کد خبر: ۳۰۳۵۴
تاریخ انتشار: ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۱ - ۱۲:۱۲-13 May 2022
این یکی از عجیب ترین داستان‌هایی است که تا بحال شنیدید، از آن پیچهای ریزی که حتی سرنوشت جهان را تغییر داد، از داستان عشق شیاطین. قهرمانان ما گوبلز، آدولف هیتلر، ماگدا و لیدا هستند.
این روزها که از نازیسم زیر پوستی طرفداری میشه و در میان سیاستمداران غربی طرفدارانی پیدا کردند و از پیروانش حمایت تسلیحاتی میشه؛ وقتشه که پرونده شون رو دوباره باز کنیم ولی جوری که هرگز نشنیدید. این داستان عشق های مثلثی و مربعی است. نظر به حساسیت و پیچیدگی این داستان برای درک بهتر. و توضیح آزادتر ممکنه از خیلی از تعریفات و توضیحات من خوشتون نیاد اگر روی کلمات حساسیت دارید این نوشته برای شما مناسب نیست.

قهرمان داستان ما هست جوزف گوبلز که همه تابحال اسمش رو شنیدید او در خانواده‌ای نسبتا فقیر و مذهبی در ١٨٩٧ در حومه مونشن‌گلادباخ بدنیا میاد، پدرش اول یک نامه‌بر کارخانه بود بعداً به حسابدار ترفیع پیدا می‌کند. 

زندگی برای جوزف کوچولو خوب شروع نمیشه، در ۴ سالگی استئوملیت یا التهاب استخوانی میگیره و پای راستش کاملا به سمت تو برمیگرده در ده سالگی عملش می‌کنند و نتیجه‌ای نداشته و مجبور میشه تمام عمرش یک بیلبیلک ارتوپدی دور پاش باشه همین آغاز همه چیز بوده.

حالا شما تصور کنید جوزف نوجوان رو در راهروی دبیرستان، کوتاه قد، با پایی که لنگ میزنه، لاغر اندام و همه مسخرش می‌کنند، معمولا آدمهای اینجوری مهربون میشن اما این هم نمیشه.

جوزف یک نابغه بود و همین نابغه بودنش باعث میشه همه رو احمق بدونه و تمام مدرسه ازش متنفر بودند حتی معلمها چون اونها رو هم با هوش سرشارش گیر مینداخت و دنبال این بود بهشون ثابت کنه که احمق هستند.

بچه خرخون کلاس که همه ازش متنفر بودند ولی بجاش اون به حدی باهوش بود که همه بهش میگفتند «اودیسه» چون مثل اودیسه باهوش بود (این هم طنز روزگار است که همان جنگ تروا تکرار شد و گوبلز هم نقش اودیسه رو داشت با این تفاوت که شکست خورد)

در ١٩١۴ جنگ جهانی اول شروع میشه جوزف خیلی دوست داشت در میدان جنگ بدرخشه بخاطر پاش اجازه نمی‌دن به جبهه بره براش یک شکست عاطفی بود. ناچار او در دانشگاه بُن مشغول به تحصیل «زبانشناسی و ادبیات» میشه از طنز روزگار استاد راهنمای او یک یهودی بنام پروفسور Max Freiherr von Waldberg. 

از ١٩٢١ هر وقت خودش رو به کسی معرفی می‌کرد. به خودش عنوان دکتر میداد که خیلی هم بهش افتخار میکرد در همون اثنا هم به بقیه می‌گفت که پاش در جنگ مجروح شده و آسیب دیده شما ضعفهای شخصیتی رو می‌بینید که چطور داره با این بشر بزرگ میشه.

ولی جوزف ١۶۵ سانتیمتری رویاهای بزرگتری داشت. بلافاصله بعد از دانشگاه شروع به روزنامه نگاری می‌کنه اون میخواست بزرگترین روزنامه‌نگار زمان خودش بشه دقیقا مثل هیتلر که میخواست بزرگترین نقاش بشه هر دو هم طعم شکست رو چشیده بودند.


هیتلر دو مرتبه در ١٩٠٧ و ٨ از راهیابی به مدرسه هنرهای زیبای وین بازمانده بود، گوبلز هم یک کتاب اتوبیوگرافی می‌نویسه به نام «میکاییل» که هر چی میگرده کسی رو پیدا نمیکنه چاپش کنه برخلاف امروز که همه اتوبیوگرافی می‌نویسند.

او یک حس خودبرتربینی بر بقیه داشت بخاطر هوش عجیبش ولی در عین حال حس خود کم‌بینی بخاطر طبقه اجتماعی که آمده بود، قد کوتاهش و مشکلی که داشت... برای خودش سالادی بوده باعث ترس هر کسی میشه. 

او در ١٩٢۴ به Nationalsozialistische Deutsche Arbeiterpartei (NSDAP) می‌پیونده، همون حزبی که شما به نازی میشناسید ولی اول به شاخه چپ حزب می‌ره، یه چیزی تو مایه های همین پوپولیست های امروزی.

او برای استعدادهایش خیلی سریع سردبیر هفته نامه اصلی حزب میشه انصافا خیلی خوب هم بود، او داستان رو خیلی عالی تعریف میکرد و میدونست از کجای یک روایت احساسات خوانده یا شنونده رو تحریک کند.

اما استعداد اصلی او در سخنوری بود، او خیلی خوب بلد بود سخنرانی را چگونه آغاز کند چگونه شنوندگان را به اوج احساسات برساند چگونه لحن خود را تغییر دهد یا از دستش استفاده کند، حتی بارها هیتلر گفته بود که گوبلز سخنران بهتری است.

حالا که حرف هیتلر شد برخلاف تصور شما اول گوبلز از هیتلر خیلی بدش میومد. او که از طبقه کارگر آمده بود فکر میکرد که هیتلر خیلی کاپیتالیست است و به طبقه سرمایه‌دار بها میدهد (که واقعیت داشت ).

حتی در ١٩٢۶ جایی نوشته بود که بهتره این خرده بورژوا از حزب کنار گذاشته شود. اما یکبار که حضورا در جلسه سخنرانی هیتلر شرکت کرده بود ناگهان عاشق هیتلر میشه، از صداش، صحبتهاش بخصوص در مورد یهودیان، همه چیز هیتلر میشه ایده‌آل جوزف.

او هوادار شماره یک هیتلر میشه ولی متوجه میشه با کار کردن روی نوشته ها و سخنرانی‌ها او می‌تونه سریعتر پله های قدرت رو طی کنه اینجا هیتلر ٣٧ ساله و گوبلز ٢٩ ساله بودند اونها شروع می‌کنند با هم بیرون میرفتن، آخر هفته ها رو میگذروندند همه جا با هم بودند.

در ١٩٢٨ گوبلز در بین ١٢ نماینده نازی بود که برای رایش تاگ انتخاب میشن ، فقط ٣١ سالش بود این یکی از بزرگترین موفقیت هایش بود. ولی فکر کنید گرگی با اون همه کلکسیون از مشکلات مختلف رو بزارید توی رایش‌تاگ هدف اولش اعمال تمام ایده‌های نازیسم در سازمانهای کشور بود.

اینجا همان جایی است که شخصیت سوم داستان ما وارد میشه، دختری بلوند، با چشمهای آبی اسمش هست ماگدا، تازه از شوهر ثروتمند قبلیش به نام Günther Quandt طلاق گرفته و یک پسر بنام هرالد داره ۲۱من اینجا یک سکته به داستان بدم این خانواده آقای کانت از دو پسرش هرالد و هربرت امروز از ثروتمندترین خانواده‌های آلمان، صاحب ٣٠٪ سهام BMW ١٠٪ دایملر مرسدس تعدادی شرکتهای دارویی و و و هستند که ثروت امروزشون بیش از ٢٠ میلیارد دلاره. انشالله در یک فرصت دیگه در خدمتشون هستیم.

ماگدا خودش هم زندگی پیچیده ای داشته، مثل دوتای دیگر. ماگدا در ١٩٠١ از رابطه نامشروع یک مهندس با کارگر خونه اش به دنیا میاد، اما مادرش موفق میشه چند سال بعد با یک یهودی خیلی پولدار به نام Richard Friedländer ازدواج کنه، همون آقا هم نام خانوادگی اش رو روی دختر معصوم می‌گذارد.

آقای فریلندر، ماگدا رو خیلی خوب بزرگ می‌کنه و حتی به مدرسه خصوصی می‌فرستد. کسانی که در جوانی ماگدا رو دیده بودند می‌گفتند که همیشه گردنبند طلایی با ستاره داود دور گردنش داشت، بگذریم که بعداً همون رو هم به کمپ آشویتس می‌فرستند. حتی اولین دوست پسرش یک یهودی معروف صهیونیست بنام حیم ارلوزوروف Haim Arlosoroff بود. ماگدا‌ دختری بود که برای پول و قدرت به شدت ضعف داشت.

وقتی میخواد با گونتر کانت پولدار ازدواج کند. کانت که براش غیر ممکن بود یک دختر با فامیل یهودی رو بپذیره می‌ره سراغ پدر اصلی ماگدا و با پول راضیش می‌کنه که پدری دختر رو رسماً قبول کنند و نام خانوادگیش رو تغییر بده.

هرچند که ماگدا یک پسر ٩ ساله از گونتر داشت ولی ماگدا که حوصله اش از مسافرت‌های مکرر کاری گونتر به آمریکا سر رفته بود ، شروع کرده بود به سر و گوشش جنبیدن و برای خودش دوست پسر گرفتن، گونتر که قضیه رو کشف می‌کنه، فوری طلاقش میده اما ظاهراً پول خیلی خوبی هم بهش میده.

تا به عنوان یک زن مجرد وارد NSDAP یا همون حزب نازی میشه اما اونجا ماگدا خیلی سریع با هیتلر آشنا میشه، و بشدت جذب او میشه، هیتلر هم بنظر میاد که از ماگدا بدش نمیومده، او در یک نوشته گفته بود که ماگدا به زندگی او لطافت زنانه آورده و زندگی زمخت او را لطیف‌تر کرده.

اما همه می‌دونیم که هیتلر نمی‌تونست با ماگدا جلوتر بره، او در آن زمان با اوا برون Eva Braun بیرون می‌رفت برای هیتلر ممکن نبو با یک زن مطلقه ازدواج کنه برای همین ماگدا رو به دوست عزیزش همون جوزف کوچولو معرفی می‌کنه و اینجا سه قهرمان داستان ما به هم می‌رسند.

جوزف، قدکوتاه، تقریبا معلول و از خانواده پایین بود ولی یک نقطه قوت داشت، یک مخ بزن عالی بود ، او در رابطه با زنها موفقیت بسیار زیادی داشت چون خوب بلد بود حرف بزنه، زنها رو بخندونه و سرگرم کنه بقیه هم می‌گفتند که توی تختخواب خیلی خوب بوده.



بهرام‌گور
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان