کد خبر: ۳۱۰۲
تاریخ انتشار: ۱۲ مهر ۱۳۹۷ - ۱۰:۴۲-04 October 2018
داستانی از پارسا همت/
از میان گلبوته های گوشه ی حیاط، شمردن کفش دوزک ها و اسم گذاشتن روی حلزون های کنار حوض، یکباره پرتاب شدم وسط تیر و تخته ی کلاس درس و مدرسه.
حتی نمی دانستم چیزی به اسم نام خانوادگی هم دارم و کمی طول کشید تا به نام تازه ای که همه صدایم می زدند عادت کنم اما خیلی زود خیلی چیزها فهمیدم مثلا فهمیدم برای رفتن به دستشویی فقط باید وسط درس اجازه بگیرم و اگر از دانش آموزان کلاس پنجم، توی راهروی توالت کسی را دیدم پا بگذارم به فرار حتی اگر از شدت و فشاردرد شکم در شلوارم مثل شب ها ناگهان باران ببارد!

 مشق هایم را یکی یکی می نوشتم روزهای اول روی خطوط موازی دفتر کاهی ام با مداد سیاه خط های کوتاه می کشیدم و با مداد قرمزی که نوکش را به زبانم می زدم نقطه های مرطوب گلدرشت می گذاشتم بعد خط های مورب و نقطه های گلدرشت و بعد هم که سر و کله ی سارا و دارا و انارشان توی کتاب فارسی پیدا شد و بابا بود که نان می داد بابا بود که آب می داد و بابا بود که می رفت و می آمد و مادر بود که رفته بود سفر و معلوم نبود کی برمی گردد.

 رفته رفته نقطه های قرمز، کوچک تر می شدند پر و بالشان می ریخت و جایشان نقطه های سیاه می نشست. ثلث اول تمام شد همه بچه ها کارنامه هایشان را گرفته بودند جز من که بالاخره حوصله مدیر مدرسه از احضارم به دفترش سر رفت کارنامه ام را جلوی چشمش گرفت پره های بینی عقابی اش باز و بسته شد از ته گلویش یک آفرین درشت انداخت بیرون و کارنامه ام را تا کرد گذاشت کف دستم که دیگر باورش شده بود که پدرم از خروس خوان تا بوق سگ سر کار است و مادرم به سفر رفته است و نه من نه حتی پدرم نمی دانیم کی قرار است برگردد. دیگر آنقدر سواد داشتم که بدانم صفر چیست یک کدام است و دو چند است و صفر که تنگ دو می نشیند یعنی چه.

به صف ایستادیم کلاس پنجمی ها آن سوتر از ما بعد چهارمی ها، سومی ها، دومی ها و ما اولی ها که هر کدام روی دایره های کوچک زیر پایمان پشت سر هم ایستاده بودیم. روی میزی وسط سکوی مدرسه یک عالمه جایزه ی رنگارنگ بزرگ و کوچک روی هم تلنبار شده بود اسم بچه هایی را که معدل هجده، نوزده و بیست داشتند می خواندند جایزه ها یکی یکی غیب می شدند و بچه ها یکی یکی می دویدند بالای سکو و جست و خیز کنان با کادوهایشان می پریدند توی صف. از آن کوه بزرگ رنگارنگ جز چند صخره ی درشت و کوچک چیزی نمانده بود یک جایزه دیگر ناپدید شد آن که گنده تر بود و نارنجی بود یکی دیگر هم آن که کمی کوچکتر بود و بنفش بود و دست آخر یکی ماند، زیاد بزرگ نبود اما کاغذ کادویش خوشگل بود کاغذ نبود زرورق گدار بود صورتی بود با گل های قرمز هزار برگ، گوشه ی سمت راست میز بود کم مانده بود بیفند پشت همه کادوها قایم شده بود و حالا پیداتر از همه شان بود. آقامدیر انگشت های کشیده اش را برد سمتش برداشتش عینک کائوچویی گنده اش را روی قوز بینی اش جا به جا کرد جایزه را آورد نزدیک صورتش و... نه! نام من نبود و همه چیز تمام شد.

 رفتیم توی کلاس بچه ها کاغذ رنگی های جایزه هاشان را  پاره پاره می کردند و جیغ های ممتد بنفش می کشیدند.  همه روی سر و کول هم می زدند، جابری روی میز ضرب گرفته بود مرادی روی صندلی خانم معلم بندری می رقصید از چهار گوشه ی کلاس هواپیماهای کاغذی بود که پرتاب می شد و چند تایی هم وسط راه روی کله ام سقوط می کرد. قادری، هاشم نصب و گلمحمدی بزرگترین بچه های کلاس مثل همیشه توی شلوغی و آشفتگی قبل از آمدن خانم فصیحی انگشت می کردند لای باسن ما کوچکترها و اصرار داشتند از هر سه بند انگشت میانی شان کاربکشند محمد زاده ذوق کرده بود از مداد رنگی بیست و چهار رنگش، قاسم آبادی دل خور از قد و قواره ی ماشین کنترلی قرمزش، صالحیان جفتک می پراند و یک جفت جوراب  ورزشی درازش را دور سرش می چرخاند و عکس کله ی مارادونا را که بالای جوراب لبخند مکش مرگ می زد توی چشممان می کرد. برای هزارمین بار کارنامه ام را از کیفم بیرون کشیدم بازش کردم اعداد و ارقام جلوی چشمم موج برداشت صفرها می افتاند و دو ها میان خط و خطوط  عمودی و افقی پخش و پلا می شدند دیگر نمی دانستم صفر چیست و دو یعنی چقدر و چرا خط و خطوط آنگونه پیچ و تاب بر می دارند و بالا پایین می شوند.

با کمالوند تازه دوست شده بودم کلاس سوم بود بیشتر راه مدرسه را هم مسیر بودیم کارنامه ام را دادم دستش 

_ کمالوند ببین چی تو کارنامه ام نوشته؟ من که نمی تونم همه چی شو بخونم
  
_ به! همه درس هارو که بیست شدی معدلت هم بیسته انضباطتم بیست شده حتی! 

_شاگرد چندم شدم؟ 

_خره شاگرد اول شدی دیگه! 

_خوب پس چرا آقا مدیر بهم جایزه نداد؟ حتی به شاگردای دوم و سومم جایزه دادن، ناصری و زارعی هم جایزه گرفتن با این که حتی یه دونه بیست نداشتن

یک باره خنده ی بلندی کرد طوری که زبان کوچکش را که ته دهانش میان کف های بزاقش تکان تکان می خورد دیدم

_خنگ خدا اون جایزه ها رو مامان بچه ها خودشون می خرن می یارن می دن به مدرسه، آقا مدیرِ خرچوسونه ی گوزو فقط جایزه ها رو به بچه ها می ده همین! منم وقتی فهمیدم جایزه رو خود مدرسه نمی ده کلی خندیدم تازه اون موقع بود فهمیدم چرا هیچ کدوم از جایزه ها شکل بقیه نیست نه اندازه اش نه کاغذ کادوها، یکی شاگرد اول شده بهش توپ پلاستیکی می دن یکی شاگرد سوم شده بهش هواپیما برقی هههههه باید همون اولِ اول می فهیدم خیلی مشنگ بودم ها!

همین کمالوند بود که مدتی بعد در راه بازگشت از مدرسه درحالی که داشت سنگ ریزه جمع می کرد به من گفت این که یک نفر یکهو بی خبر و ناغافل می رود سفر بدون این که هیچ چیزی با خودش ببرد نه چمدانی، نه لباس هایش، نه هیچ چیز دیگر و هر قدر صبر می کنیم نمی آید یعنی چه، او بود که درحالی که با تیرکمانش به طرف گنجشک های درخت لخت کنار خیابان سنگ می پراند بدون این که به چشم هایم نگاه کند به من گفت کسی که می رود سفر دقیقا کجا می ورد!

پارسا همت

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
کرونا چه خواهد شد؟
بزودی نابود می شود
هرگز از بین نمی رود
آخرین اخبار
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان