کد خبر: ۳۰۰۹۴
تاریخ انتشار: ۰۱ ارديبهشت ۱۴۰۱ - ۰۸:۴۳-21 April 2022
به داستان‌هایی که در چند دقیقه کوتاه و گاهی در چند ثانیه می‌توان آنها را روایت کرد، داستان مینی‌مال (minimal story) یا داستانک می‌‌گویند.
داستانک‌ها بُرش‌های کوتاهی از زندگی‌اند که در عین اختصار و سادگی، به جِد نافذ و اثرگذار و گاهی غافلگیرکننده‌اند. در سنت عرفان اسلامی نمونه‌های درخشانی از این قبیل داستان‌ها با درونمایه طنز و شوخی می‌توان یافت که عمدتاً با هدف تعلیم و تنبّه عرفانی روایت شده‌اند. نمونه‌های کم‌نظیری از این قبیل در میراث عرفانی برجای مانده از مولانا و مرادش، شمس تبریز قابل ملاحظه است. نمونه‌هایی که در پی می‌آید، تنها مشتی نمونه خروار است که از دو کتاب «مقالات شمس» و «فیه ما فیه» گزینش شده است. 

یکی سخنِ ماهی می‌گفت، یکی گفتش که خاموش، تو چه دانی ماهی چیست؟ چیزی که ندانی چه شرح دهی؟
گفت: من ندانم که ماهی چیست؟!
گفت: آری، اگر می‌دانی نشان ماهی بگو.
گفت که نشان ماهی آن است که همچنین دو شاخ دارد همچون اشتر .
گفت: خَه! من خود می‌دانستم که تو ماهی را نمی‌دانی، الا اکنون که نشان دادی، چیزی دیگرم معلوم شد که تو گاو را از اشتر نمی‌دانی! (مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد، دفتر اول، ص۷۶)

گفتند جُحی را که این سو بنگر که خوانچه‌ها می‌برند.
جحی گفت: ما  را چه؟
گفتند که به خانه تو می برند.
گفت: شما را چه؟ (همان، ص۱۲۱)

... [آن نحوی] در کویِ نَغولِ پرنجاست افتاده بود، یکی آمد که: «هاتِ یَدَکْ». مُعْرَب نگفت، کاف را مجزوم گفت. نحوی برنجيد.
 گفت: «اُعبُر أنتَ لَستَ مِن اَهلی».
دیگری آمد، همچنان گفت. هم رنجيد، گفت: «اُعبُر أنتَ لَستَ مِن اَهلی».
هم‌چنين می‌آمدند و آن‌قدر تفاوت در نحو می‌دید و ماندن خود را در پليدی نمی‌دید!
همه شب تا صبح در آن پليدی مانده‌ بود، در قعر مزبَله؛ و دست کسی نمی‌گرفت و دست به کس نمی‌داد.
چون روز شد یکی آمد، گفت: «یا اباعُمَر قَد وَقَعتَ فی القَذَرِ».
قالَ: «خُذ بِیَدی فإنّک مِن أهلی».
دست به او داد، او را خود قوّت نبود، چون بکشيد هر دو درافتادند. هر دو را خنده می‌گرفت بر حال خود، و مردمان متعجّب، که اندرین حالت چه می‌خندند؟ مقام خنده نیست! (همان، ص۱۵۶)

یکی مُزیِّنی را گفت که تارهای موی سپید از محاسنم برچین.
مُزیِّن نظر کرد موی سپید بسیار دید. ریشش ببرید به یکبار به مقراض و به دست او داد.
گفت که تو بُگزین که من کار دارم! (همان، ص۱۸۰)

قزوینی شنید که مُلحد آمد.
زود مادر را نهاد و سر فروبرید!
گفتند: آخر حق مادری؟!
گفت: تا مُلحدان بدانند که مَحابا نیست!
مُلحد آن دید، گفت: او از من مُلحدتر است، من هرگز این نکردمی! (همان، ص۲۲۰)

استر اُشتر را گفت که تو در سَر کم می‌آیی، چگونه است؟
گفت: یکی از آنکه بر من سه نقطه زیادتیست، آن زیادت نهلد که در رو آیم.
آن یکی بزرگی جُثه و بلندی قد.
و دیگر روشنی چشم، از بالای گریوه نظر کنم تا پایان عقَبه، همه را ببینم، نشیب و بالا.
دیگر من حلال‌زاده‌ام تو حرام‌زاده‌ای! (مقالات شمس، تصحیح محمدعلی موحد، دفتر اول، ص۲۷۲) 

هندو خود را به ستیزۀ خواجه بکُشد.
ها، چرا خود را به ستیزه می‌کُشی؟
گوید: تا خواجه را زیان شود! (همان، ص۲۷۴)

آن یکی در همچنین کوفت.
تو کیستی؟
گفت: من برادرزادۀ خدا.
برون آمد خواجه خدمت کرد.
دست به من ده با تو کاری دارم.
ببُردش به مسجد که این خانۀ عموت، تو دانی، درآ، خواهی هیچ برون میا. (همان، ص۳۴۹)

جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند در راه؛ زر یافتند، حلوا ساختند.
گفتند: بیگاه است، فردا بخوریم و این اندک است، آن کس خورَد که خواب نیکو دیده باشد. ـ غرض تا مسلمان را ندهند ـ
مسلمان نیم‌شب برخاست. خواب کجا؟ عاشق محروم و خواب!... برخاست، جمله حلوا را بخورد.
عیسوی گفت: عیسی فرود آمد مرا برکشید.
جهود گفت: موسی در تماشای بهشت بُرد مرا، عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایبِ آن چه باشد در مقابله عجایب بهشت؟
مسلمان گفت: محمد آمد، گفت: ای بیچاره، یکی را عیسی بُرد به آسمان چهارم، و آن دگر را موسی به بهشت بُرد، تو محروم بیچاره، باری برخیز و این حلوا بخور! آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم. 
گفتند: والله خواب آن بود که تو دیدی، آنِ ما همه خیال بود و باطل. ( همان، دفتر دوم، ص۵۴)

اشتر را گفتند که از کجا می‌آیی؟
گفت: از حمّام.
گفتند که از پاشنه‌ات پیداست! (فیه ما فیه، تصحیح توفیق سبحانی، ص۶۰)

گفت: مادر را چرا کُشتی؟
گفت: چیزی دیدم که لایق نبود.
گفت: آن بیگانه را می‌بایست کُشتن.
گفت: هر روز یکی را می‌کُشم؟! (همان، ص۱۴۱)

پادشاهی سه بار رُقعه خواند، جواب ننوشت.
او شکایت نوشت که سه بار است که به خدمت عرض می‌دارم، اگر قبولم بفرمایند و اگر ردّم بفرمایند.
پادشاه به پشت رُقعه نبشت: اما عَلِمتَ اَنَّ ترکَ الجوابِ جوابٌ؟ جوابُ الاحمقِ سکوت! [= آیا نمی‌دانی که جواب ندادن هم خود، جوابی است؟! جواب احمق، خاموشی است!] (همان)

آن یکی بر درخت قمرالدين[= نوعی زردآلو] ميوه مى‌‏ريخت و مى‌‏خورد.
 خداوندِ باغ مطالبه ‏كرد.
 گفت: از خدا نمى‌‏ترسى؟
 گفت: چرا ترسم؟ درخت از آنِ خدا و من بنده خدا، بنده خدا مى‏‌خورد از مال خدا.
 گفت: بايست تا جوابت بگويم.
 رَسَن بياريد و او را بر اين درخت بنديد و مى‌‏زنيد تا جواب ظاهر شدن.
 فرياد برآورد كه از خدا نمى‌‏ترسى؟
 گفت: چرا ترسم؟ كه تو بندۀ خدا و اين چوب خدا، چوب خدا مى‌‏زنم بر بنده خدا. (همان، ص۱۴۱-۱۴۲)

شخصی امامت می‌کرد و خواند: «الاعرابُ اَشدُّ کفراً و نفاقاً». [= عرب‌های بادیه‌نشین کافرتر و منافق‌تر از دیگران‌اند./ سوره توبه /۹۷]
مگر از رؤسای عرب یکی حاضر بود. یکی سیلی محکم وی را فروکوفت.
در رکعت دیگر خواند: «و مِنَ الاعرابِ مَن آمَنَ باللهِ و الیومِ الآخِر».[و بعضی از اعراب به خداوند و روز بازپسین ایمان دارند./ همان/۹۹]
آن عرب گفت: الصَّفحُ اَصلَحَک! [= پس‌گردنی اصلاحت کرد!] (همان، ص۱۷۳)


کانال مجتبی اعتمادی‌نیا

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان