کد خبر: ۳۰۰۸۶
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۴۰۱ - ۱۵:۴۷-20 April 2022
و عبدالرحمان بن مُلجم به کوفه همی بود تا آن شب با آن شمشیرِ زهرآب داده، و خانۀ او به کوفه بود به محلّت بنی‌کِنده و آن قبیله بیشتر خوارج بودند...
و به میان ایشان اندر زنی بود که اندر کوفه از آن نیکوتر نبود نام او قَطام بنت الشجنه... و پسر مُلجم این زن را دوست همی داشت و او را به زنی خواست. زن او را گفت تو مرا کابین نتوانی داد و کابین من سه هزار درهم است و غلامی و کنیزکی و خون علی. گفتا بدهم که من خود از مصر بدین کار آمده ‌ام که او را بکشم و آنگاه بروم... پس با او بیعت کرد که هرگاه او علی را بکشد و این سه هزار درم و غلامی و کنیزکی بدهی من زن تو باشم. پس این زن گفت تو را یار باید. 

گفتا اگر بُوَد نیک و اگر نَبُوَد روا بُوَد. کسی باید که راز دارد و این سخن پیش کسی نگوید. پس آن زن سوی مردی رفت از بنی‌تمیم نام او وردان که گاه‌گاهی از او شنیدی که اگر مرا یار بودی من علی را بکشتمی. پس این زن او را گفت: یار یافتی و او را به نزد عبدالرحمانِ مُلجم برد و هر دو بیعت کردند. و مردی بود از بنی اَشجع نامش شبیب بن بَجَرَه، او نیز مذهب خوارج داشت و همی گفتی اگر توانستمی علی را بکشتمی. پس هر سه با هم یار شدند و همی بودند تا آن روز که وعده کرده بودند.

پس آن روز وقت سپیده‌دم عبدالرحمن و شبیب به مزگت[مسجد] اندر بنشستند یکی از آن سو و یکی از این سو. گفتند چون اندر آید هر دو شمشیر بزنیم تا اگر یکی خطا آید، یکی راست آید. وردان را گفتند تو پیش مسجد اندر بنشین تا اگر زخم ما خطا شود و مردمان به سرِ ما آیند و به گرفتن ما مشغول شوند تو از آن سوی دیگر خود را درانداز و شمشیری زن. و چون علی علیه‌السلام از درِ مزگت اندر آمد و ابن مُلجم علی را بیافت، شمشیر  بزد و شمشیر به پهلوی علی اندر آمد و گروهی گفتند بر سرش زد و به دو نیم کرد. 

و علی رضی‌الله بانگ کرد که بگیرید. مردمان مشغول شدند تا او را بگرفتند و شبیب و وردان بجستند. شبیب به میان مردم اندر شد و نیافتند و وردان به خانه اندر شد و مردم از پس او اندر شدند و او را بکشتند.  و علی را برگرفتند و به خانه بردند و عبدالرحمان ملجم را پیش علی بردند. علی گفتا: چرا چنین کردی؟ گفتا: زیرا که خون تو حلال دیدم از بس مسلمانان که بکشتی و خون بناحق که بریختی. علی مر حسن را گفت: این را نگاه دار، اگر من از زخم او بمیرم او را بکش، و اگر بهتر شوم دانم که او را چه باید کردن.

پس حسن او را به خانه بُرد و بسته همی داشت. پس دیگر روز امّ کلثوم سوی حسن آمد و همی گریست. عبدالرحمنِ مُلجم را دید بسته، گفتا:  ای ملعون، امیرالمومنین علی امروز بهتر است و تو را بتر. ابن مُلجم گفت: اگر پدرت بهتر است تو چرا همی گریی؟ من این شمشیر به هزار درم خریدم و هزار درم دادم تا زهرآب دادم و آن چنان است که اگر بر کوه زنم هلاک شود. 

پس دوم روز  امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه وصیت کرد. مردمان گفتند: یا امیرالمؤمنین از پسِ تو با حسن بیعت کنیم؟ گفتا شما دانید و من به خود مشغولم، اندر این کار چیزی نگویم. و روز سوم از آن زخم بمرد. و حسن و حسین او را بشستند و عبدالله بن جعفر با ایشان بود. سه جامه کفن کردند و تکبیر کردند، پس او را به گور کردند به کوفه میان سرای سلطان. دیگر روز مردمان با حسن بیعت کردند. پس حسن ابن مُلجم را بیاورد و بفرمود کشتن.

تاریخنامۀ طبری، ترجمۀ بلعمی

منبع: تاریخنامۀ طبری، گردانیدۀ منسوب به بلعمی، تصحیح و تحشیه محمد روشن، تهران، سروش، ۱۳۷۶ ـ ۱۳۷۴ /ص: ۶۷۳ تا ۶۷۵ 



کانال نقل معانی

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان