کد خبر: ۳۱۶۲۵
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۴۰۱ - ۰۶:۵۴-05 August 2022
نورماجین بیکر - با نام‌هنری مرلین مونرو- را میتوان مهمترین ، معروفترین، بحث انگیزترین، محبوترین و ماندگارترین محصول هالیوود دانست. 
شصت سال پس از مرگش در اثر  مصرف بیش از حد قرص خواب آور، این آیکون زیبا، شیرین ، بانمک و اغواگر ، همچنان برای هر نسلی از سینما دوستان و همچنین تعقیب کنندگان فرهنگ‌عامه مجذوب کننده است. اما مرلین مونرو برای ر‌وشنفکرترین روشنفکران روزگار هم‌پدیده ای در خور توجه بوده است. 

نورمن میلر نویسنده برجسته و هنرمند چند وجهی نیویورکی کتابی دارد به نام «مرلین» که با دقت و ظرافت و قلمی شیوا ابن پدیده را بررسی میکند. موفقیت هالیوود در تولید این محصول « بلوند کودن» را میتوان مدیون عوامل بسیاری دانست از جمله؛ زیبایی و جذابیت جنسی ذاتی نورماجین بیکر ، جراحان پلاستیک طراز اول، نوابغ بازاریابی و تبلیغات، عکاسان و فیلمبرداران ، فیلمنامه‌نویسان و صدالبته استعداد و شکنندگی دلپذیر زنانه خود او که در هر مصاحبه ، رابطه عاشقانه، و در پس و پیش  صحنه، خود را نشان میداد. 

نام فامیلش (بیکر) نام خانوادگی مادر شیروفرن اش است چرا که پدرش را هرگز نشناخت. در یتیم‌خانه عکس کلارک گیبل را به دخترهای دبگر  نشان میداد و در باره اش داستان سرایی  می کرد و میگفت  که مادرش زمانی که در ام.جی. ام‌منشی بوده،معشوقه گیبل بوده است ! اما دنیا چرخید و چرخید تا در۱۹۶۱ در فیلم «ناجورها» با گیبل هم بازی شد و همین فیلم شد آخرین فیلم هر دو  فوق ستاره. مونرو در دوازده خانواده مختلف ( foster home) بزرگ شد و توسط مردان حداقل سه خانواده ، مورد تعدی جنسی قرار گرفت.


مرلین مونرو

 دختر تگزاسی چشم‌آبی که در سیزده سالگی به رشد کامل جسمی و زیبایی چشمگیر اندام رسیده بود، در شانزده سالگی با یک کارگر کارخانه هواپیما سازی ازدواج کرد و دبیرستان را رها کرد. کمتر از دو سال بعد شوهرش را در رختخواب با دختری دیگری دید و مختصر اعتماد به نفسش هم ضایع شد و دو سال بعد هم از هم‌جدا شدند. او که قبلتر هم مدل عکاسی شده بود، پس از طلاق به هالیوود آمد. و پلی بوی تقویم تمام برهنه ای از او را منتشر کرد. در هالیوود هم اما سرنوشتی بهتر از foster home ها نداشت و آن تقویم باعث شد تمام مردان قدرتمند استودیو‌ها بخواهند از او سو استفاده جنسی کنند.

در اواخر دهه چهل بالاخره به هالیوود راه یافت و در نقشهای کوتاهی در آثار ارزشمندی  چون « جنگل آسفالت» و «همه چبز درباره ایو» ظاهر شد. با بازی در نقش مکمل در کمدی monkey business  در کنار ‌‌ کمدین های بزرگ آنزمان: گرانت و راجرز، درخشید. 

همان سال هم نقش اول را در فیلمی از گروه ب - «زحمت در زدن به خودت نده»-بازی کرد، در آن فیلم او نقش زنی شبیه مادرش را ایفا کرد : زنی با بیماری شدید روحی.

با این  دو فیلم او جلب نظر جو دماجیو قهرمان بیسبال امریکا را کرد و دو سال بعد با او ازدواج کرد. ازدواجشان کمتر از یک سال  بعد به پایان رسید. به یک دلیل ساده : دماجیو با آن تفکر مرد سالار نمی توانست بپذیرد لباس زیر زنش در خیابان‌های نیویورک به جاذبه توریستی تبدیل شود! دست بر قضا همان فیلم« خارش هفت ساله» با صحنه آیکونیکی که در آن مرلین با لباس سفید بالای یک دریچه کف خیابان لکسینگتون در نیویورک می ایستد و باد به زیر دامنش  میدود- مرلین را ستاره کرد. طلاق از دماجیو شاید تنها کاری باشد  که مرلین جوان برای خودش انجام داده و پای انچه برایش مهم بوده -ستاره شدن - ایستاده است.

با همان شاهکار بیلی وایلدر ، نورماجین بیکر دخترک یتیم زخم خورده تگزاسی تبدیل شد به محصول هالیوودی که قبله آمال میلیونها زن و مرد در سرار دنیا گردید. سه جراحی مختصر بینی، کاشت چانه، بالا بردن پلک و زیاد کردن فاصله ابرو و پلک، کشیدن چشم -تا آن نگاه رختخوابی معروف را ایجاد کند-گذاشتن خال، تزریق به سینه‌ها، بلند کردن پیشانی با الکترولیز  موهای پیشانی، تغییر رنگ مو از خرمایی به نقره ای( که تا به امروز  به‌ نام او ثبت شده است) به علاوه عکاسان نابغه و‌هنرمند، مهمترین و مشهورترین سمبل جنسی قرن را به دنیا اهدا کرد.  

آنچه اما کسی جدی نگرفت استعداد غریزی و شگرف مونرو برای ایفای نقشهای کمدی بود. حتی نوابغی چون بیلی وایلدر حاضر به اذعان این‌امر نبودند ، چون قرار هالیوود این نبود که این محصول تازه را کسی بازیگری جدی قلمداد کنند ، او قرار بود تنها به واسطه جنسیت و جاذبه جنسی اش گیشه ها را پر کند.

و اینجاست که مونرو ثابت میکند که نه تنها شغل بازیگری برایش بسیار مهم است  بلکه از آن تصویر « بلوند کودن» هالیوود فرستگها فاصله دارد: او کمپانی فیلمسازی خودش را بنیانگذاری میکند، هالیوود را رها میکند و میرود به مهمترین و معتبرترین مدرسه بازیگری جهان در شهر نیویورک؛ Actors studio تا تحت مربیگری غولهایی چون الیا کازان و لی استراسبرگ بازیگری جدی شود و برای خود احترام کسب کند. اما نفرین آن تقویم پلی بوی، زیبایی، مهربانی و خوش خلقی مادر زادش، اینجا هم اسباب آزارش را فراهم میکند و بر اساس کتاب خاطرات مارلون براندو -آوازهایی که مادرم به من آموخت - لی استراسبرگ و الیا کازان هم در صدد سو استفاده جنسی از او بر میایند. مرلین دوره بازیگری متد اکتینگ را با موفقیت اما سپری میکند و در «ایستگاه اتوبوس »، اولین فیلمش پس از بازگشت از نیویورک،  تصویر « مو طلایی کودن» را می شکند. 

براندو و دیگر دوستان مرلین روایت میکنند که او همیشه در حال کتاب خواندن بود و روزهای آخر زندگی اش« چگونه باید مرغ مقلد را کشت» را می خوانده است. مرلین همچنین طرفدار جنبش‌های مدنی بود و آنچه کمتر دانسته شده این است که الا فیتس جرالد بزرگ شهرتش را مدیون همین عدالت طلبی مرلین است. 

مرلین همچنان در پی جدی انگاشته شدن، از طریق الیا کزان با آرتور  میلر، محترمترین و   مهمترین  نمایشنامه نویس وقت، آشنا میشود و به مدت چهار سال با هم دوست مکاتبه ای ( pen friend) می‌شوند. در این دوران برای اولین بار نورماجین- طبق نقل قول خود مونرو- با تمام وجود عاشق یک مرد میشود. میلر شیفته همان خصایل معروف مونرو میشود و او را « فرشته» میخواند. اما دخترک یتیم تگزاسی و مدل  برهنه پلی بوی به هر حال قرار نیست در شأن نمایشنامه نویس بزرگ‌ قرن باشد! و میلر مانند دیگر مردهای زندگی مونرو بنای ناسازگاری می‌گذارد. 

مرلین اما در تمام محاکمات مک کارتی- علی رغم توصیه های استودیو-  پای میلر و‌دیگر  همکاران چپش میایستد و اشکارا و در همه جا  از هوور - رییس وقت اف .بی .ای - انتقاد و ابراز نفرت می‌کند. 

انچه اما این ازدواج عجیب را از هم می‌پاشد، دو سقط جنین پی درپی مونروست. او که این بار گویا امید را برای بچه دار شدن از میلر دست میدهد، دچار فرو پاشی عصبی میشود و بستری می گردد. 

میلر یک‌مجموعه نمایشنامه را در همین سالها به مونرو‌اهدا میکند و در سال آخر ازدواجشان فیلمنامه « ناجورها » را برای همسرش مینویسد. سر صحنه این فیلم ، مراحل طلاق آغاز میشود و رفتار سرد میلر و بی اعتنایش به رابطه عاشقانه مونرو و ایو‌مونتان، مرلین آسیب  پذیر را به عوالم  هیستریک می کشاند. 

در همان سال او وارد رابطه ای با جان .اف کندی- که بر اثر روایات و مشاهدات امروز گویا sex addict بوده است- میشود و این رابطه، به علاوه شکست در ازدواج با میلر، سقط جنین‌های پی در پی ، مورد سو استفاده بی امان جنسی قرار گرفتنهایش ، او را به سوی مصرف قرصهای مخدر و الکل سوق میدهد به طوری که از فیلم « somethig got to give »به دلیل دیر آمدن های مکرر و حفظ نبودن دیالوگها اخراج میشود. 

دین مارتین - که از معدود رفقای وفادار مونرو بود- اعلام می کند که اکر کسی را جانشین مرلین کنند او‌ کار را ادامه نمی‌دهد. جرج‌کیوکر و استودیو کوتاه می آیند  و مرلین عصر روز قبل از مرگش با خوشحالی به گروه فیلمبرداری زنگ میزند و اعلام میکند که فردا به صحنه بر خواهد گشت و از دین مارتین و اوا مری سنت ، بابت حمایتشان تشکر میکند.

شب اما پس از خوردن تصادفی بیش از حد قرصهای خواب اور به پیتر لافورد زنگ میزند ، اما طبق گفته های لافورد کلماتش برای لافورد مفهوم نیستند. لافورد نگران میشود اما نه آنقدر که به منزل مرلین برود و در عوض به میکی رونی زنگ میزند که تو به مرلین نزدیکی برو و ببین چی شده! اقای لافورد- شوهر  خواهر جان اف کندی که پس از طلاق از میلر اسباب اشنایی مرلین را با خاندان نفرین شده کندی فراهم اورده بود- به خود زحمت نمیدهد به آپارتمان مرلین برود. تئوری توطئه را جدی نمیگیرم، پس وارد بحث کبودی مشکوک روی ران او نمیشوم. پزشکی قانونی مرگ را تصادفی دانست و‌قراین هم چنین نشان می‌دهد. 

دلیل مرگ‌ او هر جه بود، او را که جوان مرد و  جوان ماند، از آنچه  بود محبوب تر کرد. نکته ای که شاید کمتر کسی به آن اشاره کرده  این است که از مرلین دست نوشته های به جا مانده که تآییدی اند بر توانایی بازیگری شگرفش در تثبیت « تصویر مو‌طلایی کودن» چرا که نوشته هایش ثابت میکند او همه چیز بود جز یک مو طلایی کودن! اما برای خوشایند دنیای مرد سالار, تبدیل شد به ماندگارترین شمایل فرهنگ عامه پسند. این دلنوشته ای است از او: 

‏Life —
‏I am of both of your directions
‏Somehow remaining hanging downward
‏the most
‏but strong as a cobweb in the
‏wind — I exist more with the cold glistening frost.
‏But my beaded rays have the colors I’ve
‏seen in a paintings — ah life they
‏have cheated you

مارلون براندو روایت میکند که اغلب مونرو را در کتابفروشی ها میدیده است و با آن خجالت و تواضع همیشگی اش میگفته: «من کتاب شناس نیستم و کتاب را مانندمواد غذایی می خرم، هرچه هوس کنم!» 

و براندوی از دماغ فیل افتاده  این کیفیت مرلین را تحسین می کرد  و در جواب او گفته بود « این درست ترین روش خرید کتابه ». 
‌و اما…

روز مرگ مونرو-چهار آگوست  ۱۹۶۳-بیلی وایلدر- نابغه آلمانی الاصل که دو فیلم «خارش هفت ساله» و «بعضیها داغشو دوست دارند» را با مرلین کار کرده بود - از همه جا بیخبر دارد فرودگاه لس انجلس میشود و خبرنگاری از او میپرسد:
نظرتان درباره مرلین مونرو چیست ؟ و وایلدر با آن ذهن خلاق و شوخ طبع  فیلمنامه نویسی اش میگوید:

"مغزش به نرمی پنیر سویسی است و سینه هایش به سفتی گرانیت!’
جمله ای که دقیقا حساب شده ‌و در راستای تبلیغات هالیوودی است و وایلدر که نمیداند دخترک یتیم تگزاسی برای همیشه رها شده از طعنه ها و تمسخرها و نقش بازی کردنها ، همچنان امیدوار است که فیلم بعدی اش با مونرو به واسطه  پرسونای معهود مونرو رکورد فروش را بشکند. 

وایلدر اما وقتی دقایقی پس از این پاسخ بی انصافانه و بیرحمانه خبر مرگ مرلین را میشود، عذر میخواهی می کند و سالها بعد در مصاحبه ای با کمرون کرو میگوید: "آن خبرنگار با پرسیدن سوالش بی شرفی کرد! ‘

و من عاشق بیلی وایلدر همیشه دلم خواسته از او بپرسم:
‎" آیا آن خبرنگار تنها کسی بود که درباره نورماجین بیکر بیشرفی کرد؟ "
دلیل این پرسش حرفهای خود وایلدر است پس از مرگ مونرو:
"مرلین به عنوان کمدین ، مطلقا یک نابغه بود. حس خارق العاده برای دیالوگ‌های کمدی داشت، استعدادی خداداد.”

اما استودیوها احتمالا اجازه نمی‌دادند وایلدر این تحسینها را که بر خلاف تصویر  رایج ارائه شده، به هوش ‌و استعداد مونرو صحه می گذاشت ،زمان حیات او به زبان‌ آورد.  محصول تولیدی آنها میبایست در ذهن میلیونها مرد غیر روشنفکر یا سربازان امریکایی در ویتنام ، « موی طلایی کودن» باقی میماند تا با یاد آن چشمان رختخوابی و بدون نگرانی از «کم آوردن » در برابر آن زیبایی بی مانند به خود ارضایی ذهنی و جسمی بپردازند و در خیال، خود را سلطان تن و جان و روح نورما جین بیانگارند.

- مهشید زمانی
- آگوست ۲۰۲۲
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان