کد خبر: ۶۰۴۲
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۸:۱۵-31 January 2019
بخش اول: آیه بسمله
 بسم الله الرحمن الرحیم 
نمل / 30. 
به نام خداوند جان و خرد

حکایت 1: شیخ اجل سعدی را منتسب نموده اند که چنین فرموده:
بسم الله الرحمن الرحیم**ترجمه: به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. این آیه شریفه در ابتدای تمامی سوره های قرآن بجز سوره توبه و نیز در آیه 30 سوره نمل، وجود دارد. *** نام خداوندی است که تا او نخواهد، صبا پرده گل نشکفاند و باد گیسوی شمشاد نجنباند. بی حکم او زمرد غنچه بیجاده**بیجاده: یاقوت کم بها. *** نشود. بی صنع او لاله، پر ژاله نگردد. نام ملکی است که به دست عمله صبا، قامت سرو پیراسته است و زیر سر زلف شاخ چهره گل آراسته است. نام ذوالجلالی است که طیران ملکی و دوران فلکی بی خواست او نیست. جنبش ریشه و گردش پشه، بی حکم او نیست. هر دیده که نه در جمال آن نام نگرد، بر دوخته باد و هر دل که نه در محبت این نام قرار گیرد، سوخته باد. هرقدمی که نه در راه موافقت حق پوید به تیغ قطعیت پی کرده باد**ر.ک: کلیات سعدی 4/57 مجلس چهارم از مجالس پنجگانه در وعظ و نصیحت). ***.
به نام خداوند جان و خرد - کزین برتر اندیشه برنگذرد

حکایت 2 : بهترین سرآغاز
ورد بن زید گوید: به امام باقر علیه صلوات الله الغافر عرض کردم: یاابن رسول الله! حدیثی بفرمایید و آن را برای من املا کنید تا بنویسم. حضرت فرمود: حفظتان کجاست ای اهل کوفه؟! عرض کردم: می خواهم آن را بنویسم تا کسی نتواند بر من اشکال نماید. سپس از آن حضرت پرسیدم: نظر مبارکتان درباره حیوانی که شخص مجوسی بسم الله گفته و آن را ذبح نموده، چیست؟ حضرت فرمود: می توانی از آن بخوری و حلال است. پرسیدم: درباره حیوانی که شخصی مسلمان آن را ذبح نموده ولی بسم الله نگفته، چه می فرمایید؟ حضرت فرمود: نمی توانی از آن بخوری (و حرام است)، زیرا خدای تعالی می فرماید: فکلوا مما ذکر اسم الله علیه**انعام /118. *** یعنی: از (گوشت) آنچه نام خدا (هنگام سربریدن) بر آن گفت شده بخورید)). 
و در آیه ای دیگر فرموده: ولا تأکلوا ممالم یذکر اسم الله علیه**انعام /121. *** یعنی: و از آنچه نام خدا بر آن برده نشده، نخورید**ر.ک: من لا یحضره الفقیه 3/210 باب الصید و الذبائح، ح 63. ***)). 
ای نام تو بهترین سرآغاز- بی نام تو نامه کی کنم باز



حکایت 3: نقطه باء بسم الله
حضرت آیت الله علامه حسن زاده آملی چنین می فرماید: از ولی الله اعظم حضرت وصی امام امیر المؤمنین علی 7 روایت شده است که فرموده اند: اسرار کلام الله فی القرآن و اسرار القرآن فی الفاتحه و اسرار الفاتحه فی بسم الله الرحمن الرحیم و اسرار بسم الله الرحمن الرحیم فی باء بسم الله الرحمن الرحیم و اسرار الباء فی النقطه التی تحت الباء و انا النقطه التی تحت الباء**ترجمه: اسرار کلام الهی در قرآن جمع شده است و اسرار قرآن در سوره حمد گرد آمده و اسرار سوره حمد در آیه بسم الله الرحمن الرحیم فراهم آمده و اسرار بسم الله الرحمن الرحیم در حرف باء بسم الله الرحمن الرحیم مجتمع گشته و اسرار حرف باء در نقطه این حرف جمع گردیده است و من همان نقطه زیرین حرف باء هستم. درباره شرح روایت مذکور ر.ک: مفاتیح الغیب (ملا صدرا)/24 21، الفاتحه الرابعه. ***)). 
حدیث را علامه محمود دهدار عیانی در اول مفاتیح المغالیق که ام الکتاب کتب مؤلفه آن جناب در رشته های ارثماطیقی است، نقل کرده است و در مؤلفات دیگران نیز روایت شده است و مصادر نقل آن بسیار است**ر.ک: فصلنامه بینات شماره 20/18 مقاله ای از استاد حسن زاده آملی با عنوان روح و ریحان و جنت نعیم تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم. ***.

حکایت 4 : مرد منافق و اعجاز بسم الله
گویند: مردی بود منافق اما زنی مؤمن و متدین داشت این زن تمام کارهایش را با بسم الله آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد زن آن را گرفت و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم در پارچه ای پیچید و با بسم الله آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و بسم الله را بی ارزش جلوه دهد سپس به مغازه خود برگشت در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد. 
زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید همان کیسه طلا که پنهان کرد بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن بسم الله در مکان اول خود گذاشت شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را از زن طلب کرد زن مؤمنه فوراً با گفتن بسم الله از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را بجا آورد و از جمله مؤمنین و متقین گردید**ر.ک: روایت های و حکایت ها / 213 212، به نقل از: خزینه الجواهر فی زینه المنابر/ 612. ***. 
ماییم و نوای بی نوایی - بسم الله اگر حریف مایی 
نظامی گنجوی)).

حکایت 5 : دستور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره نگارش بسمله
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به یکی از نویسندگان وحی درباره شیوه نگارش برخی از حروف و کلمات قرآن چنین فرمود: لیقه در دوات قرار ده، قلم را کج و منحرف نگاه دار. باء را بلند بنویس. دندانه های سین را از هم پراکنده ساز. میم را کور و میان پر ننویس. الله را نیکو بنویس. رحمن را کشیده و رحیم را به خوبی بنگار و قلم را برگوش چپ خود قرار ده**ر.ک: پژوهشی در تاریخ قرآن کریم /211، به نقل از: منیه المرید (شهید ثانی) 161.***.

حکایت 6 : نقشه ای شیطانی!
نقل است که: نقالی ( قصه گویی) خطاب به مردم چنین می گفت: ایها الناس! هر گاه کسی هنگام خوردن و آشامیدن بسم الله بگوید، شیطان به او نزدیک نگشته و در خوردن و آشامیدن با او شریک نمی شود. حال، من برای شیطان نقشه ای کشیده ام پیشنهاد من این است که: ابتدا بدون این که بسم الله بگویید نان خشک و شور بخورید تا شیطان نیز با شما در خوردن شریک شود سپس بسم الله گفته و آب بنوشید تا شیطان نتواند با شما در آشامیدن آب شریک شود تا بدین وسیله آن ملعون را از تشنگی هلاک سازید**ر.ک: اخبار الحمقی و المغفلین/134. محاضرات الادبآء 2/630. ***.

حکایت 7 : برات آزادی از دوزخ
روایت نموده اند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی از قبرستان گذر می نمودند نزدیک قبری رسیدند به اصحاب خویش فرمودند: عجله کنید و بگذرید اصحاب تعجیل کردند و از آنجا گذشتند و در وقت مراجعت چون به قبرستان و آن قبر رسیدند خواستند زود بگذرند حضرت فرمودند: عجله نکنید.
اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! چرا در وقت رفتن امر به عجله کردن فرمودید حضرت فرمودند: صاحب این قبر را عذاب می کردند و من طاقت شنیدن ناله و فریاد او را نداشتم اکنون خدای تعالی رحمتش را شامل حال او کرد، گفتند: یا رسول الله! سبب عذاب و رحمت به او چه بود؟ 
حضرت فرمودند: این مرد، مرد فاسقی بود که به سبب فسقش تا این ساعت در اینجا معذب بود کودکی از وی باقی مانده بود در این وقت او را به مکتب بردند و معلم به این فرزند بسم الله الرحمن الرحیم را تعلیم نمود و کودک آن را بر زبان جاری نمود، در این هنگام به فرشتگان عذاب خطاب رسید که دست از این بنده فاسق بردارید و او را عذاب نکنید روا نباشد که پدر را عذاب کنیم در حالی که پسرش به یاد ما باشد**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2/86 85 به نقل از: تفسیر متهج الصادقین /32. ***.

حکایت 8 : از هیبت بسمله قلم منشق شد
روایت شده که جابر بن عبد الله انصاری از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: یا رسول الله! اولین مخلوق عالم برای بر آورده شدن حاجت چه بوده است؟ 
حضرت رسول فرمودند: اول چیزی که خداوند عالمیان خلق نمود نور من بود و آن نور را به ده جزء تقسیم نمود و از جزء اول آن عرش عظیم را آفرید و عرش را چهارصد هزار رکن مقرر فرمود که از رکنی تا رکن دیگر چهارصد سال راه است و از جزء دوم آن نور، قلم را آفرید. حضرت حق به قلم فرمود: بنویس. 
قلم گفت: چه بنویسم؟ 
حضرت حق فرمود: هر امری را که تا قیامت با مخلوقات خواهد بود. 
قلم گفت: به کدام کلام ابتدا کنم؟ 
خداوند فرمود: بنویس بسم الله الرحمن الرحیم)). 
چون قلم بسم الله نوشت از هیبت بسم الله الرحمن الرحیم قلم منشق (شکافته) شد و چندین سال، قلم سرشکافته برلوح ماند**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1/73 72، به نقل از: خواص الآیات /3. ***.

حکایت 9 : نام خدا بر در قصر فرعون
در خبر است که: فرعون پیش از آن که ادعای خدایی کند امر کرده بود که بالای درب قصرش کلمه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم را بنویسند و چون ادعای خدایی کرد و حضرت موسی (علیه السلام) از ایمان آوردن او نا امید شد از وی به خداوند شکایت نمود، از طرف پروردگار متعال خطاب رسید که ای موسی! تو در کفر او نظر داری و هلاکت او را از من می خواهی اما نظر من در آن کلمه عظیمه ای است که بالای قصر او نوشته شده است قسم به عزت و جلالم تا وقتی که آن نام در آنجا نوشته شده من او را عذاب نمی کنم. 
گویند چون خدای متعال خواست که فرعون را عذاب کند ابتدا آن نوشته را زایل گردانید و سپس عذاب را بر او فرستاد**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1/14 13 به نقل از: سرای دیگر /23، نفایس الاخبار، 399، اطیب البیان، 1، 86، منهج الصادقین / 33. ***. 
جز خدا را بندگی حیف است - حیف بی غم او زندگی حیف است حیف 
جز به درگاه رفیعش سرمنه - بهر غیر افکندگی حیف است حیف

حکایت 10 : آقا! اسم اعظم خدا چیست؟
یکی از علماء می فرمودند: شخصی خدمت یکی از علمای بزرگ آمد و گفت: آقا! اسم اعظم خدا چیست؟)). 
عالم بزرگوار او را در نزد خود نگه داشت تا این که در یک شب بسیار سرد آن مرد را صدا زد و فرمود: همین الآن به فلان نقطه از بیابان کنار شهر برو در آنجا چاهی وجود دارد یک مقدار از آن چاه آب بیاور، این بنده خدا به راه افتاد و خود را به آن چاه رسانید و مقداری آب برداشت و برگشت. در مسیر بازگشت ناگهان شیر درنده ای مقابلش ظاهر شد او دست و پای خود را گم کرد و نگران و مضطرب شد فریاد زد بسم الله الرحمن الرحیم یا الله و به زمین افتاد و غش کرد وقتی به هوش آمد دید از آن شیر خبری نیست. خود را به منزل آن عالم بزرگوار و اهل معنی رسانید عالم به او فرمود: چرا اینقدر دیر کردی؟)). 
آن مرد جریان را برای عالم تعریف کرد عالم فرمود: همین کلمه ای را که گفتی خودش اسم اعظم خدا بود چون از صمیم دل و در حالت اضطرار بیان شده بود، شرایطش باید فراهم گردد تا به هدف اجابت برسد شما هم در آن حالت ترس و دلهره و اضطراب دل از همه بریدی سیم دل خود را از همه قطع نمودی و به خدا متصل کردی و گفتی: بسم الله الرحمن الرحیم یا الله**مولوی: معنی الله گفت آن سیبویه - یولهون فی الحوائج هم الیه . *** شرایط فراهم شد و دعایت مستجاب گردید**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 81 80، به نقل از: داستان هایی از سوره حمد، 131.***. 
آنکه شد دور از خدا در چنگ شیطان اوفتد - بره دور از شبان را گرگ صحرا می خورد .

حکایت 11 : کلید در گنج حکیم
از حضرت علامه حسن زاده آملی منقول است که فرمودند: عالم جلیل سید جلیل فرزند محسن (1176 1256 ق) از احفاد و نوه های امام زین العابدین علی بن الحسین (علیهم السلام) که مقبره اش در شهر خوی زیارتگاه عموم است در یکی از شب ها جد بزرگوارش حضرت علی امیر المؤمنین علیه افضل صلوات المصلین را در عالم خواب دید و به آن حضرت از کندفهمی خود گلایه و شکایت نمود.
حضرت امیر علیه صلوات الله البصیر به وی فرمودند: بسم الله الرحمن الرحیم)). 
پس از این که بسم الله از مقام ولایت به وی تلقین شد و از خواب برخاست می دانست آنچه را که باید بداند**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم، 2، 17 به نقل از: 320 معجزه از علی (علیه السلام)، 232. ***. 
بسم الله الرحمن الرحیم - هست کلید در گنج حکیم 
نظامی گنجوی)).

حکایت 12 : گفتگوی شیطان چاق با شیطان لاغر
شیطانی چاق روزی با شیطانی لاغر برخورد نمود شیطان چاق از شیطان لاغر پرسید: عزیزم! چرا تو چنین لاغر و ضعیف شده ای؟ شیطان لاغر در پاسخ گفت: من بر شخصی مسلط و مأمور گمراه کردن او هستم ولی او در اول هر کاری از قبیل خوردن، آشامیدن و موارد دیگر زبانش به ذکر بسم الله گویا است بدین جهت از نفوذ در او و شرکت نمون در کارهایش محروم هستم و همین سبب لاغری من است. حال توای عزیز بگو بدانم چرا چاق شده ای؟ شیطان چاق پاسخ داد: چاقی من به خاطر آن است که شاد هستم زیرا برشخصی غافل و بی خبر و بی تفاوت مسلط شده ام که در هیچ کاری بسم الله نمی گوید مثلاً به هنگام ورود و خروج و خوردن و آشامیدن و سایر موارد، او در هرکاری آنچنان غافل و سرگرم است که اصلاً به یاد خدا نیست و همین سبب چاقی من است**ر.ک: استان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم، 1، 96. ***.

حکایت 13 : مثنوی هفتاد من کاغذ شود
از کتاب مشارق الانوار روایت نموده اند که ابن عباس گفت: شبی از اول شب تا هنگام طلوع سپیده دم، امیر المؤمنین علی (علیه السلام) در شرح باء بسمله سخن فرمودند و از حرف باء به حرف سین تجاوز ننمودند. و فرمودند: لو شئت لاوقرت اربعین بعیراً من شرح بسم الله اگر بخواهم آنقدر از شرح بسم الله بیان کنم که چهل شتر از نوشته آن بار شود**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن 1، 70، به نقل از: نفایس الاخبار، 43. ***. 
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست - که تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم

حکایت 14: تکریم بسمله و توفیق توبه
بشر حافی از وزرای هارون الرشید بود او در ابتدای امر مرتکب برخی از کارهای ناشایست می شد که بعداً به دست مبارک حضرت کاظم (علیه السلام) توبه نمود و پای برهنه به خدمت آن حضرت رسید و از آن روز به بعد به حافی ( پابرهنه) ملقب و مشهور گردید**درباره حکایت و داستان بشر حافی ر.ک: داستان راستان 1، 134، داستان بنده است یا آزاد)). ***. 
مرحوم محدث قمی ( شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح الجنان) در کتاب الکنی و الالقاب و همچنین مرحوم محمد باقر موسوی خوانساری صاحب روضات الجنات نقل نموده اند که سبب توفیق توبه یافتن بشر حافی این بوده که وی در بین راه قطعه کاغذی یافت که در آن بسم الله الرحمن الرحیم نوشته شده بود و در زیر پای مردم قرار گرفته و به گونه ناخواسته پایمال شده بود بشر قطعه کاغذ را برداشت و تمیز نمود و چند درهم عطر خریده و آن را خوشبو نمود و در شکاف دیواری قرار داد پس در خواب دید که گوینده ای خطاب به وی می گویدای بشر! مرا خوشبو و پاکیزه نمودی من نیز تو را طیب و پاکیزه در دنیا و آخرت قرار می دهم. پس به هنگام صبح توفیق توبه برایش حاصل شد**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1، 48، به نقل از خزینه الجواهر 640، کشکول طبسی 42. ***.

حکایت 15 : درمان سردرد
روایت شده که قیصر روم نامه ای به حضرت علی (علیه السلام) نوشته که مضمون آن شکایت از صداع ( سردرد) بود که پزشکان از عهده معالجه آن برنیامده بودند، حضرت امیر علیه صلوات الله الخبیر برای پادشاه روم کلاهی فرستاده و دستور فرمودند که هرگاه دچار سردرد شدی این کلاه را برسرت بگذار تا نجات یابی. 
هنگامی که قیصر روم امر آن حضرت را اطاعت نمود خدای توانا او را شفا مرحمت فرمود، چون این موضوع به نظر قیصر شگفت آور بود دستور داد تا کلاه را شکافتند پس از این کار با کاغذی مواجه شدند که در آن نوشته شده بود بسم الله الرحمن الرحیم هنگامی که وی دریافت که شفای او به جهت این نام مبارک بوده است اسلام آورد ولی اسلام خود را پنهان می نمود**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1، 33، به نقل از: تفسیر آسان 15 تفسیر منهج الصادقین، 1، 33. ***.

حکایت 16 : دزد اموال نه دزد عقاید
رئیس گروهی از دزدان، اموال قافله ای را غارت نمود در میان کاروانیان شخصی بود که بر روی طاقه های پارچه خود جمله بسم الله الرحمن الرحیم را نوشته بود**در میان تجار سابق برای محفوظ ماندن اموالشان از دست راهزنان این عمل مرسوم بوده است. ***. وقتی که چشم رئیس راهزنان به این جمله شریفه افتاد فوراً دستور داد که این اموال را به صاحبانش برگردانید برخی از دزدها به او اعتراض نموده و علت این کار را جویا شدند رئیسشان گفت: آخر ما دزد اموال مردم هستیم نه دزد عقیده آنها چون اگر به آن نوشته ترتیب اثر ندهیم آنها بی اعتقاد خواهند شد**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 9، به نقل از: تجلی سعادت 14، نکته: باز صد رحمت به دزدان قدیم! ***.

حکایت 17 : بسم الله بگو و برخیز
روزی خانمی مسیحی دختر فلجی را از لبنان به سوریه آورده بود زیرا پزشکان لبنان از معالجه دختر فلجش نا امید شده و به اصطلاح او را جواب کرده بودند. 
زن با دختر فلج خود نزدیک حرم مطهر حضرت رقیه (علیها السلام) منزل می گیرد تا در آنجا برای معالجه فرزندش به پزشک دمشقی مراجعه نماید تا این که روز عاشورا فرامیرسد و او می بیند که مردم دسته دسته به طرف محلی که حرم مطهر حضرت رقیه (علیها السلام) در آنجاست می روند، از مردم شام می پرسد: اینجا چه خبر است؟ 
می گویند: اینجا حرم دختر امام حسین (علیه السلام) است او نیز دختر فلج خود را در منزل تنها گذاشته و درب خانه را می بندد و به حرم حضرت می رود و به حضرتش متوسل می شود و گریه می کند تا به حدی که غش نموده و بی هوش برزمین می افتد در آن حال کسی به او می گوید: بلند شو و به منزل برو چون دخترت تنها است و خداوند او را شفاده داده است. زن برخاسته و به طرف منزل حرکت می کند وقتی که به خانه می رسد درب منزل را می زند ناگهان با کمال تعجب می بیند که دخترش درب را باز می کند! 
مادر جویای وضع دخترش می شود و احوال او را می پرسد دختر در جواب مادر می گوید: وقتی شما رفتید دختری به نام رقیه وارد اتاق شده و به من گفت: بلند شو تا با هم بازی کنیم من گفتم: نمی توانم چون فلج شده ام آن دختر گفت: بگو بسم الله الرحمن الرحیم تا بلند شوی و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم و دیدم که تمام بدنم سالم است. او داشت با من صحبت می کرد که شما درب را زدید. آن دختر ( حضرت رقیه) (علیها السلام به من گفت: مادرت آمد. سرانجام مادر مسیحی با دیدن این کرامت از دختر امام حسین (علیه السلام) مسلمان شد**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 15، به نقل از: سحاب رحمت 777. ***.

حکایت 18 : مائده آسمانی
حکایت نموده اند که در زمان های گذشته در شهر مکه مرد فقیر و با ایمانی زندگی می کرد او همیشه روزه دار بود و روزه ها را برای رضایت خدای تعالی روزه می گرفت هنگامی که آفتاب غروب می کرد و وقت افطار می رسید دست در جیب خود می نمود و کاغذی را بیرون می آورد و به آن نگاه می کرد و چیزی نمی خورد زیرا با نگاه کردن به جمله ای که بر کاغذ نوشته شده بود و خواندن آن جمله گرسنگی اش برطرف می شد. 
پس از مرگ وی، کاغذ را از جیبش در آوردند روی آن جمله مبارکه بسم الله الرحمن الرحیم نوشته شده است معلوم شد که از برکت اسم اعظم پروردگار متعال از او رفع گرسنگی می شده است**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 74، به نقل از: بهشت جاودان، 363. ***.

حکایت 19 : نجات راننده کامیون
راننده ای که اهل تقوی بود تعریف می کرد که: من خودم را عادت داده ام که هر وقت پشت فرمان ماشین می نشینم ابتدا بسم الله الرحمن الرحیم**یکی از معانی حرف ب در زبان عربی، یاری خواستن و کمک طلبیدن است بنابراین یکی از معانی آیه بسمله این است که از خداوند بخشنده بخشایشگر یاری می جویم)). *** بگویم. شبی سورا کامیون بودم و از یک سربالایی بالا می رفتم ناگهان خواب برچشمانم غلبه نمود نمی دانم چقدر گذشت که ناگهان با صدای بوق ممتدی از خواب پریدم وقتی پیش خودم حساب کردم دیدم از آنجایی که به خواب رفتم تا اینجا حدود چند کیلومتر می شود یعنی من چند کیلومتر را در خواب رانندگی کرده بودم. 
چه کسی او را در این مدت نگاه داشت؟ جاده سربالا، فرمان هم آزاد و مرگ هم در کمین. 
معلوم می شود که وقتی راننده از خداوند به وسیله آیه بسمله مدد خواسته است خداوند هم به کمکش شتافته و او را از مرگ حتمی نجات داده است**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 2، 76، به نقل از: معارفی از قرآن 33. ***.

حکایت 20 : کار ابتر
معاویه پسر ابوسفیان، برای مردم مدینه نماز جماعت اقامه نمود ولی پس از قرائت سوره حمد و پیش از خواندن سوره دیگر آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم را نگفت. گروهی از مهاجران از هر سو از صف های نماز جماعت برخاستند و به معاویه اعتراض نموند و گفتند: اسرقت ام نسیت؟ آیا بسمله را از نماز دزدیدی یا این که آن را فراموش کردی؟ گویند معاویه پس از این واقعه آیه شریفه بسمله را در آغاز سوره حمد و پس از آن در ابتدای سوره بعدی قرائت می نمود**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1، 59، به نقل از: مستدرک حاکم 1، 30. ***.
رخ برافروزی دل من شعله، تن اخگر شود - ور بپوشانی زمن، این هر دو خاکستر شود 
طاعتش ناقص بماند هر که ابرویت ندید - هر که بسم الله نخواند، کار او ابتر شود 
فیض)).



حکایت 21 : ذکر بسم الله و گذشتن از آب
شخصی بیدار دل همواره برای شنیدن وعظ و سخنرانی به شهر می رفت اما تنها مشکلش این بود که در مسیر رفت و آمد او رودخانه ای قرار داشت که او به جهت نداشتن وسیله شخصی و سوار شدن برقایق کرایه ای اغلب اوقات دیر به مجلس سخنرانی می رسید، روزی واعظ و سخنران مجلس درباره اهمیت آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم صحبت می کرد تا این که گفت: ای مردم در این آیه اسم اعظم خداوند وجود دارد و نکات مهمی در این اسم مطرح است و فواید و آثار بسیاری نیز بر آن مترتب است تا بدین حد که اگر کسی با اخلاص کامل بسم الله بگوید حتی می تواند از روی آب عبور نموده و بر آب راه برود. آن مرد بیدار دل از شنیدن این سخنان خوشحال شد و پنداشت که کارش آسان گردیده است لذا تصمیم گرفت روز بعد بسم الله بگوید و از روی آب عبور کند صبح روز بعد هنگامی که کنار رودخانه رسید قایقی برای رفتن به آن سوی رودخانه نبود او هم بسم الله گفت و از روی آب گذشت. بعد از چند روزی به این فکر افتد که به جهت سپاسگزاری از واعظ او را به خانه اش میهمان کند به نزد واعظ رفت و از او دعوت نمود وقتی که با هم به لب رودخانه رسیدند قایقی را نیافتند به همین خاطر او از واعظ خواست که با هم بسم الله بگویند و از روی آب عبور کنند. 
مرد بیدار دل بسم الله گفت و از روی آب عبور کرد و به آن طرف رودخانه رسید و از آن سو فریاد زد و از واعظ خواست که او هم به آن طرف بیاید اما واعظ گفت: من نمی توانم برروی آب بیایم مرد گفت: همان مطلبی را که به من آموختی به آن عمل کن واعظ گفت: آن چیزی که همراه تو است با من نیست و آن ایمان تو به بسم الله الرحمن الرحیم است صداقت و اخلاص و ایمان انسان وسایلی هستند که انسان را به سر منزل مقصود می رسانند دانش و علم تنها برای رسیدن به مقصود کافی نیست**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1، 42، به نقل از: اخلاق و احکام 418. ***.

حکایت 22 : تا ولاالضالین را در گوش من خوانده است!
یکی از شاگردان شیخ اعظم انصاری گوید: چون از مقدمات علوم و سطوح فارغ گشتم برای تکمیل تحصیلات به نجف اشرف رفتم و به مجلس افادت شیخ درآمدم ولی از مطالب و تقریراتش هیچ نمی فهمیدم. خیلی براین حالت متأثر شدم تا جائی که دست به ختوماتی زدم باز فایده نبخشید بالاخره به حضرت امیر علیه السلام متوسل گشتم. 
شبی در خواب خدمت آن حضرت رسیدم. حضرت آیه شریفه بسم الله الرحمن الرحیم را در گوش من قرائت فرمود. صبح چون در مجلس درس حاضر شدم. درس را می فهمیدم کم کم جلو رفتم، پس از چند روز به جایی رسیدم که در آن مجلس صحبت می کردم. روزی از پایین منبر درس با شیخ بسیار صحبت می نمودم و اشکال می گرفتم. آن روز پس از پایان درس خدمت شیخ رسیدم. 
شیخ آهسته در گوش من فرمود: آن کسی که بسم الله را در گوش تو خوانده است تا ولاالضالین را در گوش من خوانده است. این را گفت و رفت. 
من از این قضیه بسیار تعجب کردم و فهمیدم که شیخ دارای کرامت است زیرا تا آن وقت به کسی این مطلب را نگفته بودم**ر.ک: داستان های شنیدنی از کرامات علما / 62 61، به نقل از: بحار الانوار، 72 / 130. ***.

حکایت 23 : پیامبر و معجزه بسم الله
روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه طیبه بیرون رفت. دید که مرد عربی سر چاهی برای شتر خود آب می کشد، فرمود: آیا اجیر می خواهی که برای شترت آب بکشد؟ عرض کرد: بلی: برای هردلوی (سطلی) سه عدد خرما، اجرت می دهم. حضرت راضی شده و یک دلو آب کشید و سه خرما به عنوان مزد دریافت نمود. پس هشت دلوی دیگر آب کشید که ناگهان ریسمان پاره شد و دلو به درون چاه افتاد. مرد عرب غضبناک شد، جسارت نموده و به صورت آن حضرت سیلی زد و بیست و چهار خرما به ایشان مزد داد. آن بزرگوار دست خود را میان چاه کرد و دلو را بیرون آور. چون اعرابی این حلم و حسن خلق را از آن حضرت مشاهده نموده، دانست که آن جناب بر حق است، بنابراین کاردی برداشت و دست خود را قطع نمود، آنگاه بی هوش شده و برزمین افتاد. در این حال قافله ای که از آنجا می گذشت، با وی برخورد نموده و آبی برصورتش پاشیدند هنگامی که مرد عرب به هوش آمد از او پرسیدند: تو را چه شده است؟ عرب گفت: به صورت پیامبر سیلی زدم، می ترسم که دچار عقوبت شوم. سپس مرد عرب ازجا برخاسته، دست قطع شده خود را نیز از زمین برداشت و جهت رسیدن به خدمت پیامبر، راهی مدینه شد. وقتی به مدینه رسید، دید که عده ای از اصحاب پیامبر در جایی نشسته اند، آنان از وی پرسیدند: چه می خواهی؟ گفت: از پیامبر خدا، حاجتی می خواهم. سلمان او را به خانه فاطمه زهرا (علیها السلام) برد، پیامبر نشسته بود و حسین (علیه السلام) را که کودکی خردسال بودبرزانوان خویش نشانده بود. اعرابی عذرخواهی نمود، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پس چرا دستت را قطع کرده ای؟ عرض کرد: من دستی را که به صورت نازنین شما سیلی زده باشد، نمی خواهم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اسلام بیاور و به یگانگی خدا، اقرار کن. عرض کرد: اگر شما بر حق هستید دست قطع شده مرا به حالت اول برگدانید. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دست قطع شده او را بر جای اولیه اش قرار داده و فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم. 
آنگاه دست مبارک خود را برموضع قطع شده مالید. دست آن عرب به حالت اول بازگشت، اعرابی شهادتین برزبان جاری ساخت و مسلمان شد**ر.ک: سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 1 / 130-129 به نقل از: ستارگان درخشان 1 / 23. ***.



حکایت 24 : بسم الله گفت و داخل ظرف آب جوش شد
در صدر اسلام، گروهی از مسلمانان توسط رومیان در جنگی اسیر شدند یکی از قهرمانان لشکر روم که آنها را اسیر کرده بود به پادشاه روم گفت: قربان! در میان این گروه مسلمانانی که اسیر کرده ایم مردی است فوق العاده دلیر و شجاع. پادشاه گفت: او را حاضر کنید تا من او را ببینم. 
مقابل تخت و بارگه پادشاه روم را با یک سری جواهرات و اشیاء دیگر به گونه ای درست کرده بودند که هر کس به نزدش می رفت بالاجبار می بایست به شکل خمیده همانند حالت رکوع بر او وارد شود که در حقیقت این عمل نوعی کرنش و تعظیم پادشاه به شمار می آمد.
همین که آن مرد مسلمان شجاع را احضار نمودند و او از تشکیلات و تشریفات آنان باخبر شد گفت: ممکن نیست که من همانند کسی که در حال رکوع است برپادشاه وارد شوم چون من از سرور مسلمانان محمد بن عبد الله (صلی الله علیه و آله و سلم) خجالت می کشم که با چنین حالتی به حضور کافری برسم. 
هنگامی که پادشاه از جریان مطلع شد گفت: آن سلسله جواهرات و تزیینات و غیره را بردارید تا آن مسلمان به نزد ما بیاید. مأمورین آن جواهرات و اشیاء را برداشتند مرد مسلمان با هیبت و وقار خاصی بر پادشاه روم وارد شد. پادشاه با او به اصطلاح از هر دری سخن گفت و صحبت و گفتگویشان به طول انجامید. 
پادشاه روم خطاب به مرد مسلمان گفت: دین ما را بپذیر تا قسمتی از فرمانداری و حکومت روم را به تو واگذار نمایم تا آنچه دلت می خواهد انجام دهی. مرد مسلمان گفت: وسعت کشور روم نسبت به تمام دنیا چه اندازه است؟ 
پادشاه گفت: به اندازه یک سوم و یا یک چهارم دنیاست، مرد مسلمان گفت: اگر تمام دنیا را پر از طلا و جواهرات کنی و به من ببخشی در عوض شنیدن اذان یک روز، من آن دنیا کذایی تو را قبول نمی کنم. پادشاه گفت: اذان چیست و منظور تو چیست؟ مرد مسلمان گفت: برخی از جملات اذان عبارت است از اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله**شهادت و گواهی می دهم که معبودی به جز خدای متعال وجود ندارد و شهادت می دهم که حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاده و رسول خدای تعالی است. *** (صلی الله علیه و آله و سلم)پادشاه گفت: حب و علاقه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در قلب این مرد ریشه دوانده و ثابت شده است و ممکن نیست که در این ساعت از دین خود برگردد. 
سپس پادشاه دستور داد که دیگ بزرگی را پر از آب نموده و بر روی آتش بگذارند تا هر زمان که آب آن به جوش آمد مرد مسلمان را در میان آن بیندازند پس از به جوش آمدن آب آن مرد مسلمان و دلیر را در میان آب انداختند او در همان حال گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و از یک طرف وارد و از طرف دیگر به قدرت خداوند به سلامتی خارج گشت! حاضرین همه تعجب نموده و انگشت حیرت به دهان گرفتند. 
پادشاه گفت: به من سجده کن تا تو و آنان را که با تو اسیرند همه را آزاد نمایم. 
مرد مسلمان گفت: در دین ما سجده نمودن برای غیر خدا جایز نیست. پادشاه گفت: پس دست مرا ببوس تا تو و همراهانت را آزاد کنم. 
مرد مسلمان گفت: دست بوسیدن جایز نیست مرگ دست پدر و یا پادشاه عادل و یا استاد و معلم. 
پادشاه گفت: پس لااقل پیشانی مرا ببوس تا تو و هم کیشانت را آزاد نمایم. مرد مسلمان گفت: این کار را به یک شرط انجام می دهم. 
پادشاه گفت: هر طور که می خواهی به جا بیاور. 
در این هنگام مرد مسلمان برای آزادی خود و همراهانش با تدبیر جالب و زیبنده ای این عمل را انجام داد بدین گونه که آستین پیراهن خود را برپیشانی پادشاه گذاشت و پیشانی او را به نیت بوسیدن آستین خود، بوسید. 
پادشاه وی و همراهانش را با بخشش اموال بسیار آزاد نمود و برای رئیس مسلمانان نوشت: اگر این مرد در کشور ما و معتقد به دین ما می بود ما تا سر حد پرستش به او اعتقاد پیدا می نمودیم**ر.ک: داستان هایی از بسم الله الرحمن الرحیم 1 / 29 - 26 به نقل از: الدین فی قصص 1 / 25، پندهای جاویدان / 92. ***.

بخش دوم: استناد به آیات قرآن،
فصل اول: استناد امامان و معصومین (علیهم السلام)
هو آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم 
عنکبوت، 49. 
سلام الله علیکم 
اهل بیت العصمه 
و مفاتیح الرحمه 
و الاوصیاء بالحق 
و الهادون للخلق 
سلم الله علیکم 
معادن دین الله 
و معادن حکم الله 
و مظاهر لطف الله 
و مخازن علم الله 
و مهابط وحی الله 
و حمله کتاب الله 
و خلفاء رسول الله 
سلم الله علیکم 
اعلام الهدایه 
و اقطاب الولایه 
و انوار الملکوت 
و اسرار اللاهوت 
و ینابیع العلوم 
عن الحی القیوم 
سلام علیکم 
مصابیح الظلام 
و ساده السلام 
و هداه دار السلام 
و ائمه کل الانام 
و رحمه الله و برکاته

حکایت 25 : جوان
روزی یکی از اعراب بادیه نشین نزدیک خانه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و با آواز بلند آن حضرت را صدا زد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با عبائی که باگل سرخ رنگین شده بود از حجره بیرون آمدند، عرب گفت: با چنین لباسی به سوی من آمده ای گویی که خود را جوان می پنداری! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری. من جوان، پسر شخصی جوان و برادر فردی جوان هستم. عرب گفت: اینکه شما خودت جوان هستی قابل قبول است اما چگونه پسر جوان و برادر جوان هستی؟ پیامبر فرمود: آیا سخن خداوند را در قرآن نشنیده ای که می فرماید: قالوا سمعنا فتی یذکرهم یقال له ابراهیم**انبیاء 60، ترجمه: گفتند: شنیدیم نوجوانی از (مخالفت با) بتها سخن می گفت که او را ابراهیم می گویند)). *** من پسر ابراهیم هستم که قرآن با عنوان فتی (جوان) از او یاد کرده است. اما درباره این که من برادر شخصی جوان هستم باید بگویم که در جنگ احد شنیدم که منادی حق در آسمان ندا می کرد لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی یعنی: شمشیری نیست جز شمشیر ذو الفقار و جوانی نیست جز علی (علیه السلام) و بدان که علی (علیه السلام) برادر من است و من برادر اویم**ر.ک: داستان ها و پندها 9 / 33- 32 به نقل از: مناقب ابن شهر آشوب 3 / 88 معانی الاخبار / 119. ***.
طلع البدر علینا - من ثنیات الوداع 
وجب الشکر علینا - ما دعا لله داع 
ایها المبعوث فینا - جئت بالامر المطاع 
جئت شرفت المدینه - مرحبا یا خیر داع

حکایت 26 : پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و کودک بیمار
سدید الدین محمد عوفی در کتب جوامع الحکایات ولوامع الروایات می نویسد: عبد الله جابر روایت می کند که: در سفری از اسفار به خدمت سید ابرابر (علیه السلام) می رفتم، زنی پیش سید آمد و کودکی خرد در کنار گرفته بود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را بستد و پیش خود برزین کوهه نشاند و معوذتین (سوره فلق و ناس) بخواند و بر او دمید و گفت: دور شو ای دشمن خدای از او که من رسول خدایم و به مادرش باز داد چون مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن سفر بازگشت و بدان جا رسید، همان زن پیش آمد و دو گوسفند هدیه آورد و گفت: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)! به برکت لفظ مبارک تو، پسر من صحت یافت. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را جوابی به خوبی بگفت و یک گوسفند قبول کرد و او را در مقابله آن صلتی داد و بفرمود، از آن گوسفند، طعام ساختند، چون حاضر آوردند از آن تناول نکرد و هیچ نخورد. و بر لفظ مبارک راند که لا نرید منکم جزآء و لا شکورا**انسان / 9. *** یعنی: من به نیکویی مکافات نطلبم و احسان به مجازات نجویم**یعنی: احسان من به جهت دریافت پاداش نیست)). ر.ک: جوامع الحکایات ولوامع الروایات / 43. ***. 
ماه فرو ماند از جمال محمد - سرو نباشد باعتدال محمد 
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست - در نظر قدر با کمال محمد 
وعده دیدار هر کسی به قیامت - لیله اسری شب وصال محمد 
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی - آمده مجموع در ظلال محمد 
عرصه گیتی مجال همت او نیست - روز قیامت نگر مجال محمد 
و آنهمه پیرایه بسته جنت فردوس - بو که قبولش کند بلال محمد 
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد - تا بدهد بوسه بر نعال محمد 
شمس و قمر در زمین حشر نتابد - نور نتباد مگر جمال محمد 
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد - پیش دو ابروی چون هلال محمد 
چشم مرا تا بخواب دید جمالش - خواب نمی گیرد از خیال محمد 
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی - عشق محمد بس است و آل محمد

حکایت 27 : پاداش یکسان
در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بنا شد که مسلمانان برای انجام امری خیر، کمک مالی کنند. یکی از افراد که صد اوقیه ( حدود 213 گرم) ثروت (طلا و نقره) داشت یک دهم آن را به حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد و تقدیم کرد. شخصی دیگر که سرمایه اش صد دینار بود، ده دینار به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داد و شخصی که سرمایه اش ده دنیار بود یک دینار آن را برای انجام کار خیر به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به این سه نفر فرمود: انتم فی الاجر سوآء شما هر سه نفر در پاداش، مساوی هستید**به این دلیل که هر سه نفر، یک دهم از سرمایه خود را اننفاق کرده بودند. ***)). سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه شریفه را (در تأیید سخنش) تلاوت فرمود: لینفق ذو سعه من سعته و من قدر علیه رزقه فلینفق مما آتاه الله لا یکلف الله نفساً الا ما آتاها سیجعل الله بعد عسر یسرا**طلاق، 7. ***یعنی: آنان که امکانات وسیعی دارند باید از امکانات وسیع خود انفاق کنند و آنها که تنگدست هستند از آنچه که خدا به آنها داده انفاق نمایند خداوند هیچ کس را جز به مقدار توانایی که به او داده تکلیف نمی کند خداوند به زودی بعد از سختی ها آسانی قرار می دهد**ر.ک: داستان ها و پندها 9 / 95 94 به نقل از: الدر المنثور 6 / 237. ***)).



حکایت 28 : درختان سدر بهشتی
ابی امامه گوید: اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می گفتند: خداوند به وسیله بادیه نشین ها و سؤالهای آنان ما را بهره مند می سازد (سپس داستان زیر را نقل کرد:) روزی بادیه نشینی به حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: خداوند در قرآن سخن از درختی در بهشت به میان آورده که آزار دهنده است و به نظر من نباید در بهشت درختی باشد که به صاحبش آزار برساند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آن درخت چیست؟ گفت: درخت سدر. زیرا این درخت دارای خار است و بدین جهت آزار دهنده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آیا نمی دانی که خداوند می فرماید: فی سدر مخضود**واقعه / 28، ترجمه: آنها (اصحاب یمین) در سایه درختان سدر بی خار قرار دارند)). *** یعنی: درخت سدری که خار ندارد)). خداوند خارهای آن را قطع می کند و به جای هر خار میوه ای قرار می دهد که هفتاد و دو ماده غذایی دارد و هیچ یک از رنگ های آن شبیه دیگری نیست**ر.ک: داستان ها و پندها 7 /98- 97 به نقل از: الدر المنثور 6/ 156، روح المعانی 27/ 120، تفسیر نمونه 23/ 220 نکته: نخستین موهبتی که برای اصحاب الیمین ذکر شده این است که آنان در سایه درختان سدر بی خار قرار خواهند گرفت. در حقیقت این رساترین توصیفی است که برای درختان بهشتی در قالب الفاظ دنیوی ما امکان پذیر است زیرا سدر به گفته برخی از لغت شناسان درختی است تناور که بلندیش گاهی به چهل متر می رسد و می گویند تا دو هزار سال عمر می کند و سایه بسیار سنگین و لطیفی دارد تنها عیب این درخت این است که خاردار است ولی با توصیف به مخضود (از ماده خضد بروزن مجد به معنی بریدن و گرفتن خار) این مشکل نیز در درختان سدر بهشتی حل شده است. ر.ک: تفسیر نمونه 23/220. ***. 
یک ذره آفتاب نماند به روی تو - این روشن است بر همه عالم چو آفتاب

حکایت 29 : منم منم، ممنوع
مرحوم سید نعمت الله جزایری صاحب کتاب زهرالربیع می گوید که در حدیث چون آمده است: شخصی از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه شرفیابی به محضر ایشان را درخواست نمود. رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تو کیستی ای مرد که آن مرد گفت: منم ای رسول خدا. حضرت رسول ناراحت و عصبانی شده و چندبار فرمودند: من، من، من... آیا برای مخلوق شایسته و سزاوار است که بگوید من)). وقتی که آن مرد به حضور مبارک حضرت رسول رسید و نشانه های غضب را بر صورت مبارک ایشان دید گفت: به خدا پناه می برم از خشم خداوند و خشم رسولش. یا رسول الله چرا غضبناک شده اید؟ حضرت فرمودند: آیا می دانی که گفتن این لفظ (من) برای مخلوقین و آفریدگان شایسته و سزاوار نیست. آیا نمی دانی که چون که گفت: انا خیر منه**اعراف/ 12، ص /76، ترجمه: من (ابلیس) از او (آدم) بهترم. *** ملعون و مطرود شد؟ آن مرد عرض کرد: یا رسول الله من از خدای خویش به خاطر آنچه که گفتم مغفرت می طلبم و دیگر هرگز آن را تکرار نمی کنم**ر.ک: زهرالربیع /16. ***. 
نردبان خلق این ما و منی است - عاقبت زین نردبان افتادنی است 
هر که بالاتر رود ابله تر است - کاستخوان او بتر خواهد شکست

حکایت 30 : آن ابر سیه که فیض می بارد از اوی
معاذ بن جبل گوید: در جنگ تبوک، بر اثر گرمای شدید مردم، هر یک به گوشه ای می رفتند. من که در کنار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم به حضرتش نزدیک تر شدم و عرضه داشتم: ای رسول خدا! مرا به کاری راهنمایی فرما که به بهشتم رساند و از دوزخم وارهاند فرمود: از چیزی بزرگ پرسیدی ولی در عین حال اگر خدا بخواهد هر دشواری را آسان خواهد کرد.ای معاذ! خدای را بپرست و هیچ چیز را شریک او قرار مده، نماز را به پای دار و زکات واجب خود بپرداز و ماه رمضان، روزه بدار اینک اگر بخواهی، از ابواب خیر به تو خبر خواهم داد. عرضه داشتم: آری،ای پیامبر خدا، آنگاه فرمود: روزه سپر بازدارنده از آتش دوزخ است و صدقه، معاصی را فرو می پوشد و شب زنده داری مرد در عبادت پروردگار، موجب رضایت حضرت حق است سپس حضرت این آیه شریفه را تلاوت فرمودند: تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً و طمعاً و مما رزقناهم ینفقون**سجده/ 16. *** یعنی: (مؤمنان) پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور می شود و (به پا می خیزند و رو به درگاه خدا می آورند) و پروردگار خود را با بیم و امید می خوانند و از آنچه به آنان روزی داده ایم انفاق می کنند**ر.ک: نشان از بی نشان ها 425. ***)). 
شب ها تو چو شمع کن به بیداری خوی - تا شاهد امید نماید به تو روی 
غافل منشین که نیست غیر از شب تار - آن ابر سیه که فیض می بارد از اوی

حکایت 31 : گناهان پاییزی
ابوعثمان می گوید: من و سلمان علیه رضوان الله الحنان در زیر درختی نشسته بودیم، سلمان شاخه درختی را که برگ هایش خشک شده بود، جنبانید و در نتیجه همه برگ ها بر زمین ریخت. آنگاه سلمان به من گفت: ای ابوعثمان! از من نمی پرسی که چرا چنین کردم؟ گفتم: سبب این کار چه بود؟ سلمان گفت: با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در زیر این درخت نشسته بودیم آن حضرت شاخه ای را که برگ هایش خشکیده بود، تکان داد و همه برگ ها برزمین ریخت سپس به من فرمود: ای سلمان! از من نمی پرسی که چرا چنین کردم؟ عرض کردم: یا رسول الله! سبب چه بود؟ پیامبر فرمود: مؤمن چون بر آن وجهی که دستور رسیده، وضو بگیرد و پس از آن نمازهای پنج گانه شبانه روزی را به جای آورد، گناهان او می ریزند همچون این برگ ها که از این درخت فروریخت. آن گاه حضرت این آیه شریفه را تلاوت فرمود: واقم الصلاه طرفی النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات**هود/ 114. *** یعنی: در دو طرف روز و اوایل شب نماز را برپا دار چرا که حسنات، سیئات (و آثار آنها) را از بین می برند**ر.ک: سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن 4/ 163- 162 به نقل از: منهج الصادقین 4/ 462، تفسیر نمونه 9/ 268 به نقل از: مجمع البیان. ***.
بلغ العلی بکماله - کشف الدجی بجماله 
حسنت جمیع خصاله - صلوا علیه و آله 
سعدی

حکایت 32 : روانهای روان از بدن مؤمنان
نقل شده است که: عارفی با خود می اندیشید آیا در قرآن مجید آیه ای وجود دارد که مضمون این حدیث را تأیید نماید: یخرج روح المومن من جسده کما یخرج الشعر من العجین یعنی: روح مؤمن به هنگام جان دادن چنان آسان از جسدش بیرون می رود همانند بیرون آوردن مویی از اندرون خمیر**درباره مشابه حدیث مذکور، ر.ک: المعجم الاوسط 1/ 225، الدر المنثور 6/ 167. *** عارف مذکور، تمامی قرآن را از اول تا آخر با تدبر مطالعه نمود و چیزی در این باره نیافت. تا این که شبی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید، عرض کرد: یا رسول الله! خداوند تعالی فرموده: ولا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین**انعام /59، ترجمه: و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز این که در کتابی آشکار ثبت است. *** و حال آن که من تمام قرآن را با دقت مطالعه کردم ولی معنی این حدیث را پیدا نکردم، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به وی فرمود: سوره یوسف را مطالعه کن تا معنی حدیث را بیابی. آنجا که خداوند فرموده: فلما رأینه اکبرنه و قطعن ایدیهن**یوسف /31. ***یعنی: هنگامی که چشم آنان (زنان) به او (یوسف) افتاد او را بسیار بزرگ (و زیبا) شمردند و (بی توجه) دستهای خود را بریدند همان گونه که زنان، عذاب و درد بریدن دست خود را نفهمیدند، مؤمن نیز هنگامی که فرشتگان رحمت و جایگاه خویش در بهشت و نعمت ها و لذایذ بهشتی و حور و قصور را می بیند قلب و فکر او غرق تماشای اینان شده و درد مرگ و سکرات موت را حس نمی کند**ر.ک: رنگارنگ 2/ 433. ***. 
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن - من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود 
سعدی

حکایت 33 : دروازه شهر علم
روزی پیامبر اکرم علیه صلوات الله الاکرم به امام علی (علیه السلام) فرمود: علی جان! من شهر علم هستم و تو درب (و دروازه) آن. دروغ می گوید کسی که گمان کند می تواند وارد شهر شود بدون گذر کردن از درب آن**امام علی (علیه السلام) در نهج البلاغه خطبه 154 می فرماید: نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب ولا تؤتی البیوت الا من ابوابها فمن اتاها من غیر ابوابها سمی سارقاً. یعنی: مردم! ما اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چونان پیراهن تن او و یاران راستین او و خزانه داران علوم و معارف وحی و درهای ورود به آن معارف هستیم که جز از در، هیچ کس به خانه ها وارد نخواهد شد و هر کس از غیر در وارد شود، دزد نامیده می شود. ***. خدای (عزوجل) فرموده: و أتوا البیوت من ابوابها**بقره/ 189. *** یعنی: و از درخانه ها وارد شوید**ر.ک: الغدیر 6/ 79. ***)). 
چه گفت آن خداوند تنزیل وحی خداوند امر و خداوند نهی 

که من شهر علمم علیم در است - درست این سخن گفت پیغمبر است 
گواهی دهم که این سخن را ز اوست - تو گویی دو گوشم بر آواز اوست 

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان