کد خبر: ۳۱۴۷۴
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۱ - ۱۰:۴۸-18 July 2022
ماتریالیسم تاریخی یا درک‌ مادی‌ تاریخ به مثابه اصلی‌ترین وجه تفکر کارل مارکس می‌باشد. براین اساس انسان نتیجه یک سیر تطور بیولوژیک و طبیعی است.
۱_ دراین مساله مارکس به شدت متاثر از داروین بود.به اعتقاد داروین ظهور انسان نتیجه کار است. وقتی روند تطور موجودات رخ میدهد هر موجود زنده با شرایطی که در آن قرار میگیرد یک نوع چالش و تعامل پیدا میکند وبرای آن که بتواند زنده بماند دچار تغییرات بیولوژیکی و زیستی میشود(به تعبیر نئوداروینیست ها دچار جهش‌های تصادفی ژنتیکی میشود). این تغییر و جهش اگر سازگار با محیط باشد باقی مانده و رشد میکند و اگر نباشد از بین میرود.

لذا از نظر داروین ظهور انسان نتیجه چالش بین یک موجود ماقبل انسانی (پریماتها=نخستی‌ها)با شرایط متغیر محیطی است ودرآن چالش،یک تغییر و سازگاری رخ داده که منجر به ساخت موجودی انسان‌گونه (استرالاپیتیکوس) شد. آن موجود بر اثر ساخت ابزار توانست با محیط سازگار شود.یعنی توانست به سنگ شکل دهدوآنرابه صورت ابزار درآورد و کم کم آن ابزار را درطول زمان پیچیده تر کرد. 

این ابزار اصلی‌ترین عاملی است که در طول تحول‌وتکاملش منجر به ظهور موجودی به نام انسان شد.والبته این ابزار توانست انسان را در پروسه تولید کمک کند.با این تفسیر آنها معتقدندکه اساساً ظهور و بقاء انسان مدیون اتفاقی است که او را ابزارساز کرد.عاملی به نام ابزارسازی، انسان را در پروسه تولید قرار داد.که به این تولید کار میگویند.

به همین جهت است که بنیامین فرانکلین انسان را حیوان ابزار ساز می‌دانست. این تلقی، اساس تفسیر مارکس از ظهور انسان است. البته این تفسیر مختص به او نبوده بلکه این نگاه به مثابه مبنای انسان‌شناسی مدرن میباشد. اینکه انسان حیوان اقتصادی است.یعنی موجودی است که توانست ابزار  بسازد و به وسیله آن در پروسه تولید قرار گیرد و این ابزار دائماً تحول پیدا میکند و موجب رشد انسان میشود.

لذا این تفسیر از انسان مختص به مارکس نمیباشد.آنتونی گیدنز که گرایشات مارکسیستی نداشت و لیبرال بود چنین نگاهی داشت.به اعتقاد تامس هابز محرکهای سودمحورانه و اقتصادی انسان، عوامل اصلی رفتارها و کنش‌های وی می‌باشند. سیمون دوبوآر که فمینیست بود، و به تبع سارتر گرایشات اگزیستانسیالیستی داشت و مارکسیستها در تقبیحش اورا یک زنِ بورژوا مینامیدند، در کتاب جنس دوم وقتی سراغ تحلیل تاریخ میرود وارد حیطه ماتریالیسم تاریخی وتفسیر مادی‌ و اقتصادی از انسان میشود. بنابراین تعریف انسان به عنوان حیوان‌ اقتصادی سودمحور که دم‌افزونی سودوثروت هویت او را تشکیل میدهد در روح و جان عالم مدرن متقرر است.

اما کار مهم مارکس این بود که نگاه اقتصادی به انسان را به نحوی منسجم وساختارمند ارائه کرد وآنرا درهیئت یک ایدئولوژی درآورد وبرای آن یک منطق وروش یابه تعبیر خودش یک دینامیسم قرار داد. لذا مارکس  تفسیر اقتصادی از انسان  (که بشر را به عنوان حیوان ابزارساز سودمحور که عینیت مسائل اجتماعی واقتصادی وتکامل ابزار تولید ذهنیت اورا میسازد)  رامنتظم ساخته وازآن یک مدل دوره‌بندی تاریخی درآورده ویک منطق وروش برای تحولات تاریخی برمبنای این نگاه اقتصادی ایجاد کرد...

۲_مارکس متاثر از هگل و لودویگ فوئرباخ است.شایدبتوان گفت او سنتز این دو فکر می‌باشد. هگل و باخ در مفهوم ازخودبیگانگی اشتراک دارند اما در عین حال حائز دو تفاوت مهم می‌باشند. باخ ماتریالیست است و هگل منطق دیالکتیک دارد. مارکس ماتریالیسم فوئرباخ و منطق دیالکتیک هگل را می‌گیرد و آن دو را باهم تلفیق کرده و ماتریالیسم دیالکتیک راساخت.باید اذعان داشت که مارکس هیچگاه‌ از لفظی به نام ماتریالیسم‌ دیالکتیک استفاده نکردبلکه طراح و سازمانده اصلی مارکسیسم یعنی فردریش انگلس بود.

گرچه مارکس به ماتریالیسم فلسفی و هستی شناختی اعتقاد دارد ولی هیچ گاه به‌ نحو تفصیلی پیرامون آن صحبت نکرد.درواقع مارکس خیلی کم به مباحث خدا و طبیعت و هستی‌شناسی پرداخته.

هر وقت از ماتریالیسم نام میبرد یک تلقی اقتصادی از تاریخ را مراد میکند،نه یک معنای هستی شناسی. اساساً مارکس تفکرش مربوط به دوران پسا فلسفی است. یعنی او هیچگاه درصدد ارائه کلان روایت فراگیر فلسفی که ناظربه تفسیر و توضیح عالم‌ هستی باشد نبوده.گرچه تفکر مارکس حائز وجوه نظری‌ می‌باشد اما دعوِ فلسفی ندارد.افکارمارکس ناظر به ایدئولوژی و عمل یعنی مسائل سیاسی و اجتماعی است. او بعد از کتاب مساله یهود (۱۸۴۳)به طور خاص از مسائل هستی‌شناسی فلسفی صحبت نکرد.

لذا به تعبیر شهید مطهری مارکس در مرتبه اول اقتصاددان و سپس جامعه‌شناس و آنگاه فیلسوف بود.بنابراین مارکس از حوزه اقتصاد به جامعه و تاریخ نگاه می‌کند و منظور او از ماتریالیسم، اصالت دادن به امور مادی و اقتصادی در تفسیر تاریخ و‌ تحولات اجتماعی است.

باید افزود که فردریش انگلس گرایشات فلسفی داشت لذا آنچیزی که به عنوان مارکسیسم بعد از مرگ‌ مارکس مطرح شد و جنبه‌های فلسفی داشت توسط انگلس طراحی شده بود.

۳_ به زعم مارکس راه مدرنیته درست بوده اما نظام سرمایه داری مسیر صحیح مدرنیته را دچار انحراف کرده لذا مدرنیته سوسیالیستی باید جانشین مدرنیته بورژوازی شود.چرا که سوسیالیسم باعث رهایی انسان میشود البته به اعتقاد وی بورژوازی عامدانه به استثمار انسان دست نزده بلکه این روند مسیر تاریخ است درامتداد تاریخ باید ابتدا سرمایه داری به قدرت برسد و بعد مدرنیته سوسیالیستی با محوریت طبقه کارگر جانشین مدرنیته سرمایه داری می شود. بنابراین مارکس ازلحاظ فکری یک سکولارِ اومانیست بود. او تصور می کرد که در چارچوب عالم غرب مدرن و اومانیسم میتوان یک نوع مدرنیته سوسیالیستی را جایگزین مدرنیته لیبرالی کرد و تمام مشکلات مدرنیته را از بین برد.نزاع مارکس وسرمایه داری نوعی دعوای خانوادگی میان ایدئولوژیهای مدرن است که هردو سعی درترمیم ساختار اومانیسم دارند.

۴_مارکس به تکنولوژی مدرن خوش‌بین بود.تا حدی که آنرا نجات بخش انسان میدانست.درک او از اقتصاد و عوامل مادی به حدی مکانیکی بودکه درتحلیلی که از اجتماع و تحولات تاریخی داشت گمان میکرد حرکت اقتصادی به نحوه جبری سرانجام همه چیز را به نفع مدرنیته سوسیالیستی حل میکند.به زعم مارکس تحولات تکنیکی تمام تاریخ را رقم میزند و تداوم و تکامل تکنولوژی سبب رهایی انسان میشود.

محسن بهرامی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان