کد خبر: ۲۹۸۵۲
تاریخ انتشار: ۱۹ فروردين ۱۴۰۱ - ۰۳:۲۰-08 April 2022
حتا اگر شب با آن چهره ی سیاهش حتا اگر مرگ با آن انگشت های پیر و چروکیده اش
 حتا اگر بیماری با آن ناخن های تیز و چرکش

      تمام تنم را بدرد

      حتی اگر روز با طناب خورشید من را به شب بکشد

      تا باز شب با آن چهره ی سیاهش

      به چشمانم زل بزند

      تا ستارگان را

      و دندان های پوسیده اش را به شماره بیاندازم

      حتا اگر آن گوش پر مو و سیاه خوراک کرکس ها و مگس ها شود

      باز صدای تو صوت وسوسه بار سیرنی است تنها

      حتا اگر رنج با آن شلاق های آتشین اش

      حتا اگر تنهایی با آن اندوه اش

      حتا اگر فریاد با آن سوت بی انتهایش

      حتا اگر سایش دیوارها تنم را خرد کند

      باز تنی خرد شده ام که در آغوش تو می آرامم

      و نفسی بریده  پژواک تکه استخان های خرد شده ام خاهد بود

      گوش های پریودی صدای سیرنی ام

      و تن لمسم در انتظارِ

      چرخ گوشت صنعتی با برند خدایی دفرمه و از مد افتاده است

      تا گوشتم را با مال تو لابه لای هم چرخ کند

      و آماده شویم برای کبابی سلطانی

      برای شیطان شق کرده و راست ایستاده

      که از دهان شل من آبریزی می کند

      من شب ام و روز را از یاد برده ام

      روز را از یاد برده ام در شبی که در رویای تو متلاشی می شدم

      در رویایی اخته

      پیراهنم جر خورده بود و موهایم از آب دهان شل شده ام خیس شده بود و در آبت غرق می شدم

      شلاق ها بی وقفه روی تنم زده می شدند و درد نمی کشیدم

      تنم از تنم جدا افتاده بود و چرخ شده بود

      گلویم با طناب خورشیدی حلق آویز شده بود که گرگ و میش بود

      یادت هست

      سعی داشتی با دستهای یخزده طنابها را بدری

      به چشمانت زل زده بودم با چشمهایی که به دو نیم کره ی خونی پایینی و بالایی تقسیم

      شده بود همچون گوسفندی بونوئلی

      دندانهایم برای شمارش دندانهایت به شماره افتاده بود حتی

      تو خشکت زده بود و با چشمهایت مگس ها و کرکس ها را می پراندی

      تو آنها را می پراندی اما آنها به پوسیدگی ما ایمان داشتند

      می گفتی از تکه استخان های خرد شده که در آغوش هم از فرسایش می گریخت و در معرض

      هوا دچار سایش می شد

      چگونه فریاد نزنم سروش

      صدایم را فقط تو می شنوی و همچنین مگس ها و کرکس ها

      چگونه فریاد بزنیم تا جر خوردگی های موضعی حلقمان متورم نشوند

      فریادت در تکه استخان های شکسته ام طنین می اندازد

      خرده استخانی از فک بالایی

      و فک پایینی خرد روی خرده استخان های بالایی

      و دندان های دانه دانه

      ستاره ای هستند در آسمان شب دهان تو

      دخترک کوچک من

      حتا اگر می دانستی از استخان و ران فرو رفته در گوشهایم صدای جوانه زدن دو بال را روی

      شانه های کوچکت می شنوم

      حتا اگر می دانستی و حتا اگر در انتهای استخان سندانی  من و تو با هم این طنین را تکرار

      کنیم که

      حتا می دانستیم

      چیزی برای دانستن باقی نمانده بود

      تنها دو پای بریده در بیابان خون آلود مادری قدم می زدند

      تنها دو سر برای دیدن خورشید سر بر می گرداندند

      تنها بندها کشیده می شدند

      تنها باد پوشال استخان ها را با خود می برد

      و تنهایی پوشال استخانی بود که خودش را با افسوس به دنبال می کشید

      اگر حتا تن سلاخی شده

      همچون گونی پاره ای نمی توانست درونم را نگه دارد درون خود

      دست ها روی دست های تو نمی افتادند

      لب ها روی لبهای تو

      موها روی موهایت گره می خوردند

      پاها روی پاهایت انداخته می شد

      چشم ها به چشم های تو فرو می رفت

      و طناب خورشید سر گونی را گره می زد

      ردی از خون به شب می کشید و دندان هایت به شماره می افتاد

      در انتهای استخان سندانی  من و تو ایستاده بودیم

      و خاطره ی آن روز را به هم نگاه می کردیم

      که تو در آغوش من به خاب رفتی

      عمیق

      و در اعماق، صدای لرزان مرا می شنیدی که نام تو را صدا می زنم

      خورشید در حفره ی چرکین در سوراخ لگن غروب خاهد کرد

      و شب از تصویری که در حال دیدن آن هستی به روز برخاهد گشت

      تو عکس شده بودی روی تمام تنم و جهان کوچک ما که در کافه ها خلاصه شده بود عرق

      می ریخت اشک می ریختم و عرق می ریختی اشک می ریختی و عرق هایت را با

      انگشتهای خیسم پاک می کردم تمام تلاش خود را کردیم تا خورشید مچاله ای را درونم باردار

      کنیم

      تو از قرن ها پیش اسم پسر مشترکمان را که سالهاست حمل می کنم گذاشته بودی

      آرون!

      با اینکه هر بار فراموش می کردم آرون سقوط کرده بود و از لای ستاره ها جیش می کرد

      چشمهای ما را خیس می کرد با آن دودول کوچولوی سر کجش همچون هلال ماه نو

      تو جای خونریزی را با سکوت و وقار با نوار بهداشتی جدید پانسمان می کردی

      من دستهایت را دوست دارم دستهایت را دوست دارم منم های ما غایت مالارمه را از رو برد

      حتا اگر می دانستی در انتهای این کلمات کلماتت با صدای من سخن می گویند؟

      آن کلمات را به سخن وادار

      بیشتر از آن صفحات پر دود و در انتظار استرس قهوه بگو در انتظار امید که با الهام از راه

      برسند و به کاغذهای ما نگاه کنند

      ما چهار نفر شدیم بعلاوه ی شیطان و خدای دفرمه که با طناب گره زده خود را لای دود و

      صدای ارگوان خانوم خوشگل ارغوان خانم خوشجل ارغوان ارغوان ارغوان های امید و نگاه

      های الهام دود شدند و به زمین فرو رفتند. بعد چهارنفری میز را ترک کردیم و کافه را برای

      بقیه اشباح خالی کردیم و رفتیم بازارچه.

      تو در تمام طول راه به بوکس با علی فکر می کردی و دستهای مرا گرفته بودی و فکر می

      کردی من شیطان را با آن نگاه معصوم خیره اش فراموش می کنم.

 

 

 بیست و هشت/ شهری ور/ نود

سروش سمیعی. فریبا فیاضی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان