تعداد نظرات: ۱ نظر
کد خبر: ۳۰۱۷۴
تاریخ انتشار: ۰۷ ارديبهشت ۱۴۰۱ - ۰۸:۱۳-27 April 2022
زنگ زدم در بزرگ آهنی قهوه ای رنگ باز شد، وارد حیاط شدم.
اتاقک کوچکی کنار در ورودی قرار گرفته بود، در چوبی آن مرا به سمت خود کشاند، در زدم، صدای خسته ای از داخل بفرما زد، در را باز کردم سلام بلندی گفتم، پیرمرد به آرامی از روی تخت بلند شد و نشست از دیدن من خوشحال شد. به گرمی خوشامد گویی کرد، آمدم دست بدم که دیدم دستش باند پیچی شده است. نگران پرسیدم بابا جان دستت چی شده؟! 

او هم با آب و تاب از ناراحتی پوستی گفت و من هم نشستم و به درد و دلش گوش دادم بعد از چند دقیقه شروع کرد به شوخی و خوش و بش، گفت با شما باید از قشنگی ها گفت. بابا شروع کرد از تک فرزندش صحبت کردن ، دختر خوشگل و چشم سبز و موطلایی که با شوهر و بچه هاش ساکن آلمان بودند. چه با آب و تاب هم تعریف می کرد. 

بهش گفتم اگر آنقدر خوبه پس چرا تنهات گذاشتند. ناراحت شد و گفت مدام بهم تلفن میکنه و به یادم هست اما توی زندگی خودشه من که از او توقعی ندارم. خالی بودن زندگی من مقصری نداره گذر زندگی همه ی آدم ها رو تنها میکنه حالا از این که آمدم خانه ی سالمندان راضی هستم. اینجا از من خوب نگهداری میشه. 

در حال تعریف و تمجید از زندگیش بود که یک خانم با آواز وارد اتاق شد. خیلی شیک و قشنگ بود موهای سشوار کشیده و رنگ شده داشت و گاهی آواز می‌خواند و گاهی سیگار می کشید. بابا به آرامی بلند شد و به سمت یخچالی که کنار اتاق بود رفت و همزمان زمزمه می کرد، فراموش کردم میوه بیارم و یک ظرف میوه آورد و روی میز گذاشت و مدام تعارف می کرد همان زمان دو مرد قد بلند وارد اتاق شدند از آن آقایونی که گاهی به سالمندان سر می‌زنند. 

خانمی که آواز می خواند از دیدن آن ها به وجد آمد و خوشحال شد مدام به موهایش دست می کشید و می خندید بلند شد و به سمت یکی از مرد ها رفت و کنارش نشست و شروع کرد به شوخی که تو نامزد منی و با من ازدواج کن، همه با هم می خندیدن من خیره به چهره ی زن بودم، اصلا بهش نمی آمد که ساکن سالمندان باشه. زنی زیبا و مرتب، پر از شور و هیجان زندگی.

از او در مورد زندگیش پرسیدم. گفت: مهماندار هواپیما بوده هواپیما ی شخصی پسر شاه، دختر جوان و زیبایی بوده و عاشق شغلش ، همان زمان انقلاب میشه و او از کار بی کار و بعد با مردی ازدواج میکنه و صاحب یک فرزند پسر می شه. اما از او جدا میشه و بعد تحمل تنهایی را نداشته و یک اتاق در سالمندان کرایه میکنه و ساکن آنجا میشه . بعد ها که به آنجا سرزدم و حال و احوالش را جویا شدم گفتن که شوهرش به دنبالش آمده و دوباره با او ازدواج کرده و رفتن اما متاسفانه بعد از مدت کوتاهی زن براثر سکته می میرد. چقدر از خبر مرگ زن خوش صدا غمگین شدم.

آنروز بعد از گذشت ساعتی در آن اتاق و حرف و گفت های زیاد و بگو و بخند از اتاق بیرون آمدیم و وارد حیاط شدیم یک پیرمرد و پیرزن روی تاپ دو نفره نشسته بودند و آرام با هم تاپ می خوردند چه غمی داشت حیاط، روی زمین پر بود از برگ های زرد و خشک پاییزی.

دلم گرفت انگار یکمرتبه غروب شد‌. یک مرد تنها روی نیمکت کنار حیاط نشسته بود و با خودش حرف می زد، ترسناک بود ازش دوری کردم، به نظر می آمد که روح و روان به هم ریخته ای داره، با فاصله از او گذشتم وارد ساختمانی که در انتهای حیاط بود شدم. ساختمانی دو طبقه بود آشپزخونه در زیرزمین قرارداشت. عده ای در آنجا مشغول کار بودند.

از راهروی باریک طبقه‌ ی اول عبور کردم و داخل اتاق ها را نگاه کردم، هر اتاق دو تخت داشت بعضی از ساکنین اتاق توانایی بلند شدن از تخت را نداشتند در عین حال از دیدن ما خوشحال شدند، اینجا متوجه شدم که بابا در اتاق vip زندگی می کرد و احتمالا بابت آن اتاق خصوصی تک تخت با دیوار های به رنگ کرم که نشانه ای از تجمل و زیبایی در آن نبود کرایه ی زیادی می داد البته از این که هم اتاقی نداشت و لازم نبود بوی ادرار و صدای ناله های کسی دیگر رو تحمل کنه باعث راحتی و آسایش او شده بود، پس پول بابا اینجا براش آرامش بیشتری آورده بود و به دلیل خوشروئی و خوش صحبتی آدم های زیادی دوستش داشتند و بهش سر می‌زدند.

یکی از آقایون جوان سازدهنی آورده بود و شروع به نواختن کرد. خانم مسن و مریضی که روی تخت دراز کشیده بود و نای بلند شدن نداشت دستاش را بالا آورد و شروع کرد به رقص ، به حرکت دستاش خیره شدم چه لاک قشنگی داشت . پرسیدم کی برات زده ؟ گفت : مهربون هایی مثل شما از آن اتاق آمدیم بیرون، در اتاق بعدی با خانمی به اسم هما آشنا شدم که نزدیک نود سالش بود و خیلی خوش صحبت و مهربان بود، او پرستار بازنشسته ای بود که حالا در دوران بازنشستگی و پیری به سالمندان آمده بود هما هم یک تک فرزند دختر داشت اما از او حرفی نزد و فقط از سفرها و ماجراجویی هاش تعریف می کرد بعد از من پرسید و از شغلم و گفتم که معلمم و دختر خوشگل و مهربونی دارم که همه ی زندگیم شده بهش گفتم من و دخترم جدایی ناپذیر هستیم. با هم خاطره های خوش می‌سازیم. 

هما نگاهی پرمعنا به من انداخت و سری تکان داد و گفت : جانم؛ هر وقت به سن من رسیدی و این دختر عزیزتر از جانت هنوز هم دوستت داشت و بهت احترام میزاشت آنوقت بیا و بگو که دخترم عاشق من است. تو زمانی او را به دنیا آوردی و از شیره ی وجودت بهش خوراندی تا سیر شد و بی نیاز از شیره‌ی وجودی تو او دیر یا زود به سمت زندگی و خواهش های خود می رود و تو می مانی و حسرت زندگی نکردن هات . به تو نصیحت میکنم که تا می توانی سفر کن و مراقب سلامتیت باش در چشم به هم زدنی زمان زندگیت به پایان میرسه پس چه خوب که خوش به پایان برسه و پر از تجربه و زندگی باشه.

هما از زندگی خودش راضی بود کوله باری از تجریه بود که می‌شد ساعت های زیادی پای حرفای شیرینش نشست و به رویاهای زیبا سفر کرد. هم اتاقی هما خانمی با موهای حنایی به اسم سکینه بود و کنترل ادرار نداشت او را پوشک می کردند با این وجود خیلی دوست داشتنی بود و با محبت و گرما ما را درآغوش کشید.

مدام از پسرهای مهربونش تعریف می کرد و می گفت که پسرم موقت مرا به اینجا آورده این آخر هفته می آید و مرا به خانه می‌برد. هما بهم اشاره کرد که هر هفته همین را می گوید و هیچ خبری از پسرهایش نیست. دلم برایش سوخت کمی میوه پوست گرفتم و بهش دادم از غذای بد آسایشگاه شاکی بود همان زمان یک خانم خوشگل ارمنی با لهجه ی قشنگش وارد اتاق شد و گفت وای سکینه جان من دلم پیتزا می خواد. هفته ی پیش یواشکی پیتزا سفارش دادیم و از بیرون برامون آوردند داشتیم می خوردیم که یهو سرپرست آسایشگاه آمد آنقدر آدم بدجنسی هست که نزاشت پیتزا رو تا آخر بخوریم و باقی را از ما گرفت و برد یک لحظه صورت زن مشمئز شد با اکراه گفت حتما خودش خورد. کلی هم من را دعوا کرد که فشارت بالا میره. آدم دروغگوی دزد. بعد هم شروع کرد به اعتراض از غذای آسایشگاه که اینجا غذای کافی نمیدن و همش غذاهای بی رنگ و رو و بی مزه به خورد ما میدن.

هما به زن ارمنی اشاره کرد که آرام صحبت کن اگر بشنون این طفلک ها رو بیرون می‌کنند و دیگه راهشون نمیدن زن ارمنی با سر تایید کرد و بعد یواشکی به من گفت: یکاری برامون بکن، لطفا به سازمان بهزیستی گزارش کن، ما دستمون کوتاهه وقتی هم بازرس میاد به ما ها قرص خواب میدن که ما خواب باشیم یا بی حال که نتوانیم شکایت کنیم. بهش قول دادم که پیگیری کنم همشون را بغل کردم صورت های چروکیده و دست های خسته اشان را بوسيدم و به طبقه‌ی بالا رفتم آنجا مخصوص آقایون بود چهره ی آقایون از دیدن خانم ها شاد شد همانطور که طبقه‌ی پایین خانم ها از دیدن مردهای جوان خوشحال‌ترشون اینجا هم پيرمردها از دیدن خانم های جوان خوشحال تر شدند و برق شادی را در چشمان بی فروغشون دیدم. 

یکی از پیرمردها با صدای سازدهنی بلند شد و شروع کرد به رقصیدن و چرخیدن، پیرمرد که روحش به او دستور شادی و رقص می داد جسمش به او یاری نرساند و ناگهان دستش را روی قلبش گذاشت و آرام روی زمین خزید، همگی فریاد زدیم و پرستار را صدا کردیم اما مرگ به او شانس دوباره ای نداد و او را با خود همسفر کرد.

ما از آن خانه که ساکنینش به انتظار پایان ماجرای زندگی بودند با غمی فراوان خارج شدیم.

غزال
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
غیر قابل انتشار: ۰
قاسم میرشکه
|
Germany
|
۰۹:۵۰ - ۱۴۰۱/۰۲/۰۷
0
0
ابن داستان کوتاه زیبا و سازنده بود و افکار انسان را به طرفی سیر می‌دهد که نمودار تنهایی در دوران پیری بخشی از زندکی ما است. چون انسان موجود اجتمایی می‌باشد ، سعی او همیشه در آن این است که با روش های مخطلف به آن دست رسی یابد.
سپاس از نویسنده
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
در جنگ روسیه علیه اوکراین کدام پیروز خواهد شد؟
روسیه
اوکراین
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان