کد خبر: ۳۱۳۶۳
تاریخ انتشار: ۱۵ تير ۱۴۰۱ - ۱۱:۱۴-06 July 2022
«زیبایی، مواجهه تصادفی چرخ خیاطی با چتر ،بر روی میز تشریح است.» لوتره آمون. (علیه تفسیر ص ۳۸۷).
استادان دانشگاه معمولا سرد وبی روح و عصا قورت داده حرف می زنند. بیشترشان گرفتار روش مندی و دکمه رومبلی هستند .همان چیزی که ژیژک ازآن به عنوان حافظ  پشم و پنبه هایی پریشان درون یک مبل یاد می کرد. دکتر فتح زاده که پروریده و بالیده نظام دانشگاهی است چه طور توانست -این بار این چنین ،بکت وار-علیه گفتمان ارباب، قیام کند؟ «فلسفه بر لبه» متنی است علیه گفتمان ارباب ،علیه منطق مالوف.

کتاب با عبارتی از بکت شروع می شود :«دمل وایده ی درون دمل» .بعد چیزی شبیه پیشگفتار می آید ،بعد فلسفه بر لبه، بعد فیلسوف بندباز،بعد زبان بسته وزبان بسته ،بعد منطق لبه ،بعد سیاست شیمیل ،بعد سوژه تروماتیک ،بعد ادبیات زخمی ،بعد امکان این جهانی رستگاری بعد هیچ!

متن از هیچ شروع می شود و به هیچ هم ختم می شود .خواننده آماتور هرگاه متنی را می‌خواند گویا فقط برای لذت می خواند و بس درست شبیه گاز زدن به  یک سیب پوست نکنده .خواننده حرفه ای هم همیشه پیش از خواندن هر متنی  تیغ تأویل راتیز می کند تا متن را در پایان شرحه شرحه و تفسیر کند .آیا «فلسفه بر لبه »تن به تأویل و تفسیر می دهد ؟هرگز .متن ها یا مادون تفسیرند یا موافق/ ‌پذیرای تفسیر یا مقاوم دربرابر تفسیر. هیچ متنی ازاین سه گانه ای که برشمردیم خارج نیست .متن «فلسفه بر لبه »یک متن پریشیده و مادون تأویل نیست .حتی می توان گفت :این متن برای تأویل کردن هم نوشته نشده.

می ماند همان قسم ثالث یعنی متنی که همچون ماهی ،مدام از تور تأویل می لغزد و دوباره برمی گردد به دریا .چه متن را از اول بخوانی و چه از آخر ،تفاوتی نمی کند .چه صبح، ماهی را شکار کنی چه شب، تاثیری ندارد .«ماهی متن »و«متن ماهی »،همچنان دربرابر تأویل شما مقاومت می کند .شما اگر هزار بار متن های بکت را تفسیر کنید تازه می رسید به اول خط ؛همان نقطه ای که تصمیم گرفته بودید ماهی متن را شکار کنید. 

یک هرمنوتیشین معمولا نمی پذیرد که متنی هم هست که دربرابر تفسیر مقاومت کند، علم هرمنوتیک درباره «فهم فهم » بحث می کند. این علم می خواهد به ما ابزاری بدهد برای فهم بهتر متن ها. اگر متن خود ویرانگری داشته باشد چه؟ باز هرمنوتیک می‌تواند ادعای رمزگشایی کند؟ این جا دیگر هرمنوتیک پا پیش نمی گذارد. «فلسفه برلبه» متنی است خودویرانگر.

پاره های متن مدام همدیگر را تخریب و ویران می کنند. انگار کسی از روی یک گلدسته بالارفته تا خودش را نابود کند .باید پذیرفت که متن ها هم گاهی دست به خودکشی می زننددرست شبیه نهنگ ها. تنها کاری که ازدست ما برمی آید این است که نهنگ را به عمق اقیانوس ها برگردانیم .متن های ویرانگر، خودشان خودشان را واسازی می کنند. 

وقتی نویسنده‌ای می‌گوید : «این یک زن نیست این زن است» .«این یک زن است اما یک زن است. «این یک زن است اما فقط یک زن است». دست تفسیرگر را آنقدر بازگذاشته که تأویل گر تصمیم می گیرد دیگر اصلا تأویل  هم نکند . او فقط و فقط می تواند در‌ برابر متن هاج و واج و متحیر باقی بماند. وقتی کانت به ما می گفت ؛ما غیر از زیبایی. والایی هم داریم همین را می‌گفت. گل سرخ زیباست  اما امواج سهمگین دریا والا هستند، این نوع والایی پویا فرق دارند با والایی ریاضی .امر والا حیرت انگیز و دهشت زاست. در برابر امر والا باید تسلیم بود و تمکین کرد .نباید تأویل کرد .مولانا در مثنوی تمثیلی به کار می گیرد که برای فهم بهتر مطلب می تواند به ما کمک کند.

او می گوید: مرغ خانگی شتری را به مهمانی دعوت کرده بود وقتی شتر به خانه مرغ پانهاد:

خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد
مرغ خانه، اشتری را بی خرد 
رسم مهمانش به خانه می برد 
چون به خانه مرغ ،اشتر پانهاد 
خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد 

«آخرین پناهگاه آدم های پیچیده ،لذت های ساده است ».اسکاروایلد .(علیه تفسیر ص ۴۱۴)

در بالا متن ها رابه سه بخش تقسیم کردم : متن های تأویل پذیر ،متن های مقاوم دربرابر تأویل و متن های مادون تأویل. درباره متن های بی ارزش و تهی از معنا می توان به اتفاق نظر هم رسید. حتی اگر کسانی با پروپاگاندا متن فاقد ارزش را ارزشمند و والا جلوه دهند گذشت لیالی و تیغ تاریخ آن متن را از صفحه روزگار حذف خواهد کرد .متن های تأویل پذیر هم یک گونه نیستند.

چه به هرمنوتیک کلاسیک باور داشته باشیم چه به هرمنوتیک مدرن ؛چه به معنای مرکزی باور داشته باشیم چه نداشته باشیم متن های چندلایه راهمیشه می توان تفسیر کرد .با تفسیر وتاویل متن ،متن جوان‌تر وامروزی تر هم می شود .انگارکسانی هستندکه ازدل دریای متن،می خواهند «مروارید معنا »را کشف وآنگاه استخراج وسپس تصفیه کرده وفرادید خواننده ومخاطب متن  قراردهند. بصیرت بیشتر درباره متن به متن طراوت بیشتری هم می‌دهد.

می ماند نوع سومی ازمتن که همچنان دربرابر تفسیر مقاومت می کند وتن به ساخت گشایی و واسازی نمی دهد ،آیا این متن ها بی معنا هستند ؟نه هرگز .پس چرا اینقدر سخت جان‌اند  و تن به تأویل نمی دهند؟ سوزان سانتاگ درکتاب «علیه تفسیر» پاسخ این سوال را داده است. استطرادا باید بگوییم که این کتاب درخشان (باترجمه عالی مجید اخگر ) صرفا درباره تفسیر و ‌علیه تفسیر بحث نمی کند.

این کتاب حاوی مجموعه مقالات سوزان سانتاگ درباره هنر بویژه هنر سینماست .مقاله اول کتاب که «علیه تفسیر »نام دارد خواندنی است. سوزان سانتاگ می نویسد:«تفسیر ،انتقام عقل از هنر است .تفسیر انتقام عقل از کل جهان است .تفسیر کردن در حکم فقیرکردن وتهی کردن جهان است با هدف برپایی نوعی جهان سایه گون معانی ».(علیه تفسیر ص ۳۳).

چند خط بعدتر سوزان سانتاگ می گوید :«هنر واقعی قابلیت آن را‌ دارد که مارا عصبی کند .ما با تقلیل اثر هنری به محتوای آن و سپس تفسیر آن محتوا اثر هنری را رام می کنیم ،تفسیر، اثر هنری را قابل کنترل و سر به راه می کند».(همان ص ۳۳).دو جمله ای که نقل کردم آنقدر درخشان هستند که لازم است  بارها خوانده شوند .حالا می توان از سوزان سانتاگ پرسید :به جای تفسیر چه چیز را قرار می دهید ؟اوهم پاسخ می‌دهد :«به جای معنا شناسی به کیف شناسی هنر نیازمندیم ».(همان ص ۴۱).سوزان سانتاگ در مقاله دوم که عنوانش هست «درباره سبک » همین مساله را بسط بیشتری می دهد .سوزان سانتاگ مانند تولستوی (در کتاب هنر چیست؟) نقش و کارکرد نقد را نفی نمی کند وحتی مانند آناتول فرانس به نقد تاثری تن در نمی‌دهد بلکه به ما تذکر می‌دهد که ؛«بهترین نوع نقد که چندان هم رایج نیست نقدی است که ملاحظات محتوایی رادرملاحظات فرمی تحلیل می برد».(همان ۳۹)حالا می توانیم سخنان سوزان سانتاگ راجمع بندی کنیم :

۱-متن هایی هستند که دربرابر تحلیل و تفسیر مقاومت می کنند. 

۲-این متن ها را نباید تفسیر کرد .تفسیر آنها بر ابهام متن بیشتر می افزاید 

۳-نباید متن بازی گوش و گریز پا را رام کرد بلکه باید اجازه داد متن بیشتر جست و خیز کند .بیشتر بازی گوشی کند.

۴-متن های بازی گوش و معناگریز را فقط ازطریق فرم می توان «بیشتر ببینیم بیشتر بشنویم و بیشتر احساس کنیم ». (همان ص ۴۱). 

ممکن است خواننده هوشمند بپرسد که این دیدگاه‌ها اگر برای نقد یک اثر هنری کاربرد داشته باشد برای نقد یک متن فلسفی هم کاربرد دارد یانه ؟

در پاسخ باید بگوییم بعد از دریدا ما دیگر براحتی نمی توانیم ادبیات و فلسفه را این چنین از هم جدا کنیم. گاه یک متن فلسفی مانند «فلسفه برلبه» گرانبار از گزاره های ادبی هم  می شود .در این صورت نمی توان آن متن را صرفا با تیغ عقل ،جراحی کرد. فلسفه بر لبه با «کنش »شروع می شود.

در این جا نویسنده هرچند وامدار مارکس است اما بی توجه به گوته هم نیست که می گفت :«درآغاز کنش بود .» در بخش هایی پایانی کتاب سروکله «پول » هم پیدا می شود این یعنی حضور دوباره مارکس و زیمل. در میانه کتاب هگل رفت‌وآمد می کند با نشان دادن و نشاندن کلیت انضمامی به جای کلیت انتزاعی این یعنی حضور تاریخ و دیالکتیک کلی و جزئی لوکاچ در متن اثر. اما متن با ژیژک ولاکان هم کلنجار می‌رود‌ و آنگاه حرکت می کند به طرف تبیین ساحت آینه گون و ساحت نمادین و در پایان هم  با پیدا شدن سروکله بکت همه چیز یکباره نابود و ویران می شود. نویسنده به ما می گوید: حضور «هیچ بزرگ » را باید جدی بگیریم. همه چیز از هیچ سرچشمه می گیرد و به هیچ هم  فرو می لغزد. این یادداشت را با سخنی از اسکار وایلد شروع کردم و با سخن دیگری از او نیز ختم می کنم: زندگی بسیار مهمتر از آن است که به طور جدی در مورد آن حرف بزنیم ». (همان ص ۴۱۱)

مجتبی بشردوست

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان