کد خبر: ۳۰۵۰۳
تاریخ انتشار: ۰۱ خرداد ۱۴۰۱ - ۰۹:۱۳-22 May 2022
او را دیدم. یکروز آفتابی، آسمان صاف و بدون لکه ای ابر بود. می خواستم برای روزنامه از خوابگاه دانشجویی گزارشی تهیه کنم.
کنار اتاقک نگهبانی نشسته با مانتوی نخی آبی رنگ و یک روسری بزرگ سفید با حاشیه طلایی، که برق آن چشم را خیره می کرد. صورتش به طرف بچه ها بو د که در محوطه ی روبرو گل کوچیک بازی می کردند. چند بار صدایش زدم تا عاقبت برگشت و به من نگاه کرد.

-"سلام."
سرش را بالا کرد، چشمان د رشت سیاه در صورت سبزه اش می درخشید.. چیزی در چهره اش با من همراه شد.
-معذرت می خوام شما می دانید نگهبان کجاست؟
- صدایش جیغ مانند بود: "مو...آره، رفته یه جایی ..."از روی صندلی بلند شد و دوباره نشست: "نگهبان را مگه کار نداری؟ حمزه؟"

عرق را روی پیشانی خشک کردم.
با صدای آهسته تر گفت: "خو رفته."...لحظه ای بادی آمد و هوا را از حال سکون خارج کرد..تکه های کاغذ و پلاستیک در باد می چرخید.قدمی جلوتر گذاشتم ، دست چپم دسته ی کیف را سفت چسبیده بود... بچه ها فریاد می زدند، توپ به هوا بلند  و بر زمین می خورد.دوباره نگاهم گره خورد به حاشیه ی روسری دختر، او دیگر نگاهی به من نکرد حواسش به بازی بچه ها بود..دستش را بالا برد و داد کشید: خطا، خطا...رضا....پنالتی.

تنم را به دیوار آجری تکیه دادم. دختر از روی صندلی بلند شد و آن را هل داد طرف من:" بشین ، دانشجویی؟نگاهی به روبرو انداخت: او ساختمان جلویی؟"
-گفتم:" نه"

عرق روی پیشانیش را با دستمال پاک کرد: دیروز شلوغ پلوغ بود و رویش را به طرف ساختمان کذایی کرد.. شعار می دادن..تو دستاشونم اعلامیه و کاغذ..آخ ، مو هم رفتم بینشون.

ولو شده بودم روی صندلی، هوا گرم بود.. یکدسته کبوتر بالای سرمان چرخ میزد.
-"بهتره درگیر نشی."
نگاهم کرد: پلیسا و لباس شخصیا اومدن کار خراب شد.

کلافه بودم باید - گزارشم را برای روزنامه کامل می کردم و فرصت نداشتم. دختر دوباره فریاد زد: تمرین پنالت کنین، برای ده پنالت اول رضا وایسه بعد هم علی. بچه ها در محوطه پراکنده شدند. با بی حوصلگی روسری ام را جلو کشیدم: این شماره منه، به حمزه بگو کسی آمد کارش داشت.دختر دوباره سراپای مرا ورنداز کرد : "چه کارش داری؟"

-"هیچی .. می خواستم باهاش حرف بزنم.برای گزارش روزنامه."
- "مو که زبون تو رو نمی فهمم."
همه جا خلوت بود غیر از محوطه جلویی که بچه ها مشغول بازی بودند. دختر رو کرد به پسرها و با صدای بلند گفت: تا نیم ساعت دیگه برمی گردم.و نگاهی به من کرد:" بیا بریم تو بشین یهویی حمزه هم اومد."

با هم بطرف ساختمان راه افتادیم، تاریک و خالی بود، بوی نم می آمد و غذای سوخته... پله ها زیاد بود و در انتهای راهروی بالایی، پنجره ای نور را به درون انداخته بود.
گفت:" بچه ها رو بردن دیوونه خونه ببینن وقتی برگردن مصیبته."

درِ بعضی از اتاق ها باز بود و اکثرن بهم ریخته لحاف و متکا هم آن میان.. دستم را کشید بطرف اتاقی. کل فضا یک تخت آهنی سنگین بود، یک کمد فلزی ، یک میز و یک پنجره با پرده ی توری.گفت: "خو بشین."

روی تخت نشستم کمرم را به دیوار تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم. فلاسک چایی را از روی میز برداشت و دو چای پر رنگ در دو نیم لیوان ریخت.
گفتم: "خانواده ات هم اینجان؟"

سینی را بطرفم هل داد: آبودان، فقط مامانم با مو اومده.بابام که شهید شده."
صورتم ناخودآگاه درهم رفت:" بعد از جنگ آبادان چطوره؟... نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد:"جنگ بوده خو..حالا که ایهمه ازش گذشته بهتر که نشده بدترم شده ... از آبودان مو با  همه خوبیش هیچی نمونده ...نه آبی نه آبودانی......قهوه ترک دِبشَم داشتم مامان داد به مریم". بلند شد و یک آلبوم سیاه بزرگ از توی کمد آورد و شروع کرد به ورق زدن. آفتاب وسط اتاق پهن شده بود. با انگشت عکسی را اشاره کرد. "این برادرمه". یک پسر قد بلند با بلوز و شورت ورزشی و یک توپ فوتبال. گفتم: "همگی به فوتبال علاقمندین"

روسریش را از سر درآورد و گفت: ده ساله ندیدمش..لندنه .. برا خودش زن و بچه داره وضعش توپه بخدا..کااامه...یک عکس دیگه نشانم داد: یک مرد قد بلند با دو دختر بچه هر کدام یک دست مرد را گرفته بودند.انگشتش را گذاشت روی مرد: "این بابامه.. قدش خیلی بلند بود، دو متر". لبخند تلخی به لبش آمد. -"همو ماه اول که رفت جبهه شهید شد."

عکس دیگر دختری بود با تاجی گل برسرش روی سن نمایش،
-"مریم جانه، خواهرُم، تئاتر کار می کنه، مریم خانوم درس بازیگری خونده."با صدای تو دماغی ادامه داد: "از اولشم بازیگر بود... "عکس دیگری را نشان داد. پسری با بلوز سرمه ای و شلوار جین کنار پلی ایستاده با عینک آفتابی سیاه.
- ایی مهدیه.شروع کرد به خندیدن، لبش را چسباند به عکس و یک ماچ کرد: عزیزومی... عشقُمه همیشه.

گفتم: اینجا کجاست؟ گفت: پل فلزی اهوازه، کارون... مال چند سال پیشه  حالا خو خشک شده ... هی مردمون تو گرما پنجاه درجه ... هی تشنگی ... هی. مصیبت ...، هی گوله ...

ایی عکس بعد اینکه رفته بود کنسرت داریوش، دبی..ایقَد گفت، مو ام یروز می رم.
گفتم: "الان کجاست؟" رد اشکی را بر چشمش دیدم که نشان از دلشکستگی داشت گفت: "با مریم تو آبودان...."مو ام می رم بذار فوتبال ایی بچه ها تموم شه.

سرش را بالا گرفت: می خوای عکسای دیگه آقامو نشونت بدم.. عکس زورخونه یی.
روسریم را برداشتم و بلند شدم: نه، دفعه بعد دیرم شده. نگاهی به من انداخت: موهاتو دیگه کوتا نکن. او هم گره روسری سفیدش با حاشیه طلایی را سفت کرد. دمپایی لا انگشتی اش را پوشید و همراه من بطرف در رفت. ناگهان با همان دمپایی تا وسط اتاق برگشت. بطرف کمد رفت. شیشه کوچک عطری در دستش بود.

گفت: "ایی را مهدی برا تولدم خریده بود". سر عطر را  بر گردنم فشار داد.

هاله نورانی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان