را كه در سخت ترين شرايط لغزش، قرار گرفته بود مُخلَص بودن وى دانسته و در آيه (24) سوره يوسف مى‌فرمايد:

«كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الُْمخْلَصِين».

2- قرآن كريم، اطاعت پيامبران را بطور مطلق، لازم دانسته، و از جمله در آيه (63) از سوره نساء مى‌فرمايد: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّه» و اطاعت مطلق از ايشان در صورتى صحيح است كه در راستاى اطاعت خدا باشد و پيروى از آنان منافاتى با اطاعت از خداى متعال نداشته باشد و گرنه امر به اطاعت مطلق از خداى متعال و اطاعت مطلق از كسانى كه در معرض خطا و انحراف باشند موجب تناقض خواهد بود.

3- قرآن كريم، مناصب الهى را اختصاص به كسانى داده است كه آلوده به «ظلم» نباشند و در پاسخ حضرت ابراهيم(ع) كه منصب امامت را براى فرزندانش درخواست كرده بود مى فرمايد: «لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِين» (63)، و مى‌دانيم كه هر گناهى دست كم، ظلم به نفس مى‌باشد و هر گنهكارى در عرف قرآن كريم «ظالم» ناميده مى‌شود پس پيامبران يعنى صاحبان منصب الهى نبوت و رسالت هم منزه از هرگونه ظلم و گناهى خواهند بود.

از آيات ديگر و نيز از روايات فراوانى مى‌توان عصمت انبياء (عليهم السلام) را استفاده كرد كه از پرداختن به آنها صرف نظر مى‌كنيم.

راز عصمت انبياء

در پايان اين درس، مناسب است اشاره‌اى به راز عصمت انبياء (عليهم السلام) داشته باشيم. اما راز مصونيّت ايشان در مقام دريافت وحى اين است كه اساساً ادارك وحى از قبيل ادراكات خطابردار نيست و كسى كه استعداد دريافت آنرا داشته باشد واجد يك حقيقت علمى مى‌شود كه حضوراً آنرا با وحى كننده خواه فرشته‌اى واسطه باشد يا نباشد مشاهده مى‌كند (64) و امكان ندارد كه گيرنده وحى، دچار ترديد شود كه آيا وحى را دريافت داشته يا نه؟ و يا چه كسى به او وحى كرده است؟ و يا مفاد و محتواى آن چيست؟ و اگر در پاره‌اى از داستانهاى ساختگى آمده است كه پيامبرى در پيامبرى خودش شك كرد يا مفاد وحى را درك نكرد يا وحى كننده را نشناخت كذب محض است و چنين اباطيلى شبيه آن است كه گفته شود كسى در وجود خودش يا در امور حضورى و وجدانيش شك كرده است!!

اما بيان راز عصمت انبياء (عليهم السلام) در انجام وظايف الهى و از جمله ابلاغ پيام و رسالت پروردگار به مردم نياز به مقدمه‌اى دارد، و آن اين است:

كارهاى اختيارى بشر به اين صورت، انجام مى‌گيرد كه ميلى در درون انسان نسبت به امر مطلوبى پديد مى‌آيد و در اثر عوامل مختلفى برانگيخته مى‌شود و شخص به كمك علوم و ادراكات گوناگونى راه رسيدن به هدف مطلوب را تشخيص مى‌دهد و اقدام به كارى متناسب با آن مى‌كند. و در صورتى كه ميلهاى متعارض و كششهاى متزاحمى وجود داشته باشد سعى مى كند بهترين و ارزنده ترين آنها را تشخيص دهد و آنرا برگزيند. ولى گاهى در اثر نارسايى دانش، در ارزيابى و تشخيص بهتر، اشتباه مى‌كند يا غفلت از امر برتر يا عادت و انس به امر پست تر، موجب سوء گزينش مى‌شود و مجالى براى انديشه صحيح و انتخاب اصلح، باقى نمى‌ماند.

پس هر قدر انسان، حقايق را بهتر بشناسد و نسبت به آنها آگاهى و توجه بيشتر و زنده‌تر و پايدارترى داشته باشد و نيز اراده نيرومندترى بر مهار كردن تمايلات و هيجانات درونيش داشته باشد حسن انتخاب بيشترى خواهد داشت و از لغزشها و كجرويها بيشتر در امان خواهد بود.

و به همين جهت است كه افراد مستعد با برخوردارى از دانش و بينش لازم و بهره مندى از تربيت صحيح، مراتب مختلفى را از كمال و فضيلت بدست مى‌آورند تا آنجا كه به مرز عصمت، نزديك مى‌شوند و حتى خيال گناه و كار زشت را هم در سر نمى‌پرورانند چنانكه هيچ فرد عاقلى به فكر نوشيدن داروهاى سمى و كشنده يا خوردن مواد پليد و گنديده نمى‌افتد.

اكنون اگر فرض كنيم كه استعداد فردى براى شناختن حقايق در نهايت شدت باشد و نيز صفاى روح دلش در حد اعلا باشد و به تعبير قرآن كريم همانند روغن زيتون خالص و زلال و آماده احتراقى باشد كه گويى خودبخود و بدون نياز به تماس با آتشى در حال شعله ور شدن است. «يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نار» و بخاطر همين استعداد قوى و صفاى ذاتى، تحت تربيت الهى قرار گيرد و بوسيله روح القدس تأييد شود چنين فردى با سرعت غيرقابل وصفى مدارج كمال را طى خواهد كرد و ره صد ساله را يك شبه خواهد پيمود و حتى در دوران طفوليّت بلكه در شكم مادر هم بر ديگران برترى خواهد يافت. براى چنين فردى، بدى و زشتى همه گناهان همانقدر روشن است كه زيان نوشيدن زهر، و زشتى اشياء پليد و آلوده براى ديگران، و همانگونه كه اجتناب افراد عادى از چنين كارهايى جنبه جبرى ندارد اجتناب معصوم از گناهان هم به هيچ وجه منافاتى با اختيار وى نخواهد داشت.

پرسش

1- عصمت انبياء (عليهم السلام) را با دلايل عقلى، اثبات كنيد.

2- چه آياتى از قرآن كريم، دلالت بر عصمت انبياء (عليهم السلام) دارد؟

3- راز مصونيّت پيامبران از خطا در تلقى وحى چيست؟

4- چگونه عصمت پيامبران از گناهان، با اختيار ايشان سازگار است؟

درس بيست و ششم : حلّ چند شبهه

پيرامون عصمت انبياء (عليهم السلام) شبهاتى مطرح شده اينك به ذكر و پاسخ آنها مى‌پردازيم:

1- نخستين شبهه اين است كه اگر خداى متعال انبياء را از ارتكاب گناهان، مصون و معصوم داشته و لازمه آن، ضمانت انجام دادن وظايف هم هست در اين صورت، امتياز اختيارى براى ايشان ثابت نمى‌شود و استحقاق پاداشى براى انجام وظايف و اجتناب از گناهان نخواهند داشت. زيرا اگر خدال متعال هر شخص ديگرى را هم معصوم قرار مى‌داد مانند ايشان مى‌بود.

پاسخ اين شبهه از بيانات گذشته بدست مى‌آيد و حاصل اين است كه معصوم بودن به معناى مجبور بودن بر انجام وظايف و ترك گناهان نيست چنانكه در درس گذشته روشن شد و خدا را عاصم و حافظ دانستن براى معصومين نيز به معناى نفى استناد كارهاى اختيارى به خود ايشان نمى‌باشد زيرا هر چند همه پديده ها در نهايت، مستند به اراده تكوينى الهى است چنانكه توضيح خاصى از سوى خداى متعال، وجود داشته باشد استناد كار به او وجه مضاعفى خواهد داشت ولى اراده الهى در طول اراده انسان است نه در عرض آن و نه بعنوان جانشينى براى اراده وى.

اما عنايت خاص الهى نسبت به معصومين مانند ديگر اسباب و شرايط و امكانات ويژه‌اى كه براى افراد خاصى فراهم مى‌شود مسئوليت ايشان را سنگين‌تر مى‌كند و همچنانكه پاداش كارشان افزايش مى‌يابد كيفر مخالفت را نيز افزايش مى‌دهد و بدين ترتيب، تعادل بين پاداش و كيفر، برقرار مى‌گردد هر چند شخص معصوم با حُسن اختيار خودش استحقاق كيفرى پيدا نخواهد كرد. نظير اين تعادل را در مورد همه كسانى كه از نعمت ويژه‌اى برخوردار هستند مى‌توان ملاحظه كرد چنانكه علماء و وابستگان به خاندان پيامبر اكرم(ص) (65) داراى مسئوليت حساستر و سنگين ترى هستند و همانگونه كه پاداش اعمال نيكشان بيشتر است كيفر گناهانشان (به فرض ارتكاب) افزونتر مى‌باشد (66). و به همين جهت است كه هركس مقام معنوى بالاتر داشته باشد خطر سقوطش بيشتر و بيم هراسش از لغزش، زيادتر است.

2- شبهه ديگر آنكه: برحسب آنچه از دعاها و مناجاتهاى انبياء و ساير معصومين (عليهم السلام) نقل شده، ايشان خودشان را گنهكار مى‌دانسته‌اند و از گناهانشان استغفار مى‌كرده‌اند و با وجود چنين اقرارها و اعترافاتى چگونه مى‌توان آنان را معصوم دانست؟

پاسخ اين است كه حضرات معصومين (عليهم الصلاة و السلام) كه با اختلاف درجات، در اوج كمال و قرب الهى قرار داشتند براى خودشان وظايفى فوق وظايف ديگران قائل بودند و بلكه هرگونه توهى به غير معبود و محبوبشان را گناهى عظيم مى‌شمردند و از اينروى در مقام عذرخواهى و استغفار برمى آمدند. و قبلا گفته شد كه منظور از عصمت انبياء، مصون بودن از هر كارى كه بتوان به وجهى آنرا گناه ناميد، بلكه منظور، مصونيّت ايشان از مخالفت با تكاليف الزامى و از ارتكاب محرمات فقهى است.

3- شبهه سوم آنكه: در يكى از استدلالات قرآنى براى عصمت انبياء (عليهم السلام) آمده است كه ايشان، از «مُخْلَصين» هسنتد و شيطان را طمعى در آنان نيست در صورتى كه در خود قرآن كريم تصرفاتى براى شيطان در مورد انبياء (عليهم السلام) ذكر شده است: از جمله در آيه (27) از سوره اعراف مى‌فرمايد: «يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّة» كه فريفتن حضرت آدم و حوّاء و در نتيجه، بيرون كردن ايشان از بهشت را به شيطان، نسبت مى‌دهد، و در آيه (41) از سوره ص از قول حضرت ايّوب (عليه السلام) مى‌فرمايد: «إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْب وَ عَذاب» و در آيه (52) از سوره حج نوعى القائات شيطانى براى همه انبياء ثابت مى‌كند زيرا مى‌فرمايد: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَ لا نَبِيّ إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ».

پاسخ اين است كه در هيچ يك از اين آيات، تصرفى كه موجب مخالفت انبياء (عليهم السلام) با تكاليف الزامى شود به شيطان، نسبت داده نشده است. اما آيه (27) از سوره اعراف، اشاره به وسوسه شيطان در مورد تناول از «شجره منهيّه» است كه نهى تحريمى به خوردن از آن، تعلق نگرفته بود و فقط به آدم و حواء تذكر داده شده بود كه خوردن از آن، موجب خروج از آن «جنت» و هبوط به «ارض» خواهد شد و وسوسه شيطان، سبب مخالفت آنان با اين نهى ارشادى گرديد. و اساساً آن عالَم، عالَم تكليف نبود و هنوز شريعتى نازل نشده بود. و اما آيه (41) از سوره ص اشاره به رنجها و گرفتاريهايى است كه از ناحيه شيطان، متوجه به حضرت ايّوب (عليه السلام) گرديد و دلالتى بر هيچ نوع مخالفت آن حضرت با اوامر و نواهى الهى ندارد. و اما آيه (52) از سوره حج، مربوط به كارشكنيهايى است كه شيطان در مورد فعاليتهاى همه انبياء (عليهم السلام)مى كند و اخلالهايى است كه در راه تحقق يافتن آرزوهاى ايشان در مورد هدايت مردم، انجام مى‌دهد و سرانجام، خداى متعال مكر و حيله هاى وى را ابطال، و دين حق را استوار مى‌سازد.

4- شبهه چهارم آنكه، در آيه (121) از سوره طه نسبت عصيان، و در آيه (115) از همين سوره، نسبت نسيان به حضرت آدم (عليه السلام) داده است، و چنين نسبتهايى چگونه با عصمت آن حضرت، سازگار است؟

جواب اين شبهه از بيانات گذشته معلوم شد كه اين عصيان و نسيان، مربوط به تكليف الزامى نبوده است.

5- شبهه پنجم اين است كه در قرآن كريم، نسبت دروغ به بعضى از انبياء (عليهم السلام) داده شده است و از جمله در آيه (89) از سوره صافّات از قول حضرت ابراهيم (عليه السلام) مى‌فرمايد: «فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ» در حالى كه مريض نبود، و در آيه (63) از سوره انبياء از قول آن حضرت مى‌فرمايد: «قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا» در حالى كه خودش بتها را شكسته بود و در آيه (70) از سوره يوسف مى‌فرمايد: «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» در حالى كه برادران يوسف، مرتكب دزدى نشده بودند.

جواب اينست كه اينگونه سخنان كه بحسب بعضى از روايات از روى «توريه» «= اراده معناى ديگر» گفته شده بخاطر مصالح مهمترى بوده و از بعضى از روايات مى‌توان استظهار كرد كه با الهام الهى بوده است چنانكه در داستان حضرت يوسف (عليه السلام) مى‌فرمايد: «كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ» و بهرحال، چنين دروغهايى گناه و مخالف با عصمت نيست.

6- شبهه ششم آنكه: در داستان حضرت موسى (عليه السلام) آمده است كه يك فرد قبطى را كه با يكى از بنى اسرائيل درگير شده بود به قتل رسانيد و به همين جهت از مصر فرار كرد و هنگامى كه از طرف خداى متعال، مأمور به دعوت فرعونيان شد عرض كرد: «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ» (67) و سپس در پاسخ فرعون كه قتل مزبور را به او گوشزد كرد فرمود: «فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضّالِّينَ» (68). اين داستان چگونه با عصمت انبياء حتى قبل از بعثتشان سازگار است؟

جواب اين است كه اولا قتل فرد قبطى، عمدى نبود بلكه در اثر نواختن مشتى بر وى اتفاق افتاد. ثانياً جمله «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ» بر طبق نظر فرعونيان گفته شده و منظور اين است كه ايشان مرا قاتل و گنهكار مى‌دانند و مى‌ترسم بعنوان قصاص مرا بكشند. و ثالثاً جمله «وَ أَنَا مِنَ الضّالِّينَ» يا از روى مماشات با فرعونيان گفته شده كه گيرم در آن موقع، من گمراه بودم ولى اينك خدا مرا هدايت كرده و با براهين قاطع بسوى شما فرستاده است، و يا منظور از «ضلال» ناآگاهى از عواقب آن كار بوده است و در هر صورت، دلالتى بر مخالفت حضرت موسى (عليه السلام) با تكليف الزامى الهى ندارد.

7- شبهه هفتم آنكه: در آيه (94) از سوره يونس، خطاب به پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) مى‌فرمايد: «فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكّ مِمّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكَ لَقَدْ جاءَكَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِينَ» و در آيات (147) از سوره بقره و (60) از آل عمران و (114) از انعام و (17) از هود و (23) از سوره سجده نيز آن حضرت را از شك و ترديد، نهى مى‌فرمايد، پس چگونه مى‌توان گفت كه ادراك وحى، غيرقابل شك و ترديد است؟

پاسخ اين شبهه آن است كه اين آيات، دلالتى بر روى دادن شك براى آن حضرت ندارد بلكه در مقام بيان اين نكته است كه رسالت آن حضرت و حقّانيت قرآن كريم و محتواى آن، جاى شك و ترديدى ندارد. و در حقيقت، اينگونه خطابها از قبيل «اِيَّاكَ أعْنى وَ اسْمَعى يا جارة» (= در بزن ديوار تو بشنو) مى‌باشد.

8- شبهه هشتم آنكه: در قرآن كريم گناهانى به پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) نسبت داده شده است كه خدا آنها را آمرزيده است در آنجا كه مى‌فرمايد: «لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ» (69).

جواب اين است كه منظور از «ذنب» در اين آيه شريفه، گناهى است كه مشركان براى آن حضرت پيش از هجرت و پس از آن، قائل بودند كه به معبودهاى ايشان، توهين كرده است و منظور از مغفرت آن، دفع آثارى است كه ممكن بود بر آن، مترتّب شود و شاهد اين تفسير، آن است كه فتح مكه را علت آمرزش آن شمرده، مى‌فرمايد: «إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ...» و بديهى است كه اگر منظور از آن، گناه مصطلح مى‌بود تعليل آمرزش آن به فتح مكه، وجهى نمى‌داشت.

9- شبهه نهم آنكه: قرآن كريم در داستان ازدواج پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) با همسر مطلّقه زيد (پسر خوانده آن حضرت) مى‌فرمايد: «وَ تَخْشَى النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ» (70) و چگونه چنين تعبيرى با مقام عصمت، سازگار است؟

جواب اين است كه پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بيم آن داشتند كه مردم در اثر ضعف ايمان، اين اقدام را كه به دستور خداى متعال و براى شكستن يكى از سنتهاى غلط جاهليّت (همسان شمردن فرزند خوانده با فرزند حقيقى) انجام مى‌گرفت حمل بر تمايل شخصى آن حضرت كنند و موجب ارتداد ايشان از دين شود، و خداى متعال در اين آيه شريفه، پيامبر خود را آگاه مى‌سازد كه مصلحت اين سنت شكنى، مهمتر و ترس از مخالفت با اراده الهى مبنى بر مبارزه عملى پيامبرش با اين پندار غلط، سزاوارتر است. پس اين آيه شريفه به هيچ وجه در مقام نكوهش و سرزنش آن حضرت نيست.

10- شبهه دهم آنكه: قرآن كريم در مواردى پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را مورد عتاب، قرار داده است از جمله در مورد اجازه‌اى كه پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) مبنى بر ترك شركت در جنگ، به بعضى از افراد داده بود مى‌فرمايد: «عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» (71) و در مورد تحريم بعضى از امور حلال، بخاطر جلب رضايت بعضى از همسرانش مى‌فرمايد: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ» (72) و چنين عتابهايى چگونه با عصمت آن حضرت، سازگار است؟

پاسخ اين است كه اينگونه خطابها در واقع «مدح در قالب عتاب» است و دلالت بر نهايت عطوفت و دلسوزى پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) دارد كه حتى منافقان و بيماردلان را نيز نااميد نمى‌كرد و پرده از رازشان برنمى داشت و نيز رضايت خاطر همسرانش را مقدّم بر خواسته هاى خودش مى‌داشت و كار مباحى را بوسيله سوگند بر خودش حرام مى‌كرد نه اينكه (العياذ باللّه) حكم خدا را تغيير دهد و حلالى را بر مردم حرام سازد.

در حقيقت، اين آيات از يك نظر، شبيه آياتى است كه به تلاش و دلسوزى فوق العاده آن حضرت براى هدايت كافران، اشاره مى‌كند مانند: «لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاّ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» (73) يا آياتى كه دلالت بر تحمل رنج فراوان در راه عبادت خداى متعال دارد مانند «طه. ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى» (74) و بهرحال، منافاتى با عصمت آن حضرت ندارد.

پرسش

1- شخص معصوم چه امتياز اختيارى بر ديگران دارد؟ و كارى كه مستند به عصمت الهى باشد چه استحقاقى را براى پاداش بوجود مى‌آورد؟

2- چرا انبياء و اولياء خدا خودشان را گنهكار مى‌دانستند و به تضرع و استغفار مى‌پرداختند؟

3- تصرف شيطان در مورد انبياء (عليهم السلام) چگونه با عصمت ايشان مى‌سازد؟

4- عصيان و نسيانى كه در قرآن كريم به حضرت آدم (عليه السلام) نسبت داده شده چگونه با عصمت وى سازگار است؟

5- اگر همه انبياء (عليهم السلام) معصوم بوده‌اند چرا حضرت ابراهيم و حضرت يوسف (عليهما السلام) دروغ گفته اند؟

6- شبهه مربوط به عصمت حضرت موسى (عليه السلام) و پاسخ آنرا بيان كنيد.

7- اگر ادراك وحى، خطاناپذير است چرا خداى متعال مكرراً پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را از شك و ترديد در رسالتش نهى مى‌كند؟

8- نسبت دادن گناه به پيامبر اسلام در سوره فتح چگونه با عصمت آن حضرت سازگار است؟

9- شبهه مربوط به داستان زيد و پاسخ آنرا بيان كنيد.

10- شبهه مربوط به عتاب پيغمبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) چيست؟ و جواب آن كدام است؟

درس بيست و هفتم : معجزه

راههاى اثبات نبوّت

سومين مسأله بنيادى در بخش نبوّت اين است كه صدق ادعاى پيامبران راستين و كذب مدعيان دروغين را چگونه مى‌توان براى ديگران اثبات كرد؟

بدون شك اگر فردى تبهكار و آلوده به گناهانى باشد كه عقل هم زشتى آنها را درك مى‌كند چنين كسى قابل اعتماد و تصديق نخواهد بود و با توجه به شرط عصمت در پيامبران مى‌توان كذب ادعاى وى را اثبات كرد مخصوصاً اگر دعوت به امورى كند كه مخالف عقل و فطرت انسان باشد يا در سخنانش تناقضاتى يافت شود.

از سوى ديگر، ممكن است حسن سوابق فرد بگونه‌اى باشد كه افراد بى غرض، اطمينان به صدق وى پيدا كنند بويژه اگر عقل هم به صحّت محتواى دعوت او گواهى دهد. نيز ممكن است پيامبرى كسى با پيشگويى و معرفى پيامبر ديگر، ثابت شود بطورى كه براى افراد حقيقت جو، جاى شك و شبهه‌اى باقى نمى‌ماند.

اما در صورتى كه مردمى قرائن اطمينان بخشى در دست نداشتند و بشارت و تأييدى هم از ديگر پيامبران به ايشان نرسيده بود طبعاً نياز به راه ديگرى براى اثبات نبوّت خواهند داشت. و خداى متعال بر حسب حكمت بالغه‌اش اين راه را گشوده و معجزاتى به پيامبران داده است كه نشانه هايى بر صدق ادّعاى ايشان باشد و از اينروى، آنها را «آيات» (75) (= نشانه ها) ناميده است.

حاصل آنكه: صدق ادّعاى پيامبر راستين را از سه راه مى‌توان ثابت كرد:

1- از راه قرائن اطمينان بخش، مانند راستى و درستى و عدم انحراف از مسير حق و عدالت در طول زندگى. اما اين راه در مورد پيامبرانى وجود دارد كه سالها در ميان مردم، زندگى كرده و داراى منش شناخته شده‌اى باشند. ولى اگر پيامبرى مثلاً در عنفوان جوانى و پيش از آنكه مردم پى به شخصيت و منش ثابت او ببرند مبعوث به رسالت شد نمى‌توان صحّت ادّعاى او را از راه چنين قرائنى شناخت.

2- معرفى پيامبر پيشين يا معاصر. اين راه هم اختصاص به مردمى دارد كه پيامبر ديگرى را شناخته و از بشارت و تأييد وى اطلاع يافته باشند و طبعاً درباره نخستين پيامبر هم موردى نخواهد داشت.

3- از راه ارائه معجزه كه مى‌تواند كارآيى گسترده و همگانى داشته باشد. از اينروى به توضيح اين راه مى‌پردازيم.

تعريف معجزه

معجزه عبارتست از: امر خارق العاده‌اى كه با اراده خداى متعال از شخص مدّعى نبوت، ظاهر شود و نشانه صدق ادّعاى وى باشد.

چنانكه ملاحظه مى‌شود اين تعريف، مشتمل بر سه مطلب است:

الف- پديده هاى خارق العاده‌اى وجود دارد كه از راه اسباب و علل عادى و متعارف، پديد نمى‌آيد.

ب- برخى از اين امور خارق العاده، با اراده الهى و با اذن خاص خداى متعال، از پيامبران، ظهور مى‌كند.

ج- چنين امر خارق العاده‌اى مى‌تواند نشانه صدق ادّعاى پيامبر باشد و در اين صورت، اصطلاحاً «معجزه» ناميده مى‌شود.

اينك به توضيحى پيرامون عناصر سه گانه تعريف فوق مى‌پردازيم.

امور خارق العاده

پديده هايى كه در اين جهان، پديد مى‌آيد غالباً از راه اسباب و عللى است كه با آزمايشهاى گوناگون، قابل شناخت مى‌باشد مانند اكثريت قريب به اتفاق پديده هاى فيزيكى و شيميايى و زيستى و روانى. ولى در موارد نادرى، پاره‌اى از اين پديده ها بگونه ديگرى تحقق مى‌يابد و مى‌توان كليّه اسباب و علل آنها را بوسيله آزمايشهاى حسى شناخت و شواهدى يافت مى‌شود كه در پيدايش اينگونه پديده ها نوع ديگرى از عوامل، مؤثر است مانند كارهاى شگفت انگيزى كه مرتاضان، انجام مى‌دهند و متخصصان علوم مختلف، گواهى مى‌دهند كه اين كارها براساس قوانين علوم مادى و تجربى، انجام نمى‌يابد. چنين امورى را «خارق العاده» مى‌نامند.

خارق العاده هاى الهى

امور خارق العاده را مى‌توان به دو بخش كلى، تقسيم كرد: يكى امورى كه هر چند اسباب و علل عادى ندارد، اما اسباب غيرعادى آنها كم و بيش در اختيار بشر قرار مى‌گيرد و مى‌توان با آموزشها و تمرينهاى ويژه‌اى به آنها دست يافت مانند كارهاى مرتاضان. بخش ديگر، كارهاى خارق العاده‌اى است كه تحقق آنها مربوط به اذن خاص الهى مى‌باشد. و اختيار آنها بدست افرادى كه ارتباط با خداى متعال ندارند سپرده نمى‌شود و از اينروى داراى دو ويژگى اساسى است. اولا قابل تعليم و تعلّم نيست، و ثانياً تحت تأثير نيروى قويترى قرار نمى‌گيرد و مغلوب عاملِ ديگرى واقع نمى‌شود. اينگونه خوارق عادت، مخصوص بندگان برگزيده خداست و هرگز در دام گمراهان و هوسبازان نمى‌افتد ولى اختصاص به پيامبران ندارد بلكه گاهى ساير اولياء خدا هم از آنها برخوردار مى‌شوند و از اينروى، باصطلاح كلامى، همه آنها را «معجزه» نمى‌خوانند و معمولاً چنين كارهايى كه از غير پيامبران سرمى زند بنام «كرامت» موسوم مى‌گردد چنانكه علمهاى غيرعادى الهى هم منحصر به «وحى نبوّت» نيست و هنگامى كه چنين علمهايى به ديگران داده شود بنام «الهام» و «تحديث» و مانند آنها ناميده مى‌شود.

ضمناً راه بازشناسى اين دو نوع از خوارق عادت «الهى و غيرالهى» نيز معلوم شد يعنى اگر انجام دادن امر خارق العاده‌اى قابل تعليم و تعلّم باشد يا فاعل ديگرى بتواند جلو ايجاد يا ادامه آنرا بگيرد و اثرش را خنثى سازد از قبيل خوارق عادت الهى نخواهد بود. چنانكه تبهكارى و فساد عقايد و اخلاق شخص را مى‌توان نشانه ديگرى بر عدم ارتباط وى با خداى متعال، و شيطانى يا نفسانى بودن كارهايش بحساب آورد.

در اينجا مناسب است به نكته ديگرى اشاره كنيم كه فاعل كارهاى خارق العاده الهى را مى‌توان خداى متعال دانست (علاوه بر فاعليتى كه نسبت به همه مخلوقات و از جمله پديده هاى عادى دارد) از اين نظر كه تحقق آنها منوط به اذن خاص وى مى‌باشد (76)، و مى‌توان آنها را به وسايطى مانند فرشتگان يا پيامبران، نسبت داد به لحاظ نقشى كه بعنوان واسطه يا فاعل قريب دارند چنانكه در قرآن كريم، احياء مردگان و شفاء بيماران و خلق طير، به حضرت عيسى (عليه السلام) نسبت داده شده است (77) و بين اين دو نسبت، تعارض و تضادى وجود ندارد زيرا فاعليّت الهى در طول فاعليّت بندگان است.

ويژگى معجزات انبياء

سومين مطلبى كه در تعريف معجزه، به آن اشاره شد كه معجزات پيامبران، نشانه صدق ادّعاى ايشان است و از اينروى، هنگامى كه امر خارق العاده‌اى باصطلاح خاصّ كلامى «معجزه» ناميده مى‌شود كه علاوه بر استناد به اذن خاص الهى، بعنوان دليلى بر پيامبرى پيامبران پديد آيد. و با اندكى تعميم در مفهوم آن، شامل امور خارق العاده‌اى نيز مى‌شود كه بعنوان دليل بر صدق ادّعاى امامت، انجام يابد. و بدين ترتيب، اصطلاح «كرامت» اختصاص مى‌يابد به ساير خارق العاده هاى الهى كه از اولياء خدا صادر مى‌شود در برابر خوارق عادتى كه مستند به نيروهاى نفسانى و شيطانى است مانند سحر و كهانت و اعمال مرتاضان، اينگونه اعمال، هم قابل تعليم و تعلّم است و هم بوسيله نيروى قويترى مغلوب مى‌گردد و معمولاً الهى نبودنِ آنها را مى‌توان از راه فساد عقايد و اخلاقِ صاحبانشان نيز شناخت.

نكته‌اى كه در اينجا بايد به آن توجه كرد اين است كه آنچه را معجزات انبياء (عليهم السلام) مستقيماً اثبات مى‌كند صدق ايشان در ادّعاى نبوّت است و اما صحّت محتواى رسالت، و لزوم اطاعت از فرمانهايى كه ابلاغ مى‌كنند مع الواسطه و بطور غيرمستقيم، ثابت مى‌شود. و به ديگر سخن: نبوّت انبياء (عليهم السلام) با دليل عقلى، و اعتبار محتواى پيامهايشان با دليل تعبّدى، اثبات مى‌گردد (78)

پرسش

1- پيامبران راستين را از چه راههايى مى‌توان شناخت؟ و چه فرقى بين اين راهها وجود دارد؟

2- نشانه هاى كذب مدّعيان دروغين چيست؟

3- معجزه را تعريف كنيد؟

4- امور خارق العاده كدامند؟

5- فرق خارق العاده هاى الهى با غيرالهى چيست؟

6- خارق العاده هاى الهى را از چه راههايى مى‌توان شناخت؟

7- ويژگى معجزات انبياء در ميان خارق العاده هاى الهى چيست؟

8- اصطلاحات معجزه و كرامت را بيان كنيد.

9- معجزه، كار خداست يا كار پيامبر؟

10- معجزه، دليل بر صدق پيامبر است يا بر صحّت محتواى پيام؟

درس بيست و هشتم : حلّ چند شبهه

پيرامون مسأله اعجاز، شبهاتى مطرح مى‌شود كه اينك به ذكر و توضيح آنها مى‌پردازيم:

آيا اعجاز، اصل عليّت را نقض نمى‌كند؟

1- شبهه اول آنكه: هر پديده مادّى، علت خاصى دارد كه مى‌توان آنرا به كمك آزمايشهاى علمى شناخت، و ناشناخته بودن علت پديده‌اى كه معلول نقص ابزارهاى آزمايشگاهى مى‌باشد را نمى‌توان دليلى بر عدم وجود علت عادى براى پديده‌اى قلمداد كرد. بنابراين، پديده هاى خارق العاده را تنها به اين عنوان مى‌توان پذيرفت از علل و عوامل ناشناخته‌اى بوجود مى‌آيند. و حداكثر، آگاهى از علل آنها در زمانى كه هنوز ناشناخته هستند را مى‌توان امرى اعجازآميز بحساب آورد. و اما انكار علل قابل شناخت بوسيله آزمايشهاى علمى، بمعناى نقض اصل عليّت و مردود است.

پاسخ اين است كه اصل عليّت، بيش از اين، اقتضائى ندارد كه براى هر موجود وابسته و معلولى، علتى اثبات شود و اما اينكه هر علتى بايد لزوماً قابل شناخت بوسيله آزمايشهاى علمى باشد به هيچ وجه لازمه اصل عليّت نيست و دليلى هم بر آن نمى‌توان يافت زيرا بُرد آزمايشهاى علمى، محدود به امور طبيعى است و هرگز نمى‌توان وجود يا عدم امور ماوراء طبيعى يا عدم تأثير آنها را بوسيله ابزارهاى آزمايشگاهى، ثابت كرد.

و اما تفسير اعجاز به آگاهى از علل ناشناخته، صحيح نيست زيرا اگر اين آگاهى از راه علل عادى، بدست آمده باشد تفاوتى با ساير پديده هاى عادى نخواهد داشت و به هيچ وجه نمى‌توان آنرا امرى خارق العاده بحساب آورد، و اگر آگاهى مزبور بصورت غيرعادى، حاصل شده باشد هر چند امرى خارق العاده خواهد بود و در صورتى كه مستند به اذن خاص خداى متعال و بعنوان دليلى بر صدق نبوت باشد يكى از اقسام معجزه (معجزه علمى) بشمار خواهد رفت چنانكه آگاهى حضرت عيسى (عليه السلام) از خوراكها و اندوخته هاى مردم، يكى از معجزات آن حضرت شمرده شده است (79)، ولى نمى‌توان معجزه را منحصر به همين قسم دانست و ساير اقسام آنرا نفى كرد. سرانجام، جاى اين سؤال، باقى مى‌ماند كه فرق بين اين پديده با ساير پديده هاى خارق العاده، در ارتباط با اصل عليّت چيست؟

آيا خرق عادت، بمنزله تغيير در سنّت الهى نيست؟

2- شبهه دوم آنكه: سنت الهى بر اين، جارى شده كه هر پديده‌اى را از راه علت خاصى بوجود بياورد، و طبق آيات كريمه قرآن سنتهاى الهى، تغيير و تبديلى نخواهد يافت (80). بنابراين، خرق عادت كه بمنزله تغيير و تبديل در سنت الهى است بوسيله چنين آياتى نفى مى‌شود.

اين شبهه، نظير شبهه پيشين است با اين تفاوت كه در آنجا صرفاً از راه عقل، استدلال مى‌شود و در اينجا به آيات قرآنى، استناد شده است. و پاسخ آن اينست: انحصار اسباب و علل پديده ها در اسباب و علل عادى را يكى از سنتهاى تغييرناپذير الهى شمردن، سخنى است بى دليل، و نظير اينست كه كسى ادعا كند كه منحصر بودن علت حرارت در آتش، يكى از سنتهاى تغييرناپذير الهى است! و در برابر چنين ادعاهايى مى‌توان گفت كه تعدّد انواع علل براى انواع معلولها و جانشين شدن اسباب غيرعادى براى اسباب عادى، امرى است كه هميشه در جهان وجود داشته و از اينروى بايد آنرا يكى از سنن الهى بشمار آورد و منحصر شدن اسباب به اسباب عادى را تغييرى براى آن تلقى كرد كه در آيات كريمه قرآن، نفى شده است.

بهرحال، تفسير كردن آياتى كه دلالت بر نفى تغيير و تحول در سنتهاى الهى دارد بصورتى كه جانشين ناپذيرى اسباب عادى بعنوان يكى از آن سنتهاى تغييرناپذير بحساب آيد تفسيرى است بى دليل. بلكه آيات فراوانى كه دلالت بر وقوع معجزات و خوارق عادت دارد دليل محكمى بر عدم صحّت اين تفسير مى‌باشد. و تفسير صحيح آيات مزبور را بايد از كتب تفسير، جستجو كرد و در اينجا بطور اجمال، اشاره مى‌كنيم كه اين دسته از آيات شريفه، ناظر به نفى تخلف معلول از علت است نه نفى تعدّد علت و جانشين شدنِ علت غيرعادى نسبت به علت عادى، بلكه شايد بتوان گفت كه قدر متيقّن از مورد اين آيات، تأثير اسباب و علل غيرعادى است.

چرا پيامبر اسلام از ارائه معجزات، خوددارى مى‌كرد؟

3- شبهه سوم آنكه: در قرآن كريم آمده است كه مردم مكرراً از پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) درخواست معجزات و خوارق عادت مى‌كردند و آن حضرت از اجابت چنين درخواستهايى خوددارى مى‌كرد (81) و اگر ارائه معجزات، راهى براى اثبات نبوت است چرا پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) از اين راه، استفاده نمى‌كرد؟

پاسخ اينست كه اينگونه آيات، مربوط به درخواستهايى است كه بعد از اتمام حجت و اثبات نبوت آن حضرت از هر سه راه (قرائن صدق، بشارات پيامبران پيشين، و ارائه معجزه) و از سر لجاج و عناد يا اغراض ديگرى غير از كشف حقيقت انجام مى‌گرفت (82) و حكمت الهى، اقتضاء اجابت چنين درخواستهايى را نداشت.

توضيح آنكه: هدف از ارائه معجزات كه امرى استثنائى در نظام حاكم بر اين جهان است و گاهى بعنوان اجابت درخواست مردم (مانند ناقه حضرت صالح (عليه السلام)) و گاهى بطور ابتدايى (مانند حضرت عيسى (عليه السلام)) انجام مى‌گرفت شناساندن پيامبران خدا و اتمام حجت بر مردم بود نه الزام بر پذيرفتن دعوت انبياء (عليهم السلام) و تسليم و انقياد جبرى در برابر ايشان، و نه فراهم كردن وسيله‌اى براى سرگرمى و بر هم زدن نظام اسباب و مسبّبات عادى. و چنان هدفى اقتضاء پاسخ مثبت به هر درخواستى را ندارد بلكه اجابت بعضى از آنها خلاف حكمت و نقض غرض مى‌باشد مانند درخواستهايى كه مربوط به كارهايى بود كه راه گزينش را مسدود مى‌ساخت و مردم را براى پذيرفتن دعوت انبياء (عليهم السلام) تحت فشار قرار مى‌داد يا درخواستهايى كه از سر عناد و لجاج و يا با انگيزه هاى ديگرى غير از حقيقت جويى، انجام مى‌گرفت. زيرا از سويى، ارائه معجزات، به ابتذال كشيده مى‌شد و مردم بعنوان سرگرمى به تماشاىِ آنها روى مى‌آورند، يا براى تأمين منافع شخصى، گرد پيامبران اجتماع مى‌كردند؛ و از سوى ديگر، باب امتحان و آزمايش و گزينش آزاد، مسدود مى‌شد و مردم از روى كراهت و تحت تأثير عامل فشار، پيروى انبياء (عليهم السلام) را مى‌پذيرفتند و اين هر دو، برخلاف حكمت و هدف از ارائه معجزات بود. اما در غير اين موارد و در جايى كه حكمت الهى، اقتضاء مى‌كرد درخواستهاى ايشان را مى‌پذيرفتند چنانكه معجزات فراوانى از پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) نيز ظاهر گشت كه بسيارى از آنها با نقل با متواتر، ثابت شده است و در رأس آنها معجزه جاودانى آن حضرت يعنى قرآن كريم قرار دارد و توضيح آن خواهد آمد.

آيا معجزات، برهان عقلى است يا دليل اقناعى؟

4- شبهه چهارم آنكه: معجزه از آن جهت كه منوط به اذن خاص الهى است مى‌تواند نشانه‌اى بر وجود ارتباط خاصى بين خداى متعال و آورنده معجزه باشد به اين دليل كه آن اذن خاص را به او داده، و به تعبير ديگر: كار خود را بدست او و از مجراى اراده او تحقق بخشيده است. اما لازمه عقلىِ اين نوع ارتباط، آن نيست كه ارتباط ديگرى هم بين خداى متعال و آورنده معجزه، بعنوان فرستادن و گرفتن وحى، برقرار باشد. پس نمى‌توان معجزه را دليلى عقلى بر صحّت ادّعاى نبوت شمرد و حداكثر بايد آنرا نوعى دليل ظنّى و اقناعى بحساب آورد.

پاسخ اين است كه كار خارق العاده هر چند خارق العاده الهى باشد خودبخود دلالتى بر وجود رابطه وحى ندارد و از اينروى نمى‌توان كرامات اولياء خدا را دليلى بر پيامبرى ايشان دانست ولى سخن درباره كسى است كه ادّعاى نبوت كرده و معجزه را بعنوان نشانه‌اى بر صدق ادّعاى خودش انجام داده است. اگر فرضاً چنين كسى به دروغ، ادّعاى نبوّت مى‌كرد يعنى بزرگترين و زشت ترين گناهانى كه موجب بدترين مفاسد دنيا و آخرت مى‌شود را انجام مى‌داد (83) هرگز صلاحيت و شايستگى چنان ارتباطى را با خداى متعال نمى‌داشت و حكمت الهى اقتضاء نمى‌كرد كه قدرت بر ارائه معجزه را به او بدهد تا موجبات گمراهى بندگان را فراهم آورد. (84)

حاصل آنكه: عقل به روشنى درمى يابد كه كسى شايستگىِ ارتباط خاص با خداى متعال و اعطاء قدرت بر انجام معجزات را دارد كه به مولاى خودش خيانت نكند و موجبات گمراهى و بدبختى ابدىِ او را فراهم نياورد.

بنابراين، آوردن معجزه، دليل عقلىِ قاطعى بر صحّت ادعاى نبوّت خواهد بود.

پرسش

1- مفاد اصل عليّت چيست؟ و لازمه آن كدام است؟

2- چرا پذيرفتن اصل عليّت، منافاتى با پذيرفتن اعجاز ندارد؟

3- چرا تفسير اعجاز، به آگاهى از علل ناشناخته، صحيح نيست؟

4- آيا پذيرفتن اعجاز، منافاتى با تغييرناپذيرى سنتهاى الهى دارد؟ چرا؟

5- آيا انبياء ابتدائاً اقدام به آوردن معجزه مى‌كردند يا برحسب درخواست مردم انجام مى‌دادند؟

6- چرا پيامبران به هر درخواستى براى معجزه، پاسخ مثبت نمى‌دادند؟

7- توضيح دهيد كه معجزه، تنها يك دليل ظنّى اقناعى نيست بلكه برهانى عقلى بر صدق ادّعاى نبوّت است.

درس بيست و نهم : ويژگيهاى پيامبران

كثرت پيامبران

تاكنون سه مسأله بنيادى از مسائل نبوت و راهنماشناسى را مورد بحث قرار داديم و به نتيجه رسيديم كه با توجه به نارسايى دانش بشرى براى دستيابى به همه معلوماتى كه نقش اساسى را در سعادت دنيا و آخرت دارد مقتضاى حكمت الهى اين است كه پيامبر يا پيامبرانى را برگزيند و حقايق مورد نياز را به ايشان تعليم دهد تا آنها را سالم و دست نخورده به ساير انسانها برسانند، و از سوى ديگر: آنان را براى ديگران بگونه‌اى معرفى كند كه حجت بر ايشان تمام شود، و عمومى ترين راه آن، ارائه معجزات مى‌باشد.

اين مطالب را با براهين عقلى، اثبات كرديم. ولى براهين مزبور، دلالتى بر لزوم تعدّد انبياء و كتب و شرايع آسمانى نداشت، و اگر فرضاً شرايط زندگى بشر بگونه‌اى بود كه يك پيامبر مى‌توانست همه نيازمنديهاى انسانها را تا پايان جهان، بيان كند بطورى كه هر فردى و هر گروهى در طول تاريخ بتواند وظيفه خود را بوسيله پيامهاى همان پيامبر بشناسند خلاف مقتضاى اين براهين نبود.

اما مى‌دانيم كه: اولا عمر هر انسانى و از جمله پيامبران محدود است و مقتضاى حكمت آفرينش، اين نبوده كه نخستين پيامبر تا پايان جهان، زنده بماند و همه انسانها را شخصاً راهنمايى كند.

ثانياً شرايط و اوضاع و احوال زندگى انسانها در زمانها و مكانهاى مختلف يكسان نيست و اين اختلاف و تغيير شرايط و بويژه، پيچيده شدنِ تدريجىِ روابط اجتماعى مى‌تواند در كيفيت و كميّت احكام و قوانين و مقرّرات اجتماعى، مؤثر باشد و در پاره‌اى از موارد، تشريع قوانين جديدى را مى‌طلبد و اگر اين قوانين بوسيله پيامبرى كه هزاران سال قبل، مبعوث شده بيان مى‌شد كار لغو و بيهوده‌اى مى‌بود چنانكه حفظ و تطبيق آنها بر موارد خاص، كار بسيار سخت و دشوارى مى‌باشد.

ثالثاً در بسياى از زمانهاى گذشته امكانات تبليغ و نشر دعوت انبياء (عليهم السلام) به گونه‌اى نبوده كه يك پيامبر بتواند پيامهاى خود را به همه جهانيان ابلاغ نمايد.

رابعاً تعاليم يك پيامبر در ميان همان مردمى كه آنها را دريافت مى‌داشتند به مرور زمان و تحت تأثير عوامل مختلفى دستخوش تحريف (85) و تفسيرهايى نادرست قرار مى‌گرفت و پس از چندى تبديل به يك آيين انحرافى مى‌شد، چنانكه آيين توحيدىِ عيسى بن مريم (عليهما السلام) پس از چندى تبديل به آيين تثليث و سه گانگى گرديد.

با توجه به اين نكات، حكمت تعدّد انبياء (عليهم السلام) و اختلاف شرايع آسمانى در پاره‌اى از احكام عبادى يا قوانين اجتماعى، روشن مى‌شود (86) با اينكه همه آنها علاوه بر يكسانى در اصول عقايد و مبانى اخلاقى، در كلّيات احكام فردى و اجتماعى نيز هماهنگى داشته اند (87). مثلاً نماز در همه اديان آسمانى، وجود داشته هر چند كيفيّت اداء يا قبله نمازِ امتها متفاوت بوده است، يا زكوة و انفاق در همه شرايع بوده گرچه مقدار يا موارد آن يكسان نبوده است.

بهرحال، ايمان به همه پيامبران و فرق نگذاشتن بين آنها از نظر تصديق نبوت و نيز پذيرفتن همه پيامها و معارفى كه بر آنان نازل شده و عدم تبعيض بين آنها، بر هر انسانى لازم است (88) و تكذيب هيچيك از پيامبر، بمنزله تكذيب همه ايشان، و انكار يك حكم الهى، بمثابه انكار همه احكام خداست (89). البته وظيفه عملىِ هر امتى و در زمانى، پيروى از دستورالعملهاى پيامبرِ همان امت و همان زمان مى‌باشد.

نكته‌اى را كه بايد در اينجا خاطر نشان كنيم اين است كه هر چند عقل انسان مى‌تواند با توجه به نكات ياد شده، حكمت تعدّد انبياء و كتب آسمانى و تفاوت شرايع الهى را درك مى‌كند اما نمى‌تواند فرمول دقيقى براى تعداد پيامبران و شرايع آسمانى بدست بياورد به گونه‌اى كه بتواند قضاوت كند كه در چه زمان و در چه مكانى مى‌بايست پيامبر ديگرى مبعوث شود يا شريعت جديدى نازل گردد. همين اندازه مى‌توان فهميد كه هر گاه شرايط زندگى بشر به گونه‌اى باشد كه دعوت پيامبر به همه جهانيان برسد و پيامهاى او براى آيندگان، محفوظ و مصون بماند و دگرگونى شرايط اجتماعى، مستلزم تشريعات اساسىِ جديد و تغيير احكام و قوانين موجود نباشد ارسالِ پيامبر ديگرى ضرورت نخواهد داشت.

تعداد پيامبران

چنانكه اشاره شد عقل ما، راهى براى تعيين تعداد پيامبران و كتب آسمانى ندارد و اثبات اينگونه مطالب، جز از راه دليل نقلى، ميسر نيست. در قرآن كريم هم با اينكه تأكيد شده بر اينكه خداى متعال براى هر امتى پيامبرى مبعوث فرموده (90)، اما شماره امتها و پيامبران ايشان مشخص نگرديده و تنها نام بيست و چند نفر از انبياء الهى (عليهم السلام) ذكر شده و به داستان چند نفر ديگر بدون ذكر نام ايشان نيز اشاره شده است (91). ولى در چند روايت منقول از اهل بيت عصمت و طهارت (سلام الله عليهم اجمعين) آمده است (92) كه خداى متعال يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر، مبعوث فرموده، و سلسله انبياء با حضرت آدم ابوالبشر (عليه السلام) آغاز، و با حضرت محمد بن عبدالله (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) پايان يافته است.

پيامبران خدا علاوه بر عنوان «نبى» كه نشانه اين منصب خاص الهى است داراى صفات ديگرى از قبيل «نذير» و «مُنذِر» و «بشير» و «مُبَشِّر» (93) بوده‌اند و نيز از «صالحين» و «مُخلَصين» بشمار مى‌رفته‌اند و شمارى از ايشان، منصب «رسالت» را هم داشته‌اند و در بعضى از روايات، عده رسولان الهى سيصد و سيزده نفر، تعيين شده است (94).

به همين مناسبت، در اينجا به توضيحى پيرامون مفهوم نبوّت و رسالت و فرق بين «نبى» و «رسول» مى‌پردازيم.

نبوت و رسالت

واژه «رسول» به معناى «پيام آور»، و واژه «نبى» اگر از مادّه «نبأ» باشد به معناى «صاحب خبر مهم» و اگر از مادّه «نبو» باشد به معناى «داراى مقام والا و برجسته» است.

بعضى گمان كرده‌اند كه مفهوم نبى، اعم از مفهوم رسول است به اين بيان: نبى يعنى كسى كه از طرف خداى متعال به او وحى شده باشد خواه مأمور به ابلاغ به ديگران هم باشد و خواه نباشد، ولى رسول يعنى كسى كه مأموريت ابلاغ وحى را هم داشته باشد.

اما اين ادعا، صحيح نيست، زيرا در بعضى از آيات قرآن كريم، صفت «نبى» بعد از صفت «رسول» آمده است (95) در صورتى كه طبق بيان مزبور، بايد صفتى كه مفهوماً عام باشد (نبى) قبل از صفت خاص (رسول) ذكر شود. افزون بر اين، دليلى بر اختصاص مأموريت ابلاغ وحى، به رسولان نداريم.

در پاره‌اى از روايات آمده است كه مقتضاى مقام نبوت اين است كه فرشته وحى را در حال خواب ببيند و در حال بيدارى، فقط صداى او را بشنود در حالى كه صاحب مقام رسالت، فرشته وحى را در حال بيدارى هم مى‌بيند (96).

اما اين فرق را هم به حساب مفهوم لفظ نمى‌توان گذاشت. و بهرحال، آنچه را مى‌توان پذيرفت اين است كه «نبى» از نظر مصداق (و نه از نظر مفهوم) اعم از رسول است. يعنى همه پيامبران، داراى مقام نبوت بوده‌اند ولى مقام رسالت اختصاص به گروهى از ايشان داشته است و به حسب روايتى كه قبلا اشاره شد تعداد رسولان، سيصد و سيزده نفر مى‌باشد. و طبعاً مقام ايشان بالاتر از مقام ساير انبياء خواهد بود، چنانكه خود رسولان هم از نظر مقام و فضيلت، يكسان نبوده اند (97) و بعضى از ايشان به مقام «امامت» نيز مفتخر گرديده اند (98).

پيامبران اولوالعزم

در قرآن كريم، گروهى از پيامبران خدا بعنوان «اولوالعزم» معرفى شده اند (99) ولى ويژگيهاى آنان مشخص نشده است. و به حسب آنچه از روايات اهل بيت (عليهم الصلوة و السلام) بدست مى‌آيد پيامبران اولوالعزم پنج نفر بوده‌اند به اين ترتيب: حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت عيسى و حضرت محمد بن عبدالله (عليهم الصلاة و السلام) (100). و ويژگى ايشان علاوه بر صبر و استقامت ممتاز كه در قرآن كريم نيز به آن، اشاره شده اين بوده كه هر كدام از ايشان كتاب و شريعت مستقلى داشته‌اند و پيامبران معاصر يا متأخر، از شريعت آنان تبعيّت مى‌كرده‌اند تا هنگامى كه يكى ديگر از پيامبران اولوالعزم، مبعوث به رسالت مى‌شد و كتاب و شريعت جديدى مى‌آورد.

ضمناً روشن شد كه اجتماع دو پيامبر در زمان واحد، ممكن است چنانكه حضرت لوط، معاصر حضرت ابراهيم (عليهما السلام) بود و حضرت هارون با حضرت موسى (عليهما السلام) به پيامبرى رسيد و حضرت يحيى در زمان حضرت عيسى (عليهما السلام) مى‌زيست.

چند نكته

در پايان اين درس به چند نكته پيرامون مسأله نبوت فهرست وار اشاره مى‌كنيم:

الف- پيامبران خدا يكديگر را تصديق مى‌كرده‌اند و به آمدن پيامبرى بشارت مى‌داده اند (101). بنابراين، اگر كسى ادعاى نبوت كرد و پيامبران پيشين يا معاصر را تكذيب نمود دروغگو خواهد بود.

ب- پيامبران خدا اجر و مزدى بر انجام وظايف پيامبرى، از مردم نمى‌خواستند (102) و تنها پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) مودّت اهل بيتش را بعنوان اجر رسالت، به امت خويش توصيه فرمود (103) تا تأكيدى بر پيروى از آنان باشد و در حقيقت، نفع آن به خود امت، باز مى‌گردد (104).

ج- بعضى از پيامبران خدا مناصب الهى ديگرى مانند قضاوت و حكومت داشته‌اند كه در ميان پيامبران پيشين مى‌توان بعنوان نمونه از حضرت داود و حضرت سليمان (عليهما السلام) ياد كرد. و از آيه (64) از سوره نساء، كه اطاعت هر رسولى را بطور مطلق، واجب فرموده است مى‌توان استفاده كرد كه همه رسولان داراى چنين مقامهايى بوده اند.

د- جنيان كه نوعى از مخلوقات مختار و مكلف هستند و در حال عادى، مورد رؤيت انسانها قرار نمى‌گيرند از دعوت بعضى از انبياء الهى آگاه مى‌شده‌اند و افراد صالح و پرهيزگارشان به آنان ايمان مى‌آوردند و در ميان ايشان پيروان حضرت موسى (عليه السلام) و پيروان حضرت محمد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) وجود ندارد (105) چنانكه برخى ديگر به تبعيت از ابليس، به پيامبران خدا كفر ورزيده اند (106).

پرسش

1- حكمتهاى تعدّد انبياء را بيان كنيد.

2- وظيفه مردم نسبت به دعوت همه انبياء و دستورات ايشان چيست؟

3- در چه صورتى فرستادن پيامبر جديد، ضرورتى نخواهد داشت؟

4- تعداد انبياء و رُسُل را بيان كنيد.

5- فرق بين نبى و رسول چيست؟ و چه نسبتى از نظر مفهوم و از نظر مصداق بين آنها وجود دارد؟

6- پيامبران چه برتريهايى از نظر مناصب الهى بر يكديگر داشته اند؟

7- پيامبران اولوالعزم چه كسانى هستند؟ و ويژگيهاى ايشان كدام است؟

8- آيا تعدّد پيامبر در زمان واحد، ممكن است؟ در صورت امكان، چه نمونه هايى را مى‌توانيد ذكر كنيد؟

9- چه اوصاف ديگرى از انبياء الهى مى‌شناسيد؟

10- رفتار جنيان از نظر ايمان و كفر به انبياء چگونه بوده است؟

درس سى‌ام : مردم و پيامبران

مقدّمه

قرآن كريم هنگامى كه از پيامبران پيشين ياد مى‌كند و گوشه هايى از زندگى درخشان و پربركت ايشان را شرح مى‌دهد و زنگار تحريفات عمدى و غيرعمدى را از صفحات نورانى تاريخ ايشان مى‌زدايد اهتمام فراوانى به بيان واكنش هاى امتها در برابر انبياء (عليهم السلام) مبذول مى‌دارد: از يك سوى، به بيان موضع گيريهاى مردم در برابر پيامبران خدا و علل و عوامل مخالفتهاى ايشان مى‌پردازد؛ و از سوى ديگر به روشهاى هدايت و تربيت انبياء و مبارزه آنان بر ضدّ عوامل كفر و شرك و انحراف، اشاره مى‌كند و نيز سنتهاى الهى را در تدبير جوامع، به ويژه از نظر ارتباط متقابل مردم با انبياء يادآور مى‌شود كه حاوى نكاتى بس آموزنده و روشنگر است.

اين مباحث هر چند ارتباط مستقيم با مسائل اعتقادى و كلامى ندارد ولى هم به جهت خصلت روشنگرانه‌اى كه پيرامون مسائل نبوت دارد و بسيارى از ابهامها را در اين زمينه مى‌زدايد و هم از نظر اهميتى كه در آموزندگى و سازندگى انسانها و پند و عبرت گرفتن از حوادث مهم تاريخى دارد از اهميت فوق العاده‌اى برخوردار مى‌باشد. از اينروى، در اين درس به مهمترين آنها اشاره مى‌كنيم.

واكنش مردم در برابر پيامبران

هنگامى كه پيامبران الهى بپا مى‌خاستند و مردم را به پرستش خداى يگانه (107) و اطاعت از دستورات او، بيزارى از بتها و معبودهاى باطل و پرهيز از شياطين و طاغوتها و ترك ظلم و افساد و گناهان و كارهاى زشت، دعوت مى‌كردند عموماً با انكار و مخالفت مردم مواجه مى‌شدند (108) و مخصوصاً فرمانروايان و ثروتمندان جامعه كه سرمست عيش و نوش (109) و مغرور به مال و مكنت يا علم و دانش خودشان (110) بودند، سرسختانه كمر مبارزه با ايشان را مى‌بستند و بسيارى از قشرهاى ديگر را به دنبال خودشان مى‌كشاندند و از پيروى راه حق بازمى داشتند (111). و تدريجاً گروه اندكى كه غالباً از محرومان جامعه بودند به انبياء الهى ايمان مى‌آوردند (112) و كمتر اتفاق مى‌افتاد كه جامعه‌اى بر پايه عقايد صحيح و موازين عدل و قسط و مطيع فرمان خدا و پيامبران، تشكيل گردد آنچنانكه فى المثل در زمان حضرت سليمان (عليه السلام) تشكيل شد. هر چند بخشهايى از تعاليم انبياء تدريجاً در فرهنگ جوامع، نفوذ مى‌كرد و از جامعه‌اى به جامعه ديگر، انتقال مى‌يافت و مورد اقتباس، قرار مى‌گرفت و احياناً بعنوان ابتكارات سردمداران كفر، ارائه مى‌شد چنانكه بسيارى از نظامهاى حقوقى جهان، از شرايع آسمانى اقتباس كرده‌اند و بدون ذكر منبع و مآخذ، و بنام افكار و آراء خودشان عرضه داشته و مى‌دارند.

علل و انگيزه هاى مخالفت با انبياء

مخالفت با انبياء (عليهم السلام) علاوه بر انگيزه كلى «ميل به بى بند و بارى و پيروى از هواهاى نفسانى» (113) علل و انگيزه هاى ديگرى نيز داشته است. از جمله خودخواهى و غرور و خود برتربينى (استكبار) بود كه بيشتر در ميان اشراف و نخبگان و ثروتمندان، بروز مى‌كرد (114).

ديگرى تعصبات و پايبندى به سنتهاى پيشينيان و نياكان و ارزشهاى غلطى بود كه در ميان جوامع مختلف، رواج داشت (115).

همچنين حفظ منابع اقتصادى و موقعيتهاى اجتماعى، انگيزه نيرومندى براى ثروتمندان و حكمرانان و دانشمندان بود (116)، و از سوى ديگر، جهل و ناآگاهى توده هاى مردم، عامل بزرگى براى فريب خوردن از سردمداران كفر، و پيروى از بزرگان و اكثريت جامعه بود و موجب اين مى‌شد كه به اوهام و پندارهاى خودشان دل، خوش كنند و از ايمان به آيينى كه جز افراد معدودى آنرا نپذيرفته بودند سرباز زنند آن هم افرادى كه غالباً از موقعيت اجتماعى چشمگيرى بهره‌مند نبودند و از طرف بزرگان قوم و اكثريت جامعه، طرد مى‌شدند. ضمناً فشار قشر حاكم و زورگويان را نبايد از نظر دور داشت (117).

شيوه هاى برخورد با انبياء

مخالفان انبياء براى جلوگيرى از پيشرفت كار ايشان با شيوه هاى گوناگون به مبارزه مى‌پرداختند:

الف- تحقير و استهزاء نخست گروهى مى‌كوشيدند كه شخصيت پيام آوران الهى را بوسيله تحقير و استهزاء و توهين و مسخره كردن بكوبند (118) تا توده هاى مردم نسبت به ايشان بى اعتناء شوند.

ب- افتراء و نسبتهاى ناروا سپس دست به دروغ و افتراء مى‌زدند و نسبتهاى ناروا به ايشان مى‌دادند و از جمله آنان را «سفيه» و «مجنون» مى‌خواندند (119) و هنگامى كه معجزه‌اى را اظهار مى‌كردند تهمت سحر و افسون به ايشان مى‌زدند (120) و افسانه ها مى‌ناميدند (121).

ج- مجادله و مغالطه هنگامى كه فرستادگان خدا با لسان حكمت و استدلال برهانى سخن مى‌گفتند يا با شيوه «جدال احسن» به بحث و گفتگو مى‌پرداختند يا مردم را موعظه و نصيحت مى‌كردند و نسبت به پيامدهاى كفر و شرك و طغيان، هشدار مى‌دادند و نتايج سودمند و خوش فرجام خداپرستى را بازگو مى‌نمودند و مژده سعادت دنيا و آخرت به مؤمنان و صالحان مى‌دادند و در چنين موقعى سردمداران كفر مردم را از گوش دادن به سخنان ايشان منع مى‌كردند و سپس با منطقى ضعيف و ابلهانه به ايشان پاسخ مى‌دادند و مى‌كوشيدند توده هاى مردم را با سخنان آراسته بفريبند (122) و از پيروى انبياء (عليهم السلام) باز دارند و غالباً به روش و منش پيشينيان و نياكان، استناد مى‌كردند (123) و مال و ثروت و پيشرفتهاى مادى خودشان را به رخ آنان مى‌كشيدند و ضعف و عقب ماندگيهاى مادى پيروان انبياء را دليل نادرستى، عقايد و رفتارشان قلمداد مى‌كردند (124). و بهانه هايى را دستاويز خودشان قرار مى‌دادند از اين قبيل كه چرا خدا رسولان و سفيران خود را از ميان فرشتگان، انتخاب نكرده است؟ يا چرا فرشته‌اى را به همراه آنان نفرستاده است؟ يا چرا ايشان را از مزاياى مالى و اقتصادى چشمگيرى بهره‌مند نساخته است؟ (125) و گهگاه لجاجت را بدان جا مى‌رساندند كه مى‌گفتند: ما در صورتى ايمان مى‌آوريم كه به خودمان وحى شود يا خدا را ببينيم و سخنانش را بىواسطه بشنويم! (126)

د- تهديد و تطميع شيوه ديگرى كه در قرآن كريم از بسيارى از امتها نقل شده اين است كه پيامبران خدا و پيروانشان را تهديد به انواع شكنجه و اخراج از شهر و وطن و سنگسار كردن و كشتن مى‌كردند (127). و از سوى ديگر ابزار تطميع را بكار مى‌گرفتند و مخصوصاً با صرف اموال هنگفتى مردم را از پيروى انبياء باز مى‌داشتند (128).

ه خشونت و قتل و سرانجام با ديدن صبر و استقامت و صلابت و متانت انبياء (عليهم السلام) (129) و جدّيت و پايمردى پيروان راستينشان، و با نوميدى از تأثير تبليغات سوء و حربه هايى كه بكار مى‌گرفتند اقدام به عملى كردن تهديداتشان مى‌كردند و دست به اعمال خشونت آميز مى‌زدند چنانكه بسيارى از پيامبران خدا را به قتل رساندند (130) و جامعه انسانى را از بزرگترين نعمتها و مواهب الهى و شايسته ترين مصلحان و رهبران اجتماعى، محروم ساختند.

برخى از سنتهاى الهى در تدبير جامعه

هر چند هدف اصلى از بعثت انياء (عليهم السلام) اين بود كه مردم به شناختهاى لازم براى تحصيل سعادت دنيا و آخرتشان دست يابند و نارسايى عقل و تجاربشان بوسيله وحى، جبران شود و به ديگر سخن: حجت بر ايشان تمام گردد (131). اما خداى متعال از فرط رحمت خودش هنگام ظهور پيامبران، با تدابيرات حكيمانه‌اش زمينه هاى روانى خاصى براى پذيرفتن دعوت ايشان فراهم مى‌كرد تا كمكى براى حركت تكاملى مردم باشد. و چون بزرگترين عامل كفر و روگردانى از خدا و پيامبران، احساس بى نيازى (132)، و غفلت از نيازمنديهاى فراگير و همه جانبه خلق بود پروردگار حكيم، شرايطى فراهم مى‌كرد كه مردم، توجه به نيازمندى خودشان پيدا كنند و از مركب غفلت و غرور و نخوت، فرود آيند و از اينروى، سختيها و گرفتاريهايى پيش مى‌آورد خواه ناخواه به ناتوانى خودشان پى ببرند و رو بسوى خدا آورند (133).

اما اين عامل هم تأثير كلى و همگانى نداشت و بسيارى از مردم، به ويژه كسانى كه از امكانات مادّى بيشترى برخوردار بودند و ساليان درازى با ظلم و ستم بر ديگران، وسايل عيش و نوش زيادى براى خودشان فراهم كرده بودند و به تعبير قرآن كريم دلهاى ايشان سخت همانند سنگ شده بود، بخود نمى‌آمدند (134). و همچنان در خواب غفلت، فرو مى‌ماندند و به راه باطلشان ادامه مى‌دادند. چنانكه مواعظ و اندرزها و هشدارهاى پيامبران هم تأثيرى در ايشان نمى‌بخشيد. و هنگامى كه خداى متعال بلاها و گرفتاريها را رفع مى‌فرمود و بار ديگر نعمتهاى خود را بر مردم، ارزانى مى‌داشت مى‌گفتند: اين گونه دگرگونيها و نوسانات و جابجا شدن سختى و آسايش و غم و شادى، لازمه زندگى است و براى پيشينيان هم رخ داده است (135). و مجدداً به ستمگرى و اندوختن ثروت و توسعه نيروها مى‌پرداختند غافل از اينكه همين افزايش امكانات، دامى است الهى براى شقاوت دنيا و آخرت ايشان (136).

بهرحال، در صورتى كه پيروان انبياء از نظر شما و توان بحدى مى‌رسيدند كه بتوانند جامعه مستقلى تشكيل دهند و از خودشان دفاع كنند و با دشمنان خدا به مبارزه برخيزند مأمور به جهاد مى‌شدند (137). و به دست ايشان عذاب الهى بر سر كافران و ستمگران فرود مى‌آمد (138) و در غير اين صورت، مؤمنان به دستور پيامبران، از كافران كناره مى‌گرفتند و سپس عذاب الهى از مجارى ديگرى بر جامعه‌اى كه اميد خير و بازگشتى درباره آن نمى‌رفت نازل مى‌شد (139). و اين است سنت تغييرناپذير الهى در تدبير جوامع بشرى (140).

پرسش

1- واكنش مردم در برابر دعوت انبياء (عليهم السلام) چگونه بود؟

2- علل و انگيزه هاى مخالفت با پيامبران را شرح دهيد.

3- مخالفين انبياء چه شيوه هايى را بكار مى‌گرفتند؟

4- سنتهاى الهى را در ارتباط با بعثت پيامبران و واكنش مردم در برابر ايشان بيان كنيد.

درس سى و يكم : پيامبر اسلام

مقدّمه

دهها هزار پيامبر الهى در مقاطع مختلف تاريخى و در نقاط گوناگون زمين، مبعوث شدند و نقش ممتاز خود را در هدايت و تربيت انسانها ايفاء كردند و آثار درخشانى در جامعه بشرى بجاى نهادند. و هركدام، گروهى را براساس عقايد صحيح و ارزشهاى والا، تربيت كردند و تأثيرات غيرمستقيمى نيز بر ديگران بخشيدند. و بعضى از ايشان موفق شدند كه جامعه‌اى توحيدى و عادلانه نيز بوجود آورند و رهبرى آنرا بعهده بگيرند.

در ميان ايشان، حضرت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت موسى و حضرت عيسى (عليهم الصلاة و السلام) از طرف خداى متعال، كتابهايى مشتمل بر احكام و مقررات فردى و اجتماعى و وظايف اخلاقى و قانونى متناسب با شرايط زمان، در دسترس بشر قرار دادند. ولى اين كتابها يا به مرور زمان بكلى محو شد و از ميان رفت، و يا دستخوش تحريفهاى لفظى و معنوى قرار گرفت، و در نتيجه، آيينها و شريعتهاى آسمانى بصورت مسخ شده‌اى در آمد. چنانكه تورات موسى (عليه السلام) مورد تحريفهاى فراوانى واقع شد و چيزى به نام انجيل عيسى (عليه السلام) باقى نماند بلكه از دست نويسهاى افرادى كه از پيروان آن حضرت شمرده مى‌شدند مجموعه هايى تهيه شد و به نام كتاب مقدس، قلمداد گرديد.

هر شخص بى غرضى كه نظرى بر عهدين (تورات و انجيل فعلى) بيفكند خواهد دانست كه هيچكدام از آنها كتابى كه بر موسى يا عيسى (عليهما السلام) نازل شده نيست. اما تورات، علاوه بر اينكه خداى متعال را (العياذباللّه) بصورت انسانى ترسيم مى‌كند كه نسبت به بسيارى از امور، آگاهى ندارد (141) و بارها از كار خودش پشيمان مى‌شود (142). و با يكى از بندگانش (حضرت يعقوب) كشتى مى‌گيرد و نمى‌تواند بر او غالب شود و سرانجام التماس مى‌كند كه از او دست بردارد تا مردم، خدايشان را در چنين حالى نبينند (143). و علاوه بر اينكه نسبتهاى ناروايى به پيامبران الهى مى‌دهد چنانكه (العياذباللّه) نسبت زناى محصنه به حضرت داود (عليه السلام) (144) و نسبت شرب خمر و زناى با محارم به حضرت لوط (عليه السلام) مى‌دهد (145). علاوه بر همه اينها جريان مرگ حضرت موسى (عليه السلام) يعنى آورنده كتاب تورات را نيز شرح مى‌دهد كه چگونه و در كجا از دنيا رفت (146).

آيا تنها همين نكته، كافى نيست كه ما بفهميم اين كتاب، از حضرت موسى (عليه السلام) نيست؟!

و اما وضع انجيل، از تورات هم رسواتر است زيرا اولا چيزى به نام كتابى كه بر حضرت عيسى (عليه السلام) نازل شده در دست نيست و خود مسيحيان هم چنين ادعايى ندارند كه انجيل فعلى، كتابى است كه خدا بر حضرت عيسى (عليه السلام) نازل كرده است، بلكه محتواى آن، گزارشاتى است منسوب به چند تن از پيروان آن حضرت.

و علاوه بر تجويز شرب خمر، ساختن آنرا بعنوان معجزه عيسى قلمداد مى‌كند (147).

در يك جمله، وحيهاى نازل شده بر اين دو پيامبر بزرگوار، تحريف شده و نمى‌تواند نقش خود را در هدايت مردم، ايفاء كند.

و اما اينكه چرا و چگونه اين تحريفها و دستبردها انجام گرفته، داستانهاى مفصّلى دارد كه در اينجا مجال بيان آنها نيست (148).

بارى، در ششمين سده بعد از ميلاد مسيح (عليه السلام) در حالى كه سراسر جهان را تيرگيهاى جهل و ظلم، فرا گرفته بود و مشعلهاى هدايت الهى در همه سرزمينها به خاموشى گراييده بود خداى متعال آخرين و برترين پيامبران خود را در تاريكترين و منحط ترين جوامع آنروز، برانگيخت تا مشعل پر فروغ وحى را فرا راه همه انسانها و براى هميشه برافروزد. و كتاب الهى جاويدان و مصون از تحريف و نسخ را در دسترس بشر قرار دهد، و معارف حقيقى و حكمتهاى آسمانى و احكام و قوانين الهى را به مردم بياموزد، و همه انسانها را بسوى سعادت دنيا و آخرت، رهبرى كند (149).

اميرمؤمنان (عليه السلام) در بخشى از سخنانش در وصف اوضاع و احوال جهان، هنگام ظهور پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) چنين مى‌فرمايد:

«خداى متعال، پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را هنگامى به رسالت برگزيد كه دير زمانى از بعثت انبياء پيشين گذشته بود، مردمان در خوابى عميق و طولانى فرو رفته بودند، شعله هاى فتنه و آشوب در سراسر دنيا برافروخته، و رشته كارها از هم گسيخته بود. آتش جنگ، شعله ور؛ و تاريكى جهل و گناه، فراگير؛ و نيرنگ و تزوير، آشكار بود. برگهاى درخت زندگى بشر به زردى گراييده، اميد باروبرى از آن نبود. آبها فرو رفته؛ مشعلهاى هدايت، سرد و خاموش گشته؛ پرچمهاى ضلالت و گمراهى برافراشته بود. پستى و بدبختى به بشر، هجوم آورده چهره زشت خود را نمايان ساخته بود. اين فساد و تيره روزى، چيزى جز فتنه و آشوب، ببار نمى‌آورد و مردمى كه بيم و هراس و ناامنى برايشان چيره گشته بود پناهگاهى جز شمشير خون آشام نمى‌ديدند (150).

از زمان ظهور پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) مهمترين موضوع براى هر انسان حقيقت جويى (بعد از خداشناسى) تحقيق درباره نبوت و رسالت آن حضرت و حقّانيت دين مقدس اسلام است. و با اثبات اين موضوع كه توأم با اثبات حقّانيت قرآن كريم و اعتبار آن بعنوان تنها كتاب آسمانى موجود در دست بشر و محفوظ از تحريف و تغيير خواهد بود راه تضمين شده‌اى براى اثبات ساير عقايد صحيح و تبيين نظام ارزشى و وظايف عملى همه انسانها تا پايان جهان، شناخته مى‌شود و كليد حلّ ساير مسائل جهان بينى و ايدئولوژى بدست مى‌آيد.

اثبات رسالت پيامبر اسلام

در درس بيست و هفتم گفته شد كه پيامبرى پيامبران، از سه راه قابل اثبات است: يكى از راه آشنايى با منش ايشان و استفاده از قرائن اطمينان بخش. دوم از راه پيشگويى پيامبران پيشين. و سوم راه ارائه معجزه.

در مورد پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) هر سه راه، وجود داشت: از سويى مردم مكه، چهل سال زندگى پرافتخار آن حضرت را از نزديك ديده بودند كه كوچكترين نقطه تاريكى در آن، يافت نمى‌شد و آنچنان او را به راستگويى و درست كردارى شناخته بودند كه لقب «امين» به آن حضرت داده بودند. و طبعاً در مورد چنين شخصى احتمال دروغ و ادّعاى كذب، داده نمى‌شد.

از سوى ديگر، پيامبران پيشين، بشارت بعثت آن حضرت را داده بودند (151). و گروهى از اهل كتاب، انتظار ظهور او را مى‌كشيدند و نشانه هاى روشن و گويايى از وى در دست داشتند (152) و حتى به مشركان عرب مى‌گفتند كه از ميان فرزندان حضرت اسماعيل (عليه السلام) (كه قبايلى از عرب را تشكيل مى‌دادند) كسى مبعوث به رسالت خواهد شد كه پيامبران پيشين و اديان توحيدى را تصديق خواهد كرد (153). و بعضى از دانشمندان يهود و نصارى، با استناد به همان پيشگوييها، به آن حضرت ايمان آوردند (154) هر چند بعضى ديگر در اثر انگيزه هاى نفسانى و شيطانى از پذيرفتن دين اسلام سرباز زدند.

قرآن كريم، با اشاره به اين راه مى‌فرمايد: «أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَماءُ بَنِي إِسْرائِيلَ» (155).

شناسايى پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) بوسيله علماء بنى اسرائيل و براساس پيشگوييها و معرّفيهاى پيامبران پيشين، همانگونه كه دليل روشنى بر صحّت رسالت آن حضرت براى همه اهل كتاب بود حجت قانع كننده اى، هم بر حقّانيت پيامبران بشارت دهنده، و هم بر حقّانيت پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) براى ديگران بشمار مى‌رفت زيرا صدق اين پيشگوييها و انطباق شواهد و علامات معرّفى شده را بر آن حضرت، با چشم خود مى‌ديدند و با عقل خودشان تشخيص مى‌دادند.

و عجيب اين است كه در همين تورات و انجيل تحريف شده، با همه تلاش و كوششى كه براى محو كردن اين گونه بشارتها بعمل آمده نكته هايى يافت مى‌شود كه حجت را بر حق جويان، تمام مى‌كند چنانكه بسيارى از علماء يهود و نصارى كه طالب حق و حقيقت بودند با استفاده از همين نكات و بشارات، هدايت شدند و به دين مقدس اسلام، ايمان آوردند (156).

همچنين از پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) معجزات فراوانى ظاهر گشت كه در كتب تاريخ و حديث، ضبط شده و نقل بسيارى از آنها به حد تواتر رسيده است (157). اما عنايت الهى در مورد معرّفى آخرين پيامبر و دين جاودانى او، اقتضاء داشت كه علاوه بر معجزاتى كه حجت را بر حاضرين تمام مى‌كرد و ديگران مى‌بايست از راه نقل، از آنها آگاه شوند معجزاتى جاودانى به او بدهد كه براى هميشه، حجت را بر جهانيان تمام كند، و آن قرآن كريم است.

از اينروى، در درس آينده به بيان اعجاز اين كتاب عزيز مى‌پردازيم.

پرسش

1- وضع كتابهاى پيامبران پيشين را شرح دهيد.

2- برخى از نشانه هاى تحريف تورات را بيان كنيد.

3- عدم اعتبار انجيل موجود را ثابت كنيد.

4- اهميت مسأله «رسالت پيامبر اسلام» را بيان كنيد.

5- راههاى اثبات پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را شرح دهيد.

درس سى و دوم : اعجاز قرآن

معجزه بودن قرآن

قرآن كريم، تنها كتاب آسمانى است كه با صراحت و قاطعيّت تمام، اعلام داشته كه هيچكس توان آوردن كتابى همانند آن را ندارد، و حتى اگر همه آدميان و جنّيان با يكديگر همكارى كنند قدرت چنين كارى را نخواهند داشت (158). و نه تنها قدرت برآوردن كتاب كاملى مثل كل قرآن را ندارند بلكه قدرت برآوردن ده سوره (159) و حتى يك سوره يك سطرى را هم نخواهند داشت (160).

سپس با بيشترين تأكيدات، همگان را مورد «تحدّى» قرار داده و به معارضه طلبيده و عدم قدرت ايشان را بر چنين كارى، دليل بر خدايى بودن اين كتاب و رسالت پيامبر گرامى اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) دانسته است (161).

پس جاى شكّى نيست كه اين كتاب شريف، ادّعاى معجزه بودن خوش را دارد و آورنده اين كتاب، آنرا بعنوان معجزه‌اى جاودانى و برهانى قاطع بر پيامبرى خودش، به همه جهانيان و براى هميشه، عرضه داشته است. و هم اكنون بعد از گذشتن چهارده قرن، اين نداى الهى هر صبح و شام بوسيله فرستنده هاى دوست و دشمن، به گوش جهانيان مى‌رسد و حجت را بر ايشان تمام مى‌كنند.

از سوى ديگر مى‌دانيم كه پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) از نخستين روز اظهار دعوتش، با دشمنان سرسخت و كينه توزى مواجه شد كه از هيچگونه تلاش و كوششى براى مبارزه با اين آيين الهى، كوتاهى نكردند و پس از نوميد شدن از تأثير تهديدات و تطميعات، كمر به قتل آن حضرت بستند. كه با تدبير الهى، اين توطئه هم از هجرت شبانه و مخفيانه آن بزرگوار بسوى مدينه، خنثى شد. و بعد از هجرت هم بقيه عمر شريفش را در جنگهاى متعدّد با مشركان و همدستان يهودى آنان سپرى كرد. و از هنگام رحلت آن حضرت تا امروز هم همواره منافقين داخلى و دشمنان خارجى درصدد خاموش كردن اين نور الهى بوده و هستند و از هيچ كارى در اين راه، فروگذار نكرده و نمى‌كنند. و اگر آوردن كتابى مانند قرآن كريم، امكان مى‌داشت هرگز از آن، صرف نظر نمى‌كردند.

در اين عصر هم كه همه دولتهاى بزرگ دنيا اسلام را بزرگترين دشمن براى سلطه ظالمانه خودشان شناخته و كمر مبارزه جدّى با آن را بسته‌اند و همه گونه امكانات مالى و علمى و سياسى و تبليغاتى را در اختيار دارند اگر مى‌توانستند اقدام به تهيه يك سطر مشابه يكى از سوره هاى كوچك قرآن مى‌كردند و آنرا بوسيله رسانه هاى گروهى و وسايل تبليغات جهانى عرضه مى‌داشتند. زيرا اين كار، ساده ترين و كم هزينه ترين و مؤثرترين راه براى مبارزه با اسلام و جلوگيرى از گسترش آن است.

بنابراين، هر فرد عاقلى كه جوياى حقيقت باشد با توجه به اين نكات، يقين خواهد كرد كه قرآن كريم، كتابى استثنائى و غيرقابل تقليد است و هيچ فرد يا گروهى با هيچ آموزش و تمرينى نمى‌تواند مانند آنرا بياورد. يعنى همه ويژگيهاى يك معجزه (خارق العاده بودن، الهى و غيرقابل تقليد بودن، و بعنوان دليلى بر صحّت نبوّت ارائه شدن) را داراست. و از اينروى، بهترين دليل قاطع بر صدق دعوت پيامبر اكرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) و حقّانيت دين مقدس اسلام مى‌باشد. و از بزرگترين نعمتهاى الهى بر جامعه انسانى همين است كه اين كتاب شريف را به گونه‌اى نازل فرموده كه همواره بصورت معجزه‌اى جاويدان باقى بماند و دليل صدق و صحّتش را با خودش داشته باشد. دليلى كه درك دلالت آن، نيازى به تحصيل و تخصص ندارد و براى هر فردى قابل فهم و پذيرش است.

جهات اعجاز قرآن

اكنون كه اجمالا و سر بسته دانستيم كه قرآن مجيد، سخنى الهى و اعجازآميز است به توضيح بعضى از جهات اعجاز آن مى‌پردازيم.

الف- فصاحت و بلاغت قرآن

نخستين وجه اعجاز قرآن كريم، شيوايى (فصاحت) و رسايى (بلاغت) آن است. يعنى خداى متعال براى بيان مقاصد خود در هر مقامى شيواترين و زيباترين الفاظ، و سنجيده ترين و خوش آهنگ ترين تركيباتى را بكار گرفته كه به بهترين و رساترين وجهى معانى مورد نظر را به مخاطبين مى‌فهماند. و گزينش چنين الفاظ و تركيبات متناسب و هماهنگ با معانى بلند و دقيق، براى كسى ميسر است كه احاطه كافى بر همه ويژگيهاى الفاظ و دقايق معانى و روابط متقابل آنها داشته باشد و بتواند با در نظر گرفتن همگى اطراف و ابعاد معانى مورد نظر و رعايت مقتضيات حال و مقام، بهترين الفاظ و عبارات را انتخاب كند. و چنين احاطه علمى بدون وحى و الهام الهى براى هيچ انسانى فراهم نمى‌شود.

زيبايى آهنگ جذّاب و ملكوتى قرآن براى همگان، و شيوايى و رسايى آن براى آشنايان به زبان عربى و فنون فصاحت و بلاغت، قابل درك است اما تشخيص معجزه بودن فصاحت و بلاغت، قابل درك است اما تشخيص معجزه بودن فصاحت و بلاغت آن از كسانى ساخته است كه مهارت و تخصص در فنون مختلف سخنورى داشته باشد و آنرا با ديگر سخنان فصيح و بليغ، مقايسه كنند و توان خودشان را در برابر آن بيازمايند و اين، كارى بود كه از شعراء و چكامه سرايان عرب برمى آمد، زيرا بزرگترين هنر اعراب، سخن سرايى بود كه در عصر نزول قرآن، به اوج شكوفايى رسيده بود و نمونه هايى از بهترين اشعار را پس از نقد ادبى بعنوان بهترين و ارزشمندترين دستاوردهاى هنرى، گزينش و معرّفى مى‌كردند.

اساساً حكمت و عنايت الهى، اقتضاء دارد كه معجزه هر پيامبرى متناسب با علم و هنر رايج در آن زمان باشد تا امتياز و برترى اعجازآميز آنرا بر آثار بشرى، به خوبى درك كنند چنانكه امام هادى (عليه السلام) در پاسخ «ابن سكيّت» كه پرسيد: «چرا خداى متعال، معجزه حضرت موسى (عليه السلام) را يد بيضاء و اژدها كردن عصا، و معجزه حضرت عيسى (عليه السلام) را شفاء دادن بيماران، و معجزه پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را قرآن كريم قرار داد؟» فرمود: «هنر رايج حضرت موسى (عليه السلام) سحر و جادو بود از اينروى، خداى متعال معجزه آن حضرت را شبيه كارهاى آنان قرار داد تا عجز و ناتوانى خودشان را از آوردن مانند آن دريابند. و هنر رايج زمان حضرت عيسى (عليه السلام) فنّ پزشكى بود از اينروى، خداى متعال معجزه آن حضرت را شفاء دادن بيماران علاج ناپذير، قرار داد تا جهت اعجاز آنرا بخوبى درك كنند. اما هنر رايج در زمان پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) سخنورى و چكامه سرايى بود از اين جهت، خداى متعال قرآن كريم را با زيباترين اسلوب، نازل فرمود تا برترى اعجازآميز آنرا باز شناسند (162).»

بارى، بزرگترين سخن شناسان آن عصر، مانند وليد بن مغيره مخزومى و عتبة بن ربيعه و طفيل بن عمرو، به نهايت فصاحت و بلاغت قرآن و برترى آن بر شيواترين سخنان بشرى، گواهى دادند (163). و در حدود يك قرن بعد، كسا