کد خبر: ۵۷۱
تاریخ انتشار: ۱۵ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۹:۵۷-05 June 2017
مترجم حیدرقلی سردار کابلی
به نام خداوند بخشنده و مهربان
(۱) پیغمبر تازه‌ای که فرستادهٔ خداست به سوی جهان، به حسب روایت برنابا فرستادهٔ او.

(۲) برنابا، فرستادهٔ یسوع ناصری مسمی به مسیح آرزو می‌کند از برای همهٔ ساکنین زمین اسلام و تسلیه را.

(۳) ای عزیز! به درستی که خدای بزرگ عجیب تفقد نموده‌است ما را در این روزهای پسین به پیغمبر خود یسوع مسیح، به رحمت بزرگ از برای تعلیم؛ وآیاتی که گرفته‌است آن‌ها را شیطان وسیلهٔ گمراه نمودن بسیاری را به دعوی پرهیزگاری،

(۴) که بشارت دهندگانند به تعلیمی که سخت کفر است

(۵) خوانندگان مسیح را پسرخدای.

(۶) ترک‌کنندگان ختنه را که امر کرده‌است به آن خدای همیشه.

(۷) تجویزکنندگان هر گوشت ناپاک را.

(۸) آنان که گمراه‌شده در شمارهٔ آن‌ها نیز پولس، که سخن نمی‌گویم از او مگر با افسوس.

(۹) او باعث است که به سبب او می‌نگارم آن حقی را که دیده‌ام و شنیده‌ام در اثنای معاشرت خودم با یسوع، تا این که خلاص شوید و گمراه نکند شما را شیطان که هلاک شوید در جزای خدای.

(۱۰) بنابراین پس حذر کنید از هر کسی که بشارت می‌دهد شما را به تعلیم جدیدی که مخالف است با آن چه می‌نویسیم آن را، تا خلاص شوید، خلاص ابدی.

(۱۱) خدای بزرگ با شما باد و حفظ کند شما را از شیطان و هر شری، آمین.

فصل یک


(۱) هر آیینه، به تحقیق برانگیخت خدا در این روزهای پسین جبرئیل فرشته را به دوشیزه‌ای که نامیده می‌شد مریم، از نسل داوود از سبط یهودا.

(۲) در حالی که این دختر زندگانی می‌کرد به پاکی، بدون هیچ گناهی و منزه بود از ملامت و ملازم نماز بود با روزه همانا یک روزی تنها بود که ناگاه فرشته جبرئیل داخل شد بر بستر او و سلام داد به او و گفت: برکت خدای باد بر تو ای مریم.

(۳) پس ترسید آن دختر از ظهور آن فرشته.

(۴) لیکن آن فرشته فرونشانید ترس او را و گفت: مترس ای مریم. زیرا برخوردار شدی نعمتی را از نزد خدایی که برگزید تو را تا مادر پیغمبری باشی که مبعوث می‌کند او را به سوی شعب اسراییل، تا سلوک کنند به شریعت‌های او با اخلاص.

(۵) پس پرسید عذرا: چگونه می‌زایم پسری را، در حالی که نمی‌شناسم مردی را؟

(۶) پس جواب داد فرشته: ای مریم، به درستی که خدایی که آفرید آدم را از غیر انسان، هر آیینه قادر است بر این که بیافریند در تو انسانی را از غیر انسان؛ زیرا هیچ محالی نیست نزد او.

(۷) پس گفت مریم: به درستی که من دانا هستم به این که خدای قادر است که انجام شود مشیت او.

(۸) پس گفت فرشته: بارور شو به پیغمبری که زود است او را یسوع بخوانی.

(۹) پس بازدار از او خمر و مسکر و هر گوشت ناپاک را؛ زیرا آن کودک قدوس خداست.

(۱۰) پس خم شد مریم به تواضع و می‌گفت: اینک منم کنیز خدای؛ پس بشود بر حسب کلمهٔ تو.

(۱۱) پس فرشته رفت.

(۱۲) اماعذرا تمجید نمود خدا را و می‌گفت

(۱۳) بشناس ای نفس، یزرگواری خدای را.

(۱۴) فخر کن ای روح، به خدای رهانندهٔ من.

(۱۵) زیرا به لطف نگریست پستی کنیز خود را.

(۱۶) زود است که مرا بخوانند همهٔ امت‌ها مبارکه.

(۱۷) زیرا خدای توانا مرا گردانید بزرگ.

(۱۸) پس مبارک باد نام قدوس او؛ زیرا رحمت او کشیده می‌شود از گروه به گروه از برای آنان که پرهیز می‌نمایند محرّمات او را.

(۱۹)هر آیینه دست خود را زورآور نموده، پس بر انداخت متکبری را که از خود خرسند

(۲۰) هر آیینه پایین آورد صاحبان عزت را از کرسی‌هایشان و بلند نمود صاحبان تواضع را

(۲۱) سیر نمود گرسنه را به چیزهای نیکو و برگردانید توانگر را دست خالی.

(۲۲) زیرا یاد می‌آورد وعده‌هایی را که وعده داده‌است ابراهیم و پسرش را تا ابد.


(۱) اما مریم چون دانا به مشیت خدای بود ودر باطن ترسناک بود از اینکه به غضب در آید طایفه‌اش بر او به واسطهٔ این که آبستن است، و سنگ‌باران کنند او را که گویا او مرتکب زنا شده، شوهری از عشیرهٔ خود برای خود اختیار نمود خوش کردار، که یوسف نام داشت.

(۲) زیرا نیکوکار و پرهیزگار بود از محرمات خدای و تقرب می‌جست به سوی او به روزه و نمازها و معیشت خود را به کسب دست خود می‌کرد؛ چون که او نجار بود.

(۳) این همان مردی است که او را عذرا می‌شناخت و او را شوهر خود اختیار کرده بود و کشف کرده بود او را به الهام الاهی.

(۴) پس چون یوسف نیکوکار بود عزم نمود - وقتی که مریم را آبستن دید - بر دوری کردن از او؛ چون که پرهیز می‌کرد خدای را.

(۵) در بین این که او خواب بود، ناگهان فرشتهٔ خدای او را سرزنش نموده، گفت:

(۶) چرا عزم نموده‌ای بر دوری کردن از زن خویش.

(۷) پس بدان، به درستی که آن چه در او پیدا گردیده؛ فقط به خواست خدای پیدا گردیده. پس زود است بزاید عذرا پسری.

(۸) نیز زود است او را بنامید یسوع.

(۹) باز می‌داری از او خمر و مسکر و هر گوشت ناپاک را

(۱۰) زیرا او قدوست خداست از رحم مادرش؛ پس به درستی که او پیغمبری است از خدای که فرستاده شده به سوی دودمان اسراییل، تا برگرداند یهودیه را به سوی دلش.

(۱۱) و سلوک نماید اسراییل در شریعت پروردگار، چنان که او نوشته شده در ناموس موسی.

(۱۲) زود است بیاید با قوّت بزرگی که عطا می‌فرماید به او خدای.

(۱۳) نیز زود است بیاورد آیات بزرگی را که سبب نجات بسیاری بشود.

(۱۴) پس چون یوسف بیدار شد از خواب، شکر کرد خدای را و به سر برد با مریم در مدّت عمرش؛ خدمت‌کنان خدای را به تمام اخلاص.


(۱) هیرودس در آن وقت پادشاه بود بر یهودیه به امر اوغسطس قیصر.

(۲) و پیلادس حاکم بود در زمان ریاست کهنوتیه از طرف حنان.

(۳) پس برای اجرای امر قیصر نام‌نویسی شد همهٔ عالم.

(۴) پس در این هنگام هر کس به وطن خود رفته، تقدیم نمودند خود را به حسب اسباط خود تا نام‌نویسی شوند.

(۵) پس مسافرت نمود یوسف از ناصره، که یکی از شهرهای جلیل است، با زن خود در حالی که او آبستن بود و رفت به سوی بیت لحم، که آن شهر او بود و خود از عشیرهٔ داوود بود، تا نام‌نویسی شود برای عمل به امر قیصر.

(۶) چون به بیت لحم رسید در آنجا محل نیافت؛ زیرا شهر کوچک بود و جماعت انبوه و غریب بسیار بودند.

(۷) پس در بیرون شهر منزل نمود در جایی که محل شبانان قرار داده شده بود.

(۸) در هنگامی که یوسف در آن جا مقیم بود ایام مریم تمام شد که بزاید.

(۹) پس فرا گرفت عذرا را نوری که سخت درخشان بود.

(۱۰) آن گاه زایید پسر خود را بدون رنجی.

(۱۱) و گرفت او را در آغوش خود.

(۱۲) پس از آن که پیچید او را به قنداقه، گذاشت او را در آخور.

(۱۳) زیر پیدا نشد جایی در کاروانسرا.

(۱۴) پس گروه بسیاری از ملائکه آمدند به سوی کاروانسرا به طرب و تسبیح‌کنان خدای را و نشر می‌نمودند مژدهٔ سلام را از برای ترسندگان از خدای.

(۱۵) و حمد نمودند مریم و یوسف خدای را بر ولادت یسوع و قیام نمودند بر تربیت او با بزرگترین سروری.


(۱) در آن وقت شبانان پاسبانی گلهٔ خود می‌نمودند به عادت خویش.

(۲) ناگاه نور درخشانی ایشان را فرا گرفت و از میان او فرشته‌ای بر آمد که تسبیح خدای می‌کرد.

(۳) پس ترسیدند شبانان به سبب این نور ناگهانی و ظهور فرشته.

(۴) پس فرو نشانید ترس ایشان را فرشته و گفت:

(۵) اینک منم بشارت می‌دهم شما را به خوشی بزرگ.

(۶) زیرا به تحقیق متولد شده در شهر داوود طفلی که پیغمبر خداست و زود است فراهم آورد برای خانهٔ اسراییل خلاص بزرگی را.

(۷) می‌یابید طفل را در آخور با مادر او که تسبیح می‌کند خدای را.

(۸) چون این بگفت حاضر شد گروه بزرگی از ملائکه که خدای را تسبیح گفتندی.

(۹) نیز بشارت دادندی نیکان را به سلام.

(۱۰) چون ملائکه رفتند شبانان با هم گفتند:

(۱۱) باید برویم به بیت لحم و بنگریم کلمه‌ای را که فرموده‌است به ما او را خدای به واسطهٔ فرشتهٔ خود.

(۱۲) شبانان بسیاری آمدند به سوی بیت لحم که طلب می‌نمودند طفلی را که تازگی متولد شده بود.

(۱۳) پس یافتند طفل موعود را خوابانیده‌شده در آخور، بر حسب گفتهٔ فرشته.

(۱۴) پس سجده کردند برای او و پیشکش کردند برای مادر آن چه بود با ایشان، و خبر دادند او را به آن چه شنیده و دیده بودند.

(۱۵) نهان داشت مریم این امور را در دل خود و یوسف نیز شکرگویان بود خدای را.

(۱۶) پس برگشتند شبانان به گلهٔ خودشان و می‌گفتند به هر کس، چه بزرگ است آن چه را که دیده‌اند.

(۱۷) آن گاه هراسان شد همهٔ کوه‌های یهودیه.

(۱۸) نهاد هر مردی کلمه را در دل خود و می‌گفت: چه خواهد شد این طفل، چه می‌بینی!؟


(۱) پس چون تمام شد ایام هشتگانه بر حسب شریعت پروردگار، - چنان که نوشته شده‌است در کتاب موسی - گرفتند یوسف و مریم طفل را و برداشتند او را به سوی هیکل تا ختنه کنند او را.

(۲) پس ختنه کردند طفل را و نامیدندش یسوع – چنان که فرشته گفته بود، پیش از آن که بارور شود در رحم.

(۳) پس دانستند مریم و یوسف که این طفل زود است بشود از برای خلاص و هلاک بسیاری.

(۴) لهذا پرهیز می‌ورزیدند خدای را و نگهداری طفل می‌نمودند بر خوف خدای.




(۱) چون متولد شد یسوع در زمان هیرودس پادشاه یهودیه، سه نفر بودند از مجوس در اطراف مشرق که چشم داشتند ستارگان آسمان را.

(۲) پس نمایان شد برای ایشان ستاره‌ای که سخت درخشندگی داشت؛ پس از آن جا با هم مشورت کردند و آمدند به یهودیه در حالتی که رهبری می‌نمود ایشان را آن ستاره که جلوی روی آن‌ها می‌رفت.

(۳) پس چون رسیدند به اورشلیم، پرسیدند: کجا تولد شده پادشاه یهودیه؟

(۴) چون بشنید هیرودس این را، هراسان شد و همهٔ مردم شهر مضطرب شدند؛ پس از این جا جمع نمود هیرودس کاهنان و کاتبان را و گفت: کجا تولد خواهد یافت مسیح؟

(۵) جواب دادند: به درستی که او متولد خواهد شد در بیت لحم؛ زیرا نوشته شده‌است در نبی این طور: و تو ای بیت لحم، کوچک نیستی میان رؤسای یهود؛زیرا زود است بر آید از تو تدبیرکننده‌ای که سرپرست شود طایفهٔ مرا، یعنی اسراییل را.

(۶) آن وقت هیرودس مجوس‌ها را به حضور خود طلب نموده و از آمدن ایشان جویا شد.

(۷) پس جواب دادند، همانا ستاره‌ای در مشرق رهبری نمود ایشان را بسوی اینجا.

(۸) پس از این جهت خوش داشتند که پیشکش کنند هدایا را و سجده نمایند برای این پادشاه تازه‌ای که نمایان شد برای ایشان ستارهٔ او.

(۹) در آن وقت هیرودس گفت: بروید بیت لحم و به دقت از این طفل سراغ بگیرید.

(۱۰) چون او را پیدا نمودید، بیایید و مرا خبر دهید؛ زیرا من نیز می‌خواهم سجده نمایم برای او.

(۱۱) او این را از روی مکر گفت.


(۱) رفتند مجوس از اورشلیم.

(۲) ناگاه دیدند ستاره‌ای را که ظاهر شده بود برای ایشان در مشرق، جلوی روی ایشان می‌رفت.

(۳) پس چون آن ستاره را دیدند مملو شدند از سرور.

(۴) وقتی به بیت لحم رسیدند و ایشان در بیرون شهر بودند، ستاره را بالای کاروانسرا یافتند، آنجایی که یسوع متولد شده بود.

(۵) پس مجوس آ‎ن جا رفتند.

(۶) چون داخل کاروانسرا شدند، طفل را با مادرش یافتند.

(۷) پس خم شدند و سجده نمودند برای او.

(۸) آن گاه پیشکش کردند مجوس عطرها را با نقره و طلا.

(۹) نیز حکایت کردند بر عذرا هر چه را که دیده بودند.

(۱۰) آن گاه ایشان را میان خواب، طفل تحذیر نمود از رفتن به سوی هیرودس.

(۱۱) پس رفتند در راه دیگر و بازگشتند به سوی وطن خود و خبر دادند به آنچه در یهودیه دیده بودند.


(۱) چون هیرودس دید که مجوس باز نگشتند به سوی او، گمان نمود که ایشان او را استهزا نمودند.

(۲) پس بر بست نیت را بر کشتن طفلی که متولد شده بود.

(۳) لیکن وقتی که یوسف در خواب بود، ظاهر شد از برای او فرشتهٔ خدای و گفت:

(۴) برخیز به زودی و بگیر طفل و مادرش را و برو بسوی مصر، زیرا هیرودس می‌خواهد او را به قتل برساند.

(۵) پس یوسف برخاست با خوف عظیم و گرفت مریم و طفل را رفتند به سوی مصر.

(۶) پس ماندند در آن جا تا مرگ هیرودس، که گمان کرد مجوس او را ریشخند نموده‌اند.

(۷)آن گاه لشکرهای خود را فرستاد تا به قتل برساند تمام کودکانی را که تازه متولد شده بودند در بیت لحم.

(۸) پس لشکرها آمدند و کشتند همهٔ کودکانی را که بودند در آن جا، چنان که هیرودس فرمان داده بود.

(۹) این هنگام تمام شد کلمات آن پیغمبر که گفته:

(۱۰) نوحه و گریه در راه‌است.

(۱۱)راحیل ندبه می‌کند پسران خود را و هیچ تسلی نیست برای او؛ زیرا موجود نیستند.


(۱) و چون هیرودس مُرد ظاهر شد فرشتهٔ خدای در خواب یوسف و گفت:

(۲) برگرد به یهودیه؛ زیرا مردند آنان که می‌خواستند مرگ طفل را.

(۳) پس یوسف گرفت طفل و مریم را و طفل به هفت سال رسیده بود و آمد به یهودیه، از آن جا که شنیده بود این که از خیلاوس پسر هیرودس حاکم در یهودیه بود.

(۴) پس رفت به سوی جلیل؛ زیرا ترسید که در یهودیه بماند.

(۵) آن گاه رفتند تا ساکن شوند در ناصره.

(۶) پس بالید طفل در نعمت و حکمت پیش خدای به مردم.

(۷) چون رسید یسوع به سنین دوازده سال، روان شد با مریم و یوسف به سوی اورشلیم تا سجده کند آن جا بر طبق شریعت پروردگار که نوشته شده در کتاب موسی.

(۸) چون تمام شد نمازهایشان برگشتند، پس از آن که گم کردند یسوع را؛ زیرا ایشان گمان کردند که او به وطن بازگشته با نزدیکان ایشان.

(۹) از این رو مریم با یوسف بازگشتند به اورشلیم و سراغ می‌نمودند یسوع را میان خویشان و همسایگان.

(۱۰) در روز سوم یافتند کودک را در هیکل، میانهٔ علما که محاجه می‌فرمود با ایشان در امر ناموس.

(۱۱) به شگفتی در آورد هر کس را به سؤال‌ها و جواب‌های خود. هر کس می‌گفت:

(۱۲) چگونه داده شده‌است به مثل این علم را؟ حال آن که او تازه جوان است و خواندن را نیاموخته.

(۱۳) پس ملامت نمود او را مریم و گفت: ای فرزند، این چه کاری بود که به ما کردی؟ پس به تحقیق که سراغ نموده‌ایم تو را من و پدرت سه روز و ما غمگین بودیم.

(۱۴) پس جواب داد یسوع «آیا نمی‌دانی خدمت به خدای واجب است که مقدم داشته شود بر پدر ومادر؟»

(۱۵) آن گاه یسوع نمود با مادر خود و یوسف در ناصره.

(۱۶) پس بود مطیع ایشان را به تواضع و احترام.


(۱) چون یسوع رسید به سی سال از عمر – چنان که خبر داد مرا به آن خودش – بر کوه زیتون بر آمد با مادرش تا زیتون بچیند.

(۲) در بین این که نماز می‌کرد در ظهر، به این کلمات رسید که: «ای پروردگار من به رحمت...» که ناگاه نور تابانی فرا گرفت او را و انبوهی که حساب نمی‌شد از ملائکه. می‌گفتند: باید تمجید شود خدای.

(۳) پس پیش نمود برای او فرشتهٔ جبرئیل کتابی را که گویا آن آینهٔ درخشانی بود.

(۴) پس نازل شد بر دل یسوع چیزی که شناخت به او آن چه را که خدای کرده و آن چه را که خدای گفته و آن چه را که خدای می‌خواهد؛ حتی هر چیزی برهنه و مکشوف شد برای او.

(۵) هر آینه به تحقیق به من فرمود: «تصدیق کن ای برنابا، این که به درستی می‌شناسم هر پیغام و هر پیغمبری را، و همهٔ آنچه می‌گویم همانا به تحقیق آمده‌است از آن کتاب.»

(۶) چون این نمایش جلوه‌گر شد بر یسوع و دانست که او پیغمبری است فرستاده شده به سوی خانهٔ اسراییل باز نمود مریم مادر خود را به همهٔ آن و فرمود او را این که، مترتب خواهد شد بر این، تحمّل مشقت بزرگی از برای مجد خدای و این که او نمی‌تواند پس از این به سر برد با او و خدمت او نماید.

(۷) پس چون مریم شنید این را، جواب داد: ای فرزند، به درستی که من خبر داده شده‌ام به تمام این‌ها پیش از آن که متولد شوی؛ پس با مجد باد نام خدای قدوس.

(۸)از آن روز جدا شد یسوع از مادر خود تا بپردازد به وظیفهٔ پیغمبری خود.


(۱) چون یسوع فرود آمد از کوه به اورشلیم، برخورد به پیسی، که به الهام الاهی می‌دانست یسوع پیغمبر است.

(۲) پس زاری نمود به سوی او گریان‌کنان و گفت: ای یسوع، پسر داوود، به من رحم کن.

(۳) پس جواب فرمود یسوع: «چه می‌خواهی ای برادر که انجام دهم برای تو؟»

(۴) پس پیس جواب داد: ای آقا، عطا فرما مرا صحت.

(۵) پس سرزنش نمود او را یسوع و فرمود «به درستی که هر آینه تو کودن هستی. زاری کن بسوی خدایی که تو را آفریده‌است و او عطا می‌فرماید تو را صحت؛ زیرا من مردی هستم مانند تو.»

(۶) پس پیس جواب داد: می‌دانم ای آقا که تو انسانی؛ لیکن تو قدوس پروردگاری. پس حالا تو زاری کن به سوی خدای و او عطا می‌فرماید مرا صحت.

(۷) پس یسوع آهی کشید و گفت: «ای پروردگار، ای خدای توانا، از برای محبت پیغمبران پاک خود، بهبودی بخش این دردمند را.»

(۸) چون گفت این را، بر علیل دست مالید و گفت: «به نام خدای ای برادر به شو.»

(۹) چون این بفرمود، به شد از پیسی خود؛ حتی این که جسد پیسی او شد مثل جسد طفلی.

(۱۰) پس چون پیس این بدید و دانست که او به شده، فریاد کرد به آواز بلند: بیا ابنجا ای اسراییل، و بپذیر پیغمبری را که فرستاده او را خدای به سوی تو.

(۱۱) پس خواهش نمود از او یسوع و فرمود: «ای برادر، خاموش باش و چیزی مگو.»

(۱۲)پس نیفزود آن خواهش مگر با فریاد او که می‌گفت: اینک او همان پیغمبر است، اینک او قدوس خداست.

(۱۳) چون شنیدند این کلمات را بسیاری از آنان که می‌رفتند به اورشلیم با عجله برگشتند.

(۱۴) وقتی داخل شدند در اورشلیم با یسوع، حکایت کردند آن چه را که کرد خدای به واسطهٔ یسوع.


(۱) پس مضطرب شد تمام شهر از این کلمات.

(۲) و شتاب کردند همه به سوی هیکل تا ببینند یسوع را که داخل آن شد تا نماز کند؛ تا این که جای بر ایشان تنگ آمد.

(۳) پس پیش رفتند کاهنان به سوی یسوع و گفتند: این طایفه می‌خواهد ببیند تو را و بشنود از تو؛ پس بالای این سکو شو. هر گاه عطا فرماید خدای تو را کلمه‌ای، پس تکلم کن به آن به نام پروردگار.

(۴) پس بالا شد یسوع به آن جایی که کاتبان عادت داشتند سخن گفتن در آنجا را.

(۵) چون اشاره کرد به دست، اشاره‌ای برای خاموشی، دهان بگشود و فرمود:

(۶) «مبارک است نام خدای پاک که از بخشایش و مهربانی خویش اراده نمود و آفرید آفریدگان خود را تا تمجید نمایند او را.»

(۷) «مبارک است نام خدای پاک که خلق فرمود نور جمیع پاکان و پیغمبران خود را قبل از همهٔ چیزها تا بفرستد آن‌ها را برای خلاصی عالم؛ چنان که تکلم فرموده به واسطهٔ بندهٔ خود داوود که فرموده: پیش از ستارهٔ صبح در روشنی پاکان آفریدم تو را.»

(۸) «مبارک است نام خدای پاک که آفرید فرشتگان را تا او را خدمت کنند.»

(۹) «مبارک است خدایی که قصاص فرمود و سرافکنده نمود شیطان و پیروان او را که سجده نکردند از برای آن که دوست داشت خدای این که سجده کرده شود برای او.»

(۱۰) «مبارک است نام خدای پاک که آفرید انسان را از گل زمین و گردانید او را قیم بر اعمال خود.

(۱۱) «مبارک است نام خدای پاک که راند انسان را از فردوس؛ زیرا او نافرمانی کرد از فرمان‌های پاکیزه او را.»

(۱۲) «مبارک است نام خدای پاک که به رحمت خود نظر فرمود به شفقت به اشک‌های آدم و حوا، پدر و مادر جنس بشری.»

(۱۳) «مبارک است نام خدای پاک که قصاص فرمود به عدل قابیل، کشندهٔ برادرش. فرستاد طوفان را بر زمین و سوزاند سه شهر بدکار را و زد مصر را و غرق نمود فرعون را در بحر احمر و پراکنده نمود جمعیت دشمنان طایفهٔ خود را و ادب فرمود کافران را و قصاص فرمود غیر توبه‌کاران را.»

(۱۴) «مبارک است نام خدای پاک که شفقت فرمود بر آفریدگان خود؛ پس فرستاد به سوی ایشان پیغمبران خود را تا راه روند بر حق و نکویی او.»

(۱۵) «آن که رهانید بندگان خود را از هر شری و عطا فرمود به ایشان این زمین را چنان که وعده فرموده بود پدر ما ابراهیم و پسر او تا ابد.»

(۱۶) «پس عطا فرمود به ما ناموس پاکیزهٔ خود را بر دست بندهٔ خود موسی، تا نفریبد ما را شیطان. برتری داد ما را بر همهٔ طوایف.»

(۱۷) «لیکن ای برادران، چه کنیم تا مجازات نشویم بر گناهان خود؟»

(۱۸) پس درآن هنگام سرزنش نمود یسوع طایفه را به سخت‌ترین درشتی؛ زیرا ایشان فراموش نموده بودند کلمهٔ خدای را و سپرده بودند خودشان را به غرور تنها.

(۱۹) سرزنش نمود کاهنان را به جهت اهمال ایشان خدمت خدای را و به جهت حرص ایشان.

(۲۰) سرزنش فرمود نویسندگان را؛ زیرا ایشان تعلیم داده بودند تعلیم‌های فاسد را و ترک نموده بودند شریعت خدای را.

(۲۱) سرزنش فرمود علما را؛ زیرا ایشان باطل نموده بودند شریعت خدای را به واسطهٔ تقلیدهایشان.

(۲۲) پس تأثیر نمود کلام یسوع در طایفه؛ تا آن جا که ایشان همه به گریه در آمدند؛ از کوچکشان تا بزرگشان و استغاثه می‌نمودند رحمت او را و زاری می‌نمودند به سوی یسوع تا دعا کند برای ایشان.

(۲۳) مگر کاهنان و رؤسای ایشان، آنان که نهان داشتند در آن روز عداوت با یسوع را؛ زیرا او این گونه تکلم فرمود بر ضد کاهنان و کاتبان و علما؛ پس مصمم شدند بر قتل او.

(۲۴) لیکن ایشان سخن نگفتند به کلمه‌ای از ترس طایفه، که او را قبول نمودند به پیغمبری خدای.

(۲۵) بلند کرد یسوع دست‌های خود را به سوی پروردگار و دعا نمود.

(۲۶) پس گریستند طایفه و گفتند: چنین باشد ای پروردگار، چنین باشد.

(۲۷) چون به آخر رسید دعا، فرود آمد یسوع از هیکل و سفر کرد همان روز اورشلیم با بسیاری از آنان که پیروی او نمودند.

(۲۸) پس سخن گفتند کاهنان در میان خودشان به بدی دربارهٔ یسوع.


(۱) چون گذشت بعضی روزها و یسوع دانا بود به روح، رغبت کاهنان را، بر آمد بر کوه زیتون تا نماز بگذارد.

(۲) پس از آن که صرف نمود همهٔ شب را در نماز، یسوع دعا کرد در صبح در حالتی که می‌گفت:

(۳) «ای پروردگار من، به درستی دانایم به این که کاتبان بغض من می‌ورزند.»

(۴) «کاهنان مصمّم‌اند بر قتل من؛ من بندهٔ توام.»

(۵) «از برای این پروردگار و خداوند توانای مهربان، بشنو به رحمت، دعاهای بندهٔ خود را.»

(۶) «برَهان مرا از دام‌هایشان؛ زیرا تویی رهانندهٔ من.»

(۷) «تو می‌دانی ای پروردگار من، این که منم بندهٔ تو و تو را طلب می‌کنم ای پروردگار من، و کلمهٔ تو را طلب می‌نمایم.»

(۸) «زیرا کلمهٔ تو حق است و آن دوام دارد تا ابد.»

(۹) چون تمام کرد یسوع این کلمات را، ناگاه فرشتهٔ جبرئیل به تحقیق آمد به سوی او و گفت:

(۱۰) مترس ای یسوع، زیرا هزار هزار از آنان که ساکنند بالای آسمان، نگهداری می‌نمایند جامه‌های تو را.

(۱۱) نخواهی مرد تا کامل شود هر چیزی و برسد جهان نزدیک پایان.

(۱۲) پس افتاد یسوع به روی بر زمین و گفت:

(۱۳) «ای خداوند و پروردگار بزرگ، چه بزرگ است رحمت تو برای من.»

(۱۴) «چه بدهم تو را ای پروردگار من، در مقابل آن چه احسان فرموده‌ای آن را به من.»

(۱۵) پس جواب داد فرشته جبرئیل: برخیز ای یسوع، به یاد آور ابراهیم را که می‌خواست پیش کند فرزند یکدانهٔ خود اسماعیل را قربانی برای خدای تا تمام شود کلمهٔ خدای.

(۱۶) پس چون کارد توانا نشد بر ذبح فرزند او، پیش نمود از روی عمل به کلمهٔ من گوسفندی را.

(۱۷) پس بر تو باد این که پیش بکنی آن را ای یسوع، خدمتکار خدای.

(۱۸) پس جواب داد یسوع: «می‌شنوم و فرمان می‌برم.»

(۱۹) «لیکن کجا می‌یابم گوسفندی را و نیست با من پولی و جایز نیست دزدی آن.»

(۲۰) پس راهنمایی نمود او را آن وقت فرشته بر گوسفندی و پیش نمود آن را یسوع حمدکنان و تسبیح‌کنان برای خدای مجد تا ابد.


(۱) فرود آمد یسوع از کوه و عبور نمود تنها و شبانه به جانب اقصی، از کنارهٔ رود اردن.

(۲) روزه داشت چهل روز و چهل شب و نخورد چیزی را نه شب و نه روز. زاری‌کنان بود همیشه به سوی پروردگار برای خلاص طایفهٔ خود که فرستاده او را خدای به سوی ایشان.

(۳) پس چون چهل روز به سر رفت گرسنه شد.

(۴) ظاهر شد بر او این زمان شیطان و تجربه نمود او را کلمات بسیاری.

(۵) لیکن یسوع راند او را با نیروی کلمات خدای.

(۶) پس چون شیطان رفت، فرشتگان آمدند و تقدیم نمودند برای یسوع هر آن چه محتاج بود.

(۷) اما یسوع پس برگشت به نواحی اورشلیم و یافتند او را طایفه بار دیگر به خوشی بزرگ.

(۸) آن گاه خواهش نمودند از او که بماند با ایشان؛ زیرا کلمات او مثل کلمات کاتبان نبود، بلکه اثرکننده بود؛ زیرا آن‌ها تأثیر کرد در دل.

(۹) پس چون یسوع دید گروهی که برگشتند به سوی او تا در شریعت خدای سلوک نمایند گروه بسیاری است، به کوه بالا رفت و بماند تمام شب به نماز.

(۱۰) چون خورشید طالع شد، فرود آمد از کوه و دوازده نفر انتخاب فرمود که ایشان را رسولان نامیدند، که یکی از ایشان یهودا است که به دار زده شد.

(۱۱)اما اسامی ایشان این است.

(۱۲) اندریاس[۱] [=أندراوس] و برادرش پطرُس شکارگر.

(۱۳) و بَرنابا که این را نوشته، و متی[۲] که باجگیر بود و می‌نشست برای گرد آوردن باج.

(۱۴) یوحنا و یعقوب، پسران زبدی[۳].

(۱۵) تدی [=تداوس] و یهودا.

(۱۶) برتولما [=برتولماوس] و فیلّپس.

(۱۷) یعقوب و یهودای اسخریوطی خیانتکار.

(۱۸) پس بر اینان آشکار می‌نمود پیوسته اسرار الهیه را.

(۱۹) اما یهودای اسخریوطی پس او را وکیل قرار داد بر آن چه داده می‌شد برای صدقات، که او پس می‌ربود ده یک را از هر چیزی.


(۱) چون عید مظال نزدیک شد، توانگری یسوع و شاگردانش و مادرش را دعوت نمود به عروسی؛

(۲) پس یسوع رفت.

(۳) در بین این که در طعام بودند نوشیدنی تمام شد.

(۴) پس مادر یسوع با او حرف زد و گفت: ایشان سیرابی ندارند.

(۵) پس یسوع جواب داد: «مرا چه کار است در این ای مادر»

(۶) پس مادرش به خادمان سفارش کرد که اطاعت نمایند یسوع را در هر چه او امر می‌فرماید ایشان را به آن.

(۷) در آنجا شش قدح سنگی برای آب بود، بر حسب عادت اسراییل که تطهیر می‌نمودند خود را برای نماز.

(۸) پس یسوع فرمود: «این قدح‌ها را پر از آب کنید.»

(۹) خدمتکاران چنان کردند.

(۱۰) آن گاه یسوع به ایشان فرمود: «به نام خدای بنوشانید به دعوت شدگان.»

(۱۱) پس خدمتکاران پیش کردند به مدیر مجلس که سرزنش نمود به پیروان و گفت:

(۱۲) ای خدمتکاران خسیس، چرا شراب نیکو را نگه داشته‌اید تا حال؟ زیرا معرفت نداشت چیزی را از آن چه یسوع کرده بود.

(۱۳) پس جواب دادند خدمتکاران: یافت می‌شود این جا مردی که قدوس خداست؛ زیرا او از آب، شراب به عمل آورده.

(۱۴) گویا او در مجلس گمان کرد که خدمتکاران مستند.

(۱۵) اما آنان که نشسته بودند پهلوی یسوع، پس چون حقیقت را دیده بودند، از سر سفره جستند و او را در میان گرفتند و می‌گفتند: حقا که تو قدوس خدا و پیغمبر راستگوی فرستاده شده بسوی ما از خدای هستی.

(۱۶) این زمان شاگردانش به او ایمان آوردند.

(۱۷) بسیاری به خود آمدند و گفتند:

(۱۸) حمد خدایی را که آشکار نمود رحمتی را برای اسراییل و تفقد فرمود خانهٔ یهودا را به محبّت خویش؛ مبارک است نام اقدس او.


(۱) جمع نمود یک روزی یسوع شاگردان خود را و رفت بر فراز کوه.

(۲) چون آن جا نشست، شاگردان نزدیک او شدند. دهان خود بگشود و تعلیم داد ایشان را و گفت:

(۳) «بزرگ است نعمت‌هایی که انعام فرموده‌است آن‌ها را خدای بر ما، پس از آن جا ثابت شد بر ما؛ این که عبادت نماییم او را به اخلاص دل.»

(۴) «چنان که شراب تازه نهاده می‌شود در خمرهای تازه، همچنین ثابت می‌شود بر شما این که باشید مردمان تازه، هر گاه که بخواهید فرا گیرید تعلیم‌های جدیدی را که زود است از زبان من بر آید.»

(۵) «حق می‌گویم به شما: همچنان که فراهم نمی‌آید برای انسان این که نظر نماید به چشم خود آسمان و زمین را با هم در زمان واحد، پس همچنان او را این که دوست بدارد خدای و جهان را.»

(۶) «هرگز هیچ مردی نمی‌تواند که خدمت نماید دو آقا را که یکی از آن‌ها، دشمن باشد آن دیگر را؛ زیرا هر گاه دوست داشت تو را یکی از آن‌ها، دشمن خواهد داشت تو را آن دیگر.»

(۷) «پس همچنین می‌گویم به شما حق را. به درستی که شما نمی‌توانید خدمت کنید خدای و جهان را.»

(۸) «زیرا جهان نهاده شده‌است در نفاق و طمع و خباثت.»

(۹) «به همین جهت نخواهید یافت راحتی در عالم؛ بلکه در عوض خواهید یافت مشقت و زیان.»

(۱۰) «حال که چنین است، پس عبادت نمایید خدای را و حقیر بشمارید جهان را.»

(۱۱) «زیرا از من راحت خواهید یافت برای روان‌های خود.»

(۱۲) «گوش دهید کلام مرا؛ زیرا من سخن می‌گویم با شما به راستی.»

(۱۳) «خوشا به حال آنان که نوحه می‌نمایند بر این زندگانی؛ زیرا ایشان تسلی خواهند یافت.»

(۱۴) «خوشا به حال بی‌نوایانی که روی می‌گردانند به حق از لذت‌های جهان؛ زیرا ایشان زود است که متنعّم شوند به لذایذ ملکوت خدای.»

(۱۵) «خوشا به حال آنان که می‌خورند از مائدهٔ خدای؛ زیرا فرشتگان زود است به خدمتشان قیام نمایند.»

(۱۶) «شما مسافرانید مانند سیّاحان.»

(۱۷) «آیا سیّاح می‌گیرد از برای خود، در راه قصرها و مزرعه‌ها و غیر آن‌ها از اموال دنیا را؟»

(۱۸) «پس نه چنان است، نه چنان است؛ لیکن سیاح بر می‌دارد چیزهای سبک با فایده و منفعت را در راه.»

(۱۹) «پس این باید مثل باشد برای شما.»

(۲۰) «هر گاه دوست دارید مثل دیگری را، به درستی به جهت شما بیان کنم تا بکنید هر چه را میگویم.»

(۲۱) «سنگین مسازید دل‌های خود را به خواهش‌های جهانی که بگویید: می‌پوشاند ما را و اطعام می‌نماید ما را.»

(۲۲) «بلکه نظر کنید به شکوفه‌ها و درختان و پرندگان، که پوشانیده‌است آنها را خدای و غذا داده‌است پروردگار ما به بزرگواری، که اعظم است از تمام بزرگواری سلیمان.»

(۲۳) «خدایی که آفریده‌است شما را و خوانده‌است شما را به سوی خدمت خود، او قادر است بر این که عذاب بدهد شما را.»

(۲۴) «آن که فرود آورد من را از آسمان بر قوم خود اسراییل چهل سال در بیابان و نگهداری نمود جامه‌های ایشان را از این که کهنه یا پوسیده شود.»

(۲۵) «آنان که بودند ششصد و چهل هزار مرد، غیر از زنان و کودکان.»

(۲۶) «حق می‌گویم برای شما این که آسمان و زمین تضعیف می‌شوند مگر این که رحمت او ضعیف نمی‌شود برای آ‎نان که پرهیز می‌نمایند او را.»

(۲۷) «توانگر جهان، ایشان در وسعتشان گرسنگانند و زود است هلاک شوند.»

(۲۸) «توانگری ثروت او زیاد شد؛ پس گفت: چه کنم ای نفس.»

(۲۹) «به درستی که من خراب می‌کنم انبارهای خود را؛ زیرا آن کوچک است و انبار دیگری بنا می‌کنم بزرگتر از آن؛ پس به آرزوی خود ای نفس خواهی رسید.»

(۳۰) «به درستی که حسرت‌زده شده؛ زیرا همان شب مرد.»

(۳۱) «هر آینه به تحقیق واجب بود بر او مهربانی نمودن بر مسکین و این که بگرداند از برای خود دوستانی از صدقات اموال ظلم در این عالم؛ زیرا آن‌ها [صدقات] گنج بیاورند در عالم آسمان.»

(۳۲) «بگویید مرا از فضل خود، هر گاه بنهید در همهای خود را در بانک باج‌گیری که عطا نماید شما را ده برابر و بیست برابر. آیا پس عطا نمی‌کنید به چنین کسی هر آن چه دارید؟»

(۳۳) «لیکن حق می‌گویم به شما که همانا آن چه بدهید و ترک کنید برای محبت خدای، زود است که پس بگیرید او را صد برابر، با حیات جاودانی.»

(۳۴) «پس حال نظر کنید که چه اندازه واجب است بر شما این که خشنود باشید در خدمت خدای.»


(۱) چون یسوع این بفرمود فیلّپس گفت: به درستی که ما راغبیم در خدمت خدای؛ لیکن ما نیز میل داریم خدای را بشناسیم.

(۲) زیرا اشعیای پیغمبر فرمود: حقا بدرستی که تو هر آینه‌ای خداوند، در پرده هستی.

(۳) فرموده‌است خدای بندهٔ خود موسی را: منم آنکه او منم.

(۴) یسوع جواب داد: «ای فیلّپس به درستی که خدای صلاح است و هیچ صلاحی به غیر او نیست.»

(۵) «به درستی که خدا موجود است و بدون او وجودی نیست.»

(۶) «به درستی که خدا حیات است و بدون او زنده‌ها نیستند.»

(۷) «او بزرگ است؛ حتی این که که در بردارد همه را و او در همه جاست.»

(۸) «او تنها است و همسری ندارد.»

(۹) «وجود او نه آغاز دارد، نه انجام؛ لیکن او برای هر چیزی آغازی قرار داده و زود است قرار دهد از برای هر چیزی پایان.»

(۱۰) «نه پدر دارد نه مادر.»

(۱۱) «نه پسردارد، نه برادران و نه معاشران.»

(۱۲) «چون خدای را جسم نیست، پس او نمی‌خورد و نمی‌خوابد و نمی‌میرد و نه راه می‌رود و نه حرکت می‌کند.»

(۱۳) «لیکن وجود او همیشه‌است تا ابد، بدون شبیه بشری.»

(۱۴) «زیرا او صاحب جسد نیست و مرکّب نیست و مادی نیست و بسیط‌ترین بسایط است.»

(۱۵) «او بخشنده‌ای است که دوست نمی‌دارد مگر بخشش را.»

(۱۶) «و او عادل است، به اندازه‌ای که هر گاه او قصاص نماید یا گذشت بفرماید، پس از آن گزیری نیست.»

(۱۷) «به اختصار تو را می‌گویم ای فیلّپس! به درستی که ممکن نیست تو را این که ببینی او را و بشناسی او را بر زمین، شناسایی تمام.»

(۱۸) «لیکن تو زود است ببینی او را در مملکت خودش تا ابد؛ آنجایی که بشود قوام سعادت ما و مجد ما.»

(۱۹) پس گفت فیلّپس: چه می‌گویی ای آقا، حقا هر آینه در اشعیا نوشته شده‌است که همانا خدای پدر ماست؛ پس چگونه او را فرزندان نباشد؟

(۲۰) یسوع جواب داد: «به درستی که در اشعیا نوشته شده‌است مثل‌های بسیاری که نباید بگیری آن را به لفظ؛ بلکه باید گرفت آن را به معنی.»

(۲۱) «زیرا همهٔ پیغمبران که به یکصد و چهل و چهار هزار می‌رسند، آنان که فرستاده ایشان را خدای به سوی جهان، به تحقیق سخن رانده‌اند به معمّاها و به تاریکی.»

(۲۲) «لیکن زود است بیاید بعد از من لقای همه پیغمبران و پاکان؛ پس او تابان شود چون نور بر تاریکی‌های همهٔ آن چه پیغمبران فرموده‌اند.»

(۲۳) «زیرا او رسول خدای است.»

(۲۴) چون این بفرمود یسوع، آهی کشید و فرمود:

(۲۵) «رأفت نما به اسراییل ای خدای و به شفقت نظر کن بر ابراهیم و بر ذریه‌ی او تا خدمت کنند تو را به اخلاص.»

(۲۶) پس شاگردانش جواب دادند: چنین باد ای پروردگار.

(۲۷) یسوع فرمود: «حق می‌گویم شما را، به درستی که کاتبان و علما به تحقیق باطل نمودند شریعت را به نبوت‌های دروغ خود که مخالف است با نبوت‌های پیغمبران راستگوی خدای.»

(۲۸) «به جهت این غضب فرمود خدای بر خانهٔ اسراییل و بر این گروه کم‌ایمان.»

(۲۹) پس شاگردان گریستند برای این کلمات و گفتند: رحم کن ما را خدای، رأفت کن بر هیکل و بر شهر مقدس و گرفتار مکن او را به حقارت امت‌ها، تا حقیر نشمارند عهد تو را.

(۳۰) پس یسوع فرمود: «چنین باد ای پروردگار و خداوند پدران ما.»


(۱) پس از آن که یسوع این سخنان را گفت، فرمود: «شما خود نیستید که مرا اختیار نموده‌اید؛ بلکه من شما را اختیار نموده‌ام تا شاگرد من باشید.»

(۲) «پس هر گاه جهان شما را دشمن بدارد؛ حقا که شما شاگردان من خواهید بود.»

(۳) «زیرا جهان همیشه دشمن بندگان و خدمتکاران خدای بوده.»

(۴) «به یاد آورید پیغمبران پاک را که ایشان را جهان به قتل رسانیده.»

(۵) «چنان که در این ایلیا اتفاق افتاد وقتی که ایزابل ده هزار پیغمبر را به قتل رسانید؛ حتی این که با مشقت نجات بافت ایلیای مسکین و هفت هزار از فرزندان پیغمبران که پنهان کرده بود ایشان را سردار لشکر اخاب.»

(۶) «فریاد از جهان بدکار که خدای را نمی‌شناسد.»

(۷) «در این صورت مترسید شما؛ زیرا موهای سر شما شمرده شده تا هلاک نشوید.»

(۸) «نظر نمایید به گنجشک خانگی و پرندگان دیگر که نمی‌ریزد پری از آن‌ها بدون خواست خدای.»

(۹) «آیا توجه می‌نماید خدا به پرندگان بیشتر از توجه او به انسان که به جهت او آفریده‌است هر چیزی؟»

(۱۰) «آیا اتفاق می‌افتد که انسانی به کفش‌هایش بیشتر توجه داشته باشد از فرزند خود؟»

(۱۱) «نه چنین است، پس نه چنین است.»

(۱۲) «آیا واجب نیست بر شما این که گمان برید به طریق اولی که خدای، شما را مهمل نمی‌گذارد و حال آن که او توجه به پرندگان دارد؟»

(۱۳) «لیکن چرا من سخن از پرندگان بگویم؛ بلکه برگ درختی نیز نمی‌ریزد بدون خواست خدای.»

(۱۴) «باور کنید مرا؛ زیرا به شما حق می‌گویم، که جهان خواهد ترسید از شما هر گاه نگاه دارید کلام مرا.»

(۱۵) «زیرا هر گاه از رسوایی و بدکاری خود نمی‌ترسید، هر آینه شما را دشمن نمی‌داشت؛ لیکن از رسوایی خود می‌ترسد و از این جهت دشمن می‌دارد شما را و زحمت می‌دهد شما را.»

(۱۶) «پس هر گاه ببینید که جهان خوار شمارد کلام شما را، پس غمگین مشوید؛ بلکه تأمّل کنید که چگونه بی‌اعتنایی کرده خدای را و او از شما بزرگتر است. اعتنا نکرده او را جهان، حتی این که حکمت او را جهالت پنداشته.»

(۱۷) «پس چون خدای با جهان مدارا به صبر می‌نماید، چرا شما غمگین می‌شوید از خاک و گل زمین؟»

(۱۸) «آن گاه با صبرتان مالک خواهید شد خودتان را.»

(۱۹) «هر گاه کسی به رخسارهٔ شما سیلی بزند رخسارهٔ دیگر را برای او بگیرید تا سیلی بزند.»

(۲۰) «بدی را به بدی جزا ندهید زیرا این کاری است که بدترین همهٔ حیوانات می‌کند.»

(۲۱) «لیکن بدی را به خوبی مجازات کنید و دعا کنید به جهت کسانی که شما را دشمن می‌دارند.»

(۲۲) «آتش به آتش خاموش نمی‌شود؛ بلکه با آب خاموش می‌شود، از برای این می‌گویم شما را که به بدی غلبه منمایید بر بدی؛ بلکه به خوبی غلبه نمایید.»

(۲۳) «نظر نمایید خدای را که قرار داده آفتاب خود را، که طالع می‌شود بر نیکوکاران و بدکاران و همچنین است باران.»

(۲۴) «همچنین واجب است بر شما که خوبی کنید با همه؛ زیرا در ناموس نوشته شده‌است: قدیس باشید؛ زیرا من، پروردگار شما قدوسم. پاک‌شدگان باشید؛ زیرا من پاکم. کامل باشید: زیرا من کاملم.»

(۲۵) «حق می‌گویم به شما، به درستی که خدمتکاری که به دنبال خشنود نمودن آقای خود می‌باشد، جامه‌ای نمی‌پوشد که نفرت نماید از او آقای او.»

(۲۶) «جامه‌های شما همان ارادت و محبت شماست.»

(۲۷) «پرهیز کنید در این صورت از این که اراده نمایید یا دوست بدارید چیزی را که پسندیدهٔ خدای پرورگار ما نیست.»

(۲۸) «یقین کنید این که خدای دشمن می‌دارد کجروی و شهوت‌های جهان را.»


(۱) چون یسوع این بفرمود، پطرس گفت: ای معلم، هر آینه به تحقیق ترک نمودیم هر چیزی را تا پیروی کنیم تو را؛ پس عاقبت ما چیست؟

(۲) یسوع فرمود: «به درستی که شما هر آینه خواهید نشست در روز جزا به پهلوی من تا شهادت بدهید بر سبط‌های دوازده گانهٔ اسراییل.»

(۳) چون یسوع این بفرمود آهی کشید و گفت: «ای پروردگار من، این چیست که دوازده نفر اختیار کردم که یکی از ایشان شیطان شد.»

(۴) شاگردان از این کلمه بسی محزون شدند.

(۵) در این وقت، نگارنده پنهانی از یسوع با اشک چشم پرسید: ای آقا، آیا مرا شیطان فریب خواهد داد؟ آیا من رانده خواهم شد؟

(۶) پس یسوع در جواب فرمود: «اندوه مکن ای برنابا، زیرا آنان را که خدای پیش از آفرینش جهان برگزیده، هلاک نخواهند شد. چهره تابان باش؛ زیرا نام تو در سفر زندگانی نوشته شده‌است.»

(۷) پس تسلی داد یسوع شاگردان خود را و فرمود: «مترسید؛ زیرا آن که مرا دشمن می‌دارد محزون نمی‌شود از کلام من؛ چه، نیست در او شعور الاهی.»

(۸) پس برگزیدگان به سخن او تسلی یافتند.

(۹) یسوع نمازهای خود را ادا نمود.

(۱۰) آن گاه شاگردان گفتند: آمین، چنین باد ای پروردگار، خدای توانای مهربان.

(۱۱) چون یسوع از عبادت فارغ شد، از کوه با شاگردان خود فرود آمد.

(۱۲) بر خورد به ده نفر پیس که از دور فریاد زدند: ای یسوع، پسر داوود.

(۱۳) پس ایشان را یسوع به نزد خویش خواند و به آنان فرمود: «از من چه می‌خواهید ای برادران»

(۱۴) همه فریاد برآوردند: به ما صحت عطا کن.

(۱۵) یسوع جواب داد: «ای کودن‌ها مگر عقل خود را گم کرده‌اید که می‌گویید به ما صحت عطا کن.»

(۱۶) «مگر نمی‌بینید که من انسانی مانند شما.»

(۱۷) «بخوانید خداوند ما را که آفریده‌است شما را و او توانا و مهربان است شفا می‌دهد شما را.»

(۱۸) پس پیس‌ها با اشک چشم جواب دادند: به درستی که ما می‌دانیم که تو انسانی هستی مانند ما.

(۱۹) لیکن تو قدوس خدایی و پیغمبر پروردگار؛ پس دعا کن خدای را تا شفا دهد ما را.

(۲۰) آنگاه رسولان زاری نمودند به سوی یسوع و گفتند که به ایشان رحم کن.

(۲۱) پس یسوع ناله کرد و دعا کرد و فرمود: «ای پروردگار، ای خداوند توانا و مهربان.»

(۲۲) «رحم کن و قبول فرما سخن بندهٔ خود را و به خواهش این اشخاص ترحم کن و صحت ببخش به ایشان از برای محبت ابراهیم پدر ما و بندهٔ مقدس خود.»

(۲۳)چون یسوع این بگفت، روی به جانب پیس‌ها نموده، فرمود: «بروید و بنمایید خودتان را به کاهنان، بر حسب شریعت خدای.»

(۲۴) آن گاه پیس‌ها روان شدند و در راه صحت یافتند.

(۲۵) چون یکی از ایشان دید که صحت یافته، برگشت و یسوع را سراغ می‌نمود.

(۲۶) او اسماعیلی بود.

(۲۷) چون یسوع را پیدا کرد، به جهت احترام خم شد و گفت: به درستی که حقا که تو قدوس خدایی.

(۲۸) از روی شکر زاری نمود به سوی او، که او را به خدمتکاری بپذیرد.

(۲۹) یسوع فرمود: «به تحقیق که ده نفر صحت یافتند، پس نه نفر دیگر کجا شدند؟»

(۳۰) به آنکه صحت یافته بود فرمود: «به درستی که من نیامده‌ام تا خدمت کرده شوم؛ بلکه تا خدمت کنم.»

(۳۱) «پس حال به خانهٔ خویش برو.»

(۳۲) «بیان کن که چه بزرگ می‌باشد آن چه خدای با تو کرد، تا بدانند وعده‌هایی که وعده کرده شده به سوی آن‌ها از سوی ابراهیم و پسرش، با ملکوت خدای شروع کرده به نزدیک شدن.»

(۳۳) «پس آن پیس صحت یافته، روان شد و چون به نزدیک قبیلهٔ خود رسید، بیان نمود آن چه را که خدای به او کرد به واسطهٔ یسوع.»



(۱) یسوع به سوی دریای جلیل رفت و در کشتی نشست، سفر کنان به سوی شهر خود ناصره.

(۲) پس اضطراب عظیمی در دریا پدید آمد تا حدی که کشتی مشرف به غرق شد.

(۳) در این وقت یسوع در جلوی کشتی در خواب بود.

(۴) شاگردانش نزدیک او شدند و او را بیدار کردند و گفتند که ای آقا، خود را برهان؛ زیرا ما هلاک می‌شویم.

(۵) احاطه کرد آن‌ها را خوف عظیم، به سبب باد تندی که مخالف بود و خروش دریا.

(۶) پس یسوع برخاست و متوجه کرد چشم‌های خود را به سوی آسمان و گفت: «یا الوهیم ال صباؤت، رحم کن بر بندگان.»

(۷) چون یسوع این بفرمود، فوراً باد آرام گرفت و دریا ساکن شد.

(۸) ملاحان بی‌تاب شدند و گفتند که این چه کسی است که حتی دریا و باد اطاعت او می‌کنند؟

(۹) چون کشتی به شهر ناصره رسید، ملاحان در شهر نشر دادند همهٔ آنچه را که یسوع کرده بود.

(۱۰) کاتبان وعالمان پیش روی یسوع ایستادند و گفتند: هر آینه به تحقیق شنیده‌ایم چه بسیار کارها که در دریا و یهودیه کرده‌ای؛ پس در حال بیاور ما را معجزه‌ای از معجزات، این جا در وطن خود؛

(۱۱) یسوع جواب داد: «این گروه بی‌ایمان طلب می‌نمایند معجزه‌ای را لیکن نخواهد شد آنان را هرگز؛ زیرا هیچ پیغمبری در وطن خود پذیرفته نمی‌شود. هر آینه به تحقیق در زمان ایلیا بیوگان بسیاری در یهودیه بودند؛ لیکن او فرستاده نشد تا پرستاری شود، مگر به بیوهٔ صیدا.»

(۱۲) «نیز در زمان الشیع در یهودیه پیس‌های بسیاری بودند؛ لیکن صحت نیافت مگر نعمان سریانی.»

(۱۳) اهل شهر به خشم آمدند از او و گرفتند و بردند او را به کنار کندگاه سیل تا بیندازند او را؛ لیکن یسوع روان شد در وسط و از ایشان بازگشت.


(۱) یسوع بر شد به کفر ناحوم و نزدیک شهر شد.

(۲) ناگهان شخصی از میان قبرها برآمد. در او دیوی بود که بر او چیره شده بود؛ به اندازه‌ای که هیچ زنجیری تاب نیاورد بر نگهداری او و به مردم زیان بسیاری رسانید.

(۳) دیوها از دهان او فریاد برآوردند و گفتند: ای قدوس خدای، پیش از وقت چرا آمدی تا ما را از جا برکنی.

(۴) آن گاه زاری نمودند به او که بیرونشان ننماید،

(۵) یسوع از ایشان پرسید: «شمارتان چند است؟»

(۶) جواب دادند: شش هزار و ششصد و شصت و شش.

(۷) پس چون شاگردان این بشنیدند هراسان شدند و به یسوع زاری کردند که برود.

(۸) در این وقت یسوع جواب داد «کجا شد ایمان شما؟ بر شیطان واجب است که برود، نه بر من.»

(۹) پس در این وقت دیوها فریاد کردند و گفتند: به درستی که ما بیرون می‌شویم؛ لیکن بگذار ما را که در این گرازها در آییم.

(۱۰) در آن جا پهلوی دریا قریب ده هزار گراز کنعانیان را بود که می‌چرخیدند.

(۱۱) پس یسوع فرمود: «بیرون شوید و در گرازها داخل شوید.»

(۱۲) پس دیوها در گرازها داخل شدند با فریاد وآن‌ها را به دریا انداختند.

(۱۳) آن وقت شبانانِ گرازها به شهر ریختند و حکایت نمودند هر آن چه بر دست یسوع جاری شده بود.

(۱۴) از آن جا مردمان شهر بیرون آمدند و یسوع و آن مردی را که شفا گرفته بود یافتند.

(۱۵) هراسان شدند مردان و زاری نمودند به یسوع که از حدود ایشان بیرون رود.

(۱۶) پس از آن جا برگشت از ایشان و به نواحی صور و صیدا بر آمد.

(۱۷) ناگاه زنی از کنعان با دو فرزندش از بلاد خود آمد تا یسوع را ببیند.

(۱۸) دید او را با شاگردانش می‌آید فریاد بر آورد: ای یسوع، پسر داوود، رحم کن بر دختر من که شیطان رنجه‌اش می‌دارد.

(۱۹) یسوع هیچ جواب نداد زیرا ایشان از اهل ختنه نبودند.

(۲۰) شاگردان ترحم کردند و گفتند: ای معلم، ترحم کن بر ایشان و نظر کن که چه سخت داد و فریاد دارند.

(۲۱) یسوع جواب داد: «به درستی که من فرستاده نشده‌ام، مگر به طایفهٔ اسراییل.»

(۲۲) پس آن زن و دو پسرش پیش رفتند به سوی یسوع ناله‌کنان و آن زن گفت: ای یسوع، پسر داوود، به من رحم کن.

(۲۳) یسوع جواب داد: «خوش نیست که نان از دست کودکان گرفته و برای سگان انداخته شود.»

(۲۴) و این را محض نجاست ایشان بفرمود؛ زیرا ایشان اهل ختنه نبودند.

(۲۵) زن جواب داد: ای آقای من، به درستی که سگان می‌خورند از خورده‌هایی که می‌ریزد از سفره‌ی صاحبانشان.

(۲۶) آن هنگام یسوع از سخن زن دگرگون شد و فرمود: «ای زن، به درستی که ایمان تو هر آینه عظیم است.»

(۲۷) آن گاه دست‌های خویش را به سوی آسمان بلند نمود و خدای را بخواند. سپس فرمود: «ای زن دختر تو را آزادکردم؛ پس برو به راه خویش بسلامت.»

(۲۸)آن زن رفت چون به خانهٔ خویش باز آمد، دختر خود را یافت که تسبیح خدای می‌کند.

(۲۹)از این بود که آن زن گفت: حقاً خدایی به جز خداوند اسراییل نیست.

(۳۰) از این جهت خویشان او به شریعت پیوستند، به جهت عمل به شریعتی که در کتاب موسی نوشته شده.


(۱) شاگردان در آن روز از یسوع پرسیدند و گفتند: ای معلم، چرا به آن زن این جواب گفتی که ایشان سگانند؟

(۲) یسوع جواب داد: «حق می‌گویم به شما که سگ برتر است از مرد ختنه نشده.»

(۳) شاگردان محزون شدند و گفتند: به درستی که این کلام هر آینه سنگین است و چه کس توانِ پذیرفتن آن را دارد.

(۴) یسوع جواب فرمود: «هر گاه ملاحظه نمایید ای نادان آنچه را می‌کند سگی، که او را عقل نیست از برای خدمت به صاحب خود، می‌دانید که سخن من راست است.»

(۵) «به من بگویید که آیا سگ پاسبانی خانهٔ صاحب خود می‌کند و خود را به دزد عرضه میدارد؟»

(۶) «آری؛ لیکن جزای او چیست؟»

(۷) «زدن بسیار و آزردن، با کمی از نان و او برای صاحب خود خوشرویی ظاهر می‌سازد.آیا این درست است؟»

(۸) شاگردان جواب دادند: به درستی که این درست است ای معلم.

(۹) آن وقت یسوع فرمود: «حالا به نیکی بنگرید که چه بزرگ است آن چه خدای به انسان داده تا ببیند چه ناسپاس است او از برای وفا ننمودن به پیمان خدای و بنده‌اش ایراهیم.»

(۱۰) «به یاد آورید آن چه را گفت داوود به شائول، پادشاه اسراییل، بر ضد جلیاتِ فلسطینی.»

(۱۱) داوود گفت: «ای آقای من، در بین این که بندهٔ تو گله را می‌چرانید، گرگی و خرسی و شیری آمدند و بر گوسفندان بندهٔ تو فرود شدند.»

(۱۲) «بندهٔ تو آمد و آن‌ها را کشت و گوسفندان را رهانید.»

(۱۳) «و این ختنه ناشده نیست مگر چون یکی از آن‌ها.»

(۱۴) «از این جهت بنده‌ی تو به نام خداوند اسراییل، می‌رود و می‌کشد این ناپاکی را که بر طایفهٔ پاک خدای کفران میکند.»

(۱۵) آن وقت شاگردان گفتند: به ما بگو ای معلم، چرا بر انسان ختنه واجب است؟

(۱۶) یسوع جواب داد: «کفایت می‌کند شما را این که، خدای ابراهیم را امر نموده و فرموده: ای ابراهیم، بِبر پوست ختنه‌گاه خود و پوست ختنه‌گاه تمام خانوادهٔ خود را؛ زیرا این پیمانی است میان من و تو تا ابد.»


(۱) چون یسوع این بفرمود، نشست نزدیک کوهی که بر آن مشرِف بودند.

(۲) شاگردان نزد او آمدند تا سخن او را بشنوند.

(۳) آن وقت یسوع فرمود: «به درستی که چون آدم، انسان نخستین، خورد طعامی را که خدایش از آن نهی فرموده بود در فردوس، در حالتی که فریب شیطان خورده بود، جسد او روح را نافرمانی نمود.»

(۴) «پس سوگند یاد کرد و گفت: به خدای که می‌برم تو را.»

(۵) «پس پاره‌ای از سنگ بشکست و جسد خود را گرفت تا آن را ببرد به نوک آن پارهٔ سنگ.»

(۶) «او را فرشته جبرئیل ملامت کرد بر این کار.»

(۷) «جواب داد: که هر آینه به تحقیق سوگند خورده‌ام به خدای که بِبرم آن را؛ پس نخواهم شکست قسم را.»

(۸) «آن گاه فرشته به او نشان زیادی جسد او را؛ پس برید آن را.»

(۹) «همچنان که جسد هر انسانی از جسد آدم است، واجب است بر او این که مراعات کند هر پیمانی را که آدم سوگند خورده که هر آینه عمل خواهد کرد.»

(۱۰) «محافظت نمود آدم بر فعل این، در اولاد خود.»

(۱۱) «پس پیوسته شد سنت ختنه از قرن به قرن.»

(۱۲) «جز این که نبود در زمانهٔ ابراهیم، مگر قدر کمی از ختنه‌شدگان بر زمین.»

(۱۳) «زیرا پرستش بتان در زمین فراوان شد.»

(۱۴) «از این رو خداوند آگاهانید ابراهیم را به حقیقت ختنه.»

(۱۵)«استوار نمود این پیمان را که فرمود: هر نفسی که جسد خود را ختنه نکند او را از طایفهٔ خود جدا سازم تا ابد.»

(۱۶) این هنگام شاگردان لرزیدند از ترس کلمات یسوع؛ زیرا او به حرارت روح تکلم فرمود.

(۱۷) آن گاه یسوع فرمود: «بگذارید ترس را، برای آن که پوست ختنه‌گاه او بریده نشده؛ زیرا از فردوس محروم است.»

(۱۸) باز تکلم نموده، فرمود: «به درستی که روح در بسیاری نشاط است در خدمت خدای؛ اما جسد ضعیف است.»

(۱۹) «بر هر که از خدای می‌ترسد واجب است که نیک بنگرد که جسد چیست و اصل آن کجا بوده و بازگشت آن به کجاست.»

(۲۰) «از گل زمین خدای جسد را آفرید.»

(۲۱) «سپس در آن دم زندگانی دمید به نفخه‌ای در آن.»

(۲۲) «پس گاهی که جسد منع می‌کند خدمت خدای را، واجب است خوار و پایمال شود چون گل.»

(۳۳) «زیرا هر کس دشمن بدارد نفس خود را در این جهان، او را در حیات جاودانی خواهد یافت.»

(۲۴) «اما ماهیت جسد الان از خواهش‌های او آشکار است؛ این که او دشمن سخت است هر صلاحی را؛ زیرا او تنها میل دارد به گناه.»

(۲۵) «آیا در این صورت واجب است بر انسان به جهت خشنودی یکی از دشمنانش ترک کند خشنودی خدای آفریدگار خود را؟«

(۲۶) در این نیک بنگرید، که همهٔ قدیسین و پیغمبران برای خدمت به خدای دشمنان جسد خود بودند.»

(۲۷) «تا تجاوز نکرده باشند از شریعت خدای، که داده شده بود به بنده‌اش موسی و خدمت نموده باشند خدایان باطل و دروغ را.»

(۲۹) «به یاد آرید ایلیا را که گریخت در حالتی که می‌گشت در کوه‌های خالی و گیاه قوت می‌فرمود و پوست بز را ردا کرد.»

(۳۰) «آوخ[۱] چه بسیار روزهایی که نخورد.»

(۳۱) «آوخ چه سخت سرمایی که متحمّل آن شد.»

(۳۲) «آوخ چه بسیار بارانی که او را تر کرد.»

(۳۳) «او مدت هفت سال متحمل شد بیداد سخت ایزابل ناپاک را.»

(۳۴) «به یاد آرید الیشع را که نان جو خورد و درشت‌ترین جامه‌ها را پوشید.»

(۳۵) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که ایشان چون نترسیدند از این که جسد را خوار کنند، ترسانیدند پادشاهان و رؤسا را و این بس است برای خواری جسد،ای مردم.

(۳۶) «هرگاه به قبرها نظر اندازید، می‌دانید که جسد چیست.»


(۱) چون یسوع این بگفت، گریست و فرمود: «وای بر آنان که ایشان خدمتکارهای جسد خود هستند.»

(۲) «زیرا حقاً ایشان نمی‌رسند به خیری در زندگانی دیگر؛ بلکه در عذاب هستند به جهت گناهان خود.»

(۳) «به شما می‌گویم که شکم‌پرستِ توانگری بود و خیالی جز شکم‌پرستی نداشت.»

(۴) «می‌داد هر روز ولیمه‌ی بزرگی.»

(۵) «بر درگاه او فقیری بود که لعازر نام داشت و او پر بود از زخم‌ها و می‌خواست که سیر شود از ریزه‌هایی که ریخته می‌شود از خوان آن شکم‌پرست.»

(۶) «لیکن اندکی به او از آن ولیمه نداد؛ بلکه همه او را استهزا نمودند.»

(۷) بر او ترحم ننمودند مگر سگان؛ زیرا آن‌ها زخم‌های او را می‌لیسیدند.»

(۸) «اتفاق افتاد که آن فقیر مُرد و فرشتگان او را برداشتند به سوی دو بازوی ابراهیم پدر ما.»

(۹) «آن توانگر هم مرد و شیاطین او را برداشتند به سوی دو بازوی ابلیس، آن جایی که سخت‌ترین عذاب را کشید.»

(۱۰) «پس چشمان خود را بلند نمود و دید لعازر را از دور، در آغوش ابراهیم.»

(۱۱) «پس آن وقت توانگر فریاد برآورد: ای پدر جان،ابراهیم، مرا رحم کن لعازر را بفرست تا به اطراف انگشتان خود، قطرهٔ آبی به من برساند تا سرد نماید زبان مرا که عذاب می‌شود در این زبانهٔ آتش.»

(۱۲) «پس ابراهیم جواب داد: ای پسرک، یار کن که تو طیبات خود را در زندگانی خود تمام دریافتی و لعازر بلاها را.»

(۱۳) «از این رو تو حالا در بدبختی هستی و او در شکیبایی.»

(۱۴) «پس باز توانگر فریاد برآورد: ای پدرجان، ابراهیم، به درستی که مرا در خانهٔ پدر سه برادر است.»

(۱۵) «پس لعازر را بفرست تا ایشان را خبر دهد به آنچه می‌کشم؛ بلکه توبه کنند و به اینجا نیایند.»

(۱۶) «پس ابراهیم جواب داد موسی و پیغمبران نزد ایشان هستند؛ از ایشان بشنوند.»

(۱۷) «توانگر جواب داد: نه چنین است ای پدر جان، ابراهیم، بلکه هر گاه یکی از مردگان برخیزد تصدیق می‌کنند.»

(۱۸) «ابراهیم جواب داد: به درستی که آن که تصدیق موسی و پیغمبران نکند، تصدیق مردگان نیز نخواهد کرد، اگر چه برخیزند.»

(۱۹)آنگاه یسوع فرمود: «ببینیدآیا فقیران صابر مبارک نیستند؟ آنان که میل دارند به آن چه فقط ضروری است، در حالتی که کراهت‌کنندگان از جسد هستند.»

(۲۰) «چه بدبختند آنان که بر می‌دارند دیگران را برای دفن، تا بدهند اجساد ایشان را جهت طعام کرم‌ها و باز نمی‌آموزد حق را.»

(۲۱) «بلکه ایشان دورند از آن، دوری بزرگی؛ به گونه‌ای ایشان زندگانی می‌کنند در این جا که گویا همیشه خواهند بود.»

(۲۲) «زیرا ایشان خانه‌های بزرگ می‌سازند و املاک بسیار می‌خرند و در کِبر زندگانی می‌نمایند.»


(۱)در این وقت نگارنده گفت: ای معلم، به درستی که کلام تو حق است و از این رو به تحقیق ترک نمودیم هر چیزی را، تا پیروی تو کنیم.

(۲) پس بفرما ما را، چگونه بر ما واجب است که جسد خود را دشمن بداریم؟

(۳) خود کشتن جایز نیست و چون زنده‌ایم واجب است بر ما که او را بپروریم.

(۴)یسوع جواب داد «جسد خود را مانند اسب نگهداری کن تا در امن زندگانی کنی.»

(۵) «زیرا با پیمانه اسب قوت داده می‌شود؛ ولی کار بی‌اندازه.»

(۶) «در دهان او لگام نهاده می‌شود تا بر حسب ارادهٔ تو راه رود.»

(۷) «بسته می‌شود تا نیازارد کسی را.»

(۸) «در جای حقیری حبس می‌شود و هر گاه نافرمانی کند زده می‌شود.»

(۹) «پس ای برنابا، در این صورت این طور بکن که زندگانی خواهی کرد همیشه با خدای.»

(۱۰) «تو را به خشم نیاورد سخن من؛ زیرا داوود پیغمبر خود همین کار کرد؛ چنان که اعتراف نموده، می‌گوید: به درستی که من نزد تو مثل اسبم و به درستی که من همیشه با توام.»

(۱۱) «همانا با من بگو کدام یک از این دو فقیرتر است، کسی که به کم قناعت دارد یا آن کس که به زیاد میل دارد؟»

(۱۲) حق می‌گویم شما را که اگر جهان عقل درستی می‌داشت، هیچ کس چیزی برای خود جمع نمی‌کرد.»

(۱۳) «بلکه هر چیزی مشترک بود.»

(۱۴) «لیکن دیوانگی او به این معلوم می‌شود که هر قدر جمع می‌کند رغبتش بیشتر می‌شود.»

(۱۵) «حال این که هر چه جمع می‌کند آن را، جز این نیست که جمع می‌کند آن را برای راحت جسد دیگران.»

(۱۶) «پس باید کفایت کند شما را در این صورت یک جامه.»

(۱۷) «کیسه‌های خود را بیندازید.»

(۱۸) «برندارید توشه‌دان و نه کفشی در پای خود.»

(۱۹) «و اندیشه مکنید که بگویید برای ما از این پس چه اتفاق خواهد افتاد.»

(۲۰) «بلکه اندیشه نمایید در این که به عمل آورید خواست خدای را.»

(۲۱) «او حاجتتان را برای شما پیش خواهد آورد تا جایی که شما نخواهید بود محتاج به چیزی.»

(۲۲) «حق می‌گویم به شما، که همانا بسیار جمع نمودن در این زندگانی نااستوار، گواهی است بر نداشتن چیزی که به کار آید در زندگانی دیگر.»

(۲۳) «زیرا هر کس اورشلیم وطن او باشد، در سامره خانه‌ها نمی‌سازد.»

(۲۴) «زیرا میان دو شهر دشمنی پیداست.»

(۲۵) «آیا میفهمید؟»


(۱) آن گاه یسوع فرمود: «مردی در سفر بود و در بین این که روان بود، در مزرعه‌ای که در معرض فروش بود به پنج قطعه از نقود، گنجی پیدا کرد.»

(۲) «پس چون آن مرد این بدانست یک‌راست رفت و ردای خویش بفروخت تا آن مزرعه را بخرد. آیا باور این می‌شود؟»

(۳) شاگردان جواب دادند: به درستی که آن که باور نکند پس او دیوانه است.

(۴) دراین هنگام یسوع فرمود: «به درستی که دیوانگان خواهید بود هر گاه ندهید حواس خود را برای خدای تا نفس خود را بخرید، که گنج محبت در آن جا قرار دارد.»

(۵) «زیرا محبت گنجی است که مانند ندارد.»

(۶) «چرا هر کس که خدای را دوست بدارد خدای او را خواهد بود.»

(۷) «پس هر کس که خدای او را باشد همه چیز او راست.»

(۸) پطرس گفت: ای معلم، به ما بگو که چگونه واجب است بر انسان که دوست بدارد خدای را، دوستی خالص؟

(۹) یسوع جواب داد: «حق می‌گویم به شما، به درستی که هر کس دشمن ندارد پدر و مادر و زندگانی و فرزندان و زن خود را برای دوستی خدای، پس چنین کسی لایق نیست که خدای او را دوست بدارد.»

(۱۰) پطرس گفت: ای معلم، هر آینه به تحقیق در ناموس خدای، کتاب موسی، نوشته شده: پدر خود را گرامی بدار تا در زمین زندگانی دراز نمایی.

(۱۱) باز می‌فرماید: ملعون باد پسری که فرمانبرداری از پدر و مادر خود نکند.

(۱۲)از این رو خدای امر فرموده به این که مثل این پسر بدرفتار، جلو دروازه شهر وجوباً سنگباران شود به غضب طایفه.

(۱۳) پس چگونه به ما امر می‌فرمایی که دشمن بداریم پدر و مادر خود را؟

(۱۴) یسوع فرمود: «هر کلمه‌ای از کلمات من راست است.»

(۱۵) «زیرا از من نیست؛ بلکه از خدایی است که مرا به خانهٔ اسراییل فرستاده.»

(۱۶) «از این رو شما را می‌گویم، به درستی که هر آنچه نزد شماست به تحقیق که خدای شما را انعام فرموده به آن.»

(۱۷) «پس کدام یک از دو امر قیمتاً بزرگتر است؛ عطیه یا دهندهٔ آن؟»

(۱۸) «پس هر گاه پدر یا مادر یا غیر ایشان سبب لغزش تو بشود در خدمت به خدای، پس دور بینداز ایشان را که گویا ایشان دشمنانند.»

(۱۹) «مگر خدای ما ابراهیم را نفرمود: از خانهٔ پدر و قوم خود بیرون شو و بیا در زمینی که می‌دهم آن را به تو و به نسل تو، ساکن شو.»

(۲۰) «چرا خدای این را بفرمود؟»

(۲۱) «مگر به جهت این نیست که پدر ابراهیم سازندهٔ پیکرانی بود که می‌ساخت و عبادت می‌کرد خدایان دروغ را؟»

(۲۲) «از این رو دشمنی میان ایشان به حدّی رسید که پدر خواست پسر خود را بسوزاند.»

(۲۳) پطرس گفت: یه درستی که سخنان تو راست است.

(۲۴) من التماس می‌کنم تو را به این که بر ما حکایت کنی چگونه ابراهیم پدر خود را ریشخند نمود.

(۲۵) یسوع فرمود: «ابراهیم هفت ساله بود، چون ابتدا کرد به طلب خدای.»

(۲۶) «پس روزی به پدر گفت:ای پدر، انسان را چه کسی ساخته؟»

(۲۷) «پدر کم‌عقل جواب داد: انسان.»

(۲۸) «زیرا من تو را ساختم و پدرم مرا ساخت.»

(۲۹) «پس ابراهیم جواب داد: ای پدر من، حقیقت چنین نیست.»

(۳۰) «زیرا من پیرمردی را دیدم می‌گریست و می‌گفت که‌ای خدای من، چرا به من اولاد نداده‌ای.»

(۳۱) «پدرش جواب داد: حقاً ای پسرک خدای انسان را مساعدت می‌کند تا انسانی بسازد؛ لیکن او نمی‌گذارد دست خود را در او.»

(۳۲) «پس لازم نیست انسان را جز این که بیاید و زاری کند و پیشکش کند برای او بره‌ها و گوسفندها، تا خدایش مساعدت او نماید.»

(۳۳) «ابراهیم جواب داد: ای پدر، چند خدای اینجا هست.»

(۳۴) «پیرمرد جواب داد: ای پسرک آن‌ها شماره‌ای نیست.»

(۳۵) «پس آن گاه ابراهیم جواب داد: ای پدر، چه کنم هر گاه به خدایی خدمت کنم و دیگری زیان مرا بخواهد؟ زیرا من خدمت نمی‌کنم او را.»

(۳۶) «پس هر چه باشد میان آن دو نزاع حاصل شود و میان خدایان خصومت واقع شود.»

(۳۷) «لیکن هر گاه خدایی که زیان مرا بخواهد و به قتل رساند خدای مرا، پس چه کنم؟»

(۳۸) «این خود واضح است که مرا نیز می‌کشد.»

(۳۹) «پیرمرد با خنده جواب داد: مترس ای پسرک، زیرا خدایی با خدایی خصومت نمی‌ورزد.»

(۴۰) «نه چنین است: زیرا در هیکل بزرگ، هزارها از خدایانند با خدای بزرگ بعل.»

(۴۱) «به تحقیق که به هفتاد سال از عمر رسیده‌ام و ندیده‌ام هرگز که خدایی خدای دیگر را بزند.»

(۴۲) «بلکه یکی خدایی را و آن یکی خدایی دیگر را می‌پرستد.»

(۴۳) «ابراهیم جواب داد: پس در این صورت اتحاد میان ایشان یافت می‌شود.»

(۴۵) «پدرش جواب داد: آری یافت می‌شود.»

(۴۶) «آن وقت ابراهیم گفت:ای پدر من! خدایان به چه چیزی شبیه هستند؟»

(۴۷) «پیرمرد جواب داد: ای کم‌عقل، به درستی هر روز من خدایی می‌سازم و به دیگرانش می‌فروشم تا نان بخرم و تو نمی‌دانی که چگونه‌اند خدایان؟»

(۴۸) «در همان وقت پیکری می‌ساخت.»

(۴۹) «پس گفت: این از چوب خرما است وآن از زیتون و آن پیکر کوچک از دندان فیل.»

(۵۰) «ببین چه خوش روی است. آیا چنین ظاهر نمی‌شود که گویا او زنده است؟»

(۵۱) «حقاً که محتاج نیست مگر به روان.»

(۵۲) «ابراهیم جواب داد: در این صورت خدایان را روانی نیست. پس چگونه روان می‌بخشند؟»

(۵۳) «همچنین چون آن‌ها را حیاتی نیست، چگونه در این صورت حیات عطا می‌کنند؟»

(۵۴) «پس این خود واضح است، ای پدر من، که ایشان خدای نیستند.»

(۵۵) «پیرمرد سخت به خشم آمد از این سخن و گفت: هر گاه رسیده بودی از عمر به آن چه متمکّن می‌شدی به آن از ادراک، هر آینه سرت را با این تبر شکسته بودم.»

(۵۶) «خاموش شو چون که تو را ادراک نیست.»

(۵۷) «ابراهیم جواب داد: ای پدر من، اگر خدایان انسان را بر ساختن انسان مساعدت می‌نمایند، پس چگونه از انسان بر می‌آید که خدایان را بسازد؟»

(۵۸) «هر گاه خدایان از چوب ساخته شده‌اند؛ پس به درستی که سوزانیدن چوب گناهی است بزرگ.»

(۵۹) «لیکن ای پدر جان، به من بگو، با این که تو خدایانی که شماره‌ای برای آن‌ها نیست ساخته‌ای، پس چگونه مساعدت نکردند تو را خدایان تا اولاد بسیاری بسازی و قوی‌ترین مرد در جهان شوی؟»

(۶۰) «به خشم شد پدر چون شنید که پسر چنین سخن می‌راند.»

(۶۱) «پسر به کمال رسانده گفته خود را گفت:»

(۶۲) «ای پدر جان، آیا جهان وقتی از اوقات بدون بشر دیده شده؟ پیرمرد جواب داد: آری و چرا؟»

(۶۳) «ابراهیم فرمود: زیرا من می‌خواهم بشناسم که چه کسی ساخته‌است خدای اولی را.»

(۶۴) «پیرمرد گفت: اکنون از خانه برو و آسوده بگذار مرا تا به زودی این خدای را بسازم و با من سخنی مگوی.»

(۶۵) «زیرا هر وقتی که گرسنه شوی، به درستی که تو نان می‌خواهی نه کلام.»

(۶۶) «پس ابراهیم فرمود: به درستی که خدای راستین، هر آینه خدایی است بزرگ. همانا تو این خدای را چنان که می‌خواهی پاره می‌کنی و او از خودش دفاع نمی‌نماید.»

(۶۷) «پیرمرد به غضب درآمد و گفت: به درستی که تمام عالم می‌گویند که این‌ها خدایانند و تو ای کودک کم عقل، می‌گویی نه چنین است.»

(۶۸) «به خدایانم سوگند که هر گاه تو مرد بودی، هر آینه تو را کشته بودم.»

(۶۹) «پیرمرد چون این بگفت، ابراهیم را لگد به سینه کوفت و از خانه بیرونش راند.»


(۱) شاگردان از حماقت پیرمرد خندیدند و از زیرکی ابراهیم متحیّرانه باز ایستادند.

(۲) لیکن یسوع ایشان را سرزنش نموده، فرمود: «هر آینه به تحقیق فراموش نمودید کلام پیغمبری را که فرموده: خندهِ‌ی عاجل بیم‌دهنده به گریهٔ پسین است.»

(۳) نیز فرمود: «مرو به آن جا که خنده است؛ بلکه بنشین آن جا که ناله می‌کنند.»

(۴) «چون که این زندگی در شقاوت و سختی به سر می‌رود.»

(۵) آن گاه یسوع فرمود: «مگر نمی‌دانید که خدای در زمان موسی مردمان بسیاری را در مصر به جانوران هولناک مسخ فرموده؟»

(۶) «به جهت آن که ایشان خندیدند و به دیگران ریشخند نمودند.»

(۷) «حذر کنید از این که بخندید بر کسی؛ زیرا بدان سبب خواهید گریست گریستنی.»

(۸) شاگردان گفتند: همانا ما از بی‌خردی پیرمرد خندیدیم.

(۹) آن وقت یسوع فرمود: «حق می‌گویم شما را؛ هر مانندی مانند خود را دوست دارد و در آن خوشحال می‌یابد.»

(۱۰) «از این رو اگر شما کودن نبودید، هر آینه از کم خردیِ کودنی نمی‌خندیدید.»

(۱۱) آنان گفتند خدای به ما رحم نماید.

(۱۲) یسوع فرمود: «چنین بادا.»

(۱۳) آن وقت فیلّپس گفت: ای معلم، چگونه شد که پدر ابراهیم خواست که پسرش را بسوزاند؟

(۱۴) یسوع فرمود: «چون ابراهیم به سن دوازده سال رسید، روزی پدرش به او گفت: فردا عید همهٔ خدایان است.»

(۱۵) «از این رو زود است برویم به هیکل بزرگ و هدیه‌ای برای خدای خود، بعل، ببریم.»

(۱۶) «تو برمی‌گزینی برای خود خدایی را.»

(۱۷) «ابراهیم به مکر جواب داد: شنیدم و فرمانبردارم، ای پدر من.»

(۱۹) «پس بامدادان به هیکل پیش از همه کس درآمدند.»

(۲۰) «لیکن ابراهیم در جامهٔ زیرین، تبری پنهانی همراه برده بود.»

(۲۱) «چون به هیکل در آمدند و جمعیت فراوان شد، ابراهیم خود را پشت بتی در کنج تاریکی، در هیکل پنهان نمود.»

(۲۲) «چون پدرش بازگشت گمان کرد که ابراهیم پیش از او به خانه رفته و درنگ ننمود که از او جست وجو نماید.»


(۱) «چون همه کس از هیکل بازگشتند، کاهنان هیکل را قفل زدند و رفتند.»

(۲) «پس آن وقت ابراهیم تبر را گرفته و دست و پای همهٔ بتان را قطع فرمود، مگر خدای بزرگ بعل را.»

(۳) «آن گاه تبر را نهاد نزد پاهای او، میان خورده‌های پیکرانی که قطعه قطعه ریخته شده بودند؛ زیرا در قدیم‌العهد تألیف شده از اجزا بودند.»

(۴) «چون ابراهیم از هیکل خارج می‌شد، جماعتی از مردم او را دیدند.آ‎ن‌ها گمان نمودند که داخل شده تا چیزی از هیکل بدزدد؛ پس او را گرفتند.»

(۵) «و چون او را به هیکل رساندند و دیدند که خدایان ایشان قطعه قطعه شکسته شده‌اند، ناله‌کنان فریاد زدند: زود باشید ای قوم، باید بکشیم او را که خدایان ما را کشته.»

(۶) «پس قریب ده هزار مرد با کاهنان به سوی آن جا روی نمودند و از ابراهیم پرسیدند از علتی که به واسطهٔ آن خدایان ایشان را خورد کرده بود.»

(۷) «ابراهیم جواب داد: به درستی که شما هر آینه بی‌خردان هستید.»

(۸) «مگر انسان خدای را تواند کشت؟»

(۹) «به درستی آن کس که کشته‌است آن‌ها را جز این نیست که او آن خدای بزرگ است.»

(۱۰) «مگر نمی‌بینید تبری که او راست، در دو قدمی اوست؟»

(۱۱) «او برای خود همسران نمی‌خواهد.»

(۱۲) «این زمان پدر ابراهیم که سخن‌های ابراهیم را دربارهٔ خدایان ایشان به یاد داشت، از راه رسید.»

(۱۳) «او تبری را که با آن ابراهیم بتان را در هم شکسته بود شناخت.»

(۱۴) «پس فریاد زد: جز این نیست که این پسر خیانتکار من، خدایان ما را کشته؛ زیرا این تبر، تبر من است.»

(۱۵) «با آن‌ها حکایت کرد آن چه را که میان او و پسرش گذشته بود»

(۱۶) «پس قوم مقدار بزرگی از هیزم جمع کردند.»

(۱۷) «دو دست و پای ابراهیم را بستند.»

(۱۸) «او را بر روی هیزم‌ها گذاشته و زیر آن آتش نهادند.»

(۱۹) «پس آن وقت خدای، به واسطهٔ فرشته جبرئیل، به آتش امر نمود که بندهٔ او ابراهیم را نسوزاند.»

(۲۰) «پس آتش به شدت زبانه کشید و قریب دو هزار مرد از آنان را که حکم به مردن ابراهیم نموده بودند سوزانید.»

(۲۱) «اما ابراهبم خود را آزاد و آسوده یافت؛ زیرا فرشتهٔ خدای، او را برداشت تا به نزدیک خانهٔ پدرش، بدون این که دیده شود آن کس که برداشته او را.»

(۲۲) «آری،این چنین ابراهیم از مرگ نجات یافت.»


(۱) آن وقت فیلّپس گفت: چه بزرگ است رحمت خدای برای آنان که او را دوست دارند.

(۲) ای معلم، به ما بگو چگونه ابراهیم به معرفت خدای رسید.

(۳) یسوع جواب داد «چون ابراهیم به نزدیک خانهٔ پدرش رسید، ترسید که داخل خانه شود.»

(۴) «پس دور از خانه رفت و زیر درخت خرمایی نشست. آن جا تنها درنگ نمود.»

(۵) «فرمود که هستی ناگزیر است از بودن خدایی صاحب زندگی و خدایی توانمندتر از انسان؛ زیرا او انسان را می‌سازد.»

(۶) «انسان بدون خدای که نمی‌تواند که انسان را بسازد.»

(۷) «آن وقت پیرامون خویش را نگریست و نظر در ستارگان و ماه و آفتاب انداخت. گمان کرد که آن‌ها خدایانند،»

(۸) «لیکن پس از اندیشه نمودن در تغییرات و حرکات آن‌ها، فرمود که واجب است بر خدای حرکات وارد نشود و ابرها او را محجوب ندارند؛ وگرنه مردم نابود می‌شوند.»

(۹) «در حین این که او متحیّر بود شنید که آواز داده می‌شود نام او: ای ابراهیم.»

(۱۰) «پس چون آگاه شد و کسی را در هیچ سوی ندید، با خود فرمود که به درستی من به تحقیق (یا ابراهیم) را شنیدم.»

(۱۱) «پس همچنان دوبار دیگر شنید که آواز داده می‌شود: ای ابراهیم.»

(۱۲) «آن گاه جواب داد: کیست که مرا آواز میکند؟»

(۱۳) «شنید گوینده‌ای را که می‌گوید: به درستی که منم فرشتهٔ خدای، جبرئیل.»

(۱۴) «پس ابراهیم هراسان شد؛ لیکن فرشته هراس او را نشانیده، گفت: مترس ای ابراهیم، زیرا تویی خلیل‌اللّه.»

(۱۵) «پس به درستی که چون تو خدایان مردم شکستی، برگزید تو را خدای فرشتگان و پیغمبران تا این که تو نوشته شدی در سفر حیات.»

(۱۶) «آن وقت ابراهیم فرمود: مرا چه واجب است بکنم، تا خدای فرشتگان و پیغمبران را عبادت نمایم؟»

(۱۷) «پس جواب داد فرشته: برو بسوی آن چشمه و غسل کن.»

(۱۸) «زیرا خدای می‌خواهد با تو سخن کند.»

(۱۹) «ابراهیم جواب داد: چگونه سزاوار است که غسل نمایم.»

(۲۰) «پس آن زمان فرشته به صورت جوانی خوشروی نمایان شد و در چشمه غسل کرده، گفت:ای ابراهیم چنین کن به خود.»

(۲۱) «پس چون ابراهیم غسل کرد، فرشته گفت: بر شو به آن کوه؛ زیرا خدای می‌خواهد در آن جا با تو سخن کند.»

(۲۲) «پس ابراهیم بر شد به کوه، چنان که فرشته او را گفت.»

(۲۳) «پس به دو زانو بر نشست، با خویش گفت: ای ابراهیم، چه وقت خواهی دید که خدای فرشتگان با تو سخن کند.»

(۲۴) «پس آواز لطیفی شنید که او را آواز می‌دهد: ای ابراهیم.»

(۲۵) «پس ابراهیم او را جواب داد: مرا چه کسی آواز می‌کند؟»

(۲۶) «پس آواز جواب داد منم؛ خدای تو ای ابراهیم.»

(۲۷) «اما ابراهیم، پس هراسان شد و روی خود به خاک مالید و گفت: چگونه بندهٔ تو گوش دهد تو را و او خاک و خاکستر است.»

(۲۸) «آن وقت خدای با او فرمود: مترس، بلکه برخیز؛ زیرا به تحقیق تو را بنده‌ای برای خود برگزیدم و به درستی که من خواهم برکت دهم تو را و تو را رهبر گروهی بزرگ بگردانم.»

(۲۹) «از این رو بیرون رو از خانهٔ پدر و خویشانت و بیا ساکن شو در زمینی که به تو می‌دهم آن را؛ به تو و نسل تو،»

(۳۰) «ابراهیم جواب داد: به درستی که من هر آینه می‌کنم همهٔ آن را ای پروردگار، لیکن مرا نگهداری بفرما تا خدای دیگر به من زیان نرساند.»

(۳۱) «خدای به سخن در آمده فرمود: منم خدای یگانه.»

(۳۲) «جز من خدایی نیست.»

(۳۳) «می‌زنم و شفا می‌دهم.»

(۳۴) «می‌میرانم و زنده می‌کنم.»

(۳۵) «به دوزخ فرود می‌کنم و بیرون می‌کنم.»

(۳۶) «کسی نمی‌تواند که خود را از قدرت من برهاند.»

(۳۷) «آن گاه خدای به او سنت ختنه را عطا نمود و اینچنین ابراهیم، پدر ما، خدای را شناخت.»

(۳۸) «چون یسوع این بفرمود، دست‌های خود را بلند نموده، فرمود: «کرامت و مجد تو راست ای خدای.»


(۱) یسوع رفت به اورشلیم، نزدیک مظال و آن یکی از عیدهاست.

(۲) چون کاتبان و فریسیان این بدانستند، با هم مشورت نمودند که با سخن خودش او را از نظر بیندازند.

(۳) پس از این جهت فقیهی نزد او آمده، گفت: ای معلم، چه چیزی واجب است بکنم تا بر حیات جاودانی کامیاب شوم؟

(۴) یسوع جواب داد: «چگونه در ناموس نوشته شده؟»

(۵) او در پاسخ گفت: دوست بدار پروردگار خود را و خویش خود.

(۶) دوست بدار خدای خود را بالای هر چیزی به تمام دل و خرد خود.

(۷) خویش خود را مانند خودت دوست بدار.

(۸) یسوع گفت: «خوب جواب دادی.»

(۹) «به درستی که من تو را می‌گویم برو و این چنین کن؛ حیات جاودانی تو را خواهد بود.»

(۱۰) آن گاه او گفت: خویش من کیست؟

(۱۱) یسوع چشم خود را بلند نموده جواب داد: «مردی از اورشلیم فرو شده بود تا برود بسوی اریحا، شهری که اعاده شده بنای آن در زیر لعنت.»

(۱۲) «دزدان این مرد را در راه گرفتند و زخمش زدند و برهنه‌اش کردند.»

(۱۳) «آن گاه رفتند و او را مشرف به موت گذاشتند.»

(۱۴) «اتفاق افتاد که کاهنی در آن جا گذر کرد.»

(۱۵) «چون آن زخم خورده را دید، بدون آن که سلام کند، از کنار او روان شد.»

(۱۶) «شخصی لاوی مانند او نیز گذر کرد، بدون این که سخنی بگوید.»

(۱۷) «اتفاق افتاد که مردی سامری نیز گذر کرد.»

(۱۸) «چون آن زخم‌خورده را دید، بر او مهربانی کرد و از اسب خود پیاده شد و آن زخم‌خورده را گرفت و زخم‌های او را با شراب شست و روغنی به او مالید.»

(۱۹) «بعد از این که زخم‌های او را مرهم گذاشت و او را تسلی داد، بر اسب خود سوارش نمود.»

(۲۰) «چون در وقت شام به کاروانسرا رسید، او را به مهربانی به صاحب آن سپرد.»

(۲۱) «چون بامدادان برخاست گفت که به این مرد توجّه کن و من تو را هر چیزی می‌دهم.»

(۲۲) «بعد از آن که چهار پارچه از طلا به آن بیمار به جهت صاحب منزل تقدیم نمود گفت که آسوده باش؛ زیرا من برمی‌گردم به زودی و تو را به خانه‌ی خود می‌برم.»

(۲۳) یسوع فرمود: «به من بگو کدام یک از آن‌ها خویش او بود؟»

(۲۴) فقیه جواب داد: آن که اظهار مهربانی کرد.

(۲۵) آن وقت یسوع گفت: «به تحقیق که پاسخ به صواب دادی.»

(۲۶) «پس برو و چنین کن.»

(۲۷) پس فقیه به نومیدی بازشد.


(۱) آن وقت کاهنان نزدیک یسوع شدند و گفتند: ای معلم، آیا جایز است که خراج جزیه به قیصر داده شود؟

(۲) یسوع به یهودا التفات فرمود و گفت: «آیا با تو نقودی هست؟»

(۳) آن گاه یسوع فلسی به دست خود گرفت و متوجه کاهنان شد و به ایشان فرمود: «به درستی که بر این فلس صورتی هست؛ پس به من بگویید که صورت کیست؟»

(۴) پس جواب دادند: صورت قیصر.

(۵) یسوع فرمود: «در این صورت بدهید به قیصر آن چه از آن قیصر است.»

(۶) «بدهید به خدای آن چه از آن خدای است.»

(۷) مردی یوزباشی نزدیک آمده، گفت:ای آقا، پسر من ناخوش است؛ به پیری من رحم کن.

(۸) یسوع پاسخ داد: «پروردگار اسراییل تو را رحم کند.»

(۹) چون آن مرد روانه شد، یسوع فرمود: «منتظر من باش.»

(۱۰) «زیرا من به خانهٔ تو می‌آیم، تا بر پسر تو دعا کنم.»

(۱۱) یوزباشی جواب داد: ای آقا، به درستی که من لایق آن نیستم که به خانهٔ من بیایی و حال آن که تو پیغمبر خدایی.

(۱۲) کفایت می‌کند مرا کلمه‌ای که به آن تکلم فرمودی، به جهت شفای پسر من.

(۱۳)زیرا خدایت به تحقیق تو را بر هر مرض مسلط فرموده؛ چنان که فرشتهٔ او در خواب به من گفت.

(۱۴) یسوع بسیار تعجب نمود.

(۱۵) به آن جماعت متوجه شده، فرمود: «به این بیگانه نگاه کنید؛ زیرا بیشتر از هر کسی که در اسراییل یافت شده در او ایمان است.»

(۱۶) پس به یوزباشی متوجه شد و فرمود: «به سلامت برو؛ زیرا خدای به جهت ایمان عظیمی که تو را عطا فرموده، به پسرت صحت بخشید.»

(۱۷) پس یوزباشی به راه خود روان شد.

(۱۸) برخورد در راه به خدمتکاران خودش، و آن‌ها خبر دادند او را که پسرش به تحقیق صحت یافته.

(۱۹) آن مرد پرسید: در کدام ساعت او را تب رها کرد؟

(۲۰) گفتند:دیروز در ساعت ششم تب از او رفت.

(۲۱) آن مرد دانست که وقتی یسوع فرمود که پروردگار، خدای اسراییل تو را رحم کند، پسرش صحت خود را باز یافته.

(۲۲) پس به این جهت آن مرد به خدای ما ایمان آورد.

(۲۳) پس چون به خانهٔ خود در آمد، شکست همهٔ خدایان خود را و گفت: نیست خدای حقیقی زنده‌ای، جز خدای اسراییل.

(۲۴) آن گاه گفت: نان مرا کسی نخورد، که خدای اسراییل را عبادت نکرده باشد.


(۱) یکی از فریسیان یسوع را دعوت نمود برای شام خوردن تا او را تجربه کند.

(۲) یسوع با شاگردانش آن جا آمد.

(۳) بسیاری از کاتبان در آن خانه منتظر بودند، تا امتحانش کند.

(۴) شاگردان نشستند بر سر سفره بدون این که دست‌های خود را بشویند.

(۵) آن گاه کاتبان یسوع را خوانده، گفتند: چرا شاگردان تو سنّت بزرگان ما را نگه نمی‌دارند، به شستن دست‌های خود پیش از آن که نانی بخورند؟

(۶) یسوع فرمود: «من از شما می‌پرسم، به چه سبب باطل نمودید شریعت خدای را تا تقالید خود را نگه دارید،»

(۷) :که می‌گویید به فرزندان پدران فقیر پیش کنید و نذر نمایید برای هیکل نذرها را.»

(۸) «ایشان جز این نیست که نذرها را می‌نمایند از چیز کمی که واجب است به آن پدران خود را گذران دهند.»

(۹) «هر گاه پدرانشان بخواهند که نقود را بگیرند، پسران فریاد زنند نقود خدای را نذر است.»

(۱۰) «به سبب این بر پدران تنگی می‌رسد.»

(۱۱) «ای کاتبان دروغگوی و ریاکار، مگر خدای این نقود را به کار می‌برد؟»

(۱۲) «نه چنین است؛ پس نه چنین است.»

(۱۳) «زیرا خدای نمی‌خورد چنان که به واسطهٔ بنده خود داوود پیغمبر می‌فرماید: آیا من گوشت گاوها را می‌خورم و خون گوسفند را می‌نوشم؟»

(۱۴) «به من ذبیحهٔ حمد بده و نذرهای خود را برای من پیش کن.»

(۱۵) «زیرا من اگر گرسنه شوم از تو چیزی طلب نکنم چون که همهٔ چیزها در دست من است؛ حتی نعمت‌های وافر درون بهشت.»

(۱۶) «ای ریاکاران، به درستی که جز این نیست که شما این می‌کنید تا کیسه‌های خود را پر کنید و از این رو ده یک از سداب و نعنا را می‌گیرید.»

(۱۷) «چه بدبختید شما؛ زیرا شما برای دیگران سخت‌ترین راه‌ها را به وضوح آشکار می‌کنید و بر آن‌ها نمی‌روید.»

(۱۸) «ای کاتبان و فقها، به درستی که شما بر دوش‌های دیگران بارهایی می‌نهید که آن را کشیدن نتوان.»

(۱۹) «لیکن خودتان آن‌ها را به یکی از انگشتان خود حرکت نمی‌دهید.»

(۲۰) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که هر شری جز این نیست که در جهان به واسطهٔ شیوخ داخل شده.»

(۲۱) «به من بگویید که پرستش بتان را چه کس در جهان داخل نمود؟ مگر طریقهٔ شیوخ؟»

(۲۲) «همانا پادشاهی بود که پدر خود را همی دوست می‌داشت و نام او بعل بود.»

(۲۳) «چون پدر مرد، پسرش امر نمود به ساختن پیکری به سان پدرش به جهت تسلی دادن خودش.»

(۲۴) «در بازار شهر آن را نسب نمود.»

(۲۵) «امر نمود به این که، هر کس به آن پیکر نزدیک شود تا مسافت پانزده زراع در محل امن باشد و مطلقاً کسی به او آزاری نرساند.»

(۲۶) «بنابراین شریران به سبب فایده‌هایی که از آن پیکر به دست آوردند، شروع نمودند که پیشکش کنند به او گل و شکوفه‌ها را.»

(۲۷) «پس این هدیه‌ها در اندک زمانی تبدیل شد به نقود و طعام، تا آن که او را خدای نامیدند به جهت تکریم او.»

(۲۸) «آن گاه این چیز از عادت برگشت به شریعت تا آن که آن بت بعل در همهٔ جهان منتشر شد.»

(۲۹) «به تحقیق خدای ترعیب فرموده بر این به واسطهٔ اشعیا، که فرموده: به راستی این قوم مرا به باطل عبادت می‌کنند.»

(۳۰) «زیرا ایشان باطل نمودند شریعت مرا که بندهٔ من موسی به ایشان داده و پیروی می‌نمایند سنت‌های شیوخ خود را.»

(۳۱) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که نان خوردن به دست‌های ناشسته انسان را ناپاک نمی‌کند؛ زیرا آن چه در دهان انسان داخل می‌شود انسان را ناپاک نمی‌نماید، بلکه آن چه از انسان بیرون می‌شود انسان را ناپاک میکند.»

(۳۲) در این هنگام یکی از کاتبان گفت اگر بخورم گوشت گرازی یا گوشت‌های ناپاک دیگر را، آیا این‌ها دل من را ناپاک نمی‌کند؟

(۳۳) پس او فرمود: «به درستی که نافرمانی در انسان داخل نمی‌شود؛ بلکه بیرون می‌شود از انسان،از دل او.»

(۳۴) «از این رو است که ناپاک می‌شود، هر گاه طعام حرامی بخورد.»

(۳۵) آن هنگام یکی از فقها گفت: ای معلم، هر آینه به تحقیق بسی سخن گفتی در عبادت بتان، که گویا نزد طایفهٔ اسراییل بت‌هایی هست.

(۳۶) بنابراین پس همانا به ما بد کردی.

(۳۷) یسوع پاسخ فرمود: «نیک بدان که امروز در اسراییل یافت نمی‌شود پیکره‌هایی از چوب؛ لیکن پیکرهایی از جسد یافت می‌شود.»

(۳۸) پس همهٔ کاتبان به خشم جواب دادند: مگر ما از این رو بت‌پرستانیم؟

(۳۹) یسوع پاسخ داد: «حق می‌گویم به شما که شریعت نمی‌گوید به ظاهر عبادت کن؛ بلکه می‌گوید دوست بدار خدایت را به تمام روانت و به تمام دلت و به تمام عقلت.»

(۴۰) آن گاه یسوع فرمود: «آیا این درست است؟»

(۴۱) پس هر یک جواب دادند: همانا که آن درست است.


(۱) آن گاه یسوع فرمود: «حقا به درستی که هر آن چه انسان آن را دوست بدارد و برای آن هر چیزی را جز آن ترک نماید، پس آن خدای اوست.»

(۲) «همچنین بت زناکار و بت شکم‌پرست و بدمست، جسد اوست.»

(۳) «بت پرطمع نیز نقره و طلاست.»

(۴) «بر این قیاس کن هر خطا کار دیگری را.»

(۵) پس آن وقت آن کس که یسوع را دعوت نموده بود، پرسید:چیست بزرگتر گناهی؟

(۶) یسوع فرمود: «کدام خرابی بزرگتر است در خانه؟»

(۷) هر یک خاموش شدند.

(۸) یسوع به انگشت خویش به سوی ستون اشاره نمود و فرمود: «وقتی که ستون بجنبد، خانه ویران خواهد افتاد.»

(۹) «پس آن وقت لازم است که از نو بنا شود.»

(۱۰) «لیکن هر جزئی غیر از آن ویران شود ممکن است مرمت آن.»

(۱۱) «از این رو به شما می‌گویم، به درستی که پرستش بت‌ها بزرگترین گناه‌است.»

(۱۲) «زیرا او یکباره انسان را از ایمان عاری می‌سازد.»

(۱۳) «پس او را از خدای عاری ساخته، به اندازه‌ای که نخواهد بود او را محبت روحانی.»

(۱۴) «لیکن هر گناه دیگری می‌گذارد برای انسان آرزوی رسیدن به رحمت را.»

(۱۵)«از این رو می‌گویم که پرستش بت‌ها بزرگترین گناه‌است.»

(۱۶) پس همه با حیرت از سخن یسوع باز ایستادند؛ زیرا ایشان دانستند که رد بر او مطلقاً ممکن نیست.

(۱۷) آن گاه یسوع تمام نمود سخن را و گفت: «یاد کنید آن چه را خدای به او تکلم فرموده و آن چه را موسی و یشوع در ناموس نوشته‌اند؛ پس خواهید دانست که چه بزرگ است این گناه.»

(۱۸) «اسراییل را خدای مخاطب نموده، فرموده: مساز برای خود پیکری؛ نه از آن چه در آسمان و نه از آن چه زیر آسمان است.»

(۱۹) «مساز آن را از آن چه بالای زمین و نه از آن چه زیر زمین است.»

(۲۰) «به درستی که منم خدای تو، توانا و غیرتمند، که انتقام می‌کشد به جهت این گناه از پدران و پسران ایشان تا طبقهٔ چهارم.»

(۲۲) «پس به یاد آورید چگونه وقتی که پدران ما گوساله را ساختند و آن را عبادت نمودند، یشوع و سبط لاوی گرفتند به امر خدای شمشیر را و کشتند یکصد و بیست هزار را، از آنان که طلب نکردند رحمتی را از خدای.»

(۲۳) «چه سخت است کیفر خدای بر پرستندگان بت‌ها.»


(۱) یکی بود پیش روی دروازه، که دست راست او خشک شده بود؛ به اندازه‌ای که توانا نمی‌شد در به کار داشتن آن.

(۲) پس یسوع روی دل خود به خدای نمود و دعا کرد؛ فرمود: «تا بدانید که سخنان من حق است، می‌گویم به نام خدای دراز کن ای مرد، دست ناخوش خود را.»

(۳) پس دراز نمود آن را درست، که گویا به آن مرضی نرسیده بود.

(۴) آن وقت آغاز نمودند به خوردن، با خوف خدای.

(۵) بعد از آن که کمی خوردند، باز یسوع فرمود: «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که سوزانیدن شهری هر آینه افضل است از این که در آن عادت بدی گذاشته شود.»

(۶) «زیرا به جهت مثل این، غضب می‌فرماید خدای بر رؤسا و پادشاهان زمین آنان که داده‌است به ایشان خدای شمشیر را تا گناهان را نیست کنند.»

(۷) پس بعد از آن یسوع فرمود: «هر وقتی که دعوت کرده می‌شوی، پس یاد دار که نگذاری خود را جای بالاتر.»

(۸) «تا اگر دوست صاحبخانه، بزرگتر از تو بیاید، صابخانه تو را نگوید برخیز و پایینتر بنشین و باعث شود تو را بر شرمندگی.»

(۹) «بلکه برو و بنشین در پستتر جایی تا بیاید آن که تو را دعوت کرده و بگوید: ای دوست، برخیز و بنشین آن جا در بالاتر. پس فخر و بزرگی تو را شود.»

(۱۰) «زیرا آن که خود را بلند می‌نماید، پست می‌شود و آن که خود را پست می‌نماید بلند می‌شود.»

(۱۱) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که شیطانِ سرافکنده محذول نشد مگر به گناه کِبر.»

(۱۲) «چنان که اشعیای پیغمبر می‌گوید، سرزنش کنان او را به این کلمات که: چگونه افتادی از آسمان ای ستارهٔ صبح، ای آن که جمال فرشتگان بودی و تابان شدی مثل بامداد.»

(۱۳) «به درستی که کِبر تو به تحقیق تو را به زمین انداخت.»

(۱۴) «حق می‌گویم به شما؛ هر گاه انسان بشناسد بدبختی خود را، پس به درستی که او می‌گرید آن جا همیشه بر زمین.»

(۱۵) «آن گاه خود را پست‌تر از هر چیز دیگر می‌شمارد.»

(۱۶) «پس غیر این سببی نیست از برای گریستن انسان و همسر او، صد سال بدون انقطاع، که طلب رحمت می‌نمودند از خدای.»

(۱۷) «زیرا آن‌ها یقین دانستند کجا افتادند به کِبرشان.»

(۱۸) چون یسوع این بفرمود، شکر نمود.

(۱۹) منتشر شد آن روز در اورشلیم، چیزهای بزرگی که یسوع گفته بود آن‌ها را و معجزه‌ای که نموده بود.

(۲۰) پس قوم شکر نمودند خدای را و مبارک خواندند نام قدوس او را.

(۲۱) اما کاتبان و کاهنان چون درک نمودند که او بر ضد تقالید شیوخ ایشان سخن رانده، به سخت‌ترین دشمنی شعله‌ور شدند.

(۲۲) دل‌های ایشان سخت شد مانند فرعون.

(۲۳) از آن روی فرصت می‌طلبیدند که بکشند او را؛ لیکن ایشان را میسر نشد.


(۱) یسوع از اورشلیم بیرون شد.

(۲) رفت به صحرا پشت رود اردن.

(۳) پس شاگردانش که به دورش نشسته بودند، گفتند: ای معلم، به ما بگو که شیطان چگونه به کِبر خود افتاد.

(۴) زیرا ما می‌دانستیم که او به سبب نافرمانی افتاد.

(۵) به سبب این که شیطان همیشه انسان را می‌فریفت تا بدی کند.

(۶) یسوع پاسخ داد: «چون که خدای آفرید مشتی از خاک را»

(۷) «او را بیست و پنج هزار سال گذاشت بدون این که به او کار دیگری بکند.»

(۸) «شیطان که به منزلهٔ کاهن و رئیس بود فرشتگان را، آن چه بود بر او از ادراک عظیم، دانست که خدای زود است بگیرد از این مشت خاک صد و چهل هزار از نشان‌شدگان را به نشان پیغمبری؛ همچنین رسول‌الله را، که خدای روح او را پیش از هر چیز دیگر به شصت هزار سال آفریده.»

(۹) «از این رو شیطان به غضب شده، ملائکه را اغوا نموده، گفت: ببینید زود است بخواهد خدای یک روزی که سجده کنیم برای این خاک.»

(۱۰) «پس نیک اندیشه کنید در اینکه ما روحیم. به درستی که سزاوار نیست ما را که این کار را بکنیم.»

(۱۱) «از این رو خدای را بسیاری ترک نمودند.»

(۱۲)«از اینجا است که روزی خدای فرمود، وقتی که فرشتگان همه جمع شده بودند: هر کس مرا خدای گرفته، باید بی‌درنگ بر این خاک سجده کند.»

(۱۳) «پس سجده نمودند از برای او آنان که خدای را دوست داشتند.»

(۱۴) «اما شیطان و آنان که بر طریقهٔ او بودند، پس گفتند: ای پروردگار، ما روحیم و از این رو عدل نیست این که این گل را سجده کنیم.»

(۱۵) «چون شیطان این بگفت هولناک و بدمنظر گردید.»

(۱۶) «پیروان او نیز زشت روی شدند.»

(۱۷) «زیرا خدای به سبب نافرمانی ایشان زایل نمود آن زیبایی را که ایشان را بدان زیبا نموده بود، وقتی که ایشان را آفرید.»

(۱۸) «پس چون فرشتگان پاک، سرهای خود را بلند کردند دیدند وفور و قباحت هولناکی را که شیطان بدان برگشته بود.»

(۱۹) «پس پیروانش ترسان به روی‌های خود بر زمین افتادند.»

(۲۰) «آن وقت شیطان گفت: ای پروردگار، بدرستی که تو مرا از روی ستم زشت روی گردانیدی؛ لیکن من به این راضیم؛ زیرا می‌خواهم باطل سازم هر آن چه را تو کرده‌ای.»

(۲۱) «شیطان‌های دیگر گفتند: او را پروردگار مخوان؛ زیرا خود تویی پروردگار.»

(۲۲) «آن وقت خدای به پیروان شیطان فرمود: توبه کنید و اعتراف نمایید به این که منم خدای آفرینندهٔ شما.»

(۲۳) «جواب دادند: به درستی که ما توبه می‌کنیم از سجده کردن برای تو؛ زیرا تو نادادگری.»

(۲۴) «لیکن شیطان دادگر و وارسته‌است و او پروردگار ماست.»

(۲۵) «آن وقت خدای فرمود: دور شوید از من ای لعنت‌شدگان، زیرا نیست نزد من رحمتی برای شما.»

(۲۶) «شیطان در اثنای برگشتن خود، بر آن مشت خاک خدو انداخت.»

(۲۷) «پس جبرئیل برداشت آن آب دهان را با قدری از خاک و شد برای انسان بدین سبب نافی در شکمش.»


(۱) شاگردان بی‌خود شدند، بی‌خودی بزرگی برای نافرمانی فرشتگان.

(۲) آن وقت یسوع فرمود: «حق می‌گویم به شما؛ آنکه نماز نمی‌گزارد او از شیطان بدتر است.»

(۳) «پس زود است که به او بزرگتر عذابی فرود آید.»

(۴) «زیرا نبود شیطان را قبل از افتادنش پنداری در ترس.»

(۵) «همچنین نفرستاده بود خدای برای او پیغامبری را که او را به توبه بخواند.»

(۶) «لیکن برای انسان، به تحقیق که پیغمبران همهٔ ایشان آمدند مگر رسول‌الله آن که زود است بعد از من بیاید؛ زیرا خدای می‌خواهد تا که من مهیّا سازم راه او را. زندگانی می‌کند آدمی به اهمال، بدون هیچ ترسی. گویا که خدایی یافت نمی‌شود؛ با این که او راست نشانه‌هایی که آن‌ها را شماره‌ای نیست بر عدل خدای.»

(۷) «پس از زبان مانند ایشان داوود پیغمبر فرموده: نادانان در دل خود گفتند خدایی نیست: از این رو فاسد شدند و ناپاک گردیدند بدون اینکه در ایشان باشد کسی که نیکویی کند.»

(۸) «نماز کنید بدون انقطاع، ای شاگردان من، تا عطا کرده شوید.»

(۹) «زیرا آن کس که طلب می‌کند می‌یابد.»

(۱۰) «هر کس در بکوبد باز می‌شود برای او.»

(۱۱) «هر کس سؤال کند داده می‌شود.»

(۱۲) «نظر مکنید در نمازهای خود به بسیاری کلام.»

(۱۳) «زیرا خدای به دل نظر می‌نماید، چنان که به سلیمان فرموده: ای بندهٔ من، دل خود را به من بده.»

(۱۴) «حق می‌گویم به شما؛ به هستی خدای سوگند، به درستی که ریاکاران بسیار نماز می‌کنند در هر گوشهٔ شهر تا مردم ایشان را ببینند و ایشان را قدیس بشمارند.»

(۱۵) «لیکن دل‌هایشان پر است از بدی.»

(۱۶) «پس ایشان کامیاب نیستند در آنچه می‌طلبند.»

(۱۷) «ضروری است که در نماز خود با اخلاص باشی، هر گاه که دوست داری که خدای آن را بپذیرد.»

(۱۸) «مرا بگویید چه کس می‌رود تا با حاکم روم یا هیرودس سخن گوید و قصد او متوجه نیست به سوی آن که می‌رود به سوی او و به سوی آن چه عزم دارد که طلب کند آن را از او؟»

(۱۹) «کسی نیست مطلقا.»

(۲۰) «پس هر گاه می‌باشد انسان که چنین کند تا با مردی سخن کند، پس چه چیز است بر انسان که بکند تا با خدای سخن کند؟»

(۲۱) «طلب کند از او رحمت را برای گناهانش، شکرکنان او را بر آنچه او را عطا فرموده.»

(۲۲) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی کسانی که بر پا می‌دارند نماز را اندکند.»

(۲۳) «از این روست که شیطان را بر آن‌ها سلطه هست.»

(۲۴) «زیرا خدای دوست ندارد آنان را که گرامی می‌دارند او را به لب‌های خود.»

(۲۵) «آنان که طلب می‌نمایند رحمت را در هیکل به لب‌های خود؛»

(۲۶) «لیکن دلهایشان عدل را می‌خوانند،»

(۲۷) «چنان که به اشعیای پیغمبر تکلم نموده و گفته: دور می‌کنم این قوم را که بر من گرانند.»

(۲۸) «زیرا ایشان مرا به لب‌های خود حرمت می‌دارند، اما دل ایشان از من دور است.»

(۲۹) «حق می‌گویم به شما؛ آن که می‌رود تا بدون اندیشه نماز گزارد، خدای را استهزا می‌کند.»

(۳۰) «چه کس می‌رود که با هیرودس سخن کند و پشت به او می‌کند؟»

(۳۱) «مدح می‌کند پیش روی او پیلاطس حاکم را که تا سر حد مرگ از او بیزار است؟»

(۳۲) «کسی نیست مطلقا.»

(۳۳) «لیکن انسانی که می‌رود تا نماز کند و خود را مهیّا نمی‌کند، نمی‌باشد کار او کمتر از این.»

(۳۴) «زیرا او پشت می‌کند به خدای و روی به شیطان می‌کند.»

(۳۵) «زیرا در دل او محبت گناهی است که از او توبه ننموده.»

(۳۶) «پس هر گاه کسی به تو بدی کند و بگوید به تو با لب‌هایش، بر من ببخش؛ آن گاه تو را بزند زدنی به دست‌هایش؛ پس چگونه او را خواهی بخشید؟»

(۳۷) «این چنین رحم می‌کند خدای آنان را که به لب‌های خود می‌گویند:»

(۳۸) «ای پروردگار، به ما رحم کن.»

(۳۹) «حال این که دوست می‌دارند به دل‌های خود گناه را و عازم می‌شوند به گناه‌های تازه.»


(۱) شاگردان گریستند از سخن یسوع.

(۲)زاری نمودند او را و گفتند: ای آقا، بیاموز ما را تا نماز گزاریم.

(۳) یسوع فرمود: «نیک بنگرید چه خواهید کرد،هر گاه حاکم رومانی شما را بگیرد تا نابود کند.»

(۴) «پس بکنید مانند آن را وقتی که نماز می‌کنید.»

(۵) «باید کلام شما این باشد:»

(۶) «ای پروردگار، خدای ما،»

(۷) «پاک باد نام قدوس تو.»

(۸) «ملکوت تو بپاید در ما.»

(۹) «مشیت تو همیشه نافذ باد.»

(۱۰) «چنان که آن نافذ است در آسمان، آن چنان بر زمین نافذ باد.»

(۱۱) «به ما نان عطا کن برای هر روز.»

(۱۲) «ببخش برای ما گناهان ما را.»

(۱۳) «چنان که می‌بخشیم ما برای آنان که خطا می‌نمایند به ما.»

(۱۴) «مپسند دخول ما را در امتحان.»

(۱۵) «لیکن ما را نجات ده از بدکار.»

(۱۶) «زیرا تویی به تنهایی خدای ما.»

(۱۷) «که واجب است او را مجد و اکرام تا ابد.»



(۱) آن وقت یوحنا گفت: ای معلم، باید غسل کنیم چنان که خدای امر فرموده بر زبان موسی؟

(۲) یسوع فرمود: «مگر گمان می‌کنید که من آمده‌ام برای این که باطل سازم شریعت را و پیغمبران را؟»

(۳) «حق می‌گویم به شما؛به هستی خدای سوگند همانا من نیامده‌ام برای این که باطل سازم آن را؛ لیکن آمده‌ام تا او را نگاه دارم.»

(۴) «زیرا هر پیغمبری نگاه داشته‌است شریعت خدای را و هر آن چه را که خدای بدان سخن کرده بر زبان پیغمبران دیگر.»

(۵) «سوگند به هستی خدایی که روانم ایستاده در حضور اوست، ممکن نیست پسندیده شود خدای را آن که مخالفت می‌کند کمترین وضعیت او را.»

(۶) «لیکن او کوچکتر می‌شود در ملکوت خدای.»

(۷) «بلکه نمی‌باشد برای او بهره‌ای در آن جا.»

(۸) «می‌گویم شما را، به درستی که ممکن نیست مخالفت یک حرف از شریعت خدای مگر به ارتکاب گناهان.»

(۹) «لیکن من دوست دارم این که بفهمید این را که ضروری است تا محافظت نمایید بر این کلمات که فرموده است آن را خدای به زبان اشعیای پیغمبر که: غسل کنید و پاکیزگان باشید و دور کنید اندوه‌های خود را از چشم یکدیگر.»

(۱۰) «حق می‌گویم به شما؛ همهٔ آب دریا نمی‌شوید آن کس را که دوست می‌دارد گناهان را به دل خود. نیز می‌گویم به شما، به درستی که هیچ کس پیش نمی‌آرد نماز پسندیده‌ای برای خدای اگر غسل نکند.»

(۱۱) «لیکن او بر خود بار می‌کند گناهی را شبیه به عبادت بت‌ها.»

(۱۲) «به راستی مرا تصدیق کنید؛ به درستی که هر گاه انسانی نماز کند برای خدای، چنان که دوست می‌دارد، می‌رسد به آن چه می‌طلبد.»

(۱۳) «یاد آرید موسی بندهٔ خدای که مصر را به نماز خود در هم کوبید و دریای سرخ را شکافت و فرعون و سپاهش را آنجا غرق نمود.»

(۱۴) «یاد آرید یشوع را، که آفتاب را ایستانید.»

(۱۵) «سموئیل را که ترس افکند در سپاه فلسطینیان که شماره‌ای نداشتند.»

(۱۶) «یاد آرید ایلیا را که بارانید آتش را از آسمان.»

(۱۷) «برخیزانید الیشع مرده‌ای را.»

(۱۸) «نیز بسیاری غیر ایشان از پیغمبران پاک، آنان که به واسطهٔ نماز رسیدند به هر آن چه طلبیدند.»

(۱۹) «لیکن این مردم نطلبیدند چیزی را برای خودشان.»

(۲۰) «لیکن طلب کردند خدای و مجد او را.»


(۱) آن وقت یوحنا گفت: خوش سخن گفتی ای معلم،

(۲) لیکن ناقص می‌شود ما را، این که بشناسیم چگونه گناه کرد انسان بسبب کِبر.

(۳) یسوع فرمود: «چون خدای شیطان را راند،»

(۴) «پاک نمود جبرئیل آن مشت از خاک را که شیطان بر آن خدو انداخته بود.»

(۵) «آفرید خدای هر چیز زنده‌ای را از حیواناتی که می‌پرند و از آن‌هایی که راه می‌روند و شنا می‌کنند.»

(۶) «پس زینت داد جهان را به هر آن چه در آن است.»

(۷) «پس روزی شیطان نزدیک دروازه‌های بهشت شد.»

(۸) «چون دید گروه اسبانی را که گیاه می‌خورند، به آن‌ها خبر داد هر گاه فراهم شود این مشت خاک را، این که او را روانی باشد، به آن‌ها سختی خواهد رسید.»

(۹) «از این رو مصلحت آن‌هاست که آن پارچه از خاک را پایمال نمایند به طریقی که بعدها برای چیزی نیکو نباشد.»

(۱۰) «پس اسبان به هیجان در آمدند و شروع کردند به دویدن به سختی بر آن پارچه از خاک که میان زنبق‌ها و گل‌ها بود.»

(۱۱) «پس خدای عطا فرمود از آن جا روحی از برای آن جزء ناپاک از خاک که بر آن خدوی شیطان افتاده بود، که آن را جبرئیل گرفته بود از آن مشت.»

(۱۲) «آن گاه خدای آفرید سگ را؛ پس شروع کرد به فریاد نمودن و اسبان را ترسانید و آن‌ها گریختند.»

(۱۳) «آن هنگام خدای عطا نمود به انسان روان خود را و فرشتگان می‌سرودند: بار خدایا، پروردگار ما، خجسته باد نام قدوس تو.»

(۱۴) «پس چون آدم برخاست بر قدم‌های خود، در هوا نوشته‌ای دید که مثل آفتاب می‌درخشید. نصَّ عین آن «لااله الاالله و محمّد رسول‌الله» بود.»

(۱۵) «پس آن وقت آدم دهان خود بگشود و گفت: شکر می‌کنم تو را ای پروردگار، خدای من، زیرا تو تفضل نمودی و آفریدی مرا.»

(۱۶) «لیکن زاری می‌کنم به سوی تو، که مرا آگاه سازی که معنای این کلمات محمّد رسول‌الله چیست.»

(۱۷) «خدای فرمود: مرحباً به تو ای بندهٔ من، آدم،»

(۱۸) «همانا می‌گویم که تو اول انسانی هستی که آفریده‌ام او را.»

(۱۹) «تو دیدی نام او را. جز این نیست که پسر توست. آن که زود است بیاید به جهان بعد از این، به سال‌های فراوان.»

(۲۰) «او زود است بشود فرستادهٔ من؛ آن که از برای او آفریدم همهٔ چیزها را.»

(۲۱) «آن که چون بیاید، زود است نور بخشد جهان را.»

(۲۲) «آن که روان او نهاده شده بود در جمال آسمانی، شصت هزار سال پیش از آن که بیافرینم چیزی را.»

(۲۳) «پس زاری کرد آدم، خدای را و گفت:ای پروردگار،این نوشته را به من مرحمت کن، بر ناخن‌های انگشتان دست من.»

(۲۴) «عطا نمود خدای به انسان اول آن نوشته را بر دو شست او.»

(۲۵) «بر ناخن شست دست راست، آن که نصَّ اوست لااله الا الله،»

(۲۶) «و بر ناخن دست چپ آن که نصَّ اوست محمّد رسول الله.»

(۲۷) «پس بوسید اول با مهر پدری این کلمات را.»

(۲۸) «مسح نمود چشمان خود را و گفت: خجسته باد آن روزی که زود است بیایی در آن به جهان.»

(۲۹) «پس چون خدای انسان را تنها دید، فرمود:خوش نیست این که تنها باشد.»

(۳۰) «پس از این رو او را در خواب کرد.»

(۳۱) «گرفت دنده‌ای را از سمت دل.»

(۳۲) «آن جا را پر کرد از گوشت.»

(۳۳) «آفرید از آن حوّا را.»

(۳۴) «آن گاه آن را گردانید زن برای آدم.»

(۳۵) «آن وقت آن دو را سروران بهشت قرار داد.»

(۳۶) «به ایشان فرمود: بنگرید به درستی که عطا می‌کنم شما را هر ثمری که بخورید از آن، به جز سیب و گندم.»

(۳۷) «پس فرمود: حذر کنید از این که بخورید چیزی را از این ثمرها.»

(۳۸) «زیرا شما ناپاک خواهید شد.»

(۳۹) «در این صورت نمی‌پسندم برای شما که در این جا باقی باشید؛ بلکه خواهم راند شما را و فرود می‌شود به شما بدبختی بزرگ.»


(۱) «پس چون شیطان این بدانست، پاره پاره شد از خشم.»

(۲) «پس نزدیک دروازهٔ بهشت شد، آن جایی که پاسبان ماری بود وحشتناک که اندام او مثل شتر و ناخن‌های قدم او تیز بود از هر سو، مثل تیغ سرتراش.»

(۳) «پس دشمن به او گفت: بگذار مرا که داخل بهشت شوم.»

(۴) «مار جواب داد: چگونه تن در دهم تو را به داخل شدن، حال آن که به تحقیق خدای امر فرموده مرا به این که برانم تو را.»

(۵) «شیطان گفت: مگر نمی‌بینی چقدر خدای تو را دوست می‌دارد؛ زیرا بیرون بهشت تو را به پای داشته تا پاسبانی کنی مشتی از خاک را و او انسان است.»

(۶) «پس هر گاه مرا داخل کنی به بهشت می‌گردانم تو را سهمناک، چنان که هر کسی از تو بگریزد.»

(۷) «پس می‌روی و اقامت می‌کنی بر حسب ارادهٔ خود.»

(۸) «مار گفت: چگونه داخل نمایم تو را؟»

(۹) «شیطان جواب داد: تو دهان خود باز کن تا داخل شوم به شکم تو.»

(۱۰) «وقتی که داخل بهشت شدی بگذار مرا نزدیک این دو مشت از خاک، که تازگی راه می‌روند.»

(۱۱) «پس به جا آورد مار آن وقت آن کار را.»

(۱۲) «شیطان را نهاد به پهلوی حوا؛ زیرا جفتش آدم به خواب بود.»

(۱۳) «پس شیطان دگرگون شد برای آن زن به صورت فرشتهٔ خوشرویی و گفت او را: چه جهت دارد که نمی‌خورید از این سیب و این گندم؟»

(۱۴) «حوا جواب داد: خدای به ما فرموده، به درستی که اگر ما از آن بخوریم ناپاک می‌شویم و از آن روی ما را از بهشت خواهد راند.»

(۱۵) «پس شیطان جواب داد: او راست نگفته.»

(۱۶) «پس واجب است بشناسی که خدای شریر و حسود است.»

(۱۷) «از این رو متحمّل همسران نمی‌شود.»

(۱۸) «لیکن او بنده میسازد هر کسی را.»

(۱۹) «او جز این نیست که شما را این گفته تا همسر او نشوید.»

(۲۰) «لیکن هر گاه تو و شوهرت به پند من عمل کنید،پس به درستی که شما خواهید خورد از این ثمرها، چنان که از غیر آن‌ها می‌خورید.»

(۲۱) «آن گاه فروتن نمانید برای دیگران.»

(۲۲) «بلکه خیر و شر را خواهید شناخت مثل خدای، و خواهید کرد آن چه را که می‌خواهید.»

(۲۳) «زیرا شما دو همسر خدای می‌شوید.»

(۲۴) «پس گرفت حوا آن وقت و خورد از این ثمرها.»

(۲۵) «چون جفتش بیدار شد او را خبر داد به هر آن چه شیطان گفته بود.»

(۲۶) «پس برداشت از آن‌ها آن چه را که پیش کرد زن او برای او و خورد.»

(۲۷) «در بین این که طعام فرو شده بود آدم یاد آورد سخن خدای را.»

(۲۸) «از آن رو خواست که برآورد طعام را، پس دست به گلوی خود نهاد، آن جایی که هر انسانی را نشان‌ها است.»


(۱) «آن وقت هر دوشان دریافتند که ایشان برهنه‌اند.»

(۲) «پس از ان رو شرم نمودند و برگ‌های انجیر را گرفتند و جامه برای عورت خود ساختند.»

(۳) «پس چون زوال ظهر شد، ناگاه جبروت خدای ظاهر شد و آدم را ندا در داد: آدم کجایی تو؟»

(۴) «آدم جواب داد: ای پروردگار، پنهان شده‌ام؛ زیرا من و زن من برهنه‌ایم؛ پس بدین سبب حیا می‌کنیم که فرا شویم.»

(۵) «از شما کسی نمی‌ستاند اِزارهای شما را مگر این که از آن ثمر خورده و به سبب آن نجس شده باشید.»

(۶) «ممکن نمی‌شود شما را پس از این در بهشت درنگ نمایید.»

(۷) «آدم جواب داد: ای پروردگار، همانا آن زنی که به من عطا فرمودی از من طلب کرد که بخورم؛ پس خوردم از آن.»

(۸) «آن وقت خدای زن را فرمود: چه جهت داشت که به جفت خود طعامی مانند این دادی؟»

(۹) «حوا جواب داد: به درستی که شیطان مرا فریب داد؛ پس خوردم.»

(۱۰) «خدای فرمود: چگونه آن رانده شده این جا داخل شد؟»

(۱۱) ««حوا جواب داد: به درستی که ماری که بر دروازهٔ شمالی بهشت است او را حاضر نمود نزد من.»

(۱۲) پس خدای به آدم فرمود: باید زمین به عمل تو ملعون باشد؛ زیرا تو گوش دادی به سخن زن خود و آن ثمر را خوردی.»

(۱۳) «باید برویاند برای تو خسک و خار را.»

(۱۴) «باید بخوری نان را به عرق جبین خود.»

(۱۵) «یاد آور که تو خاکی و به خاک برخواهی گشت.»

(۱۶) «آن گاه با حوّا تکلم نموده فرمود: تویی آن که به شیطان گوش دادی.»

(۱۷) «به جفت خود آن طعام را خوراندی؛ پس درنگ خواهی کرد زیر تسلّط مرد که با تو چون کنیز رفتار کند.»

(۱۸) «پس بر می‌داری اولاد را به رنج.»

(۱۹) «چون مار را بخواند، فرشته میخاییل را که شمشیر خدای را بر می‌دارد نیز بخواند و فرمود:نخست بران این مار بد گوهر را از بهشت.»

(۲۰) «پس چون بیرون شد اندام او را قطع کن.»

(۲۱) «هر گاه بخواهد راه رود واجب شود که بخزد.»

(۲۲) «پس خدای شیطان را بعد از آن آواز کرد: پس آمد خندان.»

(۲۳) «فرمود او را: چون تو ای رجیم، فریب دادی این دو را و گردانیدی ایشان را ناپاک، می‌خواهم داخل کنی در دهان خود هر نجاست را که در ایشان و در فرزندان ایشان است، هر وقتی که توبه کنند و مرا به راستی عبادت نمایند، از ایشان بیرون شود آن نجاست؛ پس بگردی شکم پرشده به نجاست.»

(۲۴) «شیطان فریاد برآورد فریاد ترسناکی.»

(۲۵) «گفت: چون تو می‌خواهی بنمایی مرا بدتر از آن چه بر آنم، پس به درستی که من بگردانم خود را چنان که باید بشوم.»

(۲۶) «آن وقت خدای فرمود: باز گرد ای لعین، از حضور من.»

(۲۷) «پس شیطان بازگشت.»

(۲۸) «آن گاه خدای به آدم و حوّا - که سخت می‌گریستند - فرمود: بیرون شوید از بهشت.»

(۲۹) «پس جهاد کنید با بدن‌های خودتان و ناتوان نشود امید شما.»

(۳۰) «زیرا می‌فرستم فرزند شما را به نحوی که ممکن شود برای ذریهٔ شما تا بردارد گمراهی شیطان را از جنس بشری.»

(۳۱) «زیرا زود است عطا کنم رسول خود را و زود است بیاید هر چیزی را.»

(۳۲) «پس جبروت خدای در پرده شد و راند ایشان را فرشته میخاییل از فردوس.»

(۳۳) «چون آدم ملتفت شد، دید مکتوبی را بالای دروازه که: لااله الاّ الله محمّد رسول الله.»

(۳۴) «پس این وقت گریست و گفت: ای فرزند شاید خدای بخواهد که بزودی بیایی و ما را از این بدبختی برهانی.»

(۳۵) «یسوع چون این بگفت، فرمود: «این چنین خطا کردند شیطان و آدم به سبب کِبر.»

(۳۶) «اما یکی از آن‌ها، پس به جهت این که انسان را خوار شمرد.»

(۳۷) «دیگری به جهت این که خواست بگرداند خود را همسر خدای.»


(۱) گریستند شاگردان بعد از این خطاب.

(۲) یسوع نیز گریان بود، آن گاه دیدند بسیاری را از آنان که آمده بودند تا جست و جو کنند او را.

(۳) زیرا رؤسای کاهنان رأی می‌زدند میان خود، تا براندازند او را به سخنش.

(۴) از این رو فرستادند لاوی‌ها و بعضی از کاتبان را که از او پرسیده، بگویند تو کیستی.

(۵) پس اعتراف نمود یسوع و فرمود: «به راستی و درستی که من مسیا نیستم.»

(۶) پس گفتند: آیا تو ایلیا یا ارمیا یا یکی از پیغمبران پیشین هستی؟

(۷) یسوع جواب داد: «چنین نیست.»

(۸) آن وقت گفتند: کیستی تو؟

(۹) بگو تا شهادت دهیم برای آنان که ما را فرستاده‌اند.

(۱۰) پس آن وقت یسوع فرمود: «منم، آوازی فریادکننده در همهٔ یهودیه،»

(۱۱) «که فریاد می‌کند،آماده سازید راه فرستادهٔ پروردگار را آن گونه که او نوشته شده‌است در اشعیا.»

(۱۲) گفتند: هر گاه تو نیستی مسیا و نه ایلیا و نه هیچ پیغمبری، پس چه جهت دارد که بشارت می‌دهی به تعلیم تازه و خود را می‌نمایی بزرگتر در شأن از مسیا؟

(۱۳) یسوع جواب داد: «به درستی معجزاتی که خدای آن‌ها را بر دست من می‌کند، ظاهر می‌کند آن‌ها را، چون سخن می‌کنم به آن چه خدای می‌خواهد.»

(۱۴) «من نمی‌شمارم خود را مانند کسی که از او سخن می‌رانید.»

(۱۵) «زیرا من لایق آن نیستم تا بگشایم بند چکمه یا دوال‌های نعلین رسول‌الله را، که او را مسیا می‌نامید.»

(۱۶) «او کسی است ک پیش از من آفریده شده و زود است بعد از من بیاید.»

(۱۷) «زود است بیاورد کلام حق را و نمی‌باشد آیین او را نهایتی.»

(۱۸) پس لاوی‌ها و کاتبان به نومیدی برگشتند.

(۱۹) آن گاه حکایت نمودند هر چیزی را بر رؤسای کاهنان، آنان که گفته بودند به درستی که شیطان بر پشت اوست و او می‌خواند هر چیزی را بر او.

(۲۰) پس یسوع به شاگردانش گفت: «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که رؤسا و شیوخ طایفهٔ ما،انتظار گردش روزگار را علیه من می‌برند.»

(۲۱) پس پطرس گفت: مرو بعد از این به اورشلیم.

(۲۲) پس یسوع به او فرمود: «به درستی که تو هر آینه کودنی و نمی‌دانی چه می‌گویی.»

(۲۳) «زیرا بر من است این که متحمّل شوم رنج‌های بسیاری را.»

(۲۴) «زیرا این چنین متحمّل شدند همهٔ پیغمبران و پاکان خدای.»

(۲۵) «لیکن مترس؛ زیرا یافت می‌شود گروهی با ما و گروهی بر ما.»

(۲۶) چون یسوع این بفرمود، برگشت و رفت به کوه طابور.

(۲۷) بر شد با او پطرس و یعقوب و یوحنا و برادرش، با کسی که می‌نویسد این را.

(۲۸) پس تابان شد بالای ایشان نور بزرگی.

(۲۹) جامه‌های یسوع سفید شد مانند برف.

(۳۰) درخشید روی او چون آفتاب.

(۳۱) که ناگاه موسی و ایلیا به تحقیق آمدند و با یسوع سخن می‌کردند دربارهٔ آن چه زود است فرود آید به قوم ما و به شهر مقدّس.

(۳۲) پس پطرس به سخن درآمده گفت: ای پروردگار، خوب است این جا باشیم.

(۳۳) پس هر گاه بخواهی وضع می‌کنیم سه سایبان؛ تو را یکی و موسی را یکی و دیگری ایلیا را.

(۳۴) در بین این که سخن می‌کرد فرا گرفت او را ابر سفیدی.

(۳۵) ناگاه آوازی شنیدند که می‌گفت: نظر کنید خدمتکار مرا که به او مسرور شدم.

(۳۶) به او گوش بدهید.

(۳۷) پس شاگردان ترسیدند و افتادند با روی‌های خود بر زمین؛ گویا که ایشان مردگانند.

(۳۸) آن گاه یسوع فرود آمد و شاگردان خود برخیزانیده، فرمود: «مترسید؛ زیرا خدای دوست می‌دارد شما را و این کار را از آن رو کرد تا به سخن من ایمان بیاورید.»


(۱) یسوع فرود آمد به سوی هشت شاگردی که در پایین انتظار او را داشتند.

(۲) حکایت نمودند این چهار بر آن هشت، هر آن چه را دیده بودند.

(۳) این طور زایل شد در آن روز از دل ایشان هر شکّی در یسوع، مگر یهودای اسخریوطی که ایمان به کسی نیاورد.

(۴) یسوع نشست بر دامنهٔ کوه و از میوه‌های صحرایی خوردند؛ زیرا نبود نزد ایشان نانی.

(۵) آن وقت اندریاس گفت: هر آینه خبر داده‌اند ما را به چیزهای بسیاری از مسیا؛ پس کرم کن به آشکار گفتن برای ما به هر چیزی.

(۶) یسوع فرمود‏‏‎: «هر آن که عمل می‌کند، پس جز این نیست که عمل می‌کند برای پایانی که درآن بی‌نیازی بیابد.»

(۷) «از این رو به شما می‌گویم که همانا چون خدای در حقیقت کامل بود، هیچ حاجتی به غنا نداشت.»

(۸) «زیرا غنا نزد خود اوست.»

(۹) «همچنین چون خواست عمل می‌کند، آفرید پیش از هر چیزی روان رسول خود را و از برای او به آفرینش همه پرداخت.»

(۱۰) «تا آفریدگان، خوشی و برکت بیابند به خدای.»

(۱۱) «نیز مسرور نماید رسول خود را به همهٔ آفریدگان خود که تقدیر فرموده این که بندگان او باشند.»

(۱۲) «چه جهت دارد؟ آیا جز آن بود که خدای آن را می‌خواست؟»

(۱۳) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که هر پیغمبری هر وقتی که بیاید، همانا جز این نیست که فقط از برای یک امت حامل می‌شود نشانهٔ رحمت خدای را.»

(۱۴) «پس از این روست که سخن ایشان تجاوز نمی‌کند از آن طایفه که به سوی ایشان فرستاده شده‌اند.»

(۱۵) «لیکن رسول خدای هر وقتی که بیاید، می‌دهد خدای به او آن چه را که آن بمنزلهٔ انگشتریِ دست اوست.»

(۱۶) «پس حامل می‌شود خلاص و رحمت را برای امت‌های زمین، آنان که تعلیم او را می‌پذیرند.»

(۱۷) «زود است او بیاید با توانایی بر ستمگران.»

(۱۸) «آن گاه براندازد عبادت بت‌ها را به حیثی که شیطان رسوا شود.»

(۱۹) «زیرا این چنین خدای وعده نموده به ابراهیم و به او فرموده: به درستی که به نسل تو همهٔ قبایل زمین را برکت می‌دهم و همچنان که ‌ای ابراهیم، شکستی بت‌ها را شکستنی، نسل تو نیز زود است چنین کند.»

(۲۰) یعقوب گفت: ای معلم، به ما بگو این عهد را با که ساخت؟

(۲۱) به درستی یهود می‌گویند با اسحاق است.

(۲۲) اسماعیلی‌ها می‌گویند با اسماعیل است.

(۲۳)یسوع فرمود: «داوود پسر چه کسی و از کدام ذریه بود؟»

(۲۴) یعقوب جواب داد: از اسحاق؛ چون که اسحاق پدر یعقوب بود و یعقوب پدر یهودا، که از ذریهٔ اوست داوود.

(۲۵) آن وقت یسوع فرمود: «وقتی که رسول‌الله بیاید، پس از نسل که خواهد بود؟» شاگردان جواب دادند: از داوود.

(۲۷) پس یسوع فرمود: «با خود خیانت در نصیحت مکنید.»

(۲۸) «زیرا می‌خواند داوود او را ربّ در روح، که: این چنین گفته خدای، رب مرا که بنشین به دست راست من تا بگردانم دشمنان تو را جای سودن قدم‌های تو.»

(۲۹) «می‌فرستد خدای عصای تو را که زود است صاحب تسلط شود در میان دشمنانت.»

(۳۰) «پس هر گاه رسول‌الله که شما او را مسیا می‌نامید، پسر داوود باشد، پس چگونه او را داوود رب می‌نامند؟»

(۳۱) «تصدیق کنید مرا؛ زیرا به شما راستی می‌گویم به درستی که عهد بسته شده‌است با اسماعیل نه با اسحاق.»


(۱) آن وقت شاگردان گفتند: ای معلم، در کتاب موسی چنین نوشته شده که عهد با اسحاق بسته شده‌است.

(۲) یسوع آهی کشیده، جواب داد: «آن چه نوشته شده همین است.»

(۳) «لیکن نه موسی نوشته و نه یشوع.»

(۴) «بلکه احبار ما نوشته‌اند، آنان که نمی‌ترسند از خدای.»

(۵) «حق می‌گویم به شما، به درستی که هر گاه به کار برید نظر را در سخن فرشته جبرئیل خواهید دانست خباثت کاتبان و فقهای ما را.»

(۶) «زیرا فرشته گفت: ای ابراهیم، زود است که همهٔ جهان بدانند که خدای دوست می‌دارد تو را.»

(۷) «لیکن چگونه جهان بداند محبّت تو را به خدای.»

(۸) «به راستی واجب است بر تو این که بکنی چیزی از برای محبّت خدای.»

(۹) «ابراهیم پاسخ داد: همانا این که بندهٔ خدای آماده‌است تا بکند هر آن چه را خدای می‌خواهد.»

(۱۰) «پس خدای با ابراهیم به سخن در آمد و فرمود: بگیر اولین زادهٔ خود را و بر کوه بر شو تا پیش کنی او را به قربانی.»

(۱۱) «پس چگونه اسحاق اولین زاده می‌شود؟ و حال آن که، چون او زاده شد، اسماعیل هفت ساله بود.»

(۱۲) پس آن وقت شاگردان گفتند: به درستی که خدعهٔ فقها هر آینه آشکار است.

(۱۳) از این رو بگو به ما حق را؛ زیرا می‌دانیم که تو فرستاده شده از سوی خدایی.

(۱۴) پس یسوع آن وقت فرمود: «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که شیطان طلب می‌کند همیشه باطل نمودن شریعت خدای را.»

(۱۵) «پس از این جهت به تحقیق امروز ناپاک نموده‌اند او، پیروان او، ریاکاران و بدکاران هر چیزی را.»

(۱۶) «پیشینیان آن‌ها به تعلیم دروغ و پسینیان به زندگانی هرزه.»

(۱۷) «حتی این که تقریباً نزدیک است که حق یافت نشود.»

(۱۸) «وای بر ریاکاران؛ زیرا مدح این جهان از آنان، زود است برگردد بر آن‌ها به اهانت و عذاب در دوزخ.»

(۱۹) «بدین جهت به شما می‌گویم،به درستی که رسول خدای نیکویی است که مسرور می‌سازد هر آن چه را که ساخته است خدای تقریباً.»

(۲۰) «زیرا زینت داده شده‌است به روح دانش و مشورت.»

(۲۱) «روح حکمت و توانایی،»

(۲۲) «روح خوف و محبت.»

(۲۳) «روح اندیشه و میانه‌روی.»

(۲۴) «زینت داده شده‌است به روح محبت و رحمت.»

(۲۵) «روح عدل و پرهیزگاری.»

(۲۶) «روح لطف و صبر، که گرفته‌است آن‌ها را خدای، سه برابر آن چه عطا فرموده به سایر خلق خود.»

(۲۷) «چه با سعادت است زمانی که زود است بیاید در آن زمان به سوی جهان.»

(۲۸) «مرا تصدیق کنید، که دیدم او را و تقدیم کردم برای او احترام را، چنان که دیده است او را هر پیغمبری.»

(۲۹) «زیرا خدای عطا می‌کند به ایشان روح او را به نبوت.»

(۳۰) «چون دیدم او را از تسلّی پر شده، گفتم: ای محمد، خدای با تو باد و مرا لایق آن نمایاد که دوال نعل تو را باز کنم.»

(۳۱) «زیرا هر گاه به این افتخار برسم،خواهم شد پیغمبری بزرگ و قدوس خدای.»

(۳۲) چون یسوع این بفرمود شکر خدای نمود.


(۱) فرشته جبرئیل بر یسوع فرود آمد و با او آشکارا سخن نمود؛ حتی ما نیز آواز را شنیدیم که می‌گفت: برخیز و برو به اورشلیم.

(۲) پس یسوع رفت و به اورشلیم برآمد.

(۳) آن گاه روز شنبه به هیکل داخل شد و ابتدا نمود که قوم را تعلیم دهد.

(۴) پس قوم شتابیدند به هیکل با رئیس کاهنان. کاهنان که نزدیک یسوع شدند، گفتند: ای معلم، به ما گفته شده‌است که تو بد گفته‌ای دربارهٔ ما. از این رو بر حذر باش که بر تو فرود نیاید شرّی.

(۵) یسوع فرمود: «حق می‌گویم به شما، به درستی که من بد می‌گویم از ریاکاران.اگر شما ریاکار باشید، پس به درستی که من از شما سخن می‌رانم.»

(۶) پس گفتند ریاکار کیست؟ آشکارا به ما بگو.

(۷) یسوع فرمود: «حق می‌گویم به شما؛هر کس که نکویی کند تا ببینند او را مردم، ریاکار است.»

(۸) «زیرا عمل او نفوذ ندارد به دل که نمی‌بینند آن را مردم؛ پس گذاشته می‌شود در آن هر اندیشه‌ای ناپاک و هر خواهشی مردار.»

(۹) «آیا می‌دانید که ریاکار کیست؟ او آن است که عبادت می‌کند به زبان خود خدای را و عبادت می‌کند به دل خود مردم را.»

(۱۱) «به درستی که او بدبخت است؛زیرا هر گاه بمیرد از کف خواهد داد هر پاداشی را.»

(۱۲) «زیرا در این موضوع داوود پیغمبر می‌فرماید: اعتماد مکنید به رؤسا و نه به فرزندان مردم، کسانی که نیست به دست ایشان خلاصی؛ زیرا هنگام مردن اندیشه‌های ایشان نابود خواهد شد.»

(۱۳) «بلکه پیش از مردن خودشان را از جزا محروم خواهند دید.»

(۱۴) «زیرا انسان، چنان که ایوب پیغمبر خدای فرموده‌است، غیر ثابت است و استقرار ندارد بر حالی.»

(۱۵) «هر گاه امروز مدح تو گوید، فردا مذمتت کند.»

(۱۶) «هر گاه امروز تو را مزد دهد فردا تو را برهنه کند.»

(۱۷) «وای در این صورت بر ریاکاران؛ زیرا جزای ایشان باطل است.»

(۱۸) «سوگند به هستی خدایی که در حضورش می‌ایستم، همانا ریاکار دزد است.»

(۱۹) «مرتکب کفر می‌شود؛ زیرا توسل می‌جوید به شریعت.»

(۲۰) «آن گاه با توسل به شریعت می‌رباید مجد خدای را، که تنها او را حمد و مجد است تا ابد.»

(۲۱) «پس باز می‌گویم؛ به درستی که ریاکار را ایمانی نیست.»

(۲۲) «زیرا اگر ایمان آورده بود به این که خدای هر چیزی را می‌بیند و این که او قصاص می‌کند گناه را به کیفری ترسناک، هر آینه پاک می‌نمود دل خود را که نگه می‌دارد آن را پر از گناه؛ از آن رو که او را ایمانی نیست.»

(۲۳) «حق می‌گویم؛ به درستی که ریاکار چون قبری است که از بیرون سفید است.»

(۲۴) «لیکن پر است از فساد و کرم‌ها.»

(۲۵) «پس هر گاه شما عبادت خدای کنید، چون خدای آفریده‌است شما را و عبادت را از شما می‌خواهد، بدی‌های شما را آشکار نمی‌سازد؛ زیرا شما خدمتگزاران خدایید.»

(۲۶) «لیکن هر گاه هر آن چه می‌کنید برای سود باشد،»

(۲۷) «و بفروشید و بخرید در هیکل به گونه‌ای که در بازار داد و ستد می‌کنید،»

(۲۸) «بدون این که اندیشه کنید که هیکل خدای خانه‌ای است برای نماز، نه برای سوداگری و شما او را غار دزدان می‌گردانید،»

(۲۹) «هر گاه شما هر چه می‌کنید برای آن باشد که مردم را خشنود سازید،»

(۳۰) «بیرون نمایید خدای را از دل خود،»

(۳۱) «به درستی که من فریاد خواهم کرد بر شما که فرزندان شیطانید،»

(۳۲) «نه فرزندان ابراهیم. آن ابراهیمی که ترک نمود خانهٔ پدر خود را برای محبّت خدای.»

(۳۳) «آن ابراهیمی که راضی بود تا فرزند خود را قربان کند.»

(۳۴) «وای بر شما ای کاهنان و فقها، هر گاه این چنین باشد؛ زیرا خدای خواهد گرفت از شما منصب کهانت را.»


(۱) باز یسوع به سخن درآمده، فرمود: «برای شما مثلی می‌زنم.»

(۲) «صاحب خانه‌ای باغ انگور بنا کرد و پیرامون آن دیواری قرار داد تا باغ را حیوانات پایمال نکنند.»

(۳) «درمیان باغ چرخشتی برای شراب بنا نمود.»

(۴) «آن گاه باغ را به رزبانان اجاره داد.»

(۵) «چون وقت آن رسید که شراب جمع کرده شود، بندگان خود را فرستاد.»

(۶) «چون رزبانان ایشان را دیدند برخی را سنگباران کردند و برخی را سوزانیدند و دیگران را با کارد، شکم دریدند.»

(۷) «این کار را چندین بار کردند.»

(۸) «حال به من بگویید صاحب باغ با رزبانان چه خواهد کرد؟»

(۹) جواب دادند: به درستی که هر آینه هلاک خواهد کرد ایشان را، به بدترین هلاکتی و باغ را به رزبانان دیگر خواهد سپرد.

(۱۰) آن گاه یسوع فرمود: «بدانید که آن باغ همانا خانهٔ اسراییل است و رزبانان قوم یهود و اورشلیم.»

(۱۱) «وای بر شما زیرا خدای بر شما خشمناک است چون بسیاری از پیغمبران خدای را شکم دریدید؛ تا جایی که در زمان اخاب کسی پیدا نشد که پاکان خدای را دفن نماید.»

(۱۳) چون این بفرمود رؤسای کاهنان خواستند او را بگیرند؛ لیکن از عموم مردم ترسیدند؛ چه آنان او را تعظیم نموده بودند.

(۱۴) یسوع زنی را دید که سر او به سوی زمین از زمان تولدش کج بود.

(۱۵) به او فرمود: «بلند کن سر خود را ای زن، به نام خدای ما، تا ایشان بدانند که من حق می‌گویم و هم او می‌خواهد که آن را فاش کنم.»

(۱۶) پس راست شد آن زن بِه شده و خدای را تعظیم‌کنان بود.

(۱۷) آن گاه رؤسای کهنه فریاد برآوردند و گفتند: این نیست فرستاده شده از خدای.

(۱۸) زیرا او شنبه را نگاه نمی‌دارد؛ چون که امروز به تحقیق بِه ساخت بیماری را.

(۱۹) یسوع فرمود: «همانا به من بگویید، مگر سخن گفتن در روز شنبه و پیش داشتن نماز برای رهایی دیگران روا نیست؟»

(۲۰) کیست از شما که هر گاه خر او بیفتد روز شنبه در گودالی بیرون نیاورد آن را در همان روز شنبه؟»

(۲۱) مطلقاً چنین کسی نیست.»

(۲۲) آیا من می‌خواهم بود آن که روز شنبه را شکسته به بِه ساختن دختری از اسراییل؟»

(۲۳) به درستی که حقیقت ریای شما این جا معلوم شد.»

(۲۴) بسا حاضرند این جا کسانی که حذر می‌کنند این که برسد خاشه به چشم غیر ایشان و حال آن که تنهٔ درخت نزدیک است سرهای ایشان را بشکند.»

(۲۵) چه بسیارند آنان که از مورچه می‌ترسند؛ لیکن ایشان باک ندارند از فیل.»

(۲۶) چون یسوع این بگفت از هیکل بیرون شد.

(۲۷) لیکن کاهنان برافروخته شدند از خشم در میان خودشان.

(۲۸) زیرا نتوانستند او را بگیرند و کام خویش از او برآرند؛ چنان که پدرانشان با پاکان خدای کردند.


(۱) یسوع فرود آمد در سال دوم وظیفهٔ پیغمبری خود از اورشلیم.

(۲)آن گاه به شهر نایین رفت.

(۳) پس چون نزدیک دروازهٔ شهر شد، اهل شهر به سوی قبر، یگانه‌فرزند مادر بیوه‌ای را می‌بردند.

(۴) هر یک بر او نوحه می‌نمودند.

(۵) پس چون یسوع رسید مردم دانستند کسی که آمده، همانا او یسوع پیغمبر جلیل است.

(۶) پس از آن رو پیش شدند و به او زاری کردند از برای آن مرده، که خواستار شدند تا او را برخیزاند؛ زیرا او پیغمبر است.

(۷) شاگردانش نیز چنین کردند.

(۸) پس یسوع بسیار ترسید.

(۹) آن گاه با روان خود، روی به خدای نمود و گفت: «بگیر مرا از جهان ای پروردگار،»

(۱۰) «زیرا جهانیان دیوانه‌اند و نزدیک است مرا خدای بخوانند.»

(۱۱) چون این بگفت، بگریست.

(۱۲) آن وقت فرشته جبرئیل فرود آمد.

(۱۳) گفت: «مترس ای یسوع؛ زیرا خدای به تو عطا نموده‌است توانایی در شفای هر مرضی را.

(۱۴) بر هر مرضی به نام خدای بِدَم، همهٔ آن مرض تمام می‌شود.

(۱۵) پس آن وقت یسوع آهی کشیده گفت: «مشیت تو نافذ باد ای خدای توانای مهربان،»

(۱۶) چون این بفرمود، نزدیک مادر آن مرده شد و فرمود با او به مهربانی: «گریه مکن ای زن» پس دست آن مرده بگرفت و فرمود: «به تو می‌گویم ای جوان، به نام خدای بِه شده و برخیز.»

(۱۸) پس آن جوان برخاست.

(۱۹) همه در خوف شده، گفتند: هر آینه به تحقیق که خدای بر پا کرده پیغمبر بزرگی میان ما و طایفهٔ خود را تفقّد فرموده‌است.



(۱) سپاه روم در آن زمان در یهودیه بودند.

(۲) زیرا شهرهای ما فرمانبردار بودند ایشان را به سبب گناهان پیشینیان ما.

(۳) عادت رومی‌ها این بود که خدای بخوانند هر کس را که کاری تازه کند که در آن نفعی برای قوم باشد و عبادت کنند او را.

(۴) پس چون برخی از این سپاه‌ها در نایین بودند، سرزنش نمودند اهالی نایین را یکی پس از دیگری و گفتند: هر آینه به تحقیق که زیارت نموده شما را یکی از خدایانتان و شما به او پروایی ندارید.

(۵) اگر زیارت می‌کرد ما را یکی از خدایان ما، هر آینه داده بودیم او را هر آن چه داشتیم

(۶) شما می‌بینید چقدر می‌ترسیم از خدایان خود؛زیرا به پیکران ایشان می‌دهیم بهترین آن چه نزد ماست.

(۷) پس شیطان با اینگونه سخن آنان را وسوسه کرد، تا این که فتنه میان قوم نایین بر انگیخت.

(۸) لیکن یسوع در نایین درنگ نفرمود؛ بلکه از آن جا بازگشت تا به کفر ناحوم برود.

(۹) فتنه به جایی رسید، که بدون واسطه گروهی گفتند: همانا آن کسی که به دیدن ما آمد جز این نیست که او خدای ماست.

(۱۰) دیگران گفتند: به درستی که خدای دیده نمی‌شود؛ چون که کسی او را ندیده؛ حتی موسی بندهٔ او؛ پس او خدای نیست؛ بلکه او به سزاواری پسر اوست.

(۱۱) دیگران گفتند: به درستی که او نه خدای و نه پسر خدای است؛ زیرا خدای را جسدی نیست که از او تولّد بیابد پسری. بلکه او پیغمبر بزرگی است از جانب خدای.

(۱۲) از وسوسهٔ شیطان، کار به جایی کشید که نزدیک بود در سال سوم از وظیفهٔ پیغمبری یسوع، فساد و گمراهی بزرگی در قوم ما بر انگیخته شود.

(۱۳) یسوع به کفر ناحوم رفت.

(۱۴) پس چون اهل شهر او را شناختند و همهٔ بیمارهای خود را جمع نمودند، بیماران را نهادند در ایوان خانه‌ای که یسوع و شاگردانش درآن جا فرود آمده بودند.

(۱۵) یسوع را خواندند و به او زاری نمودند از برای بهبودی بیماران.

(۱۶) پس یسوع دست خود را به هر یک از ایشان افکنده، گفت: «ای خدای اسراییل، به نام پاک خود بهبودی عطا فرما این بیمار را.»

(۱۷) پس همهٔ ایشان بهبودی یافتند.

(۱۸) روز شنبه یسوع به مجمع در آمد؛ همهٔ طایفه بی‌درنگ در آن جا شدند، تا بشنوند سخن او را.


(۱) در آن روز کاتبان خواندند مزامیر داوود را، آن جا که داوود می‌فرماید: هر گاه فرصتی جستم به عدل حکم خواهم کرد.

(۲) پس از خواندن نام انبیا، یسوع بر پا شد و با دست‌های خود اشاره به خاموشی فرمود.

(۳) آن گاه دهان خویش برگشود و این چنین تکلّم فرمود: «ای برادران، هر آینه شنیدید سخنی را که پدر ما داوود پیغمبر به آن سخن کرده، که هر گاه وقتی بیاید به عدل حکم خواهد کرد.»

(۴) «به درستی که من حق می‌گویم به شما؛ همانا بسیاری قضاوت می‌نمایند پس خطا می‌کنند.»

(۵) «جز این نیست که آن‌ها خطا می‌کنند درآن چه موافق خواهش‌های ایشان نیست.»

(۶)«اماآن چه موافق است آن‌ها را، پس به آن پیس از وقتش حکم می‌نمایند.»

(۷) «همچنین ندا می‌کند ما را خدایِ پدران ما بر زبان پیغمبر خود داوود، که فرموده: به عدل حکم بکنید ای فرزندان مردم،»

(۸) «پس چه بدبختند کسانی که بر گذرگاه‌ها می‌نشینند و کاری ندارند به جز حکم بر گذرندگان.»

(۹) «آن گاه می‌گویند:این خوشروی و آن زشت است و آن خوب و این بد.»

(۱۰) «وای بر ایشان؛ زیرا بر می‌دارند چوب جزا را از دست خدای که می‌فرماید: من گواه و حکم‌کننده‌ام و مجد خود را به کسی نمی‌دهم.»

(۱۱) «به شما حق می‌گویم؛ به درستی که اینان گواهی می‌دهند به آن چه هرگز ندیده‌اند و نشنیده‌اند.»

(۱۲) «حکم می‌کنند بدون این که ایشان حکم‌کننده قرار داده شده باشند.»

(۱۳) «به درستی که ایشان از این جهت ناپسندگانند بر زمین، در پیشگاه خدای. زود است خدای کیفر دهد ایشان را، کیفر سهمناکی در روز پسین.»

(۱۴) «وای بر شما، وای بر شما؛ شما آنانید که مدح می‌نمایید بدی را و بدی را نیک می‌خوانید.»

(۱۵) «زیرا حکم می‌کنید بر خدای به این که او گناه کار است و حال که او آفرینندهٔ صلاح است.»

(۱۶) «آن گاه شیطان را نیکو می‌شمارید که گویا او نیکوکار است و حال آن که او منشأ هر بدی است.»

(۱۷) «پس نیک بنگرید چه قصاصی بر شما فرود خواهد آمد؛ نیز بنگرید که در کیفرِ خدای افتادن بس بیمناک است و زود است که این کیفر فرود آید بر آن‌هایی که نیکو می‌شمارند گناهکار را از برای نقود.»

(۱۸) «در دعوی یتیمان و بیوگان حکم نمی‌کنند.»

(۱۹) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که شیاطین زود است به لرزه در آیند از کفر اینان.»

(۲۰) «زیرا آن سخت سهمناک خواهد بود.»

(۲۱) «ای انسان که قاضی نصب شده‌ای، به چیز دیگری جز وظیفه خود منگر.»

(۲۲) «نه به خویشان و نه به دوستان و نه به شرف و نه به سود.»

(۲۳) «بر خوف خدای نظر کن به سوی حقی که واجب است بر تو این که بطلبی آن را به بزرگترین کوشش.»

(۲۴) «زیرا آن نگاه می‌دارد تو را از کیفر خدای.»

(۲۵) «لیکن من می‌ترسانم تو را به این که؛ هر کس جزا دهد با نامهربانی، جزا داده می‌شود با نامهربانی.»


(۱) «ای انسانی که جزا می‌دهی غیر خود را،»

(۲) «مگر نمی‌دانی که منشأ همهٔ بشر از گِل است.»

(۳) «مگر نمی‌دانی که یافت نمی‌شود کسی صالح به جز خدای یگانه.»

(۴) «از این رو هر انسانی دروغگو و گناهکار است.»

(۵) «مرا تصدیق کن ای انسان، تو هر گاه جزا دهی غیر خود را به گناهی، به درستی که در دل تو چیزی است از آن گناه که جزا داده خواهی شد به خاطر آن.»

(۶) «چقدر سخت و با خطر است قضاوت،»

(۷) «چه بسیارند آنانی که هلاک شدند به حکم ظالمانهٔ خود.»

(۸) «پس شیطان حکم نمود بر انسان به این که او ناپاک‌تر از شیطان است.»

(۹) «از این رو نافرمانی نمود خدای آفریدگار خود را.»

(۱۰) «همان نافرمانی‌ای را که شیطان از آن تؤبه ننمود؛ زیرا مرا بر آن دانش است از گفت و گوی من با شیطان.»

(۱۱) «به تحقیق که حکم نمودند پدر و مادر نخستین ما به خوبی گفتار شیطان.»

(۱۲) «به سبب آن رانده شدند از آن رو از بهشت.»

(۱۳) «پس حکم نمودند بر تمام نسل خودشان.»

(۱۴) «حق می‌گویم به شما؛ سوگند به هستی خدای که در حضورش می‌ایستم، به درستی که حکم باطل، پدر تمام گناهان است.»

(۱۵) «زیرا هیچ کس بی‌اراده گناهی نمی‌کند و نمی‌خواهد، چیزی را که نمی‌شناسد.»

(۱۶) «وای دراین صورت، بر گناهکاری که حکم می‌نماید در قضاوت خود به این که گناه نیکوست و صلاح تباهی است.»

(۱۷) «کسی که بدین سبب ترک می‌کند صلاح را و اختیار می‌نماید گناه را،»

(۱۸) «به درستی که زود است بر او فرود آید کیفری و کیفر خدای را نتوان تاب آورد، هنگامی که او بیاید تا جهان را کیفر دهد.»

(۱۹) «چه بسیارند آنان که به سبب حکم ظالمانه هلاک شدند.»

(۲۰) «چه بسیارند کسانی که نزدیک است تا هلاک شوند.»

(۲۱) «فرعون بر موسی و طایفهٔ اسراییل حکم به کفر نمود.»

(۲۲) «شائول حکم نمود بر داوود به این که او شایستهٔ مرگ است.»

(۲۳) «اخاب بر ایلیا حکم نمود.»

(۲۴) «بخت‌نصر حکم نمود بر سه جوانی که خدایانِ دروغِ ایشان را عبادت ننمودند.»

(۲۵) «آن دو پیرمرد بر سوسن حکم نمودند.»

(۲۶) «حکم نمودند همهٔ رؤسای عبادت‌کنندگان بت‌ها بر پیغمبران.»

(۲۷) «چه سهمناک است قضای خدای.»

(۲۸) «قاضی هلاک می‌شود و حکم کرده شده بر او، نجات می‌یابد.»

(۲۹) «این چه جهت دارد، اگر نه از برای آن باشد که حکم می‌کنند بر بی گناه از روی ستم،به ناشکیبایی.»

(۳۰) «چه سخت نزدیکند نیکوکاران به هلاک.»

(۳۱) «نیکوکارانی که به ناروا حکم نموده‌اند.»

(۳۲) «این هویدا می‌شود از قصهٔ برادران یوسف؛ آنان که او را به مصریان فروختند.»

(۳۳) «نیز هویدا می‌شود از هارون و مریم، خواهر موسی، که حکم بر برادر خود کردند.»

(۳۴) «سه تن از دوستان ایوب حکم کردند بر دوست خدای، ایوب.»

(۳۵) «داوود جکم نمود بر مَفیبوشَت و اوریا.»

(۳۶) «کورش حکم کرد به این که دانیال طعمهٔ شیران شود.»

(۳۷) «نیز بسیاری دیگران نزدیک به هلاکت شدند به سبب این.»

(۳۸) «از این رو به شما می‌گویم، به ناحق کیفر نکنید تا کیفر کرده نشوید.»

(۳۹) پس چون یسوع سخن خویش را به پایان برد، بسیاری توبه کردند، ناله‌کنان بر گناهان خودشان و دوست داشتند هر چیزی را ترک کنند و پیروی او نمایند.

(۴۰) لیکن یسوع فرمود: «در خانه‌های خویش بمانید.»

(۴۱) «ترک کنید گناهان را.»

(۴۲) «خدای را با ترس عبادت کنید؛ پس به این خلاص خواهید شد.»

(۴۳) «زیرا من نیامده‌ام که خدمت کرده شوم؛ بلکه آمده‌ام تا خدمت کنم.»

(۴۴) چون این بفرمود از مجمع و شهر بیرون شد.

(۴۵) آن گاه تنها در بیابان شد تا نماز بخواند؛ زیرا دوست داشت تنهایی را بسیار.


(۱) پس از آن که یسوع برای پروردگار نماز گزارد، شاگردانش به سوی او آمدند و گفتند: ای معلم، دوست داریم که دو چیز را بشناسیم.

(۲) یکی این که چگونه با شیطان سخن کردی؟ با این که تو می‌گویی که او توبه‌کار نیست.

(۳) دیگر این که چگونه خدای می‌آید تا کیفر دهد در روز جزا؟

(۴) یسوع فرمود: «حق می‌گویم شما را؛ به درستی که من مهربان شدم بر شیطان چون دانستم افتادن او را.»

(۵) «نیز مهربان شدم بر جنس بشری که او را می‌فریبد تا گناه کند.»

(۶) «از این رو نماز گزاردم و روزه گرفتم از برای خدای که با واسطهٔ فرشته خود جبرئیل به من عطا فرمود:»

(۷) «چه طلب می‌کنی ای یسوع،و مطلب تو چیست؟»

(۸) «جواب دادم: ای پروردگار، تو می‌دانی کدام بدی است که شیطان سبب آن بود و این که به واسطهٔ فریب او بسیاری هلاک می‌شوند.»

(۹) «او آفریده شدهٔ توست ای پروردگار،»

(۱۰) «پس به او رحم کن ای پروردگار،»

(۱۱) «خدای فرمود: ای یسوع، ببین که همانا من از او می‌گذرم.»

(۱۲) «پس او را وا بدار بر این که فقط بگوید ای پروردگار من، هر آینه به تحقیق خطا کردم؛ پس به من رحم کن.»

(۱۳) «در این صورت از او گذشت خواهم کرد و خواهم برگردانید او را به حال اولش.»

(۱۴) یسوع فرمود: «چون این را بشنیدم بسی خوشحال شدم، در حالتی یقین‌کننده بودم به این که من این صلح را به جا آورده‌ام.»

(۱۵) «لهذا شیطان را خواندم؛ پس آمده، گفت: چه باید بکنم از برای تو ای یسوع،»

(۱۶) «جواب دادم: به درستی که تو خودخواهی کردی ای شیطان،»

(۱۷) «من خدمت تو را دوست ندارم.»

(۱۸) «جز این نیست که تو را خواندم، برای آن چه که صلاح تو در آن است.»

(۱۹) «شیطان جواب داد: هر گاه تو خدمت مرا دوست نداشته باشی، پس به درستی که من دوست ندارم خدمت تو را؛ زیرا من شریفترم از تو.»

(۲۰) «پس تو نیستی لایق این که مرا خدمت کنی. تویی کسی که او گِل است، اما من روحم.»

(۲۱) «پس گفتم: این سخنان را بگذاریم. بگو به من مگر خوب نیست این که برگردی به جمال اوّل و حال اوّل خود؟»

(۲۲) «تو می‌دانی این که فرشته میخاییل زود است بزند تو را در روز بازخواست به شمشیر خدای، صد هزار ضربت.»

(۲۳) «آن گاه زود است برسد تو را از هر ضربتی عذاب ده دوزخ.»

(۲۴) «شیطان جواب داد: زود است ببینم در آن روز که کدام ما بیشتر است در کار.»

(۲۵) «پس به درستی که زود است مرا باشد در آن روز یاوران بسیاری از فرشتگان و از سخت‌ترین بت‌پرستان در توانایی، آنان که خدای را مضطرب سازند.»

(۲۶) «زود است خدای بداند خطای بزرگی را مرتکب شده به راندن من از برای گِل ناپاکی.»

(۲۷) «آن وقت گفتم: ای شیطان، به درستی که تو ضعیف‌العقل هستی و نمی‌دانی آن چه را که می‌گویی.»

(۲۸) «پس آن وقت شیطان سخریه‌کنان سر خود را جنبانید و گفت: حالا بیا و این مصالحه را میان من و خدای تمام کن.»

(۲۹) «بگو تو ای یسوع، چه واجب است بر من؛ زیرا تو درست دانشی.»

(۳۰) «جواب دادم: واجب است تکلم به دو کلمه فقط.»

(۳۱) «شیطان پرسید آن دو کلمه چیست؟»

(۳۲) «جواب دادم: آن دو این است که بگویی گناه کردم؛ پس به من رحم کن.»

(۳۳) «شیطان گفت: به درستی که من با خوشی این مصالحه را قبول می‌کنم،هر گاه این دو کلمه را خدای به من بگوید.»

(۳۴) «پس گفتم: باز شو از من ای رانده‌شده.»

(۳۵) «زیرا تویی گناهکار پدیدآورندهٔ هر ستم و گناه.»

(۳۶) «لیکن خدای است دادگر منزّه از گناهان.»

(۳۷) «پس شیطان با ولوله باز شد و گفت: به درستی که امر چنین نیست ای یسوع، لیکن تو دروغ می‌گویی تا خشنود سازی خدای را.»

(۳۸) آن گاه یسوع فرمود به شاگردانش: «حالا ببینید که چگونه خواهد یافت رحمتی را.»

(۳۹) شاگردان جواب دادند: «هرگز نیابد، ای پروردگار، زیرا او ناتوبه‌کار است.

(۴۰) امّا حالا پس به ما خبر ده از بازخواست خدای.


(۱) یسوع فرمود: «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که روز بازخواست خدای زود است بشود سهمناک، به اندازه‌ای که افتادگان تفضیل می‌دهند ده دوزخ را بر این که بشنوند کلامِ خدای را که سخن می‌کند با ایشان با غضب شدید.»

(۲) «آنان که زود است شهادت دهد بر ایشان همهٔ مخلوقات.»

(۳) «حق می‌گویم به شما؛ نیستند افتادگان تنها کسانی که ایشان می‌ترسند؛ بلکه قدّیسان و اصفیای خدای نیز چنین هستند.»

(۴) «حتی این که ابراهیم به خوبی خود وثوق ندارد.»

(۵) «ایوب را نیز وثوقی به پاکی خود نباشد.»

(۶) «چه بگویم؟»

(۷) «بلکه به درستی که رسول الله هم خواهید ترسید.»

(۸) «زیرا زود است به جهت اظهار بزرگواری خود برهنه نماید رسول خدای را از نیروی یاد آور.»

(۹) «یاد نیادش که چگونه هر چیزی را به او عطا فرموده.»

(۱۰) «حق می‌گویم به شما؛ در حالتی که سخن‌کننده‌ام از دل. به درستی که من تن‌لرزه می‌گیرم؛ زیرا جهان زود است مرا خدای بخواند.»

(۱۱) «بر من است که پیش کنم از برای این حساب را.»

(۱۲) «سوگند به هستی خدای که روانم در حضور وی ایستاده‌است، به درستی که من مردی هستم نابودشونده، مثل باقی مردم.»

(۱۳) «اگر چه مرا بر پا داشته است خدای به پیغمبری بر خانهٔ اسراییل از برای بهبودی ناتوانان و اصلاح گناهکاران؛ لیکن خود خدمتگذار خدایم.»

(۱۴) «شما بر این گواهانید که چگونه من انکار می‌نمایم بر این بدکارانی که بعد از درگذشتن من از جهان، زود باشد که باطل سازند حق انجیل مرا به عمل شیطان.»

(۱۵) «لیکن زود است که نزدیک به آن جام جهان برگردم.»

(۱۶) «زود باشد که خنوخ و ایلیا با من بیایند.»

(۱۷) «آن گاه شهادت بدهیم بر بدکارانی که زود است لعنت کرده شده باشد آخرت ایشان.»

(۱۸) پس از آن که یسوع چنین تکلم فرمود، اشک‌ها را سرازیر نمود.

(۱۹) پس شاگردانش به آواز بلند گریستند و آوازهای خود را بلند نموده، گفتند: گذشت فرما ای پروردگار، و به خدمتگذار پاک دامن خود رحم کن.

(۲۰)پس یسوع جواب داد: «آمین،آمین»


(۱) آن گاه یسوع فرمود: «پیش از آن که آن روز بیاید، زود باشد که فرود آید به جهان تباهی بزرگی.»

(۲) «زود باشد که در گیرد کارزار خونریز خورد کننده.»

(۳) «پس پدر پسر را می‌کشد.»

(۴) «پسر پدر را می‌کشد، به سبب گمراهی‌های طوایف.»

(۵) «ازاین جهت منقرض خواهد شد شهرها و بلاد تهی خواهند شد.»

(۶) «وباهای مهلک رخ دهد تا این که چنان شود که یافت نشود کسی که مردگان را به گورستان‌ها ببرد؛ بلکه گذارده شوند برای طعمهٔ حیوانات.»

(۷) «زود باشد که بفرستد خدای گرسنگی را بر آنان که بمانند بر زمین؛ پس بشود نان در قیمت، زیادتر از طلا.»

(۸) «پس بخورند همه انواع چیزهای ناپاک را.»

(۹) «وای بر بدبختی آن قرن، که نزدیک می‌شود شنیده نشود از کسی که بگوید: گناه کردم پس به من رحم کن ای خدای.»

(۱۰) «بلکه با آوازهای سهمناک کفر می‌کنند بر خدای بزرگوار فرخنده تا ابد.»

(۱۱) «پس وقتی که آغاز نمود آن روز به نزدیک شدن، هر روز علامتی بیاید سهمناک بر ساکنان زمین به مدت پانزده روز.»

(۱۲) «در روز اول آفتاب سیر می‌کنند در مدار خود در آسمان بی‌نور.»

(۱۳) «بلکه سیاه می‌شود مثل رنگ جامه.»

(۱۴) «زود است که بنالد، چنان که پدر بر پسری که مشرف به موت است ناله می‌کنند.»

(۱۵) «در روز دوم، ماه به خون برگردد.»

(۱۶) «زود باشد بیاید خون بر زمین، چون شبنم،»

(۱۷) «در روز سوم ستارگان دیده شوند که شروع به جنگ نمودن با یکدیگر کنند، مثل سپاهی از دشمنان.»

(۱۸) «در روز چهارم کوه‌ها و سنگ‌های بزرگ به هم بخورند، مثل دشمنان جنگخوی.»

(۱۹) «در روز پنجم هر رستنی و گیاهی خون بگرید.»

(۲۰) «در روز ششم دریا طغیان کند بی آن که از جای خود تجاوز کند، تا بلندی صد و پنجاه ذراع.»

(۲۱) «آن گاه در تمام روز، مثل دیوار بایستد.»

(۲۲) «در روز هفتم کار برعکس شود؛ پس فرو نشیند حتی نزدیک شود که دیده نشود.»

(۲۳) «در روز هشتم پرندگان و جانوران صحرا و آب جمع شوند، در حالتی که زاری و فریاد دارند.»

(۲۴) «در روز نهم فرود آید بارانی از تگرگ سهمناک، به حیثی که خونریزی کند، چه خونریزیی که نزدیک باشد نجات نیابند از آن ده یکِ زندگان.»

(۲۵) «در روز دهم بیاید برق و رعد سهمناکی؛پس شکافته و سوخته شود سه یکِ کوه‌ها.»

(۲۶) «در روز یازدهم روان شود هر جویی واپس و از خون روان شود نه از آب.»

(۲۷) «در روز دوازدهم، ناله و فریاد کند هر آفریده‌ای.»

(۲۸) «در روز سیزدهم، پیچیده شود آسمان چون پیچیدگی نامه.»

(۲۹) «آن گاه آتش ببارد تا هر زنده‌ای بمیرد.»

(۳۰) «در روز چهاردهم زلزلهٔ سهمناکی پدیدار شود و کوه‌ها از آن در هوا پران شوند، چون پرندگان.»

(۳۱) «آن گاه همهٔ زمین بیابان گردد.»

(۳۲) «در روز پانزدهم فرشتگان پاک بمیرند.»

(۳۳) «پس زنده نماند مگر خدای تنها، آن که او راست اکرام و مجد.»

(۳۴) چون یسوع این بفرمود، رویِ خود را تپانچه زد با دست‌های خود.

(۳۵) آن گاه سر خود را بر زمین نهاد و چون سر خویش را برداشت، فرمود: «ملعون باد هر کسی که درج کند در گفته‌های من این را که من پسر خدایم.»

(۳۶) پس بیفتادند شاگردان، هنگام این سخنان، مثل مردگان.

(۳۷) پس یسوع ایشان را برخیزانده، فرمود «باید از خدای بترسیم، هر گاه بخواهیم که در آن روز ترسانیده نشویم.»


(۱) «پس چون این معاملات بگذرد، فرا گیرد جهان را تاریکی تا چهل سال که نباشد در آن زنده‌ای به جز خدای تنها، که او راست اکرم و مجد تا ابد»

(۲) «چون چهل سال بگذرد، زنده کند خدای رسول خود را که زود باشد طلوع نماید مثل آفتاب.»

(۳) «پس می‌نشیند و سخن نمی‌گوید؛ زیرا زود باشد بشود مانند دیوانه.»

(۴) «هم زود باشد که برخیزاند خدای فرشتگان چهارگانهٔ مقربّان خود را، که آن‌ها رسول‌الله را سراغ می‌نمایند.»

(۵) «پس هر وقتی که او را جستند بر چهار سوی آن جا بایستند تا حراست کنند او را.»

(۶) «آن گاه خدای زنده می‌کند باقی فرشتگان را که مانند زنبور عسل می‌آیند و به گردِ رسول‌الله بر می‌آیند.»

(۷) «آن گاه خدای زنده می‌کند پس از آن باقی پیغمبران خود را، که زود باشد بیایند همهٔ ایشان پیروی‌کنان از آدم.»

(۸) «پس دست رسول‌الله را ببوسند و خودشان را قرار دهند در سایهٔ نگاهبانی او.»

(۹) «آن گاه خدای زنده کند باقی پاکان را که فریاد می‌زنند: به یاد آر ما را ای محمد،»

(۱۰) «پس به جنبش آید مهربانی در رسول‌الله از فریاد ایشان.»

(۱۱) «او نظر می‌نماید در آن چه او را باید کرد از برای خلاص ایشان.»

(۱۲) «آن گاه زنده کند خدای پس از آن هر مخلوقی را که برمی‌گردد به هستی نخستین خود.»

(۱۳) «زود باشد که علاوه بر این از برای هر یک نیروی نطق باشد.»

(۱۴) «آن گاه خدای زنده کند انداخته‌شدگان را، کسانی که وقت برخاستن ایشان سایر خلق خدای می‌ترسند به سبب زشتی دیدار آن‌ها»

(۱۵) «انداخته‌شدگان فریاد می‌کنند: ای پروردگار ما، وامگذار ما را از رحمت خود.»

(۱۶) «پس از این خدای برخیزاند شیطان را، که زود باشد هر آفریده‌ای در وقت نگریستن به سوی او مثل مرده شود از ترس هیأت دیدار هولناک او.»

(۱۷) آن گاه یسوع فرمود: «امیدوار به خدای هستم که نبینم این هول را در آن روز.»

(۱۸) «به درستی که رسول‌الله از این دیدارها نمی‌هراسد؛ زیرا نمی‌ترسد مگر از خدای تنها.»

(۱۹) «آن گاه فرشته بار دیگر بدمد بوقی را؛ پس همه به آواز بوق او برخیزند و بگوید: ای آفریدگان، بیایید از برای جزا؛ زیرا آفریدگار شما می‌خواهد جزای شما را بدهد.»

(۲۰) «پس آن هنگام دیده می‌شود در میان آسمان، بالای وادی یهوشافات، تختی درخشان که بر آن ابر سفیدی سایه اندازد.»

(۲۱) «آن هنگام فرشتگان فریاد کنند: خجسته باد خدای ما. تویی آن که ما را آفریدی و از لغزش شیطان رهانیدی.»

(۲۲) «آن وقت رسول‌الله هراسان شود؛ زیرا او درک خواهد کرد که کسی نیست تا خدای را چنان که شایسته است دوست داشته باشد.»

(۲۳) «زیرا آن که می‌گیرد به صرّافی طلاپاره‌ای را، باید که شصت پشیز با او باشد؛ پس هر گاه نزد او یک پشیز باشد نمی‌تواند آن را صرّافی کند.»

(۲۴) «لیکن هر گاه رسول‌الله بهراسد پس چه خواهند کرد بدکارانی که پر از شر هستند؟»


(۱) «آن گاه رسول‌الله زاری‌کنان می‌رود تا جمع نماید همهٔ پیغمبران را که با آن‌ها سخن کند و با آن‌ها برود برای زاری کردن به سوی خدای به جهت شفاعت مؤمنان.»

(۲) «پس هر یک از ترس عذر آورند.»

(۳) «به هستی خدای سوگند همانا من خود نخواهم رفت آن جا؛ زیرا من آگاهم به آن چه که باید بدانم.»

(۴) «وقتی که خدای این ببیند یادآوری کند رسول خود را که چگونه او آفریده است همهٔ چیزها را به خاطر محبّت او.»

(۵) «پس ترس او بر طرف شود و به سوی عرش پا پیش نهد با محبت و احترام.»

(۶) «فرشتگان بسرایند: خجسته باد نام پاک تو ای خدای ما،»

(۷) «چون به نزدیک عرش شود، بگشاید برای رسول خود دروازه را، مانند دوستی برای دوست خود که بعد از مدت‌ها یکدیگر را ندیده باشند.»

(۸) «آن گاه رسول‌الله نخست آغاز کند در سخن؛ پس بگوید: به درستی که من عبادت تو می‌کنم و دوستی تو می‌کنم ای خدای من،»

(۹) «شکر تو می‌گویم به تمام دل و روان خود.»

(۱۰) «زیرا تو خواستی و مرا آفریدی تا بندهٔ تو باشم.»

(۱۱) «هر چیزی را برای محبّت من آفریدی تا از هرچیزی، و در هر چیزی و برتر از هر چیزی دوستی تو بِوَرزَم.»

(۱۲) «پس باید همهٔ آفریدگان تو حمدِ تو گویند،ای خدای من،»

(۱۳) «آن هنگام همهٔ آفریدگان خدای بگویند: شکر تو می‌گوییم ای پروردگار، و خجسته باد نام پاک تو.»

(۱۴) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که شیاطین و انداخته‌شدگان آن هنگام می‌گریند تا حدی که هر آینه از آب چشم یکی از ایشان روان شود، بیشتر از آن چه در رود اردن است.»

(۱۵) «با وجود این، خود نمی‌بینند خدای را.»

(۱۶) «پس خدای با رسول خود سخن نموده، بفرماید: مرحبا به تو ای بندهٔ امین من،»

(۱۷) «طلب کن هر چه که می‌خواهی که به هر چیزی خواهی رسید.»

(۱۸) «پس رسول‌الله جواب دهد: ای پروردگار من، یاد کن که چون مرا آفریدی، فرمودی به درستی که تو اراده نموده‌ای که بیافرینی جهان را و فرشتگان را و مردم را از روی محبت به من تا تمجید نمایند تو را به وجود من، بندهٔ تو.»

(۱۹) «از ین رو زاری می‌کنم به سوی تو ای پروردگار مهربان دادگر که به یاد آوری وعدهٔ خویش را به بنده‌ات.»

(۲۰) «پس خدای، مانند دوستی که با دوست خود شوخی کند، می‌فرماید: ای خلیل من، محمد، آیا گواهانی داری بر این سخن؟»

(۲۱) «پس با احترام بگوید: آری ای پروردگار من،»

(۲۲) «پس خدای بفرماید: ای جبرئیل، برو و ایشان را بخوان.»

(۲۳) «پس جبرئیل به سوی رسول‌الله بیاید و بگوید: گواهان تو ای آقا چه کسانی هستند؟»

(۲۴) «پس رسول‌الله جواب دهد: ایشان آدم، ابراهیم، اسماعیل، موسی، داوود و یسوع پسر مریم هستند.»

(۲۵) «پس فرشته باز شود و ندا کند گواهان مذکور را، که آنان حاضر خواهند شد در آن جا ترسان.»

(۲۶) «پس وقتی حاضر شوند، خدای به ایشان بفرماید: آیا به یاد دارید آن چه را رسول من ثابت نموده؟»

(۲۷) «جواب دهند: چیست ای پروردگار،»

(۲۸) «پس خدای بفرماید:این که هر چیزی را از روی محبّت به او آفریده‌ام تا همهٔ آفریدگان، مرا به او حمد گویند.»

(۲۹) «پس هر یک از ایشان جواب دهند:»

(۳۰) «ما سه گواه داریم که افضل از ما هستند، ای پروردگار، »

(۳۱) «پس خدای جواب دهد: آن سه گواه کیانند؟»

(۳۲) «موسی گوید: نخست کتابی است که مرا عطا فرمودی.»

(۳۳) «داوود گوید: دوم کتابی است که مرا عطا فرمودی.»

(۳۴) «آن که اکنون با شما سخن می‌دارد گوید:ای پروردگار، به درستی که تمام جهان را شیطان گمراه نمود؛ پس گفت همانا من پسر و شریک توام.»

(۳۵) «لیکن کتابی که مرا عطا فرمودی گفته که حقاً، به درستی که من بندهٔ توام.»

(۳۶) «همان کتاب اعتراف دارد به آن چه رسول تو او را ثابت کرده.»

(۳۷) «پس آن هنگام رسول‌الله به سخن در آید و بگوید:این چنین می‌گوید کتابی که مرا عطا فرمودی ای پروردگار،»

(۳۸) «وقتی که رسول‌الله این بگوید، خدای به سخن در آمده، بگوید: به درستی که آن چه حالا کردم جز این نیست که از این رو کردم تا هر کسی اندازهٔ محبّت مرا به تو بداند.»

(۳۹) «پس از آن که این سخن را بگوید، عطا کند خدای رسول خود را کتابی که در آن نامه‌های همهٔ برگزیدگان خدای نوشته شده باشد.»

(۴۰) «پس هر مخلوقی به سجده درآمده، بگوید تو راست تنها، ای خدای، مجد و اکرام؛ زیرا ما را به رسول خود بخشیدی.»


(۱) «خدای بگشاید کتابی را که در دست رسول اوست.»

(۲) «پس بخواند رسول او آن را و آواز کند همهٔ فرشتگان و پیغمبران و همهٔ برگزیدگان را.»

(۳) «در پیشانی هر یک علامت رسول‌الله نوشته باشد و در کتاب نوشته شده مجد بهشت.»

(۴) «پس هر یک بگذرند به دست راست ملکوت خدای که به نزدیکی رسول‌الله است.»

(۵) «آن گاه پیغمبران به پهلویش بنشینند.»

(۶) «قدیسان به پهلوی پیغمبران بنشینند.»

(۷) «فرخندگان نیز به پهلوی قدیسان.»

(۸) «پس در این هنگام فرشته در بوق بدمد و شیطان را برای کیفر فرا بخواند.»


(۱) «آن وقت آن بدبخت بیاید در کمال ذلّت و هر آفریده‌ای از او شکوه کند.»

(۲) «خدای ندا کند فرشته میخاییل را، پس بزند او را با شمشیر خدای صد هزار ضربت.»

(۳) «می‌باشد هر ضربتی که به آن شیطان را می‌زند به سنگینی ده دوزخ.»

(۴) «او می‌باشد اول کسی که در هاویه افکنده شود.»

(۵) «آن گاه فرشته ندا کند پیروان او را؛ پس خوار شوند و مانند او از آن‌ها شِکوه می‌شود.»

(۶) «آن هنگام فرشته میخاییل بزند برخی را صد ضربت و برخی را پنجاه ضربت و برخی را بیست و برخی را دَه و برخی را پنج.»

(۷) «آن گاه فرود آورده شوند؛ زیرا خدای می‌فرماید به ایشان: به درستی که دوزخ آرامگاه شماست، ای رانده‌شدگان،»

(۸) «آن گاه همهٔ کافران و انداخته‌شدگان خوانده شوند به سوی جزا.»

(۹) «نخست برخیزند بر ایشان همهٔ آفریدگان که از انسان پست‌ترند، گواهان پیش خدای که چگونه خدمت کرده‌اند این مردم را.»

(۱۰) «نیز گواهان که چگونه اینان مجرم شدند به خدای وخلق او.»

(۱۱) «همچنین هر یک از پیغمبران برخیزند گواه بر ایشان.»

(۱۲) «پس حکم نماید خدای بر ایشان به زبانه‌های آتش دوزخی.»

(۱۳) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که سخنی یا اندیشه‌ای از باطل نباشد که جزا بر آن داده نشود در روز سهمناک.»

(۱۴) «حق می‌گویم به شما؛به درستی که پیراهن مویین چون آفتاب بتابد و هر ذره‌ای که بر انسان از روی محبت خدای بوده مروارید گردد.»

(۱۵) «بی‌نوایانی که از دل خدمت خدای می‌کردند به بی‌نوایی حقیقی، هر آینه فرخندگانند سه برابر و چهار برابر.»

(۱۶) «زیرا ایشان در این جهان خالی باشند از کارهای جهانی؛ پس محو کرده شود به این جهت از ایشان گناهان بسیار.»

(۱۷) «محتاج نمی‌شوند در آن روز این که پیش کنند حسابی که چگونه صرف نموده‌اند غنای جهانی را.»

(۱۸) «بلکه جزا داده می‌شوند به جهت صبر و بی‌نوایی خود»

(۱۹) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که هر گاه جهان می‌دانست این را، هر آینه تفضیل می‌داد پیراهن مویین را بر جامهٔ ارغوان و بی‌نوایی را بر طلا و روزه را بر ولیمه‌ها.»

(۲۰) «وقتی که حساب همه به پایان آمد، خدای به رسول خود بفرماید: ای خلیل من، نظر کن چه بزرگ بوده‌است شرِّ ایشان.»

(۲۱) «زیرا من آفریدگار ایشانم مُسَخَّر نمودم همهٔ آفریدگان را برای خدمت ایشان، پس خوار داشتند مرا در هر چیزی.»

(۲۲) «عدل و همهٔ عدل است در این صورت که به ایشان رحم نکنم.»

(۲۳) «پس رسول‌الله جواب داد: راستی ای پروردگار بزرگوار ما، به درستی که هیچ یک از خلیلان و بندگان تو نمی‌توانند که از تو درخواست کنند رحمتی را بر ایشان. »

(۲۴) «همانا من بندهٔ تو بیش از همه می‌طلبم عدل را دربارهٔ ایشان.»

(۲۵) «پس از آن که این سخن بگوید، فرشتگان و پیغمبران به تمامی بر ضد ایشان فریاد بر آرند با برگزیدگان خدای همگی؛ بلکه برای چه بگویم برگزیدگان.»

(۲۶) «زیرا حق می‌گویم به شما؛ به درستی که غنده‌ها و مگس‌ها و سنگ‌ها و ریگ‌ها هر آینه فریاد کنند از فاجران و طلب کنند بر پاداشتن عدل را.»

(۲۷) «آن هنگام خدای برگرداند به سوی خاک هر نفس زندهٔ پست‌تر از انسان را.»

(۲۸) «و بفرستد به دوزخ فاجرانی را که ببینند بار دیگر در اثنای سیر خود، آن خاکی که را که بر می‌گردد به سوی آن سگ‌ها و اسب‌ها و غیر آن‌ها و جانوران ناپاک.»

(۲۹) «پس در آن هنگام بگویند: ای پروردگار، برگردان ما را نیز به این حال؛ لیکن عطا نمی‌شوند درخواست خود را.»


(۱) در بین این که یسوع سخن می‌کرد، شاگردان سخت می‌گریستند.

(۲) یسوع نیز اشک بسیار ریخت.

(۳) پس از آن که گریست، یوحنا گفت: ای معلم، دوست داریم که دو امر را بدانیم.

(۴) یکی این که چگونه ممکن است رسول‌الله را – و حال آن که از مهربانی پر است – که شفقت ننماید در آن روز بر این انداخنه‌شدگان و حال آن که ایشان از همان گِلی هستند که او از آن است.

(۵) دیگر آن که مقصود از بودن شمشیر میخاییل مثل ده دوزخ چیست؟ مگر بیشتر از یک دوزخ هم است؟

(۶) یسوع فرمود: «مگر نشنیده‌اید آن چه را که داوود پیغمبر می‌فرماید که: چگونه می‌خنددد نیکوکار از هلاکت گناهکاران؟ پس گناهکار را به این کلمات ریشخند نموده، می‌فرماید: دیدم انسان را که اعتماد بر نیرو و توانگری خود داشت و خدای را فراموش نموده بود.»

(۷) «پس حق می‌گویم به شما؛ به درستی که ابراهیم زود باشد به پدر خود استهزا کند و آدم به همهٔ انداخته‌شدگان.»

(۸) «جز این نیست که این باشد که برگزیدگان زود باشد برخیزند در حالتی که کامل و متحد باشند با خدای.»

(۹) «راه نیابد به عقول ایشان کمتر اندیشه‌ای بر خلاف عدل او.»

(۱۰) «از این رو هر یک از ایشان زود باشد که بطلبند بر پا داشتن عدل را، به ویژه رسول الله.»

(۱۱) «سوگند به هستی خدای که در حضورش می‌ایستم، با این که من اکنون می‌گریم از روی مهربانی بر جنس بشری، هر آینه البته طلب خواهم کرد در آن روز عدل را بدون مهربانی برای اینان که خوار می‌شمارند سخن مرا.»

(۱۲) «به ویژه برای آنان که انجیل مرا ناپاک می‌نمایند.»


(۱) «ای شاگردان من، به درستی که دوزخ یکی است و در آن عذاب کرده می‌شوند رانده‌شدگان، تا ابد.»

(۲) «مگر این که آن را هفت طبقه یا پایه‌های ژرف است که یکی از دیگری ژرفتر باشد.»

(۳) «آن که می‌رود به دورترین آن‌ها در ژرفی، به او می‌رسد عقاب سختتر.»

(۴) «با وجود این سخن من دربارهٔ شمشیر فرشته میخاییل راست است؛ زیرا کسی که به جز یک گناه مرتکب نشوند، مستحق یک دوزخ خواهد بود و آن کس که دو گناه مرتکب شود، مستحق دو دوزخ خواهد بود.»

(۵) «پس از این جهت انداخته‌شدگان درک می‌کنند، درجاتی که در یک دوزخند، قصاصی را که گویا با آن در ده دوزخ یا درصد یا در هزار هستند.»

(۶) «خدای توانا بر هر چیز، زود باشد که به نیرو و عدل خود شیطان را چنان گرداند که رنجی بکشد که گویا در هزار هزار دوزخ است و باقی‌ماندگان را هر یک به اندازهٔ گناهش رنجی برسد.»

(۷) در این وقت پطرس گفت: ای معلم، به درستی که عدل خدای بزرگ است.

(۸) هر آینه به تحقیق تو را این خطاب امروز غمگین گردانید.

(۹) از این جهت زاری می‌کنیم به سوی تو که استراحت نمایی و فردا ما را خبر ده چه چیز به دوزخ مانند است.

(۱۰) یسوع جواب داد: «ای پطرس، همانا تو به من می‌گویی استراحت نما و تو نمی‌دانی که چه می‌گویی و گرنه چنین سخن نمی‌گفتی.»

(۱۱) «حق می‌گویم؛ به درستی که راحت در این جهان جز این نیست که آن زهر پرهیزگاری است و آتشی است که هر صالح را می‌خورد.»

(۱۲) «مگر فراموش نموده‌اید که به همین جهت همانا چگونه سلیمان، پیغمبر خدای و باقی پیغمبران کاهلی را عیب گفته‌اند.»

(۱۳) «راست است آن که می‌گوید: تنبل زراعت نمی‌کند از ترس سرما، پس او از این جهت در تابستان گدایی می‌کند.»

(۱۴) «از این رو فرموده: هر آن چه دست تو بر انجام آن توانا است پس آن را بکن بدون راحت.»

(۱۵) «چه، می‌گوید ایوب، نیکوترین دوستان خدای: چنان که پرنده برای پریدن زاییده شده‌است، انسان برای کار کردن زاییده شده.»

(۱۶) «حق می‌گویم به شما؛بیشتر از هر چیزی ناخوش می‌دارم راحتی را.»


(۱) «دوزخ یکی است و آن ضد بهشت است؛ چنان که زمستان همانا ضد تابستان و سردی ضد گرمی است.»

(۲) «پس از این رو واجب است بر آن کسی وصف می‌کند بدبختی دوزخ را، این که به تحقیق دیده باشد بهشت آرامش خدای را.»

(۳) «دوزخ عجیب جایی است که به عدل خدای ملعون است از برای لعنت کافران و انداخته‌شدگان.»

(۴) «جایگاهی که دربارهٔ آن ایوب خلیل‌الله فرموده: آن جا آرامشی نیست؛ بلکه هراسی جاوید است.»

(۵) «اشعیای پیغمبر دربارهٔ انداخته‌شدگان گوید: زبانهٔ آتش آن خاموش نشود و کِرم‌های بدن ایشان نمیرد.»

(۶) «داوود، پدر ما گریه‌کنان فرموده: آن هنگام ببارد بر ایشان برق و صاعقه‌ها و گوگرد و تندباد سختی.»

(۷) «بدا به حال گناهکاران دور شده، چه سخت مکروه دارند آن هنگام گوشت‌های نیکو و جامهٔ قیمتی و بالش‌های نرم و الحان خوش را.»

(۸) «چه سخت بیمار کند ایشان را گرسنگی و افروزهٔ سوزنده و آتش افروخته و رنج دردناک با گریهٔ سخت و تلخ.»

(۹) «آن گاه یسوع نالید با افسوس و گفت: «راستی بهتر بود برای ایشان هر گاه خلق نشده بودند از این که رنج دردناک را تحمل کنند.»

(۱۰) «تصور کنید مردی را که در هر اندامی از بدن خود رنج می‌کشد و کسی نیست آن جا که بر او رِقت نماید؛ بلکه همه به او استهزا می‌کنند.»

(۱۱) «مرا خبر دهید، مگر این رنجی سخت نیست؟»

(۱۲) پس شاگردان یسوع جواب دادند: سخت‌ترین سختی‌ها است.

(۱۳) یسوع فرمود: «به درستی که این، هر آینه آرامش دوزخ است.»

(۱۴) «زیرا من به شما حق می‌گویم؛ به درستی که هر گاه خدای می‌نهاد در ترازو همهٔ رنج‌هایی را که در این جهان مردم کشیده‌اند و آن چه را که زود باشد بکشند تا روز بازخواست و در ترازوی دیگر یک ساعت از رنج دوزخ را قرار می‌داد، هر آینه انداخته‌شدگان، بی‌شک اختیار می‌کردند رنج‌های جهانی را.»

(۱۵) «زیرا رنج‌های جهانی بر دست انسان می‌آید: اما آن دیگری، پس به دست شیاطینی است که هیچ شَفقَّت ندارند، مطلقاً.»

(۱۶) «پس چه سخت است آن چه گناهکاران بدبخت از رنج خواهند کشید.»

(۱۷) «چه سخت است سرمای سختی که تخفیف نمی‌دهد زبانهٔ آتش ایشان را، چه سخت است آواز داندان‌ها و گریه و ناله‌هایشان،»

(۱۸) «زیرا آب رود اردن کمتر است از اشک‌هایی که زود باشد هر دقیقه‌ای از دیدگانشان جاری شود.»

(۱۹) «زود باشد لعنت کند ایشان را همهٔ مخلوقات و هم پدر و مادر ایشان و آفرینندهٔ ایشان که تا ابد خجسته‌است.»


(۱) چون یسوع این بفرمود، خود و شاگردانش غسل کردند بر طبق شریعت خدای که نوشته شده‌است در کتاب موسی.

(۲) پس نماز گذاردند و چون شاگردان او را به این اندازه غمگین دیدند، آن روز با وی مطلقاً سخن نگفتند؛ بلکه درنگ کردند هر یک از ایشان با جزع از سخن گفتن با او.

(۳) پس یسوع زبان به سخن بگشود بعد از نماز خفتن و فرمود: «کدام صاحب عشیره می‌خوابد و حال آن که دانسته‌است دزدی عزم نموده بر سوراخ کردن خانهٔ او.»

(۴) «البته هیچ کس نیست.»

(۵) «بلکه بیدار می‌ماند و آماده می‌ایستد برای کشتن دزد.»

(۶) «مگر نمی‌دانید در این صورت که شیطان شیر غًرّانی است که گردش می‌کند، در حالتی که خواهان است تا بدرد کسی را.»

(۷) «پس او می‌خواهد انسان را در گناه بیفکند.»

(۸) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که انسان هر گاه چون سوداگر عمل کند، نخواهد ترسید در آن روز؛ زیرا او خوب آماده می‌شود.»

(۹) «مردی به همسایگان خود نقدینه‌ها داده بود تا با آن‌ها سوداگری کنند و سود را بر نسبت عادلانه قسمت کند.»

(۱۰) «برخی از ایشان خوب سوداگری کردند، تا حدی که نقدینه را دو برابر نمودند؛ لیکن برخی نقدینه‌ها را در خدمت دشمنِ آن کس که ایشان را نقدینه عطا نموده بود صرف نمودند و دربارهٔ او به بدی سخن راندند.»

(۱۱) «مرا بگویید، چه حال دست خواهد داد وقتی که با او بدهکاران محاسبه نماید.»

(۱۲) «به درستی که بی شک او کیفر نمی‌کند آنان را که خوب سوداگری نموده‌اند.»

(۱۳) «لیکن بهبودی می‌دهد چشم خود را از دیگران به سرزنش.»

(۱۴)«آن گاه از ایشان قصاص می‌کند، بر حسب شریعت.»

(۱۵) «سوگند به هستی خدای که روانم در حضرتش می‌ایستد، به درستی که آن همسایه همانا خدای است که عطا فرموده به انسان آن چه که او دارد با خود زندگی.»

(۱۶) «هر گاه در این جهان خوش زندگانی نمود، خدای را مجدی باشد و انسان را مجد بهشت باشد.»

(۱۷) «زیرا آنان که نیکو زندگانی کنند نقدینه‌های خود را دو برابر کنند، به پیشوا بودنشان.»

(۱۸) «زیرا وقتی که ایشان را گناهکار پیشوا دیدند، بر می‌گردند به سوی توبه.»

(۱۹) «از این رو جزا دهد آنان را که نیکو زندگانی کنند، جزایی بزرگ.»

(۲۰) «لیکن به من بگویید، چه خواهد بود قصاص خطاکاران گناهکار که به گناهان خود نصف می‌کنند آن چه را خدای به ایشان عطا نموده، به این که زندگی خود را صرف می‌نمایند در خدمت شیطانِ دشمن خدای؛ در حالتی که بر خدای کفرکنندگان و بر دیگران بدکنندگان هستند.»

(۲۱) شاگردان گفتند: به درستی که کیفر آنان بی‌شمار خواهد بود.


(۱) آن گاه یسوع فرمود: «آن که بخواهد نیکو زندگانی نماید، پس بر اوست این که اقتدا کند به سوداگری که قفل می‌نماید دکان خود را و پاسبانی می‌کند آن را شب و روز به کوشش بسیار.»

(۲) «همان متاعی که آن را خریده و می‌فروشد از برای در یافتن سود.»

(۳) «زیرا اگر می‌دانست او که در آن زیان می‌کند، هر آینه نمی‌فروخت حتی پارچه‌ای را.»

(۴) «پس واجب است بر شما این که چنین کنید؛ زیرا روان شما همانا در حقیقت سوداگر است.»

(۵) «تن همانا دکّان است.»

(۶) «از این رو آن چه از خارج بدان راه یابد، به واسطهٔ حواس فروخته و خریده می‌شود به آن.»

(۷) «نقدینه‌ها همانا محبّت است.»

(۸) «پس بنگرید در این صورت که نفروشید و نخرید به محبت خود کمتر اندیشه‌ای را که نمی‌توانید از آن سودی بردارید.»

(۹) «بلکه باید اندیشه و سخن و عمل همه، برای محبت خدای باشد.»

(۱۰) «زیرا شما بدین سبب امنیت خواهید یافت در آن روز.»

(۱۱) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که بسیاری غسل می‌کنند و برای نماز می‌روند.»

(۱۲) «بسیاری روزه می‌گیرند و تصدق می‌دهند.»

(۱۳) «بسیاری مطالعه می‌نمایند و دیگران را بشارت می‌دهند و عاقبت ایشان بد است نزد خدای.»

(۱۴) «زیرا تن را پاکیزه می‌کنند، نه دل را.»

(۱۵) «به دهان فریاد می‌کنند نه به دل.»

(۱۶) «از گوشت می‌پرهیزند و روان‌هایشان پر است از گناهان.»

(۱۷) «به دیگران می‌بخشند چیزهایی را که برای خودشان سود ندارد، تا این که به مظهر صلاح ظاهر شوند.»

(۱۸) «مطالعه می‌کنند تا بدانند چگونه باید سخن گویند، نه برای آن که عمل کنند.»

(۱۹) «دیگران را از چیزهایی نهی می‌کنند که خودشان آن‌ها را به جا می‌آورند.»

(۲۰) «پس به زبان‌ها کیفر داده می‌شوند.»

(۲۱) «سوگند به هستی خدای که اینان خدای را به دل‌های خود نمی‌شناسند.»

(۲۲) «زیرا اگر او را شناخته بودند، هر آینه دوست می‌داشتند او را.»

(۲۳) «چون هرچه انسان دارد بخشایشی است از خدای پس بر اوست این که هر چیزی را در محبّت خدای صرف نماید.»


(۱) پس از روزی چند، یسوع به جانب شهری از سامریان گذر فرمود؛ پس رخصتش ندادند که داخل شهر شود و نانی به شاگردانش نفروختند.

(۲) یعقوب و یوحنا آن وقت گفتند: ای معلم، آیا نمی‌خواهی که به سوی خدای زاری نماییم تا آتشی فرو فرستد بر این مردم.

(۳) یسوع فرمود: «به درستی که شما نمی‌دانید چه روحی وا می‌دارد شما را که چنین سخن کنید.»

(۴) «به یاد آرید خدای بر نابود نمودن نینوا عزم فرمود؛ زیرا نیافت کسی را که از خدای بترسد در آن شهر. از بدی آن کار به جایی رسید که خدای یونس پیغمبر را خواند تا بفرستد آن را به سوی آن شهر.»

(۵) «یونس فرار اختیار کرد به سوی طرسوس از ترس قوم.»

(۶) «آن گاه خدای او را در دریا انداخت.»

(۷) «پس ماهیی او را بلعید و او را نزدیک به نینوا بیرون انداخت.»

(۸) «چون آن جا بشارت داد، قوم به توبه برگشتند.»

(۹) «پس خدای به ایشان رأفت نمود.»

(۱۰) «وای بر آنان که نقمت می‌طلبند، که همانا بر ایشان فرود آید.»

(۱۱) «زیرا هر انسانی سزاوار است نقمت خدای را.»

(۱۲) «پس به من بگویید مگر این شهر را با این قوم آفریده‌اید؟ پس به درستی که همانا شما دیوانگانید.»

(۱۳) «نه چنین است؛ پس نه چنین است.»

(۱۴) «زیرا اگر همهٔ آفریدگان جمع شوند، هر آینه آن‌ها را نمی‌رسد که مگسی تازه بیافرینند از هیچ و این همانا مراد از آفریدن است.»

(۱۵) «پس هر گاه خجسته خدای، این شهر را آفریده که آن را پرستاری نماید، پس از چه روی هلاکت آن را دوست دارید؟»

(۱۶) «چرا نگفتی که آیا می‌خواهی ای معلم، زاری کنیم به پروردگار تا این که این قوم روی به تو آرند؟»

(۱۷) «به درستی که این همانا همان عملی است که به شاگردان من سزاوار است، تا زاری کنند به سوی خدای برای آنان که بد کنند.»

(۱۸) «هابیل چنین کرد، وقتی که او را کشت برادرش، قابیل از خدای رانده شده.»

(۱۹) «ابراهیم چنین کرد به فرعونی که زن او را از او گرفت.»

(۲۰) «پس از این رو فرشتهٔ پروردگار او را نکُشت؛ بلکه او را به مرضی گرفتار کرد.»

(۲۱) «زکریا چنین کرد وقتی که به امر پادشاه بدکار در هیکل کشته شد.»

(۲۲) «ارمیا و اشعیا و حزقیال و دانیال و داوود و همهٔ خلیلان و پیغمبران پاک چنین کردند.»

(۲۳) «به من بگویید، هر گاه برادری به دیوانگی گرفتار شود، آیا او را خواهید کشت به جهت این که سخن بدی گفته یا این که زده‌است آن را که نزدیک او شده؟»

(۲۴) «به درستی که چنین نخواهید کرد؛ بلکه به شایستگی می‌خواهید که صحّت او را برگردانید، به داروهایی که موافق است با مرض او.»


(۱) «سوگند به هستی خدای که روانم در حضورش می‌ایستد، به درستی که گنهکار هر آینه عقلش بیمار است، وقتی که انسانی را ستم می‌کند.»

(۲) «پس به من بگویید، مگر کسی سر خود را برای پاره کردن ردای دشمنش می‌شکند؟»

(۳) «پس چگونه صحیح‌العقل است آن که سر خود را از خدای خود جدا می‌کند تا ضرر به تن دشمن خود برساند؟»

(۴) «ای انسان، به من بگو همانا دشمن تو کیست؟»

(۵) «جز این نیست که آن تن توست و هر آن کس که تو را مدح می‌کند.»

(۶) «از این رو اگر تو صحیح‌العقل می‌بودی، هر آینه می‌بوسیدی دست آنانی را که از تو عیب‌جویی می‌نمایند.»

(۷) «هدیه‌ها پیشکش می‌نمودی به آنان که تو را ستم می‌کنند و تو را بسیار می‌زنند.»

(۸) «این برای آن است ای انسان، که هر قدر در این زندگانی عیب کرده و ستم کرده شوی برای گناهانت آن کم خواهد بود بر تو در روز جزا.»

(۹) «لکن به من بگو ای انسان، هر گاه جهان دربارهٔ پاکان و پیغمبران خدای ستم و هتک نموده باشد – حال آن که ایشان نیکوکارانند - پس چه خواهد کرد به تو ای گنهکار،»

(۱۰) «هر گاه ایشان هر چیز را با شکیبایی متحمّل می‌شدند و از برای ستم‌کنندگانشان دعا می‌نمودند، پس چه خواهی کرد تو، ای انسانی که دوزخ را شایسته‌ای،»

(۱۱) «به من بگویید ای شاگردان من، مگر نمی‌دانیدکه شمعا، بندهٔ خدای داوود پیغمبر را لعنت کرد و او را سنگ‌ها زد.»

(۱۲) «داوود چه فرمود به آنان که دوست داشتند که شمعا را بکشند؟»

(۱۳) «او فرمود: تو را چه مقصود است که دوست می‌داری ای یوآب که شمعا را بکشی؟»

(۱۴) «بگذار او را که مرا لعنت کند؛ زیرا این بخواست خدای است و زود باشد که این لعنت را به برکت برگرداند به سوی من.»

(۱۵) «پس این چنین شد؛ زیرا خدای دید صبر داوود را و او را از ظلم پسرش ابشالوم رهانید.»

(۱۶) «به راستی بی‌خواست خدای حتی برگی نمی‌جنبد.»

(۱۷) «هر گاه در تنگنا باشی اندیشه مکن در مقدار آن چه تحمّل شده‌ای و نه در آن کس که تو را مکروهی رسانده.»

(۱۸) «بلکه نیک بیندیش که چقدر شایسته‌ای که برسد تو را بر دست شیاطین در دوزخ به سبب گناهانت.»

(۱۹) «به درستی که شما بر این شهر خشمگین هستید؛ زیرا ما را نپذیرفته و به ما نانی نفروخته‌اند.»

(۲۰) «به من بگویید، مگر این قوم بندگان ما هستند؟»

(۲۱) «مگر این شهر را به ایشان بخشیده‌اید؟»

(۲۲) «مگر گندمش را به ایشان بخشیده‌اید؟»

(۲۳) «مگر در برداشت آن با ایشان همراهی کرده‌اید؟»

(۲۴) «پس هرگز چنین نیست.»

(۲۵) «زیرا شما در این شهرها غریب و فقیر هستید.»

(۲۶) «در این صورت این چه چیز است که آن رامی‌گویید؟»

(۲۷) پس آن دو شاگرد جواب دادند:ای آقا، به درستی که ما خطا کردیم؛ پس باید خدای بر ما رحم کند.

(۲۸) یسوع جواب داد: «چنین باد،»


(۱) عید فصح نزدیک شد. یسوع و شاگردانش به اورشلیم روانه شدند.

(۲) او رفت به سمت حوض بزرگی که بیت حسدا نامیده می‌شد.

(۳) همچنین حمام هم نامیده شده بود؛ زیرا فرشتهٔ خدای هر روز آب را حرکت می‌داد و کسی که اول در آن آب داخل می‌شد بعد از حرکت آن از هر نوع مرض صحت می‌یافت.

(۴) لهذا جمع کثیری از بیماران به پهلوی آن حوض، که پنج رواق داشت درنگ می‌نمودند.

(۵) پس یسوع دید آن جا زمین گیری را که سی و هشت سال بیمار بود به بیماری سختی.

(۶) چون یسوع به الهام الاهی به آن دانا بود، بر بیمار شفقت نمود و فرمود به او: «آیا می‌خواهی که صحت بیابی؟»

(۷) بیمار جواب داد: ای آقا، کسی را ندارم که مرا در آب بنهد وقتی که فرشته آ‎ن را حرکت می‌دهد. وقتی می‌آیم، پیش از من دیگری فرو می‌آید و داخل آن می‌شود.

(۸) در این هنگام یسوع نظر خود را به سوی آسمان متوجه کرد و فرمود: «ای پروردگار ما، و ای خدای پدران ما، بر این زمین‌گیر رحم کن،»

(۹) چون یسوع این بگفت فرمود: «به نام خدا بِه شو ای برادر، و برخیز و بستر خود را بردار.»

(۱۰) پس آن هنگام زمین‌گیر برخاست خدای را ستایش کنان.

(۱۱) پس بستر خود را بر دوش‌های خود برگرفت و به سوی خانهٔ خود رفت، خدای را ستایش‌کنان.

(۱۲) چون او را دیدند، بانگ برآوردند امروز روز شنبه است؛ پس تو را روا نیست که بستر خود برداری.

(۱۳) جواب داد: به درستی آن که مرا صحت داد به من فرمود بستر خود را بردار و به راه خود رو و به خانهٔ خود شو.

(۱۴) آن وقت از او پرسیدند که او کیست؟

(۱۵) جواب داد: به درستی که من نامش را نمی‌دانم.

(۱۶) پس میان خود گفتند: ناچار باید او یسوع ناصری باشد.

(۱۷) دیگران گفتند: نه چنین است؛ زیرا او قدّوس خداست؛ اما آن که این کار را کرده، پس گناهکار است، زیرا او حرمت شنبه را شکسته.

(۱۸) پس یسوع به هیکل رفت و جمع کثیری نزدیک او شدند تا کلام او را بشنوند.

(۱۹) به همین جهت، کاهنان از روی حسد افروخته شدند.


(۱) پس یکی نزد او آمده، گفت: ای معلمِ صالح، به درستی که تو خوب و راستگویی.

(۲) به من بگو آن چگونه جزایی است که خدای ما را عطا می‌فرماید در بهشت؟

(۳) یسوع فرمود: «به درستی که تو مرا صالح می‌خوانی و تو نمی‌دانی که صالح نیست به جز خدای یگانه؛ چنان که ایوب خلیل‌الله فرمود: طفلی که عمرش یک روز است پاک نیست و به درستی که فرشتگان نیز از گناه منزّه نیستند در پیش خدای.»

(۴) «نیز فرموده: به درستی که تن گناه را می‌کشد و می‌مکد چنان که ابرِ مرده آب را می‌مکد.»

(۵) پس کاهن از این رو خاموش ماند زیرا او شرمنده شده بود.

(۶) یسوع فرمود: «حق می‌گویم به شما؛ هیچ چیزی خطرناکتر از سخن نیست.»

(۷) «زیرا سلیمان چنین فرمود: زندگانی و مردن زیر تسلط زبان است.»

(۸) پس روی به شاگردانش کرد و فرمود: «بپرهیزید از آنان که برکت می‌گویند شما را؛ زیرا ایشان فریب می‌دهند شما را.»

(۹) «پس به زبان برکت گفت شیطان پدر و مادر نخستین ما را؛ لیکن عاقبت سخن او بدبختی بود.»

(۱۰) «همچنین نیز برکت گفتند حکمای مصر فرعون را.»

(۱۱) «همچنین جلیات برکت گفت فلسطینیان را.»

(۱۲) «برکت گفتند چهارصد پیغمبر دروغگو اخاب را.»

(۱۳) «لیکن مدح ایشان نبود مگر باطل؛ پس هلاک شدند مدح‌شدگان و مدح‌کنندگان.»

(۱۴) «از این رو نفرموده‌است خدای بی‌سبب بر زبان اشعیای پیغمبر: ای قوم من، به درستی که آنان که برکت می‌گویند تو را، فریبت می‌دهند.»

(۱۵) «وای بر شما ای کاتبان و فریسیان،»

(۱۶) «وای بر شما ای کاهنان و لاویان، زیرا شما فاسد نمودید قربانی پروردگار را.»

(۱۷) تا حدی که آنان که آمدند تا قربانی خود را تقدیم کنند، اعتقاد دارند که خدای مانند انسان گوشت پخته می‌خورد.»


(۱) «زیرا شما به ایشان می‌گویید که حاضر سازید گوسفندان و گاوان و بره‌های خود را به هیکل خدای و مخورید همه را؛ بلکه بدهید بخشی را به خدای خود از آن چه به شما داده‌است.»

(۲) «لیکن شما خبر نمی‌دهید ایشان را از اصل قربانی که آن شهادت زندگی است که انعام داده شده بر پسرِ پدرِ ما ابراهیم.»

(۳) «تا فراموش نشود ایمان و طاعت پدر ما ابراهیم با وعده‌های استوار به او از طرف خدای و برکتی که او را بخشیده شده‌است.»

(۴) «لیکن خدای بر زبان حزقیال پیغمبر می‌فرماید: دور کنید از من این ذبایح خود را؛ به درستی که قربانی‌های شما نزد من مکروهند.»

(۵) «زیرا نزدیک می‌شود وقتی که تمام شود در آن آن چه تکلّم کرده‌است در آن خدای ما بر زبان هوشع پیغمبر، که فرموده: به درستی من قومی که غیرمختار است مختار می‌خوانم.»

(۶) «چنان که حزقیال پیغمبر می‌فرماید: زود باشد که خدای پیمان تازه‌ای به عمل آورد با قوم خود، که نیست مانند پیمانی که به پدران شما عطا فرموده بود.»

(۷) «پس وفا ننمودند به آن. زود باشد بگیرد از ایشان دلی را که از سنگ است و بدهد به ایشان دل تازه‌ای.»

(۸) «زود باشد که همهٔ این‌ها واقع شود؛ زیرا شما اکنون به موجب شریعت او رفتار نمی‌کنید؛ و نزد شماست کلید و باز نمی‌کنید؛ بلکه به شایستگی راه را می‌بندید بر آنان که بر آن رفتار می‌کنند.»

(۹) «آن کاهن خواست برود تا خبر دهد رئیس کاهنان را، که در نزدیکی هیکل ایستاده بود به همه چیز.

(۱۰) لیکن یسوع فرمود: «بایست؛ زیرا جواب می‌دهم تو را از سؤالت.»


(۱) «سؤال کردی از من تا خبر دهم تو را که چه عطا می‌فرماید خدای ما را در بهشت.»

(۲) «حق می‌گویم به شما؛ همانا کسانی که اهتمام دارند به مزد، صاحبِ عمل را دوست نمی‌دارند.»

(۳) «پس چوپانی که نزد او گله‌ای از گوسفند است، وقتی که ببیند گرگ را حمله‌ور شده، آماده می‌شود برای دفاع از آن‌ها.»

(۴) «بر عکسِ او، مزدوری است که هر گاه ببیند گرگ را، می‌گذارد گوسفندان را و می‌گریزد.»

(۵) «سوگند به هستی خدای که در حضورش می‌ایستم، اگر خدای پدرانِ ما خدای شما بود، هر آینه خطور نمی‌کرد به دل شما این که بگویید چه می‌دهد ما را خدای.»

(۶) «بلکه آن چه را داوود پیغمبرش گفت می‌گفتید، که: چه بدهم خدای را از برای جزای آن چه به من عطا فرموده‌است.»

(۷) «به درستی که مثلی برای شما می‌زنم تا دریابید.»

(۸) «پادشاهی در راهی برخورد به مردی که برهنه نموده بودند او را دزدان و زخم بسیاری زده بودند او را به قصد مردن.»

(۹) «پس بر او رحم آورد و بندگان خود را امر نمود که آن مرد را بردارند تا به شهر و وارسی کنند از او؛ پس آن کار را کردند به تمام کوشش.»

(۱۰) «پادشاه محبت نمود به آن زخمی محبت بزرگی، تا این که دختر خود را به او تزویج نمود و او را وارث خود ساخت.»

(۱۱) «شکی نیست در این که پادشاه سخت مهربان بود.»

(۱۲) «لیکن آن مرد غلامان را بزد و دواها را خوار شمرد و با زن خود بدرفتاری کرد و درباره پادشاه بدگویی نمود و غلامانش را به نافرمانی وی واداشت.»

(۱۳) «هر گاه پادشاه از او خدمتی می‌خواست، می‌گفت: جزایی که پادشاه به من می‌دهد چیست؟»

(۱۴) «می‌دانید چه کرد پادشاه با این ناسپاس، وقتی که این را شنید؟»

(۱۵) پس همه جواب دادند: وای بر او؛ زیرا پادشاه باز ستانید از او هر چیزی را و عقوبت کرد او را عقوبتی.

(۱۶) «یسوع آن وقت فرمود: «ای کاهنان و کاتبان و فریسیان، و تو ای رئیس کاهنان که آواز مرا می‌شنوی، به درستی که من آشکار می‌کنم برای شما آن چه را که خدای فرموده به شما بر زبان پیغمبر خود اشعیا. او فرموده: پروریدم بندگانی را و بلند نمودم شأن ایشان را؛ لیکن ایشان مرا خوار داشتند.»

(۱۷) «به درستی که پادشاه هر آینه، او خدای ماست که اسراییل را در این جهان پر از بدبختی یافت.»

(۱۸) «پس عطا کرد آن را به بندگان خود یوسف و موسی و هارون، که به او اعتنا نمودند.»

(۱۹) «دوست داشت آن را خدای ما، دوستی سختی؛ به اندازه‌ای که او از برای طایفهٔ اسرئیل مصر را زد و فرعون را غرق نمود و یکصد و بیست پادشاه از کنعانیان و مدینیان را هزیمت داد.»

(۲۰) «به او شریعت‌های خود را عطا نموده، او را وارث همهٔ این بلاد، که قوم ما در آن‌ها اقامت دارند ساخت.»

(۲۱) «لیکن چگونه اسراییل رفتار کرد؟»

(۲۲) «چقدر از پیغمبران را به قتل رسانید،»

(۲۳) «چقدر ناپاک نمود امر نبوّت را،»

(۲۴) «چگونه نافرمانی کرد به شریعت خدای،»

(۲۵) «پس چقدر برگشتند مردمان از خدای به آن سبب و رفتند تا بت‌ها را به گناهان شما بپرستند، ای کاهنان،»

(۲۶) «پس هر آیبنه چقدر خوار می‌دارید امر خدای را به سلوک خود و اکنون از من می‌پرسید: چه خواهد داد ما را خدای در بهشت؟»

(۲۷) «پس بر شما لازم بود تا از من بپرسید: چه قصاص به شما خواهد داد خدای در دوزخ و چه واجب است به جا آوردن آن بر شما برای توبهٔ راستین تا بر شما خدای رحم کند.»

(۲۸) «این است،آن چه من به شما می‌گویم و به جهت این مقصود فرستاده شده‌ام به سوی شما.»


(۱) «سوگند به هستی خدای که در حضرتش ایستاده‌ام، به درستی که شما از من تَملّقی نخواهید یافت؛ بلکه حق می‌گویم به شما.»

(۲) «از این رو می‌گویم، توبه کنید و به جانب خدای برگردید، چنان که پدران ما کردند بعد از گناه ورزیدن. سخت مکنید دل‌های خود را.»

(۳) کاهنان بر اثر این خطاب از غضب بر افروخته شدند؛ لیکن لب به کلمه‌ای نگشودند از ترس قوم.

(۴) یسوع در کلام خود باقی مانده، می‌فرموده: «ای فقها و کاتبان و فریسیان و شما ای کاهنان،»

(۵) «به درستی که شما در اسبان هر آینه رغبت دارید، مثل سوارها؛ لیکن شما در رفتن به جنگ راغب نیستید.»

(۶) «به درستی که شما هر آینه رغبت دارید به جامه‌های نیکو، مانند زنان؛ لیکن شما راغب نیستید در نگاه داشتن و تربیت کودکان.»

(۷) «به درستی که شما هر آینه راغب هستید در ثمرهای کشتزار؛ لیکن شما راغب نیستید در زراعت زمین.»

(۸) «همانا شما راغب هستید به ماهیان دریا؛ لیکن رغبت ندارید در صید آن‌ها.»

(۹) «به درستی که شما هر آینه راغب هستید به بزرگواری، مثل جمهوریان؛ لیکن راغب نیستید در نگاهداری جمهوریَت.»

(۱۰) «به درستی که شما راغب هستید به دَه یک‌ها و میوه‌های نوبر، مثل کاهنان؛ لیکن شما راغب نیستید به خدمتگذاری خدای.»

(۱۱) «به راستی که در این صورت چه خواهد کرد خدای با شما؟ حال آن که شما راغبید این جا در هر سودی بدون اندک تلاشی.»

(۱۲) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که خدای همانا می‌دهد به شما جایی را که در آن هر شرّی است، بدون اندک خیری.»

(۱۳) چون یسوع سخن به انجام رسانید، مردی را آوردند که در او دیو بود و او نه سخن می‌گفت و نه می‌دید و نه می‌شنید.

(۱۴) پس چون یسوع ایمانشان را دید، دیدگان را به سوی آسمان متوجه نمود، فرمود: «ای پروردگار پدران ما، به این بیمار رحم کن و او را صحتی عطا فرما تا این قوم بدانند تو مرا فرستاده‌ای.»

(۱۵) چون یسوع این بگفت، روحِ دیوی را امر کرد که برود و گفت: «به توانایی نام خدای پروردگار ما، دور شو ای بدکار از این مرد.»

(۱۶) پس روح دیو رفت و آن گنگ سخن گفت و به چشم‌های خود دید.

(۱۷) پس همه هراسان شدند؛ لیکن کاتبان گفتند: جز این نیست که او بیرون می‌کند دیوان را به قوّت بِعلْزَبوب، رئیس دیوان.

(۱۸) آن وقت یسوع فرمود: «هر مملکتی که علیه خود منقسم شود خراب می‌شود و خانه بر روی خانه می‌افتد.»

(۱۹) «پس هر گاه دیو به قوّت دیو بیرون رود، پس چگونه مملکتش ثابت می‌ماند؟»

(۲۰) «و هر گاه پسران شما دیو را بیرون می‌کنند، به کتابی که سلیمان پیغمبر به ایشان داده، هم ایشان گواهی می‌دهند که من بیرون می‌کنم شیطان را به قوّت خدای.»

(۲۱) سوگند به هستی خدای که کفر به روح‌القدس را آمرزشی نیست؛ نه در این جهان و نه در جهان دیگر.»

(۲۲) «زیرا شریر دور می‌کند خود را در حالتی که عالم و مختار است.»

(۲۳) چون یسوع این بگفت، از هیکل بیرون شد.

(۲۴) پس مردم تعظیم نمودند او را؛ زیرا ایشان حاضر نموده بود همهٔ بیمارانی را که از گِرد آوردنشان متمکن شده بودند؛ پس یسوع دعا نمود و ایشان را تماماً صحت بخشید.

(۲۵) از این جهت لشکریان رومی در اورشلیم، با وسوسه شیطان شروع کردند به هیجان آوردن مردم که می‌گفتند: به درستی که خداوند اسراییل به تحقیق آمده تا وارسی نماید قوم خود را.


(۱) یسوع برگشت از اورشلیم بعد از عید فصح و به حدود قیصریه فیلپس [=فیلیپ] داخل شد.

(۲) بعد از آن که فرشته جبرئیل او را آگاهانیده بود به هیجانی که در میان مردم پدید آمده بود، از شاگردان خود پرسید: «مردم دربارهٔ من چه می‌گویند؟»

(۳)جواب دادند: بعضی می‌گویند به درستی که تو ایلیایی و دیگران می‌گویند که ارمیایی و دیگران می‌گویند تو یکی از پیغمبران هستی.

(۴) یسوع جواب داد: «سخن شما دربارهٔ من چیست؟»

(۵) پطرس جواب داد: به درستی که تو مسیح پسر خدایی.

(۶) پس آن وقت یسوع به خشم آمد و با غضب او را نهیب کرده، فرمود: «برو و دور شو از من؛ زیرا تویی تو شیطان و می‌خواهی به من بدی کنی.»

(۷) آن گاه یازده نفر دیگر را تهدید نموده، فرمود: «وای بر شما اگر این را تصدیق کنید؛ زیرا من دیده‌ام لعنت بزرگی را از خدای بر هر کس که این را تصدیق نماید.»

(۸) آن گاه خواست تا پطرس را براند.

(۹) پس یازده نفر دیگر به یسوع زاری نمودند از برای او؛ پس نراند او را.

(۱۰) لیکن دوباره او را نهیب داده، فرمود: «زنهار که مانند این سخن بار دیگر نگویی؛ زیرا خدای تو را لعنت خواهد نمود.»

(۱۱) پس پطرس به گریه در آمد و گفت: ای آقا، از روی نادانی هر آینه سخن گفتم؛ بخواه از خدای تا مرا بیامرزد.»

(۱۲) آن گاه یسوع فرمود: «هر گاه خدای ما نخواسته باشد که خود را به بندهٔ خود موسی بنمایاند و نه به ایلیا که او را بسیار دوست دارد و نه به هیچ پیغمبری، آیا گمان می‌کنید که خدا خود را به این قوم بی‌ایمان بنمایاند؟»

(۱۳) «آیا نمی‌دانید که خدای هر چیزی را به یک کلمه از عدم آفریده و منشأ همهٔ بشر ازتوده گِلی است؟»

(۱۴) «پس چگونه در این صورت خدای به انسان شبیه خواهد بود؟»

(۱۵) «وای بر آنان که می‌گذارند شیطان را تا ایشان را فریب دهد.»

(۱۶) چون یسوع این بفرمود، برای پطرس به خدای زاری نمود و یازده نفر دیگر و پطرس می‌گریستند و می‌گفتند: چنین باد؛ چنین باد؛ ای پروردگار فرخنده، خدای ما،

(۱۷) بعد از این یسوع از آن جا منصرف شد و به جلیل رفت از برای خاموش نمودن این پندار باطل که آغاز شده بود تا رخنه کند در ذهن مردم، در شأن او.


(۱) چون یسوع به بلاد خود رسید، در همهٔ اطراف جلیل منتشر شد که یسوع پیغمبر به تحقیق به ناصره آمده.

(۲) پس بجدّ تمام از بیماران وارسی نمودند و ایشان را نزد او حاضر نمودند و متوسل شدند به او که ایشان را مسح کند.

(۳) جمعیت بسیار زیاد بود؛ حتی توانگری که به شَلی مبتلا بود، چون ورودش از در ممکن نبود، برداشته شد به بامِ خانه‌ای که یسوع در آن جا بود و قوم خود را به برداشتن سقف آن امر نمود و در پارچه‌ای سرازیر، پیش روی یسوع شد.

(۴) یسوع دقیقه‌ای درنگ نمود؛ آن گاه فرمود: «ای برادر، مترس؛ زیرا به تحقیق گناهان تو آمرزیده شد.»

(۵) پس همه از شنیدن این بد دل شدند و گفتند: این کیست که گناهان را می‌آمرزد.

(۶) آن وقت یسوع فرمود: «سوگند به هستی خدای، به درستی که من قادر نیستم بر آمرزش گناهان و نه کسی دیگر؛ لیکن تنها خدای می‌آمرزد.»

(۷) «اما مثل خدمتگذاری مر خدای را، می‌توانم که به وی متوسل شوم از برای گناهان دیگران.»

(۸) «متوسل شدم به او از برای این مریض و به درستی که من یقین دارم به این که خدای به تحقیق دعای مرا اجابت فرمود.»

(۹) «از برای این که حق را بدانید به این انسان می‌گویم به نام خدایِ پدران ما و خدایِ ابراهیم و پسرانش شفا یافته‌ای و برخیز.»

(۱۰) چون یسوع این بفرمود، مریض شفا یافته، برخاست و تمجید نمود خدای را.

(۱۱) آن وقت مردم به یسوع در آویختند، تا متوسل شود به خدای از برای بیمارانی که در خارج بودند.

(۱۲) آن هنگام یسوع به سوی ایشان بیرون شد و دست‌های خود را بلند نموده و گفت:

(۱۳) «ای پروردگار، خدایِ لشکران، خدای زنده، خدای حقیقی، خدای قدوس که پاینده‌ای، بر ایشان رحم کن.»

(۱۴) هر یک جواب دادند: آمین،

(۱۵) پس از آن که این گفته شد، یسوع دست‌های خود را بر بیماران نهاد، پس همه صحت خود را یافتند.

(۱۶) آن هنگام خدای را تمجید نموده، گفتند: هر آینه به تحقیق خدای، تفقد نموده ما را به پیغمبر خود؛ زیرا خدای فرستاده برای ما پیغمبری بزرگ.


(۱) شب یسوع پنهانی با شاگردان خود سخن نموده، فرمود:

(۲) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که شیطان می‌خواهد تا شما را مانند گندم غربال کند.»

(۳) «لیکن من توسل نمودم به خدای از برای شما؛ پس هلاک نخواهد شد از شما مگر آن کسی که دام‌ها را برای من می‌اندازد.»

(۴) جز این نیست که آن را درباره یهودا فرمود؛ زیرا فرشته جبرئیل به او گفت که چگونه یهودا را با کاهنان همکاری بود و خبر داده بود به ایشان هر چه به آن یسوع تکلم نموده بود.

(۵) پس نگارنده به یسوع نزدیک شده، با اشک گفت: ای معلم، به من بگو کیست آن که تو را تسلیم خواهد کرد؟

(۶) یسوع جواب داده، فرمود: «ای برنابا، این ساعت نیست ساعتی که در آن بشناسی او را؛ لیکن بدکار ظاهر می‌سازد خود را به زودی؛ زیرا زود است من از جهان بروم.»

(۷) پس شاگردان آن وقت گریسته، گفتند: ای معلم، چرا ما را ترک می‌فرمایی؟ زیرا ما بمیریم سزاوارتر است از این که ما را ترک کنی.

(۸) یسوع جواب داد: «دل‌های شما مضطرب نشود و مترسید.»

(۹) «زیرا من آن نیستم که شما را آفریده و نگاه می‌دارد شما را.»

(۱۰) «اما دربارهٔ من، به درستی که به تحقیق آمده‌ام تا آماده کنم راه را از برای رسول‌الله که زود است بیاورد رهایی عالم را.»

(۱۱) «لیکن حذر کنید از این که فریب داده شوید؛ زیرا زود است بیایند پیغمبران دروغگویِ که سخن مرا می‌گیرند و انجیل مرا ناپاک می‌نمایند.»

(۱۲) آن وقت اندریاس گفت: ای معلم، برای ما علامتی ذکر کن تا او را بشناسیم.

(۱۳) یسوع جواب داد: «به درستی که او در زمان شما نمی‌آید؛ بلکه بعد از شما به چندین سال می‌آید؛ وقتی که انجیل من باطل می‌شود و نزدیک است که سی نفر مؤمن پیدا نشود.»

(۱۴) «در آن وقت خدای بر جهان رحم می‌کند؛ پس می‌فرستد رسول خود را که قرار می‌گیرد بر سر او ابر سفیدی تا او را یکی از برگزیدگان خدای بشناسد و همانا زود است که او را ظاهر سازد برای جهان.»

(۱۵) «زود است بیاید با قوّت عظیمی بر فاجران و بر اندازد بت پرستی را از جهان.»

(۱۶) «به درستی که من به آمدن او مسرور می‌شوم؛ زیرا به واسطهٔ او زود است که ظاهر شود و تمجید کرده شود خدای و صدق من ظاهر شود.»

(۱۷) «زود است انتقام کشد از آنان که بگویند که من بزرگترم از انسان.»

(۱۸) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که زود است ماه او را خواب دهد در خردسالی او وقتی که بزرگ شود می‌گیرد آن را با دست‌های خود.»

(۱۹) «پس باید جهان حذر کند از این که نپذیرد او را؛ زیرا زود است که وی بت‌پرستان را براندازد.»

(۲۰) «پس به درستی که موسی بندهٔ خدای بیشتر از آن کشت بسیاری را و رحم ننمود یشوع بر شهرهایی که آن‌ها را سوزانیدند و کشتند کودکان را.»

(۲۱) «زیرا زخم مزمن با داغ درمان کرده می‌شود.»

(۲۲) «زود است بیاورد حقی را آشکارتر از سایر پیغمبران و زود است که سرزنش کند هر کس را که رفتار نیکو نمی‌کند در جهان.»

(۲۳) «همچنین زود است که تحیت فرستند برج‌های شهر پدران ما، بعضی به بعضی از روی خوشحالی.»

(۲۴) «پس هر وقتی که مشاهده شود بر افتادن بت‌پرستی از روی زمین و اعتراف کرده شود به این که من بشری هستم مانند سایر بشرها؛ پس حق می‌گویم به شما که پیغمبر خدای آن وقت می‌آید.»


(۱) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که هر گاه بخواهد شیطان که بداند آیا شما دوستان خدای هستید و متمکن بشود به رسیدن مقصود خود از شما، می‌پسندد برای شما این که به هواهای خود رفتار کنید، زیرا کسی به شهرهای خود هجوم ننماید.»

(۲) «لیکن چون می‌داند که شما دشمنان او هستید، پس زود است که به کار خواهد بست هر دشواری را تا هلاک کند شما را.»

(۳) «لیکن مترسید او مقاومت می‌کند با شما مثل سگ درنده شده؛ زیرا خدای دعای مرا شنید.»

(۴) یوحنا جواب داد: ای معلم، خبر بده ما را که چگونه آن آزمایندهٔ قدیم در کمین‌گاه می‌ایستد از برای انسان، نه از برای ما تنها؛ بلکه نیز از برای آن‌هایی که زود است ایمان آورند به انجیل.

(۵) یسوع فرمود: «بدانید که آن شریر می‌آزماید به چهار راه.»

(۶) «اول آن وقتی که او می‌آزماید خودش را به اندیشه‌ها.»

(۷) «دوم وقتی که می‌آزماید به سخن و کارها به واسطهٔ خدمتگزارانش.»

(۸) «سوم وقتی که می‌آزماید به تعلیم دروغ.»

(۹) «چهارم وقتی که می‌آزماید به تَخیّل کاذب.»

(۱۰) «در این صورت بر بشر واجب است که بسیار برحذر باشد، خصوصاً که او راست یاوری در نهادش که گناه را دوست دارد؛ چنان که تب‌دار دوست می‌دارد آب را.»

(۱۱) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که هر گاه انسان از خدای بترسد، بر هر چیزی غالب می‌شود؛ چنان که داوود پیغمبر می‌گوید:»

(۱۲) «زود است که خدای تو را بسپارد به عنایت فرشتگان خود، که نگه دارند راه‌های تو را تا نلغزاند تو را شیطان.»

(۱۳) «از طرف چپِ تو هزار و از طرف راستِ تو ده هزار ساقط می‌شوند تا به تو نزدیک نشوند.»

(۱۴) «نیز وعده داده خدای ما با محبت عظیمه به زبان داوود مذکور این که حفظ نماید ما را او فرموده: به درستی که من عطا می‌کنم تو را فهمی تا تو را راه راست نماید و به هر نحوی که در راه‌های خود رفتار نمایی چشم خود را می‌گمارم تا بر تو بیفتد.»

(۱۵) «لیکن چه بگویم؟»

(۱۶) «هر آینه به تحقیق بر زبان اشعیا فرموده: آیا فراموش می‌کند مادر طفل خود را؟ لیکن به تو می‌گویم که اگر او فراموش کند، پس به درستی که من فراموش نمی‌کنم تو را.»

(۱۷) «در این صورت به من بگویید چه کس می‌ترسد از شیطان، هر گاه فرشتگان نگهبان او باشند و خدای زنده حامی او باشد.»

(۱۸) «با این وجود پس از ضرورت است – چنان که سلیمان پیغمبر می‌فرماید – این که مستعد امتحانات باشی، ای پسرک من، که از خدای ترسان شده‌ای.»

(۱۹) «حق می‌گویم به شما؛ به درستی که بر انسان است که مانند صرافی که نقدینه‌ها را جست وجو می‌کند، کار کند برای این که افکار خود را امتحان نماید تا خطا نورزد به آفریدگار خود.»


(۱) «بودند و همیشه خواهند بود در جهان، گروهی که باک ندارند از گناه و جز این نیست که ایشان دچار بزرگترین گمراهی باشند.»

(۲) «به من بگویید، چگونه شیطان خطا ورزید؟»

(۳) «به درستی که او خطا نمود به مجرّد اندیشهٔ این که او بزرگتر است شأناً از انسان.»

(۴) «خطا نمود سلیمان؛ زیرا او اندیشید که تمام آفریدگان خدای را دعوت کند به ولیمه‌ای؛ پس اصلاح نمود اندیشهٔ او را ماهی؛ چون خورد همهٔ آن چه که تهیه دیده بود.»

(۵) «از این رو بی‌جهت نبود آن چه که پدر ما داوود می‌فرماید که: بزرگ شمردن انسان در نفس خود، می‌اندازد او را در وادی اشک‌ها.»

(۶) «از این رو خدای بر زبان اشعیا، پیغمبر خود، ندا می‌کند: دور سازید اندیشه‌های بد خود را از چشم من.»

(۷) «پس از برای کدام غرض سلیمان تذکر می‌دهد، چون می‌گوید: نگهدار دل خود را به دقّت و مراقبت.»

(۸) «سوگند به هستی خدای که نفس من در حضورش می‌ایستد، هر چیزی گفته می‌شود دربارهٔ اندیشه‌های بد، که باعث ارتکاب گناه می‌شوند؛ زیرا ممکن نیست گناه ورزیدن بدون اندیشه.»

(۹) «همانا به من بگویید وقتی که زارع رز می‌کارد، مگر نمی‌کارد گیاه را بر گودی فرو رفته؟»

(۱۰) «آری این گونه می‌کند شیطان، هر گاه بکارد گناه را. او به چشم و گوش کفایت نکند؛ بلکه تعدّی کند به دل که آ‎ن قرارگاه خدای است.»

(۱۱) «چنان که خدای بر زبان موسی سخن رانده و فرموده: به درستی که من در دل ایشان ساکن خواهم شد تا به شریعت من راه روند.»

(۱۲) «همانا بگویید به من، هر گاه هیرودس پادشاه به شما سفارش کند تا خانه‌ای را که دوست دارد در آن ساکن شود حفظ کنید، آیا روا می‌دارید که پیلاطس، دشمن او، در آن خانه در آید یا متاع‌های خود را در آن بگذارد؟»

(۱۳) «چنین نیست؛ چنین نیست.»

(۱۴) «پس به سزاواری واجب است بر شما، که روا مدارید شیطان در دل‌ها درآید و افکار خود را در آن بگذارد.»

(۱۵) «زیرا خدای به شما دل داده تا آن را نگه دارید و آن مسکن اوست.»

(۱۶) «حال ملاحظه کنید که چگونه صراف در نقود نگاه می‌کند که آیا صورت قیصر درست است، آیا نقره‌اش صحیح است یا نه؟ و آیا آن از عیار معهود است؟»

(۱۷) «از این رو آن را بسیار در دست خود زیر و روی می‌کند.»

(۱۸) «ای عالم دیوانه، عجب حکیم و زیرک هستی در کار خود، که در روز آخر توبیخ و تحکم می‌کنی بر خدمتکاران خدای به اهمال و سستی ورزیدن؛ زیرا خدمتکاران تو بی‌شک از خدمتکاران خدای حکیمتر و زیرکتر هستند.»

(۱۹) «حال به من بگویید، چه کس امتحان می‌کند فکر را چنان که صراف امتحان می‌کند قطعهٔ نقود نقره را؟»

(۲۰) «هیچ کس؛ نه، مطلقاً.»


(۱) در این وقت یعقوب گفت: ای معلم، چگونه امتحان فکر شبیه می‌شود به امتحان قطعه‌ای نقود؟

(۲) یسوع فرمود: «به درستی که نقرهٔ در فکر همانا پرهیزگاری است ؛ زیرا هر فکر عاری از تقوا از شیطان می‌آید.»

(۳) «صورت درست، همانا پیروی پاکان و پیغمبران است که واجب است بر ما تبعیت از آن‌ها.»

(۴) «وزن فکر، همانا محبت خداست که واجب است این که عمل شود هر چیزی به موجب آن.»

(۵) «بدین خاطر است که دشمن در آن جا اندیشه‌هایی آورد که منافی تقوا است در همسایگانتان و مطابق است با جهان تا جسد را فاسد کند و مطابق است با محبت جهانی تا محبت خدای را فاسد کند.»

(۶) برتولما گفت: ای معلم، چگونه اندیشه کنیم تا در امتحان نیفتیم؟

(۷) یسوع در پاسخ گفت: «شما را دو چیز لازم است.»

(۸) «نخست آن که بسیار بر آن عادت کنید.»

(۹) «دوم آن که کم سخن گویید.»

(۱۰) «زیرا کاهلی غسل‌گاهی است که در آن هر منکر نجسی مجتمع می‌شود.»

(۱۱) «بسیار گفتن، اسفنجی است که گناهان را می‌مکد.»

(۱۲) «پس لازم است که کار شما منحصر در به کار واداشتن جسد نباشد؛ بلکه واجب است که نفس شما نیز مشغول به نماز باشد.»

(۱۳) «بلکه واجب است که از نماز هیچ وقت بریده نشود.»

(۱۴) «به درستی که من برای شما مَثَلی می‌زنم.»

(۱۵) «مرد بدی در دهی بود که از آن جهت، هیچ کس از آنان که او را می‌شناختند نمی‌پذیرفت که در مزرعهٔ او زراعت کند.»

(۱۶) «پس گفت، مثل گفتن بدکار: به بازار می‌روم تا بیابم گروهی تنبل و بیکار را که بیایند و رَز مرا بکارند.»

(۱۷) «پس این مرد از خانهٔ خود بیرون شد و بسیاری از ناآشنایان بیکار مفلس را پیدا کرد.»

(۱۸) «با ایشان سخن گفت و ایشان را به رزستان خود کشید.»

(۱۹) «اما آنان که شناخته بودند او را و پیشتر با او کار کرده بودند، هیچ کس از ایشان آن جا نرفت.»

(۲۰) «پس آن که بد می‌دهد و آن که بد ادا می‌کند، همانا او شیطان است.»

(۲۱) «زیرا او کاری می‌دهد که مزد انسان در خدمت او آتش جاوید است.»

(۲۲) «پس او از برای همین از بهشت بیرون آمده و می‌گردد به جست وجوی کارکنان.»

(۲۳) «او همانا برای کار خودش تنبل‌ها را، هر کس که باشند، به مزد می‌گیرد و خصوصاً کسانی که او را نمی‌شناسند.»

(۲۴) «کفایت نمی‌کند مطلقاً به جهت گریختن از شر او، این که انسان او را بشناسد تا از او نجات یابد؛ بلکه واجب است به عمل آوردن کارهای نیکو، جهت غلبه نمودن بر او.»


(۱) «به درستی که مثلی برای شما می‌زنم. مردی سه رزستان داشت که آن‌ها را به سه رزبان اجاره داده بود.»

(۲) «چون اولی ندانست که چگونه رز را بکارد، »

(۳) «پس از رز او جز برگ بیرون نیامد.»

(۴) «اما دومی، تعلیم کرد به سومی که چگونه باید رز کاشت.»

(۵) «پس او به سخنانش گوش داد و رز را آن گونه که او راهنمایی کرده بودش کاشت؛ پس رزِ مرد سومی برِ بسیار آورد.»

(۶) «لیکن دومی در کاشتن رز اهمال نموده، وقت خود را فقط به حرف زدن گذرانید.»

(۷) «پس چون وقت دادن مال‌الاجاره به صاحب رز رسید، اولی گفت: ای آقا به درستی که من نمی‌دانم چگونه رز تو زراعت می‌شود و از این رو امسال مرا ثمری نشد.»

(۸) «آقا جواب داد: ای احمق، مگر تو تنها در جهان سکونت می‌کنی، حتی از رزبان دوم من، که خوب می‌داند چگونه زمین زراعت می‌شود مشورت نمی‌کنی؛ پس محتوم است بر تو ادای حق من.»

(۹) «چون این بگفت، حکم کرد که به زندان رفته، مشغول باشد، تا این که پس بدهد به آقای خود که بر نادانی او ترحم فرموده؛ سپس او را آزاد فرمود و گفت: برو که من بعد از این نمی‌خواهم که به رز من مشغول باشی و تو را همین بس که به تو می‌بخشم وام تو را.»

(۱۰) «دومی آمد و آقا به او فرمود: مرحبا به رزبان من؛ کو آن ثمرهایی که به آن‌ها مدیون منی؟»

(۱۱) «چون تو به خوبی می‌دانستی که چگونه رزها را نیکو کنی؛ پس به یقین رزی که به تو اجاره داده‌ام باید بسیار ثمر آورده باشد.»

(۱۲) «دومی جواب داد: ای آقا، رز تو روی به تنزل آورده؛ زیرا من تاک بُری نکرده و زمین را زراعت ننموده‌ام و این رز بار نیاورد؛ از این جهت نمی‌توانم که مالت را به تو بدهم.»

(۱۳) «آقا سومی را خواند و متحیرانه به او گفت: همانا تو به من گفتی که این مردی که رز دوم را به او اجاره داده‌ام تو را تمام تعلیم نمود زراعت رزی را که به تو اجاره داده‌ام.»

(۱۴) «چگونه می‌شود که رزی که به او اجاره داده‌ام بار نیاورد با این که خاک یکی است.»

(۱۵) «سومی جواب داد: ای آقا، رز فقط به سخن زراعت نمی‌شود؛ بلکه بر آن که می‌خواهد استیجار، او را فرض است که هر روز پیرهنش پر شود از عرق.»

(۱۶) «چگونه رزستان تو ثمر دهد و حال آن که رزبان هیچ کاری نمی‌کند جز بیهوده صرف نمودن وقت به سخن گفتن.»

(۱۷) «ای آقا، هیچ شکی نیست در این که هر گاه عمل می‌کرد به آن چه گفته بود، هر آینه اجرت پنج سالهٔ رز را داده بود؛ زیرا من که پُر گفتن نمی‌توانم، اجرت دو ساله را به تو دادم.»

(۱۸) «پس آقا در غضب شد و به رزبان با حقارت فرمود: حالا تو کار بزرگی کردی به واسطهٔ توجه نکردن از درختان و عمل نیاوردن رز؛ پس مرا بر تو سزای بزرگی است.»

(۱۹) «آن گاه خدمتکاران خود را خوانده، حکم داد به زدن او بدون ترحم.»

(۲۰) «او را در زندان نمود زیر شکنجهٔ خدمتکار جفاپیشه‌ای که هر روز او را می‌زد.»

(۲۱) «مطلقاً نخواست او را به شفاعت دوستانش رها کند.»

(۱) «راستی شما را می‌گویم بسیار زود است گروهی بگویند به خدای در روز جزا: ای پروردگار، هر آینه ما بشارت دادیم و تعلیم کردیم شریعت تو را.»

(۲) «لیکن هم زود است که سنگ‌ها نیز به صدا آیند بر ضد ایشان و بگویند: چون فقط دیگران را بشارت داده‌اید، پس به زبان خود خودتان را محکوم ساخته‌اید، ای گنهکاران.»

(۳) یسوع آن گاه فرمود: «خدای سوگند به حیات می‌کند که: به درستی آن کسی که حق را می‌داند و برعکس آن رفتار کند، به عقاب سوزناک گرفتار خواهد شد؛ حتی این که نزدیک می‌شود که شیاطین بر او رحم کنند.»

(۴) «همانا به من بگویید، آیا خدای شریعت را برای دانستن عطا فرموده یا برای عمل کردن؟»

(۵) «به راستی به شما می‌گویم که غایت هر عملی همان حکمت است که هر چه را می‌دانی به عمل آری.»

(۶) «به من بگویید، هر گاه کسی بر سفره‌ای نشسته باشد و به دو چشم خود طعام خوش‌گواری را ببیند، لیکن اختیار کند به دست‌های خود چیزهای مرداری را و آن‌ها را بخورد، آیا دیوانه نیست؟»

(۷) پس شاگردان عرض کردند: آری؛ البته.

(۸) آن وقت یسوع فرمود: «به درستی که تو از تمام دیوانگان همانا دیوانه‌تری ای انسان، که آسمان را به ادراک خود می‌شناسی و جهان را به خواهش نفس خود می‌خواهی.»

(۱۰) «لذایذ بهشت را به ادراک خود می‌شناسی و به اعمال خود شقاوت دوزخ را اختیار می‌کنی.»

(۱۱) «هر آینه تو چگونه دلاوری هستی، ای آن که شمشیر را می‌افکنی و غلاف را بر می‌داری که جنگ کنی؟»

(۱۲) «مگر نمی‌دانید آن که در تاریکی راه می‌رود روشنی را می‌خواهد؟ اما نه فقط برای این که روشنی را ببیند؛ بلکه تا راه راست را دریابد و راه رود با ایمنی تا به کاروانسرا برسد.»

(۱۳) «عجب بدبختی ای عالمی که واجب است به تو هزار بار توهین شود و دشمن داشته شوی، زیرا خدای ما همیشه خواسته‌است که راه را بشناسی و فروع راه‌شناسی را به واسطهٔ پیغمبران پاک خود بر تو مرحمت فرموده تا به سوی وطن و استراحتگاه خود بروی.»

(۱۴) «لیکن تو ای شریر، از رفتن تنها روی‌گردان نشدی؛ بلکه آن چه از آن بدتر است به جا آوردی که نور را تحقیر کردی.»

(۱۵) «هر آینه مثل شتر درست آمد که گویند او را راغب نیست که از آب صاف بنوشد؛ زیرا نمی‌خواهد روی زشت خود را ببیند.»

(۱۶) «چنین می‌کند صالحی که کار بد می‌کند.»

(۱۷) «زیرا او مکروه می‌داند نور را تا کارهای زشت او دانسته نشود.»

(۱۸) «اما آن کسی که داده می‌شود به او حکمتی و قناعت نکند به این که کار نیکو نکند، بلکه از آن بدتر می‌کند به این که آن را در شر صرف نماید، به آن کسی ماند که عطایا را آلات کشتن عطا دهنده قرار می‌دهد.»


(۱) «راست می‌گویم به شما، به درستی که خدای شفقت نورزید بر سقوط شیطان؛ اما شفقت ورزید بر سقوط آدم.»

(۲) «کافی است شما را بدانید بدی حال کسی را که می‌شناسد نیکویی را و کار زشت می‌کند. می‌داند خیر را و به جا می‌آورد شر را.»

(۳) پس در این وقت اندریاس گفت: ای معلم، خوب است که علم ترک کرده شود از ترس سقوط در چنین حالتی.

(۴) یسوع جواب داد: «هر گاه جهان بی‌آفتاب و انسان بی دو چشم و روان بی‌ادراک نیکو باشد، آن وقت بی‌معرفتی هم نیکو خواهد بود.»

(۱۵) «راست می‌گویم به شما؛ به درستی که نان، زندگانی جهان را به شما افاده نمی‌کند، چنان که علم افاده می‌کند زندگانی جاودان را.»

(۶) «مگر نمی‌دانید که خدای امر فرموده به علم.»

(۷) «زیرا خدای چنین می‌فرماید: از پیران خود بپرس تو را ایشان تعلیم خواهند کرد.»

(۸) «خدای دربارهٔ شریعت می‌فرماید: وصیت مرا جلو چشم‌های خود بگذار و تفکر کن در آن هنگامی که می‌نشینی و راه می‌روی و در هر وقت.»

(۹) «پس شما را ممکن است اکنون که بدانید، اگر بی‌علمی خوب بود.»

(۱۰) «به درستی که هر کس خوار بشمرد حکمت را هر آینه بدبخت و شقی است. زیرا ناچار از حیات جاودانی بی‌بهره خواهند ماند.»

(۱۱) یعقوب گفت: ای معلم، می‌دانیم که نه ایوب از هیچ معلمی تعلیم گرفته و نه ابراهیم و با وجود این هر دو پاک و پیغمبر بودند.

(۱۲) یسوع جواب داد: «حق به شما می‌گویم؛ همانا هر کس که از کسان عروس است، به عروسی دعوت کرده نمی‌شود؛ زیرا او در خانهٔ عروس ساکن است؛ بلکه کسانی که دور از خانه‌اند دعوت می‌شوند.»

(۱۳) «پس مگر نمی‌دانید که پیغمبران خدای در خانهٔ نعمت خدای و رحمت او هستند.»

(۱۴) «پس شریعت خدای در ایشان آشکار است؛ چنان که داوود، پدر ما در این خصوص می‌فرماید: به درستی که آن کس که شریعت خدای در دلش هست پس راه او کنده نمی‌شود.»

(۱۵) «حق می‌گویم؛ به درستی که خدای ما چون انسان را آفرید او را تنها نیکوکار نیافرید؛ بلکه در دلش نوری نهاد تا او را بنمایاند این که سزاوار است او را خدمت خدای.»

(۱۶) «همانا اگر با گناه تاریک شود این نور، پس آن خاموش نمی‌شود.»

(۱۷) «زیرا هر گروهی این رغبت را در خدمت خدای دارند، با وجود این که ایشان خدای را گم کرده‌اند و خدایان باطل دروغ را پرستیده‌اند.»

(۱۸) «از این رو واجب شد که انسان از پیغمبران خدای علم بیاموزد؛ زیرا نوری که به ایشان تعلیم می‌کند راهِ به بهشت رفتن را که وطن ماست، به خدمت خدای واضح است.»

(۱۹) «چنان که واجب است که آورده شود و مداوا شود، کسی که در چشم او مرض است.»


(۱) یعقوب پرسید: چگونه پیغمبران ما را تعلیم می‌کنند و حال آن که ایشان مُردگانند؟

(۲) چگونه تعلیم می‌دهد کسی که به پیغمبران معرفت ندارد؟

(۳) یسوع جواب داد: «تعالیم ایشان مدوّن است؛ پس واجب است مطالعهٔ آن؛ زیرا نوشته به منزلهٔ پیغمبری است برای تو.»

(۴) «راستی به شما می‌گویم؛ آن که خوار می‌دارد نبوّت را، نه فقط پیغمبر را خوار می‌کند، بلکه خوار می‌کند همچنین خدایی را که فرستاده‌است آن پیغمبر را.»

(۵) «اما آن چه مخصوص است به گروه‌هایی که نمی‌شناسند پیغمبر را، پس به درستی که به شما می‌گویم، هر گاه در آن اقطار مردی زندگانی کند، چنان که دل او. به او وحی کند و نکند به دیگران چیزی را که دوست ندارد که به او از دیگران برسد و بدهد به نزدیکان خود چیزی را که دوست دارد از دیگران بگیرد، رحمت خدای از چنین مردی کناره نخواهد گرفت.»

(۶) «پس از این رو خدای بر او آشکار شود و به رحمت خود شریعت خود را در وقت مرگ به وی نشان دهد، اگر چه پیش از آن نباشد.»

(۷) «شاید در دل شما خطور کند که خدای شریعت را به جهت محبت به شریعت، به او داده.»

(۸) «به درستی که این باطل ست؛ بلکه خدای خود را عطا فرموده تا انسان کار نیکو کند به جهت محبت خدای.»

(۹) «پس هر گاه بیابید انسانی را که به جهت محبت او کار نیکو می‌کند، آیا گمان می‌کنید که وی را خوار می‌کند.»

(۱۰) «نه چنین است و نه چنین است؛ بلکه او را بیشتر از آنان که شریعت را به ایشان عطا فرموده دوست می‌دارد.»

(۱۱) «همانا من مثلی برای شما می‌زنم. مردی بود که املاک بسیاری داشت و از جمله املاک او زمین خشکی بود که نمی‌رویانید جز چیزهایی که ثمری نداشتند.»

(۱۲) «در بین این که روزی بر این زمین خشک راه می‌رفت، در میان آن گیاه‌های بی‌بر، برخورد به گیاهی نیکو و با ثمر.»

(۱۳) «پس این مرد با خود گفت که چگونه اتفاق افتاده که این گیاه، این ثمرهای خوشگوار را در این جا بارور شده‌است.»

(۱۴) «من نمی‌خواهم که او این جا باقی بماند و بریده شده، در آتش نهاده شود.»

(۱۵) «آن گاه خدمتکاران خود را خواند و به ایشان امر فرمود به کندن آن و نهادن آن در بستان خودش.»

(۱۶) «به درستی که من می‌گویم به شما، این چنین حفظ می‌کند خدای ما از شراره دوزخ کسانی را که نیکوکارند، هر جا که باشند.»


(۱) «به من بگویید، آیا ایوب در غیر سرزمین عوص ساکن شد در میان بت‌پرستان؟»

(۲) «موسی از زمان طوفان چه می‌نویسد؟»

(۳) «بگویید به من.»

(۴) «به درستی که او می‌گوید: نوح نعمتی از خدای یافت.»

(۵) «پدر ما ابراهیم پدری داشت که هیج ایمان نداشت؛ زیرا او می‌ساخت و می‌پرستید بت‌های باطل را.»

(۶) «لوط ساکن شد در میان بدترین مردمی که بر زمین بودند.»

(۷) «همانا به تحقیق بخت‌نصر دانیال را اسیر گرفت و او طفل بود با حننیا و عزریا و میشاییل که جز دو سال عمر نداشتند وقتی که اسیر شدند و در میان جماعتی از خدمتکاران بت‌پرست پرورش یافتند.»

(۸) «قسم به هستی خدای به درستی که چنان که آتش چیزهای خشک را می‌سوزاند و آن‌ها را شعله‌ور می‌گرداند، بدون تمیز میان زیتون و سرو و خرما، همچنان خدای ما رحم می‌فرماید بر هر که نکویی کند بدون آن که فرق بگذارد میان یهودی و سکیتی و یونانی یا اسماعیلی.»

(۹) «لیکن ای یعقوب، در این جا دل تو توقف نکند؛ زیرا هر جا که خدای پیغمبر فرستاده لازم است بر تو که حکم خود را انکار نمایی و متابعت پیغمبر کنی.»

(۱۰) «نه این که بگویی که چرا این را می‌گوید، برای چه امر و نهی می‌کند.»

(۱۱) «بلکه بگو این چنین خدای خواسته و این چنین امر می‌فرماید.»

(۱۲) «مگر خدای به موسی چه فرمود وقتی که موسی را اسراییل حقیر شمرد؟ فرمود: به درستی که ایشان تو را حقیر نشمردند؛ بلکه ایشان مرا حقیر شمردند.»

(۱۳) «راست می‌گویم به شما؛ همانا واجب نیست بر انسان این که زمان حیات خود را در یاد گرفتن کلام و خواندن صرف نماید؛ بلکه صرف نماید در یاد گرفتن این که چگونه به نیکی مشغول شود.»

(۱۴) «همانا بگویید کدام خادم هیرودس نمی‌خواهد خشنودی او را به این که به تمام کوشش خدمت نماید؟»

(۱۵) «وای بر عالمی که می‌خواهد خشنود سازد کالبدی را که جز گِل و سِرگین نیست و نمی‌خواهد – بلکه فراموش می‌کند -، خدمت خدایی را که آفریده‌است هر چیزی را آن که مجید است پیوسته.»


(۱) «بگویید به من، آیا گناهی بزرگ پنداشته می‌شود بر کاهنان، هر گاه تابوت شهادت خدای را بیندازد در وقتی که آن را به دوش گرفته‌اند؟»

(۲) پس شاگردان لرزیدند چون این را شنیدند؛ زیرا ایشان علم داشتند به این که خدای عُزَه را کشت به جهت این که تابوت خدای را از روی خطا دست زده بود.

(۳) پس گفتند: به درستی که آن گناه بزرگی است.

(۴) آن گاه یسوع فرمود: «سوگند به هستی خدای، به درستی که فراموشی کلمهٔ خدای، که به آن همهٔ چیزها را آفریده و به آن برای تو حیات ابدی را مرحمت فرموده، هر آینه گناه بزرگی است.»

(۵) چون یسوع این بفرمود نماز کرد و بعد از آن نماز فرمود: «واجب نیست که فردا به سوی سامره عبور کنیم؛ زیرا این چنین به من، فرشتهٔ یزدان پاک فرمود.»

(۶) در بامداد آن روز یسوع به چاهی که آن را یعقوب ساخته و به یوسف پسرش بخشیده بود رسید.

(۷) چون یسوع خسته شده بود از سفر، شاگردان خود را به شهر فرستاد تا طعامی بخرند.

(۸) پس در پهلوی چاه بر سنگ چاه نشست و یک زنی از سامره به سوی چاه آمد تا آب بکشد.

(۹) یسوع به آن زن فرمود: «مرا آب ده تا بنوشم.»

(۱۰) پس آن زن در جواب گفت: مگر خجالت نمی‌کشی که از من شربت آب می‌خواهی و تو عبرانی هستی و من زنی هستم سامری.

(۱۱) یسوع در جواب فرمود: «ای زن، اگر می‌دانستی که چه کس از تو شربت آب می‌خواهد، هر آینه تو از او شربتی می‌خواستی.»

(۱۲) زن در جواب گفت: چگونه می‌دهی به من که بنوشم و نه ظرفی و نه ریسمانی با تو هست تا به آن آب بکشی و چاه عمیق است.

(۱۳) یسوع در جواب فرمود: «ای زن، هر که از آب این چاه بنوشد دوباره عطش می‌گیرد؛ اما هر کس از آبی که من به او می‌دهم بنوشد، هرگز تشنه نمی‌شود و این به تشنگانی داده می‌شود تا بنوشند و به حیات جاودانی برسند.»

(۱۴) زن گفت: ای آقا، از این آب به من بده.

(۱۵) یسوع در جواب فرمود: «برو و شوهر خود را بخوان تا شما را بدهم و بنوشید.»

(۱۶) زن گفت: شوهر ندارم.

(۱۷) یسوع در جواب فرمود: «خوب راست گفتی؛ زیرا تو پنج شوهر داشتی و آن که اکنون با تو است شوهر تو نیست.»

(۱۸) چون زن این را بشنید، مضطرب شد و گفت: ای آقا، به عیان می‌بینم این که تو پیغمبری.

(۱۹) از این رو زاری می‌کنم به سوی تو که مرا از آن چه می‌آید خبر دهی که عبرانیین بر کوه صهیون نماز خوانند در هیکلی که آن را سلیمان در اورشلیم بنا کرده و می‌گویند که نعمت و رحمتِ خدای آن جا به دست آید نه در جای دیگر.

(۲۰) اما قوم ما پس بر این کوه سجده می‌کنند و می‌گویند که سجود همانا واجب است که بر کوه‌های سامره باشد فقط؛ پس کدامین سجده‌کنندگان حقیقی هستند؟


(۱) در این وقت یسوع آهی کشید و گریه کرده، فرمود:

(۲) «وای بر تو ای شهرهای یهودیه؛ زیرا تو فخرکنان می‌گویی هیکل پروردگار، هیکل پروردگار، زندگانی می‌کنی چنان که گویا خدایی نیست؛ فرو رفته‌ای در لذایذ و مکاسب جهان.»

(۳) «پس به درستی که این زن حکم به دوزخ می‌کند بر تو در روز جزا.»

(۴) «زیرا این زن می‌خواهد بفهمد چگونه نعمت و رحمت را نزد خدای به دست بیاورد.”

(۵) آن گاه به سوی آن زن ملتفت شده، فرمود: «ای زن، به درستی که شما سامریان سجده می‌کنید به چیزی که آن را نمی‌شناسید؛ و اما ما عبرانیان سجده می‌کنیم به آن چیزی که می‌شناسیم.»

(۶) «راست می‌گویم به تو؛ به درستی که خدای روح است و حق واجب است این که سجده کرده شود برای او به روح و حق.

(۷) «زیرا پیمان خدای همانا در اورشلیم در هیکل سلیمان گرفته شده نه در جای دیگر.

(۸) «لیکن تصدیق کن مرا، وقتی می‌آید که خدای رحمت خود را، آن وقت در شهر دیگر می‌دهد و ممکن می‌شود سجده نمودن برای او در هر جای به راستی و خدای قبول می‌فرماید نماز حقیقی را هرجا به رحمت خود.»

(۹) زن در جواب گفت: به درستی که ما انتظار مسیا را داریم؛ پس وقتی که بیاید ما را تعلیم می‌کند؟

(۱۰) یسوع در جواب گفت: «ای زن، مگر نمی‌دانی که به ناچار مسیا خواهد آمد.»

(۱۱) زن در جواب گفت: آری، ای آقا،

(۱۲) آن وقت یسوع درخشیده رخسار شد و فرمود: «به من ظاهر می‌شود ای زن که تو مؤمنه باشی.»

(۱۳) «پس اکنون بدان که با ایمان به مسیا همهٔ برگزیدگان خدای زود است خلاصی یابند.»

(۱۴) «اکنون واجب است که بدانی آمدن مسیا را.»

(۱۵) زن گفت: ای آقا، شاید تو خود مسیا باشی.

(۱۶) یسوع در جواب فرمود: «به درستی که من به سوی خانهٔ اسراییل به عنوان پیغمبر رهایی فرستاده شده‌ام.»

(۱۷) «لیکن زود است که بعد از من بیاید مسیا که فرستاده شدهٔ خدا است برای همهٔ جهان، آن که به واسطهٔ او خدای جهان را آفریده.»

(۱۸) «در آن وقت سجده کرده می‌شود برای خدای در همهٔ جهان و به رحمت رسیده می‌شود و سال یوبیل که هر صد سال می‌آید زود است که آن را مسیا در هر سال، در هر جا قرار دهد.»

(۱۹) آن گاه آن زن سبوی خود را گذاشته، به سوی شهر شتافت تا خبر دهد آن چه را که از یسوع شنیده است.


(۱) در وقتی که آن زن با یسوع سخن می‌گفت، شاگردان آمدند و تعجب کردند که او این چنین با زنی سخن می‌راند.

(۲) با این وجود کسی به یسوع نگفت برای چه این چنین با زن سامریه‌ای سخن می‌گویی.

(۳) چون زن برفت، گفتند: ای معلم، بیا و بخور.

(۴) یسوع درجواب فرمود: «واجب است که طعام دیگری بخورم.»

(۵) پس شاگردان بعضی به بعضی گفتند: شاید مسافری با یسوع سخن گفته و رفته تا برای وی طعامی بجوید.

(۶) پس از نگارندهٔ این کتاب پرسیدند و گفتند: ای برنابا، آیا این جا کسی بود که او را ممکن شود تا طعامی برای معلم حاضر نماید؟

(۷) پس نگارنده در جواب گفت: این جا کسی نبود؛ جز همان زنی که او را دیدید که حاضر کرده بود این ظرف خالی را تا از آب پرش کند.

(۸) پس شاگردان ایستادند با دهشت و منتظر نتیجهٔ سخن یسوع شدند.

(۹) آن هنگام یسوع فرمود: «به درستی که شما نمی‌دانید طعام حقیقی همان عمل به مشیت خداست. زیرا آن چه که قوّت انسان می‌شود و او را حیات می‌دهد نان نیست؛ بلکه آن کلمه الله است به ارادهٔ او که به انسان روزی می‌دهد.»

(۱۱) «پس از این سبب است که فرشتگان پاک نمی‌خورند؛ بلکه زندگانی می‌کنند و متغذی می‌شوند به ارادهٔ خدای.»

(۱۲) «همچنین ما و موسی و ایلیا و یکی دیگر چهل روز و شب بدون چیزی از طعام گذراندیم.»

(۱۳) آن گاه یسوع چشمان خود را بلند کرده، فرمود: «وقت درو کی می‌شود؟»

(۱۴) شاگردان در جواب گفتند: بعد از سه ماه.

(۱۵) یسوع فرمود: «اکنون نگاه کنید چگونه کوه‌ها به دانه‌ها سفید است.»

(۱۶) «راستی به شما می‌گویم، همانا امروز دروِ بزرگی پیدا می‌شود که چیده شود.»

(۱۷) آن وقت اشاره نمود به جماعت بسیاری که آمده بودند تا او را ببینند.

(۱۸) زیرا آن زن چون به شهر در آمده بود، شهر را به هیجان آورده، گفته بود که ‌ای مردم، بیایید و ببینید پیغمبر تازه فرستاده شده را از جانب خدای به خانهٔ اسراییل.

(۱۹) بر آن‌ها باز گفته بود آن چه را که از یسوع شنیده بود.

(۲۰) پس چون آن جا آمدند، از یسوع استدعا کردند که نزد ایشان درنگ نماید.

(۲۱) پس یسوع داخل شهر شده و در آن جا دو روز ماند، در حالتی که شفادهنده بود همهٔ مریضان را و تعلیم‌دهنده بود آن چه را که مختص به ملکوت خداست.

(۲۲) آن وقت اهل شهر به آن زن گفتند که ما به سخن و آیات او بیشتر ایمان داریم تا به آن چه تو گفتی.

(۲۳) چون او به راستی قدوس خداست و پیغمبری است فرستاده‌شده برای کسانی که به او ایمان می‌آورند.

(۲۴) پس از نماز نیمه شب، شاگردان نزدیک یسوع شدند.

(۲۵) پس به ایشان فرمود: «زود باشد که این شب در زمان مسیا، پیغمبر خدای، یوبیل سالیانه شود که اکنون هر صد سال می‌آید.»

(۲۶) «از این رو نمی‌خواهم که امشب بخوابیم؛ بلکه می‌خواهم که نماز بخوانیم و سر خود صد بار خم کرده سجده کنیم خدایِ توانای مهربانِ همیشه خجستهٔ خود را.»

(۲۷) «پس باید هر بار بگوییم: اعتراف می‌کنیم به تو پروردگار یکتای ما که نه تو را آغاز و نه تو را انجام است.»

(۲۸) «زیرا تو به رحمت خود به همهٔ چیزها دادی آغازشان و زود باشد که به عدل خود همه را جزا دهی.»

(۲۹) «میان بشر مانندی نداری.»

(۳۰) «زیرا به وجود بی نهایت خود، دستخوش حرکت و عوارض نیستی.»

(۳۱) «به ما رحم کن؛ چون تو ما را آفریده‌ای و ما ساخته‌شدهٔ تو هستیم.»


(۱) چون یسوع نماز خواند فرمود: «باید شکر خدای نماییم؛ زیرا او به ما امشب رحمت بزرگی ارزانی فرموده.»

(۲) «چون او برگردانید زمانی را که لازم بود در این شب بگذرد و نماز خواندیم به اتحاد با رسول خدای.»

(۳) «به تحقیق شنیدم آواز او را.»

(۴) پس چون شاگردان این سخنان را شنیدند، درخشنده‌رخسار شدند و گفتند: ای معلم، امشب به ما قدری از اندرزها بیاموز.

(۵) پس یسوع فرمود: «آیا گاهی دیده‌اید فضله را مخلوط با بَلَسان،»

(۶) پس جواب دادند: نه ای آقا، نه؛ به درستی که یاد نمی‌شود دیوانه‌ای که این کار را نماید.

(۷) پس یسوع فرمود: «به درستی که من اکنون به شما خبر می‌دهم که همانا در جهان یافت می‌شوند کسانی که در دیوانگی از آن بالاترند؛ زیرا ایشان خدمت خدای را به خدمت جهان مخلوط می‌کنند.»

(۸) «حتی بسیاری از کسانی که بدون انجام گناه زندگانی می‌کنند، فریب شیطان خورده‌اند.»

(۹) «در حینی که ایشان نماز می‌خوانند مشاغل دنیویه را به نماز خودشان در آمیخته‌اند؛ پس در آن وقت در نظر خدای مورد خشم واقع شده‌اند.»

(۱۰) «به من بگویید، آیا هر گاه برای نماز غسل می‌کنید بر حذر می‌شوید از این که به شما نجاستی برخورد؟ آری از نجاست برحذر می‌شوید.»

(۱۱) «لیکن چه می‌کنید وقتی که نماز می‌کنید.»

(۱۲) «به درستی که می‌شویید خودتان را از گناه‌ها به واسطهٔ رحمت خدای.»

(۱۳) «آیا هرگز می‌خواهید که امور دنیویه صحبت بدارید در حالی که نماز می‌خوانید؟»

(۱۴) «بپرهیزید از این که چنین کنید.»

(۱۵) «زیرا کلمهٔ دنیویه فضلهٔ شیطان می‌شود بر نفس تکلم کننده.»

(۱۶) پس شاگردان بر خود لرزیدند؛ زیرا با ایشان به تندی روح سخن می‌گفت.

(۱۷) ایشان گفتند: ای معلم، چه کنیم هر گاه دوستی بیاید با ما سخن گوید، در حالتی که ما نماز می‌خوانیم؟

(۱۸) یسوع در جواب فرمود: «بگذارید او را که انتظار بکشد و نماز خود را به پایان برسانید.»

(۱۹) پس برتولما گفت: حتی فرض کنیم که او چون دید که ما با او حرف نمی‌زنیم خشمگین شده و برود؟

(۲۰) یسوع در جواب فرمود: «هر گاه خشمگین شد، پس باور بدارید از من که او نه همانا دوست شما است و نه مؤمن است؛ بلکه کافر و رفیق شیطان است.»

(۲۱) «به من بگویید، هر گاه بروید تا با یکی از غلامان اصطبل هیرودس صحبت بدارید و بیابید او را که با هیرودس درگوشی سخن می‌کند، آیا شما خشمگین می‌شوید که او شما را در انتظار بدارد؟»

(۲۲) «چنین نیست هرگز بلکه مسرور می‌شوید که دوست خود را مقرّب پادشاه می‌بینید.»

(۲۳) آن گاه فرمود: «آیا صحیح است این؟»

(۲۴) شاگردان در جواب گفتند: همانا که به حقیقت راست است.

(۲۵) پس یسوع فرمود: «راستی به شما می‌گویم، که هر کس نماز می‌خواند، همانا با خدای صحبت می‌دارد.»

(۲۶) «پس مگر روا است که سخن گفتن با خدای را ترک نمایید تا با مردم صحبت داشته باشید؟»

(۲۷) «آیا سزاوار که دوست شما از برای این سبب که شما احترام خدای را بیشتر از او نگه می‌دارید خشمگین شود؟»

(۲۸) «از من باور بدارید که هر گاه او بدین خاطر که شما او را منتظر داشته‌اید خشمگین شود، پس همانا خدمتکار خوبی است شیطان را.»

(۲۹) «زیرا این همان است که شیطان آرزوی آن را دارد؛ یعنی برای خاطر مردم، خدای ترک شود.»

(۳۰) «به هستی خدای سوگند که واجب است بر هر کس که از خدای می‌ترسد، این که در هر عمل صالحی از کارهای جهان، دور شود از ناخالصی تا عمل صالح فاسد انجام نشود.»


(۱) یسوع فرمود: «اگر کسی بدی کند یا سخن بد بگوید و کسی برود تا او را اصلاح کند و مانع شود که چنین کاری کند، کار این شخص چگونه است؟»

(۲) شاگردان در جواب گفتند: او کار خوبی می‌کند؛ چه او خدمت می‌کند خدای را که همیشه می‌خواهد منع شر را؛ چنان که آفتاب همیشه می‌خواهد دفع تاریکی را.

(۳) پس یسوع فرمود: «من به شما می‌گویم که به عکس آن هر گاه کسی کار نیکویی کند یا سخن نیکویی بگوید، پس هر کس منع او خواهد به وسیله‌ای که بالاتر از آن نباشد، همانا خدمت شیطان می‌نماید بلکه رفیق او می‌شود.»

(۴) «زیرا شیطان به چیزی اهتمام ندارد جز جلوگیری از هر کارِ نیکو.»

(۵) «لیکن من حالا به شما چه بگویم؟»

(۶) «به درستی که من به شما می‌گویم آن چه را سلیمان پیغمبر پاک و دوست خدای فرموده: از هر هزار کس که ایشان را بشناسید، یکی از ایشان دوست شما خواهد بود.»

(۷) پس مَتی گفت: در این صورت نمی‌توانیم کسی را دوست بداریم.

(۸) یسوع در جواب فرمود: «به شما راست می‌گویم؛ که جایز نیست شما را که چیزی را مکروه بدارید جز گناه را.»

(۹) «حتی نمی‌توانید شیطان را دشمن بدارید از باب این که او آفریدهٔ خداست.»

(۱۰) «آیا می‌دانید این برای چیست؟ من به شما می‌فهمانم.»

(۱۱) «زیرا او آفریدهٔ خداست و هر چه خدای آفریده است آن نیکو و کامل است.»

(۱۲) «پس بدین جهت هر کس مخلوق را نمی‌پسندد خالق را نیز نمی‌پسندد.»

(۱۳) «لیکن دوست، چیزی جدای از دیگر چیز است که به دست آوردنش آسان نیست؛ ولی از دست رفتنش آسان است.»

(۱۴) «زیرا دوست خوش نمی‌دارد اعتراض را بر کسی که او را سخت دوست می‌دارد.»

(۱۵) «حذر کنید و بیدار شوید و دوست اختیار نکنید کسی را که دوست نمی‌دارد آن را که دوست می‌دارید؛ از این باب که او دوست است.»

(۱۶) «پس بدانید که مراد از دوست چیست.»

(۱۷) «منظور از دوست جز طبیب نفس نیست.»

(۱۸) «همچنین همان طور که نادر است انسان طبیب ماهری به دست آورد که تمام مرض‌ها را بشناسد و استعمال دواها را در آن‌ها بداند، همچنین نادر است وجود دوستانی که بشاسند لغزش‌ها را و بدانند چگونه باید راهنمایی کنند به صلاح.»

(۱۹) «لیکن در این جا یک بدی هست و آن این است که بسیار کس دوستانی دارند که چشم از لغزش‌های دوستان خود می‌پوشند.»

(۲۰) «دوستان دیگری دارند که ایشان را معذور می‌دارند.»

(۲۱) «دوستان دیگری دارند که از ایشان به جهت امور دنیویه حمایت می‌کنند.»

(۲۲) «دوستانی پیدا می‌شوند – و این بدتر است از آن چه گذشت – که دوستان خود را می‌خوانند و یاری می‌کنند ایشان را در ارتکاب گناه و زود باشد که آخرت ایشان نظیر فرومایگی ایشان باشد.»

(۲۳) «حذر کنید از این که امثال این گروه را دوستان خود اختیار کنید.»

(۲۴) «زیرا ایشان دشمنانند و کشندگان نفس‌اند به راستی.»


(۱) «باید دوست تو دوستی باشد که قبول کند اصلاح را، همچنان که او می‌خواهد که تو را اصلاح کند.»

(۲) «نیز همچنان که او می‌خواهد که ترک کنی هر چیزی را برای محبّت خدای؛ پس بر اوست که راضی باشد بر این که ترک کنی او را برای خدمت خدای.»

(۳) «لیکن به من بگو، هر گاه انسان نداند که چگونه خدای را دوست بدارد، پس از چه چیز خواهد دانست که خودش را دوست بدارد؟»

(۴) «پس چطور خواهد دانست که دیگران را دوست بدارد، در صورتی که نمی‌داند که چگونه خودش را دوست بدارد؟»

(۵) «به راستی که این البته محال است.»

(۶) «پس هر گاه برای خود دوستی اختیار کنی – زیرا هر کس را دوست نباشد همانا بی‌نواست – اول در او نظر کن؛ ولی نه به نَسَب نیک او و نه به طایفهٔ مُعتبر او و نه به خانهٔ او و نه به جامه‌های فاخر او و نه به صورت زیبای او و نه به سخن نیکوی او؛ زیرا تو اگر به این‌ها نظر کنی، به آسانی فریب خواهی خورد.»

(۷) «بلکه نظر کن چگونه از خدی می‌ترسد و چگونه چیزهای زمینی و دنیویه را حقیر می‌شمارد و چگونه کارهای نیکو را دوست می‌دارد؛ و به وجه اخص چگونه تعلق به جسد خود را دشمن می‌دارد؛ پس آن زمان آسان می‌شود بر تو دریافتن دوست راستگوی.»

(۸) «نظر کن به وجه اخص هر گاه بترسد از خدای و حقیر شمارد اباطیل جهان را و هر گاه حریص باشد بر اعمال صالحه و دشمن بدارد علاقهٔ به جسد خود را، مثل دشمنی سخت.»

(۹) «واجب هم نیست بر تو که چنین دوستی را دوست بداری، به حیثی که محبت تو منحصر در او باشد؛ زیرا تو بت‌پرست خواهی شد.»

(۱۰) «بلکه او را دوست بدار مثل این که خدای تو را نعمتی عطا فرموده؛ پس زینت می‌دهد آن را خدای به فضل بزرگتری.»

(۱۱) «راستی به شما می‌گویم که هر کس دوستی پیدا کند، یکی از مسرّت‌های فردوس را پیدا کرده است؛ بلکه او همهٔ فردوس را یافته.»

(۱۲) تِدی گفت: لیکن هر گاه اتفاق افتاد برای انسان وجود دوستی که منطبق نشود بر آن چه گفتی ای معلم، پس او را باید چه کرد؟ آیا واجب است که او را ترک کند؟

(۱۳) یسوع در جواب فرمود: «واجب است بر او آن کند که ناخدا با کشتی خود که می‌راند می‌کند تا وقتی از آن نفعی می‌بیند؛ لیکن وقتی که در آن زیانی یافت آن را ترک می‌کند.»

(۱۴) «این چنین واجب است که بکنی با دوستی که از تو بدتر است.»

(۱۵) «پس ترک کن او را در چیزهایی که برای تو لغزشی باشد، هر گاه می‌خواهی که تو را رحمت خدای ترک نکند.»


(۱) «وای بر جهان از لغزش‌ها.»

(۲) «به ناچار لغزش‌ها خواهد آمد؛ زیرا که جهان بر گناه ایستادگی دارد.»

(۳) «لیکن وای بر انسانی که لغزش بر او وارد می‌شود.»

(۴) «برای انسان بهتر است این که در گردن او سنگ آسیا آویخته شود و در لجهٔ دریا غرق شود از این که همسایهٔ او بلغزد.»

(۵) «هر گاه چشم تو مایهٔ لغزش تو باشد، پس آن را بِکَن؛ زیرا بهتر است که با یک چشم داخل بهشت شوی از این که با دو چشم داخل دوزخ بروی.»

(۶) «اگر دست یا پای تو بلغزاند تو را به آن‌ها نیز چنین کن؛ زیرا بهتر است که در ملکوت آسمان لنگ یا دست و پا بریده داخل شوی، از این که داخل دوزخ شوی با دو دست و پا.»

(۷) پس سمعان – نامیده شده به پطرس – گفت: ای آقا، چگونه واجب است که چنین کنم؟ به راستی می‌شوم ناقص در زمان کمی.

(۸) یسوع در جواب فرمود: «ای پطرس، خلع کن حکمت جسدیه را که حق را فرد و تنها خواهی یافت.»

(۹) «زیرا کسی که تو را تعلیم می‌کند آن چشم توست و کسی که تو را در عمل همراهی می‌کند آن پای توست و کسی که خدمت می‌کند تو را در چیزی آن دست توست.»

(۱۰) «پس وقتی که امثال این‌ها باعث شوند بر گناه، آن‌ها را ترک کن»

(۱۱) «زیرا بهتر است تو را که جاهل و فقیر و با اعمال کمی داخل بهشت شوی از این که داخل دوزخ شوی به اعمال بزرگ و حکیم و توانگر باشی.»

(۱۲) «پس بر انداز از خود هر چه را که باز دارد تو را از خدمت خدای؛ چنان که بر می‌اندازد انسان هرچه را که پیش چشم او را می‌گیرد.»

(۱۳) چون یسوع این بفرمود، پطرس را به پهلوی خویش خواند و به او فرمود: «هر گاه برادر تو نسبت به تو کار خطایی کند، برو و او را اصلاح کن.»

(۱۴) «پس چون به صلاح آمد، خوشحال شو؛ زیرا تو سود برده‌ای.»

(۱۵) «اگر به صلاح نیامد، پس برو و دو گواه بخوان و او را به صلاح آور.»

(۱۶) «پس اگر به صلاح نیامد به آن، کلیسا را خبر ده.»

(۱۷) «پس اگر باز به صلاح نیامد، او را کافر بشمار.»

(۱۸) «آن گاه به جهت این، با او در زیر سقف خانه‌ای که مسکن دارد ساکن مشو.»

(۱۹) «نیز از خوانی که می‌نشیند بر آن، مخور.»

(۲۰) «با او گفت و گو مکن.»

(۲۱) «حتی اگر بدانی که در اثنای راه رفتن کجا قدم می‌گذارد، در آن جا قدم خود را مگذار.»


(۱) «لیکن زنهار که خود را از او بَرتر بشماری.»

(۲) «بلکه واجب است بر تو که چنین بگویی که؛ ای پطرس، همانا اگر تو را خدای مساعدت نمی‌کرد، هر آینه از او بدتر بودی.»

(۳) پطرس گفت: چگونه واجب است که او را اصلاح کنم؟

(۴) پس یسوع در جواب فرمود: «به طریقی که تو دوست داری نفس تو به آن اصلاح شود.»

(۵) «پس چنان چه می‌خواهی به حِلم با تو رفتار شود، همچنان با دیگران رفتار کن.»

(۶) «مرا تصدیق کن ای پطرس، زیرا به تو راست می‌گویم این که هر مرتبه‌ای که اصلاح می‌کنی به مهربانی برادر خود را، از خدای مهربانی خواهی دید و سخنان تو ثمر می‌دهد بعد ثمر.»

(۷) «لیکن هر گاه به درشتی اصلاح کنی، عدل خدای از تو به درشتی قصاص می‌نماید و ثمری نمی‌دهد.»

(۸) «ای پطرس، به من بگو آیا فقرا مثلاً این دیگ‌های سفالین را که در آن‌ها طعامشان را می‌پزند، آن‌ها را با سنگ‌ها و چکش‌های آهنین می‌شویند؟»

(۹) «هرگز، هرگز؛ بلکه به آب گرم می‌شویند.»

(۱۰) «پس دیگ‌ها با آهن خُرد می‌شوند و اشیای چوبین را آتش می‌سوزاند؛ اما انسان همانا به مهربانی اصلاح می‌شود.»

(۱۱) «پس هر گاه اصلاح نمودی برادر خود را، با نفس خود بگو: هر گاه مرا خدای همراهی ننماید، پس به درستی که فردا از من عمل زشتی سر زند که بدتر باشد از هرچه برادرم امروز کرده است.»

(۱۲) پطرس گفت: چند بار چشم بپوشم از برادر خود ای آقا؟

(۱۳) یسوع در جواب فرمود: «به عدد آن چه که می‌خواهی از تو چشم پوشی شود.»

(۱۴) پس پطرس گفت: آیا هفت مرتبه در روز؟

(۱۵) یسوع در جواب فرمود: «نمی‌گویم فقط هفت؛ بلکه از او چشم بپوش هر روز هفتاد بار و هر بار هفت مرتبه.»

(۱۶) «زیرا هر کس چشم‌پوشی کند، از او چشم‌پوشی می‌شود و هر کس جزا دهد جزا داده می‌شود.»

(۱۷) در این هنگام نگارنده گفت: وای بر رؤسا؛ زیرا ایشان زود باشد که به سوی دوزخ بروند.

(۱۸) پس یسوع او را توبیخ فرموده، گفت: «همانا تو کودن شده‌ای ای برنابا، که چنین سخن کردی.»

(۱۹) «شما را راست می‌گویم که حمام برای تن و لگام برای اسب و سُکّان برای کشتی ضروری نیست مثل ضرورت رئیس برای بلاد.»

(۲۰) «به چه سبب خدای اذن داد به موسی و یشوع و سموئیل و به داوود و سلیمان و به جماعت‌های دیگر که صادر کنند احکام را؟»

(۲۱) «همانا خدای داد شمشیر را به مانند اینان برای برانداختن گناه.»

(۲۲) پس در این هنگام نگارنده گفت: چگونه واجب می‌شود فرمان صادر کردن به قصاص و عفو؟

(۲۳) یسوع در جواب فرمود: «ای برنابا، هر کسی قاضی نیست؛ زیرا تنها قاضی را می‌رسد که سزا دهد دیگران را.»

(۲۴) «بر قاضی است که از مجرم قصاص کند؛ چنان که پدر امر می‌کند به بریدن عضو فاسد فرزند خود، تا همهٔ تن او فاسد نشود.»


(۱) پطرس گفت: چقدر واجب است بر من که مهلت بدهم برادر خود را تا توبه کند؟

(۲) یسوع فرمود: «به قدری که می‌خواهی مهلت داده شوی.»

(۳) پطرس گفت: همه کس این سخن را نمی‌فهمند؛ با ما به وضوح تمامتر سخن بگو.

(۴) یسوع فرمود: «مهلت بده برادر خود را مادامی که خدای او را مهلت داده.»

(۵) پس پطرس گفت: این را هم نمی‌فهمند.

(۶) یسوع فرمود: «مهلت بده مادامی که او را وقت توبه باشد.»

(۷) پس پطرس و دیگران محزون شدند؛ زیرا پی به مقصود نبردند.

(۸) آن وقت یسوع فرمود: «اگر شما ادراک صحیح می‌داشتید و می‌دانستید که شما خود خطا کارید، هر آینه در دل شما خطور نمی‌کرد مطلقاً که از دل‌هایتان مهربانی به خطاکار را بزدایید.»

(۹) «از این رو فاش می‌گویم به شما؛ به درستی واجب است این که خطاکار مهلت داده شود که توبه کند، تا وقتی که او را نفسی است که از پس دندان‌هایش بر می‌آید.»

(۱۰) «زیرا این سان نیز مهلت می‌دهد او را خدایِ توانایِ مهربان ما.»

(۱۱) «چه، خدای نفرموده‌است که من خطاکار را در ساعاتی که روزه می‌گیرد و زیارت یا حج می‌کند می‌آمرزم.»

(۱۲) «و آن همان است که بسیاری به آن قیام کرده‌اند و حال آن که ایشان به لعنت ابدی گرفتارند.»

(۱۳) «لیکن او فرموده: در ساعتی که گناهکار بر گناهان خود به راستی توبه می‌کند فراموش می‌کنم گناه او را و دیگر به یاد نمی‌آورم» پس یسوع فرمود: «آیا فهمیدید؟»

(۱۴) شاگردان در جواب گفتند: بعضی را فهمیدیم و بعضی را نه.

(۱۵) یسوع فرمود: «آن چه را که نفهمیده‌اید کدام است؟»

(۱۶) پس در جواب گفتند: ملعون بودن بسیاری از آنان که نماز خوانده‌اند و روزه گرفته‌اند.

(۱۷) آن وقت یسوع فرمود: «راست می‌گویم به شما؛ به درستی که ریاکاران از مردمان، نماز می‌خوانند و صدقه می‌دهند و روزه می‌گیرند، بیشتر از دوستان خدای.»

(۱۸) «لیکن چون ایشان ایمان نداشته‌اند، متمکّن نشدند از توبه و از این رو ملعون شده‌اند.»

(۱۹) پس در این وقت یوحنا گفت: به ما بگو ایمانی که از روی محبت خدای باشد کدام است؟

(۲۰) یسوع در جواب فرمود: «همانا وقت آن رسیده که نماز صبح بخوانیم.»

(۲۱) پس برخاستند و خود را شست و شو داده، برای خداوند فرخندهٔ جاوید ما نماز خواندند.


(۱) چون نماز به نهایت رسید، شاگردانِ یسوع نزدیک وی شدند و او دهان گشوده فرمود:

(۲) «پیش بیا ای یوحنا، زیرا به تو امروز از هر چه پرسیده‌ای جواب خواهم گفت.»

(۳) «ایمان خاتمی است که خدای برگزیدگان خود را به آن مُهر می‌کند؛ آن انگشتری است که عطا فرموده آن را به پیغمبر خود، آن که هر برگزیده‌ای ایمان را از دست‌های او گرفته است، چنان که خدای یکی است.»

(۴) «از این رو چون خدای پیش از همه چیز پیغمبر خود را آفرید و به او بخشید پیش از همه چیز ایمانی را که آن مثابهٔ صورت خداست و هر چه خدای ساخته و هرچه خدای فرموده.»

(۵) «پس می‌بیند مؤمن به ایمان خود، هر چیزی را واضح‌تر از آن که به چشم خود ببیند.»

(۶) «زیرا چشم‌ها گاهی خطا می‌کنند؛ بلکه نزدیک به خطا هستند همیشه.»

(۷) «اما ایمان هرگز خطا نمی‌کند؛ زیرا بنیاد آن خدای و کلمهٔ اوست.»

(۸) «باور کن از من؛ به درستی که به ایمان خلاص می‌شوند همهٔ برگزیدگان خدای.»

(۹) «البته همانا بدون ایمان کسی را ممکن نیست تا خدای را خشنود نماید.»

(۱۰) «از این رو است که شیطان در صدد این نیست که روزه و نماز و صدقات و زیارات یا حج را باطل نماید؛ بلکه کفّار را ترغیب بر آن‌ها می‌کند؛ زیرا او مسرور می‌شود از این که انسان مشغول شود به کاری بدون رسیدن به مزد.»

(۱۱) «از این جهت واجب شد که مخصوصاً و جداً باید بر ایمان حریص بود.»

(۱۲) «ایمن‌ترین راه برای آن، این است که کلمهٔ (چرا چنین) را ترک کنی؛ زیرا (چرا چنین) بشر را از فردوس بیرون نمود و آدم را از فرشتهٔ خوشروی به دیو هولناک حواله داد.»

(۱۳) پس یوحنا گفت: چگونه ترک کنیم (چرا چنین) را و حال آن که آن دروازهٔ علم است.

(۱۴) یسوع در جواب فرمود: «بلکه (چرا چنین) دروازهٔ دوزخ است.»

(۱۵) پس یوحنا خاموش شد؛ اما یسوع بیفزود: «وقتی که دانستی خدای چیزی را فرموده، پس تو کیستی ای انسان تا به کُنه آن برسی که بگویی ای خدای چرا چنین کردی؟»

(۱۶) «مگر ظرف سفالین به سازندهٔ خود می‌گوید چرا مرا ساختی تا آب یا بَلَسان را در بر گیرم؟»

(۱۷) «حق می‌گویم به شما؛ واجب است در هر تجربه، قوی‌دل شوید به این کلمه که بگویید: همانا خدای چنین فرمود؛ همانا خدای چنین کرد؛ همانا خدای چنین می‌خواهد.»

(۱۸) «چون این را به جا آوردی در امن زندگانی خواهی کرد.»


(۱) در این زمان به سبب حضور یسوع هیجان عظیمی روی داد در سرتاسر یهودیه.

(۲) زیرا لشکریان روم به واسطهٔ عمل شیطان، عبرانیان را به هیجان آوردند که می‌گفتند: همانا یسوع خدا است که آمده تا از ایشان تفقدی بفرماید.

(۳) به سبب این، فتنهٔ بزرگی روی داد؛ تا جایی که یهودیه تماماً تا چهل روز مسلّح شدند؛ پس پسر بر روی پدر و برادر بر روی برادر برخاست.

(۴) زیرا فرقه‌ای می‌گفتند به درستی که یسوع همان خداست که به جهان آمده.

(۵) نیز فرقه‌ای می‌گفتند: نه چنین است؛ بلکه او پسر خداست.

(۶) دیگران می‌گفتند« نه چنین است؛ زیرا خدای را شباهت بشری نیست و از این رو نمی‌زاید؛ بلکه به درستی که یسوع ناصری پیغمبر خداست.

(۷) این گفته‌ها همانا از آیات بزرگی که آن‌ها را یسوع به جای آورد، ناشی شده بود.

(۸) پس به جهت آرام نمودن مردم بر رئیس کاهنان لازم شد تا سوار شود بر مرکبی در حالتی که جامه‌های کاهنی را پوشیده باشد و نام خداوند قدوس «تتغراماتن» بر پیشانی او باشد.

(۹) همچنین پیلاطس حاکم و هیرودس هم سوار شدند.

(۱۰) پس جمع شد در مزپه پشت سر آن، سه اردو که هر یک از آن‌ها دویست هزار مرد شمشیربند بودند.

(۱۱) پس هیرودس با ایشان گفت وگو نمود؛ اما ایشان ساکت نشدند.

(۱۲) حاکم و رئیس کاهنان به سخن درآمده و گفتند این فتنه را همانا عمل شیطان بر پا نموده؛ چون که یسوع زنده است و واجب است که پیش او رفته از او سؤال کنیم که گواهی از خودش پیش آورد و به حسب سخن خودش به او ایمان آوریم.

(۱۳) پس بدین واسطه شورش ایشان همه آرام گرفت و اسلحهٔ خود را بر انداختند و با هم معانقه نموده و می‌گفتند: ای برادر، مرا ببخش.

(۱۴) در آن روز هر یک عهد بستند که ایمان آورند به یسوع به حسب آن چه بفرماید.

(۱۵) آن گاه حاکم و رئیس کاهنان جایزه‌های بزرگ پیشنهاد نمودند برای کسی که بیاید و به ایشان خبر دهد که یسوع کجاست.


(۱) دراین زمان ما و یسوع به جبل سینا رفتیم، به جهت عمل نمودن به فرمان فرشتهٔ پاک.

(۲) بماند یسوع آن جا چهل روز را با شاگردان خود.

(۳) پس چون مدت تمام شد، یسوع نزدیک نهر اردن رفت تا به اورشلیم روَد.

(۴) سپس یک تن از آن‌هایی که اعتقاد ورزیده بودند یسوع همان خداست، او را دید.

(۵) با مسرت تمام فریاد زد: آن جاست خدای ما؛ خدای ما آمده.

(۶) چون به شهر رسید همهٔ اهالی را شورانید و می‌گفت: ای اورشلیم، خدای ما می‌آید؛ آمادهٔ پذیرایی او باش.

(۷) شهادت داد که او یسوع را در نزدیکی اردن دیده بود.

(۸) آن گاه هر کس از خُرد و کلان از شهر بیرون شدند تا یسوع را دیدار کنند.

(۹) ناگاه شهر تهی شد؛ زیرا زن‌ها کودکان خود را بر دست‌های خود برداشتند و فراموش نمودند که توشه‌ای برای خوراک با خود بردارند.

(۱۰) پس چون حاکم و رئیس کاهنان از آن خبردار شدند، سواره بیرون رفتند و رسولی به سوی هیرودس فرستادند.

(۱۱) او هم سواره بیرون شد، تا یسوع را دیدار کند به جهت آرامش فتنهٔ گروه‌ها.

(۱۲) پس دو روز در صحرا در نزدیکی نهر اردن به جست و جوی او شدند.

(۱۳) در روز سوم وقت ظهر، او را پیدا کردند در حالی که او و شاگردانش مشغول تطهیر بودند برای نماز مطابق کتاب موسی.

(۱۴) یسوع چون کثرت جمعیت را، که زمین را پوشانیده بود دید، متحیر شد.

(۱۵) به شاگردان خود فرمود: «شاید شیطان در یهودیه فتنه‌ای برپا کرده.»

(۱۶) «خدای دور کند از شیطان تسلطی را که او راست بر خطاکاران.»

(۱۷) چون این بفرمود، مردم نزدیک شده بودند.

(۱۸) پس تا او را شناختند، آغاز کردند به فریاد که: مرحبا به تو ای خدای ما، و بنا کردند به سجده نمودن به او چنان که به خدای سجده می‌کنند.

(۱۹) یسوع آهی کشیده، فرمود: «از من دور شوید ای دیوانگان، زیرا من می‌ترسم از این که زمین دهان باز کند و به خاطر کلام شما که خدای را به خشم می‌آورد، مرا با شما فرو برد.»

(۲۰) از این رو مردم ترسیدند و همه گریستند.

(۱) دراین وقت یسوع دست بلند نموده، اشاره به سکوت فرمود.

(۲) پس فرمود: «به درستی که شما هر آینه گمراه شدید؛ گمراهی بزرگی اسراییلیان، چه، شما مرا خدای خود خواندید و حال آن که من انسانی بیش نیستم.»

(۳) «همانا من می‌ترسم که به خاطر این فکر شما خدای به این شهر مقدس وبای سختی فرود آورده و آن را تسلیم کند برای بندگی نمودن به اجانب.»

(۴) «بر شیطانی که شما را به این فکر برانگیخت هزار لعنت باد،»

(۵) چون یسوع این بفرمود، به هر دو دست خود لت به روی خود زد.

(۶) پس در عقب آن گریهٔ سختی بر مردم چیره شد؛ به اندازه‌ای که کسی نشنید آن چه را یسوع فرمود.

(۷) پس از این جهت مرتبهٔ دیگر دست خود را بلند کرده، اشاره به سکوت فرمود.

(۸) چون گریهٔ مردم آرام گرفت، بار دیگر به سخن درآمده، فرمود:

(۹) «گواهی می‌دهم در برابر آسمان و هر چه را در زمین است گواه می‌گیرم از هر آن چه شما گفته‌اید بیزارم.»

(۱۰) «زیرا من انسانی هستم زاییده شده از زنی که فناپذیر و از جنس بشر است و در معرض حکم خداست و مبتلا به رنج خور و خواب و سرما و گرماست؛ مثل سایر بشر.»

(۱۱) «از آن رو وقتی که خدای برای جزا دادن بیاید، سخن من مثل شمشیری خواهد بود که می‌شکافد هر کس را که معتقد باشد که من بالاتر از انسان هستم.»

(۱۲) چون یسوع این بفرمود، کبکبه‌ای از سوارها را دید؛ پس دانست که والی با هیرودس و رئیس کاهنان پیش می‌آیند.

(۱۳) آن گاه فرمود: «شاید ایشان هم دیوانه شده‌اند.»

(۱۴) پس چون والی با هیرودس و رئیس کاهنان آن جا رسیدند، همهٔ لشکریان پیاده شدند.

(۱۵) آن گاه مردم گرداگرد یسوع را احاطه کردند؛ تا به آن جا که سپاهیان نتوانستند آنان را که می‌خواستند مکالمات یسوع را با کاهن گوش دهند، دفع کنند.

(۱۶) یسوع به احترام نزدیک کاهن شد؛ لیکن او می‌خواست که به یسوع سجده کند.

(۱۷) پس یسوع فریاد زد: «زنهار، چه می‌خواهی بکنی ای کاهنِ از خدای رانده شده؛ در یگانگی خدای خطا مکن.»

(۱۸) کاهن در جواب گفت: همانا اهل یهودیه به واسطهٔ آیات و تعلیم تو به جنب و جوش آمده‌اند. تا جایی که آشکارا می‌گویند، همانا تو خدایی، پس به ناچار با والی روم و هیرودس پادشاه به سبب مردم به این جا آمدم.

(۱۹) پس امید داریم از تو به تمام دل‌های خود، این که راضی شوی به فرو نشاندن آشوبی که به واسطهٔ تو بر پا شده.

(۲۰) زیرا جماعتی می‌گویند، همانا که تو خدایی و دیگری گوید که تو پسر خدایی و جماعتی می‌گویند که تو پیغمبری.

(۲۱) یسوع در جواب فرمود: «تو ای رئیس کاهنان، چرا فتنه را خاموش نکردی؟»

(۲۲) «مگر تو هم دیوانه شده‌ای؟»

(۲۳) «مگر نبوت و شریعت خدای را فراموش کرده‌ای؛ ای یهودیه با شقاوت که شیطان تو را گمراه نموده است،»


(۱) چون یسوع این بفرمود برگشته، دوباره فرمود: «همانا من شهادت می‌دهم پیش روی آسمان و گواه می‌گیرم هر چه را که بر روی زمین است بر این که من بیزارم از هر آن چه مردم از زبان من گفته‌اند که من از بشری بالاترم.»

(۲) «زیرا من بشری هستم زاییده شده از زنی و در معرض حکم خدای هستم و مثل سایر بشر زندگانی می‌کنم و در معرض رنج عمومی.»

(۳) «به هستی خداوندی که جانم در حضور او ایستاده سوگند، همانا ای کاهن، هر آینه خطا کردی خطای بزرگی به این سخنی که گفتی.»

(۴) «خدای به این شهر مقدس لطفی بفرماید تا به آن نقمت بزرگی فرود نیاید به واسطهٔ این خطا.»

(۵) پس آن وقت کاهن گفت: خدای بیامرزد ما را؛ اما تو دعا کن برای ما.

(۶) پس والی و هیرودس گفتند: ای آقا، همانا محال است بشری بکند آن چه را که تو می‌کنی پس از این رو نمی‌فهمیم آن چه را تو می‌گویی.

(۷) یسوع در جواب فرمود: «همانا آن چه را می‌گویی راست است؛ به درستی که خدای بر صلاح انسان عمل می‌فرماید چنان که شیطان بر شر عمل می‌کند.»

(۸) «زیرا انسان به منزلهٔ دکان است که هر کس به رضای خود او در آن در آید مشغول می‌شود و در آن می‌فروشد.»

(۹) «لکن تو ای والی و تو ای پادشاه، به من بگویید چون شما از شریعت ما بیگانه هستید این را می‌گویید؛ زیرا اگر شما عهد و میثاق خدای ما را خوانده بودید هر آینه دیده بودید که موسی دریا را به عصای خود خون گردانیده و غبار را کک و نم را تندباد و روشنایی را تاریکی گردانید.»

(۱۰) «غوک‌ها و موش‌ها را بر مصر فرستاد پس زمین را پوشانیدند و فرزندان نخستین را کشت و دریا را شکافت و در آن فرعون را غرق نمود.»

(۱۱) «من هیچ یک از این‌ها را نکرده‌ام.»

(۱۲) «همه اعتراف دارند به این که موسی اکنون مردی است مرده.»

(۱۳) «یشوع آفتاب را متوقف کرد و رود اردن را شکافت و این دو از آن‌هایی است که تا کنون نکرده‌ام.»

(۱۵) «ایلیا آتش را از آسمان آشکارا فرود آورد و باران را نازل کرد و این دو از آن‌هایی است که من نکرده‌ام.»

(۱۶) «پس همه اعتراف کردند که همانا ایلیا بشر است.»

(۱۷) «بسیاری دیگر از پیغمبران و پاکان و دوستان خدای به قوّت خدای کارهایی کرده‌اند که به کنه آن‌ها نمی‌رسد عقول آنانی که خدای توانای همیشه خجسته و مهربان ما را، آن گونه که هست نمی‌شناسند.»


(۱) بنابراین والی و کاهن و پادشاه به یسوع توسل جستند تا بر جای بلندی بر آمده و با مردم به جهت تسکین ایشان سخن راند.

(۲) آن وقت یسوع بر یکی از سنگ‌های دوازده گانه – که یشوع به دوازده سبط امر فرموده بود که از وسط اردن آن‌ها را بردارند در وقتی که اسراییل از آن جا عبور کردند بدون این که ته کفش‌های ایشان نم بردارد – بر آمد.

(۳) آن گاه به آواز بلند فرمود: «کاهن باید بر جای بلند بر آید؛ جایی که به نیکی برخوردار شود از فهم کلام من.»

(۴) بدین جهت کاهن به آن جا بالا رفت.

(۵) پس یسوع آشکارا، به گونه‌ای که هر کسی برخوردار بود از شنیدن سخنان او، به کاهن فرمود: «همانا در عهد و پیمان خدای زنده نوشته شده‌است: خدای ما را آغازی نیست و او را انجامی نخواهد بود.»

(۶) کاهن در جواب گفت: همانا درست این چنین در آن جا نوشته شده‌است.

(۷) پس یسوع فرمود: «همانا در آن جا نوشته شده: خدای ما هر چیزی را فقط به کلمهٔ خود آفرید.»

(۸) کاهن در جواب گفت همانا چنان است.

(۹) پس یسوع فرمود: «در آن جا نوشته شده است؛ خدای دیده نمی‌شود؛ نیز او از عقل انسان محجوب است؛ زیرا او غیرمتجسّد و غیرمرکّب و غیرمتغیّر است.»

(۱۰) پس کاهن گفت: همانا چنان است حقاً.

(۱۱) یسوع فرمود: «همانا در آن جا نوشته شده‌است: آسمان آسمان‌ها هم گنجایش او را ندارند؛ زیرا خدای ما غیر محدود است.»

(۱۲) پس کاهن گفت: ای یسوع، سلیمان پیغمبر چنان فرموده است.

(۱۳) یسوع فرمود: «در آن جا نوشته شده‌است: خدای را حاجتی نیست؛ زیرا او نه می‌خوابد و نه می‌خورد نه به او نقصی عارض می‌شود.»

(۱۴) کاهن گفت: چنان است.

(۱۵) یسوع فرمود: «آن جا مکتوب است: خدای ما در همه جا هست و به غیر او خدایی نیست. او می‌زند و شفا می‌دهد و می‌کند هر چه می‌خواهد.»

(۱۶) کاهن گفت: چنان نوشته شده‌است.

(۱۷) آن گاه یسوع دست‌های خود را بلند نموده و فرمود: «ای پروردگار، خدای ما، این همان ایمانی است که آن را گواه خواهم آورد در روز جزای تو بر هر کس که بر خلاف آن عقیده داشته باشد.»

(۱۸) سپس به سوی مردمان التفات نموده و فرمود: «توبه کنید؛ زیرا شما گناه خودتان را از آن چه کاهن گفت می‌شناسید و آن چه او گفت در سِفر موسی، که عهد خداست تا ابد نوشته شده‌است.»

(۱۹) «همانا من بشری هستم دیده شده و مشتی از گِل که روی زمین راه می‌روم و مثل سایر بشر فانی هستم.»

(۲۰) «همانا مرا آغازی بوده و مرا انجامی خواهد بود و همانا من نمی‌توانم آفریدن مگسی را از جانب خود.»

(۲۱) آن وقت مردمان آواز خود را با گریه بلند نموده و گفتند: هر آینه به حقیقت گناهکار شدیم ای پروردگار، خدای ما، پس به ما رحم کن.

(۲۲) آن گاه هر یک از ایشان زاری نمودند به سوی یسوع که دعا کند به جهت امان شهر مقدس تا خداوند آن را از روی غضب خود وانگذارد که پایمال امت‌ها شود.

(۲۳) آن گاه یسوع دست‌های خود را برداشته و به جهت شهر مقدس و به جهت مردمان آن دعا فرمود و هر یک فریاد می‌زدند که: چنین باد، آمین.


(۱) چون دعا تمام شد، کاهن با آواز بلند گفت: بایست ای یسوع، زیرا واجب است بر ما که بشناسیم تو کیستی، به جهت آرام کردن امت ما.

(۲) یسوع در جواب فرمود: «من یسوع، پسر مریم هستم؛ از نسل داوود بشر میرنده، و از خدای می‌ترسم و می‌گویم که اکرام و بزرگواری روا نباشد مگر خدای را.»

(۳) کاهن گفت: در کتاب موسی نوشته شده که زود باشد که خدای ما برای ما مسیا را، که خواهد آمد، می‌فرستد تا خبر دهد ما را به آن چه خدای می‌خواهد. او رحمت خدای را بر جهان خواهد آورد.

(۴) از این رو امید دارم از تو که به راستی بفرمایی، آیا تو مسیای خدایی که ما منتظر او هستیم؟

(۵) یسوع در جواب فرمود: «آری؛ خدای این چنین وعده داده است؛ لیکن من او نیستم. بدانید که او پیش از من آفریده شده و بعد از من خواهد آمد.»

(۶) کاهن گفت: به هر حال ما از سخن تو و آیات تو اعتقاد می‌کنیم که تو پیغمبر و قدوس خدای هستی.

(۷) از این رو به اسم همهٔ اسراییل و یهودیه از تو امید دارم تا که محض محبت خدای به ما افاده کنی که به چه کیفیت مسیا خواهد آمد.

(۸) یسوع در جواب فرمود: «سوگند به هستی خداوندی که در حضور او جانم ایستاده، به درستی که من نیستم آن مسیا که تمام قبایل زمین انتظار او را دارند؛ چنان که خدای به پدر ما ابراهیم وعده کرده و فرموده: به نسل تو برکت می‌دهم همهٔ قبایل زمین را.»

(۹) «لیکن وقتی که خدای مرا از جهان می‌گیرد بار دیگر شیطان این فتنهٔ ملعونه را بر پا خواهد کرد؛ به این که وادار کند ناپاک را بر اعتقاد ورزیدن به این که من خدای و پسر خدایم.»

(۱۰) «پس به سبب این سخن تعلیم من ناپاک می‌شود تا به این جا که نزدیک می‌شود سی نفر مؤمن باقی نماند.»

(۱۱) «آن هنگام خدای برجهان خود رحم می‌فرماید و پیغمبر خود را، که همهٔ چیزها را برای او آفریده است فرو می‌فرستد.»

(۱۲) «او کسی است که به قوّت از جنوب خواهد آمد و بتان و بت پرستان را هلاک خواهد نمود.»

(۱۳) «او تسلط شیطان را بر بشر زایل خواهد فرمود.»

(۱۴) «او با رحمت خدای، برای خلاصی کسانی که به او ایمان آورده‌اند خواهد آمد.»

(۱۵) «پس بدانید کسی که به سخن او ایمان بیاورد رستگار خواهد شد.»


(۱) آن گاه فرمود: «با این که من لایق نیستم که بند کفش او را پاک کنم، نعمت و رحمت خدای مرا در بر گرفته تا او را ببینم.»

(۲) پس آن وقت کاهن با والی و پادشاه گفت: دل خود را پریشان مساز ای یسوع، قدوس خدای، زیرا این فتنه بار دیگر در زمان ما حادث نخواهد شد.

(۳) زیرا ما از مجلس مقدس شیوخ روم صادر شدن فرمان شاهی را می‌خواهیم که بعد از این هیچ کس تو را خدای یا پسر خدای نخواند.

(۴) پس آن هنگام یسوع فرمود: «این سخن شما مرا تسلی نمی‌دهد؛ زیرا از جایی که امید نور دارید تاریکی خواهد آمد.»

(۵) «لیکن تسلی من در آمدن پیغمبری است که هر اعتقاد دروغی را دربارهٔ من از میان خواهد برد و آیین او امتداد خواهد یافت و همهٔ جهان را فرا خواهد گرفت؛ زیرا خدای به پدر ما ابراهیم چنین وعده فرموده‌است.»

(۶) «همانا آن چه مرا تسلی می‌دهد آن است که آیین او را هیچ نهایتی نیست؛ زیرا خدای او را درست نگهداری خواهد فرمود.»

(۷) کاهن گفت: آیا پیغمبران دیگر بعد از آمدن پیغمبر خدای خواهند آمد؟

(۸) پس یسوع در جواب فرمود: «بعد از او پیغمبران راستگوی که از جانب خدای فرستاده شده باشند نخواهند آمد.»

(۹) «لیکن جمع بسیاری از پیغمبران دروغگوی خواهند آمد و همین است که مرا محزون می‌دارد.»

(۱۰) «زیرا شیطان ایشان را به حکم خدای عادل می‌شوراند و با ادعای انجیل من، حقیقت از ایشان مستتر می‌شود.»

(۱۱) هیرودس گفت: چگونه آمدن این کافران به حکم خدای عادل است.

(۱۲) یسوع در جواب فرمود: «از عدل است که هر کس برای نجات خود به راستی ایمان نیاورد، برای لعنت خود به دروغ ایمان بیاورد.»

(۱۳) «از اینجهت به شما می‌گویم که جهان همیشه پیغمبران راستگو را خوار می‌داشت و دروغگویان را دوست؛ چنان که در ایام میشع و ارمیا مشاهده می‌شد؛ زیرا شبیه، دوست می‌دارد شبیه خود را.»

(۱۴) پس آن وقت کاهن گفت: به چه نامیده می‌شود مسیا و کدام است آن علامتی که آمدن او را اعلان می‌نماید.

(۱۵) یسوع در جواب فرمود: «نام مسیا عجیب است؛ زیرا خدای خود وقتی که روان او را آفرید و در ملکوت اعلی او را گذاشت، خود او را نام نهاد.»

(۱۶) «خدای فرمود: صبر کن ای محمد، زیرا برای تو می‌خواهم خلق کنم بهشت و جهان و بسیاری از خلایق را که می‌بخشم آن‌ها را به تو؛ تا حدّی که هر کس تو را مبارک می‌شمارد مبارک می‌شود و هر کس با تو خصومت کند ملعون می‌شود.»

(۱۷) «وقتی که تو را به سوی زمین می‌فرستم پیغمبر خود قرار می‌دهم تو را به جهت خلاصی و کلمهٔ تو صادق می‌شود تا جایی که آسمان و زمین ضعیف می‌شود؛ لیکن دین تو هرگز ضعیف نمی‌شود.»

(۱۸) «همانا نام مبارک او محمد است.»

(۱۹) آن وقت جمهور مردم صداهای خود را بلند نموده و گفتند: ای خدای، بفرست برای ما پیغمبر خود را، ای محمد، بیا زود برای رهایی جهان.»


(۱) چون این بفرمود، جمهور مردم با کاهن و والی، با هیرودس برگشتند در حالتی که دربارهٔ یسوع و تعلیم او با همدیگر محاجه می‌نمودند.

(۲) از این رو کاهن به والی ترغیب نمود که مطلب را تماماً به مجلس شیوخ روم بنویسد؛ پس والی چنان کرد.

(۳) از این رو مجلس شیوخ بر اسراییل مهربانی نموده و فرمانی صادر نمود که هیچ کس نباید یسوع ناصری، پیغمبر یهود را خدای یا پسر خدای بخواند؛ و الا کشته خواهد شد.

(۴) پس این فرمان بر مس نقش شده و در هیکل آویخته شد.

(۵) بعد از آن که گروه زیادی از آن مجتمع برگشتند، تقریباً پنج هزار مرد، غیر از زنان و کودکان، به جای ماندند.

(۶) آن‌ها نتوانستند مثل دیگران باز گردند؛ زیرا ایشان را سفر خسته کرده بود و هم به جهت این که دو روز بی‌نان مانده بودند؛ چون از شدت اشتیاق به دیدن یسوع، فراموش کرده بودند تا با خود چیزی از نان بردارند و گیاه سبز را قوت خود می‌ساختند.

(۷) چون یسوع این را بدید، او را بر ایشان شفقت گرفت و به فیلّپس فرمود: «از کجا برای ایشان نانی بیاورم که از گرسنگی هلاک نشوند.»

(۸) فیلّپس در جواب گفت: ای آقا، دویست پارهٔ از زر کفایت نمی‌کند به جهت خریدن یک مقداری از نان که به هر یک کمی برسد.

(۹) آن وقت اندریاس گفت: این جا پسری است که پنج نان و دو ماهی دارد؛ لیکن برای این جمعیت چه می‌شود؟

(۱۰) یسوع فرمود: «جمع را بنشان.»

(۱۱) پس نشستند مردم، پنجاه پنجاه و چهل چهل.

(۱۲) آن وقت یسوع فرمود: «به نام خدای.»

(۱۳) آن گاه نان را گرفته و خدای را خواند؛ پس نان را شکسته، به شاگردان داد و شاگردان به آن جمع دادند.

(۱۴) بر دو ماهی نیز چنین کرد.

(۱۵) پس همه خوردند و سیر شدند.

(۱۶) آن وقت یسوع فرمود: «باقیمانده را جمع کنید.»

(۱۷) شاگردان آن خرده‌ها را جمع نمودند و دوازده سبد را پر کردند.

(۱۸) آن وقت هر کسی دست خود را بر چشم‌های خود گذاشته و گفت: من بیدارم یا خواب می‌بینم.

(۱۹) پس همهٔ ایشان مدت ساعتی درنگ کردند؛ گویا که دیوانگانند به سبب این آیت بزرگ.

(۲۰) پس بعد از آن که یسوع شکر کرد خدای را، ایشان را روانه کرد.

(۲۱) مگر هفتاد و دو نفر مرد که نخواستند از او جدا شوند.

(۲۲) پس چون یسوع ایشان را دید، به شاگردی اختیارشان فرمود.


(۱) چون یسوع در مغازه‌ای که در صحرای تیرو بود در نزدیکی نهر اردن خلوت گزید، آن هفتاد و دو تن و آن دوازده تن را خواند.

(۲) پس از آن که بر سنگی نشست، ایشان را به پهلوی خویش نشانید و دهان خویش را بگشود و در حالتی که آه می‌کشید فرمود: «هر آینه گناه بزرگی در یهودیه و اسراییل دیدم و آن گناهی است که دل من در سینه‌ام از خوف خدای می‌تپد.»

(۳) «راستی به شما می‌گویم خدای بر کرامت خویش غیور است و اسراییل را مثل عاشقی دوست می‌دارد.»

(۴) «شما می‌دانید که هر گاه جوانی به زنی گرفتار شد که آن زن او را دوست نمی‌دارد؛ بلکه جوان دیگری را دوست می‌دارد، کینهٔ او به جوش می‌آید و عاشق همسر خود را می‌کشد.»

(۵) «به درستی که من به شما می‌گویم این چنین خدای می‌کند.»

(۶) «زیرا وقتی که اسراییل چیزی را دوست بدارد که به سبب آن خدای را فراموش نماید، آن چیز را خدای از میان می‌برد.»

(۷) «چه چیز پیش خدای در زمین از کهانت و هیکل مقدس محبوب تر است؟»

(۸) «مع ذلک چون قوم، خدای را در زمان ارمیای پیغمبر فراموش نمودند و به هیکل تنها که در همهٔ عالم میان آن نبود مفاخرت نمودند، خدای غضب خود را به جوش آورد به واسطهٔ بخت‌نصر پادشاه بابل و او و لشکر او را برآن مدینه مقدسه مسلط نمود.»

(۹) «حتی چیزهای مقدسه‌ای که پیغمبران از دست زدن به آن‌ها می‌لرزیدند زیر پاهای کفار گناهکار پایمال شد.»

(۱۰) «ابراهیم، اسماعیل پسر خود کمی بیشتر از آن چه سزاوار بود محبت ورزید، از این رو خدای ابراهیم را امر نمود که پسر خود را ذبح نماید تا آن محبت مشوِق به گناه را که در دل او بود بکشد و آن امری بود که به جا آورده بود اگر کارد بریده بود.»

(۱۱) «داوود ابشالوم را سخت دوست می‌داشت؛ از این رو خدای راضی شد که پسر بر پدرش برآشفت و به موی خودش آویخته شد واو را یوآب کشت.»

(۱۳) «نزدیک بود که ایوب پاک افراط کند در محبت پسران هفت‌گانه و دختران سه‌گانهٔ خود؛ پس او را خداوند به دست شیطان واگذار نمود و تنها در یک روز پسران و ثروت او را نگرفت؛ بلکه او را نیز به درد سختی گرفتار نمود تا این که کرم‌ها مدت هفت سال از بدن او بیرون می‌آمدند.»

(۱۴) «پدر ما یعقوب، پسرش یوسف را بیشتر از پسران دیگرش دوست داشت؛ از این رو قضای خداوند بر فروختن او جاری شد و قرار داد که یعقوب از همان پسران خود فریب داده شود، تا باور کرد که جانور دشتی پسر او را پاره کرده و ده سال در نوحه‌گری به سر برد.»


(۱) «ای برادران، سوگند به هستی خدای که به حقیقت می‌ترسم از این که خدای بر من غضب فرماید.»

(۲) «از این رو واجب شد بر شما که در یهودیه و اسراییل سیر کنید در حالتی که مبشر باشید اسباط دوازده‌گانهٔ اسراییل را تا فریب از ایشان برداشته شود.»

(۳) پس شاگردان ترسان و گریان در جواب گفتند: همانا آن چه را که به آن ما را فرمان دهی می‌کنیم.

(۴) پس آن وقت یسوع فرمود: «باید سه روز نماز کنیم و روزه بگیریم و از حالا به بعد هر شب باید نماز کنیم برای خدای سه بار، وقتی که ستارهٔ اول نمایان شود؛ آن گاه که برای خدای نماز به جای می‌آوریم سه بار از او خواهان رحمتیم؛ زیرا خطاکاری اسراییل بر خطاکاری‌های دیگران سه برابر زیاده می‌شود.»

(۵) شاگردان گفتند: چنین است.

(۶) پس چون روز سوم به پایان رسید، در صبح روز چهارم یسوع همهٔ شاگردان و رسولان را خواند و فرمود: «کافی است که با من برنابا و یوحنا بمانند.»

(۷) «اما شما بلاد سامره و یهودیه و اسراییل را تماماً بگردید، در حالتی که مبشر باشید به توبه؛ زیرا تیشه بر نزدیکی درخت گذاشته شده است تا آن را ببرد.»

(۸) «بر بیماران دعا کنید؛ زیرا خداوند مرا به هر مرضی مسلط نموده.»

(۹) آن وقت نگارنده گفت: ای معلم، اگر از شاگردان تو سؤال کنند از راهی که به آن واجب است اظهار توبه، پس چه جواب گویند؟

(۱۰) یسوع در جواب فرمود: «اگر مردی کیسهٔ خود را گم کند آیا چشم خود را می‌گرداند تا آن را ببیند، یا دست خود را تا آن را برگیرد، یا زبان خود را تا فقط بپرسد؟ نه، هرگز چنین نیست؛ بلکه با تمام تن خود چشم می‌اندازد و هر قوّتی که در خود دارد به کار می‌برد تا آن را پیدا کند.»

(۱۱) «آیا این درست است؟»

(۱۲) نگارنده در جواب گفت: همانا درست است به تمام درستی.


(۱) پس یسوع فرمود: «همانا توبه، عکسِ زندگانیِ پست است؛ زیرا واجب است مُنقَلب شود هر حواسی به عکس آن چه کرده‌است، در حالتی که مرتکب گناه می‌شد.»

(۲) «پس واجب است افغان در عوض خوشی.»

(۳) «گریه در عوض خنده.»

(۴) «روزه در عوض طغیان.»

(۵) «بیداری شب در عوض خواب.»

(۶) «عمل در عوض بیکاری.»

(۷) «عفّت در عوض شهوت.»

(۸) «باید که افسانه‌گویی به نماز و حرص شدید به دادن صدقه برگردد.»

(۹) آن وقت نگارنده گفت: لیکن اگر بپرسند که چگونه واجب است که توبه کنیم و چگونه واجب است که گریه کنیم و چگونه واجب است که روزه بگیریم و چگونه واجب است که نشاط کنیم و چگونه واجب است که با عفت بمانیم و چگونه واجب است که نماز کنیم و صدقه بدهیم، چه جواب داده شوند؟

(۱۰) چگونه به عقوبت بدنیه خوب قیام کنند در صورتی که ندانند که چگونه توبه کنند؟

(۱۱) یسوع در جواب فرمود: «خوب سؤال کردی ای برنابا، می‌خواهم جواب گویم به تمام آن‌ها به تفصیل؛ اِن‌شا‌ی‌َالله.»

(۱۲) «اما امروز به درستی که من با تو در توبه بر وجه عموم صحبت می‌دارم و آن چه به یکی می‌گویم به همه می‌گویم.»

(۱۳) «پس بدان که توبه شایسته آن است که پیش از همه چیز آن را محض محبت خدای به جا بیاوری و الا بیهوده خواهد بود.»

(۱۴) «همانا من با شما به تمثیل صحبت می‌کنم.»

(۱۵) «هر بنایی که اساس آن زایل شود خرابه می‌افتد؛ آیا این درست است؟»

(۱۶) شاگردان در جواب گفتند همانا درست است.

(۱۷) یسوع در این وقت فرمود: «اساس خلاص ما همانا خداوندی است که به غیر او خلاصی نیست.»

(۱۸) «پس چون انسان گناه کرد، اساس خلاص خود را زیان نمود.»

(۱۹) «از این رو واجب است ابتدا به اساس بپردازد.»

(۲۰) «به من بگویید، هر گاه شما از بندگانتان آزرده شدید و دانستید که ایشان غمگین نشده‌اند از این که شما را به خشم آورده‌اند؛ بلکه به واسطهٔ این که از مُزد خود کاسته‌اند غمگین هستند، آیا از ایشان می‌گذرید؟»

(۲۱) «نه البته.»

(۲۲) «به درستی که همانا خدای با آنان که توبه می‌کنند برای این که بهشت را از دست داده‌اند چنین می‌کند.»

(۲۳) «همانا شیطان که دشمن هر صلاح است، سخت پشیمان است؛ اما به واسطهٔ این که بهشت را زیان و دوزخ را سود نموده.»

(۲۴) «مع‌ذلک هرگز نیابد رحمت را.»

(۲۵) «پس آیا می‌دانید برای چه؟»

(۲۶) «برای این که محبت خدای را ندارد؛ بلکه آفریدگار خود را دشمن می‌دارد.»


(۱) «راستی به شما می‌گویم که هر حیوانی سرشته شده بر حزن است به جهت نیافتن آن چه از خواهش‌هایش خواهد.»

(۲) «از این رو واجب است بر خطاکاری که به راستی پشیمان است، این که رغبت تمام داشته باشد در این که از خود قصاص کند برای جبران آن چه که به جا آورده در حالتی که نافرمانی نموده پروردگار خود را.»

(۳) «به گونه‌ای که وقتی نماز می‌خواند جرأت نکند که امید بهشت کند از خدای، یا این که بخواهد او را از دوزخ آزاد کند.»

(۴) «بلکه مضطرب‌الفکر به سجده برود برای خدای و در نماز خود بگوید؛ یارب، نظرکن به حال گناهکاری که تو را بدون هیچ سببی به خشم آورده، در وقتی که واجب بود بر او که تو را خدمت کند.»

(۵) «از این رو از تو می‌خواهد که به دست خود او را قصاص کنی به آن چه کرده‌است، نه به دست دشمنت شیطان.»

(۶) «تا این که فجّار، مخلوقات تو را شماتت نکنند.»

(۷) «ادب کن و قصاص بفرما چنان که می‌خواهی ای پروردگار، زیرا تو مرا عذاب نمی‌کنی چنان که این گنهکار مستحق است.»

(۸) «پس چون گنهکار به این شیوه روان شود، می‌یابد که رحمت خدای زیادتی کند بر نسبت عدلی که آن را طالب است.»

(۹) «حقاً که خندهٔ گنهکار سخت بی‌حرمتی است، تا جایی که بر این جهان صدق می‌کند آن چه که پدر ما داوود فرموده که این جهان وادی اشک‌هاست.»

(۱۰) «پادشاهی بود که یکی از بندگان خود را فرزندخواندهٔ خویش گرفت و او را بر همهٔ دارایی خود متصرّف قرار داده بود.»

(۱۱) «اتفاقاً به واسطهٔ مکار خبیثی این بدبخت به غضب پادشاه گرفتار شد.»

(۱۲) «پس به او بدبختی بزرگی رخ داد، نه تنها به دارایی‌اش؛ بلکه ذلیل گشته و باز گرفته شد از او آن چه هر روز از دست‌رنج خود سود می‌برد.»

(۱۳) «آیا گمان می‌کنید که مثل این مرد هیچ گاه بخندد؟»

(۱۴) پس شاگردان در جواب گفتند: نه البته، زیرا هر گاه پادشاه از خندهٔ او آگاه می‌شد هر آینه فرمان به کشتن او می‌داد چون می‌دید که او بر خشم می‌خندد.

(۱۵) لیکن ارجح آن است که شب و روز بگرید.

(۱۶) آن گاه یسوع گریه‌کنان فرمود: «وای بر جهان؛ زیرا زود باشد که بر او عذاب ابدی نازل شود.»

(۱۷) «چه بدبختی ای جنس بشری،»

(۱۸) «زیرا تو را خدای به فرزندی برگزید و بهشت را به تو بخشید.»

(۱۹) «لکن تو ای بدبخت، افتادی زیر غضب خدای به عمل شیطان و از بهشت رانده شدی و حکم شد به تو بر ماندن در جهان ناپاک، جایی که هر چیزی را به زحمت به دست می‌آوری و هر کار نیکوی تو بر باد می‌شود به ارتکاب گناهان پشت سرِ هم.»

(۲۰) «همانا که جهان می‌خندد و آن چه از آن بدتر است، این است که آن کس که گناهکارتر است بیشتر از بقیه می‌خندد.»

(۲۱) «پس زود باشد بشود آن چه گفتید، که خدای حکم می‌فرماید بر مرگ ابدی خطاکاری که می‌خندد بر گناهانش و بر آن نمی‌گرید.»


(۱) «همانا گریهٔ خطاکار واجب است که باشد مثل گریه پدری بر پسرس که مُشرف به موت باشد.»

(۲) «چه بزرگ است دیوانگی انسانی که گریه می‌کند بر تنی که از او نَفْس جدا شده، و بر نَفْسی که از او رحمت خدای به سبب گناه جدا شده نمی‌گرید.»

(۳) «به من بگویید که هر گاه ناخدایی که تندباد، کشتی او را شکسته و او بتواند با گریهٔ تمام آن چه را که زیان کرده باز آرد چه می‌کند؟»

(۴) «یقیناً او گریه می‌کند به سختی.»

(۵) «لکن به شما به راستی می‌گویم که انسان خطا می‌کند در گریه بر هر چیز، مگر بر گناه خود فقط.»

(۶) «زیرا هر رنجی که به انسان می‌رسد – و همانا از خدای به او می‌رسد – برای خلاصی اوست و واجب است بر او تا خوشحال شود به سبب آن.»

(۷) «لکن گناه همانا که از شیطان برای لعنت انسان می‌آید و انسان بر آن محزون نمی‌شود.»

(۸) «حقاً که شما می‌توانید این جا درک کنید که انسان طلب می‌نماید زیان را نه سود را.»

(۹) برتولما گفت: ای بزرگوار، چه باید بکند آن کس که نمی‌تواند گریه کند، چون که دل او با گریه بیگانه است.

(۱۰) یسوع در جواب فرمود: «نه هر که اشک می‌ریزد گریه‌کننده است، ای برتولما،»

(۱۱) «سوگند به هستی خدای قومی هستند که از دیدگان ایشان هیچ گاه اشکی سرازیر نشده و خود بیشتر از هزار کس از آنان که اشک می‌ریزند گریسته‌اند.»

(۱۲) «همانا گریستن گنهکار همان سوختن خواهش جهانی اوست به آتش تأسف.»

(۱۳) «آن گونه که نور آفتاب پاک می‌کند از تعفن آن چه را در بالا نهاده شده، همچنین این سوزش پاک می‌کند نفس را از گناه.»

(۱۴) «پس هر گاه خداوند بخشیده بود به توبه‌کنندهٔ صادق اشک‌هایی به اندازهٔ آن چه در دریا آب است، هر آینه آرزو می‌کرد بیشتر از آن را.»

(۱۵) «این آرزو فانی می‌سازد قطرهٔ کوچکی را که دوست می‌دارد آن را بریزد، چنان که تون افروخته فانی می‌سازد قطرهٔ آب را.»

(۱۶) «اما آنان که به سانی گریه را سرازیر می‌سازند، مانند اسبی هستند که هر قدر بار آن‌ها سبک‌تر باشد همان قدر زیادتر می‌شود سرعت دویدنش.»


(۱) «همانا گروهی هستند که میان خواهش داخلی و اشک‌های خارجی جمع می‌کنند.»

(۲) «لکن آن که بر این روش است مثل ارمیا می‌باشد.»

(۳) «پس در گریه، خدای وزن می‌کند اندوه را بیشتر از آن چه وزن کند اشک‌ها را.»

(۴) آن گاه یوحنا عرض کرد: ای معلم، چگونه زیان می‌رسد به انسان در گریستن بر غیر گناه.

(۵) یسوع در جواب فرمود: «هر گاه هیرودس به تو ردایی بدهد که آن را برای او نگاه داری و او آن را بعداً از تو بگیرد، آیا تو را باعثی بر گریه خواهد بود؟»

(۶) یوحنا گفت: نه

(۷) پس یسوع فرمود: «در این صورت باعث انسان بر گریه کمتر از این خواهد بود، هر گاه چیزی را زیان کند یا آن چیزی را که می‌خواهد از دستش برود؛ زیرا هر چیزی از دست خدای می‌آید.»

(۸) «در این صورت مگر خدای را قدرت نیست بر تصرف نمودن به چیزهای خود به حسب ارادهٔ خودش، ای کُندهوش،»

(۹) «اما تو که هیچ چیز از خود نداری به جز گناه، تنها واجب است که بر آن گریه کنی نه بر چیز دیگری.»

(۱۰) متی گفت: ای معلم، همانا تو پیش روی تمام یهودیه اعتراف کردی که خدای را شباهتی به انسان نیست و اکنون فرمودی که به انسان می‌رسد همه چیز از دست خدای.

(۱۱) پس هر گاه که خدای را دو دست باشد، در این صورت او را شباهتی بیشتر خواهد بود با انسان.

(۱۲) یسوع در جواب فرمود: «همانا ای متی، تو در گمراهی آشکاری هستی. هر آینه بسیاری گمراه شدند؛ چون معنی سخن را نفهمیدند.»

(۱۳) «زیرا واجب است بر انسان که ظاهر سخن را ملاحظه نکند؛ بلکه معنی آن را ملاحظه کند؛ زیرا کلام بشری به مثابهٔ ترجُمانی است میان ما و میان خدای.»

(۱۴) «مگر نمی‌دانی که چون خدای خواست با پدران ما سخن گوید در کوه سینا، پدران ما فریاد بر آوردند: ای موسی، تو با ما سخن بگو و خدای با ما سخن نگوید تا نمیریم. چه فرمود خدای بر زبان اشعیای پیغمبر؟ مگر این نیست که فرمود: همانطور که آسمان‌ها از زمین دور شده‌اند همچنین راه‌های خدای از راه‌های مردم و افکار خدای از افکار مردم دور است.»


(۱) «بدانید که خدای را درک نمی‌کند هیچ قیاسی به هیچ اندازه؛ همانا من از وصف نمودن او می‌لرزم.»

(۲) «لکن واجب است برای شما قضیه‌ای را ذکر کنم.»

(۳) «پس به شما می‌گویم، به درستی که تعداد آسمان‌ها نُه آسمان است و بعضی از آن‌ها از بعضی دورند؛ چنان که آسمان اول از زمین حدودِ سفرِ پانصد ساله دور است.»

(۴) «بنابراین زمین از بالاترین آسمان‌ها به اندازهٔ راه چهار هزار و پانصد ساله دور است.»

(۵) «پس به شما می‌گویم که این زمین نسبت به آسمان نخستین، مثل سرِ سوزن است.»

(۶) «همچنین آسمان اول نسبت به دوم مثل یک نقطه است و بر این منوال همهٔ آسمان‌ها پَست ترند هر یک نسبت به آسمان نزدیک‌تر به خود.»

(۷) «لکن تمام حجم زمین با حجم همهٔ آسمان در مقایسه با بهشت مثل یک دانهٔ ریگ است.»

(۸) «آیا نیست این بزرگی از آن چیزهایی که اندازه‌اش نتوان نمود؟»

(۹) پس شاگردان در جواب گفتند: آری، آری.

(۱۰) آن وقت یسوع فرمود: «سوگند به هستی خداوندی که نَفْس من در حضورش می‌ایستد، تمام هستی پیش خدای همانا کوچکتر است از دانهٔ ریگی.»

(۱۱) «خداوند بزرگتر است از آن به اندازهٔ آن چه لازم است از دانه‌های ریگ برای پر کردن آسمان و بهشت، بلکه بیشتر.»

(۱۲) «پس اکنون نظر کنید چه نسبتی است میان خدای و انسانی که جز مشت کوچکی از گِل ایستاده بر زمین نیست.»

(۱۳) «اکنون هوشیار شوید که معنی را بگیرید نه مجرّد سخن را، اگر می‌خواهید که حیات ابدی بیابید.»

(۱۴) شاگردان در جواب گفتند همانا تنها خدای می‌تواند و همانا او به راستی همان است که اشعیای پیغمبر فرموده که: او از حواس بشری پوشیده است.

(۱۵) یسوع در جواب فرمود: «همانا که این حق است؛ از این رو چون ما در بهشت شدیم، خدای را آن گونه خواهیم شناخت که در این جا ما دریا را از یک قطرهٔ آب شور می‌شناسیم.»

(۱۶) «همانا به سخن خویش بازگشته و می‌گویم به درستی که واجب است انسان فقط بر گناه بگرید؛ زیرا انسان با گناه آفریدگار خود را ترک می‌کند.»

(۱۷) «لکن چگونه گریه می‌کند کسی که در مجالس طرب و ولیمه‌ها حاضر می‌شود؟»

(۱۸) «پس بر شماست که مجالس طرب را به روزه تبدیل کنید، اگر دوست داشته باشید که شما را بر حواستان تسلط باشد؛ زیرا تسلط خدای ما این چنین است.»

(۱۹) پس تدی گفت: در این صورت خدای را حواسی خواهد بود که ممکن است بر آن مسلط شدن؟

(۲۰) یسوع در جواب فرمود: «آیا دوباره بر می‌گردید بر این اعتقاد که خدای را این است، یا خدای چنین و چنان است؟ به من بگویید آیا انسان را حواسی هست؟»

(۲۱) شاگردان در جواب گفتند: آری.

(۲۲) پس یسوع در جواب فرمود: «آیا ممکن است که در انسان حیات پیدا شود و حواسی در او کار نکند؟»

(۲۳) شاگردان در جواب گفتند: نه.

(۲۴) یسوع فرمود: «همانا شما خود را فریب می‌دهید؛ پس کجاست حواس کسی که کور یا کر یا لال یا ناقص‌العضو است و یا وقتی که بی‌هوش باشد.»

(۲۵) پس شاگردان متحیّر شدند.

(۲۶) اما یسوع فرمود: «انسان از سه چیز تألیف می‌شود، یعنی نَفْس و حسّ و جسد که هر یکی از آن‌ها مستقلند به ذات.»

(۲۷) «هر آینه خدای ما نفس و جسد را آن گونه که شنیدید آفریده.»

(۲۸) «لیکن تا کنون شما نشنیده‌اید که چگونه حس را آفریده.»

(۲۹) «از این رو به شما همه چیز را فردا –إن‌شا‌ی‌الله – می‌گویم.»

(۳۰) چون یسوع این بفرمود، خدای را شکر کرد و برای رهایی قوم ما دعا نمود و هر یک از ما آمین می‌گفت.

(۱) چون یسوع از نماز صبح فارغ شد، زیر درخت خرمایی نشست و شاگردان در آن جا نزدیک او آمدند.

(۲) آن وقت یسوع فرمود: «سوگند به هستی خدایی که نَفْس من در حضورش می‌ایستد، همانا بسیاری دربارهٔ زندگانی ما فریب خورده‌اند.»

(۳) «زیرا نَفْس و حس با هم مرتبط هستند به ارتباط محکمی؛ تا جایی که اکثر مردم ثابت می‌کنند که نَفْس و حس همانا که یک چیزند و در عمل میان آن‌ها فرق می‌گذارند نه به جوهر و آن را نفس حس‌کننده و نباتی و عقلی می‌نامند.»

(۴) «لیکن به شما به راستی می‌گویم که نفس همانا چیز زندهٔ فکرکننده است.»

(۵) «چه بسیار سخت است نادانی و غفلت ایشان، پس کجا می‌یابند نَفْس عقلیه را بدون حیات؟»

(۶) «هرگز نخواهند یافت آن را بدون حیات.»

(۷) «لیکن آسان است زندگی بدون حس؛ چنان که دیده می‌شود در کسی که در بی‌هوشی افتاده باشد، وقتی که از او حس مفارقت نماید.»

(۸) تدی گفت: ای معلم، هر گاه حس از زندگی مفارقت نماید، پس انسان را حیاتی نخواهد بود.

(۹) یسوع در جواب فرمود: «این درست نیست؛ زیرا انسان وقتی حیات را فاقد می‌شود که نفس از او مفارقت کند؛ چون نفس به جسد بر نمی‌گردد، مگر به معجزه.»

(۱۰) «لیکن حس به واسطهٔ خوفی که آن را عارض شود یا به سبب اندوه سختی که عارض نفس گردد از بین می‌رود.»

(۱۱) «زیرا خدای حس را برای لذّت آفریده و آن زندگی نمی‌کند مگر به لذّت؛ آن چنان که که جسد به طعام و نَفْس به علم و محبّت زندگی می‌کند.»

(۱۲) «پس حس به سبب خشمی که به خاطر بی‌نصیب شدن از لذات بهشت در هنگام گناه بر آن عارض شده، با نَفْس مخالفت دارد.»

(۱۳) «پس کسی که نمی‌خواهد پرورش آن را به لذات جسدیه، واجب است وجوب شدیدتر و مؤکدتر که آن را به لذت روحانی پرورش کند.»

(۱۴) «آیا می‌فهمید؟»

(۱۵) «به شما راست می‌گویم که همانا چون خدای حس را آفرید حکم فرمود بر او به دوزخ و برف و یخ که تاب آن‌ها آورده نمی‌شود.»

(۱۶) «زیرا او گفت که همانا خودش خداست.»

(۱۷) «لیکن چون او را از تغذیه محروم فرمود و طعام وی را از وی گرفت، اقرار نمود که او آفریدهٔ خدای و ساختهٔ اوست.»

(۱۸) «اکنون به من بگویید که حس در بدکاران چگونه عمل می‌کند؟»

(۱۹) «راستی که همانا آن برای ایشان به منزلهٔ خدا است؛ زیرا ایشان پیروی حس نموده، از عقل و از شریعت خدای اعراض می‌نمایند.»

(۲۰) «پس مکروه می‌شوند و کار نیکو نمی‌کنند.»


(۱) «همچنین اول چیزی که بعد از اندوه بر گناه صورت می‌بندد، روزه است.»

(۲) «زیرا کسی که می‌بیند نوعی از طعام او را بیمار نمود تا جایی که او را به مرگ رسانید همین که اراده نمود بر خوردن آن، از آن اعراض می‌نماید تا دیگر بیمار نشود.»

(۳) «پس بر گناهکار واجب است که چنین بکند،»

(۴) «هر وقت که دید لذت وا می‌دارد که به خدای، آفریدگار خود، گناه کند به سبب پیروی نمودن حس در خوشی‌های جهان؛ پس باید محزون شود که چنین کاری کرده‌است.»

(۵) «زیرا این پیروی او را از خدای در حیاتش محروم می‌دارد و او را مرگ دوزخی جاوید عطا می‌کند.»

(۶) «لیکن انسان تا وقتی که زنده‌است و محتاج به تناول این لذایذ جهان است، واجب است این جا بر او روزه داشتن.»

(۷) «پس در این صورت باید در صدد میراندن حس بر آید و این که خدای را بزرگ خود بشناسد.»

(۸) «هر وقتی که بیند که حس دشمن می‌دارد روزه گرفتن را، پس در برابر خود حال دوزخ را بدارد، آن جایی که مطلقاً هیچ لذتی نیست؛ بلکه افتادن در اندوه بی‌نهایت است.»

(۹) «در برابر خود خوشحالی‌های بهشت بزرگ را بگذارد، آن جایی که یک حبّه از لذت‌های بهشت بزرگتر است از لذت‌های همهٔ جهان.»

(۱۰) «پس به این آسان می‌شود آرامشش.»

(۱۱) «زیرا قناعت نمودن به کم برای به دست آوردن بسیار، همانا بهتر است از رها نمودن عنان در بهره‌وری از هر چیز و اقامت در عذاب.»

(۱۲) «بر شما باد که یاد کنید توانگر صاحب ولیمه‌ها را تا نیکو روزه بگیرید.»

(۱۳) «هر کس خواست در زمین هر روز به نعمت باشد، محروم است تا ابد از یک قطرهٔ آب؛ ولی وقتی که چون لعازر قناعت به پاره‌ای نان نمود در زمین، تا ابد در میان لذت‌های بهشت زندگانی خواهد کرد.»

(۱۴) «لیکن باید که توبه‌کننده بیدار باشد.»

(۱۵) «زیرا شیطان می‌خواهد هر کار نیکو را باطل کند و خصوصاً عمل توبه‌کننده را بیشتر از غیر آن.»

(۱۶) «چون توبه‌کننده نافرمانی او نموده و برگشته و دشمن سرسخت او شده بعد از آن که بندهٔ امین او بوده است.»

(۱۷) «پس از این رو شیطان می‌خواهد وا دارد او را بر روزه نگرفتن در حالی از احوال به شبههٔ مرض؛ پس هر گاه این کارگر نشد وا می‌دارد او را بر زیاد روزه گرفتن تا او را بیماری عارض شود و بعد از آن زندگانی کند در نعمت. »

(۱۸) «چون در این باره هم به مقصود نرسید، می‌خواهد وا دارد او را بر این که حصر کند روزه گرفتن او را بر ترک طعام جسدی تا این که مانند او شود که چیزی نخورد؛ ولی گناه بورزد علی‌الدوام.»

(۱۹) «پس به هستی خداوند سوگند که همانا مبغوض است مرد، اگر جسد را از طعام محروم بدارد و نفس را از تکبر پر نماید؛ و حال آن که حقیر شمارد کسانی را که روزه نمی‌گیرند و خود را از ایشان برتر بداند.»

(۲۰) «به من بگویید آیا بیمار بر پرهیزی که آن را طبیب بر او واجب نموده مفاخرت می‌کند و کسانی را که بر پرهیزانه اکتفا نمی‌کنند دیوانگان می‌خواند؟»

(۲۱) «نه البته.»

(۲۲) «بلکه محزون می‌شود به جهت آن مرض که به سبب آن مضطر شده که اقتصار بر پرهیزانه کند.»

(۲۳) «همانا من به شما می‌گویم که شایسته نیست که توبه‌کننده به روزه گرفتنش مفاخرت کند و کسانی را که روزه نمی‌گیرند حقیر شمارد.»

(۲۴) «بلکه واجب است که محزون شود بر گناهی که به واسطهٔ آن روزه می‌گیرد.»

(۲۵) «شایسته نیست بر توبه‌کننده که طعام خوش‌گوار تناول کند؛ بلکه باید اکتفا نماید بر طعام ناگوار.»

(۲۶) «مگر انسان طعام خوش‌گوار را به سگی که با دندان آدمی را می‌گیرد و اسبی که لگد می‌زند می‌دهد؟»

(۲۷) «نه البته، بلکه امر به عکس است.»

(۲۸) «در این باید کفایت باشد شما را دربارهٔ روزه گرفتن.»


(۱) «اکنون گوش بدارید به آن چه که به شما خواهم گفت دربارهٔ بیداری شب.»

(۲) «خواب بر دو قسم است؛ خواب جَسد و خواب نَفْس. شایسته است شما را که در بیداری شب حذر کنید از این که نَفْس بخوابد و جسد بیدار بماند.»

(۳) «همانا این سخت خطای آشکار است.»

(۴) «مَثَل شما در این باره چنان است که وقتی شخصی در راهی می‌رفت، به سنگی برخورد؛ سپس برای این که اجتناب کند از این که پای او از آن آزار بیابد با سر خویش آن را بزد.»

(۵) «پس چون است حال مردی چنین؟» شاگردان در جواب گفتند: همانا او بدبخت است؛ زیرا چنین مردی گرفتار دیوانگی است.

(۷) آن گاه یسوع فرمود: «جواب نیکو دادید و همانا به شما می‌گویم کسی که به جسد بیدار باشد و به نَفْس بخوابد، هر آینه مبتلا به دیوانگی است.»

(۸) «همان طور که بیماری روحی از مرض جسدی خطرناک‌تر است، پس بدبختی آن صعب‌تر و سخت‌تر است.»

(۹) «پس آیا شخص بدبختی مانند این شخص مفاخرت می‌کند بعد از خواب نمودن جسدش، که آن پای زندگی است در حالی که بدبختی خود را نمی‌بیند، در این که او می‌خوابد به نَفْس که سرِ زندگانی است؟»

(۱۰) «به درستی که خواب نَفْس همانا که فراموش نمودن خدای و کیفر سخت اوست.»

(۱۱) «نفسی که بیدار می‌باشد، همانا آن نَفْسی است که خدای را در هر چیز و در هر جایی می‌بیند و بزرگواری او را در هر چیز و بر هر چیزی و بالای هر چیز شکر می‌گذارد؛ در حالتی که دانا است که همیشه و هر دقیقه نعمت و رحمت از خدای فرا می‌گیرد.»

(۱۲) «پس از این جا است که همیشه در گوش وی از ترس بزرگیش صدا می‌کند آن قول شاهانه که: بیایید ای مخلوقات از برای جزا؛ زیرا خدای شما می‌خواهد شما را جزا بدهد.»

(۱۳) «پس به درستی که علی‌الدوام در خدمت خدای می‌ماند.»

(۱۴) «به من بگویید که آیا ترجیح می‌دهید که با نور ستاره ببینید یا با نور آفتاب؟»

(۱۵) اندریاس در جواب گفت: با نور آفتاب؛ چون با نور ستاره نمی‌توانیم کوه‌های نزدیک خود را ببینیم؛ ولی با نور آفتاب کوچک‌ترین دانه‌های ریگ را می‌بینیم.

(۱۶) از این رو بر نور ستاره به ترس راه می‌رویم؛ لکن به نور آفتاب با اطمینان راه می‌رویم.


(۱) یسوع فرمود: «همانا به شما می‌گویم که چنین شایسته است که به نَفْس بیدار بمانید و به آفتاب عدل خدای را بنگرید و به بیداری جسد مفاخرت نکنید.»

(۲) «همانا واجب است اجتناب از خواب جسدی به اندازهٔ توانایی، و منع آن البته محال است؛ زیرا حس و جسد به طعام و عقل به مشاغل سنگین می‌شوند.»

(۳) «از این رو واجب است بر کسی که می‌خواهد کم بخوابد، از کثرت مشاغل و کثرت طعام اجتناب نماید.»

(۴) «سوگند به هستی خداوندی که نَفْسم در حضور او می‌ایستد که کمی خواب در هر شب جایز است و جایز نیست هرگز غفلت از خدای و کیفر ترسناک او و خواب نَفْس نیست مگر همین غفلت.»

(۵) آن وقت نگارنده گفت: ای معلّم، چگونه ممکن است که علی‌الدوام خدای را یاد کنیم؟

(۶) همانا برای ما می‌نماید که این محال است.

(۷) پس یسوع آهی کشیده فرمود: «همانا این بزرگ‌ترین بدبختی است که انسان متحمّل آن می‌شود ای برنابا، زیرا در زمین انسان نمی‌تواند که خدای آفریدگار خود را علی‌الدوام یاد کند.»

(۸) «مگر پاکان که ایشان علی‌الدوام یاد خدای می‌کنند؛ زیرا در ایشان نور نعمت خداست تا جایی که نمی‌توانند خدای را فراموش کنند.»

(۹) «لیکن به من بگویید آیا دیده‌اید کسانی را که مشغول تراشیدن سنگ‌های استخراج شده‌اند و خود چگونه عادت کرده‌اند که بتراشند و با هم سخن گویند و حال آن که آنان در طول مدت با افزار آهنین بر سنگ می‌زنند، بدون این که نگاه کنند و با این وجود به دست‌های خود صدمه نمی‌رسانند؟»

(۱۰) «پس در این صورت شما نیز چنان کنید.»

(۱۱) «راغب شوید در این که پاک باشید، هر گاه می‌خواهید که بر بدبختی غفلت غلبهٔ کامل پیدا کنید.»

(۱۲) «پُر واضح است که قطره‌های آب به تکرار وقوع، سخت‌ترین سنگ‌ها را در زمان طویل می‌شکافد.»

(۱۳) «پس آیا می‌دانید چرا بر این بدبختی غلبه نکرده‌اید؟»

(۱۴) «زیرا شما درنیافته‌اید که همانا آن گناه است.»

(۱۵) «از این رو به شما می‌گویم که ای انسان، این خطا است که تو را امیری بخششی بفرماید، پس از آن چشم بپوشی و پشت بر او کنی.»

(۱۶) «این چنین خطا می‌کنند کسانی که از خدای غافل می‌شوند.»

(۱۷) «زیرا به انسان در هر دقیقه بخشش‌ها و نعمت‌های بسیار از خدای می‌رسد.»


(۱) «همانا به من بگویید، مگر خداوند در هر لحظه شما را نعمت نمی‌دهد؟»

(۲) «حقاً که دائماً جود می‌کند بر شما به نَفَسی که به آن زندگانی می‌کنید.»

(۳) «به راستی شما را می‌گویم که واجب است بر دل شما که هر وقت جسد شما نَفَس می‌کشد بگویید الحمدلله.»

(۴) آن گاه یوحنا گفت: همانا هر چه می‌گویی هر آینه حق است ای معلم، پس تعلیم کن به ما راه رسیدن به این حال با سعادت را.

(۵) یسوع در جواب فرمود: «پُر واضح است که انسان باید چیز خوب را بخواهد تا خدای به او ببخشد.»

(۷) «به من بگویید در وقتی که بر سفره هستید مگر تناول می‌کنید خوراک‌هایی را که از نظر کردن به آن‌ها متأذی می‌شوید؟»

(۸) «نه البته.»

(۹) همچنان به شما می‌گویم که شما هرگز نمی‌رسید به آن چه که می‌خواهید آن را.»

(۱۰) «همانا خدای قادر است که هر گاه شما بخواهید طهارت را، شما را در کمتر چشم‌هم‌زدنی طاهر سازد.»

(۱۱) «زیرا خدای ما می‌خواهد که ما منتظر باشیم و طلب کنیم، تا انسان درک کند بخشش و بخشاینده را.»

(۱۲) «آیا دیده‌اید کسانی را که مشق تیراندازی می‌کنند به نشانه؟»

(۱۳) «همانا ایشان چندین بار بیهوده تیر بیندازند.»

(۱۴) «ایشان نمی‌خواهند که بیهوده تیر بیندازند؛ لکن علی‌الدوام امید دارند که به نشان بزنند.»

(۱۵) «پس شما هم ای کسانی که می‌خواهید همیشه به یاد خدای باشید، این چنین کنید.»

(۱۶) «هر گاه غافل شدید گریه کنید.»

(۱۷) «زیرا خدای به شما نعمت خواهد بخشید تا برسید به تمام آن چه که گفتم.»

(۱۸) «همانا روزه و شب بیداری روحانی متلازمند؛ تا جایی که هر گاه کسی شب بیداری را باطل سازد روزه باطل می‌شود بی‌درنگ.»

(۱۹) «زیرا انسان به ارتکاب گناه روزهٔ نَفْس را باطل می‌کند و از خدای غافل می‌شود.»

(۲۰) «همچنین شب بیداری و روزه‌داری از حیث نَفْس لازمند همیشه از برای ما و از برای سایر مردم.»

(۲۱) «زیرا روا نیست هیچ کس را که گناه نماید.»

(۲۲) «پس از من باور کنید که روزهٔ جسد و شب بیداری آن در هر وقت و برای هر کس ممکن نیست.»

(۲۳) «زیرا پیدا می‌شوند بیماران و پیران و آبستن‌ها و گروهی که مجبورند به پرهیزانه خوردن و کودکان و غیر اینان از خداوندانِ بنیهٔ ضعیف.»

(۲۴) «همان طور که هر کس به اندازهٔ خاص خود جامه در بر می‌کند، همچنین واجب است بر او که به اندازهٔ خود روزه‌اش را اختیار کند.»

(۲۵) «زیرا همانطور که جامه‌های کودک برای مرد سی ساله صلاحیت ندارد، همچنین روزهٔ یکی و شب بیداریش برای دیگری صلاحیت ندارد.»


(۱) «لیکن حذر کنید از شیطان که تمام قوای خود را متوجه سازد به این که در اثنای شب بیداری باشید و بعد از آن بخوابید؛ در حالی که واجب است بر شما که به وصیت خدای نماز بخوانید و به سخن خدای گوش دهید.»

(۲) «به من بگویید آیا راضی می‌شوید یکی از دوستان شما گوشت بخورد و به شما استخوانش را بدهد؟»

(۳) پطرس در جواب گفت: نه ای معلم، زیرا چنین کسی شایسته نیست که دوست نامیده شود؛ بلکه ریشخند کننده است.

(۴) پس یسوع آهی کشیده، فرمود: «همانا سخن به راستی گفتی ای پطرس، اگر کسی شب بیداری به جسد نماید، بیشتر از آن چه لازم است، اما در وقتی که واجب است بر او نماز بخواند یا به سخن خدای گوش دهد، در خواب است و به چرت زدن سرسنگین؛ پس چنین شخص بدبختی، راستی که به خداوند و آفریدگار خود استهزا می‌کند و مرتکب گناه می‌شود.»

(۵) «علاوه بر آن پس او دزد است؛ زیرا می‌دزدد وقتی را که باید به خدای بدهد و آن را صرف می‌کند در جایی که او نمی‌خواهد و به اندازه‌ای که خودش می‌خواهد.»

(۶) «مردی به دشمنان آقای خود از ظرفی که در آن بهترین شراب بود می‌نوشانید در وقتی که شراب در نهایت خوبیش و از آن می چون دُرْد شد به آقای خود نوشانید.»

(۷) «پس گمان می‌کنید آقا به بندهٔ خود چه کند، وقتی که همه چیز را فهمیده و بنده‌اش پیش رویش باشد؟»

(۸) «او هر آینه غلام را می‌زند و می‌کشد به خشم و از روی عدالت، چنان که روش جهان بر آن است.»

(۹) «پس چه می‌کند خدای به مردی که بهترین وقت خود را در مشاغل و بدترین آن را در نماز و مطالعهٔ شریعت صرف می‌کند؟»

(۱۰) «وای بر جهان، زیرا دل آن به این گناه و آن چه از این بزرگ‌تر است سنگین است.»

(۱۰) «از این رو چون به شما گفتم که شایسته‌است خنده برگردد به گریه و ولیمه‌ها به روزه و خواب به شب بیداری، جمع کردم تمام آن چه را شنیدید در سه کلمه.»

(۱۲) «آن این است که واجب است بر گناهکار که بر زمین علی‌الدوام بگرید و گریهٔ او از دل باشد؛ زیرا خداوند آفریدگار ما از او خشمگین شده‌است.»

(۱۳) «همچنین واجب است بر شما این که روزه بدارید تا شما را بر حس جسدی تسلط باشد.»

(۱۴) «نیز واجب است که شب بیداری کنید تا خطاکار نشوید.»

(۱۵) «پس گریهٔ جسدی و روزه و شب بیداری جسدی واجب است که بر حسب بنیهٔ افراد باشد.»

یسوع از شاگردان غذا طلب می‌کند و به برنابا راز خیانت یکی از شاگردان و کشته شدن دیگری به جای خود را برملا می‌سازد.


(۱) پس از آن که یسوع این بفرمود، فرمود: «واجب است بر شما که طلب کنید میوه‌های زمین را که قوام زندگانی ما به آن است؛ زیرا هشت روز می‌شود که نان نخورده‌ایم.»

(۲) «پس از این رو نماز می‌کنم به خداوند و انتظار می‌کشم شما را با برنابا.»

(۳) پس شاگردان و فرستادگان همه رفتند چهار چهار، و شش شش و در راه شدند بر حسب سخن یسوع.

(۴) نگارنده با یسوع باقی ماند.

(۵) پس یسوع به گریستن فرمود: «ای برنابا، باید کشف کنم بر تو رازهای بزرگی را که واجب است بر تو آگاهانیدن جهان به آن‌ها بعد از درگذشتن من.»

(۶) نگارنده به گریه در جواب گفت: برای من و برای غیر من گریه را بپسند؛ زیرا ما گناهکارانیم.

(۷) تو ای آن که پاک و پیغمبر خدایی، خوشایند نیست گریه زیاد کنی.

(۸) یسوع فرمود: «باور کن سخن مرا ای برنابا، که نمی‌توانم گریه کنم به اندازه‌ای که بر من واجب است.»

(۹) «زیرا اگر مرا مردم خدای نمی‌خواندند، هر آینه معاینه می‌کردم این جا خدای را چنان که در بهشت دیدار می‌شد و هر آینه از ترس روز جزا ایمن می‌شدم.»

(۱۰) «لکن خدای می‌داند که من بیزارم؛ زیرا در دل من هیچ خطور نکرده که بیشتر از بندهٔ فقیری محسوب شوم.»

(۱۱) «می‌گویم به تو که همانا اگر من خدای خوانده نشده بودم، هر آینه همان وقت از جهان در می‌گذشتم و به سوی بهشت برده شده بودم؛ اما اکنون تا روز جزا به آن جا نمی‌روم.»

(۱۲) «در این صورت می‌بینی که گریه بر من واجب است.»

(۱۳) «بنابراین بدان ای برنابا، برای این واجب است بر من خود نگه داری؛ زود باشد که یکی از شاگردانم مرا به سی پاره از نقدینه‌ها بفروشد.»

(۱۴) «بنابراین من یقین دارم که آن کس که مرا می‌فروشد، به نام من کشته خواهد شد.»

(۱۵) «زیرا خدای مرا از زمین بلند می‌کند و چهرهٔ آن خائن را تغییر می‌دهد تا هر کس گمان کند که من او هستم.»

(۱۶) «با این وجود وقتی که او به بدترین مرگی بمیرد، برای من خواهد ماند ننگ مردن او تا مدّت مدیدی در جهان.»

(۱۷) «لیکن هنگامی که بیاید محمّد، پیغمبر خدای، این ننگ از من برداشته می‌شود.»

(۱۸) «این را خدای خواهد کرد؛ زیرا من اعتراف نمودم به حقیقت مسیا و به او که این جزا را به من عطا خواهد فرمود؛ یعنی که شناخته شوم که من زنده‌ام و من پیراسته‌ام از عیب آ‎ن گونه مرگ.»

(۱۹) پس نگارنده گفت: ای معلم، به من بگو که آن بدبخت کیست؟ زیرا آرزو می‌کنم که کاش او را به خفه کردن بمیرانم.

(۲۰) یسوع در جواب فرمود: «خاموش باش؛ زیرا خدای چنین می‌خواهد، پس او جز آن نمی‌تواند کرد.»

(۲۱) «لیکن چون این واقعه بر مادر من وارد شود، پس حق را به او بگو تا تسلّی پیدا کند.»

(۲۲) آن وقت نگارنده گفت: همانا ای معلم، من این را به جا می‌آورم، إن‌شا‌ی‌الله.

بازگشت شاگردان و بیم دادن یسوع ایشان را از کسالت و حکایت زربان و درخت انجیر


(۱) چون شاگردان آمدند، قوطی صنوبری حاضر نمودند و به اِذن خدای مقداری از خُرما که کم نبود، یافته بودند.

(۲) آن خرماها را بعد از نماز ظهر با یسوع خوردند.

(۳) پس چون فرستادگان و شاگردان در آن جا نگارنده را تُرش روی دیدند، ترسیدند که مبادا واجب شده باشد بر یسوع درگذشتن از جهان به زودی.

(۴) به این خاطر یسوع ایشان را تسلی داده فرمود: «مترسید؛ زیرا ساعت من تا کنون نرسیده که از شما درگذرم؛ پس با شما زمان کمی دیگر باز خواهم ماند.»

(۵) «از این رو واجب اعلام کنم به شما که اکنون – چنان که در بین تمام اسراییل گفتم – بشارت بدهید بر توبه تا خدای بر گناه اسراییل ترحم فرماید.»

(۶) «هر کس باید از کسالت حذر کند، خصوصاً کسی که برای توبه عقوبت بدنیه را استعمال می‌کند.»

(۷) «زیرا هر درختی که ثمر نیکو نمی‌دهد، بریده می‌شود و در آتش انداخته می‌شود.»

(۸) «یکی از اهالی شهر رَزستانی داشت که در وسط آن بستانی بود که در آن بستان درخت انجیری بود.»

(۹) «چون صاحبش در مدت سه سال هر وقت که می‌آمد ثمری نمی‌دید و می‌دید که درختان دیگر همه بار آورده‌اند، به رزبان خود گفت: این درخت بد را قطع کن؛ زیرا بر زمین سنگینی می‌نماید.»

(۱۰) «پس رَزبان در جواب گفت: چنین نباشد ای آقا، زیرا آن درخت خوش منظری است.»

(۱۱) «پس صاحب زمین به او گفت: خاموش باش، زیرا جمال بی‌فایده برای من سودی ندارد.»

(۱۲) «در این صورت تو باید دانسته باشی که درخت خرما و بَلَسان خوش منظرتر از درخت انجیر است.»

(۱۳) «لکن من سابقاً در صحن خانهٔ خودم نهالی از درخت خرما و بَلَسان کاشتم و دور آن‌ها را دیواری نیکو گرفتم؛ لکن چون برگ نگرفته و برگ‌هاشان انبوه شده و زمین را فاسد کردند، بیرون خانه امر به کندن هر دو دادم.»

(۱۴) «پس در این صورت مگر می‌گذرم از درخت انجیری که دور از خانه است و بر بستان و رَزستان من سنگینی می‌کند، در جایی که هر درخت دیگری بار می‌گیرد؛ همانا من بعد از این آن را تحمل نمی‌کنم.»

(۱۵) «پس رزبان گفت: ای آقا، همانا خاک به نهایت حاصل‌خیز است، پس منتظر سال آینده باش.»

(۶) «همانا من برگ‌های درخت انجیر را براندازم و خاک سرگین آلوده را از آن دور کنم و خاک خالص و سنگ‌ها را بگذارم پس بار می‌آورد.»

(۱۷) «صاحب زمین در جواب گفت: پس برو و چنبن کن که من منتظرم و درخت انجیر بار خواهد گرفت. آیا این مثل را فهمیدید؟» شاگردان در جواب گفتند: نه ای آقا، پس آن را برای ما تفسیر بفرما.

نتیجه‌گیری از حکایت رزبان و درخت انجیر و در مزیت کار و مذمت کسالت


(۱) یسوع فرمود: «به شما راست می‌گویم؛ همانا صاحب ملک همان خدای و رَزبان شریعت اوست.»

(۲) «پس در این صورت نزد خدای در بهشت درخت خرما و بَلَسان بود؛ زیرا شیطان همان درخت خرما و و انسان نخستین همان بَلَسان است.»

(۳) «پس هر دو را راند؛ زیرا ایشان از اعمال صالحه بار نگرفتند و به سخنان غیرصالح که علیه فرشتگان و مردمان بسیار حکم گردید تکلم نمودند.»

(۴) «چون خدای انسان را در میان آفریدگان خود - که همه وی را به حسب فرمان او اطاعت می‌کنند – قرار داده و چنان که گفتم ثمری نیاورد، پس همانا خدای او را قطع می‌نماید و در دوزخش می‌اندازد.»

(۵) «زیرا او از فرشته و انسان نخست عفو نفرمود و فرشته را عقوبت فرمود، عقوبت ابدی و انسان را تا مدتی.»

(۶) «پس از این جاست که شریعت خدای می‌فرماید که انسان را در این زندگی لذایذی است بیشتر از آن چه شایسته است.»

(۷) «پس باید او در این صورت متحمل تنگی شود و از لذیذ جهان محروم ماند، تا اعمال صالحه به جا آورد.»

(۸) «بنابراین خدای انسان را مهلت می‌دهد تا توبه کند.»

(۹) «به راستی به شما می‌گویم که خدای ما حکم فرموده بر انسان به عمل برای غرضی؛ چنان که ایوب، دوست خدای و پیغمبر او، فرموده: چنان که پرنده برای پریدن و ماهی برای شنا کردن زاییده شده، همچنین انسان برای عمل زاییده شده‌است.»

(۱۰) «داوود پدر ما و پیغمبر خدای نیز چنین می‌فرماید که: چون که هر گاه ما به زحمت دست‌های خود بخوریم، برکت داده می‌شویم و برای ما خیر خواهد شد.»

(۱۱) «از این رو بر هر کس واجب است که به حسب صفت خود عمل کند.»

(۱۲) «به من بگویید که هر گاه پدر ما داوود و پسرش سلیمان کار می‌کردند به دست‌های خود، پس بر گناهکار شایسته‌است که چه به جا آورد؟»

(۱۳) پس یوحنا گفت: همانا کار کردن چیز خوبی است؛ لیکن بر فقرا واجب است که به آن قیام نمایند.

(۱۴) پس یسوع فرمود: «آری؛ زیرا ایشان نمی‌توانند که غیر آن نمایند.»

(۱۵) «لیکن نمی‌دانی که بر صالح برای این که صالح باشد، واجب است این که مجرد باشد از اضطرار.»

(۱۶) «پس آفتاب و سیارات دیگر نیرو می‌گیرند به اوامر خدای تا جایی که نمی‌توانند غیر آن کنند؛ پس آن‌ها را فضیلتی نباشد.»

(۱۷) «آیا خدای وقتی که امر کرده به عمل، فرموده که فقیر از عرق رخسارهٔ خود زندگانی کند؟»

(۱۸) «آیا آن چه که ایوب فرموده که چنان که پرنده برای پریدن زاییده شده همچنین فقیر برای عمل زاییده شده است؟»

(۱۹) «بلکه خدای به انسان فرموده: به عرق رخسارهٔ خود نان خود را بخور.»

(۲۰) «ایوب فرموده: انسان برای عمل زاییده شده.»

(۲۱) «بنابراین آن کس که انسان نیست از این امر معاف است.»

(۲۲) «راستی که گرانی چیزها هیچ سببی ندارد، جز این که جماعت بسیاری از کسالتمندان (تنبل‌ها) یافت می‌شوند.»

(۲۳) «پس اگر ایشان مشغول شده بودند و بعضی از ایشان در زمین و دیگران در صید ماهیان در آب کار کرده بودند، هر آینه جهان در بزرگترین وسعت بود.»

(۲۴) «واجب است که حساب پس داده شود بر همین نقصان در روز جزای هولناک.»

در مذمت تنبلی و شهوت و لزوم پایبندی به یک زن و مضرت شهرنشینی


(۱) «انسان به من بگوید در جهانی که به سبب آن به کسالت (تنبلی) زندگانی می‌کند، به چه وضعی آمده؟»

(۲) «پس یقین است که او برهنه و ناتوان بر همه چیز زاییده شده و او مالک آن چه یافته نیست؛ بلکه متصرف آن است.»

(۳) «پس بر اوست که حسابی از آن در آن روز هولناک تقدیم نماید.»

(۴) «همچنین واجب است که بسیار بترسند از شهوت مذمومه که می‌گرداند انسان را مانند حیوانات بی‌زبان.»

(۵) «زیرا دشمن مرد از اهل بیت خود اوست؛ تا جایی که ممکن نیست رفتن به آن جایی که پای دشمن آن جا نمی‌رسد.»

(۶) «چه بسیارند آنان که هلاک شدند به سبب شهوت.»

(۷) «پس به سبب شهوت طوفان آمد؛ تا حدی که جهان پیش رحمت خدای هلاک شد و به جز نوح و هشتاد و سه نفر بشر، دیگران نجات نیافتند.»

(۸) «به سبب شهوت، خدای هلاک نمود سه شهر شریر را که به جز لوط و دو فرزند او نجات نیافتند.»

(۹) «همچنین به سبب شهوت نزدیک بود که سبط بنیامین فنا شوند.»

(۱۰) «همانا برای شما به راستی می‌گویم که اگر برای شما بشمارم کسانی را که به سبب شهوت هلاک شدند، هر آینه مدت پنج روز کفایت نخواهد کرد.»

(۱۱) یعقوب گفت: ای آقا، معنی شهوت چیست؟

(۱۲) پس یسوع در جواب فرمود: «همانا شهوت عشقی است مطلق‌العنان که هر گاه او را عقل ارشاد نفرماید، تجاوز کند از حدود بصیرت و محبت.»

(۱۳) «به طوری که اگر انسان، عارف به نَفْس خود نشد، دوست می‌دارد آن چه را که سزاوار دشمنی است.»

(۱۴) «از من باور کنید که هر گاه انسان چیزی را دوست بدارد نه از حیث این که آن چیز را خدای به او داده، پس او زناکار است.»

(۱۵) «زیرا او نَفْس را که می‌بایست به خداوند آفریدگار خود متحد بماند، به مخلوق متحد ساخته.»

(۱۶) «از این رو خدای ندبه‌کنان از زبان اشعیای پیغمبر فرموده: همانا تو به عاشقان بسیاری زنا کردی؛ لیکن به سوی من برگرد تا تو را قبول کنم.»

(۱۷) «سوگند به هستی خداوندی که جانم در حضورش می‌ایستد، اگر در دل انسان شهوت اندرونی نباشد، هر آینه در شهوت بیرونی نمی‌افتد؛ زیرا همین که ریشه کنده شود درخت می‌میرد.»

(۱۸) «پس باید مَرد قانع شود به زنی که آفریدگارش به او داده و باید فراموش کند هر زن دیگر را.»

(۱۹) اندریاس در جواب گفت: چگونه انسان فراموش کند زنان را هر گاه زندگانی کند در شهر، جایی که بسیاری از ایشان پیدا می‌شوند.»

(۲۰) یسوع فرمود: «ای اندریاس، حقاً که سکونت در شهر مضرّ است؛ زیرا شهر مثل اسفنج است که هر گناهی را می‌مکد.»

در لزوم هوشیاری شهرنشینان بر دفع گناه و مواظبت بر حواس جسمی و حکایت ملاقات ایلیا با مرد نابینا


(۱) «واجب است بر انسان که در شهر زندگانی کند به مانند سپاهی که دور او را دشمن احاطه کرده باشند در میان قلعه، در حالتی که دفع کند از خود هر هجومی را و بترسد همیشه از خیانت خویشاوندان.»

(۲) «همچنین واجب است بر او که دفع کند هر عامل و وسوسهٔ خارجی گناه را و این که از حس بترسد؛ زیرا او را عشق مفرطی است به چیزهای مُردار.»

(۳) «لیکن چگونه مدافعه کند از نَفْس خود هر گاه باز ندارد سرکشی چشم را که آن اصل هر گناه جسدی است.»

(۴) «سوگند به هستی خداوندی که جان من در حضورش می‌ایستد، کسی را که دو چشم جسدی نیست ازعقاب مأمون‌تر است، مگر عذابی که به سوی درکه سوم است؛ با این که کسی که دو چشم دارد او را قصاص روا می‌شود تا درکهٔ هفتم.»

(۵) «در زمان ایلیای پیغمبر اتفاق افتاد که مرد نابینای نیکوسیرتی را دید که می‌گرید.»

(۶) «پس از او پرسید: ای برادر، چرا گریه می‌کنی؟»

(۷) «نابینا در جواب گفت: از این می‌گریم که نمی‌توانم ایلیای پیغمبر، قدوس خدای را دیدار کنم.»

(۸) «پس او را ایلیا سرزنش فرموده و گفت: ای مرد دست از گریه بدار؛ زیرا به گریهٔ خود گناه می‌کنی.»

(۹) «نابینا در جواب گفت: همانا به من بگو مگر دیدار کردن پیغمبر خدای، که مردگان را بر می‌خیزاند و آتش فرود می‌آورد، گناه است؟»

(۱۰) «ایلیا در جواب فرمود: همانا تو راست نمی‌گویی؛ زیرا ایلیا نمی‌تواند آن چه را گفتی به عمل آورد چه او مردی است مثل تو؛ زیرا اهل عالم همگی نمی‌توانند که یک مگس هم خلق کنند.»

(۱۱) «نابینا در جواب گفت: ای مرد، این که می‌گویی همانا به واسطهٔ این است که لابد تو را ایلیا بر بعضی گناهان سرزنش فرموده و از این رو از وی کراهت داری.»

(۱۲) «ایلیا در جواب فرمود: شاید که راست گفته باشی؛ چه اگر ایلیا را دشمن داشتمی خدای را دوست می‌داشتم و هر اندازه که به دشمنی ایلیا افزودمی به دوستی خدای افزودمی.»

(۱۳) «پس از این رو نابینا سخت خشمگین شده و گفت: سوگند به هستی خدای که همانا تو فاجری؛ مگر ممکن است کسی خدای را دوست داشته بدارد پیغمبر خدای را خوش نداشته باشد؟ از این جا بگذر؛ زیرا دیگر به حرف تو گوش نمی‌دهم.»

(۱۴) «ایلیا در جواب گفت: ای برادر، اکنون تو به عقل خود خواهی دید سختی شرِ جسم جسدی را؛ زیرا خود آرزو می‌کنی چشم را تا ایلیا را ببینی و حال آن که تو در دل ایلیا را دشمن می‌داری.»

(۱۵) «پس نابینا در جواب گفت: دور شو؛ چه تو شیطانی هستی که می‌خواهی که مرا خطاکار سازی نسبت به قدوس خدای.»

(۱۶) «پس ایلیا آهی کشیده فرمود: همانا تو راست گفتی ای برادر، زیرا جسد من که تو آن را می‌خواهی ببینی، مرا از خدای جدا می‌نماید.»

(۱۷) «پس نابینا در جواب گفت: من نمی‌خواهم؛ بلکه هر گاه مرا دو چشم هم بودی، هر آینه آن‌ها را به هم می‌گذاشتم تا تو را نبینم.»

(۱۸) «آن وقت ایلیا فرمود: بدان ای برادر، که من خود ایلیا هستم.»

(۱۹) «نابینا گفت: همانا تو راست نمی‌گویی.»

(۲۰) «آن وقت شاگردانِ ایلیا گفتند: ای برادر، همانا او ایلیا، پیغمبر خداست به عینه.»

(۲۱) «پس نابینا گفت: اگر پیغمبر است، به من بگوید که از کدام دودمان هستم و چگونه نابینا شده‌ام.»

شناختن ایلیا مرد نابینا را و نصیحت کردن به وی


(۱) «ایلیا در جواب گفت: تو از سِبط لاوی هستی و چون در وقتی که در داخل هیکل خدای بودی به زنی در نزدیکی معبد از روی شهوت نگاه کردی، خدای ما بینایی تو را برانداخت.»

(۲) «پس آن وقت نابینا با گریه گفت: ای پیغمبر پاک خدای، مرا ببخش که نسبت به تو در سخن خطا نمودم و اگر تو را دیدار می‌کردم، هر آینه نسبت به تو خطا نمی‌کردم.»

(۳) «پس ایلیا در جواب فرمود: خدای ما تو را ببخشد ای برادر،»

(۴) «زیرا من هر قدر در دشمنی نفس خود بیفزایم همان قدر در محبت خدای می‌افزایم.»

(۶) «اگر مرا دیده بودی، هر آینه رغبت تو، که موجب خشنودی خدای نیست، خاموش می‌شد.»

(۷) «زیرا ایلیا آفریدگار تو نیست؛ بلکه خدای آفریدگار توست.»

(۸) «آن گاه ایلیا با گریه فرمود: همانا من در آن چه مخصوص توست شیطانم؛ زیرا من تو را از آفریدگارت روی گردان می‌کنم.»

(۹) «پس گریه کن ای برادر، زیرا تو را نوری نبود تا به تو حق را از باطل بنمایاند؛ چه اگر تو آن را داشتی تعلیم مرا حقیر نمی‌شمردی.»

(۱۰) «از این رو به تو می‌گویم که بسیاری از مردم آرزو دارند که مرا ببینند و از دور می‌آیند تا مرا دیدار کنند و حال آن که سخن مرا حقیر می‌شمارند.»

(۱۱) «از این رو چشم نداشتن ایشان بهتر باشد برای خلاصی ایشان.»

(۱۲) «زیرا هر کسی که در مخلوق هر چه باشد لذتی بیابد و نخواهد که لذتی از محبت خدای بیابد، همانا در دل خویش بتی خواسته و خدای را ترک نموده‌است.»

(۱۳) آن گاه یسوع آهی کشیده، فرمود: «آیا فهمیدی تمام آن چه را که ایلیا فرموده است؟»

(۱۴) شاگردان در پاسخ گفتند: حقاً که درست فهمیدیم و همانا ما حیرانیم از دانستن این که این جا بر روی زمین یافت نشوند مگر اندکی از کسانی که بتان را پرستش نمی‌کنند.

در مذمت اسراییلیان و نکوهش شهوت


(۱) آن وقت یسوع فرمود: «همانا شما راست می‌گویید؛ زیرا اسراییل نیز هم اکنون در بر پا نمودن پرستش بت‌هایی که در دل‌های ایشان است راغبند؛ چون مرا خدای شمردند.»

(۲) «بسیاری از ایشان اکنون تعلیم مرا حقیر شمرده و مرا گفتند که ممکن است تا خود را بزرگ تمام یهودیه بسازم، اگر اقرار کنم که من خدای هستم.»

(۳) «همچنین می‌گویند که من دیوانه‌ام؛ چه من راضی شده‌ام به تنگدستی زندگانی کنم در اطراف بیابان، نه این که دائماً میان رؤسا به خوش‌گذرانی اقامت نمایم.»

(۴) «ای انسان، چقدر بدبختی؛ ای انسانی که حرمت می‌کنی نوری را که در آن مگس و مورچه اشتراک دارند و حقارت می‌کنی به نوری که در آن فقط فرشتگان و پیغمبران و دوستان پاک خدای اشتراک دارند.»

(۵) «پس هر گاه نگاه نداری چشم را ای اندریاس، دراین صورت همانا به تو می‌گویم غوطه‌ور نشدن در شهوات از محالات است.»

(۶) «از این رو ارمیای پیغمبر سخت گریه‌کنان فرموده: چشم دزد نَفْس مرا می‌دزدد.»

(۷) «هم از این رو پدر ما داوود به بزرگترین شوقی دعا نمود به مولای ما خداوند که چشم‌های او را بگرداند تا باطل را نبیند.»

(۸) «زیرا هر چه نهایت دارد، همانا که قطعاً باطل است.»

(۹) «اکنون به من بگو که هر گاه کسی دو سکه داشته باشد که به آن‌ها نانی بخرد، آیا آن‌ها را در خریدن دود صرف می‌کند؟»

(۱۰) «نه البته؛ زیرا دود به چشم‌ها ضرر می‌رساند و غذای تن نمی‌شود.»

(۱۱) «پس واجب است بر انسان که چنین کند؛ زیرا باید با بینشِ چشمِ بیرونی و با بینشِ عقلِ اندرونی خود طلب کند شناسایی خداوند آفریدگار خود را، نیز باید رضایت و خواست او را بجوید و این که غرض خود را مخلوقی قرار ندهد که موجب خسارت او در محبّت به خالق می‌شود.»

در چشم‌پوشی از چیزهایی که انسان را از یاد خدا باز می‌دارند از جمله زنان و پاک شدن گناهان به سبب نماز و منافع آن


(۱) «همانا هر قدر که انسان به چیزی نظر نماید و فراموش کند آن خدایی را که آن چیز را برای انسان آفریده، پس خطا کرده‌است.»

(۲) «چه، هر گاه دوستی به تو چیزی را ببخشد تا آن را حفظ نمایی که یادگار او باشد، پس اگر آن را بفروشی و دوست خود را فراموش کنی، همانا به خشم آورده‌ای دوست خود را.»

(۳) «بدانید که این است آن چه انسان می‌کند.»

(۴) «زیرا در وقتی که نظر می‌کند به مخلوق و یاد نمی‌کند آفریدگاری را که آن را برای گرامی‌داشتن انسان آفریده، خطا می‌کند نسبت به خداوندِ آفریدگار به کفرانِ نعمت.»

(۵) «پس حالا آن کس که به زنان نظر می‌کند و فراموش می‌کند خدایی را که زن را برای خیر انسان آفریده، او را دوست داشته و خواستار او شده،»

(۶) «و این شهوت از او به جایی رسیده که دوست می‌دارد با او هر چیزی را که شبیه است به آن چیز محبوب؛ پس ناشی می‌شود از آن عشق گناهی که از یاد نمودن آن شرم می‌آید.»

(۷) «پس چون انسان به چشم‌های خود لجامی بنهد، بر حس چیره می‌شود و نمی‌خواهد آن چه را اقدام بر آن نفعی ندارد و این گونه جسد زیر فرمان روح می‌آید.»

(۸) «پس همان طور که کشتی بدون باد حرکت نمی‌کند، جسد هم نمی‌تواند بدون حس گناه کند.»

(۹) «اما آن چه بر توبه‌کننده عملِ آن واجب است از تبدیل نمودن قصه‌خوانی به نماز، پس آن چیزی است که عقل آن را می‌گوید، ولو این که دستوری هم از خدای نباشد.»

(۱۰) «زیرا انسان در هر کلمهٔ قبیحه گناه می‌کند و خدای ما گناه او را به نماز محو می‌فرماید.»

(۱۱) «زیرا نماز همانا شفیع نَفْس است.»

(۱۲) «نماز همانا دوای نَفْس است.»

(۱۳) «نماز همانا حفظ دل است.»

(۱۴) «نماز همانا سلاح ایمان است.»

(۱۵) «نماز همانا لجام حس است.»

(۱۶) «نماز همانا نمک جسد است که نمی‌پسندد جسد را به گناه فاسد شود.»

(۱۷) «به شما می‌گویم که نماز همان دو دست حیات ماست، که نمازگزار به آن‌ها در روز جزا از خود مدافعه می‌کند.»

(۱۸) «زیرا انسان در زمین نفس خود را از گناه حفظ می‌کند و حفظ می‌کند دل خود را تا نرسد به آن آرزوهای زشت در حالتی که شیطان را به غضب آورده است؛ چه او حفظ می‌کند حس خود را در ضمن شریعت خدای و جسد خود را داخل در نیکویی می‌کند در حالتی که می‌یابد از خدای هر چه را طلب می‌کند.»

(۱۹) «سوگند به هستی خدایی که ما در حضور او هستیم، انسان بدون نماز نمی‌تواند مردی باشد صاحب اعمال صالحه؛ بیشتر از آن چه گنگی می‌تواند در محضر کوری برای خود حجت آورد، یا بیشتر از امکان بِه شدن ناسور بدون مرهم، یا مدافعهٔ مردی از خودش بدون حرکت، یا حمله نمودن به دیگری بدون سلاح، یا در کشتی شراع بلند نمودن بدون پارو، یا نگه داشتن گوشت‌ها بدون نمک.»

(۲۰) «زیرا معلوم است که آن کس که دو دست ندارد نمی‌تواند بگیرد.»

(۲۱) «پس هر گاه کسی قادر شد به برگرداندن سرگین به زر یا گِل به شِکَر، پس چه می‌کند؟»

(۲۲) چون یسوع خاموش شد؛ شاگردان در جواب گفتند: چنین کسی جز به ساختن طلا و شکر مشغول نمی‌شود.

(۲۳) آن وقت یسوع فرمود: «پس برای چه مرد، پرگویی را به نماز تبدیل نمی‌کند؟،»

(۲۴) «آیا خدای به او وقت عطا فرموده تا خدای را به خشم آورد؟»

(۲۵) «کدام پیشرو به پیرو خود ملکی می‌بخشد تا علیه او جنگی برانگیزاند.»

(۲۶) «سوگند به هستی خدای هر گاه مرد می‌دانست که هنگام سخن باطل نَفْس به چه صورت بر می‌گردد، هر آینه گزیدن زبان خود را به دندان خود ترجیح می‌داد بر سخن گفتن.»

(۲۷) «چه بدبخت است جهان؛ زیرا امروز مردم برای نماز اجتماع ندارند؛ بلکه همانا برای شیطان در رواق‌های هیکل جمع هستند؛ بلکه خودِ هیکل ذبیحهٔ سخن باطل است و آن چه از این بدتر است، کارهایی است که ممکن نیست تکلم به آن‌ها بدون شرمندگی.»

در مذمت پرگویی و مزاح و غیبت


(۱) «اما ثمرِ سخن باطل این است که بصیرت را ضعیف می‌کند، تا به حدّی که ممکن نشود او را قبول حق.»

(۲) «پس شخص پرگو چون اسبی است که عادت کرده به این که یک رطل پنبه را بردارد و نتواند که صد رطل سنگ را بردارد.»

(۳) «لیکن از آن بدتر مردی است که وقت خود را در مزاح صرف می‌کند.»

(۴) «پس وقتی که می‌خواهد نماز بخواند، شیطان همان خوشمزگی‌های مزاح را به یاد او می‌اندازد و در وقتی که واجب است از گناهان خود گریه کند تا خدای را به رحم آورد و آمرزش گناهان خود را بیابد، غضب خدای را به هیجان می‌آورد تا او را به زودی تأدیب نموده و بیرونش می‌اندازد.»

(۵) «در این صورت وای بر مزاح‌کنندگان و سخن‌گویان به باطل.»

(۶) «لیکن هر گاه خدای ما مزاح‌کنندگان و سخن‌گویان به باطل را دشمن می‌دارد؛ پس چه اعتباری دارند کسانی که زمزمه می‌کنند به غیبت همسایگان خود و از کدام ورطه خواهند شد کسانی که ارتکاب گناه را نوعی تجارت ضروری و لازم قرار می‌دهند.»

(۷) «ای ناپاک مردم جهان، نمی‌توانم تصور نمایم که به چه سختی خدای شما را قصاص می‌فرماید.»

(۸) «پس واجب است بر آن کسی که با نَفْس خود مجاهدت می‌کند، این که سخن خود را به قیمت طلا بدهد.»

(۹) شاگردان گفتند: لیکن چه کسی می‌خرد سخن مردی را به قیمت طلا؟

(۱۰) هرگز هیچ کس آن را به این قیمت نمی‌خرد.

(۱۱) همچنین چگونه با نفس خود مجاهدت می‌کند؟ واضح است که او پرطمع می‌شود.

(۱۲) یسوع در جواب فرمود: «همانا دل شما سنگین است به اندازه‌ای که من نمی‌توانم آن را بردارم.»

(۱۳) «از این رو لازم است که معنی هر کلمه را به شما افاده کنم.»

(۱۴) «لیکن شکر کنید خدای را که به شما نعمت بخشیده تا اسرار خدای را بشناسید.»

(۱۵) «نمی‌گویم بر توبه‌کننده است که سخن خود را بفروشد؛ بلکه می‌گویم که هر وقتی سخن کند، واجب است بر او که خیال کند زر می‌ریزد.»

(۱۶) «حقاً که چون این گونه خیال کند، فقط وقتی سخن خواهد گفت که ضرورت باشد؛ همان طور که طلا را بر چیزهای ضروری صرف می‌کند.»

(۱۷) «پس همان طور که هیچ کس طلا را صرف نمی‌کند بر چیزی که از پس آن ضرری به جسد او برسد، همچنان سزاوار نیست او را که از چیزی سخن براند که برای نفس ضرر داشته باشد.»


(۱) «هر گاه حاکمی زندانی را در زندان افکند تا از او پرس و جو کند و نویسنده‌ای آن چه را که می‌گوید بنویسد، به من بگویید که چنین مردی چگونه سخن می‌گوید؟»

(۲) شاگردان در جواب گفتند: با احتیاط و سنجیده سخن می‌گوید تا خود را در مظنهٔ تهمت قرار ندهد و بر حذر می‌باشد از این که چیزی گوید که حاکم را بد دل کند؛ بلکه می‌خواهد که چیزی گوید که موجب رهایی او شود.

(۳) آن گاه یسوع فرمود: «این است آن چه در این صورت بر توبه‌کننده واجب است به جا آوردن آن، تا به خود زیان نرساند.»

(۴) «زیرا خدای هر انسانی را دو فرشتهٔ نویسنده داده، یکی از آن دو برای نوشتن خیری که آن را انسان به جا می‌آورد و آن دیگری را برای نوشتن شر.»

(۵) «پس هر گاه انسان دوست بدارد که به رحمتی برسد، پس باید سخن خود را وزن کند به دقتی بیشتر از آن چه طلا وزن کرده می‌شود.»


(۱) «اما واجب است تغییر بُخل به صدقه دادن.»

(۲) «به راستی می‌گویم شما را که همانا غایت ریسمان شاغول است، همچنین دوزخ غایت بخیل است.»

(۳) «زیرا از محالات است که بخیل در بهشت به خیری برسد.»

(۴) «آیا می‌دانید چرا؟»

(۵) «همانا به شما خبر می‌دهم.»

(۶) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضور او واقف است، همانا بخیل اگر چه زبان او خموش است، هر آینه به کردار خود می‌گوید که خدایی جز من نیست.»

(۷) «زیرا او آن چه دارد همه را در لذات مخصوص خود صرف می‌کند، در حالی که به آغاز و انجام خود نظرکننده نیست؛ زیرا برهنه متولد شده و چون بمیرد همه چیز را خواهد گذاشت.»

(۸) «همانا به من بگویید هر گاه هیرودس به شما بستانی بدهد که آن را حراست نمایید و شما بخواهید که در آن، چنان تصرف کنید که گویا شما مالک آن باغ هستید، پس نفرستید از آن میوه‌ای برای هیرودس و وقتی که هیرودس بفرستد و مطالبهٔ میوه کند فرستادگان او را برانید، به من بگویید آیا خود را با این کار مالک بستان نساخته‌اید؟»

(۹) «آری، البته.»

(۱۰) «پس به شما می‌گویم، همانا همچنین بخیل هم خود را خدای می‌سازد بر ثروتی که آن را خدای به او بخشیده‌است.»

(۱۱) «بُخل تشنگی حس است و بخیل خدای را به واسطهٔ این که در لذّت زندگی می‌کند گم کرده و چون دوباره قادر نشده به دلخوشی به خداوند که از او مستور است بپردازد، نفس خود را به چیزهای جهانی که آن‌ها را خیر خود پنداشته، محصور نموده‌است.»

(۱۲) «بخیل هر قدر خود را از خدای محروم می‌بیند قوّتش بیشتر می‌شود.»

(۱۳) «همچنین است که رجوع گناهکار همانا از خدا است که به او انعام می‌فرماید تا توبه کند؛ چنان که پدر ما داوود فرموده: این تغییر از جانب خدای می‌آید.»

(۱۴) «از ضروریات است که به شما بفهمانم که انسان از چه نوع است، هر گاه شما بخواهید که چگونه واجب است به جا آوردن توبه.»

(۱۵) «امروز باید شکر خدای کنیم که به ما نعمت بخشیده تا به سخن خود ارادهٔ او را تبلیغ نماییم.»

(۱۶) بعد از آن دست‌های خود را بلند کرده و دعا نموده، فرمود: «ای پروردگار، خداوند توانای مهربان که بندگانت را آفریده‌ای به رحمت خود و به ما رتبهٔ بشریت و آیین پیغمبر حقیقی خود را مرحمت فرموده‌ای،»

(۱۷) «همانا ما تو را شُکر می‌کنیم بر تمام انعام‌هایت.»

(۱۸) «دوست می‌داریم که تنها تو را عبادت کنیم در تمام ایّام زندگانی خود.»

(۱۹) «در حالی که گریه‌کنندگان بر گناهان خود هستیم.»

(۲۰) «پس نمازکنندگان و تصدق‌دهندگان تو هستیم.»

(۲۱) «روزه‌گیرندگان و مطالعه‌کنندگان کلمهٔ تو هستیم.»

(۲۲) «راست‌کنندگانیم کسانی را که نمی‌دانند مشیت تو را.»

(۲۳) «تحمل‌کنندگانیم ألم جهان را برای محبت تو.»

(۲۴) «بذل‌کنندگانیم نَفْس خود را در خدمت تو.»

(۲۵) «پس ای پروردگار، تو ما را از شر شیطان و گرایش به جسد و از آلایش جهان نجات بده»

(۲۶) «آن گونه که برگزیده خود را برای اکرام خود و اعزاز پیغمبر خود، که برای خاطر او ما را آفریده‌ای، و برای اکرام همهٔ قدیسین و پیغمبران خود نجات دادی.»

(۲۷) پس شاگردان هر بار جواب می‌دادند: چنین باد، چنین باد ای پروردگار، چنین باد، ای خدای مهربان.


(۱) پس چون صبح روز جمعه شد، یسوع بامداد بعد از نماز جمع نمود شاگردان خود را.

(۲) آن گاه به ایشان فرمود: «باید بنشینیم؛ زیرا در مثل امروز خدای انسان را از گلِ زمین آفرید؛ و همچنین – إن‌شا‌ی‌الله – به شما می‌فهمانم که انسان چیست.»

(۳) پس چون نشستند، یسوع برگشت و فرمود: «همانا خدای ما برای این که به آفریدگان خود بخشایش و مهربانی نماید و توانایی خود را بر هر چیز با کَرَم و عدل خود آشکار سازد، چنین مرکبی ساخت از چهار چیز که با هم زد و خورد دارند و با نهایت قدرت آن‌ها را یکی ساخت در یک هیکل، که آن انسان است و آن چهار چیز، خاک و باد و آب و آتش است، که معتدل می‌نماید هر یک از آن‌ها ضد خودش را.»

(۴) «از این چهار چیز ظرفی از گوشت و استخوان و خون و نخاع پوست، با اعصاب و رگ‌ها و باقی اجزای نهان آن ساخت که آن جسد انسان است.»

(۵) «پس خدای در او نَفْس و حس را به مثابهٔ دو دست برای این حیات نهاد.»

(۶) «آن گاه منزل حس را در هر جزئی از جسد قرار داد؛ زیرا آن در آن جا منتشر شد مثل روغن.»

(۷) «همچنین منزل نَفْس را دل قرار داد، آن جا که با حس متحد شده و بر تمام حیات مسلّط می‌شود.»

(۸) «پس بعد از این که خدای انسان را این چنین آفرید در او نوری قرار داد که عقل نامیده می‌شود تا جسد و حس و نفس را برای یک مقصد متحد سازد و آن عمل است برای خدمت خدای.»

(۹) «پس چون این موجود ساخته شده را در بهشت گذاشت و حس به عمل شیطان عقل را فریب داد، جسد راحت خود را فاقد شد و حس مسرتی را که به آن می‌زیست گم کرد و نفس جمال خود را از دست داد.»

(۱۰) «چون انسان در این ورطه افتاد و حسی که مطمئن در عمل نبود، بلکه بی‌لجامِ عقل طالب مسرت بود، پیروی نوری کرد که چشم‌هایش آن را برای او ظاهر می‌ساخت.»

(۱۱) «چون که چشم‌ها چیزی جز باطل نمی‌دیدند، خود را فریب داد و اشیای زمین را در اختیار نمود؛ پس گناهکار شد.»

(۱۲) «از این رو واجب شد به رحمت خدای که نورانی کند دوباره عقل انسان را، تا خیر را از شر و مسرت حقیقی را از شادی دروغین بشناسد.»

(۱۳) «پس هر وقت که گناهکار این را بشناسد، روی به توبه می‌آورد.»

(۱۴) «از این رو به شما می‌گویم که حقاً اگر خدای پروردگارِ ما دل انسان را روشن ننماید، پس همانا اندیشهٔ بشر منفعت ندارد.»

(۱۵) یوحنا گفت: در این صورت از سخن انسان چه سود باشد؟

(۱۶) پس یسوع در جواب فرمود: «انسان، کامیاب نمی‌شود در برگردانیدن انسان به سوی توبه.»

(۱۷) «اما انسان به اعتبار این که او وسیله‌ای است که او را خدای به کار می‌دارد پس او انسان را دگرگون می‌کند.»

(۱۸) «پس چون خدای در سخن به طریق پنهانی کار می‌کند برای خلاصی بشر، واجب است بر مرد که مستمع سخن همه باشد تا بیابد از میان همهٔ سخن‌ها آن سخنی را که خدای با ما به واسطهٔ آن سخن می‌گوید.»

(۱۹) یعقوب گفت: ای معلم، اگر فرض کنیم که پیغمبر کذابی و معلم دروغگویی بیاید به ادعای این که او ما را تذهیب می‌نماید، پس باید چه بکنیم؟


(۱) یسوع به مثلی جواب فرمود: «مردی می‌رود که با تور ماهی شکار کند؛ پس با آن تور ماهی بسیاری می‌گیرد و بَدِ آن‌ها را دور می‌اندازد.»

(۲) «همچنین مردی رفت تا تخم بپاشد و همانا دان‌هایی که بر زمین نیکو می‌افتد دان‌هایی است که بارور می‌شود.»

(۳) «پس این چنین واجب است بر شما که گوش به همه بدهید و فقط حق را قبول کنید؛ زیرا تنها حق برای حیات جاودانی بارآور است.»

(۴) آن وقت اندریاس گفت: چگونه حق شناخته می‌شود؟

(۵) یسوع در جواب فرمود: «هر چه منطبق با کتاب موسی است، همان حق است؛ پس آن را قبول کنید.»

(۶) «زیرا چون خدای یکی است حق یکی است.»

(۷) «پس نتیجه این می‌شود که تعلیم یکی است و این که معنی تعلیم یکی است؛ پس در این صورت ایمان هم یکی است.»

(۸) «راستی به شما می‌گویم که اگر حق از کتاب موسی مَحْو نشده بود، هر آینه خدای به پدر ما داوود کتاب دوم را نداده بود.»

(۱۹) «اگر کتاب داوود فاسد نشده بود، انجیل را خدای به سوی من نفرستاده بود؛ زیرا پروردگار خدای ما تغییرپذیر نیست و به تحقیق که نطق فرموده یک رساله را به تمام بشر.»

(۱۰) «پس وقتی که رسول‌الله بیاید، می‌آید تا تطهیر کند هر چه را که فاجران خراب کرده‌اند از کتاب من.»

(۱۱) آن وقت نگارنده گفت: ای معلم، مرد چه باید بکند وقتی که شریعت فاسد شد و پیغمبر دروغگو به سخن آمد؟

(۱۲) یسوع در جواب فرمود: «همانا سؤال تو بس بزرگ است.»

(۱۳) «از این رو تو را می‌فهمانم که کسانی که در مثل آن وقت خلاص می‌شوند کم هستند؛ زیرا مردم در غایت خود که خدا است اندیشه نمی‌کنند.»

(۱۴) «سوگند به هستی خداوندی که جانم در حضور او می‌ایستد، هر تعلیمی که انسان را از غایت خود که خداست برمی‌گرداند، هر آینه بدترین تعلیم است.»

(۱۵) «از این رو بر تو واجب است در تعلیم ملاحظهٔ سه امر: محبت برای خدای و شفقت برای نزدیکان خود و دشمن داشتن تو نفس خود را که خدای را به قهر و غضب می‌آورد همه روزه.»

(۱۶) «پس از هر تعلیمی که با این سه امر ضد باشد اجتناب کن؛ زیرا بس شریر است.»


(۱) «همانا اینک به ذکر بُخل باز گردم.»

(۲) «پس به شما می‌فهمانم که وقتی حس ارادهٔ بازیافت چیزی یا حرص بر آن را داشته باشد، بر عقل واجب است که بگوید ناگزیر برای آن چیز نهایتی است و پایدار نمی‌ماند.»

(۳) «پُرواضح است که چون آن را نهایتی باشد از دیوانگی است که دوست داشته شود.»

(۴) «از این رو واجب است بر انسان که دوست بدارد و نگه بدارد آن چه را که او را هیچ نهایتی نیست.»

(۵) «پس بخل انسان در این صورت باید برگردد به صدقه، در حالتی که صرف‌کننده باشد با عدل آن چه را که به ظلم حاصل کرده باشد.»

(۶) «باید آگاه باشد تا جایی که دست چپ او نداند آ‎ن چه را که دست راست او می‌کند.»

(۷) «زیرا ریاکاران چون تصدیق کنند خوش دارند که ایشان را جهان ببیند و ستایش کند؛ لکن حق این است که ایشان فریب خورده‌اند؛ زیرا کسی که برای انسانی کار کند، پس از او اجرت می‌گیرد.»

(۸) «پس اگر انسان از خدای چیزی تحصیل کند، واجب است بر او که خدمت خدای نماید.»

(۹) «قصدتان در وقتی که صدقه می‌دهید این باشد که بپندارید که شما هر چیزی را به خدای می‌دهید برای محبت خدای.»

(۱۰) «پس در دادن کندی مکنید و بدهید بهترین آن چه را نزد شما است برای محبت خدای.»

(۱۱) «به من بگویید که آیا می‌خواهید چیزی بد از خدای به شما برسد؟»

(۱۲) «نه البته؛ ای خاک و خاکستر،»

(۱۳) «پس چگونه شما ایمان خواهید داشت، هر گاه چیزی بد برای محبت در راه خدای بدهید.»

(۱۴) «این که چیزی ندهید بهتر است از این که چیز بدی بدهید.»

(۱۵) «زیرا شما را در ندادن، چیزی از عذر است در عرف جهان.»

(۱۶) «لیکن شما را چه عذر خواهد بود در دادن چیزی که قیمت ندارد و نگه داشتن چیز بهتر برای خودتان؟ این است همهٔ آن چه باید بگویم به شما دربارهٔ توبه.»

(۱۸) نگارنده گفت: چقدر لازم است که توبه دوام داشته باشد؟

(۱۹) یسوع د جواب فرمود: «لازم است بر انسان مادامی که در لغزش و گناه است توبه کند و با نفس خود مجاهدت نماید.»

(۲۰) «پس همچنان که زندگانی بشر پیوسته در گناه است، واجب است بر او که قیام کند به جهاد با نَفْس علی‌الدوام.»

(۲۱) «مگر آن گاه که کفش‌های خودتان را گرامی‌تر از خودتان بشمارید؛ زیرا هر قدر که کفش شما پاره می‌شود آن را اصلاح می‌کنید.»


(۱) پس از آن که یسوع شاگردانش را جمع نمود، ایشان را دو تا دو تا به سوی زمین‌های اسراییل فرستاد و فرمود: «بروید و بشارت بدهید هر آن چه را که شنیدید.»

(۲) پس آن گاه شاگردان خم شدند و دست خود را بر سر ایشان گذاشته، فرمود؛ «به نام خدای بیماران را شفا دهید و شیاطین را بیرون کنید و گمراهی اسراییل را دربارهٔ من ازاله کنید به این که خبر دهید ایشان را به آن چه گفتم پیش روی رئیس کاهنان.»

(۴) پس همه رفتند جز نگارنده، یعقوب و یوحنا.

(۵) پس رفتند در تمام یهودیه و همگان را بشارت دادند به توبه، چنان که ایشان را یسوع امر فرموده بود و هر نوع از مرض را شفا دادند.

(۶) سرانجام در اسراییل سخن یسوع به این که خدای یکتا است و یسوع پیغمبر خدا است ثابت شد؛ زیرا این جماعت را دیدند که می‌کند آن چه را یسوع می‌کند در شفا دادن بیماران.

(۷) لیکن دیوبچگان راه دیگری پیدا کردند برای ظلم به یسوع و اینان همان کاهنان و نویسندگان بودند.

(۸) پس از آن جا شروع کردند به گفتن این که یسوع چشم‌داشتِ پادشاهی اسراییل را دارد.

(۹) ولی ایشان از عموم مردم ترسیدند؛ پس از این رو نهانی علیه او مشورت کردند.

(۱۰) بعد از آن که شاگردان در یهودیه سفر کردند، به سوی یسوع بازگشتند؛ پس او ایشان را استقبال فرمود چنان که پدر، پسران خود را استقبال می‌کند و فرمود: «به من خبر دهید که پروردگار خدای ما چه کرد؟ همانا دیدم که شیطان یر قدم‌های شما می‌افتاد و شما او را پایمال می‌نمودید؛ چنان که رَزبان انگور را پایمال می‌کند.»

(۱۱) شاگردان در جواب گفتند: همانا ای معلم، جماعت بی‌شماری را از بیماران شفا دادیم و دیوان بسیاری که مردم را عذاب می‌دادند بیرون کردیم.

(۱۲) پس یسوع فرمود: «خدای بیامرزد شما را ای برادران، زیرا شما گناه کردید و گفتید شفا دادیم و حال آن که خداست که همهٔ آن کارها را کرده.»

(۱۳) گفتند: همانا به غفلت سخن راندیم؛ پس ما را تعلیم کن که چگونه سخن گوییم.

(۱۴) یسوع در جواب فرمود: «در هر کار نیک بگویید خدای کرد و در هر کار زشت بگویید خطا کردم.»

(۱۵) پس شاگردان گفتند: همین طور خواهیم کرد.

(۱۶) یسوع فرمود: «اسراییل چه می‌گوید؟ حال آن که دیده که خدای می‌کند به دست‌های جماعتی از مردم آن چه را که می‌کند به دست من.»

(۱۷) شاگردان در جواب گفتند: می‌گویند همانا خدای یکی است و تو پیغمبر خدایی.

(۱۸) پس یسوع با رخسارهٔ افروخته از خشنودی فرمود: «فرخنده باد نام خدای پاک که درخواست بندهٔ خودرا حقیر نشمرد.» و چون این بفرمود همه برای استراحت رفتند.


(۱) یسوع از صحرا بازگشت و داخل اورشلیم شد.

(۲) پس تمام مردم آن جا به سوی هیکل شتافتند تا او را ببینند.

(۳) بعد از خواندن مزامیر، یسوع بَر شد به سکویی که بر آن نویسندگان بَر می‌شدند.

(۴) پس از آن که به دست خود اشاره به خاموشی کرد، فرمود: «ای برادران، فرخنده باد نام خدای پاک که ما را از گِل زمین آفرید نه از روح افروخته.»

(۵) «زیرا هر وقتی که خطا کنیم رحمتی نزد خدای می‌یابیم که آن را هرگز شیطان نمی‌یابد.»

(۶) «چه ممکن نیست اصلاح او به واسطهٔ تکبر او، چون می‌گوید همانا خود همیشه شریف است؛ زیرا او از روح افروخته‌است.»

(۷) «آیا شنیده‌اید ای برادران، آن چه را که پدر ما داوود از جانب خدای می‌فرماید: او یاد می‌کند که ما خاکیم و روح ما می‌رود و واپس برنمی‌گردد؛ پس از این رو ما را رحمت نموده‌است.»

(۸) «خوشا به حال آن کسانی که این سخنان را می‌فهمند؛ زیرا ایشان هرگز نسبت به پروردگار خود خطا نمی‌کنند؛ چه ایشان پس از آن که خطا کردند توبه می‌کنند؛ پس هم از این رو خطای ایشان دوام ندارد.»

(۹) «وای بر خودبینان، زیرا به زودی ذلیل خواهند شد در آتش‌های دوزخ.»

(۱۰) «به من بگویید ای برادران که سبب خودبینی چیست؟»

(۱۱) «آیا اصلاً بر زمین صلاحی یافت می‌شود؟»

(۱۲) «نه البته؛ زیرا چنان که سلیمان پیغمبر خدای می‌فرماید، همانا هر آن چه زیر آفتاب است باطل است.»

(۱۳) «لیکن هر گاه چیزهای جهان جایز ندارد خودبینی را بر دل ما، پس سزاوارتر است که آن را زندگانی ما نیز جایز ندارد. »

(۱۴) «زیرا آن سنگین شده به بدبختی بسیار، چون همهٔ حیواناتی که پست‌ترند از انسان با ما جنگ می‌کنند.»

(۱۵) «چه بسیارند کسانی که ایشان را گرمای تابستانِ سوزان کشته.»

(۱۶) «چه بسیارند کسانی که ایشان را یخبندان و سرمای زمستان می‌رانده.»

(۱۷) «چه بسیارند کسانی که صاعقه و تگرگ ایشان را هلاک کرده‌است.»

(۱۸) «چه بسیارند کسانی که در دریا به وزیدن بادها غرق شده‌اند.»

(۱۹) «چه بسیارند کسانی که از وبا و گرسنگی، یا به واسطهٔ این که وحوش درنده ایشان را دریده یا اژدها ایشان را گزیده یا طعام ایشان را خفه کرده مرده‌اند.»

(۲۰) «چقدر بدبخت است انسان خودبین؛ زیرا او می‌افتد زیر بارهای گران و همهٔ خلایق در هر جا مترصد او می‌باشند.»

(۲۱) «لیکن من چه بگویم دربارهٔ جسد و حس که طلب نمی‌کند جز گناه را.»

(۲۲) «چه بگویم دربارهٔ جهان که جز خطا اقدامی ندارد.»

(۲۳) «چه بگویم دربارهٔ شریر که چون خدمت شیطان می‌کند آزار می‌دهد هر کس را که به حسب شریعت خدای زندگانی کند.»

(۲۴) «معلوم است ای برادران که انسان، چنان که داوود می‌فرماید، هر گاه جاودانی را به چشم خود تأمل نموده بود، هر آینه خطا نمی‌کرد.»

(۲۵) «خودبینی انسان در دل او نیست، جز این که باب رأفت و رحمت خدای را قفل بر زند تا به سر عفو نیابد.»

(۲۶) «زیرا پدر ما داوود می‌فرماید: خدای ما ذکر فرموده که جز خاک نیستیم و روح ما می‌رود و دوباره به جهان بر نمی‌گردد.»

(۲۷) «پس هر کس خودبینی کند در این صورت انکار کرده که او خاک است و بنابراین وقتی احتیاج خود را درک نمی‌کند، پس مدد از خدای نخواهد خواست و به قهر آورد خدای را که یاور اوست.»

(۲۸) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضور او ایستاده است، همانا خدای از شیطان گذشت می‌فرمود، اگر شیطان شقاوت خود را دریافته بود و طلب رحمت کرده بود از خدای فرخندهٔ جاوید.»


(۱) «از این رو ای برادران، من که همانا انسانی آفریده شده از خاک و گل که بر روی زمین راه می‌رود هستم، به شما می‌گویم که با نفس خود جهاد کنید و گناهان خود را بشناسید.»

(۲) «ای برادران می‌گویم که شیطان شما را گمراه کرد به واسطهٔ اقوای لشکریان رومی وقتی که گفتند، من خدایم.»

(۳) «پس حذر کنید از این که تصدیق کنید ایشان را؛ زیرا ایشان زیر لعنت خدای واقعند و پرستندگان خدایان باطل و دروغین هستند؛ چنان که پدر ما داوود بر ایشان استنزال لعنت کرده و فرموده که: خدایان امت‌ها نقره و طلا هستند که کار دست‌های خودشانند؛ چشم‌ها دارند و نمی‌بینند؛ گوش‌ها دارند و نمی‌شنوند؛ بینی‌ها دارند و نمی‌بویند؛ دهان دارند و نمی‌خورند؛ زبان دارند و سخن نمی‌گویند؛ دست‌ها دارند و لمس نمی‌کنند؛ پاها دارند و راه نمی‌روند.»

(۴) «از این رو پدر ما داوود زاری‌کنان روی به خدای زندهٔ ابدی ما فرموده: سازندگان آن‌ها همانند خودشانند؛ بلکه هر کس که بر آن‌ها اتکال می‌کند.»

(۵) «عجب تکبری تکبر انسان است که مانند آن دیده نشده، انسانی که حال خود را فراموش می‌کند و دوست می‌دارد که خدایی به حسب خواهش خود بسازد، با این که او را خدای از خاک آفریده‌است.»

(۶) «او به آرامی خدای را استهزا می‌کند. گویا که می‌گوید هیچ فایده‌ای در عبادت خدای نیست؛ زیرا این همان چیزی است که آن را اعمال ایشان آشکار می‌سازد.»

(۷) «ای برادران، شیطان خواست شما را به چنین کاری وا دارد، وقتی که شما را وا داشت بر تصدیق به این که من خدای هستم.»

(۸) «پس همانا من توانایی ندارم بر این که مگسی بیافرینم، بلکه خود زایل و فانی هستم و نمی‌توانم به شما چیز نافعی بدهم؛ زیرا خود در احتیاج به هر چیزی هستم،»

(۹) «پس من چگونه در این صورت می‌توانم که اعانت کنم شما را در هر چیزی که آن شأن خداست که بکند؟»

(۱۰) «پس در این صورت مگر ما را می‌رسد که استهزا کنیم بت‌پرستان و خدایان ایشان را و حال آن که خدای ما خدای بزرگی است که به سخن خود عالم را آفریده‌ ست.»

(۱۱) «دو مرد روی به هیکل بر شدند تا در آن جا نماز بگزارند یکی از ایشان فریسی و دیگری گمرکچی بود.»

(۱۲) «پس فریسی نزدیک معبد شد و دعا کرد و روی بالا کرده، گفت: شکر می‌کنم تو را ای پروردگار خدای من، که من مثل باقی مردم خطاکار که هر گناهی را مرتکب می‌شوند، نیستم.»

(۱۳) «خصوصاً مثل این گمرکچی نیستم؛ زیرا در هفته‌ای دو بار روزه می‌گیرم و ده یکِ‌ آن چه را به دست می‌آورم در راه تو می‌دهم.»

(۱۴) «اما گمرکچی، پس دور ایستاده و روی زمین خم شده بود.»

(۱۵) «در حالتی که سر به زیر انداخته بود دست به سینه زده گفت: ای پروردگار من، لیاقت این را ندارم که روی به آسمان یا معبد تو فرا کنم؛ زیرا بسیار خطا کرده‌ام؛ پس به من رحم کن.»

(۱۶) «به شما راست می‌گویم که گمرکچی در هیکل برتر از فریسی فرود آمد؛ زیرا خدای ما او را پاک کرد و خطاهای او را تماماً آمرزید.»

(۱۷) «اما فریسی پس از هیکل بیرون شد در حالتی که از گمرکچی بدتر بود.»

(۱۸) «زیرا خدای ما او را ترک فرموده و مغضوب داشت اعمال او را.»


(۱) «آیا مثلاً تَبَر فخر می‌کند به واسطهٔ این که درختان انبوه را قطع می‌کند در آن جا که انسان باغی ساخته است؟»

(۲) «نه البته؛ زیرا انسان هر چیزی را به دست خود ساخته، حتی تبر را.»

(۳) «تو ای انسان، آیا افتخار می‌کنی که کار نیکویی کرده‌ای و حال آن که خدای ما تو را از گِل آفریده‌است و به دست اوست آن چه را تو از نیکویی به جا می‌آوری.»

(۴) «پس برای چه حقیر می‌شماری خویش خود را؟ مگر نمی‌دانی که اگر نبود نگهداری خدای تو را از شیطان، هر آینه بدتر از شیطان بودی؟»

(۵) «مگر نمی‌دانی که یک خطا، خوشروی‌ترین فرشتگان را مسخ کرد و به صورت بدترین شیطان مکروه در آورد؟»

(۶) «مگر نمی‌دانی کامل‌ترین انسانی را که به جهان آمد – و او آدم است – مخلوق شقاوتمند گردید و او را در معرض آن چه ما و سایر ذریه او می‌کِشیم قرار داد؟»

(۷) «چه حکمی داری تا به اعتبار آن، به حسب خواهش خودت زندگانی کنی، بدون هیچ ترسی؟»

(۸) «وای بر تو ای گِل، زیرا تو به واسطهٔ تکبر بر خدایی که تو را آفریده خوار خواهی شد و زیر قدم‌های شیطان، که به کمین تو در کمینگاه ایستاده پایمال خواهی شد.»

(۹) بعد از آن که یسوع این سخنان را بفرمود، دست‌ها را بالا گرفته و دعا فرمود.

(۱۰) مردم گفتند: چنین باد، چنین باد.

(۱۱) چون دعایش را انجام داد از سکو فرود آمد.

(۱۲) پس جماعت بسیاری از بیماران را به حضورش آوردند و ایشان را شفا داده، از هیکل در آمد.

(۱۳) پس سمعان که پیس بود، و یسوع او را شفا داده بود، یسوع را دعوت نمود تا نان بخورد.

(۱۴) اما کاهنان و کاتبان که یسوع را دشمن می‌داشتند، به لشکریان روم خبر دادند آن چه را که یسوع دربارهٔ خدایان ایشان فرمود بود.

(۱۵) زیرا در حقیقت ایشان می‌خواستند فرصتی به دست بیاورند تا او را بکشند و فرصت نیافتند؛ چون از مردم ترسیدند.

(۱۶) وقتی یسوع به خانهٔ سمعان داخل شد، بر سفره نشست.

(۱۷) در اثنای این که نان می‌خورد، ناگاه زنی که نامش مریم و بدکار بود داخل خانه شد و خود را بر زمین بر قدم‌های یسوع انداخت و به اشک‌های خود آن‌ها را شست و به آن‌ها عطر مالیده و آن‌ها را به موی سر خود مسح نمود.

(۱۸) پس سمعان و همهٔ آنان که بر سفرهٔ طعام بودند به رشک افتادند.

(۱۹) در دل خویش گفتند که اگر این مرد پیغمبر بود، هر آینه می‌شناخت که این زن کیست و از کدام طبقه است و بر خود هموار نمی‌نمود که او را دست بزند.

(۲۰) پس آن وقت یسوع فرمود: «ای سمعان، همانا چیزی دارم که به تو می‌گویم.»

(۲۱) سمعان گفت: بفرما ای معلم، من سخت تو را دوست می‌دارم.


(۱) یسوع فرمود: «مردی به دو نفر وام داده بود؛ به یکی پنجاه پول و به دیگری پانصد.»

(۲) «پس چون هیچ کدام چیزی نداشتند که پس بدهند، طلبکار بر آن‌ها رحم نمود و از وام هر دو گذشت کرد.»

(۳) «پس کدام یک از آن‌ها طلبکار خود را بیشتر دوست می‌دارد؟»

(۴) سمان در جواب گفت: صاحب وام بیشتر که از او گذشت نموده.

(۵) یسوع فرمود: «همانا سخن درست گفتی.»

(۶) «در این صورت من به تو می‌گویم که ملاحظه کن این زن را و خودت را.»

(۷) «چه، شما هر دو قرض‌دار خدای هستید؛ یکی از شما به پیسی جسم و آن دیگری به پیسی نفس که گناه است.»

(۸) «پس به سبب نمازهای من خدای رحم نمود و شفای جسد تو و نفس او را اراده فرمود.»

(۹) «در این صورت تو مرا کم دوست می‌داری؛ زیرا تو از من بخششی کوچک به دست آورده‌ای.»

(۱۰) «از این است که چون به خانهٔ تو در آمدم مرا نبوسیدی و سرم را به عطر چرب نکردی.»

(۱۱) «اما این زن، پس چون داخل خانهٔ تو شد، بی‌درنگ خود را بر قدم‌های من انداخت و با اشک‌های خود شست و آن‌ها را عطرآگین کرد.»

(۱۲) «از این رو به تو می‌گویم که همانا گناهان بسیار او بخشیده شد؛ زیرا او بسیار محبت ورزید.»

(۱۳) «پس روی به زن نموده، فرمود: «به راه خویش برو که پروردگار خدای ما گناهان تو را آمرزید.»

(۱۴) «ولی مراقب باش که بعد از این خطا نکنی.»

(۱۵) «تو را ایمان تو خلاص کرد.»


(۱) بعد از نماز شام شاگردان نزدیک یسوع شدند و گفتند: ای معلم، چه باید بکنیم تا از تکبر رهایی یابیم؟

(۲) پس یسوع در جواب فرمود: «آیا دیده‌اید که فقیری دعوت شده باشد در خانهٔ بزرگی تا نان بخورد؟»

(۳) یوحنا در جواب گفت: من در خانهٔ هیرودس نان خورده‌ام.

(۴) چه، پیش از آن که تو را بشناسم برای شکار ماهی می‌رفتم و آن را به خانهٔ هیرودس می‌فروختم.

(۵) پس روزی در آن جا ماهی خوبی بردم و او ولیمه داشت؛ پس به من امر فرمود که بمانم و در آن جا بخورم.

(۶) آن وقت یسوع فرمود: «چگونه با کافران نان خوردی؟ خدای بیامرزد تو را ای یوحنا،

(۷) «لیکن به من بگو چه حال داشتی در سفره؟»

(۸) «آیا خواستی که تو را جای برتر باشد؟»

(۹) «آیا خواستی لذیذترین خوراک را؟»

(۱۰) «آیا به سخن در آمدی سر سفره و حال آن که از تو سؤالی نشد؟ آیا خود را بیشتر از دیگران شمردی در اهلیت نشستن بر سفره؟»

(۱۱) یوحنا در جواب گفت: به هستی خدای سوگند که همانا من جسارت نکردم که چشم‌های خود را بالا کنم؛ زیرا من ماهی‌گیری فقیر هستم و و جامه‌های ژنده در برداشتم و با خدمتکاران پادشاه نشسته بودم.

(۱۲) پس وقتی که به من پادشاه قطعهٔ کوچکی می‌داد، خیال می‌کردم که جهان بر سر من فرود می‌آید، به واسطهٔ بزرگی منتّی که به آن پادشاه بر من احسان می‌نمود.

(۱۳) به راستی می‌گویم که اگر پادشاه بر آیین ما می‌بود، هر آینه در همهٔ ایام زندگانی خود خدمت او را می‌کردم.

(۱۴) پس یسوع فرمود: «خاموش باش ای یوحنا، می‌ترسم که ما را خدای در دوزخ بیندازد به جهت تکبر ما مثل ابیرام.»

(۱۵) پس شاگردان از ترس سخن یسوع به خود لرزیدند؛ پس برگشته و فرمود: «باید از خدای بترسیم تا ما را در جهنم به واسطهٔ تکبر ما نیندازد.»

(۱۶) «ای برادران، آیا از یوحنا شنیدید آن چه در خانهٔ امیری کرده بود؟»

(۱۷) «وای بر بشر که به این جهان آمد؛ زیرا اگر با تکبر زندگانی می‌کند با ذلّت خواهد مرد و به اضطراب می‌رود.»

(۱۸) «پس همانا این جهان خانه‌ای است که مهمانی می‌کند در آن بشر را آن جا که همهٔ پاکان و پیغمبران خدای اطعام شده‌اند.»

(۱۹) «به راستی شما را می‌گویم که هر چه انسان به دست آرد، همانا از خدای به او می‌رسد.»

(۲۰) «از این رو واجب است بر انسان که تحمل کند با نهایت فروتنی در حالتی که به خواری خویش و بزرگواری خدای عارف باشد و آگاه از کَرَم بزرگ او که به آن مارا میپروراند.»

(۲۱) «از این رو برای مرد روا نیست که بگوید چرا این کار کرده شد یا آن گفته شد در جهان؛ بلکه واجب است بر او که خود را لایق این که در جهان بر مائدهٔ خدای بایستد نشمرد؛ چنان که او در حقیقت همین است.»

(۲۲) «به هستی خدای که نَفْس من در حضور او می‌ایستد سوگند، هر قدر آن چیزی که از خدای به انسان می‌رسد در این جهان کوچک باشد، همانا بر او واجب است که در مقابلهٔ آن زندگانی خود را در محبت خدای صرف کند.»

(۲۳) «به هستی خدای سوگند که تو ای یوحنا، خطا نکردی؛ زیرا تو با هیرودس غذا خوردی و تو آن را به تدبیر خدای کردی تا باشی معلم ما و همهٔ آنان که از خدای می‌ترسند.»

(۲۴) پس یسوع به شاگردان خود فرمود: «این چنین کنید که در جهان زندگانی کنید؛ آن گونه که یوحنا در خانهٔ هیرودس زندگانی کرد، وقتی که با او نان خورد.»

(۲۵) «زیرا شما این چنین می‌باشید، به حق خالی از هر تکبری.»


(۱) چون یسوع بر دریای جلیل راه می‌رفت، جماعت بسیاری از مردم بر او گرد آمدند.

(۲) سپس به کشتی کوچکی که تنها بر مسافت کمی از ساحل بود سوار شد و به نزدیکی صحرا، آن جا که ممکن بود شنیدن صدای یسوع، لنگر انداخت.

(۳) همگی نزدیک دریا شدند و نشستند و منتظر سخن او بودند. آن گاه او دهان گشود و فرمود:

(۴) «هان، اینک زراعتکاری را بنگرید که بیرون شد تا زراعت کند.»

(۵) «در هنگامی که زراعت می‌کرد، قدری از بذرها در راه ریخت و پاهای مردم آن‌ها را پایمال نمود و پرندگان آن‌ها را خوردند.»

(۶) «قدری بر سنگ‌ها ریخت و چون برویید آفتاب آن را سوزانید؛ زیرا در آن رطوبتی نبود.»

(۷) «قدری بر خاربن‌های آن ریخت و همین خارها سرزدند، بذرها را خفه کردند.»

(۸) «قدری هم بر زمین نیکو ریخت؛ پس یکی بر سی و شصت و صد بار آورد.»

(۹) آن گاه یسوع فرمود: «هان، اینک پدر قومی بذرهای نیکو در مزرعهٔ خود کاشت.»

(۱۰) «هنگامی که خدمتکاران آن مرد صالح خواب بودند، دشمن ایشان آمد و زوان روی آن بذرهای خوب کاشت.»

(۱۱) «پس چون گندم رویید، بسیاری از زوان روییده میان آن‌ها دیده شد.»

(۱۲) «پس خدمتکاران نزد آقای خود آمده و گفتند؛ ای آقا، مگر بذرهای نیکو در مزرعهٔ خود نکاشته‌ای؟ پس از کجا حالا مقدار فراوانی از زوان سر زده است؟»

(۱۳) «آقا در جواب گفت: همانا من بذرهای نیکو کاشته‌ام؛ لیکن مردم خواب بودند و دشمن انسان آمده و روی گندم زوان کاشته.»

(۱۴) «پس خدمتکاران گفتند: می‌خواهیم برویم و زوان را از میان گندم برکنیم؟»

(۱۵) «آقا در جواب گفت: این چنین مکنید؛ زیرا شما گندم را با آن خواهید کند.»

(۱۶) «لیکن صبر کنید تا زمان درو در رسد و آن وقت می‌روید و زوان را از میان گندم بر می‌کنید و آن را در آتش می‌افکنید تا بسوزد اما گندم را پس در انبار من می‌گذارید.»

(۱۷) «آن گاه یسوع فرمود: «مردمان بسیاری بیرون شدند تا انجیر بفروشند و چون به بازار رسیدند دیدند که مردم انجیر خوب نمی‌خواهند؛ بلکه برگ‌های نیکو را می‌خواهند.»

(۱۸) «پس آن جماعت متمکن نشدند از فروختن انجیرشان.»

(۱۹) «چون یکی از اشرار اهالی این گونه دید، گفت همانا من توانایم بر این که توانگر شوم.»

(۲۰) «پس دو پسر خود را خواند و گفت: بروید و مقدار بسیاری از برگ با انجیر بد جمع کنید.»

(۲۱) «پس آن‌ها را به وزن طلا بفروختند؛ زیرا مردم بسیار خوشحال شدند به برگ.»

(۲۲) «پس چون مردم انجیر را خوردند، به مرض خطرناک مبتلا شدند.»

(۲۳) یسوع فرمود: «یکی از اهالی چشمه‌ای دارد که همسایگان از آن آب بر می‌دارند تا چرک خود را به آن زایل کنند.»

(۲۴) «لیکن صاحب آب جامه‌های خود را می‌گذارد تا بگندد.»

(۲۵) هم یسوع فرمود: «دو مرد رفتند که سیب بفروشند؛ پس یکی از ایشان خواست تا پوست سیب را به وزن آن به طلا بفروشد بدون اعتنا به جوهر سیب.»

(۲۶) «اما آن دیگری خواست تا سیب را ببخشد و فقط کمینان بگیرد یرای سفر خود.»

(۲۷) «لیکن مردم پوست سیبی را به وزن طلا خریدند و به آن کسی که خواست به ایشان ببخشد اعتنا نکردند؛ بلکه او را حقیر شمردند.»

(۲۸) یسوع در آن روز با جمع بدین گونه به مَثَل‌ها سخن می‌راند.

(۲۹) بعد از آن که ایشان را برگردانید با شاگردان خود به سوی نایین رفت، آن جا که پسر بیوه زن را زنده کرده بود، آن که او با مادرش مسیح را در خانهٔ خود ضیافت نمود و خدمت کرد.


(۱) پس شاگردان یسوع نزدیک او آمده و از او در خواستند و گفتند: ای معلم، به ما بگو معنی مثل‌هایی که با مردم به آن‌ها سخن کردی.

(۲) یسوع در جواب فرمود: «ساعت نماز نزدیک شده؛ پس وقتی که نماز شام تمام شد معنی مثل‌ها را به شما افاده می‌کنم.»

(۳) پس چون نماز تمام شد، شاگردان نزد یسوع شدند؛ پس به ایشان فرمود: «همانا مردی که تخم‌ها را بر راه یا بر سنگ‌ها یا بر خار یا بر زمین نیکو می‌کارد همان کسی است که تعلیم می‌کند کلمهٔ خدای را که بر عدد بسیاری از مردم فرو می‌افتد.»

(۴) «وقتی این سخنان به گوش ملّاحان و سوداگرانی که شیطان کلمهٔ خدای را از ذهن ایشان زایل نموده برسد، در راه ریخته است؛ این به واسطهٔ سفرهای دوری که قصد آن می‌کنند و تعداد گروه‌هایی است که با آن‌ها تجارت می‌کنند.»

(۵) «وقتی این سخنان به گوش‌های مردمان فقیر برسد، بر سنگ‌ها افتاده؛ زیرا به سبب کثرت محبتِ ایشان به خدمت شخص حاکمی کلمهٔ خدای در ایشان نفوذ ندارد.»

(۶) «یا این که اگر ایشان را کم هم یاد آن نباشد، پس همان وقتی که به ایشان سخن روی دهد کلمهٔ خدای از ذهن ایشان بیرون رود.»

(۷) «زیرا ایشان نمی‌توانند امید معنویت از خدای داشته باشند و حال آن که ایشان خدمت خدای نکرده‌اند.»

(۸) «وقتی سخنان به گوش کسانی که زندگانی خود را می‌خواهند برسد، بر خارها افتاده‌است.»

(۹) «زیرا اگر چه کلمهٔ خدای در ایشان بروید، همین که خواهش‌های جسدانی می‌روید خفه می‌کند بذرهای خوب را از کلمهٔ خدای.»

(۱۰) «زیرا وسعت عیش جسدانی باعث ترک کلمهٔ خدای می‌شود.»

(۱۱) «اما آن چه بر زمین نیکو می‌افتد، همان چیزی است که کلمهٔ خدای به گوش کسی که از خدای می‌ترسد می‌رسد، آن جایی که ثمر می‌دهد حیات جاودانی را.»

(۱۲) «راستی به شما می‌گویم که کلمهٔ خدای در هر حال ثمر می‌بخشد، وقتی که انسان از خدای بترسد.»

(۱۳) «اما آن مثالی که مختص است به پدر آن قوم، پس به راستی به شما می‌گویم که همانا او خداست پروردگار ما و پدر همهٔ چیزها؛ زیرا او خلق فرموده همهٔ اشیا را.»

(۱۴) «لکن او پدر بر طریق طبیعت نیست؛ زیرا منزه است از حرکتی که تناسل بدون آن ممکن نیست.»

(۱۵) «پس او در این صورت خدای ماست که این جهان از آن اوست.»

(۱۶) «پس مزرعه‌ای که در آن زراعت می‌کند، همان جنس بشری است.»

(۱۷) «بذر افشانده شده همان کلمهٔ خداست.»

(۱۸) «پس وقتی که معلمین در بشارت دادن به کلمهٔ خدای به واسطه اشتغال ایشان به مشاغل جهان اهمال کنند، شیطان در دل بشر گمراهی می‌کارد، که از آن انواع بی‌شماری از تعالیم زشت سر می‌زند.»

(۱۹) «پس پاکان و پیغمبران به فریاد در آیند که: ای سید، مگر تعلیمی نیکو برای بشر نداده‌ای؟ پس این گمراهی بسیار در این صورت از کجاست؟»

(۲۰) «سپس خدای در جواب می‌فرماید: همانا من بشر را تعلیمی نیکو دادم؛ لیکن همین که آدمی روی به باطل نهاد شیطان بذر ضلالت کاشت که شریعت مرا باطل کند.»

(۲۱) «پس پاکان می‌گویند: ای سید، همانا ما این گمراهی را براندازیم به نابود کردن بشر.»

(۲۲) «خدای در جواب می‌فرماید: چنین مکنید؛ زیرا مؤمنان با کافران با هم سخت در آمیخته‌اند به قرابت؛ در این صورت مؤمنان با کافران هلاک می‌شوند.»

(۲۳) «صبر کنید تا روز جزا.»

(۲۴) «زیرا در آن وقت فرشتگان من کفار را جمع خواهند کرد و با شیطان به دوزخ می‌افکنند و مؤمنان را به ملکوت من درآورند.»

(۲۵) «از چیزهایی که هیچ شکی در آن‌ها نیست، این است که بسیاری از پدرها که کافرند پسران مؤمن تولید می‌کنند؛ پس برای خاطر ایشان خدای جهان را مهلت داده تا توبه کند.»


(۱) «اما کسانی که ثمر می‌دهند انجیر خوب را، پس ایشان معلمان حقیقی هستند که به تعلیم نیکو موعظه می‌کنند.»

(۲) «لیکن جهان که به دروغ خوشحال می‌شود از معلمان برگ‌هایی را از سخن‌های شیرین و چاپلوسی می‌خواهد.»

(۳) «پس وقتی که شیطان این را دید خود را با جسد و حس داخل نمود و مقدار زیادی از آن برگ‌ها را آورد، یعنی مقداری از اشیای زمینی که در آن‌ها گناه را مستور می‌سازد.»

(۴) «پس همین که انسان آن‌ها را بگیرد، بیمار می‌شود آمادهٔ مرگ جاودانی می‌گردد.»

(۵) «اما آن یکی از اهالی که آب دارد و به دیگران آن آب خود را می‌دهد که چرک خود را بشویند و می‌گذارد که جامه‌هایش بگندد، پس او معلمی است که دیگران را موعظه به توبه می‌کند؛ اما خود در گناه می‌ماند.»

(۶) «چقدر بدبخت است این انسان؛ زیرا زبان خود او در هوا قصاص را که او اهل آن است می‌نویسد، نه ملائکه.»

(۷) «اگر کسی را زبانی چون زبان فیل باشد و بقیهٔ جسد او به اندازهٔ مورچهٔ کوچکی، آیا چنین چیزی از خوارق طبیعت نمی‌باشد؟»

(۸) «بلی، البته.»

(۹) «پس به راستی شما را می‌گویم کسی که دیگران را به توبه موعظه می‌کند و خودش از گناهان خود توبه نمی‌کند، هر آینه غرامت او سخت‌تر است.»

(۱۰) «اما آن دو مرد فروشندهٔ سیب، پس یکی از ایشان کسی است که برای محبت خدای موعظه می‌کند.»

(۱۱) «پس او از این رو با کسی چاپلوسی نمی‌کند؛ بلکه به راستی موعظه می‌کند در حالتی که فقط طالب زندگانی فقیر آن‌ها است.»

(۱۲) «به هستی خداوندی که نفس من در حضور او می‌ایستد سوگند که جهان مردی را مانند این نمی‌پذیرد؛ بلکه او سزاوار است به این که او را حقیر شمارد.»

(۱۳) «لیکن کسی که پوست را به وزن آن به طلا می‌فروشد و سیب را می‌نهد، همانا او کسی است که بشارت می‌دهد تا مردم راضی شوند.»

(۱۴) «همچنین هر گاه شخص عالمی نفاق بورزد، نَفْسی را که تابع نفاق اوست تلف می‌کند.»

(۱۵) «آه، آه، چقدر مردمی که به این سبب هلاک شدند.»

(۱۶) آن گاه نگارنده گفت: چطور واجب می‌شود بر انسان که به سخن خدای گوش دهد و چگونه ممکن برای کسی تا بشناسد آن کسی را که برای محبت خدای موعظه می‌کند؟

(۱۷) «یسوع در جواب فرمود: «همانا واجب است گوش بدهد به کسی که موعظه می‌کند – وقتی که به تعلیم نیکو موعظه می‌کند – که گویا گوینده همانا خداست؛ لیکن به نهان او سخن می‌گوید.»

(۱۸) «اما کسی که ترک می‌کند سرزنش نمودن را بر گناهان در حالتی که مایل به رؤساست و چاپلوسی‌کننده است به مردمان به خصوص، پس واجب است پرهیز کردن از او مثل اژدهای هولناک؛ زیرا به حقیقت دل بشری را مسموم می‌کند.»

(۱۹) «آیا می‌فهمید؟»

(۲۰) «راستی به شما می‌گویم که زخم‌دار برای زخم‌های خود به پارچه‌های خوب محتاج نیست؛ بلکه بیشتر به مرهم نیکو محتاج است؛ همچنین گناهکار محتاج سخن شیرین نیست؛ بلکه بیشتر به سرزنش‌های نیکو محتاج است، تا از گناه بریده شود.»


(۱) آن وقت پطرس گفت: ای معلم، به ما بگو چگونه هالکان عذاب کرده می‌شوند و چقدر در دوزخ باقی خواهند ماند تا انسان از گناه پاک گردد؟

(۲) یسوع در جواب فرمود: «همانا از چیز بزرگی سؤال کردی و با این وجود من تو را به خواست خدای جواب می‌گویم.»

(۳) «پس بدانید که دوزخ همانا یکی است؛ ولی هفت طبقه دارد، یکی زیر دیگری.»

(۴) «پس همچنان که گناه هفت نوع است – چون آن را شیطان احداث کرد مثل هفت دروازهٔ دوزرخ – همچنین در دوزخ هفت گونه عذاب یافت می‌شود.»

(۵) «هفتمین طبقه از آن متکبر است. آن که در دل خود بیشتر بلندپروازی دارد، پس افکنده خواهد شد در پایین‌ترین طبقات در حالتی که مرور خواهد کرد بقیه‌ی طبقاتی را که بالای اوست و تمام رنج‌هایی را که در آن‌ها موجود است خواهد چشید.»

(۶) «چنان که او در این جا می‌خواهد تا از خدای بزرگتر باشد؛ چه، دوست دارد هر چه می‌خواهد از آن چه مخالف امر خدا است انجام دهد و اعتراف تمی‌کند به این که کسی برتر از اوست؛ پس این گونه نهاده می‌شود زیر پاهای شیطان و زیر پای دیگر شیاطین.»

(۷) «پس او را پایمال می‌کنند، چنان که انگور در وقت شراب ساختن پایمال کرده می‌شود و اسباب خنده و مسخره شیطان‌ها خواهد شد.»

(۸) «حسودی که بر اثر حسن حال اقربای خود از خشم می‌سوزد و بر بلاهای ایشان افروخته‌رخسار می‌شود، در مرتبهٔ ششم سرازیر خواهد شد.»

(۹) «آن جا دندان‌های عدهٔ بسیاری از افعی‌های دوزخ او را می‌گزند.»

(۱۰) «پس به خیال او می‌آید که تمام چیزها در دوزخ خوشحال می‌شوند به عذاب او و افسوس می‌خورند که چرا در مرتبهٔ هفتم سرازیر نشده‌است.»

(۱۱) «این به واسطهٔ آن است که آن را عدل خدای به خیال حسود بدبخت می‌آورد، با عدم تمکن آن لعنت‌شدگان بر خوشحالی؛ زیرا اگر چه آن ملعون‌ها متمکن بر هیچ خوشی نیستند، با این وجود عدل خداوند آن را به خیال آن حسود بدبخت می‌آورد؛ چنان که به خیال کسی در خواب می‌آید که کسی او را بر پای می‌کوبد و متألم می‌شود.»

(۱۲) «این غایتی است که پیش روی حسود بدبخت است.»

(۱۳) «نیز به خیال او می‌رسد که آن جا مطلقاً هیچ مسرتی نیست و این که هر کسی به بلای او خوشحال است و متأسف است بر این که عذاب او سخت‌تر نیست.»

(۱۴) «اما آزمند، به مرتبهٔ پنجم سرازیر می‌شود، آن جایی که به او فقر خوارکننده‌ای نازل می‌شود؛ چنان که به میزبان توانگر نازل شده بود.»

(۱۵) «شیطان‌ها نیز برای زیاد کردن عذاب او پیش روی او خواهند آورد آن چه را که می‌خواهد.»

(۱۶) «پس همین که به دستش آمد، شیاطین دیگر آن را می‌یابند به سختی، در حالتی که به این سخنان ناطقند: یاد آر که نخواستی برای محبت خدای بدهی؛ پس خدای هم نمی‌خواهد که بگیری.»

(۱۷) «چه بدبخت است این انسان،»

(۱۸) «زیرا او خود را به این حال خواهد دید و یاد از فراخی روزگار گذشته می‌کند و تنگی حاضر را مشاهده می‌نماید.»

(۱۹) «به یاد می‌آورد که ممکن بود او را تا به واسطهٔ خیراتی – که آن وقت نمی‌تواند آن‌ها را به دست آورد – خرمی جاودانی را تحصیل نماید.»

(۲۰) «اما مرتبهٔ چهارم، پس شهوت‌پرستان در آن سرازیر می‌شوند؛ آن جایی که در آن کسانی که تغییر داده‌اند راهی را که به ایشان خدای عطا فرموده جا دارند، مثل گندمی که در سرگین سوختهٔ شیطان پخته شده باشد.»

(۲۱) «در آن جا اژدرهای دوزخی با ایشان دست به گردن می‌شوند.»

(۲۲) «اما کسانی که با فواحش زنا کرده‌اند، پس همهٔ کارهای این نجاست در ایشان بر خواهد گشت به هم‌بستر شدن با جنیان دوزخ؛ آن‌ها شیاطینی هستند به صورت زنانی که موهایشان از اژدرها است و چشم‌هایشان گوگرد افروخته شده و دهانشان زهر و زبانشان تلخ است و جسدشان احاطه کرده شده به چنگک‌های دندانه‌دار به سرنیزه‌ها، که شبیهند به آن چه به آن ماهیان گیج و سرگردان صید می‌شوند و چنگال‌هایشان چون چنگال‌های عقاب‌ها و ناخن‌هایشان کارد است و طبیعت اعضای تناسلشان آتش است.»

(۲۳) «پس شهوت پرستان با ایشان هم آغوش می‌شوند بر آتش دوزخ که تخت ایشان خواهد بود.»

(۲۴) «به مرتبهٔ سوم سرازیر می‌شود کاهلی که اکنون کار نمی‌کند.»

(۲۵) «آن جا شهرها و قصرهای بزرگ بنا می‌شود.»

(۲۶) «تمام‌نشده ناگهان خراب می‌شوند؛ زیرا در آن‌ها هیچ سنگی به جای خویش نصب نشده‌ است.»

(۲۷) «پس این سنگ‌های درشت بر دوش آن کاهل که دست‌هایش باز نیست گذاشته می‌شود، »

(۲۸) «تا جسد خود را سرد کند در حال راه رفتن و بار خود را سبک نماید؛ زیرا کسالت قوّت بازوهایش را زایل کرده‌است.»

(۲۹) «نیز ساق‌هایش به اژدرهای دوزخ بسته شده.»

(۳۰) «از آن سخت‌تر این که در پس او شیاطینی هستند که او را می‌رانند و مکرر او را بر زمین می‌افکنند در حالتی که هنوز در زیر بار است.»

(۳۱) «او را کسی در برخاستنش کمک نمی‌کند.»

(۳۲) «بلکه چندان که در برخاستن سنگین‌تر است بر آن مقداری هم بار مضاعف گذاشته می‌شود.»

(۳۳) «در مرتبهٔ دوم شکم‌پرست سرازیر می‌شود. در آن جا قحطی می‌شود به اندازه‌ای که جز کژدم‌های زننده و اژدرهای گزنده، که عذاب دردناکی می‌دهند، چیزی که خورده شود پیدا نشود.»

(۳۴) «تا جایی که هر گاه متولد نشده بودند، هر آینه برای ایشان بهتر بود از این که مثل این طعام را بخورند.»

(۳۵) «شیاطین به حسب ظاهر برای ایشان طعام‌های خوشمزه پیش خواهند آورد.»

(۳۶) «لیکن چون دست‌ها و پاهایشان به غل‌های آهنین بسته شده‌است نمی‌توانند که دستی دراز کنند، هر گاه طعامی برای ایشان نمودار شود.»

(۳۷) «از آن بدتر این است که همین کژدم‌هایی که آن‌ها را می‌خورند، همانا شکم او را می‌بلعند در حالتی که قادر نیست بر بیرون شدن؛ زیرا آن‌ها پاره پاره می‌کنند عورت شکم‌پرست را.»

(۳۸) «وقتی که بیرون می‌شوند در حالت نجاست و مرداری، بار دیگر خورده می‌شوند.»

(۳۹) «کسی که از روی خشم برافروخته می‌شود به مرتبهٔ نخستین سرازیر می‌شود، آن جایی که اهانت می‌کنند او را همهٔ شیاطین و سایر ملعون‌هایی که جای ایشان از او پایین‌تر است.»

(۴۰) «پس او را لگدمال می‌کنند و می‌زنند و بر راهی که بر آن گذر می‌کنند او را می‌خوابانند و پاهای خود را بر گردن او می‌نهند.»

(۴۱) «در این حال او بر مدافعت از خود قادر نیست؛ زیرا دست‌ها و پاهای او بسته شده.»

(۴۲) «از آن بدتر این که او قادر نیست بر اظهار خشم خود به واسطهٔ اهانت دیگران؛ زیرا زبان او بسته شده به چنگکی که شبیه است به آن چه آن را گوشت‌فروش به کار می‌برد.»

(۴۳) «پس در این جای ملعونِ عِقاب عام است که شامل تمام طبقات است؛ مثل مخلوطی از حبوب بسیاری که از آن‌ها قرص نان ساخته می‌شود.»

(۴۴) «زیرا به واسطهٔ عدل خدای آتش و یخ و صاعقه‌ها و برق و کبریت و گرمی و سردی و باد و جنون و جزع، با هم متحد خواهند شد به طریقی که سردی در حرارت و آتش در یخ تخفیف نمی‌دهد؛ بلکه هر یک از آن‌ها به نوعی گناهکار بدبخت را عذاب می‌دهند.»


(۱) «پس در این بقعهٔ ملعونه کافران جاوید بمانند.»

(۲) «تا بدان جا که اگر فرضاً جهان از دانهٔ ارزن پر شود و یک مرغی در هر صد سال یک دانه از آن بردارد تا آخر جهان، هر آینه کافران خوشحال شدندی، اگر بعد از تمام شدن آن‌ها مقدر بودی رفتن به بهشت برای ایشان.»

(۳) «لیکن این آرزو برای ایشان سر نگیرد؛ زیرا عذاب ایشان را نهایتی نیست.»

(۴) «چون ایشان به ضد محبت خدای حدی برای گناه خود قرار نداده‌اند.»

(۵) «اما برای مؤمنان تسلی خواهد بود؛ زیرا عذاب ایشان نهایت دارد.»

(۶) پس شاگردان ترسیدند و گفتند: مگر آن وقت مؤمنان هم به دوزخ می‌روند؟

(۷) یسوع در جواب فرمود: «بر هر کسی متحتّم است، هر که باشد، این که به دوزخ برود.»

(۸) «جز این که، آن چه در آن حرفی نیست آن است که پاکان و پیغمبران خدای، همانا به آن جا روند تا مشاهده نمایند؛ نه این که عقابی بکشند.»

(۹) «اما نیکان پس رنجی نکشند جز خوف.»

(۱۰) «چه گویم؟ به شما می‌فهمانم که حتی رسول‌الله آن جا می‌رود تا عدل خدای را مشاهده نماید.»

(۱۱) «پس آن وقت دوزخ به واسطهٔ حضور او لرزان شود.»

(۱۲) «چون او صاحب جسد بشری است. عِقاب از هر صاحب جسد بشری که بر ایشان عِقاب محتوم شده برداشته می‌شود؛ پس بدون رنج عِقاب می‌مانند در مدت توقف رسول‌الله برای مشاهدهٔ دوزخ.»

(۱۳) «لیکن او در آن جا چشم برهم‌زدنی توقف نخواهد فرمود.»

(۱۴) «همانا این را خدای بر آن کند تا هر مخلوقی بداند که او از رسول‌الله سودی برده است.»

(۱۵) «چون در آن جا رود شیاطین به ولوله افتند و می‌خواهند پنهان شوند زیر آتش افروخته و یکی به دیگری گوید؛ بگریزید، بگریزید؛ زیرا همانا دشمن ما محمد آمد.»

(۱۶) «پس چون شیطان بشنود آن را، با دو کف دست خود سیلی به روی خود می‌زند و ناله‌کنان می‌گوید: همانا تو به رغم من، از من شریف‌تری و همانا از روی ظلم این کرده شد.»

(۱۷) «اما آن چه مختص است به مؤمنانی که هفتاد و دو درجه دارند با خداوندان دو درجهٔ کمتر که ایمان دارند بدون اعمال صالحه، چون که فرقهٔ اول بر اعمال صالحه محزون بودند و فرقهٔ دیگر مسرور بودند به شر، پس همگی هفتاد هزار سال در دوزخ مکث خواهند کرد.»

(۱۸) «پس از این سال‌ها فرشته جبرئیل به دوزخ می‌آید و می‌شنود که ایشان می‌گویند: ای محمد، کجا شد وعده‌ات به ما که هر کس بر آیین تو باشد جاویدان در دوزخ نماند؟»

(۱۹) «پس فرشتهٔ خدای در آن وقت به بهشت برگردد و پس از آن که نزد رسول‌الله شود، با احترام آن چه را شنیده بر او بخواند.»

(۲۰) «آن گاه پیغمبر با خدای تکلم کرده، می‌گوید: ای پروردگار من و خدای من، وعدهٔ خود را به منِ بنده‌ات یاد بیاور که وعده کردی کسانی که آیین مرا بپذیرند جاویدان در دوزخ نمانند.»

(۲۱) «پس خدای در جواب می‌فرماید: ای خلیل من، طلب کن آن چه می‌خواهی که من به تو آن چه بخواهی می‌دهم.»


(۱) «پس در آن وقت رسول‌الله عرض می‌کند: ای پروردگار، کسانی از مؤمنان یافت می‌شوند که هفتاد هزار سال در دوزخ مکث کرده‌اند.»

(۲) «کجاست رحمت تو، ای پروردگار من،»

(۳) «من همانا به سوی تو زاری می‌کنم تا ایشان را از این عقوبات تلخ آزاد نمایی.»

(۴) «پس آن وقت خدای چهار فرشته مقرب خدای را امر می‌فرماید که به دوزخ رفته و هر کس را که بر آیین پیغمبر اوست بیرون آورده و او را سوی بهشت او رهبری کنند.»

(۵) «آن امری است که آن را خواهند کرد.»

(۶) «از فواید آیین رسول‌الله این می‌شود که هر کس به او ایمان آورده باشد به بهشت خواهد رفت، بعد از عقوبتی که از آن سخن راندم.»

(۷) «حتی اگر چه عمل صالحی هم نکرده باشد؛ زیرا بر آیین او مرده است.»


(۱) چون صبح طالع شد مردان شهر همه با زنان و کودکان، بامدادن به خانه‌ای که یسوع و شاگردانش در آن بودند، آمدند.

(۲) به او توسل جسته و گفتند: ای آقا، به ما رحم کن که کرم‌ها در این سال دانه‌ها را خورده‌اند و در این سال در زمین خود نانی به دست نخواهیم آورد.

(۳) یسوع فرمود: «این چه ترسی است که شما را گرفته است؟»

(۴) «مگر نمی‌دانید که خادم خدای، ایلیا، در مدت قهر اخاب به او، سه سال نانی ندید در حالتی که به سبزی‌ها و میوه‌های صحرایی فقط تغذیه می‌کرد.»

(۵) «پدر ما داوود، پیغمبر خدای، سال‌های دراز بر میوه‌های صحرایی و سبزی‌ها گذران کرد وقتی که شائول او را قهر نمود، تا این که جز دو بار مزهٔ نان را نچشید.»

(۶) قوم گفتند: همانا ای آقا، ایشان پیغمبران خدای بودند و غذایشان سرور روحانی بود و از این هر چیزی را متحمّل می‌شدند.

(۷) لیکن این کودکان چه بخورند؟ آن گاه گروه کودکان خود را بنمودند.

(۸) آن وقت یسوع بر بدبختی ایشان رقت نموده و فرمود: «تا درو نمودن چقدر مانده است.»

(۹) در جواب گفتند: بیست روز.

(۱۰) پس یسوع فرمود: «می‌باید مدت این بیست روز را به روزه و نماز بپردازیم؛ زیرا خدای ما رحم خواهد فرمود.»

(۱۱) «به راستی به شما می‌گویم که همانا خدای این قحط را احداث نفرموده؛ بلکه جنون مردم و گناه اسراییل آن را آغاز نموده است؛ چون که گفتند من همانا خدای و پسر خدای هستم.»

(۱۲) پس از آن که روزه گرفتند نوزده روز، در بامداد روز بیستم دیدند که مزارع و پشته‌ها به گندم خشک پوشیده شده است.

(۱۳) پس سوی یسوع شدند و همه چیز را به او باز گفتند.

(۱۴) چون یسوع آن را شنید خدای را شکر نموده و فرمود: «بروید ای برادران و نانی را که خدای آن را به شما عطا فرموده جمع کنید.»

(۱۵) قوم مقدار وافری از گندم جمع نمودند تا حدی که ندانستند آن را کجا بگذارند.

(۱۶) پس آن سبب وسعت در اسراییل شد.

(۱۷) اهالی شهر با هم مشورت کردند که یسوع را پادشاه خود سازند.

(۱۸) چون یسوع این را دریافت، از ایشان گریخت و از این رو پانزده روز شاگردان کوشیدند تا او را پیدا کنند.


(۱) سرانجام نگارنده و یعقوب و یوحنا یسوع را یافتند.

(۲) پس گریه‌کنان گفتند: ای معلم، برای چه از ما گریختی؟

(۳) همانا ما به جست و جوی تو شدیم در حالتی که اندوهگین بودیم؛ بلکه شاگردان همه گریه‌کنان به جست و جوی تو شدند.

(۴) پس یسوع در جواب فرمود: «همانا فقط از این رو گریختم، چون که دانستم سپاهی از شیاطین نهیه می‌کنند برای من آن چه را خواهید دید بعد از مدت کمی.»

(۵) «پس بر ضد من، سران کاهنان و بزرگان قبایل قیام خواهند نمود و از حاکم روم فرمانی برای قتل من خواهد خواست.»

(۶) «زیرا ایشان می‌ترسند که پادشاهی اسراییل را من غصب کنم.»

(۷) «علاوه بر آن، همانا یکی از شاگردان من مرا خواهد فروخت و مرا تسلیم خواهد کرد؛ چنان که یوسف به مصر فروخته شد.»

(۸) «لیکن خدای عادل او را هلاک خواهد کرد؛ چنان که داوود پیغمبر می‌فرماید: هر که برای همسایهٔ خود دامی بنهد، آن او را در گودال خواهد انداخت.»

(۹) «لیکن خدای مرا از دستشان خواهد رهانید و مرا از جهان انتقال خواهد داد.»

(۱۰) پس سه شاگرد ترسیدند.

(۱۱) یسوع ایشان را تسلی داده و فرمود: «مترسید که هیچ یک از شما مرا تسلیم نمی‌کند.» پس برای ایشان قدری تسلی حاصل شد.

(۱۲) روز بعد سی و شش نفر از شاگردان یسوع، دو تا دو تا آمدند.

(۱۳) او در دمشق مکث فرمود و انتظار دیگران را می‌کشید.

(۱۴) هر یک از ایشان اندوهگین شدند؛ زیرا فهمیدند یسوع بزودی از جهان روی گردان خواهد شد.

(۱۵) از این رو دهان گشوده و فرمود: «همانا بدبخت اوست که می‌رود بدون این که بداند به کجا می‌رود.»

(۱۶) «بدبخت‌تر از او کسی است که قادر است و می‌فهمد که چگونه به منزل نیکو می‌رسد و با وجود این می‌خواهد که در راه ناپاک و باران و خطر دزدان مکث نماید.»

(۱۷) «ای برادران، به من بگویید، آیا این جهان وطن ماست؟ نه البته نه؛ زیرا انسان نخستین نفی شده و به جهان انداخته شده‌است.»

(۱۸) «پس او عقوبت خطای خود را می‌کشد.»

(۱۹) «آیا ممکن است نفی‌شده‌ای پیدا شود که هوای برگشتن یا ثروت خود را نداشته باشد و حال آن که نَفْس خود را در درویشی دیده؟»

(۲۰) «راستی که عقل هر آینه انکار این کند؛ لیکن آزمون و تجربهٔ آن را به برهان ثابت کند.»

(۲۱) «زیرا محبان جهان فکر مرگ نمی‌کنند.»

(۲۲) «بلکه وقتی کسی هم از ایشان از آن سخن براند به سخن او گوش نمی‌دهند.»


(۱) «مرا باور کنید ای قوم، همانا من در جهان به امتیازی آمده‌ام که به هیچ بشری تاکنون داده نشده، حتی به رسول‌الله هم داده نشده؛ زیرا خدای ما انسان را نیافریده که در جهان او را باقی بگذارد؛ بلکه او را آفریده است تا در بهشت بگذارد.»

(۲) «از مسلّمات است این که کسی طمع ندارد از رومیان چیزی به دست آرد؛ زیرا ایشان از شریعت او بیگانه‌اند. کسی نمی‌خواهد وطن خود و آن چه را دارد ترک کند نموده، برود تا در روم متوطن شود و دیگر برنگردد.»

(۳) «نیز میل آن به سوی او خیلی کمتر خواهد بود، هر گاه حس کند که قیصر را از خودش به خشم آورده است.»

(۴) «پس به شما به راستی می‌گویم که همانا حقیقت چنین خواهد بود و سلیمان، پیغمبر خدای، با من فریاد می‌کند که: ای مرگ چقدر یاد تو تلخ است برای کسانی که در ثروت متنعم می‌باشند.»

(۵) «همانا من این را برای آن نمی‌گویم که اکنون می‌روم.»

(۶) «به درستی که من عالمم به این که زنده خواهم ماند تا قریب به انتهای جهان.»

(۷) «لیکن سخن می‌رانم با شما به این، تا بیاموزید که چگونه خواهید مرد.»

(۸) «به هستی خدای سوگند که هر گاه عملی بد شود، ولو یک بار، دلالت دارد بر لزوم ممارست بر آن اگر استواری آن مقصود باشد.»

(۹) «آیا دیده‌اید چگونه سپاهیان در زمان صلح بعضی با بعضی مشق می‌کنند؛ چنان که گویا با هم می‌جنگند؟»

(۱۰) «پس چگونه مردی خواهد مرد به مرگ نیکویی آن که نیاموخته‌است که بمیرد به مرگ خوبی؟»

(۱۱) «داوود پیغمبر فرموده: گرانبها است در نظر پروردگار مرگ پاکان.»

(۱۲) «آیا می‌دانید برای چه؟»

(۱۳) «پس من به شما افاده می‌کنم.»

(۱۴) «همانا چون چیزهای نادر گرانبها هستند، مرگ کسانی که خوش می‌میرند نیز نادر است؛ پس گرانبها می‌شود در نظر خداوند آفریدگار ما.»

(۱۵) «از مسلّمات است که هر کس شروع به کاری می‌کند، نمی‌خواهد که فقط آن را به پایان برساند؛ لیکن او زحمت می‌کشد تا برای مقصود او نتیجهٔ خوبی باشد.»

(۱۶) «انسان عجیب بدبخت است که جامه‌های خود را بر نفس خود تفضیل می‌دهد.»

(۱۷) «زیرا او وقتی که قماشی را می‌برد قبل از بریدن آن، آن را می‌سنجد و چون آن را می‌برد به دقت آن را می‌دوزد.»

(۱۸) «اما زندگی خود را که متولد شده برای این که بمیرد – زیرا نمی‌میرد مگر کسی که متولد می‌شود – پس چگونه است که آن را برای مرگ نمی‌سنجد؟»

(۱۹) «آیا بنایان را دیده‌اید چگونه هیچ سنگی نمی‌گذارند، مگر این که اساس آن پیش چشمشان است؛ پس آن را می‌سنجند تا راست باشد که دیوار نیفتد.»

(۲۰) «عجب بدبخت است انسان؛ زیرا بنیاد حیات او منهدم خواهد شد به بهترین انهدامی؛ چه او به اساس مرگ نظر نمی‌کند.»


(۱) «به من بگویید چگونه زاده می‌شود انسان، وقتی که متولد شود؟»

(۲) «به درستی که او برهنه زاده می‌شود.»

(۳) «برای او چه سود مانده‌است وقتی که زیر زمین خوابانده می‌شود در حالتی که مرده است؟»

(۴) «او را نیست جز پارچه‌ای که پیچیده می‌شود به آن و این همان جزایی است که جهان او را می‌دهد.»

(۵) «پس هر گاه در عمل لازم است این که وسایل مناسب با آغاز و انجام آن عمل موجود باشد تا آن عمل نیکو به پایان رسد، پس چه باشد انجام انسان که ثروت جهانی می‌خواهد؟»

(۶) «همانا او هر آینه خواهد مرد چنان که داوود پیغمبر خدای، می‌فرماید: همانا خطاکار هر آینه خواهد مرد به بدترین مردنی.»

(۷) «هر گاه خیاطی بخواهد که عوض نخ در سوراخ سوزن ساقه‌های خرما داخل کند، نتیجه عمل او چه خواهد شد؟»

(۸) «همانا او کار عبث می‌خواهد بکند و همسایگانش او را تحقیر می‌کنند.»

(۹) «پس انسان نمی‌بیند که چنین کاری را علی‌الدوام می‌کند، یعنی خیرات زمینی را جمع می‌کند؟»

(۱۰) «زیرا مرگ همان سوراخی است که ممکن نیست فرو کردن خیرات زمینی در آن.»

(۱۱) «مع ذلک او به دیوانگی خود می‌خواهد که علی‌الدوام در عمل خود رستگار شود؛ ولی بیهوده است.»

(۱۲) «هر کس که حق را باور نمی‌کند در سخن من، پس بفراسَت دریابدش در قبرها؛ زیرا او حق را آن جا خواهد یافت.»

(۱۳) «پس وقتی که می‌خواهد در حکمت بر غیر خود در خوف خدای مبرّز شود، پس کتاب قبر را مطالعه نماید.»

(۱۴) «زیرا او در آن جا تعلیم حقیقی را برای خلاص خود می‌یابد.»

(۱۵) «پس همانا وقتی که ببیند تن انسان برای کرم‌ها نگهداری می‌شود، علم پیدا می‌کند به این که حذر نماید از جهانِ تن و حس.»

(۱۶) «به من بگویید که اگر در آن جا راهی باشد که هر گاه مرد در وسط آن سیر کند ایمن باشد و همین که بر دو طرف آن راه رود سرش بشکند،»

(۱۷) «پس چه می‌گویید هر گاه ببینید مردم را که باهم خصومت می‌ورزند و مبارات می‌کنند تا نزدیک باشند به طرف آن و خودشان را بکشند.»

(۱۸) «چه سخت خواهد شد تعجب شما حقاً، و همانا خواهید گفت که ایشان بی‌خردان و دیوانگانند و اگر دیوانه نباشند پس ایشان بی‌پروایانند.»

(۱۹) شاگردان گفتند: همانا این هر آینه درست است.

(۲۰) آن گاه یسوع گریسته و فرمود: «همانا عشاق جهان هر آینه ایشان چنانند.»

(۲۱) «زیرا اگر ایشان می‌زیستند به حسب عقل که موضع متوسطی در انسان اتخاذ نموده، هر آینه پیروی آیات خدای کرده و از موت ابدی خلاص می‌شدند.»

(۲۲) «لیکن ایشان گناه کردند و دشمنان سرکش به جان خود شدند؛ زیرا ایشان پیروی جسد و جهان کردند، در حالتی که کوشش می‌کردند که هر یک زندگانی کند به گونه‌ای که در تکبر و فجور از دیگری سخت‌تر باشد.»


(۱) چون یهودای خیانتکار دید که یسوع گریخت، ناامید شد از این که قدرتمند شود در جهان.

(۲) زیرا حامل کیسهٔ یسوع بود و حفظ می‌کرد در آن هرچه را که به یسوع از روی محبت خدای داده می‌شد.

(۳) او امیدوار بود که یسوع پادشاه خواهد شد و او خودش مرد معززی می‌شود.

(۴) پس همین که این امید از او سلب شد با خود گفت، هر گاه این مرد پیغمبر بودی همانا دانستی که من نقدینهٔ او را می‌ربایم و هر آینه کینه ورزیده، مرا از خدمت خود دور کردی؛ چه او می‌دانست که من به او ایمان ندارم.

(۵) نیز اگر حکیم بودی از بزرگواریی که خدای می‌خواهد به او بدهد نمی‌گریختی.

(۶) پس شایسته‌تر مرا آن است که با رؤسای کاهنان و نویسندگان و فریسیان متفق شوم و رأی زنیم که چگونه او را تسلیم دست ایشان کنم؛ پس بدین واسطه تمکن یابم به چیزی از منفعت.

(۷) و بعد از آن که نیت بست، نویسندگان و فریسیان را از آن چه در نایین اتفاق افتاده بود خبر داد.

(۸) آنان با رئیس کاهنان مشورت نموده و گفتند که چه کنیم اگر این مرد پادشاه شود.

(۹) همانا این بر ما وبال خواهد شد؛ زیرا او می‌خواهد عبادت خدای را بر حسب سنت قدیمه اصلاح نماید؛ زیرا او نمی‌تواند شریعت ما را باطل سازد.

(۱۰) پس عاقبتِ ما زیر تسلّط مردی چنین، چگونه خواهد شد؟

(۱۱) به راستی که ما و فرزندان ما هلاک خواهیم شد.

(۱۲) زیرا چون ما را از وظیفهٔ ما محروم سازد، ما را ناچار خواهد کرد تا نان خود را گدایی کنیم.

(۱۳) اما اکنون به حمدالله پادشاهی بیگانه از شریعت خود داریم که کاری به شریعت ما ندارد؛ چنان که ما به شریعت ایشان کاری نداریم.

(۱۴) از این روی می‌توانیم هر چه می‌خواهیم بکنیم.

(۱۵) پس اگر خطایی کنیم، خدای ما مهربان است و استرضای او به قربانی و روزه ممکن است.

(۱۶) لیکن هر گاه این مرد پادشاه شود، هرگز استرضای او ممکن نخواهد شد، مگر وقتی که ببیند از ما عبادت خدای را چنان که موسی نوشته‌است.

(۱۷) از آن سخت‌تر این که می‌گوید مسیا از نسل داوود نمی‌آید؛ چنان که یکی از شاگردان محرم او به ما گفته؛ بلکه می‌گوید که او می‌آید از نسل اسماعیل.

(۱۸) نیز می‌گوید که این وعده به اسماعیل داده شده، نه به اسحاق.

(۱۹) پس چه ثمر دارد که بگذاریم چنین انسانی زندگانی کند.

(۲۰) پس از مسلّمات است که اسماعیلیان نزد رومیان آبرومند شوند و به ایشان خواهند داد شهرهای ما را.

(۲۱) پس اسراییل در معرض بندگی خواهد در آمد؛ چنان که سابقاً بود.

(۲۲) چون رئیس کاهنان این رأی را شنید، در جواب گفت: واجب است که با هیرودس و حاکم اتفاق کنیم.

(۲۳) زیرا مردم بر یسوع بسیار مایلند و ما را ممکن نیست اجرای چیزی بدون سپاه.

(۲۴) اگر خدای خواسته باشد به واسطهٔ سپاه هیرودس به قیام به این کار توانا می‌شویم.

(۲۵) بعد از آن که میان خودشان مشورت کردند، رأی دادند بر گرفتن او در شب، هر وقتی که حاکم و هیرودس به آن راضی شوند.


(۱) در آن وقت به خواست خدای همهٔ شاگردان به دمشق آمدند.

(۲) در آن روز یهودای خیانتکار بیشتر از غیر خودش اظهار اندوه می‌کرد بر غیاب یسوع.

(۳) از آن رو یسوع فرمود: «هر کسی باید حذر کند از آن کسی که می‌خواهد بی‌جهت برای تو دلایل محبت اقامه نماید.»

(۴) خدای بصیرت ما را گرفت تا ندانیم به چه منظور این را فرمود.

(۵) بعد از آمدن همهٔ شاگردان، یسوع فرمود: «باید به جلیل برگردیم؛ زیرا فرشته خدای به من فرموده که واجب است بر من که تا به آن جا بروم.»

(۶) بنابراین یسوع صبح روز شنبه به ناصره آمد.

(۷) چون بر اهالی معلوم شد که او یسوع است، هر کسی طالب شد تا او را ببیند.

(۸) حتی این که مردی گمرکچی که نام او زَکّا و کوتاه‌قد بود، به حیثی که نمی‌توانست یسوع را دیدار کند به سبب کثرت جمعیت، پس بر درخت انجیر در آمد و به سر آن بَر شد.

(۹) در آن جا منتظر می‌بود تا یسوع بر آن مکان گذر نماید، در حالتی که یسوع به مجمع روان بود.

(۱۰) پس چون یسوع به آن موضع رسید، چشمان خود را بالا نموده و فرمود: «ای زَکّا فرود آی که من در خانهٔ تو اقامت خواهم نمود.»

(۱۱) پس او فرود آمد و یسوع را به خوشی پذیرایی نموده، ولیمهٔ بزرگی درست کرد.

(۱۲) فریسیان به خشم آمده، گفتند به شاگردان یسوع، که چرا معلم شما رفت با گمرکچیان و خطاکاران غذا بخورد؟

(۱۳) یسوع در جواب فرمود: «به چه سبب طبیب به خانهٔ بیمار می‌رود؟»

(۱۴) «به من بگویید تا به شما بگویم چرا آن جا رفتم.»

(۱۵) در جواب گفتند که برای این که شفا بدهد بیمار را.

(۶) یسوع فرمود: «هر آینه که حق گفتید؛ زیرا صحتمندان به طبیب حاجتی ندارند؛ بلکه فقط بیماران به طبیب نیازمند هستند.»


(۱) «سوگند به هستی خداوندی که نفس من در حضور او می‌ایستد، خدای پیغمبران و خدمتکاران خود را به جهان می‌فرستد تا خطاکاران توبه کنند.»

(۲) «آنان را برای خاطر پاکان نمی‌فرستد؛ زیرا حاجتی به توبه ندارند؛ چنان که کسی که نظیف است حاجت به حمام ندارد.»

(۳) «لیکن به راستی به شما می‌گویم که اگر از فریسیان حقیقی بودید، هر آینه خوشحال می‌شدید به دخول من بر خطاکاران برای خلاص ایشان.»

(۴) «به من بگویید که آیا می‌دانید منشأ خود را و می‌دانید برای چه جهان بنا گذاشت که فریسیان را قبول کند؟»

(۵) «من می‌گویم که شما نمی‌دانید.»

(۶) «پس گوش بسپارید به شنیدن سخن من.»

(۷) «همانا خَنوخ دوست خداست، آن که با خدای به راستی رفتار کرده، به فردوس انتقال داده شد در حالتی که پروا و اعتنایی به جهان نداشت.»

(۸) «او را در آن جا نشیمن خواهند کرد تا رستاخیز؛ چه همین که انجام جهان نزدیک شد، با ایلیا و یکی دیگر به جهان برمی‌گردد.»

(۹) «پس چون مردم این را بدانستند، بنا گذاشتند که خداوند آفریدگار خود را طلب کنند برای طمع فردوس.»

(۱۰) «زیرا معنی فردوس – یا فریس – به لغت کنعانیان (طلب خدای می‌کند) می‌باشد.»

(۱۱) «اِطلاق این اسم در آن جا بر سبیل استهزای نیکوکاران بود.»

(۱۲) «چه، کنعانیان غرق پرستش بتانی بودند که ساختهٔ دست‌های بشری است.»

(۱۳) «بنابراین کنعانیان وقتی می‌دیدند یکی از قوم ما را، از اشخاصی که از جهان کناره گرفته تا خدمت خدای کند، از روی ریشخند می‌گفتند: فریس؛ یعنی طلب خدای می‌کند.»

(۱۴) «گویا ایشان می‌گفتند: ای دیوانه تو که تمثال بتان نداری پس همانا باد را می‌پرستی؛ پس به عاقبت خویش بنگر و خدایان ما را پرستش کن.»

(۱۵) پس یسوع فرمود: «به راستی به شما می‌گویم که همانا همهٔ مقدسین خدای و پیغمبران او فریسیان بودند، نه مانند شما به اسم؛ بلکه به حقیقت و عمل.»

(۱۶) «زیرا ایشان در تمام کارهای خودشان طلب می‌کردند آفریدگار خود را و شهرها و گردآورده‌های خود را در راه محبت خدای نادیده گرفته و آن‌ها را فروخته و در محبت خدای به فقرا داده‌اند.»


(۱) «سوگند به هستی خدای، همانا در زمان دوست خدای و پیغمبر او ایلیا دوازده کوه بود که هفده هزار فریسی در آن‌ها سکونت داشتند.»

(۲) «در این عدد بسیار یک نفر رانده نبود؛ بلکه ایشان همگی برگزیدگان خدای بودند.»

(۳) «اما اکنون که در اسراییل صد هزار و اندی فریسی است، پس شاید – إن‌شاءالله - میان هر هزار نفر یک برگزیده پیدا شود.»

(۴) پس فریسیان به خشم در جواب گفتند: مگر ما همگی رانده‌شدگانیم و دیانت ما را رانده‌شده می‌دانی.

(۵) یسوع در جواب فرمود: «همانا من دیانت فریسیان حقیقی را رانده‌شده نمی‌دانم؛ بلکه آن را ممدوح می‌دانم و همانا مستعدم که برای خاطر آن بمیرم.»

(۶) «لیکن بیایید ببینم آیا شما فریسی حقیقی هستید؟»

(۷) «همانا ایلیا، دوست خدای، برای اجابت خواهش شاگردش الیشع کتابچه‌ای نوشت و در آن حکمت بشریه را با شریعت مولای ما خدای به ودیعت نهاده.»

(۸) پس فریسیان تعجب کردند، چون نام کتاب ایلیا را شنیدند؛ زیرا به تقالید خود دانسته بودند که هیچ کس این تعالیم را حفظ نکرده است.

(۹) از این رو خواستند تا به بهانهٔ انجام کارهایی که واجب است به جا آوردن آن‌ها، بروند.

(۱۰) آن وقت یسوع فرمود: «اگر شما فریسی می‌بودید، هر آینه ترک می‌نمودید هر چیزی را و ملاحظهٔ این مطلب می‌کردید؛ زیرا فریسی حقیقی تنها خدای را می‌خواهد.»

(۱۱) از این رو با حالت اضطراب برگشتند تا به یسوع گوش فرا دهند، که برگشته فرمود:

(۱۲) «ایلیا بندهٔ خدای – زیرا این چنین ابتدا می‌کند کتابچه را - این را می‌نویسد از برای همهٔ اشخاصی که می‌خواهند به راه خدای آفریدگار خود روند.»

(۱۳) «همانا کسی که دوست دارد بسیار علم بیاموزد، از خدای کم می‌ترسد.»

(۱۴) «زیرا کسی که از خدای می‌ترسد قانع می‌شود به این که بداند فقط همان را که خدای می‌خواهد.»

(۱۵) «همانا کسی که طالب سخن‌های شیرین است طالب خدای نیست.»

(۱۶) «بر آ‎ن کسی که طلب خدای می‌کند لازم است محکم ببندد درهای خانهٔ دل خود را و روزنه‌های آن را.»

(۱۷) «زیرا آقا برای خود نمی‌پسندد که از بیرون، داخل خانه‌اش شود آن چه را که دوست ندارد.»

(۱۸) «پس نگهبانی کنید مشاعر خود را و نگهبانی کنید دل خود را؛ زیرا خدای یافت نمی‌شود بیرون از ما در این جهانی که مکروه آن است.»

(۱۹) «بر کسانی که می‌خواهند کارهای نیکو کنند لازم است ملاحظهٔ خودشان را داشته باشند؛ زیرا به مرد نفعی نمی‌دهد این که تمام جهان سود برد و خودش زیان بیند.»

(۲۰) «بر کسانی که تعلیم دیگران را می‌خواهند لازم است تا برتر از دیگران زندگی کنند؛ زیرا استفاده نمی‌شود چیزی از کسی که کمتر از خود ما بداند.»

(۲۲) «بر کسانی که طلب خدای می‌کنند لازم است که از هم‌صحبتی بشر بگریزند.»

(۲۳) «زیرا موسی چون بر کوه سینا تنها بود خدای را یافت و با او سخن گفت؛ چنان که دوست با دوست خود سخن می‌گوید.»

(۲۴) «بر کسانی که طلب خدای می‌کنند لازم است که در هر سی روز یک بار بیرون روند، به جایی که اهل جهان نیستند.»

(۲۵) «زیرا ممکن است که در یک روز کرده شود کارهای دو سال در خصوص کار کسی که طلب خدای می‌کند.»

(۲۶) «بر اوست که هر گاه که راه می‌رود جز بر قدم‌های خود نظر نیندازد.»

(۲۷) «بر اوست هر وقتی که تکلم می‌کند، نگوید مگر آن چه ضروری باشد.»

(۲۸) «بر ایشان است هر وقتی که می‌خورند از خوان بر خیزند در حالتی که سیر نباشند.»

(۲۹) «هر روز اندیشناکند که به روز بعد نمی‌رسند،»

(۳۰) «و صرف‌کنندگانند وقت خود را، چون کسی که نفس می‌کشد.»

(۳۱) «یک جامه از پوست حیوانات باید ایشان را کافی باشد.»

(۳۲) «بر تودهٔ خاک است که روی خاک بخوابد.»

(۳۳) «باید هر شبی دو ساعت خواب او را کفایت کند.»

(۳۴) «بر اوست که دشمن ندارد جز نفس خودش را؛ نیز بر اوست که محکوم نسازد هیچ کس را مگر نفس خودش را.»

(۳۵) «بر ایشان است در اثنای نماز به ترس ایستاده باشند که گویا ایشان پیش روی رستاخیز هستند.»

(۳۶) «پس به جا آرید در این صورت این را در خدمت خدای با شریعتی که آن را خدای بر دست موسی به شما عطا فرموده‌است.»

(۳۷) «زیرا به این طریق خدای را خواهید یافت.»

(۳۸) «همانا شما در هر زمان و مکان خواهید یافت که شما در خدای هستید و خدای در شما.»

(۳۹) «این است کتابچهٔ ایلیا، ای فریسیان،»

(۴۰) «از این رو خطاب به شما می‌گویم که اگر شما فریسی می‌بودید هر آینه خوشحال می‌شدید به دخول من در این جا؛ زیرا خدای بر خطاکاران ترحم می‌فرماید.»


(۱) پس آن وقت زَکّا گفت: ای آقا، ببین که من می‌دهم برای محبت خدای چهار برابر آن چه را که به سود گرفته‌ام.

(۲) یسوع فرمود: «امروز برای این خانه نجات حاصل شد.»

(۳) «حقاً که بسیاری از گمرکچیان و زناکاران و خطاکاران زود باشد که به سوی ملکوت خدای روان شوند.»

(۴) «همچنین زود باشد کسانی که خود را پاکان می‌شمردند، به سوی شعله‌های آتش جاوید روان شوند.»

(۵) چون فریسیان این بشنیدند خشمگین بازگشتد.

(۶) پس یسوع به اشخاصی که به توبه برگشتند و به شاگردان خود فرمود:

(۷) «پدری دو پسر داشت؛ پس کوچک‌تر از ایشان گفت: ای پدر، بخشِ مرا از مال به من بده. آن را پدر به او داد.»

(۸) «پس همین که بخش خود را گرفت برگشت و به شهر دوری رفت و تمام مال خود را بر زنان بدکار به اسراف پخش کرد.»

(۹) «بعد از آن در آن شهر گرسنگی سختی پدید آمد؛ تا بدان جا که مرد بدبخت رفت تا خدمتکاری یکی از اهالی شهر کند؛ پس آن شخص او را در ملک خود چوپان خوکان قرار داد.»

(۱۰) «در حالتی که آن‌ها را می‌چرانید گرسنگی خود را با خوردن میوهٔ بلوط، که خوراک خوک‌ها بود تخفیف می‌داد.»

(۱۱) «لیکن چون به خود باز آمد، گفت: بسا اشخاصی که به خانهٔ پدر من در فراخی زندگانی می‌کنند و من این جا به گرسنگی می‌میرم.»

(۱۲) «از این رو باید برخیزم و به خانهٔ پدر خود روم و بگویم،»

(۱۳) «ای پدر، در آسمان خطا کردم؛ پس به سوی تو آمده‌ام؛ مرا چون یکی از خدمتکاران خود قرار بده.»

(۱۴)« پس آن بیچاره رفت و اتفاقاً او را پدر از دور دید و بر او رقت نمود.»

(۱۵) «پس برای ملاقات او روان شد و همین که به او رسید، دست به گردنش در آورده و او را بوسید.»

(۱۶) «پسر پیش روی پدر خم شد و گفت: ای پدر، همانا تا آسمان بر تو خطا کردم پس مرا چون یکی از خدمتکاران خود قرار بده؛ زیرا من سزاوار این نیستم که پسر تو خوانده شوم.»

(۱۷) «پدر در جواب گفت: ای پسرک من، این چنین مگو؛ زیرا تو پسر منی و من نمی‌پسندم که تو بندهٔ من باشی.»

(۱۸) «آن گاه خدمتکاران خود را خوانده و فرمود: حلّه را در آورید و در بَرِ پسر من کنید و جامهٔ تازه به او بدهید.»

(۱۹) «انگشتری به انگشت او کنید.»

(۲۰) «هم اکنون گوساله‌ای فربه را ذبح کنید تا خوشحالی کنیم.»

(۲۱) «زیرا پسر من مرده بود و اینک زنده شده و گم شده بود و اینک پیدا شده.»


(۱) «وقتی که در خانه مشغول طَرب بودند، ناگاه پسر بزرگ به خانه آمد.»

(۲) «پس چون شنید که در اندرون مشغول طَرب هستند تعجب کرد.»

(۳) «یکی از خدمتکاران را فرا خواند و از او پرسید که برای چه این گونه در طَرب هستند.»

(۴) «خادم در جواب گفت برادر تو آمده‌است و پدر تو برای او گوساله‌ای فربه را ذبح نموده و ایشان در طرب هستند.»

(۵) «چون پسر بزرگ این بشنید، سخت خشمگین شد و داخل خانه نشد.»

(۶) «پس پدرش به سوی او بیرون آمد و گفت: ای پسرک من، همانا برادر تو آمده است؛ پس اکنون بیا و با او خوشحالی کن.»

(۷) «پسر خشم‌آلوده در جواب گفت: تو را خدمت کردم به بهترین خدمتی و مرا هیچ وقت برّه‌ای ندادی تا با دوستان خود خوش باشم.»

(۸) «لیکن چون این فرومایه که از تو روی‌گردان شده و بخشش خود را بر زنادهندگان تبذیر کرده آمده است، گوسالهٔ فربه را ذبح کرده‌ای.»

(۹) «پدر در جواب گفت: ای پسرک من، تو همه وقت با منی و آن چه من دارم از آنِ توست؛ لیکن این مرده بود و دوباره زنده شده است؛ پس ما باید خوشحالی کنیم.»

(۱۰) «خشم پسرِ بزرگ زیاد شد و گفت: برو و خوشحالی کن که من بر خوان زناکاران نمی‌نشینم.»

(۱۱) «پس بدون این که پاره‌ای از نقدینه بگیرد، از پیش پدر بیرون شد.»

(۱۲) آن گاه یسوع فرمود: «به هستی خدای سوگند که به توبهٔ یک خطاکار چنین خوشحالی میان فرشتگان خدای رخ می‌دهد.»

(۱۳) وقتی همه طعام خوردند یسوع برگشت؛ زیرا می‌خواست به یهودیه برود.

(۱۴) در این وقت شاگردان گفتند: ای معلم، به یهودیه مرو؛ زیرا ما می‌دانیم که درباره تو فریسیان با رئیس کاهنان توطئه کرده‌اند.

(۱۵) یسوع فرمود: «من آن را قبل از آن که بکنند، دانسته‌ام.»

(۱۶) «لیکن نمی‌ترسم زیرا ایشان نمی‌توانند کاری کنند که ضد مشیت خدای باشد.»

(۱۷) «پس هرچه میل دارند بکنند.»

(۱۸) «زیرا من از ایشان نمی‌ترسم؛ بلکه از خدای می‌ترسم.»


(۱) «همانا به من بگویید که آیا فریسیانِ امروز فریسیان حقیقی‌اند؟»

(۲) «مگر ایشان خدمتکاران خدایند؟»

(۳) «نه البته.»

(۴) «بلکه به شما راست می‌گویم که این جا بر زمین یافت نمی‌شود بدتر از کسی که خود را به لباس علم و دین بپوشاند تا خباثت خود را پنهان دارد.»

(۵) «همانا من برای شما یک مثال از فریسیان زمان قدیم حکایت می‌کنم تا بشناسید حاضران ایشان را.»

(۶) «بعد از سفر ایلیا طایفهٔ فریسیان متفرق شدند، به سبب غلبه بزرگِ بت‌پرستان.»

(۷) «زیرا در زمان خود ایلیا، در یک سال، ده هزار و اندی پیغمبر از فریسیان حقیقی سر بریده شدند.»

(۸) «پس دو نفر فریسی سوی کوه‌ها رفتند تا در آن جا اقامت کنند.»

(۹) «یکی از ایشان پانزده سال به سر برد و خبری از همسایهٔ خود نداشت؛ با این که یکی از ایشان از دیگری بر مسافت یک ساعت راه دور بود؛ پس نظر کنید هر گاه در پی تجسس بودند.»

(۱۰) «پس در این کوه‌ها گرما اتفاق افتاد و هر دو شروع کردند به تفتیش آب و به هم برخوردند.»

(۱۱) «آن وقت بزرگتر از ایشان گفت - زیرا عادت ایشان این بود که بزرگ‌تر قبل از هر کس غیر از خود سخن می‌گفت و اگر جوانی قبل از پیری سخن می‌کرد آن را گناه بزرگی می‌پنداشتند – ای برادر، کجا ساکن هستی؟»

(۱۲) «وی در جواب به انگشت خود اشاره به مسکن خود نمود که این جا ساکن هستم؛ زیرا آن بزرگ نزدیک مسکن کوچک‌تر بود.»

(۱۳) «پس بزرگ‌تر گفت: شاید وقتی که اخاب، پیغمبران را کشت تو به این جا آمدی.»

(۱۴) «کوچک‌تر در جواب گفت: به درستی که چنین است.»

(۱۵) «بزرگ‌تر گفت: ای برادر، آیا می‌دانی که اکنون پادشاه اسراییل کیست؟»

(۱۶) «کوچک‌تر در جواب گفت: همانا خدای خود پادشاه اسراییل است؛ زیرا بت‌پرستان پادشاه نیستند؛ بلکه مقهورکنندگان اسراییل هستند.»

(۱۷) «بزرگ‌تر در جواب گفت: همانا این صحیح است؛ لیکن خواستم بگویم که آن کیست که اکنون اسراییل را مقهور می‌دارد؟»

(۱۸) «کوچک‌تر در جواب گفت: گناهان اسراییل، اسراییل را مقهور می‌دارد؛ زیرا اگر ایشان گناه نمی‌کردند خدای امرای بت پرست را بر اسراییل مسلط نمی‌کرد.»

(۱۹) «پس آن گاه بزرگ تر گفت: کیست آن کافر بزرگ که خدای او را برای تأدیب اسراییل فرستاده؟»

(۲۰) «کوچک‌تر در جواب گفت: چگونه ممکن است آن را بشناسم و حال آن که در مدت پانزده سال من انسانی جز تو ندیده‌ام و از خواندن هم ناتوانم؛ پس نامه‌ای هم به سوی من فرستاده نمی‌شود.»

(۲۱) «بزرگ تر گفت: عجب تازه است پوست گوسفندی که در تن توست؛ پس اگر انسانی را ندیده‌ای چه کس این را به تو داده؟»


(۱) «کوچک‌تر در جواب گفت: همانا آن کسی که جامه‌های گروه اسراییل را چهل سال در بیابان تازه نگه داشت، تن‌پوش پوستی مرا نیز نگهداری کرده چنان که می‌بینی.»

(۲) «آن وقت بزرگ‌تر ملاحظه کرد که کوچک‌تر از او والاتر است؛ زیرا او کامل‌تر از اوست؛ چون هر سال با مردم آمیزش می‌کرده است.»

(۳) «برای این که به هم‌صحبتی او توفیق بیابد گفت: ای برادر، تو خواندن نمی‌دانی و من خواندن می‌دانم نزد من در خانهٔ خودم مزامیر داوود است.»

(۴) «بیا تا هر روز تو را بر خوانم و برای تو توضیح دهم آن چه را که داوود می‌فرماید.»

(۵) «کوچک‌تر در جواب گفت: اکنون باید برویم.»

(۶) «بزرگ‌تر گفت: ای برادر، همانا من دو روز می‌شود که آب نیاشامیده‌ام؛ پس اکنون باید برویم و ببینیم که خدای بر زبان پیغمبر خود داوود چه می‌فرماید.»

(۸) «همانا خدای قادر است بر این که به ما آب بدهد.»

(۹) «پس از آن جا برگشتند به سوی مسکن بزرگ‌تر. بر در او چشمه‌ای از آب شیرین یافتند.»

(۱۰) «بزرگ‌تر گفت: تو ای برادر، تو قدوس خدایی؛ زیرا به واسطهٔ تو این چشمه را عطا فرمود.»

(۱۱) «کوچک‌تر در جواب گفت: ای برادر، این را از روی فروتنی می‌گویی.»

(۱۲) «لیکن پُرواضح است که هر گاه خدای این را به واسطهٔ من کرده بود، هر آینه نزدیک مسکن من چشمهٔ ساخته بود تا برای تفتیش آن نمی‌رفتم.»

(۱۳) «زیرا من اعتراف می‌کنم به این که خطا کردم پیش تو، وقتی که گفتی که دو روز می‌شود که آب نیاشامیده‌ای و تفتیش از آب می‌کردی،»

(۱۴) «اما من دو ماه بدون آب مانده‌ام؛ و از این رو در خود عُجبی احساس کردم که گویا من از تو برترم.»

(۱۵) «بزرگ‌تر گفت: ای برادر، همانا تو درست گفتی و از این رو خطا نکردی.»

(۱۶) «کوچک‌تر گفت: به درستی که فراموش کردی ای برادر، آن چه را که پدر ما ایلیا فرموده که هر کس طلب خدای می‌کند واجب است که بر نفس خود تنها حکم کند.»

(۱۷) «پُرواضح است این که این را نفرموده برای این که آن را بشنویم؛ بلکه فرموده برای این که به آن عمل کنیم.»

(۱۸) «پس از آن که بزرگ‌تر در سن، ملاحظه کرد پاکی و راستی رفیق خود را، گفت: همانا که حق است خدای ما تو را بیامرزد.»

(۱۹) «چون این بگفت، مزامیر را گرفت و خواند آن چه را که پدر ما داوود می‌فرماید که: همانا من پاسبانی برای دهان خود می‌گمارم تا دل من به سوی سخنان گناه میل نکند در حالتی که عذری برای گناهان من قرار دهد.»

(۲۰) «این جا بزرگ‌تر خطابی بر زبان جاری کرد و کوچک‌تر برگشت.»

(۲۱) «پس پانزده سال دیگر از آن وقت گذارندند تا به هم رسیدند؛ زیرا کوچک‌تر مسکن خود را تغییر داده بود.»

(۲۲) «از این رو چون بزرگ‌تر دوباره او را ملاقات نمود و گفت: چرا ای برادر، سوی مسکن من بازنگشتی.»

(۲۳) «کوچک‌تر در جواب گفت: تا کنون درست یاد نگرفته‌ام آن چه را به من فرموده‌ای.»

(۲۴) «پس بزرگ‌تر گفت: این چگونه ممکن است و حال اکنون که پانزده سال می‌گذرد.»

(۲۵) «کوچک‌تر در جواب گفت: اما کلمات را در یک ساعت در یاد گرفتم و هیچ فراموش نکرده‌ام؛ لیکن من تا کنون آن‌ها را مراعات نکرده‌ام.»

(۲۶) «پس چه فایده دارد که انسان بسیار در یاد بگیرد و آن را مراعات نکند؟»

(۲۷) «به درستی که خدای طالب نیست حافظهٔ من نیکو باشد؛ بلکه طالب نیکویی سیرت ماست.»

(۲۸) «همچنین در روز جزا نمی‌پرسد ما را از آن چه در یاد گرفته‌ایم؛ بلکه از آن چه عمل کرده‌ایم می‌پرسد.»


(۱) «بزرگ‌تر در جواب گفت: چنین مگو ای برادر، زیرا تو حقیر می‌شماری معرفت را که خدای می‌خواهد معتبر باشد.»

(۲) «کوچک‌تر در جواب گفت: پس چگونه سخن بگویم تا در گناه نیفتم؟»

(۳) «زیرا سخن تو راست است و سخن من هم.»

(۴) «در این صورت می‌گویم کسی که وصیت خدای را – که نوشته شده در شریعت - بداند، در مرتبهٔ نخست واجب می‌شود بر او عمل نمودن به آن، هر گاه بخواهد بعد از آن بیشتر بیاموزد.»

(۵) «باید هر چه انسان یاد می‌گیرد برای عمل باشد نه برای مجرد علم به آن.»

(۶) «بزرگ‌تر در جواب گفت: ای برادر، به من بگو با که سخن گفتی تا بدانی که تو به کار نگرفته‌ای هر چه را به تو گفته‌ام؟»

(۷) «کوچک‌تر در جواب گفت: ای برادر، من با خود سخن می‌گویم.»

(۸) «همانا من هر روز نفس خود را در پیشگاهِ جزای خدای می‌گذارم تا از نفس خود حساب بدهم.»

(۹) «علی‌الدوام در اندرون خودم کسی را که گناهان مرا سرزنش می‌کند، احساس می‌کنم.»

(۱۰) «بزرگ‌تر در جواب گفت: گناهان تو در کدام است ای برادر تو که کاملی؟»

(۱۱) «کوچک‌تر در جواب گفت: این را مگو؛ زیرا من میان دو گناه بزرگ ایستاده‌ام.»

(۱۲) «نخست آن که من خود را نمی‌شناسم که بزرگ‌ترین گناهکارم.»

(۱۳) «دوم آن که از این رو که بیش از دیگران میل نمی‌کنم به مجاهدت نفس.»

(۱۴) «بزرگ‌تر در جواب گفت: چگونه می‌دانی که تو بزرگ‌ترین گناهکارانی در صورتی گه تو کامل‌ترین مردمی.»

(۱۵) «کوچک‌تر در جواب گفت: همانا نخستین سخنی که معلم من به من فرمود – وقتی که جامهٔ فریسیان پوشیدم – این بود که واجب است بر من تا فکر کنم در نیکویی غیر خودم و در گناه خودم.»

(۱۶) «پس چون این کنم، خواهم دانست که من بزرگ‌ترین خطاکارانم.»

(۱۷) «در نیکویی و گناه چه کسی فکر می‌کنی و حال آن که تو در این کوه‌ها هستی؛ زیرا این جا بشری یافت نمی‌شود.»

(۱۸) «کوچک‌تر در جواب گفت: واجب است بر من که فکر کنم در فرمانبرداری آفتاب و ستاره‌ها؛ زیرا آنان آفریدگار خود را بهتر از من عبادت می‌کنند.»

(۱۹) «لیکن من آن‌ها را محکوم می‌سازم، یا به جهت این که چنین که من می‌خواهم نور نمی‌دهند، یا به جهت این که حرارت آن‌ها بیشتر است از آن چه باید باشد و یا به جهت آن که باران کمتر یا بیشتر است از آن چه زمین محتاج آن است.»

(۲۰) «پس چون بزرگ‌تر سخنان او را شنید، گفت: ای برادر، کجا این تعلیم را یاد گرفته‌ای.»

(۲۱) «همانا من اکنون نود سال عمر دارم و هفتاد و پنج سال را گذارنده‌ام در حالتی که فریسی بوده‌ام.»

(۲۲) «کوچک‌تر در جواب گفت: ای برادر، همانا تو از روی فروتنی این را می‌گویی؛ چون تو قدوس خدایی.»

(۲۳) «لیکن در جواب تو می‌گویم که خدای آفریدگار ما نظر به وقت ندارد؛ بلکه نظر به دل دارد.»

(۲۴) «از این است که چون داوود پانزده ساله بود و او کوچک‌ترینِ برادران شش‌گانهٔ خود بود، اسراییل او را پادشاه انتخاب کردند و پیغمبر خدایِ پروردگار ما شد.»


(۱) آن گاه یسوع به شاگردان خود فرمود: «همانا این مرد، فریسی حقیقی بود.»

(۲) «پس اگر خدای بخواهد ممکن است او را در روز جزا برای خود دوست بگیریم.»

(۳) در این وقت یسوع به کشتی داخل شد و شاگردان افسوس خوردند؛ زیرا فراموش کرده بودند تا نانی حاضر سازند.

(۴) پس یسوع ایشان را سرزنش نموده، فرموده: «حذر کنید از خمیرمایهٔ فریسیان روزگار ما؛ زیرا مایهٔ کوچکی خمیر می‌کند کیلی را از آرد.»

(۵) آن وقت شاگردان گفتند، یکی به دیگری: چه مایه‌ای با ماست؟ چه، با ما نانی نیست.

(۶) پس یسوع فرمود: «ای کم ایمانان، مگر فراموش نمودید آن چه را خدای در نایین کرد آن جا که نشانی از نایین نبود.»

(۷) «چه بسیار بود عدد کسانی که خوردند و سیر شدند از پنج نان و دو ماهی.»

(۸) «همانا مایهٔ فریسی همان ایمان نیاوردن به خداست؛ بلکه اسراییل را فاسد نموده‌است.»

(۹) «زیرا افراد ساده‌لوح چون نادان بودند، می‌کردند آن چه را که می‌دیدند فریسیان می‌کنند؛ زیرا آنان را پاک گمان می‌کردند.»

(۱۰) «می‌دانید فریسی حقیقی کیست؟»

(۱۱) «او زیت (روغن) طبیعت بشری است.»

(۱۲) «زیرا چنان که زیت بالای هر مایعی بر می‌آید، همچنین خوبی هر فریسی حقیقی، بالای هر صلاح بشری بر می‌آید.»

(۱۳) «او کتاب زنده‌ای است که خدای او را به جهان عطا می‌فرماید.»

(۱۴) «هر چه آن را می‌گوید یا می‌کند همانا آن به حسب شریعت خداست.»

(۱۵) «پس هر کس به جا آورد آن چه را او می‌کند، پس حفظ می‌نماید شریعت خدای را.»

(۱۶) «به درستی که فریسی حقیقی نمکی است که نمی‌گذارد جسد بشری به گناه بگندد.»

(۱۷) «زیرا هر کس او را می‌بیند توبه می‌کند.»

(۱۸) «همانا او نوری است که راه سیاحت کننده را روشن می‌کند؛ زیرا هر کس تأمل می‌کند در فقر او با توبهٔ او، می‌بیند که بر ما واجب نیست در این جهان دل‌های خود را قفل کنیم.»

(۱۹) «لیکن کسی که روغن را بدبو و کتاب را فاسد و نمک را متعفن و نور را خاموش می‌کند، پس این مرد فریسی دروغین است.»

(۲۰) «پس هر گاه شما نمی‌خواهید که هلاک شوید، حذر کنید از این که بکنید آن گونه که امروز فریسیان می‌کنند.»


(۱) چون یسوع به اورشلیم آمد و روز شنبه به هیکل داخل شد، لشکریان نزد او آمده تا او را امتحان نموده، بگیرند.

(۲) به او گفتند: ای معلم، آیا جایز است افروختن جنگ؟

(۳) یسوع در جواب فرمود: «دین ما به ما خبر می‌دهد که زندگانی ما جنگ پی در پی است بر زمین.»

(۴) لشکریان گفتند: پس آیا می‌خواهی ما را به دینِ خودت برگردانی یا می‌خواهی که خدایان بسیار را ترک کنیم – زیرا روم تنها بیست و هشت هزار خدای آشکار داشت - و خدای یکتای تو را متابعت کنیم.

(۵) خدایی که چون دیده نمی‌شود جای او معلوم نیست.

(۶) شاید هم خدای تو جز باطل چیزی نباشد.

(۷) یسوع در جواب فرمود: «اگر من شما را آفریده بودم، چنان که خدای ما شما را آفریده، هر آینه تغییر شما را خواسته بودمی.»

(۸) در جواب گفتند: وقتی که معلوم نباشد که خدای تو کجاست، پس چگونه ما را خلق کرده است؟

(۹) به ما خدای خود را بنما، یهودی می‌شویم.

(۱۰) پس یسوع فرمود: «اگر شما چشم می‌داشتید هر آینه به شما می‌نمایاندم او را؛ لیکن چون شما کورید، من قادر نیستم او را به شما بنمایانم.»

(۱۱) لشکریان در جواب گفتند: به راستی آن اکرامی که مردم به تو تقدیم می‌دارند، به ناچار عقل تو را سلب کرده؛ زیرا هر یکی از ما در سر دو چشم داریم و تو می‌گویی که ما کوریم.

(۱۲) یسوع فرمود: «همانا چشم‌های جسمانی نمی‌بیند مگر پدیده‌های کثیف و بیرونی را.»

(۱۳) «از این رو قادر نیستید مگر بر دیدن خدایان چوبی و نقره‌ای و طلایی که نمی‌توانند کاری کنند.»

(۱۴) «اما ما اهل یهودا، پس چشمهای روحانی داریم که آن ترس از خدای و آیین اوست.»

(۱۵) «از این رو ما می‌توانیم خدای خود را در هر جا ببینیم.»

(۱۶) لشکریان در جواب گفتند: بر حذر باش که چگونه سخن می‌گویی؛ زیرا اگر توهینی بر خدایان ما افکنی، تو را به دست هیرودس تسلیم خواهیم کرد که انتقام می‌کشد برای خدایان ما، که بر همه چیز توانایند.

(۱۷) یسوع فرمود: «اگر بر همه چیز قادر باشند آن گونه که شما می‌گویید، پس عفو کنید؛ زیرا من عبادت آنان خواهم کرد.»

(۱۸) پس لشکریان همین که این شنیدند خوشحال شدند و مشغول شدند به تمجید بتان خود.

(۱۹) آن گاه یسوع فرمود: «در این جا ما را حاجتی به گفتار نیست؛ بلکه به اعمال حاجت است.»

(۲۰) «پس از این رو از خدایان خود طلب کنید که یک دانه مگسی خلق کنند تا عبادت آن‌ها کنم.»

(۲۱) شنیدن این سخن لشکریان را به ترس آورد و ندانستند چه بگویند.

(۲۲) پس یسوع فرمود: «هر گاه قادر نیستند که یک دانه مگسی تازه بسازند، پس همانا برای خاطر آن‌ها دست بر نمی‌دارم از خدایی که همه چیز را به یک کلمه آفریده‌ ست و آن کس که مجرد نام او لشکرها را می‌لرزاند.»

(۲۳) لشکریان در جواب گفتند: باید ما این را ببینیم؛ زیرا ما می‌خواهیم تو را بگیریم.

(۲۴) خواستند که دست‌های خود را به سوی یسوع دراز کنند.

(۲۵) پس آن وقت یسوع فرمود: «ادونای صبائوت.»

(۲۶) پس در حال لشکریان غلتان شدند از هیکل؛ آن گونه که مرد خُم‌های چوبین را که شسته شده‌اند می‌غلتاند تا دوباره آن‌ها را از شراب پر کند.

(۲۷) پس گاهی سرهای خود را به زمین می‌زدند و گاهی پاهای خود را؛ بدون این که کسی به ایشان دست بزند.

(۲۸) پس ترسیدند و شتاب نمودند به فرار و دوباره هرگز در یهودیه نشدند.


(۱) پس کاهنان و فریسیان میان خودشان به خشم آمدند.

(۲) گفتند: به او حکمت بعل و عشتارود داده شده؛ او همانا این کار را به قوّت شیطان به جا آورده است.

(۳) پس یسوع دهان گشود، فرمود: «همانا خدای ما امر فرموده که از خویشان خود دزدی نکنیم.»

(۴) «ولی حرمت این وصیت هتک شده تا بدان جا که جهان را آن پر کرده به گناهی که آمرزیده نمی‌شود؛ حال این که گناهان دیگر آمرزیده می‌شوند.»

(۵) «زیرا همین که مرد از گناهان دیگر دست کشید و دیگر برنگشت به ارتکاب آن‌ها و روزه گرفت با نماز و تصدق، عفو می‌فرماید او را خدای توانا و مهربان ما.»

(۶) «لیکن این گناه از نوعی است که ممکن نیست آمرزش آن، مگر این که برگردد آن چه که از روی ظلم گرفته شده‌است.»

(۷) پس در آن وقت یکی از نویسندگان گفت: چگونه دزدان تمام جهان را از گناه پر کرده‌اند؟

(۸) راستی که همانا اکنون به نعمت خدای یافت نمی‌شود از دزدان، مگر کمی و ایشان هم جرأت ندارند بر آشکار شدن؛ زیرا لشکریان فوراً ایشان را به دار می‌زنند.

(۹) یسوع در جواب فرمود: «آنان که اموال را نمی‌شناسند، نمی‌توانند دزدان را بشناسند.»

(۱۰) «به شما راست می‌گویم که بسیاری می‌دزدند و نمی‌دانند چه می‌کنند.»

(۱۱) «از این رو بزرگ تر هستند از دیگران از حیث گناه.»

(۱۲) «زیرا مرضی که شناخته نشود بِه نخواهد شد.»

(۱۳) آن گاه فریسیان نزدیک یسوع شدند و گفتند: ای معلم، حالا که تنها تو در اسراییل حق را می‌شناسی، پس ما را بیاموز.

(۱۴) یسوع فرمود: «همانا من نمی‌گویم که من تنها در اسراییل حق را می‌شناسم؛ زیرا این لفظِ‌ (تنها تو) مختص است به خدای یگانه، نه به غیر او.»

(۱۵) «چون او خود همان حقی است که تنها حق را می‌شناسد.»

(۱۶) «پس هر گاه که چنین بگویم، دزدی می‌شوم بس بزرگ؛ زیرا دزدِ بزرگواری خدای می‌شوم.»

(۱۷) «اگر بگویم که من تنها خدای را شناخته‌ام، در جهالتی بزرگ از همه می‌افتم.»

(۱۸) «بنابراین همانا شما مرتکب خطای بزرگی شده‌اید به گفتن این که، من تنها حق را می‌شناسم.»

(۱۹) «نیز به شما می‌گویم، هر گاه شما این را بگویید تا مرا تجربه کنید، خطای شما دوباره بزرگ‌تر است.»

(۲۰) «پس چون یسوع دید که همه خاموش شدند برگشته و فرمود: «من با این که در اسراییل آن یگانه‌ای نیستم که حق را می‌شناسد، پس همانا که من تنها سخن می‌گویم.»

(۲۱) «پس به من گوش بدارید؛ زیرا شما از من سؤال کردید.»

(۲۲) «همانا تمام مخلوقات تنها از آنِ آفریدگارند؛ تا بدان جا که سزاوار نیست کسی را که ادعا کند چیزی را.»

(۲۳) «بنابراین نَفْس و حس و جسد و وقت و مال و بزرگی، تمام آن‌ها ملک خدایند.»

(۲۴) «پس اگر انسان قبول نکند آن‌ها را چنان که خدای آن را می‌خواهد، دزد می‌شود.»

(۲۵) «همچنین اگر صرف نمایدشان در حالتی که مخالف باشد با آن چه که آن را خدای می‌خواهد، پس او نیز دزد است.»

(۲۶) «از این رو به شما می‌گویم، سوگند به هستی خدای که جانم در حضور او می‌ایستد همانا شما تسویف نموده و می‌گویید فردا چنان خواهم کرد و چنین خواهم گفت یا به فلان جا خواهم رفت؛ بدون این که بگویید إن‌شاءالله، پس شما دزد هستید.»

(۲۷) «حال این که دزدی شما بزرگ‌تر خواهد بود هر گاه که بهترین وقت خود را صرف کنید در خشنودی نفس‌های خودتان، نه در خشنودی خدای؛ بلکه صرف می‌کنید بدترین آن را در خدمت خدای؛ هر آینه شما به راستی دزد هستید.»

(۲۸) «هر کسی که مرتکب خطایی بشود، در هر هیأتی باشد، پس او دزد است.»

(۲۹) «زیرا او می‌دزدد نفس و وقت و زندگی خود را، که واجب است خدمت خدای کنند و آن‌ها را به شیطان، دشمن خدای می‌دهد.»


(۱) «پس مردی که شرافت و زندگانی و مال دارد هر گاه اموال او دزدیده شود، آویخته شود آن دزد و هر گاه حیات او گرفته شود سر قاتل بریده می‌شود.»

(۲) «آن عدل است؛ زیرا خدای به آن امر فرموده.»

(۳) «لیکن وقتی گرفته شود شرف همسایه، پس چرا دزد بر دار کشیده نمی‌شود؟ مگر مال از شرف بالاتر است؟»

(۴) «مگر خدای امر فرموده – مثلاً – به این که کسی که مال را می‌گیرد قصاص کرده شود یا کسی که زندگی را با مال گیرد قصاص کرده شود؛ لیکن کسی که شرف را دزدیده رها کرده شود.»

(۵) «نه البته.»

(۶) «زیرا پدران ما به واسطهٔ چون و چرا نمودن و بدخُلقی داخل نشدند به زمین وعده‌گاه؛ همچنین پسران ایشان هم.»

(۷) «به واسطهٔ این گناه قریب هفتاد هزار کس از مردم ما را مارها کشتند.»

(۸) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضور او می‌ایستد، کسی که شرافت را می‌دزدد مستحق می‌شود عقوبتی را بزرگ‌تر از کسی که می‌دزدد مال و زندگی مردی را.»

(۹) «کسی که گوش می‌دهد به چون و چرا کننده، او نیز گناهکار است؛ زیرا آن یکی پذیرا می‌شود شیطان را از طریق زبان خود و دیگری از طریق گوش‌های خود.»

(۱۰) پس چون فریسیان این بشنیدند از خشم سوختند؛ زیرا نتوانستند خطابهٔ او را تخطئه کنند.

(۱۱) در آن وقت یکی از علما نزدیک یسوع شد و گفت: ای معلم صالح، به من بگو که برای چه خدای به پدر و مادر ما گندم و میوه عطا ننمود؟

(۱۲) زیرا هر گاه می‌دانست این که افتادن ایشان ناگزیر است؛ پس از مؤکدات است این که واجب بود این که یا ایشان را گندم عطا می‌کرد، یا آن را به ایشان نمی‌نمایاند.

(۱۳) یسوع در جواب فرمود: «همانا تو ای مرد، مرا صالح می‌خوانی؛ لیکن خطا می‌کنی؛ زیرا خدای، همان تنها، صالح است.»

(۱۴) «همانا تو هر آینه بیشتر خطاکننده هستی در سؤال خود که چرا عمل نمی‌کند خدای بر حسب فکر مغز تو.»

(۱۵) «لیکن قبل از هر چیزی جواب تو را می‌گویم.»

(۱۶) «پس در این صورت به تو می‌فهمانم که خدای آفریدگار ما موافقت نمی‌کند با ما در کار شخصی خودش.»

(۱۷) «از این رو جایز نیست مخلوق را که راه و راحت خود را طلب کند؛ بلکه باید بخواهد به شایستگی مجد خدای آفریدگار خود را، تا اعتماد مخلوق به خالق باشد، نه خالق بر مخلوق.»

(۱۸) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضورش می‌ایستد، اگر هر چیزی را خدای داده بود به انسان، هر آینه انسان خودش را نمی‌شناخت که بندهٔ خداست و هر آینه خودش را خداوند فردوس می‌شمرد.»

(۱۹) «از این رو خدای فرخنده تا ابد، او را نهی فرمود از آن غذا تا انسان حتماً تابع خدای بماند.»

(۲۰) «به راستی به شما می‌گویم که هر کسی که نور دیدگانش روشن باشد، هر چیزی را روشن می‌بیند و از خود تاریکی هم روشنی استخراج می‌کند.»

(۲۱) «لیکن کور چنین نمی‌کند.»

(۲۲) «از این رو می‌گویم اگر انسان خطا نمی‌کرد، هر آینه من و تو رحمت خدای و احسان او را نمی‌دانستیم.»

(۲۳) «اگر خدای انسان را ناتوان بر گناه خلق می‌فرمود، هر آینه انسان همسر می‌بود با خدای در آن کار.»

(۲۴) «از این رو خدای فرخنده، انسان را صالح و نیکوکار خلق نمود؛ ولیکن او آزاد است که آن چه می‌خواهد بکند از حیث زندگی و خلاص خودش یا لعنت خودش.»

(۲۵) پس چون آن عالم این بشنید مدهوش شد و در حالی که از دادن پاسخ ناتوان شده بود، رفت.


(۱) آن گاه رئیس کاهنان، در پنهانی دو کاهن پیرمرد را خواند و ایشان را فرستاد نزد یسوع که از هیکل بیرون شده و در رواق سلیمان نشسته و منتظر بود تا نماز ظهر بگزارد.

(۲) شاگردانش با جمع کثیری از مردم نزد او بودند.

(۳) پس آن دو کاهن نزدیک یسوع شده، گفتند، برای چه انسان گندم و میوه را خورد؟

(۴) آیا خدای اراده نموده بود که او آن‌ها را بخورد یا نه؟

(۵) این را محض این گفتند تا او را تجربه کنند.

(۶) زیرا اگر می‌گفت خدای اراده فرموده بود آن را، هر آینه در جواب می‌گفتند برای چه نهی فرمود.

(۷) نیز اگر می‌گفت خدای آن را اراده نفرموده بود، می‌گفتند که انسان را قوّتی است عظیم‌تر از خدای؛ زیرا او عمل می‌کند بر ضد ارادهٔ خدای.

(۸) یسوع در جواب فرمود: «سؤال شما مثل راهی است در کوهی که در راست و چپ آن پرتگاه است؛ ولی من در وسط سیر می‌کنم.»

(۹) پس چون آن دو کاهن آن را شنیدند متحیر شدند؛ زیرا درک نمودند که یسوع قصد ایشان را فهمیده.

(۱۰) پس یسوع فرمود: «چون هر انسانی محتاج است، هر چیزی را برای منفعت خود می‌کند.»

(۱۱) «لیکن خدای به هیچ چیز محتاج نیست، پس بر حسب مشیت خود عمل فرموده است.»

(۱۲) «از این رو چون خدای انسان را آفرید، او را آزاد آفرید تا دانسته شود که خدای را به او حاجتی نیست.»

(۱۳) «همان طور که می‌کند پادشاهی به بندگانش و آزادی می‌دهد تا ثروت خود را ظاهر کند تا بندگانش بیشتر به او محبت داشته باشند.»

(۱۴) «در این صورت خدای انسان را آزاد آفرید تا سخت‌تر به خالق خود محبت داشته باشد و تا وجود او را بشناسد.»

(۱۵) «زیرا خدای در حالتی که قادر است بر هر چیزی، بی احتیاج است به انسان؛ زیرا وقتی که او را آفرید به قدرت خود، بر همه چیز او را به سبب جود خود آزاد و رها کرد به طریقی که ممکن باشد او را مقاومت در شر و به جا آوردن خیر.»

(۱۶) «همچنین با این که خدای قدرت بر منع گناه دارد نخواسته که بر خلاف جود خود عمل نماید؛ زیرا نزد خدای ضدیت نیست و چون قدرت او بر همه چیز موجود در انسان کار خود را کرده است، او نبایستی با گناه انسان مقاومت نماید، تا در انسان رحمت خدای و احسان او کار کنند.»

(۱۷) «نشانهٔ راستی من این است که به شما می‌گویم، که رئیس کاهنان شما را فرستاده تا مرا امتحان کنید و این همان ثمر کهانت اوست.»

(۱۸) پس دو کاهن پیرمرد برگشتند و برای رئیس کاهنان همه چیز را حکایت نمودند؛ همو که گفته بود: پشت سر این شخص شیطانی است که همه چیز را به او تلقین می‌کند.

(۱۹) زیرا او نظر بر پادشاهی اسراییل دارد.

(۲۰) لیکن امر در آن با خداست.

(۱) چون یسوع نماز ظهر را گزارد، از هیکل بیرون شد و کور مادرزادی را یافت.

(۲) پس شاگردان از او پرسیدند: ای معلم، چه کسی دربارهٔ این انسان خطا کرده که کور متولد شده، پدرش یا مادرش؟

(۳) یسوع در جواب فرمود: «نه پدرش دربارهٔ او خطا کرده و نه مادرش.»

(۴) «لیکن خدای او را چنین آفرید برای شهادت دادن به انجیل.»

(۵) بعد از آن که آن کور مادرزاد را به سوی خود خواند آب دهان بر زمین افکنده، گِلی ساخت و آن را بر دو چشم آن کور مادرزاد گذاشت.

(۶) به او فرمود: «برو به برکهٔ سلوام و غسل کن.»

(۷) آن گاه آن کور مادرزاد رفت و همین که غسل کرد، بینا شد.

(۸) پس در اثنای آن که او به خانه برمی‌گشت، بسیاری از کسانی که به او برخوردند گفتند: اگر این مرد کور می‌بود هر آینه می‌گفتم به یقین که این همان است که بر دروازهٔ جمیل هیکل می‌نشست.

(۹) دیگران گفتند: این همان است؛ ولیکن چگونه بینا شد؟

(۱۰) پس از او پرسیده گفتند: آیا تو آن کور مادرزادی که بر دروازهٔ جمیل هیکل می‌نشست؟

(۱۱) در جواب گفت: همانا من همانم و برای چه می‌پرسید؟

(۱۲) گفتند: چگونه به چشم خود رسیدی؟

(۱۳) در جواب گفت: همانا مردی بر زمین آب دهان افکند، گِلی ساخت و آن گِل را بر چشمم نهاد.

(۱۴) آن گاه گفت برو و در برکهٔ سلوام غسل کن.

(۱۵) پس رفتم و غسل کردم و اکنون بینا شده‌ام.

(۱۶) فرخنده باد خدای اسراییل،

(۱۷) پس چون آن مرد که کور مادرزاد بود به باب جمیل هیکل برگشت، تمام اورشلیم از آن خبر پر شد.

(۱۸) از این رو او احضار شد نزد رئیس کاهنان، که با کاهنان و فریسیان دربارهٔ یسوع رأی می‌زد.

(۱۹) پس رئیس کاهنان از او پرسید ای مرد، آیا تو کور زاده شده‌ای؟

(۲۰) در جواب گفت: آری.

(۲۰) پس رئیس کاهنان گفت: تمجید خدای کن و به ما بگو که کدام پیغمبر در خواب به تو ظاهر شد و چشم تو را نور بخشید؟

(۲۲) آیا او پدر ما ابراهیم است، یا موسی خدمتکار خدای، یا پیغمبر دیگر؟

(۲۳) زیرا غیر اینان هیچ کس چنین کاری نمی‌تواند بکند.

(۲۴) پس آن مرد که کو زاده شده بود، در جواب گفت: همانا من نه خواب دیده‌ام و نه من را ابراهیم شفا داده و نه موسی و نه پیغمبر دیگری.

(۲۵) لیکن هنگامی که من در دروازهٔ هیکل نشسته بودم، مرا مردی نزدیک خود کشید.

(۲۶) پس از آن که گِلی از خاک به آب دهان خود درست کرد، قدری از آن گِل بر چشم من نهاد و مرا بر برکهٔ سلوام فرستاد تا غسل کنم.

(۲۷) پس رفتم و غسل کردم و با روشنی چشم برگشتم.

(۲۸) رئیس آن کاهنان، نام آن مرد را پرسید.

(۲۹) آن مرد که کور زاده شده بود در جواب گفت: او برای من نام خود را نیاورد.

(۳۰) لیکن مردی که او را دیده بود، مرا آوازه داده و گفت: برو و غسل کن چنان که او فرموده.

(۳۱) زیرا او یسوع ناصری، پیغمبر خدای اسراییل و قدوس خداست.

(۳۲) آن وقت رئیس کاهنان گفت: شاید او تو را امروز، یعنی روز شنبه، شفا داده است.

(۳۳) کور در جواب گفت: او مرا امروز شفا داد.

(۳۴) پس رئیس کاهنان گفت: اکنون ببینید چگونه این مرد خطاکار است؛ زیرا او حرمت شنبه را نگاه نمی‌دارد.


(۱) کور در جواب گفت: من نمی‌دانم که او خطاکار است یا نیست.

(۲) لیکن همین می‌دانم که کور بودم و مرا بینا کرد.

(۳) پس فریسیان این را باور نکردند.

(۴) از این رو به رئیس کاهنان گفتند: بفرست و بخوان پدر و مادر او را؛ چه ایشان به ما راست خواهند گفت.

(۵) پس پدر و مادر آن کور مادرزاد را خواندند.

(۶) همین که حاضر شدند، رئیس کاهنان از ایشان پرسید: آیا این مرد پسر شماست؟

(۷) ایشان در جواب گفتند: همانا او به راستی پسر ماست.

(۸) پس آن گاه رئیس کاهنان گفت: او می‌گوید که کور زاییده شده و اینک او می‌بیند؛ پس چگونه این کار اتفاق افتاد؟

(۹) پدر و مادر آن مرد، که کور زاییده شده بود، گفتند: همانا به راستی کور زاییده شده؛ لیکن نمی‌دانم که چگونه روشنی یافته.

(۱۰) او خود بالغ است؛ از خودش بپرسید به شما راست خواهد گفت.

(۱۱) پس ایشان را برگردانیدند و رئیس برگشته، به مردی که کور زاییده شده بود گفت: خدای را تمجید کن و راست بگوی.

(۱۲) پدر و مادر آن مرد کور ترسیده بودند سخن بگویند.

(۱۳) زیرا فرمانی از مجلس شیوخ روم صادر شده بود که جایز نیست انسانی را که انجمن کند برای یسوع، پیغمبر یهود؛ وگرنه سزای او مرگ است.

(۱۴) آن فرمانی بود که والی خواسته بود صدور آن را.

(۱۵) از این رو آن دو گفتند که او بالغ است؛ از خودش سؤال کنید.

(۱۶) پس آن گاه رئیس کاهنان به آن مردی که کور زاییده شده بود گفت: خدای را تمجید کن و راست بگو؛ زیرا ما می‌دانیم که آن مردی که می‌گویی تو را شفا داده، خطاکار است.

(۱۷) آن مردی که کور زاییده شده بود در جواب گفت: من نمی‌دانم او خطاکار است یا نه؛ همین قدر می‌دانم که من نمی‌دیدم؛ پس مرا بینا ساخت.

(۱۸) این پُرواضح است که از ابتدای علم تا این ساعت، کور مادرزادی بینا نشده.

(۱۹) همچنین خدای گوش به خطاکاران نمی‌دهد.

(۲۰) فریسیان گفتند: چه کرد وقتی که تو را بینا ساخت.

(۲۱) آن وقت آن مردی که کور زاییده شده بود، از بی‌ایمانی ایشان در تعجب شده، گفت: همانا من به شما خبر دادم؛ پس چرا دوباره از من می‌پرسید؟

(۲۲) مگر شما می‌خواهید شاگرد او شوید؟

(۲۳) پس او را رئیس کاهنان سرزنش نموده، گفت: تو به تمامت خود در گناه زاییده شده‌ای. مگر تو می‌خواهی ما را تعلیم کنی؟

(۲۴) دور شو و تو خود شاگرد این مرد شو.

(۲۵) امّا ما، خود شاگرد موسی هستیم و می‌دانیم که خدای با موسی سخن گفته.

(۲۶) اما این مرد، پس او را نمی‌دانیم که او از کجاست.

(۲۷) سپس او را از مجمع و هیکل بیرون کرده و او را از نماز با پاکان در میان اسراییل نهی کردند.


(۱) آن مردی که کور زاییده شده بود، به دنبال یسوع رفت.

(۲) پس یسوع او را تسلی داده گفت: «همانا تو در هیچ زمانی مبارک نشده‌ای، چنان که اینک شده‌ای.»

(۳) «زیرا تو مبارکی از جانب خدای ما که بر زبان داوود، پدر ما و پیغمبر او، در میان جهان سخن گفته و فرموده: ایشان لعنت می‌کنند و من مبارک می‌کنم.»

(۴) «همچنین بر زبان میکاه پیغمبر، جهان را فرموده: همانا من لعنت می‌کنم برکت تو را.»

(۵) «زیرا ضدیت نمی‌کند خاک با باد و نه آب با آتش و نه روشنی با تاریکی و نه سردی با گرمی و نه محبت با دشمنی؛ چنان که ضدیت می‌کند ارادهٔ خدای با ارادهٔ جهان.»

(۶) پس از این رو شاگردان به او گفتند: چه بزرگ است سخن تو ای آقا

(۷) یسوع در جواب فرمود: «وقتی شما جهان را شناختید، می‌بینید که من راست گفته‌ام.»

(۹) «همچنین راستی را در هر پیغمبر می‌شناسید.»

(۱۰) «پس بدانید که این جا سه نوع از عوالم هستند متضمّن در یک اسم.»

(۱۱) «نخستین اشاره می‌کند به آسمان‌ها و زمین با آب و باد و آتش و همه چیزهایی که مادون انسان هستند؛ پس این عالم در هر چیزی متابعت می‌کند ارادهٔ خدای را چنان که داوود می‌فرماید: همانا خدای به آن‌ها امری داده که از آن تجاوز نمی‌کنند.»

(۱۲) «دومین، اشاره می‌کند به تمام بشر؛ چنان که خانهٔ فلان، به دیوارها اشاره نمی‌کند؛ بلکه به جماعت خانه اشاره می‌کند.»

(۱۳) «پس این عالم نیز خدای را دوست می‌دارد.»

(۱۴) «زیرا ایشان بالطبیعه اشتیاق به خدای دارند. هر کس به اندازه‌ای که می‌تواند به حسب طبیعت به خدای شوق دارد، اگر چه گمراه شده‌اند در طلب خدای.»

(۱۵) «پس آیا می‌دانید برای چه همه شوق به خدای دارند؟»

(۱۶) «زیرا ایشان همه اشتیاق دارند به صلاح نامتناهی بدون کمترین شری.»

(۱۷) «این همان خداست.»

(۱۸) «از این رو خدای مهربان، پیغمبران خود را به این جهان برای خلاصی اهل آن فرستاد.»

(۱۹) «اما سوم، پس آن حال سقوط انسان در گناه است، که بر می‌گردد به شریعتی که ضد است با خدای آفریدگار جهان.»

(۲۰) «پس این انسان را نظیر شیاطین، که دشمنان خدایند، می‌سازد.»

(۲۱) «اگر پیغمبران این جهان را، که خدای آن را سخت دشمن می‌دارد، دوست می‌داشتند دربارهٔ آنان چه گمان می‌کردید؟»

(۲۲) «به راستی که خدای از ایشان پیغمبری خود را سلب می‌فرمود.»

(۲۳) «من چه بگویم؟»

(۲۴) «سوگند به هستی خدایی که جان من در حضورش می‌ایستد، اگر محبت این جهان شریر در نهاد رسول‌الله جا بگیرد – وقتی که به این جهان می‌آید - هر آینه خدای از او نیز آن چه را که به او وقت آفریدن او بخشیده بود، خواهد گرفت و او را مطرود می‌گرداند.»

(۲۵) «زیرا خدای به این اندازه ضد این جهان است.»


(۱) شاگردان گفتند: ای معلم، همانا سخن تو سخت بزرگ است، پس بر ما مهربانی کن؛ چه ما آن را نمی‌فهمیم.

(۲) یسوع فرمود: «مگر به خیال شما می‌رسد که خدای رسول خود را خلق فرموده که با او ضد باشد، که می‌خواهد خود را برابر با خدای گرداند.»

(۳) «چنین است.»

(۴) «بلکه پیغمبر بندهٔ صالح اوست که نمی‌خواهد آن چه را که آن را خدای نمی‌خواهد.»

(۵) «همانا شما نمی‌توانید بفهمید این را؛ زیرا شما نمی‌دانید که گناه چیست.»

(۶) «پس گوش بدهید به سخن من.»

(۷) «به راستی به شما می‌گویم که ممکن نیست گناه در انسان چیزی جز ضدیت با خدای احداث کند.»

(۸) «زیرا گناه نیست، مگر آن چه را خدای نمی‌خواهد؛ زیرا هرچه را او می‌خواهد از گناه اجنبی است.»

(۹) «پس هر گاه رؤسای کاهنان، با کاهنان و فریسیان مرا رنج دهند برای این که گروه اسراییل مرا خدای خوانده‌اند، هر آینه کاری کرده‌اند که خدای به آن راضی می‌باشد و هر آینه خدای ایشان را مأجور خواهد نمود.»

(۱۰) «لیکن خدای ایشان را دشمن داشته، برای این که ایشان مرا رنج می‌دهند به سبب مخالف آن و آن این است که ایشان نمی‌خواهند که من حق را بگویم.»

(۱۱) «چه بسیار که به روایات خود کتاب موسی و کتاب داوود و پیغمبران و دوستان خدای را فاسد نموده‌اند.»

(۱۲) «همانا ایشان از این رو مرا مکروه می‌دارند و مرگ مرا دوست دارند.»

(۱۳) «موسی مردمی را کشت و اخاب مردمی را. به من بگویید که آیا این از هر دو آن‌ها کشتن به حساب می‌آید؟»

(۱۴) «نه البته.»

(۱۵) «زیرا موسی مردم را کشت تا عبادت اصنام را براندازد و عبادت خدای حقیقی را باقی بدارد.»

(۱۶) «لیکن اخاب مردم را کشت تا عبادت خدای حقیقی را براندازد و عبادت بتان را باقی بدارد. از این رو قتل موسی مردم را، قربانی حساب شد. در حینی که قتل اخاب مردم را جنایت است.»

(۱۷) «پس حقیقتاً یک عمل دو نتیجه متضاد احداث نمود.»

(۱۸) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضور او می‌ایستد، اگر شیطان با ملائکه سخن می‌کرد تا ببیند چگونه خدای را دوست دارند، هر آینه خدای او را خوار نمی‌کرد.»

(۱۹) «لیکن مطرود شد برای این که خواست ایشان را از خدای دور کند.»

(۲۰) آن وقت نگارنده پرسید: پس چگونه واجب است در این صورت، این که بفهمیم آن چه را که در باب میکاه پیغمبر گفته شده.

(۲۱) در باب دروغی که خدای امر نموده پیغمبران دروغی را که آن را بر زبان بیاورند؛ چنان که آن در کتاب ملوک اسراییل نوشته شده‌است.

(۲۲) یسوع در جواب فرمود: «ای برنابا، بخوان به اختصار آن چه را که حکایت کرده‌ای تا حق را آشکار بنگری.»


(۱) آن وقت نگارنده گفت: دانیال پیغمبر چون تاریخ ملوک اسراییل و سرکشان ایشان را وصف فرموده، چنین نوشته‌است که پادشاه اسراییل و پادشاه یهودا با هم اتحاد نمودند که با بنی بلعال – یعنی مطرودین - که عمونیان بودند جنگ کنند.

(۲) وقتی یهوشافات پادشاه یهودا و اخاب پادشاه اسراییل هر دو بر تخت سامره جلوس کرده بودند، چهارصد پیغمبر دروغگو پیش روی ایشان ایستادند.

(۳) پس به پادشاه اسراییل گفتند: قیام کن بر ضد عمونیان؛ زیرا خدای ایشان را به دست‌های تو واگذار خواهد کرد و عمون را بر باد خواهی داد.

(۴) آن وقت یهوشافات گفت: آیا این جا پیغمبری از طرف خدای پدران ما یافت می‌شود؟

(۵) اخاب در جواب گفت: فقط یک نفر یافت می‌شود و او هم شریر است؛ زیرا او همیشه به بدی بر من پیغمبری می‌کند.

(۶) همانا او را در زندان نهاده‌ام.

(۷) او گفت، فقط یک نفر یافت می‌شود؛ زیرا تمام کسانی که یافت شده بودند کشته شدند به امر اخاب؛ حتی این که پیغمبران – چنان که تو ای معلم، فرمودی – به قله‌های کوه‌ها، آن جا که بشری ساکن نشده بود گریختند.

(۸) آن وقت یهوشافات گفت: او را حاضر کن این جا و ما باید ببینیم که چه می‌گوید.

(۹) از این رو اخاب امر نمود که میکاه آن جا حاضر شود.

(۱۰) پس آمد با بندهای در پایش و روی او مضطرب بود مثل شخصی که میان موت و حیات به سر می‌برد.

(۱۱) پس اخاب از او پرسیده، گفت: ای میکاه به نام خدای سخن بگو. آیا بر ضد عمونیان بلند شویم؟ آیا خدای شهرهای ایشان را به دست ما واگذار خواهد کرد؟

(۱۲) میکاه در جواب فرمود: بلند شو، بلند شو؛ زیرا تو خوش بلند خواهی شد و سخت خوش فرود خواهی آمد.

(۱۳) آن وقت پیغمبران دروغین ستایش کردند میکاه را و گفتند: او پیغمبر راستگویی است مر خدای را. آن گاه بندها را از پاهایش شکستند.

(۱۴) اما یهوشافات که از خدای ما می‌ترسید و هرگز زانوهای خود را برای بت‌ها خم نکرده بود، از میکاه پرسیده، گفت: برای اکرام خدای پدران ما حق را بگو؛ چنان که عاقبت این جنگ را دیده‌ای.

(۱۵) میکاه در جواب فرمود: همانا من از بهر تو می‌ترسم ای یهوشافات، از این رو به تو می‌گویم که همانا من گروه اسراییل را دیدم مثل گلهٔ گوسفندی که آن را شبانی نباشد.

(۱۶) آن وقت اخاب با تبسم به یهوشافات گفت: همانا من تو را خبر دادم که این مرد پیغمبری نمی‌کند مگر به بدی؛ لیکن تو آن را باور نکردی.

(۱۷) پس آن وقت هر دو گفتند: ای میکاه، این را چگونه دانستی؟

(۱۸) میکاه در جواب گفت: به خیال من آمد که انجمنی از ملائکه در حضور خدای تشکیل یافت.

(۱۹) شنیدم وحی خدای را که چنین می‌فرمود: کیست که اخاب را اغوا کند تا بر ضد عمون بلند شود و کشته شود.

(۲۰) پس هر یکی چیزی گفت و دیگری چیزی دیگر.

(۲۱) پس از آن فرشته‌ای آمد و گفت: ای پروردگار، من با اخاب جنگ می‌کنم؛ پس می‌روم به سوی پیغمبران دروغگوی او و دروغی بر زبان‌هایشان القا می‌کنم و این چنین قیام می‌کند و کشته خواهد شد.

(۲۲) پس همین که خدای این بشنید فرمود: برو و چنین کن؛ پس همانا تو موفق خواهی شد.

(۲۳) پس آن وقت پیغمبران دروغگو به خشم درآمدند.

(۲۴) رئیس ایشان به روی میکاه سیلی زده، گفت: ای مطرود خدای، کی فرشته‌ای نزد ما عبور نمود و به سوی تو آمد؟

(۲۵) به ما بگو فرشته‌ای که دروغ برداشته بود کی به سوی ما آمد؟

(۲۶) میکاه در جواب فرمود: همانا تو وقتی از خانه‌ای به خانه‌ای از ترس کشته شدن فرار کنی، خواهی فهمید این که تو پادشاه خود را اغوا کرده‌ای.

(۲۷) پس اخاب به خشم در آمده، گفت: میکاه را بگیرید و بندهایی را که در پاهایش بود به گردنش بنهید و اقتصار کنید بر او به نان جو و آب تا وقت برگشتن من.

(۲۸) زیرا حالا نمی‌دانم که به چگونه مرگی او را عذاب کنم.

(۲۹) پس بلند شدند و بر حسب سخن میکاه کار انجام گرفت.

(۳۰) زیرا پادشاه عمونیان به خدمتکاران خود گفته بود: بپرهیزید از این که با پادشاه یهودا یا بزرگان اسراییل بجنگید؛ بلکه دشمن من، اخاب، پادشاه اسراییل را بکشید.

(۳۱) در این وقت یسوع فرمود: «همین جا بایست؛ زیرا آن برای غرض ما کافی است.»


(۱) پس یسوع فرمود: «آیا همه چیز را شنیدید؟»

(۲) شاگردان در جواب گفتند: آری ای آقا

(۳) پس از آن یسوع فرمود: «همانا دروغ گفتن گناه است؛ ولیکن کشتن گناهی است بزرگ‌تر.»

(۴) «زیرا دروغ گناهی است که مختص است به کسی که سخن می‌گوید.»

(۵) «لیکن کشتن علاوه بر این که مختص است به آن کسی که مرتکب آن می‌شود، هلاک می‌کند این جا عزیزترین چیزها را نزد خدای به روی زمین، یعنی انسان را.»

(۶) «مداوای دروغ گفتن به گفتن ضد آن چه گفته شده ممکن است؛ در حالی که هیچ دوایی برای کشتن نیست؛ زیرا ممکن نیست به مرده جان داد.»

(۷) «در این صورت به من بگویید آیا بندهٔ خدای موسی گناه کرده است به کشتن تمام کسانی که ایشان را کشته؟»

(۸) شاگردان در جواب گفتند: حاش لله، حاش لله که موسی گناه کرده باشد به طاعت نمودن خود خدای را؛ که خدای او را به آن امر فرموده بود.

(۹) پس آن وقت یسوع فرمود: «و من هم می‌گویم حاش لله این که آن فرشته‌ای که پیغمبران دروغین اخاب را به دروغ فریب داد، گناه کرده باشد.»

(۱۰) «زیرا همچنان که خدای قبول نمود کشتن مردم را به طور قربانی؛ پس هم این گونه قبول نمود دروغ را حمد آسا.»

(۱۱) «به شما به راستی می‌گویم چنان که خطا می‌کند کودکی که کفش خود را به اندازهٔ پهلوانی می‌سازد، همچنین خطا می‌کند کسی که خدای را فرمانبَر شریعت می‌گرداند، چنان که او خود خاضع آن است، از آن جایی که او انسان است.»

(۱۲) «پس وقتی اعتقاد کردید که همانا گناه آن است که آن را خدای نمی‌خواهد، آن وقت حق را خواهید یافت؛ چنان که به شما گفتم.»

(۱۳) «بنابراین چون خدای غیرمرکّب و غیرمتغیر است، پس او نیز غیرقادر است که یک چیز را هم بخواهد و هم نخواهد.»

(۱۴) «زیرا به آن ضدیتی در نَفْس او حاصل می‌شود که بر آن اَلم مترتب است و در این صورت منزه نخواهد بود بی‌اندازه.»

(۱۵) فیلّپِس گفت: لیکن چگونه باید فهمید فرمایش عاموس پبغمبر را، که هیچ شری در شهر پدید نشود که آن را خدای نساخته باشد.

(۱۶) یسوع در جواب فرمود: «اکنون ببین ای فیلّپِس، چه سخت خطرناک است اعتماد به حرف نمودن چنان که می‌کنند فریسیان که قضای الاهی را در گزیده برای خودشان گمان نموده‌اند به طریقه‌ای که فعلاً از آن این نتیجه را حاصل می‌کنند که خدای نیکوکار نیست و این که او فریب‌دهنده و دروغگو و مبغض جزاست که بر ایشان واقع می‌شود.»

(۱۷) «از این رو می‌گویم که پیغمبر خدای، عاموس، در این جا از شری سخن می‌راند که آن را جهان شر می‌نامد.»

(۱۸) «زیرا اگر لغت پاکان را استعمال می‌فرمود، هر آینه جهان آن را نمی‌فهمید.»

(۱۹) «زیرا تمام بلاها نیکو هستند یا از آن رو که پاک می‌کنند بدی را که به جا آورده‌ایم یا این که نیکویند برای این که ما را از ارتکاب بدی باز می‌دارند.»

(۲۰) «یا این که نیکویند برای این که به انسان حال این زندگانی را می‌فهمانند تا دوست بداریم و مشتاق زندگی جاوید گردیم.»

(۲۱) «پس هر گاه عاموس پیغمبر فرموده بود، در شهر خیری نیست مگر این که خدای سازندهٔ آن است، هر آینه آن وسیله‌ای می‌شد برای ناامیدی مصیبت‌زدگان، وقتی که خود را در محنت‌ها می‌بینند و خطاکاران را در وسعت زندگانی.»

(۲۲) «از آن بدتر این که هر گاه بسیاری تصدیق کنند که شیطان را بر انسان تسلطی هست، از شیطان خواهند ترسید و برای خلاصی از بلیات خدمت او می‌نمایند.»

(۲۳) «پس از این رو عاموس کرد آن چه را که می‌کند مترجم رومی که در سخن خود ملاحظهٔ این نمی‌نماید که گویا او در حضور رئیس کاهنان سخن می‌گوید؛ بلکه ملاحظه می‌کند اراده و مصلحت یهودیانی را که سخن گفتن به زبان عبرانی را نمی‌فهمند.»


(۱) «اگر عاموس فرموده بود، در شهر خیری نیست جز آن که خدای سازندهٔ آن است، هر آینه سوگند به هستی خدای که جانم در حضور او می‌ایستد، خطای فاحشی مرتکب شده بود.»

(۲) «زیرا جهان خیری جز ستم و گناهانی که در راه باطل آن را می‌کند نمی‌بیند.»

(۳) «بنابراین مردم در فرو رفتن به گناه سخت می‌شدند؛ زیرا ایشان اعتقاد می‌کنند که شری و گناهی یافت نمی‌شود که آن را خدای نساخته باشد و آن امری است که زمین از شنیدن آن به لرزه می‌آید.»

(۴) چون یسوع این بفرمود، زلزلهٔ عظیمی بی‌درنگ حاصل شد؛ به حدی که هر کس مثل مرده‌ای افتاد.

(۵) پس ایشان را یسوع برخیزانیده فرمود: «اکنون ملاحظه کنید که به شما حق را گفتم، باید شما را در این صورت کفایت کند.»

(۶) «همانا چون که عاموس فرمود که خدای در شهر شری ساخت در حالتی که با جهان سخن‌گوینده بود، پس او همانا از بلیاتی سخن داشته که آن‌ها را شر نمی‌نامند مگر خطاکاران.»

(۷) «اکنون باید بیاییم بر ذکر قضا و قدر که می‌خواهید آن را بفهمید و آن چه از آن با شما فردا صحبت خواهم نمود به نزدیکی نهر اردن بر جانب دیگر: إن‌شاءالله.»


(۱) یسوع با شاگردان خود به سوی صحرای پشت نهر اردن روانه شد.

(۲) پس چون نماز ظهر تمام شد، به پهلوی درخت خرمایی نشست و شاگردانش زیر سایهٔ آن نخل نشستند.

(۳) آن وقت یسوع فرمود: «ای برادران، همانا قضا و قدر رازی است بزرگ؛ به حدّی که آن را به راستی نمی‌داند آشکارا، جز یک نفر و بس.»

(۴) «او آن کسی است که امت‌ها منتظر او می‌باشند، آن کسی که اسرار خدای بر او آشکار می‌شود، آشکار شدنی؛ پس خوشا به حال کسانی که گوش به سخن او می‌دهند، وقتی که به جهان بیاید.»

(۵) «زیرا رحمت خدای بر ایشان سایه خواهد افکند؛ چنان که این درخت خرما ما را سایه افکنده است.»

(۶) «آری، همانا چنان که این درخت از حرارت سوزان آفتاب ما را نگاه می‌دارد، همچنین رحمت نگاه می‌دارد ایمان‌آورندگان به آن اسم را از شر شیطان.»

(۷۹) شاگردان پرسیدند: ای معلم، کدام کس خواهد بود آن مردی که از او سخن می‌رانی که به جهان خواهد آمد؟

(۸) یسوع به شکفتگی دل در جواب فرمود: «همانا او محمد پیغمبر خداست.»

(۹) «وقتی او به جهان بیاید، چنان که باران زمین را قابل می‌کند که بار بدهد بعد از آن که مدت مدیدی باران منقطع شده باشد»

(۱۰) «همچنین او وسیلهٔ اعمال صالحه میان مردم خواهد شد به رحمت بسیاری که آن را می‌آورد.»

(۱۱) «پس او ابر سفیدی است پر از رحمت خدای و آن رحمتی است که خدای آن را بر مؤمنان نثار می‌کند نرم نرم، مثل باران.»


(۱) «همانا کنون شرح می‌دهم، بسیار کم از آن چه خدای معرفت آن را به من عطا فرموده دربارهٔ همین قضا و قدر.»

(۲) «فریسیان می‌گویند: هر چیزی چنان تقدیر شده که ممکن نیست برای آن کسی که برگزیده شده مردود شود.»

(۳) «نیز کسی که مردود شده به هیچ وسیله ممکن نمی‌شود او را که برگزیده شود.»

(۴) «نیز چنان که خدای مقدر فرموده که نیکوکاری همان راهی باشد که در آن برگزیدگان راه می‌روند به سوی نجات، همچنین مقدر فرموده که گناه همان راهی باشد که در آن رانده‌شدگان راه می‌روند به سوی هلاکت.»

(۵) «ملعون باد زبانی که به این گویا شده و دستی که این را نوشته؛ زیرا این همانا اعتقاد شیطان است.»

(۶) «پس بنابر این نظر، ممکن است مرد را بفهمد مذهب فریسیان این عصر را؛ زیرا ایشان خدمتکاران امین شیطانند.»

(۷) «پس معنی قضا و قدر چه می‌تواند باشد جز این که: آن ارادهٔ مطلقی است که از برای هر چیز غایتی قرار می‌دهد و وسیلهٔ رسیدن به آن غایت را قرار می‌دهد در دست مردمان.»

(۸) «زیرا بی‌وسیله برای هیچ کس ممکن نیست اجرای غایت.»

(۹) «پس چگونه دست می‌دهد کسی را بنا نهادن خانه‌ای و حال آن که او نه فقط سنگ و پول برای این که خرج کند ندارد؛ بلکه محل یا جای نهادن یک قدم بر روی زمین را ندارد.»

(۱۰) «هیچ کس از این بی‌نیاز نیست، البته.»

(۱۱) «پس من می‌گویم که قضا و قدر منجر به تفوق شریعت خدای نخواهد شد، هر گاه مستلزم شود سلب اراده‌ای را که خدای به سبب وجود خود به انسان بخشیده.»

(۱۲) «پس از واضحات است که در این وقت ما در اثبات کراهیت صحبت کرده‌ایم نه دربارهٔ قضا و قدر.»

(۱۳) «اما این که انسان آزاد است؛ از کتاب موسی واضح است؛ زیرا خدای چون بر کوه سینا شریعت را عطا کرد، این چنین فرمود: وصیت من در آسمان نیست تا برای خود عذر آورده، بگویی کیست تا برود حاضر سازد برای ما وصیت خدای را.»

(۱۴) «یا کدام کس را می‌بینی که به ما نیرویی بدهد تا آن را حفظ کنیم.»

(۱۵) «همچنین نه آن پشت دریا است تا خود را معذور بداری چنان که گذشت.»

(۱۶) «بلکه وصیت من نزدیک به دل تو است تا هر وقت بخواهی آن را حفظ خواهی کرد.»

(۱۷) «به من بگویید اگر هیرودس امر کند پیری را که به جوانی برگردد و بیماری را که تندرستی را بیابد پس هر گاه این دو نکردند امر نماید به قتل ایشان، آیا این عدالت است؟»

(۱۸) شاگردان در جواب گفتند: اگر هیرودس امر به این نماید هر آینه بزرگ‌ترین ظالم و کافر خواهد بود.

(۱۹) آن گاه یسوع آهی کشیده، فرمود: «ای برادران، این‌ها نیست جز میوه‌های تقلیدهای بشریه.»

(۲۰) «زیرا به قول ایشان که خدای تقدیر فرمود و حکم نمود بر مطرود به طریقی که با آن ممکن نیست او را که برگزیده گردد، کفر می‌کنند بر خدای که گویا او طاغی و ظالم است.»

(۲۱) «در حالی که خداوند به خطاکار امر می‌کند که خطا نکند و چون خطا کرد توبه کند.»

(۲۲) «با این که آن تقدیر از خطاکار سلب می‌کند قدرت بر ترک گناه را؛ پس سلب می‌کند از او ارادهٔ توبه را بالمره.»


(۱) «لیکن بشنوید آن چه را که خدای بر زبان یوئیل پیغمبر می‌فرماید که: به هستی خودم سوگند – خدای شما می‌فرماید – مرگ گنهکار را نمی‌خواهم؛ بلکه دوست می‌دارم که به توبه برگردد.»

(۲) «در این صورت، آیا خدای تقدیر می‌فرماید چیزی را که نمی‌خواهد آن را؟»

(۳) «تأمل نمایید که خدای چه می‌گوید و فریسیان زمان حاضر چه می‌گویند.»

(۴) «خدای نیز بر زبان اشعیای پیغمبر می‌فرماید: خواندم ولی به من گوش ندادید.»

(۵) «پس چه بسیار که خدای خوانده.»

(۶) «خود بشنوید آن چه را که خدای بر زبان همین پیغمبر می‌فرماید، که: دست خود را تمام روز بر گروهی گشادم که مرا تصدیق نمی‌کنند؛ بلکه با من معارضه دارند.»

(۷) «پس هر گاه فریسیان ما بگویند که مطرود نمی‌تواند برگزیده شود، پس آیا جز این را می‌گویند که خدای بشر را استهزا می‌نماید؟ چنان که کسی کوری را استهزا کند و چیز سفیدی به او بنمایاند و چنان که کسی کری را استهزا کرده و در گوش او سخن گوید.»

(۸) «اما این که ممکن است که برگزیده مطرود شود، پس تأمل کنید آن چه را که خدای بر زبان حزقیال پیغمبر می‌فرماید.»

(۹) «خدای می‌فرماید: به روح خودم، وقتی نیکوکار از نیکویی خود برگردد و مرتکب بدکاری‌ها شود، پس همانا او هلاک می‌شود و دیگر هیچ از نکویی او یاد نمی‌کنم؛ زیرا نکویی او ترک او خواهد کرد در پیش من، پس او را نجات نمی‌دهد و حال آن که او به آن اتکال داشت.»

(۱۰) «اما ندای مطرودین، پس خدای دربارهٔ آن بر زبان هوشع می‌فرماید: همانا من گروه نابرگزیده را می‌خواهم؛ پس ایشان را برگزیده می‌گردانم.»

(۱۱) «همانا خدای راستگو است و دروغ نمی‌گوید؛ چون که خدای حق است؛ پس او حق می‌گوید.»

(۱۲) «لیکن فریسیان زمان حاضر با تعلیم خودشان مخالفت می‌نمایند با خدای، تمام مخالفت را.»


(۱) اندریاس گفت: لیکن چگونه باید فهمید آن چه را که خدای به موسی فرمود این که، او مهربان می‌سازد هر کس را مهربان می‌سازد و سنگدل می‌کند هر کس را که سنگدل می‌کند.

(۲) یسوع در جواب فرمود: «همانا این را خدای برای این فرمود تا انسان معتقد نشود که به فضلیت خود خلاص شده‌است.»

(۳) «بلکه تا درک نماید که حیات و رحمت خدادادی است و آن دو را خدای به او از وجود خودش عطا نموده‌است.»

(۴) «می‌گوید آن را تا بشر بپرهیزد از این که غیر او خدایان دیگری هم یافت می‌شوند.»

(۵) «پس این که او دل فرعون را سخت نمود، از این رو کرد که او طایفهٔ ما را عقاب نمود و خواست که بر آنان ظلم کند به هلاک نمودن همهٔ اطفال نرینهٔ اسراییل؛ حتی این که نزدیک بود که موسی هم از زندگی خود زیان ببیند.»

(۶) «بنابراین به راستی به شما می‌گویم که همانا اساس تقدیر همانا شریعت خدای و آزادی ارادهٔ بشریه است.»

(۷) «بلکه خدای می‌توانست که همهٔ عالم را خلاص کند تا هیچ کس هلاک نشود، هر آینه نخواست که آن را بکند.»

(۸) «برای این که انسان از آن آزادی که آن را برای او نگه داشته جدا نشود و بر ضد شیطان عمل کند تا برای این مشتِ گِل که آن را شیطان ذلیل نموده – اگر چه گناه کرده، چنان که شیطان کرده – قدرت باشد بر توبه و بر رفتن برای سکنا گرفتن در آن جایی که از آن جا شیطان رانده شده‌است.»

(۹) «پس می‌گویم که خدای می‌خواهد که به رحمت خود مماشات کند آزادی ارادهٔ انسان را.»

(۱۰) «همچنین نمی‌خواهد که به قدرت نامتناهی خود مخلوق را ترک کند.»

(۱۱) «نیز نمی‌تواند کسی در روز جزا از گناهان خود معذور باشد.»

(۱۲) «زیرا آن وقت برای او واضح می‌شود که چقدر کار کرده خدای برای بازگشت او و چقدر و چقدر او را به سوی توبه خوانده‌است.»


(۱) «بنابراین پس هر گاه فکرهای شما به این اطمینان ندارد و می‌خواهد که باز بگویید برای چه این چنین است، پس من برای شما واضح می‌کنم که چرا.»

(۲) «آن این است که به من بگویید، که چرا ممکن نیست سنگ را که بر سطح آب قرار بگیرد با این که زمین را تسلط بر سطح آب است؟»

(۳) «به من بگویید برای چه خاک و باد و آب و آتش در انسان متحدند و به وفاق محفوظ؛ با این که آب آتش را خاموش می‌کند و خاک از باد می‌گریزد؛ حتی کسی نمی‌تواند میان آن‌ها الفت دهد.»

(۴) «پس هر گاه شما این را نمی‌فهمید – بلکه تمام بشر از حیثی که ایشان بشر هستند نمی‌توانند آن را بفهمند - پس چگونه می‌فهمند که خدای چگونه هستی را از لاشیئی به یک کلمه آفریده‌است.»

(۵) «چگونه ازلیت خدای را می‌فهمند؟»

(۶) «به راستی که برای ایشان هیچ گاه دست نخواهد داد که این را بفهمند.»

(۷) «زیرا چون انسان محدود است و در ترکیب او داخل می‌شود آن جسدی که آن قابل فساد است و نَفْس را فشار می‌دهد – چنان که سلیمان پیغمبر فرموده – و چون که کارهای خدای مناسب است با خدای، پس چگونه برای انسان ادراک آن‌ها ممکن می‌شود؟»

(۸) «پس چون که اشعیا، پیغمبر خدای، این بدید فریاد برآورده، فرمود: راستی همانا تو خدای در پرده‌ای.»

(۹) «دربارهٔ رسول الله می‌فرماید: چگونه خدای او را آفریده اما از طایفهٔ او، پس کیست که صفت او کند؟»

(۱۰) «دربارهٔ عمل خدای می‌فرماید: کیست رأی‌دهندهٔ در آن؟»

(۱۱) «از این رو خدای به طبیعت بشریه می‌فرماید: چنان که آسمان بالای زمین است راه‌های من بالای راه‌های شما و فکر من بالای فکرهای شماست.»

(۱۲) «از این رو به شما می‌گویم که کیفیت تقدیر برای انسان واضح نیست، اگر چه ثبوت آن حقیقی است، چنان که به شما گفتم.»

(۱۳) «پس در این صورت آیا سزاوار است انسان حقیقت را انکار کند؛ چون کیفیت آن را نمی‌تواند به دست آورد.»

(۱۴) «حقاً که من پیدا نکرده‌ام کسی را که ترک کند صحت را، اگر چه ممکن نشود برای او ادراک کیفیت آن.»

(۱۵) «زیرا من تاکنون نمی‌دانم خدای چگونه شفا می‌دهد مرض را به واسطهٔ لمس نمودن من.»


(۱) آن وقت شاگردان گفتند: راستی که خدای به زبان تو سخن گفته: زیرا هیچ انسانی سخن نگفته چنان که تو سخن می‌گویی.

(۲) یسوع فرمود: «تصدیق کنید مرا که چون خدای مرا برگزید تا به خانهٔ اسراییل بفرستد، کتابی به من عطا فرمود که به آینهٔ پاکی شباهت دارد و بر دل من فرود آمده‌است که هرچه می‌گویم از آن کتاب صادر می‌شود.»

(۳) «وقتی که صدور آن کتاب از دهان من به نهایت رسید از جهان بلند شوم.»

(۴) پطرس پرسید: ای معلم، آیا آن چه الآن به آن تکلم می‌کنی در آن کتاب مکتوب است؟

(۵) یسوع در جواب فرمود: «همانا هر آن چه می‌گویم از برای معرفت خدای و برای خدمت خدای و برای معرفت انسان و برای خلاص جنس بشری، همانا همه از آن کتاب که آن انجیل من است صادر شده‌است.»

(۶) پطرس گفت: آیا در آن بزرگواری بهشت نوشته شده است؟


(۱) یسوع فرمود: «گوش بدارید که کیفیت بهشت را برای شما شرح دهم و بگویم که چگونه پاکان و مؤمنان در آن جا، الی غیرالنهایه اقامت خواهند نمود.»

(۲) «این برکتی است از بزرگ‌ترین برکت‌های بهشت؛ زیرا هر چیزی، هرچند بزرگ باشد، همین که آن را نهایتی بود کوچک، بلکه ناچیز، خواهد شد.»

(۳) «پس بهشت همان خانه‌ای است که خدای در آن مسرت‌های خود را که بس بزرگ است انباشته می‌فرماید.»

(۴) «حتی آن زمینی که پاهای پاکان و فرخندگان آن را پایمال می‌کند، بس پر قیمت است؛ به حیثی که اندکی از آن گران‌تر است از هزار عالم.»

(۵) «به تحقیق که این مسرات را پدر ما داوود، پیغمبرِ خدای، دیده‌است.»

(۶) «زیرا خدای به او نشان داده، وقتی که برای او آسان نمود که عظمت بهشت را ببیند.»

(۷) «از این رو همین که به خود آمد، چشم‌های خود را با دو دست خود پوشیده و گریه‌کنان فرمود: ای چشم من، بعد از این به این جهان نظر مکن؛ زیرا هر چه در آن هست باطل است و در آن چیز خوبی نیست.»

(۸) «به تحقیق که از این مسرات اشعیای پیغمبر سخن رانده و گفته: دو چشم انسانی ندیده و دو گوش او نشنیده و دل بشر درک نکرده آن چه را که خدای تهیه فرموده برای کسانی که او را دوست دارند.»

(۹) «آیا می‌دانید برای چه ندیده‌اند نشنیده‌اند و درک نکرده‌اند این مسرت‌ها را؟ زیرا مادامی که ایشان این جا در جهانِ پست زندگانی می‌کنند، همانا لایق نیستند برای مشاهدهٔ این چیزها.»

(۱۰) «از این رو به شما می‌گویم که پدر ما داوود، با این که به راستی آن‌ها را دیده است، به دو چشم بشری آن‌ها را ندیده است.»

(۱۱) «زیرا خدای نفس او را به سوی خود کشید و وقتی که با خدای متحد شد، آن‌ها را به نور الاهی دید.»

(۱۲) «سوگند به هستی خدای که نفس من در حضورش می‌ایستد، چون مسرت‌های بهشت نامتناهی و انسان متناهی است؛ پس انسان نمی‌تواند که آن‌ها را فرا گیرد؛ چنان که سبوی کوچک نمی‌تواند آب دریا را فرا گیرد.»

(۱۳) «ببینید که در زمان تابستان جهان چه رونقی دارد وقتی که همه جا میوه و محصول فراوان دارد.»

(۱۴) «حتی این که خود کشاورز مست می‌شود از سروری که در فصل درو دارد و دره‌ها و کوه‌ها را وادار می‌کند به ترجیع صوت خود.»

(۱۵) «زیرا او نتیجهٔ کارهای خود را بسیار دوست می‌دارد.»

(۱۶) «هان، پس این چنین دل خود را به سوی بهشت بلند کنید، آن جا که همه چیز ثمر می‌دهد میوه‌هایی را به اندازه‌ای که هر کس کِشتِه.»

(۱۷) «سوگند به هستی خدای همانا این بس است برای معرفت بهشت از حیثی که خدای بهشت را خانهٔ مسرت خود آفرید.»

(۱۸) «آیا گمان نمی‌کنید که برای خوبی نامحدود به قیاس چیزهای خوب نامحدودی هست؟»

(۱۹) «یا این که جمالی را که قیاس آن نمی‌توان، چیزهایی باشد که جمال آن‌ها بر قیاس فائق باشد؟»

(۲۰) «حذر کنید؛ زیرا شما بسیاری را گمراه خواهید کرد اگر گمان کنید که همهٔ این‌ها نزد خداوند نیست.»


(۱) «خدای به مردی که او را به اخلاص عبادت می‌کند چنین می‌فرماید:»

(۲) «قدر خود را بشناس و این که تو برای من کار می‌کنی.»

(۳) «سوگند به هستی خودم که من ابدی هستم، همانا محبت چیزی بر جود من زیاد نمی‌کند.»

(۴) «زیرا تو مرا عبادت می‌کنی در حالتی که خدای آفریدگار توام، دانا به این که تو ساختهٔ من هستی.»

(۵) «از من نمی‌خواهی چیزی را جز نعمت و رحمت به واسطهٔ اخلاص خود در عبادت من؛ زیرا تو برای عبادت من حدی قرار نمی‌دهی؛ چه، تو راغبی که مرا همیشه عبادت کنی.»

(۶) «من هم این چنین می‌کنم؛ چه، من تو را پاداش می‌دهم که گویا تو خدایی و همسر من هستی.»

(۷) «زیرا من نه تنها نیکویی‌های بهشت را در دست‌های تو می‌نهم؛ بلکه خودم را نیز به تو می‌بخشم.»

(۸) «همان گونه که تو می‌خواهی همیشه بندهٔ من باشی، اجر تو را ابدی قرار می‌دهم و می‌خواهم همیشه خدای تو باشم.»


(۱) یسوع به شاگردان خود فرمود: «گمان شما دربارهٔ بهشت چیست؟»

(۲) «آیا عقلی یافت می‌شود که مانند آن توانگری و خوشی‌ها را درک نماید؟»

(۳) «پس بر انسانی که می‌خواهد بفهمد آن چه را خدای می‌خواهد به بندگانش بدهد، لازم است که معرفت او بزرگ باشد به اندازهٔ معرفت خدای.»

(۴) «هر گاه هیرودس به یکی از شرفای خود هدیه‌ای تقدیم کند، آیا می‌دانید به چه نحو آن را تقدیم می‌کند؟»

(۵) یوحنا در جواب گفت: همانا من آن را دوبار دیده‌ام و یقیناً که ده یک آن چه به او می‌دهد، کافی باشد فقیر را.

(۶) یسوع فرمود: «لیکن هر گاه درویشی از هیرودس تقدیم خواهد پس او را چه خواهد داد؟»

(۷) یوحنا در جواب گفت: یک فَلس یا دو فَلس.

(۸) یسوع فرمود: «پس باید این همان نامهٔ شما باشد که در آن مطالعه می‌کنید برای معرفت بهشت.»

(۹) «زیرا خدای هرچه به انسان برای جسد او بدهد در این جهان حاضر، مثل این است که هیرودس به درویشی یک فَلس بدهد.»

(۱۰) ل«یکن آن چه می‌دهد آن را خدای برای روح و نَفْس در فردوس، مثل این است که هیرودس آن چه دارد، بلکه زندگی خود را، به یکی از خدمتکاران خود بدهد.»


(۱) «خدای به کسی که او را دوست می‌دارد و به اخلاص عبادت می‌کند، چنین می‌فرماید:»

(۲) «ای بندهٔ من، برو و تأمل کن که ریگ‌های دریا چه بسیارند، پس هر گاه تو را دریا یک دانه ریگ بدهد، آیا ظاهر نمی‌شود که آن کم است؟ آری البته.»

(۳) «سوگند به هستی خودم که آفریدگار توام، همهٔ آن چه داده‌ام به بزرگان و پادشاهان زمین، همانا از یک دانه ریگ که آن را دریا به تو بدهد کمتر است در برابر آن چه آن را به تو عطا می‌کنم در بهشت.»


(۱) یسوع فرمود: «در این صورت به خوبی‌های بهشت تأمل کنید.»

(۲) «همانا اگر خدای در این جهان اندکی بسیار ناچیز از فراخی زندگانی عطا کند، در بهشت هزار هزار برابر عطا خواهد فرمود.»

(۳) «تأمل کنید در مقدار میوه‌هایی که در این عالم است و در مقدار طعام و مقدار گُل‌ها و در مقدار چیزهایی که خدمت انسان می‌کند.»

(۴) «سوگند به هستی خدایی که نفس من در حضور او می‌ایستد، چنان که ریگ‌های دریا زیادتی دارد بر یک دانه که از آن بردارنده‌ای بر می‌دارد، انجیر بهشت در خوبی و مقدارش زیادتی دارد بر نوع انجیری که این جا آن را می‌خورید.»

(۵) «بر آن قیاس کن هر چیز دیگری را در بهشت.»

(۶) «لیکن نیز به شما می‌گویم که همان طور که کوهی از زر و مروارید، گرانبهاتر است از سایهٔ مورچه‌ای، همچنین خوشی‌های بهشت فزون‌ترند از حیث قیمت، از خوشی‌های بزرگان و پادشاهان که برای ایشان بود و خواهد بود تا جزای خدای، وقتی جهان به پایان می‌رسد.»

(۷) پطرس پرسید: آیا همین جسد ما که اکنون آن را داریم به بهشت می‌رود؟

(۸) یسوع در جواب فرمود: «ای پطرس، حذر کن از این که صدوقی شوی، چه صدوقیان می‌گویند که جسد دوباره بر نمی‌خیزد و این که فرشتگان یافت نمی‌شوند.»

(۹) «از این رو بر تن و روان ایشان دخول در بهشت حرام شد و ایشان محرومند از خدمت فرشتگان در این جهان.»

(۱۰) «مگر ایوب، پیغمبر و دوست خدای را فراموش نمودید که چگونه می‌گوید: می‌دانم که خدای خودم زنده‌است و همانا من در روز پسین به جسد خودم بر خواهم خواست و به چشم خود خدای خلاص‌کنندهٔ خود را خواهم دید.»

(۱۱) «لیکن مرا تصدیق کنید در این که همین جسد ما پاک می‌شود به کیفتی که با آن هیچ خاصه‌ای از خواص کنونی آن نمی‌باشد.»

(۱۲) «زیرا آن پاک می‌شود از هر شهوت بدی.»

(۱۳) «پس آن را به همان حالی که آدم بر آن بود، قبل از آن که گناه کرده بود، بر می‌گرداند.»

(۱۴) «دو نفر در یک عملی خدمت خدای می‌کردند.»

(۱۵) «یکی از آن دو اقتصار می‌کند بر نظارت در کارها و صادر کردن فرمان‌ها و دومی قیام می‌نماید به آن چه اولی او را به آن امر می‌نماید.»

(۱۶) «می‌گویم که آیا عدالت می‌بیند آقا مخصوص بدارد به پاداش؛ کسی را که فقط نظارت می‌دارد و فرمان می‌دهد و بیرون کند از خانهٔ خود کسی را که خود را در کار خسته نموده‌است.»

(۱۷) «نه البته.»

(۱۸) «پس چگونه عدالت خدای این را متحمل می‌شود؟»

(۱۹) «همان نَفْس و جسد و حس انسان خدمت می‌کنند خدای را.»

(۲۰) «پس نَفْس، نظارت می‌کند و فقط به خدمت فرمان می‌دهد؛ زیرا چون نَفْس نان نمی‌خورد، پس آن روزه نمی‌گیرد و راه نمی‌رود و سردی و گرمی را احساس نمی‌کند و بیمار نمی‌شود و کشته نگردد؛ زیرا خلود دارد.»

(۲۱) «نیز گرفتار نمی‌شود به چیزی از الم‌های جسدیه که اجساد به واسطهٔ فعل عناصر به آن گرفتار می‌شوند.»

(۲۲) «پس می‌گویم، آیا عدالت است در این صورت که تنها نَفْس به بهشت برود بی جسدی که به این اندازه خود را در خدمت خدای لاغر نموده است؟»

(۲۳) پطرس گفت: ای معلم، چون جسد همان بود که نَفْس را بر گناه واداشت، پس سزاوار نیست که در بهشت گذاشته شود.

(۲۴) یسوع فرمود: «چگونه جسد بدون نَفْس گناه نمی‌کند؟»

(۲۵) «به راستی که این محال است.»

(۲۶) «پس همین که رحمت خدای از جسد گرفته شود، حکم فرموده می‌شود دربارهٔ نَفْس به دوزخ.»


(۱) «سوگند به هستی خدایی که نفس من در حضورش می‌ایستد، خدای وعده به گناهکار می‌دهد در حالتی که می‌گوید: به هستی خودم سوگند آن ساعتی که گناهکار در آن بر گناه خود ناله می‌کند، همان است که گناه او را در آن تا ابد فراموش می‌کنم.»

(۲) «پس چه چیز طعام‌های بهشت را می‌خورد، اگر آن جا جسد نمی‌رود؟»

(۳) «آیا نَفْس می‌خورد.»

(۴) «البته نه؛ زیرا آن روح است.»

(۵) پطرس گفت: مگر در این صورت فرخندگان هم در بهشت می‌خورند؛ نیز چگونه طعام بیرون می‌شود بدون نجاست؟

(۶) یسوع در جواب فرمود: «چه برکتی بر جسم می‌رسد، در صورتی که نخورد و نیاشامد؟»

(۷) «پرواضح است که سزاوار این است که برکت به نسبت شئ برکت یافته باشد.»

(۸) «لیکن تو ای پطرس، خطا می‌کنی در گمان خود که طعامی مانند این بیرون می‌شود به نجاست.»

(۹) «زیرا این جسم، در وقت کنونی طعام‌های فسادپذیر را می‌خورد و از این رو فساد حاصل می‌شود.»

(۱۰) «لیکن در بهشت جسم فساد نپذیرد و خلود دارد و خالی از هر بدبختی است.»

(۱۱) «در آن جا جسم، از طعام‌هایی که در آن هیچ عیبی نیست و فساد کمی هم احداث نمی‌نماید، می‌خورد.»


(۱) «خدای بر زبان اشعیای پیغمبر، در حالتی که حقارت را بر مطرودین می‌افشاند، چنین می‌فرماید: در خانهٔ من بر مائدهٔ من خدمتکاران من می‌نشینند و با ابت‌هاج لذت می‌برند با خوشی و با آوازهٔ عودها و ارغنون‌ها و نمی‌گذارم که به هیچ چیزی محتاج شوند.»

(۲) «اما شما دشمنان من، پس خارج از خانهٔ من انداخته می‌شوید؛ آن جا که با بدبختی بمیرید و هر یک از خادمانِ من شما را خوار خواهد داشت.»


(۱) یسوع به شاگردان خود فرمود: «فرمایش او که: متلذذ می‌شوند، چه منفعت دارد؟»

(۲) «راستی خدای آشکارا سخن می‌گوید.»

(۳) «لیکن فایدهٔ نهرهای چهارگانه از آب‌های پرقیمت در بهشت با میوه‌های بس فراوان چیست؟»

(۴) «پر واضح است که خدای نمی‌خورد و فرشتگان نمی‌خورند و نفس نمی‌خورد و حس نمی‌خورد؛ بلکه خورنده همان جسد و جسم ماست.»

(۵) «پس برکت بهشت همان طعام جسد است.»

(۶) «اما نفس و حس، پس برای آن هر دو سخن گفتن با خدای و فرشتگان و روان‌های خجسته‌است.»

(۷) «اما ‎آن مجد، پس آن را رسول‌الله، که از هر مخلوقی به همه چیزها داناتر است، به واضح‌ترین بیانی آشکار خواهد نمود؛ زیرا خدای همه چیز را برای محبت او آفریده است.»

(۸) برتولما گفت: ای معلم، آیا مجد بهشت برای هر کس یکسان خواهد بود؟

(۹) هر گاه یکسان باشد، پس آن از عدل نباشد.

(۱۰) هر گاه یکسان نباشد، پس کوچک‌تر بر بزرگ‌تر رشک خواهد برد.

(۱۱) یسوع در جواب فرمود: «یکسان نخواهد بود؛ زیرا خدای عادل است.»

(۱۲) «پس هر کس به آن چه از خدای یافته قانع خواهد بود؛ زیرا آن جا رشک نخواهد بود.»

(۱۳) «ای برتولما، به من بگو هست آقایی که خدمتکاران زیادی داشته باشد و بر تمام خدمتکاران خود یک جامه بپوشاند؟»

(۱۴) «در این صورت مگر کودکان، که جامهٔ کودکانه پوشیده‌اند، اندوهگین می‌شوند برای این که ایشان جامهٔ مردان ندارند؟»

(۱۵) «بلکه بالعکس اگر مردان بخواهند که که به ایشان جامه‌های بزرگ خود را بپوشانند هر آینه به خشم در آیند؛ زیرا هر گاه جامه‌ها موافق اندام‌های ایشان نشود گمان خواهند کرد که ایشان مسخره شده‌اند.»

(۱۶) «پس بلند کن در این صورت، ای برتولما، دل خود را برای خدای در بهشت؛ پس خواهی دید که همگی یک مجد دارند و با این که برای یکی بسیار و برای دیگری کم باشد، پس هیچ حسدی هم تولید نخواهد کرد.»


(۱) آن وقت نگارنده گفت: ای معلم، آیا بهشت را فروغی از آفتاب است؛ آن گونه که این جهان راست؟

(۲) یسوع در جواب فرمود: «چنین فرموده خدای به من ای برنابا، که: جهانی که در آن، ای بشر خطاکار، ساکن هستی، آفتاب و ماه و ستارگانی دارد که آن را برای سود و سرور شما زینت می‌دهند.»

(۳) «زیرا آن‌ها را برای این آفریده‌ام.»

(۴) «مگر گمان می‌کنید خانه‌ای که در آن ایمان‌آورندگان به من ساکن می‌شوند افضل نیست؟»

(۵) «راستی که شما در این گمان خطا می‌کنید.»

(۶) «زیرا من، خدای شما، همان آفتاب بهشتم و رسول من همان ماه‌است که از من هر چیزی را استمداد می‌نماید.»

(۷) «ستارگان پیغمبران هستند که شما را به مراد من بشارت دادند.»

(۸) «پس چنان که گروندگان به من سخن مرا از پیغمبران من در این جا گرفتند، همچنین به واسطهٔ ایشان به خوشی و خوشحالی در بهشت به مسرت‌های من نایل خواهند شد.»

(۱) پس از آن یسوع فرمود: «این شما را در شناختن بهشت باید کفایت کند.»

(۲) پس از این جا برتولما برگشته، گفت: ای معلم، شکیبا باش بر من هر گاه از تو مسأله‌ای بپرسم.

(۳) یسوع فرمود: «هر چه می‌خواهی بگو.»

(۴) برتولما گفت: حقاً که بهشت خیلی وسعت دارد؛ زیرا هر گاه در آن چنان خیرات عظیمی است که این مقدار آن‌ها باشد، پس لابد وسیع خواهد بود.

(۵) یسوع در جواب فرمود: «همانا بهشت خیلی وسیع است تا بدان جایی که هیچ کس نمی‌تواند آن را اندازه بگیرد.»

(۶) «راستی به شما می‌گویم که تعداد آسمان‌ها نه آسمان است که نهاده شده در میان آن‌ها سیاره‌هایی که هر یک از آن‌ها به اندازهٔ سفر پانصدساله از دیگری دور است.»

(۷) «همچنین فاصلهٔ زمین از آسمان نخستین به اندازهٔ سفر پانصدساله است.»

(۸) «لیکن تأمل کن در اندازه گرفتن آسمان نخستین که زیادتی بر زمین دارد، چنان که زمین زیادتی دارد بر یک دانه ریگ.»

(۹) «همچنین آسمان دوم بر آسمان اول زیادتی دارد و سومی بر دومی و همچنین آسمان‌های دیگر هر یک از آن‌ها زیادتی دارد به همین اندازه به آن چه بعد از آن واقع شده‌است.»

(۱۰) «راستی به شما می‌گویم که بهشت از همهٔ زمین و از تمام آسمان‌ها بزرگ‌تر است، چنان که زمین به تمامه از یک دانه ریگ بزرگ‌تر است.»

(۱۱) پس آن وقت پطرس گفت: ای معلم، لابد است این که بهشت بزرگ‌تر از خداست؛ زیرا وجود آن در داخل بهشت ملاحظه می‌شود.

(۱۲) یسوع در جواب فرمود: «خاموش باش ای پطرس، زیرا تو جاهلانه کفر می‌گویی.»


(۱) آن وقت فرشته جبرئیل نزد یسوع آمد.

(۲) پس آئینهٔ برّاقی مانند آفتاب به او نشان داد.

(۳) در آن این کلمات را نوشته دید که: قسم به هستی خودم که من ابدی هستم.

(۴) چنان که بهشت از جمیع آسمان‌ها و زمین بزرگ تر است و چنان که تمام زمین از دانهٔ ریگی بس بزرگ‌تر است، همچنین من از بهشت بسی بزرگ‌ترم.

(۵) بلکه بسیار بیشتر از آن، به عدد دانه‌های ریگ دریا و قطره‌های آب دریا و گیاه زمین و برگ‌های درختان و پوست‌های جانوران.

(۶) بلکه بسی بیشتر از آن به عدد دانهٔ ریگی که آسمان‌ها و بهشت را پر کند بلکه بیشتر.

(۷) آن وقت یسوع فرمود: «باید سجده کنیم برای خدای خود که تا ابد فرخنده است.»

(۸) پس از آن جا سرهای خود را صد بار به زیر آوردند و گونهٔ خود را در نماز به خاک مالیدند.

(۹) چون نماز تمام شد، یسوع پطرس را خواند و به او و همهٔ شاگردان خبر داد آن چه را که دیده بود.

(۱۰) پس به پطرس فرمود: «همانا نَفْس تو که بزرگ‌تر است از تمام زمین به یک چشم می‌بیند آفتاب را که هزاران مرتبه از زمین بزرگ‌تر است.»

(۱۱) پطرس در جواب گفت: همانا آن درست است.

(۱۲) پس آن وقت یسوع فرمود: «همچنین خدای آفریدگار خود را به واسطهٔ بهشت چنین می‌بینی.»

(۱۳) پس از آن که یسوع این بفرمود، شکر خدای پروردگار ما را بنمود، در حالتی که دعاکننده بود برای خانهٔ اسراییل و شهر مقدس.

(۱۴) پس هر یک جواب دادند: چنین باد ای پروردگار،


(۱) یک روز وقتی که یسوع در رواق سلیمان بود، یکی از فرقهٔ کاتبان نزدیک او آمد و او از کسانی است که در قوم خطبه می‌خوانند.

(۲) پس او را گفت: ای معلم، همانا در این قوم بارها خطبه خوانده‌ام و در دل من آیتی است از کتاب که فهم آن بر من مشکل است.

(۳) یسوع فرمود: «آن کدام است؟»

(۴) کاتب گفت: آن همان است که آن را خدای به ابراهیم، پدر ما، فرموده که: همانا من پاداش بزرگ تو خواهم شد. پس چگونه انسان مستحق این پاداش می‌شود؟

(۵) یسوع به روح افروخته رخ شده، فرمود: «راستی که تو همانا از ملکوت خدای دور نیستی.»

(۶) «به من گوش بدار تا به تو معنی این تعلیم را افاده کنم.»

(۷) «چون خدای غیرمحدود است و انسان محدود، مستحق نمی‌شود انسان خدای را؛ آیا این محل شک تو است ای برادر؟»

(۸) کاتب در جواب گریه‌کنان گفت: ای آقا، تو دل مرا می‌شناسی.

(۹) در این صورت سخن کن که نفس من می‌خواهد تا صدای تو را بشنود.

(۱۰) آن وقت یسوع فرمود: «به هستی خدای سوگند که انسان مستحق نیست حتی این نَفَس اندکی را که هر لحظه می‌گیرد.»

(۱۱) پس همین که کاتب این بشنید نزدیک بود که دیوانه شود و شاگردان هم بیخود شدند؛ زیرا به یاد آوردند آن چه را یسوع فرموده بود، که هرچه را ایشان در محبت خدای بدهند صد برابر خواهند گرفت.

(۱۲) آن وقت فرمود: «هر گاه به شما کسی صد پارچه از طلا قرض بدهد، پس این پارچه‌ها را خرج بکنید، آیا به آن کس می‌گویید من به تو برگ متعفن درخت انگور می‌دهم، پس به من خانهٔ خود را بده که مستحق آنم؟»

(۱۳) کاتب در جواب گفت: نه‌ای آقا، زیرا بر او واجب است پس بدهد آن چه بر او هست.

(۱۴) آن گاه بر اوست اگر بخواهد چیزی را، چیزهای نیکو بدهد؛ لیکن برگ فاسدی چه سود دارد؟

(۱) یسوع فرمود: «خوب گفتی ای برادر»

(۲) «پس به من بگو چه کس انسان را از ناچیز آفرید؟»

(۳) «پُرواضح است که او همان خدایی است که به او جهان را به تمامه برای سود او بخشیده.»

(۴) «لیکن انسان آن را همه به گنهکاری صرف نموده.»

(۵) «زیرا به سبب گناه جهان به ضدیت انسان برگشته‌است.»

(۶) «انسان در بدبختی خود چیزی ندارد که به خدای بدهد؛ جز اعمالی که آن‌ها را گناه فاسد نموده.»

(۷) «زیرا او به گناه کردن در هر روز عمل خود را فاسد می‌نماید.»

(۸) «از این رو اشعیای پیغمبر می‌فرماید: نیکویی ما چون کهنهٔ زن حائض است.»

(۹) «پس چگونه انسان استحقاق خواهد داشت و حال آن که او قادر بر عوض دادن نیست.»

(۱۰) «آیا احتمال دارد که انسان گناه نکند؟»

(۱۱) «پُرواضح است که خدای بر زبان داوود، پیغمبر خود، می‌فرماید: صدیق در هر روز هفت بار سقوط می‌کند.»

(۱۲) «در این صورت بدکار چند بار سقوط خواهد نمود؟»

(۱۳) «هر گاه نیکویی ما فاسد شود، پس بدکاری ما چقدر مورد خشم واقع خواهد شد؟»

(۱۴) «به هستی خدای سوگند که پیدا نمی‌شود چیزی که واجب می‌شود بر انسان روی گردانیدن از آن، مثل این سخن که: من استحقاق دارم.»

(۱۵) «ای برادر، انسان باید کار دست‌های خود را بداند، پس استحقاق خود را بی‌درنگ می‌بیند.»

(۱۶) «حقاً که هر کار نیکویی که انسان آن را به جا می‌آورد، آن را انسان نمی‌کند؛ بلکه آن را خدای در او می‌کند.»

(۱۷) «زیرا هستی او از خداست که او را آفریده است.»

(۱۸) «اما آن چه که انسان آن را می‌کند، پس آن این است که مخالفت نماید آفریدگار خود را و مرتکب شود گناهی را که بر اساس آن مستحق پاداش نباشد؛ بلکه استحقاق عذاب را داشته باشد.»


(۱) «خداوند انسان را چنان که گفتم، فقط نیافریده، بلکه او را کامل آفریده‌است.»

(۲) «به او همهٔ جهان را داده و بعد از مفارقت از بهشت، به او دو فرشته داد تا او را نگهداری کنند.»

(۳) «برای او پیغمبران را فرستاده‌است.»

(۴) «به او شریعت عطا کرده.»

(۵) «به او ایمان بخشیده.»

(۶) «هر لحظه او را از دام شیطان می‌رهاند.»

(۷) «می‌خواهد که به او بهشت و بلکه بیشتر از آن را عطا فرماید.»

(۸) «زیرا خدای می‌خواهد که خودش را به انسان بدهد.»

(۹) «پس تأمل کنید در این که چون قرض بزرگ است»

(۱۰) «پس برای ادا نمودن آن واجب است بر شما که شما انسان را از عدم آفریده باشید.»

(۱۱) «نیز باید باشد شما پیغمبرانی را به عدد آن چه خدای فرستاده‌است با خلق عالم و بهشت آفریده باشید.»

(۱۲) «بلکه بیشتر از آن، با آفریده‌های خدای بزرگ و جوادی مانند خدای ما.»

(۱۳) «پس باید آن‌ها را به تمامی به خدای هبه کنید.»

(۱۴) «پس به این نحو محو می‌شود دِیْن و بر شما باقی می‌ماند فقط فریضهٔ تقدیم شکرانه به خدای.»

(۱۵) «لیکن چون شما قادر نیستید بر آفریدن یک مگس و چون نیست جز یک خدای و او مالک همهٔ چیزهاست، پس چگونه می‌توانید که دِیْن خود را ادا کنید؟»

(۱۶) «راستی که هر گاه کسی به شما صد پارچه از طلا قرض بدهد واجب است بر شما که صد پارچه از طلا به او برگردانید.»

(۱۷) «بنابراین معنی این ای برادر، این است که چون خدای مالک بهشت و هر چیز است، می‌تواند که هر چه می‌خواهد بفرماید و هر چه می‌خواهد ببخشد.»

(۱۸) «از این رو وقتی که خدای به ابراهیم فرمود من پاداش بزرگ تو می‌شوم، نتوانست ابراهیم بگوید که خدای پاداش من است.»

(۱۹) «بلکه گفت: خدای هبهٔ من است.»

(۲۰) «از این رو ای برادر، بر تو واجب است که هنگامی که در میان قوم خطبه می‌خوانی این عبارت را چنین تفسیر کنی:»

(۲۱) «خدای به انسان وقتی که کار نیکو کند چنان و چنین چیزها می‌بخشد.»

(۲۲) ««وقتی که با تو، ای انسان، خدای سخن گوید و بفرماید که: ای بندهٔ من، همانا تو کار نیکو کرده‌ای در محبت من، پس از من که خدای توام چه پاداش می‌خواهی؟»

(۲۳) تو در جواب عرض کن: چون من ساخته شدهٔ دست‌های توام شایسته نیست در من گناه باشد و آن چیزی است که آن را شیطان دوست می‌دارد.»

(۲۴) «پس رحم کن ای پروردگار، به خاطر بزرگواری خود بر ساخته شدهٔ دست‌های خود.

(۲۵) «پس هر گاه خدای بفرماید که تو را عفو فرمودم و اکنون می‌خواهم که به تو پاداش بدهم، پس در جواب بگو: ای پروردگار، من مستحق عقوبت هستم به واسطهٔ آن چه کرده‌ام و تو سزاواری که تمجید کرده شوی به واسطهٔ آن چه کرده‌ای؛ پس ای پروردگار، مرا عقاب کن بر آن چه کرده‌ام و خلاص کن آن چه را ساخته‌ای.»

(۲۶) «پس هر گاه خدای بفرماید آن کدام عقوبتی است که با گناه تو برابر باشد؟ پس تو در جواب بگو: ای پروردگار، به اندازهٔ آن چه همهٔ افکنده‌شدگان رنج خواهند کشید.»

(۲۷) «پس هر گاه خدای بفرماید که برای چه‌ای بندهٔ امین من چنین عقوبتی می‌خواهی؟ پس تو در جواب بگو: اگر هر یک از ایشان گرفته بود از تو به اندازهٔ آن چه من گرفته‌ام، هر آینه در خدمت تو ایشان از من با اخلاص‌تر بودندی.»

(۲۸) «پس هر گاه خدای بفرماید که می‌خواهی چه وقت این عقوبت به تو برسد و مدت آن چقدر باشد؟ پس تو در جواب بگو: از اکنون الی غیرالنهایة.»

(۲۹) «سوگند به هستی خدای که نفس من در حضور او می‌ایستد، مردی که این چنین باشد، نزد خدای پسندیده خواهد بود بیشتر از فرشتگان پاک او.»

(۳۰) «زیرا خدای تواضع حقیقی را دوست و تکبر را دشمن می‌دارد.»

(۳۱) آن وقت کاتب شکرانهٔ یسوع به جا آورده، گفت: ای آقا، باید به خانهٔ خادم خود بروی، زیرا خادم تو برای تو و شاگردان طعامی تقدیم می‌کند.

(۳۲) یسوع در جواب فرمود: «همانا اکنون به آن جا می‌روم، هر گاه وعده کنی که تو مرا برادر بخوانی نه آقا و بدانی که تو برادر منی نه خادم من.»

(۳۳) پس آن مرد بر این وعده داد و یسوع به خانهٔ او رفت.


(۱) در اثنای این که بر سر طعام نشسته بودند، کاتب گفت: ای معلم، تو خود فرمودی که خدای تواضع حقیقی را دوست می‌دارد.

(۲) پس به ما بگو که آن چیست و چگونه حقیقی یا دروغ می‌شود؟

(۳) یسوع در جواب فرمود: «راستی به شما می‌گویم کسی که مانند کودک خردسال نشود، در ملکوت خدای داخل نمی‌شود.»

(۴) هر یک از شنیدن این سخن تعجب نمودند.

(۵) هر یکی به دیگری می‌گفت که چگونه ممکن است کسی که سی یا چهل ساله باشد کودک شود؟ راستی که همانا این بس سخن دشواری است.

(۶) آن گاه یسوع فرمود: «سوگند به هستی خدایی که نَفْس من در حضورش می‌ایستد همانا سخن من حق است.»

(۷) «همانا من به شما گفتم که واجب است بر انسان تا مانند کودک کوچک بشود؛ زیرا این همان تواضع حقیقی است.»

(۸) «چون هر گاه شما از پسر کوچکی بپرسید که جامه‌های تو را چه کسی درست کرده؟ در جواب خواهد گفت: پدر من.»

(۹) «هر گاه از او بپرسید که خانه‌ای که او در آن است از آن کیست؟ خواهد گفت: خانهٔ پدر من.»

(۱۰) «هر گاه از او بپرسید که چه کسی به تو غذا می‌دهد که بخوری؟ در جواب می‌گوید پدر من.»

(۱۱) «هر گاه بگویید چه کسی به تو آموخته رفتار و گفتار را؟ در جواب می‌گوید پدر من.»

(۱۲) «لیکن هر گاه به او بگویید پیشانی تو را چه کسی شکسته؟ زیرا پیشانی تو بسته شده، در جواب می‌گوید: افتادم و پیشانی خود را ترکانیدم؛ و هر گاه بگویید که چرا افتادی؟»

(۱۳) «در جواب می‌گوید: مگر نمی‌بینید که من کوچکم به اندازه‌ای که من هیچ توانایی بر رفتار و تندروی مثل بالغ ندارم، به اندازه‌ای که واجب است پدر من دست مرا بگیرد تا وقتی که من راه بروم به ثبات قدم.»

(۱۴) «لیکن مرا قدری پدرم واگذاشت تا راه رفتن را بیاموزم؛ پس میل کردم تند بروم که افتادم.»

(۱۵) «هر گاه بگویید که پدرت چه گفت: در جواب گوید: گفت چرا آهسته راه نرفتی؟ مراقب باش تا در آینده طرف مرا وانگذاری.»


(۱) یسوع فرمود: «به من بگویید آیا این درست است؟»

(۲) شاگردان و کاتب در جواب گفتند: همانا آن درست است در تمام درستی.

(۳) پس یسوع آن وقت فرمود: «همانا کسی که شهادت دهد به خدای با اخلاص دل، که خدای ایجادکنندهٔ هر صلاح است و این که او خودش ایجادکنندهٔ گناه‌است، به حقیقت متواضع خواهد بود.»

(۴) «لیکن کسی که سخن می‌گوید به زبان خود، چنان که آن بچه سخن می‌گوید و خلاف آن را به جا می‌آورد، پس به حقیقت که دارای تواضع دروغ و تکبر حقیقی است.»

(۵) «تکبر در اوج خود خواهد بود وقتی که چیزهای پست را به کاربری و توقع بداری که به آن تو را مردم سرزنش نکنند و آن‌ها را خوار ندارند.»

(۶) «پس تواصع حقیقی همان مسکنت نَفْس است که به آن انسان نَفْس خود را به حقیقت می‌شناسد.»

(۷) «لیکن تواضع دروغ غباری از دوزخ است که بصیرت نفس را تاریک می‌کند؛ به حیثی که انسان به خدای نسبت می‌دهد آن چه را که واجب است آن را به خود نسبت دهد و آن چه را که باید به خدای نسبت دهد به خود نسبت می‌دهد.»

(۸) «بنابراین مردی که صاحب تواضع دروغ است، می‌گوید که در گناه فرو رفته است؛ لیکن همین که به او کسی بگوید که او گنهکار است، کینه‌اش بر او به جوش آمده، او را مقهور می‌کند.»

(۹) «خداوندِ تواضع دروغ می‌گوید که همهٔ دارایی او را خدای به او عطا فرموده؛ لیکن او از جهت وی به خواب سنگینی نرفته؛ بلکه کارهای نیکو کرده.»

(۱۰) «پس ای برادران، به من بگویید که فریسیان زمان حاضر چگونه رفتار می‌کنند؟»

(۱۱) کاتب در جواب گریه‌کنان گفت: ای معلم، همانا فریسیانِ زمان حاضر را تنها جامه‌های فریسیان و نام ایشان است و در دل‌ها و کارهایشان جز کنعانیان نیستند.

(۱۲) ای کاش که چنین نامی را غصب نکرده بودندی، زیرا ایشان آن وقت فریب نمی‌دادند ساده‌لوحان را.

(۱۳) ای زمان قدیم، چقدر با ما به قساوت معامله کرده‌ای؛ چه از ما فریسیان حقیقی را گرفتی و دروغگویان را برای ما گذاشتی.


(۱) یسوع فرمود: «ای برادر، آن که این کرده‌است، زمان نیست؛ بلکه جهان بدکار است؛ که شایستگی آن را دارد.»

(۲) «زیرا خدمت خدای، به راستی در هر زمان ممکن است.»

(۳) «لیکن مردم بد شده‌اند به آمیختن با جهان، یعنی به عادت‌های زشت در هر جهان.»

(۴) «مگر نمی‌دانی که جِیحَزی خادم الیشع پیغمبر وقتی که دروغ گفت و آقای خود را شرمنده ساخت، پول‌های نعمان سریانی و جامهٔ او را گرفت.»

(۵) «مع‌ذلک الیشع را عدد بسیاری از فریسیان بود که او را خدای واداشته بود تا برای ایشان نبوت کند.»

(۶) «به راستی به شما می‌گویم که چنان مردم متمایل شده‌اند به بدکاری و جهان چندان ایشان را به آن برانگیخته و شیطان ایشان را به قبیح اغوا می‌کند که فریسیان زمان حاضر از هر کار نیکو و از هر پیشوای مقدس روی برمی‌گردانند.»

(۷) «همانا مثل جِیحَزی برای ایشان کافی است تا از خدای مطرود باشند.»

(۸) کاتب در جواب گفت: همانا درست است.

(۹) پس یسوع فرمود: «می‌خواهم که بر مَثَل حجی و هوشع، دو پیغمبر خدای را حکایت کنی، تا فریسی حقیقی را رؤیت کنیم.»

(۱۰) کاتب در جواب گفت: چه بگویم ای معلم، راستی که بسیاری باور نمی‌کنند و حال آن که آن در کتاب دانیال پیغمبر نوشته شده است؛ لیکن برای اطاعت تو حقیقت را حکایت می‌کنم.

(۱۱) حجی پانزده سال داشت که از پیش اناثوث درآمد که خدمت کند عوبدیای پیغمبر را بعد از آن که میراثیهٔ خود را فروخت و به فقرا بخشید.

(۱۲) اما عوبدیای پیرمرد، که تواضع حجی را دید، او را به منزلهٔ کتابی قرار داد که به آن تعلیم کند شاگردان خود را.

(۱۳) پس از این رو بارها به او جامه‌های و طعام‌های لذیذ تقدیم می‌نمود.

(۱۴) لیکن حجی همیشه فرستاده را برمی‌گردانید و می‌گفت: برو و به خانه برگرد؛ چه مرتکب گناه شده‌ای.

(۱۵) آیا برای من عوبدیا این چنین چیزها می‌فرستد؟

(۱۶) نه البته؛ زیرا او می‌داند که من لایق نیستم چیزی را؛ بلکه مرتکب گناه می‌شوم فقط.

(۱۷) وقتی که نزد عوبدیا چیز بدی بود و می‌داد آن را به کسی که نزدیک حجی بود تا او آن را ببیند، پس حجی همین که آن را می‌دید با خود می‌گفت اینک مرا بی‌شک عوبدیا فراموش نموده؛ زیرا این چیز جز برای من صلاحیت ندارد؛ چه من بدترم از همه.

(۱۸) هر چیزی که بد باشد، پس همین که آن را از عوبدیا بگیرم که بر دست‌های او خدای آن را به من داده، گنجی می‌شود.


(۱) وقتی که عوبدیا می‌خواست کسی را تعلیم کند که چگونه نماز بخواند، حجی را می‌خواست و می‌فرمود: اینک بخوان نماز خود را تا هر کس سخن تو را بشنود.

(۲) پس حجی می‌گفت: ای پروردگار خدای اسراییل، به سوی بندهٔ خود که تو را می‌خواند نظر کن؛ زیرا تو او را آفریده‌ای.

(۳) ای پروردگار، خدای نیکو کردار، یاد کن نیکویی خود را و گناهان بندهٔ خود را قصاص بفرما تا عمل تو را پلید نسازم.

(۴) ای مولا و خدای من، همانا من نمی‌توانم از تو بخواهم خوشی‌هایی را که به بنده‌های مخلص خود می‌بخشی؛ زیرا من کاری جز گناه نمی‌کنم.

(۵) پس هر گاه که به یکی از بندگان خود بیماری فرود می‌آوری، پس مرا یاد کن؛ خصوص برای مجد خودت.

(۶) پس آن گاه کاتب گفت: چنین شد که وقتی حجی این عمل را به جا آورد، چنان او را خدای دوست داشت که به هر کس که پهلوی او می‌ماند، خداوند نبوت عطا می‌فرمود.

(۷) پس نشد که حجی چیزی از خدای طلب کند و آن را خدای از او باز دارد.


(۱) همین که کاتب نیکوکار این بگفت، بگریست آن گونه که کشتیبان می‌گرید وقتی کشتی خود را ببیند که درهم شکسته شده.

(۲) پس گفت: هوشع وقتی رفت تا خدای را خدمت کند، امیرِ سبط نفتالی بود و چهارده سال عمر داشت.

(۳) پس از آن که ارثیهٔ خود را فروخت و به فقرا بخشید، رفت تا شاگرد حجی شود.

(۴) هوشع مشعوف به صدقه بود، حتی این که هر چند چیزی از او طلب می‌شد می‌گفت: ای برادر، خدای این را برای تو به من عطا فرموده؛ پس آن را قبول کن.

(۵) پس بدین سبب برای او جز دو جامه باقی نماند، یعنی بالاپوشی از پلاس و ردایی از پوست.

(۶) چنان که گفتم ارثیهٔ خود را فروخته و به فقرا داده بود؛ زیرا بدون این کسی را جایز نباشد این که فریسی نامیده شود.

(۷) نزد هوشع کتاب موسی بود و بر رغبت شدید مطالعهٔ آن می‌نمود.

(۸) پس روزی حجی به او فرمود: همهٔ مال تو را از تو چه کسی بستاند؟

(۹) در جواب گفت: کتاب موسی.

(۱۰) اتفاق افتاد که یکی از شاگردان پیغمبران هم‌جوار میل کرد که به اورشلیم برود و ردایی نداشت.

(۱۱) پس چون تصدق کردن هوشع را شنید، رفت تا او را دیدار کند و به او گفت: ای برادر، من می‌خواهم که به اورشلیم و به تقدیم قربانی برای خدایمان قیام نمایم؛ لیکن مرا ردایی نمی‌باشد و نمی‌دانم چه کنم.

(۱۲) پس همین که هوشع این بشنید فرمود: عفو کن ای برادر، پس همانا مرتکب گناهی بزرگ نسبت به تو شده‌ام.

(۱۳) زیرا خدای به من ردایی داده بود تا آن را به تو بدهم و فراموش نمودم.

(۱۴) پس اکنون آن را قبول کن و در پیشگاه خدای برای من دعا کن.

(۱۵) پس آن مرد آن را تصدیق نمود و ردای هوشع را قبول کرد و برگشت.

(۱۶) چون هوشع به خانهٔ حجی شد، حجی فرمود: ردای تو را که ستانید؟

(۱۷) هوشع در جواب گفت: کتاب موسی.

(۱۸) پس حجی بسیار مسرور شد از شنیدن این؛ زیرا او ادراک کرد کار نیک هوشع را.

(۱۹) اتفاق افتاد که دزدان، فقیری را یغما نموده و او را برهنه گذاشتند.

(۲۰) پس همین که هوشع او را بدید نیم‌تنهٔ خود را کنده و به آن برهنه داد و خودش ماند به یک پارچهٔ کوچکی از پوست بز بر عورت.

(۲۱) پس همین که او به دیدن حجی نیامد، حجی نیکوکردار گمان کرد که هوشع بیمار است.

(۲۲) پس با دو شاگرد رفت تا او را دیدار کند؛ پس او را در برگ‌های خرما پیچیده یافت.

(۲۳) در آن وقت حجی به او فرمود: اکنون به من بگو که چرا مرا دیدار نکردی؟

(۲۴) هوشع در جواب گفت: همانا کتاب موسی بالا پوش مرا بستاند؛ پس ترسیدم که آن جا بیایم بی‌بالاپوش.

(۲۵) آن وقت او را حجی بالاپوشی دیگر داد.

(۲۶) نیز اتفاق افتاد که جوانی هوشع را دید که کتاب موسی را مطالعه می‌نماید؛ پس بگریست و گفت: من نیز دوست می‌دارم قرائت این را اگر کتاب داشتمی.

(۲۷) پس همین که هوشع این بشنید کتاب را به او داد و گفت: ای برادر، این کتاب از آن تو باشد؛ زیرا خدای آن را به من داده بود تا به کسی دهم که گریه‌کنان رغبتِ داشتن این کتاب را دارد.

(۲۸) پس آن مرد او را تصدیق نموده، کتاب را گرفت.

(۱) یکی از شاگردان حجی در نزدیکی هوشع بود.

(۲) پس خواست ببیند که آیا کتاب او درست نوشته شده‌است.

(۳) رفت تا او را دیدار کند. به او گفت: ای برادر، کتاب خود را برگیر تا نظر اندازیم در آن که آیا مطابق است با کتاب من.

(۴) هوشع در جواب گفت: همانا از من گرفته شده است.

(۵) پس آن شاگرد گفت: چه کسی آن را از تو گرفته؟

(۶) هوشع در جواب گفت: کتاب موسی.

(۷) پس همین که آن دیگری این را بشنید، نزد حجی برفت و به او گفت که همانا هوشع دیوانه شده است؛ زیرا او می‌گوید کتاب موسی، کتاب موسی را از او گرفته.

(۸) حجی در جواب گفت: کاشکی من مانند او دیوانه بودمی و همهٔ دیوانگان مانند هوشع بودندی.

(۹) چون دزدان سوریه بر زمین یهودیه دست به یغماگری افشاندند،

(۱۰) پسر بیوه‌زن فقیره‌ای را که در نزدیکی جبل کرمل سکنی داشت، آن جا که فریسیان و پیغمبران اقامت داشتندی، اسیر نمودند.

(۱۱) پس اتفاقاً هوشع آن وقت می‌رفت که هیزم ببرد. به آن زن برخورد که گریه می‌کرد.

(۱۲) پس همان وقت مشغول شد به گریستن.

(۱۳) زیرا او هر گاه خندانی می‌دید می‌خندید و هر گاه گریانی می‌دید می‌گریست.

(۱۴) در آن وقت هوشع از آن زن سبب گریه را پرسید. وی به همه چیز، او را خبر داد.

(۱۵) پس آن وقت هوشع گفت: ای خواهر، بیا که خدای می‌خواهد پسرت را به تو بدهد.

(۱۶) هر دو به سوی حبرون روان شدند. در آن جا هوشع خودش را فروخت و پول‌هایش را به آن بیوه‌زن داد و پیرزن نمی‌دانست چگونه آن پول‌ها به دستش آمده است؛ پس آن‌ها را قبول نموده و به فدیهٔ پسرش داد.

(۱۷) کسی که هوشع را خرید او را به اورشلیم برد، در آن جا که منزل او بود و او هوشع را نمی‌شناخت.

(۱۸) چون حجی دید که ممکن نمی‌شود اطلاع بر هوشع، دلگیر نشست.

(۱۹) پس در آن جا فرشتهٔ خدای به او خبر داد که چگونه او به بردگی به اورشلیم برده شده‌است.

(۲۰) سپس حجی نیکوکردار همین که این را دانست، برای فراق هوشع بگریست؛ چنان که مادر در فراق پسر خود می‌گرید.

(۲۱) پس از آن دو نفر شاگرد را خوانده، به سوی اورشلیم روان شد.

(۲۲) به خواست خدای در محل دخول شهر به هوشع برخورد که نان بر دوش او بار شده بود تا آن را به تاکستان آقای خود، به کارگران برساند.

(۲۳) همین که حجی او را دیدار نمود گفت: ای فرزند، چگونه از پدر پیر خود جدا شدی که گریه‌کنان سراغ تو را می‌گیرد؟

(۲۴) هوشع در جواب گفت: ای پدر، همانا فروخته شدم.

(۲۵) پس آن وقت حجی به خشم در جواب گفت: آن کدام بدکردار بود که تو را فروخت؟

(۲۶) هوشع گفت: ای پدر، خدای تو را بیامرزد؛ زیرا کسی که مرا فروخته نیکوکار است؛ به حیثی که اگر او در جهان نبودی هیچ کس پاک نشدی.

(۲۷) حجی گفت: حالا پس او کیست؟

(۲۸) هوشع در جواب گفت: ای پدر، همانا او کتاب موسی است.

(۲۹) پس حجی نیکوکار، آن وقت ایستاده و مانند کسی که عقل خود را گم کرده، فرمود: ای کاش کتاب موسی مرا نیز با اولاد من فروخته بود؛ چنان که تو را فروخت.

(۳۰) پس حجی با هوشع به خانهٔ آقای او رفت. چون او حجی را دید گفت: فرخنده باد خدای ما که پیغمبر خود را به خانهٔ من فرستاد، دوان شد که دست او را ببوسد.

(۳۱) پس آن وقت حجی فرمود: ای برادر، دست غلام خود را که او را خریده‌ای ببوس، زیرا او بهتر از من است.

(۳۲) به تمام، ماجرای او را خبر داد.

(۳۳) هم آن جا آن آقا هوشع را آزاد نمود. سپس کاتب گفت:

(۳۴) این همهٔ آن چیزی است که می‌خواهی ای معلم.


(۱) پس آن گاه یسوع فرمود: «همانا این راست است؛ چه آن را خدای به من تأکید فرمود.»

(۲) «باید که آفتاب بایستد و مدت دوازده ساعت حرکت نکند تا همه کس ایمان بیاورد که این راست است.»

(۳) چنین هم شد؛ پس این باعث اضطراب اورشلیم و تمام یهودیه گردید.

(۴) یسوع به آن کاتب فرمود: «چه می‌خواهی از من تعلیم بگیری و حال آن که چنین معرفتی داری.»

(۵) «به هستی خدای سوگند که در این برای خلاص انسان کفایت است؛ زیرا فروتنی حجی و تصدق دادن هوشع تکمیل می‌کند عمل نمودن را به تمام شریعت و به کتاب‌های پیغمبران، تماماً.»

(۶) «به من ای برادر، بگو وقتی که آمدی در هیکل تا از من سؤال کنی، آیا در دل تو خطور کرد که خدای مرا مبعوث فرموده که شریعت و پیغمبران را زایل کنم؟»

(۷) «پُرواضح است که خدای این را نخواهد کرد؛ زیرا او متغیر نیست.»

(۸) «زیرا آن چه آن را خدای واجب فرموده برای خلاص انسان، همان است که امر فرموده پیغمبران را به گفتن آن.»

(۹) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضورش می‌ایستد، اگر کتاب موسی با کتاب پدر ما داوود فاسد نشده بودند به روایت‌های بشریهٔ فریسیان دروغگو و فقها، هر آینه خدای سخن خود را به من نمی‌داد.»

(۱۰) «لیکن برای چه از کتاب موسی و کتاب داوود سخن بدارم؟»

(۱۱) «پس همانا هر نبوتی تباه شده حتی این که امروز چیزی طلب نمی‌شود به ملاحظهٔ این که خدای به آن امر فرموده؛ بلکه نظر مردم به آن است که فقها آن را می‌گویند و فریسیان آن را حفظ می‌کنند؛ گویا خدای بر خطا بوده و بشر خطا نمی‌کند،»

(۱۲) «پس وای بر این گروه کافر، چه بر ایشان خواهد کرد خون هر پیغمبر و صدیق با خون زکریا بن برخیا که او را میان هیکل و مذبح کشتند.»

(۱۳) «کدام پیغمبری است که او را مقهور نکرده‌اند؟»

(۱۴) «کدام صدیقی که او را گذاشتند تا به اجل خود بمیرد؟»

(۱۵) «نزدیک است که هیچ کس را زنده نگذارند.»

(۱۶) «ایشان اکنون در طلب من هستند تا مرا نیز بکشند.»

(۱۷) «مفاخرت می‌کنند به این که ایشان اولاد ابراهیم‌اند و هیکل زیبا را به ملکیت دارند.»

(۱۸) «سوگند به هستی خدای که ایشان اولاد شیطانند؛ پس از این رو ارادهٔ او را نفوذ می‌دهند.»

(۱۹) «از این رو هیکل با شهر مقدس زود باشد که ویران شوند، ویران شدنی که با آن سنگی از هیکل بالای سنگی نخواهد ماند.»


(۱) «ای برادر که تو فقیه پر علمی از شریعت، به من بگو که چگونه‌است وعدهٔ مسیا برای پدر ما ابراهیم؛ آیا از اسحاق است یا اسماعیل؟»

(۲) کاتب در جواب گفت: ای معلم، می‌ترسم که خبر دهم تو را از این، به سبب عقاب مرگ.

(۳) آن وقت یسوع فرمود: «ای برادر، من افسوس می‌خورم که آمده‌ام به خانهٔ تو نانی بخورم و تو زندگی کنونی را بیشتر از خدای خود دوست می‌داری.»

(۴) «به این سبب می‌ترسی که زندگی خود را زیان کنی؛ لیکن نمی‌ترسی که ایمان و زندگی جاوید خود را به زیان دهی که آن ضایع می‌شود وقتی که زبان تکلم کند بر خلاف آن چه دل آن را می‌شناسد از شریعت خدای.»

(۵) آن وقت آن کاتب نیکوکار گریسته، گفت: ای معلم، اگر دانستمی که چگونه فایده برسانم، هر آینه بارها اشارت داده بودم به آن چه از ذکر آن اعراض نموده‌ام، برای این که فتنه در قوم حاصل نشود.

(۶) یسوع فرمود: «واجب است که ملاحظه نکنی قوم را و نه همهٔ جهان را و نه پاکان را و نه فرشتگان را تماماً، هر گاه خدای را به غضب بیاورند.»

(۷) «پس تمام جهان هلاک بشوند بِه که خدای آفریدگار خود را به غضب بیاوری.»

(۸) «نیز او را رعایت ننمایی در گناه.»

(۹) «زیرا گناه هلاک می‌کند و حفظ نمی‌کند.»

(۱۰) «اما خدای قادر است بر آفریدن جهان‌ها به شمارهٔ ریگ‌های دریا بلکه بیشتر.»


(۱) آن وقت کاتب گفت: عفو بفرما ای معلم، که همانا خطا نمودم.

(۲) یسوع فرمود: «خدای تو را عفو بفرماید؛ چه نسبت به او گناه کرده‌ای.»

(۳) پس در آن جا کاتب گفت: همانا در کتابی قدیمی دیدم که نوشته شده بود به دست موسی و یشوع – که آفتاب را متوقف کرد؛ چنان که تو کردی – دو خادم و دو پیغمبر خدای.

(۴) آن کتاب حقیقی موسی است.

(۵) پس در آن نوشته شده‌است اسماعیل پدرِ مسیا است و اسحاق پدرِ پیغمبر [مبشّر] مسیا است.

(۶) کتاب این چنین می‌گوید که موسی فرمود: ای پروردگار، خدای توانای مهربان اسراییل، نمایان کن برای بندهٔ خود نور بزرگواری خود را.

(۷) پس از آن جا خدای به او نشان داد رسول خود را بر دو ذراع اسماعیل و اسماعیل را بر دو ذراع ابراهیم.

(۸) پس اسحاق در نزدیکی اسماعیل ایستاده بود و به دو ذراع او کودکی که به انگشت خود اشاره می‌کرد به سوی رسول‌الله و می‌گفت این همان است که برای او خدای همه چیز را آفرید.

(۹) پس از آن جا موسی به خوشحالی فریاد زد: ای اسماعیل، همانا در دو ذراع تو همهٔ جهان و بهشت است.

(۱۰) به یاد من باش خادم خدای تا در نظر خدای نعمتی بیابم به سبب پسر تو که به سبب او خدای همه چیز را ساخته‌است.


(۱) در آن کتاب یافت نمی‌شود که خدای گوشت چرندگان و گوسفندان را بخورد.

(۲) در آن کتاب یافت نمی‌شود که خدای رحمت خود را فقط در اسراییل حصر فرموده‌است.

(۳) بلکه بیشتر این که خدای رحم می‌فرماید هر انسانی را که خدای آفریدگار خود را به راستی طلب نماید.

(۴) از خواندن همهٔ این کتاب متمکّن نشدم؛ زیرا رئیس کاهنان که من در کتابخانهٔ او بودم مرا نهی کرد و گفت یک نفر اسماعیلی آن را نوشته‌است.

(۵) پس آن وقت یسوع فرمود: «بر خذر باش که دیگر هرگز این کار را نکنی که حق را بپوشی.»

(۶) «زیرا با ایمان آوردن به مسیا خدای نجات عطا خواهد فرمود به بشر و هیچ کس بدون او نجات نخواهد یافت.»

(۷) در این جا یسوع سخن خود را تمام فرمود.

(۸) در اثنایی که بر طعام بودند، ناگاه مریمی که بر قدم‌های یسوع گریسته بود، به خانهٔ نیقودیموس – و این اسم همان کاتب است – داخل شد.

(۹) خود را بر قدم‌های یسوع انداخته، گفت: ای آقا، خادم تو را که به سبب تو رحمتی یافته از خدای، خواهر و برادری است که بیمار افتاده در خطر مرگ.

(۱۰) یسوع فرمود: «خانهٔ تو کجاست؟ به من بگو که آن جا خواهم آمد تا به سوی خدای تضرع نمایم برای بهبودی او.» مریم در جواب گفت: بیت عنیا آن جا خانهٔ خواهر من است؛ زیرا خانهٔ من در مجدل است و برادر من هم در بیت عنیا است.

(۱۲) یسوع به آن زن فرمود: «بی‌درنگ به خانهٔ برادر خود برو و آن جا منتظر من باش که خواهم آمد تا او را شفا بخشم.»

(۱۳) «پس نترس که نخواهد مرد.»

(۱۴) آن زن روان شد و چون به بیت عنیا رفت، دید که برادرش همان روز مرده.

(۱۵) پس او را در قبرستان پدرهایشان گذارده‌اند.


(۱) یسوع دو روز در خانهٔ نیقودیموس درنگ فرمود.

(۲) روز سوم به سوی بیت عنیا روان شد.

(۳) پس همین که نزدیک شهر رسید، دو نفر از شاگردان خود را پیشتر فرستاد تا مریم را به قدوم او خبر دهند.

(۴) او شتابان از شهر بیرون آمد.

(۵) همین که یسوع را یافت، گریه‌کنان گفت: ای آقا، فرموده بودی که برادر من نمی‌میرد و حال آن که چهار روز است که او دفن شده‌است.

(۶) ای کاش پیش از آن که تو را بخوانم آمده بودی؛ زیرا آن وقت نمرده بود.

(۷) یسوع در جواب فرمود: «همانا برادر تو نمرده است؛ بلکه او خفته‌است. از این رو آمده‌ام تا او را بیدار کنم.»

(۸) مریم گریه‌کنان در جواب گفت: او از این خواب در روز جزا وقتی که فرشتهٔ خدای به بوق خود بدمد بیدار خواهد شد.

(۹) یسوع فرمود: «مرا تصدیق کن که او پیش از آن برخواهد خاست؛ زیرا خدای به من توانایی بر خواب او داده‌است.»

(۱۰) «راستی به تو می‌گویم که او نمرده است؛ زیرا مرده همانا کسی است که نیافته باشد رحمتی از خدای.»

(۱۱) پس مریم شتابان برگشت که خواهر خود مرتا را به آمدن یسوع خبر دهد.

(۱۲) وقت مُردن لعارز جماعت بسیاری از یهود اورشلیم و بسیاری از کاتبان و فریسیان جمع شده بودند.

(۱۳) پس همین که مرتا از خواهرش مریم شنید آمدن یسوع را، شتابان برخاست و به سوی بیرون شتافت.

(۱۴) پس همهٔ یهود و کاتبان و فریسیان دنبال او شدند تا او را تسلیت دهند؛ چه ایشان پنداشتند او سر قبر رفته تا بر برادر خود گریه کند.

(۱۵) پس چون مرتا به آن جایی که یسوع در آن جا با مریم صحبت نموده بود رسید، به گریه گفت: ای آقا، کاش این جا بودی؛ چه اگر تو این جا بودی برادر من نمی‌مرد.

(۱۶) آن گاه مریم گریه‌کنان رسید.

(۱۷) پس یسوع در آن جا اشک ریخت و آه کشیده فرمود، فرمود: «کجا او را نهاده‌اید؟»

(۱۸) در جواب گفتند: بیا و ببین.

(۱۹) پس فریسیان میان خود گفتند که این مردی که در نایین پسر آن بیوه‌زن را زنده کرد، چرا تن در داد که این مرد بمیرد، بعد از آن که گفت که او نمی‌میرد؟

(۲۰) چون یسوع به قبر رسید، وقتی که همه گریه می‌کردند، فرمود: «گریه مکنید؛ چه لعارز خوب است و من آمده‌ام تا او را بیدار کنم.»

(۲۱) فریسیان بین خود گفتند که کاش تو خود به این خواب رفته بودی،

(۲۲) آن وقت یسوع فرمود: «همانا هنوز ساعت من نیامده.»

(۲۳) «لیکن وقتی که بیاید همچنین به خواب می‌روم؛ پس به زودی بیدار خواهم شد.»

(۲۴) آن گاه یسوع فرمود تا سنگ را از قبر بردارند.

(۲۵) مرتا گفت: ای آقا، گندیده؛ زیرا چهار روز است که او مرده‌است.

(۲۶) یسوع فرمود: «در این صورت چرا تا این جا آمده‌ام؟ مگر ایمان نداری که من او را بیدار می‌کنم؟»

(۲۷) مرتا گفت: می‌دانم که تو قدوس خدایی و او تو را به این جهان فرستاده.

(۲۸) آن گاه یسوع دست‌های خود را بر آسمان بلند کرد و فرمود: «ای پروردگار، خدای ابراهیم و خدای اسماعیل و اسحاق و خدای پدران ما، بر مصیبت این دو زن رحم کن و نام مقدس خودت را به بزرگواری بر ما عطا بفرما.»

(۲۹) همین که همه آمین گفتند، یسوع به آواز فرمود:

(۳۰) «ای لعارز، بیا بیرون.»

(۳۱) پس آن مرده، بعد از آن برخاست.

(۳۲) یسوع به شاگردان خود فرمود: «او را باز کنید.»

(۳۳) زیرا او بسته شده بود با جامه‌های قبر با دستمالی بر رویش؛ چنان که عادت پدران ما بود که مردگان خود را دفن می‌کردند.

(۳۴) پس جماعتی بسیار از یهود و بعضی از فریسیان به یسوع ایمان آوردند؛ زیرا آن آیت بس بزرگ بود.

(۳۵) کسانی که بی‌ایمان ماندند برگشتند و به اورشلیم رفتند و رئیس کاهنان را به برخاستن لعارز خبر دادند و به این که بسیاری ناصری شده‌اند.

(۳۶) زیرا ایشان این چنین می‌خواندند کسانی را که واداشته می‌شدند بر توبه، به واسطه کلمهٔ خدای که یسوع به آن بشارت داده‌است.


(۱) پس کاتبان و فریسیان با رئیس کاهنان مشورت نمودند که لعازر را بکشند.

(۲) زیرا افراد بسیاری آئین خود را ترک نموده به کلمهٔ یسوع یمان آوردند؛ زیرا آیت لعازر بزرگ بود؛ چه لعازر با مردم گفت و گو کرد و خورد و آشامید.

(۳) لیکن چون قوی بود و در اورشلیم اتباع داشت و با دو خواهرش مالک مجدل و بیت عنیا بود ندانستند چه کنند.

(۴) یسوع در بیت عنیا داخل شد به خانهٔ لعازر؛ پس مرتا و مریم خدمت کردند او را.

(۵) روزی مریم زیر پاهای یسوع نشسته بود و به سخن او گوش می‌داد.

(۶) پس مرتا به یسوع گفت: ای آقا، مگر نمی‌بینی که خواهر من به تو اهتمام ندارد و حاضر نمی‌کند آن چه را که بایست تو و شاگردانت بخورید.

(۷) یسوع در جواب فرمود: «مرتا، مرتا، بصیرت پیدا کن در آن چه باید آن را به جا آوری؛ زیرا مریم بهره‌ای را اختیار نموده که از او تا ابد گرفته نخواهد شد.»

(۸) آن گاه یسوع با جماعت بسیاری که به او ایمان آورده بودند بر سفره نشست.

(۹) پس به سخن در آمده فرمود: «ای برادرها، دیگر برای من با شما باقی نمانده مگر کمی از زمان؛ زیرا وقتی که در آن من از جهان روی گردان شوم نزدیک شده.»

(۱۰) «از این رو به یاد شما می‌دهم سخن خدای را که به آن با حزقیال پیغمبر تکلم نموده، فرمود: به هستی خودم که خدای جاوید شما هستم سوگند، همانا نَفْسی که خطا می‌کند می‌میرد؛ لیکن هر خطاکار توبه کند نمی‌میرد؛ بلکه زنده می‌ماند.»

(۱۱) «بنابراین پس مرگِ حاضر مرگ نیست؛ بلکه نهایت مرگی دراز است.»

(۱۲) «چنان که جسد هنگامی که از حس جدا می‌شود در پنهان شدن او را امتیازی بر مرده و دفن شده نیست؛ اگر چه در او نَفَس باشد؛ جز این که این دفن شده منتظر امر خدا است که او را دوباره برخیزاند، و فاقد شعور منتظر برگشتن حس است.»

(۱۳) «پس ببینید که در این صورت زندگانی حاضر همان مرگ است؛ زیرا شعور به خدای ندارد.»


(۱) «هر کس به من ایمان بیاورد ابداً نخواهد مرد.»

(۲) «زیرا ایشان به واسطهٔ سخن من خدای را در خودشان می‌شناسند و از این رو کار نجات خود را انجام می‌دهند.»

(۳) «نیست مرگ جز کاری که آن را طبیعت به فرمان خدای می‌کند؛ چنان که اگر کسی گنجشک بسته‌شده‌ای را گرفت و ریسمانش را در دست خود داشته باشد،»

(۴) «اگر رها شدن گنجشک را بخواهد، چه خواهد کرد؟»

(۵) «پرواضح است که او بالطبع دست را امر می‌کند به باز شدن و گنجشک بی‌درنگ بیرون می‌رود.»

(۶) «همانا نَفْس ما تا هنگامی که انسان زیر نگهداری خدای بماند، همان مانند گنجشکی است که از دست صیاد به در رفته باشد؛ چنان که داوود پیغمبر می‌فرماید.»

(۷) «زندگی ما مانند ریسمانی است که به آن، نَفْس به جسد انسان و حس وابسته می‌شود.»

(۸) «پس وقتی که خدای بخواهد و به طبیعت امر بفرماید که باز شود، زندگی به انجام می‌رسد و نَفْس به دست فرشتگانی که خدای ایشان را برای قبض نفوس معیّن فرموده می‌جهد.»

(۹) «از این رو شایسته نیست بر دوستان گریه کنند وقتی که دوستی بمیرد؛ زیرا خدای ما آن را اراده فرموده.»

(۱۰) «بلکه هر وقتی که خطایی می‌کنند، باید لاینقطع گریه کنند؛ زیرا نَفْس وقتی می‌میرد که از خدای، که او زندگی حقیقی است، جدا شود.»

(۱۱) «پس هر گاه جسد بدون اتحاد با نَفْس پژمرده و بیمناک باشد، همانا هولناک‌تر خواهد بود بدون اتحاد آن با خدایی که آن را با جمال می‌کند و آن را زنده می‌کند به نعمت و رحمت خود.»

(۱۲) چون یسوع این بگفت، شکر خدای نمود.

(۱۳) پس آن وقت لعازر گفت: ای آقا، این خانه مال خدای آفریدگار من است با آن چه در عهدهٔ من عطا فرموده برای خدمت نمودن به فقرا.

(۱۴) چون تو فقیری و عدد بسیاری از شاگردان داری، بیا و این جا ساکن شو، هر وقتی که بخواهی و هر چند بخواهی.

(۱۵) زیرا خادم خدای در محبت خدای تو را چنان که شاید، خدمت خواهد نمود.


(۱) چون یسوع این بشنید، خوشحال شد و فرمود: «اکنون ببینید که مرگ چه خوش است.»

(۲) «همانا که لعازر همین یک بار مرد و تعلیمی آموخت که آن را دانشمندترین بشرها در جهان، که میان کتاب‌ها پیر شده، نمی‌داند.»

(۳) «ای کاش هر انسانی یک بار می‌مرد و به جهان برمی‌گشت مثل لعازر، تا می‌آموختند که چگونه زندگی کنند.»

(۴) یوحنا گفت: ای معلم، آیا به من رخصت داده می‌شود که سخنی بگویم؟

(۵) یسوع در جواب فرمود: «هزار بگو؛ زیرا چنان که بر انسان واجب است که اموال خود را در خدمت خدای صرف کند، همچنین واجب است بر او که تعلیم را صرف نماید.»

(۶) «بلکه این واجب‌تر است بر او؛ زیرا سخن را توانایی بر این بود که نَفْسی را وادار کند بر توبه در حینی که اموال نمی‌تواند که بر مرده زندگی را برگرداند.»

(۷) «بنابراین هر کس که قدرت داشته باشد بر مساعدت فقیری و او را مساعدت ننماید تا آن فقیر بمیرد، پس او قاتل است.»

(۸) «لیکن قاتل بزرگ‌تر همان کسی است که با سخن خدای قدرت دارد بر برگردانیدن گنهکار به توبه و برنگرداند؛ بلکه می‌ایستد، چنان که خدای می‌فرماید: مثل سگِ گنگ.»

(۹) «پس دربارهٔ اینان خدای می‌فرماید: ای بندهٔ خیانت‌پیشه، کار نَفْسی خطاکاری را که هلاک می‌شود از تو مطالبه می‌کنم؛ زیرا تو سخن مرا از او کتمان نمودی.»

(۱۰) «پس در این صورت بر چه حالت خواهند بود کاتبان و فریسیان که کلید با ایشان است و خود داخل نمی‌شوند؛ بلکه منع می‌کنند کسانی را که می‌خواهند دخول در حیات جاوادانی را؟»

(۱۱) «از من رخصت می‌طلبی ای یوحنا، که سخن بگویی و حال آن که تو گوش داده‌ای به صد هزار کلام از سخن من.»

(۱۲) «به راستی می‌گویم که مرا می‌سزد که گوش دهم بر ده برابر آن چه تو به من گوش داده‌ای.»

(۱۳) «هر کس که به غیر خودش گوش نمی‌دهد، پس او گناه می‌کند هر قدر سخن گوید.»

(۱۴) «زیرا واجب است که با دیگران معامله کنیم به آن چه در آن رغبت داریم برای خود و این که به عمل نیاوریم برای دیگران آن چه را که خوش نداریم رسیدن آن را به خود.»

(۱۵) آن وقت یوحنا گفت: ای معلم، برای چه خدای به مردم انعام نکرد که یک بار بمیرند و سپس برگردند – چنان که به لعازر کرد – تا تعلیم بیابند و خود و آفریدگار خود را بشناسند؟


(۱) یسوع در جواب فرمود: «ای یوحنا سخن تو چیست دربارهٔ خداوندِ خانه‌ای که به یکی از خدمتکاران خود تبر درستی داد که ببُرد بیشه‌ای را که نظرگاه خانهٔ او را حاجب شده بود.»

(۲) «لیکن کارگر تبر را فراموش کرد و گفت: اگر آقا به من تبر کهنه‌ای داده بود، هر آینه آن بیشه را به آسانی بریده بودمی.»

(۳) «ای یوحنا، به من بگو که آقا چه گفت؟

(۴) «راستی که او به خشم درآمده، تبَر کهنه‌ای را گرفته و بر سر او زده و گفت: ای کودن خبیث همانا به تو تبر خوبی دادم که با آن بی‌زحمت بیشه را قطع کنی.»

(۵) «باز تو اکنون این تبری را که با آن مرد، به زحمتِ بزرگی دچار گردد و هرچه به آن بریده شود بیهوده می‌رود و برای چیزی سود نخواهد داشت می‌خواهی؟»

(۶) «من می‌خواهم این چوب‌ها را به طریقی ببری که با آن کار تو نیکو آید.»

(۷) «مگر این درست نیست؟»

(۸) یوحنا در جواب گفت: همانا درست است در نهایت درستی.آن وقت یسوع فرمود:

(۹) «خدای می‌فرماید: سوگند به هستی خودم، که ابدی هستم، همانا من تبَر خوبی به هر انسان داده‌ام و آن منظرهٔ دفن مرده‌است.»

(۱۰) «پس هر کس این تبَر را نیکو به کار برد، بیشهٔ گناه را از دل‌های خود بی‌رنج خواهد بر انداخت.»

(۱۱) «پس ایشان از این رو نعمت و رحمت مرا دریابند و زندگانی جاوید را به ایشان و اعمال صالحهٔ ایشان پاداش خواهم داد.»

(۱۲) «لیکن کسی که فراموش می‌کند او نابودشونده است؛ با این که بارها می‌بیند که غیر او می‌میرد و باز می‌گوید که اگر مرا دیدار زندگی دیگر دست می‌دادی هر آینه کارهای نیکو کردمی؛ پس همانا خشم من بر او فرود آید و هر آینه او را به مرگ ابدی خواهم زد تا دیگر خیری نیابد.»

(۱۳) پس آن گاه یسوع فرمود: «ای یوحنا، چه بزرگ مزیت دارد کسی که یاد می‌گیرد از افتادن دیگران که چگونه باید بر دو پای خود بایستد.»


(۱) آن وقت لعازر گفت: ای معلم، به راستی می‌گویم، همانا من نمی‌توانم درک کنم عقوبتی را که مستحق می‌شود کسی که بارها می‌بیند مردگان را که به قبر حمل می‌شوند و از خدای آفریدگار ما نمی‌ترسند.

(۲) زیرا مثل این، برای چیزهای جهانی که ترک آن‌ها بالمره بر او واجب است، به خشم می‌آورد آفریدگار خود را که به او هر چیزی عطا فرموده.

(۳) پس آن گاه یسوع به شاگردان خود فرمود: «مرا معلّم می‌خوانید و خوب می‌کنید؛ زیرا خدای شما را به زبان من تعلیم می‌فرماید.»

(۴) «لیکن لعازر را چگونه خواهید خواند؟»

(۹) «حقاً که او معلم همهٔ معلمانی است که در این جهان تعلیم نشر می‌نمایند.»

(۶) «بلی من به شما تعلیم نمودم که باید چگونه زندگانی خوش کنید.»

(۷) «اما لعازر، پس به شما تعلیم می‌کند که چگونه خوش بمیرید.»

(۸) «سوگند به هستی خدای که همانا او موهبت پیغمبری را نایل شده‌است.»

(۹) «پس گوش بدهید به سخن او در این صورت که آن حق است.»

(۱۰) «می‌باید که در گوش دادن بر او سخت‌تر باشید به سزاواری؛ زیرا زندگانی خوب عبث خواهد بود هر گاه انسان بمیرد به مرگ بدی.»

(۱۱) لعازر گفت: ای معلم، شکر می‌کنم تو را که حق را قرار می‌دهید به اندازه قدر خودش؛ از این رو به تو خدای اجر بزرگی می‌دهد.

(۱۲) آن وقت نگارنده گفت: چگونه لعازر حق می‌گوید در گفتهٔ خود به تو که تو به اجر خواهی رسید، با این که تو به نیقودیموس فرمودی که همانا انسان جز عقوبت چیزی را مستحق نمی‌شود؟

(۱۳) پس مگر تو را خدای در این صورت قصاص خواهد کرد؟

(۱۴) یسوع در جواب فرمود: «شاید خدای بپسندد که من از خدای به قصاصی برسم در این جهان؛ زیرا من خدمت نکرده‌ام او را به اخلاص چنان که شایسته‌است بر من بکنم.»

(۱۵) «لیکن چنان خدای مرا به رحمت خود دوست داشته که هر عقوبتی از من برداشته شده است؛ به حیثی که من در شخص دیگری عذاب خواهم شد.»

(۱۶) «زیرا من شایستهٔ قصاص بودم؛ چه گروهی مرا خدای خواندند.»

(۱۷) «لیکن چون اعتراف نموده بودم نه فقط به این که خدای نیستم – چنان که همان حق است – بلکه اعتراف نمودم به این که مسیا هم نیستم؛ پس از این رو خدای عقوبت را از من برداشت.»

(۱۸) «پس شریری را قرار خواهد داد که عقوبت را به نام من بچشد؛ تا جایی که برای من از آن به جز عار نماند.»

(۱۹) «از این رو به تو می‌گویم ای برنابای من، وقتی که کسی سخن گوید از آن چه خدای آن را به یکی از نزدیکان می‌بخشد، پس باید بگوید که خویش من اهلیت آن دارد.»

(۲۰) «لیکن ببیند وقتی که سخنی گوید از آن چه به خود او خدای خواهد بخشید، این که بگوید همانا خدای به من خواهد بخشید.»

(۲۱) «اما نیکو نظر داشته باشد که نگوید من اهلیت دارم.»

(۲۲) «زیرا خدای را خوش می‌آید که رحمت خود را به بندگان خود عطا فرماید، وقتی که ایشان اعتراف نمایند که به واسطهٔ گناهان خود اهلیت دوزخ دارند.»


(۱) «همانا خدای چندان غنی است در رحمت خود که یک قطره اشک از کسی که نوحه می‌کند به خاطر به خشم آوردن خود خدای را، همهٔ دوزخ را خاموش می‌کند به آن رحمت بزرگی که خدای او را به آن امداد می‌فرماید، با این که آب‌های هزار دریا اگر پدید شود کفایت نمی‌کند برای خاموش نمودن شراره‌ای از زبانهٔ دوزخ.»

(۲) «پس از این رو خدای می‌خواهد برای حذلان شیطان و اظهار جود خود، در حضرت رحمت خود، هر عمل صالح را اجری حساب کند برای بندهٔ مخلص خود.»

(۳) «پس دوست می‌دارد از بندهٔ خود که این چنین با غیر خود معامله نماید.»

(۴) «اما انسان در خصوص نَفْس خود، پس بر اوست که حذر نماید از گفتنِ: من اجر دارم. زیرا او به سزای خود خواهد رسید.»


(۱) آن وقت یسوع روی به لعارز کرده، فرمود: «باید در این جهان، ای برادر، اندکی درنگ نمایم.»

(۲) «پس وقتی که در نزدیکی خانهٔ تو باشم به جای دیگر هرگز نمی‌روم؛ زیرا تو مرا نه در محبت من، بلکه در محبت خدای خدمت می‌کنی.»

(۳) فصح یهود نزدیک بود، از این رو یسوع به شاگردان خود فرمود: «باید به اورشلیم برویم تا برهٔ فصح را بخوریم.»

(۴) پطرس و یوحنا را به شهر فرستاده، فرمود: «ماده‌خری به جانب دروازهٔ شهر، با کره‌خری خواهید یافت.»

(۵) «پس آن را بند گشوده، این جا بیاورید؛ زیرا باید تا اورشلیم بر آن سوار شوم.»

(۶) «پس هر گاه کسی از شما پرسید و گفت که برای چه آن را می‌گشایید، به ایشان بگویید که معلم به آن محتاج است. آن گاه راضی می‌شوند برای شما به احضار آن.»

(۷) پس آن دو شاگرد رفتند و یافتند همهٔ آن چه را که یسوع در آن باب سخن رانده بود.

(۸) پس آن ماده‌خر و کره‌خر را حاضر نمودند.

(۹) آن دو شاگرد ردای خودشان را بر کره خر نهاده و یسوع سوار شد.

(۱۰) چون اهل اورشلیم شنیدند که یسوع ناصری می‌آید، مردم و کودک‌هایشان خوشحال شدند در حالتی که مشتاق دیدار او بودند و شاخه‌های خرما و زیتون در دست داشتد و مترنم به این بودند که فرخنده آن که به سوی ما به نام خدای می‌آید، مرحبا به پسر داوود.

(۱۱) پس چون یسوع به شهر رسید مردم جامه‌های خود را زیر پای ماده خر فرش نموده: مترنم شدند: فرخنده باد آن که به سوی ما به نام پروردگار و خدای می‌آید، مرحبا به پسر داوود.

(۱۲) پس فریسیان یسوع را سرزنش نموده و گفتند: مگر نمی‌بینی به اینان که چه می‌گویند؟ بفرما به ایشان که خاموش شوند.

(۱۳) آن وقت یسوع فرمود: «سوگند بر هستی خدایی که جانم در حضورش می‌ایستد، اگر اینان خاموش شدندی، هر آینه سنگ‌ها به فریاد برآمدندی به کفر شریران بد.»

(۱۴) همین که یسوع این بفرمود سنگهای اورشلیم همگی به فریاد درآمدند به آواز بلند که فرخنده باد آن که به سوی ما به نام پروردگار و خدای می‌آید.

(۱۵) با این همه، فریسیان بر بی‌ایمانی خود اصرار نمودند.

(۱۶) بعد از آن که گرد آمدند مشورت کردند که به سخن او بگیرند او را.


(۱) پس از آن که یسوع داخل هیکل شد، نویسندگان و فریسیان زنی را حاضر نمودند که در زنا گرفتار شده بود.

(۲) میان خودشان گفتند هر گاه او را نجات داد، آن ضد شریعت موسی است؛ پس نزد ما گنهکار خواهد شد و هر گاه او را سزا دهد پس آن ضد تعلیم خودش است؛ زیرا او بشارت به رحمت می‌دهد.

(۳) آن گاه به سوی یسوع پیش آمدند و گفتند: ای معلم، همانا این زن را یافتیم در حالتی که زنا می‌داد.

(۴) موسی امر فرموده که مثل این، سنگسار شود.

(۵) پس تو چه می‌گویی؟

(۶) در آن جا یسوع خم شد و به انگشت خود بر زمین آیینه‌ای ساخت که در آن هر کس گناه خود را دید.

(۷) چون که اصرار می‌نمودند به جواب، یسوع برخاست و به انگشت خود اشاره نموده، فرمود: «هر کس از شما بی‌گناه‌است او باید اولین سنگ‌زننده باشد.»

(۸) پس از آن دوباره خم شده، آیینه را برگردانید.

(۹) همین که مردم این بدیدند، یک به یک بیرون شدند ابتدا از شیوخ؛ زیرا شرمنده شدند که پلیدی خودشان را ببینند.

(۱۰) چون یسوع راست ایستاد و کسی را جز همان زن ندید، فرمود: «ای زن، کجا شدند کسانی که تو را می‌خواستند سزا دهند.»

(۱۱) زن گریه کنان در جواب گفت: ای آقا، برگشتند، پس هر گاه از من گذشت کنی، همانا من، به هستی خدای سوگند، بعد از این گناه نکنم.

(۱۲) آن وقت یسوع فرمود: «فرخنده باد نام خدای.»

(۱۳) «برو به راه خود به سلامت و بعد از این گناه مکن؛ زیرا خدای مرا نفرستاده تا تو را سزا بدهم.»

(۱۴) آن وقت نویسندگان و فریسیان گرد آمدند؛ پس یسوع به ایشان فرمود: «به من بگویید که اگر یکی از شما صد گوسفند داشته باشد و یکی از آن‌ها را گم کند مگر آن را جست و جو نمی‌کند در حالتی که نود و نه تای دیگر را ترک می‌کند؟»

(۱۵) «وقتی که آن را پیدا کرد مگر آن را بر دوش‌های خود نمی‌گذارد؟»

(۱۶) «پس از آن که همسایگان را دعوت کرد، آیا به ایشان نمی‌گوید که با من خوشحالی کنید؛ زیرا گوسفندی را که گم کرده بودم پیدا کردم؟»

(۱۷) «حقاً که چنین خواهد کرد.»

(۱۸) «همانا به من بگویید که مگر خدای انسان را کمتر از گوسفند دوست می‌دارد و حال آن که خود برای او جهان را آفریده؟»

(۱۹) «سوگند به هستی خدای که در حضور فرشتگان خدای این چنین سروری رخ خواهد داد، وقتی که یک گنهکار توبه می‌کند؛ زیرا گنهکاران رحمت خدای را آشکار می‌نمایند.»


(۱) «به من بگویید کدام یک بیشتر محبت دارند به طبیب، کسانی که مطلقاً هیچ مریض نشده‌اند، یا کسانی که طبیب، ایشان را از بیماری‌های خطرناک شفا داده است؟»

(۲) فریسیان به او گفتند: چگونه تندرست طبیب را دوست می‌دارد؟ راستی او را دوست می‌دارد به واسطهٔ این که او بیمار نیست و چون که او معرفت به مرض ندارد طبیب را دوست نمی‌دارد، مگر اندکی.

(۳) آن وقت یسوع به تندیِ روح به سخن درآمده، فرمود: «سوگند به هستی خدای که زبان شما سزا می‌دهد تکبر شما را.»

(۴) «زیرا گنهکار، خدای ما را بیشتر از نیکوکار دوست می‌دارد؛ چه او رحمت بزرگ خدای را برای خود می‌خواهد.»

(۵) «زیرا نیکوکار را شناسایی به رحمت خدای نیست.»

(۶) «از این نزد فرشتگان خدای خوشحالی برای یک گنهکار که توبه می‌کند، بیشتر است از نود و نه نیکوکار.»

(۷) «کجایند نیکوکاران در زمان ما؟»

(۸) «سوگند به هستی خدایی که جانم در حضور او می‌ایستد، همانا شمارهٔ نیکوکارانِ نانکوکار افزون است.»

(۹) «چه، حال ایشان به حال شیطان شبیه است.»

(۱۰) نویسندگان و فریسیان گفتند: همانا ما گنهکاریم؛ از این رو خدای ما را رحمت خواهد نمود.

(۱۱) چه، نویسندگان و فریسیان می‌پنداشتند، بزرگ‌ترین اهانت این است که ایشان گناهکار خوانده شوند.

(۱۳) پس آن وقت یسوع فرمود: «همانا من می‌ترسم که شما نیکوکارِ نانکوکار باشید.»

(۱۴) «زیرا هر گاه شما گناه کنید و گناه خود را انکار نمایید در حالتی که خود را نیکوکار بخوانید، پس شما نانکوکار هستید.»

(۱۵) «هر گاه خودتان را در دل خود نیکوکار پندارید و به زبان بگویید که گنهکار هستید، پس در این صورت دو بار نانیکوکار خواهید شد.»

(۱۶) همین که نویسندگان و فریسیان این بشنیدند متحیر شدند و یسوع و شاگردان به خانهٔ سمعان ابرص، که او را از پیسی شفا داده بود، رفتند.

(۱۷) اهالی در خانهٔ سمعان بیماران را جمع نمودند و از یسوع التماس نمودند برای شفا دادن بیماران.

(۱۸) آن وقت یسوع که می‌دانست ساعتش نزدیک شده، فرمود: «بیماران را هر اندازه که باشند بخوانید؛ زیرا خدای مهربان است و بر شفا دادن به آنان توانا است.»

(۱۹) در جواب گفتند: نمی‌دانیم که بیماران دیگر هم این جا در اورشلیم یافت شوند.

(۲۰) یسوع گریه‌کنان فرمود: «ای اورشلیم، ای اسراییل، همانا بر تو گریه می‌کنم؛ زیرا نمی‌دانی روز حساب خود را.»

(۲۱) «چه، من دوست داشتم که تو را به محبت خدای آفریدگار خود بپیوندم؛ چنان که مرغ جوجه خود را زیر بال می‌گیرد و تو نخواستی.»

(۲۲) «از این رو خدای به تو چنین می‌فرماید:»


(۱) «ای شهرِ دل‌سختِ برگشته‌عقل، همانا بندهٔ خود را به سوی تو فرستادم تا تو را برگرداند به سوی دلت تا توبه کنی.»

(۲) «لیکن تو، ای شهر شورش، فراموش کردی هر آن چه را به مصر و به فرعون فرود آوردم برای محبت تو، ای اسراییل،»

(۳) «بارهای بسیار به گریه درایی تا جسم تو را بندهٔ من از بیماری برهاند و تو می‌خواهی که بندهٔ مرا بکُشی؛ زیرا او می‌خواهد که نَفْس تو را از گناه شفا بخشد.»

(۴) «مگر در این صورت بی‌عقوبت من تنها خواهی ماند؟»

(۵) «مگر تو تا ابد زندگی خواهی کرد؟»

(۶) «یا بزرگواریت تو را از دست من خواهد رهانید؟»

(۷) «نه البته.»

(۸) «زیرا من با امیران و سپاه بر تو حمله خواهم آورد.»

(۹) «پس با قوّت پیرامون تو را خواهند گرفت.»

(۱۰) «تو را به دست آن‌ها خواهم داد تا تکبر تو به دوزخ فرود آید.»

(۱۱) «از پیران و بیوه‌زنان گذشت نخواهم کرد.»

(۱۲) «از کودکان گذشت نخواهم کرد.»

(۱۳) «بلکه شما را همگی تسلیم گرسنگی و شمشیر و استهزا خواهم نمود.»

(۱۴) «هیکلی را که به سوی آن به مهربانی نگاه می‌کردم، با شهر تباه خواهم کرد.»

(۱۵) «تا میان امت‌ها حکایت و استهزا و مَثَل شوید.»

(۱۶) «این چنین خشم من بر تو فرود خواهد شد و کینهٔ من به خواب نمی‌رود.»


(۱) پس از آن یسوع برگشته، فرمود: «مگر نمی‌دانید که بیماران دیگر هم یافت می‌شوند؟»

(۲) «سوگند به هستی خدای همانا در اورشلیم کسانی که روان‌هایشان سالم است هر آینه کمترند از تن بیماران.»

(۳) «برای این که حق را بشناسید به شما می‌گویم، ای جماعت بیماران، به نام خدای بیماری شما از شما برود.»

(۴) پس همین که این بفرمود، همان وقت شفا یافتند.

(۵) مردم چون از غضب خدای بر اورشلیم شنیدند، گریستند و برای رحمت زاری نمودند.

(۶) پس آن وقت یسوع فرمود: «خدای می‌فرماید: هر گاه اورشلیم بگرید و با نفس خود مجاهدت نماید در حالتی که در راه‌های من رونده باشد، پس من هم از این پس گناهان او را به یاد نیاورم و به او هیچ چیز از بلیه‌ای که ذکر آن نمودم نمی‌رسانم.»

(۷) «لیکن اورشلیم بر هلاکت خود می‌گرید نه بر اهانت خود نسبت به من، که به آن با نام من کفران نموده میان امت‌ها.»

(۸) «از این رو حرارت خشم من شعله‌ور شده‌است.»

(۹) «سوگند به هستی خودم، منم ابدی که اگر برای این گروه بندگان من ایوب و ابراهیم و سموئیل و داوود و دانیال و موسی دعا کنند، خشم من بر اورشلیم آرام نمی‌گیرد.»

(۱۰) پس از آن که یسوع این بفرمود، به خانه داخل شد و هر کسی ترسان ماند.


(۱) و در اثنایی که یسوع با شاگردان خود بر شام خوردن بودند در خانهٔ سمعان ابرص، ناگاه مریم خواهر لعازر در خانه داخل شد.

(۲) پس ظرف را شکسته و عطر بر سر یسوع و جامه‌های او بریخت.

(۳) همین که یهودای خیانتکار این بدید، خواست تا مریم را از چنین عملی باز دارد و گفت: برو و این عطر را بفروش و نقدینه‌ها را حاضر ساز تا آن‌ها را به فقرا بدهم.

(۴) یسوع فرمود: «برای چه باز می‌داری او را؟»

(۵) «واگذار او را؛ زیرا شما مدت‌ها با هم خواهید بود؛ اما من همیشه با شما نیستم.»

(۶) یهودا در جواب گفت: ای معلم، ممکن بود که عطر فروخته می‌شد به سیصد پاره از نقدینه.

(۷) پس ببین در این صورت چقدر فقیر با آن مساعدت می‌شد.

(۸) یسوع در جواب فرمود: «ای یهودا، من آگاهم از دل تو؛ پس کمی صبر کن همه را به تو می‌دهم.»

(۹) پس هر یک خوردند با ترس.

(۱۰) شاگردان محزون شدند؛ چه ایشان فهمیدند که زود باشد یسوع از ایشان منصرف شود، عن‌قریب.

(۱۱) لیکن یهودا خشمگین شد؛ چه او دانست به واسطهٔ عطری که فروخته نشد، سی پاره از نقدینه را زیان داشت.

(۱۲) زیرا او از هر چیزی که به یسوع داده می‌شد، ده یک را می‌برد.

(۱۳) پس رفت تا رئیس کاهنان را ببیند که با کاهنان و نویسندگان و فریسیان در مجلس مشورت جمع بودند.

(۱۴) پس یهودا با ایشان به سخن درآمده، گفت: چه به من می‌دهید تا یسوع را – که می‌خواهد خود را بر اسراییل پادشاه گرداند – به شما تسلیم کنم؟

(۱۵) در جواب گفتند: همانا چگونه به دست ما تسلیمش می‌کنی؟

(۱۶) یهودا در جواب گفت: وقتی که دانستم در بیرون شهر می‌رود تا نماز بخواند، شما را خبر می‌کنم و به جایی که در آن یافت می‌شود شما را دلالت می‌نمایم.

(۱۷) زیرا ممکن نیست گرفتن او در شهر، بدون فتنه.

(۱۸) رئیس کاهنان در جواب گفت: هر گاه او را به دست ما تسلیم نمودی، تو را سی پاره از طلا خواهیم داد و خواهی دید که چگونه با تو به خوبی معامله خواهیم کرد.


(۱) همین که روز شد، یسوع به سوی هیکل بر آمد با جماعت بسیاری از مردم.

(۲) آن گاه رئیس کاهنان نزدیک او شد و گفت: ای یسوع، به من بگو فراموش کردی تمام آن چه را اقرار نمودی به آن، که من نه خداوند و نه پسر خدای و نه مسیا هستم؟

(۳) یسوع در جواب فرمود: «نه البته؛ فراموش نکرده‌ام.»

(۴) «زیرا این همان اعتراف است که به آن در پیش کرسی جزای خدای در روز قیامت شهادت می‌دهم.»

(۵) «زیرا همهٔ آن چه در کتاب موسی نوشته شده درست است، به تمام درستی؛ پس همانا که خدای آفریدگار ما یکی است و من بنده خدایم و راغب هستم در خدمت نمودن رسول‌الله که شما او را مسیا می‌نامید.»

(۶) رئیس کاهنان گفت: پس در این صورت مقصود از آمدن به هیکل با این جماعت بسیار چیست؟

(۷) شاید تو می‌خواهی که خود را پادشاه بر اسراییل بگردانی.

(۸) بپرهیز از این که خطری به تو وارد شود.

(۹) یسوع در جواب فرمود: «اگر طالب بزرگواری خود بودمی و راغب بودمی به بهرهٔ خود در این جهان، هر آینه نمی‌گریختم وقتی که اهل نایین خواستند مرا پادشاه گردانند.»

(۱۰) «راستی مرا تصدیق کن که من در طلب چیزی در این جهان نیستم.»

(۱۱) آن وقت رئیس کاهنان گفت: دوست می‌داریم که چیزی از مسیا بفهمیم.

(۱۲) آن گاه کاهنان و نویسندگان و فریسیان گرد یسوع مثل میان‌بند جمع شدند.

(۱۳) یسوع فرمود: «چیست آن چیزی که شما می‌خواهید از مسیا بفهمید؟ شاید آن چه می‌شنوید دروغ باشد»

(۱۴) «لیکن بدانید که من به شما دروغ نمی‌گویم.»

(۱۵) «زیرا اگر دروغ می‌گفتم، هر آینه تو و نویسندگان و فریسیان و همهٔ اسراییل مرا عبادت می‌نمودید.»

(۱۶) «لیکن مرا دشمن می‌دارید و می‌خواهید مرا به قتل برسانید برای این که من به شما راست گفته‌ام.»

(۱۷) رئیس کاهنان گفت: اکنون می‌دانیم که پشت سر تو شیطانی هست.

(۱۸) زیرا تو سامری هستی و کاهن و خدای را احترام نمی‌کنی.


(۱) یسوع در جواب فرمود: «سوگند به هستی خدای که پشت سر من شیطانی نیست؛ لیکن طالب هستم که شیطان را بیرون کنم.»

(۲) «پس بدین سبب شیطان جهان را بر من به هیجان می‌آورد.»

(۳) «زیرا من از این جهان نیستم.»

(۴) «بلکه طالب هستم تا خدایی که مرا به سوی جهان فرستاده تمجید کرده شود.»

(۵) «پس گوش بدهید به من تا خبر دهم شما بر کسی که شیطان پشت سر اوست.»

(۶) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضورش می‌ایستد، آن کسی که به حسب ارادهٔ شیطان عمل می‌کند، پس شیطان پشت سر اوست، در حالتی که بر او لگام ارادهٔ خود را نهاده و او را هر جا که می‌خواهد می‌چرخاند و وا می‌دارد او را که به سرعت برود به سوی هر گناهی.»

(۷) «چنان که نام جامه به اختلاف صاحبش مختلف می‌شود و آن جامه همان خودش است، همچنین افراد بشر مختلف می‌باشند، با این که از یک ماده هستند به سبب اعمالی که از انسان سر می‌زند.»

(۸) «هر گاه من خطایی کرده باشم، چنان که آن را خود می‌دانم، پس برای چه مثل برادر سرزنش نکردید به جای این که مرا مثل دشمن، دشمن بدارید؟»

(۹) «حقاً‌ که اعضای جسد معاونت همدیگر می‌کنند وقتی که با سر متحد باشند و آن چه از سر جدا شده به فریاد او نمی‌رسند.»

(۱۰) «زیرا دست‌های جسدی دیگر، الم پاهای جسد دیگری را احساس نمی‌کند؛ بلکه پاهای جسدی که با هم متحدند این احساس را دارند.»

(۱۱) «سوگند به هستی خدای که جانم در حضورش می‌ایستد، همانا کسی که می‌ترسد و دوست می‌دارد آفریدگار خود را، مهربانی می‌کند به کسی که مهربانی می‌کند به او خدایی که سر اوست.»

(۱۲) «چون که خدای نمی‌خواهد مردن گناهکار را؛ بلکه مهلت می‌دهد هر کسی را برای توبه نمودن.»

(۱۳) «پس اگر شما از آن جسدی بودید که من در او متحدم، هر آینه سوگند به هستی خدای که مرا مساعدت می‌نمودید تا به حسب مشیت سر خودم عمل می‌نمودم.»


(۱) «هر گاه گناهی داشته باشم مرا سرزنش کنید تا خدای شما را دوست داشته باشد؛ زیرا شما عامل خواهید شد به سبب ارادهٔ او.»

(۲) «لیکن هر گاه نتوانست کسی مرا بر گناه من سرزنش نماید، پس آن دلیل است بر این که پسران ابراهیم نیستید آن گونه که خودتان ادعا می‌کنید.»

(۳) «پس شما متحد نیستید به آن سری که ابراهیم به آن متحد بود.»

(۴) «سوگند به هستی خدای ابراهیم خدای را دوست داشت به حیثی که او اکتفا نکرد به در هم شکستن بتان باطل – چه درهم شکستنی - و نه به دوری نمودن از پدر و مادر خود؛ لیکن او می‌خواست که پسر خود را برای طاعت خدای ذبح کند.»

(۵) رئیس کاهنان گفت: همین را از تو سؤال می‌کنم و طالب قتل تو نیستم. پس به ما بگو که این پسر ابراهیم که بود؟

(۶) یسوع در جواب فرمود: «ای خدای، غیرتِ شرفِ تو مرا آتش می‌زند و نمی‌توانم خاموش باشم.»

(۷) «راست می‌گویم که پسر ابراهیم همان اسماعیل بود که واجب است از نسل او بیاید مسیا که ابراهیم به او وعده شده بود تا همهٔ قبایل زمین به وجود او برکت یابند.»

(۸) پس همین که رئیس کاهنان این بشنید به خشم در آمده، فریاد برآورد: ما باید این فاجر را سنگسار کنیم زیرا او اسماعیلی است و همانا بر موسی و بر شریعت خدای کفر کرده.

(۹) پس هر یک از نویسندگان و فریسیان با بزرگان قوم سنگ‌ها برگرفتند تا یسوع را سنگسار نمایند؛ پس او از چشم‌های ایشان پنهان شد و از هیکل بیرون آمد.

(۱۰) پس از آن به سبب شدت رغبت ایشان در قتل یسوع، خشم و دشمنی کور کرد ایشان را؛ پس برخی از ایشان برخی را زدند، تا هزار مَرد مُردند و هیکل مقدس را ناپاک نمودند.

(۱۱) اما شاگردان و مؤمنانی که یسوع را دیدند که از هیکل بیرون شد - زیرا او از ایشان پنهان نبود - پس تا خانهٔ سمعان دنبال او رفتند.

(۱۲) نیقودیموس آن جا آمد و رأی داد برای سلامت یسوع، که از اورشلیم به سوی پشت جوی قدرون بیرون رود و گفت: ای آقا، مرا بستانی و خانه‌ای پشت جوی قدرون است.

(۱۳) پس استدعا دارم از تو که در این حالت با بعضی از شاگردان خود آن جا بروی.

(۱۴) پس آن جا بمانی تا کینهٔ کاهنان برطرف شود.

(۱۵) زیرا من برای تو آن چه لازم باشد تقدیم خواهم کرد.

(۱۶) شما نیز ای جماعت شاگردان، این جا در خانهٔ سمعان و در خانه من بمانید؛ زیرا خدای همه را سرپرستی خواهد فرمود.

(۱۷) پس یسوع این چنین کرد و میل نمود در این که آنانی که در نخست رسولان نامیده شده‌اند با او باشند.


(۱) در این وقت در حین این که مریم عذرا مادر یسوع در نماز ایستاده بود، جبرئیل فرشته او را زیارت نمود.

(۲) به او مقهوریت پسرش را حکایت نمود، فرمود: ای مریم، مترس زیرا خدای او را از جهان نگهداری خواهد فرمود.

(۳) پس مریم از ناصره گریه‌کنان روان شد و به اورشلیم خانهٔ مریم سالومه، خواهر خود در طلب پسر خویش درآمد.

(۴) لیکن چون یسوع پنهان در پشت جوی قدرون گوشه‌ای گرفته بود، در استطاعت او نشد تا یسوع را باز در این جهان ببیند، مگر بعد از آن،

(۵) هنگامی که جبرئیل فرشته به امر خدای با فرشتگان میخاییل و رفاییل و اوریل او را نزد مریم حاضر نمود.


(۱) همین که در هیکل اظطراب آرام گرفت به سبب رفتن یسوع، رئیس کاهنان بالای بلندی برآمد.

(۲) پس از آن که با دست‌های خود اشاره به سکوت نمود، گفت: ای برادران، چه می‌کنید؟

(۳) مگر نمی‌بینید که او جهان را تماماً به عمل شیطانی خود گمراه نموده؟

(۴) پس اگر ساحر نباشد، چگونه اکنون پنهان شد؟

(۵) پس به راستی که اگر پاک و پیغمبر بودی، هر آینه بر خدای و بر موسی خادم او، و بر مسیا که آرزوی اسراییل است کفر نمی‌کرد.

(۶) چه بگویم؟

(۷) پس همانا که به همهٔ کاهنی ما کفر کرد.

(۸) راستی به شما می‌گویم که هر گاه او از جهان برداشته نشود، اسراییل ناپاک خواهد شد و مارا خدای به امت‌ها واگذار خواهد کرد.

(۹) اکنون ببینید که چگونه این هیکل مقدس به سبب او ناپاک شده.

(۱۰) رئیس کاهنان به طریقه‌ای سخن راند که به واسطهٔ آن بسیاری از یسوع اعراض نمودند.

(۱۱) پس به سبب آن، ستم نهانی به ستم آشکار بدل شد.

(۱۲) تا بدان جا که رئیس کاهنان خودش نزد هیرودس و نزد حاکم روم رفت و بر یسوع تهمت بست که او میل دارد خود را بر اسراییل پادشاه سازد.

(۱۳) بر این سخن گواهان دروغ نیز داشتد.

(۱۴) پس از این جا انجمن عمومی بر ضد یسوع تشکیل یافت؛ زیرا وضع رومی‌ها ایشان را به ترس انداخته بود.

(۱۵) آن از این سبب بود که مجلس شیوخ روم دو فرمان دربارهٔ یسوع صادر نموده بود.

(۱۶) در یکی از آن دو، تهدید به مرگ کسی را که یسوع ناصری، پیغمبر یهود را خدای بخواند.

(۱۷) در آن دیگر، تهدید به مرگ می‌نمود کسی را که دربارهٔ یسوع ناصری پیغمبر یهود فتنه بر پا نماید.

(۱۸) پس از این سبب میان ایشان نزاع افتاد.

(۱۹) بعضی میل کردند که دوباره شکایت از یسوع را به روم بنویسند.

(۲۰) دیگران گفتند که می‌باید یسوع را به حال خود واگذاشت و از چیزهایی که فرموده چشم پوشید که گویا او بی‌خرد است.

(۲۱) دیگران معجزات بزرگی را که کرده بود بیان کردند.

(۲۲) پس رئیس کاهنان امر کرد که هیچ کس به جانبداری از یسوع تفوّه نکند؛ وگرنه به سزای لعنت گرفتار شود.

(۲۳) آن گاه هیرودس و حاکم به سخن درآمدند که به هر حال پیش روی ما مشکلی است.

(۲۴) زیرا هر گاه ما این گنهکار را بکشیم، امر قیصر را مخالف نموده‌ایم.

(۲۵) هر گاه او را زنده بگذاریم تا خود را پادشاه سازد، پس عاقبت چگونه خواهد بود؟

(۲۶) پس هیرودس ایستاد و حاکم را تهدید نموده، گفت: حذر کن از این که جانبداری تو از این مرد باعث هیجان این بلاد شود.

(۲۷) زیرا که تو را در حضور قیصر به عصیان متهم خواهم نمود.

(۲۸) آن گاه حاکم از مجلس شیوخ ترسید و با هیرودس صلح نمود و قبل از این یکی از آن دو، آن دیگری را دشمن می‌داشت تا سرحد مرگ.

(۲۹) پس با هم متحد شدند بر هلاک یسوع و به رئیس کاهنان گفتند که وقتی تو را معلوم شد که آن شریر کجاست، نزد ما بفرست تا ما به تو سپاهیان بدهیم.

(۳۰) این کرده شد تا نبوت داوود که از یسوع، پیغمبر اسراییل خبر داده بود تمام شود که فرموده بود: فرماندهان زمین و پادشاهان آن متحد شوند بر ضد یگانه قدوس اسراییل؛ زیرا او به نجات جهان ندا داده بود.

(۳۱) بنابراین تفتیش عمومی برای یافتن یسوع در آن روز در تمام اورشلیم اتفاق افتاد.


(۱) زمانی که یسوع در خانهٔ نیقودیموس پشت جوی قدرون بود، شاگردان خود را تسلیت داده، فرمود: «همانا آن ساعتی که در آن از این جهان خواهم رفت نزدیک شده‌است.»

(۲) «صبر کنید و محزون مباشید؛ زیرا من هر جا می‌روم محنتی در نیابم.»

(۳) «آیا شما دوست من خواهید بود اگر برای نکویی حال من محزون شوید؟ نه البته؛ بلکه دشمنانم باشید.»

(۴) «به سزا است هر گاه جهان خوشحال شود، شما محزون شوید.»

(۵) «زیرا خوشحالی جهان به گریه منقلب می‌شود.»

(۶) «اما اندوه شما به خوشحالی بدل خوهد شد.»

(۶) «خوشحالی شما از هیچ کس انتزاع نخواهد کرد.»

(۸) «زیرا جهان هرگز نمی‌تواند سروری را که آن را دل از خدای آفریدگارش ادراک می‌نماید انتزاع کند.»

(۹) «ملتفت باشید که فراموش نکنید آن کلامی را که خدای بر شما با زبان من تکلم فرموده.»

(۱۰) «گواهان من باشید بر هر کسی که فاسد می‌کند شهادتی را که آن را شهادت داده‌ام در انجیل خود بر جهان و بر عاشقان جهان.»


(۱) آن گاه دست‌های خود را به سوی پروردگار بلند نمود و دعا کرد و فرمود: «خدای ابراهیم و خدای اسماعیل و اسحاق و خدای پدران ما، رحمت کن بر یارانی که به من عطا فرموده‌ای و ایشان را از جهان خلاصی ده.»

(۲) «نمی‌گویم که ایشان را از جهان بگیر؛ زیرا ضروری است که شهادت دهند بر کسانی که انجیل مرا فاسد می‌کنند.»

(۳) «لیکن تضرع می‌کنم به سوی تو که ایشان را از شر شریر نگهداری فرمایی»

(۴) «تا با من در روز جزا حاضر شوند و شهادت دهند بر جهان و بر خانه اسراییل که پیمان تو را فاسد نموده‌اند.»

(۵) «ای پروردگار و خدای توانای غیرتمند، که انتقام می‌کشی در پرستیدن بتان از پسران پدران بت‌پرست تا پشت چهارم»

(۶) «لعنت کن تا ابد هر کس را که فاسد کند انجیل مرا که به من داده‌ای، وقتی می‌نویسند که من پسر توام؛ زیرا من آن گِل و خاک خدمتکار خدمتکاران توام و هرگز خود را خدمتکار صالحی برای تو نپنداشته‌ام.»

(۷) «زیرا من نمی‌توانم تو را بر آن چه که مرا داده‌ای به شایستگی عبادت کنم؛ زیرا همهٔ چیزها از آن توست.»

(۸) «ای پروردگار خدای مهربان که اظهار رحمت می‌فرمایی تا هزار پشت برای کسانی که از تو می‌ترسند، رحمت کن کسانی را که ایمان می‌آورند به سخنی که آن را به من داده‌ای.»

(۹) «زیرا چنان که تو خدای راستگویی، همچنان سخن تو که من به آن تکلم نموده‌ام، راست است؛ زیرا آن از آنِ تو است.»

(۱۰) «زیرا من تکلم می‌نمودم همیشه مانند کسی که می‌خواند و نمی‌تواند بخواند مگر همان را که نوشته شده‌است در کتابی که آن را می‌خواند.»

(۱۱) «این چنین گفتم آن را که به من عطا فرمودی.»

(۱۲) «ای پروردگار، خدای نجات دهنده، نجات ده یارانی را که به من عطا فرموده‌ای تا شیطان نتواند بر ضد ایشان کاری کند.»

(۱۳) «همین نه تنها ایشان را خلاص کن، بلکه هر کسی که ایشان را تصدیق می‌نماید.»

(۱۴) «ای پروردگار جواد و غنی، به رحمت کرامت کن به خادم خود که در میان امت پیغمبر تو باشد در روز جزا.»

(۱۵) «همین نه تنها من، بلکه همهٔ آن کسانی را که به من ایمان خواهند آورد به واسطهٔ مبشران.»

(۱۶) «این کار را پروردگارا برای ذات خود کن تا شیطان بر تو مفاخرت نکند، ای پروردگار»

(۱۷) «ای پروردگار، خدایی که به عنایت خود تمام لوازم را برای قوم خودت اسراییل تهیه می‌نمایی، یاد کن همهٔ قبایل زمین را که وعده فرموده‌ای آن‌ها را به پیغمبر خود برکت بدهی که برای او جهان را آفریده‌ای.»

(۱۸) «رحم کن بر جهان و تعجیل کن به فرستادن پیغمبر خود تا از دشمنت شیطان تواناییش سلب شود.»

(۱۹) بعد از آن که یسوع این بگفت، سه مرتبه فرمود: «این چنین باد ای پروردگار بزرگ مهربان»

(۲۰) پس همهٔ شاگردان گفتند: این چنین باد، این چنین باد، مگر یهودا؛ زیرا او ایمان به چیزی نیاورده بود.


(۱) وقتی که روز خوردن بره رسیده، نیقودیموس پنهانی بره‌ای را به بستان برای یسوع و شاگردانش فرستاد.

(۲) همچنین هر چه را هیرودس و والی و رئیس کاهنان امر به آن کرده بودند خبر داد.

(۳) پس از آن جا یسوع افروخته‌رخسار شد به روح و فرمود: «فرخنده باد نام پاک تو ای پروردگار، زیرا تو مرا از شمارهٔ خدمتکاران خود، که ایشان را جهان، خوار نمود و کشت جدا ننموده‌ای.»

(۴) «ای خدای من، تو را شکر می‌کنم؛ زیرا من کار تو را تمام نمودم.»

(۵) پس روی به یهودا کرد و فرمود: «ای دوست، چرا تأخیر می‌کنی؟»

(۶) «همانا که وقت من نزدیک شد؛ پس برو و بکن آن چه را که می‌باید بکنی.»

(۷) شاگردان گمان کردند که یسوع یهودا را می‌فرستد تا برای روز فصح چیزی بخرد.

(۸) لیکن یسوع فهمیده بود که یهودا به سرعت درصدد تسلیم اوست.

(۹) از این رو این چنین فرمود؛ زیرا دوست می‌داشت برگشتن از جهان را. یهودا در جواب گفت: ای آقا، مرا مهلت ده تا بخورم آن گاه بروم.

(۱۱) پس یسوع فرمود: «باید بخوریم؛ زیرا بسی میل دارم که این بره را بخورم قبل از این که از شما منصرف شوم.»

(۱۲) آن گاه برخاست و دستمالی گرفت و کمر خود را بست.

(۱۳) سپس آب در تشتی نمود و بنا کرد به شستن پاهای شاگردان خود.

(۱۴) ابتدا نمود یسوع به یهودا و ختم نمود به پطرس.

(۱۵) پطرس گفت: ای آقا، آیا تو پاهای مرا می‌شویی؟

(۱۶) یسوع در جواب فرمود: «همانا که آن چه می‌کنم اکنون آن را نمی‌فهمی؛ لیکن بعد از این خواهی دانست.»

(۱۷) پطرس به جواب گفت: هرگز پاهای مرا نشویی.

(۱۸) آن وقت یسوع برخاست و فرمود: «تو هم به همراهی من نخواهی آمد در روز جزا.»

(۱۹) پطرس گفت: تنها پاهای مرا نشوی؛ بلکه دست‌ها و سرم را نیز بشوی.

(۲۰) پس از شستن شاگردان و نشستن ایشان بر سر سفره که بخورند، یسوع فرمود: «همانا شما را شستم؛ زیرا همهٔ شما پاک نیستید.»

(۲۱) «زیرا آب دریا پاک نمی‌سازد کسی را که مرا تصدیق نمی‌کند.»

(۲۲) یسوع این بگفت؛ زیرا می‌شناخت کسی را که او را تسلیم خواهد نمود.

(۲۳) پس شاگردان از این سخن‌ها محزون شدند.

(۲۴) باز یسوع فرمود: «به راستی می‌گویم، همانا یکی از شما مرا تسلیم خواهد نمود، پس مانند بره‌ای فروخته خواهم شد.»

(۲۵) «لیکن وای بر او؛ زیرا زود باشد که تمام شود هر آن چه پدر ما داوود درباره‌ی او فرموده که: همانا او خود در گودالی که برای دیگران مهیّا نموده خواهد افتاد.»

(۲۶) پس از این جا شاگردان برخی به برخی دیگر نگریسته، با اندوه گفتند: کیست آن که خائن خواهد شد؟

(۲۷) پس آنگه یهودا گفت: آیا من آن هستم؟

(۲۸) یسوع در جواب فرمود: «همانا که به من گفتی که کیست آن که مرا تسلیم خواهد کرد.»

(۲۹) اما یازده رسول نفهمیدند آن را.

(۳۰) پس همین که بره خورده شد، شیطان بر پشت یهودا سوار شد؛ پس از آن خانه بیرون شد و یسوع پیوسته می‌فرمود: «تعجیل کن به انجام ‎آن چه تو به جا آورنده آن هستی.»


(۱) یسوع از خانه بیرون شد و به سوی بستان میل کرد تا نماز کند. صد بار بر زانوها روی خود را به خاک مالید؛ مثل عادت دیرینه‌اش در نماز.

(۲) چون که یهودا جایی را که یسوع با شاگردانش در آن جا بود می‌دانست، نزد رئیس کاهنان رفت.

(۳) گفت: هر گاه بدهی به من آن چه را وعده کرده‌ای، امشب به دست تو یسوع را که در طلب او هستید تسلیم می‌کنم.

(۴) زیرا او با یازده رفیق خود تنهاست.

(۵) رئیس کاهنان گفت: چقدر می‌خواهی؟

(۶) یهودا گفت: سی پاره از طلا.

(۷) پس آن گاه رئیس کاهنان فوراً نقدینه‌ها را برای او شمرد.

(۸) آن گاه یک نفر فریسی نزد والی و هیرودس فرستاد تا سپاهیان را حاضر سازد.

(۹) پس آن‌ها به او لشکری دادند؛ زیرا ایشان از مردم ترسیده بودند.

(۱۰) پس از آن جا اسلحهٔ خود را گرفته، از اورشلیم با مشعل‌ها و چراغ‌هایی که بر روی چوب‌ها بود بیرون شدند.


(۱) همین که لشکریان با یهودا نزدیک شدند به آن محلی که یسوع در آن جا بود، یسوع شنید نزدیک شدن جماعت بسیاری را.

(۲) پس از این رو با احتیاط در خانه داخل شد.

(۳) آن یازده تن در خواب بودند.

(۴) پس همین که خدای بر بندهٔ خود خطر دید، جبرئیل و میخاییل و رفاییل و اوریل، سفیران خویش را امر فرموده که یسوع را از جهان برگیرند.

(۵) پس آن فرشتگان پاک آمدند و یسوع را از روزنه‌ای که مشرف بر جنوب بود برگرفتند.

(۶) پس او را برداشتند و در آسمان سوم در صحبت فرشتگانی که تا ابد خدای را تسبیح می‌کنند گذاشتند.


(۱) یهودا به سرعت و هراسان داخل غرفه‌ای شد که از آن یسوع بالا برده شده بود.

(۲) شاگردان همگی در خواب بودند.

(۳) پس خدای عجیب، کار عجیبی کرد.

(۴) آنگه یهودا در گفتار و رخسار تغییر پیدا کرد و شبیه به یسوع شد، حتی این که ما اعتقاد نمودیم که او یسوع است.

(۵) اما او پس از آن که ما را بیدار نمود، مشغول تفتیش شد تا ببیند معلم کجاست.

(۶) از این رو تعجب نمودیم و در جواب گفتیم؛ تویی ای آقا، همان معلم ما.

(۷) هم اکنون ما را فراموش فرموده‌ای؟

(۸) او با تبسم گفت: مگر شما این قدر کودن هستید که یهودای اسخریوطی را نمی‌شناسید؟

(۹) در این گفت و گو بود که لشکریان داخل شدند و دست‌های خود را بر یهودا انداختند؛ زیرا او از هر جهت شبیه به یسوع بود.

(۱۰) اما، ما پس از آن که سخن یهودا را شنیدیم و جماعت لشکریان را دیدیم، مانند دیوانگان گریختیم.

(۱۱) یوحنا که به لحافی از کتان پیچیده بود بیدار شد و گریخت.

(۱۲) همین که یک سپاهی او را با لحاف کتان بر گرفت، لحاف کتان را گذاشت و برهنه گریخت.

(۱۳) زیرا خدای دعای یسوع را شنید و یازده تن را از شر آنان نجات داد.


(۱) پس لشکریان، یهودا را گرفته و او را سخریه‌کنان در بند نمودند.

(۲) چه، او انکار می‌نمود که او یسوع است و حال آن که او راست می‌گفت.

(۳) پس لشکریان در حالتی که او را ریشخند می‌کردند گفتند: ای آقا، مترس؛ زیرا ما آمده‌ایم تا تو را بر اسراییل پادشاه کنیم.

(۴) همانا تو را از این رو در بند نموده‌ایم که می‌دانیم مملکت ما را ترک خواهی گفت.

(۵) یهودا در جواب گفت: شاید دیوانه شده‌اید.

(۶) شما با سلاح و چراغ‌ها آمده‌اید که یسوع ناصری را بگیرید که گویا دزد است؛ پس آیا مرا در بند می‌کنید؟ من بودم که شما را دلالت می‌کردم که مرا پاداش دهید نه این که پادشاه بگردانید.

(۷) آن وقت صبر لشکریان تمام شد و بنای اهانت به یهودا را گذاشتند و با کتک‌ها و لگدزدن‌ها به سینه و خشم بسیار او را به اورشلیم کشیدند.

(۸) یوحنا و پطرس دورادور به دنبال لشکریان رفتند و به طور تأکید به نگارنده گفتند که ایشان مشاهده کرده‌اند وقایعی را که یهودا، رئیس کاهنان و انجمن فریسیان که اجتماع کرده بودند تا یسوع را بکشند، به جا آورده‌اند.

(۹) پس از این جا یهودا بسیار سخنان دیوانه‌وار بر زبان راند.

(۱۰) تا بدان جا که هر کسی خندهٔ غریبی می‌کرد، در حالتی که معتقد بود او در حقیقت یسوع است و این که او ظاهراً خود را از ترس مرگ به دیوانگی زده‌است.

(۱۱) از این رو نویسندگان چشم‌های او را به دستمالی بستند.

(۱۲) پس استهزاکنان به او گفتند: ای یسوع پیغمبر ناصری‌ها، – زیرا این چنین مؤنین به یسوع را این چنین می‌خوانند – به ما بگو چه کسی تو را زد؟

(۱۲) آن گاه او را سیلی زدند و به روی او تف کردند.

(۱۴) چون روز شد، انجمن بزرگی از کاتبان و بزرگان قوم فراهم آمد.

(۱۵) رئیس کاهنان با فریسیان گواهان دروغی بر یهودا طلب نمودند، در حالتی که معتقد بودند او یسوع است؛ پس به مطلب خود نرسیدند.

(۱۶) برای چه فقط بگویم که رؤسای کاهنان اعتقاد کردند که یهودا یسوع است؛

(۱۷) بلکه تمام شاگردان با نگارنده آن را اعتقاد کردند،

(۱۸) از آن بیشتر، مادر یسوع آن عذرای بینوا با اقارب دوستانش بر این اعتقاد بودند.

(۱۹) حتی این که حزن هر یک از حد تصور بالاتر رفته بود.

(۲۰) به هستی خدای سوگند که نگارنده همهٔ آن چه را که یسوع فرموده بود فراموش نموده بود، این که او از جهان برداشته می‌شود و این که شخص دیگری به نام او معذّب خواهد شد و این که او تا نزدیکی انتهای جهان نخواهد مرد.

(۲۱) از این رو نگارنده با مادر یسوع و با یوحنا به سوی دار رفت.

(۲۲) پس رئیس کاهنان فرمان داد که یسوع را پیش روی او بند شده، بیاورند.

(۲۳) از او و از شاگردان او و از تعلیم او پرسید.

(۲۴) پس یهودا در آن موضع هیچ جواب نگفت؛ گویا که دیوانه شده بود.

(۲۵) آن وقت رئیس کاهنان او را به خدای زندهٔ اسراییل سوگند داد که به او راست بگوید.

(۲۶) یهودا در جواب گفت: همانا که به شما گفتم که منم یهودای اسخریوطی، که وعده داد تا به دست شما یسوع ناصری را تسلیم نماید.

(۲۷) اما شما نمی‌دانم که به چه حیله‌ای دیوانه شده‌اید.

(۲۸) زیرا شما به هر وسیله می‌خواهید که همین من یسوع باشم.

(۲۹) رئیس کاهنان در جواب گفت: ای گمراهِ گمراه کننده، همانا گمراه کردی همهٔ اسراییل را به تعلیم و آیات دروغ خود، از جلیل گرفته تا اورشلیم در این جا.

(۳۰) پس آیا مگر به خیالت می‌رسد اکنون که از عقابی که مستحق هستی و چیزی که سزاواری به آن نجات یابی به واسطهٔ دیوانگی.

(۳۱) به هستی خدای سوگند که تو نجات نخواهی یافت.

(۳۲) پس از آن که این بگفت، خدمتکاران خود را امر کرد که او را سخت به سیلی و لگد نرم کنند تا عقل به سرش برگردد.

(۳۳) این قدر استهزا بر او از طرف خدمتکاران رئیس کاهنان رسید که از باور کردن می‌گذرد.

(۳۴) زیرا ایشان اختراع نمودند اسلوب‌های تازهٔ استهزا را به شدت تا مجلس را به خنده در آورند.

(۳۵) پس او را جامهٔ شعبده‌کار پوشیدند و او را سخت به ضرب دست‌ها و پاهای خود نرم کردند؛ تا بدان جا که خود کنعانیان اگر آن منظره را می‌دیدند بر او ترحم می‌نمودند.

(۳۶) لیکن دل‌های بزرگان کاهنان و فریسیان و بزرگان قوم بر یسوع به حدی سخت شده بود که بسی خوشحال بودند که او را ببینند که با او این معامله شده، در حالتی که معتقد بودند فی‌الحقیقه یهودا همان یسوع است.

(۳۷) پس از آن او را بند کرده شده به سوی والی کشاندند که او را در باطن دوست می‌داشت.

(۳۸) چون خود گمان می‌کردند که یهودا همان یسوع است، او را به غرفهٔ خود داخل نمود و با او تکلم کرد. پرسید که به چه سبب او را بزرگان کاهنان و قوم تسلیم او کردند.

(۳۹) یهودا در جواب گفت: اگر به تو راست بگویم هر آینه مرا تصدیق نمی‌کنی؛ زیرا به یقین تو هم فریب خورده‌ای؛ چنان که کاهنان و فریسیان فریب خورده‌اند.

(۴۰) والی به گمان این که او می‌خواهد از شریعت سخن بگوید، گفت: مگر نمی‌دانی که من یهودی نیستم؟

(۴۱) لیکن کاهنان و بزرگان قوم تو را به دست من تسلیم کرده‌اند.

(۴۲) پس به من راست بگو تا به جای آورم آن چه را که عدل است.

(۴۳) زیرا من تسلط دارم که تو را رها کنم، یا به قتلت فرمان دهم.

(۴۴) یهودا در جواب گفت: مرا تصدیق کن ای آقا، همانا هر گاه امر به قتل من نمایی مرتکب ظلم بزرگی خواهی شد؛ زیرا تو بی‌گناهی را خواهی کشت.

(۴۵) چون که من همان یهودای اسخریوطی هستم نه یسوع که او جادوگر است؛ چه او مرا به جادوی خود این چنین برگردانیده.

(۴۶) پس چون والی این بشنید، بسیار تعجب کرد تا جایی که می‌خواست او را رها کند.

(۴۷) از این رو والی بیرون آمد و با تبسم گفت: لااقل از یک جهت این آدم مستحق مرگ نیست؛ بلکه شفقت را شایسته است.

(۴۸) سپس والی گفت: این آدم می‌گوید که او یسوع نیست؛ بلکه یهودا است که لشکریان را کشانیده تا یسوع را گرفتار کنند.

(۴۹) می‌گوید که یسوع جلیلی او را به جادوی خود به این صورت برگردانیده‌است.

(۵۰) پس هر گاه این راست باشد کشتن او ظلم بزرگی خواهد بود؛ زیرا او بی گناه‌است.

(۵۱) لیکن هر گاه او یسوع باشد و انکار کند که او یسوع است، پس پرواضح است که او عقل خود را گم کرده پس قتل دیوانه ظلم است.

(۵۲) آن گاه بزرگان کاهنان با بزرگان قوم و بزرگان قوم با نویسندگان و فریسیان سخت فریاد زدند و گفتند: همانا او یسوع ناصری است؛ چه ما او را می‌شناسیم.

(۵۳) زیرا اگر او گنهکار نبودی، هر آینه او را به دست تو تسلیم نمی‌کردیم.

(۵۴) او دیوانه نیست؛ بلکه به شایستگی خبیث است؛ زیرا به این حیله می‌خواهد از چنگ‌های ما نجات یابد.

(۵۵) همین که نجات بیابد، فتنه‌ای را که سپس بر می‌انگیزد، بسی بدتر از نخستین خواهد بود.

(۵۶) اما پیلاطس محض این که از این دعوی خود را خلاص کند، گفت: همانا او جلیلی است و هیرودس پادشاه جلیل است.

(۵۷) پس حق من نیست حکم نمودن در این دعوی.

(۵۸) او را نزد هیرودس ببرید.

(۵۹) پس یهودا را به سوی هیرودس کشاندند که مدت‌ها آرزو می‌کرد که یسوع به خانهٔ او برود.

(۶۰) یسوع هرگز نمی‌خواست که به خانهٔ او داخل شود.

(۶۱) زیرا هیرودس از بیگانگان بود و خدایان باطل و دروغ را می‌پرستید و طبق طریقت‌های امت‌های ناپاک زندگانی می‌کرد.

(۶۲) پس وقتی که یهودا آن جا کشیده شد، هیرودس او را از چیزهای بسیار سؤال نمود و یهودا درست از آن‌ها جواب نگفت، در حالتی که منکر بود او یسوع است.

(۶۳) آنگه هیرودس او را با همهٔ اهل مجلسش مسخره کردند و فرمان داد تا او را جامهٔ سفیدی بپوشانند، چنان که به احمقان می‌پوشانند.

(۶۴) پس او را نزد پیلاطس فرستاده، گفت: به او در اعطای عدل به جماعت اسراییل تقصیر مکن.

(۶۵) هیرودس این را برای آن نوشت که رؤسای کاهنان و کاتبان و فریسیان مبلغ بسیاری از نقدینه به او داده بودند.

(۶۶) پس همین که والی از یکی از خدمتکاران هیرودس فهمید که مطلب چنین است، آشکار کرد که او می‌خواهد یهودا را رها کند به طمع این که چیزی از نقدینه به او هم برسد.

(۶۷) پس به غلامان خود که کاتبان به ایشان نقدینه داده بودند تا او را بکشند، فرمان داد که او را تازیانه بزنند؛ لیکن خداوندی که تقدیر عواقب فرموده بود، یهودا را برای دار باقی گذارد تا آن مرگ هولناکی را که دیگری را سوی آن تسلیم کرده بود بچشد.

(۶۸) پس مرگ یهودا را زیر تازیانه نپسندیدند، با این که لشکریان او را به سختی چنان تازیانه زدند که از همهٔ تن او خون روان شد.

(۶۹) از این رو به او جامهٔ قدیم ارغوانی از روی استهزا پوشانیدند و گفتند که پادشاه تازهٔ ما را شایسته‌است که حله پوشانیده و تاج گذارده شود.

(۷۰) پس خارهایی جمع کردند و تاجی شبیه به تاج طلا و جواهری که پادشاهان بر سر خود می‌گذارند ساختند.

(۷۱) آن گاه تاج خار بر سر یهودا گذاشتند.

(۷۲) یکی نی مانند عصای شاهان در دست او نهاده، او را در جایی بلند نشانیدند.

(۷۳) از پیش روی او لشکریان گذشتند در حالتی که سرهای خود را خم کرده بودند از روی استهزا و او را سلام می‌رسانند که گویا او پادشاه یهود می‌باشد.

(۷۴) دست‌های خود را دراز می‌نمودند که تا آن بخشش‌ها را که پادشاهان تازه عادت داشتند به دادن آن‌ها، بگیرند.

(۷۵) پس همین که به چیزی نرسیدند، یهودا را زده، گفتند: چگونه‌ای پادشاه، صاحب تاج می‌باشی در صورتی که به لشکریان و خدمتکاران خود بخششی نمی‌کنی؟

(۷۶) پس چون رؤسای کاهنان با کاتبان و فریسیان دیدند که او از تازیانه نمرد و هم می‌ترسیدند که پیلاطس او را رها کند؛ به والی بخششی از نقدینه دادند؛ پس او آن را گرفته، یهودا را به کاتبان و فریسیان تسلیم نمودند که گویا او مجرمی است که مستحق مرگ است.

(۷۷) آن‌ها حکم نمودند بر دار کشیذنش، در کنار دو نفر دزد.

(۷۸) پس او را به کوه جمجمه، آن جا که مرسوم بود آویختن گناهکاران، کشانیدند و آن جا او را برهنه به دار کشیدند برای مبالغت در تحقیر وی.

(۷۹) یهودا کاری نکرد جز فریاد برآوردن که: ای وای برای چه مرا ترک نمودید؛ زیرا گنهکار نجات یافت؛ اما من پس از روی ظلم می‌میرم.

(۸۰) به راستی می‌گویم که آواز یهودا و روی او و شخص او به اندازهٔ شباهت به یسوع رسانده بود، که شاگردان و ایمان‌آورندگان به او همگی اعتقاد نمودند که او همان یسوع است.

(۸۱) از این رو بعضی از ایشان از تعلیم یسوع بیرون شدند به اعتقاد این که یسوع پیغمبر دروغ بود و این که معجزاتی را که می‌آورد، همانا به جادوگری بود.

(۸۲) زیرا یسوع فرموده بود که او نخواهد مرد تا نزدیک به انقضای عالم.

(۸۳) چون او در آن وقت از جهان گرفته خواهد شد.

(۸۴) پس آن کسانی که در تعلیم یسوع ثابت ماندند بشدت ایشان را اندوه فرا گرفت؛ زیرا دیدند که شبیه هر چه تمام‌تر به یسوع می‌میرد؛ حتی ایشان به یاد نیاوردند آن چه را که یسوع فرموده بود.

(۸۵) این چنین با مادر یسوع به کوه جمجمه روان شدند.

(۸۶) پس فقط بر مرگ یهودا اکتفا ننمودند؛ بلکه به واسطهٔ نیقودیموس و یوسف اباریماثیایی از والی جسد یهودا را به دست آوردند تا دفنش کنند.

(۸۷) پس آن جا او را از دار به زیر آوردند به گریه‌ای که آن را کسی باور نمی‌کند.

(۸۸) آن گاه او را در قبر تازهٔ یوسف، بعد از آن که او را به صد رطل از عطریات معطر کردند، دفن نمودند.


(۱) هر یک به خانهٔ خود بازگشت.

(۲) نگارنده و یعقوب و یوحنا برادرش با مادر یسوع به سوی ناصره رفتند.

(۳) اما شاگردانی که از خدای نترسیدند، پس شبانه رفتند و جسد یهودا را دزدیده و پنهان نموده، اشاعه دادند که یسوع برخاست.

(۴) اضطرابی به سبب این، اتفاق افتاد.

(۵) سپس رئیس کاهان فرمان داد تا کسی از یسوع ناصری سخن نراند؛ اگر نه زیر شکنجه لعنت خواهد شد.

(۶) پس بیداد بزرگی حاصل شد و بسیاری سنگسار شدند و بسیاری چوب خوردند و بسیاری نفی بلد شدند؛ زیرا ایشان در این امر ملازمت خاموشی ننمودند.

(۷) خبر به ناصره رسید که چگونه یسوع، که یکی از اهل شهرشان بود، بعد از آن که روی دار مرده بود برخاسته است.

(۸) پس نگارنده از مادر یسوع التماس کرد که راضی شود و دست از گریه بردارد؛ زیرا پسرش برخاسته؛ پس همین که مریم عذرا این بشنید، گریه‌کنان فرمود: باید به اورشلیم برویم تا از پسر خود سراغ گیرم.

(۹) زیرا من هر گاه ببینمش با چشم روشن می‌میرم.


(۱) پس عذرا با نگارنده و یعقوب و یوحنا در آن روزی که فرمان رئیس کاهنان صادر شده بود، به اورشلیم بازگشت.

(۲) عذرا که از خدای می‌ترسید به کسانی که همراه او بودند وصیت فرمود که پسر او را فراموش کنند، با این که می‌دانست فرمان رئیس کاهنان ظلم است.

(۳) چه اندازه هر یک متألم شدیم،

(۴) خدایی که مطلع به دل‌های مردم است می‌داند که ما هلاک شدیم از تأسف بر مرگ یهودا که ما او را یسوع، معلم خود پنداشتیم و میان تمنای این که او را دوباره ببینیم هلاک شدیم.

(۵) فرشتگانی که حراست‌کنندگان مریم بودند به آسمان سوم صعود نمودند؛ آن جایی که یسوع در صحبت فرشتگان بود و به او هر چیزی را حکایت نمودند.

(۶) از این رو یسوع از خدای خود درخواست نمود که او را توانایی بدهد تا مادر و شاگردانش را دیدار نماید.

(۷) پس خدای رحمان چهار فرشتهٔ مقرب خود را، که ایشان جبرئیل و میخاییل و رفاییل و اوریل باشند، امر فرمود که یسوع را به خانه مادرش حمل نمایند.

(۸) پس او را در آن جا سه روز متوالی حراست نمایند.

(۹) نگذارند کسی او را دیدار کند، جز کسانی که به تعلیم او ایمان آورده‌اند.

(۱۰) پس یسوع در حالتی که فرا گرفته شده بود بر فروغ، به غرفه‌ای که در آن مریم عذرا با دو خواهرش و مرتا و مریم مجدلیه و لعازر و نگارنده و یوحنا و یعقوب و پطرس اقامت داشتند فرود آمد.

(۱۱) پس همه به روی درافتادند از شدت جزع، که گویا مردگانند.

(۱۲) پس یسوع مادر خود و دیگران را از زمین بلند نموده، فرمود: «مترسید؛ زیرا من همان یسوع هستم.»

(۱۳) «گریه مکنید؛ چه من زنده‌ام، نه مرده.»

(۱۴) پس هر کدام از ایشان زمان درازی دیوانه ماندند، به واسطهٔ حاضر شدن یسوع.

(۱۵) چه، ایشان اعتقاد تمام داشتند که یسوع مرده‌است.

(۱۶) پس آن وقت عذرا گریه‌کنان گفت: به من بگو، ای پسرک من، علت چه بود که خدای مرگ تو را پسندید در حالتی که به اقربا و دوستان تو ننگ ملحق ساخت و به تعلیم تو ننگ ملحق نمود و حال آن که به تو قوّت عطا فرمود بر زنده کردن مردگان؟

(۱۷) زیرا هر کس که تو را دوست می‌دارد، مانند مرده شده.


(۱) یسوع دست به گردن مادر درآورد و در جواب فرمود: «ای مادر، باور کن از من؛ زیرا من به تو راست می‌گویم و همانا که من هرگز نمرده‌ام.»

(۲) «چه، مرا خدای نگهداری فرموده تا نزدیکی انجام جهان.»

(۳) چون این بفرمود، خواهش نمود از فرشتگان چهارگانه که آشکار شوند و گواهی بدهند که امر چگونه بوده‌است.

(۴) پس فرشتگان در آن جا مانند مِهر درخشان پدیدار شدند؛ آن گونه که هر کس از شدت جزع دوباره به روی درافتاد، که گویا مرده‌است.

(۵) پس یسوع چهار چادر از کتان به آنان داد که خود را به آن بپوشند تا مادر و رفقایش متمکن شوند از دیدار ایشان و گوش بدهند به سخنانشان، هنگامی که تکلم می‌کنند.

(۶) بعد از آن که هر یک از ایشان را بلند نمود، آنان را تسلیت داده و فرمود: «اینان همان فرستادگان خدایند.»

(۷) «جبرئیل که رازهای خدای را اعلان می‌کند.»

(۸) «میخاییل که با دشمنان خدای جنگ می‌کند.»

(۹) «رفاییل که روان مردگان را قبض می‌کند.»

(۱۰) «اوریل که روز دادخواهی خدای ندا می‌کند.» آن گاه آن چهار فرشته برای عذرا حکایت کردند که چگونه خدای آنان را برای یسوع فرستاد و صورت یهودا را برگردانید تا آن عذابی را، که برای آن دیگری را فروخته بود، بچشد.

(۱۲) آن وقت نگارنده گفت: ای معلم، آیا مرا جایز است که اکنون از تو سؤال کنم چنان که جایز بود در وقتی که تو با ما مقیم بودی؟

(۱۳) یسوع در جواب فرمود: «ای برنابا، هر چه می‌خواهی سؤال کن که تو را جواب خواهم گفت.»

(۱۴) پس نگارنده گفت: ای معلم، خدایی که مهربان است، پس برای چه ما را این اندازه عذاب فرمود به این که ما را معتقد ساخت تو مرده‌ای؟

(۱۵) هر آینه که مادرت گریست حتی مشرف به موت شد.

(۱۶) خدای پسندید که بیفتد بر تو ننگ کشته شدن میان دزدان در کوه جمجمه و حال آن که تو قدوس خدایی.

(۱۷) یسوع در جواب فرمود: «ای برنابا، مرا تصدیق کن که خدا بر هر گناهی عقاب می‌فرماید عقاب بزرگی هر چند که کم باشد؛ زیرا خدای به غضب می‌آید از گناه.»

(۱۸) «پس از این رو چون که مادرم و شاگردان امنای من که با من بودند کمی مرا دوست داشتند به دوستی جهانی، خداوند نیکوکردار خواست که بر این دوستی آنان را عقاب کند به اندوه حاضر، تا عقاب نکند بر آن به شراره‌های دوزخ.»

(۱۹) «پس چون مرا مردم خدای و پسر خدای خواندند، با این که من در جهان بیزار بودم، خدای خواست که مردم مرا استهزا کنند در این جهان به مرگ یهودا، در حالتی که معتقد باشند به این که من همانم که بر دار مرده است تا شیاطین مرا استهزا نکنند در روز جزا.»

(۲۰) «این باقی خواهد بود تا بیاید محمّد پیغمبر خدای، آن که چون بیاید این فریب را کشف خواهد فرمود بر کسانی که به شریعت خدای ایمان دارند.»

(۲۱) پس از این که این سخن بگفت، فرمود: «همانا تو ای پروردگار خدای ما، عادلی؛ زیرا تنها تو راست اِکرام و بزرگواری بدون نهایت.»


(۱) یسوع به نگارنده روی کرده، فرمود: «ای برنابا، بر توست که انجیل مرا حتماً بنویسی و آن چه را که درباره من اتفاق افتاده در مدت بودن من در جهان.»

(۲) «نیز بنویسی آن چه را که بر سر یهودا آمد تا مؤمن فریب نخورد و هر کسی تصدیق نماید حق را.»

(۳) آن گاه نگارنده گفت: ای معلم، إن‌شاءالله من خواهم نوشت.

(۴) لیکن نمی‌دانم آن چه را که برای یهودا اتفاق افتاده؛ زیرا همه چیز را ندیده‌ام.

(۵) یسوع در جواب فرمود: «یوحنا و پطرس که هر چیزی را به چشم دیده‌اند این جا هستند، پس آن دو تو را به هرچه اتفاق افتاده خبر خواهند داد.»

(۶) آن گاه یسوع به ما وصیت فرمود که شاگردان با اخلاص او را بخوانیم تا او را دیدار کنند.

(۷) پس آن وقت یعقوب و یوحنا هفت شاگرد را با نیقودیموس و یوسف و دیگران و بسیاری از آن هفتاد و دو نفر را جمع نمودند و همگی با یسوع خوراک خوردند.

(۸) در روز سوم، یسوع فرمود: «بروید با مادرم به کوه زیتون؛»

(۹) «زیرا من از آن جا دوباره به آسمان صعود می‌نمایم.»

(۱۰) «در آن جا خواهید دید چه کسانی مرا بر می‌دارند.»

(۱۱) پس همگی رفتند، جز بیست و پنج نفر از هفتاد و دو نفر که از ترس به دمشق فرار کرده بودند.

(۱۲) در اثنایی که همگی برای نماز ایستاده بودند، یسوع وقت ظهر با جماعت بسیاری از فرشتگان که تسبیح خدای را می‌گفتند آمد.

(۱۳) فروغ روی او همه را سخت ترسانید و به زمین به روی درافتادند.

(۱۴) لیکن یسوع ایشان را بلند کرد و آنان را دلداری داده فرمود: «مترسید؛ من معلم شما هستم.»

(۱۵) بسیاری را از کسانی که اعتقاد کرده بودند او مرده و برخاسته، سرزنش نمود و گفت: «مگر مرا و خدای را دروغگو گمان می‌کنید؟»

(۱۶) «زیرا به من خدای بخشیده که زنده باشم تا نزدیکی به پایان رسیدن جهان، چنان که به شما گفته‌ام.»

(۱۷) «حق می‌گویم به شما که همانا من نمرده‌ام؛ بلکه یهودای خائن مرده است.»

(۱۸) «حذر کنید از شیطان که نهایت سعی خود را خواهد تا شما را بفریبد.»

(۱۹) «لیکن گواهان من باشید در تمام اسراییل و در تمام عالم برای همهٔ چیزهایی که دیده‌اید و شنیده‌اید.»

(۲۰) پس از آن که این بفرمود، دعا کرد خدای را برای خلاص مؤمنین و انابت گنهکاران، همین که نماز تمام شد، با مادر خود معانقه نمود و فرمود: «سلام باد تو را ای مادر من»

(۲۲) «بر خدایی که تو را آفریده و مرا آفریده توکُل کن.»

(۲۳) پس از آن که این بفرمود به شاگردان خود روی نموده و فرمود: «نعمت خدای و رحمت او با شما باد»

(۲۴) آن گاه فرشتگان چهارگانه او را پیش چشم‌های ایشان به سوی آسمان بردند.


(۱) پس از آن که یسوع رفت، شاگردان در اطراف مختلفهٔ اسراییل و جهان پراکنده شدند.

(۲) اما حق مکروه شیطان بود، پس باطل جلوه داد؛ چنان که همیشه بر همین حال بوده است.

(۳) زیرا فرقه‌ای از اشرار و مدعیان به این که ایشان نیز شاگردانند، بشارت دادند به این که یسوع مرده و بر نخاسته است و دیگران بشارت دادند به این که در حقیقت مرد و آن گاه برخاست و دیگران بشارت دادند و همیشه بشارت می‌دهند به این که یسوع همان پسر خداست و در شمارهٔ ایشان پولس هم فریب خورد.

(۴) اما من همانا بشارت می‌دهم، به آن چه نوشته‌ام، کسانی را که از خدای می‌ترسند تا در روز پسین از دادخواهیِ خدای خلاص شوند.

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر