کد خبر: ۳۱۵۹۹
تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۳:۰۵-03 August 2022
داستان واقعی و تکراری
بعضی ورزش‌ها در همه جای دنیا از ورزش‌های گران به شمار می‌آیند، اسکی، اسب سواری، تنیس نمونه‌هایی از این ورزش‌های به اصطلاح گران قیمت و پر هزینه می‌باشند.
در سالهای دورِ پیش از انقلاب، حتی شنا کردن و یافتن استخر در بسیاری از شهرهای ایران به آرزویی دست نیافتنی می ماند؛ ولی در مناطق نفت خیز خوزستان که ما و پدرانمان کار و زندگی می کردیم از زمانی که انگلیسی ها آمدند، برای رفاه کارکنان انگلیسی و خانواده های شان، منازل مسکونی، مدرسه، زمین تنیس، سالن های سینما،  باشگاه های تفریحی  و البته سینما و مسجد و غیره ساخته شد. 

پدرم در شرکت نفت شغلی داشت و ما در سال های دهه ی شصت میلادی در مسجدسلیمان زندگی می کردیم؛ از همین روی و به واسطه ی دسترسیِ آسان به امکانات ورزشی، کم کم گلف باز ،تنیس باز و سوارکار ماهری شدم.

سال اول دانشکده دوستی دو بلیط برای تماشای مسابقات تنیس جام آریامهر که در کلوپ شاهنشاهی انجام می‌شد به من داد. هم سن و سال های من به خوبی می‌دانند  که آن مجتمع ورزشی چه جای مجلل و لوکسی بود. کسانی که به تماشا آمده بودند نیمی ایرانی و بقیه خارجی بودند. 

بااینکه من در شهرهای نیمه آمریکایی-اروپایی مانند مسجد سلیمان زندگی می کردم و دوستان و همسایگان فرنگی داشتیم  و به اصطلاح ندید بدید نبودم، ایرانیهائی را می دیدم که با من متفاوت بودند؛ دیدن افرادی که جامه های خوشدوخت، فاخر و گرانبها را با سلیقه و متناسب در بر کرده بودند، و اکثرشان به زبان فرانسه با یکدیگر به گفتگو میپرداختند، مرا به شگفتی وا می داشت. خلاصه اینکه در پایتخت میهنم  خود را بیگانه می دیدم! و شاید تنها وجه مشترک میان من و آن جماعت تازه وارد و شیک و لاکچری، لذتی بود که همگی از تماشای آن بازی می بردیم.

سالها گذشت، درس و مدرسه به پایان آمد، خدمت افسری هم طی شد. در شرکت نفت شغلی گرفتم و همچنان به بازی گلف ادامه می دادم و همراه تیم ملی در دو مسابقه بین المللی شرکت کردم. دو، سه سال پیش از انقلاب، مسابقات بین المللی گلف تهران در کلوپ شاهنشاهی برگزار می‌شد و من هم برای رقابت انتخاب شدم. این دومین باری بود که به آنجا می رفتم، اما این بار نه به صورت تماشاچی تنیس که به عنوان بازیکن گلف. در آنجا بازهم کسانی را می دیدم که از همان گروه از ما بهتران هستند.  

در سالن ها و رستوران و بار کلوپ اتاق های ویژه مستخدمه های فیلیپینی و اروپایی اینجا و آنجا بود که بچه ها را نگهداری می کردند و خانم ها غرق در جواهر گرانبها و لباس های شانل و ایو سن لوران، گیلاس های شامپاین و مارتینی در دست، لابد درباره شاله‌های اسکی و ویلاهای شان در جنوب فرانسه و یا پالتو پوست مینک که به تازگی خریده بودند گفتگو میکردند. بعضی از خانم ها وقتی دانستند ما ایرانی هستیم زیرلب می‌گفتند: "وااا مگر ایرانی ها هم گلف بازی می کنند؟!"

باز هم  سالها گذشت، انقلاب اسلامی اتفاق افتاد و جنگ ایران و عراق آغاز گردید من که کماکان در شرکت نفت در اهواز کار می‌کردم، خانواده ام را به تهران فرستادم و سپس در طول جنگ هرگاه میسر می‌شد به دیدارشان می رفتم. در یکی از سفرهایم به تهران تصادفاً به یکی از دوستان قدیمی که از گلف بازان قدیمی بود برخوردم. بعد از انقلاب دیگر او را ندیده بودم بعد از خوش و بش پرسید: "آیا هنوز چوبهای گلف را داری؟ " 
گفتم: "البته"

گفت: "عصر امروز با دو سه نفر از دوستان در مجموعه ورزشی انقلاب همان کلوپ شاهنشاهی بازی خواهیم کرد اگر مایل هستی توهم بیا"

با اشتیاق پذیرفتم و در ساعت مقرر به محل رسیدم. سومین باری بود که به آنجا می رفتم، ولی این بار از بار و رستوران و سالنهای مجلل آنچنانی خبری نبود. در اتاقکی محقر جوان ریشوئی که ظاهرِ چندان پاکیزه ای نداشت پشت پنجره نشسته و منتظر مشتری بود؛ دوستم را از دور شناختم. نزدیکتر که شدم دیگر آقایان را هم تشخیص دادم، از جمله آقای موسی رمزی عطایی که از کارمندان عالی رتبه و نماینده سابق مجلس شورای ملی از اهواز بودند.  

بعد از حال و احوال مشغول بازی شدیم. کسانی که با بازی گلف آشنایند می دانند که معمولا بازیکنان در موقع بازی که معمولاً چندین ساعت به درازا میکشد با هم به گپ و گفت می پردازند.  

برای اینکه باب صحبت را باز کنم  پرسیدم: که آیا بعد از انقلاب برای شما که از مدیران برجسته شرکت نفت و بعدها نماینده مجلس شورای ملی بودید مشکلی پیش نیامد؟ ایشان که گوئی منتظر این سئوال بودند از حرکت باز ایستاد و به دوردست آسمان خیره شد، درنگی کرد و بعد به سوی من برگشت و با نگاهی مات به چشمانم خیره شد.   تاب نگاه آن مرد محترم و سالخورده  را نیاوردم،  لبخندی زده و به دنبال توپِ خود روان شدم...

حاصل گفتگوی ما در آن روز  مطالبی است که ایشان به من گفتند:

سال آخر دبیرستان بودم که پدرم در گذشت و مادر و ما سه برادر را تنها گذاشت.  پدرم چیز قابلی از خود باقی نگذاشت و من که پسر بزرگتر بودم ناچار به کار کردن شدم تا از مادر و برادرانم نگهداری کنم. هفده سال داشتم و برادرانم ۷ و ۸ ساله بودند.  

سخت کار می کردم و پس از پایان دبیرستان به دانشگاه رفتم و بعد در شرکت نفت مشغول کار شدم. برادر میانی به نظامی‌گری علاقه داشت و وقتی دیپلم گرفت در دانشکده افسری به تحصیل پرداخت و اگرچه در طول دوره دانشکده افسری مختصر حقوقی از ارتش می‌گرفت ولی هزینه زندگی اش را  با کمال میل تامین می کردم. 

برادر جوانتر به دانشکده فنی دانشگاه تهران راه یافت و با درجه مهندسی ساختمان دوره اش را به پایان برد. او بعدها صاحب یکی از بزرگترین شرکت های پیمانکاری ایران شد. برادر میانی به تدریج مدارج پیشرفت ارتشی را پیمود و در آخر به مقام والای فرماندهی نیروی دریایی شاهنشاهی رسید. آقای عطایی مکثی کرد و گفت:"داستان و ماجرای او را لابد شنیده‌ای"

با احترام گفتم: "بله چیزهایی شنیده ام..."

داستان و شاید هم شایعه برمی‌گشت به سال های پیش از انقلاب، فرح در سفری به پاریس برای دیدن و شاید خرید به یکی از جواهر فروشی های سرشناس آن شهر میروند. در میان جواهراتی که می بینند به یک سری جواهر علاقه مند می‌شوند و با توجه به قیمت گران آن دست جواهر، تصمیم می‌گیرند که در درباره خرید آن مقداری تامل کنند، آنشب تلفنی موضوع را با پادشاه مطرح می‌کنند و ایشان با خرید آن جواهر موافقت می نمایند. 

روز بعد فرح به جواهر فروشی رفته و خواستار خرید آنها می شوند، صاحب مغازه به عرض میرساند که سری جواهر بعد از رفتن ایشان خریدار دیگری داشته که بهای آن را پرداخته و همراه خود برده است و اضافه می‌کند که جواهرسازان می‌توانند نمونه دیگری مانند همان را در مدت دو هفته آماده ساخته و تحویل نمایند. فرح پهلوی از سر کنجکاوی می پرسند چه کسی آن را خریداری کرده است و صاحب مغازه می گویند خریدار گویا هموطن شما است و "ژنرال رمزی عطایی" نام دارد. 

فرح شگفت زده می شوند که مگر یک امیر ارتش شاهنشاهی چقدر حقوق می گیرد که توانسته چنان گوهر گرانبهایی را خریداری کند. پس از پیگیر شدن ماجرا معلوم می‌شود که تیمسار ظاهراً درآمدهای نامشروعی داشته است؛ دستگیر، محاکمه و روانه‌ی زندان میشود، همچنین از سمت خود برکنار و از ادامه ی خدمت محروم می‌گردد.

آقای عطایی به سخنان خود ادامه داد و گفت وقتی انقلاب شد برادرم همچنان در بند بود و من برای آزادی او دست به کار شدم، خانه ای را که در تهران با وام شرکت نفت خریده بودم و اتومبیل خود و همسرم را به وثیقه گذاشتم تا او آزاد شود. تیمسار دریادار بلافاصله پس از آزادی از زندان با استفاده از نفوذ بازماندگان رژیم پادشاهی و دوستانی که داشته از راهی که هرگز نفهمیدم چیست از ایران خارج شده و به آمریکا میرود. 

رژیم هم که با کسی شوخی و تعارف ندارد، خانه و وسایل موجود در آن و اتومبیل های ما را مصادره کرد و ما را از خانه بیرون راند علاوه بر آن مرا هم به جرم نمایندگی در مجلس شورای ملی به زندان انداختند. رنج هائی که در زندان کشیدم دلِ هر انسان درد آشنایی را به درد می آورد، مرا هم به همراه بسیاری از کسانی که در رژیم پادشاهی منصب و مقام بالایی داشتند، در اوین به بند کرده بودند. 

هم بندان من همه سالخوردگان محترمی بودند که سابق بر آن که وزیر، وکیل، سناتور، مدیرکل، استاندار، سفیر کبیر بودند وهمه در زمره ی وطن پرستانی بودند که عمری به میهن خویش از جان و دل خدمت کرده و از مال دنیا اندوخته‌ای نداشتند...

هر کدام از ما از درد و بیماری خاصی رنج می‌بردیم  و مداوائی هم در کار نبود. روزهائی که بعضی هایمان را میبردند ودیگر باز نمی‌گرداندند، روزهای بسیار بدی بود... فردا خبر تیرباران آنها را می شنیدیم و خون میگریستیم.

شبی افسرده و غمگین کنج سلول نشسته بودم، جوان پاسداری را دیدم که در نزدیکی من ایستاده بود و من متوجه حضورش نشده بودم. لباس پاسداری در بر و ریش سیاهی بر صورت داشت و بیست و پنج شش ساله به نظر می رسید.  

همان طور که نشسته بودم  سلام کردم. به آرامی گفت آقا همراه من بیایید، راستش دلم ریخت، بی اختیار گفتم آیا می توانم به همسرم تلفن کنم و چیزهای لازم را به او بگویم؟ گفت البته. دستش را به سویم دراز کرد و مرا یاری داد تا برخیزم. توان حرکت نداشتم و لرزان به دنبال او به راه افتادم. در حالیکه با هم بندان با نگاه خداحافظی کرده و حلالیت می طلبیدم، به همراه جوان پاسدار از بند خارج شدم. 

از حیاط گذشتیم و به ساختمانی وارد شدیم.  مرا به اتاقی نیمه تاریک برد که در آن، میزی بزرگ و پشت آن صندلی راحتی و دو صندلی ارزان قیمت هم در این سوی میز به چشم میخورد. مرا به صندلی راحتی پشت میز راهنمایی و امر به نشستن کرد و خودش بر روی یکی از صندلی های جلوی میز نشست.

چند لحظه ساکت ماند و بعد پرسید که تشنه نیستی؟ 
گفتم: نه 

از جا برخاست و بیرون شد چند دقیقه بعد با دو استکان چای بازگشت یکی را جلوی من گذاشت و دیگری را نزدیک خود. قندان را هم بین هر دو مان گذاشت. گفت پدر من با تو هیچ کاری ندارم و کمکی هم از دست من برای تو ساخته نیست، پاسداری فقیر هستم که برای بازدید از بند شما آمدم و دیدم که در گوشه ای مچاله شده و کز کرده ای و غم این جهان بر جانت سنگینی می‌کند، به خود گفتم تو را به این جا بیاورم، استکانی چای و اگر بخواهی سیگاری تعارفت کنم و بگویم که نگران نباش و رضا به رضای حق بده. 

پاکت سیگاری از جیب بیرون آورده و جلویم گرفت. با دستان لرزان یکی برداشتم و او با کبریت روشن کرد. پکی به سیگار زدم دیدم بغضِ در گلو دارد خفه ام می کند. گریستن در برابر آن جوان را دون شأن خود می دانستم زیرا حاکی از ضعف بود ولی  نتوانستم و به گریه در آمدم و زار زار گریستم...

جوان برخاست به کنارم آمد سرم را در آغوش گرفت و دست دیگر را بر شانه ام گذاشت. در آن لحظات پر شکوه احساس میکردم کودک خردسالی هستم که در آغوش مادری مهربان به پناه آمده ام. دست هایم را بر کمر آن مرد حلقه زدم و اشک ها را رها کردم تا جاری شوند تا شاید اندوه مرا بشویند و با خود ببرند. همه ی بدنم تکان میخورد و و گریه هایم گاه به ضجه تبدیل میشد و زمانی آهی و فریادی از حلقومم برمیخاست. شرمی حس نمی‌کردم  و آزاد و بی خیال درد و غم باد را به شستشوی با اشک واگذار کرده بودم. جوان همچنان مرا در آغوش داشت و بر شانه ام میزد. 

دقایقی بعد آرام شدم و آنوقت بود که متوجه شدم سیگاری که فراموشش کرده بودم انگشتم را می سوزاند. سر بلند کردم، جوان پاسدار به آرامی از من جدا شد زیر سیگاری پاکیزه ای را به نزدیکم آورد، ته سیگار را در آن انداختنم و اشک هایم را با آستین خشک کردم، چای سرد شده بود، مرد آنرا برد و با لیوانی آب خنک و استکانی چای داغ بازگشت، ابتدا جرعه ای آب نوشیدم و بعد به کار چای پرداختم که خوش عطر و تازه دم بود.

سیگار دیگری برایم گیراند و به دستم داد پک های محکمی به آن زدم و دودش را تا عمق سینه فرستادم. آنجا بود که برای نخستین بار نگاهم را به چهره آن جوانمرد دوختم. در چشمان سیاهش مهربانی و شاید لبخندی محزون که نمیدانم چه بود می دیدم. به تردید بودم که چه بگویم، اگرچه سکوت در آن هنگام بهترین راه همدلی بود. 

بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود. سبک بار و رها برخاستم و نگاهش کردم، تشکر و قدردانی را در چشمانم دید چرا که به نشانه بی اهمیت بودن مهری که کرده بود چشم هایش را برهم گذاشت و سررا کج کرد. او هم برخاست دستش را در جیب کرد مشتی پول در آورد و به سویم دراز کرد، دستانش را به آرامی پس زدم.  

گفتم نیازی ندارم، با اصرار پول را در جیبم فشرد و گفت فروشگاه زندان خمیردندان، صابون و سیگار دارد که می‌توانید برای خودتان و دوستانتان تهیه کنید و بعد مرا به بند بازگرداند، دستم را در دست گرفت و فشرد و با نگاهی مهربان و لبخندی دوستانه سری تکان داد و رفت. دیگر هیچگاه او را ندیدم...

فریدون علوی

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان