کد خبر: ۳۰۷۳۳
تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۴۰۱ - ۲۱:۴۶-02 June 2022
" سقوط شاه " نام کتابی است به قلم فریدون هویدا (١٣٠٣-١٣٨٥)
او که برادر کوچکتر امیر عباس هویدا بود، در خانواده ای نیمه اشرافی و دیپلمات و  در دورهٔ مأموریت پدرش، در بیروت متولد و در همان شهر بزرگ شد. ابتدا به دانشگاه فرانسوی بیروت رفت و سپس رشتهٔ حقوق بین الملل را تا اخذ مدرک دکترا در دانشگاه سوربن پاریس دنبال کرد. مدت ده سال در سازمان یونسکو مشغول به کار و هشت سال آخر حکومت پهلوی، سفیر و نمایندهٔ دائم ایران در سازمان ملل متحد بود. 

او کتابش را بلافاصله پس از سقوط شاه و کشته شدن برادرش ، در سال ١٣٥٨ به زبان فرانسه، به چاپ رساند و سال بعد ترجمهٔ انگلیسی آن همزمان در لندن و نیویورک انتشار یافت. ترجمهٔ فارسی آنرا حسین ابوترابیان انجام داد و مؤسسهٔ اطلاعات در ١٣٦٥ منتشر کرد.

فریدون هویدا برای آخرین بار در بهار ١٣٥٧ و همزمان با شروع تلاطمات سیاسی به ایران آمد و با شاه و برادرش دیدار کرد. او می نویسد:

" یک شب که با برادرم شام می خوردم او را با این عقیدهٔ خود موافق یافتن که: پدر ملت دارد رو به سقوط می رود و نارضایتی ها حالت گسترده به خود گرفته است.  امیرعباس[ که آنزمان وزیر دربار بود] معتقد بود که: "در این میان تقصیر عمده به گردن خانوادهٔ سلطنتی است و اگر شاه تاج و تخت خود را از دست بدهد؛ این کار در درجهٔ اول به خاطر اَعمال و رفتار برادران و خواهران اوست." و در این باره می گفت: "تو نمی توانی درک کنی که در دربار چه می گذرد؛ مسابقهٔ غارتگری است؛ لانهٔ فساد است... من بارها با ارباب راجع به مسائل دربار صحبت کرده ام (برادرم بعد از انتصابش به نخست وزیری، همواره موقع نام بردن از شاه، لقب "ارباب" را به کار می گرفت) ...

در سال ١٩٧٥ که تحقیقات سنای آمریکا نشان داد: میلیونها دلار رشوه از سوی کمپانی های آمریکایی به مقامات سرشناس کشورهای جهان پرداخت شده؛ و در این میان اقلام هنگفتی نیز به دست خانوادهٔ سلطنتی ایران رسیده؛ ارباب به من گفت که: مسأله ای نیست ...او معتقد بود که در حال حاضر دریافت کمیسیون در معاملات گوناگون همه جا مرسوم است و یک امر طبیعی محسوب می شود. 

در جواب برادرم گفتم: همین مسأله به خوبی نشان می دهد که شاه واقعاً نمی تواند تفاوت بین دلالی و رشوه خواری را درک کند." [١]

فریدون هویدا به نقل از دوستانش از یک مهمانی، چند روز قبل از استعفای برادرش از سمت نخست وزیری می نویسد: 

" موقع شام خوردن به امیرعباس اطلاع دادند که گارد شاهنشاهی، شریک خارجی یکی از خواهران شاه در امور آپارتمان سازی را به دستور او بازداشت کرده است و علت این بوده که خواهر شاه چون احساس کرده شریکش سر او را کلاه گذاشته، بدون در نظر گرفتن روال قانونی کار، شخصاً به گارد شاهنشاهی دستور داده تا آن شخص را بازداشت کنند و بعد هم که او را به مقامات پلیس تحویل دادند، شرط آزادیش را پرداخت یک میلیون دلار به والاحضرت قرار داده اند. 

دوستانم می گفتند: امیرعباس، آن شب بعد از تلفن های متعددی که به اینجا و آنجا زد با حالتی آشفته به سر میز شام برگشت و روی صندلی لم داد و زیر لب زمزمه کرد: "رژیم دارد از درون می پوسد." [٢]

فریدون هویدا در بارهٔ آخرین ملاقاتش با شاه می نویسد:

" شاه ضمن صحبت هایش به ناآرامیهایی که در کشور پدیده آمده بود نیز اشاره کرد و ضمن آن گفت: "....مسأله هم آنقدرها خطرناک نیست و اصلاً باید دید چه کسانی با من مخالف هستند؟ خمینی؟! که کسی او را به حساب نمی آورد! ....سنجابی و بقیه؟! که اصلاً لیاقت ندارند و بعضی هایشان خیانتکارند....آنها مثل مصدق با ارباب های خارجی ارتباط دارند... "

در پاسخ به گفته های شاه، کوشیدم تا نتایج منفی حاصل از چنین عقایدی را برایش توضیح دهم، ولی احساس کردم که بیهوده دارم وقتم را تلف می کنم. چون شاه به "تمدن بزرگ" ابداعی خود، همچون کودکی به اسب چوبیش عشق می ورزید و آن را به صورت یک دنیای طلایی مجسم می کرد. در حالی که "تمدن بزرگ" او به نظر من یک دنیای خیالی بیش نبود، و واقعیتی را که شاه در آن می دید با "واقعیت" فرسنگ ها فاصله داشت. 

فواد روحانی ( که ترجمهٔ انگلیسی کتاب به سوی تمدن بزرگ را انجام داده است) با سهیلا شاهکار و  من (که به دستور شاه ترجمهٔ فرانسوی کتاب را تمام کرده بودیم) هم عقیده بود که این کتاب را اگر حاصل تراوشات مغز یک مجنون ندانیم، چاره ای نداریم جز آنکه مطالبش را نوعی هذیان گویی تلقی کنیم. چون شاه در کتابش به ترسیم جامعه ای پرداخته بود که هر گز نمی شد در جایی نظیرش را یافت." [٣]

نویسنده در جای دیگری از کتابش می نویسد:

"ولی چون رؤیای شاه به حقیقت نپیوست، در مصاحبه با روزنامهٔ کیهان [ ٨ آبان ١٣٥٥] گفت:
" وقت آن است که با شجاعت با حقایق روبرو شویم... ما اکنون در یک وضع استثنایی هستیم... کمبود عرضه و زیادی تقاضا محدود به مواد مصرفی و خوراکی و مصالح ساختمانی و واحدهای مسکونی نیست. شنیده ام که سیمان در حال حاضر تا ١٠ برابر قیمت رسمی بفروش می رسد....باید بگویم که اگر در برنامه هایمان تجدد نظر نکنیم از بین می رویم.... نه سیمان داریم، نه آجر، نه ظرفیت بندری، نه کارگر، نه جادهٔ کافی، و نه قدرت جذب اقتصادی. اشتباهات گذشته را مسلماً تکرار نخواهیم کرد.  دورهٔ کوتاهی بود که تمام شد و رفت. حالا هم با درآمد اضافی --اگر داشته باشیم-- ..کسر بودجه مان را جبران خواهیم کرد." [٤]

نویسنده ذیل عنوانِ "شاه دیکتاتور" می نویسد:

"...ریشهٔ اصلی بحران فقط موقعی قابل شناخت است که سرشت دیکتاتوری رژیم شاه مورد توجه قرار گیرد. 

 روش زمامداری شاه به گونه ای بود که اکثر تصمیم ها را شخصاً می گرفت و به همین خاطر چنان جوی به وجود آورده بود که هیچکس -- حتی نزدیکترین مشاورانش-- هم جرأت انتقاد از او را به خود نمی دادند؛ و وزرای کابینه نیز برای آنکه از خشم او در امان بمانند؛ درموارد متعدد ترجیح می دادند هر مسأله ای را -- هر قدر هم که ناچیز و پیش پا افتاده باشد-- قبلاً به اطلاع او برسانند. چنانکه در سال ١٣٥٦ وزیر بهداری وقت به من می گفت: چون تعداد سگهای ولگرد تهران خیلی زیاد شده بود، گزارشی به شاه داد تا از او اجازهٔ اتلاف سگها را بگیرد... " [٥]

فریدون هویدا راجع به مصاحبه های شاه می نویسد:

توجه به مصاحبه هایی که شاه بعد از سال ١٣٥٣ انجام داد، این سؤال را مطرح می کند که آیا او دچار جنون قدرت طلبی شده بود، یا آنکه پیش از موعد به تصلب شرائین مغزی گرفتار آمده بود؟...مطمئن نیستم کدامیک؟ ولی اگر چنین نبود، او چطور می توانست بگوید: ما در ایران شکنجه های بدنی را تبدیل به شکنجه های روانی کرده ایم؟ یا به غربی ها بتازد و آنها را متهم به نادانی کند؟ یا آن سخنان تحقیرآمیز را علیه زنان و روحانیون بر زبان براند؟ یا به مصدق برچسب "عامل انگلیسی ها" بزند؟ و یا نظراتی چنان ناپخته ابراز کند که شنیدنش از زبان یک رئیس مملکت باور نکردنی باشد؟

شاه هر چه از حساسیت و توجهش به گفته های مردم و افکار عمومی کاسته می شد، به همان نسبت در دنیایی از اوهام و خیالات که برای خودش ساخته بود بیشتر فرو می رفت، و به کسانی شباهت می یافت که دچار عقدهٔ خود بزرگ بینی و یا "شیزوفرنی" هستند." [٦]

نويسنده در همین زمینه در جای دیگری از کتابش می نویسد:

" توهماتِ عظمت گرایانهٔ شاه به قدری او را از حقایق دور ساخته بود که حتی سازمان "سیا" نیز در گزارش محرمانه ای در سال ١٩٧٦ [١٣٥٥]، شاه را به عنوان " مردی که خطرات ناشی از عقدهٔ خود بزرگ بینی او را تهدید می کند" توصیف کرده بود." [٧]

نویسنده در فصل پایانی کتابش زیر عنوان "سقوط نهایی" می نویسد:

"امیر عباس در طول دوران بازداشت خود، هیچ تماسی با شاه نداشت و این طور که دوستان درباریم می گفتند: شاه هم هرگز از وضع و حال امیرعباس پرس و جو نمی کرد....من و امیرعباس[ در گفتگوهای تلفنی در دوران بازداشت او] متفق القول بودیم که شاه دیگر هیچ شانسی برای ادامهٔ سلطنت ندارد و مسئولیت نابود شدنش هم به گردن کسی جز خود او نیست."[٨]
 --------------------------------------

[١] هویدا فریدون، سقوط شاه، ترجمهٔ حسین ابوترابیان، نشر مؤسسهٔ اطلاعات، تهران، ١٣٦٥، چاپ اول، صص ٢٩-٣٠ .

[٢] همان، ص ١١٥ .

[٣] همان، صص ٢٥-٢٦ .

[٤] همان، صص ٧٩-٨٠ .

[٥] همان، صص ٨٥-٨٦ .

[٦] همان، ص ١٥١ .

[٧] همان، ص ١٥٦ .

[٨] همان، صص ١٨٩ .


نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان