کد خبر: ۳۳۰۴
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۹-14 October 2018
گزارش های تاریخی نیز بیانگر این حقیقت است که همه صحابه و همه گفتار و رفتار آنان مورد رضایت خداوند و مطابق دستورات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبوده است.
عصر اسلام:گزارش های تاریخی نیز بیانگر این حقیقت است که همه صحابه و همه گفتار و رفتار آنان مورد رضایت خداوند و مطابق دستورات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبوده است. نه در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و نه پس از رحلت او.

1. قرآن کریم، پشت کردن به دشمن و فرار از میدان جنگ را حرام دانسته و یادآور شده است که این عمل خشم خداوند و عذاب دوزخ را در پی دارد. «یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الادبار و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متاو متحیزا الی فئه فقد باء بغضب من الله وماواه جهنم وبئس المصیر».(1)

اما، قرآن کریم در آیات دیگر، از فرار عده ای از صحابه از میدان جنگ گزارش داده است. درباره فرار آنها در جنگ احد فرموده است: «اذ تصعدون ولا تلوون علی احد و الرسول یدعوکم فی اخراکم»(2)؛ هنگامی که میدان جنگ را ترک می کردید و به کسی توجه نمی کردید و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که در آخر شما (به سمت دشمن) بود شما را صدا می زد.

برخی از آنان، نه تنها از میدان جنگ گریختند، بلکه درباره حقانیت اسلام دچار شک و تردید شده بودند، زیرا تصور می کردند اگر اسلام حق است باید مسلمانان در هر شرایطی پیروز شوند، و توجه نداشتند که تخلف از فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ترس از دشمن از عوامل شکست آنان بوده است، چنان که می فرماید: «و طائفه قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه یقولون هل لنا من الامر من شی ء قل ان الامر کله لله یخفون فی انفسهم ما لا یبدون لک یقولون لو کان لنا من الامر شی ء ما قتلنا ههنا».(3)

این عمل ناروا، در جنگ حنین به شکلی نارواتر تکرار شد. جنگ احد، در آغاز هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه رخ داد و تعداد مسلمانان کم بود، ولی جنگ حنین، در سال هشتم هجری واقع شد و تعداد مسلمانان افزایش یافته و سپاه اسلام عظیم بود. با این حال، جز ده نفر از سپاه که همگی از بنی هاشم بودند و امیرالمومنین (علیه السلام) پیشاهنگ آنان بود، همگی از میدان جنگ گریختند(4). قرآن کریم در این باره فرموده است: «و یوم حنین اذ اعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا وضاقت علیکم الارض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین»(5). نکته شگفت آور که به نقل بخار، وقتی ابو قتاده از عمر بن الخطاب که خود از فرار کنندگان بود پرسید، چرا مردم فرار می کنند؟ پاسخ داد: این امر خداوند است(6). با این که امر خداوند ایستادگی در برابر سپاه دشمن بوده است، نه فرار از میدان جنگ.

2. ابو عبدالله بخاری، پس از آن که ماجرای صلح حدیبیه را گزارش نموده، از عمر به خطاب نقل کرده که گفته است: من نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتم و گفتم: آیا تو به راستی پیامبر خدا نیستی؟ پیامبر پاسخ داد: چرا، گفتم: آیا ما بر حق نیستیم و دشمنان ما بر باطل نیستند، گفت: چرا، گفتم: پس چرا باید در دین خود به خواری تن دهیم؟ پیامبر گفتن من فرستاده خدا هستم و نافرمانی او را نخواهم کرد، و او یاور من است. گفتم: آیا به ما وعده ندادی که ما نزد خانه خدا خواهیم رفت و آن را طواف خواهیم کرد: گفت: چرا، ولی، آیا گفته بودم که امسال این کار انجام خواهد شد؟ گفتم: نه، پیامبر گفتن: در آینده نزد خانه خدا خواهی رفت و آن را طواف خواهی کرد.

بخاری، سپس گفته است: پس از آن که کار صلحنامه به پایان رسید، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود: برخیزید و قربانی و سپس حلق کنید، سوگند به خدا هیچیک از آنان به این دستور پیامبر عمل نکرد، با این که سه بار آن را تکرار کرد. پیامبر نزد ام سلمه رفت و جریان را به او گزارش داد. ام سلمه به پیامبر گفت: شما خود بدون آن که به آنان سخنی بگویی، قربانی و حلق کن، پیامبر به پیشنهاد او عمل کرد، اصحاب که عمل پیامبر را دیدند برخاستند و قربانی کردند و با ناراحت بسیار سر یکدیگر را تراشیدند(7).

3. عبد الله بن عباس گفته است: هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در بستر بیماری منتهی به رحلت او بود، مردانی از اصحاب که عمر بن خطاب نیز در میان آنها بود، در خانه پیامبر بودند. پیامبر فرمود: بیایید (کاغذ و قلم آماده کنید) تا برای شما مطلبی بنوسیم که پس از آن گمراه نشوید. عمر گفت: تب بر پیامبر غلبه کرده است. (سخن او عاقلانه نیست). قرآن نزد شما موجود است و کتاب خدا برای ما کاف است. حاضران در خانه در نوشتن و ننوشتن نامه اختلاف کردند و به مشاجره پرداختند. عده ای با عمر موافق بودند و عده ای نوشتن نامه را در خواست می کردند. پیامبر که اختلاف آنان را مشاهده کرده فرمود: برخیزید و از نزد من بروید. ابن عباس بعدها از این جریان به عنوان یک فاجعه یاد می کرد(8).

4. پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به امپراطوری روم، به عنوان دشمن قدرت مند اسلام و مسلمانان، نگران بود، به ویژه آن که در جنگ موته که در سال هشتم هجری میان مسلمانان و رومیان رخ داد، سپاه اسلام شکست خورد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای تلافی این شکست در سال نهم هجری ارتش اسلام را تا سرزمین تبوک پیش برد، ولی بدون آن که جنگی رخ دهد، در حد یک مانور نظامی قدرت مند پایان یافت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از بازگشت از حجه الوداع به مدینه، سپاهی را به فرماندهی اسامه پسر زید بن حارثه که یکی از سه فرمانده در جنگ موته بود و در همان جنگ به شهادت رسیده بود، تشکیل داد و دستور داد که برای پاس داری از مرزهای کشور اسلامی و مقابله با تجاوز احتمالی سپاهیان روم، به سوی سرزمین شام حرکت کند. وی در منطقه ای که جرف نام داشت، اردو زد تا سربازان اسلام به او بپیوندند و سپاه اسلام آماده شود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از سران مهاجر و انصار مانند ابوبکر، عمر بن الخطاب، ابو عبیده جراح، سعد بن ابی وقاص، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبیر، اسید بن خضیر، بشیر بن سعد و دیگران خواسته بود که در سپاه، تحت فرماندهی اسامه شرکت کنند و بر تجهیز سپاه اسامه و انجام این ماموریت تاکید نمود و تخلف کنندگان را لعن کرد(9).

در این باره، دو گونه مخالفت از برخی صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است: یکی، مخالفت در نصب اسامه به فرماندهی سپاه و دیگری، مخالفت در پیوستن به سپاه اسامه. بخاری درباره مخالفت نخست از عبدالله بن عمر نقل کرده که گفته است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سپاهی را برانگیخت و اسامه بن زید را به فرماندهی آن نصب کرد. مردم فرماندهی او را زیر سوال بردند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در پاسخ آنان فرمود: اگر بر فرماندهی اسامه خدشه وارد می سازید، پیش از این فرماندهی پدرش را نیز مورد نقد قرار دادید. در حالی که او شایستگی فرماندهی را داشت و از محبوب ترین افراد نزد من بود. اسامه نیز پس از او از محبوب ترین افراد نزد من است(10).

شهرستانی درباره مخالفت دوم گفته است:

برخی گفتند پیروی از فرمان اسامه بر ما واجب است و چون وی از مدینه بیرون رفته است ما نیز باید بیرون رویم. گروهی دیگر گفتند بیماری پیامبر شدت یافته و دل های ما در این خصوص آرامش ندارد. پس صبر می کنیم تا ببینیم چه رخ می دهد.

5. پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره مقام و منزلت فاطمه زهرا (علیها السلام) و رعایت احترام و جایگاه او سفارش های بسیاری کرد و در گفتاری، وی را برترین زنان اهل بهشت معرفی فرمود: فاطمه سیده نساء اهل الجنه(11) و در گفتاری دیگر او را بخشی از وجود خود دانست و یاد آور شد: هر کس فاطمه را به خشم آورد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به خشم آورده است:فاطمه بضعه منی فمن اغضبها اغضبنی(12).

ولی ابوبکر از دادن فدک به فاطمه زهرا (علیها السلام) که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او بخشیده بود امتناع ورزید و عمل او موجب خشم فاطمه (علیها السلام) شد و با حالت خشم از او از دنیا رفت. بخاری از عایشه روایت کرده است که فاطمه (علیها السلام) پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از ابوبکر درخواست کرد که میراث او را از ما ترک پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به وی بدهد. ابوبکر در پاسخ گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته است: از ما چیزی به ارث برده نمی شود. ما ترک ما، صدقه است. فاطمه (علیها السلام) از او به خشم آمد و از ابوبکر روی برتافت و تا هنگام وفات (شش ماه پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)) با ابوبکر در حال قهر و خشم بود(13).

در این روایت که بخاری نقل کرده، آمده است که حضرت زهرا (علیها السلام) سهم ارث خود از ماترک پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از ابوبکر درخواست کرد در حالی که آنچه فاطمه (علیها السلام) از ابوبکر می خواست، فدک بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را به وی بخشیده بود. بنابراین، حدیثی که ابوبکر از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده، ربطی به در خواست حضرت زهرا (علیها السلام) نداشته است. گذشته از این، روایت مزبور با صریح آیات قرآن مخالف است و روایتی که با قرآن مخالف باشد، فاقد اعتبار است، زیرا قرآن آشکارا از ارث بردن سلیمان از داوود (علیهم السلام) سخن گفته است: وورث سلیمان داوود(14) و حضرت زکریا از خداوند خواست تا به او فرزند عطا کند که از وی و از خاندان یعقوب ارث ببرد. «فهب لی من لدنک ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب».(15).

ابن حجر به این مطلب اعتراف کرده است که فاطمه (علیها السلام) مدعی شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، فدک را به او بخشیده است و ابوبکر از او خواست تا شاهد بیاورد. او علی (علیه السلام) و ام امین را شاهد آورد، ولی چون بینه با یک مرد و یک زن تمام نمی شود، از او نپذیرفت(16). فخر الدین رازی نیز این مطلب را در تفسیر خود نقل کرده است(17).

اصولاً هرگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه زهرا (علیها السلام) را سیده زنان اهل بهشت دانسته و غضب او را مایه غضب خود شناخته است، آیا می توان تصور کرد که چنین فردی، ادعایی بر خلاف حق داشته باشد و آیا تکذیب او و خشمگین ساختن او مجاز است؟! هرگاه خشم فاطمه (علیها السلام) سبب خشم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می شود، او هم چون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از مقام عصمت برخوردار است و هرگز مرتکب معصیت و خطا نمی شود، زیرا ایذا و به خشم آوردن فردی که مرتکب معصیت شود، به عنوان نهی از منکر، هیچ گونه ممنوعیت شرعی ندارد؛ حتی اگر فرزند پیامبر باشد. بنابراین، گفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که به صورت مطلق، غضب فاطمه (علیها السلام) را سبب غضب خود دانسته است، با فرض خطا و معصیت در مورد فاطمه (علیها السلام)، سازگاری ندارد.

افزون بر این، ابوبکر در واقعه ای مشابه، ادعای جابر بن عبدالله را، بدون طلب شاهد، پذیرفت، ولی ادعای فاطمه زهرا (علیها السلام) را به همه ویژگی ها نپذیرفت؛ چنان که بخاری از جابر بن عبدالله نقل کرده است که وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، از جانب علاء بن حضرمی اموالی برای ابوبکر آوردند. ابوبکر گفت: هر کسی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) طلب دارد یا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او وعده ای داده بود، نزد ما بیاید تا آن را بپردازیم. جابر گوید به ابوبکر گفتم: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مبلغ یک هزار و پانصد درهم یا دینار به من وعده داده بود وی، این مبلغ را به من داد(18).

هم چنین، بخاری روایت کرده است که بنی صهیب، مولای ابن جدعان، ادعا کردند که پیامبر دو خانه و یک حجره به صهیب اعطا کرده است. مروان که زمان خلافت را در دست داشت، گفت: آیا کسی بر مدعای شما شهادت می دهد؟ آنان عبدالله بن عمر را به عنوان شاهد آوردند. مروان آن را پذیرفت و مطابق آن عمل کرد(19).

چگونه است که در این جا شهادت عبد الله بن عمر بر مدعای فرزندان صهیب پذیرفته می شود، ولی، شهادت علی بن ابی طالب (علیه السلام) بر مدعای فاطمه زهرا (علیها السلام) پذیرفته نمی شود؟ در حالی که منزلت مدعی و شاهد در مورد اخیر، بسی برتر از منزلت مدعی و شاهد در مورد نخست است. مدعی، در مورد اخیر، فاطمه زهرا (علیها السلام) است که سیده زنان اهل بهشت است و رضایت و خشمش، نشانه رضایت و خشم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و شاهد، علی بن ابی طالب (علیه السلام) است که معیار حق است(20). به ویژه آن که شهادت ام ایمن نیز با آن همراه بود. هرگاه شهادت عبدالله بن عمر بر ادعای هبه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به فرزندان صهیب پذیرفته است، به طریق اولی شهادت علی ابن ابی طالب (علیه السلام) بر ادعای هبه فدک از جانب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به دختر گرامی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پذیرفته خواهد بود و اگر عمل مروان نادرست بوده است، چرا بخاری آن را به عنوان حجت شرعی در صحیح خود نقل کرده و مبنای فقهی اهل سنت به شمار آمده است؟!

6. توصیه های پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره حرمت و کرامت حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) نه تنها در ماجرای فدک نقض شد، بلکه در جریان بیعت گرفتن ابوبکر نیز به شکل اسف بارتری، نقض گردید؛ تا آن جا که به گفته مورخان، فرستادگان خلیفه برای گرفتن بیعت از علی (علیه السلام) و عده ای از مهاجران و انصار که در خانه فاطمه زهرا (علیها السلام) پناهنده شده بودند، خانه و ساکنانش را به سوزاندن تهدید کردند و وقتی که گفته شد در این خانه فاطمه زهرا (علیها السلام) نیز ساکن است، عمر بن خطاب گفت: این کار را خواهیم کرد؛ اگر چه فاطمه (علیها السلام) در خانه باشد(21).

محدثان و مورخان، گزارش کرده اند که ابوبکر به هنگام وفات، بر انجام چند عمل که در زمان خلافت او رخ داده بود، تاسف می خورد و آرزو می کرد که آنها را انجام نداده بود؛ از جمله آن که حرمت خانه فاطمه زهرا، شکسته نمی شد(22).

امیرالمومنین (علیه السلام) از رفتار اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با فاطمه زهرا (علیها السلام) با ناراحتی و اندوه جان کاه یاد کرد و به هنگام خاک سپاری او، خطاب به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: «و ستنبئک ابنتک بتضافر امتک علی هضمها فاحفها السوال و استخبرها الحال».(23)؛ به زودی، دخترت تو را از هم دستی امتت برای ستمی که بر او شد، با خبر خواهد ساخت. پس با اصرار از او سوال کن و گزارش احوال را از بخواه.

7. رفتار عده ای از صحابه با امیرالمومنین (علیه السلام) در زمانی که عهده دار امر خلافت گردید، نیز با دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سازگاری ندارد، زیرا وی در آن زمان، هم بر مبنای نص و هم بر مبنای بیعت، خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام امت اسلامی بود و به نص کتاب و سنت اطاعت از وی واجب بود. قرآن کریم می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اطیعا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم».(24)؛ ای مومنان! از خدا، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و والیان امر خویش اطاعت کنید.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرمود: من رای من امیره شیئا فکره فلیصبر فانه لیس احد یفارق الجماعه شبرا فیموت الامات میتیه جاهلیته(25)؛ کس که از رهبر خود چیز ناخوشایندی ببیند باید صبر کند (و با او مخالفت نکند)، زیرا کسی که با امام خویش مخالفت کند و از جماعت مسلمین جدا شود و بمیرد، به مرگ جاهلیت مرده است و نیز فرمود: السمع و الطاعه علی المرء المسلم فیما احب و کره ما لم یومر بمعصیه فاذا امر بمعصیه فلا سمع و لاطاعه(26)؛ شنوایی و اطاعت از امام تا وقتی که در معصیت خداوند نباشد، بر فرد مسلمان واجب است؛ خواه خوشایند او باشد یا ناخوشایند، ولی در معصیت، اطاعت از او جایز نیست.

بر این اساس، مخالفت معاویه، عمر و بن عاص، طلحه، زبیر، عایشه و دیگران با امیرالمومنین (علیه السلام)، بر خلاف حکم خداوند و دستور پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است. به ویژه آن که آنان تنها به مخالفت یا عدم اطاعت بسنده نکرده، به جنگ با او برخاستند. آنان می دانستند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره او فرموده است: انت منی و انا منک(27). و اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی (28) و لاعطین الرایه غدا رجلا یحبه الله و رسوله(29).

معاویه به مخالفت و جنگ با علی (علیه السلام) بسنده نکرد. بلکه سب علی (علیه السلام) را در نمازها و مجالس عمومی رسمیت بخشیده و با کسانی که از این کار خودداری می کردند به شدت برخورد می کرد. روزی به سعد بن ابی و قاص گفت: چرا ابوتراب را دشنام نمی دهی؟ سعد پاسخ داد: تا وقتی سه سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را درباره او به یاد دارم وی را سب نخواهم کرد و اگر یکی از آنها را می داشتم از داشتن شتران سرخ مو برایم ارزش مندتر بود. آن سه سخن عبارتند از:

1. اما ترضی اما تکون منی بمنزله هارون من موسی الاانه لانبی بعدی؛

2. در جریان جنگ خیبر فرمود: لاعطین الرایه رجلا یجب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله سپس فرمود: ادعوا الی علیا.

3. وقتی آیه مباهله (30) نازل شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) علی، فاطمه، حسن و حسین را فرا خواند و گفت: اللهم هولاء اهلی(31).

اگر مخالفت و جنگ معاویه با علی (علیه السلام) را بتوان با قاعده خطای در اجتهاد توجیه کرده که البته نمی توان؛ آیا چنین توجیهی درباره سب علی (علیه السلام) نیز قابل تصور است؟

در حالی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من سب علیا فقد سبنی و من سبنی فقد سب الله و من سب الله اکبه علی منخریه فی النار». (32)؛ کسی که علی را ناسزا گوید، مرا ناسزا گفته و کسی که به من ناسزا گوید، به خدا ناسزا گفته است و کسی که به خدا ناسزا گوید او را به دوزخ می افکند.

موارد یاد شده نمونه هایی از مخالفت های صحابه با دستور و خواسته های پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) است که بسیاری از آنها مربوط به اهل بیت آن حضرت می باشد. با توجه به آیات قرآن و احادیث نبوی و واقعیت های تاریخی درباره صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، نمی توان جامه قداست بر تن عموم آنان پوشاند و آنها را پیراسته از خطا و فراتر از نقد دانست و بر این اساس، رفتار آنها در سقیفه و پس از آن درباره خلافت و امامت را مصون از خطا و نقد انگاشت و بر پایه آن نص درباره امامت را نادرست دانست، زیرا - حداقل - احتمال خطا درباره اقدام جمعی از صحابه در سقیفه و پس از آن در بیعت با ابوبکر به عنوان جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و مخالفت آنان با نصوص امامت علی (علیه السلام) وجود دارد، زیرا با توجه به شواهد تاریخی یاد شده، مخالفت صحابه با دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، امری محال و بی سابقه نبوده است.

ارزیابی شرایط

ارزیابی شرایط حاکم بر سقیفه به طور خاص و مدینه به طور عام، در ارتباط با خلافت ابوبکر و بیعت مردم با او، نقش موثری در روشن شدن حقیقت در این باره خواهد داشت. معمولاً چنین تصور و تبلیغ می شود که مسلمانان یا نخبگان آنان (اهل حل و عقد) در یک مشورت و تعامل فکری آزاد، درباره بیعت با ابوبکر به عنوان جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم گرفتند. بر این اساس، اقدام آنان از اعتبار عقلانی و دینی بالایی برخوردار است و به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت و تسلیم نظریه نص درباره امامت علی (علیه السلام) شد. در حالی که واقعیت های تاریخی، چنین تصور و تحلیلی را تایید نمی کند. ارزیابی درست از چگونگی شکل گیری خلافت ابوبکر، در گرو توجه به نکات ذیل است:

1. حاضران در سقیفه، تعداد بسیار اندکی از عموم مسلمانان مدینه و شمر ناچیزی از نخبگان و اهل حل و عقد بودند، زیرا هیچ یک از بنی هاشم در سقیفه حضور نداشتند؛ چنان که عده ای از مهاجران و انصار که اهل رای و نظر بودند نیز در اجتماع سقیفه شرکت نداشتند و مهم تر از همه، علی (علیه السلام) که حداقل در حد یکی از کاندیداهای برجسته مقام امامت بود، در آن اجتماع حضور نداشت؛ چنان که از امیرالمومنین (علیه السلام) نقل شده که در نقد خلافت ابوبکر فرموده است:

فان کنت بالشوری ملکت امورهم - فکیف بهذا و المشیرون غیب

وان کنت بالقربی حججت خصیمهم - فغیرک اولی بالنبی و اقرب (33)

ترجمه: اگر بر اساس مشورت، زمان امور مسلمانان را دست گرفته ای، چگونه این مدعا پذیرفته است، در حالی که اهل مشورت غایب بودند و اگر با استناد به خویشاوندی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با انصار احتجاج نمودی، غیر تو نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قرابت بیشتری دارد.

عمر نیز به این مطلب که بیعت با ابوبکر در سقیفه، کاری شتاب زده و بدون مشورت با مسلمانان بود، اذعان کرده و گفته است: این شتاب زدگی بدان جهت بود که اگر کار بیعت با ابوبکر را در سقیفه به سامان نمی رساندیم، انصار فردی را به خلافت بر می گزیدند و ما ناچار بودیم یا با آنان بر چیزی که مورد رضایت ما نبود، بیعت کنیم و یا با آنان مخالفت نماییم که منشا فساد بود. بنابراین، اگر کسی بدون مشورت با مسلمانان، با فردی به عنوان خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کند، نه از او و نه از بیعت کننده پیروی نخواهد شد(34).

2. در گفت و گوهایی که در سقیفه مطرح شد، آثار افکار جاهلی در زمینه برتری های نژادی و تعصب های قبیلگی به چشم می خورد؛ چنان که در سخن رانی ابوبکر آمده است که وی برای مجاب کردن انصار، ضمن ستایش از فداکاری های آنان در راه اسلام، یاد آور شد که خلافت و امامت جز در قبیله قریش شناخته شده نیست و آنان از نظر نژاد برتر از دیگران هستند(35)؛ چنان که زنده شدن اختلاف دیرینه قبیله اوس و خزرج در میان انصار، نقش موثری در تغییر شرایط به نفع ابوبکر داشت. اگر این اختلاف در سقیفه بروز نمی کرد و عموم انصار با سعد بن عباده بیعت می کردند، کوشش ها و نقشه های ابوبکر، عمر و ابو عبیده به نتیجه نمی رسید. به نقل طبری، اسید بن خضیر که از بزرگان اوس بود خطاب به افراد قبیله خود گفت: به خدا سوگند اگر یک بار خزرج بر شما رهبری کنند، پیوسته آن را ملاک فضیلت خود قرار می دهند و هیچ گاه برای شما در رهبری، سهمی قائل نمی شوند. پس برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید. آنان برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند و اجماع سعد بن عباد را شکستند(36).

3. جوی که بر فضای مدینه حاکم شده بود، نه تنها جو مشورت و تعامل فکری به صورت آزاد نبود، بلکه جو تهدید و اتهام و وحشت بود. عمر در حاکم شدن این جو، نقش اساسی داشت. وی در جریان سقیفه، هم با سعد بن عباده با خشونت برخورد کرد و هم با حباب بن منذر آن گاه که افراد می خواستند با ابوبکر بیعت کنند، فردی فریاد زد مراقب سعد بن عباده باشید و او را پامال نکنید. عمر گفت: او را بکشید. خدا او را کشته است. سپس بالای سر سعد رفت و گفت: تصمیم داشتم تو را زیر پای خود له کنم(37). و هنگامی که حباب بن منذر درباره بیعت با سعد بن عباده سخن می گفت، عمر به او گفت: خداوند تو را بکشد و حباب به او گفت: بلکه خداوند تو را بکشد. حباب، در حال سخن رانی، شمشیری در دست داشت و با حماسه سخن می گفت عمر به او حمله کرد و ضربه ای به دست او وارد کرد که شمشیر از دستش افتاد. آن را برداشت و به سنگی زد و شکست(38).

پیش از این درباره جو و رعب و تهدید که پس از سقیفه بر فضای مدینه حاکم شده بود، سخن گفتیم و شواهد آن را باز نمودیم.

از مطالعه مجموع گزارش های تاریخی، در ارتباط با جریان سقیفه و بیعت با ابوبکر، روشن می شود که عمر در این جریان نقش اول را ایفا کرده است؛ اگر چه انصار، در گام اول به عنوان مانع بر سر راه بیعت با ابوبکر به شمار می رفتند و برای برداشتن این مانع، شتاب در کار بیعت لازم بود، ولی نگرانی اصلی آنان این بود که این کار در کوتاه ترین فاصله، شکل عمومی و رسمی به خود بگیرد تا عرصه بر علی بن ابی طالب (علیه السلام)، که رقیب اصلی در این مصاف به شمار می رفت، تنگ شود و هر حرکت جدی دیگر به عنوان مخالفت با خلیفه رسمی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ایجاد شکاف در صفوف مسلمانان، تخطئه گردد. به عبارت دیگر، امیرالمومنین (علیه السلام) در برابر عمل انجام گرفته قرار گیرد و چاره ای جز موافقت یا سکوت نداشته باشد. این نقشه به صورت ماهرانه اجرا شد.

تاویل نصوص یا اجتهاد در برابر نص

از مطالعه تاریخ زندگانی صحابه به دست می آید که برخی از آنان در مواردی به تاویل نصوص پرداخته اند. این مطلب، در زندگی برخی از خلفا ظهور بیشتری داشته است. با توجه به این واقعیت تاریخی، در مورد نصوص امامت نیز این احتمال موجه است که اصحاب سقیفه و عناصر فعل و تعیین کننده، در بیعت با ابوبکر بر اساس مصلحت اندیشی و ملاحظات اجتماعی و سیاسی و انگیزه های دینی یا نفسانی، نصوص امامت علی (علیه السلام) را تاویل کرده اند. قرائن و شواهدی نیز این احتمال را تایید می کند که پس از این یاد آور می شویم. نخست، لازم است نمونه هایی از تاویل های صحابه و به ویژه خلفا را در مورد نصوص دینی یادآور شویم:

1. در صحیح مسلم از عبدالله بن عباس روایت شده که گفته است: در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابوبکر و دو سال نخست از خلافت عمر، سه طلاق در یک تعبیر و در یک نوبت، یک طلاق به شمار می آمد، ولی پس از آن، عمر بن خطاب گفت: مردم در کاری که مهلت دارد، شتاب می کنند(39). مناسب است که ما خواست آنها را امضا کنیم. بدین طریق، حکم طلاق ثلاث علیه آنها امضا گردید(40). از روایت دیگری به دست می آید که مردم از خلیفه چنین درخواستی داشتند و بر آن اصرار می ورزیدند. خلیفه نیز در خواست آنان را امضا کرد(41).

2. قرآن کریم درباره متعه حج فرموده است: «فمن تمتع بالعمره الی الحج فما استیسر من الهدی فمن لم یجد فصیام ثلاثه آیام فی الحج وسبعه اذا رجعتم تلک عشره کامله ذلک لمن لم یکن اهله حاضری المسجد الحرام».(42).

مطابق این آیه، متعه حج مخصوص کسانی است که اهل مکه نیستند؛ یعنی از هر طرف در فاصله دوازده میل از مکه زندگی می کنند. مقصود از متعه حج این است که کسانی که اهل مکه نیستند در ماه های حج از یکی از میقات ها احرام می بندند و وارد مکه می شوند. پس از طواف و سعی میان صفا و مروه، تقصیر کرده از احرام بیرون می آیند و انجام همه کارهایی که قبل از احرام جایز بود، مجدداً برای آنها جایز می شود که لذت زناشویی از آن جمله است. سپس بار دیگر، بدون این که به میقات ها برگردند. از مسجد الحرام محرم می شوند و به عرفات و سپس مشعر و منی می روند. و افعال حج، را آن گونه که در کتاب های فقهی بیان شده است، انجام می دهند. بنابراین، زائر خانه خدا میان احرام نخست و احرام دوم، از کارهای حلال تمتع می برد این عمل را متعه حج گویند.

برخی از صحابه، از این حکم اظهار ناخشنودی کردند و گفتند: آیا ما به سوی منی می رویم، در حالی که با زنان خود همبستر شده ایم؟!(43) خلیفه دوم آن را ممنوع کرد و عثمان نیز از او پیروی کرد؛ علی بن ابی طالب (علیه السلام) سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را احیا فرمود و پس از آن نیز همین سنت میان مسلمانان ادامه یافت.

در صحیح مسلم، احادیث بسیاری روایت شده است که هم بیان گر نهی خلیفه دوم و سوم از متعه حج است و هم بیان گر مخالفت علی (علیه السلام) و دیگر صحابه با آن دو و عمل به سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در این باره می باشد(44). در یکی از این احادیث، از عمران حصین روایت شده که گفته است: آیه متعه (متعه حج) در قرآن نازل شده و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به آن امر کرده است. سپس آیه ای که ناسخ آن باشد نازل نشده است و پیامبر نیز تا هنگام وفات از آن نهی نکرد. پس از آن، مردی مطابق رای خود سخن گفته است.

3. ازدواج موقت که از آن به متعه النساء تعبیر می شود از دیگر مواردی است که نص شرعی در آن با تاویل یا اجتهاد خلیفه دوم مواجه گردیده است. نص قرآنی این ازدواج عبارت است از: «فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضه». (45). جمعی از مفسران، استمتاع در این آیه را به متعه یا ازدواج موقت تفسیر کرده و از ابی بن کعب و عبدالله بن عباس نقل شده است که آیه را این گونه قرائت می کردند: فما استمتعهم به منهن الی اجل مسمی....(46).

گواه بر این که آیه مورد بحث، ناظر بر ازدواج موقت می باشد این است که در آغاز سوره نساء ازدواج ابدی مطرح گردیده است؛ چنان که فرموده است: «فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و ثلاث ورباع فان خفتم الا تعدلوا فواحده او ما ملکت ایمانکم ذلک ادنی الا تعولوا و اتوا النساء صدقاتهن نحله».(47). هرگاه این آیه نیز مربوط به ازدواج ابدی باشد، تکرار یک حکم در یک سوره، با فاصله چند آیه، لازم خواهد آمد، ولی اگر نظار به ازدواج موقت باشد، بیان گر حکم جدیدی می باشد.

ازدواج موقت در نصوص نبوی نیز مورد توجه و تاکید قرار گرفته است. در صحیح مسلم آمده است:

ابن عباس به ازدواج موقت امر می کرد و عبداله بن زبیر از آن نهی می کرد. این مطلب به جابر بن عبدالله نقل شد. وی گفت: ما و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، متعه را انجام می دادیم، ولی، هنگامی که عمر به مقام خلافت رسید گفت: خداوند بر پیامبر آنچه را که می خواست حلال می کرد. پس حج و عمره را به اتمام برسانید ازدواج موقت را رها کنید. اگر مردی نزد من آورده شود که دست به چنین ازدواجی زده است، او را سنگ سار خواهیم کرد(48).

مسلم در صحیح خود در باب نکاح متعه از طرق مختلف، احادیثی را از جابر بن عبدالله روایت کرده است که بیان گر این مطلب می باشد که ازدواج موقت در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در میان صحابه، رواج داشته و پس از او در زمان ابوبکر و اوائل دوران خلافت عمر نیز به آن عمل می شده است و سپس عمر از آن نهی کرده است. در یکی از احادیث آمده است:

ما در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دوران ابوبکر با مقداری خرما و آرد متعه می نمودیم تا این که عمر در ارتباط با عمر و بن حریث از آن نهی کرد(49).

فقهای اهل سنت معتقدند: اگر چه ازدواج موقت در آغاز تشریع شده و به آن عمل نیز شده است، ولی بعد نسخ گردیده است. حدیث مزبور، این فرضیه را ابطال می کند، زیرا اگر نسخ شده بود، بر جابربن عبدالله و دیگران پوشیده نبود و آنان در زمان ابوبکر و تا قبل از نهی عمر به آن عمل نمی کردند.

علاوه بر این، عبارت حتی نهی عنه عمر گویای این است که نهی از ازدواج موقت از طرف عمر بوده است؛ نه از سوی خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم).

امام مالک از عروه بن زبیر روایت کرده است که به عمر خبر داده شد که ربیعه بن امیه با زنی به عقد موقت ازدواج کرده و آن زن از وی باردار شده است. عمر با حالت خشم شدید به سوی وی رفت و به او گفت: اگر پیش از این از آن نهی کرده بودم، آن زن را سنگسار می کردم: لو کنت تقدمت فیها لرجمت(50). و نیز مشهور است که عمر در یکی از خطبه های خود بر بروی منبر گفته است: «متعتان کانتا علی عهد رسول الله و انا انهی عنهما و اعاقب علیهما: متعه الحج و متعه النساء».(51). مطابق این نقل، عمر، نهی از متعه حج و ازدواج موقت را به خود نسبت داده است و مفاد آن این است که عمر به عنوان خلیفه و بر اساس مصالحی که تشخیص می داده، این دو عمل مشروع را ممنوع کرده است، ولی عده ای از صحابه این تاویل و اجتهاد خلیفه را مردود دانسته اند که امیرالمومنین، عبدالله بن عباس، عبدالله بن مسعود، جابر بن عبدالله، عبدالله بن عمر و عمران بن حصین از آن جمله اند(52).

از امیرالمومنین (علیه السلام) روایت شده است که اگر عمر از ازدواج موقت نهی نمی کرد جز انسان شقی مرتکب زنا نمی شد(53).

در هر صورت، بحث کنونی که ما ناظر به درستی یا نادرستی عمل خلیفه دوم نیست. بلکه ناظر به این است که وی در مقابل نصوص ازدواج موقت، بر اساس مصالحی که می اندیشیده است، دست به اجتهاد و تاویل زده است. احتمال این کار در مورد نصوص امامت نیز وجود دارد.

4. مطابق آنچه در روایات درباره فصول اذان آمده است، جمله الصلوه خیر من النوم در آن وارد نشده است و در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دوران ابوبکر نیز این جمله در فصول اذان قرار نداشت. به گفته امام مالک، موذنی برای آن که عمر را برای اقامه نماز صبح بیدار کند گفت: الصلوه خیر من النوم. عمر این جمله را پسندید و به او دستور داد که در اذان صبح آن را به کار ببرد(54).

5. در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و در دوران خلافت ابوبکر، نافله های ماه رمضان را به جماعت نمی خواندند، ولی خلیفه دوم در سال 14 هجری آن را پایه گذاری کرد. بخاری از عبدالرحمن بن بدالقاری روایت کرده که گفته است: با عمر بن خطاب در شب ماه رمضان به مسجد رفتیم. در این هنگام دیدیم که مردم به صور پراکنده هر کس برای خود نماز می خواند. عمر گفت اگر آنان را بر این کار گرد آوریم پسندیده تر خواهد بود. سپس ابی بن کعب تا نماز تراویح را به امامت او بخوانند. شب دیگر که با عمر وارد مسجد شدیم مردم را دیدیم که نماز تراویح احکام به جماعت می خوانند. عمر گفت: نعم البدعه هذه. این گونه نماز خواندن بدعت نیکویی است(55).

6. یکی از موارد مصرف زکات مولفه قلوبهم است؛ یعنی پرداخت مقداری از زکات به افراد کافر و مشرک برای جلب نظر آنها نسبت به اسلام. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این حکم الهی را انجام می داد و تا زنده بود سهم مولفه قلوبهم را به آنان می پرداخت، ولی عمر سهم آنان را از زکات قطع کرد و گفت: امروز، اسلام نیرومند است و ما به شما نیازی نداریم(56).

پی نوشت:

1. انفال، آیه 16

2. آل عمران، آیه 153.

3. همان، آیه 154.

4. تاریخ یعقوبی ت ج 1، ص 381.

5. توبه، آیه 26.

6. وانهزم المسلمون والنهزمت معهم فاذا بعمر بن الخطاب فی الناس، فقلت له: ما شان الناس؟ قال امر الله.

صحیح البخاری، ج 3، ص 67، کتاب المغازی، باب قول الله تعالی و یوم حنین....

7. صحیح البخاری، ج 2، ص 122، کتب الشروط، باب الشروط فی الجهاد و المصالحه مع اهل الحرب.

8. همان، ج 4، ص 271 کتاب الاعتصام بالکتاب و السنه، باب کراهیه الخلاف.

9. جهزوا جیش اسامه لعن الله من تخلف عنه. (شهرستانی، الملل و النحل، ج 1، ص 23 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 42 به نقل از کتاب السقیفه ابوبکر جوهری.

10. صحیح بخاری، ج 3، ص 96، کتاب المغازی، باب بعث النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) اسامه بن زبد.

11. همان، ج 2، ص 308 باب مناقب فاطمه (علیها السلام).

12. همان.

13. همان، ص 186، باب فرض الخمس.

14. نمل، آیه 16.

15. مریم، آیات 5 - 6.

16. الصواعق المحرقه، ص 21، الشبهه السابعه.

17. مفاتیح الغیب، ج 8، ص 125، تفسیر سوره حشر.

18. صحیح بخاری، ج 2، ص 109، کتاب الشهادات، باب من امر بانجاز الوعد.

19. همان، ص 96، کتاب الهیه، باب لایحل لاحد ان یرجع فی هبته و صدقته.

20. علی مع الحق و الحق مع علی.

21. تاریخ طبری، ج 3، ص 198، حوادث سال یازدهم هجری؛ الامامه و السیاسه، ج 1، ص 19؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 5 و جلال الدین سیوطی، مسند فاطمه، ص 75، حدیث 32. جهت آگاهی از دیگر منابع تاریخی این جریان به جعفر سبحانی، الحجه الغراء علی شهاده الزهراء رجوع شود.

22. تاریخ طبری، ج 4، ص 53؛ مروج الذهب، ج 2، ص 330؛ مسند فاطمه، ص 72 و الامامه و السیاسه، ج 1، ص 24.

23. نهج البلاغه، خطبه 202.

24. نساء، آیه 59.

25. صحیح بخاری، ج 4، ص 234، کتاب الاحکام، باب السمع و الطاعه للامام ما لم تکن معصیه.

26. همان.

27. صحیح البخاری، ج 2، ص 299، کتاب فضائل الصحابه، باب مناقب علی بن ابی طالب (علیه السلام).

28. همان، ص 300.

29. همان.

30. آل عمران، آیه 61.

31. صحیح مسلم، ج 4، ص 1871، باب فضائل علی بن ابی طالب (علیه السلام).

32. المستدرک علی الصحیحین، ج 3، ص 130 - 131، احادیث 4615، 4616، 4518؛ خصائص امیرالمومنین (علیه السلام)، ص 145، حدیث 91، مناقب ابن المغازلی، حدیث 457 و مناقب خوارزمی، ص 149، حدیث 175.

33. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 190.

34. صحیح بخاری، ج 4، ص 181،باب رجم الحبلی من الزنا اذا احصنت و تاریخ طبری، ج 3، ص 201.

35. همان، ص 180. ما ذکرتم فیکم من خیر فانتم له اهل، ولن یعرف هذا الامر الا لهذا الحی من قریش، هم اوسط العرب نسبا و دارا. عمر نیز در سخن رانی خود گفت:لاترضی العرب ان یومروکم و نبیها من غیرکم (تاریخ طبری، ج 3، ص 209).

36. تاریخ طبری، ج 3، ص 209.

37. همان، ص 210، در نقل دیگری آمده است که عمر گفت: خداوند سعد را بکشد که او منافق است: قتله الله انه منافق.

38. همان، ص 209 و 210.

39. یعنی در طلاق اول و دوم، مرد حق رجوع به همسر خود را دارد و پس از طلاق سوم چنین حقی ندارد. حال که مردم سه طلاق را یک جا جاری می کنند، این حق را از خود سلب می نمایند.

40. صحیح مسلم، ج 2، ص 1099، کتاب الطلاق، باب طلاق الثلاث.

41. قال ابو الصهباء لابن عباس: الم یکن الطلاق الثلاث علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابی بکر واحده؟ قال: قد کان ذلک، فلما کان فی عهد عمر تتابع الناس فی الطلاق: فاجازه علیهم. (همان). جهت آگاهی از اقوال به تفسر المنار، ج 2، ص 383 - 386 رجوع شود.

42. بقره، آیه 196.

43. فنطلق الی منی و ذکور تقطر؟ (سن ابی داود، ص 291، کتب المناسک، باب فی افراد الحج، حدیق 1789).

44. صحیح مسلم، ج 2،ص 896 - 900، کتاب الحج، باب جواز التمتع.

45. نساء، آیه 24.

46. همان؛ تفسیر طبری، ج 5، ص 18 - 19.

47. نساء، آیات 3 - 4.

48. صحیح مسلم،ج 2، ص 855، کتاب الحج، باب فی المتعه یالحج و العمره.

49. کنا نستمتع بالفیضه من التمر و الدقیق الایام علی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابی بکر حتی نهی عنه عمر فی شان عمر و بن حریث (صحیح مسلم، ج 2، ص 1023، کتاب النکاح، باب نکاح المتعه، حدیث 16).

50. الموطا، ج 1، ص 368.

51. مفاتیح الغیب، ج 10، ص 50 و 52.

52. امام شرف الدین، الفصول المهمه، ص 79 - 81.

53. لولاان عمر نهی عن المتعه ما زنی الاشقی (تفسیر طبری، ج 5، ص 9).

54. الموطا، ج 1، ص 68، باب، ما جاء فی النداء للصلاه، حدیث 8.

55. صحیح بخاری، ج 1 ص 342، باب فضل رمضان.

56. الفصول المهمه، ص 88، نقل از الجوهره النبره علی مختصر القدوری فی الفقه الحنفی، ج 1، ص 164.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
منشاء پدیده داعش را چه می دانید؟
ناشی از تفکر وهابی-تکفیری
محصول توطئه غرب و اسرائیل
آخرین اخبار
رنگ خدا
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و متون مرجع
نظامی
کسب و کار
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان