کد خبر: ۳۱۱۸۷
تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۴۰۱ - ۱۴:۳۰-21 June 2022
استاد شرمگین به شاگرد بازیگوشش یادآور می شود: به من بگو، آیا شرمگین نیستی؟یعنی آیا درک نمی کنی که تو سوژه‌ی سوژه زدایی شده هستی؟ (باقی مانده آشویتس ص ۱۲۱).
جمله ی که نقل کردم برگرفته از کتاب درخشان آگامبن بود. آگامبن ذیل پروژه ی دراز دامن «هوموساکر» به آشویتس ،هم می پردازد. او در این کتاب به انسان غرق شده ،انسان تسلیم شده و شاهدان و شرم توجه ویژه ای دارد .چه کسی می تواند شهادت دهد؟تسلیم شده یا بازمانده؟

آیا اصلا بازمانده می تواند از یک امر ناممکن، سخن باور پذیر بر زبان آورد؟ آشویتس اردوگاهی است که امر ناممکن، امر ممکن را‌ بلعیده .آیا بازمانده هنوز می تواند دهان بگشاید و بر چیزی گواهی دهد؟بازمانده نباید شرمسار باشد؟ شرمسار ازاین که هنوز زنده است و آن دیگران مرده اند.یا به گفته هایدگر تلف شده اند (همان ص ۸۳). آگامبن وقتی وارد بحث شرم می شود، آن را با گناه پیوند می زند. 

ما شرمگینیم چون گناه کاریم. شرم ،همیشه خطابش به ماست نه آنها .آنها ممکن است گناه کار باشند نه شرمگین. این مقدمه کوتاه را آوردم تابه نقد یک معضل اجتماعی -روانی ایران بپردازم. در دهه هفتاد جامعه ما دچار یک دگردیسی اساسی شد .یکباره آل احمد و شریعتی بدنام شدند. یکی به خاطر رواج تئوری «غرب زدگی »و دیگری هم به خاطر فرضیه «بازگشت به خویشتن ».جواد طباطبایی هر کتابی که منتشر می کرد درآغاز کتابش شریعتی و آل احمد را عامل تباهی علم و عالم و معلوم جلوه می داد.

سروش هم در کتاب «فربه تراز ایدئولوژی »دین را فربه تر از ایدئولوژی دانست وشریعتی رامسبب و مقصر تبدیل دین به ایدئولوژی .کم کم دیگران هم از راه رسیدند. شایگان «آمیزش افق ها» را نوشت و به نقد اسلام شناسی شریعتی پرداخت .و راه نجات مسلمین را هم درتفسیر باطنی شیعیان عارف مسلک و فیلسوفان سنت گرایی مانند هانری کرین جست و جو می‌کرد.آرامش دوستدار وضعیت دیگری داشت . او متفرعانه از «امتناع تفکر » دم می زد. و ریشه آن رادین خویی می دانست. کم کم روشنفکرانی پیدا شدند که کل میراث /تراث‌ رانفی کردند .این بار روشنفکران ما نوشتند: تفکر مساوی است با ترجمه و ترجمه هم مساوی است با تفکر (ر.ک عقل افسرده .مراد فرهادپور). 

حالا دیگر تیغ نقد از روی گلوی شریعتی برداشته شده بود و مستقیما روی گلوی میراث مسلمین می نشست. میراث /تراث بدنام شده بود. دیگر کسی عامل بدبختی ایران را فقط آل احمد و شریعتی نمی دانست بلکه این بار کل میراث به زباله دان تاریخ افکنده می شد .یکباره فضاهای مجازی پر شد از طنز و طیبت و تحقیر و توهین به میراث. واژه شرم در چنین وضعیت اسفباری پربسامدترین واژه ادبیات سیاسی ماشد .همه داشتند از گناه حرف می زدند امانه در مقام گناهکار بلکه در مقام بازجو.

کسی از تقصیر و شرم خویش حرف نمی زد بلکه همه از شرم و گناه دیگری حرف می‌زدند. اگر شما روزگاری «کاپیتال »مارکس را خوانده بودی اگر پنجاه سال پیش به «پوست سیاه و صورتک سفید »اثر فرانتس فانون استناد کرده بودی، اگر «انقلابی که بدان خیانت  شد»اثر تروتسکی را خوانده بودی امروز باید  متهم و محاکمه می شدی. باید اعتراف به گناه می کردی. 

آیا این موقعیت پارادوکسیکال فقط حوالت تاریخی ما بود؟ هرگز . غرب چه وضعیتی داشت ؟پری اندرسون در کتاب «ملاحظاتی درباره مارکسیسم غربی»وضعیت مارکسیسم غربی  را نه برمبنای فرضیه شرم و اعتراف به گناه بلکه برمبنای دگردیسی بنیادین مارکسیسم غربی به پیش می برد.پی یر بوردیو هم در کتاب «معنای سیاسی  هستی شناسی  فلسفی مارتین هایدگر »به جای کینه توزی نسبت به هایدگر به نقد ریشه ای فلسفه ی سیاسی هایدگر می پردازد.

پری اندرسون با مارکس و انگلس و لابریو لا و مهرینگ‌و کائوتسکی و پلخانف و لنین و لوکزامبورگ و تروتسکی شروع می کند. بعد هم می‌رسد به لوکاچ و کرش و گرامشی و بنیامین و هورکهایمر و مارکوزه و لوفور و آدورنو و سارتر و گلدمن  و آلتوسر .آندرسون به تری ایگلتون و آگامبن و ژیژک و بدیو و رانسیر و دیگران نمی پردازد. ولی همین کتاب کوچک و کم حجم، همین نقد ریشه ای به مارکسیسم غربی، می تواند الگویی باشد برای تحقیق  جامعه روشنفکری ما. 

او می پرسد چرا روشنفکران چپ جدید این قدر به فرهنگ و فلسفه هنر و زیبایی شناسی و نقد ادبی چسبیدند؟ چرا پراکسیس و مبارزه طبقاتی و پرولتاریا و اقتصاد و ماتریالیسم تاریخی‌ کلا فراموش شد ؟آندرسون کسی را استنطاق و استیظاح نمی کند. بلکه صرفا نقد می کند. او در پایان نتیجه می گیرد: مارکسیسم غربی بیش از آن که مارکسیسم باشد غربی بود( ملاحظاتی درباره مارکسیسم غربی  ص ۱۴۰).بوردیو نیز هایدگر را محاکمه نمی کند بلکه صرفا به نقد هستی شناسی او می پردازد.

بوردیو معتقد است :فلسفه هایدگر از ابتدا تا انتها سیاسی است .(معنای سیاسی هستی شناسی فلسفی هایدگر ص۱۱۴).او می کوشد این ربط و نسبت را برمبنای فرم گفتار هایدگر نیز  نشان دهد.

«انسان آن ویران نشدنی است که می تواند تابی نهایت ویران شود».
بلانشو

در شروع نگاهی افکندیم به کتاب بسیار درخشان آگامبن به نام «باقی مانده آشویتس». درنگی کردیم برمقوله شرم و در پایان به دوکتاب تامل برانگیز دیگر هم اشاره کردیم یکی کتاب «ملاحظاتی درباره مارکسیسم غربی» اثر پری اندرسن ,دیگری «معنای سیاسی هستی شناسی فلسفی مارتین هایدگر» اثر پی یر بوردیو.دراین جستار بر مقوله شرم ونسبت آن باتفکر انتقادی درنگ بیشتری خواهیم کرد.آگامبن هم درابتدای کتاب هم در انتهای کتاب از تورات وانجیل جملاتی نقل می کند تا به خواننده بگوید: «باقی مانده یک مفهوم الهیاتی -مسیحی است ». (باقی مانده آشویتس ص۱۷۸).

درالهیات مسیحی باقی مانده بنی اسرائیل سرانجام ازطریق« فیض» نجات می یابد. آگامبن این مفهوم الهیاتی-مسیحی راخیلی پی نمی گیرد بلکه می رود سراغ خود آشویتس. نازی ها می گفتند: هیچ یک ازشما باقی نخواهد ماند تاشهادت دهد حتی اگر زنده بماند دنیا او را باور نخواهد کرد … مردم خواهند گفت :رویدادهایی که شما شرح می دهید هیولاوش تر از آن اند که بتوان باورشان کرد(همان ص ۱۷۲).آدورنو به شکل افراطی می گفت: پس از آشویتس نمی توان شعر گفت .یکبار هم نوشت :کل فرهنگ پس از آشویتس از جمله نقد فوری وفوتی آن آشغال است (همان ص ۹۱).زیباترین بخش کتاب آگامبن همان بخش مربوط به شرم است .به نظرم زمانی که آگامبن نظریه لویناس رادنبال می کند تحلیل خودش رابه اوج می رساند .چرا ما انسان ها ازعریانی مطلق شرم می کنیم؟ آیا زمانی که جسم ما در برابر دیدگان دیگران عریان می شود نقصی از جسم ما یا ویرانی و کژی و کاستیی از بدن ما عیان می شود؟ هرگز. ما به گفته‌ی لویناس شرم می کنیم چون یکباره برهنگی هستی ما آشکار می شود (همان ص ۱۱۷).

در این جا شرم باهستی شناسی انسان پیوند می خورد. این جا دیگر شرم صرفا یک مقوله اخلاقی یاحقوقی یا دینی نیست که در چهار چوب ارزش های اخلاقی -دینی بحث شودبلکه مقوله ای است هستی شناختی. آگامبن بااین مقدمات واین توضیحات می خواهد عمق فاجعه رانشان دهد وبه ما بگوید حتی باقی مانده های آشویتس هم نمی توانستند تبیین درستی از آن ارائه کنند. مواجهه آگامبن با یک رخداد فاجعه آمیز می تواند برای ما ایرانیان الگویی باشد برای تحلیل پدیده های اجتماعی و تاریخی دور وبرما. آگامبن صرفا نفرت و اشمئزاز خودش رابه رخ نمی کشد. و از باقی مانده ها نمی خواهد توبه وندامت پیشه کنند .بلکه می کوشدتا تحلیلی پدیدار شناختی ازآن به دست دهد .مثال دیگری که ذکر کردیم برخورد بوردیو با هایدگر بود. هایدگر قطعا اشتباه کرده بود که با نازی ها همکاری کرده بود. یکی دوسخنرانی آتشین او در دفاع از سیاست نازی ها هم قطعا اشتباه بود. ولی بوردیو اورا محاکمه نمی کند بلکه می خواهد ببینید آیا نسبتی بین «هستی وزمان» هایدگر و فلسفه‌ی سیاسی اوهست یانه ؟بوردیو بازی های زبانی هایدگر وحتی اتیمولوژی پر پیچ وخم ودوگانه هایی مانند اگزیستانس -اگزیستنس ،انتولوژیک -اونتیک رانمی پذیرد .اودرواقع همان حرف نیچه رابرزبان می آوردکه می گفت: برخی مبهم می نویسند تاعمیق به نظر آیند (نیچه ،شلی اوهارا ص ۶۱). حال که به نیچه اشاره کردیم بدنیست که به این نکته هم اشاره کنیم که نیچه اساسا با خوار داشت «خویشتن »موافق نبود .یکبارنوشت :هرکس ازخویش ناخشنود باشد آماده انتقام است (همان ص ۶۵).

نیچه اراده معطوف به قدرت راپیوند می زند به مقوله کینه ورزی وانتقام .ابر مرد که نماد اراده معطوف به قدرت است کینه نمی ورزد و انتقام نمی گیرد.کینه ورزی ریشه در عجز دارد .نیچه یک جمله درخشان تر نیز دارد او می گوید:«آن که باهیولا می جنگد باید مراقب باشد که تبدیل به هیولا نشود».

نمونه دیگری که درجستار پیشین آوردم برگرفته ازکتاب «ملاحظاتی درباره مارکسیسم غربی »اثر پری اندرسن بود .پری اندرسن برمبنای تئوری «ایدئولوژی »مباحثش راپیش نمی برد بلکه او می خواهد ببیند و بداند چرا مارکسیسم غربی دیگر به اقتصاد ومساله زیربنا -روبنا و رنج پرولتاریا نمی پردازد؟ چرا جنبش چپ اینقدر به فرهنگ وزبان وادبیات وموسیقی وهنر ‌زیباشناسی می پردازد؟جالب این جاست که پری اندرسن حتی یکبار از واژه «ایدئولوژی» در نقد مارکسیست های ارتدکس استفاده نکرده است. حالا اگر برگردیم به وضعیت فرهنگی جامعه خود ما می بینیم همه چیز باژگونه است. 

نوعی نفرت از خویشتن، نفرت از میراث خویشتن ونیز نفرت ازگذشته درنسل جوان دیده می شود .این نفرت این نسل را تا مرز کینه ورزی و انتقام هم کشانیده است .نوعی خودویرانگری .با بلانشو سخنم راشروع کردم باسعدی به پایان می‌رسانم :

یکی بر سر شاخ، بن می‌برید 
خداوند بستان نگه کرد و دید 
بگفتا گر این مرد بد می‌کند
نه با من که با نفس خود می‌کند

«انسان همیش متصل به گذشته باقی می ماند»
نیچه

در نقد میراث ایرانی -اسلامی سه پیشفرض را همیشه باید پیش چشم داشته باشیم :
۱- ما هرکه بودیم و هر چه کردیم این مسلم است که، درقرون چهار وپنج وشش وهفت، میراث ماندگاری از خود به جا گذاشتیم. 
۲-بعد از قرن هفتم تا پایان قرن سیزدهم (حتی دوره صفویه ) بیشتر به حاشیه پردازی و شرح متون و شرح شرح پرداختیم.
۳- در عصر مشروطه بالاخره چشم ما به جهان گشوده شد ودرنتیجه بر عجز و استیصال خود وقوف پیدا کردید.
اگر همه ما این سه پیشفرض بدیهی راذبپذیریم آنگاه زمینه گفت وگو هم فراهم می شود .همه ما امروز متفقاً براین باوریم که نهضت مشروطه یکی از درخشان ترین نهضت های جهان بود .اما متاسفانه دولت مستعجل بود .انقلاب /نهضت مشروطه ،انقلابی بودعلیه استبداد . نهضت بعدی چه طور؟ نهضت بعدی ما -نهضت ملی شدن نفت -قیامی بودعلیه استعمار . بازمی توان این پیشفرض راپذیرفت که پروژه مصدق ادامه پروژه مشروطه بود ولی پروژه رضاشاه ومحمد رضاشاه ادامه پروژه مشروطه نبود .استبداد رضاشاهی مساوی بودباشکست آرمان مشروطیت . می گویند:مشروطه خواهان ناسیونالیست هم بودند. 

این درست، اما باید افزود در این زمینه، گهگاه افراط وتفریط هم می کردند .نمونه اش میرزا آقاخان کرمانی .آنچه که در تقابل با مشروطه خواهی پدید آمد هم می توان آن را مشروعه طلبی نامید هم بنیاد گرایی. بنیادگرایی یک جریانی است ریشه دار..فضل الله نوری بعد کاشانی بعد نواب صفوی تجلی و تبلور وآینه همین رویکرد بودند .درمصر اخوان المسلمین ودرپاکستان -گهگاه -ابوالاعلی مودودی مروج ومبلغ ومدافع همین روش بودند. حال می رسیم به یک پرسش بنیادین: آیا سید جمال وعبده وکواکبی و اقبال و شریعتی هم بنیادگرا بودند؟ نه. 

برای رسیدن به پاسخ دقیق تر می توان به آثار حامد ابوزید و فضل الرحمان هم رجوع کرد .فضل الرحمان -پژوهش گر پاکستانی -گرچه بخشی از پروژه اخوان المسلمین ومودودی رامی پذیرد ولی با اقبال ، همدلی بیشتری نشان می دهد. با نواندیشان ایرانی ازجمله شریعتی هم گویا نصفه -نیمه آشنایی دارد. فضل الرحمان برای فهم متون مقدس ازمتد« منظومه ای نگریستن به قرآن» نیز استفاده می کند که دهه ها پیش شریعتی آن را«متد هندسی فهم قرآن »نام نهاده بود.

مهندس بازرگان وبعدها عبدالعلی بازرگان هم ازیک منظر دیگر همان متد راتحت عنوان «نظم درونی قرآن » به کارمی گرفتند .سروش به خاطر آشنایی بیشتر با فلسفه تحلیلی وکمی هم فلسفه اگزیستانسیالیسم نواندیشی دینی رابه اوج رسانید، قابل ذکراست که درنقد اندیشه های نواندیشان نباید دنبال ریشه های بنیادگرایی درمنظومه فکری آنها بگردیم.حتی بحث از «گزاره های پارادکسیکال» دراین پروژه ره به جایی نمی برد . پارادکس های منظومه فکری شریعتی وسروش منطقی -معرفتی نیستند بلکه وجودی اند . این نوع پارادکس ها که اصالتا مبتنی اندبر جمع دیروز وامروز ،ماده ومعنا ،جسم و جان و علم و دین، باعث دو پارگی منظومه معرفتی آنهانمی شود بلکه بالعکس ممکن است بر قوت و غنای آن نیز بیفزاید.

از این دو جریان که بگذریم می ماند سه جریان دیگر :۱-معنویت گرایی روان شناسانه ۲-سنت گرایی معاصر ۳-چپ جدید .ردپای معنویت گرایی روان شناسانه رامی توان درتمام نحله های عرفانی -اخلاقی بویژه پروژه عقلانیت -معنویت ملکیان نیز جست وجوکرد.ملکیان متاخر حالا کمتر به عقلانیت می پردازد این روزهابیشتر به خودمعنویت تعلق خاطرنشان می دهد . این پروژه حالا به نوعی معنویت گرایی عقیم هم منتهی شده است. 

سنت گرایان معاصر طرفداران کمتری دارند . این ایام آثاردکتر نصر وفریتیوف شوآن ورنه گنون به مثابه کالایی لوکس خریده وخوانده می شوند .اصطلاح حکمت جاودان» نیز به خاطر معنای مبهم وقلمرو فراخی که دارد امروزه چندان چنگی به دل نمی زند.چپ جدید چه‌طور؟آیا نئو مارکسیست ها حرفی برای گفتن دارند؟چپ جدید بعد از فروپاشی شوروی دچار گیجی وحیرانی بود .مدتی طول کشید تا خودش رابازیاید.چپ جدید به تقلید از متفکران مکتب فرانکفورت به فرهنگ وادبیات وهنر بیشتر می پردازد .ازمیان فیلسوفان این مکتب به پولوک و لوونتال و کرش و ویتفوگل کمتر وبه آدورنو ومارکوزه و بنیامین وفروم وهابرماس بیشتر پرداخته می شود.

آرتور کستلر یکبار درباره آدورنو نوشت :جوانی خجول وپریشان ورمز آمیز ،باجذابیتی پنهان (مکتب فرانکفورت .مارتین جی ص ۴۱).همین جوان خجول وپریشان ورمز آمیز باگزاره های گنگ ونقد ویرانگرش بود که برای چپ جدید ایران آن همه جاذبه داشت .اوج این جاذبه رامی توان در مقالات نشریه «ارغنون »هم دید.چپ جدید حالا از آدورنو هم گذشته.جنبش چپ گویا در پرداختن به امور انتزاعی کمی افراط کرده بود حالا باید دوباره برگردد به سخن« لابریو لا »که می گفت :«مارکسیسم بیش ازهرچیز ،روش تحلیل است البته نه تحلیل متون بل تحلیل روابط اجتماعی».( سرمایه داری وآگاهی طبقاتی کریس نینهام.ص۸۱)

درسه جستار قبلی ام درباره شرم وگناه وچگونگی نقد خویشتن اندک اشارتی کردم .دراین یادداشت می خواهم درباره نوعی از انسداد فرهنگی -اجتماعی ،انجماد گفتمانی وعقیم شدگی سیاسی توضیح دهم .هرنسلی ازخودش می پرسد :«چه بایدکرد»؟«ازکجا آغازکنیم» ؟نسل جدید هم همین دوپرسش راتلویحا ازخودش می پرسد . ،پاسخ «چه باید کرد»؟

یک نسل برای نسل دیگر نوعا کارکردی ندارد .بدترین کار این است که دنبال مقصر بگردیم ومدام بپرسیم چرا نسل دهه چهل از«چه بایدکردی » دم می زدکه عقیم ومبهم بود؟ .متفکران ونویسندگان دهه ی چهل کم وبیش ایدئولوژیک می اندیشیدند .ایدئولوژی درآن زمان معنی مثبتی داشت .چیزی بود درحد جهان بینی معطوف به عمل یا اراده ی معطوف به تغییر .این جهان بینی معطوف به عمل واراده معطوف به تغییر کم کم تبدیل شد به تحزب گرایی وسازماندهی توده ها وانتقال تضادهای اجتماعی به متن آگاهی مردم.

گفتمان غالب در آن دهه گفتمان مارکسیسم بود .آن هم مارکسیسم -لنینیسم .لنین چنان که ژیژک می گوید بارها نوشت :که بلشویک ها همه نوع خطا رامرتکب شدند .این گفتمان با سرمایه داری و لیبرالیسم هرگز آشتی نکرد .حتی امروز هم چپ جدید به شکل افراطی مسبب همه بدبختی ها را نئولیبرالیسم می داند .در دهه چهل لیبرالیسم چندان جاذبه ای نداشت .معمولا روشنفکران چپ ما هم لیبرالیسم رامساوی با کاپیتالیسم می گرفتند .مارکسیسم یک رقیب سرسخت ویک دشمن کینه توز هم داشت .رقیب مارکسیسم ،نواندیشی دینی بود و دشمن مارکسیسم ،بنیادگرایی اسلامی .بنیادگرایی در دهه چهل هنوز در پرده سخن می گفت .حتی زمانی که کتابهای سیدقطب ترجمه می شدند استقبال نمی شدند.بنیادگرایی نهایتا به قدرت سیاسی رسید و دیگر رقبا را از عرصه قدرت حذف کرد. چپ جدید بعد ازفروپاشی شوروی نمرد بلکه به کار فرهنگی پرداخت.

چپ شروع کرد به ترجمه متون اصلی مارکسیسم و شرح و بسط آن .آثار مارکس و لوکاچ و گلدمن و آلتوسر و ایگلتون و ده ها متفکر دیگر همچنان ترجمه می شدند. ازمیان متفکران بزرگ چپ ،آثار فیلسوفان مکتب فرانکفورت با استقبال بیشتری روبه روشد ، نقدهای آدورنو و بنیامین ازهمه بیشتر خوانده می شدند.روزگاری شریعتی می خواست ،ایدئولوژی را جانشین فرهنگ وکار فرهنگی کند اما این بار فرهنگ بود که داشت انتقامش را از ایدئولوژی می گرفت .

ژیژیک ،ایدئولوژی رابه دکمه رومبلی تشبیه می کردکه کارش حفظ پنبه های درون مبل است که نمی گذارد پخش وپلا شود(اسلاووی ژیژک .تونی مایرس ص ۸۹).ژیژک جلوتر رفت ودرنقد ایدئولوژی نوشت :ایدئولوژی اساسا مربوط به انجام دادن است تادانستن (ص۹۳).وبه تقلید از لاکان گفت :«ایدئولوژی مغاک تعارض راپر می کند ،حفره موجوددرواقعیت (سامان نمادین )راوصله پینه می کند».(ص۱۰۶).این تعریف ازایدئولوژی متفاوت است با آنچه روزگاری شریعتی وجنبش چپ می گفتند.

سروش گرچه در«فربه تر ازایدئولوژی » تعریف مخدوش ومحدود ی ازایدئولوژی به دست می داد ولی به یک نکته بنیادین هم توجه می کرد وآن هم این است که ایدئولوژی به جای جست وجوی حقیقت می خواهد به ما «هویت صلب وسختی »بدهد.سروش راه نجات را درعرفان جست وجو می کرد.درحالی که خود عرفان هم به خاطر تکیه ای که بر «وحدت وجود و ولایت ویقین »می کرد عملا راه رابر جست وجوی حقیقت می بست .سروش فیلسوف علم بود وبیشتر از طریق سنجش پارادیم های علمی وفلسفی ودینی پروژه اش راپیش می برد .او گفتمان نواندیشی دینی رابه اوج رسانید. درست به نقطه ای رساند که گویی تمامی پتانسیل نواندیشی دینی فعلیت یافته.

انگار حالا به نقطه پایان نواندیشی دینی رسیدیم .درکنار نواندیشی دینی ،«سنت گرایی »،«عقلانیت ومعنویت »وپدیدارشناسی نیچه ای -هایدگری هم هستند.آثار فریتیوف شوآن ورنه گنون وسیدحسین نصر و ‌کربن امروز جاذبه چندانی ندارد.سنت گرایان ،فلسفه سیاسی مدرن وفلسفه هنر وفلسفه تاریخ وفلسفه اخلاق وفلسفه دین مشخصی ندارند، گویابیشتر درجست وجوی نوستالوژیای ازیادرفته وحکمت خالده خاک خورده هستند .پروژه «عقلانیت ومعنویت» هم بیش ازآن که عقلانیت باشد معنویت است. 

فوکو روزگاری در پروژه «عرفان ،برابری و آزادی »شریعتی مکثی کرده بود و آن را «معنویت سیاسی »نامیده بود، بعدها فوکو از رخدادها ی انقلاب ایران حتی معنویت سیاسی سرخورده شد و سکوت پیشه کرد.آیا معنویت می تواند با دموکراسی وسوسیالیسم ترکیب شود؟یا بالعکس معنویت در خلاء وانزوا بیشتر رشد می کند؟
برمی گردیم به پرسش نخستین:

آیا ما باید از میراث متفکران دهه چهل وپنجاه شرمسار باشیم ؟آیا وضعیت پاره پاره و از هم گسیخته و رو به زوال کنونی یکسره محصول ومولود میراث روشنفکران پیشین است؟

مدام روشنفکران ما از خودمی پرسند:اگر شریعتی وآل احمد وساعدی وطبری وآریان پور و دیگران امروز بودند چه می کردند ؟پرسش راباید وارونه کرد .باید پرسید اگر ما جای آنها بودیم چه می کردیم؟ آنان میوه ومحصول ومولود زمانه خودبودند .عصر ناموزون، عهد ناموزون می زاید.

«فرودست نمی تواند سخن بگوید» 
اسپیواک 

دراین جستار ازوجه دیگری به «روح دوران »خواهم پرداخت .شریعتی دریکی ازسخنرانی هایش زمانی که از نخبگان /نوابغ حرف می زد آنها راتجلی وتبلور روح دوران به شمار می آورد .اما شریعتی به این نکته توجه نمی کرد اگر روح دوران بیمار وبحران زده باشد چی؟

آیا نوابغ/نخبگان، بحران های روح دوران خودراتجسم می بخشند یانه ؟پرسش رادقیق تر و روشن‌تر طرح می کنم :«بوف کور »هدایت، «ملکوت »بهرام صادقی،«سنگی برگور » آل احمد،«کویر »شریعتی آیا صرفا مبین دغدغه های فردی وبحران های روانی نویسنده اند یا بالعکس تجلی روح دوران هم هستند؟اگر موقتا ‌و مسامحتا بپذیریم که نوابغ ،بحران های روح دوران خود را در رفتار وکردار واندیشه وگفتار خودبازتاب می دهند آنگاه باید پرسید: پس نقش نخبه دراین جا چیست ؟آیا نوابغ فقط آینه سان بن بست ها وبحران وبیماری های دوران رابازتاب می دهند یا نه به دردگردیسی بحران هم مسئولیت دارند ؟دریدا دریکی از نوشته های خود متذکرشدکه دوکلمه ی پاسخ /respond ومسئولیت /responsibility همریشه اند .

وقتی آدمی ندایی رامی شنود وپاسخی می دهد، مسئولیت هم دارد .روشنفکران ما هم هم همین وضع راداشتند . هم روح دوران را بازتاب دادند هم در ارائه راه حل ها ،مسئولیت داشتند . دراین جایک نکته رانباید نادیده گرفت وآن این است که روشنفکران هم مانند بقیه مردم ، آدم خاکی هستند باهمه محدودیت ها وعیب ونقص ها بشری.

وقتی به زندگی ودوران ادوارد سعید، فرانتس فانون ٫امه سزر ،اسپیواک ،شریعتی وآل احمد نظر می کنیم می فهمیم که آنان فقط فرزند دوران خودنبودند بلکه فرزند بحران های دوران خود هم بودند .بحران های دوران را فقط در ماده ومحتوای کلام نباید جست وجوکرد بلکه باید مستقیما رفت سراغ سبک وسیاق سخن وفرم گفتار وگاه ژست های نگارشی نویسندگان .فرم بوف کور وملکوت وسنگی برگوری وکویر اگر کاملا کدگشایی شوند دلالت بر روح دوران هم می کنند .

پل دومان می گفت :«اساس یک گزاره حقیقی ،چیزی بیش از یک صناعت ادبی نیست .»(اسپیواک .استفان مورتون ص ۱۷۹).این سخن پل دومان ممکن است مبالغه آمیز جلوه کند ولی یک نکته مهم در دل خود دارد وآن این است که فرم رتوریک کلام بیش ازمحتوای کلام ممکن است روح دوران رانشان دهد .محققان ما معمولا دوست دارند با واکاوی یک متن ،نشان دهند که نویسنده ای چقدر بیمار یا روان گسیخته بود .متن ،علاوه برخودآگاه ،ناخودآگاه هم دارد . 

خودآگاه متن ،روح مولف را وناخودآگاه متن ،روح دوران رانشان می دهد .درنقد گلستان سعدی ‌،شاهنامه فردوسی ومثنوی مولوی وغزلیات حافظ ودیگر متون نیزهمین قاعده جاری است . رابطه متن با روح دوران یکسویه نیست .متن هرچند پژواک زمانه رانشان می‌دهد (respond)ولی بایدبپذیریم که درساختن روح زمانه هم مدخلیت دارد (responsibility).

هنرمندان بیشتر ازدیگران روح زمانه رادرک می کنند گویا شاخک آنها تیزتر تراست .درمرتبه بعد روشنفکران ومتفکران اند که ترک ها وشکاف ها وتعارض ها وتناقض های دوران رابازتاب می‌دهند .پژوهشگران کمتر چنین حساسیتی دارند .پژوهشگران گاهی اوقات اصلا روح زمانه وپرسش دوران رادرک نمی کنند . ممکن است به پرسش هایی پاسخ دهندکه اصلا پرسش های دوران نباشد .

نیچه وقتی «خدامرده است »راطرح کرد برای پژوهشگران فلسفه این گزاره بی معنی جلوه می کرد یک قرن طول کشید تا فیلسوفان به عمق این گزار پی ببرند .فرم کلام نیچه وحتی فرم کلام بنیامین ارتباط وثیقی با فرم دوران دارد .این گزین گویه ها وعبارات پیوندبریده با روح دوران ارتباطی هم دارد.نیچه وآدورنو وبنیامین گاه کلام را زیر ساطور وسندان سبک ، شقه شقه می کردند .آنقدر کلام را زجر می دادند تا خود سخن به سخن درآید .دراین جاست که گفتن مقدم می شودبرگفته .فرم جلوتر می ایستد .فصل بروصل پیشی می گیرد.

به جای همبستگی به گسستگی می نشیند .دراین جا نه راه اصالت دارد ونه رونده نه مقصد .بلکه فقط گسل هاست که فقط به چشم می آید .نویسنده آن قدر این گسل هارا تکرار می کند که خواننده فکر می‌کند متن چیزی نیست جز بازنمود همین شکافها، همین تعارض ها،همین گسل ها.این مقدمات حالا می تواند به ما کمک می کند تا درنقد میراث گذشتگان تامل و انصاف بیشتری داشته باشیم.

سروش همیشه می گوید:تاریخ یعنی شناخت بذر از روی میوه یا شناخت اسلاف ازروی اخلاف .اما باید به این گزاره چیزی هم افزود و آن این است که هیچ گاه اخلاف نمی توانند کاملا اسلاف رابشناسند. اسلاف ،میوه و محصول دوران خود بودند؛ چنان که اخلاف نیز :باهمه بن بست ها و بحران‌ها. ما هم فرزند زمانه خود هستیم . اگر آنها در عصر بحران می زیستند ما هم در عصر بحران زندگی می‌کنیم . با این تفاوت که بذر بحران آنها به بارنشست ولی بذر بحران ما هنوز به بار ننشست .بحران ما مرکب است ؛آمیخته ای است از بحران دیروز وذامروز و گاه بحران غرب و شرق.


مجتبی بشردوست

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان