کد خبر: ۲۹۹۷۶
تاریخ انتشار: ۲۳ فروردين ۱۴۰۱ - ۱۵:۵۵-12 April 2022
صدرالدین الهی روزگاری در دانشکده ارتباطات مدرس روزنامه‌نگاری بوده و در پیدایش روزنامه‌نگاری مدرن در ایران سهم قابل توجهی داشته است. او که بیشتر به عنوان یکی از پایه‌گذاران کیهان ورزشی شناخته می‌شود،
 از بانیان پاورقی‌نویسی نیز به شمار می‌آید؛ سنتی که در ایران چندان به طول نینجامید. الهی اما برای پاورقی‌نویسی اهمیتی ویژه قائل است و یادآوری می‌کند که نویسندگان بزرگ دنیا پاورقی‌نویس بوده‌اند و رمان‌های بزرگ پاورقی بوده‌اند. او بی‌توجهی به پاورقی و دست کم گرفتن این مقوله را در کنار نپیوستن به کپی رایت از مهم‌ترین دلایلی می‌داند که تا امروز کسی از ایران جایزه ادبی نوبل نگرفته است.

 اخیراً از صدرالدین الهی که گفت‌وگوهایش با شخصیت‌های تاریخ معاصر نیز مشهور است، کتابی با عنوان «سیدضیا عامل کودتا» منتشر شده است. این کتاب چهار سال پیش با عنوان «سیدضیا مرد اول یا مرد دوم کودتا» در امریکا به چاپ رسیده و در ایران نیز اخیراً دو ناشر بدون کسب اجازه از نویسنده، آن را منتشر کرده‌اند. کتاب «سیدضیا عامل کودتا» شامل گفت‌وگوهای الهی با سیدضیا و خاطراتی است که این روزنامه‌نگار از مواجهه با این چهره پیچیده تاریخ معاصر داشته است. نام سیدضیا در ذهن ایرانیان یادآور کودتای سوم اسفند 1329 است؛ کودتایی که پایه‌های سلطنت قاجار را لرزاند و چندی بعد سرنوشت این دودمان را در هم پیچید تا حکومت پهلوی بنا شود.

 اما سیدضیا که خود را مرد اول کودتای سوم اسفند می‌دانست، نه تنها در حکومت جدید سهمی حاصل نکرد، بلکه مجبور به ترک کشور شد و سال‌ها غربت و دربه‌دری را تجربه کرد. در روزگاری که سیدضیا پس از سال‌ها غربت، به کشور بازگشته و در گوشه‌ای از این سرزمین به دامداری و کشاورزی مشغول شده بود، صدرالدین الهی با او به گفت‌وگو نشست تا رازهای آن کودتا را از چهره مرموز این سیاست‌مدار پیر بگشاید. این روزنامه‌نگار که حالا ساکن کالیفرنیای امریکاست، در گفت‌وگو با صدا از حاشیه و متن گفت‌وگوهایش با سیدضیا می‌گوید.
***
- بر اساس اطلاعاتی که در کتاب ارائه کرده‌اید، بخش‌هایی از کتاب «سیدضیا عامل کودتا» از جمله «گفته‌ها و نگفته‌هایی از سیدضیا» و «گفت‌وگوی ضبط شده با سیدضیاء‌الدین طباطبایی» پیش از چاپ این کتاب، در جای دیگری منتشر نشده است.

بله. «گفته‌ها و نگفته‌هایی از سیدضیا» هیچ وقت چاپ نشده بود. همان‌طور که در کتاب نوشته‌ام، سیدضیا موقع گفتن آن حرف‌ها، به من می‌گفت این‌ها برای نوشتن نیست. درباره «گفت‌وگوی ضبط شده با سیدضیاء‌الدین طباطبایی» هم در کتاب توضیح داده‌ام و گفته‌ام چطور آن را ضبط کرده‌ایم؛ سیدضیا حاضر نبود در جایی که فکر می‌کرد ناامن است صحبت کند، به همین دلیل این بخش در منزل پدر خانم من ضبط شد. البته کیفیت ضبط هم چندان مناسب نبود. در کتاب می‌بینید که به جای بعضی کلماتِ نامفهوم، سه نقطه گذاشته‌ام. نوار صوتی این گفت‌وگو هم موجود است. به هر حال این اولین بار است که این حرف‌ها در قالب کتاب چاپ می‌شود.
- حدود 46 سال از مرگ سیدضیا می‌گذرد. چرا شما در همه این سال‌ها تصمیم نگرفتید این بخش‌های منتشرنشده را چاپ کنید و چه شد که در نهایت اخیراً تصمیم به انتشار کتاب گرفتید؟
حقیقتش این است که در آن دوره که من با سیدضیا گفت‌وگو می‌کردم به‌شدت من را تحت فشار گذاشتند که این کارها را جمع کن. بعد از آن هم من اصلاً به فکر کتاب چاپ کردن نبودم. در اینجا رفقا گفتند این مصاحبه‌ها دارند از بین می‌روند، در کاغذهای روزنامه هستند و خراب می‌شوند. فشار آوردند که همه این‌ها را به کتاب تبدیل کن. من هم قبول کردم، اما من به شما قول می‌دهم که یک روزنامه‌نویس هیچ وقت کتاب‌نویس خوبی نیست.
- به دلیل همین اعتقادتان است که در «چند اشاره به جای مقدمه» اصطلاح «کتابروزنامه» را درباره این کتاب به کار برده‌اید؟
بله. برای اینکه از نظر من کتاب ویژگی‌های خاصی دارد. من وقتی کتاب استادانی مانند دکتر پرویز ناتل خانلری یا دکتر معین را می‌بینم، خجالت می‌کشم.
- اما جنس کار آنها اساساً با کار شما متفاوت است.
بله. اما منظور من کتاب است، وگرنه «کتابروزنامه» همین است که من به دست شما داده‌ام. من در این کتاب تعدادی از مصاحبه‌ها و خاطره‌ها را در کنار هم آورده‌ام. علاوه بر این مطالبی هم در دست داشتم که سیدضیا به من گفته بود، اما خواسته بود آنها را ننویسم. چون بعد از مرگ او من دیگر می‌توانستم آن حرف‌ها را هم منتشر کنم، آنها را در کنار مصاحبه‌ها قرار دادم و به این ترتیب این کتاب شکل گرفت.
-چرا بعد از مرگ سیدضیاء، به‌خصوص بخش «گفته‌ها و نگفته‌هایی از سیدضیا» را زودتر منتشر نکردید؟
بعد از آن، دیگر من اصلاً به آن صورت در کار روزنامه نبودم. وقتی سیدضیا فوت کرد، من داشتم دوره دکترایم را در فرانسه می‌گذراندم و بعد که برگشتم، یک سره به دانشکده علوم ارتباطات رفتم. آن موقع کار روزنامه‌ای من فقط ورزشی‌نویسی در «کیهان ورزشی» و بعد هم در روزنامه «رستاخیز» بود. در آن زمان من در مجله یا روزنامه دیگری کار نمی‌کردم و «سپید و سیاه» و «تهران مصور» هم دیگر تعطیل شده بودند.
- پس از آن و موقع همکاری با نشریات خارج از ایران هم هیچ وقت فرصتی برای چاپ این گفته‌ها و نگفته‌ها پیش نیامد؟
حقیقتش من دیگر در فکر این کار نبودم. من کارهای زیادی داشته‌ام. ده – دوازده سال در «کیهان لندن» نوشته‌ام. مقداری از مقالاتی که در «کیهان لندن» یا «روزگار نو» چاپ شده، در کتاب «دوری‌ها و دلگیری‌ها» منتشر شده‌اند. ولی در این مدت هیچ‌وقت به این فکر نکردم که مثلاً در «کیهان لندن» خاطرات سیدضیاءالدین طباطبایی را منتشر کنم. این موضوع علت خاصی هم نداشته است. شاید به علت تنبلی بوده است.
- در نهایت چاپ کردن این کتاب فقط به دلیل اصرار دوستان بود یا خودتان هم دلیل خاصی برایش داشتید؟
به اصرار دوستان بود. خودم هم فکر کردم که درست می‌گویند. این مصاحبه‌ها داشت در میان کاغذهایم از بین می‌رفت. من بسیاری از مصاحبه‌های خوبم را از دست داده‌ام به این دلیل که در جریان بیرون آمدنم از ایران، در بین کاغذهایم بوده‌اند و از بین رفته‌اند. مصاحبه‌های سیدضیا چیزی بود که من در دست داشتم؛ بخش‌های چاپ شده را که داشتم، بخش‌های دیگر را هم آماده کردم و حاصل آن کتابی شد که منتشر شده است.
- این کتاب در ایران به‌تازگی منتشر شده است. در امریکا در چه سالی منتشر شد؟
نسخه‌ای را که در آمریکا چاپ شده «شرکت کتاب» در پاییز 2011 میلادی یا همان سال 1390 چاپ کرده است. این کتاب خیلی دیر در ایران چاپ شده است؛ یعنی چهار سال بعد. من شنیده‌ام که دو ناشر هم آن را چاپ کرده‌اند.
- بله. انتشارات فردوس و نشر ثالث. فکر می‌کنم هیچ کدام هم از شما اجازه نگرفته‌اند. شما خودتان هیچ کدام از این نسخه‌ها را دیده‌اید؟
نخیر. ما که آنجا نیستیم جزء اموات هستیم دیگر. اجازه لازم نیست.
- به طور کلی کپی رایت در ایران رعایت نمی‌شود.
بله و متقابلاً هم شما به دلیل اینکه ایران قانون کپی رایت را نپذیرفته است، هیچ وقت نمی‌توانید جایزه ادبی نوبل را در ایران ببرید.
- البته شاید کیفیت آثار ادبی ما هم هنوز به سطح قابل قبولی نرسیده‌ باشد.
نه این طور نگویید. ما واقعاً شاعران و نویسندگانی داشتیم که می‌توانستند در رده‌های بین‌المللی قرار بگیرند. وقتی من شعر فارسی را بررسی می‌کردم، چنین افرادی کم نبودند. روزنامه «لوموند» روزنامه‌ کوچکی نیست. من در این روزنامه شعر معاصر فارسی را با ترجمه شعرهای شاعران بزرگ معرفی کردم.
- در زمینه شعر بله، اما شاید در زمینه رمان و ادبیات داستانی هنوز به سطح خوبی نرسیده‌ایم.
شاید چون آن طور که شاید و باید به رمان و داستان نپرداخته‌ایم. اگر بخواهیم درباره رمان و داستان حرف بزنیم حرف‌های زیادی هست. ما رمان را در ایران کشته‌ایم. چون در دنیا پایه رمان پاورقی بوده و ما در ایران گفته‌ایم پاورقی‌نویس مزخرف‌نویس است و خودمان را خلاص کرده‌ایم.
- اگر موافق باشید به کتاب «سیدضیا» برگردیم. شما در بخشی از مصاحبه اول نوشته‌اید «خیلی مشکل است که سیدضیاء مرموز، سیدضیاء کودتاچی، سیدضیاء رئیس‌الوزرای کابینه سیاه، سیدضیاء فلسطینی، سیدضیاء عنعناتی، سیدضیاء مرتجع، سیدضیاء لیدر اکثریت مجلس چهاردهم، سیدضیائی که همه او را یک عامل سیاست خارجی می‌دانند، بی‌پرده مقابل انسان قرار بگیرد و آدم مجبور شود در افکار و عقایدی که با آن بزرگ شده و در مشرب و سرچشمه‌ای که در آن غسل تعمید فکری کرده، تجدید نظر کند.» اما به نظر می‌رسد که شما این کار مشکل را انجام داده‌اید و با این گفت‌وگوها واقعاً درباره سیدضیا تجدیدنظر کرده‌اید. تصویری که شما در این کتاب از سیدضیا ارائه می‌کنید، کاملاً با تصویرهای سیاه و مشکوکی که دیگران از او ارائه می‌دهند متفاوت است. چه اتفاقی افتاد که این تغییر در نظر شما ایجاد شد؟
من دیدم سیدضیا مثل بنده یک آدم روزنامه‌نویس است که خیلی شجاع‌تر و گردن‌کلفت‌تر از من بوده و آمده در سیاست دخالت کرده است. البته به نظر من این کارِ غلطی است. هیچ وقت در روزنامه‌نویسی قصد این را نکنید که از این طریق به جایی برسید. من همیشه این را سر کلاس درس می‌گفتم که روزنامه باید برای شما هدف باشد نه وسیله.
- منظورتان این است که شما سیدضیاء را یک روزنامه‌نگار دیدید و به همین دلیل به او نزدیک شدید؟
نه. او روزنامه‌نگاری بود که روزنامه را وسیله‌ای برای رسیدن به هدف خود کرده بود و بعد از به قدرت رسیدن روزنامه خود را تعطیل کرد. البته خودش هم اصلا این موضوع را انکار نمی‌کرد که روزنامه برایش وسیله بوده است.
- بله. سیدضیا می‌گوید که روزنامه ابزاری برای رسیدن به قدرت است.
تمام شد.
- فکر می‌کنید چرا همواره چهره سیاهی از سیدضیا ارائه شده است؟
سیدضیا ابتدای کارش موقع کودتا، گردن کلفت‌ها را زندانی کرده بود، اما اصولاً با روشی که انتخاب کرده بود حرف‌هایی که زده بود، بعداً در ایران یک آدم دست راستی شده بود که طبعاً دست چپ با او مخالف بود. خود من میانه چپ هستم.
- چه اتفاقی افتاد که نظر شما در مورد او تغییر کرد؟ یعنی چه چیزی در او دیدید که نظر شما تغییر کرد؟
نه. تغییری نکرد. من این آدم را آن چنان که شناختم معرفی کردم. من هیچ‌وقت به عنوان یک آدم سیاه به سراغ او نرفتم.
- یعنی فکر نمی‌کردید که آدم مشکوکی است؟
بیشتر به این فکر می‌کردم که چطور می‌شود این آدم را به حرف آورد. بعد نگاه کردم که چقدر راحت حرف می‌زند. من رگ روزنامه‌نویسی او را به دست آورده بودم، هر وقت می‌خواستم او را راه بیندازم، از آن رگش استفاده می‌کردم.
- در شرح یکی از عکس‌های کتاب نوشته‌اید «او می‌دانست کلاه بر سر من گذاشتن کار سختی است.» فکر می‌کنید در مجموع سیدضیا کلاه سر شما نگذاشته است؟
نه. نه. او قصد این کار را نکرد و من هم این امکان را به او ندادم. چه کلاهی بر سرم بگذارد؟ می‌خواست چکار کند؟
- یعنی اینکه مثلاً به شما دروغ بگوید.
نه. واقعاً دروغ نگفت. حرف‌هایی را هم که می‌ترسید چاپ بشوند، بیان می‌کرد و بعد می‌گفت این‌ها برای چاپ کردن نیست. البته ممکن است این کتاب مورد ایراد قرار بگیرد؛ به این معنی که به من بگویند شما هیچ سندی ندارید. من هم آدم سندداری نیستم. می‌گویم آدمی با من گفت‌وگویی کرده و گفته تا زمانی که من هستم، این‌ها را ننویس و من بعد از مرگش حرف‌هایش را چاپ کرده‌ام.
- بر اساس آنچه شما در کتاب آورده‌اید، با گفت‌وگوهایی که با سیدضیا داشته‌اید، مقداری وارد رابطه شخصی با او شده‌اید. تصویر کلی که از توصیف‌ها و نقل‌وقول‌های شما از سیدضیا به دست می‌آید، این است که سیدضیا یک سیاستمدار رسمی و خشک است که رفتارهای او اصلاً با زندگی مدرن نمی‌خواند؛ مثلاً دیدگاهی که او درباره سینما یا زن دارد، به هیچ وجه نگاهی مدرن نیست. شما چه ویژگی‌هایی در او دیدید که این همه به او نزدیک شدید؛ یعنی چه عاملی باعث این نزدیکی شد؟
به نظر شما آدمی که در سن 29 سالگی کودتا کرده و یک دفعه حاکمِ همه چیز شده، شخصیت قابل توجهی نیست؟
- منظور من ویژگی‌های شخصی اوست؛ چه چیزی در او دیدید که با او وارد ارتباط شخصی شدید؟
من دیدم او آدمی است که سعی در دروغ‌گویی و پیچاندن ندارد. اگر بخواهد چیزی را نگوید، نمی‌گوید و به من دروغ نمی‌گوید.
- یعنی به دلیل صداقتش به او نزدیک شدید؟
بیشتر رفاقتش تا صداقتش. و البته تا آخر هم من با او روابط معمولی را حفظ کردم. او من را دوست داشت و به من علاقه‌مند شده بود.
- شما چطور؟ شما هم به شخصیت سیدضیا علاقه‌مند شده بودید؟
بله. به دلیل اینکه سیدضیا کارهایی می‌کرد و حرف‌هایی می‌زد که در آن زمان به نظر می‌آمد از او بعید باشد. مثال آن را در همان «گفته‌ها و نگفته‌هایی از سیدضیا» بیان کردم، روزی که دکتر مصدق فوت کرد و من در آنجا بودم و دیدم که او چه کرد. [در کتاب آمده است که سیدضیا  در روز درگذشت دکتر مصدق، برای سفارش درباره لزوم پخش اعلامیه رسمی و برگزاری مجلس ترحیم رسمی برای او به سراغ شاه رفت.] خوب، می‌شود به چنین آدمی اعتنا نکرد؟
- شما در مصاحبه‌های دیگری که دارید؛ به عنوان مثال مصاحبه ساعد مراغه‌ای که در همین کتاب هم چاپ شده، چندین بار با اشاره و کنایه و حتی در یک جا با استفاده از شعر «جهان‌دیده بسیار گوید دروغ»، مخاطب را نسبت به صداقت گفتار مصاحبه‌شونده به شک می‌اندازید و درواقع شکی را که خودتان درگیر آن هستید، به مخاطب منتقل می‌کنید.
بله. ساعد مراغه‌ای با کمال زیرکی و درست برخلاف سیدضیا صحبت می‌کرد. یادتان باشد که او میکروفن را به‌سختی در دست گرفته بود و حرف می‌زد. ساعد مراغه‌ای برخلاف اینکه درباره او می‌گفتند که آدم احمقی است، انسان بسیار باهوشی بود.
- چرا بر خلاف آن گفت‌وگو، در گفت‌وگوی شما با سیدضیاء هیچ اثری از آن کنایه‌ها و چالش‌ها نیست و حتی در این گفت‌وگوها توصیف‌های مثبت به نفع او ارائه شده است؟
چرا ندارد. برای اینکه نوع صحبت متفاوت است. شما وقتی موقع مصاحبه می‌بینید مصاحبه‌شونده دارد سر شما کلاه می‌گذارد، انتقادی برخورد می‌کنید.
- یعنی شما فکر می‌کردید ساعد مراغه‌ای سر شما کلاه می‌گذارد، ولی سیدضیا این طور نیست؟
اصلاً ساعد در یک بخش‌هایی دروغ می‌گفت. او مرد بسیار محتاط و باهوشی بود برخلاف اینکه درباره‌اش می‌گفتند احمق است. او شش ماه بعد از آن مصاحبه از دنیا رفت، اما در آن سن و آن شرایط باز هم حواسش جمع بود. اگر ما به سن و سال او برسیم و حواس‌مان مثل او جمع باشد، باید کلاه‌مان را هوا بیندازیم.
- همان طور که خود شما در کتاب اشاره کرده‌اید، در بخش‌هایی از سخنان سید ضیا تناقض دیده می‌شود. بعضی سخنان سیدضیا در مصاحبه اول که با پرسش «آقا راست است که شما انگلیسی هستید؟» شروع می‌شود، تناقض‌هایی با اظهاراتش در مصاحبه ضبط شده دارد.
این دو مصاحبه دو کار کاملا متفاوت است. مصاحبه ضبط شده حرف‌های سیدضیا مقابل میکروفن است. او مقابل میکروفن دست و پای خودش را گم می‌کرد، ناراحت بود و سعی می‌کرد در حرف‌هایی که می‌زند زیاد سند و مدرک ندهد، در حالی که در مصاحبه‌های دیگر وقتی کنار من نشسته بود خیلی راحت از همه چیز حرف می‌زد؛ از آب و هوا گرفته تا خیار و چیزهای دیگر.
- یعنی سیدضیا در مصاحبه اول که بنا بود همان موقع چاپ شود، کمتر از مصاحبه ضبط شده که قرار گذاشته بودید منتشر نشود، می‌ترسید؟
نه. البته توجه داشته باشید که بعد از چاپ یک بخش از همان مصاحبه اول، جلوی انتشار ادامه آن را هم گرفتند و من ادامه آن را در اینجا چاپ کردم. موضوع این است که اصولاً بعضی آدم‌ها مقابل میکروفن آسان و راحت نیستند. دکتر خانلری از جمله کسانی بود که مقابل میکروفن اصلاً طاقت نمی‌آورد، اما من بدون میکروفن ساعت‌ها با او مصاحبه کردم و فکر می‌کنم تعدادی از آن مصاحبه‌ها در تهران در کتابی به نام «نقد بی غش» چاپ شده است. من سعی می‌کردم موقع گفت‌وگو با این افراد، حرف‌هایشان را بنویسم. بعد هم متن گفت‌وگو را به آنها نشان نمی‌دادم و آنها وقتی چاپ می‌شد، آن را می‌دیدند.
- به هر حال در این دو مصاحبه یک سری تناقض‌هایی دیده می‌شود که خدشه‌هایی به صحبت‌های سیدضیا وارد می‌کند؛ مثلا او یک جا درباره رضاخان و دیگر اعضای گروهشان می‌گوید ما پنج نفر بودیم و با هم مشکلی نداشتیم ولی در مصاحبه دیگر حتی از این حرف می‌زند که اعضای گروه قصدِ کشتن رضاخان را داشته‌اند و او رضاخان را نجات داده است.
خوب این چه تناقضی دارد؟ آنها پنج نفر بوده‌اند که دو نفرشان فکر کرده‌اند رضاخان مزاحم است و به سیدضیا گفته‌اند اجازه بدهید این مردکه دراز را با موزر بزنیم و سیدضیا مخالفت کرده است. یادتان باشد قضاوت‌های سیدضیا درباره رضاشاه خیلی سالم است.
- بحث من در مورد رضاشاه نیست. پرسش من این است که چرا شما در مصاحبه دوم به او نمی‌گویید که حرفش برخلاف مصاحبه قبلی است. در مصاحبه دوم می‌گوید که هیچ اختلافی بین ما نبود و ما با هم دوست بودیم.
می‌دانید برای چه این کار را نکردم؟ برای اینکه این مصاحبه روی ضبط صوت بود و دلم می‌خواست حرف بزند.
- یعنی اگر تناقضی هم در حرف‌هایش می‌دیدید، سکوت می‌کردید؟
گوش می‌کردم. وظیفه روزنامه‌نویس هم این است که وقتی چیزی را ثبت می‌کند همان را منتشر کند. نوار صوتی آن گفت‌وگو هم هست که می‌توانید گوش کنید.
- جریان «کتاب سیاه» که سیدضیا چندین بار درباره نوشتن آن حرف زده، چه بود؟
شخصاً به شما می‌گویم آن را باور نکنید.
- سیدضیا چند مرتبه از نوشتن چنین کتابی حرف زده است. او حتی در بیانیه حزب اراده ملی هم این را نوشته که من دارم این موضوع را کتاب می‌کنم.
بله، اما مگر آدم نمی‌تواند بلوف بزند؟
- چه لزومی داشت که سیدضیا چندین بار این دروغ را تکرار کند؟
او می‌خواست که خلق‌الله بترسند. این آدم از خودراضی و در عین حال شیطان که همه کار می‌کند، می‌خواهد همه را بترساند و بگوید که من کتابی دیگر دارم که در آن هم چیزهای دیگری نوشته‌ام، حواس‌تان باشد.
- یعنی می‌خواست به کسانی که با او مخالف بودند، هشدار دهد؟
بله.
- به نظر می‌رسد سیدضیا خیلی دوست داشت خودش را به انقلاب اکتبر وصل کند. او مکرراً به لنین و حتی موسولینی ابراز علاقه می‌کند و بر تشکیل کمیته آهن تأکید می‌کند. به نظر می‌رسد او این ادعاها را برای رد گم کردن یا مبرا شدن از اتهام همکاری با انگلیس مطرح می‌کند.
نه، واقعاً اعتقاد داشت.
- واقعاً چقدر چپ‌گرا بود؟
چپ نبود، اما واقعاً لنین را دیده بود و پای صحبت‌هایش ایستاده بود و بعد هم آن طور که در کتاب نوشتم روس‌ها هم رابطه خوبی با او داشتند. به شوروی سفر کرده بود.
- یعنی افکار چپ داشت؟
نه، افکارش به معنای چپی که در ذهن شما و در ذهن رفقای چپ ماست، چپ نبود، اما به هر حال کسی که از لنین و انقلاب اکتبر خوشش بیاید و با آنها زندگی داشته باشد، طبیعتاً می‌تواند رگه‌های چپی هم داشته باشد. کارهایی که او می‌کرد بیشتر کار یک آدم سوسیالیست بود تا آدم دیگری. مثلاً مراقب آدم‌ها بود و از آن نوع کارهایی می‌کرد که آدم‌های دست راستی نمی‌کنند. یا تواضع خیلی زیادی که داشت.
- یا نفرتی که از اشراف داشت.
بله.
- یکی از موضوعاتی که شما درباره آن از سیدضیا سؤال پرسیده‌اید ایرادی است که از جانب مارکسیست‌ها یا دست چپی‌ها به کودتا وارد می‌شود و آن این‌که کودتای سیدضیا درواقع یک کنترکودتا بوده است برای اینکه جلو نفوذ شوروی یعنی کمونیست‌ها یا بلشویک‌ها در ایران را بگیرد و اینکه انگلیس‌ها کودتا را تقویت کردند تا بلشویک‌ها بر ایران مسلط نشوند. سیدضیا در پاسخ این سؤال به شما می‌گوید لرد کرزن که از ایران ناامید شده بود، خودش میل داشت که روس‌ها بر ایران مسلط شوند، مملکت را بگیرند و درسی به ایران بدهند. او درباره این ادعا استدلال‌هایی می‌آورد که چندان منطقی به نظر نمی‌رسند و به اندازه کافی هم درباره آنها توضیحات منطقی ارائه نمی‌کند، اما شما خیلی زود می‌گویید که من قانع شدم. واقعا آن زمان شما قانع شدید؟
ببینید او حرف پرتی نمی‌زد. آنها می‌خواستند ایران را نصف کنند که عملاً هم این کار را کرده بودند. یعنی شمال ایران در دست روس‌ها و کمونیست‌ها بود و پلیس جنوب هم رو به انگلیس‌ها رفته بود. تاریخ ما کاملاً  این را نشان می‌دهد. حالا اینکه آنها کودتا کرده بودند که این را از بین ببرند و در حقیقت این قرار را به هم بزنند، خودش یک مساله بود.
- روسیه و انگلیس بر سر ایران رقابت داشتند، روس‌ها میل داشتند به شمال نزدیک شوند و انگلیس‌ها به ایران. اما سیدضیا در اینجا می‌گوید لرد کرزن اصلاً میل داشت که روس‌ها بیایند مملکت را بگیرند و کلاً بر ایران مسلط شوند تا انتقام اینکه ایرانی‌ها به روسیه پشت کردند و به آلمان تمایل نشان دادند گرفته شود.
البته این نظر او بود و او این طور فکر می‌کرد.
- سؤال من درباره آن قسمتی است که شما درباره توضیحات سیدضیا می‌گویید کاملا قانع‌کننده بود.
من از این جهت گفتم قانع‌کننده بود که توضیحی که او می‌داد درباره اینکه انگلیسی‌ها از نزدیک شدن ایران به آلمان به آن صورت عصبانی بودند قانع‌کننده بود.
- با نظرِ قسمت اول صحبتش درباره اینکه انگلیس‌ها می‌خواستند روس‌ها به ایران مسلط شوند، چطور؟
انگلیس‌ها راحت‌تر بودند که با روس‌ها در سلامت نفس با هم زندگی کنند. در طول تاریخ هم این طور بوده و همیشه این دو کشور بر سر مسأله ایران به نوعی کوتاه می‌آمدند.
- سیدضیا درباره رابطه خود با انگلیس از یک طرف می‌گوید که پول کودتا را از انگلیس گرفتم و از طرف دیگر می‌گوید که کودتا کردم و منافع انگلیس را نادیده گرفتم و قرارداد انگلیس‌ها با روس‌ها را لغو کردم و بعد هم می‌گوید انگلیس‌ها را فریب دادم.
یک آدم نمی‌تواند از روی شیطنت این کارها را انجام دهد؟
- یعنی به نظر شما واقعاً سیدضیا موفق شده بود و انگلیس‌ها را گول می‌زد؟ چون می‌گوید که من انگلیس‌ها را گول زدم.
قبول کرده بودند که اگر این بیاید، خوب می‌شود. و این پول هم که می‌گوید گرفتم، برای این بوده که قزاق‌ها به تهران بیایند، تا بتوانند اوضاع را سروسامان بدهند و کار تمام شود. از طرفی یادتان باشد که سیدضیا را بیشتر از 100 روز نگه نداشتند.
- فکر می‌کنید این انگلیس‌ها بودند که او را نگه نداشتند؟
نه، شاید سیاست بین‌المللی یا سیاست خارجی یا سیاست رجال ایرانی که در دست انگلیس‌ها بودند.
- یعنی به نظر شما ادعاهای سیدضیا در مورد رابطه‌اش با انگلیس و روسیه به واقعیت نزدیک بود؟
آره.
- کمیته آهن چقدر در کودتا نقش داشت؟ چون سیدضیاء خودش تلاش می‌کند که بگوید کمیته آهن یک جمع اسرارآمیز بود و قدرت در اختیار داشت، اما اگر این کمیته این قدر قدرتمند بوده و چنان قدرت نظامی قوی‌ای داشته که آن طور که خود سیدضیا می‌گوید، برای ترور آماده بوده است، پس چرا سیدضیا طبق ادعای خود، رضاخان را وارد جمع کودتا کرد؟ یعنی کمیته آهن خودش واقعاً اینقدر قدرت نداشت که کودتا کنند؟
نه. چون نیروی مسلحی که در اختیار رضاخان بوده، در اختیار این افسران نبوده است. این‌ها افسر بودند. مثلاً من کلنل کاظم‌خان (از همراهان سیدضیا در کودتا) را دیده بودم. او یا ملامسعودخان تحصیل‌کرده‌های فرنگی‌مآب بودند. رضاخان کسی بود که از میان مردم بلند شده بود و هم ارتش نظامی و هم مردم را می‌شناخت و با آنها بزرگ شده بود و با آنها نان و آبگوشت خورده بود، در حالی که افسران کمیته آهن فرنگی‌مآب بودند.
- یعنی مجبور بودند رضاخان را داشته باشند برای اینکه وجهه داشته باشند یا اینکه نیرویی را در اختیار بگیرند؟
برای اینکه نیرو داشته باشند. نیرویی در اختیار رضاخان بود که در اختیار هیچ کدام از این‌ها نبود.
- موضوع دیگری که در مصاحبه‌ها دیده می‌شود این است که سیدضیاء خیلی سعی می‌کند نقش رضاخان را در کودتا چندان مهم جلوه ندهد و بیشتر انگیزه او را به انگیزه مالی تقلیل می‌دهد.
نظر سیدضیا این بوده و شاید هم واقعاً همین طور بوده باشد. اینکه می‌گوید وقتی نماینده‌های دولت آمده بودند و داشتند رضاخان را (از کودتا) منصرف می‌کردند، من وارد اتاق شدم، کلاه از سر برداشتم و گفتم من اتاماژور هستم، حرف دیگری است.
- خب اگر انگیزه رضاخان فقط انگیزه مالی بود و او طبق ادعای سیدضیا خیلی هم ترسو بود، چرا بعدها او توانست در قدرت بماند ولی سیدضیا برکنار شد. اگر رضاخان فقط انگیزه مالی داشت، باید پولش را می‌گرفت و می‌رفت.
تقریباً سیدضیا را کنار گذاشتند. رضاخان این عُرضه را داشته و این نیرو را داشته و کسانی هم که با او کار می‌کردند همه می‌گفتند که به‌خوبی فرماندهی می‌کرده است.
-اما سیدضیا در جاهایی سعی می‌کند رضاخان را خیلی بی‌عرضه نشان دهد.
در بخش‌هایی از او خوب می‌گوید و در بخش‌هایی بد.
- چقدر ادعاهای سیدضیا را درباره نفوذ خودش مثلاً نفوذش بر شخصیت‌های سیاسی و حتی انگلیسی‌ها واقعی می‌دانید؟
شاید مبالغه کرده باشد اما حقیقت داشته است.
- یعنی تا این اندازه آدم زیرک، قدرتمند و باهوشی بوده است؟
شک نکن.
- پس چرا با وجود این زیرکی او نتوانست قدرت را به دست بگیرد؟
یادتان باشد یک جوان 29 ساله این کار را کرده بود، آن هم در آن زمان.
- خوب به او این اتهام وارد شده که وابسته بوده و با وابستگی توانسته این کار را انجام دهد.
مگر قشون داشته؟ مگر اسلحه دستش بوده؟ پس باید با یک چیزی مخالفان خودش و دیگران را جذب کرده باشد. بعد هم متوجه شدند که این آدم زیاده‌طلبی است. اصلاً خودش گفت و در کتاب هم آمده که بدهکاری که به رضاشاه دارد این است که او را سالم به مرز رسانده تا او را نفله نکنند.
- بله، چند بار این را تکرار می‌کند. هم ظهور و کودتایش ناگهانی بود و هم سقوطش. خودش چه تحلیلی از این سقوط ناگهانی داشت؟
گفت نمی‌توانستم دیگر و فهمیدم دیگر این طور نمی‌شود کار کرد.
- به نظر شما چرا نمی‌توانست؟ تحلیل شما از سقوط ناگهانی او چیست و چرا نتوانست در قدرت بماند؟
او نمی‌توانست آدم‌ها را خوب نگه دارد. او به عنوان یک رهبر حزب اراده ملی را درست کرده بود و جمعیتی هم دورش جمع شده بود، اما آدم نگه‌دار نبود. اصلاً رفتارش رفتاری بود که آدم‌نگه‌دار نبود. او واقعاً با من رفیق بود، اما اگر من کارمند یا آدم او بودم، اصلاً نمی‌شد در کنارش بمانم. آدم‌هایی هم که پیش او می‌آمدند، بیشتر ملاحظه او را می‌کردند.
- چه ویژگی‌ای داشت که باعث چنین موضوعی می‌شد؟
نمی‌دانم. اما چنین آدمی بود و این طور ساخته شده بود. می‌آمد، حرکتی راه می‌انداخت، اما دیگر نمی‌توانست آن را اداره کند. مظفر فیروز، برادر مریم فیروز و پسر نصرت‌الدوله، رفته ایشان را از کربلا به فلسطین وارد کرده و بعد به ایران آورده است. او هم آدم عجیب و غریبی بوده، ولی حتی او هم نتوانسته با سیدضیا کار کند و دشمن شماره یک او شده است.
-معمولاً آدم‌هایی که از طبقات فرودست جامعه هستند و جزء اشراف نیستند، وقتی وارد قدرت می‌شوند انگار می‌خواهند به نوعی با اشراف تسویه حساب کنند. امیرکبیر هم یکی از این مثال‌هاست که به نوعی می‌خواست از درباری‌ها زهرچشم بگیرد. از نظر شما بین شخصیت سیدضیاء و امیرکبیر از این نظر شباهتی وجود دارد؟
نه، دو آدم متفاوت هستند.
- چون به نظر می‌رسد سیدضیاء هم مثل امیرکبیر می‌خواهد به نوعی از طبقه اشراف زهرچشم بگیرد.
نه. سیدضیا این کار را کرده، اما داستان امیرکبیر داستان دیگری است. آقای فریدون آدمیت، نویسنده کتاب «امیرکبیر و ایران»، کار بزرگی کرده که وقتی آن را بخوانید، می‌‌فهمید امیر کبیر آدمی است که با تفکرات دیگری وارد دستگاهی شده که اصلاً آن دستگاه این تفکرات را نمی‌پسندد.
- یعنی بین این دو از این نظر شباهتی نمی‌بینید.
من نمی‌بینم.
- سیدضیا در این گفت‌وگوها تلاش کرده که چهره مذهبی از خودش نشان بدهد. به نظر شما مذهبی بودن او، چه تأثیری بر عملکرد سیاسی‌اش داشت؟ مثلا سرو دوغ به جای شامپاین از سر اعتقاد بود یا صرفاً برای عوام‌فریبی بود؟
سیدضیا مسلمان بود؛ یعنی واقعاً به تمام معنی آدم مسلمانی بود؛ نمازش سر جایش بود و مسائل اسلامی را هم رعایت می‌کرد. او واقعا اعتقاد داشت. کاملاً احساس می‌شد که او اصولاً یک آدم مذهبی است. یعنی اعتقاد دارد و پایه‌های دینی او خیلی محکم است.
- نکته دیگر درباره او این است که انگار خیلی هم به کلمه «دیکتاتور» علاقه داشته و بر آن تأکید می‌کند.
بله دیگر خودش هم گفته که می‌خواستم دیکتاتور باشم.
- به نظر شما اگر سیدضیا موفق می‌شد و حکومت دلخواهش را تشکیل می‌داد، چه حکومتی تشکیل می‌داد؟
بیشتر از لنین به موسولینی شبیه می‌شد.
- به نظر شما حکومت او ممکن بود از چه نظر شبیه به حکومت موسولینی ‌شود؟
اگر او به قدرت می‌رسید، همان تندروی‌های موسولینی را داشت و احتمالاً شاید او هم همان ترس آخر کار موسولینی را داشت.
- سیدضیا می‌گوید من می‌خواستم دیکتاتور مصلح باشم. به نظر شما او می‌خواست چه اصلاحاتی را و از چه نظری انجام بدهد؟
منظور او این است که دیکتاتورهایی وجود دارند که خون‌ریزی و خراب‌کاری می‌کنند، ولی من می‌خواستم دیکتاتور مصلح باشم.
- در بحث اعلامیه کافتارادزه باز می‌آید که نقش خود را کمی پررنگ‌تر جلوه دهد. بعد در این باره به قدری افراط می‌کند که به‌جز خودش و تعداد اندکی که اسم برخی از آنها را می‌برد، بقیه مخالف‌ها را به داشتن امیال و اغراض شخصی متهم می‌کند.
بله همان طور که به شما گفتم آدمی بود که نمی‌توانست آدم را به دور خود جمع کند.
- وقتی او تا این حد بر نقش خود تکیه می‌کرد، شما از او نپرسیدید که چرا بقیه را نادیده می‌گیرد؟
این حمله متقابل بود. آنها هم می‌خواستند او را حذف کنند. درباره‌اش می‌گفتند نوکر انگلیس‌هاست. سیدضیا هم می‌خواست بگوید چنین چیزی نیست. در کافتارادزه حرف‌هایی زده که حتی چپ‌ها نمی‌زدند.
-یعنی به نوعی می‌خواهد که از آن اتهام‌ها مبرا شوند و دیگران را متهم به اتهام‌هایی کند که به خودش وارد شده بود؟
دقیقاً.
- موضوع دیگری که درباره شخصیت سیدضیا جالب است علاقه و عشق او به روزنامه‌نگاری است. چرا با این همه علاقه‌ای که به روزنامه‌نگاری از خودش ابراز می‌کند، بعد از خروج از سیاست دوباره به روزنامه‌نگاری مشغول نشد؟
خیلی ساده است. اگر به مفهوم «روزنامه‌نگاری وسیله» توجه کنید، متوجه می‌شوید که روزنامه‌نگاری هدف او نبود. او به هدف خود رسیده بود و دیگر وسیله‌ای هم نیاز نداشت. مجموعاً با روزنامه‌نویس‌ها روابط خوبی داشت، اما کاری با روزنامه‌نگاری نداشت.
- یعنی چون دیگر نمی‌خواست وارد قدرت شود با روزنامه‌نگاری کاری نداشت؟
بله. از نظر خودش کارش را تمام کرده بود.
- او بعد از بازگشت به ایران وارد فعالیت‌هایی در زمینه کشاورزی و دامداری شد. هم شما و هم خود او توضیحاتی در مورد مراتع و زمین‌های سیدضیا ارائه کرده‌اید و توضیح داده شده که او در بخش‌هایی از مزارع و مراتع که اصلاً آب نبوده، چاه‌های زیادی حفر کرده و کشت را آغاز کرده است. در آن زمان چقدر کارشناسان به او انتقاد کردند؟
همه او را مسخره می‌کردند.
- بحثی هم این است وقتی که شما در جایی که آب نیست وقتی چاهی می‌زنید باعث تخریب منابع محیط زیست می‌شوید.الان هم که ایران درگیر کمبود آب است.
نه او معتقد بود که من می‌توانم یک کار غیرممکن کنم.
- البته از نظر علمی خیلی در کارش موفق نبود.
نه، موفق بود. یعنی مزرعه‌های بزرگی درست کرده بود.
- خوب او از منابع آب‌های زیرزمینی بهره برده بود. اصلاً در آن زمان بحث کمبود آب‌ و مشکلات آب‌های زیرزمینی مطرح نبود؟
در آن زمان اصلاً کسی نمی‌دانست چاه عمیق چیست. یا قنات بود یا رودخانه و اصلا چاه عمیق زدن کاری سخت و غیرممکن بود، اما سیدضیا اولین نفری بود که این کار را کرد. او برای هرکدام از چاه‌هایش یک اسم می‌گذاشت و اسم یکی از چاه‌هایش را هم چاه الهی گذاشته بود.
- می‌دانید الآن وضعیت چاه‌هایش چه شده است؟
اصلاً نمی‌دانم و خبر ندارم.
- چون خانه او به بخشی از زندان اوین تبدیل شده است.
بله این را شنیده‌ام. آن موقع او دختر کوچکی داشت که الآن دیگر خانمی شده است.
- قبل از ازدواج با مادر این دختر، سیدضیا ازدواج دیگری هم کرده بود.
بله. دو بار دیگر ازدواج کرده بود که از هیچ‌کدام بچه نداشت.
- سیدضیا چقدر اهل کتاب و مطالعه بود؟ چون گفته است که یک ماه قبل از کودتا تاریخ ایران را خوانده بودم. اطلاع دارید منظورش از اینکه گفته بود تاریخ ایران را خوانده بود چه کتاب‌هایی بود؟
سید ضیا اهل مطالعه بود و خواندن را خیلی دوست داشت. اکثر کتاب‌های با موضوع تاریخ ایران را که من و شما می‌شناسیم، خوانده بود. وقتی صحبت می‌کرد، گاهی مثال می‌آورد و می‌گفت یادتان هست کتاب تاریخ جهان آرا یا بیهقی این را نوشته است
- شما در مصاحبه «بوی تند نفت» به تفاوت سانسور بین سال‌های 43 با 45 اشاره کرده اید و اینکه مثلاً در همین فاصله اسم «اعلیحضرت» به «شاهنشاه» تغییر می‌کند. کلاً تفاوت سانسور در این دو دوره چه بود و به طور کلی در دوران فعالیت روزنامه‌نگاری شما وضعیت سانسور در مطبوعات به چه صورت بود؟ شما چطور با آن کنار می‌‌آمدید؟
من در سال 1330 وارد کار روزنامه‌نگاری شدم؛ یعنی الآن 62 سال است که من دارم این کار را می‌کنم. سال 1330 سال شلوغی بود. ماجراهای مصدق در همان دوره بود که بعد هم به 28 مرداد1332 رسید. از 28 مرداد که گذشتیم و حکومت مستقر شد، سانسور به صورت‌های خیلی جالبی در ایران جلو آمد. ابتدا سانسور دست نظامی‌ها بود. یعنی فرمانداری نظامی کار مطبوعات می‌کرد و افسرهای نظامی روزنامه‌ها را نگاه می‌کردند و خبرها را بررسی می‌کردند. شاید این برای شما تعجب‌برانگیز و حیرت‌انگیز باشد که بهترین دوره این دوره بود. یعنی چون آنها افسر بودند، خیلی به فکر پرونده‌سازی نبودند. می‌آمدند می‌گفتند این که نوشته‌ای بد است، ولی کارهایی مثل پرونده ساختن برای روزنامه‌نگارها و به زندان فرستادن آنها را انجام نمی‌دادند. توضیح و تذکر می‌دادند، بعد هم شما به عنوان روزنامه‌نگار می‌رفتی کارت را ادامه می‌دادی، اگر راضی بودند که اتفاقی نمی‌افتاد ولی اگر هم راضی نبودند، دوباره تذکر می‌دادند. اما از وقتی که سانسور یعنی کار نظارت اطلاعات متأسفانه به دست روزنامه‌نگارهای دست دوم افتاد، کار ما زار شد.
- منظورتان از روزنامه‌نگار های دست دوم چه کسانی هستند؟
یک دسته روزنامه‌نویس بودند که از نظر حرفه‌ای موفق نبودند، درآمد خوبی نداشتند و در نتیجه باید فکر کار دیگری می‌کردند. در آن زمان در ادارات دولتی و وزارتخانه‌ها چیزی به نام روابط عمومی درست شد که شاید شما الآن هم با آن طرف باشید. گشتند و این روزنامه‌نگارهای واخورده را در وزارت اطلاعات جمع کردند و هر کدام را مسئول روابط عمومی یک وزارتخانه کردند. این روزنامه‌نگارها چون این کاره بودند و سوراخ سنبه‌ها را می شناختند، روزنامه‌نویسی را به هچل انداختند.  
- پس مشکلاتی که امروز هم در روابط عمومی‌ها هست، از همان دوره آغاز شده است.
بله.
- شما در دوره‌های مختلف چگونه با وجود این سانسورها کار می کردید؟
من کار سیاسی‌ام را به شکلی انجام می دادم که کار سیاسی روز بود و نمی‌توانستند آن را سانسور کنند؛ مثلاً من 18 بار به جبهه‌های جنگ الجزایر رفتم که آنچه می‌نوشتم خبر بود و نمی‌توانستند با آن کاری کنند. یادتان باشد من هیچ وقت خبرنگار سیاسی نبودم. من کار ورزشی می‌کردم. در این کار ورزشی همبا نگاه مخصوص خودم به ورزش نگاه می کردم؛ با همان نگاه میانه چپ. من هیچ وقت در کار روزنامه‌نگاری، آدم مطلوب و محبوبی از نظر دستگاه‌ها نبودم. البته بسیاری آدم‌ها بودند که با من روابط خوبی داشتند و رفیق بودیم. به طور کلی دوستان روزنامه‌نگار ما کار خودشان را می‌کردند و سانسور اگر جلوی کارشان را می‌گرفت، گرفته بود. من پاورقی می‌نوشتم، می‌آمدند توی صفحه سیاه می‌کردند. ولی من کارم را می کردم. حالا حکایت جالبی برایتان نقل می کنم. یک روز جلو یکی از داستان‌های من در مجله تهران مصور را گرفته و خیلی بد جور قلع و قمعش کرده بودند. من عصبانی رفتم و در اتاق مهندس عبدالله والا (صاحب امتیاز مجله «تهران مصور») را باز کردم گفتم من دیگر اینجا کار نمی‌کنم. این چه بلایی است سر نوشته من آمده؟ و شروع کردم به جیغ و داد کردن. خوب که جیغ و دادهایم را کردم، دیدم یک صدای کلفت و خشن از آن طرف اتاق گفت «چی شده پسر؟» برگشتم دیدم عباس خلیلی، پدر سیمین بهبهانی، است که برای ما مقاله می‌نوشت. گفتم «استاد این طور و آن طور شده.» گفت «پسرجون تو کار خودت رو بکن، اونها هم کار خودشون رو می‌کنن.» من این درس بزرگ را از او دارم.
- بعد از آن هم به همین توصیه عمل می کردید؟
بله همیشه همین کار را کردم. من می نوشتم و اصلاً اطمینان نداشتم که چه می‌‌شود. بهترین دورانی که ما داشتیم آن موقعی بود که نظامی‌ها بودند. اینها آدم های حسابی بودند؛ می‌گفتند نباید این کار را بکنید. می‌گفتیم چرا و با هم صحبت می‌کردیم. یا آنها قانع می شدند یا ما قانع می شدیم. ولی پرونده‌سازی نمی‌شد.
- در دوره‌ای که پرونده‌سازی می‌شد چه می‌کردید؟
اگر شما در بخش سیاسی روزنامه بودید، خیلی مشکل‌تر بود، اما من یا پاورقی می نوشتم یا در کیهان ورزشی بودم، که مشکلاتی هم پیش می‌آمد.
- درباره کارهای تاریخی که می کردید؛ مثلا همین گفت‌وگوی‌تان با سیدضیا چطور؟
جلویش را گرفتند. خیلی راحت! گفتند هفته دیگر بقیه‌اش چاپ نشود.
- با این حال بعد از آن شما باز هم رفتید و با او مصاحبه کردید؟
بله. او به من اعتماد پیدا کرده بود. دیگر فهمید قضیه از چه قرار است.
- برای‌تان مهم نبود که اصلاً معلوم نیست دیگر این گفت‌وگوها کی چاپ شوند؟
نه. گفت‌وگوهایی که بعداً چاپ کردم که دو گفت‌وگو است؛ یکی درباره نفت و دیگری درباره زراعت، مسأله‌ای در آن نیست. حرف‌هایی هم زده بود و گفته بود اینها برای نوشتن نیست و پیش خودت نگهشان دار.
-درباره ورزشی‌نویسی و افکار میانه چپ خودتان که اشاره کردید توضیح دهید. شما در جایی گفته بودید من فکر می‌کردم اگر بحث ورزش مطرح شود، شاید گرایش به اعتیاد کم شود یا سرخوردگی‌های بعد از کودتای 28 مرداد التیام پیدا کند.  
بله دقیقاً من با همین دو هدف کار ورزشی می‌کردم که خیلی هم موفق بود.
- برای خود شما روزنامه‌نگاری ورزشی جذاب بود؟
خیلی زیاد. من در دو دوره المپیک حاضر شدم، به بازی‌های آسیایی رفتم و به مسابقات جهانی بسیاری رفتم.

فاطمه شیرزادی

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان