کد خبر: ۳۱۴۹۶
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۴۰۱ - ۱۸:۴۴-20 July 2022
رشدیه نزدیک سال ١٣٠٠به عزم تاسیس مدرسه در ایران، بیروت را ترک گفت و از راه اسلامبول عازم ایران شد.
در اسلامبول به خاطرش گذشت اول به ایروان که برادر مادریش، حاج آخوند در آنجا بود رفته، بکمک او جهت ایرانیان آنجا یک مدرسه اسلامی تاسیس کند. رفت و توفیق کامل یافت. چهار سال این مدرسه دائر بود.

سال چهارم از عمر مدرسه بود که ناصرالدین شاه از سفر دوم فرنگستان مراجعت کرده، پس از انجام دادن مهمانی هجده روزه روسیه، عازم ایران می‌شود. در اوج کلیسای ایروان، مهمان پاپ اعظم ارامنه بود. چون محل مدرسه رشدیه داخل جلوخانی در خط سیر پادشاه ایران بود، رشدیه اولیای اطفال را می‌بیند و تقاضا می‌کند جلوخانرا با قالي و قالیچه و شالهای ایرانی تزئین کرده، یک طاق زیبائی هم در مدخل جلوخان مزین با قالیچه و ترمه زده، بالای آن  عکس ناصرالدین شاه را گذاشته و طرفین‌ پرچم ایران را به اهتزار آوردند.

ناصرالدین‌شاه، موقع رسیدن به این محل ندیدن چنین موسسه ایرانی را مخالف شئون سلطنت دیده، توقف فرمود و پرسید،  «ایجا کجا است؟» گفتند،  «یک مدرسه ایرانیست» رشدیه شاگردان را با لباس متحد الشکل از طرفین طاق بدو صف تا مدرسه نگاهداشته، معلمین هم در یک طرف طاق، رو بخط ورود پادشاه ایستاده بودند. 

رشدیه هم با قد رسا و شایان توجه خود در راس معلمین ایستاده بود. بمحض اینکه شاه پیاده شد، شاگردان سرود ورود شاه را که با آهنگ خاص جذاب شرقی تهیه شده بود خواندند، که بیت اولش این بود:

الا رسیده موکب شه سپهر آستان    
فلک کمینه چاکرش مطیع و پاسبان

این سرود را یکی از شاگردان خوش صوت باصدای بلند مصرع مصرع می‌خواند، و دیگران با همان آهنگ جواب می‌دادند. و نسخه شعر به وسیله رشدیه تقدیم شاهنشاه ایران شد.

پس از شعر اطفال، شاه بمدخل مدرسه رسیده بود. رشدیه خطابه مختصری ایراد کرد که آخرش چنین بود:

«ساغاتیرا که ایرانیان از آستان ملک پاسبان پدر تاجدار، انتطار دارند اجازه تاسیس اینگونه مدارس در ایران است.»

ایرانیان مقیم ایروان که در جلوخان جمع بودند با فریادهای:  «یاشاسون شاهیمیز چوخ ساغ اول» یعنی «شاه ما زنده باد_ خیلی زنده بمانی»، غلغله در فلک انداخته بودند. پس از تمام شدن نطق رشدیه، شاه بداخل مدرسه وارد و اطاقها را گردش می‌کرد، و عمیقا متوجه تشکیلات مدرسه می‌شود. وسائل پذیرائی در اطاق مدیر فراهم شده بود. شاه پنج دقیقه پای میز مدیر توقف کرده بمدير میگوید،  «باما بیائید» _ رشدیه به برادر بزرگش حاج آخوند می‌گوید،  «شما مدرسه را نگاه دارید تا دستور بفرستم».

دیگر سراز پا نمیشناخت جزو ملازمین همایونی شده، در دل چه اندیشه های درخشانی دارد، خدا می‌داند! شاه از ایروان حرکت کرده و رشدیه هم جزو ملتزمين رکابست. 

روزی یکساعت شاه، رشدیه را احضار و در اطراف مدرسه سؤالاتی می‌کند. رشدیه جوان هم  منافع مدرسه را هرچه مفصل‌تر و بهتر شرح می‌دهد، شاه نیز بدقت تمام گوش می‌داد. موکب شاهانه به نخجوان رسید و پس از وقت لازم حرکت کرد. رئیس چاپارخانه به رشدیه گفت،  «کالسکه شما اسب ندارد، فرستادیم از چپرخانه پایین یک کمند اسب بیاورند، ساعتی تحمل کنید می‌رسد.» 

رشدیه هنوز درپوست نمی‌گنجید، ساعت اول گذشت، ساعت دوم گذشت، ساعت سوم و چهارم هم گذشت اسب نرسید. رشدیه دانست که تیرش به سنگ خورده است. خواست به ایروان برگردد. رئیس چاپارخانه گفت،  «تا اعلیحضرت به تهران برسد شما اینجا مهمان منید.»

پدرم [رشدیه] میگفت: «اسما قوناق و رسما دوستاق شدیم»

روزهای چندی گذشت تا شاه به تهران رسید. رشدیه هم مرخص شده به ایروان برگشت. چه ایروانی؟ مدرسه منحل، اثاثیه توقیف، در مدرسه بمهر کارگذار ایران مهر و موم شده بود.


رشدیه، شمس الدین، سوانح عمر (زندگی میرزا حسن رشدیه) نشر تاریخ ایران، ١٣۶٢. صفحات ٢٣ تا ٢۵.



کانال عصرناصری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان