کد خبر: ۴۷۴۰
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۹۷ - ۰۷:۲۶-13 December 2018
شکی نداریم که ضربات کوبندۀ اعراب مسلمان عامل اصلی در شکست های ایرانیان از مسلمانان به شمار می رفت، ولی این ضربات عامل شکست بود و نه علت آن. دلایل اصلی شکست ساسانیان از مسلمانان را باید در چیرگی ضعف وگسترش فساد داخلی کشور در آن زمان جستجو کرد.
در واقع، ایران در زمان حملۀ اعراب، خود از پای در آمده بود و نفاق و دو دستگی بین طبقات و اختلافات و رقابت های شدید و بیجای نجبا و سرداران و روحانیان به علاوۀ تفرقه آن کشور را بر لبۀ پرتگاه کشانده بود و در چنان حالی هر حادثه ای ممکن بود آن را از لبه پرتگاه به پایین پرتاب کند. برای مثال اختلاف شدید رستم فرخزاد با فیروزان که در آن دوران تاریک به اوج خود رسید. این دو سردار بزرگ که می بایست با یکدیگر متحد شده و با اعراب بجنگند، اختلاف بزرگی در ارتش ایران به وجود آوردند، اگر چه ارتش ایران و تمام دربار پشتیبان رستم فرخزاد بودند و سرانجام نیز رستم فرخزاد پیروز شد، ولی این جنگ های داخلی چیزی به جز تباهی و سقوط برای ساسانیان در پی نداشت.

امپراتوری ایران ساسانی در آن دوران یعنی سال 530 دوران سستی و فترت خویش را می گذرانید، و به سلیمان مرده ای می مانست که بر عصای افسانه ای اما موریانه خوردۀ خود تکیه داده بود و منتظر بود تا تند بادی از کران دریایی برخیزد، و آن پیکر بزرگ ولی فرتوت را نقش زمین کند و به همه ثابت کند که آن تن قدرتمندی که شاه زندگان و سرور جاندارانش می پنداشتند، تن جان به جهان آفرین تسلیم کرده ای بیش نبوده است؛ این تند باد، قبایل گرسنه و تازه نفسی بود که از شبه جزیره عربستان سرازیر شدند، و با وعده هایشان به ایران ساسانی حمله کردند و دیدیم که آن ها توانستند که آن نقش سمبولیک و هیکل آراسته را با یک ضربت از پای در آورند و در زیر آوارهای دو دستگی، خیانت، فساد و ضعفی که آن را از درون خورده بود، مدفون سازند. در بنای این امپراطوری گسترده ای که همچون کاخ های افسانه ای سر به فلک افراشته بود و از فرط وسعت و فراخی و بلند پایگی به تعبیر ادیبانه "با چرخ همی زد پهلو” ، چندان پریشانی و نا بسامانی و سستی و آشفتگی راه یافته بود که بر خلاف تصور برخی از مورخان، برای سقوط این امپراتوری بزرگ به معجزه نیازی نبود. ضعف و فساد در همۀ شئون مملکت و ارکان دولت راه داشت و آن امپراتوری برومند اینک در ورطۀ ذلت و نکبت و ادبار فرو افتاده بود.

شاهزادگان و روحانیان از رقابت های دربار، خصومت را به میراث برده بودند. اتفاق های خونینی که خسرو پرویز، سرطان آز و تجمل پرستی در ارکان حکومت ایجاد کرد. در اردویرانامه که یک رساله ایست به زبان پهلوی، تصویری از جامعۀ گناه آلود و پر از جور و فساد سال های پس از خسرودوم است، عکس هایی که بر دیوار دوزخ نقش شده است تا آن چه را که در آن جهنم فساد و گناه روی می داد، بدون کیفر و عقوبت نگذاشته باشد. تصویر دیگری از این دوران، شکایت تلخ و دردناک بر زویۀ طبیب است. وی در مقدمۀ کلیله و دمنه، که بی شک بخشی از اوضاع و احوال روحانی و اخلاقی اواخر عهد ساسانی را روشن می کند.

در آن روزها به طور کلی آیین دینی چیزی جز تشریفات نبود و روحانیان همانند دوره قباد اول بسیار قدرت یافته بودند و تلاش پادشاهانی همچون شاپور سوم و یزدگرد اول و قباد برای جلوگیری از قدرت یافتن روحانیان به جایی نرسید. روحانیان که وابسته به خاندان های توانگر بودند، علاوه بر حکومت دینی، فرمانروایی دنیایی را نیز، به اضافۀ ثروت فراوان در اختیار داشتند. این قدرت و ثروت، البته آنان را به فساد می کشانید و نتیجه این می شد که نشانی از روحانیت و معنویت در ایشان بر جای نمی ماند.

در کل در این دوره تاریک فقط و فقط تغییر حکومت میتوانست این وضع را تغییر دهد و متاسفانه به جای آن که آن حکومت جدید از داخل ایران به پاخیزد، از خارج و آن سوی مرزهای ایران به وجود آمد. در حادثۀ عجیب و بزرگ سقوط و اضمحلال ایران ساسانی، در واقع وضع اخلاق دین به چنان پایه ای تنزل کرده بود که جز سقوط و شکست و تباهی انتظاری نمی رفت. مشکلات و اتفاق های عجیبی که پس از دوران خسرو پرویز در ایران به به وجود آمد، دیگر خاندان ساسانی چیزی نداشتند که خود را به آن دلبسته کند و یا کسی را به خاطر خود به فداکاری وا دارد. با سقوط پی در پی امپراتوران، فره ایزدی رو به سستی گراییده و مزلت و ارج دیرین خود را از دست داده بود. آزمندیهای فرمانداران شهرها و فرمانروایان با خیانت و فساد و اختلاف شدید روحانیان دست به دست هم داده، تا عقاید کهن را به سستی کشانده بود. پادشاهان همواره از دشمنان داخلی پریشان خاطر بودند و از اندیشۀ سقوط و بیم جان خود آرام و قرار نداشتند. فرمانروایان شهرهای مرزی ایران که دیگر امید به بقای دولت مرکزی را نداشتند، در بسیاری از جنگ ها شهرها را بدون جنگ تسلیم دشمنان کردند. این افراد حتی در جنگ هایی که سپاه ساسانی با اعراب داشتند نیزدر مواقعی بدون جنگ تسلیم شدند و یا حتی به سپاه دشمن پیوستند.(نمونه بارز آن در جنگ قادسیه شاهد بودیم)

سقوط امپراتوری بزرگ ساسانی، امپراتوری ای که با حملۀ مسلمانان از پای در آمد از جهتی بسیار شگفت انگیز بود. اما باید این نکته را دانست که مدتی پیش از دوران امپراتوری قباد و انوشیروان بزرگ نیز این امپراتوری در نتیجۀ ضعف و هرج و مرج درونی خویش مقهور هپتالیان(هیاطله) گشته، حتی فیروز ساسانی به دست آن قبایل کشته شده، و ساسانیان خراجگر دشمن شده بودند. اما با همۀ این اوصاف، در آن دوران، هنوز امپراتوری ایران همۀ نیروی مادی و معنوی خویش را از دست نداده بود، و از سویی امپراتوری با تدبیر و قدرتمندی همچون خسرو انوشیروان بر سر کار آمد که موفق شد با درایت خویش آن کشور مضمحل را به اوج قدرت برساند، و کشور ایران از جای خویش برخاست و زندگی خودرا از سر گرفت. اما در زمان حملۀ تازی ها، بنا به دلایلی که گفته شد، اوضاع ایران کاملا با زمان قباد و فیروز ساسانی فرق داشت.

در اصل امپراتوری بزرگ ایران در واپسین روزهای عمر خویش سخت رنجور و ناتوان گشته بود، جنگ های 27 ساله ابلهانۀ خسرو پرویز با امپراتوری بیزانس، این پیکر شاداب را از خون تُهی کرد و به جرات میتوان گفت که شکست اصلی ارتش ایران در زمان خسروپرویز اتفاق افتاد و نه در زمان حمله اعراب. شکست های بزرگ ارتش ایران از هراکلیوس در زمان خسرو پرویز، ارتش ایران را دچار از هم گسیختگی کرد و در زمانی ای کمتر از 25 سال این ارتش نا منظم در برابر اعراب تازه نفس کاری نمی توانستند از پیش ببرند. اگر خسرو پرویز در زمان جنگ با بیزانس به درخواست های مکرر هراکلیوس که درخواست بستن پیمان دوستی میکرد توجه میکرد وجنگ های بی ثمر را ادامه نمی داد، ساسانیان در پایان این جنگ ها دچار شکست نمی شدند و مهم تر از آن هزینه تمامی این جنگ ها از مردم گرفته می شد که این خود باعث فقیر تر شدن مردم آن زمان شد و در نتیجه همه مردم از حکومت ناراضی شدند.

علاوه بر گفته های بالا بدگمانی خسرو پرویز و پس از وی پسرش شیرویه، و حتی هرمز چهارم پیش از خسرو پرویز، خاندان خسروان را از شاهزادگان شایسته و با لیاقتی که می توانستند در روزهای تاریک تاج و تخت و کشور را حفظ و نجات دهند، بی نصیب ساخته بود. خسرو پرویز با به قتل رساندن شاهین بهمن زادگان و رنجیده خاطر کردن شهر براز دیگر سردار ایران و همچنین کشتارهای دلخراش شیرویه که حتی به برادران خویش هم رحم نکرد، ایران را از داشتن مردان لایقی که در زمان سختی بتواند کشور را نجات دهد بی نصیب ساخت. نجبا و بزرگان کشور که خاندان خسروان را ناتوان و بازیچۀ دست خود می دیدند، می خواستند که بر اریکه شاهی تکیه بزنند. حس آز و طمعی که سردار بزرگ ایران یعنی بهرام چوبینه را به خیال پادشاهی انداخته بود، فرخان (شهربراز) همان سردار میهن پرستی که بارها ایران را از هجوم رومیان نجات داده بود را، نیز به همان خیال انداخت. او پس از قتل اردشیر سوم خود بر تخت نشست ولی پادشاهی او بیش از سه ماه به طول نینجامید چرا که خود او نیز به دست بزرگان کشور کشته شد، و نتیجۀ این قتل ها چیزی جز سقوط و تباهی و مرگ نبود و کشور را آرام آرام به لبۀ پرتگاه می کشاند.

در این گیر و دار که شاهان زیادی بر تخت شاهی نشستند، ولی هیچ یک از آنان لیاقت و توانایی کافی نداشت تا بتواند آن کشور بحران زده را جمع و جور کند. حتی اگر خسرو انوشیروان دیگری در این زمان از خاندان ساسانی بر می خواست باز هم بسیار بعید بود که ایران بتواند به روز های خوب خویش باز گردد.

یکی از شاهانی که در آن زمان به حکومت رسید، نامش فیروز بود، در روز تاجگذاری، تاج را برای سرخود زیاد تنگ و سنگین یافت، وی احساس خویش را بی پرده بر زبان راند و به دلیل در همان جا به دست درباریان کشته شد. چنین اتفاق هایی جز خواری و زبونی نتیجه ای نداشت و امپراتوری ساسانی را از درون می خورد.

اگر حوادث طبیعی دوران خسرو پرویز را بر جنگ های خونین وی با بیزانس بیفزاییم، می بینیم که گذشت زمان چه مصیبت هایی برای این امپراتوری و مردم آن آن تدارک دیده بود. در آخرین سال های سلطنت خسرو پرویز طغیان بزرگی در دجله و فرات رخ داد که نتیجه آن شکستن چندین سد بود. تلاش فراوان خسرو و پول های گزافی که برای ترمیم خرابی ها صرف شد، نیز چاره ساز نبود. پس از مدتی بخشی از تیسفون ویران گردید، اتفاقی که به فال بد گرفته شد. در دوران کوتاه مدت پادشاهی شیرویه، طاعونی سخت به وجود آمد و گروهی از مردم وبسیاری از سپاهیان را به کشتن داد. بدون شک این اتفاق ها در روحیۀ مردم تاثیری منفی و ناخوشایند داشت و بر نومیدی آنها می افزود، چنانکه بیشتر مردم و حتی سرداران بزرگ آن دوره، شمارۀ این پیشامد ها را نشانۀ سقوط و زوال امپراتوری ایران ساسانی شمردند.

با چنین نومیدی هایی شگفت انگیز نبود که امپراتوری 500 ساسانی، با چنان شتابی شگرف و برق آسا سقوط نکند. طوفان ریگی که از صحراهای عربستان بر می خاست، در قادسیه چشمان خسته و خواب آلودۀ افراد سپاه آن را تیره و تار کند، و آن لشگر را بدان گونه از پای در انداخت و سپس به فنا و نابودی کشاند؛ از پای در افتادن و تسلیم و فنایی که بیشتر به یک سکتۀ قلبی شبیه بود که در واقع موجب زوال و تباهی آن گشته بود.

جامعۀ ساسانی با وجود ظاهری پر ابهت که از دیرباز واجد آن بود، از درون بسیار آشفته و بی هدف بود. جدایی طبقات که از ویژگی های مهم آن دوران است با گذشت زمان، در خارج هر طبقه ایجاد نارضایی کرد و در داخل آن ها هم صلح و صفا و آرامش و آسایشی به وجود نیاورد. پیوسته بودن مذهب و دولت که اساس سیاست امپراتوری ساسانی بود، روحانیان را حریص و قدرت طلب کرده بود طوری که بسیاری از نجبا و بزرگان دربار از این موضوع بسیار خشمگین بودند و این موضوع آنان را از دین زرتشتی متنفر کرده بود.بدین گونه بود که جامعۀ ساسانی خود را آمادۀ اضمحلال و سقوط کامل میکرد.از هم پاشیدگی می شد.

دلایل شکست ایران ساسانی از اعراب را می توان به طور خلاصه چنین بیان کرد.
1. نبرد های خسرو پرویز با بیزانس : در سقوط ایران شاید بتوان خسرو پرویز رو جزو مقصرترین افراد به حساب آورد. خسرو پرویز 27 سال با امپراتوری بیزانس جنگید و متصرفات ساسانیان را تا آفریقا گسترش داد ولی هنگامی که هراکلیوس به او پیشنهاد صلح داد، خسرو پرویز این پیشنهاد را رد کرد. هراکلیوس حتی قبول کرد که تمام متصرفاتی که ایرانیان از روم در اختیار دارند را برای همیشه به ایران واگذار کند. ولی خسرو با رد این پیشنهاد این جنگ فرسایشی را ادامه داد که نتیجه آن شکست ارتش ایران بود و به جرات می توان گفت که ارتش ایران را هراکلیوس نابود کرد و در زمان حمله اعراب سپاه زبده ای نبود که بتواند جلودار اعراب باشد.

2. جنگ ذوقار: این جنگ یک جنگ کوچک بین سپاه خسرو پرویز و قبیله بکر بن وائل بود. در این بخش بزرگی از سپاه ایران نیز اعراب بودند و در نتیجه در هنگام جنگ اعرابی که در سپاه ایران بودند نمی خواستند با هم نژادان خویش بجنگند، ناگهان به سپاه دشمن پیوستند که نتیجه آن شکست سپاه کوچک ایران بود.

این جنگ گرچه در ظاهر بسیار بی اهمیت بود طوری که حتی خسرو پرویز به این شکست توجهی نکرد و همواره فکر خود را به بیزانس معطوف داشت، اما پیامد های این جنگ بر آینده ایران بسیار تاثیر گذار بود چرا که اعراب ارتش ایران را همیشه شکست ناپذیر می انگاشتند ولی با این شکست ترس آنان برای همیشه ریخت و به آنان جرات حمله به مرزهای ایران را داد.

 

  بی تجربه بودن یزدگرد سوم: یزدگرد سوم پادشاهی بسیار بی تجربه بود و به هنگام نشستن بر تخت 15 و به روایتی 11 ساله بود و همانطور که میدانیم نتوانست امور کشور را در آن دوره مدیریت کند.

 نزدیک بودن پایتخت ساسانیان به اعراب: یکی از دلایل شکست ساسانیان نزدیک بودن کتسپون (تیسفون) به اعراب بود. چرا که پس از شکست قادسیه سپاه عرب به سرعت خود را به تیسفون رساند بی آنکه دربار بتواند سپاه دیگری را برای مقابله با اعراب بفرستد، مجبور به تخلیه تیسفون شدند که با سقوط تیسفون دیگر کار ساسانیان تمام شده بود.

تاریخ پارسی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان