کد خبر: ۲۹۸۲۱
تاریخ انتشار: ۱۸ فروردين ۱۴۰۱ - ۰۴:۵۸-07 April 2022
غروب شد ، سرانجام همگان رفتند و مرا با او تنها گذاشتند . در این نخستین خلوت بیش از هر چیز مجذوب آداب دانی او شدم ، چرا که ملاحظه ادب بسیار می کرد ، در آن یگانه بود و تماس با دیار فرنگ بر تربیت اصیل سنتی اش افزوده . پس از چندی با طنز و شگردهایش نیز آشنا شدم . 
دو به دو در حیاط ، نزدیک درب ورودی ساختمان بزیر چراغ نشستیم ، هم آن جا شام خوردیم و از هر دری سخن راندیم . در چشمانم می نگریست گوئی می خواست احوال درونم را دریابد و میزان صداقتم را بخواند . منهم مایل بودم تا آنچنانکه هستم بنمایم .این گفتگوها پایه نزدیکی ما شد و باعث لطف و مهرش به من و بنیانگزار رابطه ای که تا روز مرگش برقرار ماند .

در این نخستین خلوت آن چنان خود را باو نزدیک یافتم که پنداری سال هاست با او مانوسم و محشور . من روز بروز باو نزدیک تر میشدم و بی پروا با او از آنچه که در دل داشتم سخن می گفتم . در آن لحظات و در کنارش از تمامی اطرافیان ، خود را بدو نزدیک تر می یافتم چرا که من از میان خلق برخاسته و بدو پیوسته بودم . دیگران وابستگی نسبی داشتند و من خود ، او را جسته و یافته بودم . پیش از آنکه پدر بزرگ شوی من شود ، معبود من ایرانی بود و خدمتگزار سرزمین من ، و من این رابطه دیرینه را در حضورش شدیدن احساس می کردم . شاید به همین خاطر ، هیچ زمان به من بیگانه ننمود چرا که به من و امثال من بیشتر از خویشان خود تعلق داشت . 

در احمد آباد یک موتور برق بود که به هنگام غروب آفتاب آنرا روشن و حدود ساعت 9 یا 10 شب خاموشش می کردند . دکتر مصدق وقتی دانست من دیروقت می خوابم دستور داد تا زمانی که آنجا ماندگارم ، استثنائا یک ساعت بعد از موعد مقرر موتور برق را خاموش کنند . سپس برایم شمه ای از آداب مردم ده گفت که سحرگاه بیدار می شوند و شب ها زود به خواب می روند و بدین سبب مایل نمی بود متصدی موتور برق را که در آن خانه سکونت نداشت ، بیش از این بیدار نگاه دارد . 
اتاق های خواب در طبقه دوم قرار داشت . در این سرای کتاب بود و دیوان حافظی از قزوینی که روزی آن را به خودم بخشید . نمی دانم کی به خواب رفتم ، اما میدانم چه زمان از خواب برخاستم . آفتاب پهن بود و ساعت از 10 بامداد گذشته بود .تا زنده ام این روز را به خاطر خواهم داشت . سلانه سلانه از اتاق بیرون آمدم ، مستخدمه را دیدم مضطرب ، پشت درب اتاق به انتظار من نشسته است ، تا مرا دید مهلت نداد پرسشی کنم ، با آوائی که سرزنش در آن نهفته بود به من گفت < آقا چای ننوشیده اند و از ساعت 7 صبح همچنان در انتظارتان نشسته اند که با شما صبحانه میل کنند .> گفتم پس چرا بیدارم نکردی ؟ گفت < اجازه نفرمودند > . من در انتظار یک چنین احترام و میهمان نوازی از سوی آنچنان صاحب خانه ارجمندی دوان دوان خود را بدو رساندم و او را پشت میز صبحانه بانتظار خودنشسته یافتم ، تا مرا دید دستور داد چای بیاورند . من خجلت زده روبروی او نشستم و از او فراوان عذر خواستم و تمنا نمودم که از این پس طبق روال چایش را بنوشد که به غیر آن تا صبح بیدار خواهم ماند تا بتوانم در ساعت موعود در کنارش بنشینم . پذیرفت و از آن پس به انتظارم نماند .
در این نخستین دیدار دریافتم عزیزانش محدود به بستگانش نیستند . رشته ای که به اغیارش می پیوست از بندی که او را به خویشان می پیوندد ، محکم تر می نمود و عمیق تر .
یک روز به خاطر ندارم نیاز به سیم کش و یا لوله کشی بود ، از مقامات اجازه گرفتند و مردی را به ده آوردند بدون آنکه بگویندش به کجا می برند ! 
مرد مشغول کار خود بود که ناگهان درب اتاق باز شد و مصدق برای وارسی با عبا و عصایش به درون آمد . مرد کارگر از دیدنش آن چنان یکه خورد که از کار باز ماند و به تماشایش ایستاد ، باور نمیکرد خودش باشد ، پس از چند ثانیه ابزارش را به کناری افکند ، به پاهایش درآویخت و اشک ریزان به بوسیدنشان پرداخت . مصدق بلندش کرد و بنواخت . مرد کارگر هم چنان منقلب از قبول دستمزد امتناع میورزید .... 
مصدق نیک می دانست پس از آن چنان برکناری از حکومت و آن چنان دادگاهی ، خواه و نا خواه محبوب خاص و عام شده است و اما نمی دانم آیا ظن آن میبرد 
که روزی  نماد آزادگان ایران زمین گردد ؟ 

برگرفته از کتاب <  در خلوت مصدق > نوشته شیرین سمیعی . صفحات 95 - 100 - 101

برچسب ها: محمد مصدق
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
به روایت مذهبی ها
نظرسنجی
آیا گشت ارشاد در اهداف خود موفق بوده است؟
بله
خیر
آخرین اخبار
چشم انداز
پربازدیدترین
خبری-تحلیلی
اخلاق و عرفان
سیره علی بن ابیطالب(ع)
سیره رسول الله(ص)
تاریخ صدر اسلام
تاریخ معاصر
زمین
سلامت و تغذیه
نماز و احکام
کتاب و ادبیات
نظامی
کمپر و ون لایف
شیطان و گناهان
روشنفکری دینی
مرگ
آخرالزمان