کد خبر: ۳۲۵۲۲
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۴۰۱ - ۱۰:۰۵-20 December 2022
ناراحتی من و افراد هم طبقه من از برگزاری جشن‌های ٢۵٠٠ ساله و هزینه‌هایش نبود، زیرا عقیده داشتیم تاریخ پرشکوه ایران ارزش چنین بزرگداشتی را دارد.
عصراسلام: ناخرسندی ما به خاطر عدم امکان چاپ و انتشار تحقیقات و گزارشهای مان درباره مشکلات اجتماعی کشور بود. مدرسه ما اغلب گزارشهایی درباره افزایش مهاجرت روستاییان به شهرهای بزرگ منتشر و آن را اصلی ترین علت بیکاری، افزایش اجاره بهای خانه ها، کمبود مراکز بهداشتی و فضای آموزشی و خدمات اجتماعی معرفی می کرد. 

از نخستین دست آوردهای آموزش بهداشت به فقرا و مراقبت های پزشکی از آنان، کاهش میزان مرگ و میر نوزادان بود. در نتیجه برای آینده فضای آموزشی بیش تری برای کودکان باید تدارک دیده می‌شد. اما عملاً رشد مدرسه سازی بسیار کند بود. گفتن این حقایق به شاه دشوار مینمود و ریسک بزرگی محسوب می شد. دولت به مطبوعات دستور داده بود تا برخی از مطالب را منعکس نکنند و مردم را در بیخبری بگذارند. 

جو مسمومی از ادعاهای بلند پروازانه و متکبرانه تبلیغاتی دولت بر رسانه ها حاکم بود. وعده های دولت اغلب دروغین بود ولی مردم انعکاس این دروغ ها را در مطبوعات نمی دیدند، زیرا مطالب مطبوعات سانسور میشد و وضع به گونه ای بود که مردم ادعاهای دولت را وارونه قبول می‌کردند. مقامات دولتی کم ترین توجهی به تحقیقات ما نداشتند گرچه بسیاری از وزراء یا معاونانشان از حامیان ما بودند، اما همین که این گزارشات تحقیقی را برای اطلاع مردم به روزنامه ها می‌فرستادیم بن بست آشکار می‌شد.
 
سال ۱۳۴۴ روزی در گفت و گو با یکی از مقامات عالی رتبه ی وزارت بهداری که مرد فرهیخته و تحصیل کرده ای بود از محرومیتهای مناطق روستایی کشور میگفتم و گله داشتم که چرا اطلاعات ارسالی مرا به گوش هویدا نرسانده است و یادآوری می کردم:
- مگه تو نبودی که میگفتی باید به روستاها رفت و کار کرد؟ پس چرا حالا از کار در روستاها حرف نمیزنی و به شاه یا هویدا گزارش نمیدی که در روستاهای ما حتی یه درمونگاه نیست؟...

در پاسخ گفت:
- ببین خانم این صندلی که روی آن نشسته ام متعلق به مقام محترم معاونت وزیر بهداری است. برای حفظ آن باید به وزیر و بالاتر از او گفت: «چشم» ولی برای از دست دادنش باید گزارشهای شما را به مقامات بالا رساند...

پس از برگزاری جشنهای شاهنشاهی، چاپ گزارشها و تحقیقات اجتماعی ما در مطبوعات بازهم دشوارتر شده بود و بدون توصیه‌ی نخست وزیر یا یکی از درباریان امکان پذیر نبود.

***

[ستّاره توسط اشعری و گروهش دستگیر و به کمیته مستقر در اقامتگاه آیت الله خمینی تحویل داده می شود]

گروه تازه ای از بازداشت شدگان را به سمت ساختمان می‌آوردند. زندانیان لنگ لنگان و در حالی که دستهایشان را روی شانه های یکدیگر گذارده بودند، راه می‌رفتند. چشم آنها را با روسری بسته بودند. در حالی که دوباره عصبی شده بودم، منتظر ماندم تا آنها داخل ساختمان شوند و سپس پرسیدم:
- حاج آقا اینا کی بودن؟ 
- ساواکیا... آدمای خیلی بدی بودن همه شون واسه ی آمریکا و انگلیس و اسراییل کار میکردن... اونا خیلی از جوونای ما رو کشتن... حالا باید جواب گو باشن .. 

من همچنان عصبی و ناراحت بودم و میخواستم تا چیزی درباره ی سرنوشت و آینده ی خود بدانم. پرسیدم:
- اونا رو کجا محاکمه میکنن؟... دادگاه شون کجاس؟...
- همین جا... چند تا سئوال ازشون میکنن و بعد هم میکشنشون...

احساس کردم زانوانم وزن بدنم را تحمل نمیکنند و توان ایستادن ندارم.
دست های لرزانم را به دیوار گرفتم تا سرپا بمانم.

نوشتم که من هم مثل دیگران فکر میکردم منظور از انقلاب ایجاد دموکراسی و برقراری عدالت است اما حالا میبینم که مردم بی گناه نیز دستگیر و زندانی می شوند. پس لااقل از نظر من این انقلاب موفقی نخواهد بود و اگر این گونه روند بی عدالتی ها ادامه یابد، یعنی کسانی که برای پیروزی انقلاب از جان و مال خود هم گذشته اند بازداشت و زندانی شوند، این انقلاب شکست خواهد خورد و در پایان اضافه کردم که در هر حال این انقلاب، انقلابی نیست که مورد پسند و حمایت من و امثال من باشد.

بازجویم، کاغذ را گرفت و به آرامی خواند. چهره اش نشان میداد که یادداشت من ناراحت و ناامیدش کرده است و سرانجام به سخن در آمد و گفت: 

- نه خانم! این طور نیست! این قبیل کارها را هیچ کس نمی پسندد. عامل این آشفتگی ها آدمهای سودجو و اراذل و اوباشند. امام با این کارها موافق نیست. ایشان آزادی و عدالت را برای همه میخواهد و این آرمان و هدف تمام مردم ایران است...

- ولی من چیز دیگری میبینم.... من غارت اموال مردم را دیدم، اعدام افراد را بی آن که محاکمه شوند، دیدم. دستگیری و محبوس شدن شهروندان بیگناه را دیدم. به من نگویید چشمانم به من دروغ می‌گویند، این وقایعی است که در این هفته و دقیقاً امروز و در همین جا و در مقابل چشم من رخ داد. لطفاً مردم را به رخ من نکشید. من آن ها را خوب میشناسم، برای همین مردم مراکز رفاه تأسیس کردم. اگر صدها هزار بچه ایرانی صحیح و سالم اند و به مدرسه می روند، به خاطر آموزش هایی است که من از طریق همین مراکز رفاه به مادران آنها دادم. من خدمات زیادی به این مردم کرده ام. حال به خاطر همین خدمات پس از ساعتها معطلی، چنین ذلیلانه نزد شما نشسته ام. این جا کسی حتی نگران غذای من نبوده است. با این همه منتظريد من انقلاب شما را بستایم؟

بازجویم، خلاف انتظار من با اخلاص و اعتقاد عمیقی گفت:
- نه خانم! باید به شما بگویم سخت در اشتباهید. مگر از رادیو نشنیدید که آقا از مردم خواسته اند دست از غارت اموال دیگران بردارند و به اعمال غیرقانونی دست نزنند؟ این قبیل تجاوزات به حقوق مردم، توسط گروهی منحرف و ابن الوقت انجام می شود. آنها به دنبال منافع خود میگردند و به نصایح امام نیز توجهی ندارند.

- خب خانم، مطابق اتهام هفتم شما، آنها مدعی شده اند که شخص شما مسئول مرگ پنج هزار نوزاد هستید. 
فریاد زدم:
- چه طور چنین مزخرفاتی گفته اند؟... مدرکی دارند؟ ...

به کاغذی که در دست داشت رجوع کرد و خلاصه ی آن را خواند:
- دانشجویان شما گفته اند که یکی از دروس مدرسه شما چگونگی جلوگیری از بارداری بوده است. نوشته اند که شما در مراکز تنظیم خانواده به زنان قرصهایی به صورت رایگان میداده اید که موجب جلوگیری از حاملگی آنها می شده است. شاگردان چنین تخمین زده اند که بدین ترتیب در طول یک سال، مانع از حاملگی حداقل پنج هزار زن مراجعه کننده به مراکز تنظیم خانواده شده اید و چون شما آغازگر و مروج چنین روشی در ایران بوده اید، پس مسئول جلوگیری از تولد پنج هزار نوزادید اگر آنها به دنیا می آمدند، حال می توانستند در زمره ی یاران و سربازان امام باشند و برای پیشرفت انقلاب مبارزه کنند. 

با سردی و بی تفاوتی در جوابش گفتم:

- اجازه بدین این مسئله را روشن کنم؛ من مبتكر و مروج طرحی به نام «طرح
تنظیم خانواده» هستم. این حقیقت دارد. چون هنگامی که کارم را در ایران شروع کردم، متوجه شدم که به علت کثرت فرزندان در خانواده های بی بضاعت ، والدین نمی توانند تغذیه خوب و شرایط تحصیلی مناسبی برای بچه های شان فراهم کنند و از سوی دیگر زایمان هر ساله سلامتی مادران را در معرض خطر قرار می داد. بنابراین از طریق مراکز تنظیم خانواده به چنین مادرانی قرص های جلوگیری از بارداری می دادیم تا بارداریهای ناخواسته انجام نشود و تا فراهم شدن شرایط لازم برای پرورش فرزند بعدی، از حاملگی جلوگیری کنند. این طرح و روش مورد تأیید آیت الله شریعتمداری نیز قرار گرفت که تقوا و ایمان ایشان بر همگان آشکار است. تعجب من از این است این دانشجویان، که همگی در این کلاسها شرکت داشتند چرا آن وقت اعتراض نمی کردند من بارها و بارها این موضوع را برای آنها توضیح داده ام.

بازپرس از پرونده کارت کوچکی در آورد. دیدم کارت عضویت در کلوپ ورزشی شاهنشاهی [باشگاه انقلاب امروز] است. آن را همیشه در کشوی میزم می‌گذاردم. او با لحنی جدی گفت:

- پس عضو این کلوپ هم بوده اید....
مکث کردم. نگران و مشکوک بودم. گفتم:
- بله ، نه فقط عضو، بل یکی از اعضای مؤسس این کلوپ بودم و اغلب برای بازی تنیس، پیاده روی و گاه صرف غذا به این کلوپ می رفتم. آیا مجرمم؟...

او در حالی که کلمه ی سلطنت را محکم تر ادا میکرد گفت:
ولی آن جا یک باشگاه ورزشی «سلطنتی» بوده است...

پس این طور! اول که متهم به همکاری با ساواک شدم، بعد متهم شدم که در رشوه خواری دستانم با شاه و دیگر اعضای هئیت حاکمه رژیم سابق در یک کاسه بوده و حالا نیز لابد با ارائه این کارت میخواستند مرا به همکاری با امپریالیست ها متهم کنند. از نظر آنها مهم نبود که این دلایل چه قدر سست و بی ربط است، چرا که به اعتقاد آنها من یک ظالم بودم و برای مجرم دانستن من حتی به مدرک نیاز نبود. اما هر دو میدانستیم که «جرم» اصلی من داشتن آن چیزهایی بود که آنها نداشتند.

به نظر می رسید که بازجویم از بیان اتهام آخری معذب است و نمی داند چه گونه طرح کند. سرانجام از دستیارانش برای مشورت کمک گرفت و مدتی با صدای آهسته با آنها تبادل نظر کرد. آنها نیز مقداری از نامه را خواندند، مدتی پچ پچ کردند ولی معلوم بود به نظر واحدی نرسیده اند. فکر کردم دانش جویان اتهام زننده، نتوانسته اند موضوع را به خوبی مطرح کنند و منظورشان صریح و روشن نیست. سرم را پایین انداختم، چون نمی خواستم آنها مرا شاهد سردرگمی خود بینند.
بالاخره همکاران جوانش به کناری رفتند و بازجو شروع به صحبت کرد: 

-خانم! در این اتهام آخری متهمید مسئول بالا رفتن سطح زندگی مردم شده اید؛ یعنی آموزشها و رهنمودهای شما و همکارانتان موجب شده تا مردم از امکانات بهتری در زمینه ی کار و مسکن و بهداشت و آموزش برخوردار شوند. و این موضوع شروع نارضایتی و حرکتهای اعتراضی مردم علیه رژیم شاه را به عقب انداخته و با این کار موجب تأخیر در سرنگونی رژیم سابق شده اید.

صورتم برافروخته شده بود و از شنیدن این اتهام آخری مات و مبهوت مانده بودم. در سرم انگار چیزی میکوبیدند. حالت تهوع و سرگیجه ام نیز دائماً رو به افزایش بود و وحشت از مرگ نیز.

#سَتّاره

بازجویم گفت:

- چیزی که از نظر امام در این پرونده قابل اشاره و كاملاً جدی است اتهام همکاری شما با صهیونیسم و امپریالیسم است. درست است که دلایل و اسنادی که دانشجویان در مورد این اتهامات ارائه کرده اند احمقانه و مسخره مینماید، اما نمیتوان در یک مورد حق را به آنها نداد و آن همکاری تنگاتنگ شما با رژیم سابق است. شما به مدت بیست سال با رژیم فاسد و دست نشانده امپریالسیم، همکاری کرده اید. شاهی که کشور ما را به آمریکا و انگلیس و اسراییل فروخته بود. فعالیت های مدرسه شما نیز که در ارتباط با رژیم صورت میگرفت کلا در جهت تثبیت رژیم شاه بود که این امر جرم سنگینی است و مجازات سختی به دنبال دارد. به همین خاطر امام اصرار دارند که شما محاکمه شده و به کیفر اعمال تان برسید. 

احساس کردم اشیاء دور سرم میچرخند و هوا سردتر شده است. صداهایی از درون کاسه سرم میشنیدم که لحظه به لحظه شدیدتر میشد و گوش هایم از همهمه پر بود. بیشتر مطمئن شدم که مرگم قطعی است. قادر نبودم لرزش ناشی از ترسم را کنترل کنم. تنها فکری که در سر داشتم این بود که به هر قیمتی باید سر پا بمانم و بر اعصابم مسلط شوم تا هنگامی که برای اعدام به پشت بام میروم تعادلم را از دست ندهم و سرفراز و سربلند بمیرم. 

پس از لحظاتی به خود آمدم و شنیدم که بازجو همچنان مشغول حرف زدن است. به خودم فشار آوردم تا معنی سخنانش را بفهمم. میگفت:

- اما ما در این جا شهادت نامه ای داریم که به سود شماست. صاحب این شهادت نامه نسبت به حسن نیت شما نزد آیت الله خمینی گواهی داده است. در واقع علت حضور ما نزد شما و این پرسش و پاسخها نیز در پی درخواست ایشان از امام بوده است.
 
بعد حرفهایش را نیمه تمام گذارد و خطاب به دستیارش گفت: آقای کاظمی، لطفاً آن نامه را بیاورید.
دستیار سمت راستش یک تکه کاغذ از جیبیش بیرون کشید و به او داد. بازپرس کاغذ را گرفت و ادامه داد:

- این نامه آیت الله سید محمود طالقانی است. ایشان در جلسه ای که آیت الله ربانی شیرازی راجع به شما با امام صحبت میکردند حضور داشت. نامه را برای تان می‌خوانم. 

نامه ای کوتاه ولی روان بود و طی آن آیت الله طالقانی اذعان میکرد که مرا میشناسند و شاهد کمکهایم به تعداد کثیری از مردم محروم و نیازمند جامعه بوده است و شهادت میداد از هرگناهی مبرا هستم و در کارهای اجتماعی ام، هیچ گونه خطایی مرتکب نشده ام. بازپرس نامه را تا کرد، در کنار خود روی قالی نزدیک پرونده گذارد و افزود:

- آیت الله طالقانی سالهای زیادی از عمرشان را به خاطر مبارزه با رژیم شاه و برای برقراری دموکراسی و اجرای عدالت در زندان گذرانده اند. به همین جهت ایشان در همان زندان قصر شاهد کوششهای دانشجویان شما برای بهبود وضعیت زندان و زندانیان بوده اند. ایشان میگفتند که شاگردان شما با علاقه تمام به زندانیان حرفه های مفید میآموختند و بیماران را به بهداری معرفی میکردند. ایشان همچنین از فداکاری شما در ماجرای نجات جان زنان بدنام قلعه سخن گفتند و افزودند که اگر کمک رسانی شما نمی بود، آنها به دست ول گردهای خیابانی، زنده زنده در آتش می سوختند. آیت الله طالقانی به خاطر انجام این فعالیتها از شما نزد آیت الله خمینی تعریف و تمجید کردند و شخصاً این نامه را جهت گواهی اقدامات نیک شما نوشتند. ضمناً با گوش خود شنیدم که ایشان به امام گفتند اگر قرار باشد افرادی چون خانم فرمانفرماییان قربانی شوند این انقلاب دوامی نخواهد داشت.



کانال یادها
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
با اصلاحات بنیادین سیاسی موافقید؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
پنجره
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان